نقدی بر هرمنوتیک فلسفی---عبدالحسین خسروپناه
چکیده: مقاله پیش روی شما بر آن است تا هرمنوتیک فلسفی را مورد نقد قرار دهد. نگارنده با بررسی واژگانی و مفهومی «هرمنوتیک» و با اشارهای گذرا به تعریف و پیشینه این دانش در میان اندیشمندان مسیحی و اسلامی به تبیین مختصر چهار مرحله طولیِ اساسی آن یعنی هرمنوتیک کلاسیک؛ هرمنوتیک رمانتیک؛ هرمنوتیک روشی و هرمنوتیک فلسفی پرداخته و اصولی را به عنوان پیش فرض در ارائه مباحث دین پژوهی برگزیده است. و پس از توضیح هرمنوتیک اختیار شده و تبیین و تحلیل نظریه رقیب یعنی هرمنوتیک فلسفی و با طرح نظریهها و تفسیرهای اندیشمندان غربی و نقش هرمنوتیک فلسفیِ «هایدگر» و «گادامر» در ایجاد تحولاتی در نحلههای جدید هرمنوتیکی، به نقد آن پرداخته است.
واژه هرمنوتیک(Hermeneutics) از فعل یونانی(Hermeneuein) به معنای تفسیر کردن، اشتقاق یافته و از نظر ریشه شناختی با کلمه هرمس(Hermes) خدای پیامآور خدایان در یونان باستان پیوند دارد؛ زیرا هرمس به عنوان مفسر و پیامرسان، پیام را به مخاطبان آن میرساند. هرمنوتیک به مثابه یک دانش که روش و هنر تفسیر متون را عهدهدار است، از دوران کهن در حوزههای دینی مسیحیان و مسلمانان مطرح بوده است. اندیشمندان اسلامی در مباحث علوم قرآنی و اصول فقه جهت تفسیر آیات قرآن و استنباط احکام، روشها و مناهج تفسیری و قواعد وضع و دلالت را بیان میکردند تا به مقصود شارع مقدس دست یابند و عمل خود را با مقتضای اراده تشریعی حق تعالی مطابق سازند. این دانش در مغرب زمین دچار تحول و تنوع گردیده است و از حیث تعریف، رویکرد، رهیافت، قلمرو و اهداف تمایز یافتهاند. مارتین کلادنیوس هرمنوتیک را هنر تفسیر و دستیابی به فهم کامل متون مقدس دانسته است و آگوست ولف، این دانش را به معنای علم به قواعد کشف اندیشه مؤلف و گوینده به کار گرفت. شلایر ماخر از آن رو که اصل در فهم متن را خطاپذیری میدانست، هرمنوتیک را به مثابه روشی جهت جلوگیری از بدفهمی یا سوء فهمی معرفی کرد. ویلهلم دیلتای، هرمنوتیک روش شناختی را به علوم انسانی توسعه داد، و در مقابل روششناسی علوم طبیعی آن را عرضه کرد. هایدگر و گادامر دو فیلسوف متأخر، با تبدیل هرمنوتیک روششناختی به هرمنوتیک فلسفی، تفکر جدیدی در هستیشناسی بنیان نهاده و حوزه فعالیت فکری خود را به تبیین ماهیت فهم اختصاص میدادند تا تمام معارف بشری و پدیدارها و متون نوشتاری و گفتاری و تجسمی را در بر گیرد. البته هایدگر، ماهیت فهم را هدفی متوسطه جهت تحلیل ساختار «دازاین» و پاسخ به پرسش از معنای هستی دانست ولی برای گادامر تبیین حقیقت فهم و بنیانهای وجودی آن، هدف اصلی تلقی میشد. بنابراین، هرمنوتیک در یک سیر طولانی، چهار مرحله طولی اساسی را پشت سر گذاشته است. نخست، هرمنوتیک کلاسیک که در صدد ارائه روش تفسیر متون مقدس و مطلق متون بوده، دوم، هرمنوتیک رمانتیک که در صدد ارائه روش جلوگیری از بدفهمی و سوء فهم بوده است و سوم، هرمنوتیک روشی که در عرصه علوم انسانی تعمیم یافت و چهارم، هرمنوتیک فلسفی که با هایدگر آغاز شد و توسط گادامر، ریکور و دریدا استمرار یافت و تبیین حقیقت فهم را دنبال کرد. پیش فرض هرمنوتیکی ما در مباحث دین پژوهی دقیقا در مقابل پارهای از متفکران جامعه ایران و مصر است که از اندیشههای گادامر متأثر شدهاند. بنابراین، از نظر نگارنده، اصول ذیل پذیرفته است و باید در مباحث دین پژوهی با این مبانی گام برداشت.
1- متون دینی بر اساس فرایند وضع و اقتران لفظ و معنا بر معانی عصر نزول دلالت دارند و این حکایتها و دلالتها نیز در این عصر دست یافتنی است.
2- فهم متن مبتنی بر پیش دانستههای استخراجی و استفهامی است. دانستههای استخراجی همانند طناب و چرخ چاه که در استخراج آب چاه به انسان تشنه مدد میرسانند، فهمنده را یاری میکنند؛ مانند قواعد ادبیات عرب و قوانین زبان شناختی. دانستههای استفهامی و پرسشی عبارتند از پرسشهای نظری و عملی جدید که فراروی مفسر ظاهر میشوند، اما مفسر تلاش میکند تا پاسخ این پرسشها را از متون دینی استخراج کند.
3- مفسر باید تلاش کند تا از پیش دانستههای تحمیلی و تطبیقی بهره نگیرد؛ یعنی از تأثیرگذاری ذهن و ذهنیات بر فهم جلوگیری نماید و این امر نیز امکانپذیر است.
4- فهم متن میتواند ذومراتب باشد؛ زیرا هر متنی از مدلول مطابقی و مدلولهای التزامی برخوردار است و همیشه باید مدلولهای التزامی در طول مدلول مطابقی باشد و چالش و نزاعی بین آنها تحقق نیابد. به این معنا میتوان از تکامل معرفت متنی سخن گفت؛ زیرا به تدریج میتوان مدلولهای التزامی جدیدی از متن استخراج کرد.
5- با توجه به پارهای از قواعد عقلایی از جمله حکمت گوینده میتوان به نیّت و مراد او دست یافت؛ زیرا زبان به عنوان ابزار اجتماعی جهت انتقال مافی الضمیر به مخاطبان توان انتقال مراد گوینده به مخاطب را دارد. از این رو گوینده باید از قواعد زبانشناختی بهره گیرد و مخاطب نیز در فهم مراد او از این قواعد استفاده کند. حال که دیدگاه برگزیده و پیش فرض هرمنوتیکی مختار بیان گردید، لازم است که به تبیین و تحلیل نظریه رقیب یعنی هرمنوتیک فلسفی بپردازیم. اصول تحقیق اقتضا میکند که نظریه رقیب را از سرچشمه اصلی بگیریم و از تفسیر مستغربین پرهیز کنیم. هرمنوتیک فلسفی هرمنوتیک فلسفی توسط هایدگر و گادامر، با هدف تبیین فلسفی واقعه فهم و شرایط وجودی حصول آن دنبال شد و نتایج آن تحقیقات را به علوم انسانی و آثار هنری تطبیق نمود. گادامر به شدت با هرمنوتیک شلایر ماخر که متأثر از ایدهآلیسم آلمانی و سنت رمانتیک بود، مخالفت ورزید. همچنان که با عقلانیت روشمند و تلقی پوزیتویستی از علوم طبیعی و انسانی به چالش پرداخت. بینش مرکزی هرمنوتیک فلسفی گادامر، بر این نکته است که مفسران و عالمان علوم اجتماعی با زمینههایی از سنت(Tradition) پیوند خورده و با پیش دانستههای خود به تفسیر موضوع میپردازد، در نتیجه نمیتوانند با ذهنی بیطرف و خالی به تفسیر اقدام کنند. گادامر تصریح میکند که هرمنوتیک وی یک روششناسی در علوم انسانی یا روشی جهت هنر فهمیدن نیست بلکه نوعی فلسفیدن است. پرسش اصلی گادامر این بود که فهم چگونه ممکن است و مراد او از فهم، مطلق فهم اعم از فهم در عرصه علوم طبیعی و انسانی یا هر حوزه معرفتی است. بنابراین هرمنوتیک فلسفی، هستیشناسی فهم یا به عبارت دقیقتر پدیدارشناسی فهم است. و اگر هایدگر به هستیشناسی «دازاین» میپرداخت به جهت وصول به هستیشناسی بود. شایان ذکر است که هستیشناسی فهم هر دو دانش به دو حوزه مستقل، ارتباط پیدا میکنند و اگر اطلاق هستیشناسی یا فلسفی بر آن شده است از آن روست که از هرمنوتیک روش شناختی تمایز یابد؛ زیرا پرسش اصلی او این است که عوامل مؤثر در تحقق واقعه فهم چیست؟
وی برای فهم، خصلتی تاریخی، قائل بود؛ یعنی مفسر در فهم خود، از گذشته و پیشداوریها و پیش فرضها متأثر میشود. شلایر ماخر با تأثیرپذیری از عصر روشنگری، برای هرمنوتیک روش شناختی اهمیت خاصی قائل شد؛ زیرا در عصر روشنگری، مصونیت روش معرفت از خطا نیز، مهم تلقی میشد، و همچون دکارت در صدد ارائه روش صحیح در تفکر و اندیشه بود و پیش فرض آنها این بود که بین فاعلشناسا و موضوع شناسایی، جدایی وجود دارد و این تفکیک میان ابژه و سوبژه، تحقیق در روش معرفت را ضروری جلوه میداد. البته شلایر ماخر با تأثیرپذیری از فلسفه کانت و جدا ناانگاری فاعلشناسا و موضوع شناسایی این پیش فرض عصر روشنگری را نپذیرفت بر این اساس روش فنی و روانشناختی را در هرمنوتیک روش شناختی آمیخته کرد. گادامر نیز به پیوند وجود فی نفسه اشیا و وجود اشیا در نزد عالم اعتقاد نداشت و عینیت و واقعنمایی علوم را مخدوش ساخت. بر این مبنا برای پیشداوریها و پیش دانستهها نقش مهمی در عمل فهم قائل بود. نکته قابل توجه این که گادامر با علوم طبیعی و انسانی مخالفت نمیورزید ولی روش علوم تجربی را در شناخت تمام هستی کافی نمیدانست. علاوه بر این که عالمان علوم تجربی را به امتزاج افق معنایی موضوع با افق معنای مفسر آگاه میساخت تا نگاهی پوزیتویستی به علوم نداشته باشند. گادامر در کتاب حقیقت و روش به مباحث مربوط به روششناسی علوم تجربی، تفسیر آثار هنری، زیباییشناسی، تاریخشناسی، تفسیر پدیدههای تاریخی، تفسیر متون و نقش زبان در تفکر پرداخت. وی محور اساسی آن را چیستی ماهیت فهم تشکیل داد. فهم از نظر او تنها فهم و دانش تجربی نبود بلکه فهمی را که به فاعلشناسا اختصاص دارد جزء ساختاری و وجودی «دازاین» مورد نظر داشت. از نظر گادامر واقعه فهمیدن، تنها توسط فاعلشناسا صورت نمیپذیرد و یا این که تنها به موضوع شناسایی اختصاص ندارد بلکه محصول گفتگوی فاعلشناسا و موضوع شناسایی است.
گادامر، کلمه بازی را در تبیین هرمنوتیک فلسفی به کار میبرد تا واقعه فهم بهتر فهمیده شود. تمایز جدی میان هرمنوتیک سنتی با هرمنوتیک گادامر این است که در هرمنوتیک سنتی، تفسیر به عنوان ابزار کمکی جهت ابهامزدایی به کار میرفت ولی در هرمنوتیک فلسفی، فهم همواره تفسیر است و پیوند محکمی میان فهم و تفسیر وجود دارد. این رویکرد در هرمنوتیک، پرهیز از سوء فهم است. گادامر بر این باور است که فهم یک اثر یا متن با موقعیت خاص مفسر و علایق و شرایط و انتظارات او صورت میپذیرد. و همچنین منطق گفتگو و پرسش و پاسخ بر آن حاکم است. این منطق، تنها بر پرسش از سوی فاعلشناسا و پاسخ از سوی متن نیست بلکه متن نیز از فاعلشناسا پرسوجو میکند. نقشی هم که گادامر برای پیش داوری، قائل است نه همانند نیچه است که مطلقا به سوی نسبیگرایی محض سوق مییابد و نه مانند پوزیتویستهاست که هر گونه تأثیرگذاری ذهن مفسر، در فهم را منتفی میدانند. پس وی همچون نیچه فهم را مقهور افق ذهنی مفسر نمیداند، ولی به نقش عنصر سوبژکتیو و ذهنیت مفسر در پیش داوری و هم در گفتگوی دیالکتیکی با متن، به جبر قائل است. از طرف دیگر سنت گذشته نیز در فهم تأثیر میگذارد؛ یعنی امتزاج افق گذشته و حال مستلزم شکلگیری افق جدید است؛ یعنی عناصر سنت در این دیالوگ با موضوع شرکت میکنند. تا این جا روشن شد که واقعه فهم، یک فرایند و پروسه است، این فرایند تابع منطق پرسش و پاسخ و گفتوگو و متأثر از پیشداوریها و زاییده امتزاج افقهاست؛ یعنی رابطه دو سویه میان ذهن مفسر و اثر، در ساماندهی فهم و تفسیر مؤثر است؛ البته سنت و پیشفرضها تنها در تحقق فهم نقش ندارد بلکه فهم، در تکامل سنت نیز مؤثر است. نکته دیگر گادامر این است که تاریخ، اثرگذار در فهم است؛ یعنی شناخت ما نسبت به مولوی و شخصیت علمی او سبب میشود که اشعار او را با این شناخت تاریخی محک بزنیم و در انتساب اشعار به او دقیقتر عمل نماییم. پس فهم ما از آثار تاریخی و پیش داوریهای تاریخی ما اثر میپذیرد. شایان ذکر است که مفسر حتی اگر در موقعیت مخالف سنت و تاریخ قرار گیرد در عملِ فهم، از آن متأثر خواهد شد.
گادامر در تفسیر متن بر درک دنیای ذهنی مؤلف توجه ندارد و بر بیتوجه بودن مفسر نسبت به ذهنیت خاص صاحب اثر تأکید میورزد. این رویکرد بر خلاف هرمنوتیک رمانتیک است که بر بازسازی ذهنیت مؤلف نظر دارد. از نظر گادامر، هدف تفسیر، وصول به معنای مقصود مؤلف یا تفسیر مخاطبان اولیه متن نیست، مؤلف و مخاطبان اولیه نباید افق معنایی متن را محدود سازند. مؤلف و مخاطبان اولیه نیز به عنوان یکی از مفسران متن شناخته میشوند. بنابراین هدف تفسیر متن، تولید معنای جدید است نه باز تولید ذهنیت و قصد مؤلف. و دیدگاه گادامر در باب تأثیرگذاری پیش داوری، تاریخ و سنت و موقعیت مفسر، بر فهم نیز مؤید این نتیجهگیری است. پیامد دیگر این رویکرد بر خلاف هرمنوتیک سنتی این است که معنای متن متکثر است؛ یعنی معنایی نهایی و واحد با هرمنوتیک فلسفی گادامر سازگار نیست؛ زیرا فهم یک متن چیزی جز پاسخ به یک پرسش نیست. و تعدد پرسشها مستلزم تعدد معناهاست. بنابراین نمیتوان از فهم بهتر، سخن گفت و به جای آن باید فهم متفاوت را مطرح کرد و نیز عمل فهم هیچ گاه پایان نمیپذیرد؛ زیرا هرمنوتیک فلسفی به پلورالیسم معنایی میانجامد.
خلاصه سخن آن که، اندیشه گادامر، معجونی از آرای هایدگر به ویژه کتاب هستی و زمان، تلقی هگل از تاریخ و تجربه و تفسیر دیالکتیکی بود و با این میراث گذشته به تفسیر و تحلیل ماهیت فهم پرداخت. تاریخمندی فهم و تأثر آن از پرسشهای مشخص فهمنده و اثرپذیری آن از تاریخ و سنت و پیش دانستهها و پیشفرضها او را به پلورالیسم معنایی و پایان ناپذیری فهم سوق داد. و هر گونه معیار را جهت درک صحت و سقم فهم نامطلوب دانست. نقد هرمنوتیک فلسفی هرمنوتیک فلسفی هایدگر و گادامر منشأ تحولاتی در نحلههای جدید هرمنوتیکی شد و شخصیتهایی مانند ژاک دریدا، پل ریکور، یورگن هابرماس را متأثر ساخت و کسانی چون امیلیو بتی و اریک هرش را رو در روی خود قرار داد. هرمنوتیک فلسفی توسط پل ریکور به حوزه علوم اجتماعی وارد شد و هابرماس عمومیت و شمول آن را مورد انتقاد قرار داد و تنها آن را در مورد فهم هنری و تاریخی معتبر دانست و در علوم اجتماعی، تفکر نقدی و نقد ایدئولوژی را به جای هرمنوتیک فلسفی نشاند؛ زیرا هدف اصلی وی تأمل در جامعهشناسی و علوم سیاسی و مسایل فرهنگی انسان معاصر بود از این رو به هرمنوتیک، رویکرد نقدی داشت. وی تفکر نقدی را از میراث کانت و مارکس و مکتب فرانکفورت به ارث برده بود. هابرماس منتقد جامعه مدرن و حاکمیت عقلانیت ابزاری و نگرشی پوزیتویستی بر علوم اجتماعی بود و به جای آن، عقلانیت ارتباطی را مطرح ساخت.
اینک به پارهای از نقدهای هابرماس، بتی و هرش و دیگران بر هرمنوتیک فلسفی اشاره میکنیم:
1- هابرماس بر این باور است که علایق اجتماعی و قدرت، بر افقهای فهم اثر میگذارد و وی ارتباطات تفسیری را از علایق و زمینههای اجتماعی نظیر قدرت و ایدئولوژی متأثر میداند، ولی به معیارهای فرا زمینهای نیز اعتقاد داشت؛ زیرا وی بر نقد مکاتب و ایدئولوژیها اصرار میورزید و دو کتاب «دانش و علایق بشری» و «نظریه کنش ارتباطی: نقد عقلانیت کارکرد گرایانه» را به همین منظور نوشت تا هم روش پوزیتویستی و تجربی در علوم اجتماعی را نقد کند و همچون گادامر پذیرای نقش علایق و موقعیت مفسر بر فهم باشد و موضع بیطرفی نسبت به امور را انکار کند و هم به معیارهای فرازمینهای و تفکر نقدی در مقابل گادامر اصرار ورزد. هابرماس، با نقد ایدئولوژی و سنت و پیش داوری، نقش سنت و پیش داوری را در شکلدهی فهم و تفسیر انکار کرد و فراتر از سنت رفتن و نگریستن از بیرون را ممکن میدانست.
2- هابرماس با دعوی عمومیت هرمنوتیک فلسفی توسط گادامر مخالفت ورزید و بر این باور بود که پدیدههای اجتماعی به تفکر انتقادی در حوزه نقد قدرت و ایدئولوژی محتاج است و تنها به کاربرد آن در حوزه علوم فرهنگی و تاریخی اعتراف میکرد.
3- تلقی گادامر از حقیقت، با تلقی مرسوم و سنتی ناسازگار است؛ یعنی با هر سه تعریف صدق - مطابقت، انسجام و عملگرایی - مخالفت میورزد. وی به تبع هایدگر، حقیقت را وصف اشیا - که نه وصف قضیه یا اندیشه - میداند. هایدگر، حقیقت را به معنای برطرف شدن حجاب و آشکار شدن امور پنهان میگیرد و آن را با هستی پیوند میزند. پس صادق دانستن قضیه به این معناست که هستی موضوع پوشیده نیست؛ یعنی فهمیدن ملازم با حقیقت است. به همین دلیل، گادامر، تمایزی میان فهم صحیح و سقیم قائل نمیشود؛ زیرا هر فهمی، پاسخی به یک پرسش است، پس بدون پرسش، حقیقت نخواهیم داشت چون ابهام و تیرگی وجود دارد. ولی تسمیه حقیقت به این معنا هیچ نتیجه معرفتشناختی ندارد؛ زیرا به هر حال پرسش مطابقت و عدم مطابقت فهم و تفسیر با واقعیت مطرح است که باید بدان پاسخ داده شود. جالب توجه این که گادامر از پیش داوریهای حقیقی و خطا هم سخن میگوید و مقوله سوء فهم را پیش میکشد و این نشان دهنده این است که گادامر به معنای واحدی از حقیقت وفادار نیست.
4- مشکل دیگر گادامر، این است که با طرح تأثیرگذاری افق معنایی مفسر و موقعیت هرمنوتیکی و پیش فرضها و پیش داوریهای او بر فرایند فهم، نسبیگرایی را ترویج میکند، اما تأکید بر نسبیگرایی نیز اولین آسیب را بر خود صاحب نظریه وارد میسازد؛ زیرا معیاری برای اثبات مدعای خود به جا نمیگذارد.
5- اشکال دیگر این است که فهمنده در مقام فهم متن میخواهد بر معلومات خود بیفزاید؛ حال اگر فهم او، از موقعیت هرمنوتیکی او تأثیر بپذیرد، هیچ کاربردی برای او نخواهد داشت.
6- مشکل اساسی دیگر این است که ذهنیت و نیت مؤلف برای فهمنده مهم است بویژه فهم مراد شارع مقدس که برای متدینانش نقش حیاتی دارد و روش گادامر در حصول آن ناتمام است.
7- منطق پرسش و پاسخ متن در همه انواع فهم تحقق ندارد. برای نمونه، فهم مدلول مطابقی متن بدون هرگونه پرسشی برای فهمنده تحققپذیر است؛ زیرا لفظ و معنا با یکدیگر اقتران دارند و فهمنده با علم به این اقتران میتواند مدلول مطابقی را بیابد.
8- عمل فهم، توقف منطقی بر هر نوع پیش فرض ندارد و گادامر به دستهبندی پیش فرضها که در آغاز سخن بدان اشاره شد توجه ندارد و با همه انواع پیش فرضهای استخراجی و استفهامی و تطبیقی به یکسان معامله میکند.
9- هرمنوتیک فلسفی، تکلیف تجربه و استقرا در تحقیقات علوم تجربی و استدلال عقلی در علوم فلسفی را مشخص نمیکند، در حالی که در درک فهم تجربی و عقلی، این امور مفیدند.
10- گادامر تمام تلاش خود را مطرح میکند تا بگوید هرمنوتیک او روش شناختی نیست و تنها به هرمنوتیک فلسفی پرداخته است، در حالی که سرتاسر نوشتارش در مقام بیان روش فهم است.
11- هرمنوتیک پیش از هایدگر، هرمنوتیک عینیگرایانه بود؛ یعنی فهم عینی متن را ممکن میشمرد و به معیاری برای تمییز فهم صحیح از سقیم معتقد بود. ولی هایدگر با طرح هرمنوتیک فلسفی و پدیدارشناختی، هرمنوتیک نسبیگرایانه را آشکار ساخت. نسبیگرایی گرایشی است که در شاخههای گوناگون معرفت بشری از جمله معرفتشناسی، اخلاق، فلسفه و علم رسوخ کرده است و این بار دامن هرمنوتیک را در برگرفته است. گوهر سخن نسبیگرایان این است که معیار و ملاک عینی و مستقل از اشخاص و شرایط متغیر برای سنجش معرفت صحیح از سقیم وجود ندارد. معیارهای معرفت تابع شرایط زمانی و مکانیاند. بر این اساس پلورالیسم معرفتی از نسبیگرایی زاییده گردید. هرمنوتیک نسبیگرایانه نیز امکان فهم معتبر، ثابت و غیر تاریخی و وجود معیار تمیز فهم صحیح از سقیم را انکار میکند. گادامر و ریکور بر این نوع هرمنوتیک دامن زدند، ولی گروهی چون امیلیو بتی و اریک هرش در مقابل آن، از هرمنوتیک عینیگرایانه دفاع کردند. مکتب عینیگرا به تمایز فاعلشناسا از متعلقشناسا فتوا میدهد و در شناخت موضوع اخلاقی، فلسفی، زیباشناختی، معرفتی و غیره به معیاری ورای فاعلشناسا معتقد است. هرمنوتیک عینیگرا نیز فهم عینی، ثابت و فرا تاریخی متن و اثر را ممکن دانسته و به استقلال معنای یک متن از مفسر و به تفکیک معنای متن از افق معنایی مفسر و شرایط و اوضاع عصر وی حکم میراند. امیلیو بتی (1968-1890) در عرصه هرمنوتیک معرفتشناختی - نه هستیشناختی - به نظریه عام تفسیری اعتقاد داشت و روش شناختی عامی برای علوم انسانی عرضه کرد. دغدغه اصلی وی درک معنا و مقصود صاحب اثر بود. بر این اساس طرد پیشداوریها و علایق شخصی مفسر را توصیه میکرد. بتی برای وصول به ذهنیت و دنیای صاحب اثر بر قالبهای معنادار تأکید میکرد، قالبهایی که به عنوان پیش شرط ارتباط بین الاذهانی است. بنابراین از دیدگاه وی، فهمیدن متن نوعی بازسازی و باز تولید اظهارات و آثار معنادار ذهن دیگری است که به زبان مفسر ترجمه میشود. البته تغییر آگاهانه یا ناآگاهانه پارهای از افکار و موقعیتها از موانع بازشناسی و بازتولید است که باید با آنها مقابله کرد. تأکید بتی بر این است که مفسر نباید اثر را به لحاظ معنایی، مستقل از صاحب اثر بداند؛ زیرا هدف تفسیر، وصول به معنای اثر - از آن جهت که اثر است - نمیباشد. نکته جالب توجه دیگر این نظریه، این است که باید جزء اثر را نسبت به تمام و کل اثر ملاحظه کرد و در فرایند تفسیر، این ملاحظه را به کار گرفت؛ یعنی با نگاه سیستمی به تفسیر متن و اثر، اقدام کرد. آنگاه مفسر باید به ترجمه ذهنیت خالق اثر بپردازد تا آن را به دنیای ذهنی خود نزدیک کند. بتی از نقش پیشدانستهها و ذهنیت مفسر غافل نیست. از این رو توصیه میکند که مفسر باید مراقب باشد تا ویژگیهای فردی او بر فهم تحمیل نشود.
12- اریک هرش (1928-) متفکر آمریکایی و منتقد هرمنوتیک نسبیگرا و از مدافعان عینیگرایی هرمنوتیکی است که به صراحت بر معیار تشخیص فهم معتبر از نامعتبر تأکید میورزد و فهم عینی متن را ممکن میشمارد. وی در دو کتابش - «اعتبار در تفسیر» و «اهداف تفسیر» در مقابل هرمنوتیک نسبیگرایی میایستد. هرمنوتیک هرش بر فهم و تفسیر متن معطوف است و برای نیت و قصد مؤلف نقش اساسی قائل است و معنای لفظی را با نیت مؤلف پیوند میزند. وی گرچه به روششناسی عام برای تفسیر و متن معتقد نیست، ولی پارهای از اصول عام حاکم بر فهم متن را عرضه میدارد. برای نمونه، هرمنوتیک فلسفی و ساختارگرایی بر این مطلب اصرار دارند که الفاظ متن از استقلال معنایی برخوردارند و نیت و قصد متکلم سهمی در شکلدهی معنایی آن ندارد؛ ولی هرش میگوید: معنای متن، امری قصدی است و بدون نیت و قصد فرد نمیتوان از معنای آن متن سخن گفت. و سهم مفسر در بازسازی معنای متن است و از آن رو که قصد مؤلف، تنوع بردار نیست، پس معنای متن نیز امری متشخص و متعین است. بنابراین میتوان از عینیت معنا دفاع کرد. هرش چند نوع برخورد با متن را از جمله فهم، تفسیر و داوری یا نقد را از یکدیگر جدا میکند. فهم متن را به معنای لفظی و تفسیر را به تبیین معنای لفظی و نقد را به «معنا برای» نسبت میدهد.
توضیح مطلب این که هرش معنا را به دو نوع منشعب میسازد: الف) معنای لفظی متن (Vertol meaning) و معنا برای (Significance) «معنای لفظی» دلالت بر کل معنای لفظی متن دارد ولی «معنا برای» با یک زمینه وسیعتر یعنی ذهن فرد و عصر دیگر ارتباط دارد و آن، در جایی است که متن را بر یک وضعیت و شرایط خاص تطبیق میکنیم و آن را مورد پرسش و استنطاق، قرار میدهیم. هرش، رسالت مفسر را تلاش برای درک مقصود مؤلف میداند. گرچه نمیتوان به طور اطمینان به مطابقت فهم خویش با مراد مؤلف حکم کرد ولی نباید همت مفسر را بیحاصل دانست. از این رو چه بسا ما در مقابل تفاسیر گوناگون قرار گیریم و نسبت به آنها از سنجش اعتبار واحدی برخوردار باشیم؛ زیرا قراین و شواهد به یکسان دلالت دارند. در اینجا باید از منطق احتمالات بهره بگیریم و تفسیر محتملتر را بر دیگری ترجیح دهیم. حال که معنای دو معنا از دیدگاه هرش روشن شد باید به تبیین جایگاه فهم و تفسیر و داوری بپردازیم: فهم از طریق نشانهها ساخته میشود و فهمنده اگر به زبان متن آشنا نباشد، فهم، نصیب او نمیشود و پیشنیازهای زبانی و اجتماعی نیز نظامهای قراردادی هستند که مقصود و نیت مؤلف و معنای لفظی متن را به ارمغان میآورد؛ پس روشن شد که فهم، یافتن معنای لفظی متن است و ارتباطی با «معنای برای» ندارد. و اما تفسیر، عبارت است از تبیین معنای لفظی. بنابراین تفسیر هم با «معنای لفظی» و هم با «معنای برای» ارتباط دارد. به همین جهت از اصطلاحات جدید و غیر مأنوس با فرهنگ متن بهره میگیرد و حتی باعث تنوع و تکثر میشود؛ پس تنوع فهم معنای متن امکانپذیر نیست، ولی تکثر تفاسیر ممکن است. از این رو دو مفسر علی رغم معنای واحد میتوانند از تفسیر و تبیین مختلف بهره بگیرند. بنابراین هرش، اختلاف در معنای لفظی متن را در اثر تغییر عصر و زمانه - فی الجمله - میپذیرد، ولی تاریخی بودن فهم متن را پذیرا نمیباشد. هرش، داوری و نقد را نیز از فهم و تفسیر متن جدا میکند. منتقد متن در مقام نقد با «معنا برای» نه «معنای لفظی» سروکار دارد و متن را با معیارهای خارجی محک میزند. این که گاهی گفته میشود معنای متن، ملالآور یا کسلکننده و یا مطلوب است. مراد «معنا برای» است؛ زیرا معنای لفظی به درون متن آگاهی مؤلف ارتباط دارد و «معنا برای» با بیرون از نیت مؤلف معطوف است. بنابراین هرش به عنوان منتقد گادامر و هرمنوتیک نسبیگرا، تغییرپذیری بستر تاریخ و دادههای فرهنگی را به عنوان یک واقعیت میپذیرد، ولی تأثیر آن بر ثبات معنای لفظی را نمیپذیرد و آن را نهی میکند. پس این ادعای گادامر - که وصول به فهم یکسان و ثابت از متن امکانپذیر نیست - را رد میکند. هرش بر خلاف گادامر معتقد است که مفسر میتواند جهتگیری و پیشدانستههای خود را تغییر دهد و این پیشدانستهها در باب «معنا برای» تأثیر گذارند.
13- اشکال دیگر گادامر و هرمنوتیک نسبیگرا این است که آیا نظریه تاریخ گروی که همه فهمها را تاریخی و سیال میداند، تاریخی و ابطالپذیر است یا این که خود را گرفتار جزمیت معللانه کرده است؟
14- صدر المتألهین، تکلم را صفت نفسانی تأثیرگذارنده میداند و آن را به سه قسم منشعب میسازد. نخست، کلامی که عین کلام مقصود است؛ مانند ایجاد اشیا به کلمه «کن» که تمام موجودات ناگزیر از اطاعت از آن هستند این نوع کلام حقیقی نامند. دوم، کلامی که مقصود از آن چیز دیگری غیر از خود کلام است اما آن غیر، لازم لاینفک کلام است؛ مانند اوامر خداوند به ملائکه تدبیر کننده که هیچ تخلفی در آنها راه ندارد. سوم، کلامی که قصد و غرض ثانوی دارد و ممکن التخلف است؛ مانند اوامر و نواهی خداوند به بندگان در شرایع آسمانی. غرض و هدف اصلی متکلم، انتقال معانی به مخاطبان است. ولی برای فهمیدن کلام الهی باید صفا و صافی روح، زوال نیابد و به کدورت و ظلمات آلوده نگردد. بنابراین شبهاتی که سرمنشأ آن، عالم طبیعت است، حجاب و مانع درک حقایق میگردد. همانگونه که خداوند متعال میفرماید: «وَ طُبِعَ عَلی قُلوبِهِمْ فَهُمْ لایَفْقَهونَ» یا «بَلْ رانَ عَلی قُلوبِهِم ما کانوا یَکْسِبونَ» وقتی نفس انسان از امور دنیوی اعراض کند و تمام توجهش به عالم ملکوت اشتغال یابد؛ حقایق عالم ملکوت برایش روشن میگردد. بنابراین فهم کلام خداوند، منحصر در آنچه اهل زبان عربی بر آن توافق دارند، نمیباشد؛ زیرا هدف نهایی و کمال مطلوب، آن است که فهم و ادراک از متکلم و گوینده سخن باشد نه فهم از کلام و سخن و این را جز آن کس که کلام بر قلبش فرود آمده، نخواهد فهمید و این همان معنای کلام حقیقی است که از فهم جدا نمیباشد. از این رو فهم متون دینی از نظر صدر المتألهین، بر دو امر استوار است یکی فهم اراده متکلم و مقصود گوینده سخن و دوم، احوال مخاطبان.
15- نگارنده در کتاب «کلام جدید» (گفتار پنجم) به نقدهای دیگری بر هرمنوتیک گادامر پرداخته است.

