شهادت

ارسال توسط kushesh در 20/8/1387.عمومي

بسم رب الشهداء والصدیقین
دو شخصیت مصلح و عارف را اگر تر كیب كنند واز آنها یك انسان بوجود آورند «شهید» بوجود می آید. یكی به فكر خود، ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد ، و آن عالم یا فیلسوف است.یكی دیگر به فن وهنر ویا وضعیت خود ، ارزش و ابدیت وجاودانگی می بخشد.اما شهید، به خون خود ودر حقیقت به تمام وجود هستی خود، ارزش و ابدیت وجاودانگی می بخشد.هر گروه دیكر به قسمتی از مایملك خود جاودانگی می بخشند،اما شهید به تمام مایملك خود.
دوستان عزیز بیاین در اینجا هر كسی خاطره ویا پند و اندرزی از شهدا دارد نقل كند ،،، علی یارتون...

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

آري!خوبان رفتند.با همه سختي ها و باعشق به امروزي كه در دستين من و تو مي باشد،دفاع كردند،جنگيدند و رفتند؛و حالا ما اينجاييم،اينجايي كه ديروزي ها با عشق و خلوص براي من و تو پي ريزي اش كردندو به امانت گذاردند.واي بر ما وبر اين امانت داري مان! چگونه جواب گويشان خواهيم بود؟عجب دردي شده اين فراموشكاري!راستي!اين واژه «بي خيال»را چه كسي در فرهنگ الفاظ ما گنجاند؟ديروزت را بي خيال، فرهنگ را بي خيال،شعور وشرف،غيرت و آدميت و هويت را بي خيال! آخر بفهم مهر بي خيالي بر چه چيزي مي زني! من وتو اگر ندانيم ديروز چه كاره بوده وچه كار مي كرديم، اصلا نمي توانيم بدانيم امروز چه كاره و چكار خواهيم كرد؟...(برگرفته از ياران ناب)

 

امام خميني وشهادت در راه خدا
اذناب امريكا بايد بدانند كه شهادت در راه خدا مساله اي نيست كه بشود با پيروزي وشكست در صحنه نبرد مقايسه شود.مقام شهادت اوج بندگي و سير و سلوك در عالم معنويت است.نبايد شهادن را تا اين اندازه به سقوط بكشانيم كه بگوييم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و يا شهرهاي ديگر آزاد شدند.تمامي آنها خيالات باطل ملي گراهاست وما هدفمان بالاتر از آن است.

 

رهبري ونگاه به جنگ
«ما بايد با چشم رضايت و نگاه از روي احساس انجام تكليف كه هر مؤمني ، وقتي تكليف را انجام مي دهد خوشحال است، به گذشته و جنگ نگاه كنيم و اين خوشحالي عيب نيست،بلكه حسن است.ما بايد ياد آن روزها را واقعا در ذهنمان نگه داريم و حفظ كنيم و اگر بتوانيم،بر روي كاغذ سفيد بياوريم تا براي آينده بماند.»

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

آري!خوبان رفتند.با همه سختي ها و باعشق به امروزي كه در دستين من و تو مي باشد،دفاع كردند،جنگيدند و رفتند؛و حالا ما اينجاييم،اينجايي كه ديروزي ها با عشق و خلوص براي من و تو پي ريزي اش كردندو به امانت گذاردند.واي بر ما وبر اين امانت داري مان! چگونه جواب گويشان خواهيم بود؟عجب دردي شده اين فراموشكاري!راستي!اين واژه «بي خيال»را چه كسي در فرهنگ الفاظ ما گنجاند؟ديروزت را بي خيال، فرهنگ را بي خيال،شعور وشرف،غيرت و آدميت و هويت را بي خيال! آخر بفهم مهر بي خيالي بر چه چيزي مي زني! من وتو اگر ندانيم ديروز چه كاره بوده وچه كار مي كرديم، اصلا نمي توانيم بدانيم امروز چه كاره و چكار خواهيم كرد؟...(برگرفته از ياران ناب)

 

امام خميني وشهادت در راه خدا
اذناب امريكا بايد بدانند كه شهادت در راه خدا مساله اي نيست كه بشود با پيروزي وشكست در صحنه نبرد مقايسه شود.مقام شهادت اوج بندگي و سير و سلوك در عالم معنويت است.نبايد شهادن را تا اين اندازه به سقوط بكشانيم كه بگوييم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و يا شهرهاي ديگر آزاد شدند.تمامي آنها خيالات باطل ملي گراهاست وما هدفمان بالاتر از آن است.

 

رهبري ونگاه به جنگ
«ما بايد با چشم رضايت و نگاه از روي احساس انجام تكليف كه هر مؤمني ، وقتي تكليف را انجام مي دهد خوشحال است، به گذشته و جنگ نگاه كنيم و اين خوشحالي عيب نيست،بلكه حسن است.ما بايد ياد آن روزها را واقعا در ذهنمان نگه داريم و حفظ كنيم و اگر بتوانيم،بر روي كاغذ سفيد بياوريم تا براي آينده بماند.»

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

عمليات والفجر10،حلبچه،شاخ شميران و... جنگ آنجا سخت بود و مردم آنجا،چه ها كه كشيدند!آنجا در يك روز 5 هزار نفر مثل برگ خزان روي زمين ريختند.وارد حلبچه كه شدم،هيچ جنبنده اي تكان نمي خورد.بچه اي كه شير مادرش را مي خورد،در آغوش مادرش ار دنيا رفته بودفخيلي  تكان دهنده بود.عقب نشيني از حلبچه به علت سنگيني كارها و شهدايي كه داده بوديم خيلي تلخ بود.اصلا جرات نمي كرديم به بچه ها بگوييم عقب نشيني كنيم.خودمان را با «تكليف بودن»و«فرمان امام اين است.»،راضي كرديم و تمام سنگرها را نابود كرديم.(نقل از سردار طالبي)

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

از 4 دانشگاه فرانسه بريش دعوت نامه آمده بود.نفر چهارم دانشگاه شيراز شد.23 سال بيشتر نداشت كه فرماندهي لشكر 17 علي يبن ابيطالب را به او سپردند.توي دنيا سابقه نداره كه يه جوان 23 ساله بشه فرمانده لشكر،اون هم لشكري مثل لشكر 17. همه ميدونن هر جايي مستقر مي شد،زبانزد مي شد.حتي عراقيها وقتي ميفهميدن لشكر17 ،مستقر شده ،راديوهاشون شروع مي كردن به بدو بيراه گفتن.از بس ترس و وحشت برشون مي داشت.

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

پيرمردي بنام عبدالرضا داور در دهلران بودكه كارش بهياري و رسيدگي به دوا وردمان روستاهاي اطراف دهلران بود مردم او را دكتر صدا مي زدند. او در 13/8/63 همراه همكارش سيف الله بهرامي،دختر و نوه 4ساله اش راه افتاده بودند براي بررسي وضعيت بهداشتي روستاها. ناگهان با كمين وحشتناكي روبرو مي شوند. ماشين با رگبار پي در پي سوراخ سوراخ مي شود.همان اول يكي از گلوله ها به سر مادر خورده و جادرجا شهيد مي شود.بقيه اسير مي شوند.اسلحه ها بچه ها را نشانه مي روندكه با اصرار پدر بزرگ كنار مي روندو بچه 4ساله در آن سرما و تاريكي محكوم مي شود تا صبح بر روي جنازه مادر ناله كندففردا صبح گشتيهاي سپاه او را پيدا مي كنند كه از هوش رفته بود. اين صحنه آ»قدر دردناك بود بچه بعد از 25 روز بيماري و تشنج شديد ، شهيد مي شود.پدر بزرگ هم بعداز 8سال اسارت برگشت؛اما شكنجه ها كار خودش را كرده بود و او هم رفت پيش نوه ودخترش.

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

عمليات بيت المقدس 1 ماه به طول انجاميد و در اين مدت حسين خرازي نه تنها به عنوان بازوي توانمند فرماندهي عالي ايفاي نقش مي كرد بلكه از هر لحظه براي حضور مستقيم در خط مقدم سود مي برد.در سحرگاه سوم خرداد1361 «كريم نصر» فرمانده گردان موسي بن جعفر از لشكر امام حسين(ع) كه ماموريت رسيدن به اروند را داشتند،حسين خرازي را با بي سيم مطلع كرد:«... به حول و القوه الهي ما به هدف رسيديم،بچه ها الان در كنار اروند هستند.»و به اين صورت 150 هزار نفر نيروي سازمان يافته عراق در محاصره كامل رزمندگان قرار گرفتند و حسين خرازي اولين رزمنده اي بود كه در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد61 با جيپ فرماندهي خود از خاكريز غربي عبور كرد و وارد خرمشهر شد.

ارسال توسط kushesh در 27/8/1387.

از ناگفته هايي كه فكه آرام و ساكت در سينه داردؤنحوه شهادت اسرا و مجروحين است.گروخ تفحص در حين عمليات جست و جو به سيم هاي تلفني رسيدند كه از خاك بيرون زده بود.رد سيمها را كه گرفتند،رسيدند به يكدسته از شهدا كه دست و پايشان با همين سيمها بسته شده بود. معلوم بود كه آنها را زنده به گور كرده اند،چرا كه كسي دست كشته را نمي بندد.فكه اگرچه از لحاظ نظامي،پيروزي آنچناني به خود نديد،اما قصه مقاونت رزمندگان در شرايط بسيار سخت جنگي و تشنگي مفرط،كربلاي ديگري را بري اين مملكت رقم زد ودر واقع اذن دخول سرزمين فكه،همين تشنگي است!!!

ارسال توسط kushesh در 4/9/1387.

بياييد به خاطر خون شهدا واشك چشم يتيمان وحدت را حفظ كنيم و بدانيد كه روزي پيروز خواهيم شدو پرچم خونين توحيد را بر فراز كاخ هاي مستكبري بر افراشته خواهيم نمود خوشا به حال آن كسانيكه در اين مسير امتحان خود را خوب داده اند.

ارسال توسط kushesh در 4/9/1387.

خداوند خميره وجود مؤمن را با خاك كربلا و خون شهدايش سرشته است و تا شب وروز باقي است، اين پيوند تاريخي كه مؤمنين را به عاشورا پيوند ميدهد در عمق فطرت ها بيدار خواهد ماند و هرآنكس را كه شنواي نداي باطن خويش است ،به صحراي كربلا خواهد كشاند... 

ارسال توسط kushesh در 11/9/1387.

(كتاب خاطرات و مبارزات شهيد محلاتي )
به نقل از محمود محلاتي فرزند ارشد شهيد حاج شيخ فضل الله مهدي زاده محلاتي:

 

بعد از شهادت ايشان آقاي رفيق دوست تعريف كرد كه حاج آقا (شهيد محلاتي) در يكي از جلسات سپاه ميگفت كه چقدر خوب است كه محاسن انسان به خون سرش آغشته شود.مي گفت:اين صحبت 2سال بعد از شهادت ايشان بود.من اين را يادم رفته بود تا آنلحظه اي كه پاي هواپيما رسيدم و جنازه ايشان را ديدم.ديدم كه واقعا به آرزميشان رسيده اند.
ايشان هيچ وقت لباس روحاني را از تنشان در نمي آوردند،مي گفت كه اين لباس مقدس است.در 17 شهريور كه شلوغ شده بود هر چه به ايشان گفتند:الان شما پايتان را بگذاريد در خيابان شما را ميگيرند،لباستان را درآ وريد ايشان گفته بود:من در نمي آورم. نه عمامه اشان را برداشتند و نه لباس را در آوردند .با لباس رفتند بيرون.
مسافرت هم كه رفته بودند مخفيانه با دوستان ، روحانيون ديگر همه لباس هايشان را در آورده بودند بجز ايشان . گفته بود : من لباسم را در نمي آورم . موقعي هم كه مي خواستند ايشان را غسل بدهند نتوانسته بودند، و مجبور شدند با همان لباس روحانيت ،با همان عبا ايشان را دفن كنند.
«آن كس كه عاشقانه در راه خدا جان مي دهد به هدف نهايي خودش رسيده راهي را دنبال مي كرده كه به آن عشق مي ورزيده است»
(اين عبارت را شهيد محلاتي يك روز پيش از شهادت خود در مراسم تشييع دو تن از شهيدان سپاه بر زبان آورده است).

ارسال توسط kushesh در 14/9/1387.

شهيد كشوري اسلام را فراتر از همه چيز مي ديد.وقتي تركشي به سبنه اش خورد،منتظر آخرين عمل جراحي بود.اما بلند شد كه برود.گفتند بمان تا پس از عمل مرخص شوي.جواب داد:«وقتي اسلام در خطر باشد من اين سينه را نمي خواهم.»مي گفت:«تا آخرين قطره خون براي اسلام و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد.»سرانجام بعد از يك عمليات موفق،هلي كوپترش مورد اصابت راكتهاي دوميگ قرار گرفت.با اينكه هلي كوپترش داشت مي سوخت،توانست آنرا به خاك خودي برساندؤاما ديگر مجالي نمانده بود و او راهي ملكوت اعلي شد...
سالروز شهادت ايشان پيشاپيش تبريك و تسليت باد.

ارسال توسط kushesh در 14/9/1387.

شهيد آيت الله سيدعبدالحسين دستغيب،در مسير نماز جمعه شيراز در يكي از كوچه ها به همراه تعدادي از همراهانشان  در اثر انفجار بمب  توسط منافقين در سن 70سالگي به شهادت رسيدند.
در اينجا فرازي از سخنان ايشان را گوش جان مي سپاريم.
شهيد دستغيب و دلها
«شايد تجربه كرده باشيد ، اگر سگ گرسنه اي به شما روي بياورد و همراه شما نان يا گوشت باشد،آيا با گفتن چخ، سگ رد ميشود؟چوب هم بلند كني ،فايده ندارد،او گرسنه است و چشمش به غذاست و دست بردار نيست. اما اگر هيچ همراه نداشته باشي،سگي كه به شما روي مي آورد با آن شامه قوي چون مي فهمد چيزي نداري، تا گفتي چخ فورا مي رود.دل شما مورد نظر شيطان است،نگاهي به دل مي كند اگر آذوقه شما در آن بود ، حب مال و زر و زيور و شهوت و مقام و بخل و حرص و حسادت ،، به به چه جاي خوبي براي شيطان ،همانجا متمركز مي شود . صد بار هم بگو اعوذ و بالله من الشيطان الرجيم ، با اين چخ ها رد نمي شود،اگر طعمه اش را دور كني، آنگاه مي بيند وسيله ماندن ندارد،با يك استعاذه فرار مي كند.»

ارسال توسط kushesh در 25/9/1387.

شهيد سيد مرتضي آويني
حزب الله،مرداني  كه تند باد عواطف آنها را نمي لرزاند،از جنگ خسته نمي شوند،ترس به دل راه نمي دهند،بر خدا توكل مي كنند و و عاقبت نيز از آن متقين است.
و باز در اين ميان حزب الله تنها وغريب است و با آن چوب زير بغل و پاي مصنوعي  و دست فلج و چشم پلاستيكي و... موي كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقيرانه و لبخند معصومانه ،مظهري است از يك دوران سپري شده كه با خونين شهر آغاز شد و در والفجر ده به پايان رسيد و بعد از مرصاد از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بيماردلان را به اين غلط انداخت كه ديگر تمام شد ، نه....

بيداري و چشم تو به خوابي است  شگفت
آن نور كه خورده اي شرابي است شگفت
خفاش مگر خون تو بيند در خواب
هر قطره خونت  آفتابي است شگفت

ارسال توسط kushesh در 4/10/1387.

((خلاف آنچه بسياري مي پندارند ، آخرين مقاتله ما - به مثابه سپاه عدالت - نه با دموکراسي غرب که با اسلام آمريکايي است ، که اسلام آمريکايي از خود آمريکا ديرپاتر است.اگرچه اين يکي نيزولو هزار ماه باشد به يک شب قدرفرو خواهد ريخت و حق پرستان ومستضعفان وارث زمين خواهند شد.))
سيد مرتضي آويني

ارسال توسط kushesh در 9/10/1387.

سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر
خدایا تو شاهدی برادر و خواهر ما را در غزه چه کردند ، خدایا مگر شیعه انسان به حساب نمی آید ؟ خدایا چرا تبلیغات عالمی نامی ازآنها وحقوق آنها و شهدای آنها نمی برد؟...
برادرم وخواهرم بدان این جنایتکار ضعیف است و وعده خدا حق است و بدان ما می آییم وبا تو در همه عرصه های نظامی و اقتصادی( تحریم اقتصادی آنها و کالاهایشان)و سیاسی هستیم ...
برادرم و خواهرم ما امروز آمدیم و به خیابان ها ریختیم تا با غرش رعد کلمه حق را بر فرق منافقین و ملحدین بکوبانیم و اسراییل بداند این تازه یک قدم ماست و ما پیمان جهاد بسته ایم... ما امروز آمدیم تا با درس شهادت ، تا با درس انقلاب ، تا با درس کل  یوم العاشورا وکل عرض الکربلا پیمان جهاد رهبرمان را لبیک بگوییم و اعلام آمادگی حتی نظامی کنیم...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

ارسال توسط kushesh در 9/10/1387.

كسي كه جان عزيزش، عزيز، پيش خداست
به جان هر چه عزيز است، سيّدالشّهدا است
براي مرد خدا نيست، بيم جان هرگز
كه در مصاف، خطر آشنا و بي پرواست
حسين(ع) ياور دين بود و يار مظلومان
حسين(ع) خاطره يي تا هميشه پابرجاست
تو را كه مانده به دل حسرتي ز عاشورا
بيا ببين كه جهان صحنه اي ز عاشوراست
ز خون خلق خدا دست ظلم رنگين است
غريو خلق ستمديده روز و شب برپاست
كجاست دست رهاننده ي خداجويان؟
كه فتنه هاي زمان در كمين آدم هاست
اگر تو ياور ديني حسين(ع) را درياب
كه وقت ياري خورشيد كربلا حالاست
ز خدمتي كه برآيد ز دست، دست مدار
كه در حمايت خلق خدا، خدا با ماست
براي رونق اين دين قيام كرد حسين(ع)
قيام او به حقيقت قوام دين خداست
قيام كرد كه برپا بماند اصل نماز
كه اين چراغ به ما روشني رسان، فرداست
حسين(ع) دين خدا را ز خون بهاري كرد
بهار دين خدا در گُل نماز شماست

ارسال توسط kushesh در 10/10/1387.
عمليات كربلاى ۵ كه در شلمچه انجام گرفت و منجر به پشت سر گذاشتن استحكامات و موانع و كانال ها و ميادين مين پيچيده و چندين لايه دشمن گرديد و رزمندگان اسلام در آستانه فتح بصره قرار گرفتند،
يكى از مهم ترين و سخت ترين و به لحاظ سياسى- نظامى با ارزش ترين عمليات هاى جمهورى اسلامى ايران بود و از نتايج آن همين بس كه شوراى امنيت سازمان ملل متحد سراسيمه تشكيل جلسه داد و با صدور قطعنامه ۵۹۸ به بخش اعظم شرايط و خواسته هاى جمهورى اسلامى ايران گردن نهاد. از ويژگى هاى مهم اين عمليات كاربرد وسيع آتش توپخانه توسط دو طرف بود و مى توان گفت كه جنگ، جنگ آتش بود. استعداد توپخانه اى كه در اين عمليات توسط توپخانه سپاه به كارگيرى شد بيش از چهل گردان توپخانه كه متجاوز از ۷۰۰ قبضه انواع توپ و كاتيوشا بود و اين بالاترين آمار كاربرد توپخانه در طول تاريخ جنگ هشت ساله بود.
سرلشكر پاسدار شهيد حسين شفيع زاده، فرمانده توپخانه سپاه در اين عمليات بود و او براى رسيدن به اين قله موفقيت در سازماندهى و به كارگيرى توپخانه بيش از ۵ سال به طور شبانه روز زحمت كشيده بود و راه را از ابتدا با چند قبضه توپ غنيمتى از دشمن آغاز كرده بود و حال با عنايت خداوند سازمان رزم سپاه را به اين مرتبه از توانايى و قدرت آتش رسانده بود. عمليات كربلاى ۵ سرشار از صحنه هاى خاطره انگيز و به يادماندنى با شهيد شفيع زاده بود كه چند نمونه آن در زير نقل مى شود.
۱- در شلمچه منطقه اى به شكل پنج ضلعى در خاك عراق مركز ثقل عمليات و كانون فشار و آتش دشمن قرار گرفته بود. در قرارگاه مركزى هدايت عمليات مقرر شد كه فرماندهى براى هماهنگى نزديك با يگان ها، عازم پنج ضلعى شود. من هم كه جانشين شهيد شفيع زاده بودم در كنار برادر شمخانى نشستم تا همراه ايشان به جلو بروم. ناگهان شفيع زاده دوان دوان از راه رسيد و نفربر را كه در آستانه حركت بود نگه داشت و دست مرا گرفت و آمرانه گفت: بفرماييد پايين. گفتم: براى هماهنگى آتش هاى توپخانه بايستى بروم جلو. گفت: شما در قرارگاه نزد فرماندهى باشيد من خود جلو مى روم. از من اصرار و از او انكار، وقت تنگ بود و نفربر در حال حركت بالاخره گفت: من به تو دستور مى دهم كه بمان و سپس پريد داخل نفربر و در را بست. او در اين عمليات سخت دنبال شهادت مى گشت چون در عمليات هاى قبل مثل خيبر و بدر و والفجر ،۸ قرار بر اين بود شفيع زاده در قرارگاه همراه فرماندهى باشد و من جلو باشم ولى در اين عمليات او به طور مكرر جلو مى رفت و در صحنه هاى خطرناك حضور پيدا مى كرد.
۲- در منطقه اى موسوم به كانال زوجى كه از خطوط دفاعى مقابل بصره بود و رزمندگان اسلام به آن جا دسترسى پيدا كرده بودند و در آستانه گشودن دروازه بصره قرار داشتند وزير دفاع عراق از طرف صدام در قرارگاه سپاه سوم مستقر شده بود و شخصا هدايت عمليات را به دست گرفته بود تا نيروهاى اسلام را به هر قيمتى از كانال زوجى عقب براند و تا گسيل نيروهاى انبوه و دادن تلفات زياد رخنه را در خط دفاعى خودى ايجاد نمود كه در صورت ادامه پيشروى چندين هزار نفر از رزمندگان اسلام در آن سوى كانال ماهى در معرض خطر قرار مى گرفتند و اين امر موجب نگرانى جدى فرمانده كل سپاه گرديده بود. شهيد شفيع زاده مرا به اتاق طرح ريزى آتش فراخواند و تاكيد كرد كه سريعا بايستى چاره اى بينديشيم و با آتش انبوه پيشروى دشمن را سد نموده، فرصت ترميم خط را به يگان هاى در خطر بدهيم و پس از مشورتى كوتاه به اين نتيجه رسيديم كه حجم آتش انبوه و سريع را با سازماندهى ۲۰ قبضه كاتيوشا (هر قبضه كاتيوشا سى موشك حمل مى كند) مى توان فراهم نمود.
به سرعت طرح ريزى آماده و به فرمانده كل سپاه ارايه شد و پس از هماهنگى با يگان هاى در خط، يگان هاى توپخانه توجيه شدند تا ظرف يك ربع ساعت قبضه هاى كاتيوشاى خود را پر نموده و در موضع مشخص شده مستقر و آماده تيراندازى باشند، به حول و قوه الهى در كمتر از بيست دقيقه كاتيوشاها آماده تيراندازى شد. كليه نيروهاى در خط به سنگر فراخوانده شدند و فرمانده كل سپاه دستور آتش را دادند و در يك آن، كليه قبضه هاى كاتيوشا با هم شروع به شليك كردند و گويى زمين اژدها گونه دهان باز كرده باشد و آتش از آن به طرف دشمن زبانه كشد، جهنمى در منطقه نفوذ دشمن برپا شد و دشمن با تحمل تلفات سنگين متوقف گرديد و اوضاع به نفع جبهه اسلام تغيير كرد.
۳- گفتم: حسن آقا خاطرتان هست كه در اول جنگ در حصرآبادان با شهيد باكرى خمپاره ۱۲۰ داشتيد و روزى دو گلوله جيره مهمات شما بود و حالا با يك دستور ششصد موشك كاتيوشا را شليك مى كنيد و هفتصد قبضه توپ تحت فرمان شماست آيا اگر در خواب همچين روزى و چنين قدرتى را مى ديدى باور مى كردى؟ گفت: يعقوب، خداوند آن روزها را براى ما قرار داده بود كه لياقت و صلاحيت لازم را پيدا كنيم و امتحان خود را پس بدهيم و ميزان اخلاص و استقامت خود را نشان دهيم و حالا خدا را شكر مى كنيم ما را قابل دانسته و براى دفاع از دينش و تنبيه دشمنانش گوشه اى از قدرتش را به وسيله ما به ظهور رسانده است.
۴- در سنگر مركز تطبيق آتش توپخانه مشغول كار بودم حدود نيمه شب بود كسى داخل آمد و اطلاع داد كه برادرى در بيرون سنگر با شما كار دارد گفتم چرا داخل نمى آيد؟ گفت اصرار دارد كه شما را در بيرون سنگر ببيند. رفتم بيرون چند قدم در تاريكى جلو رفتم. شفيع زاده را ديدم با سر و لباس خاكى و خونى. دقت كردم ديدم بازويش زخمى شده است و با يك چفيه آن را بسته است گفتم: حسن كجا بودى چرا اين طور شدى گفت: نگران نباش مساله اى نيست يك تير كلاش خورده ،نمى خواستم بقيه بچه ها ببينند تو هم به هيچ كس نگو. خودت كارها را ادامه بده من به اهواز مى روم و پس از پانسمان و تعويض لباس فردا انشاءالله بر مى گردم و تاكيد كرد مبادا فرماندهى و ساير همكاران متوجه شوند. تمام تلاش خود را در كربلاى ۵ معطوف به اين كرده بود كه اولا كليه امور و مسووليت ها را به من منتقل كند و ثانيا هر طور شده گوهر شهادت را به چنگ آورد و قسمت اين بود كه در فاصله كمتر از دو ماه در ارديبهشت۱۳۶۶ و در كوه هاى سرسبز و به فلك كشيده غرب كشور گمشده خود را پيدا كند و به وصال معشوق نايل آيد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

ارسال توسط kushesh در 15/10/1387.

تيرانداز ماهر ، علي آل سيدان

يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قایم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را برای كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو می گی خود من بودم.
خاطرات شهيد كاوه

ارسال توسط kushesh در 15/10/1387.

سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.»

ارسال توسط kushesh در 15/10/1387.

باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده  باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد ، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش . اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه رانگاه می کرد.

 ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد.

ارسال توسط kushesh در 22/10/1387.
خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛
ولی...
ناگهان الف، قامتش شکست و گفت:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

پاسخش نوشت، مرد خنده‌های بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست؛
شهدی از شهادت است؛
از جناح دشمنان جنایت است؛
از برای دوستان شفاعت است؛
البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!

و بعد از این مزاح مشتیانه‌ی بشر،
الفبای زندگی،
در حضور اسم و فعل و حرف و قید، خنده زد، پس از تمام سال‌ها خستگی...
مثل پهلوانِ کوچه‌ی بلا،
کربلا!
و کلاس درسمان،  واژه‌ای شنید، آشنا.

هان چه شد؟
دل شما شکست...!؟
من هنوز، روضه‌ای نخوانده‌ام که های‌های گریه می‌کنید و می‌روید!!

کجا؟
گفت: رخصتی بده بروم.
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
و کاش این اجازه را حُر نه، حَرمله می‌گرفت...
ناگهان کلاس اخم شد.

آهان.
خیر و شر را به نوبت جلو نرفته‌ام؟
ببخشید، هنوز کلاس اولم.
ولی، باور کنید حرف حرمله سین سه شعبه است.
درست مثل سین سینه‌ی پدر، سر عمو، سیبک گلوی پسر.
و این بار کلاسِ درس، سیاه شد از این همه عزا.
و هم کلاسی‌ام جویبار اشکِ کربلا.

گفتم:
نه، ببین!
گریه را شروع نکن، هنوز به کاف و گاف ماجرا مانده است.
ما هنوز حرف صبر را نخوانده‌ایم.
عین عباس هم به جای خود.
قاف قصه را چگونه ول کنیم؟

پس، با اجازه‌ی معلمم! دوباره دوره می‌کنم:
الف، آب.
ب ، بریر.
ت، تفنگ.
نه به سال شصت و یک ، بل به وقت جنگ!
همین صبح روز قبل...
کجا؟
غزه، جبل العامل، نینوا.
هویزه، شلمچه، دشت لاله‌ها.
خوب بس است، حاشیه نمی‌روم!!!
و ادامه می‌دهم...

جیم، جَون رو سفید.
ح، حبیب.
خ، خیام سوخته.
دال، دست تشنه‌ی فرات.
ذال، ظلم ظالمان!!!

معلم گفت:
نه، نخوان...!
اشتباه داشتی.
یک غلط گرفته شد.
19...
دقتت کم است، حواست کجاست؟
بخوان.
ر، روز اشک و گریه و جنون.
ز، زهیر، غرق خاک و خون.
سین، سلام تا قیامت قیام.
شین، شمر بر سر عمارت خیام.
صاد ، صبر بانوی حرم، زنیب، آن دلاور خاندان کَرَم.
ضاد، ظلم در غروب روزِ غم.

و باز تذکر معلمم:
صبر کن، نخوان، نخوان.
تو باز هم غلط خوانده‌ای!
ببینم؛
مگر به غیر ظاء ظلم را ندیده‌ای، که هرچه ذال و ضاد و ظاء هست را یکی می‌کنی؟
و گفتم:
آقا اجازه!
چرا دیده‌ام.
ولی؛
طا، طلسمِ.
ظا، ظلمِ.
عین، عصرِ کربلا؛
و غین، غارتِ خیام؛
و فا،  فتنه زمان.
امانِ قاف این قبیله را بریده است...

اِ.
آقا اجازه هست!
چرا شما، گریه می‌کنید؟
و بغض معلم، امان نداد بگوید برای بچه‌ها.

کاف کربِ والبلا، حکایتی‌ست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنی‌ست...
ولی اندکی بعد؛
بلند و بی‌دریغ گفت:
تو بشین، درس را ادامه می‌دهیم.

بچه‌ها، به یاد می‌آورید، داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟
مبحث من الغریب تا، الی الحبیب روزگار؟

یکی گفت:
تا سر نزاع نونِِ جان و نان و مال و دشمن و وطن!
دیگری ادامه داد:
واوِ وای؛ وای مردم به خواب رفته را، حسرت گذشته را و آه پای تخته را هم اشاره کرده‌اید.
سومی دست بالا گرفت و گفت:
و آخر کلاس که شد، فرد منتظر از خودش سوال کرد:
چرا وَ چرا ظلمی و مُحَرمی و غفلتی؟
و چرا خالی است، حرف حجتی؟
و در غربت است، هـ مثل هادی هدایتِ امتی؟
معلم تشکر نمود و گفت:
بعد ازاین، منتظر ادامه داد راه را با ندای:
یاءِ ، یا حسین، یا فارس الحجاز!
مکث کرد و ادامه داد:
...خوب بچه‌ها؛
تمام شد درس شما.
به آخر، زمان الفبا، رسیده‌ایم.

اما...
گچ پژِ اصیل آب و خاکمان رنگ کربلا نگشته است!!!
راه حل چیست؟
و سکوت پر تلاطم کلاس، در پی جواب، اشاره کرد به من، که می‌خواستم بگویم:
آب،  بیت اول محرم است.
و گفت: غذای روضه با تو است که شور را شروع نموده‌ای.
حال؛ شیرین، تمام کن!
و گفتم:
گ ،گِلِ محبت وجودتان.
چ ،چای و قند روضه تان.
پ، پلو وَ قیمه‌ی ظهرتان.
ژ، ژرفنای نگاهتان.

و تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را!

www.BGH.ir نویسنده: بچه‌های قلم

ارسال توسط fulcrum14 در 16/4/1388.

Dear KusheshBeautiful Poem, it really is.I just wonder sometimes, if He ( Imam Hussein ) does or would appreciate all the crimes that are committed by the same people who mourn His Martyrdom every Muharram, and then right after that they go right back where left off hurting others in the name of Islam.I also wonder if these stories are merely a story of how to die, rather than teaching anyone, how one should live. I also remember, When they ( enemies of Ahlel Bait ) were taking Them (SA) through the streets ofDamascus ( Shaam) Syria, why would Lady Zainab (SAWA), instead of being happy to see all those people standing on the street corners and crying, and weaping for Imam Hussein (SAWA), She (SAWA) got angry and spat on them all, crying out loud, that shame on you you, when He (SAWA) needed your help you all scrambled and now you all mourn His Martyrdom. [ A strange story, and we see these all over and over, all over the world, People cry, mourn, hurt themselves in the name of Love towards Imam Hussin,...but do you see Lady Zainab (SAWA) ???....She still is angry, for what they have done to Islam, using Her (SAWA) Holy Brother's Name....Imam Hussein SAWA  ] I dont think there are that many Muslims you could call a True Shia any where in the world, who have understood, The True Legacy of Imam Hussin SAWA. Not only they have not understood it, they have even created a myth around Ashoura, and Karbala, that does not appreciate the Greatness and the True Value of Imam Hussein SAWA. I have always thought that Imam Hussein and His Elder Brother Imam Hassan, His Other Brother Seyyedena Abbas, and all our Imams if you will, Have tried extremely much even by losing their lives to TEACH US HOW TO LIVE,LIFE CORRECTLY AND LIKE A FREE HUMAN, A FREE SPIRIT, A FAIR, UNSERSTANDING PERSON, A PERSON OF INTELLECT, COMMON SENSE,(if you will ) A MAN AND WOMAN OF HONOR, A LIFE OF DIGNITY, HONESTY, GRATITUDE, CORRECT MORALS, AND HONORS,..... AND LEFT THE CHOICE OF HOW TO CHOOSE TO LEAVE THIS WORLD TO US. Imam Hassan SAWA and Imam Hussein SAWA and Their Great Father Imam Ali ibn Abitaleb, SAWA, all thought us a great lesson on how liffe should be conducted. You never saw Them, talking too much of death, but what would be the next step in life to be taken.I do accept the tragedy of Karbala, I wished I could be given only an hour in my life to live, and that In the Holy Hours of Karbala with my Master and My Holy Grand Father, ( Jaddena SAWA) to at least defend Him in the hours of battlefield, and thus keep the enemy at bay as much as I could, and hurt from them as many as possible. but...I am unfortunately born 1400 years late !!! But Still to let some person use His Holy Name to make a penny out of His pain, I can not stand still, and let these rental turbans run the show. Did you know that the same prison wards who are holding Iranian ( Muslim , Shis Kids) in prison, just because they dont agree with regime of bani abbas in Iran do also mourn the martyrdom of Imam Hussein SAWA? So the question is what is the difference between them and the bani ommaya's yazid (LA)? yazid (LA) did also cry when he heard the Children of the Imam mourn. what distinguishes between them? actually nothing. They tortured children, hanged people, dismembered Muslims, ....terrorised everyone in the cities, so do These people in Regime of Iran. So what is the difference?Is not Ashura everyday in Iran, for those poor kids in jails of the regime? This happens when people forget the fact about Ashoura, and Imam Hassan and Imam Hussein SAWA. Phylosophy of how to live? How to live like a true Shia of Rasoul Allah SAWA, and Imam Ali Ibn Abi Taleb SAWA who was chosen to Lead Muslim Nation after Rasould Allah SAWA. How to live when even the enemies of Islam would not find a single faulty move, intention, wrong doing, or even a single hurt to complain about you. To prove that find me a person in the whole history of Glorious Islam when an enemy of Islam could be able to complain about the Holy Prophet SAWA, Imam Ali SAWA, Imam Hassan SAWA or Imam Hussein SAWA or any other Holy infalible Imams SAWAA. One single complaint. NONE> let us see how many poeple are cursing the regime in Iran.....Millions. How many innocent people's blood have been shed. who is going to answer that? I once read, ; When a leaf falls too young or unattended from a treeThe trees of that forest with their silence, acknowledge their collective Guilt.meaning everyone in a society is responsible and guilty when they see a crime, and injust, a hurting heart, a silent cry of a widow, or an orphan and still keep their silence, they are as guilty as a person who caused that pain.Do you think Imam Hussein SAWA or any other Imam SAWA would accept someone's hypocrisy and accept from them their fake tears??? Who is it who said even if you shed a single tear drop, for Imam Hussein SAWA you have the same reward of going to Mekka 7 times.....???? He lied. Hussein does not need anyone crying for him He wants you to cry for yourselves, because most people would still leave Him all alone if it was possible to turn the time back to 1400 yers ago. You need the true Phylosophy of How to live, in order to be lead to karbala, for a Departure like Imam Husseins. Death is always there, how to chose it, and which way, needs you to acknowledge and confess how you have lead your life, before that very moment of choice. Martyrdom is a Single momentum of a single fast Second....you need to have the map, timing, and previous training to recognise it and thus welcome it. It is not death. It is a choice of Life, in a greater Spiritual World Where Lord Almighty Allah SWT is Your Host.  Wassalam Alaikom Wa RahmatullahFulcrum14

ارسال توسط kushesh در 25/10/1387.

قبل از عملیات کربلای چهار بود بچه ها مشغول درست کردن طنابی بودند تا رزمندگان  در دریای خروشان اروند ازهم فاصله نگیرندوموج آب جمع مشتاقان را پریشان نکند.
به ازای هرنفر یک گره در طناب بود شهید جاری (فرمانده گروهان حدید) فرمودند :باید یک گره اضافه تر بزنیم !!!
علت را جویا شدیم ایشان درجواب فرمودند:این گره برای آن است که گره اول سر طناب را باید قلب عالم مکان حضرت بقیه الله بگیردو خود آقا عملیات رافرماندهی کند و خدا شاهد است که در آن شب سهمگین. از آسمان واز حال وهوای آنشب  که از هزار روز روشن تر بود از حال وهوای بچه ها از عطرت شهادت
که همه جا پیچیده بود  میشد فهمید که امشب فرماندهی با پسر حیدرکرار است ...

ارسال توسط kushesh در 1/11/1387.

نه  پلاكي،
 نه كارتي،
 نه نامه اي؛
مانده بودند استخوان هايي كه پيدا كرده اند مال بچه هاست يا مال عراقي ها. آنجايي هم كه تفحص مي كردند هم عراقي بود و هم ايراني. صداي يكي شان يك دفعه بلند شد . يا حسين! يا حسين! بچه هاي خودمان هستند.به سمتش رفتند. پرسيدند از كجا فهميدي؟ خاك را از روي چيزي كه در دستش بود پاك مي كرد. آن را به سمت بقيه گرفت و گفت :«از عكس امام!»

ارسال توسط kushesh در 7/11/1387.

گفت: فلاني را مي شناختي؟
گفتم:آره. چطور؟!
گفت : قبل از شهادتش باهم قرار گذاشته بوديم هر كي زودتر شهيد شد،به خواب اون يكي بياد و بگه «شهيد نظر مي كند به وجه الله» يعني چي؟ گفتم: خب؟! گفت :ديشب خوابش رو ديدم، ازش پرسيدم وجه الله رو ديدي؟ بدنش لرزيد، جواب داد:« ديدم چه ديدني!»
 وقتي داشت تعريف مي كرد بدنش مي لرزيد.
حجت الاسلام علي رضا پناهيان

ارسال توسط fulcrum14 در 16/4/1388.

Of course Hojjatul Islam or whatever he wants to be called by is still alive, and kicking.......he believes in his turban [ ammamah ] not shahadah. Death and shahadah is for others and money, temp.marriage, more money, more goofy names and attributes for haj agha.Have You heard this story?A mullah goes on the Membar, talking about nejasah, and how children being too little and making a mess on the carpet, makes that carpet uncleanable....so he continues....and says if your child made such a big mess on your carpets, you should just cut it away, you can not wash this nejasah........after he makes his money, from poor ignorant, simple hearted muslims, he comes home, and lo...his wife sitting there with a big pair of scissors  cutting away the brand new persian rug....he screams at her; what do you think you are doing woman???? she responds calmly, haj agha you said it yourself this nejasah can not be washed and your kid just made a mess here and there and there....... Haj agha screaming aloud responds; but what I say in the masjid is for them not for us...!!!!!! LOL  akh haj agha, is that why they say, women should not attend masjed, and in their hallol masa'el as they have written, it is good for women to pray at home or even in a back room of the house, than pray in the masjed.....( so most porbably will not hear haj agha running his taqwa machine, for them, and she will not comply....after all these laws are for them only) LOL   that was really cool.    Fulcrum14

ارسال توسط kushesh در 21/4/1388.

سلام. لطفا صبر کنید جواب این را در بحث « مبارزه با دشمن ضد اسلام» خواهم گفت.

ارسال توسط kushesh در 12/11/1387.

در زمان غيبت به كسي منتظر گفته مي شود ،كه منتظر شهادت باشد.
شهيد مهدي زين الدين

ارسال توسط kushesh در 16/11/1387.

صنوبر
خوش باد كه از بهار بهتر باشيم
سرسبزتر از سرو و صنوبر باشيم
آن روز مباد تا دراين باغ وجود
شرمنده لاله ها‍ی پرپر باشيم

ارسال توسط kushesh در 16/11/1387.

هديه خون
خوشبخت شد آنكه وصل جانان طلبيد
در آينه دل بجز از يار نديد
با لشكر عاشقان حق شد همگام
با هديه خون به قرب الله رسيد

ارسال توسط kushesh در 23/11/1387.

من ويك نگاه زخمي
من ويك نگاه زخمي كه نشسته آنطرف ها
من و يك گلوي پاره كه سكوت كرده تنها
شب و سوك يك ستاره، شب و شعر نيمه كاره
شب وغربت نگاهت كه شهيد مانده اينجا
همه جاده هاي بسته كه كشيده پيش پايت
همه منتظر كه روزي ،همه منتظر كه فردا
تو و شعر بي نهايت تو و سايه ات كنارت
تو و يك قدم شجاعت تو و يك سخن كه حالا
و ستاره برق مي زد و نگاه كرده بودت
من و يك نگاه خسته كه چقدر رفته بالا

ارسال توسط kushesh در 4/12/1387.

همزمان با ايام شهادت رسول اكرم (ص) و امام حسن مجتبي(ع) و همچنين امام رضا (ع) ؛ از شما دعوت مي شود در مراسم تشييع پيكر پاك پنج شهيد گمنام دفاع مقدس شركت نماييد.
زمان: 5 اسفند ماه ساعت 11:30
مكان: از درب اصلي دانشگاه تهران تا دانشگاه صنعتي امير كبير

ارسال توسط kushesh در 20/12/1387.

امام صادق علیه السلام فرموده است:
دوستی و رفاقت حدودی دارد. كسی كه واجد تمام آن حدود نیست، دوست كامل نیست و آن كس كه دارای هیچ یك از
آن حدود نباشد اساساً دوست نیست.

اول آن كه: ظاهر و باطن رفیقت نسبت به تو یكسان باشد.
دوم آن كه: زیبایی و آبروی تو را جمال خود ببیند و نازیبایی تو را نازیبایی خود بداند.
سوم آن كه: دست یافتن به مال و یا رسیدن به مقام ، روش دوستانه او را نسبت به تو تغییر ندهد.
چهارم آن كه: در زمینه رفاقت ، از آنچه و هر چه در اختیار دارد نسبت به تو مضایقه نكند.
پنجم: تو را در مواقع مشكلات و مصائب ترك نگوید.
با اطمینان می توان گفت كه اینها دوستان برترهستند و اگر دوستی با این خصوصیات پیدا كردید، بدانید كیمیایی یافته اید كه نباید آن را به آسانی از دست دهید. زیرا ارتكاب چنین خطایی از خرد به دور است و همان گونه كه امام صادق علیه السلام می فرماید: دوستی برادران مؤمن، جزئی از دین می باشد و شخص عاقل مراقب دین خود است.
آن حضرت در حدیث دیگری فرمود:
 رفقای صمیمی سه دسته اند:
1- كسی كه مانند غذا از لوازم ضروری زندگی به حساب می آید و آدمی در همه حالات به وی نیازمند است؛ و او رفیق عاقل است.
2- كسی كه وجود او برای انسان به منزله یك بیماری رنج آور است؛ و آن رفیق احمق است.
3- كسی كه وجودش نافع و به منزله داروی شفابخش و ضد بیماری است؛ كه او رفیق روشنفكر بسیار عاقل است.
تفاوت بین دوستان و مراتب دوستی احتیاج به دلیل و برهان ندارد. لابد شما در زندگی دوستانی دارید كه دوستی با آنان عذاب آوراست و به این ترتیب همیشه سعی می كنید خود را از آنان دور نگه دارید. در مقابل بعضی هستند كه انسان حاضر است با صرف ساعت ها وقت وطی مسافت های طولانی و یا با تحمل رنج و مشقت، او را پیدا كند و ساعتی با او همنیشن باشد..

 

ارسال توسط kushesh در 22/12/1387.

معیار دوستی
 دوستی باید بر اساس معیار و ملاك صحیح استوار باشد. زیرا معمولاً ملاك افراد جهت گزینش دوستان، متفاوت است. چه بسا افرادی كه با مقاصد نفسانی برای رسیدن به خواسته های دنیوی و یا بر اساس مقاصد شرورانه و مفسدت آمیز یا انگیزه های عاطفی غیرمعقول – تعصب ها- و خلاصه دوستی های بی بنیاد و تصادفی اقدام به انتخاب دوست كنند. اما مسلمانی كه با چراغ راهنمای عقل و با تدبیر و اندیشه، كلیه نیازهای مادی و معنوی و از آن جمله دوست یابی خود را تأمین می كند قطعاً دوستان خود را با ملاك صحیح و انگیزه الهی و برای خدا برمی گزیند. او می داند كه تنها دوستی های پایدار، دوستی اهل ایمان است كه در دنیا و آخرت باقی خواهد ماند، چنان كه قرآن كریم می فرماید:
" الأَخِلاّءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌ إلاَّ المُتَّقین"
( سوره زخرف – آیه 67 )
در قیامت همه دوستان به استثنای متقین، دشمن یكدیگرند.

اصولاً لازمه دوستی متقابل این است كه یك طرف، طرف دیگر را به كارها و وظایفش كمك كند. اگر این كمك در غیر رضای خدا باشد، در حقیقت به بدبختی و شقاوت و عذاب دائمی آن طرف كمك كرده است. از همین رو قرآن نیز در حكایت گفتار ستمگران در قیامت فرموده كه:
" یا وَیلـَتی لَیتَـنی لَمْ أَتَّخِذْ فـُلاناً خَلیلاً ."
( سوره فرقان – آیه 28 )
ای كاش فلانی را دوست خود نگرفته بودم.

بر خلاف دوستی های متقین كه دوستی مایه پیشرفت آنان در راه خداست و در روز قیامت هم به سود ایشان خواهد بود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام این گونه می خوانیم:
" مَنْ أَحَبَّ للهِ وَ أَبْغَضَ للهِ وَ أَعْطی للهِ عَزَّوَجَلَّ فَهُوَ مِمَّنْ كَمُلَ إیمانُه."
( بحارالانوار ، ج 69 ، ص 238 )
كسی كه برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن بدارد وبرای خدا ببخشد، از كسانی است كه ایمانش كامل شده.

آن حضرت در حدیث دیگری می فرماید: از محكم ترین دستگیره های ایمان این است كه برای خدا دوست بداری و برای خدا ببخشی و برای خدا منع كنی.

ارسال توسط kushesh در 15/1/1388.

نديدم آينه اي چون لباس خاكي       همان قبله كه بودند غرق پاكي ها          به عشق زنده شدن،«عند ربهم»بودن     شده ست حاصل آنها ز سينه چاكي ها     دليل غربتشان،اهل خاك بودن ماست    نه بي مزار شدن ها، نه بي پلاكي ها   به آسمان كه رسيدند رو به ما گفتند:         زمين چقدر حقير است، آي خاكي ها!سيد محمد جواد شرافت

ارسال توسط kushesh در 18/1/1388.

.برنا: سيد مرتضي آويني که اين روزها با نزديک شدن سالروز شهادتش نام و يادش دوباره در خاطرها زنده شده، در ميان نوشته‌هاي فراوان خود، اثر ارزشمندي به يادگار گذاشته است به نام "توسعه و مباني تمدن غرب". البته وجه اشتراک مجموعه نوشته‌هاي آويني اين است که همه در راستاي تبيين مباني انقلاب اسلامي در حوزه‌هاي مختلف است، (البته تا جايي که مجال پيدا کرد)اما توسعه و مباني تمدن غرب از آن جهت براي اين يادداشت برگزيده شد،که به طور مفصل در آن به بررسي و ريشه يابي پديده مصرف گرايي و تب تند مدرنيزه شدن در جوامع عصر حاضر پرداخته است.  آويني کتابش را در سال‌هايي مي‌نويسد، که تازه شعارهاي توسعه اقتصادي و مدرنيزه شدن در فضاي عمومي جامعه مطرح شده است.او با بينشي عميق از وضعيت جوامع عصر خود و به ويژه شناخت دقيق از دين اسلام و آداب و رسوم مردم کشورش ناهمخواني و عدم تطابق ملزومات توسعه غربي را با دين و فرهنگ مردم خود تشخيص داده بود.اينگونه بود که احساس خطر مي‌کرد و اين احساس را با ضميمه عقل و منطق به رشته تحرير در مي‌آورد،تا گرچه به مذاق برخي خوش نمي‌آيد،اما شايد تلنگري باشد.  قسمت‌هاي کوتاهي از مقاله "تمدن اسراف و تبذير" کتاب توسعه و مباني غرب او در ادامه مي‌آيد: «آرمان توسعه‌يافتگي از اصالت دادن به رشد اقتصادي و غلبه‌ي اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر زاييده شده و آنچه باعث شده تا بشر براي اقتصاد اينچنين مقام و اهميتي قايل باشد ماده‌گرايي و نسيان حق است.  نگرشي که انسان امروز نسبت به خود و جهان يافته است اينچنين اقتضا دارد که او خود و نيازهاي ماديش را اصل بينگارد و همه‌ي عزم و همت خويش را در جهت برآورده ساختن اين نيازها متمرکز کند، و از آنجا که بشر، مادام که در محدوده‌ي حيواني وجود خويشتن توقف دارد و بر عادات خود غلبه نکرده است، تنها حوايج مادي است که او را به جانب خود مي‌کشد، اين توهم رخ نموده که نيازهاي مادي بشر داراي اصالت است، حال آنکه اينچنين نيست.  مهم‌ترين علتي که جامعه‌ي غرب را به اتراف و اسراف و تبذير کشانده است همين است که اراده‌ي او را در جهت ارضاي شهوات و تبعيت از غرايز و اهواي خويش هيچ چيز جز قراردادهاي اجتماع محدود نمي‌کند.  چه علتي باعث شده است تا بشر غربي اعمالي اينچنين را براي خود مجاز بشمارد؟ وقتي اراده‌ي بشر را در جهت ارضاي شهوات و اهواي خويش هيچ چيز محدود نکند، انسان در مسير تمتع از لذايذ دنيايي به آنچنان زياده‌طلبي و تکاثري دچار مي‌شود که از آن بايد به خدا پناه برد. بشر غربي از آنجا که براي وجود انسان قايل به حقيقتي غايي نيست و به حيوانيت بشر اصالت مي‌دهد، براي اهوا و تمايلات حيواني خود نيز هيچ محدوديتي جز قراردادهاي اجتماعي نمي‌شناسد و قراردادهاي اجتماعي را نيز صرفا به منافع فردي باز مي‌گرداند.  در تمدن غرب قراردادهاي اجتماعي ـ و به تعبير خودشان قانون ـ جانشين اخلاق شده است و سعي بشر غربي در اين است که با اصالت دادن به قوانين مدني و مقررات اجتماعي از اخلاق مذهبي و شريعت بي‌نياز شود؛ يعني به عبارت بهتر، جامعه‌اي بسازد که در آن هيچ کس نيازي به خوب‌بودن نداشته باشد، و در عين حال که هيچ کس التزام اخلاقي در برابر وجدان خويش ندارد، همه بتوانند بدون تجاوز به حقوق يکديگر از حداکثر آزادي و ولنگاري براي ارضاي شهوات حيواني و تمتع از لذايذ مادي برخوردار باشند ـ و الحق بهترين نظام سياسي که مي‌تواند اهداف مذکور را تأمين کند، سيستم دموکراسي است.»

ارسال توسط kushesh در 25/1/1388.

 خدايا مي داني چه مي كشم، پنداري چون شمع ذوب مي شوم.ما از مردن نمي هراسيم،اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم،روشنايي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد.پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند.هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.عجب دردي!چه مي شد امروز شهيد مي شديم وفردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم؟!شهيد كاظم لطيفي زاده

ارسال توسط kushesh در 29/1/1388.

 از احمد دادبين بنويسم. فرمانده دلاور نيروي زميني ارتش، يار و همرزم شهيدان صياد شيرازي، حاج احمد متوسليان، حاج همت و ... او که معروف بود به احمد بسيجي...خاطرات تيمسار دادبين از حضور مقام معظم رهبري در مناطق عملياتي( برگرفته از سايت صبح) در سفري که آقا به کردستان داشتند قرار بود که ايشان در منطقه‌اي واحدهاي خط مقدم را بازديد کنند و در ميان رزمندگان خط باشند با هلي‌کوپتر پرواز کرديم در آسمان من خدمت آقا عرض کردم: با توجه به اين که مردم بانه شما را ديده‌اند و شما به شهر آنها تشريف برده‌ايد خوب است که مردم مريوان هم شما را زيارت کنند چون مشتاق هستند. آقا فرمودند:«پس رفتن به خط پيش بچه‌ها چي؟ گفتم: اگر شما با انبوه مردم مريوان صحبت کنيد همه رزمندگان بيشتر خوشحال مي‌شوند مردم هم با ديدن شما خوشحال مي‌شوند حالا ما محبت شما را در خط به بچه‌ها ابلاغ مي‌کنيم. آقا گفتند: خوب با بچه‌هاي حفاظت هماهنگ کنيد من حرفي ندارم من با مسئول حفاظت آقا صحبت کردم ايشان شروع به داد و بيداد کرد و گفت: يعني برنامه ما را به هم مي‌زني؟! از اول بايد پيش‌بيني کرده باشيد. گفتم: خوب حضرت آقا خودشان موافقند او گفت نمي شود که آقا را همين‌طوري ببريم! خلاصه رسيديم به مريوان و قرارگاه تاکتيکي لشگر که کنار درياچه بود، واحدها همه منتظر بودند، آن سوله در اين هنگام برق رفت و تاريک شد متأسفانه بچه‌هاي ما بي‌توجهي کرده بودند و ضبط هم نياورده بودند در نتيجه سخنراني هم ضبط نشد آقا در آن تاريکي شروع به سخنراني کردند موضوع سخنراني درباره فلسفه زندگي بود که انسان براي چه زندگي مي‌کند؟ و اگر قرار باشد ما بخوريم و بخوابيم ديگر انسان نيستيم و .... مثال جالبي هم زدند دباره انسان بي‌هدفي که فقط به خوردن بينديشد که مثل ماشيني مي‌ماند که در مسير خود در صورت احتياج، به پمپ بنزين برسد و بنزين بزند و جلوتر دوباره به پمپ بنزين ديگر برود و بنزين بزند و به همين صورت رفع احتياج کند، خلاصه درباره فلسفه زندگي يک ساعت صحبت کردند و آنجا اصلاً يک حال به من دست داد و گفتم اگر خودم بودم و در حالي که جمعيت انبوهي در انتظار من بودند و افراد کمي هم در يک جاي ديگر بودند من براي اين افراد کم صحبت نمي‌کردم بلکه با يک خسته نباشيد و خدا قوت تمامش مي‌کردم ولي سخنراني يک ساعته ايشان در آن تاريکي و فضاي بسته سوله براي من يک درس بود. از اين جالبتر هم آن بود که وقتي سخنراني تمام شد و آقا وارد اتاقي شدند تا کمي استراحت کنند هم رزمندگان به سراغ آقا رفتند به طوري که ما نمي‌توانستيم اوضاع را کنترل کنيم. يک مرتبه احساس کردم آقا مي‌فرمايند:«اگر اجازه بدهيد من پيراهنم را عوض کنم» همه بيرون آمدند برق اتاق آقا را خاموش کرديم تا ايشان استراحتي بکنند. شايد ده دقيقه نشد که بچه‌ها داخل شهر مريوان رفتند به مردم اعلام کردند که رئيس جمهوري آمد، بياييد در ورزشگاه، همين بچه‌ها يک ماشين آتش‌نشاني آورده بودند کنارش يک پله هم گذاشته بودند و فوراً بلندگوها را نصب کرده بودند من يک سري رفتم آنجا و از نزديک ديدم که مردم هجوم آورده‌اند و با يک شوري مي‌آيند،‌ بعضي مردم را کنترل مي‌کردند گفتم مردم را کنترل و بازرسي نکنيد، بگذاريد همگي بيايند، حالا پيش مرگها هم با اسلحه کلاش آمدند بعد هم ريختند داخل ورزشگاه، بعد از ده دقيقه استراحت به آقا گفتم:«آقا، مردم آماده‌اند، آقا بلافاصله بلند شدند، وضو گرفتند و راه افتاديم به طرف شهر، به ورزشگاه رسيديم، جمعيت با فشار هجوم آوردند و آقا توانستند از نرده‌بان بالا بروند و روي ماشين آتش‌نشاني شروع به سخنراني کردند. مردم با يک شور و شعفي شعار مي‌دادند و دستشان را بالا مي‌بردند. پيش‌مرگها هم اسلحه‌هاي کلاش را بالا مي‌بردند و تکبير مي‌گفتند. صحنه عجيب و ديدني بود آقا چند بار فرمودند:«من از اين احساسات مردم و صداقت آنها به وجد آمده‌ام، بچه‌هاي محافظ خيلي نگران سلامت آقا بودند، حق هم داشتند چون جو منطقه کلاً ناامن بود. جالب اينجاست که ورزشگاه پر از جمعيت بود و حتي بعضي هم در بيرون استاديوم ايستاده بودند. بعضي از مردم هم کلاش به دست روي بامهاي خانه‌هاي اطراف رفته بودند تمام خشابها پر و آماده بود. بعد که سخنراني آقا در شهر تمام شد به سوله آمديم بچه‌هاي ارتش، سپاه، بسيجي ها، و جهادگران همه جمع بودند در راهروي سوله يکم سفره دراز انداختند ما خدمت آقا عرض کرديم چون سوله شلوغ است غذاي شما را به يک سوله جداگانه ببريم و شما آن جا غذا را صرف کنيد، ايشان فرمودند:«نه، کنار همين بچه‌ها سفره بيندازيد، ‌همه خود را در آن شلوغي فشرده کردند و خدمت آقا غذا خوردند و اين يک خاطره فراموش‌نشدني از حضور آقا در ميان مردم مناطق جنگ‌زده و نيز رزمندگان بود.

ارسال توسط kushesh در 6/2/1388.

تو چرا مي جنگي؟ - پسرم مي پرسدمن تفنگم در دست كوله بارم در پشت بند پوتينم را محكم مي بندم  مادرمآب و آيينه و قرآن در دستروشني در دل من مي كارد پسرم بار دگر مي پرسد: تو چرا مي جنگي؟با تمام دل خود مي گويم: تا چراغ از تو نگيرد دشمن

ارسال توسط fulcrum14 در 14/4/1388.

Dear Kusheshhave you ever seen a battlefield? Have you heard a man crying out for help? he does not want to die, he reaches out to your hands but your hands can only hold his, but can not hold back his soul from departing.have you seen a man die in your arms? when his eyes turn and a round blue ring take over roud his eyes? have you felt a man's soul go through you? have you? have you heard a breath of a death, cutting through a man's nose, when he tried so hard to stay but/....?I have. Most of my friends did go this way.I did not, dont know why? I had the same uniform. we were all officershe left me behind. why?you answer that. and I will tell you of martyrs Fulcrum14

تنظیمات نمایش نظرات

روش مورد نظر خود را برای نمایش نظرات انتخاب نموده و گزینه "ثبت تنظیمات" را انتخاب کنید تا تغییرات اعمال شوند.