مقالهی مورد نقد : فردای بنیادگرایی
چکیده:
نویسنده در بررسی پیرامون «فردای بنیادگرایی» در سه بخش سخن رانده است:
1. رابطهی اسلام و سیاست.
در این بخش با تأکید بر جدایی دین از سیاست، آینده را از آن گروههای اسلامیای میداند که بر وجه قدسی و معنوی دین تأکید کرده و از وجوه سیاسی آن بکاهند.
2. سید جمال و بنیادگرایی
در این بخش در بررسی پیشینهی تاریخی «بنیادگرایی»، سید جمال را آغازگر جریان بنیادگرایی در ایران معرفی میکند.
3. ریشهی فکری انقلاب اسلامی
در این بخش با پررنگ کردن نقش شریعتی ادعا میکند: «انقلاب 57 انقلابی روشنفکری بود که با روشنگری کسانی چون شریعتی به وقوع پیوست.»
ناکامی در تحلیل جنبشهای اسلامی معاصر
چندی پیش بخش چهارم از گفتوگوی گروه فرهنگ و اندیشهی روزنامهی ایران با دکتر حمید احمدی «پژوهشگر جنبشهای اسلامی معاصر» را با عنوان «فردای بنیادگرایی» مطالعه کردم و با توجّه به چالش جدّیای که در دو حوزهی اسلامی و تاریخی در آن به نظر رسید، نسبت به آنها ملاحظاتی مطرح میگردد که مطالب مورد نظر را در سه بخش و با توجّه به کلام ایشان به عرض میرسانم اگر چه ملاحظاتی دیگر نیز مطرح است که از بیان آنها صرفنظر میشود.
1. ایشان در بخشی از صحبتهایشان در مقام بیان کیفیت رویکرد جریانات مختلف اسلامی به سیاست میگویند: «عدّهای نمیخواهند اسلام را سیاسی و ابزار کسب و اعمال قدرت کنند.» یعنی در واقع اوّلاً اسلام با سیاست کاری ندارد و «عدّهای میخواهند اسلام را سیاسی کنند.» و ثانیاً سیاست را به عنوان «ابزار کسب و اعمال قدرت» معرفی میکنند و بعد در مقام تحلیل کیفیّت رویکرد مسلمانان به اسلام و جایگاه اسلام در جهان اعلام نظر میکنند که «به گمان من چشمانداز آتی اسلامگرایی، عمدتاً تأکید بر وجه قدسی و معنوی دین خواهد بود و از وجوه سیاسی آن کاسته خواهد شد.» و نسبت به ایران هم میگویند: «شاید این نقش را مدتی است ایران شروع کرده است»[2] که نتیجهی بدیهی این کلام «جدائی دین از سیاست» در ایران و جهان اسلام و تقویت وجه فردیّت دین و تضعیف رویکرد اجتماعی و سیاسی اسلام میباشد.
در تبیین اشکال دیدگاه ایشان نسبت به سیاست در اسلام و رویکرد مسلمانان به سیاست اسلامی، لازم دیده شد اشارهای به نظریّهی اسلام در باب حکومت و سیاست نموده و این سؤال اساسی طرح شود که آیا دین در صحنهی سیاست دخالت دارد و اگر دارد با چه رویکردی؛ سؤال مهمّی که قرنها در کشورها و جوامع گوناگون مطرح گشته و در کشور ما نیز، به خصوص از زمان مشروطیت به این سو، مطرح شده و در اطراف آن بحثهای گوناگونی انجام گرفته است.
در فرهنگ غربی، دین از جامعیّت برخوردار نیست و به گونهای تعریف میشود که عرصههای مسائل اجتماعی و سیاسی را در برنمیگیرد و دین تنها بیانگر رابطهی انسان با خدا و ترسیم کنندهی رابطهی شخصی و فردی با خداوند است. از این منظر، مسائل اجتماعی و سیاسی و بینالمللی و روابط بین دولت و مردم و دولتها با یکدیگر، از حوزهی رابطهی انسان با خداوند خارج است و در نتیجه بیگانه با دین است. امّا از نگاه مسلمانان، دین از جامعیّت برخوردار است و همهی مسائل فردی و اجتماعی انسان را در بر میگیرد و شامل روابط انسان با خدا و انسان با انسانهای دیگر و تمام عرصههای مسائل اجتماعی، سیاسی و بینالمللی میشود. چون از منظر اسلام خداوند حاکم بر جهان و انسان است، بنابراین عرصهی سیاست، اقتصاد، تعلیم، تربیت، مدیریّت و سایر مسائلی که به زندگی انسان ارتباط دارد، زیر مجموعهی احکام و ارزشهای دین است و از همین منظر است که باید به جنبشهای اسلامی معاصر در جهان اسلام و ایران بنگریم. البتّه در ایران با توجّه به انقلاب اسلامی و بیانات امام راحل (ره) و شعار معروفی که توسط مرحوم شهید مدرس بر تارک اندیشهی سیاسی ما نقش بست که «دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ماست» این مسئله برای مردم ما حل شده است. اگرچه قدرتهای بزرگ و استعمارگر و مدعی «مردمسالاری» و «دموکراسی» در ترویج تفکر تفکیک دین از سیاست، فعالیّتهای فرهنگی و تبلیغی گستردهای را آغاز کرده و هنوز هم دست نکشیدهاند ولی خدمت جناب دکتر احمدی باید گفت که آیا بهتر نیست به جای گمانهزنی «به گمان من...» و همراهی آگاهانه یا غیرآگاهانه با این محور فعالیّت فرهنگی سکولاریزم و مترجمان اندیشهی سیاسی غرب، با احساس تعهّد نسبت به دین، ملت و ملیّت خود ابتدا با جایگاه سیاست در اسلام آشنا شویم؟ آشناییای که با اندک شناخت نسبت به زبان عربی و مراجعهی سطحی به قرآن میتواند حاصل شود و در مسیر تقویت دین کامل خدا، اسلام، همگی مسلمانان را در این حرکت همراه نماییم و از ایجاد تزلزل در افکار و اندیشهی جوانان خودداری کنیم.
2. ایشان در پاسخ به این سؤال که «معمولاً میگویند آغاز بنیادگرایی، در ایران و توسط یک ایرانی (سید جمال) بوده است...» میگویند «به یک تعبیر، این تحلیل درست است. سید جمال یک بنیادگرای افراطی نیست. ولی به هر حال روایت خاصّی از سلفیگری و رجوع به بنیادها را عرضه میکرد و لذا میتوان آغاز بنیادگرایی را توسط این تفکر ایرانی دانست.»[3]
در تبیین جایگاه تفکر سید جمال در تاریخ معاصر جهان اسلام و ایران ابتدا ناچارم به یک تقسیمبندی کلّی پیرامون کیفیت واکنشها و مواضع مختلف فکری، سیاسی در جهان اسلام، بعد از هجوم گسترده و همه جانبه استعمار غربی و پی بردن مسلمانان به عقب ماندگی داخلیشان، اشاره نموده تا با دو جریان به وجود آمده در میان مسلمانان آشنا شویم:
1. جریان پیروی از تمدن غرب، از غربگرایی تا غربزدگی.
2. جریان احیا[4] و بازسازی[5] تفکر دینی؛ از بنیادگرایی[6] تا رادیکالیسم اسلامی؛[7] (اصلاحطلبی دینی).[8]
جریان اوّل که با یک تقدم تاریخی نسبت به جریان دوّم، از ناحیهی روشنفکران شکل گرفت، ترکیب اجتماعی از سیاستمداران و رجال سیاسی، اداری، نظامی و دانشجویان را تشکیل داد که هر یک از این گروهها از لحاظ روانشناختی انگیزهها و اهداف گوناگونی داشتند ولی مشخصهی اصلی آنها از طرفی تقلید و تبعیّت از نهادها، ارزشها، گرایشها و الگوهای غربی و فرهنگ و تمدن غرب و خودباختگی، بیهویتی و جهتگیریهای مبتنی بر سکولاریسم، ماتریالیسم، اومانیسم، لیبرالیسم و ناسیونالیسم بود و از طرف دیگر ردّ بدون ملاک و میزان ارزشها، گرایشها، مایههای فکری، اجتماعی، تاریخی، فرهنگی و دینی و تمدن گذشتهی خود بوده است.
امّا جریان دوّم به دنبال مسئلهی احیا و تجدید حیات اسلام و بیداری مسلمانان و در مرحلهی پیشرفتهتر آن، تجدید بنا یا بازسازی تفکر دینی، در دو سه قرن اخیر از طرف رهبران، علما، مصلحان و متفکران دینی جهان اسلام به منظور حل و رفع مسئلهی عقبماندگی و انحطاط داخلی و نیز برخورد با مسئلهی غرب و هجوم فرهنگ و تمدن و استعمار غربی، مطرح و دنبال شد. این تفکر به خصوص از نیمهی دوّم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تا دورهی جنگ جهانی اوّل، اندیشهی غالب بر جریانهای فکری و سیاسی مسلمانان بود و تأثیرات زیادی بر حیات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی جهان اسلام به جا گذاشت. اکنون نیز به ویژه پس از انقلاب اسلامی در ایران و رشد و گسترش جنبشهای اسلامی، پس از یک دوره فترت (در فاصلهی جنگ جهانی اوّل تا سال 1980 م) این تفکر به شدت مورد توجّه جهان اسلام قرار گرفته است.
جریان اصلاحطلبی دینی در دو قرن اخیر به دو بخش و شاخه تقسیم شد.[9]1. شاخهی بنیادگرایی از ابنعبدالوهاب تا رشیدرضا و مودودی 2ـ شاخهی رادیکالیسم (از سید جمال تا اقبال و شریعتی) دو شاخهی فوق شعارهای اصلاحی مشترکی داشتند، امّا به دلیل درونمایههای متفاوت فکری، فلسفی و اجتهادی، وجوه افتراقی نیز دارند.
شاخهی اوّل: یعنی بنیادگرایی، عمیقاً ریشه در نهضت سلفیه و افکار افرادی چون ابن تیمیّه و غزالی دارد و بنام سلفیه نیز خوانده میشود. شعار آنها بازگشت به کتاب و سنّت و وحدت مسلمین علیه خطرات فرهنگی بود. آنان دارای گرایشهای ضد عقل، فلسفه، کلام، عرفان، علوم تجربی و دانشهای جدید بودند و اساساً با هرگونه ژرفنگری و فراتر رفتن از ظواهر، در هر شکل آن مخالف بودند. به طور کلی بنیادگرایی و یا اصولگرایی، خواهان بازگشت به اصول و بنیادهای اولیه با همان سادگی نخستین آن و فاقد دیدی مثبت، اجتهادی، انقلابی، نوگرا و آیندهنگر است؛ لذا به جمود، قشریگری، تحجّر و محافظهکاری منتهی شد.
شاخهی دوّم: یعنی اصلاحطلبی دینی (رادیکالیسم) در واقع مرحلهی پیشرفتهتر و تکامل یافتهتر جنبشهای اسلامی و ضد استعماری مسلمانان در دورهی معاصر است و مهمترین و عمدهترین نقش را در حیات فکری و سیاسی مسلمانان از اواخر قرن 19. م. (13 هـ.) تا دهههای اخیر داشته است. آنها برخلاف شاخهی اوّل، با عمق و غنای فراوان به عقل، اجتهاد، ابتکار، نوآوری و علوم جدید توجّه کردند و در برخورد با مسئلهی غرب و مبارزه با چهرهی استعماری آن، به اخذ و اقتباس از علوم و تکنیک پیشرفتهی تمدن غرب معتقد بودند.
شاخهی دوّم (اصلاحطلبان) برخلاف متحجران و نیز بنیادگرایان، هیچ یک از دو دیدگاه «پذیرش مطلق غرب» و «ردّ غرب» را نپذیرفتند و با شناخت عمیقتر و غنیتر، به تفکیک جنبههای مثبت و منفی آن از هم معتقد شدند و اخذ و اقتباس جنبههای مثبت و مفید فرهنگ و تمدن غرب و مبارزه با چهرهی استعماری آن در همهی ابعاد را خواستار شدند.[10]
حال با توجّه به مطالب فوق، توجه جناب آقای دکتر احمدی را به این سؤال جلب میکنم که آیا عدم تفکیک این دو شاخه و یکی دانستن اصلاحطلبی دینی (به رهبری سید جمالالدین اسدآبادی) با سلفیه از خطاها و لغزشهای قابل اغماض است؟ خطایی که دارای عوارض منفی و سردرگمیهای زیانباری است و هیچ محقق و پژوهشگری بر آن رضایت نخواهد داد.
3. ایشان در بخشی دیگر از گفتوگو، دچار چالش جدّی دیگری پیرامون تحلیل ریشهی فکری انقلاب اسلامی میشوند و میگویند «انقلاب 57 انقلاب روشنگری بود که با روشنگری کسانی چون شریعتی به وقوع پیوست.» در تحلیل صحّت و سقم ادعای فوق، لازم دیده شد مطالبی پیرامون ریشهی انقلاب اسلامی ایران ارائه شود تا معلوم شود که انقلاب اسلامی با چه مبانی فکری فرهنگی و توسط چه عواملی شکل گرفت؟
چرایی و چگونگی انقلاب اسلامی، کارگزاران، رهبری، نقاط عطف، نیروهای تأثیرگذار انقلاب و روابط قبل و بعد از پیروزی ایران با دولتها و ملتها، در عداد صدها مبحث گوناگون است که طی دو دههی گذشته، طیّ مقالات، کتب و مجلات متعدد و پرتیراژ مورد بحث و بررسی قرار گرفته است که مجال پرداختن به برخی از آنان نیز در این مقال کوتاه فراهم نمیباشد، امّا جای این سؤال و بررسی آن باقی است که آیا انقلاب اسلامی خود به خود و بدون پشتوانهی فکری و نظری واقع شده یا اینکه قبل از وقوع انقلاب، برای زمینهسازی آن تلاشهای فکری و نظری صورت گرفته است؟ اگر چنین تلاشهای فکری و نظری انجام شده، از سوی چه گروه و جریانی بوده و کدام جریان فکری در سالهای قبل از انقلاب اسلامی، طرحی از اندیشهی اسلامی داشته است؟
در بررسی سؤال فوق باید بگویم که تحولات سیاسی ـ اجتماعی انقلابها، خصوصاً انقلابی به عظمت انقلاب اسلامی، مسبوق به اندیشه و تفکر است و بدون پشتوانهی فکری و نظری، وقوع انقلاب و سرنگونی نظام سیاسی مستقر ممکن نمیباشد و به تعبیر شهید مطهری «هر نهضت اجتماعی باید پشتوانهای از نهضت فکری و فرهنگی داشته باشد.[11]
جهت بررسی و جستجوی مکتب فکری حامل اندیشهی انقلاب اسلامی ناچاریم به طور عمده به تحولات فکری ـ فرهنگی سالهای 57 ـ 1332 نظر بیافکنیم؛ چرا که کودتای 28 مرداد 1332 را اعلام رسمی بنبست اندیشهها و بینشهای غیر مذهبی و مادّی در ایران دانستهاند.[12] زیرا با این کودتا، عملاً دورهی تفکر ناسیونالیستی غربگرا و تلاش برای اصلاح حکومت از طریق مبارزهی پارلمانیستی اصلاحطلبانه به شکست انجامید و متعاقب آن و در پی تحکیم دیکتاتوری محمد رضا و حاکمیّت امریکا در ایران، حزب توده و جریان فکری مارکسیستی نیز به افول گرایید. شکست عملی این اندیشهها و جریانها در عرصهی مبارزات سیاسی ـ اجتماعی زمینه را برای پذیرش بدیلهای مذهبی فراهم کرد.
بنبست اندیشهها و جریانهای وارداتی، مادّی و غیر مذهبی در حل مشکل جامعهی ایران، حاوی این پیام بود که در شرایط جدید باید الگوی جدید و جامعی ایجاد شود که مبادی فلسفی و نظری جامعهی سنّتی و مذهبی را با نتایج و مسائل سیاسی ـ اجتماعی عصر جدید پیوند داده و طرحی نو ارائه دهد. بر این اساس در دورهی 57 ـ 1332 شاهد ظهور اندیشهها و جریانهای مختلف فکری در چارچوب الگوی تفکر اسلامی هستیم که به منظور حل مشکل جامعه، یکدیگر را به چالش میطلبند و راهحلهایی ارائه میدهند.
جریان فکری اصلاحطلب: با برداشتی سیاسی ـ جامعه شناختی از مشکل جامعه (استبداد) به فعالیّت در چارچوب قانون اساسی و سلطنت مشروطه روی آورد و برای اصلاح دیکتاتوری، به دولت فشار وارد کرد تا به امتیازی در جهت اصلاح امور دست یابد، از سوی دیگر، این جریان که پایه و اساس مذهبی دارد و به مسائل جدید و علوم جدید نیز واقف است سعی میکند از طریق تحلیل علمی دین، بین اسلام و مسائل و معیارهای دمکراتیک جدید پل بزند. اساس فکر این جریان، نقد دین و روحانیّت و اصلاح جنبههایی از تفکر دینی به منظور توانمند ساختن دین در مواجهه با مشکلات جامعه و تحوّلات عصر جدید بود. بدین لحاظ دچار نوعی از التقاط شد.
امّا جریان فکری فقاهتی ـ ولایتی با برداشتی فرهنگی ـ فلسفی از مشکل جامعه، به فعالیّتهای فکری و فرهنگی روی میآورد و با اهتمام به تربیت و آموزش مردم در صدد تقویت بنیادهای فکری مردم و ایجاد تحولی اساسی (نه روبنایی) در جامعه است. مبنای تفکّر این جریان فکری آن بود که اصلاح جامعه و شئون سیاسی ـ اقتصادی و اجتماعی آن (تحول بیرونی) منوط به تغییر و تحول انسان (تغییر درونی و فکری) است. این جریان فکری ضمن اعتقاد راسخ به تمامیت و جامعیت دین اسلام، مشکل جامعه (زوال و انحطاط فرهنگی)را ناشی از تخریب و تحلیل فرهنگ اسلامی و مبانی آموزش مذهبی میداند و راهحلش، احیای ارزشهای اسلامی از طریق تزکیه و تعلیم و آموزش مبانی فکری اسلامی است. بدین لحاظ، گفتمان جدید، زوال و انحطاط را درد جامعه میداند و پالایش اخلاقی و اجتماعی را به عنوان نسخه درمان طرح میکند و حل معظلات اجتماعی را بر فلسفه و اخلاق مبتنی میسازد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حمید احمدی، ایران، 1359، 17 / 8 / 80
[2] . روزنامهی ایران، سال هفتم، شمارهی 1959، ص 6.
[3] . روزنامهی ایران، سال هفتم، شمارهی 1959، ص 6.
[4] . revival, resurgence.
[5] . recohstruction.
[6] . fundamentalism.
[7] . radicalism.
[8] . ر. ک: موثقی، سید احمد، جنبشهای اسلامی معاصر، چ اوّل، 1374، ص 142 ـ 95؛ اصلاحطلبی دینی، جریان بنیادگرایی اسلامی (مانند جنبش وهابیت) و رادیکالیسم اسلامی (مانند نهضت سید جمال) را در برمیگیرد.
[9] . برای مطالعه بیشتر ر.ک: دکتر عبدالهادی حائری، نخستین رویاروییهای اندیشهگران ایران با دورویه تمدن بورژوازی غرب، تهران، چ سوّم امیرکبیر،1378.
[10] . ر. ک: دکتر عبدالهادی حائری، همان.
[11] . مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد سالهی اخیر، (قم، صدرا، 1374)، ص 73.
[12] . زیباکلام، صادق، مقدمهای بر انقلاب اسلامی، (تهران، روزنه، 1372)، صص 81 ـ 80.


