سؤالات متفرقه

س 66 : قرآن تحدى فرموده به اینکه حتى یک آیه مثل قرآن نمى توانید بیاورید، چه مى فرمایید درباره سوره ولایت ، که در قرآن نیست و مى گویند چون آیاتى در سوره مزبور در مدح امیرمؤ منان (علیه السّلام ) ذکر شده آن را از قرآن حذف نموده اند،آیا سوره مذکور کلام بارى تعالى است
ج : شکى نیست که «سوره ولایت» از ملفقات و مجعولات جهال است و تلفیق کننده آن مقدارى از آیات قرآن مجید را با مقدارى کلمات غیر مربوطه خود به زشت ترین ترکیبى جمع نموده و تقریبا 25 آیه قرار داده و آن را مسمى به «سورة الولایة» نموده است .
اما وجه بطلان نسبت این سوره مجعوله به کلام خداوند اولا: صاحب کتاب «فصل الخطاب» پس از نقل این سوره مجعوله از کتاب «دبستان المذاهب» مى فرماید: در هیچیک از کتب شیعه اسمى از این سوره نیست فیاللعجب از صاحب کتاب دبستان المذاهب از کجا این سوره را پیدا کرده و به چه جراءت به شیعه نسبت داده . ثانیا: هر صاحب ذوق سلیمى از خواندن آن ، مجعولیتش را مى فهمد؛ زیرا هیچ شباهتى به اسلوب قرآن مجید ندارد بلکه در نهایت رکاکت و زشتى است . ثالثا: مشتمل است بر غلطهاى بسیارى که بر کسانى که از علوم ادبیه یعنى صرف و نحو و معانى بیان بااطلاع هستند پوشیده نیست و از جمله اغلاط واضحه آن این جمله است :«واصطفى من الملائکة و جعل من المؤ منین اولئک فى خلقه». «وبرگزیده از ملائکه و قرار داده از مؤ منین ؛ ایشان در خلق او هستند». این سه جمله اولا: غیر مربوط به یکدیگرند و ترکیب آنها هیچ مناسبتى ندارد و ثانیا: هر یک از این سه جمله کلام تام نیستند، ناقص اند و مفید نمى باشند. در جمله اول ، جاى سؤ ال از این است که چه چیز از ملائکه بر گزیده . و از جمله ثانى ، چه چیز از مؤ منین قرار داد و از جمله ثالث «اولئک» اشاره به کیست ؟ و مراد از این جمله ناقصه چیست ؟ و از جمله اغلاط آن این است : «مثل الذین یوفون بعهدک انى جزیتهم جنات النعیم». «مثل کسانى که وفا مى نمایند به عهد تو به درستى که من جزا مى دهم ایشان را بهشت». پس باید سؤ ال کرد از گوینده این کلمات مثل وفا کنندگان که اول جمله است چیست ؟
دیگر از اغلاط این سوره این است : «ولقد ارسلنا موسى و هرون بما استخلف فبغوا هرون فصبر جمیل». آیا «بمااستخلف» به چه معنا ست ؟ و همچنین «فبغوا» یعنى چه ؟ و امر به صبر جمیل خطاب به کیست ؟ دیگر از آیات غلط این است : «ولقد اتینا بک الحکم کالذى من قبلک من المرسلین و جعلنا لک منهم وصیا لعلهم یرجعون». باید از گوینده این جملات غیر مربوطه سؤ ال کرد اولا: «اتینا بک الحکم» چه معنا دارد و ثانیا: مرجع ضمیر «منهم و لعلهم» کیست ؟ مرحوم آشتیانى - علیه الرحمه - در حاشیه رسائل مى فرماید: شکى نیست که این سوره از قرآن نیست ؛ زیرا هر کس آشناى به علم عربى باشد مى تواند مثل آن را بیاورد. و حقیر عرض مى نمایم هیچ وقت شخص عالم به علوم عربیه چنین کلمات مهمله و جملات غیر مربوطه نمى گوید گذشتیم از فصاحت و بلاغت ، لااقل نباید غلط صریح در کلام باشد و صدر آیه با آخر آیه به هیچ وجه مناسبت و ارتباط ندارد.

س 67 : علوم : اصول فقه ، معقول و منقول ، کلام ، منطق ، معانى بیان و حکمت ، هر کدام در چه چیز بحث مى کند؟
ج : «علم معقول»: عبارت است از علمى که قضایاى عقلى در آن بحث مى شود و طریق اثبات آنها هم عقل محض است . «منقول»: علمى است که قضایاى مورد بحث آن احکام شرعیه و طریق اثبات آنها فقط شرع است به وسیله کتاب و سنت . به عبارت اخرى : مورد بحث در معقول ، عقلیات و در منقول ، نقلیات است ؛ مانند «علم حکمت» که عقلى و «فقه» که از علوم نقلى است . «علم اصول»: علمى است که در آن از قواعد فقه بحث مى شود. «قواعد فقه»: مدخلیت در استنباط احکام فقه دارد که بدون دانستن این قوانین نمى شود حکم شرعى را از ادله اربعه فقه که عبارت از کتاب و سنت و اجماع و دلیل عقل باشد، استنباط نمود. «علم فقه»: علمى است که در آن از احکام کلیه شرعى ، یعنى واجبات ، محرمات ، مستحبات ، مکروهات و مباحات از روى ادله تفصیلیه آنها یعنى ادله اربعه که ذکر شد، بحث مى شود. «علم کلام»: در این علم از کیفیت اثبات عقاید دینى از روى برهان بحث مى شود و دفع شبهات و شکوک مى شود (مراد به عقاید دینى ، علم به مبداء تبارک و تعالى و به صفات و اسما و افعال او و علم نبوت و امامت وعلم به معاد و فروعات آن است ). «منطق»: علمى است که قواعد محفوظ داشتن فکر از خطا و اشتباه را مى آموزد و به عبارت دیگر، منطق ، میزان تشخیص صواب و خطاست در جمیع احکام عقلى . «معانى بیان»: علم به کیفیت «فصاحت» در کلمه و «بلاغت» در کلام است . «حکمت»: علم به احوال جمیع موجودات از مجرّدات و مادیات و جواهر و اعراض و اقسام این دو است .

س 68 : گویند روز تاسوعا حضرت سیدالشهدا(علیه السّلام ) و اصحاب آن بزرگوار محصور بودند، پس چطور حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه - سلام اللّه علیهما - در میان نظارت انبوه لشکر به آن حضرت پیوستند؟ و در روایتى از حضرت سکینه - سلام اللّه علیها - نقل شده است که شب عاشورا حضرت حسین ، خطبه اى ایراد فرموده و از شهادت خود و همراهان خبر دادند، عده اى از لشکر آن حضرت با خداحافظى و عده اى بدون تودیع رفتند، این روایت هم با محصور بودن متباین است . دیگر اینکه اگر همراهان حضرت در رفتن بلامانع بودند، چرا حضرت ، اهل بیت خود را که تقاضاى رفتن به مدینه را داشتند همراه آنان نفرستادند البته رفتن خودحضرت گذشته از آنکه فرار محسوب مى شد سزاوار هم نبود ولى فرستادن اهل بیت چه مانعى داشت در حالى که حضرت کشته شدن خود و یاران خویش ‍ را قطعى و اسارت اهل بیت را حتمى مى دانستند.
ج : راجع به کیفیت آمدن جناب حبیب و جناب مسلم (علیهماالسّلام ) به کربلا در کتب مقاتل ثبت گردیده که آن دو بزرگوار با کمال مشقت از کوفه فرار نموده ، روزها در گودالها پنهان شده و شبها در نهایت سختى حرکت مى کردند و در شب هفتم یا هشتم محرم وارد کربلا شدند. اما راجع به برگشتن عده اى از همراهان حضرت سیدالشهداء(علیه السّلام ) در شب عاشورا، با محصور بودن آنها منافات ندارد؛ زیرا در صحراى وسیعى که مشتمل بر تپه ها و گودالها بوده ، فرار نمودن عده اى متفرق نه مجتمع آن هم در شب تاریک امرى ممکن است و مى تواند افتان و خیزان فرار کنند و نیز ممکن است جزء لشکر دشمن شده و بعد از آنها جدا شوند. امااینکه چراحضرت حسین (علیه السّلام )اهل بیت خود را همراه فراریان نفرستاد، اولا: بردن اهل بیت براى مصلحت و ماءموریتى بود که تاریخ و اسارت آنان ، آن مصلحت را بیان نمود. وثانیا: بدیهى است وقتى که فرار مرد به تنهایى مشکل باشد، البته به اتفاق زن و بچه محال خواهد بود و فرار مکشوف خواهد شد. و نیز گوییم : بر فرض هم که ممکن و میسر مى بود، آن حضرت که صاحب غیرت الهیه است چگونه راضى مى شد که اهل بیت خود را به کسانى بسپارد که اعتمادى به دین آنها نیست و وفا و عهد و فتوت ندارند. آنهایى که شب عاشورا مولاى ما را ترک کردند، مردمانى بودند دنیاپرست ، سست عهد، ضعیف الایمان یا فاقد الایمان و لذا حضرت سکینه مى فرماید چون پدرم را تنها گذاشته و ده نفر و بیست نفر مى رفتند و باقى نماند مگر هفتاد و یک نفر، مرا گریه گرفت و گفتم : «اللهم انهم خذلونا فاخذلهم ولا تجعل لهم دعائا مسموعا وسلط علیهم الفقر و لا ترزقهم شفاعة جدى یوم القیمة».

س 69 : روح با بدن چند نوع علاقه دارد وعلایق خود را در هر مرحله به چه نحوى سلب مى نماید؟
ج : از جمله علاقه هاى روح به بدن ، «علاقه تربیت» است . حضرت رب العالمین ، روح را مربى بدن قرار داده است و معناى تربیت ، رساندن شیئى است به کمالى که از آن انتظار مى رود. خلاصه مطلب اینکه : تصرفات روح در بدن دو قسم است : اول : تصرفات طبیعى و غیر اختیارى و تکوینى مانند جهاز تنفس و جهاز هاضمه . دوم : تصرفات ارادى و اختیارى مانند ادراکات حواس پنجگانه و سایر تدبیرات ارادى روح در بدن ، در حالت خواب ، قسم اول است و دوم نیست و در مرگ ، هر دو قسم تصرف از بین مى رود. همچنین روح باذن اللّه تعالى هر عضوى از اعضاى بدن و هر قوه از قواى مملکت تن را به کمال مترقب از او مى رساند. از جمله علایق ، «علاقه تدبیر» است ؛ یعنى دستگاه تغذیه بدن و قواى تنمیه و فروع آن که از آن جمله است تولید مثل نمودن و قواى ادراکیه و قواى ارادیه تماما به تدبیر روح است به اذن اللّه تعالى بطورى که اگر سوزنى یا خارى به پاى او برسد، فورا در مقام دفع آن بر مى آید و از عجایب روح این است که باز نمى دارد او را کارى از کار دیگر و در آن واحد صدها قوه که در مملکت بدن است مشغول به کار نموده و تدبیر هر یک مانع از تدبیر دیگرى نمى شود؛ مثلا در زمان واحد، چشم مى بیند، گوش مى شنود، زبان نطق مى نماید، شامه استشمام نموده ، ذائقه مى چشد، دست و پا حرکت مى کند، قواى تغذیه و تنمیه و فروعات آنها همه مشغول انجام خدمتند. و از جمله علایق «علاقه حکومت» است ؛ یعنى روح در مملکت بدن حاکم و فرمانفرماست و جمیع قواى او مسخر و مطیع اراده روح است و هرچه اراده نماید بدون فاصله فورا اطاعت مى نماید؛ چنانچه در حرکت زبان در وقت اراده نطق و باز شدن چشم و بسته شدن آن در وقت اراده دیدن یا ندیدن و غیر آنها محسوس است ، بلى گاه مى شود در اثر مرضى که عارض بدن مى شود، بعضى از این قواى مذکوره از تحت اطاعت روح خارج شود؛ چنانکه در موقع مرگ تماما از اطاعتش خارج مى شوند.

س 70 : چه قسم از رؤ یا را مى توان صادق و کدام را مى توان کاذب یا اضغاث احلام تشخیص داد؟
ج : «رؤ یا» بر دو قسم است : «رحمانى و اضغاث احلام». «رؤ یاى رحمانى» آن است که از طرف پروردگار عالم ، معانى در عالم خواب به روح القا شود و این بر دو قسم است : یکى آنکه محتاج به تعبیر نیست و آن وقتى است که معنا به همان صرافت نخستین در ذاکره تا وقت بیدارى باقى بماند و یا محتاج به تعبیر است و آن وقتى است که معنا مبدل شده باشد به صورت مناسبه مثل مبدل شدن علم به صورت شیر به مناسبت خیر کثیر داشتن شیر و ماده غذایى جسم بودنش چنانکه علم ماده غذایى روحانى است . اما «اضغاث احلام» پس بر سه قسم است ؛ زیرا منشاء آن یا وساوس شیطانى است که موجب اذیت و وحشت بیننده مى گردد و یا اینکه او را به امرى که منکر است شرعا یا منجر به منکر مى گردد، تحریص و ترغیب مى نماید و یا اینکه منشاء آن حدیث نفس و افکار و خیالاتى که در خود شخص موجود است مثل اینکه با کسى کینه دارد پس در خواب خود را مشغول منازعه و مجادله و محاربه مى بیند و یا اینکه منشاء آن غلبه اخلاط است ؛ یعنى صفرا و سودا و بلغم و خون مثلا اگر «صفرا» غالب شود، در خواب رنگهاى زرد و طعمهاى تلخ و مسموم و صاعقه و نظایر اینها مى بیند؛ زیرا صفرا گرم و تلخ است . و کسى که «سودا» بر او غالب باشد چیزهاى سوزنده و رنگهاى سیاه و طعمهاى ترش مى بیند. و کسى که «بلغم» بر او غالب باشد رنگهاى سفید و آب و باران و برف مى بیند. و کسى که «خون» بر او غالب باشد رنگهاى قرمز و طعمهاى شیرین و انواع طرب مى بیند. طریق تشخیص رؤ یا به این است که اولا رجوع به مزاج خود کند و ببیند اگر در حالت رؤ یا در کمال اعتدال بوده پس معلوم مى شود که از غلبه اخلاط نیست پس از آن رجوع به حالت خود قبل از خواب نماید و ببیند آنچه را که در خواب دیده اگر هیچ سابقه در بیدارى نداشته پس معلوم مى شود حدیث نفس ‍ نبوده ، پس از آن ببیند اگر رؤ یا ترغیب به منکرى یا چیزى که منجر به منکرى مى شود نبوده و نیز موجب اضطراب و پریشانى نبوده معلوم مى شود منشاء آن وساوس شیطانى نبوده و پس از آنکه شخص مطمئن شد که اضغاث احلام نبوده ، معلوم مى شود رحمانى بوده است .
اما طریق دانستن تعبیر رؤ یاى رحمانیه و تشخیص مراد و مطلوب از آنها پس براى آن طرقى است از آن جمله مراجعه نمودن به روایات کثیره که از اهل بیت (علیهم السّلام ) در باب تعبیر رؤ یا وارد شده است و مقدارى از آنها در اواخر «دارالسلام»مرحوم حاجى نورى و در جلد 14 بحارالانوار موجوداست و از آن جمله مراجعه نمودن به مناسبات آیات قرآن مجید مثل اینکه اگر در خواب ببیند اذان مى گوید و رحمانى باشد تعبیر مى شود به توفیق حج به مناسبت آیه شریفه : (وَ اَذّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ...).(138) در صورتى که بیننده صالح و متقى باشد مثل تعبیر ریسمان به عهد: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ...).(139) و چوب خشک به نفاق : (... کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...).(140) و سنگ به قساوت : (...فَهِىَ کَالْحِجارَةِ ...).(141) و خوردن گوشت میت به غیبت کردن : (...اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَاءکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتا...).(142) و لباس و تخم به زنها: (...هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ...).(143) (کَاَنَّهُنَّ بَیضٌ مَکْنُونٌ).(144) و از آن جمله رجوع به مناسبات اسما و معانى است مثل اینکه در خواب ببیند کسى را که اسم او «راشد» باشد، این به رشد وهدایت تعبیر مى شود یا اسمش ‍ «سالم» باشد، به سلامتى تعبیر مى شود و هکذا. و از آن جمله است رجوع به مناسبات عالم ملکوت و حقایق و اسرار عوالم غیب ؛ مثلا اگر در خواب ببیند مرده است به طول عمر و بقا و حیات دنیویه او تعبیر مى شود؛ زیرا حیات دنیویه نسبت به حیات پس از مرگ در حقیقت موت است در اثر کمى حظوظ روح و محجوب بودنش و مبتلا بودنش در این عالم و حیات حقیقى حیات پس از مرگ است و مثل اینکه اگر ببیند او را به حجله عروسى و اطاق دامادى مى برند معلوم مى شود مرگ او نزدیک است ؛ زیرا مرگ براى مؤ من ، اول شادى اوست همانطورى که مروى است که پس از سؤ ال و جواب در قبر به او مى گویند بخواب ، مثل خوابیدن عروس در حجله اش . پوشیده نماند آنچه گفته شد از اقسام تعبیر، کلیاتى است که تطبیق آنها بر موارد جزئى در نهایت اشکال است و میسر نیست مگر براى کسى که خداى تعالى نورى به او افاضه فرماید که به برکت آن ببیند و تشخیص دهد و از این نور به «فراست» تعبیر مى شود.

س 71 : آیا عطسه فرد یا زوج که بین عوام از آن به صبر در امور یا به تعجیل تعبیر مى شود در روایات ، اصلى دارد؟ نسبت به تفاءل و تطیّر توضیح مرقوم فرمایید.
ج : آنچه در بین عوام مشهور است از صبر نمودن به اقدام در امرى که به مقارن آن کسى عطسه نماید، در احادیث اثرى از این حرف دیده نشده ، بلى در روایات رسیده است که عطسه شاهد صدق کلام است ؛ یعنى اگر مقارن کلامى ، کسى عطسه نماید دلیل بر صدق آن کلام است و اگر دو مرتبه عطسه واقع بشود، دو شاهد است بر صدق کلام . و نیز وارد است که عطسه مریض دلیل بر عافیت اوست . و نیز امان از موت است تا سه روز و یا هفت روز. و نیز از رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله مروى است که عطسه نافع است براى تمام بدن ، مادامى که از سه مرتبه تجاوز نکند و اگر بیشتر شد پس مرض و درد است . و اما نسبت به «تفاءّل و تطیّر» تفاءل آن است که شخص از دیدن یا شنیدن چیزى امید به خیرى مناسب آن در دلش پدید آید مثل اینکه شخصى که نام او سالم یا فتح اللّه یا نصراللّه باشد وارد شد، پس امید سلامتى و پیروزى در دلش ‍ پدیدار شود.
«تطیر» به عکس آن است که از دیدن یا شنیدن چیزى انتظار بلایى یا شرى در او پدیدار شود مثل اینکه از نشستن جغد بربام خانه انتظار خراب شدن و از دیدن حیوانى یا شخصى که منظرش منحوس است در اول روز یا اول سفر انتظار خطر یا شرى پیدا کند و اما حکم آن ، پس مستفاد از روایات استحباب تفاءل (فال نیک زدن ) و کراهت تطیر (فال بد زدن ) است و سر محبوبیت تفاءل این است که شخص ‍ در حال تفاءل امید به فضل الهى و انتظار فرج و الطاف خداوند تعالى را دارد و البته در چنین حالى رو به خیر است و لذا رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) فرمود: «افضل اعمال امتى انتظار الفرج اللّه عزَّوجلَّ»(145) و بالعکس در حال تطیر امیدى به رحمت الهى در او نیست ، بلکه داراى سوء ظن و انتظار بلاست . و اما مؤ ثر بودن تفاءل و تطیر: تفاءل چون مشتمل بر امیدبه فضل و فرج الهى است ، البته مؤ ثر است ؛ زیرا خداى تعالى بنده اى را که به او حسن ظن داشته باشد ماءیوس ‍ نمى فرمایدبلکه فرموده است :«انا عند حسن ظن عبدى المؤ من».(146) «من نزد گمان نیک بنده با ایمان خود هستم». ولى تطیّر تاءثیرش هنگامى است که صاحب آن ، آن را اهمیّت دهد و انتظار بلا در او شدید شود و اگر اعتنایى به او نکند بلکه به پروردگار خود توکل نماید برایش اثر سوئى نخواهد داشت چنانکه از رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) مروى است که : «کفارة الطیرة التوکل».(147) و در کتاب کافى از حضرت صادق (علیه السّلام ) مروى است تطیر اثرش تابع حال شخص است اگر آن را سهل گرفت و به آن اعتنایى نکرد و به خدا توکل نمود اثر سوئى نخواهد دید واگر آن را سخت گرفت و به آن اهمیّت داد و آن را پیروى کرد مبتلا مى شود: «الطیرة على ما تجعلها ان هونتها تهونت و ان شددتها تشددت و ان لم تجعلها شیئا لم تکن شیئا».(148)

س 72 : در کلمه «اعهد» در سوره مبارکه یس ، سه حرف حلق متوالیا ذکر شده که بر خلاف فصاحت مى باشد، در این باره چه مى فرمایید؟
ج : از جمله شرایط فصاحت کلمه آن است که تنافر حروف نداشته یعنى بر زبان ثقیل نباشد و اداى آن سخت نبوده بلکه آسان باشد و تشخیص این معنا به ذوق صحیح است نه به اختلاف مخارج حروف یا قرب وبعد آنها؛ زیرا ممکن است کلمه فصیح مخارج حروف آن به هم نزدیک یا حتى از یک مخرج باشند و با این وصف تلفظ آن کلمه سهل و آسان باشد. و بالعکس ممکن است کلمه مخارج حروف آن مختلف لیکن اداى آن سخت باشد. وبالجمله ذوق صحیح و وجدان سلیم شاهد است بر اینکه کلمه «اعهد» اداى آن هیچ سختى ندارد و با کمال سهولت تلفظ مى شود و کلمه دیگرى که به معناى «اعهد» باشد و مثل آن یا فصیحتر باشد در کلمه عرب یافت نمى شود.

س 73 : در بعضى از روایات دارد خواندن فلان دعا یا فلان نماز یا فلان عمل ، ثواب شهید یا بنده آزاد کردن دارد یا مثل جهاد در راه خداست ، توضیحا بیان فرمایید چطور ثوابى نظیر ثواب کسى که خونش در راه خدا ریخته شده به قارى فلان دعا داده مى شود؟
ج : روایات کثیره از طریق عامه و خاصه از حضرت رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) و ائمه (علیهم السّلام ) رسیده که مشتمل است بر اجرها و ثوابهایى که مترتب بر عبادات و اعمال مستحبه مى باشد که هیچ قابل طرح و رد نیست . و بعضى از اهل ایمان از شنیدن این قبیل روایات ، شوقى در آنها حاصل مى گردد و در اعمال صالحه بیشتر سعى مى نمایند و یقینا به بعضى از مراتب ثواب خواهند رسید، خصوصا با ملاحظه آنچه مسلم است که هر کس روایتى از ثواب به او برسد و به امید آن عملى را بجا آورد، به آن خواهد رسید، هرچند پیغمبر(صلّى اللّه علیه و آله ) یا امام (علیه السّلام ) نفرموده باشند و این عده از مؤ منین اهل نجات و سعادتند ولیکن عده دیگر از شنیدن ثوابها و اجرهایى که براى اعمال جزئى وارد گردیده است استبعاد مى نمایند، بلکه بعضى جراءت نموده و انکار و رد این قبیل روایات را مى نمایند و حال آنکه هزاران حدیث معتبر و صحیح در این موضوع در کتب عامه و خاصه موجود است و بعضى دیگر نعوذباللّه استهزا مى نمایند در اثر جهالت و بى خبرى از معانى آن روایات ، لذا براى جلوگیرى از استبعاد عده اى و مفسده انکار یا استهزاى عده اى چند جواب نگاشته مى شود و امید است از خداوند منان آنچه نوشته مى شود، موجب ازدیاد معرفت و بصیرت گردد.
جواب اول : مستفاد از روایات این است که اجر و ثواب بر دو قسم است : 1 - استحقاقى 2 - تفضلى «ثواب استحقاقى» آن اجر و مزدى است که خداى تعالى به حکمت بالغه خود در مقابل هر یک از اعمال صالحه واجبه و مستحبه قرار داده است و بر حسب قرارداد الهیه هر کس آن عمل را بجا آورد مستحق آن مقدار معین از اجر خواهد گردید و به او خواهد رسید. «ثواب تفضلى» این است که زاید از این مقدار مقرر بر حسب اقتضاى مشیّت خداوند از فضل خود به عباد صالح به بهانه اعمال جزئیه آنها مرحمت مى فرماید بدون حساب (... وَ اللّهُ ذُوالفَضْلِ الْعَظیمِ).(149) پس از تذکر این مطلب گوییم : ممکن است روایاتى که رسیده مثلا هر کس ‍ فلان نماز یا فلان دعا را بخواند، خداى تعالى ثواب شهید به او خواهد داد، مراد این باشد که به این شخص نمازگزار تفضلا نه استحقاقا، ثواب استحقاقى کشته شدن در راه خدا را مرحمت مى فرماید و البته آنچه را که تفضلا به شهید داده مى شود زاید بر ثواب استحقاقى اش فوق ادراک عقول است . و به عبارت دیگر، شخص به واسطه فلان نماز به مرتبه استحقاقى شهید مى رسد نه به مرتبه تفضلى شهید و در روایاتى رسیده ، کسى که فلان عمل را بجا آورد براى اوست ثواب صد پیغمبر و صد وصى و ملائکه ، ممکن است مراد این باشد که هرگاه صد پیغمبر و وصى این عمل را بجا بیاورند چه مقدار ثواب استحقاقى دارند، همان مقدار را تفضلا به این شخص عامل مى دهند؛ مثلا اگر وارد شود کسى که دو رکعت نماز امشب را بخواند ثواب استحقاقى صد پیغمبر را دارد؛ یعنى هرگاه صد پیغمبر این دو رکعت نماز را بخوانند همان مقدار اجر تقضلا به این شخص عنایت مى شود نه اینکه ثواب صد پیغمبر که یک عمر مشغول عبادت و تبلیغ رسالت بوده اند به این شخص داده مى شود.
جواب دوم : شبهه اى نیست در اینکه اجر و ثواب هر عملى موقوف بر قبولى آن عمل و قبولى هر عبادت واجبه و مستحبه ، موقوف بر اخلاص است : (وَ ما اُمِرُوا اِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصینَ...)(150) و اخلاص را مراتبى است ، مرتبه نخستین اخلاص ، آن است که آن عمل از ریا وسمعه و شرک خفى نباشد یقینا باطل است و علاوه بر اینکه صاحبش ‍ ثوابى نخواهد داشت ، جزء گناهانش شمرده شده و سزاوار عقاب خواهد بود؛ زیرا ریا از گناهان کبیره است و از اقسام شرک شمرده مى شود. دیگر از مراتب اخلاص آن است که صاحب عمل ، نظرى به ثواب مترتب بر آن نداشته باشد و داعى او به آن عمل فقط امتثال امر مولا و تقرب به او باشد چنانکه از حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) مروى است : «عبادتى که از خوف عذاب بجا آورده شود، عبادت عبید و غلامان است و عبادتى که به طمع بهشت انجام گیرد، عبادت تجار و معامله گران است و عبادتى که از روى استحقاق حقتعالى انجام گیرد، عبادت احرار است». فوق این مرتبه از اخلاص مراتب دیگرى است که ذکرش موجب طول کلام است . و پس از دانستن این مقدمه گوییم ممکن است ثوابهاى کثیرى که در روایات رسیده به اعتبار مراتب اخلاص باشد؛ جایى که هر کس هر مرتبه از اخلاص را دارا باشد مرتبه اى از ثواب را خواهد داشت . بر شخص بصیر واضح است که رسیدن به مراتب اخلاص بسیار صعب و محتاج به مجاهدات نفسانیه و افاضات رحمانیه است و هر مرتبه از مراتب آن عزیزالوجود بلکه بعضى از مراتب آن یافت نمى شود مگر براى انگشت شمارى از مردم و امثال ما اگر اعمال عبادیمان به مدد الهى داراى مرتبه نخستین اخلاص و از شرک خفى خالى باشد، امید از خداوند منان آن است که تفضلا بعضى از مراتب ثواب را عنایت فرماید، هر چند رسیدن به همین مرتبه از اخلاص هم براى امثال ما خیلى مشکل است ؛ زیرا مادامى که در دل حب مدح و بغض ذم باشد ماءمون از ریا نخواهد بود. و اگر طورى شود که اعمال عبادى ما جزء سیئات ما محسوب نشود، باید خیلى شکر نمود. و جناب سیدبن طاووس (ره ) رسیدن به ثوابهاى مترتبه بر اعمال را که در روایات رسیده موقوف دانسته به دارا بودن مرتبه دوم از اخلاص که ذکر گردید؛ یعنى این ثوابها براى کسى است که عملش به طمع ثواب نباشد. و بالجمله اگر در حدیثى مشاهده نمودید اگر کسى فلان عمل بجا آورد ثواب صد شهید دارد هیچ جاى تعجب و استبعاد نیست ؛ زیرا یقینا مراد کسى است که داراى مرتبه اى از مراتب اخلاص باشد و چنانکه قبلا ذکر گردید دارا شدن هر مرتبه از مراتب اخلاص بدون مجاهدات نفسانیه میسّر نخواهد شد، اگر شهید یک دفعه به میدان جنگ مى رود و کشته مى شود، طالب اخلاص ، شبانه روز در میدان جنگ با نفس ‍ خود و شیطان است . در کتاب شریف کافى ، مروى است که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) از غزوه اى مراجعت فرمودند و به اصحاب فرمودند: «مرحباً بقوم قضوا الجهاد الا صغر وبقى علیهم الجهاد الا کبر»(151). وچون ازحضرت سؤ ال نمودندکه جهاداکبرچیست ،فرمود:«جهاد با نفس».
جواب سوم : سبب استبعاد و یا انکار این قبیل روایات این است که شخص مى بیند خواندن فلان دعا یا فلان نماز یا صوم یا اطعام وغیر آنها در کمال سهولت انجام مى گیرد؛ مثلا در مدت چند دقیقه مى شود آن دعا یا نماز یا فلان سوره را خواند ولیکن جهاد یا حج در کمال سختى است ، چگونه موازنه مى شود بین فلان دعا و کشته شدن در راه خدا؟ جواب : این توهمى است باطل و منشاء آن غفلت از مراد از دعا و نماز و سایر عبادات است ؛ چون خیال کرده که مراد همان انجام صورت آنهاست و البته آن هم در کمال سهولت است و حال آنکه صورت عبادات به تنهایى قیمت ندارد «و شاءن و اهمیت هر عملى به مقداردارا بودن حقیقت و به اعتبار روح آن عمل است» همانطورى که بدن بى روح شاءنى ندارد، صورت عبادات به تنهایى ارزشى ندارد؛ مثلا اگر کسى دو رکعت نماز بخواند و فقط بدنش مشغول حرکات مخصوص از قیام و رکوع و سجود و زبانش به قرائت و ذکر مشغول ولیکن از اول نماز تا آخر، توجه قلبش جاهاى دیگر باشد؛ مثلا در عوض اینکه در حال قیام متذکر قیام بین «یدى اللّه» باشد و در حال رکوع متذکر ادب و خضوع للّه و در حال سجده متذکر انجام وظیفه عبودیّت یعنى خشوع للّه و در حال تسبیح متذکر منزهیّت حقتعالى و در حال تکبیر متذکر عظمت او و در حال حمد متذکر نعمتهاى او و در تهلیل متذکر وحدانیت او و هکذا در تمام این حالات متذکر حالات شخصیش و معاملاتش با اهل دنیا باشد، این نماز بى روح اگر مبعّد نباشد یقینا مقرّب نخواهد بود و چگونه آن همه ثوابهاى عظیم براى چنین نمازى خواهد بود و همچنین کسى که مشغول خواندن دعایى بشود در حالى که از اول تا آخر فقط زبانش مشغول حرکت است عملش بسیار کم نفع است ؛ و اگر در روایتى دیدید که براى خواندن فلان دعا، ثواب شهید است یقینا در صورتى است که داراى حقیقت و روح دعایى باشد و حقیقت دعا عبارت است از یقین به عجز و اضطرار خود و جمیع ما سوى اللّه در جمیع امور و یاءس از جمیع اسباب و اینکه مؤ ثریت آنها موقوف به اذن حقتعالى است و کمال انقطاع ودل بریدگى از غیر او و تمام توجه به سوى او. و اگر این حالت در موقع خواندن دعا براى کسى پیدا شود، یقینا با حال کسى که به میدان جنگ مى رود و در راه خدا کشته مى شود مساوى خواهد بود، بلکه ممکن است مرتبه کامله این حالت اگر براى کسى میسّر گردد به مراتب بهتر و بالاتر باشد از حالات بسیارى از شهدا در موقع جهاد کردن آنها و بالجمله اگر کسى در موقع خواندن دعا حالش مثل حال شهید درموقع جهادش باشد؛ یعنى همانطورى که شهید مى رود براى کشته شدن چگونه دل بریده است از جمیع علایق و تمام توجهش به پروردگارش است اگر دعا خوان این حال را دارا شود، یقینا با شهید فرقى نمى کند.
اگر گفته شود که هر چند به حسب حال و حقیقت هر دو مساوى باشند یقینا صورت عمل شهید سخت تر از صورت عمل خواننده دعاست ، جواب گوییم : همانطورى که در جواب دوم اشاره شد، پیدایش این حالت به سهولت میسّر نیست و بدون مجاهدات نفسانیه دست نمى دهد و تا کسى هزارها دفعه با نفس و شیطان جهاد نکند، چگونه چنین حالات عزیزالوجودى نصیبش مى گردد؟ نظیرآنچه درباب دعاذکرگردیدمرحوم «شیخ ‌جعفرشوشترى» علیه الرحمه در کتاب «خصایص الحسینیه» در بیان توجیه حدیث نبوى در باب فضیلت زیارت حضرت سیدالشهداء(علیه السّلام ) نقل مى کند که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) فرمود: «زیارت حسین معادل است با نود حج و نود عمره که من بجا آورم». مى فرماید: «و اینکه زیارت آن حضرت معادل با حج پیغمبر است ، شاید جهتش این باشد که چون زایر از روى شوق و محبت آن سرور و محبت حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله ) به سوى زیارت او رود، بیت اللّه حقیقى را زیارت نموده است به قلبى که مناسب است با قلب پیغمبر(صلّى اللّه علیه و آله ) در محبت و ارتباط پس چون حاضر شود نزد قبر او یا از دور قلب خود را متوجه آن جناب سازد و زیارت کند با دل شکسته پس گویا به قلب محمد(صلّى اللّه علیه و آله ) توجه نموده است به آن جناب و چون شنید که پیغمبر خدا بر آن حضرت رقت نمود در وقتى که به پشت آن سرور سوار شد در حال سجودش که او را به زیر نیاورد بلکه صبر نمودتا خود به زیرآید پس اگر تصور کنى در وقت زیارتش که آن حضرت از ضربت نیزه «صالح بن وهب» ملعون به زمین افتاد و به سلام ، جبران قلب او را نمایى پس آن مانند این است که پیغمبر خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) قصد او را نموده باشد و چون آن سرور افضل است از بیت اللّه به نود مقابل به جهت سرى که بر ما معلوم نیست از این جهت ثواب زیارت اوثواب نود حج پیغمبر را خواهد داشت». خلاصه فرمایش شیخ این است که اگر کسى به همان نحو توجه قلبى و محبت و رقت که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) به حسین (علیه السّلام ) توجه مى فرماید متوجه و به همان حال زیارت کند براى اوست ، ثواب حج رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) و چون ادامه این بحث موجب طول کلام مى شود به همین مقدار اکتفا گردید.

س 74 : آب دهان و آب بینى و آب گوش که تولید مى شود آیا اشک چشم هم به مثابه آنها تولید مى شود یا در اثر سوزش قلب و بخار متصاعد از قلب حادث مى شود؟
ج : مقدارى از رطوبات که لازمه دیدن است همیشه در طبقات چشم موجود است و بیرون آمدن آب از چشم به سبب امور خارجى و داخلى است که در وقت پیدایش سبب ، آب از چشم خارج مى شود. از آن جمله سوزش قلب است که در اثر تصور و ادراک امور ناملایم و موحش ، دل مى سوزد و اشک تولید شده جارى مى شود و ناگفته نماند که هر قوه که در کار انداخته شد متدرجا زیاد مى گردد و همچنین اگر غالبا شخص به فکر ناملایمات افتاد و گریان شد، البته تولید اشک چشم بیشتر مى شود به طورى که غالبا چشمش گریان است و اگر این حالت سببش امور باقیه از قبیل خوف الهى یا شوق لقاى او یا فراق دوستان او یا غیر اینها باشند، بهترین وسیله سعادت است : «رزقنا اللّه تعالى».

س 75 : فرق بین سماع و استماع چیست ؟
ج : «سماع»: به معناى شنیدن و رسیدن صوت به گوش شنونده بدون قصد والتفات اوست . «استماع»: گوش دادن به قصد شنیدن و فهمیدن است وبه همین جهت استماع غنا حرام ولى سماع آن حرام نیست و اگر صداى غنا بدون قصد و التفات به گوش ‍ برسد عیبى ندارد. و نیز در مساءله آیه سجده اگر کسى استماع نماید بر او سجده کردن حتما واجب است ولى اگر مجرد سماع باشد، احتیاط آن است که سجده نماید.

س 76 : ریاضت رحمانى جایز است فرق بین ریاضت رحمانى و شیطانى کدام است ؟
ج : «ریاضت رحمانى»: عبارت است از مواظبت وسعى نمودن انسان که جمیع حرکات و افعالش ، بر طبق اوامر الهى باشد و حرکتى از روى هواى نفس از او سر نزند. و به عبارت دیگر، ریاضت رحمانى سعى نمودن در تحصیل ملکه تقواست و چون تقوا مراتبى دارد پس ریاضت هم سعى در تحصیل مراتب تقواست براى خلاصى و نجات ازمهالک و خطرات و رسیدن به درجات عالیات . حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) در ضمن مکتوبه اى که براى «عثمان بن حنیف» مرقوم فرمودند و در نهج البلاغه است ، مى فرماید: «و انما هى نفسى اءروضها بالتقوى لتاءتى آمنة یوم الخوف الاکبر و یثبت على الجوانب المزلق».(152) «جز این نیست که همت و مقصد من ، نفس من است که ریاضت دهم او را به پرهیزگارى تا ایمنى یابد در روز ترس بزرگتر که آن احوال قیامت است و انواع عذابها و عقوبتها و ثابت و مستقر باشد بر اطراف لغزشگاه که آن طریقه دین و صراط مستقیم است».
و اما مراتب و اقسام ریاضت رحمانى که ریاضت نفس است به تقوا:
مرتبه اوّل : آوردن همه واجبات و ترک کردن همه محرمات ؛ یعنى سعى کند واجبى از او فوت نشود و مطابق با دستور الهى بجا آورده شود و حرامى از محرمات از او صادر نشود و بر صاحبان بصیرت پوشیده نیست اهمیت این مرتبه از تقوا و سختى تحمل این درجه از ریاضت بر نفس ؛ مثلا یکى از شرایط صحت واجبات عبادى ، «اخلاص در نیت است»، بلکه ریاى در عبادت مطلقا علاوه بر اینکه مبطل آن عمل است خود بنفسه حرام و از مراتب شرک است و چه بسیار سخت است تحصیل اخلاص در عبادات . علامه مجلسى (قدس سره شریف ) در شرح کافى مى فرماید مادامى که شخص ‍ در دلش حب مدح و بغض ذم است ، از خطر ریا محفوظ نیست و بالجمله انجام دادن واجبات حقیقتا از ریاضیات شاقه است و لذا در اصول کافى از رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) مروى است که : «قال اللّه و ما تَحَّبَبَ الى عبدى بشى ء احبَّ الىّ مما افْتَرضته علیه».(153) «نزدیک نشده است بنده به سوى من به سبب عملى که محبوبتر باشد نزد من از آنچه را که واجب نمودم بر او». یعنى هیچ چیز مثل اداى واجبات مقرب عبد به سوى پروردگارش نیست و همچنین ترک محرمات بسیار مشکل و بر نفس گران است مثلا از جمله محرمات ، ترک دروغ و غیبت و تهمت و امثال آنهاست و سخت بودن مواظبت بر ترک آنها ظاهر است .
مرتبه دوم : ریاضت نفس به تقوا، سعى در اداى مستحبات و ترک مکروهات است به اینکه مواظبت نماید که در شبانه روز مکروهى از او صادر نشود و به مقدار قوه ، مستحبى از او فوت نشود خصوصا مستحبات مؤ کد خصوصا آنهایى که مذمت بر ترک آن وارد شده از قبیل نماز جماعت و سحرخیزى و نوافل یومیه به خصوص نافله شب و مواظبت بر اوقات نماز و سعى در تحصیل حضور قلب در جمیع عبادات خصوصا نماز و هرچه در این مرتبه بیشتر سعى نماید قربش به پروردگارش بیشتر خواهد شد، همانطور که در تتمه حدیث سابق الذکر مى فرماید: «و انه لیتحَّبَبَ الى بالنافلة حتى اُحّبه فاذا احببته کنت سمعه الذى یسمع به ، و بصره الذى یبصر به ، ولسانه الذى ینطق به ، ویده التى یبطش بها اذا دعانى ورجله التى یمشى بها، دعانى اجبته و اذا ساءلنى اعطیته ...».(154) چند نفر از بزرگان ، مشهورند که تارک جمیع محرمات و مکروهات بوده اند و اعمال ایشان یا واجب بوده یا مستحب از قبیل جناب سید بن طاووس - علیه الرحمه - و جناب مولى عبداللّه شوشترى و جناب شهید ثانى - علیه الرحمه - و جناب مقدس اردبیلى - علیه الرحمه - و نقل شده که ایشان مدت چهل سال در موقع خواب پاهاى خود را دراز نمى فرمود و مى فرموده است خلاف ادب است و براى اطلاع به حالات ایشان و سایرین به کتاب «منتخب التواریخ» مراجعه شود.
مرتبه سوم : سعى در ازاله غفلت و تحصیل ملکه ذکر حضرت احدیت جل شاءنه و التفات وتوجه به حضور او در جمیع حالات و فراموش نکردن معیّت قیومیت او سبحانه و تعالى است در جمیع مقامات و ترک نمودن و فرار نمودن از هر چیزى که سبب غفلت از او مى گردد تا خود را به درجه اولواالالباب برساند: (اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلى جُنُوبِهِمْ...)(155) و چون شرح و تفصیل مراتب مذکوره موجب طول کلام مى گردد به همین مقدار اکتفا مى شود. بلى چیزى که لازم به تذکر است براى طالبین درجات این است که یک نوع از ریاضت است که هر کس ‍ در هر مرتبه از مراتب سیر است ناچار باید داراى آن باشد و بدون آن محال است طى مقامى ازمقامات روحانیه بشود و آن ریاضت در اکل و شرب است کما و کیفا و جامعترین دستورات این ریاضت را حضرت صادق (علیه السّلام ) در حدیث عنوان بصرى بیان فرموده که در جلد اول بحارالانوار مروى است : «فإ یّاک ان تاءکل مالا تشتهیه فانه یورث الحماقة و البله ، و لاتاءکل إ لاّ عندالجوع ،و اذا اکلت فکل حلالاً وسمّ اللّه : واذکر حدیث الرسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله ): ماملا آدمىُّ و عاءاء شرا من بطنه فان کان و لابد فثلث لطعامه و ثلث لشرابه وثلث لنفسه».(156) «پرهیز نما از خوردن چیزى که میل به آن ندارى به درستى که خوردن هر چیزى که مورد اشتها نیست ، حماقت و نافهمى مى آورد و تا گرسنه نشوى ، چیزى نخور و هر وقت مى خواهى چیزى بخورى ، حلال بخور یعنى از لقمه حرام اجتناب کن و در موقع چیز خوردن نام خدا را ببر و یاد کن حدیث رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله را که فرمود پر نکرده آدمى ظرفى را که بدتر از شکمش باشد؛ یعنى شکم هر چه خالى تر باشد بهتر است و اگر ناچار شدى پس ثلث آن را براى طعام قرار داده و ثلثى براى آب و ثلثى براى تسهیل تنفس». در نهج البلاغه از حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) مروى است که : «وَاَیْمُ اللّه یَمینا اَسْتَثْنِى فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللّهِ لاََرُوضَنَّ نَفْسِى رِیاضَةً تَهِشُّ مَعَها اِلَى الْقُرْصِ اِذَا قَدَرْتُ عَلَیهِ مَطْعُومَا وَتَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَاءدُوما ...».(157) «سوگند مى خورم به خدا سوگندى که استثنا مى کنم در او مشیت و اراده خدا را که هر آینه ریاضت دهم و رام کنم نفس خود را ریاضتى که شادشود نفس من به آن به قرص جو، چون قدرت یابد به آن از ماءکولى وقانع شود به نمک از جهت خورش و بالجمله چون لقمه اى که از گلو پایین مى رود به منزله بذر است که ثمره اش مطابق اصل اوست ، باید سعى نمود شبهه ناک نباشد و به مقدار ضرورت باشد».
اما ریاضت شیطانى عبارت است از مواظبت به اعمال مخصوصى که نزد اهلش متداول و براى رسیدن به مقاصد باطل و منافع موهوم جزئى دنیوى است از قبیل انواع تسخیرات خصوصا تسخیر اجنه و شیاطین و از قبیل تقویت نفس و تصفیه خیال براى آنکه امور عجیبه از آنها سرزند وهمچنین سایر اقسام سحر که در سؤ ال قبل به آن اشاره شد و نقل شده که براى تقرّب به شیاطین و حصول سنخیت با آنها، به اعمال شنیعه مبادرت مى ورزند از قبیل هتک نمودن کتب مقدس آسمانى و معلق ساختن آنها در مستراحها و مزبله ها و همچنین اسائه ادب به سایر مقدسات دینى . و دیگر آنکه مثلا مواظبت مى کنند که چهل روز عمل خیرى انجام ندهند و سعى در امور حرام مى نمایند از قبیل زنا خصوصا زناى محصنه یعنى با زن شوهردار آن هم در حضور شوهرش . و نیز نقل شده است که از اعظم اعمال آنها ریختن خون مظلوم و خوردن خون اوست به این ترتیب که خون مظلوم را در ظرفهاى مخصوصى قرار داده و مدتى خوراک آنها از این خون است و به هر کس جزء دسته آنها بشود، از این خون مى خورانند.

س 77 : فرق بین بخیل و لئیم ، کریم و سخى را بیان فرمایید؟
ج : «بخیل»: آن است که دارایى خود را فقط به مصرف شخص خود رسانده و به دیگرى نمى دهد. «لئیم»: آن است که دارایى خود را نه خود مى خورد ونه به دیگرى مى دهد و لئامت به درجه اى مى رسد که صاحب آن نمى تواند ببیند که دیگرى هم به دیگرى چیزى مى دهد. در بحارالا نوار مروى است که حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) به شخصى پنج وسق خرما دادند، کسى آنجا حاضر بود، عرض کرد این مقدار برایش زیاد است ، یک وسق خرما او را کافى است ! حضرت فرمودند خداوند امثال تو را در میان مردم زیاد نکند، من چیزى مى دهم و تو بخل مى کنى ؟ «سخى»: کسى است که از داراییش بهره مى برد و به دیگران هم مى خوراند و «کریم»، خود نمى خورد و بدون توقع عوض ، مى خوراند.

س 78 : فرق بین درایت و روایت ، خبر واحد و خبر مستفیض ، متواتر، سند حسن ، سند صحیح ، روایت معتبر و اقسام روایات را مرقوم فرمایید؟
ج : «روایت» به معناى نقل حدیث نمودن است . «درایت» به معناى فهم معناى حدیث و تشخیص صحیح و سقیم و مقبول و مردود آن است از حیث سند. «خبر متواتر» خبرى است که نقل کننده آن جماعتى باشند که عادتا محال باشد اتفاق آنها بر کذب و قرار داد آنها بر جعل خبر و بواسطه خبر دادنشان براى شنونده ، علم به راست بودن آن خبر حاصل مى شود. «خبر واحد» خبرى است که به حد تواتر نرسیده باشد خواه راوى آن یکى باشد ویا بیشتر و اقسامى دارد و هر قسمتى را اسمى است که از آنجمله «مستفیض» مى باشد و آن خبرى است که روایت کنندگان آن در هر طبقه زیاد باشند. و اکثر فرموده اند «مستفیض» خبرى است که روات آن در هر طبقه از سه نفر بیشتر باشند، پس هر خبرى که به سه طریق یا بیشتر روایت شود، مستفیض ‍ است و از اخبار واحد «خبر صحیح» است و آن خبرى است که سلسله سند آن تامعصوم متصل باشد و جمیع راویان آن امامى مذهب و عادل باشند. دیگر«خبر حسن»و آن خبرى است که سلسله سندآن تامعصوم متصل باشدو همه روات آن امامى مذهب و ممدوح باشند لیکن عدالت آنها ثابت نشده باشد. دیگر «خبر موثق» و آن خبرى است که سند آن متصل به معصوم باشد و تمام روات آن را، اصحاب توثیق فرموده باشند لیکن داخل آنها و در بین آنها فاسد العقیده باشد، یعنى امامى مذهب نباشد.
«خبر ضعیف» خبرى است که شرایطى را که در خبر حسن و صحیح و موثق ذکر گردید نداشته باشد و خبر ضعیف هم چند قسم است که از اقسام آن «موقوف» است که سلسله آن متصل به معصوم نمى شود بلکه به مصاحب معصوم مى رسد و از آنجمله «خبر مقطوع» است ؛ یعنى سند آن به تابعین مى رسد (تابعین یعنى کسانى که امام را ندیده ، مصاحب مصاحب او بوده اند). دیگر «خبر مضمر» است که در انتهاى سلسله سند آن تصریح به اسم معصوم نشده باشد. دیگر «خبر معضل» است و خبرى است که از سلسله سند آن دو یا بیشتر، افتاده باشد. دیگر «خبر مرسل» است و آن هر حدیثى است که حذف شود تمام راویان آن یا بعض آن و غیر از آنچه ذکر گردید خبر را اقسام کثیره اى است که در علم درایت ذکر گردیده است .

س 79 : فرق بین حسد و غبطه را بیان فرمایید؟
ج : هرگاه کسى اطلاع پیدا کرد که خداى تعالى به دیگرى نعمتى تازه مرحمت فرموده ، حال او یکى از دو قسم زیر خواهد بود:
قسم اول : از رسیدن نعمت به آن شخص ناراحت است و آرزو دارد آن نعمت از او گرفته شود که این حال را «حسد» مى گویند، پس حسد، دشمن داشتن رسیدن نعمت است به دیگرى و دوست داشتن زوال نعمت از اوست .
قسم دوم : آن است که کراهت ندارد از رسیدن نعمت به دیگرى و دوست ندارد زوال نعمت او را، بلکه دوست دارد که مثل آن نعمت را خودش دارا شود بدون اینکه از دیگرى گرفته شود و این حال را «غبطه و منافسه» مى نامند. از امام صادق (علیه السّلام )مروى است :«انّ المؤ من یغبط ولا یحسد والمنافق یحسد ولا یغبط».(158) «مؤ من غبطه مى خورد ولى حسد نمى ورزد و منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد». «حسد» چهار مرتبه دارد:
اول اینکه : دوست بدارد زوال نعمت دیگرى را هر چند زوال نعمت از دیگرى براى او نفعى نداشته باشد و این بدترین مراتب حسد است .
دوم اینکه : دوست دارد زوال نعمت دیگرى را به جهت آنکه آن نعمت به او برسد مثل اینکه کسى خانه یا زن جمیله اى دارد و دیگرى مایل باشد که از دست او خارج شود تا به دست او برسد و در خباثت این مرتبه از حسد و حرمت آن نیز شکى نیست ؛ چنانکه خداى تعالى مى فرماید: (وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضُکُمْ عَلى بَعْضٍ...).(159) «و آرزو نکنید چیزى را که خداوند تفضیل و برترى داده به آن بعضى از شماها را بر بعضى».
سوم اینکه : میل نفس او به مثل آنچه دیگرى دارد باشد نه به خود آن چیز، اما چون از رسیدن به آن عاجز باشد میل داشته باشد که از دست او نیز برود تا با یکدیگر مساوى باشند و اگر قادر باشد که آن نعمت را از دست او بیرون ببرد سعى مى نماید تا بیرون نماید.
چهارم اینکه : مثل سوم باشد لیکن اگر متمکن شود از اینکه آن نعمت را از دست او بیرون کند سعى نمى نماید، دین و عقل او مانع مى شود از اینکه چنین کارى کند بلکه بر نفس خود خشمناک مى شود. و صاحب این مرتبه را امید نجات هست و میل نفسانى او چون مورد بغض و خشم اوست و از خودش و حالش بدش مى آید مورد عفو خداوند خواهد بود و براى مزید اطلاع به اقسام حسد و اسباب آن و طریق علاج آن به کتب اخلاقیه مراجعه شود. نکته لازم التذکرى است در موضوع غبطه که غالبا مورد التفات نیست و آن این است که غبطه مباح یا مستحب در صورتى است که منجر به بعضى از مراتب حسد نشود و غالبا در مورد غبطه این مخاطره هست ؛ زیرا کسى که تمنا مى نماید رسیدن به نعمتى ، مثل آنچه به دیگرى رسیده بدون تمناى زوال آن از دیگرى یا این است که به آن آروز مى رسد یا نمى رسد و در صورتى که نرسید و از آن نعمت خود را محروم دید، گاه مى شود که در این حال میل نفسانیش به زوال آن نعمت از دیگرى ، مى شود تا اینکه با او برابر شود؛ زیرا بر نفس گران است که ببیند دیگرى مقدم بر اوست و خود را فاقد ببیند و دیگرى را واجد، پس ملحق مى شود به قسم سوم یا چهارم حسد «نستجیر باللّه»و کمتر کسى از این مهلکه در امان است مگر کسى که مهذب بوده و خداوند منت بر او گذاشته و ریشه شجره خبیثه حب دنیا را از دلش برکنده باشد و او را به مقام رضا و تسلیم رسانده باشد و چنین کسى البته در مقام مقدرات الهیه هیچ اعتراضى نخواهد داشت .

س 80 : فرق بین «اعوذ» و «الوذ» چیست ؟
ج : «عوذ و لوذ» هر دو در لغت به معناى اعتصام و تحصن و التجا و پناهنده شدن و چسبیدن به کسى است که به فریاد رسد و درد را دوا و حاجت را روا و مشکل را حل نماید، ولى به حسب استعمال ، آنچه به نظر مى رسد این است که «اعوذ» وقتى استعمال مى شود که ارکان خمسه استعاذه جمع باشد، یعنى : 1 - حقیقت استعاذه . 2 - مستعیذ. 3 - مستعاذ به . 4 - مستعاذ منه . 5 - مستعاذ لاجله موجود باشد.
«اول : حقیقت استعاذه» عبارت است از التفات عبد به اینکه در معرض آفات دنیوى و اخروى و محرومیت از خیرات دنیوى و اخروى است و یقین به اینکه خود عاجز است از دفع کوچکترین آفتى از خود یا جلب کمترین خیرى به سوى خود و علم به اینکه خداست که قادر بر دفع هر ضررى و جلب هر خیرى است نه غیر او و کریم و جواد و رحیم است و از این سه علم انکسار و خضوع در قلب حاصل مى شود و از پروردگارش مى خواهد او را از آفات حفظ فرماید و بر او خیرات و برکات را افاضه فرماید، پس به زبان مى گوید «اعوذباللّه». و بالجمله مادامى که بنده ذلت و احتیاج خود را و عزت و غناى پروردگار را نفهمد، حقیقت استعاذه در او نیست .
«دوم : مستعیذ» کسى است که حقیقت استعاذه در او پیدا شده و به لسان حال وقال به پروردگار خود پناهنده مى شود و تضرع مى نماید.
«سوم : مستعاذ به» پس آن پروردگار عالم است جل شاءنه ؛ یا وسایط و وسایلى که خودش قرار داده براى فریاد رسى عباد؛ یعنى محمد و آل محمد(علیهم السّلام ) که اسماء اللّه الحسنى و کلمات اللّه التامات العلیا مى باشند.
«چهارم : مستعاذ منه» عبارت است از شیطان یا نفس اماره یا هر صاحب شرى که شخص مستعیذ از او به تنگ آمده و عاجز شده ، بیچاره وار به پروردگارش ‍ پناهنده مى شود.
«پنجم : مستعاذ لاجله» یعنى چیزى که به واسطه اوست پیدا شدن حقیقت استعاذه مثل دفع شر شیطان یا هر صاحب شرى . و اما الوذ: لوذ در جایى استعمال مى شود که ارکان اربعه التجا جمع شود: 1 - التجا. 2 - ملتجى . 3 - ملتجى الیه . 4 - ملتجى لاجله . پس از بیانى که در حقیقت استعاذه گفته شد(160) حقیقت التجا معلوم مى شود و اما «ملتجى»، شخص گرفتار است ، «ملتجى الیه» پروردگار جل شاءنه و «ملتجى لاجله» چیزى است که منشاء پیدایش حالت التجا است از قبیل معصیتى که کرده و متذکر عقوبت آن مى شود یا تذکر شدتى از شداید دنیوى یا اخروى یا محرومیت از خیرات دینا و آخرت که شخص براى دفع آن شدت و عقوبت یا علاج محرومیت به پروردگار خود ملتجى مى شود. و به عبارت دیگر، هر گاه صاحب شر و ضرر رساننده فرار کرد به سوى خدایش «اعوذ» مى گوید و هرگاه از نفس شر و ضرر یا محرومیت خود را بیچاره دید و به سوى پروردگارش پناهنده شد، مى گوید: «الوذ بک ولا الوذ بسواک».

س 81 : بعد از آنکه خداوند تبارک و تعالى حجت را بر بنى اسرائیل تمام فرمود و به وسیله معجزات حضرت موسى على نبینا و علیه السلام آنها را هدایت فرمود، عمل سامرى که گوساله را به صدا در آورد براى امتحان قوم بوده و مسلم است که معجزه باید از شخص صالح و مدعى صادق ابراز شود چنانکه حضرت موسى (علیه السّلام ) به وسیله عصا اعجاز فرمود، عمل سامرى هم توسط گوساله معجزه وانمود مى کند چون اتیان به مثل آن براى دیگران غیر مقدور بود و تشخیص ‍ مردم که سامرى صادق یا کاذب است دشوار و چرا خداوند جهان تاءثیرى را در خاک زیر پاى اسب حضرت جبرئیل قرار داد که موجب انصراف از توحید گردد و از کجا سامرى به تحریک خاک و تاءثیر آن پى برد؟
ج : عمل سامرى خرق عادت نبود، بلکه از صنعتگرى بوده است ؛ زیرا مى شود جسمى از طلا و غیر آن به شکل گوساله بسازند و درونش را که در اثر دخول و خروج هوا در آن صدایى شبیه صداى گاو خارج شود، این کار عادتا محال نیست بلکه نظایر آن واقع است چنانکه بعضى از ساعتهاى بزرگ مجلسى طورى ساخته شده که در موقع زدن زنگ ساعت شبیه به صداى خروس و بعضى شبیه به گنجشک و بعضى شبیه لفظ «یا کریم» و غیر اینها شنیده مى شود. و اما انداختن حضرت موسى (علیه السّلام ) عصا را و اژدها شدنش بدون مدخلیّت صنعتى و علمى ، از عهده جمیع افراد بشر خارج است . اما دشوار بودن تمیز صدق و کذب سامرى براى مردم پس خلاف واقع است ؛ زیرا کافى است در بطلان و کذبش ادعا کردن مقام الوهیت را از براى جسد مصنوعى که هیچ نوع تمیزى ندارد «ولا یملک لهم نفعا و لاضرا» واما تمثل جبرئیل به صورت بشر و بر اسب سوار بودنش در روز غرق شدن فرعون و حیات یافتن خاکى که زیر سم اسب او قرار مى گرفته پس از امور ممکنه است و در خبر است که حضرت موسى (علیه السّلام ) قبلا این مطلب را خبر داده بود و در روز غرق فرعون ، سامرى دید خاک زیر پاى اسب جبرئیل متحرک گردیده مقدارى از آن را برداشت و در کیسه ضبط نموده و بر بنى اسرائیل فخر مى کرد تاوقتى که گوساله را ساخت ، آن خاک را در آن ریخت ، پس صداى گاو از آن بیرون آمد. بارى ، دیدن سامرى صورت جبرئیل و حیات یافتن خاک زیر پاى اسب او را و برداشتن آن و جلوگیرى نفرمودن از ساختن گوساله و مانع نشدن از تاءثیر آن خاک و به صدا آمدن آن ، خذلانى بود از طرف خداوند متعال که بنى اسرائیل استحقاق آن را پیدا کردند در وقتى که به موسى گفتند: براى ما خدایى قرار ده که او را بپرستیم چنانکه بت پرستها دارند و راستى امتحان سختى براى آنها پیش ‍ آمد با اینکه مشاهده نموده بودند آیات عظیمه الهیه را که به دست موسى جارى گردید که از جمله نجات از دریا و غرق شدن فرعونیان بود پس با این همه ، پیروى سامرى مقطوع الکذب را نمودند.

س 82 : خلقت خدا نباید ناقص باشد چرا مولود باید ختنه شود؟
ج : انسان در شکم مادر از طریق ناف تغذیه مى کند و آلت مرد و زن ، قوه جاذبه دارد براى آنکه در شکم مادر، خون و کثافت را جذب ننماید، پوست مانع است ، بعد از آنکه مولود پسر متولد شد چون آن پوست دیگر اگر بماند ممکن است زیر آن میکروب جمع شده و زخم گردد، از این جهت امر به ختنه شده و اما ختنه براى زن مستحب است ؛ چون به مرور ایام در اثر رشد دختر و عدم رشد آن پوست ، پوست ، خودبخود زایل مى گردد.