مبحث امامت
مبحث امامت «من کنت مولاه فهذا على مولاه».(83)
س 26 : معانى مختلفى که واژه مولا دارد بیان فرمایید؟
ج : لفظ «مولا» به حسب لغت برشانزده معنا اطلاق مى شود: 1 - مالک 2 - ربّ 3 - معتق (آزاد کننده ) 4 - معتق (آزاد شده ) 5 - همسایه 6 خلف و قدام (یعنى پشت سر و پیش رو) 7 - تابع 8 - ضامن جریره (یعنى هم سوگند که پیمان با او بسته باشند) 9 - داماد 10 - ابن عم 11 - منعم 12 - منعم علیه (انعام کرده شده بر او) 13 - محب و دوست 14 - ناصر و معین 15 - مطاع و سید 16 - اولى به تصرف در امور.
هرگاه لفظى مانند «مولا» که معانى متعددى دارد در جمله اى استعمال شود براى معناى آن باید رجوع به قراین لفظیه یا عقلیه نمود و پس از دانستن این مطلب گوییم : در حدیث متواتره غدیر خم که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) فرمود:«من کنت مولاه فهذا على مولاه» هیچ شکى نیست که معناى مولا در این حدیث با دوازده معناى اولیه که براى مولا ذکر گردید غیر مرتبط و هیچ مناسبت ندارد بلکه اکثر آن کذب و غیر صحیح است چنانچه واضح است و معانى سیزدهم و چهاردهم که دوست و یاور باشد اولا قرینه لفظیه یا عقلیه موجود نیست که این معنا را تعیین کند و ثانیا این دو معنا اختصاص به حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله ) و حضرت امیر ندارد و مشترک است بین جمیع مؤ منین یعنى هر یک از مؤ منین دوست یکدیگرند چنانچه در آیه شریفه مى فرماید: (وَالْمُؤ مِنُونَ وَ الْمُؤ مِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ...).(84) بلکه ملائکه هم دوست و یاور مؤ منین اند چنانچه مى فرماید: (نَحْنُ اَوْلِیائُکُمْ فِى الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ فِى الاْخِرَةِ...).(85) و ثالثا: قراین قطعیه عقلیه و لفظیه موجوداست بر عدم اراده این دو معنا و این که مراد همان معناى شانزدهم است و معناى پانزدهم با شانزدهم متقارب المفاد مى باشد و از جمله قراین لفظیه که شاهد است بر اینکه مراد به مولا، اولى به تصرف است اولا جمله اى است که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) قبل از «من کنت مولاه» فرموده است : «الست اولى بکم من انفسکم ؛ آیا نیستم اولى به تصرف به شما از جان شما»، بعد فرمود: «من کنت مولاه ...؛ هر کس من اولى به تصرف هستم نسبت به او، پس على است اولى به تصرف نسبت به او». این جمله قرینه لفظیه صریحه است بر اراده معناى شانزدهمى به طورى که اراده معانى دیگر به وزن این جمله غیر معقول است به حسب قواعد عربیه و استعمال اهل لسان .
قرینه ثانیه قول عمر است که گفت : «بخ بخ لک یا على ! اصبحت مولاى و مولى کل مؤ من و مؤ منة». و «ابن اثیر» در کتاب «نهایه» گفته مولا در کلام عمر در این مقام به معناى اولى به تصرف است . قرینه ثالثه قصیده «حسان بن ثابت» در «غدیرخم» است که بین خاصه و عامه مشهور و محل شاهد این بیت است : فقال له قم یا على فاننى رضیتک من بعدى اماما و هادیا پس معلوم مى شود که بر حسان که یکى از حاضرین مجلس غدیر خم بود ظاهر بوده که مولا به معناى اولى به تصرف که همان معناى «امام» است بوده . قرینه رابعه ، قول النبى (صلّى اللّه علیه و آله ) : «انت امام کل مؤ من و مؤ منة بعدى و ولى کل مؤ من و مؤ منة بعدى» این جمله را صدرالا ئمه اخطب خوارزمى از زیدبن ارقم و عبدالرحمان بن ابى لیلى و ابن عباس در اخبار حدیث غدیر خم نقل نموده و نیز احمدبن حنبل و ابن مغازلى شافعى و ابن مردویه به چندین روایت از بریده نقل نموده اند که گفت از سفر یمن برگشتم و به خدمت رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) رفتم و خواستم شکایت از على بن ابى طالب نمایم ، رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) متغیر شد و فرمود: «یا برید! الست اولى بالمؤ منین من انفسهم ؟». عرض کردم بلى یا رسول اللّه ! پس فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه ان علیا اولى الناس بکم بعدى». و از جمله قراین ، آیه مبارکه : (یا اَیُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رِبِّکَ...).(86) و آیه شریفه : (... اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ...).(87) و آیه شریفه : (سَئَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ)(88) که از معانى این آیات شریفه و شاءن نزول آنها قطع حاصل مى شود که مراد به مولا، اولى به تصرف است که «مقام امامت و خلافت» مى باشد.
و از جمله قراین ، احمدبن حنبل و دیگران روایت نموده که حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) در منبر مسجد کوفه قسم داد مسلمانان را که هر کس فرموده هاى رسول خدا را در روز غدیر خم شنیده بر خیزد و شهادت دهد، پس سى نفر برخاستند و شهادت دادند که در آن روز رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) دست على بن ابى طالب (علیه السّلام ) را گرفت و به مردمان فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤ منین من انفسهم قالوابلى یارسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله». آنگاه حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله ) فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه». و از واضحات است که اگر مولا به معناى اولى به تصرف نباشد و به معناى دوست یا یاور باشد معقول نخواهد بود استشهاد نمودن حضرت امیر(علیه السّلام ) به این کلام و قسم دادن اصحاب رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) را به این که هر چه شنیدید بگویید؛ زیرا اگر مولا به معناى دوست و یاور باشد منقبت و فضیلتى براى آن حضرت نخواهد بود چون جمیع مؤ منین شریکند در این دو معنا چنانچه قبلا ذکر شد. و از جمله قراین عقلیه این است که بر هیچ عاقلى مخفى نیست که با خصوصیات واقعه غدیر خم که زیاده از هفتاد هزار عدد مسلمین بود و متفرق بودند واقلا اول و آخر آنها زیاده از چهار فرسخ بوده امر رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) که همه را جمع نمایند خصوص در وقت ظهر و در عین شدت گرما که مردم عباهاى خود را به پاهاى خود پیچیدند و ردا را بر سر خود افکندند تا بتوانند شدت گرما را تحمل و توقف نمایند پس منبرى از سنگ و جهاز شتر ترتیب دهند و نیز نزول قافله در مکانى که هیچ وقت معهود نبوده و بردن رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) حضرت امیر(علیه السّلام ) را همراه خود بالاى منبر و بلند نمودن او را به طورى که همه جمعیت او را ببینند و فرمودن اینکه : «الست اولى بکم من انفسکم» و پس از جواب بلى ، فرمودند: «فلیبلغ الشاهد الغائب به ان من کنت مولاه فعلى مولاه» یعنى حاضرین به غایبین برسانند که هر که من مولاى اویم پس على مولاى اوست و بعد از آن دعا فرمودند: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ...». این همه قراین عقلیه دلیل واضحند که مقصود رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) جز نصب نمودن على بن ابیطالب (علیه السّلام ) به امامت و خلافت نبوده و از شخص عاقل این همه تکلفات صادر نمى شود در بیان امرى که واضح است و معقول نیست که این عده را جمع فرماید که فقط به مردم بگوید هر که من دوست او هستم فلانى هم دوست اوست و براى توضیح بیشترى در اطراف این حدیث مبارک و جواب از شبهات مخالفین رجوع به کتاب «کفایة الموحدین» شود.
س 27 : اینکه حضرت امیرمؤ منان (علیه السّلام ) در جنگ خوارج هم بر سر چاه و هم پایین چاه لشکر را سقایت فرمودند و غلات به واسطه اینکه آن حضرت را در یک لحظه در هر دو محل مشاهده کردند غلو نمودند آیا به واسطه عظمت روح آن بزرگوار بوده ؟ جهات آن را بیان فرمایید؟
ج : حضور حضرت امیر(علیه السّلام ) در زمان واحد در امکنه متعدد در موارد کثیره از مسلمیات است که در هر موردى از آنها روایات کثیره وارد شده از قبیل اینکه در غزوه خیبر، لشکر کفار هفده فرقه شدند و عقب هر یک از آنها آن حضرت شمشیر مى زدند چنانچه لشکر کتیبه در جنگ صفین 25 هزار نفر بودند و آن حضرت تنها با آنها جنگ فرمود و آنها را شکست داد و گریختگان براى معاویه نقل مى کردند که از هر طرف نظر مى کردیم على را با شمشیر و نیزه مشاهده مى نمودیم و از قبیل روایات کثیره که وارد شده هر محتضرى آن بزرگوار را مى بیند و حال آنکه ممکن است در زمان واحد بیش از هزار نفر محتضر باشد و البته همه آن حضرت را مشاهده خواهند کرد و در بیان کیفیت حضور آن بزرگوار در امکنه متعدده در زمان واحد، وجوه متعدده ذکر گردیده از آن جمله وجهى است که علامه مجلسى - علیه الرحمه - در بحارالا نوار متعرض شده و خلاصه اش این است که در هیچ یک از این موارد به بدن جسمانى مادى نبوده است بلکه به بدن مثالى است و بدن مثالى ، بدنى است در نهایت لطافت و در صورت و شکل مطابق با بدن مادى است بدون تفاوت و شبیه است به اجسام جن و ملائکه و همان است که ارواح در عالم برزخ به آن تعلق دارند و صاحبان ولایت کلیه به همان قدرتى که خداوند قادر به آنها مرحمت فرموده مى توانند در زمان واحد در امکنه متعدده به بدن مثالى ظاهر شوند وهر عملى را که اراده بفرمایند در هر مکانى بجا آورند. دراواخر کتاب دارالسلام مرحوم حاجى نورى ، وجوه دیگرى ذکر شده ، طالبین به آنجا مراجعه فرمایند.
س 28 : غشوه ، بیهوشى است و براى امام روا نیست ، مشهور است که حضرت امیرمؤ منان شبها از خوف و عظمت خداى تعالى غش مى نمود و مثل چوب خشک مى شد و در روایتى دارد که حضرت مجتبى (علیه السّلام ) در حال احتضار به برادر خود فرمود براى ما خانواده بیهوشى دست نمى دهد و با آمدن حضرت عزرائیل دست برادر را فشرد. در حالت غشوه عقل زایل مى گردد، ازاله عقل از امام که حجت خداست چطور ممکن است ؟ و دو روایت بالا نیز با هم مباینت دارد.
ج : آنچه بر امام (علیه السّلام ) روانیست ، زوال عقل و ادراک است که تعبیر به جنون و دیوانگى مى شود و اما «غشوه» در حال مناجات ، عبارت است از شدت توجه و کمال استغراق در التفات به مبداء تعالى به طورى که در آن حال التفات به غیرى نمى ماند مثل عدم التفات حضرت باقر(علیه السّلام ) که در وقتى که در نماز بودند و بچه آن حضرت در چاه افتاد و مانند آتش گرفتن خانه حضرت سجاد(علیه السّلام ) و بى التفاتى آن حضرت در حال نماز به آن ، بلکه گاهى استغراق چنان شدید مى شود که از بدن خویش هم مسلوب الالتفات مى گردد.(89)
بالجمله این حالات مزبوره در اثر کمال ادراک و شدت و کثرت التفات است به مبداء تعالى . و به عبارت دیگر، در اثر کمال ظهور نور عقل است و لذا ائمه (علیهم السّلام ) همیشه تمناى دوام آن حالت را داشتند بلکه غیر آن را براى خود نقص مى دیدند و استغفار مى نمودند و چون در حال توجه و شدّت التفات به عوالم ربوبیّت و استشعار به عظمت حضرت احدیت هیبتى عارض روح مى شود که اثرش در بدن شبیه به غشوه ظاهرى است که گاه در اثر مرض یاغیر آن عارض بعضى مى شود، آن «حالت غشوه» نامیده مى شود و الاّ کمال مباینت بین این غشوه و غشوه حال مناجات است ؛ زیرا در غشوه ظاهریه مشاعر یعنى ادراکات از بین مى رود ولى در غشوه حال مناجات ، تمام توجه به حضرت احدیت جلّشاءنه است به طورى که از غیر او منصرف مى شود.
س 29 : در زیارت عاشورا در یک جمله مى خوانیم : «اَن یرزقنى طلب ثارک» و در قسمت بعد:«ان یرزقنى طلب ثارى (90») آیا جمله مطالبه خون خودم به مناسبت اتحاد و وحدت شیعیان با حضرت سیدالشهداء(علیه السّلام ) است یا وجه دیگرى دارد؟
ج : نسبت دادن زایر حضرت سیدالشهداء(علیه السّلام ) ثار آن حضرت را که به معناى خونخواهى است به خود، چند وجه دارد. یکى همان وجهى است که در سؤ ال به آن اشاره نموده اید؛ زیرا جمیع شیعیان آن حضرت اتصال روحانى به آن بزرگواردارند و در حقیقت آنها به منزله اجزاى وجودیه آن بزرگوارند چنانچه فرمودند: «شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا و عجنوا بماء ولایتنا». وحضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام ) به «رمیله» فرمودند بر هر یک از شیعیان ما در مشرق و مغرب ، مرض یا زخمى وارد شود بر ما هم وارد مى گردد. و نیز حضرت رضا(علیه السّلام ) در جواب کسى که عرض کرد، گاه مى شود بدون سبب محزون یا فرحناک مى گردم فرمود در اثر حزن یا فرح امام (علیه السّلام ) است . وجه دیگر آنکه : در محاورات عرب و عجم متداول است که هر مصیبتى بر رئیس و زعیم آنها وارد آید، آن را به خودشان نسبت مى دهند و مى گویند چنین بر سرما آوردند، خون ما را ریختند و بدیهى است که امام ، ریاست کلیه الهیه دارد و صحیح است که جمیع پیروان آن حضرت خون ریخته شده آن حضرت را نسبت به خود دهند و خود را خونخواه آن حضرت نامند. وجه دیگر، شکى نیست که اگر بنى امیه جراءت نمى کردند و این همه ظلم بر آن حضرت و همچنین بر برادر و پدر بزرگوارش روا نمى داشتند و حق را از «من له الحق» نمى گرفتند و خلافت و حکومت را که سزاوار امام معصوم است و بس ، غصب نمى نمودند، هیچ وقت ظلمى بر مؤ منین وارد نمى آمد و خون مظلومى ریخته نمى گردید و در حقیقت هر ظلمى که تا قیامت واقع مى گردد تماما به عهده غاصبین حقوق آل محمد(علیهم السّلام ) است . خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا مى رود دیوار کج و به این بیان ظاهر مى گردد که نه تنها خون حسین مظلوم (علیه السّلام ) را ریختند بلکه خون جمیع مؤ منین را ریختند و نه تنها ظلم به آل محمد(علیهم السّلام ) نمودند بلکه ظلم به جمیع مؤ منین تا قیامت نمودند لعنهم اللّه جمیعا. «السلام علیک یا ثاراللّه وابن ثاره».
س 30 : با یکى از نصارا در تثلیث محاجه مى کردم اظهار مى داشت همین طور که شما حضرت حسین (علیه السّلام ) را خون خدا و پسر خون خدا مى نامید ما هم عیسى را پسر خدا مى خوانیم . جواب گفتم خواندن ما آن بزرگوار را بدین عنوان اضافه تشریفاتى و مجاز مى باشد در صورتى که شما «ابن اللّه» را مجاز نمى دانید و به حقیقت عیسى را پسر خدا مى دانید و خداى را جسم مى پندارید. مستدعى است نسبت به این موضوع بسط مقال داده و رفع ایراد بفرمایید؟
ج : «ثار» به معناى طلب خونى که ظلما ریخته شده است مى باشد؛ یعنى خونخواهى کردن . و عبارت «السلام علیک یا ثاراللّه» بدین معناست که سلام بر تو اى کسى که خونخواهى تو از براى خداست و پسر کسى که خونخواه او خداست و چون حضرت سیدالشهداء در بین جمیع خلق مزید اختصاص به پروردگار عالم دارد واقرب خلق به اوست ، لذا «ثار» او را نسبت به خدا مى دهند؛ یعنى ولى دم آن حضرت خداست ؛ زیرا خون شریفش در راه او ریخته گردیده و براى اعلاى کلمه توحید و مخالفت قولیه و فعلیه با کفر و فسق ، خود و یارانش کشته گردیدند و جایز است که از کلمه «ثار» نفس خون ریخته شده ظلما اراده گردد و اضافه اش به «اللّه» اضافه تشریفیه است یعنى اضافه حقیقیه نیست ؛ چون بدیهى است که خداوند منزه است از جسم و جسمانیات بلکه به واسطه شدت انتساب و کمال قرب آن بزرگوار به حضرت آفریدگار خون او را نسبت به خداوند مى دهند تعظیما و تشریفا خصوصا به ملاحظه اینکه در راه او ریخته گردیده و بالجمله چنانچه به مساجد خانه هاى خدا اطلاق مى شود به خون آن حضرت هم صحیح است خون خدا گفته شود،البته مجازا چنانچه این معنا در سؤ ال ذکر شده که مجاز بودن استعمال «ثاراللّه» در خون حضرت سیدالشهداء نزد جمیع پیروان آن حضرت از بدیهیات است و یک نفر یافت نمى شود از خواص و عوام که به طور حقیقى بداند این استعمال را نه مجازى و قرینه مجوزه این نوع همان ضرورت مذهب است که بر هیچ فردى مخفى نیست و هر مسلمانى از ابتداى تکلیف دانسته و یقین کرده که خداى تعالى را صفات سلبیه است . نه مرکب بود وجسم نه مرئى نه محل بى شریک است و معانى تو غنى دان خالق پس در موقع گفتن یا شنیدن یا ثاراللّه یقین دارد که بر سبیل حقیقت نیست بلکه تشریف و تعظیم است و اما اطلاق نصارا کلمه «ابن اللّه» رابر حضرت عیسى (علیه السّلام ) مطلقا صحیح نیست ، نه بر سبیل حقیقت و نه بر سبیل مجاز؛ زیرا تولّد حقیقى آن است که موجودى که داراى حیات مادیّه است (مثل انسان یا حیوان یا نبات ) چیزى از ماده خود جدا نماید و در اثر تربیت تدریجى آن جزء منفصل از خود را فردى مستقل قرار دهد از نوع خود که مثل خود باشد در جمیع خواص و آثار، مثل نطفه حیوان که حیوانى مستقل و مماثل با صاحب نطفه مى شود. بدیهى است که این معنا بر حقتعالى محال است ؛
زیرا اولا: این معنا مستلزم جسمیّت و مادیت است و به برهان قطعى منزه بودن حقتعالى از جسمیّت و لوازم آن ثابت است . و ثانیا: به برهان قطعى نیز ثابت است که جمیع ما سواى اللّه ممکن الوجودند و در هستى محتاج به او وقائم به او هستند پس چگونه ممکن است انفصال شیئى از او که مستقل در وجود باشد و مماثل با او در ذات و صفات و احکام بدون احتیاج به او که معناى حقیقى ابن اللّه بودن است و خیلى بعید است از نصارا اینکه از اطلاق «ابن اللّه» بر حضرت عیسى (علیه السّلام ) معناى حقیقى آن را اراده نمایند. و اما بیان بطلان اراده معناى مجازى از ابن اللّه به اینکه اراده شود از «ابن» مجرد انفصال شیئى از شى ء دیگرى به طورى که مماثل باشد با او در حقیقت بدون تجزى مادى و تدرّج زمانى ، پس مى گوییم اراده چنین معناى مجازى هم غلط است ؛ زیرا جمیع براهینى که ذکر شده براى اثبات توحید اله عالم جلّشاءنه نفى کننده است یافت شدن یک فردى در بین مخلوقات را که مستقل و مماثل باشد به اله عالم در حقیقت و آثار، بلکه قول به اینکه در بین مخلوقات یک فردى است مستقل و مماثل با اله عالم و آن حضرت مسیح است و لذا ابن اللّه است تناقضى ظاهر است ؛ زیرا اگر مخلوق است افتقار ذاتى و احتیاج در جمیع شؤ ونش به مبداء تعالى بدیهى است پس مستقل و مماثل بودنش غلط است و اگر مستقل و مماثل است با مبداء مخلوق بودنش محال است و چگونه کسى مى تواند انکار کند مخلوقیّت حضرت مسیح را با آنکه مسلم است که آن حضرت در رحم مادرش حضرت مریم (علیهاالسّلام ) جنین بوده و بعد مثل سایرین متولد گردیده و در دامن مادر و تحت کفالت او بوده و بعد مثل سایر افراد بشر مراحل حیات را طى کرده . و نیز بر او عارض مى شده جمیع عوارض و حالاتى که بر سایر افراد بشر عارض مى شود از اکل ، شرب ، جوع ، شبع ، سرور، حزن ، لذّت ، الم ، نوم ، تعب ، راحت و غیر اینها. و اما صدور خوارق عادات و معجزات از این بزرگوار مثل احیاى موتى و خلق طیر و شفاى اکمه و ابرص و همچنین تکون آن حضرت بدون پدر، هیچ یک مستلزم الوهیّت آن جناب نیست ؛ زیرا نظایر جمیع آن اعمال قبل و بعد از آن حضرت از سایر افراد بشر که خداى تعالى منصب نبوت ووصایت به آنها داده ، مشاهده گردیده است چنانچه در تکوّن آدم ابوالبشر بدون پدر ومادر از خاک خلق گردید و کسى حکم بالوهیّت او نکرده و خوارق عادت هم که از هر یک از انبیاى عظام (علیهم السّلام ) از قبیل حضرت نوح ، صالح ، ابراهیم ، موسى و غیرهم ظاهر گردید که در کتب ثبت و ضبط است بدون اینکه کسى حکم به الوهیّت آنها کند. و بزرگترین دلیل بر مخلوقیّت حضرت مسیح عبادت و دعاهاى آن بزرگوار و دعوت خلق به سوى عبادت اللّه تعالى است .
و نیز خضوع و خشوع و مسکنت او به درگاه حضرت احدیّت جلّشاءنه ، شاهد است که از مرتبه الوهیت نصیبى نداشته بلکه مثل سایرین مخلوق و مصنوع و بنده بوده «و لا یملک لنفسه [ولغیره ] نفعا و لاضرا»(91) و لذا در جاهاى متعدده از اناجیل است که آن حضرت خود را انسان و ابن الانسان نامیده است . و نیز دیده نشده است در اناجیل موجوده که آن حضرت صریحا مردم را دعوت به خود کرده باشد بلکه همه را دعوت به پروردگار عالم نموده است چنانچه در قرآن مجیدمى فرماید: (لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسیحُ اَنْ یَکُونَ عَبْداً للّهِِ...).(92) و بالجمله اراده معناى مجازى «ابن» که «انفصال شى ء عن شى ء یماثله فى الحقیقة من غیر تجز مادى» مادى بوده باشد ازکلمه «ابن اللّه» نسبت به حضرت مسیح غلط و غیر صحیح است (وبراى توضیح بیشتر به جزء ثالث تفسیر المیزان رجوع شود). و اگر نصارا بگویند ما از کلمه «ابن اللّه» نسبت به حضرت مسیح معناى مجازى مزبور را اراده نمى نماییم بلکه مجرد تشریف و تعظیم است نسبت به آن بزرگوار، در جواب گوییم اراده مجرد تشریف و تبریک از کلمه «ابن اللّه» منافات دارد با تصریحاتى که نسبت به آن حضرت داده اید و در اناجیل موجوده ثبت است و براى نمونه چند مورد ذکر مى گردد در انجیل یوحنا، باب 14، صفحه 173 «آیا باور نمى کنى که من در پدر هستم و پدر در من است سخنانى که من به شما مى گویم از خود نمى گویم لیکن پدرى که در من ساکن است او این اعمال را مى کند، مرا تصدیق کنید که من در پدر هستم و پدر در من است». در صفحه 161 از انجیل یوحنا است : «زیرا من از جانب خدا صادر شده ام و آمده ام چون من از پیش خودنیامده ام بلکه او مرا فرستاده است».
و در باب 10، صفحه 165 گوید: «من و پدر یک هستیم (وتا آخر». این باب کلماتى است که تماما بیان صریح است در حلول و اتحاد و اینکه حضرت مسیح از بین سایر افراد بشر مختص است به اینکه منفصل از خداوند است مثل انفصال پسر از پدر. و نیز اراده مجرد تشریف از «ابن اللّه» منافى با اساس مذهب ایشان است که تثلیث و اقانیم ثلاثه است یعنى اقنوم وجود که «اب» باشد واقنوم علم که کلمه «ابن» و اقنوم حیات که «روح القدس» است واقنوم لغت سریانى است که به عربى معناى آن اصل و سبب هر چیزى است که به «ذات» تعبیر مى شود و گویند اقنوم آب حلول نموده در روح القدس و توسط او داخل در رحم مریم شده و از اینجا حلول در عیسى نموده و از این جهت عیسى پسر خداست !! و از آنچه ذکر گردید، معلوم شد کذب ادعاى گفتن نصارا اینکه نسبت ابن اللّه به حضرت مسیح (علیه السّلام ) مثل گفتن ثاراللّه است به حضرت حسین (علیه السّلام ) و هردو مجاز و براى تشریف است و بر فرض صدق ادعاى مزبور گوییم فرق است بین گفتن شیعه «ثاراللّه» را به حسین (علیه السّلام ) و گفتن نصارا «ابن اللّه» را به مسیح (علیه السّلام و آن فرق این است که لازم است در اراده معناى مجاز از کلمه اینکه قرینه صارفه موجوده باشد که لفظ را از معناى حقیقى اش باز دارد و به معناى مجاز حمل نماید و اگر قرینه مزبور موجود نباشد، استعمال مزبور غلط و صحیح نیست پس مى گوییم در کلمه ثاراللّه قرینه صارفه موجود است که عبارت باشد از ضرورت مذهب و اینکه ارتکازى هر فرد شیعه است عدم جسمیت خداوند تعالى و اما در مذهب نصارا چنین قرینه نیست بلکه قرینه بر خلاف است که همان مذهب تثلیث و اقانیم ثلاثه و سایر امورى که اساس مذهب ایشان است همه صریحند در جسمیت و تعدد حقتعالى و صریحا مى گویند: «قدتسجد الکلمة الازلیّة» و کلمه را عین خدا مى دانند چنانچه قبلا اشاره شد.
س 31 : آیا متصدى غسل امام هفتم (علیه السّلام ) حضرت رضا(علیه السّلام ) بود؟ روایتى که در این باب رسیده باشد مرقوم فرمایید مشهور است که حضرت احمدبن موسى (علیه السّلام ) بزرگتر از حضرت رضا(علیه السّلام ) بودند آیا روایات ، این موضوع را تاءیید مى کند؟
ج : متصدى غسل و کفن و دفن امام هفتم (علیه السّلام ) به حسب ظاهر جناب «سلیمان» که از بنى اعمام آن حضرت است بوده ، لیکن حضرت رضا(علیه السّلام ) به طى الارض از مدینه تشریف آوردند و مباشر تجهیز آن حضرت گردیدند بدون اینکه کسى آن حضرت را بشناسد. درجلد 11 بحارالانوار در ضمن احتجاج حضرت رضا(علیه السّلام ) بر واقفیه مروى است که على بن ابى حمزه به آن حضرت عرض کرد به ما رسیده است از آباى طاهرین شما اینکه مباشر نمى شود امر دفن امام را مگر امام (منظورش این بود که شما در مدینه بودید و پدرتان در بغداد فوت شد) حضرت رضا(علیه السّلام ) فرمود آیا حضرت حسین بن على (علیهم السّلام ) امام بود یا نه ؟ عرض کرد: بلى . فرمود: چه کسى مباشر تجهیز آن حضرت شد؟ عرض کرد: فرزندش على بن الحسین (علیهم السّلام ). فرمود: کجا بود على بن الحسین و حال آنکه در دست ابن زیاد ملعون محبوس بود. عرض کرد: بدون آنکه بفهمند به کربلا آمد و مباشر امر پدر گردید و مراجعت به حبس فرمود. حضرت رضا(علیه السّلام ) فرمود: آن خدایى که به على بن الحسین (علیهماالسّلام ) قدرت داد، به صاحب امر (یعنى امام وقت که خود آن بزرگوار باشد) براى آمدن به بغداد قدرت داد و حال آنکه نه در حبس بود و نه اسیر. و اما راجع به بزرگتر بودن حضرت احمدبن موسى (علیه السّلام ) ازحضرت رضا(علیه السّلام در کتب رجالیه بر آن دلیلى نیافته ام . (... اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ...).(93)
س 32 : اگر عامه ایراد کنند که زوجات حضرت رسول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله ) جزء اهل بیت و مشمول آیه مبارکه فوق هستند چه جوابى دارد؟
ج : آیه تطهیر قسمتى است از آیه 33 از سوره احزاب و تمام آیه این است : (وَ قَرْنَ فِى بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلیَّةِ الاُْولى وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَ اتَیْنَ الزَّکوةَ وَاَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا).(94) «اى زنان پیامبر!در خانه هاى خودبنشینید و چون زنان جاهلیت [نخست و] سخت ، خودنمایى نکنید و نماز بپاداریدو زکات دهید و خدا و رسولش را اطاعت کنید جز این نیست که خداوند اراده فرموده که پلیدى را از شما اهل بیت ببرد و پاکتان سازد». قسمت اول آیه خطاب به زنان رسول خداست و جمله آخر آن مورد خطاب اهل بیت پیغمبر است و آنها حضرات محمد، على ، فاطمه ، حسن و حسین (علیهم السّلام ) هستند و از اینجاست که به ضمیر جمع مذکر «عنکم» خطاب شده اند. این آیه تطهیر هر چند متصل به خطابهاى ازواج ثبت شده است لیکن به حسب نزول على حده و مستقلا در خانه ام سلمه نازل گردیده است ، دلیل بر این مطلب ، روایات وارده در مقام است . در کتاب «غایة المرام» 41 حدیث از طریق اهل سنت و 34 حدیث از طریق شیعه نقل کرده و مضمون همه آنها این است که آیه تطهیر جداگانه نازل شده و مختص به اهل بیت است و اهل بیت هم پنج نفرند و براى نمونه یک حدیث از طریق عامه نقل مى گردد. «ابن صباغ مالکى» در کتاب «فصول المهمة» و در کتاب «اسباب النزول» به سند خود روایت کرده از ام سلمه که گفت رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) در خانه فاطمه (علیهاالسّلام ) بودند پس به فاطمه فرمود بخوان على و دو فرزندت را پس آمدند و نشستند و رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) هم بر سکویى که بر آن پارچه خیبرى بود نشسته بود، ام سلمه گفت و من داخل حجره نزدیک آنها بودم رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) آن رداى خیبرى را گرفت و بر آنها پوشانید سپس گفت : «خداوندا! اینها اهل بیت من و خاصّه من هستند پس پلیدى را از اینها ببر و پاکشان ساز». ام سلمه گوید: سرم را از حجره بیرون کرده و گفتم یا رسول اللّه ! من هم با شما هستم ؟ رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) فرمود: تو برخیرى و به سوى خیر هستى ، پس این آیه نازل شد:(انما یریداللّه ...).
در روایت «ابونعیم» چنین است : ام سلمه گفت : گفتم یا رسول اللّه ! آیا من از اهل بیت نیستم ؟ رسول خدا فرمود: تو به سوى خیرى ، تو از زنان پیغمبرى .(95) «رجس» در آیه شریفه به معناى پلیدیهاى معنوى و آلودگیهاى روحى وانحرافها و بیماریهاى قلبى است مانند کفر، شرک ، نفاق ، کبر، عجب ، حسد و سایر اخلاق رذیله ومنشاء همه آنها ضیق صدر (سینه تنگ ) و جهل به حقایق و واقعیات است ، بنابراین ، معناى تطهیر خداوند اهل بیت را از رجس ، این است که خداوند به آنها شرح صدر، وسعت روح ، عظمت نفس ، صفاى باطن ، واقع بینى ، حقیقت جویى و تسلیم در برابر حق عطا فرموده به طورى که بالاختیار به هیچ گناهى آلوده نخواهد شد و از هر نوع کجروى و طغیانى پرهیز کننده است و همین است معناى «عصمت» که شرط پیغمبرى و امامت است .
پس آیه تطهیر بیان کننده مقام عصمت است و تنها راجع به اهل بیت مى باشد و این مطلب مورد اتفاق امامیه و کثیرى از دانشمندان اهل سنت است و در برابر برخى از روات صدر اول اسلام مانند عکرمه و مقاتل وعروة بن زبیر و جمعى از دانشمندان اهل سنت گویند آیه تطهیر مانند جمله هاى پیش از آن ، شامل زنان پیغمبر مى شود. در پاسخ گوییم : اما عکرمه و مقاتل وعروه پس اظهار نظر آنها یا روایت آنها هیچ اعتبارى ندارد؛ زیرا بنابرقول بزرگان اهل سنت ، این سه نفر از دشمنان امیرالمؤ منین و مورد اتهام و از دروغ پرهیز نداشتند و کافى است در رد قول آنها گواهى دو نفر از زنان رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) یعنى ام سلمه و عایشه که از هر دو در چند روایت نقل شده که گفتند رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) ازواج را از شمول آیه تطهیر بیرون فرمود. و اما قول مفسرین عامه که مى گویند چون آیه تطهیر متصل است به خطابات به ازواج پس از روى وحدت سیاق باید آیه تطهیر هم خطاب به آنها باشد، در پاسخ آنها گوییم : اولا: پس از گواهى دو نفر ازازواج بر عدم شمول آیه ازواج را دیگر گفتار آنها مورد ندارد. و ثانیا: مى گوییم نظم و سیاق وقتى حجت است که جمله متاءخره با جمله متقدمه لفظا و معنا مغایرت نداشته باشد و در اینجا آیه تطهیر با صدر آیه لفظا و معنا مخالفت دارد، اما لفظا صدر آیه ضمیر جمع مؤ نث «وقرن» ذکر شده و در آیه تطهیر ضمیر جمع مذکر «عنکم» و اما معنا پس در صدر آیه که مخاطبه باازواج است مشتمل بر معاتبه و تهدید مى باشد و ذیل آیه که خطاب به اهل بیت مى باشد تلطف و مبالغه در اکرام است و مباینت تامّه بین صدر و ذیل آیه گواهى است آشکار بر این که مورد هر دو یکى نیست . و ثالثا: چنانچه گفته شد، بیش از هفتاد روایت گواهى مى دهند که مورد صدر آیه ازواج است و مورد آیه تطهیر منحصرا اهل بیت است و اهل بیت هم خمسه طیبه محمد، على ، فاطمه ، حسن و حسین (علیهم السّلام ) است . و نیز به گواهى همان روایات ، آیه تطهیر جداگانه از صدر آیه نازل گردیده است .

