مبحث نبوت
«اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخة».(57)
س 17 : آیا آبا و اجداد رسول اللّه همه موحد بودند؟ و آیا آنها در زمان حضرت موسى (علیه السّلام) به دین آن حضرت و اعقاب وى بوده و با ظهور حضرت عیسى (علیه السّلام) به دیانت حضرت مسیح درآمدند، روى این قاعده باید حضرت عبدالمطلب مسیحى بوده باشد و اگر حضرت عبدالمطلب و حضرت ابوطالب به دین جد خود حضرت ابراهیم بودند مخالفت آنها و آباى آنها از قبول دین موسى و عیسى چه بوده و اینکه مى گویند حضرت حمزه سیدالشهداء قبلا مشرک بوده و بعد اسلام آورده و مورد توجه رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله) واقع شده آیا صحیح است ؟
ج : از جمله مطالب مسلمه در بین فِرقه حقه امامیه ، موحد بودن جمیع آباى عظام حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله) تا آدم ابوالبشر است ؛ چنانچه علامه مجلسى (ره) در فصل سوم از جلد دوم «حیوة القلوب» مى فرماید اجماع علماى امامیه است بر آنکه پدر و مادر حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله) و جمیع اجداد و جدات آن حضرت تا آدم همه مؤ من بودند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشرکى قرار نگرفته است و شبهه در نسب آن حضرت و آبا و امهات آن حضرت نبوده است و احادیث متواتره از طرق خاصه و عامه بر این مضامین دلالت کرده است بلکه از احادیث متواتره ظاهر مى گردد که اجداد آن حضرت همه ، انبیا، اوصیا و حاملان دین خدا بوده اند و فرزندان اسماعیل که اجداد آن حضرت هستند، اوصیاى حضرت ابراهیم (علیه السّلام) بوده اند و همیشه پادشاهى مکه و حجابت [پرده دارى ] خانه کعبه و تعمیرات آن با ایشان بوده است و مرجع خلق بوده اند و ملّیت ابراهیم در میان ایشان بوده است و شریعت حضرت موسى (علیه السّلام) و حضرت عیسى (علیه السّلام) و شریعت ابراهیم در میان فرزندان اسماعیل منسوخ نشد و ایشان حافظان آن شریعت بودند و به یکدیگر وصیت مى کردند و آثار انبیا را به یکدیگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسید و عبدالمطلب ، ابوطالب را وصى خود گردانید وابوطالب کتب و آثار انبیا و ودایع ایشان را بعد از بعثت ، تسلیم حضرت رسالت پناه نمود. و نیز در باب 13 از کتاب مزبور مى فرماید: وصایاى حضرت ابراهیم و اسماعیل از جهت فرزندان اسماعیل و اوصیاى او به حضرت عبدالمطلب منتهى شد و بعد از او به ابوطالب و حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله) رسید؛ زیرا همانطور که از بعض روایات مستفاد مى شود، اوصیاى ابراهیم (علیه السّلام) دو شعبه داشتند یکى فرزندان اسحاق که پیغمبران بنى اسرائیل در آنها داخلند و یکى فرزندان اسماعیل که اجداد گرام حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله) در میان ایشان بودند و ایشان بر ملت ابراهیم بودند و حفظ شریعت او مى نمودند و پیغمبران بنى اسرائیل بر ایشان مبعوث نبودند.
از بیانات علامه مجلسى - علیه الرحمه - ظاهر گردید که حضرت عبدالمطلب و حضرت ابوطالب مکلف به شریعت موسى و عیسى (علیهماالسّلام) نبودند بلکه خود از اوصیاى حضرت ابراهیم (علیه السّلام) و حجت الهیه بودند؛ چنانچه در جلد 35 بحارالا نوار از حضرت صادق (علیه السّلام) مروى است که : «یبعث اللّه عبدالمطلب یوم القیمة و علیه سیماء الانبیاء و بهاء الملوک».(58) «خداوند عبدالمطلب را روز رستاخیز بر مى انگیزاند در حالى که چهره انبیا و برازندگى شاهان را داراست». و از اعتقادات شیخ صدوق - علیه الرحمه - نقل شده : «و قدروى انّ عبدالمطلب کان حجة و اباطالب (علیه السّلام) کان وصیه».(59) اما راجع به حضرت حمزه عم رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) پس در کتاب مزبور از کتاب اعلام الوراى طبرسى ، تفصیل سبب قبول نمودن اسلام آن بزرگوار را ذکر نموده و نیز اخبار وارده در جلالت قدر آن حضرت و فداکاریهاى او را در راه توحید و نصرت رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) نقل فرموده است .
س 18 : مفاد ظاهرى آیات 90، 91 و 92 از سوره بنى اسرائیل : (وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنْ الاَْرْضِ یَنْبُوعا ...). این است که از پیغمبر معجزه خواستند و آن حضرت از آوردن معجزه ابا کردند، معاندین این آیه را دلیل مى آورند که آن حضرت معجزه نداشته ، شاءن نزول این آیه و جواب از این ایراد را مرقوم فرمایید؟
ج : شکى نیست واجب است عقلا بر کسى که مدعى مقام نبوت و نمایندگى از طرف پروردگار عالم است (علاوه بر شرایطى که باید در شخص و در ادعاى او باشد که در محلش ذکر گردیده) داراى معجزه باشد؛ یعنى راءى خارق عادت باشد که شاهد صدق دعوى او باشد؛ زیرا اگر مدعى کاذب بود هیچ وقت خداوند بر دستش خارق عادت جارى نمى فرمود و البته براى اثبات این مقام یک معجزه داشتن کافى است و اما مطابق میل هر کس ، خارق عادتى از او صادر شود عقلا غیر لازم بلکه قبیح است ؛ زیرا اگر بناشود مطابق میل و خواهش هر فردى خارق عادتى از آنها سرزند، نظام عالم تکوین به هم مى خورد و جریان عالم را که خداوند به مقتضاى حکمت بالغه ، خود مسببات را به اسباب خاصه مرتبط فرموده به هم بزنند و به عبارت دیگر انبیا(علیهم السّلام) مبعوث نشده اند که اوضاع تکوین عالم را به هم بزنند بلکه آمده اند براى تهذیب نفوس و توجه دادن آنها به مبداء تعالى . و نیز گوییم غالبا کسانى که آیات مقترحه مطالبه مى نمایند، قصد آنها ایمان آوردن نیست بلکه یا براى رسیدن به مقاصد مادى و یا براى استهزا و مسخره است و البته در چنین صورتى اتیان به خوارق عادات ، مطابق میل چنین اشخاصى ، عبث و لغو و عقلا قبیح است . ونیز گوییم : گاه مى شود در مقام مطالبه امورى که محال عقلى است بر مى آیند و بدیهى است محال عقلى از ممتنعات است و «معجزه ، محال عادى است نه عقلى».
پس از دانستن این مقدمه گوییم : مشرکین که از رسول خدا خوارق عادتى را که در آیات مذکور، مورد سؤ ال است [درخواست ] نمودند: اولا: مطالبه آنها نه براى اثبات نبوت آن بزرگوار بوده که پس از دیدن این آیات ، ایمان بیاورند؛ زیرا ایشان کسانى بودند که دائما در مقام اذیت و آزار رساندن به آن حضرت بودند با اینکه صدها آیات باهرات مشاهده نموده بودند، غیر از عناد چیزى نیفزودند، اگر ایشان طالب ایمان بودند یک معجزه بس بود، خصوصا قرآن مجید و پس از مشاهده «شق القمر» اعراض نموده گفتند: این سحرى مستمر است یعنى این قسم امور عجیبه از محمد(صلّى اللّه علیه و آله) دائما مشاهده مى کردند و بالجمله غرض ایشان از مطالبه آیات مزبوره ، ایمان آوردن به آن حضرت نبوده بلکه مجرد ایرادگیرى و بهانه جویى و استهزا بود و سؤ الات آنها قابل استماع و ترتیب اثر نبوده است . ثانیا: بعضى از سؤ الات آنها مطالبه محال و ممتنع عقلى بوده و آن مطالبه رؤ یت حضرت احدیت جل شاءنه و ملائکه است ؛
یعنى از آن حضرت مطالبه نمودند که به تو ایمان نمى آوریم تا اینکه خدا و ملائکه را نشان ما بدهى تا به چشم ببینیم (...اَوْتَاءْتِىَ بِاللّهِ وَالْمَلائِکَةِ قَبیلا)(60) و چون دیدن حقتعالى از ممتنعات است ؛ چون جسم نیست و منزه است از جسم و جسمانیات ، در جواب مى فرماید: (...قُلْ سُبْحانَ رَبّى ...).(61) بعضى از سؤ الات آنها مطالبه تغییر دادن اوضاع تکوین برخلاف آنچه حکمت و مصلحت الهى اقتضا نموده است در کیفیت خلقت آنها بوده ؛ چنانچه گفتند به تو ایمان نمى آوریم تا اینکه کوههاى مکه را بردارى و زمین را مسطح کنى و چشمه هاى بسیارى که هیچ وقت خشک نشود جارى سازى : (وَ قالُوا لَنْ نُؤ مِنَ لَکَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الاَْرْضِ یَنْبُوعا).(62) قسمتى از سؤ الات ایشان ، سؤ الات جاهلانه و بهانه گیریهاى بچگانه است که از فرط عناد و لجاج ، اقتراح نمودند؛ چنانچه گفتند: (اَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الاَْنْهارَ خِلالَها تَفْجیرا).(63) «یابوده باشد براى تو بوستانى از درختان خرما و انگور پس روان گردانى در آن جویهاى آب را در میان آن بوستانها روان کردنى». (اَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفا...).(64) «یاآسمان را همچنانکه گمان دارى و وعید دادى بر سر ما پاره پاره بیفکن». (اَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ...).(65) «یا از براى تو خانه اى از زر باشد». (اَوْ تَرْقى فِى السَّماءِ وَ لَنْ نُؤ مِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتابا نَقْرَؤُهُ ...).(66) «یااینکه به آسمان بروى و رفتن تو را به آسمان تصدیق نکنیم تا وقتى که فرود آورى بر ما از آسمان کتابى را که بخوانیم آن را و در آن تصدیق تو نوشته باشد».
برهیچ عاقلى پوشیده نیست که هیچیک از این سؤ الات ، عاقلانه و قابل ترتیب اثر نیست خصوصا با ملاحظه عناد و لجاج آنها. ثالثا: گوییم یکى دیگر از علل عدم اعتنا به سؤ الات آنها این است که چون حکمت الهى چنین اقتضا نموده هر قومى که از پیغمبر خود آیات مقترحه مطالبه نمودند و خداى تعالى به آنها داد و مع ذلک ایمان نیاوردند، مستحق نزول عذاب گردیده و هلاک شدند چنانچه قوم صالح که مطالبه نمودند خروج ناقه موصوفه به اوصاف خاصه را از کوه و پس از آنکه مطابق میل و خواهش آنها واقع گردید، ایمان نیاوردند بلکه عناد و لجاج آنها بیشتر شد، خداى تعالى هم همه آنها را هلاک نمود و شکى نیست که مشرکین مکه نیزمثل قوم صالح بودندکه اگر تمام سؤ الات آنها هم واقع مى گردید باز هم ایمان نمى آوردند و لجاج آنها بیشتر مى گردید ومستحق هلاک مى گردیدند و مصلحت الهى مقتضى هلاکت آنها نبود خصوصا با ملاحظه اینکه اعقاب بیشتر آنها مسلمان بودند یا بعدا جزء افراد مسلمان گردیدند.
و اشاره به همین جواب سوم فرموده است در این آیه مبارکه : (وَ ما مَنَعَنا اَنْ نُرْسِلَ بِالاْیاتِ اِلاّاَنْ کَذَّبَ بِهَا الاَْوَّلُونَ ...).(67) «و باز نداشت ما رااز فرستادن معجزات مقترحه قریش مگر اینکه تکذیب کردند به معجزات مقترحه خویش ، پیشینیان». یعنى امم سابقه معجزاتى طلبیدند و ما آنها را بر دست پیغمبران ظاهر کردیم ولى آنان تکذیب کردند و ما آنها را مستاءصل نمودیم پس اگر آنچه مى طلبند از معجزات به ظهور آوریم ، مى دانیم که ایشان نخواهند گروید، آن وقت عذاب استیصال به ایشان باید فرستاد و ما در ازل حکم نموده ایم که ایشان را مستاءصل نسازیم به جهت شرافت محمد(صلّى اللّه علیه و آله) یا به جهت آنکه از نسل ایشان مؤ منانى بیرون خواهیم آورد. و یا معناى آیه شریفه این است که : ما ارسال آیات مقترحه نمى کنیم مگر به جهت علم ما به عدم ایمان ایشان پس نازل نمودن ما آیات را، عبث و بى فایده خواهد بود. از آنچه ذکر گردید واضح شد بطلان تمسک منکرین اعجاز حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله) به آیات مزبوره ؛ چگونه قرآن مى گوید تعهد معجزه ندارد و حال آنکه قرآن مجید براى انبیا اثبات معجزه مى فرماید و مى فرماید: (لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ...)(68) بلکه معجزه عده اى از انبیا را تفصیلا شرح مى دهد چگونه سلب معجزه از خود آن بزرگوار (محمد(صلّى اللّه علیه و آله» مى فرماید بلکه گوییم این حرف ، غلط محض است پس از آنکه خداى تعالى نفس قرآن مجید را معجزه پیغمبر خود قرار داد و تحدى به آن فرمود که اگر جن و انس با هم جمع شوند نتوانند مثل یک سوره از آن بیاورند و علاوه بر معجزات کثیره متواتره که از آن حضرت ظاهر گردیده و در کتب اخبار موجود است ، عده اى از معجزات آن حضرت را خداى تعالى در قرآن مجید ذکر فرموده با چه جراءت معاندین مى گویند قرآن نفى معجزه از حضرت محمد(صلّى اللّه علیه و آله) نموده است ؟
براى نمونه چند معجزه آن حضرت که در قرآن مجید ذکر گردیده به طور اختصار و اشاره ذکر مى گردد:
1 - معجزه معراج آن حضرت است که در یک شب ، خداوند آن حضرت را از مکه به مسجدالاقصا و از آنجا به آسمانها عروج داد چنانچه در اول سوره بنى اسرائیل مى فرماید: (سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا...).(69) و تتمه معراج آن حضرت در سوره والنجم مذکور است .(70)
2 - معجزه شق القمر است که مشرکین مکّه از آن حضرت آیه آسمانى مطالبه نمودند و گفتند چون سحر در آسمانها کار نمى کند ماه را اگر منشق نمایى به تو ایمان خواهیم آورد و آن حضرت با انگشت مبارک اشاره کرده و ماه دو نیمه گردید و بعد اشاره دیگرى فرمود ملتئم شد چنانچه در سوره قمر مى فرماید: (اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ).(71)
3 - معجزه انداختن آن حضرت مشت ریگى را به سوى لشکر کفار بود که خداى تعالى آنها را به چشم و بینى تمام لشکر کفار رسانید به طورى که موجب انهزام و شکست آنها گردید؛ چنانچه در سوره انفال فرماید: (...وَما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمى ...).(72)
4 - وازآن جمله فرستادن باد سختى در غزوه احزاب به وسیله خداى تعالى است که آن باد در نهایت برودت بود به طورى که نگذاشت براى مشرکین خیمه اى مگر اینکه آن را انداخت و نماند آتشى مگر آن را خاموش نمود و از شدت سرما نتوانستند توقف نمایند و ناچار همه فرار نمودند. و نیز عده اى از ملائکه را براى نصرت آن حضرت نازل فرمود؛چنانچه در سوره احزاب فرماید: (یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ اِذْجائَتْکُمْ جُنُودٌ فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحا وَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها...).(73) و نیز در «غزوه حنین» که لشکر اسلام همه مغلوب و فرارى شدند خداى تعالى براى آن حضرت عده اى از ملائکه را فرستاد و سکینه در دل مؤ منین قرار داد و کفار را مغلوب و منهزم فرمود؛ چنانچه در «سوره برائت» مى فرماید: (لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ کَثیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ...).(74)
5- و نیز از جمله معجزات آن حضرت که در قرآن مجید تعدادى از آنها ذکر گردیده خبر دادن به امور غیبیه است که بعدا مطابق خبر دادن آن بزرگوار واقع گردیده و این قسم معجزه ، زیاد است و ما به بعضى از آنها اشاره مى نماییم و تفصیل هر یک در تفاسیر موجود است مثل آیه شریفه :(سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ)(75) که خبر از شکست کفار و فرار آنها مى دهد و بعد واقع گردید؛ چنانچه قبل از جنگ بدر فرمود: (... سَاُلْقى فى قُلُوبِ الَّذینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَْعْناقِ...).(76) و نیز خبر از فتح خیبر و سایر فتوحات اسلامى داد و بعد تماما واقع گردید؛ چنانچه در سوره فتح مى فرماید: (وَعَدَکُمُ اللّهُ مَغانِمَ کَثیرَةً...).(77) و نیز در سوره کوثر خبر از بقاى نسل شریف آن حضرت و انقطاع نسل شماتت کننده آن بزرگوار داد و همین قسم شد. و مرحوم فخرالاسلام - رحمة اللّه علیه - درجلد اول کتاب «بیان الحق» سى مورد از این قبیل اخبار غیبیه که در قرآن مجید ذکر شده ، نقل مى کند و بیست مورد ازمواردى که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) خبر داده از امورى که غیر از خداوند کسى را بر آن اطلاعى نبوده و در قرآن مجید ذکر گردیده ، نقل مى نماید (طالبین به آن کتاب رجوع فرمایند). و علامه مجلسى (قدس سره شریف) در جلد دوم «حیوة القلوب» تعدادى از این قبیل آیات را جمع فرموده است . در جلد دوم «انیس الاعلام»، صفحه 245، هشت مورد از اناجیل نقل مى نماید که از حضرت مسیح آیات مقترحه مطالبه نمودند و آن حضرت به سؤ ال آنها اعتنایى نفرمود و از آن جمله باب 8، آیه 11 از انجیل مرقس نوشته است : «فریسیان بیرون آمده با وى (مسیح)مباحثه شروع کردندو ازراه امتحان آیتى از آیات آسمانى از او خواستند و او از دل آهى کشید و گفت از براى چه این فرقه آیتى مى خواهند هر آینه به شما بگویم آیتى بدین فرقه عطا نخواهد شد».
س 19 : فرق بین ذنب ، اثم ، عصیان و ترک اولى چیست ؟ در قرآن کریم به ذنب پیغمبران تصریح شده ، چطور آن را به ترک اولى تعبیر مى نمایند و عصمت پیغمبران به چه نحو ثابت مى شود؟
ج : «ذنب ، اثم و عصیان» عبارات مختلفه اى است که اشاره است به معناى واحدى که آن مخالفت امر یا نهى است و امر و نهى بر دو قسم است یا الزامى و وجوبى است و آن امر و نهى به شى ء است با نهى از مخالفت آن . و به عبارت دیگر، مطلوب بودن فعل آنها نزد مولا با مبغوضیت ترک آن ، مثل امر به صلات و صوم و زکات که فعل آن محبوب و موجب رضاى مولاست و ترک آن مبغوض و موجب سخط اوست و مثل نهى از زنا و شرب خمر که ترک آنها محبوب و فعل آنها مبغوض است . قسم دوم ، امر و نهى شیئى است بدون نهى و تهدید بر مخالفت آن . و به عبارت دیگر، فعل آن مطلوب و موجب ثواب است و ترک آن مبغوض و موجب عقاب نیست و این قسم اوامر و نواهى را «مستحب و مکروه» مى نامند و مخالفت این قسم امر و نهى را ترک اولى مى نامند یعنى ترک نمودن چیزى که بهتر بود ترک نشود و سزاوار بود بجا آورده شود هر چند در ترک آن عقابى نیست و آنچه منافات با مقام عصمت انبیا دارد قسم اول است ؛ یعنى ترک اوامر الزامیه و انجام نواهى تحریمیه است و اما ترک امر استحبابى و مخالفت نهى تنزیهى که مکروه است منافات با عصمت ندارد و چون به دلیل قطعى عقلى باید انبیا معصوم از جمیع گناهان کبیره و صغیره باشند پس نسبت ذنب به آنها که در قرآن مجید وارد شده یقینا قسم ثانى است .
و اما طریق ثابت شدن عصمت پیغمبر یا امام ، علامه حلى - رحمة اللّه علیه - در شرح گفته محقق طوسى - علیه الرحمه - مى فرماید که «عصمت» امرى خفى است و کسى را بر آن اطلاعى نیست (چون عصمت عبارت است از ملکه نفسانیه و قوه قدسیه ربانیه که صاحب آن محال است معصیت الهى از او صادر شود) و طریق اثبات آن دو چیز است : اول : تصریح پیغمبر یا امام ثابت النبوة و الامامة به نبوت یا امامت او که از این نص و تصریح کشف مى شود، البته داراى مقام عصمت که شرط اعظم این مقام است مى باشد. دوم : تعیین پروردگار عالم است که معجزه به دست او جارى فرماید؛ چون ظاهر شدن معجزه به دست او شاهد است بر تصدیق خداوند نبوت او را وگرنه خرق عادت به دست او جارى نمى فرمود و چون با جارى کردن معجزه به دستش نبوت یا امامتش مورد تصدیق خداوند است پس یقینا داراى عصمت که شرط این مقام است مى باشد (به برهان آنکه از معلول پى به علت بردن است و به عبارت دیگر، از وجود مشروط یقین به وجود شرط حاصل مى شود) و چون انبیایى که در قرآن مجیدذکر آنها شده نبوت آنها به نص قرآن مجید ثابت و قطعى است پس عصمت آنها هم مسلم است و نسبت گناه که به آنهاداده شده یقینا از قسم ثانى است که اوامر ندبیه و نواهى تنزیهیه بوده باشد.
س 20 : آیا اعتقاد به معراج جسمانى از ضروریات مذهب است ؟ در لیلة المعراج که حضرت ختمى مرتبت عده اى را معذب مشاهده فرمودند هنوز که مردم مبعوث و قیامت قیام نکرده پس مشاهدات آن حضرت به چه نحو بوده است ؟
ج : آرى ، از ضروریات مذهب که به نص قرآن مجید ثابت است موضوع «معراج» پیغمبر اکرم (صلّى اللّه علیه و آله ) مى باشد؛ یعنى حرکت آن حضرت از مسجد الحرام در شب معراج تا مسجد اقصا را در اول سوره بنى اسرائیل بیان فرموده : (سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلىَ الْمَسْجِدِ الاقْصَا...).(78) و از مسجد اقصى به آسمانها در روایات ذکر گردیده . و نیز در سوره والنجم با تفسیر روایات ذکر شده است . و بالجمله اصل معراج رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) فى الجمله از ضروریات مذهب است و از جمله امورى که در لیلة المعراج به حضرت رسول (صلّى اللّه علیه و آله ) ارائه شد، صور امورى که در عالم برزخ و قیامت واقع خواهد گردید از هیاءت اهل ثواب واهل عقاب بود و آنچه را که بعدا در قیامت واقع مى شود قبلا صورت آنها را نشان آن حضرت دادند با اینکه هنوز به عالم دنیا نیامده بودند. (اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ).(79)
س 21 : اشاره فرمودن رسول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله ) که ماه دو نیم شد و بعد هم به امر آن حضرت به هم پیوست تا اینجا عقل سلیم قبول مى نماید ولى در السنه افتاده که یک نیم در یک آستین و نیمه دیگر در آستین دیگر پیغمبر رفت و جمله اخیر از محالات عقلى است مشابه آنکه دنیا در پوست تخم مرغى نگنجد آیا جمله اخیر در اخبار رسیده و اگر رسیده جواب از این شبهه چیست ؟
ج : قدر مسلم از معجزه شق القمر آن است که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) به انگشت مبارک اشاره و ماه را دو نیمه فرمود و مدتى از هم جدا بودند و بعد امر و اشاره فرمودند ملتئم گردید و به حالت اولیه برگشت و این مقدار در قرآن مجید و درروایات متواتره ذکر شده است و مورد هیچ شبهه نیست و اشکال امتناع خرق و التیام در اجسام فلکیه یعنى پاره شدن و متصل گردیدن در کرات محال است علاوه بر این که اصل این حرف بى دلیل است در دوره حاضر بدیهى شده که کره قمر مثل کره زمین ، و قابل خرق و التیام است و هیچ فرق بین جسم قمر و جسم زمین نیست . و اما موضوع آمدن کره ماه به زمین و رفتن در آستین رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) در کتب تفاسیر و اخبار و کلمات علما اثرى از این حرف نیافتم فقط در کتاب ناسخ التواریخ این مطلب را متعرض شده بدون اینکه ذکر نماید که از چه ماءخذى نقل مى نماید. و شکى نیست این حرف غیر مقبول بلکه غیر معقول است مگر اینکه تاءویل شود و معناى صحیح براى آن درست شود. (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رءا بُرْهانَ رَبِّهِ...).(80)
س 22 : ماءمون از حضرت رضا(علیه السّلام )سؤ ال کرد چگونه ممکن است یوسف صدیق قصد مخالطت با زلیخا کند و حال آنکه داراى مقام نبوت و معصوم بود، جوابى را که حضرت رضا(علیه السّلام ) فرمودند و ماءمون قانع شد بیان فرمایید؟
ج : در کتاب عیون اخبار الرضا(علیه السّلام ) روایت را نقل فرموده : «فقال الماءمون : للّه دَرّک یا ابالحسن فاخبرنى عن قول اللّه عز وجل : (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رءا بُرْهانَ رَبِّهِ) فقال الرضا(علیه السّلام ) : لقد همت به ، ولولا ان رءا برهان ربه لهم بها کما همت به ، لکنه کان معصوما، والمعصوم لا یهم بذنب و لایاءتیه ، و لقد حدثنى ابى ، عن ابیه الصادق (علیه السّلام ) انه قال : همت بان تفعل ، و هم بان لایفعل».(81) و خلاصه جواب حضرت رضا(علیه السّلام ) این است که جمله «هم بها» جواب «لولا» است و مقدم بر اوست و معناى این آیه شریفه چنین مى شود: «اگر ندیده بود یوسف (علیه السّلام ) برهان پروردگارش را هرآینه قصد مى نمود به زلیخا». و چون لولا براى امتناع جمله دوم است به واسطه وجود اول پس معنا چنین مى شود: «چون دید حضرت یوسف برهان ربش را قصد ننمود به زلیخا». و در بیان مراد از «برهان ربه» از حضرت على بن الحسین (علیهماالسّلام ) مروى است که زلیخا لباس خود را به روى بت خود که در حجره بود کشید و گفت حیا مى کنم از او پس حضرت یوسف (علیه السّلام ) فرمود تو از بتى که نمى شنود و نمى بیند حیا مى کنى پس چگونه من حیا نکنم ازخداوندى که خلق فرموده انسان را و احاطه علمى به او دارد. (اِنّا اَرْسَلْناکَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذیرا).(82)
س 23 : فرق بین «نذیر» و «بشیر» را بیان فرمایید.
ج : «بشیر» به معناى بشارت دهنده و «نذیر» به معناى ترساننده است و وجه تسمیه رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) به این دو اسم براى این است که آن بزرگوار بشارت دهنده به بهشت از براى مؤ منین و ترساننده به آتش جهنم براى کافرین است و بشارت دهنده اهل طاعت است به درجات و ترساننده اهل معصیت است از درکات . و نیز بشارت دهنده معصیتکاران است به قبول شدن توبه آنها اگر توبه نمایند و ترساننده عبادتکاران است از ریا و عجب که باطل کننده عمل آنهاست و غیر ذلک از انواع بشارات و انذارات .
س 24 : فرق بین معجزه ، سِحر و شعبده را بیان فرمایید؟
ج : «المعجزة ما یظهره اللّه على ید رسوله من الفعل الخارق للعادة بحیث یعجز عنه سائر البشر بما عندهم من دقائق الفلسفة و الحذاقة فى الصناعة والمهارة فى الفنون». معجزه چیزى است که خداوند به دست پیغمبرش از چیزى که بر خلاف جریان عادى اشیاست ظاهر مى فرماید به طورى که جمیع خلق عاجز باشند از آوردن مثل آن با آنچه را که از انواع دانش و قدرت دارند و بودن معجزه دلیل بر صدق مدعى نبوت از مرتکزات جمیع مسلمین عالم است و برهان این امر ارتکازى است که خداى تعالى هیچ وقت معجزه بر دست مدعى کاذب مقام نبوت ظاهر نمى فرماید چون منافى با حکمت بالغه الهیه است ؛ زیرا اظهار معجزه به دست مدعى کاذب ، عقلا قبیح است و البته صدور قبیح از خداوندى که علیم و حکیم است ممتنع مى باشد.
و اما تعریف سحر: «السحر اظهار امرخارق للعادة من نفس شریرة خبیثة بمباشرة اعمال مخصوصة یجرى فیهاالتعلیم و التلمذ». سحر ظاهر نمودن امرى است که خارق عادت باشد از طرف شخصى که شریر و خبیث است به سبب اقدامش به اعمال مخصوصه که منشاء بروز آن امر گردیده و جارى مى شود در آن اعمال ، یعنى یاد گرفتن اعمالى است که سایر افراد بشر هم مى توانند یاد بگیرند و عمل بنمایند و از تعریف معجزه و سحر ظاهر مى گردد فرق بین معجزه و سحر از چندین وجه :
اول آنکه : معجزه از طرف رحمان یعنى خداى تعالى است براى تصدیق نبوت رسولش و سحر از طرف شیطان است یعنى در اثر خباثت ساحر و سنخیت او با شیاطین و مباشرت اعمال خبیثه که موجب تقربش به شیاطین است به دست او ظاهر گردیده و تمیز بین رحمانیت و شیطانیت که ملاک معجزه و سحر است از وجوه آتیه ظاهر مى گردد.
دوم : اگر خارق عادت به دست کسى ظاهر گردید که از جمیع عیوب و نقایص مبرا و از جمیع رذایل اخلاقیه و مفاسد نفسانیه منزه باشد و نیز داراى جمیع محاسن اخلاقیه و متصف به جمیع فضایل و ملکات فاضله باشد که از آن جمله است اعراض از دنیا و بى طمعى و بى غرضى و تمام توجه به مبداء تبارک و تعالى این حالاتش دلیل است بر اینکه آن خارق عادت ، رحمانى و معجزه است اگر صاحبش مدعى نبوت یا امامت باشد والا کرامت نامیده مى شود و هرگاه آن کسى که خارق عادت به دستش جارى شده باشد شخصى رذل و دنیا طلب و هواپرست و از فضایل کمالات نفسانیه محروم باشد آن خارق عادت یقینا سحر و صاحبش ساحر و ملعون است و غالبا جهت شرو خباثت او بر صاحبان بصیرت پوشیده نخواهد بود و وجه عمده در تمیز سحر و معجزه در نزد عقلا همین وجه است به این معنا که صاحبان فهم و عقل هر نوع خارق عادتى اگر از کسى ببینند فورا تسلیم او نخواهند شد تا اینکه کاملا دقت در حالات او بنمایند و ببینند آیا روحانى و رحمانى است یا مادى و شیطانى پس هرگاه او را به پاکى و بى غرضى شناختند و یافتند که هدفى جز اطاعت پروردگارش ندارد و دیدند که جمیع اوقاتش مستغرق در انجام بندگى است و یقین نمودند به اینکه نیست فضیلتى از فضایل و کمالى از کمالات را که دارا نباشد و از رذایل و نقایص و عیوب مبرا و منزه است پس در این صورت طوق بندگى و اطاعت او را به گردن خود قرار داده و خود را تسلیم او نموده و او را از جان و دل دوست داشته و منقاد جمیع اوامر او مى گردند و هرگاه بالعکس او را شریر و خبیث و داراى حب مال و جاه و عارى از فضایل و کمالات و صاحب اعمال قبیحه یافتند یقین مى نمایند به اینکه آن خارق عادت سحر و جادو است و اگر با این کثافت مآبى مدعى مقامى از مقامات روحانیت باشد یقین به کذب و بطلان ادعاى او خواهند نمود هر چند هزاران خارق عادتى که موجب حیرت باشد بیاورد و مطمئن خواهند بود که آن خوارق عادات را که نشان مى دهد تماما داراى علل خفیه و اسباب مرموزه اى است که ممکن است به تفحص وتجسس ورجوع به صاحبان این علم کشف گردد.
سوم : از وجوه فرق بین معجزه و سحر آن است که معجزه هیچ مؤ ونه لازم ندارد و به مجرد طلب نمودن پیغمبر خرق عادتى را از پروردگارش فورا حاصل مى گردد، ولى ساحر در نشان دادن خوارق عادات محتاج است به مباشرت اعمال مخصوصه از قبیل تحصیل و استعمال انواع طلسمات و تعویذات واز قبیل استعمال ادویه معدنیه و نباتیه که به تجربه آثار غریبه از آنها مشاهده نموده و از قبیل انواع تسخیرات یعنى تسخیر جن و شیطان و از قبیل اطعام خاص با دوایى که موجب ازاله عقل و انحراف و تصرف در حواس است چنانچه در نزد اهل سحر متداول است که به توسط شرب فنجان قهوه یا چاى و امثال آن ، در حواس تصرف مى نمایند و امور عجیبه را در نظر جلوه مى دهند و از قبیل خفت ید و انواع تردستیها و مانند اعمال حقه بازان که براى جمع مال انجام مى دهند و غیر ذلک از علل مخفى که در علم سحر مذکور است و لذا بعض فقها فرموده اند دانستن علم سحر واجب کفایى است براى ظاهر نمودن علل خفیه و اسباب مرموزه که ساحران به کار مى برند تا اینکه عوام الناس در دام آنها قرار نگیرند. پوشیده نماند که گاه مى شود شخص ساحر بدون مباشرت اعمال مخصوصه بلکه به مجرد قوت نفسى که در اثر ریاضات باطله تحصیل نموده امور غریبه اى را ممکن است نشان دهد و در این صورت هرگاه چنین شخصى مدعى مقام نبوت بشود البته خداوند حکیمى که به بندگان خود رؤ وف است بطلان او را بر همه ظاهر خواهد فرمود یا اینکه امور غریبه اى را که موجب اضلال خلق مى گردد مانع خواهد شد که از او ظاهر شود یا اینکه معارضى برانگیخته خواهد فرمود که بطلان او را آشکار نماید.
چهارم آنکه : معجزه از حیث زمان و مکان مجرد است یعنى زمان و مکان هیچ مدخلیتى در معجزه ندارد بلکه پیغمبر در هر زمان و هر مکانى که باشد مى تواند از خداوند مسئلت نماید که آن خرق عادت بدون فاصله حاصل شود و نیز خارق عادتى که مى آورد با آنچه را که خلق از او طلب نمودند مطابق است مثل اینکه از او طلب نمایند که اگر مرده اى صد ساله را از قبرش زنده نمودى به تو ایمان مى آوریم که در این صورت از خدا خواهد طلبید و فورا آن مرده را زنده خواهد فرمود مگر اینکه بداند غرض آنها ایمان آوردن نیست بلکه بهانه جویى و ایرادگیرى است چنانچه در ضمن سؤ ال دیگرى ذکر گردید. اما سحر، مقید و محدود به ازمنه و امکنه مخصوصه است و طورى نیست که ساحر همه جا و همه وقت از عهده برآید و نیز محدود است به امورى که همان شخص جادوگر اراده مى نماید نه آنچه را از او مطالبه نمایند و اگر فرض شود که ممکن است شخصى یافت شود که در اثر ریاضات باطله داراى قوت نفسى شده که مى تواند مطابق میل دیگران خارق عادتى بیاورد، گوییم : اگر در عالم چنین شخصى یافت بشود و با این وصف مدعى مقام نبوت باشد یقینا خداوندى که حکیم و کریم و رحیم به بندگان است نخواهد گذاشت که خرق عادتى که موجب اضلال خلق است از او صادر گردد چنانچه قبلا گفته شد.
س 25 : فرق بین محال عقلى و غیر عقلى را بیان فرمایید؟
ج : محال عقلى آن است که عقل تحقق آن را ممتنع ببیند «وما یلزم من فرض وقوعه محال» و به عبارت اخرى امکان ذاتى نداشته باشد مثل اجتماع ضدین و مثل ارتفاع نقیضین و مثل شریک البارى که در این موارد عقل حکم قطعى به محال بودن آنها مى کند و تجویز نمى نماید وقوع آنها را و از همین قسم است اینکه عالم در تخم مرغى قرار گیرد بدون اینکه عالم کوچک و تخم مرغ بزرگ شود و بدیهى است که این امر، محال عقلى است . اما محال عادى عبارت است از امورى که امکان ذاتى دارد یعنى عقل حکم به محال بودن آن نمى کند اما امکان وقوعى ندارد یعنى به حسب جریان عادى ممکن نیست تحقق آن مثل درست شدن بچه در رحم مادر بدون پدر مانند حضرت عیسى و معجزات جمیع انبیا و ائمه (علیهم السّلام ) تماما از همین قسم است یعنى خرق حکم عادت است نه خرق حکم عقل . و به عبارت اخرى مثلا نطق حیوانات بلکه نباتات و جمادات و حرکت آنها برطبق اراده پیغمبر و امام و شفا یافتن امراض عجیبه مثل کور مادرزاد را بینا ساختن بدون دوا بلکه زنده کردن مرده ها تماما امورى است که به حسب جریان اسباب عادى این عالم ممتنع است و خداوند براى تصدیق نبوت و امامت پیغمبر و امام به دست آنها جارى مى فرماید و هیچ یک از این امور و امثال آن محال عقلى نیست و عقل حکم به استحاله ذاتى آنها نمى نماید.

