مبحث عدل
(وَمَکَرُوا وَمَکَرَاللّهُ وَاللّهُ خَیْرُالْماکِرینَ).(16)
س 4 : فرق مکر خدا با مکر بنده چیست ؟
ج : «مکر بنده» عبارت از فریب و خدعه است که بندگان براى حفظ نفس خود و استیلاى بر غیر و رسیدن به غرض فاسد خود مى نمایند. «واما مکر خداوند متعال» عبارت است از یک نوع عقوبت و انتقام و قهر که در مقابل عمل زشت بنده اش جارى مى فرماید و آن عقوبت از طریقى است که بر بنده مخفى باشد و نداند که مورد قهر و انتقام است مثل «املاء» و آن مهلت دادن کفار و فساق است تا طغیان ایشان زیاد شود و در نتیجه استحقاق عقوبتشان در آخرت زیاد گردد: (...اِنَّما نُمْلى لَهُمْ لِیَزْدادُوا اِثْما...).(17) و عن الرضا( علیه السّلام): «وَاللّه ما عذبهم اللّه بشى ء اشد من الا ملاء». یعنى : «به خدا سوگند! خداوند عقوبت نفرمود ایشان را به چیزى سخت تر از مهلت دادن (تا گناهشان زیاد و در نتیجه عذابشان زیادتر شود». و نیز مانند «استدراج» که عبارت از این است که هرگاه بنده اى گناه تازه نماید، خداوند نعمت تازه به او بدهد تا در اثر اشتغال به نعمت ، خود را عاصى نبیند و استغفار نکند؛ چنانچه از حضرت صادق ( علیه السّلام) مروى است هنگامى که بنده اى مورد نظر و لطف خداوند است و به او اراده خیر دارد، پس چنین بنده اى اگر گناهى کرد، دنبالش خداوند او را به ناراحتى مبتلا مى فرماید تا استغفار را به او یادآورى کند و خود را از آن گناه پاک نماید و هنگامى که بنده اى از نظر لطف خداوند افتاد، پس گناهى کرد، خداوند به دنبالش نعمت تازه اى به او عنایت مى فرماید و در نتیجه استغفار را فراموش مى کند و به آن گناه مداومت مى نماید.
این است فرموده خداوند: «درجه آنها را مى گیریم از جایى که نمى دانند».(18) و اما وجه تسمیه این نوع عقوبت الهیه به مکر، چون شبیه است با مکر بندگان به یکدیگر هرچند مکر بندگان با یکدیگر براى حفظ نفس و ظلم و این عقوبت الهى براى انتقام و عدل است و این نوع عقوبت با استحقاق مورد (مکرشونده) است و بالجمله شباهت در صورت عمل و اختلاف در غرض است و نیز مکر عباد در اثر عجز و کمى احاطه غالبا بى نتیجه مى ماند ولى این نوع عقوبت الهیه در اثر تمامیت قدرت و احاطه اش غرض حاصل مى شود و لذا خودش فرموده : (...وَاللّهُ خَیْرُالْماکِرینَ).(19) (...اللّهُ اءَسرَعُ مکرا...).(20) (وَ اُمْلى لَهُمْ اِنَّ کَیْدى مَتینٌ).(21) و یا چون عقوبت الهى در مقابل مکر بنده واقع مى شود، صحیح است عقوبت را هم مکر از طرف خدا گویند مثل : (وَجَزاؤُا سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها...).(22) یعنى : «پاداش بدى ، بدى مانند آن است». و حال آنکه تلافى سیئه ، سیئه حقیقى نیست ؛ چون مجازات و عدل است ولى لفظا صحیح است که گفته شود سزاى بدى ، بدى است و صحیح است که گفته شود جزاى مکر بنده ، مکر با اوست هرچند مکر با او مکر مذموم نیست بلکه عدل است و لذا مکر بنده را به مکر بد (...وَلایَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّى ءُ اِلاّ بِاَهْلِهِ...)(23) تعبیر فرموده است . باید دانست که مکر و حیله به معناى چاره جویى و نقشه کشى و به دست آوردن اسباب خفیه است براى رسیدن به منفعت یا دفع مضرت و آن بر دو قسم است ، «مکر خوب و رحمانى و مکر زشت و شیطانى»، مکر خوب آن است که براى رسیدن به منفعت حلالى از راههایى درست نقشه کشى کند و یا اینکه براى جلوگیرى از رسیدن مضرت و زیان به خود یا دیگرى چاره جویى کند و براى نجات خود یا مظلومى دیگر از شر ستمگرى ، چاره اندیشى کند وخلاصه چاره جویى به غرض صحیح ، عقلا و شرعا پسندیده و ممدوح است .
مکر بد آن است که به غرض شیطانى چاره اندیشى کند مثل اینکه براى رسیدن به منفعت حرامى باشد یا رساندن زیان و ستم به مظلومى یا براى جلوگیرى از ظهور و اثبات حقى نقشه کشى کند. آنچه گفته شد راجع به مکر آدمى است . و اما مکر الهى ، شکى نیست که همان مکر صحیح و ممدوح است یعنى نقشه هاى شیطانى ستمکاران را باطل مى فرماید، زیانهاى مکر آنها را به خودشان بر مى گرداند، دین و طرفداران آن را بر دشمنان غالب مى فرماید. دیگر آنکه مکر الهى ، مکر جزائى و ثانوى است یعنى در برابر مکر گنهکاران و ستم پیشه گان به آنها مکر مى فرماید. براى آشکار شدن معناى مکر الهى ، آیاتى از قرآن مجید که در این باره وارد شده است نقل مى گردد. (وَمَکَرُوا وَ مَکَرَاللّهُ وَاللّهُخَیْرُالْماکِرِینَ).(24) یعنى یهود و دشمنان مسیح ( علیه السّلام) براى نابودى او و آیینش ، مکر کردند؛ یعنى نقشه کشیدند و با طرحهاى شیطانى خود مى خواستند جلو این دعوت الهى را بگیرند و خداوند هم در برابر مکر آنها مکر فرمود؛ یعنى براى حفظ جان مسیح و آیینش ، تدبیر کرد و چاره جویى نمود و نقشه هاى آنها نقش برآب شد و خداوند بهترین چاره جویان است .
شخصى به نام «یهودا» جزء حواریین حضرت مسیح ( علیه السّلام) شد ولى منافق و در باطن جاسوس بود تا در شبى که حضرت مسیح در محلى تنها بود و از حواریین کسى با او نبود، این منافق ، یهود را با خبر کرد، شب تاریکى بود، یهودا را گفتند داخل شو و مسیح ( علیه السّلام) را بیرون آور تا او را بکشیم ، چون یهودا وارد شد، خداوند مسیح ( علیه السّلام) را نجات داد و چون یهودا او را ندید، به سوى یهود برگشت و خداوند او را به شکل مسیح نموده بود، لذا او را گرفتند و هر چه فریاد کرد من یهودا هستم نه مسیح ( علیه السّلام) گوش به حرفش ندادند و بالا خره او را کشتند. و بعضى گفته اند یهودا شباهت زیادى به مسیح ( علیه السّلام) داشت و در آن شب به جاى او دستگیر و کشته شد. (وَ اِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ اَوْ یَقْتُلُوکَ اَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُاللّهُ وَ اللّهُ خَیرُ الْماکِرینَ).(25) یعنى :«و چون کفار مکر کردند با تو اى محمد( صلّى اللّه علیه و آله) که تو را حبس کنند یا بکشند یا تبعید کنند و مکر مى کردند و خداوند هم مکر فرمود، پس مکر آنها را باطل نمود و تو را نجات داد و خداوند بهترین چاره جوها ست». بزرگان قریش در دارالندوه جمع شدند تا درباره از بین بردن حضرت محمد( صلّى اللّه علیه و آله) اندیشه کنند، «ابوالبخترى» گفت : باید او را در خانه اى محبوس نمود و در را بر او محکم بست و از روزنه اى آب و نان به او رسانید تا بمیرد. «شیخ نجدى» گفت : این راءى باطل است ؛ زیرا بنى هاشم و سایر یارانش او را نجات خواهند داد. «هشام بن عمرو» گفت : باید محمد( صلّى اللّه علیه و آله) را بر شترى بست و در بیابان رها کرد تا از بى خوراکى بمیرد. «شیخ نجدى» گفت : حتما در راه به قبایل عرب برخورد مى کند و با فصاحتى که دارد آنها را به خود جذب مى نماید و نجاتش مى دهند و در نتیجه با آنها همدست شده با شما جنگ خواهد نمود. «ابوجهل» گفت : راءى من آن است که از هر قبیله اى یک نفر بطلبیم تا به اتفاق او را بکشند و خون او در قبایل منتشر شود و بنى هاشم با تمام قبایل محاربه نتوانند کرد به ناچار به گرفتن دیه (پول خون) راضى مى شوند. «شیخ نجدى» گفت : این راءى درست است . و بعضى گفته اند این نظر ابتدائا راءى شیخ نجدى بوده و همه او را تصدیق کردند. پس ابوجهل از هر قبیله اى کسى را طلبید و قرار دادند که همگى دور خانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله) در شب جمع شده ، سپس به داخل خانه ریخته و با هم او را بکشند؛ جبرئیل مکر قریش را به رسول خدا خبر داد و گفت امر خداوند است که امشب از شهر مکّه خارج شوى ، پس رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله) به امیرالمؤ منین فرمود: «جاى من باش و در بستر من بخواب تا قریش جاى مرا خالى نبینند و به دنبال من نیایند». پس از خانه بیرون شد و به سمت «غار ثور» رفت . قریش یک نفر جاسوس به خانه فرستادند خبر آورد که آن حضرت در خانه و در بستر خوابیده است ، پس در آن شب اطراف خانه آن حضرت رامحاصره کردند، نزدیک صبح همگى با اسلحه براى کشتن آن حضرت در خانه وارد شدند، امیرالمؤ منین از جاى برخاست و فرمود براى چه کار آمده اید و چه کسى را مى خواهید؟ گفتند: محمد را مى خواهیم ، بگو او کجاست ؟ فرمود:من نگهبان او نبودم . قریش بیرون شدند و به همراهى کسى که رد پا را مى شناخت رفتند تا نزدیک غار ثور رسیدند، به الهام خداوند عنکبوتها در غار، خانه درست کردند به طورى که قریش گفتند اگر محمد داخل غار شده بود باید این تارهاى عنکبوتها پاره و خراب شده باشد، پس حتما محمد داخل غار نشده است پس برگشتند و رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله) پس از سه روز به سمت مدینه هجرت فرمود. از آنچه گفته شد دانسته شد معناى مکر مشرکین و اینکه مکر شیطانى و ابتدایى و ستم بوده و مکر خدا جزائى و عین عدل بوده است . «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین».(26)
س 5 : حدیث «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» را با ذکر مثال توضیح بفرمایید؟
ج : «لاجبر» یعنى جبرنیست که خلق در اعمال نیک و بد مجبور و به منزله آلت براى اراده حق تعالى باشند و هیچ گونه قدرت و اختیارى نداشته باشند و بطلان جبر از بدیهیّات است ؛ زیرا هر عاقلى خود را بالوجدان مختار مى بیند و مبادى اختیار را که عبارت از تصور شى ء و تصدیق به فایده آن و عزم به آن و اراده وقوع آن است در خود مى یابد و یقین دارد که وقوع افعالش مثل حرکت رعشه نیست (که هیچ اراده و اختیار و قدرتى در صاحب رعشه نیست) لذا محقق قمى - علیه الرحمه - در کتاب قوانین مى فرماید: اگر جبرى مذهبها هزار دلیل براى اثبات جبر، بیاورند، در مقابل امر بدیهى ، لغو و بى اثر است . و نیز لازمه این قول ، ابطال استحقاق ثواب و عقاب اخروى است ؛ زیرا کسى که در طاعت و معصیت مجبور باشد، عقلا ثواب و عقاب را مستحق نخواهد شد، بلکه استحقاق مدح و ذم دنیوى هم ندارد و حال آنکه اگر کسى کار قبیحى از او سر زد، نزد جمیع عقلا مستحق ذم است و عقوبت او را لازم دانسته و معذورش نمى دانند، بلکه هر عاقلى خود را به واسطه کارهاى زشتى که بر خلاف عقل و شرع بوده و از او سر زده است ، ملامت مى کند. «ولا تفویض» و تفویض هم نیست .
«تفویض» عبارت است از برگزارى امور عباد به خودشان و استقلال تام و اختیار مطلق داشتن ایشان به نحوى که در جمیع امور فاعل مایشاء باشند و بطلان تفویض هم مثل بطلان جبر بالحس و الوجدان است ؛ زیرا هر عاقلى هزاران مرتبه تجربه کرده که امورى را عزم نموده و بعد عزم او زایل شده و بین اراده او ومرادش مانع پیدا شده و امورى را خواسته که انجام بگیرد و با ناکامى و نامرادى مواجه شده و امورى را خواسته که انجام نگیرد، بالعکس واقع شده است و لذا از حضرت امیرالمؤ منین ( علیه السّلام) مروى است که فرمود: «خدا را شناختم به از بین رفتن تصمیمها و شکستن همّتها و اراده ها (عرفت اللّه سبحانه بفسخ العزائم وحلِّ الْعُقُوْدُ ونقض الهمم).(27) کدام عاقل خود را مستقل در تاءثیر و فاعل مایشاءمى بیند و حال آنکه به یقین دانسته است که : «لا یملک لنفسه نفعا ولا ضرا ولا موتا ولا حیوة ولا نشورا».(28) و نیز لازمه مذهب تفویض منسوب به معتزله این است که براى خدا شرکا قایل شوند؛ زیرا وقتى که گفتندخلق مستقل و فاعل ما یشاء هستند پس در جهت فاعلیت ردیف حق تعالى هستند خصوصا قول بعضى از معتزله که قدرت خداوند را نسبت به مقدرات عباد، نفى مى کنند.
«بل امر بین الامرین»، خلق مسلوب الا ختیار ویا تام الا ختیار نیستند بلکه در جمیع افعال اختیاریه محتاجند که مشیت خدا موافق کارایشان قرار گیرد و الاّ صدور فعل ، محال خواهد بود و همچنین در جمیع افعال به افاضه حیات و قدرت از طرف حضرت احدیت جل شاءنه محتاجند. و نیز در جمیع افعال نیک محتاج به توفیقات حقتعالى هستند چنانچه صدور معصیت و شرور در اثر خذلان یعنى واگذارى عبد به سوء اختیار اوست و البته توفیق و خذلان هر یک در اثر استحقاق خود عبد است و لذا حضرت امیرالمؤ منین ( علیه السّلام) در جواب شخصى که از معناى «لاحول ولا قوة الاباللّه» سؤ ال نمود، فرمود: «لا حول بنا عن معاصى اللّه الا بعصمة اللّه ولا قوة لنا على طاعة اللّه الا بعون اللّه». «هیچ نیرویى براى ما، در معصیتهاى خدا نیست مگر به نگهدارى خداوند و هیچ نیرویى براى ما، در طاعت خدا نیست مگر به کمک خداوند». و در حدیث دیگر فرمود: «الخیر بتوفیق اللّه والشر بخذلان اللّه». «نیکى به لطف و یارى خداست و شر و بدى به واگذارکردن خداونداست».
س 6 : ممکن است اشخاصى در قاره استرالیا، آفریقا یا آمریکا باشند که ابدا اسم و رسم اسلام به گوش آنها نرسیده یا رسیده اما دسترسى به اسلام براى آنها ممکن نیست ، بعد از مرگ چه حالى خواهند داشت ؟
ج : شکى نیست اشخاص مزبور بعد از مرگ معذب نخواهند بود و سؤ الى از آنها نخواهد شد و مورد عقاب و عتاب نیستند عقلا و نقلا. اما عقلا بدیهى است مؤ اخذه از آنها خلاف عدل الهى است ؛ چون حجت بر آنها تمام نیست و اما نقلا قرآن مى فرماید: (اِلاّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَلا یَهْتَدُونَ سَبیلا # فَاُولئِکَ عَسَى اللّهُ اَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللّهُ عَفُوّا غَفُورا).(29) یعنى : «کسانى که به حسب واقع ضعیف و عاجزند از مردان ، زنان و کودکان که استطاعت و توانایى برچاره سازى ندارند و راهى که از محل کفر فرار و به محل ایمان قرار گیرند، نمى شناسند پس آن گروه بیچارگان ، امید است که خداى تعالى عفو فرماید از ایشان و خداوند عفو کننده و آمرزنده گناهان است».
در کتاب «کفایة الموحدین» فرماید: «و اما مستضعفین»(30) از رجال و نساء، آنها کسانى باشند که قاصر العقولند و اتمام حجتى برایشان نشده باشد به جهت ضعف عقل ایشان ، یا اینکه اسم اسلام و ایمان به گوش ایشان نرسیده یا قدرت بر تحصیل اسلام و ایمان نداشته اند؛ چون ابله و مجنون و اصم و ابکم و کسانى که در زمان جاهلیت بوده و مرده اند و جامع همه آنها «مستضعف» کسى است که حجت بر او تمام نشده باشد. «کفار» یعنى آنهایى که در مدت عمر خود، ایمان به خدا و روز جزا را تحصیل نکنند و با کفر بمیرند. و «فساق» یعنى گنهکاران و ستمگران و آنهایى که کارهاى حرام و ناروا از آنها سرزده و بدون توبه بمیرند، گرفتارى و عذاب آنها پس از مرگ تابع قصور و تقصیر آنهاست که اگر قاصر بودند، عذابى ندارند و اگر مقصر بودند، به مقدار تقصیرشان معذب خواهند بود.
«قصور» به معناى کوتاه بودن و «تقصیر» به معناى کوتاهى کردن است ؛ مثلا کسى که قامت او به حسب خلقت یک متر باشد و طعام یا دواى او در دو مترى باشد و این بیچاره در اثر اینکه خوراک یا دوا در دسترس او نبوده ، بمیرد مسؤ ولیتى و گرفتارى پس از مرگ ندارد و کسى که قامت او دو متر بوده لیکن نشسته باشد با اینکه مى توانست برخیزد و خوراک یا دوا را از دو مترى بردارد و بخورد ولى برنخیزد تا اینکه به سبب ترک خوراک یا دوا بمیرد، چنین شخصى مقصر و مسؤ ول است و در برابر خودکشى اش معذب و گرفتار خواهد بود. بنابراین ، کسانى که در اثر کمبود عقل ، ایمان به خدا و روز جزا و سایر عقاید حقه را کسب ننمودند و مردند، قاصر و غیر معذبند و همچنین آنهایى که از اول عمر تا آخر عقاید حقه به گوششان نرسیده یا اگر رسیده براى تحصیل آنها راهى نداشتند و واقعا عاجز بوده اند، خلاصه از این جهت قاصر بودند نه اینکه کوتاهى کرده باشند، آنها هم معذب نخواهند بود. اما «فساق» پس نسبت به گناهانى که حرمت و زشتى آنها از طریق عقل فطرى بشرى ثابت باشد؛ مانند کشتن به ناحق و مانند ستم و تجاوز به دیگرى ، قصور در آنها نیست و مرتکب آنها قطعا مقصر است ، بنابراین ، کافرى که از جهت کفرش قاصر باشد، هرگاه کسى را به ناحق بکشد، پس از مرگش هرچند از جهت کفرش معذب نباشد لیکن از جهت قتل نفسش معذب خواهد بود؛ زیرا از جهت ایمانش مى تواند بگوید نفهمیدم ، ندانستم ، راهى براى کسب ایمان نداشتم ، لیکن از جهت قتل نفس نمى تواند بگوید نمى دانستم ، گناه است هرچند حکم الهى را نشنیده بود لیکن عقل و وجدانش حجت را بر او تمام کرده است . اما نسبت به گناهانى که تنها از طریق شرع باید ثابت شود مانند ترک نماز و روزه اگر واقعا قاصر بود به تفصیلى که گفته شد معذب و مسؤ ول نخواهد بود. (... یُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدى مَن یَشاء ...).(31)
س 7 : هدایت مى کندخداى تعالى هرکه را بخواهد و گمراه مى کند هر که را بخواهد، این آیه بر عقل سنگینى مى کند، لطفا توضیحات کافى را بیان فرمایید؟
ج : آیه مبارکه محتمل چند معناست : یکى اینکه : مراد اخبار باشد از قدرت حقتعالى بر هدایت و ضلالت . یعنى خداوند قادر است بر هدایت هر کس که بخواهد به اینکه طوعا یا کرها او را روبه خیر یا به شر بکشاند، لیکن چون سلب اختیار از عبد، منافى حکمت خداست ، چنین معامله نمى فرماید؛ زیرا اگر چنین بفرماید، استحقاق ثواب و جزا پیدا نمى گردد و لذا آیه مبارکه اخبار از اصل قدرت است نه اخبار از وقوع . دوم آنکه : مراد از «هدایت» در این آیه مبارکه قطعا ارائه طریق نیست ؛ زیرا آن به توسط انبیا و اوصیا(علیهم السّلام) به جمیع مکلفین ابلاغ شده و همچنین مراد از هدایت ، ایصال به مطلوب بدون اختیار عبد نیست ؛ زیرا آن منافى استحقاق ثواب و عقاب است ، پس مراد به هدایت و ضلالت در این آیه ، توفیق و خذلان است و حقیقت توفیق آن است که حقتعالى عبد را مورد الطاف خاصه خود قرار دهد و تسهیل فرماید براى او طریق سعادت را به اینکه قلبش را مایل به خیرات و شوقش را زیاد فرماید و اسباب خارجى که در سعادت او دخالت دارند فراهم آورد و آنچه موجب دور شدنش از معصیت است از او دریغ نفرماید و مرتبه کامل این نوع هدایت آن است که به عبد، حلاوت طاعت و مرارت معصیت را بچشاند و بدیهى است که این نوع هدایت که عبارت از تسهیل راه سعادت است ، منافات با اختیار عبد ندارد و بنابراین ، معناى آیه مبارکه چنین مى شود: «توفیق مى دهد خداوند به جمیع اسباب ، سعادت هرکس را که بخواهد و محروم مى فرماید از الطاف خود، هرکس را که بخواهد (یعنى به خودش واگذار مى فرماید». مخفى نماند که مشیت خدا جزاف نیست ؛ یعنى مشیت او به هدایت و ضلالت عبد از استحقاق عبد است و به واسطه قبول کردن دعوت انبیا خود را مستحق الطاف خداوندى نموده است : (وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدًى وَاتیهُمْ تَقْویهُمْ).(32) و چون هدایت و توفیقات خدا مراتب دارد، پس هرمرتبه از هدایت را که عنایت فرمود، هرگاه عبد پذیرفت و شکر نمود، مستحق مرتبه بالاتر مى گردد و هکذا چنانچه ممکن است عبد به سوء اختیارش خود را مستحق خذلان و محرومیت نماید. وجوه دیگرى نیزدرمعناى آیه مبارکه ذکر شده و همین دو وجه کفایت است . (اِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ...).(33)
س 8 : شیطان موحد بوده و اکنون نیز موحد است ، چطور مشمول این آیه نخواهد شد؟
ج : هرچند شیطان در ابتدا مشرک نبوده ؛ زیرا شرک عبارت از این است که براى خداى تعالى شریکى در خلق یا در طاعت یا در عبادت قرار دهند و این نوع شرک در شیطان نبوده ، اما بدتر از شرک ، «کفر» است ؛ زیرا کفر، ترک نمودن اطاعت حقتعالى از روى عناد و استکبار است و به نص قرآن مجید، شیطان کافر بوده که بدتر از مشرک است . (... اَبى وَاسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ).(34) و فى الکافى عن زرارة عن ابى جعفر( علیه السّلام) قال : «واللّهِ انّ الکفر لاَقدم من الشرک و اءَخبث و اءَعظم ، قال : ثم ذکر کفر ابلیس حین قال اللّه له : اسجد لادم فابى ان یسجد، فالکفر اعظم من الشرک».(35) امام باقر( علیه السّلام) فرمود: «به خدا قسم ! که کفر قدیمتر از شرک است و پلیدتر و بزرگتر است . سپس امام یادآور کفر ابلیس شد هنگامى که خدا به او فرمود براى آدم سجده کن و خوددارى کرد از سجده کردن ، پس کفر بزرگتر از شرک است». «وفیه ایضا عن ابى عبداللّه ( علیه السّلام) - وسئل عن الکفر و الشرک اءیَّهما اَقدم ؟ - فقال ( علیه السّلام): الکفر اَقدم وذلک ان ابلیس اول من کفر وکان کفره غیر شرک لانه لم یدع الى عبادة غیراللّه و انما دعى الى ذلک بعد فاشرک».(36) «از امام صادق ( علیه السّلام) سؤ ال شد کدام یک از کفر و شرک پیش ترند؟ فرمود: کفر پیش تر است براى آنکه ابلیس نخستین کس است که کافر شد و کفر او از نوع شرک نبوده ؛ زیرا او به پرستش دیگرى جز خدا دعوت نکرد و همانا پس از آن به این موضوع دعوت کرد و مشرک شد».
و از این حدیث شریف ظاهر گردید که شیطان ، هم کافر و هم مشرک است ؛ اما کفرش براى اینکه امر پروردگار را ترک نمود و در حقیقت انکار الوهیت و استحقاق طاعت و معبودیت حضرت احدیت جل شاءنه نموده است . و در روایتى حضرت رضا( علیه السّلام) از این قسم کفر به «کفرالجحود» تعبیر فرموده است . اما مشرک بودن آن ملعون براى اینکه رجیم گردید و به اغواى بنى آدم مشغول شد. آنها را دعوت به شرک نمود و بت پرستى و غیره تماما از آن ملعون است و بدیهى است که ابداع مذهب شرک و ترغیب به آن هزاران مرتبه بدتر است از اینکه خودش به تنهایى مشرک شود فهو علیه اللعنة اول الکافرین و راءس المشرکین . خلاصه پرسش این است که خداوند در قرآن مجید فرموده جز این نیست که خداوند نمى آمرزد که براى او شریک قرار دهند و جز گناه شرک ، گناهان دیگر را از هر کس بخواهد مى آمرزد. بنابراین ، چون شیطان در ابتدا تنها از سجده کردن براى آدم سرپیچى نمود، لیکن براى خدا شریک قرار نداده بود، پس گناهانش قابل بخشش است . خلاصه جواب آنکه شیطان از اول کافر و سپس بشر را به کفر وادار کرد و نیز مشرک شد و بشر را به انواع شرک وادار کرد و از اول تا حال یک لحظه ایمان به خدا نداشته است و اگر گفته شود که شیطان ، خداوند جهان آفرین را قبول داشته ، تنها از اطاعت امر او مخالفت ورزیده ، در پاسخ مى گوییم تنها تصدیق به اینکه جهان هستى را آفریدگارى است ایمان به خداوند نیست ؛ زیرا ایمان به خداوند به این است که خود و تمام اجزاى عالم را آفریده شده و روزى داده شده و تربیت شده خداوند بداند و هستى خود و حیات خود و تمام شؤ ون خود و سایر اجزاى عالم را از خداوند بشناسد و خود و موجود دیگرى را مستقل نداند و تنها خداوند را مستحق پرستش بشناسد و از این روى براى پروردگار خاضع و متواضع و خاشع گردد، چنین شخصى مؤ من به خداوند است .
پس کسى که براى خود شخصیت و استقلال تصور کند مانند ابلیس و از طریق بنده بودن تجاوز کند و در برابر حضرت آفریدگار اظهار راءى و نظر نماید بلکه نظر خود را مقدم بر امر خداوند بداند و بدین وسیله بر خداوند تکبر نماید، شکى نیست که در این حال منکر الوهیت و ربوبیت و معبودیت حضرت آفریدگار شده است و چنین شخصى جز دوزخ جایگاهى نخواهد داشت . (...اِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ).(37) «جز این نیست کسانى که تکبر مى کنند، از بندگى حضرت آفریدگار با ذلت و خوارى در دوزخ وارد خواهند شد».
س 9 : مى گویند در عالم ذرّ، ارواح قبول سعادت و شقاوت نمودند چنانچه اضطرارى بوده ، ظلم است و هرگاه اختیارى بوده اگر عقل داشتند چطور پذیرفتند و اگر بى شعور بودند مؤ اخذه و عقوبت ، سزاوار نیست . کیفیت عالم ذر را بیان فرمایید؟
ج : علامه مجلسى (ره)، در جلد سوم بحار، اخبار زیادى راجع به طینت و عالم ذر و اخذ میثاق نقل نموده و خلاصه مضمون آن اخبار این است که : خداى تعالى از صلب حضرت آدم ابوالبشر ذرّیه او را تا روز قیامت به صورت ذرّ بیرون آورد؛ یعنى از خُردى و کوچکى مثل مورچه بودند، بعد ارواح آنها راتعلّق به این اجساد داد و در آن حال ، کمال عقل و شعور و اراده و اختیار داشتند، پس اخذ میثاق به وحدانیت خود و رسالت انبیاء(علیهم السّلام) و ائمه هدى (علیهم السّلام) نمود و فرمود: (الست بربکم) عده اى که اصحاب یمین بودند از روى اطاعت و رغبت گفتند «بلى» و اقرار و تصدیق حق نمودند و مابقى که اصحاب شمال بودند، از روى کراهت و بى میلى «بلى» گفتند، سپس امتحان فرمود آنها را به اینکه آتش ظاهر شد و امر شد داخل آتش شوید، اصحاب یمین داخل شدند و آتش بر آنها سرد گردید و ما بقى اعراض نمودند و این امر امتحانى ، تا سه مرتبه انجام گرفت .
در تحقیق معانى و بیان مراد از اخبار طینت و عالم ذر و اخذ میثاق ، علما را سه مسلک است :
اول : مسلک اخباریّین است و گویند این اخبار از متشابهات است و ادراک حقیقت آنها از عقل و فهم ما دور و ایمان اجمالى به آنها کافى است و علم به آنها را باید به اهل بیت (علیهم السّلام) رجوع داد.
دوم :مسلک شیخ مفیدو سیدمرتضى و طبرسى صاحب مجمع البیان ومفسرین و اتباع ایشان - علیهم الرحمه - است و ایشان اخبار طینت و آیات و اخبار اخذ میثاق را حمل بر کنایه و مجاز و استعاره نموده اند به تفصیلى که در بحار و شرح کافى مسطور است و نسبت به خصوص عالم ذر، شیخ مفید - علیه الرحمه - مى فرماید: خبر صحیح آن این است که خداوند تعالى خارج فرمود از پشت آدم ذرّیه او را مثل ذر و پر کرد افق را و آنها را سه قسم فرمود؛ بعضى نور بدون ظلمت و آنها برگزیدگان و پاکان از گناه از اولاد آدم بودند و بعضى ظلمت بدون نور و آنها کفارند که هیچ طاعتى ندارند. و بعضى نور و ظلمت و آنها اهل طاعت و معصیت اند از مؤ منین و غرض از اخراج ذریه آدم به صورت مزبور، براى این بود که خداوند خواست به آدم ، کثرت نسل او را بشناساند و قدرت و سلطنت و عجایب خلقت خود را و آنچه را که بعد واقع مى شودبه او بفهماند و اما اخبارى که در آنهاست فرموده حق تعالى :(الست بربکم) تا آخر وجواب آنها پس اخبار آحاد است و اعتبارى به آنها نیست بلکه مى فرماید از مجعولات است . سپس شیخ مفید آیه شریفه : (وَ اِذْاَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا اَنْ تَقُولُوا یَوْمَ القِیمَةِ اِنّا کُنّا عَنْ هذا غافِلینَ).(38) یعنى : «به خاطر بیاور زمانى را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم ، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت و فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند: آرى ، گواهى مى دهیم چنین کرد براى اینکه در روز رستاخیز نگویید ما از این یعنى توحید غافل بودیم و از پیمان فطرى توحید، بى خبر بودیم». شیخ مفید فرموده این پیمان الهى از ذریه آدم به اینکه اقرار کنند به ربوبیت حضرت آفریدگارو توحیدش ، همه آنها پذیرفتند، پیمان لفظى و نطقى نبوده و نیز تنهادر زمان آدم ابوالبشرنبوده بلکه پیمانى است تکوینى که همراه آفرینش هرفردى از بشر بوده و هست ؛ یعنى حس خداجویى و خداشناسى و استعداد و آمادگى براى حقیقت توحید در نهاد بشر همراه آفرینش او قرار داده است و این سرّ الهى در عقل انسانى به صورت یک حقیقت خودآگاه ودیعه گذاشته شده است . بنابراین ، همه افراد بشر داراى روح توحیدند و پرسشى که خداوند از آنها فرمود به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخى که آنها داده اند نیز به همین زبان است و خلاصه این سؤ ال و جواب و پیمان مزبور، یک پیمان فطرى است که الا ن هم هرکس در درون جان خود آثار آن را مى یابد و حتى طبق تحقیقات روانشناسان اخیر، حس مذهبى یکى از احساسات اصیل روان ناخودآگاه انسانى است و همین حس است که بشر را در طول تاریخ به سوى خداشناسى هدایت نموده و هر انسان عاقلى به وجدان خود که رجوع کند مى فهمد او را آفریننده و پرورش دهنده اى است و نیز مى فهمد که رب او و رب تمام اجزاى جهان آفرینش ، یکى است . بچه سه - چهار ساله اگر به طورى که نفهمد چیزى جلویش بگذارید، پیش از آنکه دست به آن بزند به آورنده اش متوجه مى شود و به فطرت خود مى فهمد که هر پدیده اى ، پدید آورنده دارد. و براى پرسش و پاسخ فطرى ، تکوینى ، استعدادى و حالى در قرآن مجید و غیر آن مواردى است که نقل آنها براى محل مناسب ترى واگذار مى شود.
سوم : مسلک کثیرى از علماى متقدمین و متاءخرین است که تمام اخبار وارده در باب طینت و عالم ذر و اخذ میثاق صحیح است و ظاهر آنها هم مراد است و منافات با هیچ اصلى و قاعده اى از اصول دین و قواعد عقلى ندارد. اگر کسى بگوید لازمه این اخبار، تاءیید مذهب جبر است ؛ زیرا در عالم ذر، آنچه را شخص قبول کرده ، اضطرارا بوده ، در جواب گوییم : اولا: هر کس در آن عالم هرچه قبول نموده از روى اختیار و شعور بوده چنانکه قبلا ذکر شد، بلکه بعضى فرموده اند شعور و عقل براى هر کس در آن عالم بیشتر بوده تا این عالم . وثانیا: مفاد عده اى از اخبار وارده در مقام ، این است که هر کس در عالم ذر هرچه قبول کرده مجبور و مضطر نیست که در این عالم مثل همان را قبول و عمل نماید، بلکه ممکن است در این عالم تغییر نماید؛ چنانچه در ذیل حدیثى که از حضرت امیرالمؤ منین ( علیه السّلام) مروى است مى فرماید: «و شرط فى ذلک البداء فیهم». یعنى : «شرط فرمود پروردگار عالم بداء را در اصحاب شمال». یعنى کسانى که در آن عالم به سوء اختیار خود سرکشى و طغیان ورزیدند و جزء اصحاب شمال شدند، اگر در این عالم توبه و انابه نمایند و در تبعیت انبیا سعى نمایند، خداوند تغییر مى دهد و آنها را از اصحاب یمین قرار خواهد داد و چون قابل تغییر است در دعاهاى ماه مبارک رمضان و غیر آن وارد است : «و ان کنت من الاشقیاء فامحنى من الاشقیاء واکتبنى من السعداء فانک قلت و قولک حق : (یَمْحُواللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْکِتابِ»(39). و اما استعجاب از اینکه اگر عاقل بودند چگونه اقدام به زیان خود نمودند، گوییم این استعجاب بى مورد است ، مشاهده مى شود که بسیارى از عقلا در بسیارى از موارد با کمال شعور و اختیار، اقدام به زیان خود نموده اند و بعد پشیمان شده اند و نیز شیطان ملعون با کمال شعور و اختیار، ترک نمود امر حق را و از سجده تمرد کرد. «این الطالب بدم المقتول بکربلا».(40)
س 10 : قتله حضرت سیدالشهداء( علیه السّلام) را مختار کیفر داد و عقوبت اُخروى آنها به دست خداست ، آیا در زمان ظهور حضرت مهدى ( علیه السّلام) دوباره قتله آن حضرت زنده مى شوند و مجددا کیفر داده مى شوند؟
ج : آنچه از اخبار اهل بیت (علیهم السّلام) مستفاد مى شود این است که حضرت مهدى ( علیه السّلام) ذرارى و اولاد زاده هاى قتله حضرت سیدالشهداء( علیه السّلام) را که راضى هستند به ظلم آباى خود و افتخار به آن مى نمایند و شریک باشند با آنها نیتا و قولا و فعلا، خواهد کشت و اما نسبت به قتله آن حضرت ، دلیلى مسلم به ما نرسیده که آنها را زنده مى فرماید و از آنها انتقام مى کشد. بلى چون در عده کثیرى از روایات است که در زمان رجعت ، عده اى از کفار را خداوند زنده مى فرماید تا سلطنت آل محمد( صلّى اللّه علیه و آله) را ببینند و از آنها انتقام کشیده مى شود، ممکن است که قتله حضرت سیدالشهداء( علیه السّلام) هم جزء آنها باشند و اما اینکه مختار آنها را کشت ، اولا: مسلم نیست که تمام قتله کشته شده باشند، ممکن است آنهایى که به دست مختار کشته نشده اند، به دست حضرت مهدى ( علیه السّلام) کشته شوند و ثانیا: گوییم محظورى نیست از اینکه همانهایى که کشته شده اند، دو مرتبه زنده شده و به مجازات ثانوى در دنیا توسط حضرت مهدى ( علیه السّلام) برسند؛ زیرا قاتل پیغمبر یا امام ( علیه السّلام) را اگر هزاران مرتبه بکشند و زنده شود، باز بکشند، مجازات و تلافى حقیقى نشده است و اینکه در باب قصاص «القتل بالقتل» است و یک مرتبه قاتل را مى کشند براى این است که دو مرتبه کشتن قاتل محال است نه اینکه فقط استحقاق یک مرتبه کشتن را دارد و شکى نیست در اینکه اگر حضرت مهدى ( علیه السّلام) قتله حضرت سیدالشهداء( علیه السّلام) را که به دست مختار کشته شدند دوباره زنده بفرماید به امر خداوند و آنها را بکشد، به حق خواهد بود و لیکن اصل مطلب ثابت و مسلم نیست ؛ چنانچه اشاره شد و براى توضیح بیشتر مراجعه شود به تفسیر برهان ، ذیل آیه مبارکه : (... وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطانا...).(41)
س 11 : موضوع بداء را به طور کافى که قانع کننده باشد تشریح فرمایید؟
ج : «بداء» در تکوینیات به منزله نسخ در احکام است ؛ چنانچه نسخ حکم شرعى عبارت است از زوال حکم سابق و اثبات حکم لاحق به واسطه تغییر مصلحت ، همچنین بداء عبارت است از تغییر دادن پروردگار عالم امور عباد را بواسطه تغییر مصلحت مثل برطرف شدن بلا به سبب دعا و صدقه ، طول عمر به سبب صله رحم ؛ چنانچه بلایى که برقوم یونس نازل شد به سبب دعا و تضرع برطرف گردید. در «بحارالا نوار» از حضرت صادق ( علیه السّلام) روایت نموده که آن حضرت از رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله) روایت فرمود: به درستى که شخصى صله مى نماید رحم خود را و حال آنکه باقیمانده از عمرش سه سال پس مى گرداند، خداوند آن را سى سال و شخصى قطع مى نماید رحم خود را و حال آنکه باقیمانده از عمرش سى سال پس مى گرداند آن را سه سال ثم قال ( صلّى اللّه علیه و آله) : (یَمْحُواللّهُ مایَشاءُ وَ یُثْبِتُ...)(42) و در جلد 17 بحار است که : «قال امیرالمؤ منین : موت الانسان بالذنوب اکثر من موته بالا جل وحیاته بالبر اکثر من حیاته بالعمر».(43) یعنى :«مردن انسان به سبب گناهان ،بیشترازموت به سبب رسیدن اجل آنهاست و زندگى انسان به سبب اعمال صالحه ،بیشتر است از زندگى به سبب عمر مقدرش». چون تغییر دادن و تبدیل نمودن امور عباد به واسطه تغییر مصلحت به سبب اعمال عباد، یکى از شؤ ون مهم ربوبیت الهى و سلطنت تامه اوست و نیز سبب توجه عباد به سوى اوست و التجا به درگاه او و اقبال و سعى در اعمال صالحه ، لذا ائمه ما(علیهم السّلام) به این موضوع ، خیلى اهمیت داده اند. از امام باقر یا صادق ( علیهماالسّلام روایت شده است که فرمود: «خداوند به چیزى مانند اعتقاد به «بداء» پرستش نشده است» ودر روایت دیگر فرمود: «خداوند به چیزى چون بداء یعنى اعتقاد به بداء بزرگ شمرده نشده است».
و نیز در کافى از امام باقر( علیه السّلام) روایت کرده است که فرمود: «هیچ پیغمبرى را مبعوث نکرده مگر اینکه سه خصلت از او تعهد گرفته شده : 1 - اقرار به بندگى براى خود. 2 - اعتقاد به توحید و یگانگى خداوند. 3 - اعتقاد به اینکه خدا هر چه را خواهد پیش دارد و هرچه را خواهد پس اندازد».(44)
و نیز در کافى از امام صادق ( علیه السّلام) است که فرمود: «اگر مردم مى دانستند چه اجرى در عقیده به بداء هست ، از سخن در آن سست و خسته نمى شدند».(45) واما وجه تسمیه بداء: «بداء» به معناى «ظهور الشى ء بعد الخفا» است (معناى ندامت در این مورد و اطلاق آن بر خداوند کفر است) پس هرگاه خداوند امر بنده اى را تغییر داد، گفته مى شود: «بداءللّه فى شاءنه کذا؛ یعنى براى خداوند در امر بنده اش بداء شد» یعنى ظاهر فرمود امرى که مخفى بر عباد بود به واسطه عدم اطلاع آنها بر علل و اسباب امور و همین است مراد حضرت صادق ( علیه السّلام) که فرمود: «ما بداءللّه فى شى ء کما بداء للّه فى اسمعیل». یعنى : «از طرف خداوند در چیزى مثل آنچه ظاهر شد از طرف او در امر اسماعیل که فرزند آن حضرت بود، ظاهر نشده». و این اشاره است به حدیث دیگر که فرمود: «کان القتل قد کتب على اسمعیل مرتین فسالت اللّه فى رفعه عنه فرفعه». یعنى : «بر اسماعیل مکتوب شده بود کشته شدن دو مرتبه پس از خداوند مسئلت نمودم که رفع بلا از او بفرماید، پس قتل را از او رفع فرمود».
س 12 : سیاهى و سفیدى ، کورى و بینایى ، زشتى و زیبایى ، عاقلى و دیوانگى ، خلاف عدالت وا نمود مى کند؛ زیرا زشت یا کور از اغلب تمنیات دنیا بى بهره و از اعمال خیر، کمتر بهره و نصیب دارد، آیا در آخرت جبران این محرومیتها خواهد شد و اگر کافر بمیرد، در آخرت هم معذب خواهد بود «لیس له الدنیا و الاخرة»
ج : اختلاف در خلقت بنى آدم از حیث زشتى و زیبایى و تمامیت در خلقت و نقص آن و سایر عوارضات از قبیل فقر و غنا، صحت و سلامت هر یک را حکمتهاست که به بعض از آنها اشاره مى شود: اوّلا: «یعرف الاشیاء باضدادها؛ چیزها به ضدشان شناخته مى گردند»، اگر زشتى نباشد کجا جمال و زیبایى ظاهر مى گردد، اگر نقص نباشد تمامیت شناخته نمى شود و هکذا. ثانیا: براى اظهار عموم قدرت و اینکه حقتعالى شناخته شود به (اِنَّهُ عَلى کُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ) و در بعضى از موارد براى اظهار دو صفت لطف و قهر است . ثالثا: بعضى از افراد بشر صلاحشان در زشتى یا کورى یا مثلا فقر و مرض و غیراینهاست که اگر متوجه مى شدند، آنچه خداوند قرارداده اختیار مى نمودند. مروى است که روزى یکى از انبیا در کنار شط آب ، عبور مى فرمود، عده اى بچه مشاهده کرد که در بین آنان بچه کورى بود و او را اذیت مى کردند و گاهى او را زیر آب مى نمودند، آن پیغمبر متاءثر شد و دعا کرد که خداوند او را بینا بفرماید، پس دعاى او مستجاب شد و آن بچه چشم دار شد، وقتى خوب شد، بچه ها را مى گرفت و زیر آب مى کرد و نمى گذاشت بیرون بیایند تا هلاک شوند و چند بچه را بدین منوال هلاک نمود، پس پیغمبر عرض کرد خدایا! تو بهتر مى دانى ، او را به حالت اولیه برگردان ، شواهد این موضوع بسیار است . رابعا: اختلافات بین بشر، براى امتحان عباد و ظهور سعادت و شقاوت است ؛ زیرا مبتلایان به صبر و تسلیم امتحان مى شوند و از مقامات صابرین بهره مند مى گردند و معافها امتحان مى شوند به شکر و اداى تکالیف الهیه نسبت به آنها درباره مبتلایان چنانچه مى فرماید: (... وَجَعَلْنا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً اَتَصْبِرُونَ ...).(46)
و اما سؤ ال از تلافى شدن این محرومیتها: شکى نیست که تماما به احسن وجه تلافى خواهد شد و یکى از اسماى الهى جبار است ؛ یعنى «جبران کننده» و در علم کلام ثابت گردیده که بر خداوند تبارک و تعالى است که در مقابل آلام و شداید و مصایب و محرومیتها، عوض مرحمت فرماید به مقدارى که بنده راضى شود، ولى البته نسبت به امورى که فقط از طرف حقتعالى باشد و اختیار عبد مدخلیت نداشته باشد. در کافى باب «شدة ابتلاء المؤ منین» روایت کرده است که «ابن ابى یعفور» مى گوید: شکایت کردم به امام صادق ( علیه السّلام) از دردها که مى کشیدم (و او مرد پُر دردى بود)، امام ( علیه السّلام) در پاسخ فرمود: «اى عبداللّه ! اگر مؤ من مى دانست در مصیبت چه اجرى دارد، آرزو مى کرد که با مقراض ، قطعه - قطعه شود».(47) و در جلد یازدهم بحار مروى است که جناب «ابوبصیر» که از چشم محروم بود، بر حضرت باقر( علیه السّلام) وارد شد و عرض کرد شما مى توانید مرده را زنده کنید و ابرص را شفا دهید؟ حضرت فرمود: «بلى باذن اللّه» و غرضش این بود که آن حضرت چشم او را بینا گرداند. حضرت فرمود: نزدیک بیا پس دست مبارک را بر چشم او کشید و بینا شد و عرض کرد همه چیز را مى بینم . حضرت فرمود: «اتحب ان تکون هکذا و لک ما للناس و علیک ما علیهم یوم القیمة او تعود کما کنت و لک الجنة خالصا». «آیا دوست مى دارى با چشم باشى و براى تو باشد آنچه براى خلق از منافع است و بر تو باشد آنچه بر خلق از مضار و شداید در قیامت یا این که برگردى به حالت کورى که قبلا داشتى تا بهشت بدون حساب نصیب تو شود؟». عرض کرد: همان کورى را اختیار نمودم پس او را به حالت اولیه برگردانید.
از این حدیث مستفاد مى شود که در عوض زحمت کورى در دنیا، از مشقت موقف حساب در روز جزا در امان خواهد بود. در روایات کثیره وارد گردیده که در روز قیامت خداوند منان از آنهایى که در دنیا مبتلا بودند و بعضى حوایج و دعاهاى آنها به واسطه مصلحت برآورده نگردیده ، عذرخواهى فرموده و مى فرماید امروز هر چه بخواهید به شما مى دهم و چنان تلافى مى فرماید که هر کس آرزو مى کند که اى کاش هیچ حاجت من در دنیا برآورده نشده بود. و اما سؤ ال : از آنهایى که در دنیا به واسطه مصلحت عامه نظام عالم یا مصلحت خاصه مبتلا بودند و بى ایمان هم از دنیا رفتند مصداق حقیقى «لیس له الدنیا و الاخرة» هستند؟ در جواب گوییم چون محرومیت از جبران الهى در سراى آخرت نسبت به این طایفه در اثر سوء اختیار و کفر خود ایشان است ؛ زیرا کافر را در آخرت نصیبى نیست پس جاى سؤ ال نیست . (اِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ النّاسَ شَیْئا وَ لکِنَّ النّاسَ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ).(48)
س 13 : دو نفر صالح یکى سى سال و دیگرى شصت سال عمر مى کنند چنانچه نفر اول به درگاه خداوند اعتراض کند که چرا مثل برادر خود عمر نکردم تا عبادتم زیادتر واجر و درجه ام فزونتر گردد، چه جوابى دارد؟
ج : [اوّل ]: زیادى و کمى عمل یا از جهت کمیت (مقدار) است مثل اینکه یک سال شبها را به نماز و ذکر بیدار باشد و روزها را روزه دار بوده و از تمام دارایى به مقدار ضرورت مصرف نموده و تتمه را در راه خدا انفاق نماید و یا از جهت کیفیت (چگونگى) است که از حیث شرایط صحت و قبول جامعتر یا ناقص تر باشد مثل اینکه شخصى نماز مغرب و عشاى واجب را بخواند در حالى که با حضور قلب و خشوع و حالت هیبت و حیا و تعظیم باشد، بعد تا صبح بخوابد البته افضل است از کسى که نمازش داراى این حالات نباشد و از اول شب تا صبح مشغول خواندن نماز باشد؛ چنانچه از حضرت رسول ( صلّى اللّه علیه و آله) در بحارالا نوار نقل نموده : «صلوة رکعتین خفیفتین فى تمکن خیر من قیام لیلة».(49) و نیز عمل کننده اى که ورع و تقواى او بیشتر باشد، عمل او به حسب کیفیت مقبول تر و اجر او عظیم تر و شواهد مطلب بسیار است .
پس از دانستن این مقدمه ، مى گوییم ممکن است کسى که سى سال عمرش در عبادت بوده و از دنیا برود، خداوند متعال او را در این مدت کم ، توفیقاتى مرحمت فرموده باشد که اعمال سى ساله او به حسب کیفیت مطابق یا زیادتر باشد از اعمال کسى که شصت سال در عبادت عمر نموده است ، بنابراین ، جاى سؤ الى باقى نیست . جواب دوم : ممکن است آن کسى که سى سال در عبادت عمر نموده و خداوند او را قبض روح فرموده ، حال او طورى بوده که اگر بیشتر در دنیا مى ماند در اثر ابتلاآت و امتحانات و تغییرات اوضاع معیشت ، موفق به عمل بیشترى نمى شد بلکه ممکن بود آن مقدار از سعادتى که کسب نموده از دست بدهد و در قیامت مى فهمد که مرگ او در آن سن ، لطفى خاص بوده است و جایى براى سؤ ال مذکور نمى ماند که بگوید چرا بیشتر مرا عمر ندادى . جواب سوم : ممکن است آن کسى که سى سال بیشتر عمر ننموده ، در اثر سوء اختیار خودش و ارتکاب بعضى محرمات الهیه از قبیل قطع رحم یا قسم دروغ ، مرگ خود را نزدیک نموده باشد؛ چنانچه کسى که شصت سال عمر نموده ، در اثر حسن عمل و بجا آوردن اعمال صالحه که موجب طول عمر مى گردد باشد؛ چنانچه از حضرت صادق ( علیه السّلام) مروى است : «کسانى که به سبب گناهان مى میرند، از کسانى که به سبب اجل و تمام شدن مدت عمرشان مى میرند، بیشترند و کسانى که به سبب نیکى کردن زندگى کرده در دنیا مى مانند بیشترند از کسانى که به سبب عمر داشتن ، زنده اند».(50) در قیامت که حقایق مکشوف مى شود جایى براى سؤ ال مزبور باقى نماند.
س 14 : شیطان بعد از آنکه رانده گردید به چه وسیله به بهشت راه یافت و آدم را اغوا نمود؟ اگر به بهشت راه یافت پس رجیم نبوده ، اگر به صورت مار و حیله وارد شده ، به خداى تعالى که او را رانده نسزد.
ج : بستانى که آدم و حوا در آن قرار گرفتند و شیطان آنها را اغوا نموده جنت خلد و بهشت موعود که مقر اهل طاعت است نبوده تا گفته شود چگونه شیطان داخل بهشت شد و کلینى و صدوق و قمى از حضرت صادق ( علیه السّلام) روایت کرده اند که فرمود: «بوستانى که آدم در آن بود از بوستانهاى دنیا بود که آفتاب و مهتاب بر آن مى تابید و اگر از بوستانهاى آخرت یا بهشت موعود بود، هر آینه آدم از آن رانده نمى شد».(51) اما آنچه گفته اند از کیفیت ورود شیطان که به صورت مار شد یا در دهان مار رفت ، این غیر صحیح است و مورد قبول و اعتناى ما نیست و بعضى این روایات را از باب کنایه و اشاره به معانى صحیحه دانسته اند و براى توضیح این مطلب به تفسیر المیزان رجوع شود.
س 15 : شیطان همان شیطان اولى است ،آیا اولاد واحفادى دارد یانه ؟اگر دارد چرا خداوند از یک عنصر ناپاک که رانده گردیده ، شیاطین را به وجود آورد؟
ج : بلى شیطان همان شیطان اولى است که مسمى به «ابلیس» و تا روز قیامت باقى است : (قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ # اِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ).(52) و نیز براى او اولاد و ذریه کثیره است چنانچه در قرآن مجید مى فرماید: (... اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ...).(53) و نیز مى فرماید: (... اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ...).(54) اما سبب خلقت شیاطین و کفار، خیر بودن خلقت و ایجاد بدیهى است بلکه ترک آن منع فیض و قبیح است و هر ماهیتى که مستعد تحقق و موجود شدن باشد خدا او را موجود خواهد فرمود و اما شرورى که از بعض موجودات مثل شیاطین و کفار ظاهر مى شود از ناحیه سوء اختیار آنهاست و قبح و مذمت راجع به آنهاست نه به خالق آنها. و به عبارت دیگر، شیاطین و کفار را خلق فرمود و آنها را اختیار مرحمت نموده و مکلّف به تکالیفى فرموده که سبب سعادت آنها خواهد شد ولیکن آنها مخالفت ورزیده وخود را از خیرات محروم و مصدر شرور قرار دادند پس آنچه از طرف خداوند تعالى است تمام خیر و نیکوست و هرچه مذمت است از خود مخلوق است . اگر گفته شود که با قبول این اصل چه حکمت و منفعتى در ایجاد شیاطین است ؟ جواب گوییم از جمله حکمتها، پیدا شدن بعضى از افراد صالح و با ایمان از نسل آنها مانند «هام بن هیم» است و بدیهى است که اگر یک نفر هم مؤ من پیدا شود، کافى است . و در کتاب کافى مروى است که اگر در زمین یک نفر مؤ من بیشتر نباشد، براى حاصل شدن غرض از ایجاد کافى است از جمله منافع و حکمت خلقت شیاطین بهره اى است که به واسطه توجه نکردن به اغوا و وسوسه شیاطین ، نصیب مؤ منین مى گردد؛ چون اولا: شیاطین سبب تمیز و جدا شدن صالح از ناصالح هستند؛ چنانچه مى فرماید: (وَما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤ مِنُ بِالاْخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فى شَکٍّ...).(55) و ثانیا: اغواى شیاطین سبب مى شود که مؤ من به واسطه مخالفت آنها سعادت بیشترى تحصیل نماید بلکه مقام او از ملائکه افزونتر مى گردد.
س 16 : فرق بین لوح محفوظ و لوح محو و اثبات و تقدیر و تدبیر را بیان فرمایید در تقدیرات دعا و الحاح فایده دارد؟
ج : در بیان لوح محفوظ و لوح محو و اثبات علماى اعلام هر یک تحقیقاتى فرموده اند از آن جمله علامه مجلسى - علیه الرحمه - در شرح اصول کافى مى فرماید: آیات و اخبار، دلالت مى کند بر این که خداوند تعالى خلق فرموده است دو لوح را و ثبت فرموده است در آنها آنچه واقع مى شود از حوادث ، اول : لوح محفوظ است که به هیچ وجه تغییرى در آن نیست و آن مطابق است باعلم پروردگار. و دوم : لوح محو و اثبات است پس ثبت مى فرماید در آن چیزى را پس محو مى فرماید آن را به واسطه حکمتهاى بسیارى که بر صاحبان عقل پوشیده نیست ؛ مثلا ثبت مى فرماید در آن که عمر زید پنجاه سال است یعنى مقتضى حکمت این است که عمرش پنجاه سال باشد، اگر بجا نیاورد چیزى را که موجب طول عمر یا کوتاهى عمر است ، پس اگر صله رحم نمود، محو مى فرماید پنجاه سال را و ثبت مى فرماید به جایش شصت سال را و اگر قطع رحم نمود ثبت مى فرماید چهل سال را و اما لوح محفوظ پس در آن ثبت مى شود آنچه را که واقع خواهد گردید؛ مثلا اگر زید با حسن اختیارش صله رحم خواهد نمود که مقتضى طول عمر است ، از همان اول در لوح محفوظ شصت سال عمر او ثبت است و اگر به سوء اختیارش قطع رحم خواهد نمود، از همان اول چهل سال ثبت شده است و بالجمله در لوح محفوظ هیچ تغییرى نیست بلکه هر چه واقع خواهد شد قبلا در آن ثبت است و اما در لوح محو و اثبات تغییراتى است که «بداء» نامیده مى شود (راجع به بداء در سؤ ال مربوط به آن گفتگو شد).
اگر سؤ ال شود پس از اینکه جمیع حوادث مطابق آنچه واقع خواهد شد در لوح محفوظ ثبت است پس فایده لوح محو و اثبات چیست ؟ در جواب گوییم بر آن حکمتهاى کثیره اى مترتب است که بعضى از آنها را علاّمه مجلسى نقل فرموده از آن جمله آن است که ملائکه اى که نویسندگان آن لوح هستند و کسانى که اطلاع مى یابند بر آن لوح از لطف و مرحمت حضرت آفریدگار نسبت به عباد، مطلع شوند و از آن جمله پس از اینکه انبیا و حجج الهیه (علیهم السّلام) اطلاع بر آن لوح یافتند و به بندگان خبر دادند و آنها را آگاه نمودند که اعمال خیریه شما این قسم تاءثیر دارد در صلاح امور شما چنانچه اعمال شر شما موجب فساد امور شما خواهد گردید، یقینا این اخبار موجب مى شود که مؤ منین به کارهاى نیک روى آورند و بهره مند گردند و از اعمال زشت خوددارى نمایند. از جمله اعمال خیر که موجب تغییر مقدرات ثبت شده در لوح محو و اثبات است «صدقه و دعا» است و لذا در آیات و اخبار تاءکید بسیار نسبت به هر دو رسیده فقط اکتفا مى شود به ذکر یک حدیث از کتاب شریف کافى ، در باب «ان الدعاء یرد البلاء و القضاء». «عن الصادق ( علیه السّلام) ان الدعاء یرد القضاء ینقضه کما ینقض السلک و قد ابرم ابراما».(56) «به درستى که دعا رد مى نماید قضا را و شکسته و پاره مى نماید آن را چنانچه ریسمان پاره مى شود و حال آنکه محکم شده است محکم شدنى». یعنى قضائى که وقوع آن حتمى شده به واسطه دعا برطرف مى شود؛ مانند قوم یونس که به واسطه توبه کردن و دعا و تضرع به درگاه الهى ، بلایى که به آنها نزدیک شده بود، مرتفع گردید.

