وضع شناسی تمدن اسلامی(1)/ دکتر موسی نجفی
* آقای دکترعنوان بحث ما درباره تمدن اسلامی و وضع شناسی فعلی آن است. لطفا برای مقدمه و جهت فتح باب ورود به بحث به صورت کلی درباره تمدن اسلامی و وضعیت فعلی آن توضیحاتی بفرمایید تا به سراغ اصل بحث برویم.
- وقتی از تمدن اسلامی بحث می شود از چند جنبه می توان به آن نگاه کرد. یکی اینکه ماهیت تمدن اسلامی چیست و اصلا به چه چیزی می گویند تمدن اسلامی و اینکه این مسئله تمدن اسلامی چقدر و چگونه مورد قبول فرق مختلف تمدن اسلامی هست. این یک مسئله است.
مسئله دیگر پیدا کردن و بازیابی این تمدن اسلامی در گذشته تاریخی است که می دانید این تمدن لااقل برای چندین قرن و به خصوص قرون چهارم و پنجم هجری درخشان ترین دوران حیات خود را سپری کرده و بزرگترین و درخشان ترین تمدن عالم بشریت در زمان خودش در طی دو قرن بوده و در قرون دیگر نیز به هر حال بازتاب های بسیار مفصلی داشته ولی نقطه اوج آن در قرون چهار و پنجم هجری است. در طول تاریخ این تمدن فراز و فرودهای زیادی داشته است که بازیابی و شناسایی گذشته این تمدن نیز یک بحث است.
نکته دیگری که می شود به آن پرداخت این است که اگر ما این تمدن را در گذشته تاریخی خودمان پیدا کردیم این تمدن چه نسبتی با آینده و به خصوص آینده ما و آینده جوامع اسلامی دارد و چه جایگاهی در این آینده دارد. جایگاه این تمدن در آینده جوامع اسلامی نمی تواند منتزع از ریشه های آن در گذشته باشد.
نکته دیگر جایگاه و نسبت انقلاب اسلامی با تمدن اسلامی است. پس چهار مسئله و چهار منظرگاه برای نگاه به تمدن اسلامی از گذشته تا به حال و از حال تا آینده داریم؛ یکی ماهیت تمدن اسلامی و نگرش مسلمانان در این باره، بازیابی این تمدن در گذشته و یا به بیان دیگر شناخت مقاطع تاریخی آن، پیدا کردن جایگاه این تمدن در آینده با توجه به گذشته آن و بررسی جایگاه انقلاب اسلامی به عنوان نقطه اتصال گذشته و آینده این تمدن و ارزیابی نسبت آن با گذشته و آینده این تمدن، یعنی اینکه ما با انقلاب اسلامی یک حرکت در تاریخ می کنیم و تمدن اسلامی را در آن ارزیابی و بازیابی می کنیم و یک حرکت هم در آینده می کنیم و آینده این تمدن را می خواهیم بسازیم. یک مسئله دیگر که باقی می ماند و مهم هم هست نگاه تطبیقی است که قسمت دیگری از ارزیابی تمدن اسلامی است.
در این قسمت باید نسبت تمدن اسلامی را با تمدن غربی بسنجیم. قسمت اول مربوط به خودمان می شود و این قسمت دوم مربوط به رابطه تمدن اسلامی و غربی می شود. دو تئوری جنگ تمدن ها و گفت وگوی تمدن ها که از بعضی جهات به هم شبیه و از بعضی جهات متناقض یکدیگر هستند بسترهایی هستند که می توان نسبت تمدن اسلامی و تمدن غربی را در آنها سنجید. البته باید قبل از هر بحثی به یک مسئله جواب داد آن اینکه ابتدا باید دید آیا طراحان و وضع کنندگان این دو تئوری یعنی "هانگتینتون" از آن سو و "آقای خاتمی" از این سو، آیا اصلا می پذیرند که دراین طرف تمدنی مساوی تمدن غرب وجود دارد که حالا این دو تمدن بنشینند با هم گفت و گو کنند. اگر این را می پذیرند باید پرسید که آیا این تمدن یعنی تمدن اسلامی فقط سابقه تاریخی اش قدرت گفت و گو دارد یا وضعیت فعلی و قدرت فعلی آن نیز مناسب گفت وگو با تمدن غرب هست. یک وقت ما می گوییم این تمدن در پیشینه تاریخی اش اصیل تر و ریشه دارتر از تمدن غربی است که این امتیازی است که تمدن غربی از آن بی بهره است اما مسئله دیگر این است که غرب تمدنش الان زنده، فعال و قوی است که تمدن اسلامی اینک این ویژگی ها را ندارد. این دو تمدن برای گفت و گو شرایط مساوی ندارند چرا که یکی از این تمدن ها ریشه دارتر بوده اما امروز زنده نیست و یکی دیگر امروز زنده و قوی و مسلط است اما ریشه دار نیست؛ این دو تمدن دیگر گفت و گو ندارند. این گفت و گو نتیجه اش از قبل مشخص است و نتیجه آن همان چیزی است که تمدن غرب می خواهد.
نتیجه این گفت و گو "ابژه" کردن تمدن اسلامی توسط غرب است. یعنی تمدن غرب موضوع تمدن اسلامی را به عنوان یک بحث و موضوع تحقیقی در دست می گیرد ولی در حاشیه تمدن غرب به آن می پردازد.تمدن غرب تمدن اسلامی را به عنوان یک موضوع تحقیقی به دست می گیرد و آن را برای خودش اخذ کرده و به عنوان قسمتی از تمدن غرب آن را مورد بررسی قرار می دهد. ماهیت نظریه پایان تاریخ هم مبین همین مسئله است و می گوید که همه تفکرات، تمدن ها و مکاتب آمده اند تاتحقق این تمدن و تفکر کاملی که تمدن غرب است را زمینه سازی کنند. یعنی همه این تمدن ها و تفکرات تاریخ در دل تمدن غربی هضم شده و این تمدن غربی است که به همه اینها مفهوم و معنا می دهد. با فرض صحت چنین وضعیتی دیگر اصلا گفت وگویی معنی ندارد و دیگر چیزی برای گفت و گو باقی نمی ماند و هر چه هست باید در دل غرب هضم شود اما اگر واقعا ما به این گفت و گو اعتقاد داشته باشیم با این مقدمه که تمدن اسلامی در گذشته وجود داشته که امروز هم حیات داشته و با مختصات خاص خودش قدرت حیات و زندگی دارد دقیقا به نکته و نقطه ای می رسیم که مدرنیته و تمدن غرب نمی تواند آن را بپذیرد. تمدن غرب به دلیل اینکه خود را کامل می داند و برای خودش رقیبی نمی شناسد و اساسا تمامیت خواه است و چون تمدن غرب خودش را در کمال می بیند و تمامیت خواه است رقیبی برای خودش قبول نمی کند که بنشیند با آن گفت و گو کند.
* در ادامه فرمایشات شما عرض می کنم که بنده نیز معتقدم تمدن غرب تمدن تمامیت خواهی است که علی رغم همه ادعاهایش مبنی بر آزادی و تکثرگرایی اما فقط خود را تبلیغ می کند و هیچ تفکر و تمدن و فرهنگ دیگری را نمی پذیرد.
در حاشیه بحث این سوال را از خدمت تان بپرسم که هانتینگتون که صحبت از جنگ و برخورد تمدن ها می کند در مقابل تمدن غرب کدام تمدن را مطرح می کند؟
- هانتینگتون بیشتر صحبت از مذاهب می کند و به این صورت نمی توانیم بحث اسلام را در مقابل آن مطرح کنیم. وی مقداری بحث از مذهب می کند و اسلام، مسیحیت و حتی مذاهب شرق آسیا را مطرح می کند.
* کدام مذاهب را در مقابل هم مطرح می کند؟
- هانتینگتون می گویدوضعیت به این صورت که در حال پیش رفتن است به جنگ و برخورد تمدنی وادیان منجر می شود. حالا باید بررسی کرد و دید که آیا او واقعا به حیات تمدنی خارج از ساحت تمدن غرب اعتقادی دارد و آیا قبول می کند که تمدن دیگری کاملا منتزع و مستقل از تمدن غرب با ریشه و سابقه مشخص و حتی درخشان با حق و توانایی حیات در دنیای امروز وجود دارد یا نه؟
دانشمندان و اندیشمندان غربی به هر حال به اینکه تمدنی و تفکری بیرون از ساحت تمدن غربی قدرت و حق حیات دارد اعتقادی ندارند و اگر هم به چنین چیزی اعتقادی داشته باشند صرفا یک قدرت و موجودیت و توان نظامی و سیاسی را فقط می پذیرند اما یک قدرت و حیات مستقل فرهنگی زنده را در مقابل مدرنیته را که در تاریخ هم ریشه داشته باشد و تا امروز هم باقی باشد را نمی توانند بپذیرند. علت آن هم این است که در تفکر و تمدن غربی سنت قرن هاست که مرده است. در تمدن امروز غرب سنت یک امری است مربوط به تاریخ و امروز دیگر اصلا قدرت حیات ندارد و اصلا مدرنیته ادامه سنت است؛ ادامه سنتی که مرده است و اندیشه جدیدی که جای سنت را گرفته است.
حالا اگر اینها بپذیرند تمدن های دیگر و مذاهب دیگر غیر غربی که مربوط به سنت مشرق زمین است حالا چه غرب آسیا و چه شرق آسیا این قدرت حیات دارد و امروز برای خودش دارد زندگی می کند این به معنای آن است که غربی ها باید بپذیرند که سنت فقط برای خودشان مرده است و نه برای بقیه و چنین چیزی را معمولا غربی ها نمی پذیرند و تاریخ خودشان را تاریخ جهان می دانند.
* البته نباید هم توقع داشته باشیم که غربی ها این مسئله را هم بپذیرند.
- نه برعکس می توان چنین توقعی داشت. شما وقتی نوشته های شرق شناسان را می خوانی اندیشه آنها اصولا به این سمت می رود که اندیشه آنها تکامل بشریت است و بقیه اندیشه ها در دوره طفولیت مانده اند و فقط اندیشه غربی به دوره بلوغ رسیده است و لذا اندیشه های دیگر هم اگر باشد فرع اندیشه غربی است و اندیشه غربی می تواند به راحتی بر آنها احاطه و برتری پیدا کند. غربی ها فرهنگ خودشان را نه فقط متفاوت بلکه مافوق همه فرهنگ ها می دانند و بنابراین اگر چیزی هم باشد که در فرهنگ های گذشته بوده باشد اکنون مرده است و امروز جزیی از فرهنگ غرب است که برای ادامه حیات باید به فرهنگ غربی ملحق شود. به عنوان مثال ببینید معنویت اسلام. آنها قبول دارند که معنویت برای آنها مرده است ولی حالا ممکن است برخی از نویسندگان و اندیشمندان اینها بپذیرند که معنویت در اسلام زنده است اما این بدان معنی نیست که این معنویت همه زندگی ناسوتی غربی را تحت تاثیر قرار دهد اما تا این مقداری که بتواند یک قدری معضلات آنها را حل کند معتقدند وقبول می کنند این جز بیاید در فرهنگ غربی ادامه حیات دهد و به همین دلیل هم به دنبال عرفان اباحی و نه عرفان الهی هستند. یعنی به دنبال عرفانی هستند که اباحه گری دارد یا تفکرات دینی پلورالیسم مذهبی را قبول می کنند تا بتوانند از اندیشه های دیگر استفاده کنند. آنها تا این مقدار را قبول می کنند که از اندیشه های دیگر استفاده کنند ولی فقط در این جهت که از آن برای تفوق فرهنگی و تمدنی خودشان استفاده کنند. حالا تکلیف ما چیست؟ سوال شما این است که انقلاب اسلامی چه نسبتی بین گذشته و آینده تمدن اسلامی و تعریف نسبت تمدن اسلامی با تمدن غربی دارد؟
انقلاب اسلامی دو سر این تمدن را توانسته است ببیند چرا؟ چون انقلاب اسلامی یک انقلاب ضد غربی است که تمامیت غرب را مورد سوال قرار داده است.
* آقای دکتر اجازه دهید بحث را به صورت دیگری ادامه دهیم و از نقطه دیگری وارد این مبحث شویم. ما به عنوان بخشی از تمدن اسلامی که اتفاقا انقلاب اسلامی را هم در کارنامه خود داریم درحال زندگی کردن با گذشته و عقبه تمدن اسلامی و در وضعیت فعلی آن زندگی می کنیم. با عنایت به این نکته که ما نمی توانیم ریشه های خودمان را از بستر فرهنگ و تمدن اسلامی بریده و ساقه خودمان را در بستر تمدن و فرهنگ غربی آبیاری کنیم می خواهیم بستر مناسب تمدن و فرهنگ اسلامی را احیا کنیم تا ریشه های ما از آن آب بنوشند و دوباره درخت کهنسال تمدن اسلامی پر برگ و بار شود. قبول دارید که ابتدا باید یک آسیب شناسی دقیقی از علل خمودگی فعلی فرهنگ و تمدن اسلامی داشته باشیم. بنده عرض می کنم که این آسیب شناسی متاسفانه همواره در حداقل دو قرن اخیر در مقایسه فرهنگ و تمدن اسلامی با فرهنگ و تمدن غربی انجام می شود. امام خمینی به عنوان رهبر فکری و عملیاتی انقلاب اسلامی اگر بخواهیم خیلی خلاصه بگویم آمد تا بگوید ما باید غربی زندگی نکنیم و به دنبال یافتن روش های زندگی متناسب با فرهنگ و تمدن اسلامی باشیم و زندگی غربی را کنار بگذاریم تا بتوانیم تمدن و فرهنگ اسلامی را احیا کنیم. با این پیش زمینه برویم سراغ موضوع انقلاب اسلامی و جایگاه به عنوان نقطه اتصال گذشته و آینده تمدن اسلامی و تعریف نسبت این تمدن با تمدن غربی. یعنی بیاییم ابتدا بگوییم اینکه ما خودمان را با غرب مقایسه می کنیم غلط است و بعد آسیب شناسی دقیقی از علل عقب ماندن تمدن اسلامی از رشد و پیشرفت را بررسی کنیم. اگر این پیش فرض را قبول دارید بحث را به این ترتیب ادامه دهیم؟
- ببینید اینکه ما خودمان را با تمدن غربی تطبیق دهیم صرف این تطبیق اشکال و ایرادی ندارد. اینکه ما قبول کنیم ما یک تمدن داریم و از موضع این تمدن خودمان را در آینه تمدن غرب ببینیم این به خودی خود ایرادی ندارد. نباید دچار خود بزرگ بینی هم بشویم.
اما یک وقت هست که ما تمدن غربی را اصل می گیریم بعد می بینیم ما مثل آن نیستیم و بعد می گوییم ما تمدن نداریم. این مسلم است که دومی غلط است. این همان چیزی است که غربی ها می خواهند و معمولا هم به وسیله کتب شرق شناسی این مسئله را به ما تحمیل کردند که تمدن آن چیزی است که ما داشتیم و این چیزی که شما داشته و دارید اصلا تمدن نیست. ما اصلا قبول نداشته نمی توانیم بپذیریم.
اول اینکه ما یک تمدن کهن هستیم و چون تمدن ما ریشه در سنت ما دارد و سنت ما بر خلاف سنت غربی از بین نرفته و هنوز درختی است که ثمر می دهد، چنین چیزی را آنها نمی توانند باور کنند. باور مذهبی در کشورهای شرقی مثل کشورهای غربی نیست. البته عواملی بوده اند که باعث شده اند ثمردهی تمدن اسلامی در مقاطع مختلف تاریخ یکسان و یک شکل نباشد.حالا این نگاه و تصویر از تمدن اسلامی را بخواهیم با کلیت تمدن غرب مقایسه کنیم اشکالی ندارد.
از این زاویه که نگاه می کنیم تازه تمدن غربی آسیب شناسی می شود. یکی از آسیب های جدی تمدن غرب که خود غربی ها امثال هایدگر و اینها هم متوجه آن هستند این است که این تمدن به هر حال مدت هاست نشاط خودش را از دست داده و به هر حال مثل قرن هجدهم و دوره روشنگری این تمدن دیگر آن شعارهای مطلق خودش را نمی تواند به دنیا عرضه کند. امروز پای رفتن تمدن غربی سست تر و نشاط آن کمتر شده است اما هنوز شاخ و برگ و ثمر و میوه دارد اما ثمرات آن مثل دو قرن قبل نیست و هرچه می گذرد از نشاط آن کم می شود و دیگر کاملا این مشخص است و خود جریان پست مدرن هم تاکیدی بر این نکته است. یعنی مدرنیته دیگر آن مطلق بودن، گیرایی و نشاط دوره های قبل را ندارد. لذا وقتی با این دید نگاه کنیم، با آن نقدی که خود آنها می کنند و با آن حیاتی که تمدن اسلامی حداقل در این سه دهه بعد از انقلاب اسلامی پیدا کرده است صورت مسئله ما جور دیگری تعریف خواهد شد. البته اگر بخواهیم با ملاک های یکی و دو قرن اخیر روشنفکران خودمان به مسئله نگاه کنیم معمولا همیشه چند دهه بعد از هر ندا و اتفاقی در غرب بازتاب آن به ما می رسد و نتیجه آن می شود که تمدن غربی اصل است و هنوز هم حیات پر نشاطی دارد و این طرف هم ما با تمدن اسلامی چیزی برای گفتن نداریم.
اگر بخواهیم با این صورت مسئله دوم به قضیه نگاه کنیم چیزی برای گفتن نخواهیم داشت اما اگر با صورت مسئله اول به قضیه نگاه کنیم نه ما حرف خودمان را می زنیم و آسیب شناسی آنها را هم به آنها می گوییم.
اگر بخواهیم از نقطه نظر شخصی و داخلی خودمان آسیب شناسی کنیم ما یک آسیب شناسی جدی هم این طرف داریم. کشورهای اسلامی لااقل در 200 سال گذشته استعمارزده هستند. این خیلی مهم است و مهمترین آسیب شناسی تمدن اسلامی است. هر چند این آفت یعنی استعمارزدگی به ریشه های این تمدن نرسیده است چرا که ریشه های این تمدن در سنت است و سنت هم به این سادگی ها از جا کنده نمی شود ولی به هر حال مدرنیته مثل یک پیچک به این درخت پیچیده و بالا رفته است. این آسیب شناسی خودش را دارد. یعنی شکل جوامع اسلامی امروزکمتر برگرفته از گذشته و هویت اسلامی خودشان است و در عوض بیشتر متاثر ازتمدن غرب، مدرنیته و دستاوردهای عظیم و تکنیکی که داشته و آن جنبه ناسوتی این تمدن هستند. البته نظام های سیاسی خودباخته ای که در این کشورها حاکم بوده اند باعث شده اند که این کشورها در جنبه های مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هویت سابق خود که برآمده از تمدن و فرهنگ اسلامی بود را ندارند و شکی نیست که احیای تمدن اسلامی یک کل بزرگ است که می طلبد این هویت ها و اجزای زیر سیستم خودش را احیا کند. یک وقتی است که شما می گویید تمدن اسلامی از آسمان می آید و این زیر سیستم ها را هم اصلاح می کند ولی یک وقت هم هست که عکس این مسئله صادق است یعنی تا این زیر سیستم ها و اجزا اصلاح نشوند آن کل بزرگ حاصل نمی شود و تا شما آن زیر سیستم های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را درست نکنی تمدنی حاصل نمی شود. انقلاب اسلامی شاید نمونه ای از راه دوم برای احیای تمدن اسلامی است. یعنی آرزوی انقلاب اسلامی این است که به تمدن اسلامی برسد. وقوع انقلاب اسلامی به معنای آن نیست که تمدن اسلامی احیا شده است بلکه انقلاب اسلامی مقدمه احیا تمدن اسلامی است.
اینگونه نیست تمدن اسلامی از یک جایی مثلا آسمان بیاید نزد مسلمانان و این استعمار هم به خواست خودش در مقابل آن عقب نشینی کند و بعد مسلمانان با فراغت خاطر بنشینند بانکداری و اقتصاد و هنر تمدن اسلامی را بازسازی و احیا کنند. این نمی شود و درست عکس این وضعیت صادق است. اولا استعمار سر جایش نشسته و قدرت آن به مراتب از 200 سال قبل بیشتر شده است، نظام های سیاسی کشورهای اسلامی هم به مراتب وابسته تر از دوره های قبل هستند و هر چند به ظاهر مستقل هستند ولی اکثر رهبران کشورهای اسلامی لااقل در جنبه فرهنگی وابستگی دارند.
* بله. شهید آوینی هم در یکی ازمقالات خود می نویسد که کشورگشایان بزرگی نظیر اسکندر، چنگیز و دیگران از گذشته تا دنیای جدید کسانی امثال هیتلر تلاش کردند جهانی یکپارچه ایجاد کنند ولی نتوانستند اما امروز رسانه ها و نماد اصلی آن یعنی تلویزیون در حال شکل دادن یک امپراطوری یکپارچه تحت سیطره صاحبان این ابزار هستند.
- علت آن است که این رسانه ها و تلویزیون صرفا خودشان نیستند بلکه یک قدرتی پشت سر آنهاست. این قدرت پشت سر رسانه ها قدرت ناسوتی تمدن غربی است. این قدرت و قهر تکنیک است که رسانه ها را در راه ایجاد یک امپراطوری به وسعت تمام کره خاکی یاری می کنند. رسانه را ما هم داریم ولی آن قدرت تکنیک را نداریم که رسانه ها ما را پشتیبانی کند. تکنیک وقتی می آید می خواهد عالم را یکپارچه کند چرا که بارزترین جلوه تمدن غربی است و صورت ظاهری تمدن غربی امروز تکنیک است. رسانه هم از همین قدرت نشات می گیرد و به این کل چسبیده و نمادی از آن است و به همین دلیل هم قدرتمند بوده و می تواند تاثیرگذار باشد. رسانه های غربی امروز صرفا یک ابزار اطلاع رسانی نیست و بیش از این است و نماد و نمودی از قدرت نمایی تمدن تکنیکی غرب است.
ما در بستر تمدن اسلامی باید این موضوع را مدنظر داشته باشیم که وقتی می خواهیم این قدرت را کنار بزنیم این یک دفعه حاصل نمی شود و تمدن غربی هم به این راحتی ها کنار نمی رود. انقلاب هایی لازم است. اینجا دیدگاه ما از دیدگاه اندیشمند معاصر یعنی سید حسین نصر جدا شود ایشان اعتقاد به وجود تمدن بزرگ اسلامی دارد و دنبال احیای آن هم هست. اعتقاد به حضور و زنده بودن تمدن اسلامی در دنیای امروز نیز دارد و قبول هم دارد که غرب از معنویت عاجز است و احتیاج به تمدن اسلامی دارد.
اما تفاوت در نوع نگاه به جایگاه انقلاب اسلامی است. آیا نظام های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی غربی حاضرند به سادگی این تفوق و برتری را که پیدا کرده اند را از دست بدهند و شاهد باشند که تمدن اسلامی جای آنها بنشیند. صرفا با گفت و گو و ارائه مقاله کار درست نمی شود. درست است که دنیای جدید به این حرف ها گوش می دهد اما تا آنجا به این حرف ها گوش می دهد که آن قدر که قدرت مطلقه خودش را از دست ندهد. همه کشورهای اسلامی می توانند دم از تمدن اسلامی بزنند مشکلی نیست اما اگر بگوییم ما الان می خواهیم نظام سیاسی و اقتصادی اسلام را جایگزین نظام های غربی کنیم، قطعا و دقیقا یک جنگی این وسط پیش می آید و یک انقلاب لازم است. چطور غربی ها و صدها اقتصاددان و تئوری پرداز سیاسی آنها حاضر می شوند به صورت مسالمت آمیز از مسیر تفوق تمدن اسلامی کنار بروند و جای خودشان را به یک نظام دینی بدهند. این محال است. به خصوص اینکه اولین شاخص مدرنیته و تفکر ناسوتی غربی این است که دین از سیاست جداست و لااقل به یک نوع سکولاریسم هم در فلسفه و هم در عمل اعتقاد دارند.
این اولین نقطه افتراق تمدن غربی با تمدن اسلامی است لذا اینها نمی توانند به صورت مسالمت آمیز با هم یکجا جمع شوند. حالا اینجا نقش انقلاب اسلامی دقیقا مشخص می شود. می دانیم که یکی از زوایای مدرنیته و یکی از پیامدهای آن گسیختگی تاریخی است که ما را از تاریخ مان جدا می کند. برگشت به تمدن اسلامی مقابله با این گسیختگی است، یعنی همینکه ما به گذشته خودمان وصل می شویم در حقیقت به معنای آن است که تاریخ مدرنیته را از تاریخ خودمان کنار می زنیم. مدرنیته اعتقاد به آن دارد که تاریخش تاریخ جهانی است و از بالا وارد تاریخ ما می شود و می خواهد تاریخ ما را در حاشیه تاریخ خودش مطرح کند لذا وقتی ما با نگاه مدرنیته به تاریخ خودمان نگاه می کنیم این تاریخ برای ما پوچ شده و معنا، ارزش و مفهوم واقعی خودش را از دست می دهد و ما خیلی از قسمت های تاریخمان را نمی توانیم ببینیم و بفهمیم چرا که ملاکی بیرون از تاریخ خودمان به آن تحمیل کرده ایم اما اگر توانستیم به تاریخ خودمان رجوع کنیم و پیوستگی آن را با امروز خودمان ببینیم تاریخ مدرن را کنار زده ایم. یعنی گسستگی مدرنیته را از ذهنیت تاریخی خودمان گذاشته ایم کنار و این را تبدیل به یک پیوستگی کرده ایم. در چنین پیوستگی که ما از گذشته تمدنی امان تا امروز حیات پیدا می کنیم مدرنیته در حاشیه تاریخ ما قرار می گیرد نه ما در حاشیه تاریخ مدرن. در چنین وضعی مدرنیته بخشی از تاریخ ما می شود ولی نه قسمت اصلی تاریخی ما. تمدن ما مسیر اصلی خودش را طی می کند و اگر چه مدتی مسیر انحرافی و خاکی را پیموده است ولی با این نگاه و عمل به آن به مسیر اصلی خودش باز می گردد.
* این اتفاق با وقوع و نگاه انقلاب اسلامی رخ می دهد؟
- بله با وقوع و نگاه انقلاب اسلامی. گفتم که این انقلاب ضد غربی است. آینده این حرکت چه می شود. آینده این می شود که تمدن اسلامی باید ادامه حرکت دهد و انقلاب اسلامی نیز همه توجهش معطوف امروز نیست که به آینده کار نداشته باشد بلکه اتفاقا انقلاب های ضد غربی و ضد مدرن و نه غیر مدرن اگر طرحی برای آینده نداشته باشند که نابود می شوند و اصلا اگر انقلابی طرحی برای آینده نداشته باشد که حرفی برای گفتن نخواهد داشت. اگر این طرح بخواهد طرح و مدینه فاضله ها و یوتوپیاهای مدرن باشد که آن وقت اصلا این انقلاب کاری نکرده است؛ تا امروز خود را سنت گرفته و از حالا به بعد خود را تحویل مدرنیته می دهد که این دقیقا ایده آل مدرنیته است. بنابراین دو طیف و سر این خط واجب است که احیا شود. هم رفتن به گذشته برای بازیابی هویت اسلامی و ایجاد پیوستگی تاریخی لازم است تا گسستگی هویتی ما رفع شود و بعد هم که با مدد انقلاب اسلامی از این بازیابی هویت به امروز رسیدیم باید این خط را ادامه دهیم و با آینده مطلوب خودمان یک پیوستگی ایجاد کنیم و یک مدینه فاضله و یوتوپیای مطلوب خودمان را طراحی و به دنبال عملیاتی کردن آن برویم که حداقل در تشیع می دانیم که وجود دارد و همان مهدویت است. مهدویت ما در حقیقت آن قسمت مهمی از تمدن اسلامی است که در مقابل طرح های غرب برای آینده و یوتوپیاهای آنها قرار می گیرد. در مهدویت انسان کامل است که در همه ابعاد و ساحت ها می خواهد بشریت را به کمال برساند در صورتی که انسان غربی و یوتوپیاهای غربی در همه ابعاد انسان را به کمال نمی رسانند بلکه فقط در یک بعد به کمال می رسانند که همان بعد ناسوتی و مادی بشر است.
در تمدن اسلامی از گذشته تا آینده انسان تک بعد و تک ساحتی نیست.
ادامه دارد ...

