نظرى تاریخى به اسلام و دموکراسى (1)و(2) - برنارد لوئیس/عزت اللَّه فولادوند

شرق، ش 464ù463، 84/2/12ù11

چکیده: در این نوشتار، مترجم از قول آقاى لوئیس، به تعریف دموکراسى و اسلام مورد پسند و تاریخچه هر یک از آنها اشاره‏اى بسیار گذرا نموده است. وى شیوع دموکراسى پارلمانى در اروپا و شرق آسیا را پس از جنگ جهانى دوم، و تحمیلى از سوى دولت‏هاى فاتح مى‏داند که هم اکنون جاى خود را باز کرده و مشکل چندانى هم ندارد.
چنانکه توسعه دموکراسى، در مستعمرات انگلیس و فرانسه به واسطه این دو به ثمر نشسته است. و واژه آزادى به عنوان یکى از مصطلحات سیاسى در نظر مسلمانان از ابداعات وارداتى بود که، سابقه آن به انقلاب فرانسه و ورود ناپلئون به مصر مى‏رسید. وى جوهره دموکراسى را تغییر حکومت به واسطه انتخابات و نه برعکس، مى‏داند. به عقیده او خاور میانه و جهان اسلام پیشینه مطلوبى در تجربه دموکراسى نداشته و بایستى از جهان غرب درس یا به قول او پند بگیرد.

دموکراسى معناهاى بسیار دارد: مقصود من از دموکراسى لیبرال، در درجه اول شیوه‏اى براى گزیدن یا برکنار کردن حکومت‏ها است که، نخست در انگلستان پدید آمد و توسعه یافت و سپس دامنه آن رفته رفته به سایر مردمان انگلیسى زبان و فراتر از آنان به دیگران رسید. در 1945، دولت‏هاى فاتح در جنگ جهانى دوم، بر سه دولت محور [آلمان، ایتالیا و ژاپن‏] دموکراسى پارلمانى تحمیل کردند. دموکراسى پارلمانى تاکنون در هر سه (ولو احیاناً در یکى قدرى توأم با تزلزل) پابرجاست و در هیچ یک هنوز با بحران‏هاى واقعاً عمده روبه رو نشده است. پس از جنگ و در دوران برچیدن امپراتورى‏ها، بریتانیا و فرانسه هر یک، نوع خاص دموکراسى خودش را به مستعمرات سابق خویش صادر کرد. شاید بهترین قاعده سرانگشتى براى داورى دوباره وجود دموکراسى مورد نظر من، ضابطه سموئل هانتینگتون باشد که مى‏گوید کشورى داراى دموکراسى است که در آن دو تغییر پیاپى و مسالمت‏آمیز حکومت از طریق انتخابات آزاد صورت بگیرد. آمریکاییان غالباً دموکراسى و حکومت سلطنتى را ضد یکدیگر تلقى مى‏کنند. اما در اروپا، دموکراسى در مشروطه‏هاى سلطنتى سرنوشت بهترى داشته است تا در جمهورى‏ها. شاید با مرورى بر آنچه گفته شد، بتوان پندى در مورد خاور میانه گرفت که، اصل جانشینى موروثى هنوز در آن به قوت خود باقى است. غرب‏ترین و اسلامى‏ترین کشور خاورمیانه، یعنى عربستان سعودى، هم نام و هم هویت خود را از سر سلسله حاکمان کنونى گرفته است. همین‏طور بود آخرین و پایدارترین امپراتورى اسلامى، یعنى امپراتورى عثمانى. حتى رهبران انقلابى و رادیکالى مانند حافظ اسد در سوریه و صدام حسین در عراق پیوسته بر آن بودند که پسرانشان را جانشین خود کنند. بنابراین، در این گونه فرهنگ سیاسى که مشروعیت، محصول جانشینى موروثى است و این اصل؛ این‏چنین قوى است، دموکراسى ممکن است در بعضى جاها با همگامى با اصل مزبور سرنوشت بهترى پیدا کند تا با ضدیت با آن.
اکنون اشاره‏اى به اصطلاح دیگرمان، «اسلام»، که آن هم معناهاى متعدد دارد، بپردازیم. به یک معنا، مراد از آن، یکى از ادیان است - یعنى نظامى اعتقادى و عبادى مشتمل بر بعضى آموزه‏ها و آرمان‏ها و افکار - که مانند یهودیت و مسیحیت به خانواده ادیان یکتاپرست تعلق دارد و داراى کتاب آسمانى است. به معناى دیگر، غرض از آن کل تمدنى است که تحت حمایت و تأثیر اسلام رشد کرده است، مانند آنچه زمانى از تعبیر متداول «جهان مسیحیت» اراده مى‏شد. حتى اگر براى بحث درباره اسلام به عنوان دین حد و مرزى قائل شویم، باز باید تمایزاتى بگذاریم. نخست آن چیزى است که مسلمانان خود به آن مى‏گویند اسلام اصیل، ناب قرآن و حدیث (سنت رسول‏صلى الله وعلیه وآله وسلم). دوم اسلام فقیهان و بناى باشکوه فکرى و عقلى فقه و کلام سنتى اسلامى است. سوم و تازه‏تر از همه اسلام جدید، بنیاد گرایانى است که، تصوراتى با خود آورده‏اند که در آن قرآن و حدیث و نظریات کلاسیک دیده نمى‏شود.

تاریخ و سنت‏
اکنون به آن دو نوع دیگر یعنى اسلام تاریخى و اسلام در مقام نظامى مى‏پردازیم که شامل برخى معانى و اعمال و خصایص فرهنگى است.
در کمتر جایى از مناطق غربى نشانى از دموکراسى کارآمد دیده مى‏شود. از 53 کشور عضو سازمان کنفرانس اسلامى ضابطه هانتینگتون فقط ممکن است در یک مورد که ترکیه باشد صدق کند. ولى حتى به دموکراسى ترکیه هم از بسیارى جهات اشکال وارد است. در سراسر تاریخ رایج‏ترین نوع حکومت در جهان اسلام بیشتر تک‏سالارى بوده است که، البته نباید آن را با استبداد اشتباه کرد. سنت سیاسى، غالباً همواره مبتنى بر فرمان و اطاعت بوده است و جالب نظر اینکه عصر جدید نه تنها آن سنت را سست نکرده بلکه، شاهد تحکیم و تشدید آن بوده است.
یکى دیگر از واقعیت‏هاى جالب نظر تاریخى و فرهنگى، جاى خالى مفهوم شهروندى است. نه در عربى واژه‏اى دال بر این مفهوم وجود دارد و نه در ترکى. اصطلاحى که در هر یک به کار مى‏رود معادل «هم‏میهن» یا «هموطن» است که ملتزم هیچ یک از معانى کلمه «شهروند» نیست، به مفهوم کسى که در امور «شهر» یا جامعه مشارکت دارد. این واژه به این دلیل در عربى و سایر زبان‏ها نیست که مفهوم آن - یعنى شهروند در مقام مشارکت و شهروندى به معناى مشارکت - وجود نداشته است. ولى در عین حال به عناصرى در شریعت و سنت اسلامى برمى‏خوریم که مى‏توانند در ایجاد و توسعه دموکراسى به نحوى از انحا مفید واقع شوند. اسلام از ادبیاتى غنى در زمینه سیاست برخوردار است. در سنت اسلامى حکومت خودسرانه سخت تقبیح شده است. در جهان سنتى اسلام، فقهاى اهل تسنن حدود نهاد محورى حاکمیت، یعنى خلافت، را عقد و اجماع قرار مى‏دادند تا با این ویژگى‏ها خلیفه را از حکمرانان مستبد متمایز نمایند. در یکى از سخنان منسوب به پیامبرصلى الله وعلیه وآله وسلم آمده که اختلاف نظر در میان امت من، نشانه رحمت خداوند است. به بیان دیگر از تنوع عقاید باید استقبال کرد، نه اینکه در سرکوب آن کوشید.
اسلام در تاریخ خود، در ابتدا هزار سال بر جهان مسیحیت چیره بود. ولى به تدریج تا اوایل سده نوزدهم با افزایش قدرت اروپا، قدرت اسلام آشکارا روبه کاهش گذشت. مسلمانان هدف کشورگشایى و استعمار قرار گرفتند و کم کم از خود پرسیدند کار از کجا عیب کرده است. در صدر این فهرست، حکومت انتخابى و قانون اساسى بود. در چند کشور غربى در قرن نوزدهم مجالسى مرکب از نمایندگان منتخب مردم تشکیل شد و دموکراسى به معناى رایج امروزى رفته رفته پا گرفت.
بنابراین، امیدوار شدند که با قوانین اساسى و تأسیس مجالس منتخب قانونگذارى در جهان اسلام، دوباره میان تمدن‏ها توازن و تعادل برقرار سازند.
ولى خوى کردن به این فکر آسان نبود. نخستین مسلمانانى که به غرب سفر کردند، بیشتر آنچه را دیدند پسندیدند. قدیم‏ترین وصف معضل انگلستان به قلم یکى از مسافران مسلمان، گزارش جذاب یک ترک ایرانى مقیم لکنهو [در هند] به نام میرزا ابوطالب خان است که بین سال‏هاى 1798 و 1803 و [1213 تا 1218 ه' . ق‏] در انگلستان بوده است. او جلسه‏هاى مجلس عوام را به چشم دیده بود و اظهار نظرهایش بسیار جالب است. مى‏نویسد، اعضاى هیأت دولت و نمایندگان مخالف روبه‏روى یکدیگر در تالار مى‏نشینند و این منظره مرا به یاد انبوه طوطیانى مى‏اندازد که در هندوستان بر درختان مى‏نشینند و غوغا راه مى‏اندازند. اما گزارش‏هاى بعدى مثبت‏تر بود. نخستین گروه محصلان مصرى در سال [1826] به فرانسه اعزام شدند. پیش نمازشان یکى از شیوخ الازهر بود که بسیارى چیزها (و احتمالاً بیش از محصلان تحت سرپرستى‏اش) در این سفر آموخت و کتابى خواندنى درباره پاریس نوشت. در این کتاب، او از جمله راجع به مجلس ملى فرانسه و آزادى مطبوعات بحث مى‏کند و با نظر تیزبین اشاره دارد به اینکه، وقتى فرانسویان از آزادى سخن مى‏گویند، مقصودشان کمابیش عدالت نزد مسلمانان است و با چنین بصیرتى که به خرج مى‏دهد مستقیماً مى‏رسد به تفاوت کلیدى بین فرهنگ سیاسى اروپا و همتاى آن در اسلام.
واژه«آزادى» به عنوان یکى از مصطلحات سیاسى در نظر مسلمانان از ابداعات وارداتى بود که سابقه آن به انقلاب کبیر فرانسه و ورود ناپلئون بناپارت به مصر در 1798 مى‏رسید. پیش از آن، آزادى تنها به مفهوم حقوقى و اجتماعى به کار مى‏رفت و مراد از آن صرفاً وضع کسى بود که برده نیست. از نوشته شیخ الازهر چنین برمى‏آید که، به عقیده متفکران مسلمان، عدالت کمال مطلوب و سنگ محلى است که فرق حکومت خوب و بد را معین مى‏کند.
کم‏کم تا نیمه سده نوزدهم حکمرانان مسلمانان به این فکر رسیدند که، قانون اساسى نیز ار اسباب تزیین هر کشور است. همان‏طور که آقایان خوش پوش لباس سنتى را کنار مى‏گذاشتند و به سبک غربى، کت فراک و شلوار مى‏پوشیدند و کراوات مى‏زدند؛ کشورها نیز مى‏بایست از باب زیب و زیور، قوانین اساسى و مجالس منتخب داشته باشند. اما ایده آزادى - به معناى توان مشارکت در تشکیل و اداره و حتى تغییر و تعویض قانونى حکومت‏ها - هم‏چنان بیگانه ماند. چنین فکرى از منطق ذاتى حکومت مبتنى بر قانون اساسى و پارلمانتاریسم سرچشمه مى‏گیرد، و البته براى حکومت‏هاى تک‏سالار موروثى دردسرآفرین است، زیرا نمى‏توانند این فکر را بپذیرند و باز پابرجا بمانند. پارلمانتاریسم در جهان اسلام سرنوشت درخشانى نداشته است. متأسفانه در بسیارى از مواقع انتخابات، بیش از آنکه راهى براى انتخاب حکومت باشد؛ تشریفاتى است نمادین، به منظور تأیید انتخابى که، قبلاً صورت گرفته است؛ مانند تاجگذارى شاه یا ملکه انگلستان. البته همیشه چنین نیست؛ فواصل و مواردى بوده که انتخابات معنایى داشته است، و به رغم (یا شاید به علت) حرکت‏هاى چشمگیر در جهت مخالف، هر چه از قرن نوزدهم بیشتر وارد قرن بیستم شویم، این‏گونه موارد بیشتر مى‏شوند.
مشکل دیگرى که گریبان گیر اصطلاح «آزادى» شده، میراث امپریالیسم است. در زمان حکومت خارجیان بر بخش بزرگى از جهان اسلام، آزادى بیش از آنکه به موقعیت فرد در پیکره سیاسى جامعه دلالت کند، به معناى استقلال ملى بود. امروزه بیشتر کشورهاى اسلامى از سلطه بیگانه آزادند، ولى در داخل از آزادى بى‏بهره‏اند. حاکمیت ملى دارند، اما دموکراسى ندارند. در اکثر جوامع غالباً حکومت مسلمانان، در دست طیف وسیعى از رژیم‏هاى اقتدارگرا، تک‏سالار، مستبد، جبار یا توتالیتر است، که رده‏بندى تقریبى آنها شامل پنج رده مى‏شود. 1.تک‏سالارى‏هاى سنتى. از این دسته مانند کشورها عربستان سعودى. حاکمان براى حفظ خویش به وسایل مدرن متشبث مى‏شوند، اما همان وسایل، به ویژه رسانه‏هاى ارتباط الکترونیکى، اکنون در دسترس مخالفان‏شان نیز هست که مى‏خواهند نظم موجود را سرنگون کنند؛ 2. تک‏سالارى‏هاى متمایل به مدرنیسم. در این گروه رژیم‏هاى حاکم بر اردن، مصر و مراکش جاى مى‏گیرند؛ 3.دیکتاتورى‏هاى فاشیستى. الگوى این رژیم‏ها، به ویژه حکومت‏هاى تک حزبى بعثى در عراق، صدام حسین؛ 4. رژیم‏هاى اسلامى رادیکال. تاکنون حکومت از این دسته در سودان وجود داشته، ولى ممکن است بعضى دیگر نیز، احیاناً در افغانستان و الجزایر، به دنبال بیایند؛ 5. جمهورى‏هاى آسیاى مرکزى. رده‏بندى در این گروه، شش کشور جمهورى شوروى سابق [تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان، قرقیزستان و آذربایجان‏] است که، با جمعیت‏هاى عمدتاً مسلمان - بیشتر بر حسب سابقه تاریخى و موقعیت جغرافیایى جاى مى‏گیرند تا نوع رژیم حاکم. علاوه بر اینها، جنوب و جنوب شرقى آسیا نیز صدها میلیون نفر جمعیت مسلمان دارند. به نظر مى‏رسد که پاکستان و بنگلادش و مالزى و اندونزى همه خوشبختانه بیشتر به مصر و مراکش شباهت دارند تا عراق و سوریه. چنان‏که پیشتر نیز گفتیم، در اسلام، از اول، نوعى تداخل میان کیش و قدرت یا دین و دولت وجود داشته است و حتى مى‏توان گفت این دو کمابیش یکى دانسته شده‏اند. تمدن اسلامى داراى گنجینه‏اى از آثار کلامى، فلسفى و فقهى؛ تقریباً درباره همه جنبه‏هاى دولت و قدرت و اختیارات و وظایف آن است. اما آنچه از آن به تفصیل بحث نشده، فرق میان قدرت دینى و قدرت دنیایى است. در زبان‏هاى امروزى کشورهاى اسلامى، الفاظ «سکولار» و «سکولاریسم» یا به همین صورت به کار مى‏روند یا نو واژه‏هایى در برابر آنها وضع شده‏اند و هنوز هم معادلى براى «لائیک» و «لائیسیته» وجود ندارند. من البته کاملاً آگاهم که نهضت اصلاح دین (رفرم) و نهضت روشنگرى مراحلى مربوط به تاریخ اروپا بوده‏اند و نمى گویم گذشته غرب را مى‏توان به آینده اسلام پیوند زد. به هیچ دلیلى نمى‏توان و نباید انتظار داشت که مسلمانان دقیقاً از همان الگو و به همان شیوه پیروى کنند. قدرت‏هاى امپریالیستى بخش اعظم جهان اسلام را از حاکمیت ملى محروم کردند. بنابراین، بالاترین چیزى که مطالبه شد استقلال بود. حکومت بیگانگان جباریت دانسته مى‏شد و مى‏بایست به هر وسیله ممکن به آن پایان داد. اما جباریت در نظر مردم مختلف معانى مختلف دارد. در نظام سنتى اسلامى، جباریت عکس عدالت است، ولى در اندیشه سیاسى غرب، عکس جباریت، آزادى است. امروزه اغلب کشورهاى اسلامى مى‏بینند که استقلال به دست آورده‏اند، اما نه عدالت دارند و نه آزادى. لذا بعضى‏ها از هم اکنون مشاهده مى‏کنند (و شاید به زودى بسیار بیش از این هم بشوند) که، مطمئن‏ترین راه براى کسب عدالت و آزادى، دموکراسى است.

اشاره‏
اینکه نویسنده به صراحت، مقصود خود را از دموکراسى لیبرال ابراز داشته و آشکارا برآن به عنوان یک روش پا مى‏فشارد، از محسنات این نوشته است، لکن:
1. روند آن به گونه‏اى است که بلافاصله، دموکراسى را به مثابه یک ارزش معرفى مى‏کند؛ زیرا تحمیل دموکراسى بر جهان و دیگر کشورها را از سوى برخى، مشروع جلوه مى‏دهد. اساساً ترجمه چنین نوشته‏اى، پس از حمله آمریکا و انگلیس به افغانستان و عراق، تحت عنوان طلایه‏دارى دموکراسى، این ظن سوء را برمى‏انگیزاند که گونه‏اى دفاع از استکبار جهانى، و به علاوه نوعى کوتاه آمدن و انظلام براى کشورهاى مورد هجوم را، تجویز مى‏نماید.
2. وى به هنگام تأکید مجدد بر مراد خود، بریتانیا و دموکراسى‏هاى پارلمانى را، دموکراسى واقعى معرفى مى‏کند؛ چرا که در آنها، انتخابات، حکومت را تغییر مى‏دهد نه اینکه حکومت، سرنوشت انتخابات را. ضمناً این نکته را پندى(یا درسى) براى خاورمیانه و غیره مى‏داند. در صورتى که با اندک تأملى در لیبرال دموکراسى‏هاى امروز به طور آشکار مى‏توان آنها را حاکمیت پول و ثروت، سلطه اشراف یافت. علاوه بر این، چنانچه طبق ضابطه ساموئل هانتینگتون (و کارل پوپر در کتاب درس این قرن)، تنها جوهره دموکراسى، مشارکت مردمى است، این کجاى آن قید شده که مشارکت با رویکرد مذهبى یا غیر آن باشد؟! چرا در الجزایر، طلایه‏داران دموکراسى منتظر مى‏مانند و همین که جبهه نجات اسلامى و مذهبیون با اکثریت قاطع آراء به پیروزى مى‏رسد، بى‏درنگ آن را ابطال مى‏کنند؟!
3. نویسنده از دیکتاتورهایى نظیر صدام، در مبحث دموکراسى در خاورمیانه نام مى‏برد! درحالى‏که اگر با پیشینه دموکراسى خاورمیانه آشنا باشیم، سابقه آن (با همان تعریف مورد قبل) به زمان رسول خداصلى الله وعلیه وآله وسلم و دیگر انبیاء و ائمه‏علیهم‏السلام که حکومت کردند باز مى‏گردد.
4. اشتباه دیگر نویسنده آن است که میان اسلام ناب، اسلام فقهاء، و اسلام بنیادگرایان تمایز قائل شده و آنها را قسیم همدیگر قرار داده تا مطلقاً با هم جمع نشوند. از مترجم محترم، انتظار مى‏رفت چنانچه نویسنده به دلیل بعد مسافت از اسلام و فرهنگ اسلامى و تشیع چنین مى‏اندیشد، آن را تصحیح و تحشیه مى‏نمود.
5. اشتباه دیگر نویسنده آن است که از 53 کشور اسلامى، تنها ترکیه را تا حدودى دموکراتیک خوانده است. در صورتى‏که ترکیه پس از فروپاشى دولت عثمانى، در جهت سکولاریزاسیون و جلب توجه غرب پیش رفته است. البته جاى این پرسش است که چرا نویسنده به جبهه نجات اسلامى در الجزایر یا نظام جمهورى اسلامى ایران اشاره نمى‏کند که میزان مشارکت در آنها، بسیار بیشتر از برخى دموکراسى‏هاست؟! طبق ضابطه ساموئل هانتینگتون که محور و اساس بحث لوئیس قرار گرفت (و به گفته کارل پوپر در کتاب درس این قرن)، تنها جوهره دموکراسى، مشارکت مردمى است؛ لکن هیچ کجاى آن قید نشده که این مشارکت بدون رویکرد مذهبى یا با آن باشد! در عین حال در الجزایر طلایه‏داران دموکراسى منتظر مى‏مانند، همین که جبهه نجات اسلامى و مذهبیون پیروز مى‏شوند، بى‏درنگ آن را ابطال مى‏کنند! در ایران به‏طور معمول، سالانه یک انتخابات مهم برگزار مى‏شود. میزان مشارکت در برخى از آنها گاهى به‏23 واجدان شرایط و بیش از آن مى‏رسد، اما دموکراسى مطلوب تلقى نمى‏شود؛ در حالى که در معروف‏ترین نظام‏هاى دموکراتیک نظیرآمریکا و انگلیس، گاهى با کمتر از 14 آراء واجدان شرایط، کسى رئیس‏جمهور مى‏شود؛ درحالى‏که با وجود تلاش‏هاى پررنگ حزبى و فراهم نمودن امکانات جهت رأى راحت‏تر، نظیر اینکه، شهروند مى‏تواند از داخل منزل رأى خود را اعلام کند. معمولاً بیش از نصف واجدان شرایط در انتخابات شرکت نمى‏کنند. بنابراین، گاهى با آراء نصف، یک کسى به کاخ ریاست جمهورى راه مى‏یابد؛ در حالى که کمتر از 14 آراء واجدان شرایط را با خود دارد! این در حالى است که طبق ضابطه هانتینگتون، مشارکت جوهره دموکراسى است، پس طبق این قاعده هر چه مشارکت بیشتر، مشروعیت سیاسى بیشتر، و هر چه مشروعیت سیاسى بیشتر باشد؛ در نتیجه آن نظام دموکراتیک‏تر خواهد بود.
6. نویسنده به طرز جدى و حیرت‏آورى ادعاى فقدان (نه عدم وجدان) واژه شهروندى در زبان عربى را دارد و مترجم هم در این خصوص نیز سکوت اختیار کرده است. درحالى‏که دین مبین اسلام، بیش از هر مکتبى در زمینه‏هاى گوناگون اجتماعى، تربیتى، خانواده، توجه به همسایگان، عدالت اجتماعى، اخلاق اجتماعى، مسائل سیاسى، آداب جنگ و صلح و... توصیه‏ها و احکام دارد.
«مدینه طیّبه» اصطلاح ویژه‏اى است که قرآن کریم، معادل «جامعه مدنى» واقعى بکار مى‏برد. در مدینه طیبه (جامعه مدنى واقعى) حقوق شهروندى، شهروندان و حاکم، هر کدام به خوبى تبیین شده و بایستى مراعات گردد؛ وگرنه مسئله خروج از عدالت و تنبیهات دنیوى و اخروى نمایان مى‏شوند. به راستى در کجاى جهان، متنى را مى‏شناسید که از یک هزارو چهار صد سال پیش به یادگار مانده باشد و در آن کتاب به فرمانده یکى از ایالات خود حکم کند که: «پیوسته قلب خود را پناهگاه مردم قرار ده و براى آنان رحمت باش و هرگز مبادا، خوردن آنان را غنیمت دارى؛ چرا که آنان دو دسته‏اند: یا برادر دینى تو هستند و یا در آفرینش، نظیر تو هستند. پس از آنها در گذر و بر لغزش‏هایشان خرده مگیر». این بیان شریف، ذره‏اى از دستورات امیرالمؤمنین على‏علیه‏السلام به مالک اشتر است که به منظور برگرفتن خرده‏ریگى از کوهسار معارف قرآن و نهج‏البلاغه و دیگر احادیث نبوى‏صلى الله وعلیه وآله وسلم و ائمه‏علیهم‏السلام بدان اشاره شد.
جامعه مدنى و حقوق شهروندى از ارکان دموکراسى به شمار مى‏آیند؛ اما به راستى در کدام جامعه (قدیم یا جدید)، علاوه بر حقوق شهروندان و انسان‏ها، به حقوق حیوانات، اشجار، نباتات و گیاهان و حتى به حقوق دشمنان، تا آنجا توجه شده که امام على‏علیه‏السلام مى‏فرماید: «اگر دشمن از جبهه جنگ گریخت یا حتى به شما پشت کرد و یا اسلحه بر زمین انداخت، حق کشتن او را ندارید! به هنگام جنگ، نباید به زنان و کودکان آسیب برسانید، درختى را قطع کنید و یا آب شربى را مسموم سازید!». پس جاى تعجب نیست، اگر امروزه در غرب افرادى باشند که با مطالعه این جملات، به حقانیت اسلام پى ببرند و بعضاً مسلمان شوند. مطلب دیگر این که آقاى لوئیس بداند، طاغوت واژه‏اى ویژه حاکم نامشروع است. قرآن کریم، اساس بعثت انبیاءعلیهم‏السلام را دو چیز مى‏داند، «حق پرستى و طاغوت‏زدایى». این کتاب آسمانى به وفور دستور سرپیچى و مبارزه با طاغوتیان را داده است. نتیجه عمل به این دستورات الاهى، گردن نهادن و توجه حاکمان به حقوق شهروندى و آگاهى اعضاء جامعه از حقوق خود است.
7. آقاى لوئیس به دلیل کم‏اطلاعى از کل اسلام و جهان اسلام، اهل سنت را مى‏ستاید که آنهاحاکمیت را بر اساس اجماع (اهل حل و عقد) و امثال آن پدید آورده، حاکم را خلیفه خدا مى‏دانند. بدین سان، اهل سنت میان خلیفه الاهى و حاکم مستبد، تفاوت قائل مى‏شوند؛ زیرا مردم با خلیفه پیمان مى‏بندند و هرگاه نخواستند بیعت خود را از او برمى‏دارند. در نتیجه، این امر اهل تسنن را به دموکراسى نزدیک‏تر مى‏کند. این گفته، تعریضى به آن دارد که اهل تشیع به استبداد نزدیک‏ترند؛ زیرا اهل تشیع به امامت ائمه‏علیهم‏السلام پس از رسول خداصلى الله وعلیه وآله وسلم، و رهبرى فقهاى واجد شرایط بعد از آنها، اعتقاد دارند. حال آنکه شیعه کسى را به رهبرى خویش انتخاب مى‏کند که با تقوى و با فضیلت، مدیر و مدبر، سیاستمدار و شجاع و از همه مهم‏تر معصوم یا لااقل عادل، و پیوسته به فکر محروم‏ترین افراد جامعه باشد، و چنان‏که اشاره شد، اگر حاکم جامعه مشروعیت نداشت، طاغوت است و به هر حال بایستى با او به مبارزه برخاست.
8. تیترى که تحت عنوان «تأثیر غرب» در این نوشتار آمده، مقصود از آن تأثیر غرب بر جهان اسلام است. در ابتدا از حاکمیت جهان اسلام بر دنیاى مسیحیت سخن رفته، لکن بلافاصله از چیرگى غرب بر جهان اسلام گفته شده، و با فراموشى زمینه‏هاى انحطاط غرب در اوج تمدن اسلامى، جهان اسلام به تمسخر گرفته شده است! تا آنجا که اگر نکاتى نظیر فرار اروپاییان از صداى نخستین ساعت زنگى ساخت مسلمانان (مثلاً به دلیل تسخیر جن در آن) و امثال آنها گوشزد شوند، قصه میرزا ابوطالب خان و امام جماعت الازهر و مانند اینها بایگانى مى‏شوند.
احتمالاً برجسته‏ترین نقد این قسمت مبحث وى از آزادى است. وجود انواع آزادى‏ها در مکتب اسلام به لحاظ تئورى و عمل بر آگاهان پوشیده نیست. براى نمونه، بحث آزادى مطبوعات چیزى جز آزادى قلم و بیان، گفتن و شنیدن اقوال، و انتخاب بهترین آنها که قرآن کریم بیان فرمود، نمى‏باشد و همه آزادى‏هاى سیاسى، حقوقى، اجتماعى و... (با لحاظ تعریف و تبیین حد و مرزها)، در کتاب و سنت مورد توجه بوده است؛ ولى نکته‏اى که نویسنده به آن تصریح نکرد یا مترجم آن را پنهان نمود، پیشى داشتن و حق تقدم آزادى در نظر نویسنده حتى بر عدالت است. تفاوت کلیدى که نویسنده، میان فرهنگ سیاسى اروپا و همتاى آن در اسلام اشاره مى‏کند، ظاهراً همان آزادى و عدالت است. وى پس از تعریف و تبیین آزادى مى‏گوید: «...به عقیده متفکران مسلمان، عدالت کمال مطلوب و سنگ محکمى است که فرق حکومت خوب و بد را معین مى‏کند». این گفته‏ها و محتواى سخنان پیشین نویسنده، حاکى از آن است که او آزادى را بر عدالت مقدم مى‏دارد. حال آنکه با توجه به تعریف آزادى و عدالت در اندیشه‏هاى سیاسى اسلام، این امر پذیرفتنى نیست؛ زیرا اولاً از دیدگاه دین با وجود عدالت، به آزادى مى‏توان رسید لکن نه برعکس. ثانیاً چون آزادى نامحدود را هیچ جامعه‏اى نمى‏پذیرد؛ پس براى تعریف و تحدید آن بایستى به عدالت روى آورد. ثالثاً عدالت، عنصرى است کلیدى که در صورت عمل کردن به آن؛ آزادى، اصلاحات و... همه نیکى‏ها را در پى خواهد داشت (چون که صد آمد نود هم پیش ماست). ضمناً باید توجه داشت که دیواره‏هاى آزادى بیشتر در داخل یک جامعه تعریف مى‏شوند، حال آنکه عدالت نسبت به همه انسان‏ها تعریف واحد دارد. و به همین دلیل پیوسته از عدالت، انسانیت و از آزادى سکولاریزم مى‏جوشد. چنان‏که عدالت از اسلام و آزادى (به معناى غربى آن )از لیبرالیزم تراوش مى‏کند.
بنابراین، چنین تصورى که واژه «آزادى» به عنوان یکى از مصطلحات سیاسى در نظر مسلمانان باشد، از ابداعات وارداتى بود که سابقه آن به انقلاب کبیر فرانسه و ورود ناپلئون بناپارت به مصر در سال 1798 مى‏رسید، تصور صحیحى نیست.