پایان روشنفکرى - احمد فعال
اینترنت
چکیده:
جریان روشنفکرى در ایران با ایدئولوژى و ایدههاى انقلابى شروع شد: ایدئولوژى سوسیالیستى، ایدئولوژى ناسیونالیستى و ایدئولوژى دینى. از یک طرف با روشنفکران سوسیالیست روبهرو بودیم و دغدغه آنها تغییر در ساخت اقتصادى و اجتماعى بود. به زعم این روشنفکران، هرگونه تغییر در روابط تولید، از راه تغییر در ساخت سیاسى امکانپذیر مىشد. از مرحوم دکتر تقى ارانى تا مرحوم بیژن جزنى، همه در زمره این دسته از روشنفکران قرار مىگرفتند. از طرف دیگر، روشنفکران ناسیونالیستى، با شدت و دلمشغولى کمتر، کوشش داشتند تا با ایجاد جنبش ملى، فرهنگ و مناسبات زندگى اجتماعى ایرانیان را با اصول و آرمان آزادى و برابرى و استقلال پیوند دهند. از بعضى مبارزان ملى و حقوق مدنى تا مرحوم مصدق و تا شادروان داریوش فروهر، همه در زمره این دسته از روشنفکران محسوب مىشدند. روشنفکران دینى کوشش داشتند تا با ساختشکنى در شیوه نگرش سنتى به دین و طرح سیستمیک و هندسى تفکر دینى، جریان ساخت شکنى را متوجه بنیادهاى ذهنى جامعه کنند. از مرحوم آیتاللَّه نایینى تا مرحوم بازرگان و تا دکتر شریعتى و پس از او، در زمره این دسته از روشنفکران محسوب مىشوند.
در اروپاى قرن نوزدهم، روشنفکران هم ایدئولوژیست بودند و هم انقلابى. آنها که نه ایدئولوژیست بودند و نه انقلابى، در زمره «انتلکتوئل»ها محسوب مىشدند، مانند آگوست کنت در فلسفه اجتماعى، آدام اسمیت در اقتصاد و لایب نیتس در فلسفه طبیعى. روشنفکران قرن هفدهم و هجدهم یا پایهگذاران انقلاب فرانسه بودند و یا از طرفداران سرسخت انقلاب.
آیا وقتى ایدئولوژىها به طور کلى و ایده انقلاب به طور خاص، به مثابه دو عنصر مهم گفتمان روشنفکرى کنار گذاشته مىشوند، خود به خود به پایان روشنفکرى نرسیدهایم. لیوتار معتقد است که جریان تجدد و روشنفکرى در اروپا با «روایتهاى بزرگ» آغاز شد: دموکراسى، سوسیالیسم، لیبرالیسم و برابرى حقوقى و ... .
آلن تورن پس از اشاره به جریان افول عقلگرایى معتقد است که قرن بیستم اگرچه قرن پیروزى فن بود، اما قرن غروب نوگرایى نیز بود. در جامعه غربى هیچ اصل وحدتبخشى که در گذشته تحت روایتهاى بزرگ مطرح مىشد، وجود ندارد. هیچ روشنفکر بااهمیتى در فرانسه وجود ندارد که از تجدد ستایش کرده باشد. آیا (1) اینک در آستانه نقطه پایانى تجدد، رسالت تورن نیز به پایان رسیده است.
بنا به اظهارنظر لیوتار علم، مشروعیت خود را از روایتهاى فلسفى و سیاسى اتخاذ مىکرد. این روایتها مهمترین کوشش فکرى فلاسفه اجتماعى و طبیعى براى نزدیک شدن به حقیقت به شمار مىرفت. روشنفکران نیز به نوبه خود همین کوششها را در حوزه عمل اجتماعى بهکار بستند. اما در «انقلاب ساختارى ارزشها» که ژان بودریا از آن یاد مىکند، این کوششها وارونه مىشوند. بدین معنا (2) که در وارونه سازى ساختارى ارزشها، جریان مشروعیت وارونه مىشود. یعنى روایتهاى فلسفى و سیاسى نیستند که به کوششهاى علمى و تکنیکى مشروعیت مىبخشند؛ بلکه به عکس، پیشرفتهاى علمى و قابلیتهاى تکنیکى است که به روایتهاى فلسفى و سیاسى مشروعیت مىدهند. بنا به این تکنولوژى، «کارآیى» و «کاربردشناسى» چیزها، جانشین سمتگیرىهاى «حقیقت مدار» پیش از خود مىشود.
تکنولوژى نوعى بازى است که به مقولاتى چون حقیقت عدالت و زیبایى توجهى ندارد. هدفها به وسیله پول و سرمایه تعیین مىشوند و روشها از میزان «قابلیت اجرایى» هر چیز استخراج مىشوند. وقتى حقیقتى وجود ندارد، اندیشه ورزان به جاى اثبات یا رد کردن مقولات، به روشهایى که بر ارزش افزوده پولى مىافزاید اهمیت مىدهند: «بدون پول هیچ مدرکى وجود نخواهد داشت. یعنى حقیقت، اثباتپذیرى گزارهها و مدرک بىارزش است؛ بازى علمى، بازى زبان ثروتمندان مىشود؛ به طورى که شخص ثروتمندتر، شانس مشروعیت بیشترى دارد». (3)
آیا وقتى رابطه مشروعیت دهنده و مشروعیت گیرنده در انقلاب ساختارى ارزشهاوارونه مىشود، وقتى حقیقت جاى خود را به میزان «قابلیت اجرایى» چیزها مىدهد، وقتى حساسیتها و دغدغه فکرى براى اثبات و درستى و نادرستى مقولات از میان مىرود و از نظر کارآیى، اثبات یا رد حقیقت، ارزش یکسانى پیدا مىکنند و، از این بیشتر، ارزش یک لنگه کفش از تمام آثار شکسپیر بیشتر مىشود، روشنفکران جاى خود را به هوشمندانى (انتلکتوئلها) نمىدهند که، دریافت «چیرگى بر چیزها» را بهتر از راه قابلیت اجرایى و کاربردى چیزها کسب مىکنند. امروز پیوند میان علم، تکنولوژى و سودمندى آنقدر مستحکم شده که روشنفکران را یا به انزوا برده و یا در پایان بخشیدن به رسالت آنها، وجود انتلکتوئلها را در پى یافتن این پاسخ که «چه باید کرد» ضرورى ساخته است. بدیهى است که ما بعد از این هدف چنین ضرورتى، حقیقت نخواهد بود؛ بلکه «قدرت» اولویت اصلى این هدف است. به گفته لیوتار «امروز تنها هدف معتبر در گفتمان حامیان مالى پژوهش، قدرت است. دانشمندان، تکنسینها و ابزار نه براى یافتن حقیقت، بلکه براى اثبات مستدل قدرت خریدار مىشوند». (4)
سرانجام وقتى همه روایتها به پایان مىرسند، آیا روایتى هست که روشنفکران بخواهند آنرا در قالب یک آرمان و یا یک پیام بیان کنند؛ یا آنکه نحله جدیدى از جریان روشنفکرى در حال ظهور است که تا آن حد آرمانگرایى و ایدههاى انقلابى را ترک مىگوید که فرهنگ را با سرگرمى و تفریح در مىآمیزد؛ یا نه، مشرب جدیدى از روشنفکرى در حال شکلگیرى است که سنت روشنفکرى را با «لذت قابلیت کاربردى چیزها» ترک گفته است. آیا روشنفکران با ترک ایدئولوژى و انقلاب، مناط عقلى خود را که با «نقد قدرت» و «نقد سنت» پیوند مىخورد ترک نگفتهاند. آیا امروز با دستهاى از روشنفکران روبهرو هستیم که به جاى نقد قدرت و سنت، سرنوشت خود را هم با سنت، مستقر و هم با قدرت مستعجل، پیوند داده است. آیا در این صورت شیوه روشنفکرى آمریکایى، سرمشق سایر روشنفکران قرار نگرفته است. در این حال وقتى روشنفکران جایگاه تاریخى خود را ترک مىگویند، آیا بازهم مىتوان آنرا در جایگاه جدید، روشنفکر اطلاق کرد.
بیانیه روشنفکران آمریکایى در دفاع از سیاستهاى ضدتروریستى دولت بوش، خصوصیت این طیف از روشنفکرى را به خوبى نشان مىدهد. آقاى دکتر مرتضى مردیها در مقالهاى به نام «روشنفکرى از نوع آمریکایى، ترکیبى متناقض» معتقد است که روایت روشنفکران آمریکایى به دلیل شرایط جامعهشناختى و تاریخى جامعه آمریکایى است که به وجود آمد. این شرایط بود که روشنفکر آمریکایى را از موضع اپوزسیون بودن قدرت و سنت برحذر داشت. «روشنفکر آمریکایى معتقد است که در برابر قدرت باید واقعبین بود». آیا وصف آقاى مردیها (5) از روشنفکران آمریکایى، وصف دلمشغولىهاى خود او به داشتن چنین ویژگىهایى براى روشنفکرى نیست. چنانچه در سطور بعدى علاقه خود را چنین بیان مىکند: «بنابراین به نظر مىرسد اطلاق این تعبیر به کسانىکه مدافع و مؤید قدرت و سنتاند، ما را به قبول تعریف عامترى از روشنفکرى واداشته است که روشنفکران آمریکایى و ... اقسام آناند و این گستره با مفاد عقل روشنفکرى، تطابق بیشترى دارد». این روشنفکران دغدغه این حقیقت را که چگونه و چرا وجود (6) تضادها و نابرابرىهایى که «نظم هانتینگتونى» بر طبیعت نظام تکنیکى افزوده و فرجامى جز تولید «ایدز و خشونت» نیافته است، در سر ندارند. زیرا اقتضاى قابلیت اجرایى چیزها، اقتضاى هوشمندى و عقلانیت ابزارى و اقتضاى عقلانیت محاسبهگر، خنثى کردن بحرانها و تمام آنچه که به دامن قدرت مىچسبد، در تراکم و تخلیه انرژى محرکه نسل جوان با انواع سرگرمىهاست.
آقاى دکتر مرتضى مردیها یکى از روشنفکران و مصلحانى است که به دلیل موضوع بحث این نوشتار، مورد توجه است. مطالعه اندیشه و نظرات او از حیث نقد روشنفکرى حایز اهمیت است. او در زمره استثناافرادى در ایران است که فلسفه «لذتگرایى» و «مصلحتگرایى» را از مکاتبى که در وجه تسمیه «لذت» و «مصلحت» به وجود آمده، فراتر برده است. علاقه مفرط آقاى مردیها به اثبات نیروى محرکه لذت، پافشارى او را از علاقه و توجه بنیانگذاران این مکتب چون جرمى بنتام و ادوارد مور فراتر مىبرد تا جایى که او در تفسیر عوامل محرکه انقلاب، کسب لذت را هدف همه انقلابات مىشناسد. به این عبارت توجه کنید: «شرط اولیه انقلاب، یعنى میل به مانع شکنى قدرت، ثروت و منزلت به منظور کسب لذت، کمابیش همیشه و در همه جا فراهم بوده است».
از نقطه نظر آقاى دکتر مردیها، کوشش نظام صنعتى بر تکساحتى نمودن انسان، کوششى مبتنى بر درک طبیعت اولى و نهایى خود انسان است: «من معتقدم انسان تکساحتى است و تا به حال دلیلى هم بر تغییر این نظر نداشتهام. به این معنا که نظرم قطعى نیست. حکم قانونى نمىدهم، ولى انسانها تا به حال اینگونه بودهاند. انسان مجموعه متراکمى از خواستههاست و به دنبال خوردن آب و غذا و اعمال کردن تسلط خودش بر دیگران است و موتور انرژى انسانها همین است». بنابراین، کوشش انتقادى هربرت مارکوزه و طرفداران مکتب انتقادى به نظام صنعتى، دور (7) شدن از حقیقت خود انسان است. او در ادامه معتقد است: «ساحت دیگر انسان از همین ساحت اولى او سرچشمه مىگیرد. یعنى آدمیان چون هر یک در پى خواهشها، امیال و لذتهاى خود هستند، به تدریج به نقطهاى عقلانى مىرسند که آن دسته از قواعد زندگى اجتماعى که مانع تحقق خواهشهاست، حذف و قواعد و آداب دیگرى که متضمن این خواهشهاست، وضع و تکامل پیدا کند».
آقاى مردیها مىپرسد: «چرا انبیا موفق نشدهاند و چرا تمام ایدئولوژىهایى که معتقدند اخلاق را باید دوساحتى تفسیر کرد، تا به حال موفق نشدهاند و انسانها همچنان برخلاف دستورات دینى، خیانت و دزدى مىکنند». علتش این است که تا به حال مىخواستهایم ساحت دوم را در تضاد با ساحت اول مطرح کنیم. به نظر من این ساحت دوم از همان ساحت اول که منافع فردى است، به نحو ضعیفى منشأ دارد و نباید اینها را در تضاد با هم قرار دهیم.
آقاى دکتر مردیها در کتاب دفاع از عقلانیت از طبیعت شرور انسان دفاع مىکند. او مىنویسد: «اگر طومار آدمى را باز کنیم، چیزى جز طمع و عقل ابزارساز یافت نمىشود». او معتقد است که اگر هر یک از آدمیان خود را از مجازات ایمن مىیافتند، (8) گرگ یکدیگر مىشدند. انسان در پى ارضاء خواهشهاى خود است و همواره در این کوشش با منعهاى اجتماعى و دینى بسیارى روبهروست و از این نظر تمدن غرب را مىتوان پایانه تکامل زندگى مدنى و تاریخى آدمى دانست. زیرا این تمدن حاصل کوشش تاریخى بشر در از میان برداشتن منعهایى است که در غالب «توتم و تابو» بر خواهشها و تمنیات آدمیان پرده حجاب و محرمات کشیده است. فرهنگ و تمدن غرب آخرین سرمنزل کاروان پیشرفت و تحول است. فرهنگ غرب نیز از این نظر، فرهنگى جهانى است که حداکثر موانع کامجویى را از میان برده است».
از نابختیارى جامعه ایرانى است که وقتى روشنفکران و مصلحانش جا در پاى اندیشهگران مغرب زمین مىگذارند، به جاى آندسته از اندیشه گرانى که نظریاتشان نافى وجدان ملى نیست، به آن دسته از اندیشه گرانى تأسى مىجویند که در وارونگى ارزشها، وارونگى نظام توقعات و چیزى چون «پوست گرگ بر اندام انسان انداختن»، پیشگام بودهاند. امروز جامعه ایران بیش از همیشه گرفتار منافع فردى و خصوصى است. به طورى که این منافع در تضاد و تقابل با منافع ملى قرار گرفته است. عقلانیت ابزارى بیش از همیشه جامعه و تکتک افراد را زندانى خواهشها و تمنیات خویش کرده است. وقتى چنین تحلیلهایى از سوى روشنفکران و مصلحان مىبینیم، آیا نباید آنها را در زمره زندانیانى بشماریم که سائقها و خواهشهاى منحط جامعه ایجاد کردهاند. آیا این روشنفکران سرمشق جامعه خود هستند و یا نه به عکس، آنها سرمشق خود را از منحطترین وضعیت روانشناختى جامعه گرفتهاند. آیا این است درک شرایط و زمانه مطابق نظریه آقاى مردیها، اگر انسان موجودى تکساحتى است و محرک او چیزى جز امیال و خواهشهاى او نیست، آیا تبیین انسان از حیث تک ساحتى بودن، میل و خواهشى نیست که خود نویسنده به نظریه سازى درباره آن نیاز داشته است. آیا این اشکال به وجود نمىآید که این پافشارىها چیزى جز منفعت و مصلحت خود ایشان نیست. آیا او به جز کار انتلکتوئلى، در کسب و کار معیشتى و احیاناً تجارت، آدم موفقى نیست.
اگر «چه باید کرد»ها و «از کجا باید آغازکرد»هاى روشنفکران، ناظر به محرکهایى است که از خواهشها و سائقهاى لذتجویانه آنها ناشى مىشود، مفهوم «حس مسئولیت اجتماعى» که آقاى مردیها در مقاله خود از آن یاد مىکند چیست. مفهوم حس مسئولیت اجتماعى، خود، ناظر به ساحت درونى و ذاتى انسان است، نه ساحت اشتقاقى. آنچه که از ساحت نخست، اشتقاق مىشود، چیزى است که به تصدیق عقلانیت ابزارى مىرسد. یعنى نوعى «خواست فرعى» و مصلحت اندیشى که از الزامات زندگى مدنى استخراج مىشود. یعنى چیزى که عقل آنرا به مثابه ابزار تسهیل دستیابى به منافع و لذتها تصدیق مىکند. بدیهى است که عقل ابزارى هرگاه و به هر دلیلقواعد و الزامات اجتماعى را مصلحتانه تصدیق و دعوت به تبعیت از آن نموده است، به همان دلیل، هرگاه عقل ابزارى چیزى را مطابق و یا بر ضد منافع آنى یا دائمى خود یافت، مىتواند از پذیرش آن امتناع کند. مفهوم حس مسئولیت اجتماعى و تفسیر آن در ساحتى که به محرکهاى لذتجویانه انسان ارجاع مىشود، حاوى تناقض درونى است. تفسیر حس مسئولیت اجتماعى به محرکها و سائقهاى اولى، به منزله پایان عصرى است که روشنفکران جایگاه نقد قدرت را به نقد کردن لذت ترک گفتهاند و پایان روشنفکرانى که به موجب ساحت غریزى خویش، مهر خاتمیت به ایدئولوژى و انقلاب مىزنند. لیکن حقیقت این است که تا زمانى که اصول اندیشه راهنماى آزادى وجود دارد و بنیادگذاران و فرهیختگان این اندیشه در آزاد کردن انسان و جامعه از زندان قدرت مىکوشند، چراغ روشنفکرى بر هر کرانه تاریکى از جهان خواهد تابید.
اشاره
1.روشنفکرى همچون سایر پدیدههاى بشرى دچار آفات و کاستىهایى است که آسیبشناسى آن مىتواند گام مؤثرى در پیراستن این آفات و کاستىها باشد. نوشتار «پایان روشنفکرى» در نقد روشنفکرى ایرانى را مىتوان سرمشق مناسبى در جهت آسیبشناسى روشنفکران ایرانى به شمار آورد.
2. یکى از مهمترین آفات روشنفکرى ایرانى، تقلیدى بودن آن است. متأسفانه روشنفکرى ایرانى پدیدهاى خودجوش و برآمده از فرهنگ اسلامى ایرانى نبوده است. همانگونه که روشنفکرانى همچون شریعتى و جلالآل احمد نیز اعتراف نمودهاند، روشنفکرى ایرانى یک کپى نازل از جریان روشنفکرى در غرب است.
3. تقسیم جریان روشنفکرى در ایران به سه نحله سوسیالیستى، ناسیونالیستى و دینى یکى از دستهبندىهاى مختلف در این زمینه است. تا کنون گونهشناسىهاى متفاوتى از جریانهاى روشنفکرى ایرانى ارائه شده است که مبناهاى متفاوتى در آن وجود دارد. از باب نمونه برخى جریانهاى فکرى را مبناى دستهبندى روشنفکران قرار دادهاند و عدهاى دیگر متعلق نقد را. ازاینرو در (9) ارزیابى این تقسیمبندىها و انتخاب تقسیم مناسب باید به اختلافاتى که وجود دارد و مبناهاى متفاوتى که اتخاذ شده است توجه نمود.
4. به نظر مىرسد همانگونه که پارهاى از روشنفکران ایرانى هم تأکید کردهاند، اینگونه طبقهبندىهایى که از تاریخ روشنفکرى ایرانى ارائه مىشود، مخدوش است؛ چرا که اولاً، روشنفکرى کارنامه منسجمى در ایران ندارد و ثانیاً، آنچه نویسنده محترم در خصوص نسلهاى روشنفکرى در ایران گفتند، قابل پذیرش نیست؛ زیرا در هر یک از نسلهاى سه گانه مىتوان افرادى را نشان داد که در قالب مفاهیم سه گانه سوسیالیستى، ناسیونالیستى و دینى قرار نمىگیرند. (10)
5. مقاله همچون پارهاى دیگر از متفکران، علت زوال روشنفکران را به پایان رسیدن «روایتهاى بزرگ» ذکر مىکند و عدهاى وجوه دیگر را ذکر کردهاند. براى مثال گفته مىشود که به دلیل گسترش تکنولوژىهاى اطلاعاتى و سایر تحولاتى که در عرصه جهانى رخ داده است، روشنفکر تا حدودى از الگوى همه چیزدانى تنزل کرده است؛ لذا بهتر است به جاى کلمه «زوال» از همان کم شدن نقش روشنفکرى استفاده کنیم. البته به نظر مىرسد علت اصلى زوال، افول یا انحطاط جریان روشنفکرى نه صرفاً در زوال روایتهاى بزرگ یا پیدایش تکنولوژىهاى اطلاعاتى و گسترده شدن اطلاعات در سطح جامعه، بلکه در عدم تعهد روشنفکرى به ارزشهاى انسانى است.
ژولین بندا در کتاب خیانت روشنفکران مىنویسد: «روشنفکران بارها و بارها به سربازان گفته بودند که در راه فرهنگ یا تمدن مىجنگند؛ بربریت دشمن را تقبیح و محکوم کرده بودند، بىآنکه گزارش فجایع را به معرض انتقاد بىطرفانه بگزارند و رقابت میان قدرتها را که نمونههاى فراوانى در تاریخ گذشته اروپا داشت، جهاد مقدس قلمداد نموده بودند. آنها به منافع دولتها و کینه متقابل ملتها صورت پر طول و تفصیل و دروغین عقلانیت داده بودند. به بیان دیگر، به رسالت خویش که خدمت به ارزشهاى عالى و جاویدى مانند حقیقت و عدالت است، خیانت ورزیده بودند». (11)
پی نوشت
1. رک: آلن تورن، تجربه مدرنیته، ترجمه مرتضى مردیها.
2. ژان بودریادر سایه اکثریت خاموش، ترجمه پیام یزدانجو.
3. فرانسوا لیوتار، وضعیت پستمدرن ترجمه نوذرى، ص 147
4. همان، ص 140
5. مرتضى مردیها، «قرآن میمون»، آفتاب، ش32
6. گفتوگوى هاشم آغاجرى و مرتضى مردیها، هلال، 80/4/2
7. هربرت مارکوزه، انسان تکساحتى
8. مرتضى مردیها، دفاع از عقلانیت
9. حسین علیزاده، روشنفکرى از نگاه روشنفکران، صص 207 206
10. محمد تقى قزلسفکى، قرن روشنفکران، ص 251
11. همان، ص 23

