پیش‏زمینه‏هاى اقتصادى براى دموکراسى - موسى غنى‏نژاد‏

آئین، ش 1
چکیده:
نظام «بازار رقابتى» به طور خلاصه عبارت است از نظامى که در آن تخصیص منابع بر اساس مکانیسم قیمت‏ها صورت مى‏گیرد. یعنى دولت در آن نقشى ندارد یا نقش بسیار اندکى دارد و سیستم قیمت‏هاست که تعیین مى‏کند منابع اقتصادى به چه صورت در جامعه مورد استفاده قرار گیرد یا چگونه تخصیص پیدا کند. اما نظام «اقتصاد دولتى» برعکس، یک نظام تخصیص متمرکز منابع است. بر اساس تصمیمات دولتى در این نظام، مالکیت دولتى بر منابع تولیدى حاکم است. مالکیت عمدتاً در اختیار دولت است. اقتصاد ایران عمدتاً از این نوع است؛ یعنى اقتصاد و حاکمیت دولتى است. تخصیص منابع در «اقتصاد سنتى» هم بر اساس سنت‏هاى گذشتگان است که هم‏اکنون کاربرد چنین نظامى در دنیا منسوخ شده است.
هنگامى که صحبت از اقتصاد دولتى مى‏شود، منظور این نیست که کل آن اقتصاد، دولتى است یا وقتى مى‏گوییم نظام آزاد رقابتى اقتصاد انگلستان یا آمریکا، این‏گونه نیست که دولت هیچ نقشى ندارد؛ بلکه منظور ترکیبى از بازار و دولت است.
دموکراسى دو معنا مفهوم دارد که باید معناى قابل اجرا و مناسب را بشناسیم. معناى اول و رایج آن حاکمیت اراده مردم است.
مفهوم دیگر دموکراسى، که مفهوم واقعى و اصلى آنست، تمکین به رأى اکثریت مردم براى حل صلح‏آمیز اختلافات و انتقال صلح‏آمیز قدرت سیاسى است؛ یعنى آن چیزى که در کشورهاى دموکراتیک حاکم است. دموکراسى در کشور ما یک وسیله است و مضمون ندارد. در سیستم دموکراتیک این‏گونه نیست که هر چه اکثریت بخواهند مشروع باشد یا مشروعیت سیاسى داشته باشد؛ مقبولیت بیشتر ناشى از آراء مردم است؛ مشروعیت به بازشناسى یا احترام به حقوق و آزادى‏هاى عمومى برمى‏گردد.
تصور روشن‏فکران ایرانى از دموکراسى، عمدتاً جامعه سیاسى و تاریخ سیاسى ما را به انحراف کشیده است. ممکن است یک حزب یا یک شخص را که درارى رأى اکثریت قاطع 90% است دموکراتیک بخوانیم، اما این‏طور نیست. در اصل، در قاعده دموکراسى حاکم باید با رأى بین نصف به اضافه چند درصد یا 51% یا 52% حکومت کند و در غیر این صورت، جامعه مورد تهدید پوپولیسم است. نمونه آن هم بحث خودى و غیرخودى است که در جامعه ما مطرح بود. مى‏گویند «شما صحبت نکنید. حقوق شما را ما مى‏توانیم نقض کنیم. چون اکثریت این‏طورى مى‏گویند و این اصل بدیهى را هم در نظر گرفتیم که مشروعیت ناشى از اکثریت است. پس غیرخودى‏ها که در اقلیت هستند حقى براى گفتن ندارند. 98% به چیزى رأى دادند و آن 2% حرفى ندارند که بگویند». ولى این دموکراسى نیست. این نوعى پوپولیسم است و خطر فاشیسم و نژادپرستى وجود دارد. خودى و غیرخودى سرکوب دگراندیشان است.
پس دموکراسى حقیقى، آزادى انتخاب براى اقلیت است. چون اکثریت انتخابش را کرده و حاکم است. وقتى مى‏گوییم دموکراسى و از دموکراسى حقیقى حرف مى‏زنیم، یعنى براى غیرخودى‏ها، براى دگراندیش‏ها. نه اینکه بى‏قید و شرط به آراء اکثریت تسلیم شویم. آیا اگر عده‏اى اکثریت نباشند، مى‏توان حقوق، آزادى‏هاى فردى و انتخابى‏شان را نقض کرد. بنابراین ملاک دموکراتیک یا غیردموکراتیک بودن یک نظام، به رسمیت شناختن رأى و آزادى خودى‏ها و غیرخودى‏هاست.
اقتصاد دولتى که مورد تأکید است و کشور ما هم دچار این بیمارى بسیار خطرناک است، دو وجه عمده دارد: اول، مالکیت دولت بر منابع اقتصادى، یعنى مالکیت دولت بر زمین، ماشین‏آلات، سرمایه، بنگاه‏ها، کارخانه‏ها و اکثریت منابع. جنبه دوم، سلطه دیوان‏سالارى بر زندگى اقتصادى مردم است. نتیجه آن، قیم شدن دولت و سلطه سیاسى و اقتصادى یافتن حاکمان و دیوان‏سالاران بر مردم است و این دقیقاً نقض دموکراسى و آزادى‏هاى انسان است. اما در یک اقتصاد دولتى، رابطه، به اجبار، برعکس مى‏شود. چون معیشت مردم عمدتاً در دست دولت و حاکمان است. وقتى معیشت یک نفر وابسته به دیگرى شد، آن دیگرى ارباب اوست. دولت، کارفرما و ارباب مردم مى‏شود؛ آنچه اکنون در کشور ما حاکم است. دموکراسى احزاب آزاد لازم دارد. آزادى انتخاب مقدمه دموکراسى است. من چگونه مى‏توانم آزادى انتخاب داشته باشم، وقتى معیشت من در اختیار دولت است. معیشت همه مردم به نوعى در دست دولت است. بنابراین کدام حزب را مى‏توانند درست کنند که خلاف میل دولت عمل کند.
اولین قدم در راه رسیدن به دموکراسى، آزاد کردن اقتصاد است و آزاد کردن اقتصاد فقط خصوصى سازى نیست؛ آزادسازى اقتصادى است. لغو این، بوروکراسى عظیمى است که مانند یک اختاپوس بر اقتصاد مردم حاکم شده و دست و پاى آنها را بسته است.

اشاره‏
1. ایشان دو معنا براى دموکراسى بیان مى‏کنند: در خصوص معناى اول که آن‏را هم مردود مى‏شمارند مى‏نویسد: معناى اول دموکراسى که اغلب معناى رایجى است، حاکمیت اراده مردم است، صرف‏نظر از موضوع این اراده (اینکه اکثریت مردم چه مى‏خواهند) و در خصوص معناى دوم که آن‏را معناى واقعى دموکراسى مى‏داند مى‏نویسد: مفهوم دیگر دموکراسى که به نظر من مفهوم واقعى دموکراسى است، رجوع به رأى مردم و تمکین به رأى اکثریت براى حل صلح‏آمیز اختلافات و انتقال صلح‏آمیز قدرت سیاسى است.
تأمل در این دو معنا این مطلب را مى‏رساند که دموکراسى مبتنى بر حاکمیت رأى مردم است؛ زیرا محتواى معناى دوم که رجوع به آراء مردم و تمکین به رأى اکثریت براى حل صلح‏آمیز اختلافات و ... است، از معناى اول منتفى نیست و به دیگر عبارت، حاکمیت اراده مردم که در معناى اول وجود دارد، مى‏تواند همان رجوع به آراء عمومى و تمکین به اکثریت آراء آنها براى حل صلح‏آمیز اختلافات باشد. پس فارقى بین این دو معنا یا متصور نیست و یا دست‏کم مبهم است.
2. رأى اکثریت قاطع نود درصدى به یک حزب یا شخص، دلیل دموکراتیک بودن آن حزب یا شخص نیست؛ زیرا به نقض حقوق اقلیت منتهى مى‏شود و در معرض خطر پوپولیسم قرار دارد. ازاین‏رو، قاعده دموکراسى این است که حاکم با رأى 51% یا 52% به حکومت برسد. این موضوع از جهاتى قابل تأمل است.
الف) اگر رأى اکثریت قاطع نتواند کاشف از دموکراسى و رأى جمعى باشد، چگونه رأى نصف به اضافه یک یا دو درصد که به مراتب از رأى اکثریت و آراء عمومى فاصله دارد، مى‏تواند مصداق دموکراسى واقعى باشد؟! بدیهى است هرگاه محتواى دموکراسى، رجوع به آراء عمومى و تمکین رأى آنان باشد، چنین مطلوبى با تحقق آراء جمعى و اکثریت قریب به اتفاق مردم، دست یافتنى است‏غ نه با نصف به اضافه یک یا دو درصد.
ب) اگر بنا باشد با رأى 90% جامعه، حقوق اقلیت که 10% است نقض گردد و به همین دلیل، رأى اکثریت در قوام دموکراسى مؤثر نباشد، همین مشکل به شکل جدى‏تر در فرض نصف به اضافه یک یا دو درصد جارى است؛ زیرا حاکمى که با رأى نصف به اضافه یک یا دو درصد حاکمیت را به دست مى‏گیرد، هرچند 49 یا 48 درصد مخالف دارد، اما از حیث عمل به اندازه حاکمى که حاکمیت را با 90% آرا به دست آورده است، صاحب قدرت و نیز مشروعیت است و در این امر با هم تفاوتى ندارند. در نتیجه اگر خطر نقض اقلیت ده درصدى در اثر تصویب قوانینى توسط اکثریت وجود دارد، خطر نقض حقوق اقلیت 49 یا 48 درصدى در اثر تصویب قوانینى توسط اکثریت 51 یا 52 درصدى به مراتب شدیدتر است و چنین فرضى به مراتب از محتواى دموکراسى که تمکین به آراء عمومى است، فاصله دارد، نه اینکه معناى واقعى دموکراسى باشد.
ج) ایشان معتقد است که حاکمیت مبتنى بر 90% آراء عمومى، موجب پوپولیسم است؛ بدین دلیل که فشار اکثریت نود درصدى بر حاکمیت، حاکمیت را ملزم به تصویب قوانینى مى‏کند که مغایر با آزادى و حقوق اقلیت است. ولى اگر اختلاف اقلیت و اکثریت یکى‏دو درصد باشد، افکار عمومى اقلیت مى‏تواند در راستاى تحقق خواسته‏هاى خود، مانع اکثریت در تصمیم‏گیرى‏ها و تصویب قوانین باشد و بدین ترتیب شاهد پوپولیسم نخواهیم بود.
در این مورد باید گفت که در چنین فرضى هم پوپولیسم مى‏تواند حاکم باشد. زیرا بنابر این نظریه، گروه اقلیت براى رسیدن به خواسته‏هاى حق یا ناحق خود، حاکمیت برخاسته از اکثریت را مجبور به تبعیت از آراء اقلیت مى‏کند و با ایجاد فشار، در صدد متابعت کردن اکثریت با رأى خود است و این امر یعنى حکومت اقلیت بر اکثریت جامعه و این امر، طبق تعریف نویسنده محترم، به طریق اولى‏غ پوپولیسم و استبداد خواهد بود. به دیگر عبارت‏غ اگر اجبار حاکمیت از سوى اکثریت براى تصویب قوانین به نفع خودشان و به گونه‏اى که مضر به حقوق اقلیت باشد، امرى ناپسند است و با محتواى دموکراسى مغایر است، اجبار حاکمیت از سوى اقلیت براى تحمیل خواسته‏هاى خود بر اکثریت به مراتب بدتر و ناپسندتر است. بنابراین دموکراسى مبتنى بر نصف آراء به اضافه یک یا دو درصد نیز نمى‏تواند الگوى دموکراسى واقعى باشد.
د) لزوماً این‏گونه نیست که اکثریت نود درصدى، ناقض حقوق اقلیت باشد، چه اقلیت یک درصدى و چه اقلیت چهل‏ونه درصدى. زیرا همه افراد یک جامعه دموکراتیک، از حقوق خود بهره‏مندند و در این امر تفاوتى بین اقلیت و اکثریت نیست. هیچ‏گاه رأى اکثریت نمى‏تواند مانع عقاید شخصى اقلیت شود و یا حقوق انسانى را از آنها سلب کند. بلکه اکثریت آراء یک جامعه مى‏تواند منشأ برخى امتیازات براى اکثریت از قبیل تعیین رئیس جمهور منتخب اکثریت و امورى از قبیل تصویب قوانین در راستاى کارآمدى نظام حاکم باشد و البته چنین امرى از خصوصیات ذاتى رأى اکثریت است، نه نقض حقوق اقلیت.
3. در خصوص آنچه مربوط به خودى و غیرخودى بیان شده و نویسنده آن‏را سرکوب دگراندیشان و برخاسته از اتکاء به رأى اکثریت نودوهشت درصدى مردم دانسته است باید گفت که مقوله خودى و غیرخودى از جمله مقولاتى است که هر جامعه‏اى با توجه به ارزش‏ها و هنجارهاى تعریف شده خویش، از آن فارغ نیست. هیچ جامعه‏اى هیچ‏گاه نسبت به خائن و جاسوس، نگاه خودى ندارد. هرچند از افراد جامعه حسوب مى‏شود؛ ولى در عین حال او را از بسیارى از حقوق شهروندى محروم مى‏کنند. یکى از ارزش‏ها و معیارهاى کلى هر جامعه‏اى، حفظ امنیت و منافع ملى است که متعلق به همه افراد جامعه است. بى‏شک اگر کسى در راستاى تضعیف منافع ملى اقدام نماید و جامعه انسانى و نیز منافع ملى جامعه را به خطر اندازد و با دشمنان آن جامعه همراه شود، غیرخودى محسوب و حتى با او برخوردهاى قضایى و جزایى انجام مى‏شود. حتى کوچک‏ترین واحد اجتماع که خانواده است، مى‏تواند نسبت به برخى موضوعات‏غ شاهد افراد خودى و غیرخودى باشد. حال اگر معیار تقسیم شهروندان به خودى و غیرخودى در هر جامعه‏اى چه جوامع دینى و چه غیردینى‏غ قانون اساسى آنها باشد، هر کسى‏که نسبت به آن بى‏اعتنایى کند و یا در صدد تنقیض آن برآیدغ چون با ارزش‏هاى بنیادین آن جامعه که در قانون اساسى آمده به مقابله برخاسته است، غیرخودى است؛ به آن دلیل که حتى عوام نیز نسبت به چنین شخص یا کسى که جاسوسى یک جامعه را انجام مى‏دهد، خوش‏بین نیستند و او را خودى نمى‏دانند و ازاین‏رو حاضر به بیان اسرار به او نیستند. حال اگر مراد از دگراندیشان افرادى از این قبیل باشندغ هیچ مانع عقلانى در حذف و کنترل آنها وجود ندارد و این یک امر بدیهى عقلى است.
4. اینکه در نظام اقتصاد دولتى چون معیشت مردم در اختیار دولت است، بنابراین نمى‏تواند خلاف میل دولت عمل کرد و شاهد احزاب آزاد بود، کامل به نظر نمى‏رسد؛ زیرا اولاًغ اقتصاد دولتى، جدا از مثبت یا منفى بودن آن، چه بسا با توجه به وجود افراد ضعیف در جامعه ما لازم باشد. اگر بنا باشد اقتصاد بازارى و رقابتى بر جامعه داراى اقشار آسیب‏پذیر، حاکم باشد، معلوم نیست چه بر سر قشر آسیب‏پذیر جامعه خواهد آمد. ثانیاً، وجود معیشت آحاد مردم در اختیار دولت‏غ دلیل بر عدم آزادى و سلب قدرت انتقاد از دولت نیست؛ زیرا چنین دولت‏هایى به هر حال داراى قوانین مافوقى هستند که موظف به پیروى از آنها مى‏باشند و این‏گونه نیست که اگر کسى خلاف میل آنها سخنى بگوید، معیشت او تعطیل گردد. اگر هم دولت را همان مجموعه‏اى بدانیم که به مدیریت شخص رئیس جمهور اداره مى‏شود، بنابراین با رأى مستقیم مردم انتخاب شده است و هنگامى‏که مردم حق انتخاب او را دارند، حق اعتراض به او را هم دارند و کسى نمى‏تواند به بهانه مخالف دولت بودن، او را از حقوق و معیشتش محروم کند. ثالثاً، در خصوص ارتباط اقتصاد دولتى با دموکراسى و اینکه در سایه اقتصاد دولتى نمى‏توان شاهد دموکراسى بود باید گفت که هرگاه دموکراسى، آزادى انتخاب براى مردم باشد و جامعه‏اى در همین راستا و با استفاده از همین معنا نظام اقتصادى خاصى، یعنى دولتى یا بازارى را انتخاب کند، آیا همچنان مى‏توان گفت که در سایه آن نظام اقتصادىِ برخاسته از رأى جمعى و انتخاب عمومى مردم نمى‏توانیم شاهد دموکراسى باشیم. اگر چنین باشد، پس دموکراسى را نباید حق انتخاب جامعه بدانیم و باطل بودن این حرف واضح است. رابعاً، ایشان وجود برخى موانع در ساختار اقتصاد دولتى را مانع تحقق دموکراسى مى‏داند. ولى نباید فراموش کرد که همان عوامل بازدارنده‏غ در نظام اقتصادى بازار آزاد رقابتى نیز با شدت بیشترى وجود دارند. اگر حقوق شهروندى در اقتصادى دولتى در سایه دواعى دولت‏مردان قرار مى‏گیرد (چنان‏که ایشان معتقد است، هرچند لزوماً چنین نیست، خطر از بین رفتن حقوق شهروندى در بازار رقابتى، که رقبا فقط در فکر پیروزى بر رقیب خویش هستند، بیشتر وجود دارد. در واقع آنچه براى آنها مهم است، رقابت اقتصادى است و این شیوه اقتصادى هیچ التزامى را براى مالکین خصوصى و رقباى اقتصادى نسبت به توجه به حقوق شهروندى افراد جامعه برنمى‏تابد.