logo
    از سایت: درگاه پاسخگویی به مسایل دینی (http://www.porsojoo.com)

نقد و بررسى «نظریّه معرفت» در مکتب تفکیک

چکیده
در این مقاله به بررسى نظریّه معرفت یا کیفیت ادراک از دیدگاه مکتب تفکیک و مقایسه‏اش با دیدگاه‏هاى کلامى و فلسفى پرداخته، و نشان داده شده است به رغم ادّعایى که شده، این مکتب در زمینه ادراک علمى و عقلى، روش و محتوایى غیر از سایر مکاتب ندارد.
صاحبان این مکتب، از سویى بر اساس ادلّه عقلى و نقلى، نفس را مغایر با عقل و حقیقتى غیرمجرّد و فاقد کمال مى‏دانند؛ به گونه‏اى که در فرایند ادراک، نقشى ایفا نمى‏کند و از سوى دیگر، به استناد برخى ادّله عقلى و نقلى، علم و عقل را دو حقیقت نورانى مجرّد تلقّى مى‏کنند که در جریان تعلّم و تعقّل، نور معرفت را به نفس مى‏تابانند تا نفس در پرتو آن، اشیا و حقایق را درک کند؛ بنابراین، گاهى به نظریّات کلامى نزدیک، و گاهى به آراى فلسفى متمایل شده‏اند.
به هر حال، در این مقاله نشان داده‏ایم که مرز قاطعى بین تعقّل فلسفى و کلامى و آن‏چه در مکتب تفکیک تحت عنوان تعقّل دینى یا نورى مطرح شده نمى‏توان قائل شد.
واژگان کلیدى: ادراک علمى و عقلى، مکتب تفکیک، کیفیّت ادراک، تعقّل اصطلاحى، تعقّل دینى.

نقد و بررسى
مسأله ادراک و کیفیّت شناسایى، از پیچیده‏ترین مباحث فلسفى است تا جایى که صدرالدین شیرازى پس از غور و بررسى اقوال متکلّمان و فیلسوفان اظهار مى‏دارد: تاکنون هیچ‏یک از دانشمندان اسلامى از عهده تبیین این موضوع برنیامده؛ ولى او با توسّل و تضرّع به درگاه الهى توفیق حلّ این مسأله را یافته است.(3)
این مسأله به ویژه در چند قرن اخیر، از اساسى‏ترین مباحث فلسفه غرب و منشأ پیدایش مکاتب فلسفى گوناگون و گاه متضاد بوده است.
متکلّمان و فیلسوفان اسلامى نیز به طور ضمنى و گاه مستقل به این مسأله پرداخته‏اند و آراى متفاوتى عرضه داشته‏اند. در این میان، مکتب تفکیک که به روش علمى و عقلى مستقل و مورد تأیید قرآن و سنت، در برابر روش‏هاى فلسفى و عرفانى متداول اعتقاد دارد، در این موضوع، مدّعى نظریّه خاصّى شده است.
منظور از «مکتب تفکیک»، اعتقاد به جدایى معارف فلسفى و عرفانى از معارف دینى به لحاظ منبع و محتوا است. اعتقاد به چنین تفکیکى در طول تاریخ تفکّر اسلامى، بین برخى دانشمندان و محقّقان اسلامى وجود داشته است؛ ولى در قرن اخیر، عالمانى فقیه و اندیشه‏ور نظیر سیّدموسى رزآبادى قزوینى (1294 ـ 1386 ق)، میرزا مهدى اصفهانى (1303 ـ 1365 ق)، على‏اکبر الهیان تنکابنى (1305 ـ 1380)، شیخ مجتبى قزوینى (1318 ـ 1386 ق)، شیخ هاشم قزوینى (1270 ـ 1339 ق) شیخ محمدباقر ملکى و برخى دیگر از عالمان معاصر، بر این تفکیک، پاى فشرده و رسما نام این تفکّر را «مکتب تفکیک» گذاشته‏اند.
یکى از اندیشه‏وران مدافع این مکتب اظهار مى‏دارد که مکتب تفکیک بر عقل تکیه دارد، نه بر فلسفه خاص، و معتقد است: قرآن که روى تعقّل تأکید مى‏کند نمى‏تواند براى تعقّل، روش نداشته باشد و انتظار این که پس از دو سه قرن از نزول وحى، نظام خلافت اموى و عبّاسى، منطق و فلسفه یونانى را ترجمه کند؛ سپس آن منطق، معیار تعقّل مسلمانان شود، چگونه مى‏تواند درست باشد؟! مکتب تفکیک نمى‏گوید: فلسفه و عرفان نخوانید. مى‏گوید: در تعقّل مستقل باشید، نه مقلّد؛ پس صاحبان این مکتب را نمى‏توان به اخباریگرى یا ضدّیت با فلسفه و عرفان متّهم کرد. سنخ برخورد مکتب تفکیک با فیلسوفان، نظیر برخورد ابوحامد غزالى یا برخورد اخباریان با عقل و فلسفه نیست؛ زیرا معتقدان به این مکتب، پس از تعقّل و تدبّر عمیق در محتواى فلسفى و عرفانى و قرآنى، به این نتیجه رسیده‏اند که این سه محتوا در همه جا بر هم منطبق نیستند.(4)
در جاى دیگر آمده است:
«مکتب تفکیک» ضدّ فلسفه نیست؛ ضدّ تأویل است و معتقد است که تفکیک میان فلسفه و عرفان و قرآن یک ضرورت علمى است. این مکتب نمى‏گوید: فلسفه خوانده نشود و مطرح نباشد؛ بلکه مى‏گوید مفاهیم و معارف، مرزبندى گردد. موضوع عقل و تعقّل در این مکتب نقش بنیادین دارد؛ منتها تعقّل، باید به روش قرآنى باشد تا انسان را از «تعقّل صورى» به «تعقّل نورى» برساند.(5)
در مقاله‏اى تحت عنوان «عقل خود بنیاد دینى»(6) مهم‏ترین اصول فکرى این مکتب که عبارتند از خودبسایى معرفت دینى، متّکى نبودن فهم و تفسیر دین بر نظریّات فلسفى و عرفانى، تقدّم ظواهر قرآن و سنّت بر نظریّات فلسفى و عرفانى، ردّ هر گونه تأویل و پرهیز از التقاط معارف قرآنى با سایر معارف، به طور مشروح بیان شده است.
به هر ترتیب، برخى از اصحاب مکتب تفکیک در باب معرفت و ادراک، پس از نقد و ردّ نظریّه فیلسوفان، نظریّه‏اى را ارائه مى‏کنند و معتقدند که این نظریّه، بدیهى و عقلانى، و ظواهر آیات و احادیث نیز مؤیّد آن است. پرسشى که در این‏جا مطرح مى‏شود، این است که در موضوعات گوناگون فکرى یا اعتقادى چه باید کرد. آیا باید از تعقّل و تحلیل و استدلال عقلى پرهیز کرد و مانند اهل حدیث همه چیز، حتّى مفهوم و احکام خود عقل را از ظاهر آیات و احادیث گرفت یا این‏که مى‏توان با مبانى و زبان مشترک عقل فطرى و نظرى به تفسیر و تبیین پرداخت. در صورت دوم، چگونه مى‏توان مرزبندى کرد و معتقد شد راهى که ما مى‏رویم، راهى جدا از دیگر راه‏هاى کلامى و فلسفى است و آیا با پذیرش وجه دوم، بهتر نیست براى اقتصاد فکر و دقّت و جامعیّت بیش‏تر به تفسیرها و برهان‏هاى متکلّمان و فیلسوفان گذشته نیز مراجعه شود. اگر آن‏ها در تفسیرها و استدلال‏هایشان دچار خطا شده‏اند، احتمال خطا درباره ما نیز وجود دارد و به اصطلاح «حکم الامثال فیما یجوز و مایجوز واحد». به هر حال، در این مقاله این فرضیّه را دنبال مى‏کنیم که اگر بنا باشد با اتّکا به عقل به تفسیر و تحلیل مقولات نظرى از جمله چگونگى معرفت علمى و عقلى بپردازیم نمى‏توانیم مدّعى شویم که سخنى به طور کامل مغایر با متکلّمان و فیلسوفان دیگر داریم و این را هم با عقل خود بنیاد دینى به‏دست آورده‏ایم یا ادّعا کنیم که عقل خود بنیاد دینى چیزى فراى عقل متکلّمان و فیلسوفان است و همچنین اگر بخواهیم از طریق آیات و احادیث به بررسى و تفسیر این‏گونه مقولات بپردازیم، مجال براى اختلاف نظر و تنوّع برداشت وجود خواهد داشت. در این مقاله، ابتدا گزارشى اجمالى از دیگر نظریّات معرفت‏شناسى در کلام و فلسفه اسلامى در حدّ ضرورت و نه استقراى تام ارائه مى‏شود؛ سپس نظریّه معرفت، در این مکتب مورد مقایسه و ارزیابى قرار مى‏گیرد؛ بنابراین، غرض ما در این نوشته، بیان صحّت و سقم یا ردّ و اثبات نظریّه‏اى نیست؛ بلکه هدف، تبیین نقاط اشتراک و افتراق نظریّه پیشین با نظریّات دیگر است.

نظریّه معرفت در کلام اسلامى
ایجى، متکلّم معروف اشعرى در کتاب المواقف فى علم الکلام در باب کیفیّت حصول علم، مى‏گوید: در این‏جا سه مذهب وجود دارد:
1. مذهب شیخ: و آن این است که پیداش علم پس از آموزش و تلاش فکرى، سنّت و عادت الاهى است؛ زیرا تمام ممکنات، به واجب (خدا) مستند هستند و خداوند قادر مختار است و ارتباط بین حوادث به صورت خلق یک حادثه به دنبال حادثه دیگر از طرف خداوند صورت مى‏پذیرد؛ چنان‏که پس از تماس با آتش، احتراق ایجاد مى‏شود.
2. مذهب معتزله: آنان معتقدند: به دنبال کوشش فکرى، علم تولید مى‏شود؛ یعنى فاعل شناسایى (نفس انسان) به وسیله تفکّر و آموزش، علم را تولید مى‏کند؛ مانند حرکت دست و کلید براى بازکردن قفل. نظر و تفکّر هم «علم» را تولید مى‏کند.
3. مذهب حکیمان: به نظر حکیمان، کوشش فکرى، علّت اعدادى براى «علم» است. فیض خداوند عام است؛ ولى دریافت آن به وسیله نفس آدمى بر استعداد خاص توقف دارد. کوشش فکرى، ذهن را آماده مى‏کند و علم به نحو ضرورت به آن افاضه مى‏شود.(7)
به نظر ایجى، مذهب درست، مذهب اشاعره است که معتقدند: علم به تصوّر و تصدیق و هر کدام به ضرور و نظرى تقسیم مى‏شوند؛ ولى در عین حال، علوم نظرى نیز بر فکر و نظر توقّف ندارند؛ ولى سنّت الاهى بر آن است که به دنبال کوشش فکرى، نور علم را به نفس آدمى افاضه مى‏کند.(8)
علاّمه حلّى در شرح کلام خواجه نصیر طوسى «العلم اماتصورا و تصدیق جازم مطابق ثابت... و لا بدفیه من الانطباع فى المحل المجرد القابل» ابراز مى‏دارد.
علم اعمّ از تصوّر و تصدیق، یا ضرور است یا اکتسابى (نظرى) و هر دوى آن‏ها بعد از عدم، موجود مى‏شوند؛ چون فطرت بشر ابتدا از هر علمى خالى است؛ سپس برایش علم حاصل مى‏شود؛ بنابراین، استعداد قبلى مغایر با نفس و موجد علم لازم است فاعل علم ضرور خدا است؛ چون نفس که پذیرنده علم است نمى‏تواند به خودى خود از قوّه به فعلیّت برسد نفس آدمى به تدریج به‏وسیله معدّات، یعنى حسّ و تجربه به حدّى از آمادگى مى‏رسد تا علوم بدیهى (تصوّرات و تصدیقات بدیهى) به آن افاضه شود. علوم نظرى نیز با اتّکا به علوم بدیهى به وسیله‏نفس یا از سوى خدا حاصل مى‏شود.(9)

نظریّه معرفت در فلسفه
افلاطون علم را تذکّر مى‏دانست نه یادگیرى، و معتقد بود که روح پیشین از آفرینش جسم با صُوَر اشیا (مثل)، آشنا بوده؛ ولى پس از تعلّق به بدن، معارف گذشته را فراموش کرده است و به دنبال دیالکتیک و تلاش فکرى یا ریاضت نفسانى، آمادگى براى مشاهده دوباره (مثل) فراهم؛ و در نتیجه، علم حاصل مى‏شود؛ امّا به نظر ارسطو، حواس جسمانى ابزار شناخت هستند. نفس آدمى ابتدا در حدّ استعداد و قوّه است؛ سپس به کمک تصوّرات و تصدیقات بدیهى، علوم نظرى را کسب مى‏کند. پس از ارسطو، پیروانش مراحل معرفت را به عقل بالقوّه عقل بالملکه، و عقل مستفاد تقسیم کردند. فیلسوفان اسلامى هم اغلب از نظریّه معرفت ارسطو تبعیت، و سرانجام معرفت و ادراک صور علمى و عقلى را از طریق ارتباط نفس با عقل مجرّد (عقل فعّال) توجیه کردند.(10)
به نظر فارابى، عقل فعّال، همان روح‏القدس است که معقولات را به نفس افاضه مى‏کند.(11)
ابن‏سینا نیز حصول معرفت را به‏وسیله عقل فعّال مى‏داند. در اشارات و تنبیهات در بیان قواى ادراکى نفس مى‏نویسد:
اوّلین استعداد و قوّه براى ادراک مفاهیم عقلى، عقل هیولائى نامیده شده است. پس از این مرحله، عقل با درک معقولات اوّلیّه به مرحله‏اى مى‏رسد که آن را عقل بالملکه نامیده‏اند؛ سپس براى نفس، کمال و استعدادى پیدا مى‏شود که به آن کمال، عقل مستفاد و به آن استعداد، عقل بالفعل گویند و آن چه نفس را از مرحله عقل هیولانى و عقل بالملکه به عقل بالفعل مى‏رساند، عقل فعّال است.(12)
صدرالدین شیرازى مى‏گوید:
محسوسات و مخیّلات، صور مجرّد ناقص، و معقولات، صور مجرّد تام هستند که از عالم قدس به نفس افاضه مى‏شوند و اسباب ظاهرى مثل بحث و تکرار و آموزش از معدّات معرفت هستند، نه مولّد علم.(13)
نیز در مقابل نظر مشّائین، معتقدند که رابطه نفس و عقل فعّال به نحو اتّحاد است، نه حلول، و منظور از اتّحاد، نوعى رابطه وجودى بین نفس و عقل است؛ نه حلول عقل در نفس یا تحوّل نفس به عقل. صور علمى، تماما در عقل مفارق حاصل است. وقتى نفس براى تعقّقل مستعد شد با اتّحاد با عقل به اندازه‏اى استعدادش از صور عقلیّه بهره‏مند مى‏شود همین بیان در صور علمى جزئى و ادراکات نیز صادق است.(14)
صدرالمتألهین در جاى دیگرى، ادراک اشیا و حقایق را به نور محسوس در جریان مشاهده اشیاى محسوس تشبیه مى‏کند و مى‏گوید:
همچنان که در جریان رؤیت، ابتدا نور مشاهده مى‏شود و از طریق آن اشیا دیده مى‏شوند، نفس هم با اتصّال به نور عقل، اشیا را مشاهده مى‏کند.(15)

نظریّه معرفت در مکتب تفکیک
اصحاب مکتب تفکیک معتقدند: علم و عقل که در کتاب و سنّت مطرح، و به آن احتجاج شده است، با مراتب عقل و تعاریفى که از علم و عقل در فلسفه شده است، مغایرت دارد. نفس و روح آدمى، جوهرى غیرمجرّد، و با علم و عقل ذاتا مغایر است. نفس آدمى، تاریکى و جهل محض است و در هر مرتبه‏اى که باشد فاقد نور علم و عقل خواهد بود. نفس انسان در جریان ادراک محسوسات و معقولات، حتّى در علم حضورى به خودش، زمانى عالم و عاقل مى‏شود که با نور علم و عقل که از حقایق مجرّدند ارتباط مى‏یابد بدون آن‏که نفس داخل عقل شود یا عقل تنزّل با به دو از مراتب نفس شود.
در کتاب توحید الامامیّه(16) آمده است.
العلم نور مجرد خارج عن حقیقه‏النفس ـ کالعقل ـ یفیضله تعالى على عباده فتجدونه على اختلاف وجدانهم.(17)
علم همانند عقل، نورى مجرّد از مادّه و خارج از حقیقت انسان است که خدا بر بندگانش افاضه مى‏کند و آن‏ها به اندازه استعدادشان واجد آن نور مى‏شوند.
در وصف عقل نیز آورده‏اند:
العقل فى الکتاب و السنه هو النور الصریح الذى افاضه اللّه‏ سبحانه على الارواح و بالعقل یعرف ایضا استحاله اتحاده مع ما یعقل و به یعلم استحاله تنزل العقل فى مرتبه المعقولات و ان یکون العقل محکوما باحکامها و موصوفا بصفتها لمکان البینوته الذاتیه بینهما.(18)
عقل در کتاب و سنّت همان نور صریح است که خداوند سبحان بر ارواح بشرى افاضه مى‏کند و به‏وسیله همین عقل معلوم مى‏شود که اتّحاد نفس با عقل و تنزّل عقل در مرتبه معقولات ذهنى محال است و عقل احکام و ویژگى‏هاى نفس را ندارد؛ زیرا بین نفس و عقل، مغایرت ذاتى وجود دارد.
در جاى دیگرى در بیان وجوه فرق بین علم حقیقى و اصطلاحى آمده است:
1. علم در کتاب و سنّت، نور مجرّد و خارج از حقیقت انسان است و از آن‏جا که روح جسم لطیف، و ذاتا ظلمانى است، از سوى خداوند به آن علم و عقل افاضه مى‏شود...؛ امّا در اصطلاح فلسفى، علم کیفیّتى نفسانى و حالتى از حالات روح مجرّد یا متحّد با آن است بنا به اختلافى که وجود دارد.
2. صورت علمى حاصل در نفس، در علم اصطلاحى، براى نفس معلوم است. همچنین نفس هم براى خودش معلوم است؛ امّا در علم حقیقى محال است که علم یا صورت علمى براى نفس معلوم شود؛ زیرا علم ذاتا نور و ظاهر است.
3. علم اصطلاحى، گاهى جهل مرکّب است و واقع را کشف نمى‏کند به‏خلاف علم حقیقى که چون ظهورش ذاتى است، خطا در آن معقول نیست.(19)
در کتاب تنبیهات حول المبداء و المعاد(20) نیز چنین آمده است:
اِنّ حقیقة‏العقل الذى به تدرک المعقولات و حقیقة العلم الذى به تدرک المعلومات و به یحتج الکتاب و السنّة اجنبى عن ذلک کله و عن حقیقة الانسان المعبر عنها بلفاظ «أنا» و عن المراتب المذکورة لها بل هوالنور المتعالى عن ذلک کله و النفس و جمیع قوائها بجمیع مراتبها مظلمه محضه فى ذاتها و فاقده بذاتها لتلک الحقیقه النوریه و صیرورتها عالما عاقلا انما هى بوجدانها لتلک الحقیقه بما للوجدان من المراتب من غیر ان تدخل النفس فى حالة من الحالات فى صقع تلک الحقیقه النوریه و تنزل تلک الحقیقه و تصیر من مراتب النفس.(21)
حقیقت عقل که با آن، معقولات درک مى‏شوند و حقیقت علم که با آن، معلومات ادراک مى‏شوند و کتاب وسنّت به آن احتجاج کرده‏آند با آن‏چه حکیمان گفته‏اند مغایر است و با حقیقت آدمى که از آن به «من» تعبیر شده و با مراتب نفس نیز مغایرت دارد؛ زیرا حقیقت علم و عقل، نورى جدى از نفس و مراتب آن است و نفس با تمام استعدادها و مراتب وجودى‏اش ذاتا، تاریکى محض و فاقد نور علم و عقل، است به اندازه‏اى که نور علم و عقل را مى‏یابد، عالم و عاقل مى‏شود و در این هنگام نیز نه نفس داخل آن حقیقت نورى مى‏شود و نه آن حقیقت تنزّل مى‏یابد و از مراتب نفس مى‏شود.
در جاى دیگر پس از ذکر احادیث در بیان حقیقت علم و احکام آن مى‏نویسد:
ففى هذه‏الروایات عرفوا العقل بانه من نور و انه نور و ان مثله فى القلب کمثل السراج فى وسط البیت و انه خلق من العلم و انه فائم بالعلم ثم عرفوا العلم بانه نور کما فى روایه عنوان البصرى: لیس العلم بالتعلم انما العلم و هو نور یقع فى قلب من یریداللّه‏ ان یهدیه و یظهر منها ان العقل و کذلک العلم حقیقة نوریّة مغایرة للقلب و لحقیقة النفس الانسانیه المشارالیها بلفظ أنا.(22)
در این روایات، عقل نور یا حقیقتى از سنخ نور معرّفى، و رابطه‏اش با قلب (نفس) به چراغى که وسط اتاق قرار دارد، تشبیه شده است و به حقیقتى تعریف شده که از علم و قائم به علم است و در تعریف علم آمده: علم نور است؛ چنان‏که در روایت عنوان بصرى است که علم به آموزش نیست؛ بلکه علم نورى است که خداوند در هر دلى که بخواهد او را هدایت کند، مى‏افکند؛ پس، از مجموعه روایات استفاده مى‏شود که عقل و علم حقایقى نورانى هستند که با قلب و حقیقت نفس که با «من» به آن اشاره مى‏شود، مغایرت دارد.
در باب مغایرت علم و عقل با نفس استدلال شده است:
1. انسان به بعضى امور حسّى و عقلى علم ندارد؛ ولى بعد علم مى‏یابد؛ پس معلوم مى‏شود غیر از واقعیّت کشف شده و غیر از نفس، حقیقت دیگرى وجود دارد که به‏وسیله آن مجهولات کشف مى‏شود و آن حقیقت، همان نور علم و عقل است.
2. انسان گاهى از خودش غافل مى‏شود؛ در حالى که در حقیقت علم و کشف، غفلت معنا ندارد؛ پس عقل غیر از نفس است.
3. این که انسان در حال بیهوشى و خواب، نفس خود را درک نمى‏کند، معلوم مى‏شود که نفس آدمى عین علم و عقل نیست.»(23)
به هر حال، نفس بشر، حقیقتى غیرمجرّد و مادّه‏اى لطیف و فاقد هر گونه کمال علمى و عقلى است و به واسطه نور علم و عقل که حقیقتى مجرد است، از تاریکى جهل بیرون مى‏آید و اشیا و حقایق را کشف مى‏کند و این کشف و معرفت نیز به واسطه کوشش فکرى و تعلیم و تعلّم صورت نمى‏گیرد؛ بلکه عادت و سنّت الاهى بر آن است که به دنبال فکر و نظر، علم و عقل به نفس افاضه مى‏شوند تا محسوسات و معقولات را مشاهده کند و هیچ‏گاه نفس، عین آن حقایق و کمالات نمى‏شود؛ بلکه حامل آن‏ها بدون اتّحاد یا تداخل مى‏شود.

ما حصل نظریّه مذکور
1. روح و نفس آدمى، حقیقتى غیرمجرّد است و در هر مرتبه‏اى که باشد، با تمام قوایش خلا و تاریکى محض است.
2. علم و عقل، حقایق نورانى مجرّد مغایر نفس و خارج از آن هستند و کارشان روشن ساختن ضمیر و نفس انسان است تا در پرتو آن اشیا، حقایق را ادراک کند.
3. خطا در حکم علم و عقل ممکن نیست؛ بنابراین خطاهاى علمى و عقلى به جهت قطع ارتباط نفس با آن حقایق نورانى است که گاهى بر اثر گناه یا بیمارى حاصل مى‏شود.
4. هنگام حصول علم، نه نفس متحوّل به عقل و داخل آن مى‏شود و نه علم و عقل در نفس حلول کرده یا با آن متّحد مى‏شوند؛ بلکه نفس، واجد و حامل عقل و علم مى‏شود.(24)
همچنین فعّالیت‏هاى علمى و فکرى در حدّ معدات هستند، نه مولّد علم؛ البتّه عادت و سنّت الاهى بر آن است که به دنبال تفکّر و تأمّل، معارف علمى و عقلى را به نفس افاضه مى‏کند.

نقد و بررسى
1. آیا این علم و عقل مجرّد که در مکتب تفکیک مطرح شده است، قابل تطبیق به عقل فعّال (عقل مفارق) نیست که بر اساس نظریّه مشّائیان، «صور علمى» را به نفس افاضه مى‏کند و بنا به نظر صدرالمتألهین، نفس پس از اتّحاد با عقل صور علمى را شهود مى‏کند.
در این مکتب، تعقّل نورى و قرآنى در مقابل تعقّل اصطلاحى فلسفى قرار داده و تصریح شده است. که علم و عقل، حقایق مجرّد و نورانى هستند که ذاتا ظهور دارند و سبب ظهور اشیا براى نفس هستند. به عبارت دیگر، در فرایند تعلّم و تعقّل، نفس هیچ نقشى را ایفا نمى‏کند و صرفا در پرتو نور عقل حقایق را مشاهده مى‏کند. سخن این است که در جریان تعلّم و تعقّل چه اتفّاقى مى‏افتد که نفس واجد مفاهیم علمى و عقلى مى‏شود. آیا صور معلوم و معقول در نفس مرتسم مى‏شود یا این‏که نفس با نوعى اتّصال به عقل، مفاهیم را ادراک مى‏کند؟
گفته‏اند: در فرایند تعقّل، نفس حامل و واجد نور عقل مى‏شود. سؤال این است که چه فرق جوهرى بین «وجدان» و افاضه و اتّحاد وجود دارد؟!
2. بر اساس اعتقاد به مادّى بودن نفس چگونه در فرایند تعلّم و تعقّل، این حقیقت مادّى با حقایق علمى و عقلى مجرّد رابطه برقرار مى‏سازد. تشبیه علم و عقل به چراغ داخل اتاق که در برخى احادیث آمده است، چگونه مى‏تواند ادراک علمى و عقلى را توجیه کند. آیا اتاق، ادراکى از روشنایى دارد یا اگر بخواهد ادراکى بیابد، باید اوّلاً استعدادى در آن وجود داشته باشد و ثانیا هنگام ادراک باید تغییر تحولّى پیدا کند. افزون بر این‏که تشبیه مذکور، منافاتى با دیدگاه فلسفى ندارد؛ چرا که در فلسفه نیز عقل فعّال را مفیض معارف حسّى و عقلى مى‏دانند.
3. اطلاق نور بر علم و عقل در احادیثى که مورد استفاده قرار گرفته است نیز نمى‏تواند دلیل قاطعى بر مغایرت ذاتى همه مراتب نفس و عقل باشد. روایت عنوان بصرى «العلم لیس بکثره التعلم العلم نورٌ ...» دلالت دارد بر این‏که معارف قلبى و معنوى، از طریق مطالعه و تحقیق فراوان حاصل نمى‏شود؛ بلکه خداوند آن‏را بر قلب افراد مستعد که مى‏خواهد هدایتشان کند، افاضه مى‏کند. این حدیث به هیچ‏وجه به تبیین فرایند تعلّم و تعقّل در همه مراتب ناظر نیست؛ بلکه اشاره‏اى به رابطه تقوا با معارف الاهى باطنى نظیر آیات «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»، و «إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَانا» است.(25)
افزون بر این، در برخى احادیث به استعداد ویژه‏اى در انسان و گاه مرتبه‏اى از کمال نفس، عقل اطلاق شده است؛ چنان‏که در حدیث جنود عقل و جهل، امام کاظم علیه‏السلام عقل را رسول باطنى در برابر رسول بیرونى (ابنیا) مى‏داند و مى‏فرماید: با همین قوّه عقل مى‏توان به پیامبران ایمان آورد یا در حدیث منسوب به امیرمؤمنان علیه‏السلام آمده است:
ان‏اللّه‏ رکب فى الملائکه عقلا بلا شهوه و رکب فى البهام شهوه بلا عقل و رکب فى بنى آدم کلتیهما ـ فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائکه و من غلب شهوته عقله فهو شر من البائهم.(26)
از این حدیث نیز استفاده مى‏شود که خداوند، ماهیت حیوان را شهوت، و ماهیت فرشتگان را عقل قرار داد؛ ولى در ماهیت انسان دو قوّه شهوت و عقل را بنا نهاد. حال اگر انسان بتواند در مرحله‏اى از کمال نفس، عقلش را بر شهوتش حاکم کند، از فرشتگان برتر مى‏شود. و اگر شهوتش را بر عقل حاکم سازد، از حیوانات پست‏تر خواهد شد.
همچنین در برخى دیگر از احادیث، عقل بر قوّه نفسانى یا غریزه انسانى که قابلیّت کمال از طریق علم و تجربه را دارد، اطلاق شده است: «العقل غریزة یزید بالعلم و التجارب».(27)
به‏هر حال در احادیث، عقل، هم بر استعداد و غریزه بشرى و هم بر مرتبه‏اى از کمال نفس اطلاق شده، است. در عین حال، به امر تجرّد خاصّى نیز عقل گفته شده. بدین‏سان نمى‏توان با استفاده از متون دینى، هر گونه استعداد یا کمال علمى و عقلى براى نفس را انکار، و اطلاق علم و عقل بر استعداد یا مراتبى از کمال نفس را از اصلاحات مختص به فیلسوفان و مغایر با تعبیرهاى دینى تلقّى کرد.
4. این‏که نفس در همه مراتب، ظلمت محض است و در فرایند ادراک حسّى و عقلى هیچ نقش را ایفا نمى‏کند و صرفا در حال افاضه نور از عقل مجرد، اشیا را ادراک مى‏کند،(28) آیا این، همان عقیده متکلّمان اشعرى نیست که در تولید علم، هیچ نقشى براى نفس قائل نیستند و رابطه سببیّت بین نفس و علم را به‏طور کلّى انکار مى‏کنند و پیدایش علم در نفس را به عادت الاهى نسبت مى‏دهند؟!

نتیجه
با توجّه به مطالب گذشته به نظر مى‏رسد که بین متکلّمان و فیلسوفان اسلامى و مکتب تفکیک برخلاف ادّعایى که شده، اختلاف بنیادین وجود ندارد؛ چرا که این مطلب در برخى مطالب به نظر متکلّمان متمایل است و گاهى به نظر فیلسوفان نزدیک مى‏شود؛ گرچه از به‏کارگیرى تعبیرها و اصطلاحات فنّى فلسفى پرهیز مى‏کند. روایات نیز در باب علم و عقل متفاوتند و نمى‏توان حقیقت علم و عقل و احکام آن‏ها را از احادیث به نحو قطعى و یقینى استظهار کرد و اگر بر اساس تحلیل عقل (به دور از دیدگاه فلسفى خاص) بخواهیم اظهارنظر کنیم، باید بگوییم که نظریّه معرفت در این مکتب در عرض دیگر نظریّات کلامى و فلسفى قابل نقد و بررسى است؛ البتّه توصیه و تأکیدهاى مکتب تفکیک بر استقلال فکرى در بررسى مسائل اعتقادى و پرهیز از تقلید فلسفى، پرهیز از حمل یافته‏هاى کلامى، فلسفى و عرفانى بر قرآن و سنّت و اجتناب از تأویل نارواى آیات و احادیث باید مورد توجّه و دقّت ارباب اندیشه قرار گیرد.


آدرس:
http://www.porsojoo.com/fa/node/6194