بخش ششم: تحلیل واقعه عاشورا
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلاه و السلام على عبد الله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
حادثه عاشورا مثل بسیارى از حقایق این عالم است که در زمان خودشان بسا هست آنچنانکه باید شناخته نمى شوند . و بلکه فلاسفه تاریخ مدعى هستند که شاید هیچ حادثه تاریخى را نتوان در زمان خودش آنچنانکه هست ، ارزیابى کرد . بعد از آنکه زمان زیادى گذشت و تمام عکس العمل ها و جریانات مربوط به یک حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته مى شود . همچنانکه شخصیتها هم همینطورند . شخصیتهاى بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجى که شایسته وجود آنهاست ، پیدا نمى شود ، بعد از مرگشان تدریجا شخصیتشان بهتر شناخته مى شود ، بعد از دهها سال که از مرگشان مى گذرد ، تدریجا شناخته مى شوند . و معمولا افرادى که در زمان خودشان خیلى شاخصند بعد از فوتشان فراموش مى شوند ، و بسا افرادى که در زمان خودشان آنقدرها شاخص نیستند ولى بعد از مرگشان تدریجا شخصیت آنها گسترش پیدا مى کند و بهتر شناخته مى شوند .
اگر دو نفر عالم را که در یک زمان زندگى مى کنند در نظر بگیریم ، ولو از نظر شهرت علمى یکى ده برابر دیگرى بزرگ است ، ولى گاهى بعد در تاریخ روشن مى شود که آنکه ده برابر کوچک بوده ، از آنکه ده برابر بزرگ بوده ، بزرگتر است ، که براى این من مثالهاى زیادى دارم . از همه بهتر اینست که ما به خود على ( ع ) مثال بزنیم آنهم از زبان خود ایشان .
در کلمات مولا در[ نهج البلاغه] جزء کلماتى که حضرت در فاصله ضربت خوردن و شهادت یعنى در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگى فرموده اند ، یکى این دو سه جمله است که تعبیر خیلى عجیبى است .
مى فرماید : غدا تعرفوننى و یکشف لکم سرائرى (1) فردا مرا خواهید شناخت ، یعنى امروز مرا نشناخته اید ، زمان من مرا نشناخت ، آینده مرا خواهد شناخت . و یکشف لکم سرائرى ( سرائر یعنى سریره ها ، امور مخفى ، امورى که در این زمان چشمها نمى تواند آنها را ببیند ، مثل گنجى که در زیر زمین باشد ) مخفیات وجود من فردا براى شما کشف خواهد شد . و همینطور هم شد . على را مردم ، بعد از زمان خودش بیشتر شناختند از زمان خودش . على را در زمان خودش چه کسى شناخت ؟ یک عده بسیار معدود . شاید تعداد آنهایى که على را در زمان خودش واقعا مى شناختند ، از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمى کرد .
پیغمبر اکرم راجع به کلمات خودشان این جمله را در حجه الوداع فرمود ( ببینید چه کلمات بزرگى ! ) نضر ( نصر ) الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم یسمعها ، فرب حامل فقه غیر فقیه ، و رب حامل فقه الى من هوا فقه منه (2) خدا خرم کند چهره آنکس را ( خدا یار آنکس باد ) که سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط کند و به کسانى که سخن مرا نشنیده اند ، به آنهائى که زمان من هستند ولى اینجا نیستند یا افرادى که بعد از من می آیند ، برساند . یعنى حرفهاى مرا که مى شنوید ، حفظ کنید و به دیگران برسانید .
فرب حامل فقه غیر فقیه بسا کسانى که حامل یک حکمت و حقیقتند در صورتى که خودشان اهل آن حقیقت نیستند ، یعنى آن عمق و معنى آن حقیقت را درک نمى کنند . و رب حامل فقه الى من هو افقه منه و چه بسا افرادى که فقهى را ، حکمتى را ، حقیقتى را حمل مى کنند ، حفظ مى کنند ، بعد منتقل مى کنند به کسانى که از خودشان داناترند .
معناى جمله اینست که شما اینها را حفظ کنید و به دیگران برسانید . بسا هست که شما اصلا عمق حرف مرا درک نمى کنید ولى آن دیگرى که مى شنود ، مى فهمد ، شما فقط ناقلى هستید ، نقل مى کنید . و باز بسا هست که شما چیزى مى فهمید ولى آن کسى که بعد ، شما براى او نقل مى کنید ، بهتر از شما مى فهمد . مقصود اینست که سخنان مرا برسانید به نسلهاى آینده که معناى سخن مرا از شما بهتر مى فهمند .
على ( ع ) فرمود : آینده مرا بهتر خواهد شناخت . پیغمبر ( ص ) هم فرمود در آینده معانى سخن مرا بهتر از مردم حاضر درک خواهند کرد .
اینست معناى اینکه ارزش یک چیز در زمان خودش آنچنانکه باید ، درک نمى شود ، باید زمان بگذرد ، بعدها آیندگان تدریجا ارزش یک شخص ، ارزش کتاب یا سخن یک شخص ، ارزش عمل یک شخص را بهتر درک مى کنند .
[ اقبال لاهورى] شعرى دارد که گویى ترجمه جمله مولاى على ( ع ) است . حضرت مى فرماید : غدا تعرفوننى فردا مرا خواهید شناخت ( این را روزى مى گوید که دارد از دنیا مى رود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهید شناخت .
اقبال مى گوید[ اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد] مقصودش از شاعر ، نه هر کسى است که چند کلمه سرهم بکند ، بلکه مقصود ، کسى است که پیامى دارد ، مثل خود اقبال که شاعرى است که فکرى دارد ، اندیشه اى د ارد ، پیامى دارد ، یا مولوى و حافظ که شعرایى هستند که اندیشه و پیامى دارند ، گواینکه پیام بعضى از اینها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درک نمى کنند ، مثل حافظ که هنوز وقتى که در اطراف او مطلب مى نویسند ، هزار جور چرند مى نویسند الا آن پیامى که خود حافظ دارد[ . ( اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد] . بسیارى از اندیشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است . یعنى اینگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پیدا نکرده اند .
[ جبران خلیل جبران] یک نویسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهاى مسیحى است که تولدش در لبنان بوده ولى پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بیشتر در آمریکا بوده . او عربى و انگلیسى نویس و همچنین نقاش است و مخصوصا در عربى ، از آن شیرین قلمهاى درجه اول است . با اینکه مسیحى است ، از شیفتگان على بن ابى طالب ( ع ) است . در میان عربهاى مسیحى ، شیفته على ما زیاد داریم . یکى از آنها[ میکائیل نعیمه] است . یکى دیگر ،[ جرج جرداق] است که در چند سال پیش کتابى نوشت به نام[ على بن ابى طالب صوت العداله الانسانیه] که اول در یک جلد بود ، بعد خودش آن را تفصیل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترین کتابهایى است که راجع به حضرت امیر ( ع ) نوشته شده است .
جبران خلیل مى گوید : من نمى دانم چه رازى است که افرادى پیش از زمان خودشان متولد مى شوند ، و على از کسانى است که پیش از زمان خودش متولد شده است . مى خواهد بگوید على براى زمان خودش خیلى زیاد بود . آن زمان ، زمان على نبود . ولى حقیقت بهتر ، همان است که خود على ( ع ) فرموده است که اصلا اینگونه اشخاص در هر زمانى متولد بشوند ، پیش از زمان خودشان متولد شده اند . على ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پیش از زمان خودش بود . یعنى آنقدر بزرگند که زمان خودشان ، هر زمانى باشد ، گنجایش این را که بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفى کند ، ندارد . باید مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار دیگر بازیابى و بازشناسى شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جدید پیدا کنند .
براى این موضوع عرض کردم که مثالهاى زیادى هست . در میان همه طبقات همینطور است . همین حافظ که مثالش را ذکر کردم ، آیا در زمان خودش ، همین شهرتى را که در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش کسى دیوانش را هم جمع نکرد . خودش هم به خاطر روح عرفانى خاصى که داشت ، با اینکه به او مى گفتند ، علاقه اى به جمع آورى آن نداشت .
حافظ یک مرد عالم است ، یعنى اول یک عالم است ، دوم یک شاعر ، و از این جهت با سعدى یا فردوسى فرق مى کند . اینها شاعر هستند و مثلا سى چهل هزار بیت شعر گفته اند ، کارشان شاعرى بوده . حافظ کارش شاعرى نبوده ، یک مرد عالم و مدرس و محقق بوده است . بعد از مرگش ، رفیقش که دیوانش را جمع کرده ، اهم آن کتابهایى را که او تدریس مى کرده ذکر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسیر قرآن مى گفته ، کارش این بوده .
خودش هم در یک جا مى گوید :
زحافظان جهان کس چوبنده جمع نکرد * لطائف حکمى با نکات قرآنى
در جاى دیگر مى گوید :
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ * به قرآنى که اندر سینه دارى
و نیز در جاى دیگر مى گوید :
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ * قرآن زبر بخوانى با چارده روایت
یعنى نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلکه آن را با قرائتهاى هفتگانه مى خواند واز حفظ بوده است که این آیه را عاصم اینجور قرائت کرده ، کسائى اینطور قرائت کرده و . . .
[ ملا صدراى شیرازى] که امروز تازه بعد از حدود سیصد و پنجاه سال که از مرگش مى گذرد ( مرگش در سال 1050 هجرى قمرى بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مى شود ، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه هاى علمیه هم کتابهایش تدریس نمى شود . فقط یک عده شاگرد داشت . کم کم که حکماى بعد از او آمدند ، به ارزش افکارش پى بردند و افکار او به تدریج افکار امثال بوعلى را عقب زد و پیش افتاد . دنیاى مغرب زمین هم تازه اکنون دارد با افکار این مرد آشنا مى شود .
این ، معناى اینست که اشخاص خیلى بزرگ ، افرادى هستند که در زمان خودشان موجى ، جنجالى آنچنانکه شایسته خود آنهاست ، ایجاد نمى کنند ، ولى در زمانهاى بعد تدریجا مثل گنجى که از زیر خاک بیرون بیاید ، بیرون می آیند و شناخته مى شوند .
مثال دیگر[ سید جمال] است . الان در جهان لااقل هفته اى یک مقاله درباره سید جمال الدین اسد آبادى نوشته مى شود . کشورهاى اسلامى هم به او افتخار مى کنند . ایرانیها مى گویند سید جمال مال ماست ، افغانیها مى گویند مال ماست ، ترکها مى گویند مال ماست چون در ترکیه مرده است . آخرش افغانها پیروز شدند ، رفتند استخوانهاى سید جمال را از ترکیه به افغانستان بردند ، در صورتى که سید جمال خودش را نه به ایران مى بست ، نه به افغان ، نه به ترک و نه به عرب ( البته ظاهرا ایرانى بوده ) ، نه به مصر مى بست و نه به جاى دیگر .
مصریها افتخار مى کنند که بله ، سید جمال آمد به کشور ما و قدرش را شناختند و در اینجا بود که علمایى مثل[ محمد عبده] به او گرایش پیدا کردند و او توانست یک حزب تشکیل بدهد و اصل اوج گرفتن سید جمال ، از اینجا بود ، پس ما از همه به سید جمال نزدیکتر هستیم . ولى در زمان خودش به هر کجا که مى رفت ، او را طرد مى کردند . به ایران خود ما که آمد ، با چه وضع نکبت بارى او را تبعید کردند ! مدتها در حضرت عبدالعظیم متحصن بود . در زمستان خیلى سردى که برف بسیار سنگینى هم آمده بود ، ریختند و او را از بست خارج کردند ، سوار قاطر کردند و مثل جدش زین العابدین ، پاهایش را به شکم قاطر بستند و در آن هواى سرد ، او را از طریق غرب ایران ( همدان و کرمانشاه ) از مرز خارج کردند . حتى یک نفر هم چیزى نگفت . حالا هر کسى افتخار مى کند . که من درباره سید جمال مقاله اى خواندم .
سید جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اى روشنفکر دورش را گرفتند ولى بعد انگلیسیها او را تبعید کردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداى حیات علمى این مرد در نجف بوده است . فرهنگ سید جمال ، فرهنگ اسلامى است ( و اهمیت او هم به همین است ) یعنى تحصیلات عالیه اش ، تحصیلات عالیه اسلامى است . در نجف در درس استاد الفقها شیخ مرتضى انصارى که در زهد و تقوى و علم و تحقیق ، مرد فوق العاده اى بوده شرکت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ دیگرى به نام آخوند ملاحسینقلى همدانى خوانده است . کم کم اصلا آن محیط را که در آنوقت تعلق به عثمانى داشت ، تحمل نمى کرد و استادانش به او گفتند بهتر اینست که تو مهاجرت کنى و بروى دنبال ایده هایى که دارى .
الان که حساب مى کنم ، مى بینم نهضتهایى که یکى بعد از دیگرى در جهان اسلام پیدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضى از قسمتهاى این مطلب ، هنوز درست رسیدگى نشده است . ) یعنى تخمهایى که او کاشت ، یکى از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولى بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند .
نهضتهایى که بعد در مصر شد ، نهضتهایى که در هند شد ، نهضت مشروطیت و حتى نهضت تنباکو در ایران ، از ثمرات تلاشهاى اوست . و از جمله مطالبى که در شرح حال او ننوشته اند ، اینست که نهضت استقلال عراق که بعد از مشروطیت روى داد ، مدیون اوست ، چون اکنون ما در تاریخ کشف مى کنیم که کسانى که این نهضت را رهبرى مى کرده اند ، از دوستان سید جمال بوده اند .
اینست که مى گوئیم مردان خیلى بزرگ ، هر مقدار هم که در زمانشان شناخته بشوند ، شناخته نمى شوند ، در زمانهاى بعد ، بهتر شناخته مى شوند و ارزششان بهتر درک مى شود .
و همچنین است حوادث و وقایع . ابعاد حوادث و وقایع نیز در زمان خودش ، آنچنان که هست ، تشخیص داده نمى شود . بسا هست که یک حادثه ، کوچک تلقى مى شود ، ولى بعد از مدتى تدریجا ابعاد و عمق و لایه هاى این حادثه ، عظمت و اهمیت این حادثه ، بهتر شناخته مى شود . حادثه عاشورا از جمله این حوادث است ، در ردیف اینکه شخص مى میرد ، بعد از مرگش شناخته مى شود ، یا اثرى خلق مى شود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته مى شود . حادثه اجتماعى هم که رخ مى دهد ، بعدها ماهیت آن درست شناخته مى شود و ارزش آن درک مى گردد . در مورد بعضى از حوادث ، شاید هزار سال باید بگذرد تا ماهیت آنها ، درست آنچنانکه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اینگونه حوادث است .
جمله اى از امام حسین ( ع ) هست که با اینکه خودم این جمله را بارها تکرار کرده ام ، ولى به معنى و عمق آن ، خیلى فکر نکرده بودم . این جمله در آن وصیتنامه معروفى است که امام به برادرشان محمد ابن حنفیه مى نویسند . محمد ابن حنفیه بیمار بود به طورى که دستهایش فلج شده بود و لهذا از شرکت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتى که حضرت مى خواستند از مدینه خارج شوند ، وصیتنامه اى نوشتند و تحویل او دادند . البته این وصیتنامه نه به معناى وصیتنامه اى است که ما مى گوئیم ، بلکه به معناى سفارشنامه است به معناى اینکه وضع خودش را روشن مى کند که حرکت و قیام من چیست و هدفش چیست .
ابتدا فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى اتهاماتى را که مى دانست بعدها به او مى زنند ، رد کرد . خواهند گفت حسین دلش مقام مى خواست ، دلش نعمتهاى دنیا مى خواست ، حسین یک آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسین یک آدم ستمگر بود . دنیا بداند که حسین جز اصلاح امت ، هدفى نداشت ، من یک مصلحم . بعد فرمود : ارید ان آمر بالمعروف ، و انهى عن المنکر ، و اسیر بسیره جدى و ابى هدف من ، یکى از امر به معروف و نهى از منکر است و دیگر اینکه سیر کنم ، سیره قرار بدهم همان سیره جدم و پدرم را . این جمله دوم ، خیلى باید شکافته شود . این جمله در آن تاریخ ، معنى و مفهوم خاصى داشته است . چرا امام حسین بعد که فرمود مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم ، اضافه کرد مى خواهم سیر کنم به سیره جدم و پدرم ؟ ممکن است کسى بگوید همان گفتن امر به معروف و نهى از منکر کافى بود . مگر سیره جد و پدرش ، غیر از امر به معروف و نهى از منکر بود ؟ جواب اینست که اتفاقا بله . ابتدا باید به یک تاریخچه اشاره بکنم و بعد این مطلب را شرح بدهم .
مى دانیم عمر وقتى که ضربت خورد و خودش احساس کرد که رفتنى است ، براى بعد از خودش ، در واقع بدعتى به وجود آورد ، یعنى کارى کرد که نه پیغمبر کرده بود و نه حتى ابوبکر ، نه مطابق عقیده ما شیعیان که مدارک اهل تسنن نیز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب دیگرى است ) خلافت را به شخص معینى که پیغمبر در زمان خودش معرفى و تعیین کرده بود یعنى على ( ع ) واگذار کرد ، و نه مطابق آنچه که امروز اهل تسنن مى گویند که پیغمبر کسى را تعیین نکرد بلکه امت باید خودشان کسى را انتخاب کنند و پیغمبر این کار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار کردند عمل کرد ، و همچنین نه کارى را که ابوبکر کرد ، انجام داد ، چون ابوبکر وقتى مى خواست بمیرد ، براى بعد از خود ، شخصى معینى را تعیین کرد که خود عمر بود .
کار ابوبکر نه با عقیده شیعه جور در می آید ، نه با عقیده اهل تسنن .
کار عمر نه با عقیده شیعه جور در می آید ، نه با عقیده اهل تسنن و نه با کار ابوبکر .
یک کار جدید کرد و آن این بود که شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب کرد ، ولى شورایى نه به صورت به اصطلاح دموکراسى ، بلکه به صورت آریستوکراسى ، یعنى یک شوراى نخبگان که نخبه ها را هم خودش انتخاب کرد : على علیه السلام ( چون على را که نمى شد کنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبیر ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در میان صحابه پیغمبر ، از اینها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد این شورا جفت است ( معمولا مى بینید که تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند که وقتى راى گرفتند ، تعداد هر طرف که حداقل نصف به علاوه یک باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفرى یک راى را انتخاب کردند و سه نفر دیگر راى دیگر را ، هر طرف که عثمان بود ، آن طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا براى مردم تکلیف معین مى کنى ؟ ! شورا طورى ترکیب شده بود که عمر خودش هم مى دانست که بالاخره خلافت به عثمان مى رسد ، چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه یک نداشت . حداکثر این بود که على سه نفر داشته باشد که مسلما عثمان در میان آنها نبود ، زیرا عثمان رقیبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، على ( ع ) یا دو نفر داشت : خودش بود و زبیر ( چون زبیر آنوقت با على بود ) ، و یا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف على را مى گرفت ، حداکثر سه نفر داشت .
اینست که على ( ع ) در[ نهج البلاغه] مى فرماید : فصغا رجل منهم لضغنه ، و مال الاخر لصهره (3) فلان شخص به دلیل کینه اى که با من داشت ، از حق منحرف شد ، و فلان شخص دیگر به خاطر رعایت رابطه قوم و خویشى و وصلت کارى خودش ، رایش را به آن طرف داد . خود عمر هم اینها را پیش بینى مى کرد . به هر حال نتیجه این شد که زبیر گفت من رایم را دادم به على ، طلحه گفت من رایم را دادم به عثمان ، سعد هم کنار رفت ، کار دست عبدالرحمن بن عوف باقى ماند ، به هر طرف که راى مى داد ، او انتخاب مى شد . عبدالرحمن مى خواست خودش را بى طرف نگه دارد . عمر گفت اینها باید سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشینند و نظرشان را یکى بکنند . جز براى نماز و حوائج ضرورى حق ندارند بیرون بیایند . ( این هم یک زورى بود که عمر گفت ) بعد یک عده مسلح فرستاد که اگر اینها تصمیم نگرفتند ، شما حق کشتنشان را دارید . خیلى عجیب است ! بعد از سه روز اینها آمدند بیرون ، تمام چشمها در انتظارند که ببینند نتیجه چه شد . بنى امیه از تیپ عثمان بودند و بنى ها شم و نیکان صحابه پیامبر همچون ابوذر و عمار که زیاد هم بودند ، طرفدار على ( ع ) . اینان شور و هیجان داشتند که بلکه قضیه به نفع على ( ع ) تمام شود . ولى حضرت قبل از این خودش به طور خصوصى به افراد مى گفت که من مى دانم پایان کار چیست ، ولى نمى توانم و نباید خودم را کنار بکشم که بگویند او خودش نمى خواست و اگر می آمد ، مسلما همه اتفاق آراء پیدا مى کردند .
عبدالرحمن اول آمد سراغ على ( ع ) ، گفت : على ! آیا حاضرى با من بیعت کنى ، به این شرط که خلافت را به عهده بگیرى و بر طبق کتاب الله ( قرآن ) و سنت پیغمبر و سیره شیخین عمل کنى ؟ یعنى علاوه بر کتاب الله و سنت ، یک امر دیگرى هم اضافه شد سیره یعنى روش . روش زمامدارى و رهبرى تو ، همان روش شیخین ( ابوبکر و عمر ) باشد . ببینید على چگونه در اینجا بر سر دو راهى تاریخ قرار مى گیرد . در چنین موقعیتى هر کس پیش خود به على مى گوید اکنون وقت تصاحب خلافت است ، دو راهى تاریخ است ، خلافت را یا باید بنى امیه ببرند یا تو . یک دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول بکنم که به کتاب الله و سنت رسول الله و روشى که خودم انتخاب مى کنم ، عمل کنم .
عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سوال را تکرار کرد . عثمان گفت حاضرم ، در صورتى که نه به کتاب الله عمل کرد ، نه به سنت رسول الله و نه حتى به روش شیخین . این قضیه سه بار تکرار شد . عبدالرحمن مى دانست که على از حرف خودش بر نمى گردد و نمی آید در اینجا روش رهبرى شیخین را امضاء کند و بعد گفته خود را پس بگیرد . در این صورت ، على خودش را قربانى خلافت کرده بود . در هر سه نوبت ، على ( ع ) پاسخ داد : بر طبق کتاب الله ، سنت رسول الله و روشى که خودم انتخاب مى کنم و اجتهاد راى آنطور که خودم اجتهاد مى کنم عمل مى کنم . عبدالرحمن گفت : پس قضیه ثابت است ، تو نمى خواهى به روش آن دو نفر باشى ، تو مردود هستى . با عثمان بیعت کرد .
عثمان به این شکل خلیفه شد . ولى همین عثمان ، نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت ، تبعید کرد ، شلاق زد و عمار را آنقدر کتک زد که این مرد شریف ، فتق پیدا کرد ، بلکه وقتى که سوار کار شد ، کم کم به همین عبدالرحمن بن عوف هم اعتنایى نمى کرد ، به طورى که عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتى من مردم ، راضى نیستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند .
ممکن است شما بگوئید : چرا على ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او باید مى گفت من بیعت مى کنم بر کتاب الله و سنت رسول الله ، و بعد دیگر نمى گفت روشى که خودم انتخاب مى کنم ، فقط روش دو خلیفه را رد مى کرد .
مى گفت ما غیر از کتاب خدا و سنت رسول الله ، شىء سومى نداریم . ولى شىء سوم را على ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شکلى که آنها مى خواستند .
این امر سوم ، در شکلى که ابوبکر و عمر عمل کردند ، غلط بود ،شکل دیگرى دارد که پیغمبر به آن شکل عمل کرد و على هم مى خواست به آن شکل عمل کند.
این امر ، مسئله رهبرى است .
کتاب و سنت ، قانون است . شک نیست که رهبر ملتى که آن ملت از یک مکتب پیروى مى کند ، اولین چیزى که باید بدان متعهد و ملتزم باشد ، دستورات آن مکتب است ، و باید به آنها احترام بگزارد . دستورات مکتب در کجا بیان شده ؟ در کتاب و سنت . ولى کتاب و سنت ، قانون است و طرز اجرا و پیاده کردن مى خواهد .
روش اجرا و روش حرکت دادن مردم بر اساس کتاب و سنت را[ سیره] مى گویند . سیره در زبان عربى ، به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعله است .
در زبان عربى ، یک فعله داریم و یک فعله در[ الفیه ابن مالک] آمده است :
و فعله لمره کجلسه * و فعله لهیئه کجلسه
عرب اگر چیزى را بر وزن فعله گفت ، یعنى عملى را یک بار انجام دادن ، و اگر بر وزن فعله گفت ، یعنى عملى را به گونه اى خاص انجام دادن .
یعنى در لفظ فعله ، گونه خاص خوابیده است . کلمه سیره از ماده سیر است . سیر یعنى حرکت ، ولى سیره یعنى حرکت به گونه خاص ، حرکت به روش خاص .
رهبر کسى است که مردم را به دنبال خودش حرکت مى دهد . حال ممکن است یک رهبر هم پیدا بشود که مردم را ساکن نگاه دارد . او دیگر رهبر نیست .
همه رهبران ، امتها و ملتها را به حرکت در می آورند ، ولى بحث ، در نحوه و گونه حرکت ، شکل و تاکتیک حرکت است . پیغمبر اکرم شئون و مناصب مختلفى از جانب خدا دارد . او نبى و رسول است ، یعنى پیام خدا را مى رساند . پیغمبر از آن نظر که پیام خدا را مى رساند ، جز یک پیام رسان چیز دیگرى نیست . آیه قرآن بر قلب مبارکش نازل مى شود ، بر مردم تلاوت مى کند ، هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته (4) . یک شان پیامبر ، شان یک مبلغ و شان یک معلم است .
دستورات خدا را به مردم ابلاغ مى کند و به آنها آنچه را که نمى دانند ، تعلیم مى کند .
فقها و مبلغان امت ، وارث این شان پیغمبرند . یعنى فقیه اگر خودش را جانشین پیغمبر مى داند ، فقط در این یک خصلت است . او مى گوید پیغمبر احکامى از ناحیه خدا آورده و من مى خواهم ببینم آنها چیست تا براى مردم که هیچ نمى دانند ، بیان کنم .
شان دیگر پیامبر که آن هم شان الهى است و خدا باید معین کند ، اینست : مردم در مسائل حقوقى با یکدیگر اختلاف پیدا مى کنند ، یا در مسائل جزائى و جنایى میان مردم مشاجره واقع مى شود و کار به داورى مى کشد . باید علاوه بر قانون ، افرادى باشند که در میان مردم داورى کنند ، یعنى خصومات را قطع و فصل کنند . این شان را مى گویند[ قضاء] که ما معمولا مى گوئیم [ قضاوت] . شان قضاء یعنى قاضى بودن یکى از مقدسترین شئون است .
از نظر اسلام ، قاضى باید فقیه و مجتهد و نیز عادل مسلم العداله باشد .
یکى از حرامترین کارها اینست که انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالى که صلاحیت شرعى ندارد . پیغمبر یا امام فرمود : قضاء ، مقامى است که در آن نمى نشیند مگر وصى یعنى امام یا کسى که امام او را معین کرده است . (5) این هم از شئون پیغمبر است . پیامبر تنها پیام رسان خدا نبود ، بلکه کسى بود که خدا به او حق داده بود که در اختلافات و مشاجرات ، بر اساس اصول قضایى ، میان مردم قضاوت کند فلا و ربک لا یومنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما . (6) شان سوم پیغمبر ، رهبرى امت است . پیغمبر در همان حال که پیغمبر است ، امام هم هست . امام ، پیغمبر نیست ولى پیغمبر ، امام هست . بسیارى خیال مى کنند که پیغمبرى ، همیشه از امامت جداست . امامت یعنى رهبرى ، و امام یعنى رهبر . پیامبران ، وقتى که درجه شان خیلى بالا مى رود ، هم پیغمبرند و هم امام . در زمان پیغمبر ، على هم بود ، چه کسى امت را رهبرى مى کرد ، امامت مى کرد ؟ خود پیغمبر اکرم .
خداى متعال به امام و رهبر از آن جهت که امام و رهبر است ، اختیاراتى داده است . بلا تشبیه ( البته در تشبیه مناقشه نیست ) همانطور که در بعضى کشورها رئیس جمهور از کنگره اختیاراتى مى گیرد ، خدا براى رهبرى امت ، به رهبر امت ، یک سلسله اختیارات داده است ( زیرا قانون را در شرایط مختلف اجرا و پیاده کردن ، کار هر کس نیست . ) دیگر پیغمبر اگر مى خواهد کسى را انتخاب کند ، مثلا بعد از فتح مکه براى آنجا حاکم معین کند و یا براى فلان لشکر امیر تعیین کند ، لازم نیست که جبرئیل بگوید یا رسول الله ! شما فلان شخص را انتخاب کن . این ، دیگر در اختیار خود پیغمبر است که به حکم اختیارات زیادى که رهبر دارد ، این کار را انجام مى دهد و البته نباید از کادر قانون خارج شود . (7) این امر مثل تاکتیکها و استراتژیهایى است که فرماندهان لشکرها به کار مى برند که به ابتکار خود آنها بستگى دارد . مثلا در وقتى که متفقین با آن دول محور در مصر ( اسکندریه ، العلمین ) مى جنگیدند و آیزنهاور فرمانده متفقین بود ، البته مقرراتى بود که او نباید از آنها تجاوز مى کرد ، ولى بسیارى از قضایا به ابتکار او بستگى داشت ، او باید ابتکار به خرج مى داد تا پیروز مى شد . دشمن هم عینا همین حالت را داشت .
حال ببینیم معنى جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنین پاسخ على ( ع ) چیست ؟ عبدالرحمن به على ( ع ) گفت : تو باید متعهد شوى که قانون ، کتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى ، همان روش رهبرى شیخین باشد . اگر على ( ع ) روش شیخین را مى پذیرفت ، در این صورت مثلا چنانچه عمر پیش خود خیال مى کرد که حق دارد متعه را که پیغمبر تحلیل کرده است تحریم کند ، على ( ع ) باید مى گفت من هم مى گویم حرام است ، و یا در مورد بیت المال که عمر تدریجا آن را از تقسیم بالسویه زمان پیغمبر خارج کرد و تبعیض روا داشت ، باید متعهد مى شد که بعد از این ، به همین ترتیب عمل مى کند ، و باید بدعتهایى را که عمر در زمان خودش به عنوان اینکه من رهبرم و رهبر حق دارد چنین و چنان بکند به وجود آورده بود ، مى پذیرفت .
مى خواستند على ( ع ) را در کادر رهبرى ابوبکر و عمر محدود کنند و این ، براى على امکان نداشت چرا که در این صورت او هم باید العیاذ بالله مثل عثمان براى خودش تیپى درست کند و بعد مطابق دل خودش هر کارى که خواست ، بکند و هر کس را هم که اعتراضى کرد کتک بزند ، فتقش را پاره کند . على اى که مى خواهد بر اساس کتاب الله و سنت پیغمبر عمل کند ، نمى تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذیرد . لذا گفت من روش رهبرى آنها را نمى پذیرم . به خاطر این یک کلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوف بیعت کند .
پس معلوم شد که مسئله روش رهبرى با مسئله کتاب سنت متفاوت است .
کتاب و سنت یعنى خود قانون . روش رهبرى به متن قانون مربوط نیست . به کیفیت رهبرى مردم ، به اختیاراتى که یک رهبر دارد و به تصمیماتى که رهبر اتخاذ مى کند مربوط مى شود .
حال معنى آن جمله امام حسین ( ع ) که در وصیتنامه خود به محمد ابن حنفیه مى نویسد : ارید ان آمر بالمعروف ، و انهى عن المنکر ، و اسیر بسیره جدى و ابى ، روشن مى شود . در آن زمان ، در دنیاى اسلام ، گذشته از امر به معروف و نهى از منکر ، مسئله دیگرى وجود داشت و آن اینکه : اکنون سال شصت هجرى است . از سال یازدهم هجرى تاکنون ، حدود پنجاه سال است که پیامبر از میان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از این پنجاه سال یعنى از سال سى و شش تا سال چهل و یک ، على بن ابى طالب رهبرى کرده است که در آن مدت ، رهبرى ، به روش پیغمبر بازگشت کرده .
تازه آنهم به این صورت بوده که چون ابوبکر و عمر و عثمان ، سنتهایى را به وجود آورده بودند ، على ( ع ) در بسیارى از موارد اصلا قدرت پیدا نکرد که روش پیغمبر را اجرا کند . وقتى در مقام اجرا برآمد ، خود مردم علیه او قیام کردند . گفت : فلان نمازى که شما به این شکل مى خوانید ( نمازهاى شبهاى ماه رمضان که به جماعت مى خواندند ) بدعت است ، نخوانید . گفتند : سى سال ، از زمان عمر رایج است ، واعمرا ، واعمرا ، جاى عمر خالى ، عمر کجاست که سنتش دارد از بین مى رود .
خواست شریح قاضى را بر کنار کند ، گفتند : تو مى خواهى کسى را که از بیست سال پیش ، از زمان عمر ، قاضى محترم کوفه بوده است بر کنار کنى ؟ ! بنابر این پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است که علاوه بر مسئله کتاب الله و سنت رسول الله ، روش رهبرى تغییر کرده و عوض شده است . سخن امام حسین که فرمود : اسیر بسیره جدى و ابى مى خواهم سیره ام سیره جد و پدرم باشد ، یعنى نه سیره ابوبکر ، نه سیره عمر ، نه سیره عثمان و نه سیره هیچکس دیگر . اینست که در حادثه عاشورا ، ما در امام حسین ( ع ) جلوه هایى مى بینیم که نشان مى دهد علاوه بر مسئله امر به معروف و نهى از منکر و مسئله امتناع از بیعت و مسئله اجابت دعوت مردم کوفه ، کار دیگرى هم هست و آن اینست که مى خواست سیره جدش را زنده کند .
این قضیه را شنیده اید : مامون اصرار داشت که حضرت رضا ( ع ) ولایتعهدى را بپذیرد . حضرت نمى پذیرفت . آخر ، مسئله اجبار را مطرح کرد که حضرت پذیرفت ولى طورى پذیرفت که خودش عین نپذیرفتن بود و بیشتر سبب رسوایى مامون شد . خلفا سالها بود که نماز عید فطر و عید قربان مى خواندند .
پیغمبر نماز عید فطر و عید قربان مى خواند ، اینها هم نماز عید فطر و عید قربان مى خواندند . اما روش نماز خواندن به تدریج فرق کرده بود ، سیره فرق کرده بود . ( مثال خوبى است : نماز عید خواندن ، کتاب الله و سنت رسول الله است ، اما چگونه نماز خواندن ، سیره است . ) کم کم دربارهاى خلفا مانند دربارهاى ساسانى ایران و قیاصره روم شده بود . دربارهاى خیلى مجلل .
لباس خلیفه و سران سپاه داراى انواع نشانه هاى طلا و نقره بود . خلیفه وقتى مى خواست به نماز عید بیاید ، با جلال و شکوه خاص و باهیمنه سلطنتى می آمد . خودش سوار بر اسبى که گردنبند طلا یا نقره داشت مى شد و شمشیرى زرین به دست مى گرفت . سپاه نیز از پشت سرش می آمد . درست مثل اینکه مى خواهند رژه نظامى بروند . بعد مى رفتند به مصلى ، دو رکعت نماز مى خواندند و بر مى گشتند .
مامون به حضرت رضا اصرار داشت که مى خواهم نماز عید فطر را شما بخوانید . امام فرمود : من از اول با تو شرط کردم که فقط اسمى از من باشد و من کارى نکنم .
نه آقا ! من خواهش مى کنم . شما از نماز هم ابا مى کنید ؟ ! این که یک کار مربوط به مردم نیست که بگویید پاى ظلمى در کار می آید . لااقل همین یک نماز را شما بخوانید . در اینجا حضرت جمله اى مى گوید نظیر جمله امام حسین و نظیر جمله على ( ع ) در جریان بیعت بعد از عمر . فرمود : من به یک شرط حاضرم ، من نماز مى خوانم اما با سیره جدم و پدرم نه با سیره شما . مامون با آنهمه زرنگى که داشت ( از نظر خودش ) ، احمق شد . گفت : بسیار خوب به هر سیره و روشى که مى خواهید بخوانید . فکر مى کرد غرض اینست که کارى را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم بگویند پس امام رضا عملا هم قبول کرد .
در روز عید فطر ، امام رضا ( ع ) به اطرافیان خود فرمود لباسهاى عادى بپوشید ، پاها را برهنه کنید ، دامن عباها و آستینهایتان را بالا بزنید و ذکرهایى را که من مى گویم ، شما هم بگوئید . حالتتان ، حالت خشوع و خضوع باشد ، ما داریم به پیشگاه خدا مى رویم ، توجهتان به خدا باشد ، ذکرها را که مى گوئید ، خدا را در نظر بگیرید . امام ( مرد حقیقت است ، مرد خداست ، مرد عبادت است . قبلا عرض کردم عبادت و عشق به خدا ، یک بعد اساسى از ابعاد اسلام و بلکه اساسى ترین ابعاد اسلام است ، که عمر با آن مبارزه کرد . ) عمامه اش را به شکلى که پیغمبر مى بست بسته است ، لباسش را به شکلى که پیغمبر مى پوشید پوشیده است ، عصا به شکل پیغمبر به دست گرفته ، پاهایش را برهنه کرده ، با یک حالت خضوع و خشوعى . از همان داخل منزل که بیرون می آمد ، با صداى بلند شروع کرد به گفتن : الله اکبر الله اکبر الله اکبر على ما هدانا ، و له الشکر على ما اولانا .
سالهاست که مردم این ذکرها را درست نشنیده اند . کسانى که همراه حضرت بودند ، وقتى آن حال الهى حضرت را دیدند که منقلب شده ، خودش را در حضور پروردگارش مى برد و اشکهاى مبارکش جارى است ، با حالت خضوع و خشوع ، با معنویت تمام و در حالى که اشکهایشان جارى بود فریاد کردند : الله اکبر الله اکبر الله اکبر على ما هدانا ، و له الشکر على ما اولانا .
حضرت مى گوید و اینها تکرار مى کنند . تا آمدند نزدیک درب منزل . صدا بلندتر مى شد . مامون فرماندهان سپاه و سران قبائل را فرستاده که بروید پشت سر على بن موسى الرضا نماز عید فطر بخوانید . اینها به سیره سالهاى پیش خلفا خودشان را آرایش و مجهز کرده و لباسهاى فاخر پوشیده اند ، اسبهاى بسیار عالى سوار شده و شمشیرهاى زرین به کمر بسته و دم درب ایستاده اند که حضرت رضا با همان جلال و هیبت دنیایى و سلطنتى بیرون بیاید . یکمرتبه حضرت با آن حال بیرون آمد . در میان آنها ولوله پیچید و بى اختیا ر خودشان را از روى اسبها پائین انداختند و اسبها را رها کردند . تاریخ مى نویسد چون مى بایست پاها برهنه باشد و آنها چکمه به پا داشتند و چکمه نظامى را به زودى نمى توان بیرون آورد ، هر کس دنبال چاقو مى گشت که زود چکمه را پاره و پاهایش را لخت کند . اینها نیز دنبال حضرت به راه افتادند . کم کم صداى هیمنه الله اکبر ، شهر[ مرو] را پر کرد . مردم ریختند روى پشت بامها و به تدریج ملحق شدند .
در مردم نیز روح معنویت موج مى زد . حضرت مى فرمود الله اکبر این شهر یکپارچه فریاد مى زند : الله اکبر . هنوز از دروازه بیرون نرفته بودند که جاسوسها به مامون خبر دادند که اگر این قضیه ادامه پیدا کند ، تو مالک سلطنت نیستى . سرباز ها ریختند که نه آقا ! زحمتتان نمى دهیم ، خیلى اسباب زحمت شد ، خواهش مى کنیم بر گردید .
این ، معنى روش است . مامون هم در این مورد به کتاب الله و سنت رسول الله عمل مى کرد . ( نماز عید فطر ، جزء کتاب الله است ) اما همان نماز روشى پیدا کرده بود که بى محتوا و بى حقیقت شده بود . حضرت رضا فرمود : من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدم و پدرم نه با روش جد و پدر تو .
در زمان امام حسین ( ع ) ، روش رهبرى خیلى عوض شده بود ، از زمین تا آسمان تغییر کرده بود . یک خط که مى خواهد به موازات خط دیگر امتداد پیدا کند ، اگر یک ذره از موازات خارج شود ، ابتدا فاصله کمى از خط دیگر پیدا مى کند ، ولى هر چه ادامه پیدا کند ، فاصله اش زیادتر مى شود .
در شصت سال قبل ، در زمان پیغمبر اکرم وقتى مردم مى خواهند مرکز دنیاى اسلام را ببینند ، چه مى بینند ؟ حتى در زمان ابوبکر و عمر همانطور بود .
ولى در زمان عثمان تغییر کرد و شکل دیگرى پیدا نمود . بیشترین کار خلافت خلیفه مسلمین ، در عمل کردن او به کتاب الله و سنت رسول الله نبود ، بلکه در روشش بود . اختلاف ابوذر و معاویه هم بیشتر در روش بود .
حالا ( زمان امام حسین ) وقتى مى خواهند خلیفه مسلمانان را ببینند ، چه مى بینند ؟ افراد مسن که پیغمبر را درک کرده اند ، حتى آنها که ابوبکر و عمر را درک کرده ا ند ، و مخصوصا کسانى که على ( ع ) را در دوره خلافت دیده اند ، وقتى می آیند و در مرکز دنیاى اسلام ، جوانى را مى بینند که سى و دو سه سال بیشتر از عمرش نگذشته است . جوان خیلى بلند قدى که مى گویند خوش سیما و خوش منظره بوده ، ولى لکه هایى در صورتش داشته است . جوانى شاعر مسلک که خیلى هم عالى شعر مى گوید ، ولى اشعارش همه در وصف مى و معشوق و یا در وصف سگ و اسب و میمونش است . هفت در را باید طى کرد تا رسید به جایگاه او . کسى که مى خواهد به ملاقات او برود ، ابتدا دربانها می آیند جلویش را مى گیرند ، بعد از تفتیش اگر بتواند از آنجا بگذرد ، باید از چند در و دربانهاى دیگر بگذرد تا برسد به جایگاه او . وقتى به آنجا مى رسد ، مردى را مى بیند که در یک محیط مجلل روى تخت طلا نشسته و دورش را کرسیهایى با پایه هایى از طلا و نقره گذاشته اند . رجال و اعیان و اشراف و سفراى کشورهاى خارجى که می آیند ، باید بروى آن کرسیها بنشینند . بالا دست همه رجال و اعیان و اشراف ، یک میمون را پهلو دست خودش نشانده و لباسهاى فاخر زربفت هم به او پوشانده است . چنین شخصى مى گوید : من خلیفه پیغمبرم ، و مى خواهد مجرى دستورات الهى باشد ، نماز جمعه هم مى خواند ، امامت جمعه مى کرد ، براى مردم خطبه مى خواند و حتى مردم را موعظه مى کرد .
اینجاست که انسان مى فهمد که نهضت حسینى چقدر براى جهان اسلام مفید بود و چگونه این پرده ها را درید .
در آن زمان ، وسائل ارتباطى که نبود . مثلا مردم مدینه نمى دانستند که در شام چه مى گذرد . رفت و آمد خیلى کم بود . افرادى هم که احیانا از مدینه به شام مى رفتند ، از دستگاه یزید اطلاعى نداشتند . بعد از قضیه امام حسین ، مردم مدینه تعجب کردند که عجب ! پسر پیغمبر را کشتند . هیئتى را براى تحقیق به شام فرستادند که چرا امام حسین کشته شد . پس از بازگشت این هیئت ، مردم پرسیدند : قضیه چه بود ؟ گفتند : همین قدر در یک جمله به شما بگوئیم که ما در مدتى که در آنجا بودیم ، دائم مى گفتیم خدایا ! نکند از آسمان سنگ ببارد و ما به این شکل هلاک بشویم . و نیز به شما بگوئیم که ما از نزد کسى می آییم که کارش شرابخوارى و سگ بازى و یوز بازى و میمون بازى است ، کارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است ، کارش زناست حتى با محارم . دیگر حال ، تکلیف خودتان را مى دانید .
این بود که مدینه قیام کرد ، قیامى خونین . و چه افرادى که بعد از حادثه کربلا به خروش آمدند .
[ اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد ] امام حسین تا زنده بود ، چنین سخنانى را مى گفت : و على الاسلام السلام اذا قد بلیت الامه براع مثل یزید (8) دیگر فاتحه اسلام را بخوانید اگر نگهبانش این شخص باشد . ولى آنوقت کسى نمى فهمید . اما وقتى شهید شد ، شهادت او دنیاى اسلام را تکان داد . تازه افراد حرکت کردند و رفتند از نزدیک دیدند و فهمیدند که آنچه را آنها در آئینه نمى دیدند حسین در خشت خام مى دیده است . آنوقت سخن حسین ( ع ) را تصدیق کردند و گفتند او آنروز راست مى گفت .
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله . . .
پروردگارا دلهاى ما را به نور ایمان منور بگردان ، ما را آشنا به معارف و حقایق دین مقدس اسلام بفرما .
پروردگارا توفیق تبعیت از کتاب الله و سنت رسول الله عنایت بفرما .
پروردگارا توفیق عنایت کن که روش ما ، سیره ما ، روش پیغمبر و روش على و آله على باشد .
پروردگارا نیتهاى ما را ، روحهاى ما را ، دلهاى ما را پاک و خالص بگردان ، به مسلمین بیدارى عنایت بفرما .
پروردگارا اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات .
--------------------------------------------------------------------------------
1 - نهج البلاغه ، خطبه 147 . این جمله در نهج البلاغه به این صورت آمده : غدا ترون ایامى و یکشف لکم عن سرائرى .
2- امالى مفید / مجلس 23 / ص 186 .
3 - نهج البلاغه ، خطبه سوم معروف به شقشقیه .
4 - سوره جمعه ، آیه 2 .
5 - من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 5
6- سوره نساء ، آیه 65 .
7- براى مطالعه بیشتر در این زمینه ، به کتابهاى[ ولاءها و ولایتها ] و[ امامت و رهبرى] اثر استاد شهید مراجعه شود .
8 - مقتل مقرم / ص 146 .

