جلسه هفتم : شرایط مبلغ و تاثیر تبلیغى اهل بیت امام حسین (ع) در مدت اسارتشان
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله و علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا . (1)
بحثى که باقى ماند دو چیز بود :
یکى شرایط پیام رسان که در بحث کلى اى که راجع به تبلیغ مى کردیم ، آن را یکى از شرایط چهارگانه موفقیت یک پیام شمردیم . گفتیم که یک پیام براى اینکه موفق باشد چند شرط لازم دارد ،
اولین شرط ، قدرت محتوى و به تعبیر قرآن حقانیت آن پیام است .
دوم ، بکار بستن متد و روش و اسلوب صحیح پیام رسانى است .
سوم استفاده کردن از وسائل و امکانات طبیعى و صنعتى هر دو ولى به صورت مشروع و با پرهیز از افراط و تفریط . افراط به معنى استفاده کردن از وسایل نامشروع که قهرا نتیجه معکوس مى دهد ، و تفریط به معنى جمود ورزیدن[ در استفاده از وسائل مشروع ] که آنهم باعث ضعف نیروى تبلیغى مى شود .
چهارم که باقى ماند ، لیاقت و شخصیت شخص پیام رسان است .
همچنین در مسئله عنصر تبلیغ در نهضت حسینى که توام بود با بحث تبلیغ ، قسمتهایى از تاثیر تبلیغى اهل بیت علیه السلام در مدت اسارتشان از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام و در کوفه و شام و بعد در دوره به اصطلاح آزادیشان که شکل اسیر نداشتند و از شام به مدینه فرستاده شدند باقى ماند و لازم بود در این باب بحث کنیم .
این دو قسمت باقیمانده قهرا به یکدیگر مربوطند .
مسئله شرائط مبلغ و پیام رسان از آن مسائلى است که درست نمى دانم به چه علتى در جامعه ما خیلى کوچک گرفته شده است . ارزش بعضى از مسائل در جامعه محفوظ است ، ولى ارزش واقعى بعضى دیگر به علل خاصى از بین مى رود . مثالى برایتان عرض مى کنم : یکى از شئون دینى اجتماعى ما مقام افتاء و مرجعیت تقلید است که یک مقام عالى روحانى است . خوشبختانه جامعه ما این مقام را در حد خودش مى شناسد . هر کس که فى الجمله به امور مذهبى وارد باشد ، وقتى مى شنود مرجع تقلید ، فورا در ذهنش مردى که اقلا چهل پنجاه سال به اصطلاح استخوان خرد کرده ، زحمت کشیده ، سرش در قرآن و تفسیر و حدیث و فقه بوده ، سالها پیش استادان عالیقدر درس خوانده ، سالها تدریس کرده ، کتابها نوشته و تالیف کرده مجسم مى شود . و این درست است و باید هم چنین باشد و خدا نکند که این مقام در ذهنها سقوط بکند ، آنچنان که مقام تبلیغ و مبلغ سقوط کرده است .
در دوران گذشته اسلام ، مطلب ، این طور نبوده است . شما اگر به کتب رجال مراجعه بکنید مى بینید عده زیادى از علماء به نام واعظ یا خطیب معروفند : خطیب رازى ، خطیب تبریزى ، خطیب بغدادى ، خطیب دمشقى ، اینان کسانى هستند که کلمه خطیب جزء نامشان نیست . اینها چگونه اشخاصى بودند ؟ آیا در حد یک روضه خوانى بودند که ما اکنون در جامعه خودمان مى شناسیم ؟ هر کدام از کسانى که بنام خطیب معروف هستند ، دریائى از علم بوده اند . مثلا خطیب رازى همین فخرالدین رازى معروف است ( امام فخر ) که یکى از کتابهایش[تفسیر کبیر] است که در سى جزء منتشر شده است و کتاب بسیار بزرگى است ( مثل اینکه اخیرا در بیست جزء منتشر کرده اند ) ، و یکى از تفاسیرى است که مزایاى بسیار زیادى دارد . این مرد در طب ، نجوم ، فلسفه ، منطق ، حدیث ، فقه و وعظ و خطابه وارد بوده و کسى است که اشارات بوعلى سینا را شرح کرده و ایرادها بر بوعلى سینا گرفته است و تنها خواجه نصیرالدین طوسى بود که توانست ایرادهاى او را از بوعلى سینا رفع و برطرف کند . این شخص ، یک واعظ و خطیب زبردست در تاریخ اسلام است .
آنکه به خطیب بغدادى معروف است ، صاحب کتاب[تاریخ بغداد] است که یکى از مدارک معتبر تاریخى اسلامى است . آنکه به او خطیب تبریزى مى گویند همین کسى است که در متن کتاب[مطول]که یکى از متون اصلى ادبیات عربى در علم معانى و بیان و بدیع است ، از اوست . و همچنین اشخاص دیگر . مثلا مرحوم مجلسى رضوان الله علیه ، از علماى بزرگ شیعه است که در عین حال یک واعظ و خطیب بوده است .
در گذشته در میان علماى اسلام مقام خطیب و مبلغ و واعظ ، مقام کسى که اسلام را معرفى مى کرد ، همپایه مقام مرجعیت تقلید بود ، یعنى همین طور که امروز اگر کسى ادعا کند که من رساله نوشته ام و مرجع تقلیدم ، محال است که شما قبول بکنید ، و مى پرسید خوب آقا کجا و پیش کدام مجتهد درس خوانده ؟ و این آقا سنش هنوز مثلا چهل سال بیشتر نیست ، در گذشته در مورد یک مبلغ نیز اینچنین دقیق بودند . در سن چهل سالگى ادعا مى کند که من مرجع تقلید هستم ، دیگر نمى داند که نه آقا ، درس خواندن خیلى لازم است ، چهل ، پنجاه سال درس خواندن لازم است تا کسى به این پایه برسد که بتوان او را مجتهد ، فقیه ، مفتى و شایسته براى استنباط و استخراج احکام فقهى و شرعى دانست . مثلا اگر مى گویند مرحوم آیت الله بروجردى ، شما اجمالا و بطور سربسته مى دانید که این مرد چندین سال زحمت کشیده است ، تا نزدیک سى سالگى در اصفهان بوده ، در این شهر اساتید بزرگى دیده ، فقه و اصول و فلسفه و منطق را تحصیل کرده است . در حالى که در اصفهان یک استاد محقق و مجتهد بوده و به مقام اجتهاد رسیده است ، به نجف مى رود و در حوزه درس مرحوم آیت الله آخوند خراسانى شرکت مى کند و سالها یکى از بهترین شاگردان ایشان بوده است .
مرحوم آقا سید محمد باقر قزوینى یکى از علماى قم بود ، پیر مرد بود و تقریبا سالهاى اولى که ما در قم بودیم ، یعنى سى سال پیش فوت کرد .
ایشان نقل مى کرد که ما در درس مرحوم آخوند خراسانى بودیم ( آخوند خراسانى از آن مدرسهایى است که در جهان اسلام کم نظیر بوده ، یعنى اولا در اصول ، ملاى فوق العاده و از اساتید این علم است و ثانیا در فن استادى بى نظیر بوده ، در بیان و تحقیق و تقریر ، عجیب بوده ، در حوزه درسش هزار و دویست نفر شرکت مى کرده اند که شاید پانصد تاى آنها مجتهد بوده اند . مى گویند صداى رسایى داشت به طورى که صدایش بدون بلند گو فضاى مسجد را پر مى کرد . یک شاگرد اگر مى خواست اعتراض بکند ، حرف بزند ، بلند مى شد تا بتواند حرفش را به استاد برساند ) یک وقت همین مرحوم آیت الله بروجردى که در آن وقت جوان بود ، بلند شد ، اعتراض به حرف استاد داشت ، حرف خودش را تقریر کرد ( ایشان هم بسیار خوش تقریر بوده اند ، ما در پیر مردى ایشان این را دیدیم . البته دهانشان کمى لرزش داشت ولى مى گفتند در جوانیشان عجیب بوده اند ) مرحوم آخوند گفت یکبار دیگر بگو ، بار دیگر گفت ، آخوند فهمید راست مى گوید ، ایرادش وارد است ، گفت الحمدالله نمردم و از شاگرد خودم استفاده کردم . تازه این مرد بعد از چند سال نجف ماندن بر مى گردد به ایران . مگر در این موقع به مقام مرجعیت تقلید مى رسد ؟ نه ، تازه سى سال دیگر یکسره کار مى کند .
من در سال بیست و دو این توفیق را پیدا کردم که رفتم بروجرد در خدمتشان ( ایشان در زمستان بیست و سه آمدند به قم و در سال بیست و دو هنوز در بروجرد بودند ) ، ماه شعبان بود ، پانزدهم شعبان که شد طبق سنت ، آن درسى را که مى گفتند ( خارج مکاسب بود ) تعطیل کردند ، گفتند این پانزده روز را مى خواهم یک بحث کوچکى بکنیم و یادم هست بحث مسیحیت را پیش کشیدند و گفتند من این مسئله را در حدود چهل و چند سال پیش که در اصفهان بودم یکبار مطالعه کرده ام ، تحقیق کرده و نوشته ام ( و نوشته ام را دارم ) ، و بعد از آن دیگر به این مسئله مراجعه نکرده ام . حالا مى خواهم بعد از چهل و چند سال بار دیگر روى این مسئله مطالعه بکنم . بعد خودشان گفتند مى خواهم به نوشته هاى خودم مراجعه نکنم بلکه از نو مطالعه بکنم و سپس مراجعه کنم ، ببینم آیا با آن وقت فرق کرده یا نه ؟ بعد از ده پانزده روز که بحث کردند ، رفتند آن جزوه خودشان را آوردند . وقتى خواندند دیدند تمام آنچه که حالا به ذهنشان رسیده است ، در چهل و چند سال پیش نیز رسیده ، با این تفاوت که ذهن حالا پخته تر و ورزیده تر شده و آن وقت اصولیتر و قاعده اى تر بوده ، حالا به متن اسلام واردتر است . گفتند از نظر تحقیق فرق نکرده ، فقط ذهن ما فقاهتى تر شده است . حالا ببینید این ، مقام یک مرجع تقلید است و باید هم چنین باشد . و من از این مى ترسم که جامعه ما این را فراموش بکند ، مردم ، افرادى را که صلاحیت ندارند ، بپذیرند ولى این مقام محفوظ است و باید هم محفوظ باشد .
اگر بگویم مقام تبلیغ اسلام ، رساندن پیام اسلام به عموم مردم ، معرفى و شناساندن اسلام به صورت یک مکتب ، از مرجعیت تقلید کمتر نیست ، تعجب نکنید . مقامى است در همان حد . البته براى مرجعیت تقلید یک چیزهایى لازم است که براى یک مبلغ لازم نیست ، ولى جامعه ما به این مسئله که مى رسد ، همه چیز را فراموش مى کند . شما ببینید در جامعه ما سرمایه مبلغ شدن چیست و مبلغ شدن از کجا شروع مى شود ؟ اگر کسى آواز خوبى داشته باشد و بتواند چهار تا شعر بخواند ، کم کم به صورت یک مداح در می آید ، مى ایستد پاى منبرها و شروع مى کند به مداحى و مرثیه خواندن . بعد شما مى بینید که یک شالکى هم به سر خودش بست و آمد روى پله اول منبر نشست . مدتى به این ترتیب سخن مى گوید ، بعد ، از کتاب جودى ، جوهرى ، جامع التفصیل ، حکایتى ، قصه اى نقل مى کند و یا به اصطلاح از صدرالواعظین نقل مى کند که وقتى از او مى پرسى از کجا نقل مى کنى ؟ مى گوید از صدرالواعظین یا لسان الواعظین . هر کس خیال مى کند کتابى است به نام صدرالواعظین ، وقتى که دقت مى کنیم مى فهمیم که مى خواهد بگوید از سینه دیگران ، از زبان دیگران شنیده ام . چند تا از این یاد بگیر ، چند تا از دیگرى ، دروغ ، راست ، اصلا خبر ندارد قضیه چه هست . کم کم چهار تا پا منبرى جور مى کند و از پله پائین می آید پله بالاتر ، کم کم می آید بالاتر ، و عوام مردم را جمع مى کند . و اکثر بانیان مجالس فقط روى یک مسئله تکیه مى کنند و آن جمعیت کشیدن است که چه کسى بهتر مى تواند جمعیت جمع بکند . بابا آخر این جمعیت کشیدن براى حرف حسابى گفتن است . بعد که جمعیت جمع شد ، چه حرفى مى گوید ! این خیانت است به اسلام . خیانت است نسبت به اسلام که از یک آواز گرم مطلب شروع بشود . و این قاعده اى است که عمومیت دارد و در بسیارى از جاها که ما بوده ایم ، معیار و ملاک همین بوده است و از امثال چنین چیزى مطلب شروع مى شده است و واى به حال ما در این عصر ، در عصر علم ، در عصر شک و تردید ، در عصر شبهه ، در عصرى که براى اسلام اینهمه مخالف خوانیها هست و روزى نیست که در روزنامه ها یا مجلات آدم یک چیزى بر علیه اسلام نبیند یا در مقالات رادیوئى یک گوشه اى نشنود .
چرا روزنامه ها درباره کلمه مهرجو درست کرده اند ؟ ! در چنین عصرى تو باید بلد باشى حرف خودت را خوب بزنى ، استدلال بکنى . اگر در اعصار گذشته ، مبلغ شرایط سخت و سنگینى داشت ، در زمان ما آن شرایط ، ده برابر و صد برابر شده است .
اولین شرط براى یک نفر مبلغ ، شناسایى خود مکتب است ، شناسایى ماهیت پیام است . یعنى کسى که مى خواهد پیامى را به جامعه برساند باید خودش با ماهیت آن پیام آشنا باشد . باید فهمیده باشد که هدف این مکتب چیست ، اصول و پایه هاى این مکتب چیست ، راه این مکتب چیست و به کجا مى رسد ، اخلاق و اقتصاد و سیاست این مکتب چیست ، معارف این مکتب چیست ، توحید و معاد این مکتب چیست ، احکام و مقررات این مکتب چیست . آخر مگر کسى مى تواند
پیامى را به مردم برساند بدون آنکه خودش آن پیام را شناخته و درک کرده باشد ؟
این مثل این است که بگوئیم یک نفر مرجع تقلید باشد اما فقه نخوانده باشد . چطور مى شود کسى مرجع تقلید باشد و بخواهد بر اساس فقه فتوى بدهد و فقه نخوانده باشد . و یا مثل این است که یک نفر مى خواهد طبیب باشد اما پزشکى نخوانده باشد . از اینجا معلوم مى شود که براى یک نفر مبلغ تا چه اندازه وسعت اطلاعات علمى و شناخت اسلام آنهم به صورت یک مکتب لازم است .
اسلام خودش یک مکتب است ، یک اندام است ، یک مجموعه هماهنگ است . یعنى تک تک شناختى هم فایده ندارد . باید همه را در آن اندام و ترکیبى که وجود دارد ، بشناسیم . ارزیابى ما درباره مسائل اسلامى باید درست باشد . براى یک اندام ، یک عضو به تنهایى ارزش ندارد . در اندام انسان ، دست ، پا ، بینى ، چشم ، گوش ، اعضاى درونى مثل معده ، روده ، قلب و مغز هر کدام ، یک عضو هستند . ولى آیا ارزش این اعضا در این اندام با اینکه همه لازم و واجب هستند یکجور است ؟ آیا اگر لازم شد ما یک عضو را فداى دیگرى بکنیم ، کدام عضو را فداى عضو دیگر مى کن یم ؟ آیا اگر لازم شد ، قلب را فداى دست مى کنیم یا دست را فداى قلب ؟ معلوم است که دست را فداى قلب مى کنیم . چون آدم بدون دست مى تواند زنده بماند ولى بدون قلب نمى تواند ، بدون کبد یا بدون مغز و اعصاب نمى تواند زنده بماند . اسلام هم اینگونه است که این خودش بحثى است بنام اهم و مهم .
دومین شرط براى کسى که حامل یک پیام است ، اولا مهارت در بکار بردن وسائل تبلیغ و ثانیا شناسائى آنهاست . یعنى باید بداند چه ابزارى را مورد استفاده قرار بدهد و چه ابزارى را مورد استفاده قرار ندهد و بلکه خودش از نظر ابزارهاى طبیعى ، چه ابزارى را داشته باشد و چه ابزارى را نداشته باشد .
در حدود دوازده سال پیش ، سخنرانیهایى کردم تحت عنوان[منبر و خطابه] که در کتابى به نام گفتار عاشورا چاپ شده است . یک سلسله بحثها را من در آنجا ذکر کرده ام . در مورد خطبه ، علماء اساسا کتاب نوشته اند . اصلا خطابه خودش یک فن است ، ظاهرا اول کسى که در این فن کتاب نوشته ارسطو است ، و مسلمین که آثار ارسطو را ترجمه کردند ، خطابه را جزء منطق قرار دادند .
بعدها درباره خطابه خیلى حرفها گفتند ، بوعلى سینا کتابى حدود پانصد صفحه درباره خطابه دارد که در آن درباره شرایط خطیب مى گوید : بدون شک خطیب باید یک سلسله شرایط طبیعى هم داشته باشد مثل سخنورى و قدرت بیان . این خودش نعمتى از نعمتهاى بزرگ الهى است و براى تبلیغ ، داشتن این هنر طبیعى لازم است . الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان (2) .
داستان بعثت موسى بن عمران به رسالت را شنیده اید . بعد از ده سال که دوباره مى خواهد به مصر برگردد ، با همسرش حرکت مى کند . شبى تاریک و بارانى است . زن حامله اش درد زایمان مى گیرد . هوا هم سرد است و باید زنش را گرم کند ولى وسیله گرم کردن هم ندارد . ناگهان در نقطه اى از آن بیابان نورى را مى بیند ( در وادى طور ، وادى سینا ) . فکر مى کند آتش است . مى رود آنجا ، معلوم مى شود که آتش نیست ، جریان ، جریان دیگرى است . در همانجا موسى بن عمران مبعوث مى شود ، ندا مى رسد که از این به بعد رسول ما هستى یعنى مبلغ خدا هستى ، پیام ما را باید به فرعون و فرعونیان برسانى .
موسى مى فهمد که یک مبلغ ، شرایطى دارد . پیغمبرى خودش را کافى نمى داند ، تقاضاهایى دارد :
رب اشرح لى صدرى (3) خدایا به من حوصله فراوان بده ، شرح صدر بده آنچنانکه عصبانى نشوم ، ناراحت نشوم ، به تنگ نیایم ، دریا دلم کن که کار تبلیغ دریادلى مى خواهد ،
و یسرلى امرى (4) این ماموریت سنگین را بر من آسان گردان ( ببینید کار تبل یغ را ما چقدر کوچک مى شماریم و موسى بن عمران چقدر بزرگ مى شمارد ) . م…ید این مطلب مطلبى است راجع به پیغمبر اکرم . قرآن کریم به پیغمبر اکرم راجع به ماموریتش یعنى تبلیغ اسلام و هدایت مردم مى فرماید : انا سنلقى علیک قولا ثقیلا (5) عنقریب یک بار سنگین به دوش تو خواهیم گذاشت . بارى است که به دوش پیغمبر سنگینى مى کند ! به دوش پیغمبران سنگینى مى کند ! چه مى گوئیم ما ؟ ! موسى علیه السلام در ادامه تقاضاهاى خود گفت :
و احلل عقده من لسانى (6) خدایا گره را از زبان من باز کن ، به من بیانى رسا و گوارا بده ، سخنورى و ناطقه بده .
یفقهوا قولى (7) به من قدرت تفهیم بده که آن حقیقتى را که به من وحى مى کنى ، به مردم القاء کنم و مردم بفهمند ، درک کنند . رابطه اى بین من و مردم برقرار کن که مردم مطلب را عینا آنطورى که تو مى خواهى از من بگیرند نه اینکه من چیزى بگویم و آنها پیش خود چیز دیگرى خیال بکنند ( نه اینکه من نتوانم آنچه را که دارم بیان کنم ) . قدرت و قوه بیان یک امر طبیعى است ( البته مقدارى از آن اکتسابى است ) ، ولى امور طبیعى باید با تمرین و اکتساب تقویت بشوند . مثل کارهاى ورزشى که شخص باید یک استعدادى داشته باشد و این استعداد در اثر تمرینهاى ورزشى تکمیل مى شود .
در عین حال خوشبختانه باید گفت که در جهان شیعه در اثر برکت امام حسین علیه السلام خطباى بسیار قوى و نیرومند و عالیقدر ، چه از نظر بیان و چه از نظر غیر بیان ظهور کرده اند و الحمد لله الان هم چنین افرادى هستند که انصافا از نظر نطق و سخنورى آیتى هستند . من در نظر ندارم اسم کسى را ببرم ، ولى چنین اشخاصى وجود دارند و جاى تشکر است و افراد زحمت کشیده اى هستند و انصاف این است که در کار خودشان به اندازه اى که شرایط برایشان مساعد بوده ، زحمات زیادى کشیده اند .
موسى علیه السلام در ادامه سخنانش مى گوید :
و اجعل لى وزیرا من اهلى هارون اخى (8) خدایا من فکر مى کنم که به تنهایى از عهده کار تبلیغ و هدایت مردم بر نمی آیم ، شریک و همکار مى خواهم . اما من بدبخت هنوز این طور احساس نمى کنم ، هنوز خیال مى کنم که به تنهایى کافى هستم . همکار یعنى چه ؟ همفکر یعنى چه ؟ همگام یعنى چه ؟ من باید به تنهایى کار بکنم . ولى موسى مى گوید : خدایا کار تبلیغ است ، کار هدایت است ، کار ارشاد مردم است ، من پیغمبر به تنهایى از عهده این کار برنمی آیم ، خدایا براى من یک شریک ، کمک و معاون بفرست . کاندید هم مى کند ، برادرم هارون از هر جهت مرد لایقى است ، خدایا او را به کمک من بفرست .
کى نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا (9) براى چه ؟ اخلاص خودش را ذکر مى کند : خدایا ما هیچ هدفى نداریم جز اینکه مسبح تو را در دنیا زیاد بکنیم ، حق پرست را در دنیا زیاد کنیم . براى این است که من این تقاضاها را از تو دارم و این کمکها را از تو مى خواهم .
قرآن عین همینها را درباره پیغمبر اکرم ذکر مى کند ولى به صورت امور تحقق یافته . در مورد موسى به صورت خواسته او ذکر مى کند که البته مستجاب شد . معلوم مى شود که خدا پیغمبر را نیز براى همین هدف و رسالت و ایده ، م…ید کرد به همان خواستهاى موسى بن عمران .
مى فرماید : بسم الله الرحمن الرحیم
الم نشرح لک صدرک (10) اى پیامبر ، اى حبیب ما ، آیا ما سینه ترا باز نکردیم ؟ ( سینه باز در عربى کنایه از روح وسیع است ) آیا روح تو را وسیع نکردیم ؟ ترا دریا دل نکردیم ؟
و وضعنا عنک وزرک (11) . و زر یعنى بار سنگین ، به گناه هم که وزر مى گویند به خاطر این است که گناه برخلاف حسنه ( کار خوب ) که براى انسان حکم بال و نیرو را دارد و انسان را پرواز مى دهد و به او نیرو مى بخشد ، بر عکس حکم بار را دارد و انسان را از حرکت باز مى دارد . موسى گفت : یسرلى امرى (12) کار مرا آسان کن . اینجا مى گوید : و وضعنا عنک وزرک بار سنگین را از دوش تو برداشتیم .
الذى انقض ظهرک (13) این خیلى عجیب است . براى توضیح معنى انقض مثالى ذکر مى کنم : اگر بالاى یک سقف چوبى ، بار سنگینى مثلا جمعیت زیادى باشد که دیگر این سقف توانایى نگهدارى آن را نداشته باشد ، یک وقت به اصطلاح عامیانه خودمان صداى جرق و جرق سقف را مى شنویم . عرب اینجا مى گوید : انقض یعنى چوبهاى سقف به صدا در آمد که اگر بار یک مقدار زیادتر باشد ، سقف مى شکند . مى فرماید : اى پیغمبر ! این بار سنگین ، ستون فقرات ترا مثل آن چوبها به صدا در آورده بود ، کمرت را خم کرده بود ، پشتت را شکسته بود . بعد پیغمبر را تسلیت مى دهد :
فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا ، فاذا فرغت فانصب و الى ربک فارغب (14) هرگز از سختى نترس ، سستیها در سختیها است و باز سستیها در میان سختیها پایدار مى شود . باز تاکید مى کند مطمئنا از سختى نترس که سستیها همراه سختیهاست .
وقتى این آیه نازل شد ، چهره پیغمبر اکرم از خوشحالى مى درخشید ، متحلل شده بود ، سرخ شده بود ، وعده خدا است ، خدا گفته از سختى نترس ، دوباره به من گفته از سختى نترس . فاذا فرغت فانصب از این کارت که فارغ شدى باز خودت را به کار پرمشقت دیگرى مشغول کن که تو از سختى و مشقت ضرر ندیدى و ضرر نخواهى دید . و الى ربک فارغب این را ، شیعه این طور تفسیر مى کند که : ما این بار سنگین را به وسیله على علیه السلام براى تو سبک کردیم ، على را براى تو کمک فرستادیم . و شیعه حق دارد این حرف را بزند و درست هم هست ، یعنى منطق ، همین طور حکم مى کند .
پیغمبر اکرم در حدیثى که شیعه و سنى هر دو روایت کرده اند و متواتر است و سنى هم نمى تواند آن را انکار بکند زیرا سنیها بیشتر از شیعه روایت کرده اند ، خطاب به على علیه السلام فرمود : انت منى بمنزله هارون من موسى (15) ، تو با من همان نسبت را دارى که هار ون با موسى داشت الا انه لا نبى بعدى (16) با این تفاوت که هارون پیغمبر بود ولى چون بعد از م ن پیغمبرى نیست ، تو بعد از من پیغمبر نیستى . یعنى همان طور که خدا ، تقاضاى موسى بن عمران را مستجاب کرد و برایش در امر تبلیغ و هدایت مردم شریک و کمک فرستاد ، على جان ! خدا تو را براى من کمک و معاون فرستاده است . پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم خطاب به على علیه السلام فرمود[ انت وزیرى] . . . ، کلمه وزیر ، در اصل لغت به معناى کمک و معاون است . وزراء را که به این نام مى خواندند ، چون کمکهاى پادشاهان بودند . اصلا کلمه وزیر به معنى کمک دهنده است . این است که پیغمبر اکرم خطاب به على فرمود تو وزیر من یعنى کمک من هستى همان طور که هارون وزیر موسى یعنى کمک موسى بود .
ببینید ، درخواستهاى موسى علیه السلام :
رب اشرح لى صدرى و یسر لى امرى و احلل عقده من لسانى یفقهوا قولى و اجعل لى وزیرا من اهلى هارون اخى (17)
صددرصد منطبق است با آنچه که درباره پیغمبر اکرم به صورت انجام یافته است :
الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک ، الذى انقض ظهرک ، و رفعنا لک ذکرک فان مع العسر یسرا ، ان مع العسر یسرا ، فاذا فرغت فانصب و الى ربک فارغب (18) .
اگر معنى انصب را از ماده[نصب] نگیریم بلکه از ماده[نصب] بگیریم یعنى مقصود این باشد که على علیه السلام را به خلافت نصب کن ، باز مطلب صددرصد منطبق با آیات قرآن است .
از همه اینها چه نتیجه مى گیریم ؟
نتیجه مى گیریم که در منطق قرآن ، کار تبلیغ ، کار هدایت و ارشاد مردم ، کار بسیار بسیار دشوارى تلقى شده است ، در حالى که در جامعه ما اینقدر کوچک و سبک گرفته مى شود و کار به جائى رسیده که دیگر اهل علم و فضل ، هر کس که سواد و معلومات داشته باشد ، ننگش می آید برود منبر . مى گویند فلانى مرد عالمى است در شانس نیست که برود منبر و تبلیغ کند . تقصیر کیست ؟ تقصیر جامعه است ، جامعه این قدر مقام تبلیغ را تنزیل داده و پائین آورده که هر عالمى ، ننگ و عارش می آید ، توهین به خودش مى داند که شان تبلیغ را به عهده بگیرد . الان در جامعه ما الحمد لله اشخاصى هستند که ذوفضیلتین هستند ، هم امام جماعت هستند و هم خطیب ( مثل آقاى دکتر مفتح ) . ولى در جامعه ما شان پیش نماز از شان مبلغ بیشتر و بالاتر است . پیش نمازى که هنرى نیست ، ایستادن و دیگران به او اقتداء کردن که هنرى نیست . چون من هر دو کار را کرده ام مى گویم . من در محراب بوده ام ، پیش نمازى کرده ام ، در منبر بوده ام ، تبلیغ کرده ام ، همیشه دیده و احساس کرده ام که وقتى که در محراب هستم در نظر مردم محترمتر هستم تا وقتى که منبر رفته ام . خدا مى داند این حقیقت است .
در یک ماه رمضان من در مسجدى منبر مى رفتم و مدتى دیگر پیش نمازى مى کردم ، مى دیدم وقتى که پیش نماز هستم در نظر مردم بزرگتر و محترمتر هستم تا وقتى که حرف مى زنم . این بود که تشخیص مى دادم که این مردم ، بى هنرى را بر هنر ترجیح مى دهند . چرا باید این جور باشد ؟
ما خودمان هستیم که این مقام عظیم و منیع را پایین می آوریم . پیغمبر اکرم خودش مبلغ بود ، واعظ بود ، منبر مى رفت . در ابتداء منبر نبود ، ستونى بود که رسول اکرم در حال ایستاده به آن تکیه مى کردند و براى مردم موعظه مى نمودند ، بعد دستور دادند منبرى ساختند و از آن پس مى رفتند بالاى منبر مى نشستند ( البته منبرهاى امروز عین منبر پیغمبر نیست ) . بیشتر نهج البلاغه ، منبرهاى على علیه السلام است .
نهج البلاغه على علیه السلام سه قسمت است : خطبه ها ، نامه ها ، و کلمات قصار .
کلمات قصار جملات کوتاهى است که ایشان در مواقع مختلفى فرموده است .
مجموع نامه ها و کلمات قصار یک ثلث نهج البلاغه را تشکیل مى دهد . دو ثلث نهج البلاغه خطبه هاى مولا است و تازه اینها همه خطبه هاى مولا نیست بلکه به قول سید رضى مختار است از خطبه ها ، یعنى قسمتهاى انتخاب شده است . و الا خطبه ها خیلى بیش از اینها بوده است . مسعودى که صد سال قبل از سید رضى بوده است ، در کتاب بسیار معتبر مروج الذهب که از مدارک معتبر تاریخ اسلام است ، مى نویسد الان در حدود چهار صد و هشتاد خطبه از على علیه السلام در دست مردم است . (19) در صورتى که در نهج البلاغه بیش از دویست خطبه وجود دارد . تازه این تعداد را سید انتخاب کرده و قسمتهایى را نیاورده است . بنابراین خطبه هاى على علیه السلام شاید چهار برابر خطبه هاى نهج البلاغه فعلى بوده است . بیشتر نهج البلاغه چیست ؟ همان منبرهاى على علیه السلام . على علیه السلام منبر رفته است ، منبرهایش را ضبط کرده و در نتیجه براى ما مانده است . و این ، بیانگر عظمت و اهمیت مقام تبلیغ در اسلام است ، در صورتى که در میان ما کوچک و حقیر است .
نتیجه اش این است که دیگر پیام اسلام نمى رسد . خودمان مطلب را خراب کرده ایم . و قتى که به این وضع اجتماعى و به این شکل در آمد که هر عالمى براى اینکه حیثیت و مقامش محفوظ بماند ( حالا آن عذر درست است یا نه ، من کار ندارم ، بالاخره جریان اجتماعى کار خودش را مى کند ) ، از خطابه خواندن و تبلیغ و هدایت و ارشاد مردم پرهیز داشته باشد ، کار تبلیغ و هدایت و ارشاد بدست افرادى مى افتد که هیچگونه صلاحیتى ندارند و کارشان از جودى و جوهرى شروع شده است . آن وقت آیا مى توان انتظار داشت که پیام اسلام ، پیام خدا ، پیام پیغمبر ، پیام على ، این مکتب عظیم و وسیع داراى جنبه هاى مختلف دنیائى و آخرتى ، سالم به دست مردم برسد ؟ چه انتظار غلطى ! مقام شامخ زینب در تبلیغ او بروز کرد . شما ببینید اهل بیت امام حسین علیه السلام چه ماهرانه تبلیغ کرده اند . دو سه نکته است که تا انسان به اینها توجه نداشته باشد ، به ارزش تبلیغ اهل بیت و در واقع به ارزش سفر تبلیغاتیشان پى نمى برد . کار اباعبدالله حساب شده بود ، یعنى این سفر را به دست دشمن درست کرد ، دشمن ، این سفر را به وجود آورد . دشمن به خیال خودش اسیر حمل مى کند اما در حقیقت دارد مبلغ مى فرستد .
نکته اى را عرض مى کنم ، همیشه در جامعه بشرى هر قدرت جابره اى هر اندازه زور داشته باشد بالاخره نیاز به یک پشتوانه فکرى و فلسفى و عقیدتى دارد ، یعنى یک نظام اعتقادى لازم دارد که تکیه گاه نظام اقتصادى و سیاسى و وضع موجود آن باشد . بشر بالاخره نیاز به فکر دارد ، اگر جامعه اى درست به نظام فاسد حاکم بر خود فکر بکند ، محال است که آن نظام بماند . این است که هر نظام موجودى خودش را نیازمند به یک نظام فکرى و عقیدتى به عنوان تکیه گاه و پشتوانه مى داند . مى خواهد آن نظام به صورت یک فلسفه باشد ، یک ایسم داشته باشد یا به صورت مذهب باشد . دستگاه یزید نمى توانست بدون یک پشتوانه فکرى و اعتقادى یا لااقل بدون آنکه اعتقادات موجود مردم را توجیه کرده باشد ، کارش را انجام بدهد .
خیال نکنید آنها این قدر احمق بودند که بگویند سرها سر نیزه ، گور پدر مردم و افکارشان ، بلکه در هر حال ، در مقام اغفال افکار مردم و القاى یک سلسله افکار و اندیشه ها بودند تا فکر مردم قانع بشود که وضع موجود بهترین وضع است ، باید همین طور باشد . البته در میان یک عده مردم مذهبى باید آن فکر ، رنگ و صورت مذهبى داشته باشد . چرا از شریح قاضى استمداد مى کنند ؟ براى اغناى فکر مردم تا به فکر مردم رنگ بدهند ، و دادند . در کربلا این برنامه تا عصر عاشورا موفق بود . امام باقر علیه السلام مى فرماید سى هزار نفر در کربلا جمع شده بودند براى کشتن پسر پیغمبر ، و کل یتقربون الى الله عز و جل بدمه (20) ، و همه آنها به قصد قربت آمده بو دند ، به حسین بن على شمشیر مى زدند براى اینکه به بهشت بروند . البته ر…سا به تعبیرى که فر زدق کرد ، جوالشان از رشوه پر شده بود ، ولى توده مردم که این حرفها سرشان نمى شد . فکر توده مردم را اغوا مى کردند . و این خودش در برنامه هاى ابن زیاد بخصوص نقش اساسى داشت . یزید در اثر شرابخوارى و اینکه کله اش داغ مى شد ، افسارش پاره مى شد و باطنش را بروز مى داد ( گفت مستى و راستى ) . در حال مستى ، حرف راستش را مى گفت که هیچ چیز را قبول ندارم . مستى ، رسوایش مى کرد و الا خود او هم از این برنامه استفاده مى کرد .
ابن زیاد بعد از شهادت اباعبدالله وقتى که مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را به اطلاع آنها برساند ، آنچنان قیافه مذهبى و مقدسى به خود گرفت که گفت : الحمدلله الذى اظهر الحق و اهله ، و نصر امیرالم…منین و اشیاعه ، و قتل الکذاب بن الکذاب (21) خدا را شکر مى کنیم که حقیقت را پیروز کرد و ریشه یک دروغگو و پسر دروغگو را که مى خواست مردم را بفریبد ، کند . از مردم ،[الهى شکر] مى خواست و شاید صدها[الهى شکر] هم گفتند . اگر یک کور بیداردل نبود ، آن مجلس را خوب فریب داده بود .
مردى است به نام عبدالله بن عفیف که خدایش رحمت کند . گاهى وقتها افرادى در موقعیتهایى جانبازى مى کنند که یک دنیا ارزش دارد . این مرد از دو چشم نابینا بود . یک چشمش را در جمل در رکاب على علیه السلام و چشم دیگرش را در صفین در رکاب على علیه السلام از دست داده بود . اعمى بود ، چون اعمى بود ، دیگر کارى از او ساخته نبود و قهرا در جهاد هم شرکت نمى کرد و غالبا به عبادت مى پرداخت . آن روز هم در مسجد کوفه بود . این مرد وقتى که این جمله را شنید از جا حرکت کرد و گفت کذاب توئى و پدر تو است و شروع کرد به نطق کردن و خطابه انشاء کردن بطورى که همانجا ریختند او را گرفتند و بعد هم کشتند . ولى بالاخره این پرده را درید .
ابن زیاد واقعا به همان دو معنا حرامزاده است ، یعنى یک مرد نابکار و شیطان . غالبا در جوامعى که مردم افکار مذهبى دارند ، وقتى که دستگاههاى جبار مى خواهند خودشان را توجیه کنند ، جبرگرا مى شوند ، یعنى همه چیز را مستند به خدا مى کنند ، کار خدا بود که این جور شد ، اگر مصلحت نبود که این جور نمى شد ، خدا خودش نمى گذاشت که این جور بشود . اینکه : آنچه هست همان است که باید باشد و آنچه نیست همان است که نباید باشد ، خودش یک منطق است ، منطق جبرگرایى .
منطق ابن زیاد است که وقتى مواجه مى شود با زینب سلام الله علیها ، فورا مسئله خدا را مطرح مى کند که الحمدلله الذى فضحکم و قتلکم و اکذب احدوثتکم این جمله ها خیلى معنا دارد ، خدا را شکر ، این خدا بود که شما را کشت ، این خداخواهى بود . عجب فتنه اى براى مسلمین درست کرده بودید ، شکر خدا را که شما را کشت ، شکر خدا را که شما را رسوا کرد . رسوایى در منطق او چیست ؟ در منطق او هر کس که به حسب ظاهر در جبهه نظامى شکست بخورد ، دیگر رسوا شده و قضیه تمام شده است . اگر او به حق مى بود که در جبهه نظامى غالب مى شد . و اکذب احدوثتکم یعنى مغلوب شدن شما دلیل بر این است که حرفتان دروغ بود .
زینب چه گفت ؟ گفت : الحمدلله الذى اکرمنا به نبیه ، خدا را شکر که ما را گرامى داشت که پیغمبر را از میان ما قرار داد و ما از خاندان پیغمبر هستیم . انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا و الحمد لله . آن کسى که در جبهه نظامى شکست مى خورد رسوا نشده است ، معیار رسوایى چیز دیگرى است . معیار رسوایى ، حقیقتجویى و حقیقت طلبى است . آنکه در راه خدا شهید مى شود رسوا نشده ، رسوا آن کسى است که ظلم و ستم مى کند . رسوا آن کسى است که از حق منحرف مى شود . ملاک رسوائى و غیر رسوائى این است . این طور نیست که اگر کسى کشته شد ، پس حرفش دروغ بوده است . معیار دروغ و راست بودن ، خود انسان است ، ایده انسان است ، حرف و عمل انسان است . حسین من کشته هم بشود راست گفته ، زنده هم بماند راست گفته . تو کشته هم بشوى دروغگو هستى ، زنده هم بمانى دروغگو هستى . بعد به شدت به او حمله مى کند . جمله اى گفت که جگر ابن زیاد آتش گرفت . گفت[. . . یا بن مرجانه] ! مرجانه مادر ابن زیاد بود . نمى خوا هد کسى اسم مادرش را بیاورد ، چون مادرش زن بدنامى بود . اى پسر مرجانه آن زن بدنام ! رسوایى باید از پسر مرجانه باشد .
اینجا بود که ابن زیاد درماند و چنان مملو از خشم شد که گفت جلاد را بگوئید بیاید گردن این زن را بزند . مردى که از خوارج و دشمن مولا امیرالم…منین است و با اینها هم خوب نیست ، در حاشیه مجلس ابن زیاد نشسته بود . وقتى ابن زیاد گفت بگوئید میرغضب بیاید ، او از یک احساس به اصطلاح عربیت ، از یک حمیت عربیت استفاده کرد . ایستاد و گفت امیر ! هیچ توجه دارى که با یک زن دارى حرف مى زنى ، زنى که چندین داغ دیده است ؟ با یک زن برادرها کشته ، عزیزان از دست رفته دارى سخن مى گویى .
و عرض علیه على بن الحسین یعنى بر او على بن حسین را عرض کردند .
فرعون وار صدا زد[من انت ؟] ( باز منطق جبرگرایى را ببینید ) تو کى هستى ؟ فرمود : انا على بن الحسین ، من على بن حسین هستم . گفت : الیس قد قتل الله على بن الحسین ؟ مگر على بن حسین را خدا در کربلا نکشت ؟ ( حالا دیگر باید همه چیز را به حساب خدا گذاشته شود تا معلوم شود که اینها همه بر حق هستند . ) فرمود من برادرى داشتم نام او هم على بود و مردم در کربلا او را کشتند . گفت خیر ، خدا کشت . فرمود البته که قبض روح همه مردم بدست خداست ، اما او را مردم کشتند . بعد گفت : على و على یعنى چه ، پدر تو اسم همه بچه هایش را گذاشته بود على ، اسم تو را هم گذاشته على ، اسم دیگرى نبود که بگذارد ؟ گفت پدر من به پدرش ارادت داشت ، او دوست داشت که اسم پسرانش را به نام پدرش بگذارد . یعنى این تو هستى که باید از پدرت زیاد ننگ داشته باشى .
ابن زیاد ، انتظار داشت که على بن حسین علیه السلام اصلا حرف نزند . از نظر او یک اسیر باید حرف نزند و وقتى به او مى گوید این ، کار خدا بود ، باید بگوید بله ، کار خدا بود ، مقدر چنین بود ، نمى شد که این طور نشود ، کار اشتباهى بود و این حرفها . وقتى دید که على بن حسین علیه السلام ، یک اسیر ، اینچنین حرف مى زند ، گفت : و لک جراه لجوابى . (22) شما هنوز جان دارید ، هنوز نفس دارید ، هنوز در مقابل من حرف مى زنید ، جلاد بیا گردن این را بزن . نوشته اند تا گفت جلاد گردن این را بزن ، زینب از جا بلند شد ، على بن حسین را در آغوش گرفت و گفت : به خدا قسم گردن این را نخواهید زد مگر اینکه اول گردن زینب را بزنید .
نوشته اند ابن زیاد مدتى نگاه کرد به این دو نفر و بعد گفت : به خدا قسم مى بینم که الان اگر بخواهیم این جوان را بکشیم ، اول باید این زن را بکشیم . صرف نظر کرد .
این یکى از خصوصیات اهل بیت بود که با منطق جبر گرایى که در دنیا جبر است و در عین جبر ، عدل است ، یعنى بشر در این جهان هیچ وظیفه اى براى تغییر و تبدل و تحول ندارد و آنچه هست آن است که باید باشد و آنچه نیست همان است که نباید باشد و بنابراین بشر نقشى ندارد ، مبارزه کردند .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره احزاب آیه 39 .
2- سوره الرحمن آیه 14 .
3- سوره طه ، آیه 25 .
4- سوره طه ، آیه 26 .
5- سوره مزمل ، آیه 5 .
6- سوره طه ، آیه 27 .
7- سوره طه ، آیه 28 .
8- سوره طه ، آیات 29 و 30 .
9- سوره طه ، آیات 32 تا 34 .
10- سوره انشراح آیه 1 .
11- سوره انشراح آیه 2 .
12- سوره طه آیه 26
13- سوره انشراح آیه 3 .
14- سوره انشراح آیات 5 تا 8 .
15و16- ینابیع الموده ج 1 ص 56 ، ذخائر العقبى ص 63 ، صواعق المحرقه ص 119 ، مروج الذهب ج 2 ص 425 ، حلیه الابرارج 1 ص 589 ، مسند الامام رضاج 1 ص 149 ، مناقب ابن مغازلى ص 27 تا 31 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدج 3 ص 258 ، احتجاج طبرسى ج 1 ص 118 .
17- سوره طه ، آیات 30 تا 25 .
18- سوره انشراح آیه 8 - 1 .
19- مروج الذهب ج 2 ص 419 .
20- بحار الانوارج 44 ص 298 .
21- بحار الانوارج 45 ص 119 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 52 ، مقتل الحسین مقرم ص 426 ، ارشاد شیخ مفید ص 244 ، الکامل فى التاریخ ج 4 ، ص 82 ، اللهوف ص 69 ، کشف الغمه ج 2 ص 67 .
22- ارشاد شیخ مفید ص 244 ، فى رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 145 و 146 ، بحارالانوارج 45 ص 155 تا 117 ، الکامل فى التاریخ ج 4 ص 81 و 82 ، اللهوف ص 67 و 68 ، اعلام الورى ص 247 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 42 ، کشف الغمه ج 2 ص 66 .

