جلسه سوم : روش تبلیغ

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین ،
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احد الا الله و کفى بالله حسیبا (1) .

قبلا عرض کردم یک جنبه نهضت حسینى ، جنبه تبلیغى آن است ، تبلیغ به همان معنى واقعى نه به معناى مصطلح امروز ، یعنى رساندن پیام خودش که همان پیام اسلام است به مردم ، نداى اسلام را به مردم رساندن . ببینید امام در این حرکت و نهضت خودشان چه روشهاى خاصى بکار بردند که مخصوصا ارزش تبلیغى دارد ، یعنى از این نظر ارزش زیادى دارد که امام حسین با این روشها هدف و مقصد خودشان و فریاد واقعى اسلام را که از حلقوم ایشان بیرون می آمد به بهترین نحو به مردم رساندند . اول ، بحث مختصرى راجع به مسئله سبک و اسلوب که امروز روش مى گویند و کلمه خارجى آن متد است ، مى کنم .

یکى از شرایط موفقیت در هر کارى ، انتخاب روش و اسلوب صحیح است .
شما مثلا مى بینید علم طب یک جور است ، ولى گاهى اوقات ، متد و اسلوب کار اطباء یا جراحان با یکدیگر متفاوت است ، متد و اسلوب و روش عملى بعضى از آنها از دیگران موفقتر است .

مسئله اى مطرح است راجع به نقطه عطف در علم جدید و علم قدیم . مى بینیم دوره اى را دوره علم جدید مى نامند . البته علم ، قدیم و جدید ندارد ، ولى دوره اى را دوره جدید براى علم مى نامند . تفاوت دوره جدید با دوره قدیم علم در چیست ؟ در دوره جدید ، علم سرعت و پیشرفت فوق العاده اى پیدا کرد . یک مرتبه مثل اینکه مانعى را از جلوى چرخ علم برداشته باشند ، علم ، به سرعت شروع کرد به حرکت کردن ، در صورتى که حرکت علم در دوران قدیم کندتر بود . اما علت این سرعت در دوره جدید چیست ؟ آیا علماى جدید مثل پاستور ، نبوغ بیشترى از علماى قدیم مثل بقراط و جالینوس و بوعلى سینا داشته اند ؟ به عبارت دیگر آیا علت این است که در دنیاى جدید اشخاص خارق العاده اى پیدا شدند که در دنیاى قدیم چنین شخصیتها و مغزهاى متفکرى نبودند ؟ نه ، چنین نیست . شاید امروز احدى ادعا نکند که نبوغ پاستور یا دیگران از نبوغ ارسطو ، افلاطون ، بوعلى سینا ، بقراط ، جالینوس ، و یا خواجه نصیر طوسى بیشتر بوده ، ولى سرعت و موفقیت کار اینها بیشتر بوده است . سرش چیست ؟ مى گویند سرش این است که اسلوب علماء یک مرتبه تغییر کرد . از وقتى که اسلوب علماء در تحقیق عوض شد ، سرعت پیشروى علم بیشتر شد . اسلوبها در موفقیتها نقش دارند . ممکن است شما یک فرد نابغه و باهوش و با استعداد و پرکارى را در راس یک مؤسسه قرار بدهید و نتواند اداره بکند .

فرد دیگرى را که به اندازه او نبوغى از نظر حافظه و هوش و استعداد و درک ندارد ، در راس همان مؤسسه قرار بدهید و بهتر اداره بکند ، از باب اینکه سبک و روش او بهتر است .

مثال واضحتر و روشنترى بزنیم : مکرر افرادى را دیده ایم که بسیار باهوش ، با استعداد و پر حافظه هستند ، اما موفقیت اینها در یادگیرى ، کمتر از موفقیت کسانى است که از نظر هوش و حافظه و قدرت کار ، در سطح پائینترى قرار دارند . چرا ؟ براى اینکه سبک کار اینها بهتر است . مثلا یک آدم خیلى پر حافظه ممکن است در شبانه روز شانزده ساعت یکسره کار بکند . اما چگونه ؟ یک کتاب را از اول تا آخر مطالعه مى کند . بعد فورا کتاب دیگرى را برمى دارد و مطالعه مى کند . در صورتى که این کتاب در یک رشته است و آن کتاب در یک رشته دیگر . بعد کتابى دیگر ، بعد یک درس دیگر ، یک بلبشوئى راه مى اندازد . ولى یک نفر ممکن است که قدرت هشت ساعت کار بیشتر نداشته باشد ، ولى وقتى کتابى را مطالعه مى کند اولا با دقت مى خواند نه با تندى ، ثانیا به یک دور خواندن اکتفا نمى کند ، یک بار دیگر همین کتاب را مى خواند . به کتاب دیگرى دست نمى زند تا مطالبى که در این کتاب خوانده ، در ذهنش وارد بشود . به این حد نیز قناعت نمى کند . در نوبت سوم مطالب خوبى را که در این کتاب تشخیص داده است و لازم مى داند ، در ورقه هاى منظمى فیش بردارى مى کند ، یادداشت مى کند ، یعنى یک حافظه کتبى براى خودش درست مى کند که تا آخر عمر هر وقت بخواهد ، بتواند فورا به آن مطالب مراجعه کند . این کتاب را که تمام کرد ، کتابهاى دیگرى را که متناسب با همین موضوع هستند مطالعه مى کند . بعد از مدتى از مطالعه کردن این جور کتابها بى نیاز مى شود . بعد مى رود سراغ یک سلسله کتابهاى دیگر . اما آدمى که امروز این کتاب ، فردا آن کتاب و پس فردا کتاب دیگرى را مطالعه مى کند ، مثل کسى مى شود که وقتى مى خواهد غ ذا بخورد ، یک لقمه از این ، دو لقمه از آن ، چهار لقمه از نوع دیگر و پنج لقمه از آن دیگرى مى خورد . آخر معده خودش را فاسد مى کند . کارى هم انجام نداده است . اینها مربوط است به سبک و روش و اسلوب .

مسئله تبلیغ به همان معناى صحیح و واقعى ، رساندن و شناساندن یک پیام به مردم است ، آگاه ساختن مردم به یک پیام و معتقد کردن و متمایل نمودن و جلب کردن نظرهاى مردم به یک پیام است . رساندن یک پیام ، اسلوب و روش صحیح مى خواهد و تنها با روش صحیح است که تبلیغ موفقیت آمیز خواهد بود . اگر عکس این روش را انتخاب بکنید ، نه تنها نتیجه مثبت نخواهد داشت ، بلکه نتیجه معکوس خواهد داد . وقتى انسان در مطلبى دقت مى کند و به آن توجه دارد ، و بعد آگاهانه سراغ آیات قرآن راجع به آن مطلب مى رود و در آنها تدبر مى کند ، مى بیند چه نکاتى از آیات قرآن استفاده مى کند ! در هر موضوعى همین طور است . از آن جمله است موضوع تبلیغ .

قرآن کریم سبک و روش و متد تبلیغ را یا خودش مستقیما یا از زبان پیغمبران بیان کرده است . یکى از چیزهایى که قرآن مجید راجع به سبک و روش تبلیغ روى آن تکیه کرده است ، کلمه[البلاغ المبین]است ، یعنى ابلاغ و تبلیغ واضح ، روشن ، آشکارا . مقصود از این واژه روشن و آشکارا چیست ؟ مقصود مطلوب بودن ، سادگى ، بى پیرایگى پیام است بطورى که طرف در کمال سهولت و سادگى ، آن را فهم و درک نماید .

مغلق و معقد و پیچیده و در لفافه سخن گفتن و اصطلاحات خیلى زیاد به کار بردن و جملاتى از این قبیل که تو باید سالهاى زیاد درس بخوانى تا این حرف را بفهمى ، در تبلیغ پیامبران نبود . آنچنان ساده و واضح بیان مى کردند که همان طورى که بزرگترین علماء مى فهمیدند و استفاده مى کردند ، آن بى سوادترین افراد هم لااقل در حد خودش و به اندازه ظرفیت خودش استفاده مى کرد ( نمى خواهم بگویم همه در یک سطح استفاده مى کنند ) .

یک نفر مبلغ و پیام رسان که مى خواهد از زبان پیغمبران سخن بگوید و مانند پیغمبران حرف بزند و مى خواهد راه آنها را برود ، باید بلاغش ، بلاغ مبین باشد . این ، یک جهت در معنى مبین . البته در اینجا احتمالات دیگرى هم هست ( و جمع میان اینها یعنى اینکه همه اینها درست باشد هم ممکن است ) .
یکى از این احتمالات در معنى کلمه مبین ، بى پرده سخن گفتن است . یعنى پیامبران نه فقط مغلق و پیچیده و معقد سخن نمى گفتند ، بلکه با مردم بى رودربایستى و بى پرده حرف مى زدند ، سخن خود را با گوشه و کنایه نمى گفتند ، اگر احساس مى کردند مطلبى را باید گفت ، در نهایت صراحت و روشنى به مردم مى گفتند . اتعبدون ما تنحتون (2) ؟ آیا تراشیده هاى خودتان را دارید عبادت مى کنید ؟
مسئله دوم که قرآن مجید در مسئله تبلیغ روى آن تکیه مى کند ، چیزى است که از آن به[نصح]تعبیر مى نماید . ما معمولا نصح را به خیرخواهى ترجمه مى کنیم . البته این معنا درست است ولى ظاهرا خیرخواهى عین معنى نصح نیست ، لازمه معنى نصح است[نصح]ظاهرا در مقابل[غش] است . شما اگر بخواهید به کسى شیر بفروشید ، ممکن است شیر خالص به او بدهید و ممکن است خداى ناخواسته شیرى که داخلش آب کرده اید بدهید ، یا اگر مى خواهید سکه طلائى را به کسى بدهید ممکن است آن را به صورت خالص بدهید ( در حد عیارهاى معمولى ) ، و ممکن است به صورت مغشوش بدهید ، یعنى در آن غش باشد . نصح در مقابل غش است . ناصح واقعى آن کسى است که خلوص کامل داشته باشد . توبه نصوح یعنى توبه خالص . مبلغ باید ناصح و خالص و مخلص باشد ، یعنى در گفتن خودش هیچ هدف و غرضى جز رساندن پیام که خیر آن طرف است ، نداشته باشد .

مسئله دیگر ، مسئله اخلاق و خلوص است . الناس کلهم هالکون الا العالمون و العالمون هالکون الا العاملون والعاملون هالکون الا المخلصون و المخلصون على خطر عظیم . مردم در هلاکند مگر اینکه آگاه و عالم باشند ( جاهل ، نمى تواند راهى را پیدا بکند ) ، و علماء نیز در هلاکند مگر آنها که عاملند و عاملان نیز درهلاکند مگر آنها که مخلصند ، و مخلصان تازه در خطرند .

این داستان را در جلساتى مکرر گفته ام : نقل کرده اند از مرحوم آیت الله بروجردى اعلى الله مقامه . در همان مرض فوتشان بود ( یکى دو روز بعد فوت کردند ) عده اى اطرافشان بودند . یکى از آنها از ایشان تقاضا کرد که هم براى یادآورى خودتان و هم براى نصیحت دیگران جمله اى بفرمایید . گفتند ، آقا رفتیم ولى کارى نکردیم و اندوخته اى نزد خدا نداریم . یکى از حضار خیال مى کرد که حالا وقت تعارف کردن است ، گفت : آقا شما چرا این حرفها را مى زنید ؟ الحمدلله شما چنین کردید ، چنان کردید ، مسجد ساختید ، مدرسه ساختید ، حوزه علمیه تاسیس کردید ، و از این حرفها . . . همینکه حرفهایش را زد ، ایشان رو کردند به حضار و با گفتن جمله اى که در حدیث است ، سکوت کردند . فرمودند : خلص العمل فان الناقد بصیر بصیر (3) ، عمل را پاک تحویل بده که آنکه نقاد است ، نقد مى کند ، آن صرافى که به این سکه رسیدگى مى کند خیلى آگاه است . مسئله

اخلاص ، مسئله کوچکى نیست . قرآن هم به همین جهت است که ظاهرا از زبان همه انبیاء ، این سخن را مى گوید که ما اسئلکم علیه من اجر (4) ، من مزدى براى تبلیغ خودم نمى خواهم چون ناصحم ، ناصح و خیرخواه در عمل خودش باید نهایت اخلاص را داشته باشد .

مسئله دیگر ، مسئله متکلف نبودن است . تکلف ، در موارد مختلفى بکار مى رود و در واقع به معنى به خود بستن است که انسان چیزى را به زور به خود ببندد . این ، در مورد سخن هم به کار مى رود . به افرادى که در سخن خودشان به جاى اینکه فصیح و بلیغ باشند ، الفاظ قلمبه و سلمبه بکار مى برند ، مى گویند متکلف .
در حدیث است که کسى در حضور پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در صحبتهاى خود کلمه پردازیهاى قلمبه و سلمبه مى کرد . پیغمبر اکرم فرمود : انا و اتقیاء امتى برآء من التکلف من و پرهیزکاران امتم از اینگونه حرف زدن و بخود بندى در سخن ، برى و منزه هستیم ، پرهیز مى کنیم . تکلف غیر از فصاحت است . اصلا فصاحت خودش روانى و عدم تکلف و تعقید در سخن است . از زبان پیغمبران در زمینه تبلیغ آمده است : ما انا من المتکلفین (5) . آنطور که مفسرین گفته اند این جمله ظاهرا ناظر به این مطلب نیست که من در سخنم متکلف نیستم ، بلکه منظور این است که در آنچه مى گویم متکلف نیستم یعنى چیزى را که نمى دانم و برخوردم آنطور که باید ، ثابت و محقق و روشن نیست ،نمى گویم .در مقابل مردم تظاهر به دانستن مطلبى که هنوز آن را براى خودم توجیه نکرده ام ، نمى کنم .

در ذیل این آیه در مجمع البیان از عبدالله بن مسعود روایت شده است که ایها الناس من علم شیئا فلیقل (6) اى مردم ، کسى که چیزى را مى داند پس بگوید ، و من لم یعلم (7) و کسى که چیزى را نمى داند فلیقل الله اعلم (8) بگوید خدا داناتر است . فان من العلم ان یقول لما لا یعلم الله اعلم (9) یکى از علمها همین است که انسان علم به عدم علم خودش داشته باشد ، جاهل بسیط باشد ، لااقل بداند که نمى داند ( خود بداند که نداند ) اعتراف کردن به این مطلب ، خودش یک درجه از علم است . عبدالله بن مسعود ، بعد این آیه را خواند : فان الله تعالى قال لنبیه ، قل ما اسئلکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین (10) معلوم مى شود عبدالله بن مسعود که از صحابه بزرگوار رسول اکرم است ، از جمله : ما انا من المتکلفین ، این مطلب را استفاده کرده که هر کسى هر چه مى داند به مردم بگوید ، و آنچه را نمى داند ، بگوید که نمى دانم .

ابن جوزى که از خطباى معروف است ، بالاى یک منبر سه پله اى بود .
ظاهرا زنى آمد و مسئله اى از او پرسید ، گفت نمى دانم . گفت تو که نمى دانى چرا سه پله بالاتر رفته اى ؟ گفت این سه پله که بالاتر رفته ام براى آن چیزهایى است که من مى دانم و شما نمى دانید، اگر به نسبت چیزهایى که نمى دانم مى خواستند برایم منبر درست کنند ، باید منبرى درست مى کردند که تا کره ماه بالا برود .

شیخ انصارى از علماى بزرگ ماست ، هم از نظر علمى که در دو فن فقه و اصول واقعا از علماى محقق و طراز اول است و هم از نظر تقوى . به همین جهت وقتى که درباره ایشان حرف مى زدند ، مبالغه و اغراق مى کردند و مثلا مى گفتند از آقا هر چه بپرسى مى داند ، محال است که چیزى را نداند . ( شوشترى هم بوده است . مى گویند که آن لحن خوزستانى خودش را تا آخر عمر حفظ کرده بود ) . گاهى که از او مسئله اى ( مسئله شرعى ) مى پرسیدند ، با اینکه مجتهد بود ، یادش نبود . هر وقت که یادش نبود بلند مى گفت نمى دانم تا شنونده و شاگردان بفهمند که اعتراف به ندانستن ننگ نیست .
چیزى را که از او مى پرسیدند ، اگر مى دانست براى طرف یواش مى گفت ، همین قدر که طرف خودش بفهمد ، و اگر نمى دانست ، بلند مى گفت : ندانم ، ندانم ، ندانم .

مسئله دیگر که قرآن مجید در سبک و روش تبلیغى پیغمبران نقل مى کند ، تواضع و فروتنى است ( نقطه مقابل استکبار ) . کسیکه مى خواهد پیامى را ، آنهم پیام خدا را به مردم برساند ، باید در مقابل مردم ، در نهایت درجه فروتن باشد ، یعنى پر مدعائى نکند ، اظهار انانیت و منیت نکند ، مردم را تحقیر نکند . باید در نهایت خضوع و فروتنى باشد[ . قرآن کریم از زبان نوح علیه السلام خطاب به گروهى از قومش مى فرماید] او عجبتم ان جاءکم ذکرمن ربکم على رجل منکم (11) ، آیا تعجب مى کنید که پیام پروردگار شما ، ذکر پروردگار شما ، مایه تنبیهى که از طرف پروردگار شماست ، بر مردى از خود شما بر شما آمده است ؟ عبارت : من ربکم نشان دهنده این است که نمى خواهد خدا را بخودش اختصاص بدهد ، و در چنان مقامى ، بگوید خداى من ، شما که قابل نیستید تا بگوید خداى شما . بعد مى گوید : على رجل منکم ، بر مردى از خود شما ، من هم یکى از شما هستم . شما ببینید چقدر تواضع در این آیه کریمه افتاده است که خطاب به پیغمبر اکرم مى فرماید : قل انما انا بشر مثلکم (12) بگو به مردم من هم بشرى مثل شما هستم ، یوحى الى (13) ، بر یکى از امثال خود شما وحى نازل مى شود . انما الهکم اله واحد فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا (14) .
متناسب با همین مطلب ، مطلب ، مسئله دیگرى در رابطه با تبلیغ مطرح است و آن ، مسئله رفق و لینت و نرمش یعنى پرهیز از خشونت است . کسى که مى خواهد پیامى را ، آنهم پیام خدا را به مردم برساند تا در آنها ایمان و علاقه ایجاد بشود ، باید لین القول باشد ، نرمش سخن داشته باشد . سخن هم درست مثل اشیاء مادى ، نرم و سخت دارد . گاهى یک سخن را که انسان از دیگرى تحویل مى گیرد ، گویى راحت الحلقوم گرفته ، یعنى این قدر نرم و ملایم است که دل انسان مى خواهد به هر ترتیبى که شده آن را قبول بکند . گاهى اوقات ، برعکس ، یک سخن طورى است که گویى اطرافش میخ کوبیده اند ، مثل یک سوهان است . آنقدر خار دارد ، آنقدر گوشه و کنایه و تحقیر دارد ، و آنقدر خشونت دارد که طرف نمى خواهد بپذیرد .

وقتى که خداوند موسى و هارون را براى دعوت فردى مثل فرعون مى فرستد ، جزء دستورها در سبک و متد دعوت فرعون مى فرماید : فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشى (15) با این مرد متکبر و فرعون به تمام معنا ( که دیگر کلمه فرعون نام تمام این گونه اشخاص شده ) با نرمى سخن بگویید ، وقتى که شما با چنین مردم متکبرى روبرو م ى شوید ، کوشش کنید که به سخن خودتان نرمش بدهید ، نرم با او حرف بزنید ، باشد که متذکر بشود ، و از خداى خودش ، از رب خودش بترسد . البته موسى علیه السلام و هارون ، نرم و ملایم سخن گفتند ولى او این قدر هم لایق نبود .

قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم مى فرماید : فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله ان الله یحب المتوکلین (16) . به موجب رحمت و عنایت الهى ، تو با مردم نرم هستى ، نرمش دارى ، اخلاق و گفتار تو نرم است ، از خشونت اخلاقى و خشونت در گفتار پرهیزدارى . راجع به سبک بیان پیغمبر اکرم داستانهاى زیادى هست که نشان مى دهد پیغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهیز داشته است . قرآن خطاب به پیغمبر مى گوید اگر تو یک آدم درشتخو و سنگین دلى بودى ، با همه قرآنى که در دست دارى ، با همه معجزاتى که دارى و با همه مزایاى دیگرى که دارى ، مردم از دور تو پراکنده مى شدند . نرمش تو عامل مؤثرى است در تبلیغ و هدایت مردم ، در عرفان و ایمان مردم .

در این زمینه داستانهاى زیادى است که اگر بخواهم آنها را ذکر کنم ، از بحث خودم مى مانم . سعدى مى گوید :
درشتى و نرمى بهم در به است * چو رگزن که جراح و مرهم نه است
البته نمى خواهم تعبیر درشتى کرده باشم . این شعر را بدین جهت خواندم که نزدیک مقصود است . آیا همراه نرمى ، صلابت هم نباید باشد ؟ فرق است میان خشونت و صلابت . این ریگهایى که در کف نهرها هست ، سالیان درازى آب آمده از رویشان عبور کرده و آنها را ساییده است . وقتى انسان یکى از اینها را از کف نهرى بر مى دارد ، مى بیند که صلابت دارد و سفت است و از این جهت با سایر سنگها فرقى ندارد ، اما آنچنان صاف است که انسان از لمس کردن آن کوچکترین احساس ناراحتى نمى کند ، به طورى که از دست کشیدن روى جامه خودش بیشتر احساس ناراحتى مى کند تا از دست کشیدن روى آن سنگ . یک شمشیر صیقل داده شده ، نرمش دارد ، به گونه اى که مثل فنر تاب مى خورد ، ولى در عین حال صلابت هم دارد . مسئله صلابت داشتن ، استحکام داشتن ، شجاع بودن ، نترسیدن از کسى غیر از خدا ، غیر از مسئله خشونت داشتن است . پیامبران در عین اینکه منتهاى تواضع و نرمش را در برخوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم داشتند ، اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند ، جز خدا از احدى بیم نداشتند ، از احدى نمى ترسیدند .

شهامت و شجاعت را مى توان یکى از شرایط پیام رسان و جزء کیفیتهاى تبلیغ ذکر کرد . آیه اى که آن را در اول سخنم تلاوت کردم ، همین معنا را بیان مى کند : الذین یبلغون رسالات الله (17) آنانکه رسالات و پیامهاى الهى را به مردم مى ر سانند ، و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله (18) ، و از خداى خودشان مى ترسند و یک ذره خلاف نمى کنند ،[ از پیام ] کم نمى کنند[ و یا به آن] زیاد نمى کنند ، از راه حق منحرف نمى شوند ، و لا یخشون احدا الا الله (19) و از احدى جز خدا بیم ندارند ( این دیگر شرطى است که خیلى جایش خالى است ) . مسئله دیگر در مورد روش تبلیغى پیامبران ، این است که آنها مى گفتند ما نقشى جز رسالت نداریم .

ما خلق خدا و رسول خدا و پیام آور خدا هستیم . پیغمبران نمی آمدند سند بهشت و جهنم امضاء بکنند ، همانگونه که کشیشها از این کارها مى کردند و شاید هنوز هم مى کنند ، کارهایى از این قبیل که سند به دست کسى بدهند که آقا تو با این سند خیالت جمع باشد که من این قدر از بهشت را براى تو تضمین کردم ! با اینکه از نظر رسالت خودشان و کلیت آن کوچکترین تردیدى به خود راه نمى دادند و بطور کلى مسائل را مى گفتند ، ولى در جواب سؤالاتى نظیر : عاقبت من چطور است ؟ مى گفتند خدا عالم است ، چه مى دانم . از بواطن ، خدا عالم است ، اینکه عاقبت تو به کجا منتهى مى شود ، خدا خودش بهتر مى داند .

درباره جناب عثمان بن مظعون صحابه بسیار بزرگوار رسول خدا ، نوشته اند که بعد از آنکه رسول اکرم به مدینه هجرت کردند ، او جزء مهاجرین بود .

عثمان بن مظعون اول کسى بود که در مدینه وفات کرد و رسول اکرم دستور دادند که او را در بقیع دفع کنند و بقیع را از همان روز قبرستان قرار دادند . همین جناب عثمان بن مظعون است که در سمت شرقى بقیع مدفون است و مرد بسیار بزرگوارى است و رسول اکرم به او خیلى اظهار علاقه مى کردند و همه هم این را مى دانستند .

امیرالمؤمنین در نهج البلاغه مى فرماید : کان لى فیما مضى اخ فى الله ، و کان یعظمه فى عینى صغر الدنیا فى عینه (20) یعنى در گذشته یک برادر دینى داشتم ، برادرى داشتم که در راه حق بود و آنچه که او را در چشم من بزرگ مى کرد این بود که تمام دنیا در نظر او کوچک بود . شارحان نهج البلاغه گفته اند مقصود امیرالمؤمنین عثمان بن مظعون است . یکى از پسران امیرالمؤمنین اسمش عثمان است . وقتى متولد شد ، امیرالمؤمنین فرمود من هم مى خواهم اسم این را به نام برادرم عثمان بن مظعون بگذارم ، مى خواست یاد آور عثمان بن مظعون باشد . اینچنین مردى ، از دنیا رفت . او در خانه یکى از انصار زندگى مى کرد . زنى هم در آن خانه بود و شاید زن برادر انصاریش بود به نام ام علاء که به او خدمت مى کرد . رسول اکرم آمدند براى تشییع جنازه عثمان بن مظعون ، و در این مراسم طورى رفتار کردند که با اخص اصحاب رفتار مى کردند . یک دفعه ام علاء رو کرد به جنازه عثمان بن مظعون و گفت : هنیئا لک الجنه ، بهشت ترا گوارا باد .

رسول اکرم رو کرد به او و با تندى فرمود : چه کسى چنین قولى به تو داد ؟ گفت یا رسول الله ! این صحابى شما است ، من به خاطر این همه علاقه اى که شما به او داشتید این سخن را عرض کردم . رسول خدا این آیه را خواند : قل ما کنت بدعا من الرسل و ما ادرى ما یفعل بى ولابکم (21) خیلى معنى دارد . همچنین در اواخر سوره مبارکه جن است : قل انى لا املک لکم ضرا و لا رشدا (22) بگو اختیار سود و زیان شما با من نیست ، قل انى لن یجیرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا (23) خود مرا جز خدا کسى پناه نخواهد داد .

یکى دیگر از خصوصیات بسیار بارز سبک تبلیغى پیغمبران که شاید در مورد رسول اکرم بیشتر آمده است ، مسئله تفاوت نگذاشتن میان مردم در تبلیغ اسلام است . دوران جاهلیت بود ، یک زندگى طبقاتى عجیبى بر آن جامعه حکومت مى کرد . گویى اصلا فقرا آدم نبودند تا چه رسد به غلامان و بردگان .

آنها که اشراف و اعیان و به تعبیر قرآن ، ملا بودند ، خودشان را صاحب و مستحق همه چیز مى دانستند و آنهائى که هیچ چیز نداشتند مستحق چیزى نمى شدند ، حتى حرفشان هم این بود ، نه اینکه بگویند ما در دنیا همه چیز داریم و شما چیزى ندارید ولى در آخرت ممکن است خلاف این باشد . بلکه مى گفتند دنیا خودش دلیل آخرت است ، اینکه ما در دنیا همه چیز داریم ، دلیل بر این است که ما محبوب و عزیز خدا هستیم ، خدا ما را عزیز خود دانسته و همه چیز به ما داده است ، پس آخرت هم همین طور است ، شما هم در آخرت هم همین طور هستید . آنکه در دنیا بدبخت است ، در آخرت هم بدبخت است . به پیغمبر مى گفتند یا رس ول الله آیا مى دانى عیب کار تو چیست ؟ مى دانى چرا ما حاضر نیستیم رسالت تو را بپذیریم ؟ براى اینکه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع کرده اى . اینها را جارو کن بریز دور ، آن وقت ما اعیان و اشراف می آییم دور و برت . قرآن مى گوید به اینها بگو : و ما انا بطارد المؤمنین (24) من کسى را که ایمان داشته باشد ، به جرم اینکه غلام است ، برده است ، فقیر است طرد نمى کنم . و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشى یریدون و جهه (25) این اشخاص را هرگز از خودت دور نکن ، اشراف بروند گم شوند ، اگر مى خواهند اسلام اختیار کنند ، باید آدم شوند .

شنیده اید که یکى از همین شخصیتها که مسلمان شده بود در مجلس رسول خدا نشسته بود . سنت و سیره رسول اکرم این بود که اولا در مجلس بالا و پائین قرار نمى دادند معمولا حلقه وار و دائره وار مى نشستند ، تا مجلس بالا و پائین نداشته باشد . ثانیا نهى مى کردند که در هنگام ورود ایشان ، کسى جلوى پایشان بلند شود . مى گفتند این ، سنت اعاجم است ، سنت ایرانیهاست . و نیز مى فرمود هر کس که وارد شد ، در جایى که خالى است بنشیند ، نه اینکه افراد مجبور باشند جاى خالى بکنند تا کسى بالا بنشیند . اسلام چنین چیزى ندارد . یکى از مسلمانان فقیر و ژنده پوش وارد شد ، کنار آن شخص که به اصطلاح اشراف بود ، جائى خالى بود . آن مرد ، همانجا نشست .

همینکه نشست ، او روى عادت جاهلیت فورا خودش را جمع کرد و کنار کشید . رسول اکرم متوجه شد ، رو کرد به او که چرا چنین کارى کردى ؟ ! ترسیدى که چیزى از ثروتت به او بچسبد ؟ نه یا رسول الله . ترسیدى چیزى از فقر او بتو بچسبد ؟ نه یا رسول الله . پس چرا چنین کردى ؟ اشتباه کردم ، غلط کردم ، به جریمه اینکه چنین اشتباهى مرتکب شدم الان در مجلس شما ، نیمى از دارائى خودم را به همین برادر مسلمانم بخشیدم . به آن برادر مؤمن گفتند خوب پس حالا آن را تحویل بگیر ، گفت نمى گیرم ، گفتند تو که ندارى ، چرا نمى گیرى ؟ گفت من براى اینکه مى ترسم بگیرم و روزى دماغى مثل دماغ این شخص پیدا بکنم .

مسئله دیگرى که در روش تبلیغ مطرح است ، مسئله صبر و استقامت است .

فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت (26) . فاصبر کما صبر او لوالعزم من الرسل (27) پایدار باش ، خویشتن دار باش ، استقامت داشته باش ، فاستقم کما امرت (28) همان طورى که فرمان داده شده اى استقامت داشته باش . جمله فاستقم کما امرت در دو سوره ، یکى در سوره شورى و دیگر در سوره هود ذکر شده است . در سوره هود مى فرماید : فاستقم کما امرت و من تاب معک (29) خودت و مؤمنینى که با تو هستند ، همه تان استقامت داشته باشید . در سوره شورى مخاطب ، شخص پیامبر است . از رسول خدا نقل کرده اند که فرمود : شیبتنى سوره هود (30) سوره هود ریش مرا سفید کرد ، آن آیه اى که مى گوید : فاستقم کما امرت و من تاب معک ، استقامت داشته باش ، ولى تنها به خود من نگف ته ، بلکه گفته خودم و دیگران ، آنها را هم به استقامت وادار کن .

باید مقدارى هم راجع به امام حسین در همین زمینه صحبت بکنیم .

اباعبدالله علیه السلام در حرکت و نهضت خودشان یک سلسله کارها کرده اند که اینها را مى شود روش و اسلوب کار تلقى کرد . بگذارید من مسئله روش و اسلوب کار امام حسین را فردا شب که شب عاشورا است ، به عرض برسانم .

امشب مقدارى از مقتل برایتان عرض مى کنم . البته تقریبا یک سنتى است که در تاسوعا ذکر خیرى از وجود مقدس ابوالفضل العباس سلام الله علیه مى شود . مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست .
ائمه ما فرموده اند : ان للعباس منزله عندالله یغبطه بها جمیع الشهداء (31) عباس مقامى نزد خدا دارد که همه شهداء غبطه مقام او را مى برند . متاسفانه تاریخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زیادى نشان نداده ، یعنى اگر کسى بخواهد کتابى در مورد زندگى ایشان بنویسد ، مطلب زیادى پیدا نمى کند . ولى مطلب زیاد به چه درد مى خورد ، گاهى یک زندگى یک روزه یا دو روزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد ، آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه دهها کتاب ارزش آن شخص را ثابت بکند ، و جناب ابوالفضل العباس چنین شخصى بود . سن ایشان در کربلا در حدود 34 سال بوده است و داراى فرزندانى بوده اند که یکى از آنها به نام عبیدالله بن عباس بن على بن ابیطالب است و تا زمانهاى دور زنده بوده است . نقل مى کنند که روزى امام زین العابدین چشمشان به عبیدالله افتاد ، خاطرات کربلا به یادشان افتاد و اشکشان جارى شد .

جناب ابوالفضل در وقت شهادت امیرالمؤمنین ، کودکى نزدیک به حد بلوغ ، یعنى در سن چهارده سالگى بوده است . من از[ناسخ التواریخ]الان یادم هست که جناب ابوالفضل در جنگ صفین حضور داشته اند . ولى چون هنوز نابالغ و کودک بوده اند ( حدود دوازده سال داشته اند ، زیرا جنگ صفین تقریبا سه سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین است ) ، امیرالمؤمنین به ایشان اجازه جنگیدن نداده اند . همین قدر یادم هست که نوشته بود ایشان در جنگ صفین در عین اینکه کودک بودند ، سوار بر اسب سیاهى بودند . بیش از این چیزى ندیدم . ولى این موضوع را خیلیها نوشته اند ، در مقاتل معتبر این مطلب را نوشته اند که امیرالمؤمنین على علیه السلام یک وقتى به برادرشان عقیل فرمودند براى من زنى انتخاب کن که ولدتها الفحوله یعنى نژاد از شجاعان برده باشد . عقیل که برادر امیرالمؤمنین است ، نسابه است ، نسب شناس و نژادشناس بوده و عجیب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و اینکه کى از کجا نژاد مى برد را مى شناخته است . فورا گفت : عنى لک بام البنین بنت خالد ، آن زنى که تو مى خواهى ام البنین است .
ام البنین یعنى مادر پسران ( مادر چند پسر ) ، ولى خود این کلمه مثل ام کلثوم است که حالا ما اسم مى گذاریم . مخصوصا در تاریخ دیدم که یکى از جدات یعنى مادر بزرگهاى ام البنین اسمش ام البنین بوده و شاید هم به همین مناسبت ، اسم ایشان را هم ام البنین گذاشته اند . همین دختر را براى امیرالمؤمنین خواستگارى کردند و از او چهار پسر براى امیرالمؤمنین متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنیا نیامده است . بعد این زن به معنى واقعى ، ام البنین ، یعنى مادر چند پسر شد . امیرالمؤمنین فرزندان شجاع دیگر هم داشت ، اولا خود حسنین ( امام حسن و امام حسین ) شجاعتشان محرز بود ، مخصوصا امام حسین که در کربلا نشان داد که چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود . محمد بن حنفیه از جناب ابوالفضل خیلى بزرگتر بود و در جنگ جمل شرکت کرد و فوق العاده شجاع و قوى و جلیل و زورمند بود . حدس زده مى شود که امیرالمؤمنین به او عنایت خاصى داشته است ( البته این مطلب در متن تاریخ نوشته نشده ، حدس است ) .

مطابق معتبرترین نقلها اولین کسى که از خاندان پیغمبر شهید شد ، جناب على اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود . یعنى ایشان وقتى شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسى نمانده بود ، فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء . آمد عرض کرد برادر جان ! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلى از این زندگى ناراحت هستم . جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد ، گفت بروید برادران ، من مى خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم .

مى خواست مطمئن شود که برادران مادریش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود . بنابراین ام البنین است و چهار پسر ، ولى ام البنین در کربلا نیست ، در مدینه است . آنان که در مدینه بودند که از سرنوشت کربلا بى خبر بودند . به این زن ، مادر این چند پسر که تمام زندگى و هستیش همین چهار پسر بود خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند . البته این زن ، زن کامله اى بود ، زن بیوه اى بو د که همه پسرهایش را از دست داده بود . گاهى می آمد در سر راه کوفه به مدینه مى نشست و شروع به نوحه سرائى براى فرزندانش مى کرد .
تاریخ نوشته است که این زن ، خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنى امیه بود . هر کس که می آمد از آنجا عبور بکند ، متوقف مى شد و اشک مى ریخت . مروان حکم که یک وقتى حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است ، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند ، بى اختیار مى نشست و با گریه این زن مى گریست .
این زن ، اشعارى دارد و در یکى از آنها مى گوید :
لا تدعونى ویک ام البنین * تذکرینى بلیوث العرین
کانت بنون لى ادعى بهم * و الیوم اصبحت و لا من بنین (32)
مخاطب را یک زن قرار داده مى گوید : اى زن ، اى خواهر ! تا بحال اگر مرا ام البنین مى نامیدى بعد از این دیگر ام البنین نگو ، چون این کلمه خاطرات مرا تجدید مى کند ، مرا بیاد فرزندانم مى اندازد . دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید . بله در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا که هیچیک از آنها نیستند .
رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل ، مرثیه بسیار جانگدازى دارد ، مى گوید :
یا من راى العباس کر على جماهیر النقد * و وراه من ابناء حیدر کل لیث فى لبد
انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید * ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فى یدیک لمادنى منه احد (33)
پرسیده بود که پسر من ، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد ؟ دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است . او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکى به او مى گفتند قمر بنى هاشم ، ماه بنى هاشم ، در میان بنى هاشم مى د رخشیده است . اندامش بسیار رشید بوده که بعضى از مورخین معتبر نوشته اند هنگامى که سوار بر اسب مى شد ، وقتى پایش را از رکاب بیرون می آورد ، سر انگشتانش زمین را خط مى کشید . بازوها بسیار قوى و بلند ، سینه بسیار پهن . مى گفت که پسرش به این مفتیها کشته نمى شد . از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند ؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعى او را کشتند . آن وقت در این مورد مرثیه اى گفت . مى گفت اى چشمى که در کربلا بودى ! اى انسانى که در صحنه کربلا بودى ! ، آن زمانى که پسرم عباس را دیدى که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى کردند .

یا من راى العباس کر على جماهیر النقد * و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذى لید
پسران على پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر ، پشت پسرم را داشتند ، واى بر من ، به من گفته اند که بر شیر بچه تو ، عمود آهنین فرود آوردند . عباس جانم ، پسر جانم ، من خودم مى دانم که اگر تو دست در بدن مى داشتى ، احدى جرات نزدیک شدن به تو را نداشت .

ولا حول ولا قوه الا بالله

--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره احزاب آیه 39 .
2- سوره صافات ، آیه 95 .
3- مواعظ العددیه ص 124 .
4- سوره ( ص ) آیه 86 .
5- سوره ( ص ) آیه 86 .
6,7,8,9,10- مجمع البیان ج 8 ص 486 .
11- سوره اعراف آیه 61 .
12,13,14- سوره کهف آیه 110 .
15- سوره طه آیه 44 .
16- سوره آل عمران آیه 159 .
17,18,19- سوره احزاب آیه 39 .
20- نهج البلاغه ، حکمت 281 ، ص 1225 .
21- سوره احقاف آیه 9 .
22- سوره جن آیه 21 .
23- سوره جن آیه 22 .
24- سوره شعراء آیه 114 .
25- سوره انعام آیه 52 .
26- سوره والقلم آیه 48 .
27- سوره احقاف آیه 35 .
28- سوره هود آیه 112 .
29- سوره هود آیه 112 .
30- مجمع البیان ج 5 ص 140 .
31- ابصار العین فى انصار الحسین ص 27 ، بحار الانوارج 44 ص 298 به نقل از امالى صدوق مجلس 70 رقم 10 .
32- منتهى الامال ج 1 ص 386 ، ابصار العین فى انصار الحسین ( علیهم السلام ) ص 31 .
33- همان مدرک .