جلسه سوم : نهضت حسینى، عامل شخصیت یافتن جامعه اسلامى
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (1) .
این مطلب را مکرر بر زبان می آوریم که حسین بن على علیه السلام با آن جانبازى که کرد اسلام را تجدید حیات و درخت اسلام را با ریختن خون خود آبیارى نمود . اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکوه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده (2) شهادت مى دهم که تو اقامه نماز کردى و زکات دادى و امر به معروف و نهى از منکر کردى و در راه خدا جهاد نمودى و حق جهاد را بجا آوردى .
لازم است ما از خود سوال بکنیم که چه رابطه اى میان شهادت حسین بن على و نیرو گرفتن اسلام و زنده شدن اصول و فروع دین وجود دارد ؟ زیرا مى دانیم صرف اینکه خونى ریخته بشود ، منشا این امور نمى شود . بنابراین میان قیام و نهضت و شهادت حسین بن على و این آثارى که ما مى گوئیم و مدعى آن هستیم و واقعا تاریخ هم نشان مى دهد که حقیقت دارد ، چه رابطه اى وجود دارد ؟ این رابطه را ما وقتى مى توانیم درک بکنیم که موضوع گفته شده در دو گفتار پیشین را کاملا در نظر بگیریم .
اگر شهادت حسین بن على صرفا یک جریان حزن آور مى بود ، اگر صرفا یک مصیبت مى بود ، اگر صرفا این مى بود که خونى بناحق ریخته شده است و به تعبیر دیگر صرفا نفله شدن یک شخصیت مى بود ولو شخصیت بسیار بزرگى ، هرگز چنین آثارى را به دنبال خود نمی آورد . شهادت حسین بن على ، از آن جهت این آثار را به دنبال خود آورد که به تعبیرى که عرض کردیم ، نهضت او یک حماسه بزرگ اسلامى و الهى بود ، از این جهت که این داستان و تاریخچه ، تنها یک مصیبت و یک جنایت و ستمگرى از طرف یک عده اى جنایتگر و ستمگر نبود ، بلکه یک قهرمانى بسیار بسیار بزرگ از طرف همان کسى بود که جنایتها را بر او وارد کردند .
شهادت حسین بن على حیات تازه اى در عالم اسلام دمید و همان طور که در گفتار اول گفتیم ، اثر و خاصیت یک سخن یا تاریخچه و یا شخصیت حماسى این است که در روح موج به وجود می آورد ، حمیت و غیرت به وجود می آورد ، شجاعت و صلابت به وجود می آورد . در بدنها ، خونها را به حرکت و جوشش در می آورد ، و تن ها را از رخوت و سستى خارج مى کند ، و آنها را چابک و چالاک مى نماید . چه بسیار خونها در محیطهایى ریخته مى شود که چون فقط جنبه خونریزى دارد ، اثرش مرعوبیت مردم است ، اثرش این است که از نیروى مردم و ملت مى کاهد و نفسها بیشتر در سینه ها حبس مى شود .
اما شهادتهائى در دنیا هست که به دنبال خودش روشنائى و صفا براى اجتماع می آورد . شما در حالت فرد امتحان کرده و دیده اید که بعضى از اعمال است که قلب انسان را مکدر مى کند ، ولى بعضى دیگر از اعمال است که قلب انسان را روشن مى کند ، صفا و جلا مى دهد . این حالت عینا در اجتماع هم هست . بعضى از پدیده هاى اجتماعى ، روح اجتماع را تاریک و کدر مى کند ، ترس و رعب در اجتماع به وجود می آورد ، به اجتماع حالت بردگى و اسارت مى دهد ، ولى یک سلسله پدیده هاى اجتماعى است که به اجتماعى صفا مى دهد ، نورانیت مى دهد ، ترس اجتماع را مى ریزد ، احساس بردگى و اسارت را از او مى گیرد ، جرات و شهامت به او مى دهد .
بعد از شهادت امام حسین یک چنین حالتى به وجود آمد ، یک رونقى در اسلام پیدا شد . این اثر در اجتماع از آن جهت بود که امام حسین علیه السلام با حرکات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده کرد ، احساسات بردگى و اسارتى را که از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامى حکمفرما بود ، تضعیف کرد و ترس را ریخت ، احساس عبودیت را زایل کرد . و به عبارت دیگر به اجتماع اسلامى شخصیت داد . او بر روى نقطه اى در اجتماع انگشت گذاشت که بعدا اجتماع در خودش احساس شخصیت کرد . مسئله احساس شخصیت مسئله بسیار مهمى است . از این سرمایه بالاتر براى اجتماع وجود ندارد که در خودش احساس شخصیت بکند ، احساس منش بکند ، براى خودش ایده آل داشته باشد و نسبت به اجتماعهاى دیگر حس استغناء و بى نیازى داشته باشد ، یک اجتماع این طور فکر بکند که خودش و براى خودش فلسفه مستقلى در زندگى دارد و به آن فلسفه مستقل زندگى خودش افتخار و مباهات بکند ، و اساسا حفظ حماسه در اجتماع یعنى همین که اجتماع از خودش فلسفه اى در زندگى داشته باشد و به آن فلسفه ایمان و اعتقاد داشته باشد ، و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد . واى به حال آن اجتماعى که این حس را از دست بدهد ، این یک مرض اجتماعى است و این غیر از آن[خودى] اخلاقى است که بد است و نفس پرستى و شهوت پرستى است .
اگر اجتماعى این منش را از دست داد و احساس نکرد که خودش فلسفه مستقلى دارد که باید به آن فلسفه متکى باشد ، و اگر به فلسفه مستقل زندگى خودش ایمان نداشته باشد ، هر چه داشته باشد از دست مى دهد ، ولى اگر این یکى را داشته باشد ولى همه چیزهاى دیگر را از او بگیرند باز روى پاى خودش مى ایستد . یعنى یگانه نیروئى که مانع جذب شدن ملتى در ملت دیگر و یا فردى در فرد دیگر مى شود ، همین احساس منش و شخصیت است .
معروف است که آلمانها گفته اند ما در جنگ دوم همه چیز را از دست دادیم ، مگر یک چیز را که همان شخصیت خودمان بود و چون شخصیت خودمان را از دست ندادیم همه چیز را دوباره به دست آوردیم و راست هم گفته اند . اما اگر ملتى همه چیز داشته باشد ولى شخصیت خودش را ببازد ، هیچ چیز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملتهاى دیگر جذب مى شود . واى به حال این خودباختگى که متاسفانه در جامعه امروز ما وجود دارد .
در گفتارهاى اقبال لاهورى خواندم که موسولینى گفته است : انسان باید آهن داشته باشد تا نان داشته باشد ، یعنى اگر مى خواهى نان داشته باشى ، زور داشته باش . ولى اقبال مى گوید : این حرف درست نیست . اگر مى خواهى نان داشته باشى ، آهن باش ، نمى گوید آهن داشته باش ، بلکه آهن باش .
یعنى شخصیت تو شخصیتى محکم به صلابت آهن باشد . مى گوید شخصیت داشته باش ، چرا به زور متوسل مى شوى ، چرا به اسلحه متوسل مى شوى ، چرا مى گوئى اگر مى خواهى نان داشته باشى باید اسلحه داشته باشى ؟ بگو اگر مى خواهى هر چه داشته باشى خودت آهن باش ، خودت فولاد باش ، خودت شخصیت داشته باش . خودت صلابت داشته باش ، خودت منش داشته باش . اگر یک ملت بیچاره و بدبخت ایمانش را به آنچه که خودش از فلسفه زندگى دارد از دست بدهد و مرعوب یک ملت دیگر بشود ، در تمام مسائل آنجور فکر مى کند که دیگران فکر مى کنند و اصلا نمى تواند شخصا در مسائل قضاوت بکند . هر موضوعى را فقط به دلیل اینکه مد است یا پدیده قرن است ، بدلیل اینکه در جامعه آمریکا و در جامعه اروپا پذیرفته شده است ، مى پذیرد و دیگر منطق سرش نمى شود .
در یکى دو سال قبل در کتابى از یک نفر از متجددین ایرانى که کتاب بدى هم نیست مى خواندم که در زمانى که من در لندن بودم حادثه خیلى جالبى پیش آمد ، و آن اینکه : دختر سفیر کبیر سابق انگلستان در مسکو که قهرا از شخصیتهاى خیلى معتبر انگلستان بود ، عاشق یک سیاه پوست شده بود ، و با این سیاه پوست ازدواج کرد و باعث غوغائى در انگلستان شد که چرا این دختر سفید پوست آنهم دختر یکى از شخصیتهاى بزرگ انگلستان با یک سیاه پوست ازدواج کرده است . مدتها این مطلب سوژه شده بود و یک روزنامه نوشت که این موضوع اینهمه سر و صدا ندارد ، دنیا دارد بطرف تساوى مى رود و دنیاى امروز میان نژادها تساوى قائل است و به علاوه در چهارده قرن پیش دین اسلام که یکى از مذاهب بزرگ جهان است ، اختلاف سفید و سیاه را برداشته است .
در آن کتاب نوشته بود در یک مجلسى که عده اى از انگلیسیها در آن بودند چند جوان ایرانى هم بودند . صحبت این حرف مى شود که فلان روزنامه چنین حرفى نوشته و استناد کرده است به اسلام ، که اسلام در چهارده قرن پیش از سیاهان حمایت کرده و آنها را همدوش سفیدها قرار داده است و یک مرد انگلیسى گفته بود یک دین کثیف باید هم از کثیفها حمایت بکند . و بعد نوشته بود دو نفر جوان ایرانى که در آن مجلس بودند خیلى افسرده شده و گفته بودند چرا ما باید یک دینى داشته باشیم که اسباب سرشکستگى ما باشد و بعد هم ، ماجراى این مجلس را تعریف کرده بودند که ما در جلسه اى بودیم و چنین حرفى زدند و گفتند یک دین کثیف باید هم از یک نژاد کثیف حمایت بکند . آن دو جوان اظهار کرده بودند که واقعا چطور اسلام نتوانسته درک بکند که میان سفید و سیاه فرق است ! این را مى گویند شخصیت باختگى . اینها چون در محیطى قرار گرفته اند که آن محیط این طور فکر مى کند ، به جاى اینکه یک ذره استقلال فکرى داشته باشند و بر دهان گوینده آن سخن بکوبند و بگویند حرف تو حرف مفت و مزخرفى است و مگر اختلاف رنگ مى تواند سبب امتیاز فضیلت در میان افراد بشر باشد ، آنطور افسرده مى شوند و خود را مى بازند . زیرا او مى گوید وقتى فرنگى این طور فکر مى کند لابد این طور درست است ! ما مردم ایران یک حسن داریم و یک عیب . حسن ما مردم این است که در مقابل حقیقت تعصب کمى داریم و شاید مى توانیم بگوئیم بى تعصب هستیم .
یعنى اگر با حقایقى برخورد بکنیم و آنها را درک بکنیم شاید از هر ملت دیگر زودتر تسلیم آن حقایق مى شویم ، ولى یک عیب بزرگى در ما ملت ایران هست که به موازات اینکه در مقابل حقایق تسلیم مى شویم ، به حماسه ها و ارکان شخصیت خودمان زیاد پایبند نیستیم ، و با یک حرف پوچ زود آن را از دست مى دهیم و رها مى کنیم . هیچ ملتى به اندازه ما نسبت به شعائر خودش بى اعتنا نیست . شما هندیها و ژاپنیها و اعراب را دیده اید ، آنها هم مثل ما مشرق زمینى هستند ، لکن از این نظر مثل ما نیستند . به اندازه اى که ما در مقابل لغات و عادات اجنبى تسلیم هستیم هیچ ملتى تسلیم نیست . به عکسهائى که در کتابهاى تاریخ علوم هست نگاه کنید ، مى بینید دانشمندان درجه اول هند با همان عمامه و لباس خودشان هستند .
نهرو که یک سیاستمدار بزرگ و یک وزنه جهانى بود با همان لباس هندى در همه جا حرکت مى کرد . بلندى و کوتاهى لباس و یا سفید و سیاه بودنش اهمیت ندارد ، اما اینکه آن دانشمند عمامه خودش را سرش مى گذارد و یا نهرو با آن شلوار سفید و گشاد و پالتوى مخصوص همه جا مى رود ، مى خواهد به همه مردم دنیا بگوید که من هندى هستم و باید هندى باقى بمانم و در مقابل علم و صنعت تعصب ندارم که علم و صنعت مربوط به کشور خاصى نیست . در مقابل عقاید بزرگ فلسفى و دینى تعصب ندارم ، اما در مورد شعارهاى ملى ، هر کسى به شعارهاى خودش پایبند است . من چرا باید شعار یک ملت دیگر را بپذیرم ؟ ولى ما ، اگر فرنگى یک زنار ببندد ، ما دو تا زنار مى بندیم با اینکه او روى حساب شعار خودش این کار را مى کند . در جامعه ما این حسابها نیست .
هر روز یک زمزمه اى بلند مى شود و هر چند صباحى یکبار مسئله تغییر خط مطرح مى شود که این خط به درد نمى خورد و باید خط لاتینى بکار ببریم و کلمات خودمان را با حروف لاتین بنویسیم ، (3) حالا در اثر این تغییر چه به سر معارف و فرهنگ و تمدن و شخصیت و حماسه ملى ما می آید ، این حسابها دیگر در کار نیست . ما آثار نفیسى داریم که در دنیا نظیر ندارد .
مگر دنیا کتابى مثل مثنوى مولوى دارد ؟
مگر دنیا کتابى مثل کتاب سعدى دارد ؟ اینها در قالب همین خطوط گفته و نوشته شده است . اگر شما این خط را که[صادش] با[سینش] و با[ث] سه نقطه اش ، و نیز حرف[زاء] آن با[ضادش و با [ظینش] ، فرق مى کند منسوخ کنید ، اگر شما این قالب را بردارید ، در ظرف صد سال دیگر اصلا مثنوى را نمى شود خواند ، ولى من نمى دانم چرا ما این طور هستیم ؟ ! پیغمبر اسلام به مردم عرب چه داد ؟ و اساسا یک آدم فقیر و یتیم و کسى که تمام قوم و قبیله اش با او دشمن هستند چه داشت که به آنها بدهد و چطور شد که آنها را از آن حضیض پستى به اوج عزت رساند ؟ ایمانى به آنها داد که آن ایمان به آنها شخصیت داد . یک مرتبه آن عرب سوسمار خور ، شیر شترخور ، عرب غارتگرى که دخترش را زنده زنده به خاک مى کرد ، این احساس در او پیدا شد که من باید دنیا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غیر خدا نجات بدهم ، و هیچ اهمیت نمى دا د که اعتراف بکند که در گذشته چطور بوده است ، و حتى افتخار مى کرد که بگوید من در گذشته پست بودم ، آنطور فکر مى کردم ، هیچ سابقه درخشان ملى ندارم ، ولى امروز این طور فکر مى کنم ، از شما عالیتر فکر مى کنم . این را مى گویند شخصیت . آیا کلمه اى هست که از کلمه لااله الا الله بیشتر به روح انسان حماسه و شخصیت بخشد ؟ معبودى ، مطاعى ، قابل پرستشى غیر از خدا نیست . یک جرم فلکى ، یک حیوان ، یک سنگ ، یک درخت کجا و سر تعظیم فرود آوردن یک بشر کجا ! من در مقابل غیر خدا هر چه هست ، سر تعظیم فرود نمی آورم . من طرفدار عدالتم ، طرفدار حق و احسانم ، طرفدار فضیلتم .
به این مى گویند شخصیت . امویین کارى کردند که شخصیت اسلامى را در میان مسلمین میراندند . کوفه مرکز ارتش اسلام بود ، و اگر امام حسین به کوفه نمى رفت ، امروز تمام مورخین دنیا او را ملامت مى کردند ، مى گفتند عراق که مرکز ارتش اسلامى بود از تو دعوت کرده بود و هجده هزار نفر با نماینده تو بیعت کردند و دوازده هزار نامه براى تو فرستادند ، چرا به آنجا نرفتى ؟ مگر از عراق جایى بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساسا کوفه شهرى است که بعد از جنگهایى که در صدر اسلام واقع شد ، به دستور عمر بن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد ، و از کوفیها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت . در عین حال همین مردمى که هجده هزار بیعت کننده داشتند ، و دوازده هزار نامه نوشته بودند ، به مجرد اینکه سر و کله پسر زیاد پیدا شد همه فرار کردند ، چرا ؟ چون زیاد بن ابیه سالها در کوفه حکومت کرده بود ، آنقدر چشم در آورده بود ، آنقدر دست و پاها بریده بود ، آنقدر شکمها سفره کرده بود ، آنقدر افراد را در زندانها کشته بود که اینها بکلى احساس شخصیت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنیدند پسر زیاد آمد ، زن دست شوهرش را مى گرفت و او را از پیش مسلم کنار مى کشید ، مادر دست بچه خودش را مى گرفت ، خواهر دست برادر خودش را مى گرفت ، پدر دست فرزند خودش را مى گرفت و از مسلم جدا مى کرد ، و بى شک مردم کوفه از شیعیان على بن ابیطالب بودند و امام حسین را شیعیانش کشتند ، لذا در همان زمان هم مى گفتند : قلوبهم معه وسیوفهم علیه (4) ، چرا که امویها شخصیت ملت مسلمان را له کرده بودند ، کوبیده بودند ، و دیگر کسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمى دید .
اما همین کوفه بعد از مدت سه سال انقلاب کرد و پنج هزار نفر تواب از همین کوفه پیدا شد و سر قبر حسین بن على رفتند و در آنجا عزادارى کردند ، گریه کردند و به درگاه الهى از تقصیرى که کرده بودند توبه کردند و گفتند ما تا انتقام خون حسین بن على را نگیریم ، از پاى نمى نشینیم . یا باید کشته بشویم ، یا انتقام بگیریم . و عمل کردند و قتله کربلا را همینها کشتند و شروع این نهضت از همان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود .
چه کسى این کار را کرد ؟ حسین بن على . شخصیت دادن به یک ملت به این است که به آنها عشق و ایدهآل داده شود و اگر عشقها و ایدهآله ائى دارند که رویش را غبار گرفته است آن گرد و غبار را از دود و دو مرتبه آن را زنده کرد . حسین بن على در سخنان و خطابه هاى خودش ، آنجا که از امر به معروف و نهى از منکر صحبت مى کند ، همه اش صحبتش این است : و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید (5) .
انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى (6) بعد از بیست سى سال که این حرفها فراموش شده بود ، حسین بن على به نام یک نفر مصلح و به نام یک نفر اصلاح طلب که باید در امت اسلام اصلاح ایجاد کرد ، قیام کرد و به مردم عشق و ایده آل داد . رکن اول حماسه زنده شدن یک قوم همین است . ملتى شخصیت دارد که حس استغناء و بى نیازى در او باشد . اینهاست درسهاى آموزنده اى که از قیام حسین بن على باید آموخت . او حس استغناء و بى نیازى به مردم داد .
روزى که مى خواهد از مکه حرکت کند ، یک ذره قیام خودش را مشروط نمى کند و این طور مى فرماید : خط الموت على ولد آدم (7) و در آخر خطبه مى فرماید : فمن کان فینا باذلا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه ، فلیرحل معنا فاننى راحل مصبحا انشاء الله تعالى (8) ، من فردا صبح حرکت مى کنم هر کس که آماده جانبازى است و حاضر است خون قلب خودش را در راه ما بریزد و تصمیم به ملاقات حق گرفته است ، فردا صبح حرکت کند که من رفتم . دیگر بیش از این حرفى نیست . این مقدار استغناء قطعا در دنیا نظیر ندارد .
از این بالاتر ، شب عاشورا است که اصحاب و اهل بینش را جمع مى کند و از آنها تمجید و تشکر مى کند . بعد به آنها مى گوید : بدانید از همه شما متشکر و ممنونم ، ولى بدانید که دشمنان با شما کارى ندارند ، و اگر بخواهید بروید مانع شما نمى شو ند ، من هم از نظر شخص خودم که با من بیعت کرده اید بیعت خودم را از دوش شما برداشتم و محظور بیعت هم با من ندارید ، هر کس مى خواهد برود آزاد است . حسین علیه السلام از اهل بیت و اصحابى که درباره آنها گفته است که اهل بیتى بهتر و باوفاتر از اینها سراغ ندارم ، این مقدار استغناء نشان مى دهد و هرگز سخنانى از این قبیل که من را تنها نگذارید ، من غریبم ، مظلومم ، بیچاره ام نمى گوی د . البته تکلیف دین خدا را بر نمى دارد ، لذا با افراد که اتمام حجت مى کرد ، اگر در آنها تمایل به ماندن نمى دید به آنها مى گفت از این صحنه دور بشوید زیرا که من نمى خواهم شما به عذاب الهى گرفتار شوید ، چون اگر از کسى استمداد بکنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نکند ، خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد کرد . این درس استغناء درس کوچکى نبود . همین استغناء بود که بعدها روحیه استغناء به وجود آورد و چقدر قیامها و نهضتها به وجود آمد .
حسین بن على درس غیرت به مردم داد ، درس تحمل و بردبارى به مردم داد ، درس تحمل شدائد و سختیها به مردم داد . اینها براى ملت مسلمان درسهاى بسیار بزرگى بود . پس اینکه مى گویند حسین بن على چه کرد و چطور شد که دین اسلام زنده شد ، جوابش همین است که حسین بن على روح تازه دمید ، خونها را به جوش آورد ، غیرتها را تحریک کرد ، عشق و ایدهآل به مردم داد ، حس استغناء در مورد مردم به وجود آورد ، درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ایستادگى در مقابل شدائد به مردم داد ، ترس را ریخت ، همان مردمى که تا آن مقدار مى ترسیدند ، تبدیل به یک عده مردم شجاع و دلاور شدند .
این داستان معروف است ، مى گویند : نادر در یکى از جنگهایش سربازى را دید که فوق العاده شجاع و دلیر بود ، و از شجاعت و دلاورى او اعجاب مى کرد . یک روز او را خواست ، گفت تو با این شجاعت و دلاوریت ، آن روزى که افاغنه ریختند به اصفهان غارت کردند و کشتند کجا بودى ؟ گفت من اصفهان بودم ، گفت تو اصفهان بودى و افاغنه آمدند و آنهمه جنایت کردند ؟ گفت بله بودم ، گفت پس آن روز شجاعتت کجا بود ؟ گفت آن روز نادرى نبود . مقدارى از شجاعتى که امروز من دارم ، از روحیه نادر دارم ، تو را که مى بینم ، غیرت من تحریک مى شود ، شجاع و دلیر و دلاور مى شوم .
اینکه من تاکید مى کنم که حماسه حسینى و حادثه کربلا و عاشورا باید بیشتر از این جنبه مورد استناد ما قرار بگیرد ، بخاطر همین درسهاى بزرگى است که این قیام مى تواند به ما بیاموزد . من مخالف رثاء و مرثیه نیستم ، ولى مى گویم این رثاء و مرثیه باید به شکلى باشد که در عین حال آن حس قهرمانى حسینى را در وجود ما تحریک و احیاء بکند . حسین بن على یک سوژه بزرگ اجتماعى است . حسین بن على در آن زمان یک سوژه بزرگ بود ، هر کسى که مى خواست در مقابل ظلم قیام بکند ، شعارش یا لثارات الحسین (9) بود امروز هم حسین بن على یک سوژه بزرگ است ، سوژه اى براى امر به معروف و نهى از منکر ، براى اقامه نماز ، براى زنده کردن اسلام ، براى اینکه احساسات و عواطف عالیه اسلامى در وجود ما احیاء بشود .
با وجودى که عرایض دیگرى در این باره دارم در همین جا به عرایضم خاتمه مى دهم و بر مى گردم به آیه اى که در ابتدا خواندم . آیه عجیبى است : یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (10) ایها الناس ! این دعوت پیغمبر را اجابت کنید ، مى خواهد شما را زنده کند . حیات یک ملت به داشتن ثروت زیاد نیست ، حتى به علم هم نیست ، علم به تنهایى کافى نیست که یک ملت را زنده بکند ، بلکه حیات ملت به این است که آن ملت شخصیتى را در خودش احساس بکند . اى بسا ملتهاى عالم که شخصیت ندارند ، و اى بسا ملتهاى جاهل که شخصیت خودشان را حفظ کرده اند . اگر الجزایریها بعد از صدو پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو در آورند و به استقلال برسند ، براى این بود که در آنها یک حماسه وجود داشت ، یک احساس منش وجود داشت . اگر در آن طرف مشرق زمین ، ملت دیگرى (11) دارد با قویترین و ثروتمندترین ملتهاى جهان مبارزه مى کند ، چرا مبارزه مى کند ؟ آیا عدد یا ثروتش با آنها مبارزه مى کند ؟ ابدا .
احساس شخصیت و منش آن ملت مبارزه مى کند . مى گوید : من ترا به آقائى قبول ندارم ، من یا باید زنده باشم روى پاى خودم باشم و کسى بر من حکومت نکند ، و یا باید نباشم .
در حماسه حسینى آن کسى که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینى بر روح مقدس او تابید ، خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها بود . راستى که موضوع عجیبى است ، زینب با آن عظمتى که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا علیه السلام و از تربیت على علیه السلام بدست آورده بود ، در عین حال زینب بعد از کربلا ، با زینب قبل از کربلا متفاوت است ، یعنى زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشترى دارد .
ما مى بینیم در شب عاشورا ، زینب یکى دو نوبت حتى نمى تواند جلوى گریه اش را بگیرد ، یکبار آنقدر گریه مى کند که بر روى دامن حسین بیهوش مى شود ، و حسین علیه السلام با صحبتهاى خود زینب را آرام مى کند . لا یذهبن حلمک الشیطان (12) . خواهر عزیزم ! مبادا هوس شیطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید ، صبر و تحمل را از تو برباید .
وقتى حسین به زینب مى فرماید که چرا این طور مى کنى ، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى ؟ جد من از من بهتر بود ، پدر ما از ما بهتر بود ، برادر همین طور ، مادر همین طور ، زینب با حسین این چنین صحبت مى کند : برادر جان ! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهى غیر از تو داشتم ، ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمى ماند . امام همینکه ایام عاشورا سپرى مى شود و زینب ، حسین علیه السلام را با آن روحیه قوى و نیرومند و با آن دستورالعملها مى بیند ، زینب دیگرى مى شود که دیگر احدى در مقابل او کوچکترین شخصیتى ندارد . امام زین العابدین فرمود ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را بیک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوى من و سر دیگر آن به بازوى عمه ام زینب بسته بود .
مى گویند تاریخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است . بنابراین بیست و دو روز از اسارت زینب گذشته است ، بیست و دو روز رنج متوالى کشیده است که با این حال او را وارد مجلس یزید بن معاویه مى کنند ، یزیدى که کاخ اخضر او یعنى کاخ سبزى که معاویه در شام ساخته بود ، آنچنان بارگاه مجللى بود که هر کس با دیدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه ، خودش را مى باخت . بعضى نوشته اند که افراد مى بایست از هفت تالار مى گذشتند تا به آن تالار آخرى مى رسیدند که یزید روى تخت مزین و مرصعى نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم سفراى کشورهاى خارجى نیز روى کرسیهاى طلا یا نقره نشسته بودند . در چنین شرایطى این اسراء را وارد مى کنند و همین زینب اسیر رنج دیده و رنج کشیده ، در همان محضر چنان موجى در روحش پیدا شد و چنان موجى در جمعیت ایجاد کرد که یزید معروف به فصاحت و بلاغت را لال کرد . یزید شعرهاى ابن زبعرى را با خودش مى خواند ، و به چنین موقعیتى که نصیبش شده است افتخار مى کند . زینب فریادش بلند مى شود : اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بک علیه کرامه ؟ (13) اى یزید ! خیلى باد به دماغت انداخته اى شمخت بانفک (14) ! تو خیال مى کنى اینکه امروز ما را اسیر کرده اى و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته اى ، و ما در مشت نوکرهاى تو هستیم ، یک نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر تو است ؟ ! به خدا قسم تو الان در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پست هستى ، و من براى تو یک ذره شخصیت قائل نیستم . ببینید اینها مردمى هستند که بجز ایمان و شخصیت روحى و معنوى همه چیزشان را از دست داده اند . آن وقت شما توقع ندارید که یک همچون شخصیتى مانند شخصیت زینب چنین حماسه اى بیافریند ، و در شام انقلاب به وجود بیاورد ؟ همان طور که انقلاب هم به وجود آورد .
یزید مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بکند و محترمانه اسراء را به مدینه بفرستد ، بعد تبرى بکند و بگوید خدا لعنت کند ابن زیاد را ، من چنان دستورى نداده بودم ، او از پیش خود این کار را کرد . چه کسى این کار را کرد ؟ زینب چنین کارى را کرد . در آخر جمله هایش اینطور فرمود : یا یزید کد کیدک واسع سعیک ناصب جهدک فوالله لا تمحوا ذکرنا و لا تمیت و حینا (15) . زینب علیهاسلام به کسى که مردم با هزار ترس و لرز به او یا امیرالمومنین مى گفتند ، خطاب مى کند که یا یزید به تو مى گویم ، هر حقه اى که مى خواهى بزن و هرکارى که مى توانى انجام بده ، امام یقین داشته باش که اگر مى خواهى نام ما را در دنیا محو بکنى ، نام ما محو شدنى نیست ، آنکه محو و نابود مى شود تو هستى .
چنان خطبه اى در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقى ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقى و لعین را فرا گرفت و براى اینکه دل زینب را آتش بزند و زبان او را ساکت کند ، و براى اینکه زینب منقلب بشود ، دست به یک عمل ناجوانمردانه زد ، با عصاى خیزران خود به لب و دندان اباعبدالله اشاره کرد .
لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
--------------------------------------------------------------------------------
1- اى اهل ایمان چون خدا و رسول شما را به ایمان دعوت کنند اجابت کنید تا به حیات ابدى برسید . انفال ، آیه 24 .
2- مفاتیح الجنان زیارت امام حسین علیه السلام در عید فطر و قربان .
3- اشاره به زمان طاغوت است که هر چند صباحى یکبار قلم بدستانى در رابطه با سیاست استعمارى رژیم ، مسئله تغییر خط فارسى به لاتین را مطرح مى کردند
4- مقتل المقرم ص 203 ، تاریخ طبرى ج 6 ص 218 ، کامل ابن اثیرج 6 ص 16 ، ارشاد شیخ مفید ص 218 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 195 کشف الغمه ج 2 ص 32 قلبهایشان با او بود و شمشیرهایشان بر علیه او .
5- اللهوف ص 11 ، فى رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 74 . زمانى که امت مبتلا شد به چوپان و سرپرستى چون یزید ، باید با السلام خداحافظى کرد .
6- مقتل الحسین مقرم ص 156 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 89 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 1 ص 188 ، لمعه من بلاغه الحسین ص 64 ، مقتل العواصم ص 54 ، نفس المهموم صفحه 45 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 702 . من خروج نکردم براى جاه طلبى و رسیدن به مقام ، بلکه منحصرا خروج کردم تا مفاسد بین امت جدم را اصلاح کنم .
7,8- بحار الانوارج 44 ص 366 ، اللهوف ص 25 ، نفس المهموم ص 100 ، مقتل خوارزمى ج 2 ص 5 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 598 ، کشف الغمه ج 2 صفحه 29 .
9- مسند الامام الرضاج 1 صفحه 148 ، عیون الاخبار الرضاج 1 صفحه 299 .
10- سوره انفال آیه 24 .
11- منظور ملت ویتنام است .
12- بحار الانوارج 45 صفحه 2 ، ارشاد شیخ مفید صفحه 232 ، اعلام الورى صفحه 236 .
13,14- بحار الانوار جلد 45 صفحه 133 ، مقتل الحسین مقرم صفحه 462 ، اللهوف صفحه 76 . اى یزید آیا تو گمان کردى که اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفته اى و این یک موهبتى است از طرف خدا براى تو و ذلت و خوارى است براى ما .
15- بحار الانوار جلد 45 صفحه 135 ، اللهوف صفحه 77 .

