فصل سوّم:قلمرو تساهل و تسامح
چرا اسلام دین «سهله سمحه» نامیده شده است؟
منشأ این صفت، روایتى نبوى است که حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)فرموده اند: «بُعثت بالحنیفیةِ السمحة السهلة»[1]; که در این حدیث، کلمه ى الحنیفیة از ریشه ى حَنَف، به معناى استقامت و راستى است و حنیف به مسلمانى مى گویند که به دین مستقیم تمایل داشته باشد و شریعت حنفیه، شریعتى است که مستقیم بوده و از باطل به سمت حق میل مى کند.[2]
بنا بر این، معناى حدیث شریف این است که من شریعتى آورده ام که در عین این که مستقیم است و باطلى در آن راه ندارد، راحت و آسان هم هست.
ممکن است برخى با استفاده از این روایت، اسلام را دین تساهل و تسامح معرفى نمایند; امّا باید توجّه داشت که تساهل در فرهنگ غرب ـ با توجّه به مبانى نظرى آن ـ به معناى عدم مداخله در عقاید و رفتار دیگران است و تنها حدّ مجاز آن این است که این عقاید یا رفتار، آسیب و زیانى براى جامعه داشته باشد.
بر این اساس، کارهایى مثل خودکشى، اعتیاد، فساد اخلاقى و ... مادامى که ضررى براى دیگران نداشته باشد، باید مورد تساهل قرار گیرد; امّا در منطق اسلام که ملاک درستى کارها، موافقت و مطابقت آنها با حق است و هر فرد به منزله ى همه ى انسان هاست، هیچ کس نباید نسبت به عقاید و رفتار دیگران بى تفاوت باشد و فقط زیان و ضرر خود را ملاک بداند.
امر به معروف و نهى از منکر در اسلام بیانگر این است که اوّلا، معروف و منکر وجود دارند و امورى عینى و مشترک و شناخت پذیر هستند و ثانیاً، هر فرد وظیفه دارد تا دیگران را به انجام معروف وادار سازد و از انجام منکر بازدارد; از ین رو، اصل امر به معروف و نهى از منکر، عین مداخله و حسّاسیّت نسبت به عقاید و رفتار دیگران است و با تساهل در معناى غربى هیچ سازگارى ندارد.
پس نباید حدیث را طورى معنا کنیم که مخالف دیگر اصول مسلّم اسلامى باشد. معناى حدیث این است که اسلام دینى است که انجام فرمان ها و احکام آن آسان است و خداوند، در مرحله ى تشریع احکام و قانون گذارى، به مردم آسان گرفته است و احکام اسلامى را به گونه اى وضع نکرده است که بندگان دچار مشکلات غیرقابل تحمّل شوند; به عنوان نمونه خداوند، تیمّم را تشریع کرده است تااگر وضو گرفتن و استفاده از آب به هر دلیلى براى انسان ضرر دارد، از بروز آن جلوگیرى شود. هم چنین هر حکمى که موجب عسر و حرج شود برداشته مى شود; (ما جعل علیکم فى الدین من حرج)[3]
مرز میان مدارا و مداهنه چیست؟
ابتدا باید دید این دو کلمه به چه معنا هستند. کلمه ى «مدارا» به معناى رعایت کردن و صلح و آشتى نمودن و با ملایمت و آرامى و آهستگى، سلوک و رفتار داشتن است[4]. و امّا «مداهنه» عبارت است از: مشاهده ى منکر ناپسندى از کسى و قادر بودن بر رفع آن، ولى به خاطر رعایت جانب مرتکب یا به علّت کم مبالاتى و سستى در کار دین، متعرّض او نشدن و او را دفع نکردن[5].
در اسلام رفق و مداراى با مردم، سفارش شده است; تا جایى که در مجامع روایى، باب هایى با این عنوان وجود دارد; به عنوان نمونه در اصول کافى روایاتى در این باره آمده است. از جمله این روایت از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) که فرموده اند:
مداراةُ الناسِ نصف الایمان و الرفق بهم نصف العیش[6]; مدارا و نرمى با مردمْ نصف ایمان و دوستى با آنان نیمى از زندگى است.
امّا مداهنه در قرآن کریم امرى مذموم شمرده شده است. خداى متعال در سوره ى قلم، ابتدا پیامبرگرامى(صلى الله علیه وآله) را از هر گونه پیروى از تکذیب کنندگان آیات الهى و رسالت پیامبر، باز مى دارد و مى فرماید: (فلاتطع المکذّبین)[7]. علاّمه ى طباطبایى در ذیل این آیه ى شریفه مى فرماید:
این جمله به دلیل این که «فاى تفریع» در آغاز آن آمده است، نتیجه گیرى از آیات سابق است و «الف و لام» در «المکذّبین» الف و لام عهد است و منظور از کلمه ى «لا تُطِع» مطلقِ موافقت است; چه موافقت عملى و چه زبانى; و معناى جمله این است که، حال که معلوم شد تکذیب گرانِ سابق الذکر، مفتون و گمراه اند، پس با ایشان به هیچ وجه، نه زبانى و نه عملى، موافقت مکن.[8]
آنگاه در آیه ى بعدى مى فرماید: (وَدّوُا لوتُدْهِنُ فیُدْهِنون»[9].
کلمه ى «یُدْهِنون» از مصدر «اِدْهان» است که مصدر باب اِفعال از مادّه ى «دُهْن» است و دُهْن به معناى روغن، و ادهان و مداهنه به معناى روغن مالى و به اصطلاح فارسى «ماست مالى» است که کنایه از نرمى و روى خوش نشان دادن است. و معناى آیه این است که این تکذیبگران، دوست مى دارند تو با نزدیک شدن به دین آنان، روى خوش به ایشان نشان دهى; ایشان هم با نزدیک شدن به دین تو، روى خوش به تو نشان دهند; و خلاصه این که دوست دارند کمى تو از دینت مایه بگذارى، کمى هم آنان از دین خودشان مایه بگذارند و هر یک درباره ى دین دیگرى مسامحه روا بدارید; هم چنان که نقل شده است که کفّار به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پیشنهاد کرده بودند تا به خدایانشان تعرّض نکند و ایشان هم متقابلا، متعرّض پروردگار او نشوند.[10]
بنا بر این، مداهنه به معناى دست برداشتن از اصول و مبانى و ارزش ها و آرمان هاى الهى است تا مخالفان را خوش آید، که این کار از نظر قرآن کریم، کارى ناپسند است; امّا معناى مدارا، عام تر از مداهنه است و به معناى عام، شامل مداهنه نیز مى شود; و اگر روایاتى که مؤمنان را سفارش به مدارا مى کنند همین معناى عام را قصد کرده باشند، خلاف قرآن خواهند بود و از اعتبار ساقط مى شوند; لیکن مقصود از مدارایى که ائمه ى طاهرین(علیهم السلام) در این روایات، به آن سفارش نموده اند، دستورالعمل چگونگى رفتار و برخورد مؤمنان با مردم و مخصوصاً مؤمنان دیگر است; مثلا در امور شخصى به مؤمنان دستور داده اند که اهل گذشت باشند و با مردم به نرمى سخن بگویند; توصیه به چنین مدارایى برگرفته از تعلیمات خود قرآن کریم است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را به نرم خویى و خوش برخورد بودن با مردم توصیف مى فرماید:
فبما رحمة من اللّه لِنْتَ لَهُمْ و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک...[11]; به (برکت) رحمت الهى در برابر آنان ]= مردم [نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگ دل بودى، از اطراف تو پراکنده مى شدند ...
این آیه ى شریفه، مدارا و مهربانى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را عامل خوب و مؤثّرى براى جلب قلوب مردم معرفى مى نماید.
اسلام تا چه حد پذیرش و تحمّل مخالفان را به رسمیّت مى شناسد؟
ابتدا باید به دو نکته توجّه داشته باشیم:
نکته ى اوّل این که تحمّل با پذیرش مساوى نیست، بلکه اعم از آن است; یعنى ممکن است عقیده یا رفتار مخالف را نپذیریم، ولى آن را تحمّل کنیم; بنا بر این، باید ببینیم اسلام در چه مواردى تحمّل مخالفان و در چه مواردى، علاوه بر تحمّل، پذیرش آنان را مجاز مى داند.
نکته ى دوم این است که، ما سه دسته از مخالفان را مى توانیم از نظر اسلام مورد بررسى قرار دهیم:
اوّل. کفّار و مشرکین و به تعبیرى، مخالفان عقیدتى;
دوم. منافقان و مروّجان فساد و تباهى;
سوم. مخالفان شخصى و سلیقه اى.
امّا دسته ى اوّل، یعنى کفار و مشرکین: اگر سردشمنى و عناد با اسلام و مسلمین نداشته باشند، اسلام دستور مى دهد با آنان به نرمى رفتار شود; البتّه عقاید و رفتارشان را به هیچ وجه نمى پذیرد; امّا دستور به تحمّل آنان مى دهد. نه تنها تساهل و تسامح در برابر کسانى که سر دشمنى و عناد با اسلام و مسلمانان ندارند رواست، بلکه اسلام بدان سفارش هم مى کند تا در سایه ى عطوفت و رأفت اسلامى، قلوب کفّار غیر محارب نرم شده، به طرف اسلام و مسلمانان جذب گردد[12]:
لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُواإِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ المُقْسِطِـینَ[13]; خدا شما را از نیکى کردن و رعایت عدالت با کسانى که در دین با شما کارزار نکردند و شما را از خانه هایتان بیرون نکردند، باز نمى دارد; زیرا خدا دادگران را دوست مى دارد.
حتّى توصیه مى فرماید که از خیانت هاى آنان چشم پوشى شود:
وَلا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَة مِنْهُمْ إِلاّ قَلِـیلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الُمحْسِنِـینَ[14]; و هر زمان، از خیانتى (تازه) از آنها آگاه مى شوى، مگر عده ى کمى از آنان; پس از آن ها در گذر و صرف نظر کن، که خداوند نیکوکاران را دوست مى دارد.
زیرا اینان مستقیماً دشمنى خود را ابراز نمى کنند، هر چند، دست به خیانت هاى پنهانى مى زنند. آیه ى شریفه توصیه مى کند که این گونه خیانت ها مورد عفو و گذشت پیامبر قرار گیرد; امّا اگر کفار و مشرکین از سر عناد و جنگ و دشمنى با اسلام و مسلمین درآیند، اسلام در مقابل آنان مى ایستد و فرمان جهاد و قتال با آنان را صادر مى فرماید:
وَقاتِلُوا المُشْرِکِـینَ کافَّـةً کَما یُقاتِلُونَکُمْ کافَّةً[15]; با همه ى مشرکین بجنگید همان گونه که آنان با همه ى شما مى جنگند!.
امّا اسلام با دسته ى دوم، یعنى منافقین و مروّجان تباهى و فساد، اعم از فساد عقیدتى و فکرى و فساد عملى و رفتارى، اهل تحمل و سازش نیست تا چه رسد به پذیرش و تسلیم; لذا در اجراى حدود الهى کوتاه نمى آید:
الزّانِـیَةُ وَالزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِـد مِنْهُما مِاْئَةَ جَلْدَة وَلا تَأْخُذکُمْ بِـهِما رَأْفَـةٌ فِی دِینِ اللّهِ[16];به هر کدام از مرد و زن زناکار صد تازیانه بزنید و در اجراى دین الهى هیچ رأفت و مهربانى نسبت به آنان روا مدارید.
براى جلوگیرى از این فسادها، امر به معروف و نهى از منکر را با تأکیدات بسیار، واجب فرموده است:
عن رسول اللّه(صلى الله علیه وآله): ان اللّه لَیُبْغِض المؤمن الضعیف الذى لا دینَ له، فقیل له و ما المؤمن الذى لا دین لَه؟ قال(صلى الله علیه وآله) الذى لا ینهى عن المنکر; از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روایت شده که فرمود: مؤمن ضعیفى که دین ندارد، مورد غضب خداوند است. سؤال شد: به چه کسى مؤمن بى دین مى گویند؟ فرمود: کسى که از منکر و فساد نهى نمى کند.[17]
و نیز آن حضرت فرمود:
اذا ظهرت البدع فى امّتى فلیظهر العالِم عِلمَه فمَن لم یفعلْ فَعَلَیه لعنة اللّه[18]; وقتى امت من دچار بدعت هاى آشکار شود، دانشمندان باید علم خود را آشکار سازند و هر که چنین نکند لعنت خداوند بر او باد.
البته، درست است که امر به معروف و نهى از منکر داراى مراتبى است; امّا هیچ کدام از مراتب آن مستلزم سکوت و سازش مطلق نیست; بالاخره، حتّى با اخم کردن و یا ترک نمودن مجلس، باید مخالفت خود را ابراز نمود.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
لاینبغى للمؤمن أنْ یجلس مجلساً یُعصى اللّه فیه و لایقدر على تغییره[19]; شایسته نیست مؤمن در مجلسى بنشیند که در آن معصیت خدا مى شود و او نمى تواند آن مجلس را تغییر دهد.
و امّا در مورد دسته ى سوم، یعنى مخالفان شخصى و سلیقه اى، قرآن کریم مسلمانان را به عدل و احسان دعوت نموده و از آنان همواره خواسته است که با یکدیگر در کمال صفا و صمیمیت و نیکى رفتار کنند، تحت تأثیر عواطف، خشم، غضب و تعصّبات قومى و قبیله اى رفتار ننمایند و همواره حق مدار و حق محور باشند.
این توصیه، حتّى درباره ى رفتار با غیرمسلمانان هم صادق است و روش قرآن و اسلام نیز آن است که تا جایى که ممکن است با برهان و استدلال و اخلاق و موعظه، اختلافات را حل نمایند:
وَلا تَسْتَوِی الحَسَنَةُ وَلا السَّـیِّئَةُ إِدْفَعْ بِالَّتِی هِىَ أَحْسَنُ فَإِذا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَ نَّهُ وَلِىٌّ حَمِـیمٌ[20]; و نیکى با بدى یکسان نیست، ]بدى را[ با آنچه خود بهتر است دفع کن ]و پاسخ بده[، آن گاه کسى که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى یکدل مى گردد.
همان گونه که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در امور شخصى، گذشت مى کردند. به عنوان نمونه در این زمینه، ابن سعد از قول عایشه مى نویسد:
ما خُیِّر رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) فى امرین الاّ أخَذَ أیسرهَما ما لم یکن اثماً، فان کان اثماً کان ابعدَ الناس منه; و ما انتقم رسول اللّه(صلى الله علیه وآله)لنفسه الاّ ان تنتهک حرمةُ اللّه فینتقم للّه[21]; هیچ گاه پیامبر(صلى الله علیه وآله)میان دو کار اختیار پیدا نمى کرد، مگر آن که آسان ترینش را برمى گزید تا جایى که گناهى در میان نبود، و اگر گناهى در میان مى آمد، از همه ى مردم نسبت بدان گناه دورتر بود، و هرگز پیامبر براى ظلمى که به خودش رفته بود، از کسى انتقام نگرفت، مگر زمانى که احترام نواهى خداوند از میان مى رفت، در آن صورت براى خدا انتقام مى گرفت.
و نیز آن حضرت وقتى خبر یا مطلبى را از کسى مى شنید، فوراً آن را تکذیب نمى کرد; بلکه با مهربانى بدان گوش مى سپرد و ابتدا آن را حمل بر صحّت مى کرد، تا جایى که مشرکان گفتند او دهن بین است:
... وَیَقُولُونَ هُـوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْر لَکُمْ یُـؤْمِنُ بِاللّهِ وَیُـؤْمِنُ لِلْمُـؤْمِنِـینَ...[22]; ... و مى گویند او ]سرا پا [گوش است. بگو: گوشِ نیکوست براى شما، به خدا ایمان دارد و مؤمنان را باور مى دارد ]و سخن و مشورت ایشان را با خوش گمانى پذیراست[... .
بنا بر این، در مورد این دسته از مخالفان، اسلام گاهى علاوه بر تحمّل، پذیرش را نیز روا و بلکه لازم مى داند; مثلا در سوره ى مبارکه ى شورا در وصف مؤمنانى که به کسب نعمت هاى نیک و جاودان الهى مى رسند، مى فرماید:
... و اَمرُهُم شورى بَینَهم ...[23]; یکى از اوصاف چنین مؤمنانى این است که در کارهایشان مشورت مى کنند.
و پیداست که در مشورت، گاهى باید نظر مخالف را پذیرفت و یا مثلا در جایى که کسى انتقاد سازنده اى از انسان مى کند و یا عیب او را به او گوشزد مى نماید، اسلام سفارش مى کند که باید با روى باز این انتقاد را پذیرفت:
عن ابى عبدالله الصادق علیه السلام قال: احبّ اخوانى الىّ من اهدى الىّ عیوبى[24]; محبوب ترین برادران من کسى است که عیب هاى مرا به من هدیه نماید.
آزادى دینى مورد پذیرش اسلام است یا استبداد دینى؟
باید دید مقصود از «آزادى دینى» و «استبداد دینى» چیست.
آزادى دینى ممکن است به یکى از سه معناى زیر باشد:
الف) آزادى دینى، یعنى این که انسان در انتخاب دین، آزاد باشد و به دلخواه خود به هر کدام از ادیان، معتقد شود. این معنا از آزادى دینى، البتّه مورد قبول اسلام نیست و قرآن کریم دین حقیقى را «اسلام» مى داند:
ان الدین عند الله الاسلام...[25]
کامل ترین شکل دین، همان دینى است که از طریق خاتم پیامبران بر مردم نازل شده است و با آمدن این دین، دیگر مجالى براى پیروى از ادیان دیگر باقى نمى ماند. همانند شریعت حضرت عیسى(علیه السلام) که کامل تر از شریعت حضرت موسى(علیه السلام) بود و با آمدن عیسى(علیه السلام) دیگر باقى ماندن بر دین موسى(علیه السلام) جایز نبود، چرا که به لحاظ عقلى نیز رجوع از کامل به ناقص، مردود است. وقتى مسلّم شد که دینى از دیگر ادیان کامل تر است، رجوع به ادیان ناقص و یا باقى ماندن در آنها نا معقول و توجیه ناپذیر خواهد بود.[26]
ب) آزادى دینى، یعنى که دین، ما را از تقیّد، التزام و تعهّد نسبت به هر گونه قیدى، حتّى قید خود دین، آزاد گذاشته باشد.
این نحوه از آزادى، البتّه در برخى ادیانِ ساخته ى دست بشر، مانند بودیسم و هندویسم، وجود دارد که در آنها مثلاً وصول به نیروانا،[27] نسبت به هر جامعه و حکومتى و با هر نظام سیاسى و حقوقى ظاهراً مساوى است.[28] و افراد نیز، ممکن است به هیچ کدام از ضروریّات آیین هندو ملتزم نباشند، امّا خود را هندو بدانند; و مکتب هندوییسم هم آنها را به رسمیّت خواهد شناخت.[29] امّا اسلام، منکر ضروریّات دین را مسلمان نمى داند، هر چند کسانى را که التزام عملى نسبت به دستورات دینى ندارند، تا وقتى منکر ضروریات نشوند، به عنوان مسلمانان ظاهرى به رسمیّت مى شناسد، لکن در مورد همین افراد نیز تأکید دارد که تا عملا به مقررات اسلامى متعهّد و ملتزم نشوند ایمان واقعى نداشته، به کمال و سعادت حقیقى نخواهند رسید.
قالَتِ الأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُـؤْمِنُوا وَلـکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا یَدْخُلِ الإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ[30]; عرب هاى بادیه نشین گفتند: «ایمان آوردیم» بگو شما ایمان نیاورده اید، ولى بگویید اسلام آورده ایم، هنوز ایمان در قلب شما وارد نشده است.
پس، از دید اسلام، مسلمان واقعى کسى است که به همه ى اوامر الهى گردن نهد; و به تعبیر قرآن کریم «نؤمن ببعض و نکفر ببعض»[31] نباشد; بنابراین، آزادى دینى به این معنى، در اسلام پذیرفته نیست.
ج) آزادى دینى، یعنى آزادیى که در دین وجود داشته و دین مروّج آن باشد. که در این جا دینى بودن، صفت آزادى است.این معنى از آزادى دینى، در اسلام وجود دارد و اساساً، اسلام در پى رساندن انسان به بهترین و والاترین درجات آزادى است. آزادى از دیدگاه اسلام عبارت است از: رهایى انسان از هر گونه قیدوبندى که او را از سیر به سوى کمال نهایى و سعادت ابدى خویش، که در واقع هدف از خلقت اوست، بازمى دارد. خداى متعال، پیامبران را براى بازکردن این غُل و زنجیرها از پاى بشر فرستاده است و این غل و زنجیرها، اعم از قید و بندهاى نفسانى و بندگى هواى نفس و یا بندگى شیاطین انسى و جنّى و هر بندگى غیر خدا مى باشد.
قرآن کریم در آیه ى 157 سوره ى مبارکه ى آل عمران درباره ى خصوصیات پیامبر اسلام مى فرماید:
... وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ...; ...پیامبرى که...بارهاى سنگین، و زنجیرهایى را که بر آنها بود، (از دوش و گردنشان) برمى دارد...
این همان آزادى حقیقى و واقعى است که انسان را از هر گونه قیدى، به جز قید خدا، آزاد مى کند; که البته با توجّه به مفهوم خدا، معلوم مى شود که قید خدا در واقع قید نیست. خدا، یعنى کمال مطلق، و انسان وقتى خود را مقیّد به خدا مى کند، در حقیقت وصل به کمال مطلق شده و به سعادت و فلاح نایل گشته است; و برعکس، اگر انسان خود را از قید خدا آزاد بداند، از کمال مطلق جدا شده، اسیر شیاطین درونى و بیرونى خواهد شد. شعار آزادى از قید خدا، چیزى جز خدعه و نیرنگ و عوام فریبى نیست و در واقع این آزادى، مساوى با اسارت محض است.
استبداد دینى. معادل انگلیسى کلمه ى «استبداد»، دیکتاتورى[32] است. استبداد، یعنى اراده ى کشور و یا دولتى به وسیله ى فرمان ها و دستورات یک شخص دیکتاتور و مستبد; و دیکتاتورْ شخصى است که در کشور، قدرت را با زور و ارعاب به دست آورده باشد.[33] در فارسى نیز استبداد به معنى خود کامگى، خودرأیى و منع کسى را قبول نکردن آمده است.[34]
بنابراین، داشتن نوعى قدرت به ناحق و بازور در معناى استبداد نهفته است و این واژه به لحاظ ارزشى، داراى بار منفى است; و معلوم است که در دینى که خاستگاه آن حق و حقیقت است این معنا وجودندارد.
در حکومت هاى استبدادى، تنها سرچشمه و خاستگاه قدرتْ غلبه است; هرکس براساس توارث یا تبانى و توطئه بر جامعه اى غلبه یابد، حاکم آن جامعه مى شود; زیرا در منطق استبدادى «الحق لمن غلب»; یعنى حق با کسى است که پیروز شود; امّا در حاکمیّت دینى، خاستگاه حاکمیّت، صلاحیت هاى واقعى نظرى و عملى است و این صلاحیت ها به عنوان نوعى برترى منطقى و صلاحیت هاى شخصیّتى شخص حاکم مطرح مى شود و تنها مى تواند بر دو مبناى «آگاهى» و «تقوى» استوار باشد.
در نظام حاکمیت ولایى دینى، جایگاه حاکمْ بلندتر از جایگاه دیگران نیست; بلکه شخصیّت اوست که نسبت به دیگران در علم و عمل، جایگاه برترى دارد و او به این جایگاه بلند، با بالهاى معرفت و اخلاق و مدیریّت صحیح بالارفته است، نه به زورشمشیر و نیزه.
از این رو، نباید انتخاب و رأى مردم به معنى متداول غربى آن، رکن منحصر در تعیین حاکم باشد; زیرا واقعیّت با رأى و قرارداد آنان تغییر نمى کند و اگر کسى صلاحیت این کار را نداشته باشد، با رأى مردم داراى صلاحیت نمى شود.
در نظام دینى، باید «ولى» و فرد صالح را کشف و با او بیعت نمود.[35] این تفاوتى است که حاکمیّت دینى با حاکمیّت استبدادى، به لحاظ منشأ و خاستگاه قدرت و حاکمیّت دارد; امّا این دو نوع حاکمیّت، تفاوت هاى ریشه اى و بنیادین دیگرى نیز با هم دارند[36] که با توجّه به این تفاوت ها به هیچ روى نمى توان حکومت دینى را یک حکومت استبدادى دانست و اساساً استبداد دینى، دست کم با نظر به آموزه هاى اسلامى، بى معناست.
--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها
[1]. بحارالانوار، ج 72، ص 234 و فروع کافى، ج 5، ص 494.
[2]. الشیخ فخرالدین الطریحى، مجمع البحرین، ج 1، ص 588.
[3]. سوره ى حج (22)، آیه ى 78; براى آشنایى با نمونه هاى دیگر آسان گیرى در اسلام ر.ک: سیداحمد خاتمى، تسامح و تساهل دینى، (به نقل از تسامح آرى یا نه؟ ص 254).
[4]. على اکبر دهخدا، لغت نامه، ج 12، ص 18119.
[5]. همان، ص 18125.
[6]. محمدبن یعقوب کلینى(رحمه الله)، اصول کافى، ج 3، ص 180، (باب المداراة).
[7]. سوره ى قلم (68)، آیه ى 8.
[8]. ترجمه ى تفسیر المیزان، ج 19، ص 620.
[9]. سوره ى قلم (68)، آیه ى 9.
[10]. ترجمه ى تفسیر المیزان، ج 19، ص 620.
[11]. سوره ى آل عمران (3)، آیه ى 159.
[12]. محمدتقى مصباح یزدى، پرسش ها و پاسخ ها، ج 3، ص 32.
[13]. سوره ى ممتحنه (60)، آیه ى 81.
[14]. سوره ى مائده (5)، آیه ى 13.
[15]. سوره ى توبه (9)، آیه ى 36.
[16]. سوره ى نور (24)، آیه ى 2.
[17]. الفروع من الکافى، ج 5، ص 59، ح 15; بحارالانوار، ج 72، ص 228، ح 4;
[18]. اصول کافى، ج 1، باب البدع و الرأى و المقائیس، ح 2.
[19]. اصول کافى، ج 2، ص 374، ح 1.
[20]. سوره ى فصّلت (41)، آیه ى 34.
[21]. محمد بن سعد; الطبقات الکبرى، ج 1، القسم الثانى، ص 91.
[22]. سوره ى توبه (9)، آیه ى 61.
[23]. سوره ى شورى (42)، آیه ى 38.
[24]. وسایل الشیعه، ج 12، باب 12، ص 25، ح 15547; بحارالانوار، ج 78، ص 247، ح 108.
[25]. سوره ى آل عمران (3)، آیه ى 19.
[26]. اثبات کامل تر بودن دین اسلام نسبت به سایر ادیان ابراهیمى، نیازمند یک بحث تطبیقى است که در این مختصر نمى گنجد.
[27]. نیروانا در آیین هاى بودایى و هندو به معناى آرامش ابدى و سعادت ابدى است.
[28]. حسن رحیم پور ازغدى، کتاب نقد، شماره ى 9 و 10، ص 26.
[29]- john r. hinnells, a new dictionary of religions, hinduism, p.211.
[30]. سوره ى حجرات (49)، آیه ى 14.
[31]. سوره ى نساء (4)، آیه ى 15.
[32]- dictatorship.
[33]- oxford advanced learner¨s dictionary, p.321
[34]. على اکبر دهخدا، لغت نامه، ج 2، ص 1788.
[35]. سید یحیى یثربى، کتاب نقد، شماره ى 9 و 10، ص 65.
[36]. مثلا در جنبه ى تصویب و اجراى قوانین; در حاکمیت دینى هر چند منشأ جعل و اعتبار قوانین، خداوند متعال است; لیکن به لحاظ تصویب و اجراى این قوانین، رأى و نظر مستقیم یا غیرمستقیم مردم دخالت دارد. ما در جاى دیگرى از همین نوشتار: آن جا که از نقش مردم در حکومت اسلامى سخن به میان آمده است، به بررسى بیش تر این مسئله پرداخته ایم: ص 68ـ73.

