‌سر آغاز

بی‌ شک‌ دوست‌ داشتنی‌ترین‌ آفریده‌ی‌ آفریدگار1 و برترین‌ پدیده‌ی‌ او در روزگار، عقل‌ و خِرَدی‌ است‌ که‌ به‌ آدمیان‌ عطا کرده2 و به‌ موجب‌ آن، شرافتشان‌ بخشیده‌ است. عقلی‌ که‌ بی‌ آن، آدمی‌ را حیات، شایسته‌ نبوده‌ و قیاسش‌ بر مردگان‌ بایسته‌ است.3 به‌ سبب‌ آن‌ کسب‌ معرفت‌ کرده‌ و بر پدیده‌ها استدلال‌ کند.4 در پرتو نورش‌ به‌ خوبی‌ها راه‌ یافته،5 نیک‌ از بد بازشناسد6 و از بردن‌ فرمانش، به‌ سعادت‌ سرمدی‌ رهنمون‌ شود؛7 ولی‌ افسوس‌ و هزار افسوس‌ که‌ قدر این‌ برترین‌ گوهر آدمی‌ دانسته‌ نشد و بی‌ مهری‌ها و بد اقبالی‌های‌ بسیار بر آن‌ روا داشته‌ شد. هر کجا و هر زمان‌ که‌ انسان‌ از آن‌ دور افتاد و فاصله‌ گرفت، از بالندگی‌ و حیات‌ باز ماند و به‌ سکون‌ و نیستی‌ گرایید، سیر قهقرایی‌ آغاز کرد و به‌ جای‌ کمال، نقصان‌ به‌ بار آورد و آن‌جا که‌ به‌ او اقبال‌ کرد و چنگ‌ بر ریسمانش‌ زد، بر اسب‌ تیزپای‌ ترقی‌ سوار شد و به‌ پیش‌ رفت‌ که‌ همانا عقل، ملازم‌ دانش‌ است8 و ترقی‌ به‌ دانش‌ قوام‌ گیرد و به‌ دانش‌ می‌توان‌ از عقل، بهره‌ گرفت.9 رستگاری‌ به‌ عقل‌ است‌ و عقل‌ به‌ دانش.10 دانش‌ به‌ طلب‌ حاصل‌ آید و اندیشه، طلب‌ عقل‌ باشد؛ پس‌ اندیشیدن‌ نشانه‌ی‌ عقل‌ است.11
و اما جهل‌ و بی‌خردی، راه‌ بر اندیشه‌ می‌بندد و پدیده‌ی‌ شوم‌ و تلخ‌ تحجر را به‌ بار می‌آورد که‌ آن‌ انسان‌ را از کمال‌ باز داشته، عقب‌ نگاه‌ می‌دارد. تحجر نفوذ ناپذیری‌ ذهن‌ در برابر هرگونه‌ باور منطبق‌ برمعیارهای‌ عقلانی‌ و منطقی‌ است. وقتی‌ که‌ انسان‌ فقط‌ بر باورهای‌ خویش‌ تعصب‌ ورزد و راه‌ بر ورود اندیشه‌ی‌ مخالفش‌ ببندد و حاضر به‌ پذیرش‌ هیچ‌ گزینه‌ی‌ معقول‌ مخالفی‌ نباشد، ذهنی‌ همچون‌ سنگ، سخت‌ و نفوذناپذیر پیدا کرده‌ و به‌ مرض‌ تحجر مبتلا شده‌ است.
تحجر خصلتی‌ از خصال‌ زشت‌ ذهن‌ و آفتی‌ از آفات‌ نیروی‌ درک‌ آدمی‌ است‌ که‌ در برابر بیداری، روشنایی‌ و حیات‌ ذهن‌ قرار داشته‌ و آدمی‌ را به‌ دشمنی‌ تعقل‌ و اندیشه‌ وا می‌دارد و به‌ تاریکی‌ نادانی‌ فرو می‌برد. متحجر به‌ مخالفت‌ با روشنفکر درست‌ اندیش‌ پرداخته‌ و بر هر باوری‌ غیر از باور خود، مُهر بطلان‌ و کژی‌ می‌زند، پس‌ بستن‌ ذهن‌ براندیشه‌های‌ مخالف‌ و معقول‌ تحجر است، خواه‌ آن‌ اندیشه‌ نو و بی‌سابقه‌ بوده‌ و یا سابقه‌ای‌ طولانی‌ در تاریخ‌ فکر بشر داشته‌ باشد. انسان‌ درست‌ اندیش‌ و آزاده، همیشه‌ در برابر منطق‌ خِرَد، تسلیم‌ است‌ و از پذیرش‌ آن‌ سرباز نمی‌زند. در مواجهه‌ با افکار دیگران، فروتن‌ است12 و یافته‌ها را به‌ گوش‌ جان‌ می‌شنود و با معیار خِرَد محک‌ می‌زند، سپس‌ بهترین‌ را برمی‌ گزیند و به‌ پیش‌ می‌رود «فبشر عباد الذین‌ یستمعون‌ القول‌ و یتبعون‌ احسنه‌ اولئک‌ الذین‌ هداهم‌ الله‌ و اولئک‌ هم‌ اولوالالباب» (زمر/17و18)
او در قوس‌ صعود کمالات، همیشه‌ سایر است‌ و هرگز توقف‌ نمی‌کند، از جدید و نو، گریزان‌ نیست‌ ولی‌ عقل‌ را میزان‌ پذیرش‌ هر شنیده‌ای‌ قرار می‌دهد، پس‌ هم‌ پیش‌ می‌رود و هم‌ منحرف‌ نمی‌شود.
اما آن‌ که‌ عقل‌ را به‌ کنار نهاده‌ و از سر جهل‌ و تقدس‌ یا بهت‌زدگی‌ و خودباختگی، به‌ اندیشه‌ نپردازد، یا متوقف‌ شده‌ یا به‌ کژی‌ مسیر می‌پیماید و این‌ هر دو مذلت‌ است‌ و بیچارگی. گروهی‌ نمی‌اندیشند چون‌ باب‌ اندیشه‌ را بسته‌ دانسته‌ و تعقل‌ را حرام‌ می‌دانند (اهل‌ حدیث، حنبلیان، ظاهریان، اخباری‌ها و سلفی‌ گرایان) از تکیه‌ بر ظواهر شریعت‌ فراتر نرفته‌ و عقل‌ را در فهم‌ حقیقت، بی‌ مقدار می‌شمرند و گاه‌ در تبرئه‌ی‌ خویش‌ از اتهام‌ معارضت‌ با عقل، شیوه‌ی‌ تعقل‌ را اعم‌ از طرق‌ معمول‌ در فلسفه‌ و علوم‌ دانسته، فهم‌ دین‌ را از برهان، تفکیک‌ می‌کنند. گروهی‌ دیگر نمی‌اندیشند، چون‌ مات‌ و مبهوت‌ دنیای‌ دیگران‌ شده‌ و آرزوی‌ خویش‌ را در مدنیت‌ و پیشرفت‌ دیگران‌ جست‌ و جو می‌کنند. (روشنفکر مآبان‌ و مقلدان‌ دنیای‌ غرب) گویی‌ هر نسخه‌ که‌ طبیبان‌ برای‌ بیماری‌ بپیچند، به‌ حال‌ آنان‌ نیز مفید است، غافل‌ از حالات‌ و شرایط‌ مزاج‌ بیمار و مقدمات‌ لازم‌ درمان. نهضت‌ روشنگری‌ اروپا در برابر معارضت‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ با خِرَد و گرایش‌ آن‌ به‌ خرافه‌ و تکیه‌اش‌ بر سلایق‌ آبای‌ آن‌ پدید آمد؛ حال‌ آن‌که‌ اسلام، عقل‌ را حجتی‌ باطنی در کنار حجج‌ ظاهری‌ پروردگار یعنی‌ انبیأ عظام‌ قرار داده‌ و سعادت‌ را در گرو پیروی‌ از آن‌ دانسته‌ است. باهر خرافه‌ای‌ به‌ ستیز پرداخته‌ و از اعمال‌ سلیقه‌ بازداشته‌ است. کلیسای‌ قرون‌ وسطا منادی‌ دینی‌ نبود که‌ مسیح(ع) مامور به‌ ابلاغ‌ آن‌ بود؛ در حالی‌ که‌ قرآن‌ به‌ دور از هر تحریفی، حقایق‌ معقول‌ ومعارف‌ خرد پسند را بیان‌ می‌کرد، اگرچه‌ در مقام‌ عمل‌ به‌ علل‌ گوناگون‌ (هم‌چون‌ ترک‌ عترت) متروک‌ گشت. آن‌چه‌ خواننده‌ی‌ محترم‌ این‌ شماره‌ پیش‌ روی‌ دارد مقالات‌ و گفت‌ و گوهایی‌ چند در باب‌ مقولات‌ مهمی‌ همچون‌ تحجر، تجدد و روشن‌اندیشی‌ است‌ که‌ مدتی‌ است‌ ذهن‌ جامعه‌ی‌ ما را به‌ خود مشغول‌ داشته‌ و چه‌ بسا سر آغاز نهضت‌ شکوفایی‌ دانش‌ نیز باشد.
خواننده‌ی‌ گرامی! کوشیده‌ایم‌ کالبد تحجر و تجدد را شکافته، به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ ماهیتشان‌ بپردازیم‌ تا از بی‌مهری‌ به‌ عقل‌ و گرفتار آمدن‌ در ورطه‌ی‌ تحجر و تجدد بازداشته، به‌ تفکر و درست‌اندیشی‌ ترغیب‌ سازیم‌ و صد البته‌ آن‌چه‌ بر آن‌ استدلال‌ می‌شود نواندیشی‌ و نوآوری‌ بر محور عقل‌ است.
پس‌ از این، برخود لازم‌ می‌دانم‌ از گمان‌ نیک‌ برادر ارجمند و عزیزم‌ جناب‌ آقای‌ حسن‌ رحیم‌پورازغدی، که‌ سال‌ها علاوه‌ بر ایفای‌ نقش‌ مدیریت، سردبیری‌ کتاب‌ نقد را هم‌ به‌ عهده‌ داشتند، کمال‌ تشکر و امتنان‌ را داشته‌ و از کناره‌گیری‌ ایشان‌ از نقش‌ سردبیری به‌ دلیل‌ کثرت‌ مشاغل‌ و نبود فراغ‌ لازم، ابراز تاسف‌ نمایم، باشد که‌ جامعه‌ی‌ فرهنگی‌ کشور از خدمات‌ ارزنده‌ی‌ ایشان‌ بیش‌ از پیش‌ بهره‌مند گردد. ان‌ شأ الله‌
‌ ‌والسلام‌
‌ ‌سردبیر

غزل‌ خداحافظی‌ سردبیر

1. در پایان‌ مسوولیت‌ اداره‌ «کتاب‌ نقد» می‌خواهم‌ از کارکرد هفت‌ ساله‌ی‌ آن‌ چنین‌ تعبیر کنم‌ که‌ این‌ سلوک‌ جمعی‌ علمی‌ گرچه‌ به‌ قصد «تکلیف» صورت‌ گرفت‌ اما بهترین‌ «نتیجه» را داد. اعتراف‌ می‌کنم‌ که‌ هیچ‌گاه‌ به‌ دقت‌ ندانستم‌ علت‌ استقبال‌ بی‌نظیر ارباب‌ فضل‌ و معرفت‌ از این‌ نشریه‌ چه‌ بود وچه‌ ویژگی‌ باعث‌ شد که‌ مجلدات‌ «کتاب‌ نقد» تا پنج‌ نوبت‌ تجدید چاپ‌ و شمارگان‌ بیش‌ از بیست‌ هزار و بالاترین‌ نصاب‌ استقبال‌ را با فاصله‌ی‌ بسیار از نشریات‌ مشابه، تجربه‌ کند اما یقین‌ دارم‌ که‌ سر‌ اصلی‌ در توجه تام‌ و تمام‌ و خالصانه‌ای‌ بود که‌ ده‌ها فاضل‌ گمنام‌ و دردمند نسبت‌ به‌ «هدف‌ مشترک» ورزیدند و هیچ‌یک‌ در فکر «شناخته‌ شدن» یا «تئوریسین‌ شدن» نبودند اما بی‌شک‌ از میان‌ آنان، نظریه‌پردازان‌ فردا متولد شده‌اند. «کتاب‌ نقد» یک‌ نشریه‌ نبود، یک‌ خاکریز بود و به‌ ویژه‌ در سال‌های‌ نخست، جز با عملیات‌ فدایی‌ و به‌ خطر انداختن‌ حیثیت‌ علمی‌ خود نمی‌شد در کنار آن‌ قامت‌ بست. بزرگ‌ترین‌ دستاورد من‌ در این‌ هفت‌ سال، افتخار آشنایی‌ با ده‌ها متفکر جوان‌ حوزه‌ و دانشگاه‌ و آموختن‌ از آنان‌ بود و عالی‌ترین‌ تجربه‌ شخصی، پی‌ بردن‌ به‌ قدرت‌ عظیم‌ نهفته‌ در حوزه‌ و دانشگاه‌ و ایمان‌ آوردن‌ به‌ نسل‌ جدیدی‌ از نظریه‌پردازان‌ مسلمان‌ بود که‌ در دو سه‌ دهه‌ی‌ آینده، قافله‌ پر افتخار تفکر دینی‌ را در ایران، رهبری‌ خواهند کرد. بسیار کوشیدند تا این‌ نسل‌ را انکار کنند یا حتی نبینند ولی‌ این‌ نسل، دیده‌ شد وجامعه‌ به‌ آن، اقبال‌ کرد و ذخیره‌ی‌ انباشته‌ای‌ از تفکر معاصر دینی‌ در سخت‌ترین‌ سال‌های‌ «تفکر دینی» پس‌ از انقلاب، پدید آمد.
در دهه‌های‌ آینده، ارزش‌ زحمات‌ این‌ فضلأ پر تلاش، دانسته‌ خواهد شد که‌ چگونه‌ مثنی‌ و فرادی، در این‌ معرکه‌ ایستادند، عاشقانه، عقل‌ ورزیدند و عاقلانه، عشق‌ ورزیدند.
کتاب‌ نقد غریبانه‌ آغاز شد و هرگاه‌ به‌ یاد می‌آورم‌ که‌ در چند سال‌ نخست، برخی‌ از دوستان‌ خوب، تنها به‌ شرط‌ علنی‌ نشدن‌ نامشان‌ حاضر به‌ همکاری‌ با آن‌ بودند و در سال‌های‌ اخیر چگونه‌ شرایط‌ تغییر یافت‌ و هرگاه‌ به‌ یاد می‌آورم‌ که‌ نشریه، در سراسر این‌ هفت‌ سال، نه‌ اتاق‌ کار و نه‌ کارمندان‌ اختصاصی‌ ثابت‌ نخواست‌ و نداشت‌ و مقالات‌ آن‌ همواره‌ میان‌ سردبیر و حروفچین، رد و بدل‌ می‌شد و بی‌آن‌که‌ به‌ دنبال‌ اعتبارهای‌ کلیشه‌ای‌ و امتیازات‌ رسمی‌ باشد، چگونه‌ به‌ «اعتبار وسیع‌ اجتماعی» دست‌ یافت، دست‌ خداوند را در این‌ کار به‌ وضوح‌ می‌بینم.
2. می‌خواستم‌ یادداشت‌ اختتامیه‌ را به‌ تفصیل‌ و از سر تامل‌ بنگارم‌ اما به‌ اختصار و تعجیل، می‌گذرم‌ و در آخرین‌ یادداشت، مناسب‌ می‌بینم‌ که‌ به‌ جملاتی‌ از نخستین‌ یادداشت‌ سردبیر (در کتاب‌ نقد شماره‌ 2) باز گردم‌ که‌ مناسبتی‌ تام‌ با موضوع‌ این‌ شماره‌ی کتاب‌ نقد که‌ در دست‌ دارید (شماره‌ی‌ 27 در باب‌ تحجر و آزاداندیشی) می‌یابد و ادأ احترامی‌ به‌ «جنبش‌ نرم‌افزاری» و «نهضت‌ تولید علم» در دوره‌ جدید خواهد بود. آن‌ روز نوشتیم:
«نقد با شک، آغاز می‌شود و منتقد با بیدار کردن‌ شک، می‌کوشد تا پایه‌های‌ «یقین» را استوار کند و امروز «بنیاد گرایی‌ لیبرال» با همان‌ جزمیت‌ بنیادگرایی‌ مارکسیستی، ساحت‌ تفکر انتقادی‌ و غیر ترجمه‌ای‌ را به‌ تعطیل‌ و تسلیم‌ فرا می‌خواند. ما در عصر ترجمه‌ و تقلید به‌ سر می‌بریم‌ و کسانی‌ متفکرتر دانسته‌ می‌شوند که‌ مترجم‌ترند.
جرات‌ اجتهاد در برابر غرب، از ما سلب‌ شده‌ است‌ اما تمدن‌ سازی‌ بدون‌ برخورد انتقادی‌ با تفکر ترجمه‌ای، امکان‌ ندارد. امروز «ترجمه»، در علوم‌ سیاسی، اقتصاد، حقوق‌ و حتی‌ ادبیات‌ و الاهیات، «تابو»های‌ بسیاری‌ تراشیده‌ است‌ که‌ حتی‌ نگاه‌ انتقادی‌ به‌ آن‌ها، جزء محر‌ات‌ عصر جدید در آمده‌ است. یک‌ ارجاع‌ معنعن‌ با سلسه‌ سندی‌ هر چه‌ غربی‌تر، اعتباری‌ بیش‌ از هزار نظریه‌پردازی‌ بومی‌ و اجتهادی‌ یافته‌ و ظاهرا خلل‌ بر نمی‌دارد زیرا «استاد فرموده» را نمی‌توان‌ به‌ زیر مهمیز سوال‌ کشید!!
تالیفات‌ جامعه‌شناسان، متکلمان، حقوقدانان‌ و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در کشورهای‌ نظیر ما بدل‌ به‌ متون‌ مقدس‌ شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ ما و محافل‌ آکادمیک‌ شرق، فکر کردن‌ راکنار گذارده‌اند و تنها ترجمه‌ می‌کنند و این‌ تحجر جدید به‌ اندازه‌ی‌ تحجر قدیم، راه‌ «اجتهاد» را بسته‌ است‌ و البته‌ اگر تحجر قدیم، راه‌ را بر «اجتهاد» نمی‌بست، تحجر جدید تجدد غربی، تا این‌ حد میدان‌ نمی‌یافت.
تجدد به‌ سبک‌ غرب، چنان‌ حالت‌ ارتدوکسی‌ و جمود به‌ خود گرفته‌ که‌ رابطه‌ی‌ ما با روند «ترجمه»، از رابطه‌ی‌ «شاگرد --- معلم» نیز تنزل‌ کرده‌ و به‌ رابطه‌ی‌ «مرید --- مرشد» بدل‌ شده‌ است‌ و حتی‌ انسان‌های‌ با استعداد ما که‌ قادر به‌ جریان‌ دادن‌ گفتمان‌های‌ جدید در محافل‌ روشنفکری‌ می‌شوند، همه‌ی‌ استعداد خود را در «تقلید» هر چه‌ شبیه‌تر با نسخه‌ی‌ اصل، و در جهت‌ بومی‌سازی‌ فرهنگ‌ غرب‌ مصروف‌ داشته‌ و خطوط‌ قرمز را قرمزتر کرده‌اند. کمیته‌های‌ ترجمه‌ای‌ بد اخلاق، تنگ‌چشم‌ و خودجوشی!! تشکیل‌ شده‌ که‌ باغربالی‌ ریز بافت، همه‌ی‌ آن‌چه‌ بر خلاف‌ آیات‌ مقدس‌ عصر جدید غرب، منتشر می‌شود، بیخته‌ و روحیه‌ی‌ اجتهاد را سرکوب‌ و استهزا می‌کند که: «علمی‌ نیست»، «مشخصات‌ آکادمیک‌ و کلاسیک‌ را ندارد»، «به‌ منابع‌ خارجی، ارجاع‌ نداده‌ است»، «لحن‌ ایدئولوژیک‌ دارد» و...
حال‌ آن‌که‌ اگر معیار یک‌ داوری‌ ایدئولوژیک‌ (به‌ مفهوم‌ «غیر علمی»)، همانا قضاوت‌ جانب‌دار و به‌ دور از انصاف‌ باشد، از قضأ، ایدئولوژیک‌ترین‌ لحن‌ را در غرب‌گرایان‌ متعصب‌ و مدرنیست‌های‌ جزم‌اندیش‌ باید سراغ‌ گرفت. دیگر با متواترات‌ ترجمه‌ای، نمی‌توان‌ چانه‌ زد و ذهن‌ ما پر شده‌ است‌ از سمعیات‌ غیر مدلل‌ که‌ در خواب‌ هم‌ نباید به‌ آن‌ها شک‌ کرد. محافل‌ فرهنگی‌ ما زبانی‌ سرشار از منقولات‌ غربی‌ یافته‌ و به‌ آن‌ تعبد می‌ورزند و انگیزاسیون‌ روشنفکری‌ غرب‌ با وسواس‌ هزار بار شدیدتر و موهن‌تر، مراقب‌ فکر کردن‌ ماست‌ و هر کس‌ به‌ این‌ مقدسات، کفر ورزد یا مرتد شود به‌ صلیب‌ «تحقیر» «تحریم» کشیده‌ خواهد شد.
آورندگان‌ شرمنده‌ی‌ پیام‌ مغرب‌ زمین‌ به‌ برکت‌ رسانه‌های‌ جهانی‌ غرب، در عالم‌ فرهنگ، چنان‌ حکومت‌ نظامی‌ اعلام‌ کرده‌اند که‌ انتقاد از یک‌ عالم‌ علوم‌ اجتماعی‌ غرب‌ یا از یک‌ فیلسوف‌ تحلیل‌ زبانی‌ یا یک‌ کشیش‌ متجدد انگلیسی، صد بار خطیرتراز انکار خدا و اخلاق‌ و حقیقت‌ در «عصر اعتقاد» شده‌ است‌ و مولف‌ نقد خرد ناب‌ --- ایمانوئل‌ کانت، فیلسوف‌ مدرنیته‌ --- هرگز گمان‌ نمی‌کرد که‌ با این‌ کتاب، بنیاد یکی‌ از جزمی‌ترین‌ اصول‌ عقاید را در طول‌ تاریخ‌ می‌گذارد. امروز ساده‌ترین‌ حرف‌های‌ غربی‌ را در ابهامی‌ مقدس‌ می‌پوشانند و حق‌ داوری‌ را از خواننده‌ی‌ جهان‌ سومی!! سلب‌ می‌کنند. امروز بسیاریم‌ کسانی‌ که‌ می‌نویسیم‌ بی‌ آن‌که‌ دلالات‌ واقعی‌ آن‌چه‌ می‌نویسیم‌ را در نظر داشته‌ باشیم. افکار خود را فکر نمی‌کنیم. خود، حرف‌ می‌زنیم‌ اما حرف‌های‌ خود را نمی‌زنیم. ما فکر نمی‌کنیم. ما فکر می‌شویم.
من‌ می‌دانم‌ که‌ امروز و هر روز، خرمن‌ امتیازات‌ و افتخارات‌ را به‌ پای‌ پژوهشگران‌ بی‌ ضرر و فاضلان‌ بی‌ طرف‌ می‌ریزند و به‌ اهل‌ فضل‌ هم‌ توصیه‌ نمی‌کنم‌ که‌ نابردبار و تنگ‌ افق‌ و تجاوز پیشه‌ باشند اما می‌گوییم‌ که‌ «نقد ملتزم»، راست‌ فتنه‌انگیز است‌ وامروز، راست‌ فتنه‌انگیز، از «دروغ‌ مصلحت‌آمیز»، بالاتر است. در دورانی‌ که‌ بضاعت‌ یا جرات‌ نقد غرب‌ را ندارند و فقط‌ به‌ آن‌ فحش‌ می‌دهند یا آن‌ را می‌پرستند، مردان‌ و زنانی‌ فرهیخته‌ و دقیق‌ باید، تا به‌ این‌ مجاهدت‌ علمی‌ برخیزند و با شک‌ در داده‌های‌ انبوه‌ ترجمه‌ای، خواب‌ ذهنی‌ جامعه‌ی‌ علمی‌ کشور را بر آشوبند گرچه‌ منتقد جدی، همواره‌ تنهاست.
ناقد ملتزم‌ نیز می‌توانست‌ نظاره‌ کنان، تفاضل‌ کند و چون‌ فاضلان‌ بی‌ درد و بی‌ مساله‌ و غایب‌ از صحنه‌ باشد که‌ جز در ازای‌ «ما به‌ ازای‌ شخصی»، حاضر و بلکه‌ قادر به‌ فکر کردن‌ و نوشتن‌ نیستند و نه‌ هرگز برای‌ «اصول»، رنج‌ نوشتن‌ می‌برند و نه‌ در راه‌ دفاع‌ از «حقیقت» و «فضیلت»، احرام‌ تفکر می‌بندند اما اینان‌ هرگز هیچ‌ معضل‌ بزرگ‌ علمی‌ را نیز حل‌ نخواهند کرد زیرا مساله‌ها را متفکران‌ دردمندند که‌ حل‌ می‌کنند و تا بوده، چنین‌ بوده‌ و تا هست‌ چنین‌ است.
زبان‌ حال‌ ناقد ملتزم، این‌ است‌ که‌ من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ انسان، باید عکس‌ العمل‌ نشان‌ دهم‌ وگرنه، انسانیت‌ من‌ مشکوک‌ خواهد شد و وقتی‌ یک‌ نویسنده، قلم‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و شناخته‌ شد، به‌ محض‌ آن‌که‌ در مورد مساله‌ی‌ معینی‌ سکوت‌ کند، همه‌ خوانندگان‌ حق‌ دارند یقه‌اش‌ را بگیرند که‌ چرا سکوت‌ کردی؟
وقتی‌ از «نقد»، سخن‌ می‌گوییم، بی‌شک‌ به‌ تفاوت‌ میان‌ چاقوی‌ جراحی‌ با ساتور قصابی، توجه‌ داریم‌ و طرفین‌ نقد باید هر دو ملتفت‌ این‌ تفاوت‌ باشند. کوبیدن‌ آدم‌ها در نقشه‌ی‌ ما نیست‌ و ما به‌ ضرب‌وشتم‌ ادله‌ی‌ مخالفانمان‌ نمی‌پردازیم. محافل‌ فکری‌ و مطبوعاتی‌ ما احتیاج‌ به‌ هیات‌ منصفه‌های‌ فکری‌ دارند و البته‌ اگر در حین‌ نقدوتشریح‌ کالبد یک‌ مطلب، مقداری‌ چرکابه‌ یا خون، نشت‌ کند نباید جراح‌ را جلاد نامید.»
و امروز پس‌ از هفت‌ سال، ایده‌ی‌ ما هم‌چنان‌ همین‌ است‌ که‌ آمد و به‌ پیروزی‌ این‌ روش، ایمان‌ واثق‌ دارم.
3. در پایان، از کلیه‌ی‌ همکارانم‌ اعم‌ از متصدیان‌ محترم‌ اجرایی‌ نشریه‌ تا فضلأ بزرگواری‌ که‌ طی‌ این‌ سال‌ها در هیات‌ --- یا بهتر بگویم‌ هیات‌های‌ --- تحریریه‌ که‌ چند نوبت، تحول‌ یافت‌ به‌ این‌ حقیر، حق‌ استادی‌ یافتند و هم‌چنین‌ از برادر فاضل‌ و سخت‌کوش‌ --- جناب‌ علی‌ اکبر رشاد --- که‌ تجربه‌ی‌ با ارزشی‌ از تصدی‌ فرهنگی‌ را در پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و اندیشه‌ی‌ اسلامی‌ بیادگار گذارد و برادر پر تلاش‌ و مسولیت‌پذیر --- جناب‌ شریف‌زاده‌ --- که‌ به‌ کمک‌ شتافت‌ و مسوولیت‌ ادامه‌ کار را تقبل‌ کرد، سپاسگزارم‌ و از همه‌ی‌ عزیزانی‌ که‌ در حق‌ آنان‌ کوتاهی‌ یا بی‌ادبی‌ و یا فراموش‌ کاری‌ از این‌ بنده‌ سرزده‌ است، عذر می‌خواهم.
آرزو و اطمینان‌ دارم‌ دور جدید «کتاب‌ نقد»، به‌ فضل‌ خدا تا سال‌ها و دهه‌ها ادامه‌ یابد و هفت‌ سال‌ آینده‌ از هفت‌ سال‌ سپری‌ شده، به‌ مراتب‌ پخته‌تر، شکیل‌تر و گرانمایه‌تر باشد و «کتاب‌ نقد» صد سال‌ دیگر نیز در آرشیو کتاب‌ خانه‌ها مورد رجوع‌ ارباب‌ فضل‌ قرار گیرد؛ زیرا یکی‌ از نخستین‌ تجربه‌های‌ نسل‌ دوم‌ انقلاب‌ در مواجه‌ی‌ انتقادی‌ با میراث‌ خفه‌ کننده‌ی‌ ترجمه‌ از الهیات‌ و علوم‌ انسانی‌ غرب‌ بوده‌ است. کتاب‌ نقد توانست‌ سهم‌ خود را در شفاف‌ سازی‌ و نقد دین‌ جدید که‌ در حال‌ ساخته‌ شدن‌ بود، ادا کند؛ دینی‌ که‌ با انکار حقانیت‌ و عقلانیت‌ معارف‌ اسلام‌ و با انکار حجیت‌ متن‌ دینی‌ آغاز شد و از طریق‌ ترکیب‌ سکولاریزم‌ با یک‌ عرفان‌ تحریف‌ شده‌ به‌ دنبال‌ توجیه‌ مذهبی‌ و عرفانی‌ الحاد و ارایه‌ی‌ یک‌ «اسلام‌ بدون‌ معارف‌ واضح‌ عقلانی» و یک‌ «اسلام‌ منهای‌ احکام‌ و شریعت» بوده‌ است‌ این‌ رویکرد به‌ دنبال‌ عقل‌ زدایی‌ از مفاهیم‌ دینی‌ و تبدیل‌ «وحی» به‌ یک‌ تجربه‌ی‌ روانی‌ و بشری‌ و نسبی‌ سازی‌ همه‌ی‌ معارف‌ و حقایق‌ ربانی‌ و یقین‌ ستیزی‌ و حاکمیت‌ بخشیدن‌ به‌ گفتمان‌ «اصالت‌ شک» در حوزه‌ی‌ دینداری‌ بوده‌ است‌ و با جاسازی‌ یک‌ معنویت‌ تخدیری‌ و مبهم‌ و بدون‌ پایه‌ی‌ نظری‌ و یک‌ عرفان‌ نمای‌ غیر انبیایی‌ به‌جای‌ عرفان‌ اسلامی‌ که‌ از سویی‌ با عقاید اسلامی‌ و از سویی‌ دیگر با قوانین‌ اسلامی‌ در یک‌ انسجام‌ منطقی‌ و نظری‌ درتنیده‌ است، تفکیک‌ دین‌ از عقلانیت‌ و حقوق‌ بشر (یعنی‌ از عرصه‌ی‌ اندیشه‌ و عمل‌ انسانی) و به‌ ویژه‌ انکار مفهوم‌ «حکومت‌ اسلامی» را تئوریزه‌ می‌کرد و می‌خواست‌ به‌ نام‌ نواندیشی‌ و اصلاح‌ دین‌ در آن‌ واحد، هم‌ حقوق‌ و قوانین‌ اسلام‌ (به‌ ویژه‌ قوانین‌ اجتماعی‌ و حکومتی‌ آن) و هم‌ معارف‌ حقه‌ی‌ کتاب‌ و سنت‌ را تحت‌ پوشش‌ ترویج‌ نوعی‌ الهیات‌ سکولار باتقلید از کشیش‌های‌ متجدد غربی‌ و کلام‌ «لیبرال‌ --- پروتستان» نفی‌ کند و نوعی‌ اخلاق‌ سکولار و معنویت‌ سکولار را با پوشش‌ ادبیات‌ عرفانی‌ ایران‌ واسلام، جایگزین‌ عرفان‌ حقیقی‌ و معنویت‌ ریشه‌دار ومثبت اسلامی‌ کند. این‌ رویکرد می‌کوشید میان‌ پوزیتوسیم‌ جدید و فلسفه‌ی‌ تحلیلی‌ قشریون‌ انگلیسی، در حوزه‌ی‌ شناخت‌شناسی‌ با معنویت‌ از نوع‌ اگزیستانسیالیستی‌ غرب، رابطه‌ی‌ نامشروع‌ برقرار کند و با استفاده‌ از افراطی‌ترین‌ نحله‌های‌ هرمنوتیک‌ اروپا این‌ دین‌ جدید رابه‌ نام‌ قرائت‌ مدرن‌ و انسانی‌ از دین‌ در بازار سیاه‌ به‌ کودکان‌ عالم‌ معرفت، گران‌ بفروشد و باب‌ تفسیر به‌ رای‌ در متن‌ دین‌ را به‌ نفع‌ مذهب‌ کنونی‌ غرب‌ بگشاید و در تمام‌ این‌ سال‌ها هرگز حاضر به‌ گفتگوی‌ شفاف‌ و علمی‌ توام‌ با رعایت‌ اخلاق‌ ومنطق‌ و با شفافیت‌ آکادمیک‌ و در حضور اهل‌ فضل‌ نشد ونه‌ کتباً‌ و نه‌ شفاهاً‌ تن‌ به‌ این‌ شفافیت‌ نداد و نخواهد داد و هم‌ چنان‌ ترجیح‌ می‌دهد به‌ جای‌ پاسخگویی‌ علمی‌ در محضر اهل‌ نقد و علم، تنها در محافل‌ عمومی‌ و تریبون‌های‌ سیاسی‌ و ژورنالیستی‌ در داخل‌ و خارج‌ کشور حاضر شود به‌ جای‌ نوشتن‌ کلمه‌ی‌ «مار» عکس‌ مار را بکشد؛ اما آن‌چه‌ بر عهده‌ی‌ کتاب‌ نقد بود همانا نقد بود و صورت‌ گرفت‌ واز این‌ پس‌ افشای‌ حق‌ و بربام‌ انداختن‌ باطل‌ نه‌ کار ما که‌ کار ناموس‌ این‌ جهان‌ است‌ که‌ فرمود حق‌ همواره‌ ماندنی‌ وباطل، رفتنی‌ است. مدیر مسول‌ بودن‌ این‌ حقیر نیز، از این‌ پس، صرفا جنبه‌ی‌ رسمی‌ و قانونی‌ دارد که‌ آن‌ نیز احتمالا به‌ زودی‌ تغییر خواهد یافت.
اینک‌ وقت‌ آن‌ است‌ که‌ از هزاران‌ خریدار و خواننده‌ی‌ «کتاب‌ نقد» که‌ کارگزاران‌ اصلی‌ این‌ کار مشترک‌ بودند، از اساتید حوزه‌ و دانشگاه‌ و از طلاب‌ و دانشجویان‌ عزیز نیز بابت‌ همراهی‌ تا امروز و از این‌ پس‌ با «کتاب‌ نقد»، صمیمانه‌ تشکر کنم‌ و از آنان‌ بخواهم‌ که‌ تقصیر و قصورهای‌ سردبیر را بر او ببخشایند. بی‌ شک‌ راهی‌ که‌ در پیش‌ است، از «راه‌ طی‌ شده»، به‌ مراتب‌ امیدوار کننده‌تر و خوش‌ منظرتر خواهد بود و یقین‌ دارم‌ که‌ عاقبت، «نتیجه» هم‌ از آن‌ ماست‌ اگر باور کنیم‌ که‌ مامور به‌ تکلیف‌ هستیم‌ نه‌ «نتیجه».

‌ ‌با دعا و درود تابستان‌ 82
‌ ‌حسن‌ رحیم‌ پور ازغدی‌

.1امام‌ باقر(ع) فرمود: لما خلق‌ الله‌ العقل... قال: و عزتی‌ و جلالی‌ ماخلقت‌ خلقا هو احب‌ الی‌ منک...، کلینی: کافی، ج‌ 1، ص‌ 10، ح‌ 1.
.2رسول‌ خدا(ص) فرمود: ما قسم‌ الله‌ العباد شیئا افضل‌ من‌ العقل...، همان، ص‌ 12، ح‌ 11.
.3امیر مومنان‌ علی(ع) فرمود:... و فقد العقل‌ فقد الحیاة‌ و لا یقاس‌ الا بالاموات، همان، ص‌ 27، ح‌ 30.
.4امام‌ صادق(ع) فرمود:... و استدلوا بعقولهم‌ علی‌ ماراوا من‌ خلقه‌ من‌ سمائه‌ و ارضه‌ و شمسه‌ و قمره‌ و لیله‌ و نهاره...، همان، ص‌ 29.
.5امام‌ صادق‌ (ع) فرمود:... العقل‌ الذی‌ جعله‌ الله‌ زینة‌ لخلقه‌ و نورا لهم...، همان.
.6 امام‌ صادق‌ (ع) فرمود: و عرفوا به‌ (بالعقل) الحسن‌ من‌ القبیح...، همان.
.7امام‌ صادق(ع) فرمود:... (العقل) ما عبد به‌ الرحمن‌ و اکتسب‌ به‌ الجنان، همان، ص‌ 11، ح‌ 3.
.8امام‌ کاظم(ع) فرمود: ان‌ العقل‌ مع‌ العلم...، همان، ص‌ 14، ح‌ 12.
.9امام‌ صادق‌ (ع) فرمود: انه‌ لا ینتفع‌ بعقله‌ ان‌ لم‌ یصب‌ ذلک‌ بعلمه‌ فوجب‌ علی‌ العاقل‌ طلب‌ العلم‌ و الادب‌ الذی‌ لا قوام‌ له‌ الا به، همان، ص‌ 29.
.10 امام‌ صادق‌ (ع) فرمود: یا مفضل‌ لا یفلح‌ من‌ لا یعقل، و لا یعقل‌ من‌ لا یعلم‌ ...، همان، ص‌ 26، ح‌ 29. .11 امام‌ کاظم(ع) فرمود: یا هشام‌ ان‌ لکل‌ شیی‌ دلیلا و دلیل‌ العقل‌ التفکر...،همان، ص‌ 16، ح‌ 12.
.12امام‌ کاظم(ع) فرمود: لکل‌ شیی‌ مطیة‌ و مطیة‌ العقل‌ التواضع...، همان.