آیا این گفته حلاج ((انا الحق))صحیح است؟لطفا بیشتر توضیح دهید؟چرا منصور حلاج انا الحق گفته است می توانست بگوید هوالحق.

ارسال توسط 11 در 20/9/1385.

جواب سوال اول
عارف در مسیر معرفت و سیر و سلوک خویش، به مقامی میرسد که آن را مقام «فنا» مینامند. در این مرحله، سالک به طور کلی از خود فارغ شده و مستغرق در اوصاف حضرت حق میشود. در این مرتبه است که «انا الحق» معنا پیدا میکند. در این زمینه توجه شما را به این حدیث شریف جلب میکنیم که حضرت باری تعالی فرموده است: «بندگان من به چیزی همانند عمل به واجبات به من تقرب نمیجویند و همانا بنده به وسیله نوافل (مستحبات) به من تقرب میجوید تا آن که من او را دوست خواهم داشت و وقتی او را دوست داشتم در آن زمان گوش او خواهم شد که با آن میشنود و چشم او خواهم شد که با آن میبیند، و زبان او خواهم شد که با آن سخن میگوید»، (کافی، ج 2، ص 352)
در مسأله جهان‏بینی عرفانی یکی از مسائل، مسأله انسان است. نظر عرفان درباره انسان با نظر فلسفه خیلی تفاوت دارد. در عرفان انسان مقامی عالی دارد، به تعبیر عرفا، مظهر تام و تمام خداست. آییه تمام نمای حق است. حتی آنها انسان را عالم کبیر و عالم را انسان صغیر مینامند. از برای پاسخ‏دهی، دیوان خواجه حافظ را میگشاییم. تعبیری که حافظ در اینجا به کار میبرد و میخواهد بگوید که انسان مظهر تام و تمام است. مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است، از انسان تعبیر به «جام جم» مینماید.
عرفا معتقدند انسان، قلب انسان، روح انسان، معنویت انسان همان جام جهان‏نماست. اگر انسان به درون خویش نفوذ بکند، اگر درهای درون بر انسان گشوده شود، از درون خودش تمام عالم را ببیند، در واقع درون آدمی دروازه‏ایی به روی همه هستی است و از درون است که درها به روی حق باز میشود و حق را که انسان ببیند، همه چیز را میبیند.
P{سال‏ها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد}P
P{گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود لب از گم شدگان لب دریا میکرد}P
P{بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد}P
«خدا با او بود» نه به آن معنی که خدا در صدف کون و مکان است، بلکه دل که خارج از صدف کون و مکان است میتواند محل تجلی حضرت حق باشد.
P{مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش Eکو به تأیید نظر حل معما میکرد}
P{دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست Eواندر آن آینه صدگونه تماشا میکرد}P
این «قدح باده» بدون شک میخواهد بگوید قلب خودش یعنی در قلب خودش مطالعه میکرد.
P{گفت آن یار کز او گشت سردار بلند E جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد}P
داستان حلاج را میخواهد بگوید که او رسیده بود به مرحله‏ای که پیرمغان رسیده بود. در آنجا دیگر خودش فانی بود و او خود را نمیدید آن «انا» که میگفت او نبود و حلاج نبود که «انا» میگفت ولی مردم نتوانستند این معنا را درک کنند. حلاج این سرّ را نباید آشکار میکرد ولی این کار را کرد و غیرت حق او را به دار آویخت چون اسرار را نزد نامحرمان فاش کرد، لذا در نزد حق مجرم شناخته شد و به دار آویخته گردید و در نزد مردم مجرم نبود. در واقع بعد از رسیدن به این مراحل در عرفان تکلیف
سالک دشوارتر میشود، به طوری که میبایست کتوم و رازدار باشد و سنت الهی بر این است که اگر رازی را سالک فاش نماید، خداوند چون غیور است فاش کننده سرش را عقوبت مینماید.
درباره حلاج بعضی مشایخ و بزرگان عالم عرفان عقیده دارند فاش کردن چنین رازی از جانب او نشانه ضعف او در طی سیر و سلوک بوده و سالک واقعی در هیچ مرحله‏ای اسرار الهی را فاش نمینماید.
P{آن که چون غنچه دلش راز حقیقت بنهفت E ورق خاطر از این نکته محشا میکرد}P
آن کس که اسرار پنهان داشت، در حاشیه قلبش این نکته‏ها را نوشته بود و لب از برملاساختن راز بر بسته و بر احدی نگشاید چنان که میفرمایند: عارف سر بدهد ولی سرّ ندهد.
P{گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم Eگفت آن روز که این گنبد مینا میکرد}P
P{فیض روح القدس ارباز مدد فرماید Eدیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد}P
اگر فیض الهی، عنایت الهی برسد آن معجزه‏های موسوی و عیسوی در اثر اتصال به آنجاست در اثر اتصال به حق است وقتی این اتصال برقرار شد دیگران هم میتوانند کارهایی همچون کارهای عیسی و موسی بکنند.
برای آگاهی بیشتر ر.ک:
تماشاگه‏راز، شهید مطهری
عرفان حافظ، شهید مطهری


جواب سوال دوم
هر سالک و عارف باللّهی سعی دارد در سیر ربّانی خود، به چهار سفر کوچ کند؛ سفر از خلق به حق و سفر با حق در حق، سفر از حق به خلق با حق، سفر در خلق با حق. هر یک از سفرها شرح حال سلاّک طریقت است که تفسیر هر یک از آن‏ها مجالی وسیع میخواهد و در این پاسخ نمیگنجد. اما بر حسب نیاز و به طور مختصر سفر نخست را تعریف میکنیم:
سفر اول (سیر از خلق به حق) هرگاه سالک از کمند حجابهای ظلمانی مانند تعلّق به دنیا و حجابهای نورانی مانند وقوف در انوار قلبی و ملکی و دلخوش بودن به دیدار با فرشتگان و...، برون رود و جمال دل‏آرای حق سبحانه را مشاهده کند و تمام وجودش در آن زیبا روی فناء یابد و از خود محو شود و آن گاه جز حق، چیزی نبیند ـ رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند ـ سفر اول خود را به پایان رسانیده است و با پایان این سفر حقانی شده و سراسر وجودش عطر بوی یار دل نواز (حق) میدهد.
سفر دوم (سیر با حق در حق): وقتی سالک سفر اول خود را به پایان رساند و حقّانی شد؛ اندک اندک سیر خود را در کمالات الهی ادامه میدهد و یکی پس از دیگری کمالات حق را مشاهده میکند و به بیشتر اسمای خداوند سبحان علم پیدا کرد. و به حقیقت به آن‏ها متصف میشود و گونه‏های دیگری از فناء برایش رخ مینمایاند.
سفر سوم (سیر از حق به خلق با حق): در این سفر سالک از فنا در ذات الهی و کمالات خداوندی و محو در آنان بدر آمده و با نور حق به مردم توجه میکند و به اصطلاح به صحوتام و آگاهی به خلق در میرسد و از آن معارف شهودی و کمالات حقیقی به مردم خبر میرساند و به تعبیری اخبار غیب میکند.
اکنون که معنای اسفار سه گانه روشن شد، بدان که حلاّج از سفر اول در گذشته بود و به حق رسیده بود و سفر دوم در صقع ربوبی کرده بود و به کمالات ربّانی متصف گشته بود و آن گاه که سراسر وجودش را ذات حق فرا گرفت و سراسر جانش به صفات حق اتصاف یافت، رو به مردم آورد و ندای حقانی سر داد و اناالحق گفت و اخبار از غیب کرد و همین ندا و اخبار سر او را بالای دار برد و او را شهید حق کرد. جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد.