گفتگو

‌مقدمه:
در باب‌ گفتگوی‌ ادیان‌ و تمدنها، بسیار سخن‌ رفته‌ است‌ و گاه‌ از نقطه‌ عزیمتهائی‌ که‌ کمتر نظری‌ بوده‌اند. حوزة‌ تفکر اسلامی، هرگز از گفتگوی‌ منطقی‌ با سایر ادیان، نه‌ ضرر کرده‌ و نه‌ گریخته‌ است. اسلام‌ در درجة‌ نخست، «دینِ‌ گفتگو و استدلال» است‌ و تنها وقتی‌ جباران‌ تن‌ به‌ گفتگو ندهند و به‌ حقوق‌ معنوی‌ و فرهنگی‌ و ماد‌ی‌ بشر، تجاوز کنند، اسلام، دین‌ جهاد نیز خواهد بود.
خوشبختانه‌ جدا از هیاهوی‌ ژورنالیزم، متفکران‌ مسلمان‌ پس‌ از انقلاب‌ سالهاست‌ که‌ از مواجهة‌ استدلالی‌ با سایر دیدگاهها تحاشی‌ نکرده‌ و به‌ استقبال‌ مباحثات‌ علمی‌ رفته‌اند.
از موارد اخیر این‌ حلقات‌ گفتگو، کنفرانس‌ دو روزه‌ای‌ بود که‌ چند ماه‌ قبل‌ در قم‌ با حضور جمعی‌ از اساتید دانشگاههای‌ آمریکا و هیئتی‌ از اندیشمندان‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ برگزار شد. در این‌ سمینار، طرفین، دیدگاههای‌ اجمالی‌ خود را در قلمرو مباحث‌ مهمی‌ چون‌ پلورالیزم، سکولاریزم، فمینیزم، دمکراسی‌ و جامعة‌ مدنی‌ را به‌ بحث‌ گذاردند. استادان‌ ایرانی‌ به‌ سرپرستی‌ استاد مصباح‌ یزدی‌ و استادان‌ آمریکائی‌ به‌ سرپرستی‌ دکتر جان‌ اسپوزیتو، مدیر مؤ‌سس‌ مرکز تفاهم‌ اسلام‌ و مسیحیت، تاریخ‌ و امور بین‌الملل‌ در دانشگاه‌ جرج‌ تاون‌ و رئیس‌ انجمن‌ مطالعات‌ خاورمیانه‌ در آمریکا، و سر ویراستار دایرة‌المعارف‌ نوین‌ اسلام‌ (انتشارات‌ آکسفورد، 1995) با حضور خانم‌ دکتر ایون‌ حد‌اد از دانشگاه‌ ماساچوست‌ و مسئول‌ آکادمی‌ مذهبی‌ آمریکا در نیوانگلند، آقای‌ دکتر توماس‌ میشل، استاد دانشگاه‌ کلمبیا نیویورک‌ و رئیس‌ تشکیلات‌ اداری‌ شورای‌ اُسقفی‌ در گفتگوی‌ بین‌ مذاهب‌ واتیکان‌ و دکتر جان‌ وول، استاد دانشگاه‌ جرج‌ تاون‌ و هاروارد آمریکا بود. همچنین‌ آقای‌ دکتر عبدالعزیز ساچدینا، استاد مسلمان‌ دانشگاه‌ ویرجینیا نیز هیئت‌ مسیحی‌ آمریکا را همراهی‌ می‌کرد. طبق‌ قرار، این‌ سلسله‌ بحثها با اصرار طرفین‌ ادامه‌ خواهد یافت‌ و کنفرانس‌ آینده، بعلت‌ چالشی‌ که‌ بر سر موضوع‌ «سکولاریزم» صورت‌ گرفت‌ و نیز اهمیت‌ این‌ موضوع، با توافق‌ طرفین، بر مسئله‌ «سکولاریزم» تمرکز خواهد یافت. آنچه‌ خوانندگان‌ محترم، اینک‌ ملاحظه‌ خواهند کرد، گزارشی‌ از سمینار مذکور در قم‌ است:
استاد مصباح: بسم‌ا... الرحمن‌الرحیم‌ خوشوقتم‌ که‌ در این‌ روز و در این‌ مرکز آموزشی‌ و پژوهشی، هیأت‌ علمی‌ ایالات‌ متحده‌ آمریکا و اساتید محترم‌ دانشگاه‌ و همراهان‌ را ملاقات‌ می‌کنم‌ و امیدوارم‌ که‌ جلساتی‌ که‌ این‌ دو روز برگزار می‌شود گامی‌ باشد برای‌ تفاهم‌ بیشتر بین‌ دو مرکز علمی‌ و بین‌ دانشمندان‌ دو دین‌ مهم‌ آسمانی‌ و ابراهیمی، یعنی‌ اسلام‌ و مسیحیت، و وسیله‌ای‌ باشد برای‌ همکاری‌ مشترک‌ در جهت‌ تحقق‌ بخشیدن‌ به‌ اهداف‌ الهی‌ که‌ متوجه‌ هر دو دین‌ مهم‌ جهانی‌ است.
من‌ به‌ خانم‌ دکتر حداد و آقایان‌ اسپوزیتو و همراهان، خیرمقدم‌ عرض‌ می‌کنم‌ و امیدوارم‌ که‌ در این‌ ایام‌ سفر خوشی‌ را در کشور ما بگذرانند و با تجربه‌های‌ خرسندکننده‌ای‌ از کشور ما به‌ میهنشان‌ بازگرداند. البته‌ در گذشته‌ بین‌ دانشمندان‌ اسلامی‌ و ایرانی‌ با سایر اساتید دانشگاههای‌ دنیا و رجال‌ مذهبی‌ رفت‌ و آمدها و گفتگوهایی‌ وجود داشته‌ است‌ و خود من‌ شخصاً‌ در سی‌ و پنج‌ کشور دنیا در محافل‌ دانشگاهی‌ و مذهبی‌ سخنرانی‌ و گفتگو کرده‌ام‌ و ملاقاتهای‌ بسیار دلنشین‌ و خرسندکننده‌ای‌ داشته‌ام‌ امیدوارم‌ که‌ حضور این‌ هیأت‌ در کشور ما گامی‌ در جهت‌ تحقق‌ اهداف‌ مشترکمان‌ باشد و نتایج‌ مطلوبی‌ برای‌ هر دو کشور به‌ بار بیاورد. من‌ وقت‌ شما را نمی‌گیرم‌ و فرصت‌ را برای‌ شروع‌ بحثهای‌ مطلوب‌ برای‌ هر دو هیأت‌ باز می‌گذارم. امیدوارم‌ که‌ خدای‌ متعال‌ به‌ ما توفیق‌ دهد که‌ آنچه‌ مرضی‌ او و در راه‌ خدمت‌ به‌ بندگان‌ اوست‌ انجام‌ دهیم. من‌ از جناب‌ آقای‌ دکتر لگنهاوسن‌ خواهش‌ می‌کنم‌ که‌ مدیریت‌ جلسه‌ را برعهده‌ بگیرند.

دکتر محمد لگنهاوسن: ابتدا دکتر اسپوزیتو را معرفی‌ کنم. ایشان‌ مدیر سازمان‌ گفتگو بین‌ مسلمانان‌ و مسیحیان‌ در دانشگاه‌ جرج‌ تاون‌ است‌ و اکنون‌ بنمایندگی‌ از استادان‌ میهمان، صحبت‌ کوتاهی‌ برای‌ آغاز بحث‌ خواهند داشت.
دکتر جان‌ اسپوزیتو: من‌ هم‌ خوشحالم‌ که‌ در اینجا حضور یافتم. و وقتی‌ ما در جرج‌تاون‌ مرکز تفاهم‌ اسلام‌ و مسیحیت‌ را تأسیس‌ کردیم‌ فکر نمی‌کردیم‌ بعد از پنج‌ یا شش‌ سال‌ این‌ چنین‌ برنامه‌ای‌ در ایران‌ داشته‌ باشیم‌ و اکنون‌ خوشحالم‌ که‌ چنین‌ برنامه‌ای‌ با این‌ دقت‌ و نظم‌ در ایران‌ و قم‌ انجام‌ می‌شود.
رسالت‌ تفاهم‌ بین‌ اسلام‌ و مسیحیت‌ این‌ است‌ که‌ به‌ مسائل‌ مشترک‌ بپردازد و ما برای‌ تفاهم‌ بیشتر، هم‌ به‌ مسائل‌ دینی‌ بپردازیم‌ و هم‌ به‌ مسائل‌ جهانی.
مطالبی‌ که‌ ما فراهم‌ کرده‌ایم‌ متنوع‌ است‌ و مخاطبان‌ ما هم‌ رهبران‌ دینی‌ و هم‌ رجال‌ سیاسی‌ هستند.
من‌ خیلی‌ خوشحال‌ هستم‌ که‌ این‌ کنفرانس‌ در نتیجه‌ همکاری‌ ما و مؤ‌سسه‌ شما برگزار می‌شود و به‌ نظر بنده‌ بهترین‌ راه‌ برای‌ ادامه‌ این‌ گفتگو است.
خیلی‌ خوشحال‌ هستم‌ که‌ سرپرستی‌ این‌ گروه‌ را بر عهده‌ دارم‌ و باعث‌ افتخار من‌ است‌ که‌ آقای‌ میشل‌ از واتیکان‌ و آقای‌ ساچدینا از دانشگاه‌ ویرجینا حضور دارند و به‌ علاوه‌ هیئتی‌ که‌ از دانشگاه‌ جرج‌تاون‌ آمدیم.

دکتر لگنهاوسن: اینک‌ کنفرانس‌ و گفتگو را با سخنرانی‌ استاد مصباح‌ یزدی‌ آغاز می‌کنیم. خواهش‌ می‌کنم.
استاد مصباح: برای‌ این‌ کنفرانس، موضوعاتی‌ پیشنهاد شده‌ بود که‌ با توجه‌ به‌ محدودیت‌ وقت‌ در این‌ نشست، یکی‌ از موضوعات، پلورالیسم‌ از دیدگاه‌ اسلام، قرعه‌اش‌ به‌ نام‌ بنده‌ درآمد. من‌ با اجازه‌ آقای‌ اسپوزیتو و سایر آقایان‌ و خانمهای‌ شرکت‌کننده‌ در فرصت‌ کوتاهی‌ که‌ در اختیار دارم‌ توضیحی‌ مختصر در این‌ مورد خواهم‌ داد.
پلورالیزم: می‌دانیم‌ که‌ میان‌ انسانها یک‌ سلسله‌ معلومات‌ مشترک‌ وجود دارد که‌ در طول‌ تاریخ‌ بشریت‌ هیچگاه‌ مورد تردید و تشکیک‌ واقع‌ نشده‌ است‌ گواینکه‌ از افراد بسیار نادری، نقل‌ شده‌ است‌ که‌ این‌ مطالب‌ را هم‌ قابل‌ تشکیک‌ تلقی‌ کرده‌اند.
این‌ معلومات‌ مشترک، شامل‌ حوزه‌های‌ مختلفی‌ از محسوسات‌ و معقولات‌ است‌ - هیچ‌ انسانی‌ در مورد اینکه‌ نور در عالم‌ وجود داشته‌ است‌ شک‌ ندارد و همچنین‌ هیچ‌ انسانی‌ در مورد تغییراتی‌ که‌ در عالم‌ پدید می‌آید شک‌ نمی‌کند. در مورد مسائل‌ منطقی‌ و بعضی‌ از مسائل‌ اخلاقی‌ هم‌ چنین‌ امور مشترکی‌ وجود دارد که‌ همواره‌ در طول‌ تاریخ‌ مورد اتفاق‌ همه‌ انسانها بوده‌ و هست. پس‌ این‌ فرض‌ که‌ تمام‌ معلومات‌ انسان‌ مورد شک‌ واقع‌ شود و یا نسبی‌ باشد، قابل‌ قبول‌ نیست‌ و فکر نمی‌کنیم‌ حتی‌ کسانی‌ که‌ به‌ شک‌گرایان‌ و یا نسبی‌گرایان‌ موسوم‌ هستند، وجود این‌ معلومات‌ مشترک‌ را به‌ کلی‌ انکار کنند. از طرفی‌ دیگر، یک‌ سلسله‌ قضایا هست‌ که‌ در طول‌ تاریخ‌ انسانی، مورد اختلاف‌ و بحث‌ واقع‌ شده‌ و دانشمندان‌ و متخصصین‌ در مورد آنها نظرات‌ مختلفی‌ ابراز کرده‌اند و نیز در میان‌ عامة‌ مردم، اختلاف‌ نظرهایی‌ در این‌ مورد وجود داشته‌ است. در میان‌ این‌ دسته‌ از مسائل، قضایایی‌ یافت‌ می‌شود که‌ در برهه‌ای‌ از زمان، مجهول‌ بوده‌ و پاسخ‌ یقینی‌ نداشته‌ است‌ ولی‌ در سایه‌ پیشرفت‌ علوم‌ و تجارب‌ و تحقیقات‌ علمی، پرده‌ ابهام‌ از آنها زدوده‌ شده‌ و به‌ صورت‌ قابل‌ قبولی‌ حل‌ شده‌ و به‌ صورت‌ مشترکات‌ انسانی‌ درآمده‌ است.
از این‌ نگاه‌ اجمالی‌ به‌ تاریخ‌ تفکر بشر، چند نتیجه‌ بگیریم:
اول‌ اینکه، یک‌ سلسله‌ معلومات‌ قطعی‌ و یقینی‌ برای‌ انسانها وجود دارد که‌ در طول‌ تاریخ‌ بشر برای‌ هیچ‌ عاقلی‌ مورد تشکیک‌ واقع‌ نشده‌ است‌ مگر احیاناً‌ کسانی‌ که‌ اختلالات‌ روانی‌ و ذهنی‌ داشتند، مثل‌ وجود نور و وجود تغییرات‌ در عالم. پس‌ شکاکیت‌ و نسبی‌گرایی‌ مطلق، قابل‌ قبول‌ نیست.
نتیجه‌ دوم، اینکه‌ در میان‌ انسانها مطالب‌ مجهول‌ و مشکوکی‌ وجود دارد که‌ در مورد آنها نظرات‌ مختلفی‌ ابراز شده‌ و هنوز به‌ نتایج‌ قطعی‌ نرسیده‌اند بنابراین‌ ادعای‌ یقین‌ در مورد همة‌ معارف‌ بشری‌ هم‌ پذیرفتنی‌ نیست.
نتیجه‌ سوم، اینکه‌ بسیاری‌ از مسائل، در زمانی، مجهول‌ و مشکوک‌ بوده‌ ولی‌ در سایه‌ تحقیقات‌ و تلاشهای‌ انسانهای‌ کنجکاو و پشتکاردار، این‌ مسائل‌ حل‌ شده‌ و بسیاری‌ از آنها به‌ نتایج‌ قطعی‌ و یقینی‌ هم‌ رسیده‌ است. توجه‌ به‌ همین‌ مطلب‌ سوم‌ است‌ که‌ دانشمندان‌ و متفکران‌ جهان‌ را در طول‌ تاریخ، وادار کرده‌ که‌ تلاشهای‌ علمی‌ و فلسفی‌ خود را ادامه‌ بدهند به‌ امید اینکه‌ به‌ نتایج‌ روشنی‌ دست‌ پیدا کنند و بعضی‌ از مجهولات‌ بشر را برایش‌ معلوم‌ کنند. اگر چنین‌ امیدی‌ نبود که‌ مجهولات‌ در سایه‌ تلاشهای‌ علمی‌ و فلسفی، تبدیل‌ به‌ معلوم‌ شود و رفع‌ شک‌ و ابهام‌ شود، جا نداشت‌ که‌ دانشمندان‌ در سراسر تاریخ، این‌ همه‌ تلاشهای‌ قابل‌ تحسین‌ انجام‌ دهند و راه‌ برای‌ حل‌ بسیاری‌ از مبهمات‌ و مجهولات‌ بشری‌ باز کنند.
حتی‌ تشکیل‌ خود این‌ کنفرانس، می‌تواند نمونه‌ای‌ از این‌ تلاشها باشد که‌ برای‌ رفع‌ بعضی‌ از ابهامها و حل‌ بعضی‌ از مجهولات‌ تشکیل‌ شده‌ است‌ و اگر نبود امید به‌ اینکه‌ ما در سایة‌ بحث‌ و گفتگو، به‌ نتایج‌ روشنی‌ برسیم‌ و بعضی‌ از مشکلات‌ و مجهولات‌ ما حل‌ شود، تحمل‌ این‌ همه‌ زحمت‌ مسافرت‌ و مشکلات‌ هیئت‌ محترم، توجیه‌ معقولی‌ نمی‌داشت. از همین‌ جا می‌توانیم‌ نتیجه‌ دیگری‌ هم‌ بگیریم‌ و آن‌ این‌ است‌ که‌ تصور اینکه‌ هر گروهی‌ از مردم‌ یا دانشمندان، معتقد به‌ هر اعتقادی‌ هستند، بر حق‌ هستند و جای‌ اعتراضی‌ بر آنها وجود ندارد، تصور عاقلانه‌ای‌ نیست‌ و فطرت‌ بشری‌ چنین‌ چیزی‌ را نمی‌پذیرد که‌ در مسئله‌ واحد، همه‌ نظرات‌ مخالف، درست‌ هم‌ باشند و به‌ عبارت‌ دیگر، پلورالیسم‌ فکری‌ مطلق، خلاف‌ فطرت‌ انسانی‌ است. بنابراین‌ وجود اختلاف‌نظرها در مسائل‌ فقهی‌ و اعتقادی‌ و علمی‌ و فلسفی‌ باید انگیزه‌ای‌ باشد که‌ متخصصین‌ و دانشمندان‌ به‌ بحث‌ و گفتگو بنشینند تا از میان‌ عقاید، آنچه‌ را به‌ حق‌ نزدیکتر است‌ و دلایل‌ متفن‌تری‌ دارد، شناسایی‌ کنند و خاضعانه‌ در مقابل‌ حقیقت، تسلیم‌ شوند و آنها را بپذیرند.
حال‌ می‌پرسیم‌ با وجود اینکه‌ برای‌ همه‌ روشن‌ است‌ که‌ در هر مسأله‌ای‌ باید حتی‌الامکان، دنبال‌ پاسخهای‌ یقینی‌ و نهایی‌ بگردیم، چگونه‌ است‌ که‌ طرز تفکری‌ به‌ نام‌ پلورالیسم‌ در مسائل‌ فکری‌ و عقیده‌ای‌ در جهان‌ مطرح‌ شده‌ و طرفداران‌ زیادی‌ پیدا کرده‌ است؟ این‌ موضوعی‌ است‌ که‌ می‌خواهم‌ چند دقیقه‌ در مورد آن‌ صحبت‌ کنم.
پلورالیسم، دست‌ کم، دو معنا می‌تواند داشته‌ باشد: یک‌ معنا اینکه‌ کسانی‌ در مقام‌ نظر و اعتقاد، معتقد باشند که‌ یک‌ مسأله، دو پاسخ‌ متفاوت‌ واقعی‌ دارد و هر گروهی‌ می‌تواند یکی‌ از این‌ پاسخها را بپذیرد هر چند صددرصد مخالف‌ و مناقض‌ با پاسخ‌ دیگر باشد.
معنای‌ دیگری‌ که‌ برای‌ پلورالیسم، تصور می‌شود این‌ است‌ که‌ صرف‌ نظر از مقام‌ اعتقاد و نظر، در مقام‌ عمل، طرفداران‌ دو نظریه‌ با هم‌ زندگی‌ مسالمت‌آمیزی‌ داشته‌ باشند و رابطه‌ خود را براساس‌ ارزشهای‌ انسانی‌ و احترام‌ متقابل‌ برقرار کنند.
من‌ ابتدا معنای‌ دوم‌ را مورد توجه‌ قرار می‌دهم‌ و عرض‌ می‌کنم‌ که‌ سنت‌ همه‌ حق‌جویان‌ عالم، اعم‌ از دانشمندان‌ و فیلسوفان‌ و طرفداران‌ ادیان‌ و انبیا و همة‌ خداپرستان‌ و حق‌جویان، این‌ بوده‌ که‌ با کسانی‌ که‌ اختلاف‌نظر داشتند روابط‌ انسانی‌ و محترمانه‌ برقرار کنند و با حفظ‌ کرامت‌ و احترام‌ طرف‌ مقابل، به‌ بحث‌ و گفتگو بپردازند و در خارج‌ از جو‌ بحث‌ و مناظره‌ هم‌ روابط‌ انسانی‌ را رعایت‌ می‌کردند و نسبت‌ به‌ یکدیگر براساس‌ عدل‌ و داد و احترام‌ متقابل، رفتار می‌کردند. شاید شنوندگان‌ عزیز ما توجه‌ داشته‌ باشند که‌ متن‌ قرآن‌ ما و کلمات‌ پیامبر«ص» و امامان«ع» ما دلالت‌ بر این‌ مطلب‌ دارند و همچنین‌ در سیره‌ عملی‌ پیشوایان‌ دینی‌ ما همواره‌ این‌ سنت‌ وجود داشته‌ است‌ و آیاتی‌ که‌ در آغاز این‌ کنفرانس، تلاوت‌ شد صریحاً‌ بر این‌ معنا دلالت‌ دارد. البته‌ در اینجا استدراکی‌ بکنم‌ که‌ در یکی‌ از آیات‌ شریفه، اشاره‌ شد که‌ در میان‌ انسانها، متأسفانه‌ افرادی‌ پیدا می‌شدند، و شاید الان‌ هم‌ باشند، که‌ حسن‌نیتی‌ در رفتارشان‌ با دیگران‌ ندارند و با قصد سلطه‌ بر دیگران‌ و ظلم‌ و تجاوز به‌ حقوق‌ دیگران، گفتگوها و بحثهایی‌ را بهانه‌ قرار می‌دهند. در قرآن‌ شریف‌ به‌ این‌ گروه‌ اشاره‌ شده‌ و کلمه‌ «اِلا الذین‌ ظلموا»: یعنی‌ با پیروان‌ سایر ادیان، به‌ نیکی‌ به‌ بحث‌ و گفتگو بنشینید مگر کسانی‌ که‌ اهل‌ ستم‌ و تجاوز به‌ حقوق‌ دیگران‌ هستند. چنین‌ افرادی، قبلاً‌ بوده‌اند و هم‌اکنون‌ هم‌ وجود دارند و چنین‌ کسانی‌ طبعاً‌ مورد بحث‌ ما نیستند. اما معنای‌ دیگری‌ که‌ برای‌ پلورالیسم، تصور می‌شود این‌ است‌ که‌ گفته‌ شود یک‌ مسأله، دو جواب‌ متناقض‌ داشته‌ باشد و هر دو جواب‌ هم‌ صحیح‌ تلقی‌ شود!! و ما باطرفداران‌ هر دو نظریه، از نظر فکری‌ و اعتقادی، یکسان‌ برخورد کنیم‌ و بگوییم‌ که‌ مثلاً‌ هر دو بر حق‌ هستند!! این‌ از نظر دیدگاه‌ ما قابل‌ قبول‌ نیست. هر کسی‌ درست‌ بیندیشد چنین‌ گرایشی‌ نمی‌تواند داشت.
پس‌ در مقام‌ نظر باید اجمالاً‌ بپذیریم‌ که‌ هر مسأله‌ای، جواب‌ قطعی‌ و یقینی‌ آن، یکی‌ بیشتر نیست. البته‌ حل‌ بعضی‌ مسائل، مشکل‌ است‌ و لذا صاحبنظران‌ در مقام‌ پاسخ‌ به‌ آن، دچار اختلاف‌ و نظر می‌شوند. در برابر چنین‌ مسائلی، اگر فکر کنیم‌ که‌ این‌ مسائل‌ قابل‌ حل‌ نهایی‌ نیستند، باعث‌ می‌شود که‌ دست‌ از تلاش‌ علمی‌ برای‌ آنها برداریم‌ و رکود خطرناکی‌ بر جهان‌ علم‌ و اندیشه‌ حاکم‌ می‌شود.
من‌ عرایض‌ خود را در سه‌ جمله‌ خلاصه‌ می‌کنم، یکی‌ اینکه‌ انسانها در قلمروهای‌ گوناگون‌ معرفتی، یک‌ سلسله‌ یقینیاتی‌ دارند که‌ باید برای‌ تحقق‌ آنها تلاش‌ مشترکی‌ انجام‌ دهند چنان‌ که‌ ما مسلمانان‌ و مسیحیان، هم‌ در امور اعتقادی، یقینیاتی‌ داریم‌ و هم‌ در مسائل‌ و ارزشهای‌ اخلاقی، و برای‌ تحقق‌ گسترش‌ عقاید توحیدی‌ در جهان‌ و گسترش‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ باید تلاشهای‌ مشترکی‌ داشته‌ باشیم. و دربارة‌ مسائلی‌ که‌ مورد اختلاف‌ است‌ اولاً‌ باید سعی‌ بلیغی‌ داشته‌ باشیم‌ که‌ با همکاری، به‌ جوابهای‌ مطمئن‌تر و یقینی‌تری‌ نائل‌ شویم‌ و یکی‌ از راهها بحث‌ و مناظره‌ و گفتگو است‌ و سوم‌ اینکه‌ حتی‌ مادام‌ که‌ در این‌ مسائل‌ اخیر و مورد اختلاف، به‌ نتایج‌ یقینی‌ نرسیده‌ایم، روابط‌ سالم‌ و دوستانه‌ای‌ با همدیگر داشته‌ باشیم‌ تا با تلاش‌ مشترک‌ بتوانیم‌ در جهت‌ حل‌ آن‌ مسائل‌ به‌ یکدیگر کمک‌ کنیم‌ و اگر احیاناً‌ گروهی‌ به‌ نتایج‌ صحیحی‌ رسیدند از دست‌ آورد آنها دیگران‌ هم‌ استفاده‌ کنند. والسلام‌ علیکم‌ و رحمة‌الله‌ و برکاته.

دکتر لگنهاوسن: از استاد مصباح‌ متشکرم‌ و اکنون‌ می‌خواهم‌ آقای‌ دکتر ساچدینا را از دانشگاه‌ ویرجینا معرفی‌ کنم‌ که‌ ایشان‌ هم‌ بحثی‌ در مورد پلورالیسم‌ دارد تا بعد از شنیدن‌ اظهارات‌ ایشان، یک‌ بحث‌ آزاد داشته‌ باشیم.
دکتر ساچدینا: بسم‌ ا... الرحمن‌ الرحیم‌ مسأله‌ تعددگرایی‌ و یا تکثرگرایی‌ در دنیا اخیراً‌ مُد شده‌ و لازم‌ است‌ که‌ مفهوم‌ آن‌ را بدقت‌ توضیح‌ دهیم. آقای‌ پروفسور مصباح‌ اینرا به‌ وضوح‌ رساندند و من‌ همان‌ معنای‌ دوم‌ را که‌ ایشان‌ تأئید فرمودند، در این‌ مورد می‌پذیرم‌ و بیشتر در آن‌ مورد صحبت‌ می‌کنم. پلورالیزم‌ بمعنای‌ اول‌ را من‌ هم‌ قبول‌ ندارم. حتی‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ «تعددگرایی»، ترجمه‌ دقیق‌ پلورالیسم‌ نباشد و پیشنهاد من‌ این‌ است‌ که‌ «تعددپذیری» بگوییم. مردم‌ با ادیان‌ مختلف‌ زندگی‌ می‌کنند. قرآن‌ کریم‌ هیچ‌ وقت‌ رد نکرده‌ که‌ مردم‌ تکویناً‌ نمی‌توانند ادیان‌ یا عقاید مختلفی‌ داشته‌ باشند البته‌ قرآن، راه‌ صحیح‌ را نشان‌ داده‌ است‌ ولی‌ انسان‌ بالاخره‌ فاعل‌ مختار است‌ و می‌تواند با اراده‌ای‌ که‌ خداوند به‌ او داده‌ است‌ بپذیرد یا رد کند، و نتیجه‌ انتخابش‌ را هم‌ خواهد دید. بین‌ ادیان‌ ابراهیمی، اسلام، تنها دینی‌ است‌ که‌ نقش‌ مهمی‌ در آینده‌ بشر به‌ صورت‌ تحقق‌ در این‌ جهان‌ دارد و می‌داند که‌ چگونه‌ در همین‌ جهان، آن‌ ایده‌آل‌ را پیاده‌ کند یعنی‌ مسأله‌ عقیده‌ داشتن‌ در اسلام‌ آنطور که‌ پلورالیسم‌ در غرب، بحث‌ می‌شود نیست. معمولاً‌ در غرب‌ می‌گویند که‌ عقیده، امری‌ شخصی‌ و خصوصی‌ است‌ و نباید دین‌ و عقیده‌ را در صحنه‌ عام‌ و امور اجتماعی‌ و حکومتی‌ بیاوریم‌ بلکه‌ باید در کلیسا و در زندگی‌ شخصی، محدود کنیم‌ تا اختلاف‌ نظر در صحنه‌ عمومی‌ پیش‌ نیاید. برعکس، اسلام‌ می‌گوید که‌ دین، نه‌ فقط‌ عقیده‌ خصوصی، بلکه‌ پدیده‌ای‌ اجتماعی‌ نیز هست‌ و باید ایده‌آل‌هایش‌ را در جامعه‌ پیاده‌ کرد. این‌ است‌ که‌ اسلام، ویژه‌ روحانیت‌ انسان‌ نیست‌ بلکه‌ در خصوص‌ مادیت‌ انسان‌ و اینکه‌ چگونه‌ این‌ مادیت‌ را به‌ راه‌ کمال‌ برساند نیز بشدت‌ حساس‌ است‌ و تفکیک‌ افراطی‌ بین‌ امور خصوصی‌ و عمومی‌ را دین‌ اسلام‌ اصلاً‌ نمی‌پذیرد چون‌ در واقع‌ هم، انفکاک‌ اصلاً‌ وجود ندارد.
پس‌ نمی‌توانیم‌ بگوییم‌ که‌ پلورالیسم‌ و اختلاف‌ نظر، می‌تواند در جنبه‌ درونی‌ انسان‌ باشد و انسان‌ حق‌ دارد که‌ هر عقیده‌ای‌ به‌ امور خصوصی‌ بین‌ خدا و بنده!! داشته‌ باشد. خیر، اسلام‌ می‌گوید که‌ عقیده‌ درست‌ داشتن‌ در جامعه‌ ضروری‌ است‌ چون‌ در سرنوشت‌ جامعه‌ تأثیر دارد. تز من‌ این‌ است‌ که‌ همانطور که‌ آیت‌ا مصباح‌ گفتند، سنت‌ الهی‌ است‌ که‌ نوعی‌ تعددپذیری‌ را در جامعه‌ بپذیریم‌ و بتوانیم‌ همزیستی‌ را یاد بگیریم‌ یعنی‌ ما ادب‌ اختلاف‌ داریم. و البته‌ باید قواعد و ضابطه‌ای‌ هم‌ داشته‌ باشد که‌ بتواند زندگی‌ اجتماعی‌ را به‌ سوی‌ کمالی‌ که‌ خداوند می‌خواهد سوق‌ بدهد. در عین‌ حال، یک‌ چیزی‌ را همه‌ بپذیریم‌ که‌ خداوند اگر می‌خواست‌ می‌توانست‌ همه‌ ما را از ابتدا مؤ‌من‌ و یکنواخت‌ بیافریند: ولو شأَ‌ ربک‌ لَجعَلَکُم‌ امةً‌ واحدةً، مسأله‌ اینطور است‌ ولی‌ اختلاف، گویا یک‌ راز الهی‌ است. ما می‌خواهیم‌ نقاط‌ مشترک‌ را پیدا کنیم‌ تا تسامح‌ و تساهل‌ به‌ وجود بیاید و آن‌ مسأله‌ فاستبقوا الخیرات‌ است. خیرات، ارزش‌های‌ اخلاقی‌ است. در قرآن‌ کریم، «خیر» یعنی‌ ارزش‌ و معروفی‌ که‌ هر انسانی، اگر عقل‌ سالمی‌ داشته‌ باشد می‌تواند آنرا درک‌ کند و بنابراین، هیچ‌ دلیلی‌ ندارد که‌ در اختلاف‌ نظرها، آن‌ روش‌ اخلاقی‌ و حُسن‌ نظر یا روابط‌ انسانی‌ را ترک‌ کند بلکه‌ اینها را بایستی‌ جمع‌ کند که‌ بتواند جامعه‌ سالمی‌ به‌ وجود بیاورد علیرغم‌ اینکه‌ اختلاف‌ نظر هم‌ باشد. المیزان‌ علامه‌ طباطبایی‌ هم‌ در چندین‌ مورد که‌ کان‌ الناس‌ امةً‌ واحدةً، آمده، ایشان‌ در این‌ مورد توجه‌ خاصی‌ داشتند که‌ خداوند، فطرتی‌ در انسان‌ها به‌ وجود آورده‌ که‌ اگر به‌ درستی‌ تربیت‌ شود، همه‌ به‌ آن‌ حقایق‌ می‌رسند. آن‌ حقیقت‌ که‌ ما دنبال‌ آن‌ می‌گردیم‌ در عصر حاضر به‌ دو صورت، اهمیت‌ دارد. یکی‌ اینکه‌ در جاهای‌ مختلف‌ ادیان‌ مختلف‌ با هم‌ دعوا دارند؛ در هندوستان، سری‌لانکا و بوسنی، همه‌ جا ادیان‌ با همدیگر در تصادم‌ هستند و ما به‌ دنبال‌ اصولی‌ می‌گردیم‌ که‌ به‌ مردم، حالی‌ کنیم‌ دین‌ خود را داشته‌ باشید ولی‌ می‌توانید جنبة‌ مشترک‌ را هم‌ داشته‌ باشید آن‌ جنبه‌ مشترک‌ همان‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ به‌ آن‌ پلورالیسم‌ نام‌ می‌دهیم.
ما می‌توانیم‌ جلوی‌ خونریزی‌ بین‌ انسانها را بگیریم، من‌ در تمام‌ انجیل‌ و تورات‌ مطالعه‌ کردم‌ هیچ‌ آیه‌ و پیغامی‌ ندیدم‌ که‌ همردیف‌ آن‌ آیه‌ قرآنی‌ باشد که‌ مسأله‌ پلورالیسم‌ بمعنی‌ درست‌ و این‌ که‌ انسانها با همدیگر حسن‌ توافق‌ و اخلاق‌ داشته‌ باشند را اثبات‌ کند. یعنی‌ ارزشهای‌ انسانی‌ را که: «لِکل‌ منکم‌ جعلنا شِرعةً‌ و منهاجاً‌ و لو شأا لَجَعَلکم‌ امةً‌ واحدةً‌ لیبلوکم‌ فیما اتاکم،... فاستبقوا الخیرات،» خداوند می‌گوید که‌ شما اختلافاتی‌ دارید ولی‌ نکته‌ مشترکی‌ می‌توانید داشته‌ باشید که‌ همان‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ است، با همدیگر مسابقه‌ بدهید در کارهای‌ خوب‌ و نیک، این‌ است. اما بالاخره‌ آن‌ اختلاف‌ خواهد ماند. لکم‌ دینکم‌ ولی‌ دین. این‌ چیزهایی‌ است‌ که‌ نمی‌توانید حل‌ کنید این‌ عبادتهایی‌ که‌ آنها می‌کنند شما نمی‌توانید انجام‌ دهید و مسائل‌ را از راه‌ کلام‌ نمی‌توانید حل‌ کنید اگر بخواهیم‌ از این‌ راه‌ جلو برویم‌ که‌ مسائل‌ اصولی‌ را بین‌ ادیان‌ حل‌ کنیم‌ به‌ نتیجه‌ نمی‌رسیم. ولی‌ علم‌ اخلاق‌ داریم‌ که‌ جنبه‌های‌ مختلف‌ را در خود وارد می‌کنند که‌ انسان‌ چگونه‌ می‌تواند انسان‌ باشد. و از آن‌ جهت‌ می‌توانیم‌ همکاری‌ داشته‌ باشیم‌ چون‌ نقطه‌ مشترکی‌ است‌ که‌ جزء یقینیات‌ است. مثلاً‌ هیچ‌ انسانی‌ نمی‌تواند منکر حق‌ دیگران‌ باشد و این‌ جنبه، جزء یقینیات‌ است. البته‌ متأسفانه‌ پدیدة‌ بدی‌ که‌ الان‌ در جهان‌ غرب‌ پیدا شده، این‌ استکه‌ اخلاق‌ هم‌ نسبی‌ و فرهنگی‌ شده‌ است. اخلاق‌ که‌ به‌ صورت‌ نسبی‌ درآمد، اصلاً‌ آن‌ روح‌ مشترک‌ به‌ هم‌ می‌پاشد و چون‌ به‌ هم‌ پاشید، دیگر آن‌ نقطه‌ای‌ که‌ بتواند همزیستی‌ به‌ وجود بیاورد و ارزشهای‌ انسانی‌ و اخلاقی‌ باشد، مشکوک‌ شده‌ یا به‌ صورت‌ مسائل‌ سیاسی‌ درآمده‌ که‌ سیاست‌ جهانی، آنها ارزشها را نسبی‌ می‌خواند.

دکتر لگنهاوسن: در اینجا از حجة‌الاسلام‌ رشاد می‌خواهم‌ که‌ بحث‌ خود را تحت‌ عنوان‌ دمکراسی‌ قدسی، ارائه‌ کنند.
حجة‌الاسلام‌ رشاد: بنده‌ پیش‌ از طرح‌ مقاله‌ام، دو سه‌ نکته‌ را پیرامون‌ مبحث‌ پلورالیسم‌ عرض‌ می‌کنم‌ که‌ مقداری‌ ناظر بر فرمایشات‌ جناب‌ آقای‌ دکتر ساچدینا است.
من‌ تصور می‌کنم‌ که‌ بین‌ آن‌ عواملی‌ که‌ ما را به‌ سمت‌ مطرح‌ کردن‌ مقوله‌ پلورالیسم‌ می‌راند باید تفاوت‌ بگذاریم. یعنی‌ ببینیم‌ تا چه‌ میزان، علل‌ اجتماعی‌ و روان‌شناختی‌ و سیاسی، سبب‌ می‌شود که‌ ما مقوله‌ای‌ به‌ نام‌ پلورالیسم‌ مطرح‌ کنیم‌ و تا چه‌ اندازه، دلایل‌ متقن‌ قابل‌ قبول‌ برای‌ حقانیت‌ پلورالیسم‌ مطلق‌ داریم. فکر می‌کنم‌ که‌ در بین‌ عواملی‌ که‌ پشتوانه‌ مطرح‌ شده‌ پلورالیسم‌ هستند، «علل»، سهم‌ بیشتری‌ دارند و ما به‌ جای‌ اینکه‌ از پلورالیسم‌ مطلق‌ دم‌ بزنیم‌ که‌ شاید پشتوانه‌ دلیل‌ متقن‌ نداشته‌ باشد، از مدارا و تحمل‌ تفکرات‌ مختلف‌ بهره‌ بگیریم.
آیاتی‌ که‌ مورد استشهاد واقع‌ شدند، بیشتر، همان‌ مدارا و تسامح‌ یا حداکثر، یک‌ نوع‌ پلورالیسم‌ نسبی‌ که‌ در دایره‌ کوچکتر مشترکات‌ و مسلمات‌ پذیرفته‌ شده‌ داریم‌ ولی‌ خارج‌ از دایره‌ کوچک، تفاوت‌هائی‌ است‌ که‌ بخشهایی‌ از موارد متفاوت‌ در یک‌ دین‌ حق‌ باشد و در تفکرات‌ دیگر حق‌ نباشد.
راجع‌ به‌ آن‌ نکته‌ای‌ که‌ دکتر ساچدینا فرمودند که‌ بشریت‌ می‌تواند بر مسأله‌ اخلاق‌ تکیه‌ کند، این‌ تذکر را می‌دهم‌ که‌ خود ایشان‌ هم‌ فرمودند که‌ وقتی‌ اخلاق، نسبی‌ انگاشته‌ می‌شود و فهرستی‌ از ارزشهای‌ اخلاقی‌ بین‌ دو ملت‌ و دو فرهنگ‌ و احیاناً‌ دو دین‌ از ادیان‌ مختلف‌ جهان‌ فراهم‌ کنیم‌ و مقایسه‌ کنیم‌ چه‌ بسا به‌ نقاط‌ مشترک‌ نرسیم‌ به‌ جهت‌ اینکه‌ در تعاریف‌ و مبانی‌ ومصداقها بسیار تفاوت‌ است‌ یا نقاط‌ مشترک، قلیل‌ است‌ و اینک‌ اگر بگوییم‌ در محور اخلاق، بشریت‌ را هم‌ به‌ اشتراک‌ دعوت‌ کنیم‌ و تصور کنیم‌ مشترک‌ هستند، آنجا هم‌ اگر به‌ پلورالیسم‌ مطلق، معتقد شدیم، مشکل‌ حل‌ نمی‌شود چرا که‌ پلورالیسم‌ و تکثر اخلاقی‌ هم‌ وجود دارد و به‌ جانبداران‌ مکاتب‌ اخلاقی‌ مختلف‌ به‌ هیچکدام‌ نمی‌شود گفت‌ که‌ از دیدگاه‌ خود دست‌ بردارند.
من‌ فکر کنم‌ بعضی‌ از ادله‌ و همچنین‌ آیات‌ و روایات، بیشتر ناظر بر نفی‌ جبر تکوینی‌ است‌ در تفکر و اندیشه، و نافی‌ تکلیف‌ تشریعی‌ نیست‌ و به‌ آن‌ ادله‌ نمی‌شود تمسک‌ کرد که‌ ما از نظر تشریعی، به‌ نوعی‌ نسبیت‌ و اباحه‌گری‌ تن‌ در دهیم‌ و در مجموع‌ پلورالیسم‌ مطلق، با چالشهای‌ اساسی‌ مواجه‌ است‌ که‌ باید آنرا حل‌ کرد اما تساهل‌ و مدارا و تلورانس، قابل‌ دفاع‌ است‌ و اصولاً‌ بدون‌ آن، حیات‌ جمعی‌ ممکن‌ نیست‌ دوام‌پیداکند ولی‌ شرط‌ دوام‌ مناسبات‌ سالم‌ و مسالمت‌آمیز انسانی‌ حتماً‌ عقیده‌ به‌ پلورالیسم‌ مطلق‌ نیست.
در بحث‌ تسامح‌ و تساهل، دو بحث‌ مهم‌ است: یکی‌ تعیین‌ قلمرو و محدوده‌ تسامح‌ و تساهل‌ است. اینکه‌ آیا اسلام‌ با هر عقیده‌ و فکر و با هر دینی، آیا تسامح‌ و تساهل‌ عملی‌ دارد یا با ادیان‌ خاص؟ مطلق‌ است‌ یا مقید؟ این‌ یک‌ بحث‌ و بحث‌ دیگر در مبنا و پشتوانه‌ فکری‌ تسامح‌ و تساهل‌ است. ما که‌ می‌گوییم‌ باید تسامح‌ روا داشت‌ و تساهل‌ کرد بر چه‌ پشتوانه‌ فکری‌ و نظری‌ مطلب‌ خود را استوار می‌کنیم.
‌‌دمکراسی‌
ابتدا دو تذکر در باب‌ نظریة‌ دمکراسی‌ قدسی‌ بدهم:
1. سازگارانگاری‌ و ناسازانگاری‌ دین‌ و دموکراسی‌ ،بستگی‌ تام‌ دارد، به‌ تعریف‌ دین‌ و دموکراسی‌ از سویی، و نوع‌ نگاه‌ به‌ هستی، انسان‌ و جامعه‌ از سوی‌ دیگر. دین‌درونگرا و فاقد نظامات‌ اجتماعی‌ نمی‌تواند نسبتی‌ (مثبت‌ یا منفی) با دموکراسی‌ داشته‌ باشد. البته‌ هرگونه‌ دینی، حقیقةً‌ با دموکراسی‌ تکثرگرای‌ لیبرال، در تعارض‌ است. و این‌ «معارضت» با اصل‌ مماشات‌ و مدارات‌ دینی‌ منافات‌ ندارد.
2. اسلام، به‌ مثابه‌ دین‌ جامع‌ کامل، عبارت‌ است‌ از مجموعه‌یی‌ از گزاره‌های‌ حقیقی‌ واقع‌نما درباره‌ی‌ جهان‌ و انسان، و نیز مجموعه‌یی‌ از آموزه‌های‌ دستوری‌ و ارزشی‌ جهت‌ تبیین‌ و تنظیم‌ نسبت‌ و مناسبات‌ انسان‌ با جهان‌ و انسانهایی‌ دیگر، اسلام‌ دینی‌ خردمندانه، جامع‌ و جامعه‌گراست، لهذا در چارچوب‌ گزاره‌ها و آموزه‌های‌ آن، می‌توان‌ نوعی‌ نظامات‌ اجتماعی‌ دموکراتیک‌ را طراحی‌ و ارائه‌ کرد.
پیش‌انگاره‌های‌ دمکراسی‌ قدسی‌ عبارتند از:
-1 خدا، خالق‌ هستی‌ (از جمله‌ طبیعت‌ و انسان) است، پس‌ مالک‌ آن، و پس‌ ملِک‌ آن‌ می‌باشد.
-2 آفرینش، هدفدار و همه‌ی‌ پدیده‌ها - از جمله‌ انسان‌ - پیوسته‌ در صیرورت‌ از نقص‌ به‌ کمال‌ مطلوب‌ خویش‌اند. دنیا و عقبی‌ نیز به‌ مثابه‌ منازل‌ سیر و صیرورت‌ انسان، به‌ هم‌ پیوسته‌ و در طول‌ هم‌اند و لزوماً‌ در تعارض‌ با همدیگر نیستند.
-3 انسان، موجودی‌ مدنی‌ الطبع، منفعت‌ طلب، خیراندیش‌ و مکلف‌ است. جامعه‌ هر چند از پیوستن‌ آحاد انسانی‌ پدید می‌آید اما طبیعتاً‌ محکوم‌ به‌ قواعد و قوانین‌ خاصی‌ است، و فرد در پیوند با اجتماع‌ - علاوه‌ بر تکالیف‌ فردی‌ - حقوق‌ و تکالیف‌ ویژه‌یی‌ پیدا می‌کند. در تعارض‌ میان‌ مصلحت‌ و منفعت‌ فرد و جامعه، بالحاظ‌ اهم‌ و مهم، گاه‌ حق‌ جمعی‌ بر حق‌ فردی، گاه‌ حق‌ فردی‌ بر حق‌ جمعی‌ مقدم‌ است. مناسبات‌ آحاد اجتماع‌ در چارچوب‌ حق‌ و تکلیف‌ دو سویه‌ قابل‌ تبیین‌ است.
-4 دارنده‌ و فرمانروای‌ هستی، وحی‌ و خرد را توأماً، کارافزار رهنمون‌ انسان‌ در مناسبات‌ فردی‌ اجتماعی‌ او قرار داده‌ است. خرد نیز نقش‌ پیامبرانه‌ دارد و پابه‌پای‌ وحی(نقل) حجت‌ است، این‌ دو عنصر، منبع‌ شناخت‌ دین‌ محسوب‌ می‌شوند، عقل‌ جمعی‌ شایستگان‌ بر عقل‌ منفرد رجحان‌ دارد.
نتیجه‌ آنکه: محتوای‌ و هندسه‌ی‌ مناسبات‌ اجتماعی‌ انسانی‌ باید با بهره‌گیری‌ از «آموزه‌ها و ارزشهای‌ وحیانی» و به‌ اتکأ «استطاعت‌ عقلانی» انسان‌ سامان‌ پذیرد.
عناصر تشکیل‌ دهنده‌ی‌ حوزه‌ی‌ نظری‌ و عملی‌ حکومت‌ موارد هفتگانه‌ی‌ زیر می‌باشد:
1. فلسفه‌ی‌ سیاست: مبانی‌ جهان‌شناختی‌ و انسانشناختی‌ حاکم‌ بر سیاست.
2. اهداف‌ سیاست: اهداف‌ حکومت‌ در سه‌ سطح‌ قابل‌ تبیین‌ هستند: اهداف‌ موضوعی(نهایی) که‌ عبارت‌ است‌ از تأمین‌ کمال‌ و سعادت‌ ابدی‌ انسان، و اهداف‌ طریقی(میانی) مانند استقرار عدالت، آزادی‌ و امنیت) و اهداف‌ ابزاری، مانند تحقق‌ توسعه. هر یک‌ از این‌ سه‌ دسته، به‌ ترتیب‌ نقش‌ مقدمه‌ و وسیله‌ی‌ تأمین‌ و تحقق‌ اهداف‌ بالاتر را ایفأ می‌کنند.
3. حقوق‌ اساسی، مدنی، کیفری‌ و بین‌المللی، و احکام‌ جاری‌ در عرصه‌ سیاست، اقتصاد و حقوق.
4. اخلاق‌ سیاسی، اقتصادی‌ و حقوقی: ارزشهای‌ متعالی‌ و شیوه‌های‌ رفتاری‌ شایسته‌یی‌ که‌ کارگزاران‌ حکومت‌ و مردم‌ باید بدانهاملتزم‌ باشند، مانند: لزوم‌ تواضع‌ حاکمان‌ در برابر مردم، و انتقاد ناصحانه‌ و خیرخواهانه‌ی‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ عملکرد دولتیان، و نیز مانند ضرورت‌ اجتناب‌ کارگزاران‌ از تجمل‌ و تشریفات، و پرهیز مردم‌ از رفتارهای‌ مسرفانه.
5. برنامه: تدابیری‌ که‌ دست‌یابی‌ به‌ اهداف‌ و تحقق‌ حقوق‌ و قوانین‌ و اخلاق‌ را ممکن‌می‌سازد.
6. سازمان‌ حکومت: منظور مدلهای‌ ساختار دولت‌ و نهادهای‌ تشکیل‌ دهنده‌ی‌ حکومت‌ است.
7. آیین‌هاو روشها: مقررات‌ ناظر بر شیوه‌های‌ تحقق‌ و اجرأ قوانین، اخلاق، برنامه‌ و سازمان، مانند کیفیت‌ سنجش‌ و پرسش‌ نظر مردم‌ در گزینش‌ و برگماری‌ کارگزاران‌ حکومت.
دین‌ منبع‌ تبیین‌ فلسفه‌ و اهداف‌ نهایی‌ حکومت‌ و سیاست، قلمداد می‌شود، چون‌ عقل‌ از نظر اسلام‌ حجت‌ و پشتوانه‌ی‌ اندیشه‌ی‌ دینی‌ تلقی‌ می‌شود، تشخیص‌ عقلأ حجت‌ و حق‌ است، از همین‌ رو انتخاب‌ هدفهای‌ میانی، ابزاری‌ و کاربردی، می‌تواند به‌ عهده‌ی‌ عقلأ و مردم‌ باشد.
«حقوق‌ و احکام‌ اجتماعی» به‌ سه‌ دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند: -1 «مصرح» در متون‌ دینی‌ -2 «مستتر» و قابل‌ استنباط‌ از اصول‌ و کلیات‌ دینی‌ و عقلی‌ -3 «مسکوت».
حقوق‌ و احکام‌ «مصرح» و «مستتر» به‌ اتکأ متون‌ وحیانی‌ و عقل، و با فرایند علمی‌ تعریف‌ شده‌یی‌ - که‌ «منطق‌ اجتهاد» نامیده‌ می‌شود- توسط‌ فقیهان‌ و حقوقدانان‌ اسلامی‌ و با لحاظ‌ مقتضیات‌ زمانی‌ و مکانی‌ تبیین‌ می‌گردد- دسته‌ی‌ سوم‌ از احکام‌ و مقررات‌ که‌ در اصطلاح‌ دینی« مباحات» نامیده‌ می‌شوند به‌ نظر عقلأ و مردم‌ وانهاده‌ شده‌ است. «اخلاق‌ اجتماعی» اسلام، هر چند مستند به‌ متن‌ دین‌ است، اما یکسره‌ عقلانی‌ است، البته‌ تشخیص‌ بسیاری‌ از موارد و مصادیق‌ رفتار اخلاقی‌ در چارچوب‌ اندیشه‌ی‌ دینی‌ با عرف‌ مردم‌ است. عناصر سه‌ گانه‌ی‌ دیگر، یعنی: «سازمان»، «برنامه» و «روش» که‌ ساز و کارهای‌ حکومت‌ را تشکیل‌ می‌دهند، با بهره‌گیری‌ از دست‌ آوردهای‌ علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ و با رویه‌های‌ متعارف‌ عقلانی‌ و عقلایی‌ و با رأی‌ مستقیم، یا غیر مستقیم‌ مردم‌ (توسط‌ منتخبین‌ آنان) تعیین‌ می‌گردد. چون‌ مردان‌ آسمانی‌ شایسته‌ترین‌ انسانها برای‌ تحقق‌ اراده‌ی‌ الهی‌ و هدایت‌ بشر به‌ سمت‌ سعادت‌ حقیقی‌ هستند، رهبری‌ عالی‌ جامعه، در عصر حیات‌ و حضور انسان‌های‌ معصوم‌ آسمانی‌ به‌ عهده‌ی‌ آنان‌ است، و در شرایط‌ دیگر، تصدی‌ این‌ امر با یکی‌ از دین‌شناسان‌ برجسته‌ی‌ عصر (متبحر در فلسفه، اهداف، احکام‌ و اخلاق‌ دینی) که‌ فردی‌ زمان‌ آگاه، دادورز، پرهیزکار، و مدیر قادر، و مورد انتخاب‌ مردم‌ باشد، خواهد بود. هرلحظه‌ رهبر شرائط‌ و صفات‌ مزبور را از دست‌ بدهد، خود به‌ خود از رهبری‌ معزول‌ است. چند تذکر در اینجا لازم‌ است: -1 تصمیم‌ در مورد سه‌ عنصر آخر نمی‌تواند منافی‌ با 4 عنصر نخست‌ و آموزه‌های‌ مصرح‌ و مستنبط‌ از متون‌ دینی‌ باشد.
-2 رهبر، در تصمیمات‌ اساسی، مکلف‌ به‌ رایزنی‌ با خبرگان‌ و متخصصان‌ می‌باشد. هرگاه‌ تامین‌ مصالح‌ جامعه، تنها با اعمال‌ نظرات‌ کارشناسان‌ قابل‌ تأمین‌ باشد، التزام‌ به‌ این‌ نظرات‌ بر رهبری‌ لازم‌ است.
-3 رهبر، حق‌ دارد در شرایط‌ فوق‌العاده، که‌ تأمین‌ یا حفظ‌ مصالح‌ مهم‌ اقتضأ می‌کند، هم‌ در حوزه‌ی‌ تشریع‌ وحیانی، و هم‌ در حوزه‌ی‌ آرأ مردمی‌ (مباحات)، حکم‌ ثانوی‌ موقت‌ صادر نماید. رهبر هرگز حق‌ ندارد نظرات‌ و خواست‌ شخصی‌ خود را بر مردم‌ و ارکان‌ حکومت‌ تحمیل‌ نماید.
-4 مردم‌ در قبال‌ صواب‌ و صحت‌ تشخیص‌ صفات‌ و شروط‌ رهبری‌ مسئول‌اند، در صورت‌ بی‌دقتی‌ در انتخاب، اگرفردی‌ را که‌ شایسته‌ی‌ این‌ منصب‌ نیست‌ برگزینند در پیشگاه‌ خدا مؤ‌اخذه‌ خواهند شد. پس:
-1 مشروعیت‌ ذاتی‌ حکومت‌ مبتنی‌ بر «دموکراسی‌ قدسی»، ناشی‌ از اراده‌ی‌ الهی‌ است، اما از لحاظ‌ ساختاری‌ و رفتاری، دولت‌ دینی‌ مردمگرا و متکی‌ به‌ مقبولیت‌ مردمی‌ است. دلیل‌ نامگذاری‌ نظریه‌ به‌ «دمکراسی‌ قدسی» نیز همین‌ نکته‌ است.
-2 در چنین‌ حکومت‌ دینی‌یی، اصول‌ و ویژگیهایی‌ از قبیل‌ موارد زیر پذیرفته‌ و قابل‌ تحقق‌ است:
تفکیک‌ قوی؛ مشارکت‌ آحاد مردم‌ در تعیین‌ ساز و کار حکومت‌ و گزینش‌ کارگزاران‌ اصلی‌ نظام‌ حاکم؛ نظارت‌ مستقیم‌ و غیرمستقیم‌ مردم‌ بر همه‌ی‌ مراحل‌ تصمیمات‌ و اجرائیات‌ مقامات‌ و قوای‌ حکومت؛ تشکیل‌ احزاب‌ و انجمنهای‌ صنفی‌ سیاسی؛ قانونمداری‌ و برابری‌ آحاد جامعه‌ حتی‌ رهبر و سران‌ قوا در برابر قانون؛ حفظ‌ حریم‌ و حقوق‌ اقلیتها و مخالفان؛ اقتصاد آزاد متعهد، دولت‌ پاسخگو و ...
-3 در حکومت‌ مبتنی‌ بر «نظریه‌ی‌ دموکراسی‌ قدسی»، تقوی، تخصص‌ و مردمگرایی، به‌ هم‌ تنیده‌ شده، و برخورداری‌ از مزایای‌ هر سه‌ ارزش‌ در جامعه‌ فراهم‌ می‌گردد.
-4 اشتراک‌ عقیده‌ (در فلسفه، اهداف، احکام‌ و، اخلاق‌ سیاسی)، و ارادت‌ معنوی‌ میان‌ مردم‌ و زمامدار عالی‌ و کارگزاران، که‌ چونان‌ خون‌ در بافت‌ و ساخت‌ حکومت‌ جریان‌ دارد، موجب‌ همدلی‌ و همعزمی‌ مضاعف‌ (حقوقی‌ و ایمانی) می‌گردد.
-5 جریان‌ «قاعده‌ی‌ حق‌ و تکلیف‌ دو سویه» میان‌ مردم‌ و زمامداران‌ و همچنین‌ میان‌ آحاد ملت‌ با هم، همه‌ی‌ اجزأ حکومت‌ و جامعه‌ را در برابر هم‌ مسؤ‌ول‌ و متعهد می‌سازد.
اتکأ به‌ اهرم‌ دوگانه‌ (حقوقی‌ و ایمانی) و عنصر مسؤ‌ولیت‌آور «حق‌ و تکلیف‌ دو سویه» کارآمدی‌ نظام‌ سیاسی‌ را تأمین‌ می‌کند. با توجه‌ به‌ پیش‌انگاره‌های‌ چهارگانه‌ و کلیات‌ یاد شده‌ در زمینه‌ی‌ عناصر هفتگانه، و نکات‌ پنجگانه‌ی‌ بالا، تفاوتها و امتیازات‌ فراوانی‌ میان‌ حکومت‌ مبتنی‌ بر «دموکراسی‌ قدسی» با حکومتهای‌ مبتنی‌ بر «دموکراسی‌ لیبرال» و «دموکراسی‌ ایدئولوژیک‌ و سکولار» و «دیکتاتوری» و «توتالیتر» و... قابل‌ تبیین‌ است.

دکتر لگنهاوسن: اینک‌ از خانم‌ دکتر ایون‌ حد‌اد خواهش‌ می‌کنم‌ مقالة‌ خود را در حوزه‌ مسائل‌ زنان، ارائه‌ کنند.
خانم‌ دکتر ایون‌ حد‌اد: من‌ بحث‌ جامعه‌ شناختی‌ و تاریخی‌ در مورد وضعیت‌ زن‌ مسلمان‌ می‌کنم‌ و به‌ کارکرد مسیونرهای‌ مسیحی‌ و مستشرقین‌ هم‌ اشاره‌ می‌کنم. مثلاً‌ از همان‌ ابتدا، مستشرقین، تصاویر عریان‌ زنان‌ مسلمان‌ را می‌کشیدند با اینکه‌ می‌دانیم‌ که‌ تخیلی‌ بوده‌ و اینها دسترسی‌ نداشتند ولی‌ چون‌ نمی‌توانستند تصاویر عریان‌ زنان‌ اروپایی‌ را در معرض‌ دید قرار دهند آنها را به‌ اسم‌ زنان‌ مسلمان‌ ارائه‌ می‌کردند. مسیونرها هم‌ در چند مرحله‌ تلاش‌ کردند که‌ از طریق‌ زنان‌ و گرایشات‌ جنسی، اعتقاد مسلمانان‌ را تغییر دهند برای‌ مثال‌ آقای‌ سامر کتابی‌ نوشت‌ به‌ عنوان‌ «فریادی‌ برای‌ کمک‌ به‌ خواهران‌ مسلمان‌ در شرق» که‌ در آن‌ صحبتها شد از باصطلاح‌ ظلمهایی‌ که‌ به‌ زنان‌ مسلمان‌ در شرق‌ روا داشته‌ می‌شد و در آن‌ تصاویری‌ که‌ از زنان‌ مسلمان‌ و یهودی‌ و مسیحی‌ بود که‌ تفاوتی‌ نداشت‌ و همگی‌ یکسان‌ بودند و با توجه‌ به‌ اینکه‌ وی‌ در کار آموزش‌ زنان‌ بود در آخر کتابش‌ عکسی‌ می‌بینیم‌ که‌ همه‌ خانمها بدون‌ پوشش‌ روی‌ سر باشند و فقط‌ با یک‌ روبان‌ روی‌ سرشان‌ نشان‌ داده‌ می‌شوند.
مرحله‌ دوم، مرحله‌ آموزش‌ زنان‌ بود و آنها مدارسی‌ تأسیس‌ کردند. زنان‌ آمریکایی‌ آمدند و استفاده‌ کردند از وضعیت‌ فرهنگی‌ زنان‌ مسلمان، و گفتند اگر کسی‌ می‌خواهد مسیحی‌ باشد نباید مثل‌ زنان‌ مسلمان‌ ایرانی‌ و بابلی‌ یا عراق‌ باشد.
مرحله‌ سوم‌ این‌ بود که‌ چگونه‌ آنها در جوامع‌ مسلمانان‌ با استفاده‌ از تدریس‌ و آموزش‌ زنان‌ استفاده‌ کنند و از این‌ طریق، ارزشهای‌ جوامع‌ اسلامی‌ را مخدوش‌ کنند. در این‌ مرحله‌ می‌بینیم‌ که‌ زنان‌ تبدیل‌ به‌ ابزاری‌ برای‌ مخدوش‌ کردن‌ جامعه‌ اسلامی‌ شدند ما لیستی‌ در این‌ مورد داریم‌ که‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ ترجمه‌ شده‌ است. در مرحله‌ بعد، مقابله‌ بین‌ شرق‌ و غرب‌ را داریم‌ و همچنین‌ روی‌ کار آمدن‌ پدیده‌ دولت‌ و ملت‌ را، و در این‌ مرحله، تغییرات‌ زیادی‌ را از جمله‌ تغییرات‌ شکل‌ هویت‌ زنان‌ را شاهد هستیم. یکی‌ از تأثیرات‌ بر روی‌ قوانین‌ دولت‌ و ملت‌ بوده‌ و قوانین‌ زیادی‌ در مورد زنان، تبیین‌ شده‌ که‌ در شریعت‌ اسلام‌ نبوده‌ است. در این‌ پروسه‌ برای‌ مثال‌ می‌بینیم‌ که‌ ابتدا در بعد ایدئولوژیک‌ در کشورهای‌ مثل‌ سوریه‌ و عراق‌ یک‌ تعریف‌ سکولاریستی‌ به‌ زنان‌ داده‌ می‌شود هر چند که‌ می‌گفتند در چهارچوب‌ اسلام‌ است. در این‌ روند می‌بینیم‌ که‌ نقش‌ زنان‌ در کشور مسلمان، بسیار تغییر پیدا می‌کند البته‌ من‌ متخصص‌ کشورهای‌ شیعه‌ نیستم‌ و تخصصی‌ به‌ عنوان‌ مثال‌ در مورد ایران‌ ندارم‌ و بیشتر تخصص‌ من‌ در کشورهای‌ شیعی‌ مثل‌ مصر و تونس‌ و لبنان‌ بوده‌ است. بنابراین‌ برای‌ نمونه‌ به‌ نوشته‌های‌ قاسم‌ امین‌ که‌ در اوایل‌ قرن‌ در مورد زنان‌ نوشته‌ مراجعه‌ شود که‌ می‌گوید لذا اگر هماکنون‌ به‌ نقش‌ زن‌ در کشورهای‌ عرب‌ و سنی‌ مذهب‌ نگاه‌ کنیم‌ با نقش‌ زن‌ در دوره‌ ویکتوریا تفاوت‌ دارد. استدلالهایی‌ که‌ در پایان‌ قرن‌ هست، این‌ است‌ که‌ بیش‌ از اندازه‌ در تصاویر مستهجن‌ در کشورهای‌ اسلامی‌ وارد شده‌ است‌ چون‌ آنها لذت‌ و سرگرمی‌ کمتری‌ دارند!!
ایده‌ کلی‌ این‌ است‌ که‌ در قرن‌ نوزدهم‌ آنها بیشتر در جامعه‌ مشارکت‌ داشتند تا الان‌ که‌ محدودتر هستند. ایشان‌ می‌گوید که‌ در قرن‌ نوزدهم، نقدی‌ که‌ غربی‌ها به‌ جهان‌ اسلام‌ داشتند این‌ بود که‌ می‌گفتند زن‌ مختص‌ به‌ کار جنسی‌ است‌ و این‌ پوشش‌ را استفاده‌ می‌کند برای‌ کار نامشروع، ولی‌ الان‌ برعکس‌ می‌گویند که‌ بیچاره‌ زنان‌ مسلمان، تفریحی‌ ندارند و از لحاظ‌ جنسی‌ در مضیقه‌اند!!
جالب‌ است‌ که‌ بدانید هماکنون‌ زنان‌ مسلمان، سمبل‌ اسلام‌ شمرده‌ می‌شوند و در کشورهای‌ سنی‌ می‌بینیم‌ که‌ وقتی‌ می‌خواهند تعاریفی‌ از کشورهای‌ اسلامی‌ ارائه‌ دهند، می‌روند سراغ‌ زنان‌ و می‌گویند که‌ زنان، از نمودهای‌ اصلی‌ عناصر اسلامی‌ هستند و اینها پرچمداران‌ سنت‌ اسلامی‌ هستند چون‌ به‌ بچه‌های‌ خود آموزش‌ می‌دهند. قبلاً‌ سمبل‌ مسیحیت، یک‌ صلیب‌ بوده‌ و سمبل‌ اسلام، هلال‌ و ستاره‌ بوده‌ ولی‌ هماکنون‌ حجاب‌ است‌ که‌ نمودی‌ از تمدن‌ اسلامی‌ به‌ حساب‌ می‌آید.
یک‌ مشکل‌ هم‌ مشکل‌ تعریف‌ زن‌ در وضعیت‌ کنونی‌ است، در کشور سعودی‌ می‌بینیم‌ که‌ اختلاف‌ نظر در مورد تعریف‌ به‌ عمل‌ می‌آید. وضعیت‌ مشابهی‌ در غرب‌ وجود دارد. ما در آنجا درگیر ارائه‌ یک‌ تعریف‌ دقیق‌ از زن‌ هستیم‌ با توجه‌ به‌ اینکه‌ میلیونها نفر از زنان‌ آمریکا کماکان‌ تعریف‌ خود را در چهارچوب‌ انجیل‌ ارائه‌ می‌دهند.
برای‌ مثال‌ در کنفرانس‌ سازمان‌ ملل‌ که‌ چندی‌ قبل‌ در مورد زنان‌ تشکیل‌ شد، دیدیم‌ که‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ در مورد آوردن‌ بندهایی‌ در مورد سقط‌ جنین‌ و همجنس‌بازی‌ ناراحت‌ بود و در این‌ زمینه‌ با مسلمانان‌ در صدور بیانیة‌ مشترکی‌ همکاری‌ کردند و تصمیم‌ گرفتند که‌ با همدیگر کار کنند.
بنابراین‌ هماکنون‌ به‌ مرحله‌ای‌ رسیدیم‌ که‌ گفتگوی‌ تمدنی‌ بین‌ شرق‌ و غرب‌ نیست‌ ما با تمدنی‌ مواجه‌ هستیم‌ که‌ ارزشهای‌ سکولار را تبلیغ‌ می‌کنند و می‌گویند اینها جهان‌ شمول‌ است‌ و باید به‌ همه‌ انسانها تعلق‌ گیرد و اطلاق‌ شود و لذا می‌بینیم‌ که‌ طرفداران‌ هر دو دین‌ با این‌ نوع‌ طرز تفکر غربی‌ مخالف‌ هستند و اظهار ناراحتی‌ می‌کنند.
من‌ در این‌ زمینه‌ تدریس‌ می‌کنم‌ و یک‌ ترم‌ تحصیلی‌ در این‌ مورد بحث‌ می‌کنم. موضوعی‌ که‌ هماکنون‌ برای‌ ما مشکل‌ شده، نقش‌ زنان‌ مسلمان‌ در آمریکا است‌ که‌ آنجا پنج‌ میلیون‌ مسلمان‌ داریم‌ و علاوه‌ بر اینها سیاهان‌ آمریکا به‌ اسلام‌ رو می‌آورند. هماکنون‌ سؤ‌ال‌ ما این‌ است‌ که‌ نقش‌ جدید زنان‌ مسلمان‌ در آمریکا چه‌ خواهد بود؟ و در این‌ زمینه‌ چطور این‌ دختران‌ جوان‌ در آمریکا باید تربیت‌ و بزرگ‌ شوند و جایگاهشان‌ کجاست!؟ یکی‌ از مسائلی‌ که‌ با آن‌ روبرو هستیم‌ مهاجرت‌ مسلمانان‌ از شصت‌ کشور جهان‌ است. اینها به‌ آمریکا می‌آیند و ما نمی‌دانیم‌ کدام‌ فرهنگ‌ اسلام‌ واقعی‌ است؟ اندونزی، آفریقا، سعودی، لبنان، پاکستان، هر ک-دام‌ از این‌ فرهنگها نقش‌ زنان‌ را به‌ گونه‌ای‌ تصویر م-ی‌کنند و ما نم-ی‌دانیم‌ واق-عاً‌ امت‌ اسلامی‌ کدام‌ است؟

دکتر لگنهاوسن: متشکرم‌ و از آقای‌ غروی‌ می‌خواهم‌ در مورد شأن‌ زن‌ در اسلام، مقالة‌ خود را ارائه‌ کنند:
حجة‌الاسلام‌ غروی: زن‌ دراسلام: در قرآن، آنجا که‌ جایگاه‌ انسان‌ در خلقت‌ مطرح‌ می‌شود، سخن‌ از انسان‌ است‌ و تفاوتی‌ بین‌ مرد و زن‌ گذاشته‌ نشده‌ است: «خلق‌ لکم‌ ما فی‌ الارض‌ جمیعاً»، خداوند برای‌ شما آنچه‌ روی‌ زمین‌ است، خلق‌ کرد، آفتاب‌ و خورشید و ماه‌ و دیگر کواکب‌ را مسخر قرار داد و آنها را برای‌ همة‌ شما اعم‌ از مرد و زن، قرار داد. در هدف‌ خلقت‌ زمین‌ و حتی‌ آسمان، هیچ‌ تفاوتی‌ بین‌ مرد و زن‌ وجود ندارد.
دربارة‌ معاد هم‌ وقتی‌ که‌ ضرورت‌ معاد را قرآن‌ تبیین‌ می‌کنند می‌فرمایند که‌ اگر معاد برای‌ انسان‌ نباشد این‌ خلقت‌ زمین‌ و آسمان‌ باطل‌ است‌ که‌ از این‌ سری‌ آیات‌ مثل‌ آیات‌ 191 سوره‌ بقره‌ و 73 سوره‌ انعام‌ و 19 سوره‌ ابراهیم‌ و 5 زمر استفاده‌ می‌شود که‌ بالاخره‌ این‌ زمین‌ و آسمان‌ برای‌ انسان‌ و برای‌ معاد انسان‌ است‌ که‌ اگر معاد نباشد خلقت‌ انسان‌ بی‌هدف‌ است‌ اما اینجا هم‌ بحث‌ انسان‌ است‌ نه‌ جنسیت.
آنجا که‌ سخن‌ از کرامتهای‌ وجودی‌ انسان‌ مطرح‌ است، خداوند می‌فرماید ما این‌ کرامتها را به‌ انسان‌ عطا کردیم‌ و باز سخن‌ از انسان‌ - نه‌ جنسیت‌ - است‌ ولقد کرمنا بنی‌آدم‌ و حملنا هم‌ فی‌ البر‌ و البحر، ما همه‌ آدمیان‌ را مکرم‌ داشتیم‌ و آنها را بر خشکی‌ و دریا مسلط‌ کردیم‌ و همة‌ آنها را از طیبات، روزی‌ نمودیم‌ و وقتی‌ صحبت‌ از کرامتهای‌ خداوندی‌ راجع‌ به‌ انسان‌ است، فرقی‌ بین‌ مرد و زن‌ گذاشته‌ نشده‌ است‌ یا آن‌ که: ولقد خلقنا الانسان‌ فی‌ احسن‌ تقویمً، ما انسان‌ را از بهترین‌ ساختار خلق‌ کردیم‌ یعنی‌ باز سخن‌ از انسان‌ است‌ و هیچ‌ تفاوتی‌ بین‌ زن‌ و مرد گذاشته‌ نشده‌ است.
آنجا نیز که‌ سخن‌ از کرامتهای‌ اکتسابی‌ انسان‌ است‌ که‌ در پرتو رفتارهای‌ اختیاری‌ انسان‌ حاصل‌ می‌شود و رفتاری‌ منبعث‌ از ایمان‌ است‌ و با انگیزه‌ الهی‌ انجام‌ می‌گیرد، باز سخن‌ از انسان‌ - نه‌ جنسیت‌ - است‌ که‌ یا ایها الناس‌ انا خلقناکم‌ من‌ ذکر وانثی‌ وجعلناکم‌ شعوبا و قبائل‌ ان‌ اکرمکم‌ عندا اتقیکم، ما شما را از مرد و زن، خلق‌ کردیم‌ و گرامی‌ترین‌ شما نزد خدا باتقواترین‌ شما است.
آنجا که‌ سخن‌ از هدف‌ اصلی‌ خلقت‌ یعنی‌ کمال‌ اصلی‌ انسان‌ است، باز سخن‌ از انسان‌ است. ما خلقت‌ الجن‌ والانس‌ الا لیعبدون، ما جن‌ و انس‌ را خلق‌ نکردیم‌ الا برای‌ عبودیت.
باز آنجا که‌ سخن‌ از حیات‌ واقعی‌ و انسانی‌ مطرح‌ است، هر کسی‌ که‌ عمل‌ صالح‌ انجام‌ دهد اما این‌ عمل‌ به‌ پشتوانه‌ ایمان‌ او باشد چه‌ مرد چه‌ زن‌ ما به‌ او حیات‌ طیبه‌ای‌ و حیات‌ اصلی‌ انسان‌ را در واقع‌ به‌ او عطا خواهیم‌ کرد و اجر و پاداش‌ او را به‌ بهتر از آنچه‌ که‌ عمل‌ کردند به‌ او خواهیم‌ داد.
همچنین‌ قرآن‌ اگر سخن‌ از اولی‌الباب‌ و کسانی‌ که‌ صاحب‌ فکر و عقیده‌ می‌گوید، آنجا هم‌ صحبت‌ زن‌ مطرح‌ است‌ همچنین‌ می‌فرماید: انی‌ لااُضیع‌ عملَ‌ عاملِ‌ منکم‌ من‌ ذکرِ‌ وانثی، من‌ ضایع‌ نمی‌کنم‌ عمل‌ هر یک‌ از شما را چه‌ مرد باشد چه‌ زن. تعبیر «اولی‌الباب» که‌ تعبیر بسیار بالایی‌ است، اطلاق‌ به‌ زنان‌ با ایمان‌ شده‌ است‌ ضمن‌ آنکه‌ اصولاً‌ آیاتی‌ که‌ ارزشهای‌ معنوی‌ را راجع‌ به‌ مردان‌ مطرح‌ می‌کند همان‌ ارزشها را عیناًدرموردزنان‌بازگوکرده‌است.
جایی‌ که‌ قرآن‌ جوهره‌ انسان‌ را می‌خواهد بیان‌ کند می‌فرماید که‌ «اتقوا ربکم‌ الذی‌ خلقکم‌ من‌ نفسٍ‌ واحدةٍ»، شما تقوای‌ خدا را داشته‌ باشید آن‌ خدایی‌ که‌ شما از یک‌ نفر خلق‌ کرد و «خلق‌ منها زوجها»، یعنی‌ از همان‌ گوهر، همسر او را آفرید که‌ در واقع‌ طینت‌ آدم، همان‌ است‌ که‌ طینت‌ حو‌ا و از همان‌ جوهره‌ است‌ اینطور نیست‌ که‌ احیاناً‌ آنچنان‌ که‌ در بعضی‌ از کتابها وجود دارد که‌ مثلاً‌ انسان‌ زن‌ از پهلوی‌ چپ‌ آدم‌ خلق‌ شده‌ باشد.
پس‌ مرد همچون‌ زن‌ در ارزشها و در اصل‌ انسانیت، شریک‌ هستند و سعادت‌ و شقاوت‌ مشترکی‌ خواهند داشت. ولی‌ در عین‌ حال‌ تفاوتهایی‌ بین‌ مرد و زن‌ وجود دارد و حکمت‌ این‌ تفاوت‌ها آن‌ است‌ که‌ بتواند یک‌ جامعه‌ خوب‌ و مطلوب‌ را بسازد و نهاد خانواده‌ شکل‌ بگیرد و در نهاد خانواده، بنیاد جامعه‌ صحیح‌ و سالم‌ به‌ وجود آید. تا انسانهای‌ صالح‌ را در خود پرورش‌ می‌دهد. قرآن‌ با توجه‌ به‌ تفاوتهای‌ جنسیتی‌ مرد و زن‌ و توانمندی‌های‌ خاص‌ هر کدام، اهمیت‌ به‌ نهاد خانواده‌ و آسیب‌شناسی‌های‌ فردی‌ و اجتماعی‌ مرد و زن‌ داده‌ و به‌ خصوص‌ زن‌ که‌ لازمه‌ جنسیت‌ او ایجاب‌ می‌کند که‌ احیاناً‌ بیشتر مورد سوءاستفاده‌ قرار بگیرد و ابزار و مطامع‌ مردان‌ قرار بگیرد، با توجه‌ به‌ این‌ نکات، برخی‌ مسؤ‌ولیتها را خداوند از دوش‌ زنان‌ برداشته‌ است. اصولاً‌ در فرهنگ‌ اسلام‌ و قرآن‌ مسئولیت‌ اجتماعی، به‌ عنوان‌ یک‌ «ارزش» مطرح‌ نمی‌شود بلکه‌ به‌ عنوان‌ «مسؤ‌ولیت» مطرح‌ می‌شود و موقعیت‌ اجتماعی‌ و مراتب‌ اجتماعی‌ آن‌ صرفاً‌ موقعی‌ دارای‌ ارزش‌ است‌ که‌ به‌ عنوان‌ مسؤ‌ولیت‌ به‌ آن‌ توجه‌ شود. در نتیجه، برخی‌ مسؤ‌ولیتها از زن‌ برداشته‌ شده‌ و برخی‌ از مسؤ‌ولیتهای‌ متناسب‌ با وی، به‌ او داده‌ است‌ مثلاً‌ ولایت‌ در حکومت‌ و قضا از زن‌ برداشته‌ شده‌ یا فرض‌ کنید جنگ‌ و جهاد از زن‌ برداشته‌ شده‌ است‌ یا تکلیف‌ نفقه‌ در نظام‌ خانواده‌ از زن‌ برداشته‌ شده‌ است‌ و در مقابل، مسؤ‌ولیت‌ تربیت‌ کودکان‌ به‌ زن‌ داده‌ شده‌ و به‌ آن‌ بسیار توجه‌ شده‌ است‌ چرا که‌ این‌ مسؤ‌ولیت‌ را به‌ نظر اسلام، دیگر نهادها نمی‌توانند بخوبی‌ متحمل‌ شوند.
البته‌ اسلام، استقلال‌ اقتصادی‌ به‌ زن‌ داده‌ است، زن‌ حق‌ مالکیت‌ دارد و در این‌ رابطه‌ هیچ‌ فرقی‌ بین‌ زن‌ و مرد نیست‌ ولی‌ وظیفه‌ نفقه‌ خانه‌ و خانواده‌ به‌ عهده‌ مرد گذاشته‌ شده‌ و این‌ مشکل‌ از دوش‌ زن‌ برداشته‌ شده‌ است‌ و اگر در بعضی‌ از حقوق‌ به‌ حسب‌ ظاهر، بین‌ زن‌ و مرد اختلاف‌ است، مثل‌ اختلافی‌ که‌ در ارث‌ و احیاناً‌ در دیه‌ یا مواردی‌ چون‌ عاقله‌ است‌ و جنایتهای‌ خطائی‌ که‌ از کسی‌ سر می‌زند از نظر اسلام‌ به‌ عهده‌ فامیلهای‌ پدری‌ و آن‌ هم‌ کسانی‌ که‌ ذکور هستند می‌باشد و از شانة‌ زنها برداشته‌ شده‌ به‌ عبارت‌ دیگر چند نمونه‌ اختلاف‌ حقوقی‌ که‌ در زن‌ و مرد است، مربوط‌ به‌ این‌ است‌ که‌ ثقل‌ آن‌ وظیفه‌ نفقه‌ دادن‌ و مسؤ‌ولیت‌ اقتصادی‌ در خانه‌ و خانواده‌ از دوش‌ زن‌ برداشته‌ شده‌ است. یا مثلاً‌ پوشش، در مورد پوششِ‌ خاص‌ زن، محدودیت‌ بیشتری‌ ملاحظه‌ می‌شود چون‌ زن‌ و لذا جامعه‌ هم‌ آسیب‌پذیرتر است. چنین‌ احکامی‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ نظام‌ و نهاد خانواده، استحکام‌ پیدا کند. اسلام‌ می‌خواهد هر گونه‌ التذاذ جنسی‌ از سطح‌ جامعه، منتقل‌ به‌ نهاد خانواده‌ شود برای‌ اینکه‌ نهاد خانواده‌ استحکام‌ بیشتری‌ پیدا کند. اگر نهاد خانواده‌ امروز در غرب‌ بسیار متزلزل‌ است‌ و بسیاری‌ تن‌ به‌ ازدواج‌ نمی‌دهند به‌ خاطر اینست‌ که‌ هر گونه‌ التذاذ جنسی‌ در خارج‌ از خانه‌ برایش‌ تأمین‌ است‌ و بنابراین‌ خانواده‌ را به‌ عنوان‌ یک‌ مشکل‌ می‌بیند و سختی‌ مسئولیت‌ آن‌ را تحمل‌ نمی‌کنند. در اسلام، زنها در بسیاری‌ از احکام‌ اجتماعی، با مردها مشترک‌ هستند، در امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر و بسیاری‌ از احکام‌ اجتماعی‌ دیگر مشترک‌ هستند. اسلام‌ جلوی‌ مشاغل‌ زنان‌ را نگرفته‌ است‌ و هرگز نگفته‌ که‌ زنان‌ نباید فعالیت‌ اجتماعی‌ داشته‌ باشند. بلکه‌ اسلام‌ آنان‌ را در چهارچوبی‌ ملاحظه‌ می‌کند تا نهاد خانواده‌ آسیب‌ نبیند و الا حتی‌ برخی‌ مشاغل‌ و وظایفی‌ که‌ زن‌ می‌تواند عهده‌دار شود آنها را به‌ عنوان‌ واجبهای‌ کفایی‌ مطرح‌ می‌کند که‌ زنها باید آن‌ مشاغل‌ را عهده‌دار شوند مثل‌ پزشکی‌ و جراحی‌ و مسائل‌ تربیتی‌ و از این‌ قبیل.
استاد مصباح: من‌ از سخنرانی‌ خانم‌ دکتر حداد تشکر می‌کنم‌ ایشان‌ بحث‌ جالبی‌ را در مورد زن‌ مطرح‌ کردند که‌ البته‌ بیشتر جنبه‌ تاریخی‌ و جامعه‌شناختی‌ و مردم‌شناختی‌ داشت. دربارة‌ سخنرانی‌ ایشان‌ نکته‌های‌ متعددی‌ قابل‌ توجه‌ است‌ که‌ من‌ به‌ خاطر ضیق‌ وقت‌ فقط‌ فهرست‌وار اشاره‌ می‌کنم. البته‌ تذکر این‌ نکته‌ به‌ این‌ معنا نیست‌ که‌ خود ایشان‌ توجه‌ نداشتند بلکه‌ برای‌ این‌ است‌ که‌ توضیح‌ بیشتری‌ در این‌ زمینه‌ داده‌ شود. یکی‌ دربارة‌ واژه‌ غرب‌ و شرق‌ است‌ است‌ که‌ در ادبیات‌ معاصر به‌ کار می‌رود و چند معنای‌ متفاوتی‌ می‌تواند داشته‌ باشد. مسلماً‌ در این‌ بحثها منظور غرب‌ و شرق‌ جغرافیایی‌ نیست. گاهی‌ غرب‌ تقریباً‌ مترادف‌ با مسیحیت‌ تلقی‌ می‌شود و شرق‌ به‌ عنوان‌ سایر مذاهب‌ غیر از مسیحیت‌ است. اما در فرهنگ‌ ما امروز که‌ غرب‌ و شرق‌ می‌گوییم‌ و طبعاً‌ فرهنگ‌ غربی‌ با یک‌ بار ارزشی‌ منفی‌ تلقی‌ می‌شود، بدان‌ معنی‌ نیست‌ که‌ ما برای‌ مسیحیت‌ ارزش‌ منفی‌ قائل‌ شویم. بلکه‌ به‌ خاطر این‌ است‌ که‌ مردم‌ مغرب‌ زمین‌ اتفاقاً‌ از مسیحیت‌ اعراض‌ کرده‌اند و امروز یک‌ فرهنگ‌ غیر دینی‌ و بلکه‌ ضد دینی‌ را پذیرفته‌اند. نکته‌ دوم‌ اینکه‌ اگر بخواهیم‌ اسلام‌ و نظام‌ اسلامی‌ را بشناسیم‌ باید از متدلوژی‌ علوم‌ نقلی‌ استفاده‌ کنیم‌ نه‌ از متد جامعه‌شناختی. اگر بخواهیم‌ مسیحیت‌ را بشناسیم‌ راهش‌ این‌ نیست‌ که‌ از خیابان‌های‌ کشورهای‌ غربی‌ یا از هالیوود آنرا بشناسیم. متقابلاً‌ اسلام‌ را هم‌ از جامعه‌شناسی‌ کشور مصر و سوریه‌ یا مهاجران‌ مسلمان‌ در آمریکا نمی‌توان‌ شناخت.
نکته‌ سوم، این‌ است‌ که‌ رابطه‌ بین‌ فرهنگ‌ و دین، تابع‌ تعریفی‌ است‌ که‌ از این‌ دو واژه‌ داشته‌ باشیم، به‌ نظر ما واژه‌ «فرهنگ»، می‌تواند تعریف‌ وسیعی‌ داشته‌ باشد که‌ دین‌ هم‌ جزء فرهنگ‌ باشد.
نکته‌ چهارم‌ اینکه‌ اگر ما ببینیم‌ که‌ در طول‌ تاریخ‌ در جوامع‌ مختلف‌ رفتارشان‌ نسبت‌ به‌ زنها تفاوت‌ پیدا کرده‌ از جمله‌ در جوامع‌ اسلامی، رفتار مسلمانان‌ نسبت‌ به‌ زنها تفاوت‌ پیدا کرده‌ است‌ یکی‌ از دلایل‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ ارزشهای‌ اسلامی‌ با آداب‌ و رسوم‌ قومی‌ و محلی‌ توأم‌ شده‌ است‌ و این‌ اختلاط‌ موجب‌ این‌ شده‌ که‌ کسانی‌ تصور کنند که‌ کل‌ ارزشها و آدابی‌ که‌ در میان‌ قومی‌ مسلمان‌ نسبت‌ به‌ زن‌ مطرح‌ است، از ناحیة‌ اسلام‌ است‌ در صورتی‌ که‌ اینطور نیست‌ و بسیاری‌ از این‌ ارزشها به‌ آداب‌ و رسوم‌ محلی‌ و قومی‌ و غیراسلامی‌ آنان‌ برمی‌گردد.
این‌ نکته‌ که‌ اشاره‌ کردند مسلمانان‌ شرق‌ آسیا و آفریقا و مسلمانان‌ خاورمیانه‌ وقتی‌ وارد کشور آمریکا می‌شوند دارای‌ فرهنگ‌های‌ مختلف‌ هستند و معلوم‌ نمی‌شود که‌ کدام‌ از اسلام‌ است، این‌ نکته‌ صحیحی‌ است‌ و این‌ اختلاف‌ به‌ خاطر همین‌ است‌ که‌ هر کدام‌ بخشی‌ از آداب‌ و رسوم‌ خودشان‌ را به‌ احکام‌ اسلامی‌ اضافه‌ کرده‌اند.
بنابراین‌ اگر بخواهیم‌ نظر اسلام‌ را در مورد زن‌ بشناسیم‌ باید از متدلوژی‌ صحیح‌ تحقیق‌ در علوم‌ نقلی‌ یعنی‌ رجوع‌ به‌ منابع‌ معتبر اسلام‌ که‌ عبارت‌ از کتاب‌ و سنت‌ است، استفاده‌ کنیم‌ نه‌ به‌ اینکه‌ نگاه‌ به‌ آرأ و رفتار اشخاص‌ و اقوام‌ داشته‌ باشیم.
یک‌ نکته‌ در آخر اشاره‌ می‌کنم‌ که‌ مربوط‌ به‌ ادبیات‌ عرب‌ و زبان‌ قرآن‌ می‌شود و آن‌ این‌ است‌ که‌ در همین‌ آیاتی‌ که‌ جناب‌ آقای‌ غروی‌ اشاره‌ کردند در مواردی، ضمیر جمع‌ مذکر به‌ کار رفته‌ که‌ کسانی‌ تصور می‌کنند که‌ مخاطب‌ فقط‌ مردها هستند. ولی‌ به‌ این‌ نکته‌ باید توجه‌ کرد که‌ در زبان‌ عربی، وقتی‌ مخاطبان‌ شامل‌ مرد و زن‌ هر دو باشد خطاب‌ را به‌ صورت‌ مذکر می‌آورند در همین‌ جا شاهدی‌ داریم‌ آیه‌ای‌ که‌ قرائت‌ فرمودند «لااضیع‌ عمل‌ عامل‌ منکم‌ من‌ ذکر او انثی»، می‌فرماید عمل‌ هیچ‌ یک‌ از شما را ضایع‌ نمی‌کنم‌ خواه‌ مرد و خواه‌ زن. اگر «منکم» خاص‌ مردان‌ بود جا نداشت‌ که‌ عبارت‌ «خواه‌ مرد و خواه‌ زن» را اضافه‌ فرماید.

‌‌روز دوم‌ سمینار
‌‌سکولاریزم:

دکتر لگنهاوسن: کنفرانس‌ امروز را شروع‌ می‌کنیم‌ با سخنان‌ آقای‌ رحیم‌پور در مورد سکولاریسم‌ و بعد از ایشان، آقای‌ دکتر جان‌ وول‌ در مورد نظریات‌ آقای‌ رحیم‌پور بحث‌ می‌کند و مقالة‌ خودشان‌ را هم‌ مطرح‌ می‌کند بعد هم‌ مدتی‌ را صرف‌ سؤ‌ال‌ و جواب‌ با آقای‌ رحیم‌پور خواهیم‌ کرد.
رحیم‌پور: بسم‌ا الرحمن‌ الرحیم، لتجدنَّ‌ اقربَهم‌ مودَةً‌ للذین‌ آمنوا الذین‌ قالو‌ا انا نصاری، ذلک‌ بان‌ منهم‌ قِسیسین‌ و رهباناً‌ وانهم‌ لا یستکبرون. در آیه‌ 82 سوره‌ مائده، خدای‌ متعال، خطاب‌ به‌ نبی‌اکرم«ص» می‌فرمایند که‌ دوستانه‌ترین‌ و نزدیکترین‌ موضع‌ را به‌ مؤ‌منین‌ و مسلمین، آنان‌ دارند که‌ خود را نصاری‌ می‌نامند و عده‌ای‌ از آنان، قسیس‌ و راهب‌اند و اهل‌ استکبار نیستند.
عرائضم‌ را با اجازة‌ حضار محترم‌ از این‌ نقطه‌ سرمی‌گیرم‌ که‌ روند دین‌زدایی‌ از مناسبات‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و مادی‌ کردن‌ منشأ‌ و محتوای‌ حقوق‌ و وظایف‌ بشر، وقتی‌ شروع‌ شود دیگر منطقاً‌ توقف‌ناپذیر است‌ یعنی‌ حتی‌ به‌ سکولاریزه‌ کردن‌ اخلاق‌ و خود دین، حتی‌ در تجریدی‌ترین‌ معارف‌ دین‌ نیز می‌انجامد.
از نقطه‌ نظر اسلامی، تن‌ دادن‌ به‌ تلفیقی‌ از دین‌ و سکولاریسم‌ که‌ مبتنی‌ بر تقسیم‌ کار میان‌ خدا و دولت‌ باشد، نهایتاً‌ دین‌ را در معبد حبس‌ می‌کند و میان‌ ابعاد حیاتی‌ انسان‌ فاصله‌ می‌اندازد. بنابراین‌ سکولاریسم‌ نهایتاً‌ نوعی‌ مثله‌ کردن‌ شخصیت‌ انسان‌ و جدایی‌انداختن‌ میان‌ ابعاد گوناگون‌ شخصیت‌ اوست‌ در حالی‌ که‌ ابعاد و نیازهای‌ گوناگون‌ انسانی، منشوروار در یکدیگر می‌تابند و قابل‌ چنین‌ تفکیکی‌ از یکدیگر نیستند.
چون‌ تفکیک‌ قلمروی‌ دین‌ و دنیا، و پذیرش‌ سکولاریسم، اصلاً‌ مسبوق‌ به‌ تفسیر خاصی‌ از خدا و صفات‌ خدا و نیز تفسیر خاصی‌ از انسان‌ و استعدادهای‌ ویژة‌ انسان‌ است. لذا نخستین‌ نقطه‌ تعارض‌ بین‌ اسلام‌ و سکولاریسم، در تئولوژی‌ نقش‌ می‌بندد. چون‌ نخستین‌ سؤ‌ال، این‌ است‌ که‌ خدا، چه‌ خدایی‌ باید باشد که‌ دعوت‌ به‌ عبودیت‌ بکند اما از روش‌ عبودیت‌ و چگونگی‌ آن‌ سخن‌ نگفته‌ باشد و به‌ انسان، از موقعیت‌ وجودی‌ او اطلاعاتی‌ نداده‌ باشد؟ خدا چه‌ خدایی‌ باید باشد که‌ حقوق‌ انسان‌ را در این‌ عالم، معلوم‌ نکرده‌ باشد، مسؤ‌ولیتهای‌ او را به‌ روشنی‌ ترسیم‌ نکرده‌ باشد، از عشق، سخن‌ گفته‌ باشد اما راه‌ وصول‌ به‌ درگاه‌ معشوق‌ را نشان‌ نداده‌ باشد؟
دومین‌ و سومین‌ نقطه‌ اصطکاک‌ اسلام‌ و سکولاریسم، در قلمرو اخلاق‌ و ارزشهای‌ اخلاقی‌ و صریحتر از آن، در ناحیة‌ عمل، به‌ ویژه‌ عمل‌ اجتماعی، بروز می‌کند. به‌ عقیدة‌ ما، دین‌ خدا به‌ طهارت‌ انسان‌ در هر سه‌ بعد، یعنی‌ هر سه‌ بعد نظری، اخلاقی‌ و عملی، اندیشیده‌ است‌ و عمل‌ و اندیشه، جدایی‌ناپذیر هستند. امام‌ صادق«ع» از حضرت‌ عیسی‌ بن‌ مریم«ع» نقل‌ کردند که‌ ایشان‌ فرمود: گناه، آتشی‌ است‌ که‌ به‌ خانة‌ دل‌ می‌افتد و می‌سوزاند اما فکر گناه، حتی‌ اگر گناهی‌ واقع‌ نشود، نیز دوده‌ای‌ است‌ که‌ دست‌کم، خانه‌ را سیاه‌ می‌کند (تحف‌العقول). یعنی‌ تعامل‌ نظر و عمل، اینقدر شدید است. بحث‌ ما در مورد رابطة‌ دین‌ با سکولاریسم‌ نیست. بحث‌ از نسبت‌ اسلام‌ با سکولاریسم‌ است‌ چون‌ بسا ادیان‌ و آئین‌ها که‌ اساساً‌ مد‌عیات‌ جد‌ی‌ و اصولی‌ در امور عمومی‌(Public) ندارد. وصول‌ به‌ نیروانای‌ بودا، نسبت‌ به‌ هر جامعه‌ و حکومتی‌ و با هر نظام‌ سیاسی‌ و حقوقی‌ ظاهراً‌ علی‌ السویه‌ است. آئین‌ شینتو و هندوئیسم‌ و تائویسم‌ و بت‌پرستی‌ و شمایل‌پرستی‌ که‌ وارد برخی‌ مناسک‌ ابراهیمی‌ شده‌اند اینها از بحث‌ ما خارج‌ است‌ چون‌ امتناعی‌ از سکولاریسم‌ نشان‌ نمی‌دهند و تصویری‌ از دیانت‌ دارند که‌ با غیردینی‌ بودن‌ شؤ‌ون‌ دنیوی‌ زندگی‌ هم‌ سازگار است. تفسیر ما از معنویت، با تفسیر عرفان‌ هندی‌ شمردگان‌ آمریکا، عرفان‌ سرخپوستی‌ و نظراتی‌ از قبیل‌ کارلوس‌ کاستاند‌ا یا عرفان‌ از نوع‌ کریشنا مورتی‌ هم‌ متفاوت‌ است.
البته‌ در جهان‌ مسیحی‌ هم‌ ما شاهد مجاهدات‌ بسیار مسیحیان‌ مؤ‌من‌ و کشیشانی‌ مصلح‌ در طول‌ تاریخ‌ بوده‌ایم‌ که‌ با اتکأ به‌ روح‌ مقدس‌ حضرت‌ عیسی‌ بن‌ مریم«ع» و روح‌ دعوت‌ توحیدی‌ او وارد صحنه‌ دفاع‌ از حقوق‌ الاهی‌ بشر شدند و به‌ نام‌ الهیات‌ رهایی‌بخش‌ به‌ پای‌ عدالت‌ اجتماعی‌ و حاکمیت‌ فضائل‌ اخلاقی، شهدای‌ بسیاری‌ فدا کردند. اگر پیام‌ اجتماعی‌ و انسانی‌ دعوت‌ عیسی‌ بن‌ مریم«ع» نبود، کار به‌ عروج‌ حضرت‌ عیسی«ع» به‌ عقیده‌ ما و به‌ صلابه‌ کشیدن‌ ایشان‌ به‌ عقیده‌ شما، منجر نمی‌شد. هیچ‌ کس‌ را به‌ خاطر صرفاً‌ مقداری‌ موعظه‌ اخلاقی‌ و بیان‌ معارف‌ ماورای‌ طبیعی‌ در حوزه‌ کوچک‌ علمی‌ به‌ صلیب‌ نمی‌کشند. اما از آنجا که‌ کلیسا در اغلب‌ قرون‌ وسطی‌ و در دوران‌ عظمت‌ خود، به‌ «آئین‌ دوشمشیر» و تفکیک‌ نهاد دین‌ از نهاد دولت، معترف‌ بودند ما در مورد مسیحیت‌ هم‌ بحث‌ نمی‌کنیم.
اما اسلام، تعریفی‌ از انسان‌ و از کمال‌ انسان‌ دارد که‌ با سکولاریسم‌ قابل‌ جمع‌ نیست. نقطه‌ شروع‌ نزاع‌ انسان‌ و سکولاریسم، تعریف‌ خود انسان‌ است. اختلاف‌ در علوم‌ سیاسی‌ و نحوه‌ توزیع‌ قدرت‌ در جامعه، ناشی‌ از اختلاف‌ در فلسفه‌ سیاسی‌ است‌ و اختلاف‌ در فلسفه‌ سیاسی، ناشی‌ از اختلاف‌ در فلسفه‌ حقوق‌ و اخلاق‌ است‌ و ریشه‌ همه‌ اینها، اختلاف‌ در آنتولوژی‌ و تئولوژی‌ است. و اما شاید مادرِ‌ همة‌ اختلافات، اختلاف‌ در حوزة‌ اپیستمولوژی‌ باشد.
چون‌ فرصت‌ نیست‌ من‌ تنها به‌ سه‌ رکن‌ از ارکان‌ سکولاریسم‌ اشاره‌ می‌کنم‌ که‌ در این‌ سه‌ نقطه، قطعاً‌ اسلام‌ با سکولاریسم‌ مخالف‌ است.
یکی‌ «تفکیک‌ نظر از عمل»، دوم‌ «تفکیک‌ امر عمومی‌ از امر خصوصی»، سوم‌ «تفکیک‌ احکام‌ حقیقی‌ از احکام‌ اعتباری».
در مورد رکن‌ سوم‌ باید گفت‌ اگر اخلاق‌ و حقوق‌ را جزء مقولات‌ اعتباری‌ بدانیم‌ ما معتقدیم‌ اینها ریشه‌ نفس‌الامری‌ دارند یعنی‌ در عالم‌ واقع، پشتوانه‌ دارند و لذا قرارداد محض‌ نیستند.
در مورد رکن‌ اول، ما انسان‌ را موجودی‌ سه‌ ضلعی‌ می‌دانیم‌ که‌ شامل‌ افکار، اخلاق‌ و اعمال‌ است. و لذا دین‌ هم‌ باید ناظر بر هر سه‌ ضلع‌ انسان‌ باشد بنابراین، اسلام، عبارت‌ از عقاید و اخلاق‌ و احکام‌ است. حال‌ آنکه‌ سکولاریسم، این‌ سه‌ ضلع‌ را از یکدیگر تفکیک‌ می‌کند. در اسلام، طرز فکر آدم‌ها، مهم‌ است‌ چون‌ محتوای‌ معرفتی‌ ایمان، جهت‌دهنده‌ به‌ شخصیت‌ و عمل‌ انسان‌ است‌ و لذا عقاید دینی، از قبیل‌ دگمهای‌ حزبی‌ نیستند بلکه‌ نوعی‌ «معرفت» هستند. نوع‌ نگاه‌ به‌ عالم‌ و آدم‌ و مرگ‌ و حیات، باید واقع‌بینانه‌ و درست‌ باشند. در تعبیر قرآنی، «کفر»، کتمان‌ واقعیت، به‌ ویژه‌ بخش‌ اصلی‌ و ماورای‌ طبیعی‌ واقعیت‌ است. در روایتی‌ از پیامبر اکرم«ص» نقل‌ شده‌ که‌ فرمودند که‌ شروع‌ مراتب‌ کفر، این‌ است‌ که‌ به‌ فندق، بگوئی‌ گردو و به‌ گردو، بگویی‌ فندق. بنابراین‌ ما گزاره‌های‌ خبری‌ اسلام‌ را در امور معنوی‌ و مادی‌ و دنیوی‌ و اخروی، «صادق» یعنی‌ «مطابق‌ با واقع» می‌دانیم. بعبارت‌ دیگر در این‌ عالَم، حقایقی‌ در کار است‌ و در رأس‌ آنها توحید و معاد و نبوت‌ است‌ که‌ ندانستن‌ و نپذیرفتن‌ آنها مانع‌ کمال‌ انسان‌ است‌ و انسان‌ باید این‌ آگاهی‌های‌ ربانی‌ و ملکات‌ اخلاقی‌ را از طریق‌ «عمل‌ صالح»، در شخصیت‌ خود، نهادینه‌ و تثبیت‌ کند. زبان‌ دین، زبانی‌ صرفاً‌ سمبلیک‌ و شاعرانه‌ نیست. وحی، شعر و مکاشفه‌ بشری‌ نیست‌ و قرآن، دیوان‌ شعر یک‌ صوفی‌ که‌ از خلوت‌ خود بیرون‌ آمده‌ باشد، نیست. چنانکه‌ تورات‌ و انجیل‌ واقعی‌ هم‌ اینطور نبودند. بنابراین، وحی، نمی‌تواند یک‌ تجربة‌ عادی‌ روانی‌ دانسته‌ شود بلکه‌ حقیقتاً‌ - نه‌ مجازاً‌ - کلام‌ خداست‌ و لذا در قلمرو عقاید، نسبی‌انگاری‌ و صحیح‌ دانستن‌ گزاره‌های‌ متناقض‌ یعنی‌ پلورالیسم‌ افراطی، صحیح‌ نیست‌ و غلط‌ است.
در باب‌ اخلاق‌ هم، ارزشهای‌ اخلاقی، اصل‌ درک‌ حُسن‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ در کلیات‌ و اصول، درکی‌ عقلی‌ رذایل‌ اخلاقی‌ مثل‌ بخل‌ و کبر و حسد و کینه، آدمی‌ را از فیوضات‌ ملاقات‌ بزرگی‌ که‌ با خداوند، در پیش‌ است، محروم‌ می‌کند و انسان‌ را در معرض‌ عذاب‌ تکوینی‌ آفرینش، قرار می‌دهد. پس‌ اخلاق‌ هم‌ نه‌ از دین‌ و نه‌ از عقل‌ و نه‌ از سایر ابعاد شخصیتی‌ انسان، قابل‌ تفکیک‌ نیست. البته‌ باید توجه‌ داشت‌ که‌ فضیلت‌ اخلاقی‌ غیر از آداب‌ اجتماعی‌ و کسب‌ آبرو است.
رکن‌ دوم‌ سکولاریزم، تفکیک‌ افراطی‌ امر خصوصی‌ از امر عمومی‌ است. این‌ را اجمالاً‌ بگویم‌ ما معتقدیم‌ که‌ انسان، تنها به‌ دنیا می‌آید، تنها می‌میرد و تنها برانگیخته‌ می‌شود ولی‌ در عین‌ حال، سرنوشت‌ همین‌ انسانِ‌ تنها، با سرنوشت‌ دیگران‌ کاملاً‌ گره‌ خورده‌ است.
او همانطور که‌ مسؤ‌ول‌ اعمال‌ و اخلاق‌ و عقاید اختیاری‌ خود است، مسؤ‌ول‌ برخی‌ اعمال‌ دیگران، مسؤ‌ول‌ حفاظت‌ از حقوق‌ دیگران‌ نیز هست‌ و چنانچه‌ در باب‌ حقوق‌ خود، حساس‌ است‌ در باب‌ دیگران‌ نیز باید باشد. او موظف‌ به‌ مراقبت‌ از حریم‌ منکر و معروف‌ و اخلاق‌ الهی‌ است‌ و در این‌ امر همه‌ مؤ‌منین‌ بر یکدیگر ولایت‌ دارند بعضهم‌ اولیأ بعض، در باب‌ دفاع‌ از حریم‌ اخلاقی‌ جامعه، امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر، همه‌ نسبت‌ به‌ همدیگر ولایت‌ دارند. البته‌ در تعالیم‌ اسلام، هر کسی‌ حریم‌ خصوصی‌ نیز دارد که‌ تجسس‌ در این‌ حریم‌ بر دیگران‌ حرام‌ است‌ اما بسیاری‌ از امور خصوصی‌ وجود دارند که‌ در جریان‌ زندگی‌ جمعی، دیگر خصوصی‌ نمی‌مانند و جمعی‌ می‌شوند. متأسفانه‌ «اندوید و آلیزم»، این‌ حریم‌ خصوصی‌ را اولاً‌ به‌ نحو افراطی، گسترش‌ داده‌ و ثانیاً‌ آن‌ را صرفاً‌ معطوف‌ به‌ امیال‌ فردی‌ و مبتنی‌ بر اصالت‌ لذت‌ کرده‌ است‌ و در این‌ دو نکته‌ است‌ که‌ اسلام‌ با سکولاریسم، مخالف‌ است‌ نه‌ در پذیرش‌ اصل‌ حریم‌ فردی‌ و ملکیت‌ خصوصی!
این‌ در رابطه‌ با تز سکولاریسم‌ که‌ امور عمومی‌ را، امر غیردینی‌ و اخلاق‌ را امر خصوصی‌ می‌داند.
سومین‌ تفکیک‌ هم‌ تفکیک‌ دانش‌ از ارزش‌ و حکمت‌ عملی‌ از حکمت‌ نظری‌ است. در قرون‌ اخیر در غرب، اتفاق‌ مهم‌ و سرنوشت‌سازی‌ افتاده‌ است‌ که‌ در دو نقطه‌ عطف، یکی‌ در حکمت‌ نظری‌ و یکی‌ در حکمت‌ عملی، قابل‌ ارزیابی‌ است. اتفاق‌ نخست‌ در حکمت‌ نظری، آن‌ بود که‌ این‌ حکمت، با درب‌ بستة‌ شکاکیت‌ روبرو شد و قدرت‌ داوری‌ در مورد مهمترین‌ مقولات‌ حکمت‌ نظری‌ و از جمله‌ الهیات، بسته‌ شد و لذا مقولات‌ اصلی‌ و زیربنائی‌ در انسان‌شناسی‌ و جهان‌بینی، جدلی‌الطرفین‌ دانسته‌ شد (دیالکتیک‌های‌ کانت) و لذا منطق‌ و فلسفه‌ و کلام‌ و الهیات، به‌ ویژه، زیر ضربة‌ پوزیتویسم‌ و فلسفه‌ تحلیلی‌ و بعضی‌ از رویکردهای‌ هرمونیتیکی‌ تقریباً‌ تعطیل‌ شد. نقطه‌ عطف‌ دوم، اتفاق‌ بدتر و عملی‌تر بود که‌ نتیجتاً‌ در حوزة‌ حکمت‌ عملی‌ رخ‌ داد یعنی‌ اقتصاد، سیاست‌ و حقوق‌ و اخلاق.
بعد از مسدود شدن‌ باب‌ حکمت‌ نظری، دیگر حکمت‌ عملی، نقطه‌ شروع‌ محکم‌ و پشتوانه‌ نظری‌ و اخلاقی‌ ندارد و همه‌ چیز بر گرد منافع‌ مادی‌ حلقه‌ زده‌ است. در باب‌ اقتصاد، سرمایه‌داری‌ با نفی‌ عدالت‌ به‌ نفع‌ اقتصاد آزاد، که‌ به‌ طور تعدیل‌ نشده، ابتدأ در نظریات‌ مالتوس‌ و ریکاردو و مکتب‌ منچستر در قرن‌ نوزدهم‌ خود را نشان‌ داد و انکار مفهوم‌ عدالت‌ در برابر آزادی‌ اقتصادی‌ بروز صریحی‌ داشت‌ و بعدها در غالب‌ دولت‌ رفاه‌ و... تلطیف‌ شد. در باب‌ حقوق، نه‌ فقط‌ حقوق‌ فقهی‌ و شرعی‌ بلکه‌ حتی‌ حقوق‌ طبیعی‌ راسیونالیستی‌ هم‌ کنار گذاشته‌ شد و بالاخره‌ در باب‌ سیاست، صریحاً‌ کسانی‌ مثل‌ فریدریش‌ فونهایک، پوپر و فوکویاما می‌گویند که‌ سیاست‌ اساساً‌ فلسفه، اساس‌ و غایت‌ ندارد و نباید داشته‌ باشد و هر نوع‌ ایدئولوژی‌ را مترادف‌ با توتالیتریسم‌ می‌دانند و می‌بینیم‌ که‌ بعنوان‌ نمونه، همان‌ ادبیات‌ تبلیغاتی‌ ضد مارکسیستی‌ که‌ در دهه‌های‌ گذشته‌ توسط‌ نظام‌ لیبرال‌ - سرمایه‌داری‌ غرب‌ مصرف‌ شده، اکنون‌ بر علیه‌ انقلاب‌ اسلامی‌ دارد مصرف‌ می‌شود. سکولاریسم‌ سیاسی‌ با تفکیک‌ اخلاق‌ خصوصی‌ از اخلاق‌ حکومت، در نظریات‌ ماکیاولی‌ و هابز طرح‌ می‌شود و به‌ تدریج‌ در دو شیوة‌ سکولاریستی، یکی‌ سکولاریسم‌ توتالیتر، و یکی‌ سکولاریسم‌ لیبرال، بر دنیا حکومت‌ می‌کنند. یکی‌ تحت‌ تأثیر فلسفه‌ کانت‌ و یکی‌ تحت‌ تأثیر فلسفه‌ هگل. یکی‌ در فاشیسم‌ و استالینیسم، خود را نشان‌ می‌دهد و یکی‌ در جامعه‌ مدنی‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ که‌ با دکترین‌ عدالت، مخالف‌ است.
نزاع‌ اسلام‌ با تمدنی‌ است‌ که‌ مبتنی‌ بر اصالت‌ لذت‌ و سود باشد، مخالفت‌ اسلام‌ با سکولاریسم، مخالفت‌ اسلام‌ با تمدنی‌ مبتنی‌ بر لذت‌ و سود، و براساس‌ پلورالیسم‌ معرفتی‌ و نسبی‌گرایی‌ اخلاقی‌ و آن‌ نظام‌ سیاسی‌ است‌ که‌ ظاهرش‌ دموکراسی‌ و باطنش‌ نوعی‌ الیگارشی‌ بسته‌ و اقتصاد آزاد در دست‌ کمپانی‌ سرمایه‌داری‌ است‌ نه‌ آحاد مردم، و امروز متأسفانه‌ همین‌ نظام‌ است‌ که‌ مدعی‌ نظم‌ نوین‌ جهانی‌ هم‌ می‌باشد.

دکتر لگنهاوسن: از جناب‌ آقای‌ رحیم‌پور متشکرم‌ و حالا از آقای‌ دکتر جان‌ وول‌ می‌خواهم‌ که‌ در رابطه‌ با اظهارات‌ آقای‌ رحیم‌پور، سخنرانی‌ خود را ارائه‌ کنند.
دکتر جان‌ وول: من‌ خوشحالم‌ که‌ امروز اینجا هستم‌ و از این‌ برنامه‌ خیلی‌ راضی‌ هستم. می‌خواستم‌ پیشنهاد کنم‌ به‌ کسانی‌ که‌ در رأس‌ برنامه‌ هستند که‌ این‌ جلسات‌ و سخنرانی‌ها به‌ صورت‌ متمرکز پیگیری‌ شود. به‌ عنوان‌ مثال‌ برای‌ دو روز روی‌ موضوع‌ سکولاریسم‌ بحث‌ شود به‌ خاطر اینکه‌ موضوعاتی‌ که‌ انتخاب‌ کردیم‌ هر کدام‌ بسیار دامنه‌ وسیعی‌ را شامل‌ می‌شوند و نکات‌ مهمی‌ در موضوع‌ مطرح‌ می‌شود.
اینجا ما مسأله‌ خیلی‌ جالبی‌ داریم. حدیثی‌ که‌ شما (آقای‌ رحیم‌پور) از پیامبر اسلام، نقل‌ کردید، برای‌ من‌ خیلی‌ جالب‌ بود و من‌ را تحریک‌ کرد که‌ در مورد همان‌ فکر کنم.
آقای‌ رحیم‌پور مباحث‌ فشرده‌ و مهمی‌ در مورد اپیستمولوژی‌ و ماورأالطبیعه‌ مطرح‌ کردند اما آیا رد‌ و انکار سکولاریسم‌ می‌طلبد که‌ تمام‌ این‌ مباحث‌ پیچیده‌ را دربرگیرد و بحث‌ کنیم؟
بیشتر آن‌ چیزهایی‌ که‌ آقای‌ رحیم‌پور گفتند من‌ قبول‌ دارم. آری‌ بحث‌ سکولاریزم، بار معرفت‌شناسی‌ و هستی‌شناسی‌ دارد همه‌ را قبول‌ می‌کنم. ولی‌ آنچیزی‌ که‌ باید مخالف‌ آن‌ بود همینطور که‌ آقای‌ رحیم‌پور هم‌ اشاره‌ کردند، فاشیسم‌ است‌ که‌ در نوشتار هابز باید جستجو شود.
سکولاریسم‌ در برابر تمامیت‌گرائی‌ است‌ چون‌ سکولاریسم‌ بخش‌ آزاد می‌دهد ولی‌ تمامیت‌گرایی‌ می‌خواهد کنترل‌ روی‌ هر چیز داشته‌ باشد. من‌ نمی‌خواهم‌ بگویم‌ که‌ ما از سکولاریسم‌ یا دولتهای‌ سکولار حمایت‌ می‌کنیم. فقط‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ یک‌ تفاوتی‌ بین‌ دولت‌ سکولار و دولت‌ توتالیتر است‌ و باید به‌ این‌ تفکیک‌ توجه‌ داشته‌ باشیم‌ چون‌ اگر قبول‌ کنیم‌ که‌ یک‌ دولت‌ سکولار، اشکال‌ اخلاقی‌ دارد ما این‌ اشکالها را نمی‌توانیم‌ حل‌ کنیم. اگر مرد انقلابی‌ هستم‌ و می‌خواهم‌ انقلاب‌ علیه‌ یک‌ ساخت‌ سکولار بکنم‌ این‌ نوع‌ انقلاب‌ با آن‌ نوع‌ انقلاب‌ که‌ باید در جامعه‌ توتالیتر کنم‌ فرق‌ می‌کند. فکر می‌کنم‌ که‌ ما باید متمرکز در تعریف‌ سکولاریسم‌ شویم. برای‌ فهمیدن‌ سکولاریسم‌ فکر می‌کنم‌ که‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ برای‌ تشخیص‌ حقوق‌ سکولاریستی‌ آنرا فقط‌ یک‌ حادثه‌ و یک‌ جریان‌ که‌ در جامعه‌ اروپا و شمال‌ آمریکا اتفاق‌ افتاد ببینیم. آقای‌ رحیم‌پور، مسئله‌ را خیلی‌ پیچیده‌ کردند. سکولاریزم، یک‌ نظریة‌ کلامی‌ نیست. سکولاریزم‌ یک‌ جریان‌ اجتماعی‌ بود نه‌ به‌ عنوان‌ یک‌ نظامی‌ که‌ در الهیات‌ پایه‌ داشت. یک‌ چیز عملی‌ بود که‌ در اروپا برای‌ تنظیم‌ حکومت‌ به‌ این‌ روش‌ دست‌ یافتند نه‌ بر اساس‌ یک‌ قول‌ در فلسفه‌ اخلاق‌ یا معرفت‌ یا چیز دیگر. سکولاریسم، سازمان‌ کلیسایی‌ یا نهاد کلیسایی‌ را از دولت‌ جدا کرد و این‌ را در بند اول‌ قانون‌ اساسی‌ آمریکا می‌بینیم. هدفش‌ این‌ بود که‌ قدرت‌ دولتی‌ را که‌ از دولت‌ مرکزی‌ می‌آید از قدرتی‌ که‌ در ایالت‌ باقی‌ ماند جدا کند. مثلاً‌ ایالت‌ ماساچوست، یک‌ کلیسا رسمی‌ داشت‌ و این‌ ایالت‌ نمی‌خواست‌ که‌ دولت‌ واشنگتن‌ به‌ آنها دستور دهد بعد در توسعه‌ این‌ جریان‌ سعی‌ کردند این‌ تفکیک‌ بین‌ قدرت‌ دولت‌ مرکزی‌ و قدرتی‌ که‌ ایالت‌ داشت‌ گسترش‌ پیدا کرد هدف‌ اولیه‌ این‌ بود نه‌ تفکیک‌ دین‌ از دولت، البته‌ کم‌کم‌ می‌رساند به‌ آنچه‌ آقای‌ رحیم‌پور فرمود که‌ باید دین‌ از دولت‌ جدا شود ولی‌ این‌ بعداً‌ اتفاق‌ افتاد. اینجا شما و من‌ هر دو قبول‌ کنیم‌ که‌ آن‌ چیزی‌ که‌ هر دو مخالف‌ آن‌ هستیم، این‌ سکولاریسم‌ با این‌ معنای‌ سخت‌ و دقیق‌ که‌ آقای‌ رحیم‌پور گفت‌ نیست. آن‌ چیزی‌ که‌ مخالف‌ هستیم، مادی‌گرایی‌ در مدرنیسم‌ است. حتی‌ دولتهائی‌ مثل‌ سوئد که‌ دولت‌ سکولار ندارد چون‌ کلیسای‌ رسمی‌ دارند ولی‌ طرز تلقی‌ آنجا خیلی‌ نزدیکتر است‌ از آن‌ نقشی‌ که‌ شما از دولت‌ آمریکا دارید. ضرورتی‌ ندارد که‌ توجه‌ کنیم‌ که‌ «هایک»، مثلاً‌ سکولاریست‌ است‌ و یک‌ نظریه‌ اخلاقی‌ دارد و از قرن‌ هفدهم‌ و هجدهم‌ اروپا و رشد ماد‌ی‌گرایی‌ و فکر پوزیتویستی‌ را که‌ کم‌کم‌ غالب‌ می‌شود در فکر مدرن‌ غرب. تعقیب‌ و کالبد شکافی‌ کنیم. این‌ ریشه‌یابی‌ها لازم‌ نیست‌ و ربط‌ با سکولاریسم‌ ندارد. الان‌ وقتی‌ ما نگاه‌ می‌کنیم‌ به‌ قرن‌ بیستم‌ خیلی‌ ایدئولوژی‌ می‌بینیم‌ که‌ شک‌ و تردید داریم‌ در مورد آنها و مربوط‌ به‌ فلسفه‌های‌ پست‌ مدرن‌ هستند البته‌ اگر نگاه‌ فراتری‌ داشته‌ باشیم‌ به‌ پست‌ مدرنیسم، نه‌ فقط‌ آن‌ پست‌مدرنیسم‌ که‌ چند زبان‌شناس‌ در فرانسه‌ مطرح‌ کردند بلکه‌ بعنوان‌ جریانی‌ که‌ عکس‌العمل‌ مدرنیزم‌ بود. و همینطور که‌ قسمتی‌ از مدرنیسم‌ که‌ سکولاریسم‌ بود، نقصی‌ دارد و می‌بینیم‌ در تمام‌ جهان‌ یک‌ رشد فکر دینی، نه‌ فقط‌ نهضت‌ اسلامی‌ بلکه‌ همه‌ ادیان‌ جهان‌ بوجود آمده‌ که‌ همه‌ الان‌ می‌خواهند دخالت‌ کنند در سیاست‌ و دولت‌ و این‌ گونه‌ چیزها و همه‌ می‌خواهند از آن‌ سکولاریسم‌ تنگ‌ رها شوند. متشکرم‌

دکتر لگنهاوسن: ضمن‌ تشکر از دکتر جان‌ وول، بابت‌ فرمایشات‌ ایشان‌ آقای‌ رحیم‌پور جوابی‌ دارند:
آقای‌ رحیم‌پور: از جناب‌ دکتر وول‌ بابت‌ بذل‌ عنایتی‌ که‌ به‌ عرائض‌ بنده‌ کردند متشکرم. بنده‌ ملاحظه‌ کردم‌ با توجه‌ به‌ اینکه‌ رشته‌ جنابعالی‌ - دکتر جان‌ وول‌ - تاریخ‌ است، طبیعی‌ است‌ که‌ در بررسی‌ حوادث‌ فکری‌ دو سه‌ قرن‌ اخیر غرب‌ صرفاً‌ به‌ قشر تاریخی‌ حوادث‌ بیشتر توجه‌ کنید ولی‌ جناب‌ آقای‌ دکتر وال، من‌ اشاره‌ به‌ پشت‌صحنه‌ تاریخ‌ کردم‌ یعنی‌ به‌ تحولاتی‌ که‌ اگر در عالم‌ اندیشه‌ و اخلاق، اتفاق‌ نیفتاده‌ بود این‌ اتفاقات‌ تاریخی‌ در دو سه‌ قرن‌ اخیر غرب، محال‌ بود رخ‌ دهد. در قشر تاریخی‌ حوادث، البته‌ همه‌ چیز خیلی‌ ساده‌ اتفاق‌ می‌افتد و نباید پیچیده‌اش‌ کرد ولی‌ در عالم‌ فلسفه، هیچ‌ شعاری، اتفاقی‌ داده‌ نمی‌شود. اگر مبانی‌ اخلاق‌ و معرفت‌ و دین، دچار تزلزل‌ شد اتفاقات‌ بسیار مهم‌ دیگری‌ به‌ تبع، در عالم‌ سیاست‌ می‌افتد. برخلاف‌ دکتر وول‌ من‌ معتقدم‌ که‌ اتفاقاً‌ بحث‌ سکولاریسم‌ در درجه‌ اول، بحثی‌ کاملاً‌ کلامی‌ است. البته‌ شما به‌ عنوان‌ یک‌ مسیحی، احتمالاً‌ حق‌ دارید که‌ از تجربه‌ مسیحی‌ و تجربه‌ قرون‌ وسطی‌ خودتان‌ نتیجه‌ای‌ بگیرید که‌ به‌ سکولاریسم، حتی‌ یک‌ سکولاریسم‌ تنگ‌ و تُرش‌ منجر شود ولی‌ ما براساس‌ دیدگاهی‌ که‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ و معیشت‌ داریم‌ طور دیگری‌ داوری‌ می‌کنیم. آیا جنابعالی‌ اطلاع‌ ندارید که‌ چه‌ ارتباطی‌ بین‌ قانون‌ اساسی‌ آمریکا با نظریات‌ جان‌ لاک‌ در باب‌ معرفت‌شناسی‌ و اخلاق‌ وجود دارد؟ آیا چنین‌ ارتباطی‌ را انکار می‌کنید؟! اما در این‌ مورد که‌ توتالیتریزم‌ چیست‌ و آیا ماهیتاً‌ با لیبرالیزم، تفاوت‌ جوهری‌ دارد یا خیر؟! اتفاقاً‌ باید عرض‌ کنم‌ که‌ نخستین‌ دکترین‌ سکولاریسم‌ اتفاقاً‌ از نوع‌ توتالیتریزم‌ در آثار ماکیاولی‌ و هابز بوده‌ است‌ و سکولاریسم‌ نه‌ تنها متباین‌ با توتالیتریزم‌ نیست‌ بلکه‌ بستر آن‌ بوده‌ است. شما باید توجه‌ داشته‌ باشید که‌ در بسیاری‌ از اصول‌ موضوعه‌ فاشیسم‌ و لیبرالیسم، نقطه‌ شروع‌ معرفتی‌ و اخلاقی‌ مشترکی‌ داشته‌اند، یعنی‌ تعریفی‌ که‌ از انسان‌ ارائه‌ می‌دهند و نگاهی‌ که‌ به‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ دارند، در اصول، چندان‌ متفاوت‌ نیست‌ گر چه‌ ثمره‌ عملی‌ آنها در جامعه، یعنی‌ مدل‌ سیاسی‌ که‌ ارائه‌ دادند متفاوت‌ است. همچنین‌ من‌ توجه‌ می‌دهم‌ شما را به‌ تفکیک‌ توتالیتریزم‌ پیچیده‌ از توتالیتریزم‌ ساده. جدا از شعارهای‌ نظری‌ که‌ داده‌ می‌شود، فاشیسم‌ و استالینیسم، انواع‌ بسیط‌ و ساده‌ از توتالیتریزم‌ هستند ولی‌ نظام‌ سرمایه‌داری، یک‌ توتالیتریزم‌ پیچیده‌ است. آیا شعار یکسان‌سازی‌ فرهنگ‌ جهانی‌ و نظم‌ نوین‌ واحد جهانی، شعار توتالیتر نیست؟ آیا استانداردهای‌ آمریکایی‌ حقوق‌ بشر و حقوق‌ زن‌ به‌ عنوان‌ دستورالعمل‌ به‌ جهان‌ ابلاغ‌ نمی‌شود!؟ ما حتی‌ صدای‌ اعتراض‌ را از فرانسه‌ و اروپا می‌شنویم‌ در برابر فشار فرهنگ‌ توتالیتر آمریکا، که‌ آنها می‌گویند فرهنگ‌ آمریکا برای‌ خود مردم‌ آمریکا باشد و بر همین‌ اساس، اعتراضهایی‌ در فرانسه‌ و سایر اروپا صورت‌ گرفته‌ است. آیا میلی‌تاریسم‌ آمریکا و روش‌ هالیوودی‌ در فرهنگ‌سازی، آیا اینها خشن‌ترین‌ نوع‌ توتالیتریزم‌ را در دنیا تبلیغ‌ نمی‌کنند؟
دکتر جان‌ وول: بله، نکته‌ای‌ که‌ در بحث‌ شما بود من‌ قبول‌ کردم. شما به‌ بعد عملی‌ و بعد نظری، توجه‌ داشتید این‌ به‌ نظر بنده‌ چیزی‌ مهم‌ است‌ ولی‌ اگر سکولاریسم‌ را نباید فقط‌ در بحث‌ کلامی‌ و الهیات‌ بنگریم. بلکه‌ باید بعد تاریخی‌ را هم‌ توجه‌ کنیم‌ که‌ به‌ سکولاریسم‌ در تاریخ‌ برسیم.
آقای‌ رحیم‌پور: بنده‌ عرض‌ نکردم‌ که‌ سکولاریزم، منحصراً‌ بحث‌ کلامی‌ است‌ بلکه‌ عرض‌ کردم‌ بحثی‌ منحصراً‌ تاریخی‌ نیست‌ و ریشه‌های‌ نظری‌ فاجعه‌ نباید مغفول‌ بماند و جنابعالی‌ هم‌ ظاهراً‌ با من‌ موافقید.
دکتر توماس‌ میشل: ما باید روشن‌ کنیم‌ معنای‌ دین‌ یا کلیسا و دولت‌ چیست؟ ابتدای‌ سکولاریسم‌ در اروپا با این‌ کوشش‌ شروع‌ شد که‌ در سازمانهای‌ کلیسایی‌ نباید همان‌ بشود که‌ در دولت‌ است. و الا بعقیدة‌ من‌ اصلاً‌ ایمان‌ از سیاست‌ نمی‌تواند جدا باشد. منظورم‌ این‌ است‌ که‌ ایمانی‌ که‌ به‌ ارزشهای‌ دینی‌ داریم‌ نفوذ دارد در انتخابات‌ ما و اصلاً‌ نمی‌تواند از آن‌ جدا شود. فکر می‌کنم‌ که‌ الهیات‌ آزادی‌بخش‌ بنحوی‌ برجسته، این‌ عدم‌ جدائی‌ را نشان‌ داد. بنده‌ شخصاً‌ خیلی‌ اوقات‌ می‌بینم‌ که‌ سیاست‌ دولت‌ آمریکا را قبول‌ ندارم‌ و ریشه‌اش‌ هم‌ این‌ است‌ که‌ ایمان‌ من‌ آن‌ را قبول‌ نمی‌کند. مهمترین‌ نقادان‌ سیاست‌ آمریکا یا غرب، گروههای‌ مذهبی‌ هستند. مثال‌ عرض‌ می‌کنم‌ که‌ پنجاه‌ و چهار اسقف‌ آمریکا یک‌ نامه‌ برای‌ اعتراض‌ به‌ سیاست‌ آمریکا نسبت‌ به‌ تحریم‌ عراق‌ امضأ کردند. پس‌ به‌ نظر من‌ گمراه‌کننده‌ است‌ که‌ اگر ما جداشدن‌ دین‌ و دولت‌ را در کشورهای‌ غرب‌ ببینیم‌ بدون‌ توجه‌ به‌ نقشی‌ که‌ ایمان‌ مذهبی‌ در سیاست‌ مردم‌ مذهبی‌ دارد. فاصله‌ بین‌ کلیسا و سیاست‌ فرق‌ دارد با عدم‌ فاصله‌ ایمان‌ از سیاست‌ که‌ اصلاً‌ فاصله‌ افتادنی‌ نیست‌ چون‌ اعتقاد از سیاست، جداشدنی‌ نیست.
آقای‌ رحیم‌پور: من‌ توجه‌ دکتر میشل‌ را به‌ تفکیک‌ دو مسئله‌ جلب‌ می‌کنم. یکی‌ اینکه‌ ایمان‌ قلبی‌ کسی‌ مؤ‌ثر در موضعگیری‌ او باشد و دیگری‌ آنکه‌ آیا اهداف‌ دینی‌ در حاکمیت‌ هم‌ تعقیب‌ بشود و مثلاً‌ قانون‌ دینی‌ بر جامعه، حکومت‌ کند یا نه؟! سکولاریزم‌ که‌ ما از آن‌ صحبت‌ می‌کنیم‌ در وجه‌ تفکیک‌ دین‌ از حکومت‌ است‌ که‌ شاید معنی‌ دقیقتری‌ از تفکیک‌ دین‌ از سیاست‌ باشد. سؤ‌ال‌ من‌ از آقای‌ دکتر میشل‌ مشخصاً‌ این‌ است‌ که‌ آیا یک‌ دولت‌ سکولار می‌تواند شریعت‌ را نیز اعمال‌ کند؟
دکتر میشل: بله، من‌ فکر می‌کنم‌ که‌ ممکن‌ است. البته‌ مسلمانان‌ که‌ با آنها صحبت‌ کردم‌ بعضی‌ می‌گویند محال‌ است‌ و بعضی‌ می‌گویند می‌تواند باشد ولی‌ در غرب‌ الان‌ برای‌ آن‌ راه‌ حل‌ جستجو می‌کنند. مثلاً‌ در روانشناسی‌ استاد خود من‌ فضل‌ الرحمان‌ دیدگاهش‌ این‌ بود که‌ دولت‌ سکولار می‌تواند مذهبی‌ باشد و می‌تواند غیرمذهبی‌ باشد و نیز می‌تواند ضدمذهبی‌ شود. در مورد هند باید بگویم‌ دولت‌ سکولار بهترین‌ راهی‌ است‌ که‌ مسلمانان‌ می‌تواند شریعت‌ را حفظ‌ کند حداقل‌ در زندگی‌ شخصی‌شان.
آقای‌ احمد واعظی: معمولاً‌ وقتی‌ بحث‌ می‌شود راجع‌ به‌ دین‌ و سیاست، نوع‌ تلقی‌ که‌ غربی‌ها در مقوله‌ دین‌ و سیاست‌ دارند این‌ است‌ که‌ کارکرد ایمان‌ را در مقوله‌ سیاست‌ ارزیابی‌ می‌کنند، همانطور که‌ آقای‌ توماس‌ میشل‌ و آقای‌ جان‌ وول‌ در جواب‌ آقای‌ رحیم‌پور، فقط‌ به‌ مقوله‌ ایمان‌ و حداکثر، حفظ‌ ایمان‌ فردی‌ و دین‌ فردی، می‌پردازند. در حالی‌ که‌ ما وقتی‌ راجع‌ به‌ دین‌ و سیاست‌ بحث