در پاسخ به سؤال شما دوست عزیز، عرض می شود که اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یاد شوند، با عنوان عرفا، و هرگاه با عنوان اجتماعی شان یاد شوند، غالباً با عنوان متصوفه یاد می شوند.
استاد مطهری در توضیح جنبة اجتماعی عرفان، می فرمایند : "عرفا و متصوفه هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمیشوند، و خود نیز مدّعی چنین انشعابی نیستند، و در همة فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و بهم پیوسته اجتماعی هستند، یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتی آداب مخصوص، در معاشرتها، و لباس پوشیدنها، و احیاناً آرایش سر و صورت، و سکونت در خانقاهها، و غیره، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی و اجتماعی، رنگ مخصوصی داده، و میدهد..." و در ادامه می فرمایند : "اگر بخواهیم از جنبة اجتماعی وارد بحث (عرفان) شویم، ناچار باید این فرقه را از نظر علل و منشأ، واز نظر نقش مثبت یا منفی، مفید یا مضرّی که در جامعه اسلامی داشته است، فعل و انفعالهایی که میان این فرقه و سایر فرق اسلامی رخ داده است، رنگی که به معارف اسلامی داده است، تأثیری که در نشر اسلام در جهان داشته است، مورد بحث قرار دهیم."
و دربارة جنبة فرهنگی و علمی عرفان می فرمایند : "عرفان به عنوان یک دستگاه علمی و فرهنگی، دارای دو بخش است : بخش عملی و بخش نظری. بخش عملی عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را به خودش و با جهان و با خدا بیان می کند و توضیح می دهد. این بخش از عرفان توضیح داده می شود که سالک برای اینکه به قلة منیع انسانیّت، یعنی توحید برسد، از کجا بایدآغاز کند، و چه منازل و مراحلی را باید به ترتیب طی کند، و در منازل بین راه چه احوالی برای او رخ می دهد، و چه وارداتی بر او وارد می شود، و البته همه این منازل و مراحل باید با اشراف و مراقبت یک انسان کامل و پخته که قبلاً این راه را طی کرده، و از راه و رسم منزلها آگاه است صورت گیرد؛ و اگر همّت انسان کاملی بدرقه راه نباشد، خطر گمراهی است..."(1)
و در توضیح عرفان نظری می فرمایند : "عرفان نظری به تفسیر هستی می پردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث می نماید. عرفان در این بخش خود، مانند فلسفه الهی است که در مقام تفسیر و توضیح هستی است، و همچنانکه فلسفه الهی برای خود، موضوع، مبادی و مسائل معرفی می کند، عرفان نیز موضوع و مسائل در مبادی معرفی می نماید. ولی البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادی و اصول عقلی تکیه می کند و عرفان مبادی و اصول به اصطلاح کشفی را مایة استدلال قرار میدهد، و آنگاه آنها را با زبان عقل توضیح می دهد... نوع بینش فیلسوف با عارف متفاوت است. فیلسوف می خواهد جهان را فهم کند، یعنی می خواهد تصویری صحیح و نسبتاً جامع و کامل از جهان در ذهن خود داشته باشد. از نظر فیلسوف حدّ اعلای کمال انسان، به اینست که جهان را آنچنانکه هست، با عقل خود دریابد، به طوری که جهان در وجود او وجود عقلانی بیابد، و او جهانی شود عقلانی...، ولی عارف به عقل و فهم کاری ندارد، عارف می خواهد به کُنه و حقیقت هستی که خدا است برسید، و متصل گردد و آنرا شهود نماید... "(2)
منابع و مآخذ:
1. کلیّات علوم اسلامی، استاد مطهری، جلد دوم، (کلام ـ عرفان حکمت عملی)، ص84 و 85 (با اندکی تغییر)
2. همان، ص89و90