در خصوص عرفان اسلامی خواندن مطالب ذیل سودمند است:
یک. عرفان
عرفان در لغت به معنای شناخت و شناسایی است و در اصطلاح روش و طریقه ویژهای است که برای دستیابی و شناسایی حقایق هستی و پیوند ارتباط انسان با حقیقت بر شهود، اشراق و وصول و اتحاد با حقیقت تکیه میکند و نیل به این مرتبت را نه از طریق استدلال و برهان و فکر، بلکه از راه تهذیب نفس و قطع علایق از دنیا و امور دنیوی و توجّه تام به امور روحانی و معنوی و در رأس همه مبدأ و حقیقت هستی، میداند. به بیان دیگر، تکیهگاه منحصر عرفان «علم حضوری» است، از این رو از دانش شهودی، مدد میجوید و بر آن اعتماد و به آن استناد میکند. اگر گاهی پس از اثبات شهودی و احراز حضوریِ مطلب، از برهان عقلی یا دلیل نقلیِ معتبر سخن به میان میآورد؛ فقط برای تأیید و تقویت و ایجاد انس است و برای اثبات اصل مطلب نیست. «عرفان» خود به دو گونه یا دو بخش است: 1. عرفان عملی؛ یعنی سیر و سلوک و وصول و فنا، 2. عرفان نظری؛ یعنی؛ ضوابط و روشهای کشف و شهود.
دو. تصوف
تصوف مقام «صوف» یا «صفا» است؛ یعنی، صافی شدن از تعلق به ما سوی اللَّه و رذایل نفسانی. صوف در اینجا در سه حرف «صبر»، «وفا» و «فنا» تعریف شده است. این واژه به کسانی اطلاق میشود که پشمینه پوش (همانند با اصحاب صفه)، برخوردار از صفای باطنی، قرار داشتن در صف اول مقربان مقام قرب حضرت حق و قناعت ورز به گیاها صحرایی (همچون صوفانه)، بودهاند.
سه. تصوف و عرفان
این دو واژه، بیانگر نگاهی است که بر اهمیّت شناخت قلبی و کشف و شهود درونی تأکید کرده، تزکیه باطن را یک اصل اساسی تلقی میکند. ریاضتهای جسمانی و روحانی را راهی مهمّ و اساسی در دستیابی به تطهیر درون میداند و بر عزلت و خلوت نشینی، تساهل و تسامح، اخلاق مداری و عشق و محبت اصرار میورزد. به همین دلیل بسیاری از اوقات این دو واژه مترادف یکدیگر به کار میرود؛ ولی در عین حل تفاوتهایی در کاربرد این دو واژه وجود دارد. گاهی عرفان هدف نهایی تلقی میگردد که صوفیان بدان بار نیافتهاند:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهاند مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست
گاه تصوف ناظر به فرقهای است که خود را به عنوان یک گروهی از طبقات و اصناف متفاوت جامعه مطرح کرده است؛ از این رو «عرفان» به جنبه فرهنگی و علمی اهل شهود و کشف اطلاق میگردد و تصوف به جنبه اجتماعی آنان.
گاه نیز تصوف به گروهی اطلاق میشود که عرفان و آموزههای آن را همچون ابزاری برای مطامع دنیوی و این سویی قلمداد می کنند و با این کار خود معنایی ناخوشایند به آن میبخشند.
چهار. عرفان و تصوف در اسلام
اصطلاح «عارف» و «عرفان» - که ناظر به رویکردی خاص با مسائلی ویژه می باشد - در قرن سوّم هجری معمول گشته و در کلمات جنید (از عارفان برجسته قرن سوّم) مطرح بوده است. هر چند محتمل است که ریشه این کلمه، در قرن دوّم هجری پاگرفته باشد. اولین کسی که از حکمای اسلامی عرفان را به معنای مصطلح داخل حکمت و فلسفه کرد، شیخ الرئیس ابوعلی سینا است. وی دو فصل مهم کتاب اشارات (نمط نهم و دهم) را به شرح مقامات عارفین و اسرار کرامات و خرق عادات تخصیص داده است. از این رو آنچه که ما در سطور بعدی بیان میکنیم، عرفان به معنای رشته و یا یک سلسله مسائل - که از دیگر علوم متمایز است - نمیباشد؛ بلکه مقصود از عرفان و تصوف، رویکرد و شیوهای است که قبل از مصطلح شدن به عرفان و تصوف وجود داشته و آن عبارت است از نوری الهی که حق به تجلّی خود، آن را در دلهای دوستان خویش میافکند که بدان حق را از باطل میشناسند؛ بی آنکه این شناسایی را از کتابی بجویند.
در واقع هدف غایی عرفان و تصوف حقیقی، وصول به مرتبه «توانایی نفس به معرفت حق» است و این معرفت منبعث از «عمل» است، نه بحث و مبتنی بر «مجاهده و ریاضت» است، نه نتیجه استدلال و چون و چرا کردن! چنین عرفانی و تصوّفی، مورد تأیید اسلام و آموزههای قرآنی و روایی است؛ چه اینکه اسلام معرفت حضرت حق را اولین فریضه و واجب تلقّی کرده و گاه آن را با فضیلتترین فریضهها دانسته است از سوی دیگر این معرفت را در حوزه معرفت حصولی و مفهومی، محصور نساخته است؛ بلکه با اصل تأیید معرفت حضوری که در آن میان عالم و معلوم واسطهای وجود ندارد (نظیر معرفت انسان به خود افکار و اندیشهاش) - شناخت حقیقی خداوند متعال را در همین نوع محدود کرده است؛ همان طریقی که ابراهیم خلیل آن را طی نمود: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض»
اینجا «رؤیت» است، نه «روایت». درک ابراهیمعلیه السلام جنبه مفهومی نداشت؛ بلکه شهودی بود و این شهود غیر از شهادتی است که آدمی در عالم ماده، نسبت به اجسام دارد. چنین معرفت و علمی، خواسته امامان معصومعلیهم السلام نیز بود؛ چنان که در دعاهای معروف و مشهور به این عبارتها بر میخوریم: «و انی ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک»؛ «و ارزقنی النظر الی وجهک الکریم»؛ «لاتحرمنی النظر الی وجهک» و...
چنین معرفت شهودی، بر اساس دیدگاه اسلام امکان دارد و بر این جواز جمله معروف حضرت علیعلیه السلام دلالت دارد: «ما رأیت شیئاً الا و رأیت اللَّه قبله و معه و بعده»؛ «هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه با آن و قبل از آن و بعد از آن خدا را دیدم».
در دیده دیده دیدهای میباید وز خویش، طمع بریدهای میباید
تو دیده نداری که ببینی او را ورنه همه اوست، دیدهای میباید
از سوی دیگر عرفان و تصوف حقیقی، دستیابی به این معرفت را از طریق معرفت نفس میداند و این شیوهای است که اسلام نیز آن را تأیید کرده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»؛ «کسی که خود را شناخت خدای خود را شناخته است».
در روایت دیگری آمده است: «سئل رسول اللَّهصلی الله علیه وآله کیف الطریق الی معرفة الرّب؟ قال معرفة النفس»؛ «از پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال شد: طریق معرفت خدا چیست؟ فرمودند: شناخت نفس».
حاصل سخن آنکه آیات و روایات، ادراک و شهودی را که از سنخ ادراک و شهود عرفانی است. و مغایر با شناخت حسی، عقلی و نقلی و سایر معرفت است، برای هر انسانی اثبات میکند و این تأیید رویکرد عرفان و تصوف حقیقی است.
پنج. چند نکته:
برای تکمیل پاسخ توجه به نکات ذیل ضروری است:
1 - 5. عرفان و تصوف حقیقی در اسلام، مراحلی را پشت سر گذاشته است: یک مرحله فراگیری زمینه هایی (در خصوص برخی از آموزههای اسلام (مانند ترجیح آخرت بر دنیا، مبارزه با نفس و هواهای نفسانی و اخلاق و توکل) مرحله دیگر پس از رحلت رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله یعنی، زمان امام علیعلیه السلام است. آن حضرت در عرفان و تصوف اسلامی، نقش مهمی ایفا کرد و به همین دلیل، تمامی عرفا و صوفیان حقیقی، سرسلسله خود را به ایشان میرسانند و خود را وامدار و شاگرد او تلقی میکنند.
مرحله دیگر، دوران پس از امام علیعلیه السلام است که میتوان آن را به «عصر اهل صفه» نام نهاد؛ وجود عارفانی چون: ابن عباس، سلمان فارسی، ابوذر، بلال، اویس قرنی، حسن بصری، سعید بن جبیر و...
2 - 5. گرایش و بینش عرفانی در اسلام، مراحل جوانی خود را با شخصیتهایی چون رابعه عدویه (م135ق)، پشت سر گذاشت و با عارفانی چون بایزید بسطامی (م بین 261 و 264ق) مرحله رشد و رواج خود را طی نمود و با صوفیان حقیقیای چون ابن فارض (م632ق) و ابن عربی (م638ق) مرحله نظم و کمال خود را به انتها رساند.
3 - 5. از قرن دهم به بعد، عرفان و تصوف در اسلام شکل دیگری پیدا میکند و همه یا اغلب اقطاب صوفیه، آن برجستگی علمی و فرهنگی پیشینیان را ندارند. تصوف رسمی، از این به بعد غرق در آداب و ظواهر و احیاناً بدعتهای گوناگون میشود. از سوی دیگر عدهای که داخل در هیچ یک از سلسلههای تصوف و عرفان نیستند، در عرفان نظری محی الدین ابن عربی متخصص میشود؛ مثل صدرالمتألهین شیرازی (م1050ق)، ملامحسن فیض کاشانی (م1091ق)، قاضی سعید قمی (م1103ق) و...
شش. تصوف دروغین
تصوف حقیقی در آغاز کار، روش کسانی بود - که مسجد و مدرسه، آتش طلبِ ایشان را فرو نمینشاند و سیرابشان نمیکرد. آنان بیرون از رسومِ متداول در صفوف نماز و حلقههای تدریس، راهی به سوی حقیقت میجستند و گروهی بودند که خوشیهای این جهانی - مانند ریاست و حکومت و نشستن بر مسند قضا، فصل دعاوی و منبر و کرسی تدریس، داشتنِ مال فراوان و زنان زیبا رو دام فریب بر سرِ راهشان نمیگسترد - آنان عارفانی بلند همت بوده و تنها در سر، سرّ سویدای دوست داشتند. از این رو عامه از ایشان میرمیدند و دنیاداران از دیدارشان دوری میگزیدند! امّا هنگامی که این طریقت رواج یافت و مردم از علمای بدون عمل سرخوردند، صاحبان قدرت به تصوّف و صوفیان روی آوردند و به سبب نفرت از علمای ظاهر و رهایی از جور حاکمان به طرف صوفیان دست دراز نمودند و نذور و تقاضایشان را با آنان طرح کردند؛ این روی آوری و اهمیت یافتن تصوف، موجب شد عدهای سودجو خرقه درویشی به تن کنند و با حیله و فریبکاری، بر مسند ارشاد و تعلیم و تربیت بنشینند. از این رو، از آغاز قرن چهارم هجری، این دگرگونی در تصوف حقیقی راه یافت و به تدریج بالا گرفت. از سوی دیگر در قرن هفتم هجری، تصوّر خاصی در میان عدهای از تصوف به وجود آمد. این گروه خود را بر جمع برتری داده و او را از جمع جدا میکردند و به خود مشغول میداشتند! و توصیه میکردند که به اطراف خویش نگاه نکند؛ چون تمرکزش را از اندیشه درباره خدا از دست میدهد این گروه با برداشت افراطی از آیات «مذمت دنیا» و نیز آیاتی که تحریص بر زهد و تقوا است؛ بخش عمدهای از فقه اسلامی را - که دانش اجتماعی زیستن اسلام است - بی اعتبار ساختند! بریدن از خلق خدا، گریز از مسؤلیتهای اجتماعی، فاصله گرفتن از قدرت سیاسی جامعه و فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، کمترین آموزههایی بود که این طیف بر آن پای میفشردند. این دو جریان بستر را برای پدید آمدن «تصوف دروغین» و «خانقاه سازی» و فاصله گرفتن از مسجد فراهم ساخت.
برخی از این گروه، پیامبر(ص) و مردم عصر بعثت را چنان وانمودهاند که گویی آن حضرت شخص درویشی بوده است که در خانقاهی در مکه مینشست و برای درویشهای دیگر درس تصوف میداده! تصویری که اینان از قرآن و شخصیت پیامبر(ص) و امام علی(ع) عرضه کردهاند، تحریف عمدی در تعلیمات اسلامی نبود؛ بلکه ریشه در نگرش یکسویه به دین و آموزههای آن داشت. چنین نگاهی به دین بی اعتنایی مطلق به دنیا و به فکر خود بودن را تقویت میکردو بی اعتنایی توأم با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبیعت به دنبال میآورد!
البته متصوفان حقیقی، با هر دو رویکرد معارضه کردهاند؛ مثلاً ابوالقاسم قشیری در آغاز کتاب معروف خود (رساله قشیریه) از این نابسامانی (رویکرد اوّل) شکایت میکند و ناصر خسرو (م481ق) از تظاهر به صوفیگری انتقاد میکند و در طی قصیدهای، صوفی را به صفای باطن میداند؛ نه به ظاهر صوفیانه:
فوطه بپوششی تا عامه گفت شاید بودن کاین صوفیستی
گرت به فوطه شرفی نو شدی فوطه فروشِ تو بهشتیستی
آموزههای اسلامی، با تصوف دروغین - با رویکردی که در قسمتهای اخیر بیان شد - به شدّت مخالف است؛ ولی با عرفان و تصوف حقیقی کاملاً موافق.
علامه طباطباییرحمه الله در این خصوص می نویسد: «و از سوی دیگر میبینم قرآن کریم با بیانی جالب، روشن میسازد که همه معارف حقیقیه،
از توحید و خداشناسی واقعی سرچشمه میگیرد و استنتاج میشود؛ و کمالِ خداشناسی از آنِ کسانی است که خداوند آنان را از هر جای جمعآوری کرده و برای خود اختصاص داده است. آنان هستند که خود را از همه کنار کشیده و همه چیز را فراموش کردهاند در اثر اخلاص و بندگی، همه قوای خود را متوجه عالم بالا ساخته، دیده به نور پروردگار پاک روشن ساختهاند و با چشم واقع بین، حقایق اشیاء و ملکوت آسمان و زمین را دیدهاند؛ زیرا در اثر اخلاص و بندگی به یقین رسیدهاند و در اثر یقین، ملکوت آسمان و زمین و زندگی جاودانی جهان ابدیت بر ایشان مکشوف شده است».
هفت. تدوین و تنسیق عرفان نظری و عملی
تصوف با آنکه با استدلال و عقل رابطه خوبی نداشت؛ امّا بر اثر جدالها و مناظرههای علمی و کشمکشهای فرقهای، به تدریج به استدلالی کردن آرا و نظریات خویش روی آورد. قوت القلوب از ابوطالب مکی و «اللمع» از ابونصر سراج طوسی در قرن چهارم، اسرار التوحید (در خصوص حالات ابوسعید ابوالخیری) در قرن پنجم، کشف المحجوب اثر ابواسحاق هجویری در همان قرن، الرسالة القشیریة از ابوالقاسم قشیری و منازل السائرین نوشته خواجه عبداللَّه انصاری در قرن پنجم، «تمهیدات» اثر عین القضاة همدانی و شرح شطحیات روزبهان بقلی شیرازی در قرن ششم، مرصادالعباد نوشته شیخ نجمالدین رازی و «عوارف المعارف» اثر شهاب الدین سهروردی در قرن هفتم، سیر تدوین تنسیق و تبویب تصوف و عرفان اسلامی است. این حرکت با ظهور محی الدین ابن عربی در قرن هفتم به اوج رسیده و تصوف کاملاً مبانی نظری قویمی یافت.
هشت. نفوذ عرفان اسلامی
گفتنی است عرفان اسلامی آن چنان جذاب و نیروبخش است که دیگر سرزمینهای اسلامی را تحت نفوذ خویش قرار داد. هند، مالی، نیجر، کنیا، غنا، سنگال، چاد، سودان، لیبی، تونس، مراکش، الجزایر و مصر از سرزمینهایی است که اسلام با عرفان آنها را فتح کرد و در آن مناطق پایگاههای قدرتمندی برای جهان در اسلام به وجود آورد. این نفوذ تا حدی است که اندیشمندان غربی را نیز از 700 سال پیش تاکنون، واداشته تا تلاشهای خویش را برای آشنایی با عرفان و تصوف اسلامی مضاعف سازند.
اما علل طرد برخی از عملکرد صوفیان در لسان اهل بیت با توجه به مطالب ذیل روشن می شود:
چنانکه گفته شد، تصوف، به عنوان یک گرایش خاص، در اواسط قرن دوّم هجری آغاز شد و در نیمه دوّم قرن چهارم، به صورت یک مکتب مطرح گردید؛ امّا بسیاری از اصول و مسائل آن در قرن ششم و هفتم تبلور یافت و تازه همین اصول هم دارای ابهام بود. از این رو برخورد امامانعلیهم السلام عمدتاً با رفتارها و کردارهایی بود که با روح اصیل اسلام منافات داشت و این قبیل رفتار و عمل را نباید به پای گرایشی خاص چون عرفان و تصوف راستین و حقیقی گذاشت. در احادیث مستند و موثق، روایتی وجود ندارد که به طور مستقیم این مشرب فکری را با همین عنوان مطرح و تخطئه کند، چرا که اصلاً این گرایش در جهان اسلام به تدریج شکل گرفت. امّا در عین حال برخی از کسانی که با روح و جامعیت اسلام چندان آشنایی نداشتند، دست به اعمالی میزند که در اسلام تخطئه شده است. «اسلام» دین عملی حقیقت بین معتدلی است که پیروان خویش را به «میانهروی» و «اعتدال» توصیه میکند؛ یعنی دستور، میدهد که مسلمانان به نعمتهای این دنیا به حد اعتدال متنعم شوند؛ ولی آخرت را هم فراموش نکنند در ضمن حکومت بشر را هم میخواهد در دست داشته باشد و جامعه مسلمین را اداره کنند. به هر روی منظور نظر اسلام سعادت دنیوی و اخروی است؛ «ابتغ فیما آتاک اللَّه الدار الآخرة ولاتنس نصیبک من الدنیا...»؛ و با آنچه خدایت داده، سرای آخرت را بجوی و سهم خود را از دنیا فراموش مکن.
«و قل من حرّم زینةاللَّه التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق قل هی للذین آمنوا فی الحیوة الدنیا خالصة یوم القیامة کذلک نفصل الآیات لقوم یعلمون»؛ «[ای پیامبر! ]بگو: زیورهایی که خدا برای بندگانش پدید آورده، و [نیز ]روزیهای پاکیزه را چه کسی حرام گردانیدی؟" بگو "این [نعمتها] در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و روز قیامت [نیز ]خاص آنان میباشد" اینگونه آیات [خود ]را برای گروهی که میدانند به روشنی بیان میکنیم».
بر این اساس احادیث فراوانی وجود دارد که دلالت میکند بر اینکه پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) از افراط و مبالغه در زهد و ریاضات سخت و عبادات به حد افراط - که با روح عرفان و تصوف راستین منافات دارد - جلوگیری میفرمودهاند؛ مثلاً وقتی عثمان بن مظعون به تقلید برخی از زهّاد مسیحی، میخواست خود را اخصاء نموده و زنش را طلاق دهد و سر به بیابانها بگذارد؛ پیمبرصلی الله علیه وآله مانع کار او شد و او را به اعتدال دعوت فرمود. یا وقتی ابن عمر روزههای طولانی میگرفت و تمام شب را به مناجات میگذرانید، پیامبر(ص) او را از افراط نهی کرد.
امام صادق(ع) نیز روزی سراغ یکی از صوفیان افراطی را گرفت که در جواب گفتند: «وی گفته است در خانهام مینشینم، روزه میگیرم و عبادت خدای میکنم روزی من خواهد آمد!!» امام فرمود: «این از کسانی است که دعایشان مستجاب نمیشود» به حضرت گفتند: فلانی نیازمند شده، فرمود: اینک چه میکند؟ گفتند: در خانهاش مانده، خدا را عبادت میکند. پرسید: غذا و خوراک از کجا میآورد؟ گفتند: یکی از دوستانش به او میدهد. فرمود: «به خدا سوگند! آن که غذا میدهد، از او عابدتر است»(7).
به هر روی هدف از تخطئه کردن ائمه(ع) و معصومین(ع) روش چنین افرادی، این بود که مردم از راه هدایت و صراط مستقیم خارج نشده و به دنبال افرادی که اسلام را در تمام ابعاد آن مطرح نکرده و برداشت درستی از آن نداشتهاند، نروند و راهبران اصلی را - که همان ائمهعلیهم السلام بودند - فراموش نکنند چنان که بعدها در تاریخ تصوف دروغین رشد نموده و مردم را از روح اصلی آموزههای دینی و اسلامی دور نگه داشتند. باید توجه داشت که این شیوه برخورد نباید به صورت عام و فراگیر نسبت به عرفان راستین و تصوف حقیقی مطرح شود؛ چراکه بسیاری از آموزههای اصیل عرفانی، ریشه در گفتار ائمه و معصومان(ع) دارد.
-----------------------
پی نوشت ها:
1. دانشنامه امام علیعلیه السلام، ج4، ص18 - 21.
2. فرهنگ اصطلاحات عرفانی، 577.
3. نگا: جامعهشناسی نظری اسلام، ص149 و 150 و نیز نگا: فصل هفتم تا دهم، عرفان نظری، ص64 - 59؛ مصباحالهدایة، ص82 - 63؛ عوارف المعارف، ص 64 - 59 و...
4. عرفان عارفان مسلمان، ص174.
5. سعدی (بخش مواعظ)، ص708.
6. آشنایی با علوم اسلامی (کلام و عرفان)، ص186.
7. ابعاد عرفان اسلام، ص66.
8. شرح بر مقامات اربعین، ص43.
9. الاشارات و التیهات، ج3.
10. شرح منازل السائرین، ص192.
11. از امام صادقعلیه السلام روایت شده است: «قال اللَّه عز و جل: اختر صفت علی عبادی عشرة فرائض اذاء وفرها امکنتهم ملکوتی خبانی. ادلها معرفتی»، وسائل الشیعه، ج4، ص674.
12. همان.
13. انعام (6)، آیه/75.
14. مناجات شعبانیه.
15. در این خصوص نگا: درآمدی بر سیر و سلوک، ص13 - 35.
16. علم الیقین، ج1، ص49.
17. غررالحکم، ج5، ص194.
18. مستدرک الوسائل، ج11، ص 138.
19. برای مطالعه بیشتر نگا: درآمدی بر سیر و سلوک، ص439؛ ولایت نامه، ص48 - 57.
20. تفسیر نهجالبلاغة ابن ابی الحدید، ج1، ص17.
21. نگا: عرفان نظری، ص121 - 123 و 183؛ تصوف در اسلام، ص60 - 61.
22. عرفان نظری، ص193؛ خدمات متقابل اسلام و ایران، ص664 - 665.
23. شرحی بر مقامات اربعین، ص283 - 284.
24. نگا: مقالات تاریخی، ج1، ص260 - 272.
25. دیوان ناصر خسرو، ص248 - 249، قصیده 115.
26. شیعه در اسلام، ص33.
27. تاریخ تصوف اسلامی، ص46 - 48.
28. ابعاد عرفانی اسلام، ص42 - 48.
29. پژوهشی در نسبت دین و عرفان، ص 41 - 43.
30. نگا: سفینةالبحار، ج2، ص 64 - 56 و 296.
31. قصص (28)، آیه/ 77.
32. اعراف (7)، آیه/ 32.
33. نگاه به تاریخ تصوف در اسلام، ص 10 و 11.
34. 7. امام صادق و تصوف اسلامی، صائب عبدالحمید، ترجمه عبداللَّه امینی؛ نگا: روزنامه جام جم، صفحهاندیشه شماره 871.
35. در این خصوص نگا: تصوف و تشیع، ص548 - 550.
36. نگا: تاریخ ایران اسلامی، ج2، ص 208، 213، 234 و 237.