میزان دقت و صحت پاسخ های سروش / مهندس جواد رنجبر

در شمارة‌ نخست‌ این‌ نوشتار توضیح‌ دادیم‌ که‌ چگونه‌ تلاشهای‌ رفوگرانة‌ آقای‌ سروش‌ و سایرین‌ نه‌ تنها به‌ دفع‌ اشکالات‌ وارده‌ در باب‌ پلورالیزم‌ دینی‌ نینجامید و هیچ‌ توجیه‌ معقول‌ و مشروعی‌ به‌ نفع‌ پلورالیزم‌ دینی‌ مطروحه‌ در الهیات‌ مسیحی‌ معاصر دست‌ و پا نکرد و در انتقال‌ آن‌ به‌ قلمرو تفکر اسلامی‌ همچنان‌ ناکام‌ ماند بلکه‌ هر گونه‌ تلاش‌ و توضیح‌ اضافی، کار را بر منادیان‌ پلورالیزم‌ تنگ‌تر کرده‌ و بر عمق‌ مشکلات‌ عقلی‌ و نقلی‌ مسئله‌ افزوده‌ است. از جمله‌ اشاره‌ کردیم‌ به‌ برخی‌ لوازم‌ مصرح‌ این‌ دیدگاه‌ که‌ "دفاعیات" آن‌ را عملاً‌ به‌ "اعترافات" بدل‌ کرد و در شمارة‌ پیشین، از باب‌ نمونه‌ به‌ بخشی‌ از موارد مذکور اشاره‌ شد:
1 - گرایش‌ پلورالیزم‌ دینی، معترف‌ است‌ که‌ پایگاه‌ معرفتی‌ پلورالیزم، عبارت‌ است‌ از نومینالیزم‌ و مادی‌ دانستن‌ مقولة‌ معرفت‌ و انکار ضمنی‌ شناختهای‌ تجریدی‌ عقلی‌ و شهودی‌ و غیرحسی.
2 - این‌ رویکرد، همچنین‌ معترف‌ است‌ که‌ ملاکهای‌ اسلامی‌ در باب‌ حق‌ و باطل‌ و داوری‌ در این‌ عرصه، با "پلورالیزم‌ دینی" قابل‌ جمع‌ نمی‌باشد و تنها با ملاکهای‌ غیراسلامی‌ و برون‌ دینی‌ است‌ که‌ می‌توان‌ از پلورالیزم‌ دینی‌ با مبنای‌ لیبرالی‌ - مسیحی‌ سخن‌ گفت.
3 - این‌ رویکرد می‌پذیرد که‌ در چاله‌های‌ شکاکیت‌ معرفتی‌ و نسبی‌گرایی‌ افراطی‌ گرفتار است.
4 - این‌ رویکرد، گزاره‌های‌ دینی‌ را لزوماً‌ صادق‌ نمی‌داند و بنابراین‌ ملازم‌ با تکذیب‌ مفاد بسیاری‌ از معتقدات‌ دینی‌ است.
5 - این‌ رویکرد، اخلاق‌ و احکام‌ را اعتباری‌ محض‌ و فاقد پشتوانه‌ و منشأ نفس‌الامری‌ و تکوینی‌ دانسته‌ و قائل‌ به‌ مرزبندی‌ حق‌ و باطل‌ یا "درست‌ و نادرست" در این‌ قلمروها نیست‌ و به‌ عبارت‌ دیگر، اخلاق‌ و احکام‌ را قراردادی‌ محض‌ و غیرقابل‌ استدلال‌ عقلی‌ می‌داند و از حیث‌ منطق‌ انتخاب، همگی‌ علی‌السویه‌اند.
6 - این‌ رویکرد، ادیان‌ و عقاید را مساوی‌ و هم‌ عرض‌ دانسته‌ و معتقد است‌ که‌ ترجیح‌ عقلی‌ و استدلالی‌ میان‌ آنها ممکن‌ نیست‌ و هیچ‌ دینی‌ منطقاً‌ ترجیح‌ و برتری‌ بر سایر ادیان‌ ندارد. و از حیث‌ منطق‌ انتخاب، همگی‌ علی‌السویه‌اند.
7 - همة‌ آئین‌ها و مکاتب‌ و ادیان‌ گوناگون‌ بلکه‌ متضاد با یکدیگر را بر حق‌ دانسته‌ و بنابراین‌ پیروان‌ همة‌ مکاتب‌ را نه‌ تنها اهل‌ نجات، بلکه‌ در مسیر هدایت‌ می‌پندارد و....
اکنون‌ در ذیل‌ نکتة‌ اخیر به‌ چند شاخصة‌ جزئی‌تر طرز فکر پیش‌ گفته، به‌ اجمال‌ اشاره‌ می‌کنیم:

‌‌1 - مدل‌گزاره‌های‌اشاریIndexical))، محملی‌ برای‌ نسبی‌گرائی‌ افراطی:
پلورالیست‌ مذکور به‌ مسلمانان‌ توصیه‌ کرد که‌ مدل‌ رایج‌ "حقانیت" را که‌ در مورد گزاره‌های‌ خبری، ملازم‌ با "صدق" (به‌ معنی‌ مطابقت‌ با واقع) است، کنار بگذارند و در موضع‌گیری‌ "حق‌ - باطل"، تجدید نظر کرده‌ و سعی‌ کنند همة‌ ادیان‌ و مکاتب، گرچه‌ مخالف‌ با دکترین‌ اسلام‌ را بر حق‌ و راهنمای‌ هدایت‌ و مسیر نجات‌ بدانند و انحصارگرایی‌ نکنند اما او پیشنهاد جدیدی‌ ندارد. بلکه‌ دیدگاههای‌ فیلسوفان‌ تحلیلی‌ و پوزتیویست، هرمنوتیسین‌های‌ متأخر مسیحی، معرفت‌شناسان‌ آمپریست‌ و نظریه‌ پردازان‌ مادی‌ در جامعه‌شناسی‌ دین‌ را معمولاً‌ در مقالات‌ خود، بدون‌ ذکر نام‌ مبتکران‌ و صاحبان‌ اصلی‌ آن‌ نظریات‌ در غرب‌ یا جهان‌ عرب‌ و حتی‌ بدون‌ ارائة‌ مآخذ و حتی‌ ذکر نام‌ متون‌ اصلی، با تعبیرات‌ شاعرانه‌ به‌ نام‌ خود به‌ ثبت‌ رسانده‌ و همچون‌ مترجمانی‌ که‌ نقش‌ «نظریه‌پرداز» را بازی‌ می‌کنند با مریدان‌ و مستمعان‌ خود سخن‌ می‌گوید.مؤ‌لف‌ محترم‌ فرمودند که‌ باید «"مدل‌ حقانیت" را عوض‌ کرد تا همة‌ مکاتب‌ و ادیان‌ را شامل‌ شود.»
اما اینک‌ مدل‌ پیشنهادی‌ ایشان، همان‌ مدل‌ بسیار کهنه‌ "گزاره‌های‌ اشاری" و تعمیم‌ آن‌ به‌ موارد نامربوط‌ است‌ و این‌ تعمیم، در واقع‌ مظهر بارز "نسبی‌گرایی" افراطی‌ است‌ که‌ وی‌ از پیش‌ بدان‌ متهم‌ بوده‌ است.
زیرا"حق‌ ابژکتیو" قطعی‌ و ثبوت‌ "حق‌ مطلق" را نمی‌پذیرد و اساساً‌ "حق‌ و حقیقت"را امری‌ نسبی‌ می‌داند:
«حقیقت‌ این‌ است‌ که‌ حقانیت‌ ادیان، شباهت‌ بسیار با حقانیت‌ گزاره‌های‌ اشاری‌ دارد یعنی‌ صدق‌ و حقانیت‌ آن‌ بستگی‌ دارد به‌ این‌ که‌ چه‌ کسی‌ یا در کجا به‌ کار برد.»

اینک‌ ببینیم‌ آیا مدل‌ گزاره‌های‌ اندکسیکال، می‌تواند پلورالیزم‌ دینی‌ و نسبیت‌ حق‌ را اثبات‌ کند ؟!
وی‌ می‌گوید:
«حق‌ و صدق‌ در این‌ گزاره‌ها، "برای‌ من" و "برای‌ او" دارد و به‌ این‌ معنی‌ "نسبی" است. مثلاً‌ گزارة‌ "من‌ بیست‌ سال‌ دارم" راست‌ است‌ اگر یک‌ فرد 20 ساله‌ آن‌ را بگوید و دروغ‌ است‌ اگر یک‌ فرد 40 ساله‌ آن‌ را بگوید. "امروز سرد است" راست‌ است‌ اگر در روزی‌ سرد، ادا شود و دروغ‌ است‌ اگر در روزی‌ گرم‌ ادا شود. در حالی‌ که‌ زمین‌ کروی‌ است‌ یا فلزات‌ در حرارت‌ منبسط‌ می‌شوند. حق‌ و باطلشان‌ نسبی‌ نیست‌ و "برای‌ من" و "برای‌ او" ندارد و هر کس‌ آنها را بگوید فرق‌ نمی‌کند.»
وی‌ سپس‌ حقانیت‌ اسلام‌ و بحث‌ حق‌ و باطل‌ دینی‌ را از سنخ‌ گزاره‌های‌ اشاری‌ و حقانیت‌های‌ علمی‌ و فلسفی‌ را از سنخ‌ دوم‌ می‌داند:
«حقانیت‌ دینی‌ (مثلاً‌ اسلام) به‌ هیچ‌ رو از نوع‌ حق‌های‌ علمی‌ و فلسفی‌ نیست‌ که‌ قید "برای‌ زید و عمرو" ندارند. پس‌ حساب‌ حق‌ و باطل‌ ادیان‌ با حق‌ و باطل‌ مطلق‌ و نفس‌الامری‌ - و غیرنسبی‌ - فرق‌ دارد.»
ایشان‌ تغافل‌ می‌کند که‌ حتی‌ گزاره‌های‌ اشاری‌ نیز با مفهوم‌ "صدق‌ و مطابقت‌ با واقع" به‌ عنوان‌ ملاک‌ حقانیت، منافاتی‌ ندارد و علت‌ راست‌ و دروغ‌ در آمدن‌ یک‌ گزاره، آن‌ است‌ که‌ در "من‌ 20 سال‌ دارم"، مفاد گزاره، خبر از سن‌ متکلم‌ است‌ و این‌ گزاره‌ در صورتی‌ حق‌ است‌ که‌ گزارشگر 20 ساله‌ باشد یعنی‌ خبر آن‌ صادق‌ و با "مخبرٌ‌ عنه"، مطابق‌ باشد. و وقتی‌ فرد 40 ساله‌ چنین‌ گزاره‌ای‌ را بر زبان‌ آورد معلوم‌ است‌ که‌ باطل‌ و کاذب‌ خواهد بود زیرا با واقعیت‌ سن‌ و سال‌ وی‌ مطابقت‌ نمی‌کند نه‌ آنکه‌ واقعیت، نسبی‌ است!!
در "هوا سرد است" نیز همین‌ است‌ و متکلم‌ خبر از احساس‌ خود (احساس‌ سرما) یا درجة‌ هوا می‌دهد که‌ در صورت‌ مطابقت‌ با واقع، صادق‌ و در غیر این‌ صورت، کاذب‌ و باطل‌ است. اما این‌ کجا و نسبیت‌ حق‌ کجا؟! و آیا این‌ گزاره‌ها منافاتی‌ با حقانیت‌ نفس‌الامری‌ (مدل‌ حقانیت‌ سنتی!!) دارد؟ نکته‌ اینجاست‌ که‌ مشارٌ‌الیه، گزاره‌های‌ مربوط‌ به‌ حقانیت‌ دینی، مثلاً‌ این‌ گزاره‌ که‌ (اسلام، دین‌ خاتم‌ و جامع‌ و راه‌ سعادت‌ و کمال‌ است) را، هم‌ نسبی‌ می‌داند یعنی‌ با قطع‌ نظر از گوینده، آن‌ را مطابق‌ با واقع‌ نمی‌داند. زیرا به‌ عقیدة‌ وی‌ این‌ گزاره، خبر از واقع‌ نمی‌دهد بلکه‌ خبر از اد‌عا و عقیدة‌ مسلمانان‌ می‌دهد.

‌‌2 - اختلاف‌ عرضی‌ (تعارض) به‌ جای‌ اختلاف‌ طولی
نویسندة‌ مزبور برای‌ اثبات‌ اینکه‌ حقیقت، نسبی‌ است‌ و همة‌ مکاتب‌ - علیرغم‌ اختلافاتشان‌ - حق‌ و در راه‌ هدایت‌ هستند، دست‌ به‌ مغالطة‌ عجیبی‌ می‌زند. وی‌ می‌گوید:
«مسلمانان‌ قبول‌ دارند که‌ مثلاً‌ مسیحیت‌ یا یهودیت‌ در زمان‌ خود (قبل‌ از اسلام) بر حق‌ بوده‌اند یعنی‌ می‌پذیرند که‌ مکتب‌ دیگری، علیرغم‌ اسلام، بر حق‌ بوده‌ منتهی‌ قید زمانی‌ را لحاظ‌ می‌کنند. اما می‌توان‌ به‌ جای‌ قید زمانی، قید مکانی‌ یا دهها قید دیگر گذارد یعنی‌ اینها می‌توانند حقیقت‌ را نسبی‌ و شخصی‌ کنند، چنانچه‌ قید زمانی‌ را خود مسلمانان‌ قبول‌ دارند که‌ می‌تواند این‌ کار را بکند.»
مغالطه‌ اینجاست‌ که‌ مسلمانان‌ بدان‌ علت، مسیحیت‌ و یهودیت‌ (در زمان‌ خودشان‌ و پیش‌ از بعثت‌ پیامبر پسین) را بر حق‌ می‌دانند که‌ مفاد گزاره‌ها و معارف‌ آنها و نیز اصول‌ شریعت‌ و اخلاق‌ آنها با تعالیم‌ اسلام، مطابق‌ و یکی‌ بوده‌ و تعارضی‌ در کار نبوده‌ است‌ و در این‌ میان، خود "زمان" و قید زمانی‌ اصالت‌ ندارد.بلکه‌ به‌ دلیل‌ آن‌ که‌ ظرف‌ تحقق‌ بعثتهای‌ پیاپی‌ و حاوی‌ شرایط‌ گوناگون‌ (که‌ تجدید بعثتها را تا زمان‌ پیامبر اسلام‌ و سپس‌ خاتمیت‌ اسلام‌ را اقتضا کرده‌ است‌ ) می‌باشد، در حقانیت‌ و بطلان، ایفأ نقش‌ کرده‌ است. قید زمانی‌ در اینجا علامت‌ آن‌ است‌ که‌ تعالیم‌ این‌ ادیان‌ در ظرف‌ زمانی‌ خود با تعالیم‌ اسلام‌ «الی‌الابد» تناقض‌ ندارد. اما قیود دیگر چنین‌ نیست‌ چون‌ "حقیقت"، نسبی‌ و تناقض‌ پذیر نیست‌ و لذاست‌ که‌ مسلمانان، مسیحیت‌ و یهودیت‌ امروز را دین‌ حق‌ نمی‌دانند بلکه‌ آنها را علیرغم‌ برخورداری‌ از حصه‌هائی‌ از حقیقت، ادیان‌ منسوخ‌ و حاوی‌ اباطیل‌ و خرافات‌ و شرک‌ می‌دانند. گرچه‌ بخش‌ مهمی‌ از مسیحیان‌ و یهودیان‌ را مستضعف‌ و مورد مغفرت‌ خدا و معذور نیز می‌دانند. همچنین‌ مسلمانان‌ معتقد نیستند که‌ همة‌ مسلمین، اهل‌ بهشت‌ بوده‌ و به‌ جهنم‌ نخواهند رفت‌ زیرا حقیقت‌ را امری‌ نفس‌الامری‌ - نه‌ نسبی‌ و اعتباری‌ - می‌دانند و شرط‌ سعادت‌ را علم‌ و عمل‌ به‌ اسلام‌ می‌دانند هرکس‌ به‌ هر میزان‌ که‌ به‌ این‌ حقایق، معرفت‌ و ایمان‌ داشته‌ و به‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ مذکور در اسلام، متخلق‌ شود و به‌ واجب‌ و حرام‌ اسلام‌ عمل‌ کند، به‌ همان‌ میزان، اهل‌ سعادت‌ و کمال‌ است. علم‌ به‌ توحید و عمل‌ توحیدی، باعث‌ فلاح‌ و رستگاری‌ است‌ و این‌ حقیقت، نسبی‌ و شخصی‌ نیست‌ بلکه‌ نفس‌الامری‌ و مطلق‌ است‌ و این‌ گزاره‌ که‌ "قولوا لا اله‌ الا الله‌ تفلحوا" یک‌ گزارة‌ اشاری‌ نیست‌ بلکه‌ یک‌ حقیقت‌ مطلق‌ و همگانی‌ است.

اما وی‌ بدون‌ فهم‌ این‌ نکات‌ و یا با تجاهل‌ عمدی، چنین‌ می‌گوید:
«مسلمانها می‌گویند که‌ مسیحیت‌ و یهودیت‌ هر کدام‌ در زمان‌ خودشان‌ حق‌ بوده‌اند یعنی‌ در واقع‌ یک‌ نوع‌ پلورالیته‌ را قائلند و آنها را باطل‌ نفس‌الامری‌ نمی‌دانند بلکه‌ با درج‌ یک‌ قید، همه‌ را حق‌ می‌شمارند و می‌گویند این‌ هم‌ حق‌ است‌ و آنهم‌ حق‌ و آن‌ دیگری‌ هم‌ و... این‌ نکتة‌ مهمی‌ است. پس‌ نتیجه‌ می‌گیریم‌ که‌ ما اکنون‌ در میان‌ اضداد و نقیضها گرفتار نشده‌ایم. به‌ اعتقاد خود پیروان‌ ادیان، با درج‌ قیودی‌ می‌شود همة‌ ادیان‌ را حق‌ دانست!! الف‌ در زمان‌ الف‌ حق‌ است، ب‌ در زمان‌ ب‌ و ج‌ در زمان‌ ج‌ حق‌ است‌ و ... حال‌ اگر با این‌ قید، می‌توان‌ گفت‌ که‌ هم‌ الف‌ (اسلام) حق‌ است‌ و هم‌ ب‌ و ج‌ و هم‌ ... چرا قیود دیگری‌ نتوان‌ افزود و به‌ آنها نتوان‌ گفت‌ که‌ هم‌ الف‌ حق‌ است، هم‌ ب، هم‌ ج‌ و هم‌ ...(یعنی‌ حتی‌ در زمان‌ واحد، همة‌ مکاتب‌ بر حق‌ باشند)؟ چرا قیدهای‌ دیگر نتوان‌ یافت‌ که‌ در عین‌ همزمانی‌ حقانیت‌ همة‌ " آئین‌های‌ موجود در سطح‌ بشریت" را محفوظ‌ نگهدارد ؟! این‌ دیگر به‌ ابتکار قوة‌ تخیل‌ شما بستگی‌ دارد!»

‌‌3 - حقانیت‌ کفار و نه‌ تنها معذوریت‌ ایشان!!
تفکر اسلامی‌ مستند به‌ قرآن‌ و روایات‌ تصریح‌ می‌کند که‌ ملاک‌ حق‌ و باطل، در بسیاری‌ از مهمترین‌ مسائل‌ نظری، روشن‌ و قابل‌ داوری‌ است‌ و آنانکه‌ اولاً‌ به‌ درک‌ درستی‌ از اسلام‌ دست‌ یافته‌ و ایمان‌ آورده‌ باشند و ثانیاً‌ اخلاق‌ شخصی‌ و اجتماعی‌ خود را با ملاکهای‌ اسلامی‌ تنظیم‌ کرده‌ و فضائل‌ اخلاقی‌ را بر شخصیت‌ و نفس‌ خویش‌ غلبه‌ دهند و ثالثاً‌ رفتار خویش‌ در حوزه‌های‌ فردی‌ و جمعی‌ (اقتصادی، حقوقی، سیاسی‌ و تربیتی) را با شریعت‌ اسلام‌ تطبیق‌ دهند، به‌ همان‌ میزان‌ در مسیر هدایت‌ و کمالند و در غیر این‌ صورت، همة‌ مادر ضلالت‌ هستیم‌ و این‌ معیارها، واقعی‌ و نفس‌الامری‌ است‌ چنانچه‌ کمال‌ و انحطاط، اموری‌ واقعی‌ - و نه‌ فرضی‌ و قراردادی‌ - می‌باشند و وابسته‌ به‌ نژاد و جنسیت‌ و سن‌ و ملیت‌ و ثروت‌ و... نیست. در عین‌ حال‌ که‌ بهشت‌ و جهنم، مراتب‌ دارند و همة‌ ایمان‌ نیاوردگان‌ نیز اهل‌ خلود در عذاب‌ و... نیستند. زیرا چه‌ بسا کسانی‌ که‌ به‌ حق‌ ایمان‌ نیاورده‌اند زیرا آن‌ را نمی‌دانسته‌اند و در این‌ ندانستن‌ نیز مقصر نبوده‌ و معذورند. اما معذور بودن، به‌ مفهوم‌ کسب‌ کمالات‌ و نیل‌ به‌ درجات‌ عالیه‌ انسانی‌ نیست‌ بلکه‌ تنها به‌ کار "رفع‌ عقاب" می‌آید. در عین‌ حال، غیر مسلمانان‌ نیز به‌ همان‌ میزان‌ که‌ از تعالیم‌ انبیأ شنیده‌اند و به‌ همان‌ قدر که‌ صدای‌ عقل‌ و وجدان‌ و فطرت‌ خویش‌ را می‌شنوند، مسئول‌ و غیر معذورند.
"معذور بودن" با "بر حق‌ بودن"، متفاوت‌ است‌ زیرا با ضلالت‌ نیز سازگار است‌ و این‌ بدان‌ معنی‌ است‌ که‌ هدایت‌ با ضلالت، یکی‌ نیست‌ و در نظر و عمل‌ و نتیجه، متفاوت‌ بلکه‌ متناقضند، پس‌ گمراهان‌ معذور هم‌ با هدایت‌ یافتگان، هم‌ سطح‌ نیستند گر چه‌ با "مغضوبین‌ غیر معذور" نیز متفاوتند.

پس‌این‌ سخن‌نویسندة‌ مزبور،نامربوط‌ است‌که:
«بعضی‌ از منتقدان‌ از موضع‌ انحصارگرائی‌ می‌گویند که‌ اگر شخص‌ غیر معاندی‌ در این‌ دنیا به‌ حق‌ نرسید در آن‌ دنیا معذور و ناجی‌ است‌ اما مهتدی‌ نیست‌ و این‌ "معذور بودن" را هم‌ می‌گویند تا خدا را معذور کنند یعنی‌ می‌خواهند بگویند اگر خداوند هدایتش‌ به‌ این‌ شخص‌ نرسیده، عذابش‌ هم‌ نمی‌کند. لکن‌ چنانچه‌ آوردم‌ این‌ سخن‌ بی‌ دلیل‌ است، اینها همه‌ از موضع‌ انحصارگرائی‌ است. اما از موضع‌ پلورالیزم، حقهای‌ مختلف‌ - بلکه‌ متضاد - وجود دارند و همه‌ هم‌ هدایت‌ آور و سعادت‌آورند. اینها انواع‌ مختلف‌ هدایتند و همه‌ بشراند.»
مؤ‌لف‌ محترم‌ ظاهراً‌ قادر به‌ درک‌ این‌ نکته‌ نیست‌ که‌ انسانی‌ غیرمعاند که‌ از درک‌ حقیقتی‌ محروم‌ مانده، می‌تواند در مسیر درست‌ و شایستة‌ خویش‌ نباشد و در عین‌ حال‌ معذور باشد همچون‌ " گم‌ کرده‌ راهی‌ " که‌ علیرغم‌ حسن‌ نیت‌ خویش‌ از مسیر درست، دور شده‌ است‌ و البته‌ خداوند، مظلومیت‌های‌ دنیوی‌ او را که‌ هرگز، نه‌ مستند به‌ فعل‌ خدای‌ متعال‌ بلکه‌ به‌ ظالمان‌ بشری‌ است، در آخرت، جبران‌ کرده‌ و او را به‌ کمال‌ شایستة‌ خویش‌ نائل‌ می‌کند اما از او توقعی‌ که‌ از صالحان‌ درست‌اندیش‌ و درستکار می‌رود، نمی‌رود و کمالات‌ ایشان‌ نیز به‌ او نمی‌رسد. ملاک‌ اصلی‌ نیز اعتماد و التزام‌ اخلاقی‌ و عملی‌ به‌ توحید، معاد و نبوت‌ است‌ و جزئیات‌ عقیدتی‌ و مناسکی، مربوط‌ به‌ مراتب‌ جزئی‌تر و پیچیده‌تر کمال‌ است. تفاوت‌ دیگر میان‌ "گمراه‌ معذور" با "هدایت‌ یافتگان"، در سهولت‌ و صعوبت‌ سلوک‌ الهی‌ است. تفاوتهای‌ دیگر نیز در روایات‌ ما و نیز در تبصره‌های‌ عرفانی‌ اولیأا... ذکر شده‌ است‌ که‌ در مجال‌ این‌ نوشتار نمی‌گنجد. پس‌ نباید همچون‌ فرد پیش‌ گفته، حیرت‌ کرد که:
«بعضی‌ آقایان‌ گفته‌اند بیشتر مردم‌ در آخرت‌ ممکن‌ است‌ ناجی‌ باشند اما مهتدی‌ نه، حرف‌ درستی‌ نیست‌ ... به‌ چه‌ دلیل‌ آنان‌ باید ناجی‌ باشند؟ اگر واقعاً‌ رفتن‌ به‌ بهشت‌ و نجات‌ از عذاب، منوط‌ به‌ داشتن‌ عقائد حق‌ است، اینها هم‌ نباید ناجی‌ باشند.»
این‌ سخن، ناشی‌ از غفلت‌ یا تغافل‌ از این‌ نکته‌ است‌ که‌ اولاً‌ مراتب‌ هدایت، متعدد است‌ و ثانیاً‌ نقش‌ عقیده‌ و معرفت‌ و آگاهی‌ از حقائق‌ در اخلاق‌ و رفتار و تأثیر درست‌ یا غلط‌ بودن‌ افکار در نحوة‌ سلوک‌ و کمال‌ یا انحطاط‌ نفس، انکار شده‌ و نادیده‌ گرفته‌ می‌شود و حق‌ یا باطل‌ بودن، صادق‌ یا کاذب‌ بودن‌ طرز تفکر و نوع‌ جهان‌بینی‌ و خداشناسی‌ و انسان‌شناسی، همه‌ و همه‌ بی‌ تأثیر و بی‌ اهمیت‌ تلقی‌ می‌گردد و ثالثاً‌ به‌ مفهوم‌ نجات‌ و معذوریت‌ و درجات‌ آن‌ نیز بی‌ توجهی‌ شده‌ است.

‌‌4 - "جزم‌ روانی"، کفایت‌ می‌کند و نوع‌ عقائد، اهمیتی‌ ندارد!!
این‌ یکی‌ دیگر از مشخصات‌ طرز فکر پیش‌ گفته‌ است‌ که‌ معتقد است‌ "مضمون‌ معرفتیِ" ایمان‌ هیچ‌ دخالتی‌ در رشد و سقوط‌ انسان‌ ندارد و از این‌ حیث، مسلمان‌ و کافر، اگر هر دو در ایمان‌ خود محکم‌ باشند، علی‌السویه‌اند ! و آنچه‌ مهم‌ و کافی‌ است‌ صرفاً‌ اخلاص‌ داشتن‌ است. بنابراین‌ یک‌ بت‌پرست‌ مخلص، یک‌ ماتریالیست‌ مخلص‌ و یک‌ مسلمان‌ مخلص‌ و یک‌ بودائی‌ می‌توانند یکسان‌ تلقی‌ شوند، به‌ شرطی‌ که‌ صداقت‌ داشته‌ باشند!!
اما سپس‌ در همین‌ مصاحبه، باز هم‌ جلوتر رفته‌ و حتی‌ اخلاص‌ را لازم‌ ندانسته‌ و تأئید می‌کند که‌ کسی‌ که‌ بر خلاف‌ آموزه‌های‌ اسلامی‌ می‌اندیشد و عمل‌ می‌کند حتماً‌ اگر اخلاص‌ نیز نداشته‌ باشد، باز بر حق‌ و اهل‌ هدایت‌ است‌ زیرا طرز تفکر و نوع‌ عقائد، دخالتی‌ در حقانیت‌ ندارد.

‌‌5 - "هدایت" در دنیا لازم‌ نیست!
وی‌ می‌پرسد:
«چرا باید شرط‌ نجات‌ و فلاح‌ را به‌ حق‌ رسیدن‌ در این‌ دنیا بدانیم‌ ؟ این‌ چه‌ فرضی‌ است‌ که‌ فکر کنیم‌ کسانی‌ که‌ در این‌ دنیا به‌ حق‌ نرسیده‌اند، در آن‌ دنیا به‌ فلاح‌ و نجات‌ نخواهند رسید؟ آنان‌ را هم‌ می‌توان‌ در صراط‌ هدایت‌ دانست. مهتدی، حفظ‌ آن‌ نیست‌ که‌ در این‌ جهان‌ بی‌ رنج‌ به‌ حق‌ برسد. آن‌ کس‌ که‌ در جهان‌ دیگر هم‌ بی‌ رنج‌ به‌ حق‌ می‌رسد مهتدی‌ است‌ و همة‌ آثار اهتدأ یعنی‌ نجات‌ و فوز و فلاح‌ و سعادت‌ بر او مترتب‌ است.»
تصور نویسنده‌ این‌ است‌ که‌ می‌توان‌ در دنیا به‌ شیوة‌ ظلم‌ و باطل‌ زیست‌ و در عین‌ حال‌ در آن‌ دنیا !!به‌ فلاح‌ و نجات‌ رسید و در مسیر هدایت‌ بود! وی‌ ملازمه‌ای‌ میان‌ "هدایت‌ در دنیا" و "فلاح‌ در آخرت" نمی‌بیند و ضروریات‌ دینی‌ بلکه‌ عقلی‌ را نادیده‌ گرفته‌ یا انکار می‌کند. همچنین‌ گمان‌ می‌کند که‌ می‌شود "بی‌ رنج" به‌ فلاح‌ رسید حال‌ آنکه‌ نیل‌ به‌ کمالات‌ در دنیا و آخرت، هرگز بدون‌ مجاهدت‌ و رنج‌ نیست‌ منتهی‌ مؤ‌منین‌ و صالحان‌ که‌ تن‌ به‌ رنج‌ مجاهدت‌ در دنیا می‌دهند، در آخرت، آسایش‌ داشته‌ و از کمالات‌ بهره‌ می‌برند و کافران‌ و فاسقان‌ که‌ در دنیا به‌ بیراهه‌ رفته‌ و خوش‌ گذرانده‌ و ارزشی‌ و الهی‌ نزیسته‌اند و حقوق‌ و حدود محترم‌ را زیر پا گذارده‌اند، در آخرت، محروم‌ از کمالات‌ و دچار رنجهای‌ بسیار شدید اخروی‌ خواهند بود. هدایت‌ در عالم‌ دیگر و کفر دنیوی‌ و ایمان‌ اخروی، مشکلی‌ را حل‌ نمی‌کند بلکه‌ عین‌ مشکل‌ است‌ زیرا در دنیاست‌ که‌ باید حق‌ و باطل‌ را شناخت‌ و به‌ یکی‌ گروید و از دیگری‌ دوری‌ گزید والا پس‌ از مرگ، دیگر کافری‌ نمی‌ماند و همه‌ حق‌ را بالعیان‌ می‌بینند و ایمان‌ آوردن، قهری‌ و اجباری‌ است‌ اما دردی‌ را نیز درمان‌ نمی‌کند. ایمان‌ در آخرت‌ اگر مسبوق‌ به‌ کفر در دنیا بوده، از قضا توأم‌ با رنج‌ و زحمت‌ و عذاب‌ است‌ نه‌ بی‌ رنج‌ ! از اینکه‌ همه‌ در آخرت‌ و پس‌ از مرگ، بیدار شده‌ و ایمان‌ خواهند آورد، نمی‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ که‌ هدایت‌ در دنیا لازم‌ نیست‌ و با ضلالت‌ مساوی‌ است. البته‌ جاهلان‌ مستضعف، چنانکه‌ گفتیم‌ معذورند نه‌ مهتدی.

6- وجود گمراهان، دلیل‌ بر هادی‌ نبودن‌ خداست!
این‌ استدلال‌ که‌ اگر خدا را هادی‌ می‌دانید پس‌ باید همة‌ بشریت‌ (مؤ‌من‌ و کافر) را هدایت‌ یافته‌ بدانیم!!، استدلال‌ بسیار سست‌ و مغالطی‌ است‌ که‌ در کتاب‌ نقد(4) (ویژة‌ پلورالیزم‌ دینی) به‌ تفصیل‌ بدان‌ پرداخته‌ و پاسخ‌ داده‌ شده‌ است‌ و خوانندة‌ محترم‌ بدان‌ رجوع‌ خواهد کرد. معذالک‌ وی‌ تکرار می‌کند که:
«اگر اسم‌ هادی‌ الهی‌ را قبول‌ داشته‌ باشیم‌ و اگر هدایت‌ را در عقاید خودمان‌ - اسلام‌ - منحصر نکنیم، اسم‌ هادی‌ عمل‌ کرده‌ و در سراسر جهان‌ پخش‌ است‌ و این‌ درست‌ نیست‌ که‌ بگوئیم‌ مردم‌ مختارند و اگر گمراه‌ شدند خودشان‌ مقصرند، به‌ هیچوجه‌ اینچنین‌ نیست.»
گمراهان‌ با اختیار گمراه‌ نشده‌اند بلکه‌ از هدایت‌ محروم‌ مانده‌اند و این‌ با هدایتگری‌ خدا منافات‌ می‌یابد.»
وی‌ عنصر اختیار را در انسان‌ جد‌ی‌ نمی‌گیرد و نقش‌ آن‌ در ضلالت‌ انسانهای‌ فاسد را انکار می‌کند. بحث‌ از جاهلان‌ معذور نیست‌ که‌ ما حساب‌ ایشان‌ را جدا کردیم‌ و ضلالت‌ را ملازم‌ مطلق‌ با عذاب‌ آخرت‌ ندانستیم‌ اما در مورد کافران‌ غیرمعذور، البته‌ که‌ ضلالت، عمدی‌ و از سر اختیار، گزیده‌ شده‌ و لذا استحقاق‌ عذاب‌ در کار است. اسم‌ هادی‌ خداوند عمل‌ کرده‌ اما هدایت‌ و ضلالت، هیچیک‌ اجباری‌ نیست‌ و ایمان‌ و کفر، اختیاری‌ است. پس‌ ضلالت‌ بخشی‌ از انسانها منافات‌ با هادی‌ بودن‌ خداوند و ابلاغ‌ هدایت‌ از جانب‌ او به‌ بشر مختار ندارد.

‌‌7 - "ایمان‌ دینی" از جنس‌ "یقین‌ فاشیستی"!!
وی‌ ایمان‌ دینی‌ را مستدل‌ و محصول‌ نوعی‌ معرفت‌ و آگاهی‌ از حقایق‌ ندانسته‌ و آن‌ را از سنخ‌ جزم‌های‌ روانی‌ و دگم‌اندیش‌ به‌ سبک‌ کمونیستها و فاشیستها می‌خواند:
«کمونیستها به‌ راحتی‌ و با فشار و تلقین‌ و جوسازی، ایمان‌ و یقین‌ نسبت‌ به‌ مکتب‌ را در اذهان‌ می‌نشاندند، فاشیستها هم‌ اینکار را می‌کردند. در عرصة‌ ادیان‌ هم‌ بیشتر یقینها از این‌ جنسند. به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ شیعه‌ به‌ تشیع، یقین‌ می‌کند و سنی‌ به‌ تسنن، یهودی‌ به‌ یهودیت‌ و هکذا.»
ریشة‌ این‌ طرز نگاه‌ به‌ ایمانهای‌ دینی، تفکیک‌ کانتی‌ "ایمان‌ از معرفت" و "دین" از "عقل" است‌ و نیز این‌ دکترین‌ پوزیتویستی‌ که‌ در عصر علم، دورة‌ اعتقاد به‌ سر آمده‌ است‌ و اغلب‌ یقینهای‌ دینی‌ از سنخ‌ تعصبات‌ و جزمیات‌ فاشیستی‌ است‌ و معذلک‌ همین‌ تعصبات‌ فاشیستی‌ نیز مورد قبول‌ خداوند است!!.
«همان‌ یقین‌ معلل‌ غیر مدلل‌ مقبول‌ شارع‌ است‌ و همان‌ را از متدینان‌ می‌پذیرد.»
وی‌ همچنین‌ تأکید می‌کند که:
«حق‌ عینی‌ قطعی‌ در قلمرو دین، وجود ندارد و نمی‌توان‌ صدق‌ اعتقاد دینی‌ را قطعاً‌ اثبات‌ کرد...وقتی‌ در معرفت‌شناسیمان، اثبات‌ و برهان‌ را ناممکن‌ بدانیم، یقین‌ مدلل‌ نخواهیم‌ داشت‌ و در آن‌ صورت، پلورالیسم‌ را به‌ نحو اشد‌ خواهیم‌ داشت.»

‌‌9 - "اخلاق‌ و شریعت" و "عقاید"، متعلق‌ به‌ دین‌ عوامانه‌ است:
وی‌ معتقد است‌ و بارها تأکید کرده‌ که‌ اصرار به‌ اصول‌ عقاید خاص‌ و صدق‌ و حقانیت‌ آنها ربطی‌ به‌ گوهر دین‌ ندارد و مانع‌ پلورالیزم‌ است. سپس‌ اخلاق‌ و شریعت‌ را نیز به‌ عقاید ملحق‌ کرده‌ و تمسک‌ به‌ آنها را کار عوام‌ دانسته‌ و گوهر دین‌ واقعی‌ را تجربة‌ باطنی‌ و مشارکت‌ در نبوت‌ می‌داند که‌ معلوم‌ نیست‌ این‌ مشارکت‌ در نبوت‌ دقیقاً‌ چیست‌ و چرا ربطی‌ به‌ شرع‌ پیامبر(ص) و اخلاق‌ و طرز تفکر و عقاید ندارد.!! گرچه‌ در مقالة‌ دیگری‌ مراد خود از مشارکت‌ در نبوت‌ را بیان‌ کرده‌ و از بسط‌ تجربة‌ نبوی‌ و تعمیم‌ نبوت‌ سخن‌ گفته‌ است!!
«گوهر دین‌ برای‌ مقلدان، اوامر و نواهی‌ و پاره‌ای‌ از اخلاقیات‌ است‌ به‌ طوری‌ که‌ اگر آن‌ اوامر و نواهی‌ را کسی‌ ترک‌ کند، بی‌ دین‌ تلقی‌ خواهد شد.»
بنابراین‌ اطاعت‌ از خدا و پیامبر و احکام‌ و اخلاق‌ اسلامی، دین‌ مقلدانه‌ است‌ وی‌ معتقد است‌ گزاره‌های‌ دینی‌ را جد‌ی‌ گرفتن، کاری‌ عوامانه‌ است‌ و نباید آیات‌ و روایات‌ را به‌ معنی‌ لغوی‌ و تحت‌اللفظی‌ آنها گرفت‌ تا مانع‌ پلورالیزم‌ شود:
«اینکه‌ گزاره‌های‌ دینی‌ در باب‌ برزخ‌ و آخرت‌ و عوالم‌ دیگر را چگونه‌ باید تلقی‌ کنیم، کاملاً‌ بستگی‌ به‌ نوع‌ پیش‌ فرضهای‌ ما دارد. تاریخ‌ دین‌ نشان‌ داده‌ که‌ عامیان‌ و مقلدان، آنها را به‌ معنی‌ تحت‌اللفظی‌ بر گرفته‌اند...»

‌‌10 - متون‌ دینی، سمبلیک‌ و مبهم‌اند نه‌ معرفت‌بخش!!
وی‌ پس‌ از آنهمه‌ سخنان‌ بر خلاف‌ ضروریات‌ و محکمات‌ اسلامی، عاقبت‌ تیر خلاص‌ را زده‌ و اساساً‌ اد‌عا می‌کند که‌ آیات‌ و روایات‌ ما سرتاسر متشابه‌ و مبهم‌ و مطلقاً‌ فاقد معنای‌ روشن‌ و ثابت‌ و واحد و قابل‌ فهم‌ و داوری‌ است.
این‌ سخنان‌ قبلاً‌ در قبض‌ و بسط‌ نیز اد‌عا شده‌ است‌ که‌ در کتاب‌ نقد "5" (هرمنوتیک) بدان‌ مفصلاً‌ پرداخته‌ شده‌ است. اما بد نیست‌ چند عبارت‌ از افاضات‌ اخیر نیز در این‌ باب‌ ذکر شود. وی‌ مد‌عی‌ است‌ بخش‌ عمده‌ و بسیاری‌ از معارف‌ اسلام‌ در باب‌ توحید و معاد و... به‌ کلی‌ متشابه‌ و غیر واضح‌ و غیرقابل‌ فهم‌ و داوری‌ است. و در بسیاری‌ از مباحث‌ مربوط‌ به‌ صفات‌ و افعال‌ باری‌ و قیامت‌ و... سخن‌ محکم‌ و روشنی‌ در اسلام‌ در کار نیست.
و اصولاً‌ متن‌ دینی‌ بلکه‌ کل‌ متون، ذاتاً‌ و حقیقتاً‌ مبهم‌ و متشابه‌ و قابل‌ تأویل‌ و چند معنائی‌ است‌ و هیچ‌ "نص‌ دینی" یا "ظهوریٌ" در کار نیست!!
«در مورد متن‌ قصه‌ خیلی‌ واضح‌ است. متن‌ حقیقتاً‌ و ذاتاً!! امر مبهمی‌ است‌ و هر متنی، چندین‌ معنا برمی‌دارد. ما در عالم‌ متن‌ و سمبولیسم‌ ذاتاً‌ و واقعاً‌ با چنین‌ عدم‌ تعینی‌ روبه‌رو هستیم.»
وی‌ در انکار "نص" و "ظاهر" و انکار محکمات‌ و ضروریات‌ و ثابتات‌ و قطعیات‌ در تفکر، به‌ حد‌ی‌ افراط‌ می‌کند که‌ اساساً‌ معتقداست‌ در مورد معنای‌ یک‌ جمله‌ و عبارت‌ یا متن‌ نمی‌توان‌ داوری‌ کرد که‌ کدام‌ معنا درست‌ و کدام‌ باطل‌ است‌ و اساساً‌ هیچ‌ عبارت‌ یا متنی‌ "معنای‌ واقعی" ندارد!!
«در مورد متن، "معنای‌ درست" به‌ منزلة‌ معنای‌ واقعی‌ متن‌ نیست‌ چون‌ اصلاً‌ "معنای‌ واقعی" وجود ندارد.»
و این‌ سمبولیزم‌ اد‌عائی‌ شامل‌ کلیة‌ معارف‌ دینی‌ نیز هست:
«غرض‌ از متن‌ هم‌ صرفاً‌ متن‌ مکتوب‌ نیست، نظامی‌ از نمادها یا نشانه‌ها که‌ از جنس‌ سمبولیسم‌ است. این‌ سمبولیسم‌ می‌تواند در تجربه‌های‌ دینی‌ یا در خواب‌ و رؤ‌یا باشد. در افعال‌ و آیات‌ ذات‌ باری‌ باشدو...»
وی‌ سپس‌ تصریح‌ می‌کند که‌ خداوند، دقیق‌ سخن‌ نگفته‌ است‌ تا حیرت‌ (به‌ جای‌ هدایت) تحقق‌ یابد و همة‌ آیات‌ قرآن‌ را بنابراین‌ باید متشابه‌ و غیردقیق‌ و محتمل‌ معانی‌ بسیار دانست‌ که‌ معلوم‌ نیست‌ مراد از آیات‌ دقیقاً‌ چیست‌ ؟!!
«در عمل‌ می‌بینیم‌ این‌ طور نشده‌ است‌ و مراد از آیات‌ معلوم‌ نیست. اگر بنا بود خداوند چنین‌ دقیق‌ سخن‌ بگوید نباید در قرآن، آیاتی‌ می‌بود که‌ یک‌ میلیون‌ و دویست‌ هزار معنا داشته‌ باشد!! و اگر گفته‌ شود که‌ در این‌ موارد خدا می‌خواسته‌ که‌ آیات‌ محتمل‌الوجوه‌ باشند و در موارد دیگر (محکمات) نمی‌خواسته، درآن‌ صورت‌ این‌ اد‌عا ابطال‌ناپذیر می‌شود.» «خداوند از ابزاری‌ (زبان) استفاده‌ کرده‌ که‌ عدم‌ تعین‌ و لااقتضائی‌ و ابهام‌ ذاتی‌ و اجتناب‌ناپذیر دارد.»

به‌ عبارت‌ دیگر، زبان‌ و متن، ذاتاً‌ معیوب، نامحکم‌ و غیرواضح‌ است‌ و آیة‌ محکم‌ و غیرمتشابهی‌ نمی‌توان‌ داشت‌ و نیست‌ بلکه‌ کل‌ متون‌ و عبارات، لااقتضا و فاقد معنای‌ محکم‌ و ثابت‌ و واضحی‌اند!! پس‌ از هر آیه‌ یا روایتی‌ هر برداشتی‌ می‌توان‌ کرد و خداوند همة‌ برداشتها - گرچه‌ متعارض‌ - را قبول‌ دارد و مراد گوینده، همة‌ آنها !!! بوده‌ است!
«باید بگوئیم‌ همة‌ معانی‌ و برداشتهای‌ بالقوه‌ از متن، مراد خداست.»‌‌ «متون، چه‌ بشری‌ چه‌ مقدس، با معانی‌ و احتمالات‌ معنایی‌ بسیارند. متن‌ واجد ابهام‌ و لاتعیینی‌ ذاتی‌ معنایی‌ است.»‌‌ «متن‌ نسبت‌ به‌ بسیاری‌ از معانی، لااقتضأ است‌ و به‌ همه، راه‌ می‌دهد و هذا هو المطلوب.»
وی‌ کلیه‌ متون‌ را متشابه‌ می‌داند و متن‌ یا عبارت‌ «محکم» را منکر است‌ و تنها پیش‌ فرضهای‌ خود را محکم‌ می‌داند که‌ بر اساس‌ آنها آیات‌ و روایات‌ را تأویل‌ می‌کند. اما این‌ پیشفرضها خود محصول‌ علوم‌ تجربی‌ استقرائی‌ و اگر دقیقتر سخن‌ بگوئیم‌ ظنون‌ تجربی‌ و نیز مبانی‌ تفکر ماد‌ی‌ لیبرال‌اند که‌ اتفاقاً‌ براساس‌ معرفت‌ شناسی‌ فلسفه‌ تحلیلی‌ غرب، به‌ هیچوجه‌ نمی‌توانند واجد شرایط‌ "محکمات"، "قطعیات"، "ثابتات" یا "ضروریاتی" باشند و این‌ از ملزومات‌ درجة‌ اول‌ اپیستمولوژی‌ "شکاکیت" است‌ نهایتاً‌ چنانچه‌ ملاحظه‌ کردید، عقیم‌ کردن‌ نقش‌ بیانی‌ و تبیینی‌ و معرفت‌ بخشی‌ دین‌ و بریدن‌ زبان‌ توصیف‌ و توصیة‌ دینی‌ و مبهم‌ و نامعلوم‌ نمودن‌ دکترین‌ دینی، راه‌ جدیدی‌ برای‌ کنار گذراندن‌ اسلام‌ از صحنة‌ علم‌ و عمل، معرفت‌ و اخلاق‌ و حیات‌ بشری‌ و تبدیل‌ قرآن‌ و روایات‌ به‌ الواح‌ باستانی‌ و سنگ‌ نبشته‌های‌ نامفهوم‌ و فاقد پیام‌ و بردن‌ دین‌ از صحن‌ جامعه‌ به‌ صحن‌ موزه‌هاست!! اَ‌عاذنا الله‌ من‌ شرور انفسنا

‌‌پی‌ نوشت‌ها:
24 - 1) ارجاعات‌ این‌ نوشتار نیز متعلق‌ به‌ منابع‌ ‌‌‌‌پیشگفته‌ می‌باشد.