آیا این مطلب صحت دارد که اسلام برای اثبات خود از فلسفه استفاده می کند وبعد آنرا کنار گذاشته و مورد عمل قرار نمی دهد در نتیجه پویایی ندارد؟
الف) در باب تناقض یا عدم تناقض دین و فلسفه، ابتدا باید دایره سؤال را به درستی مشخص کرد. سؤال یاد شده به چندین سؤال دیگر قابل تحویل است و هر یک پاسخهای متفاوتی به دنبال دارد از جمله:
1 - یک وقت سؤال از این است که آیا روش فلسفی (عقلی) با روش دینی (معرفت وحیانی) تناقض و تعارضی داردیا نه؟ در این باره باید گفت که هیچ یک از روشهای معرفتی با یکدیگر سر نزاع و اصطکاک ندارند و هر یک به جای خویش نیکو است.
2 - گاه سؤال از مناسبات متدلوژیک و روش شناختی نیست؛ بلکه در دایره »دادهها« و آموزههای دو حوزه معرفتی سؤال میشود. به عبارت دیگر سؤال از آن است که آیا فرآوردههای فلسفی با آموزههای دینی تناقض دارد یا نه؟ این سؤال نیز به نوبه خود به دو حوزه تقسیم میشود:
1 - یک وقت سؤال از دین و فلسفه »محقق« است، نه »دین حق« و »فلسفه حق«؛ یعنی، سؤال از این است که آیا دادههای فلسفی رایج درمکاتب فلسفی با آموزههای ادیان موجود تعارضی دارند یا نه؟ در این صورت باید گفت: وقوع تناقض و تعارض بین این دو ممکن است؛ مثلاًممکن است فلسفه، تثلیث را محال شمارد ولی آیین مسیحیت آن را به عنوان یک آموزه دینی مورد قبول بداند و یا ممکن است دینی ازحقیقتی مثل ماورای ماده سخن بگوید ولی فلسفه ماتریالیستی برخلاف آن بگوید.
2 - گاهی سؤال از دین و فلسفه حق است؛ یعنی، آیا دین حق مانند اسلام با رهیافتهای درست و حقیقی فلسفی تعارض دارند یا نه؟ پاسخ آنست که چنین تناقضی هرگز وجود نخواهد داشت.
ب) اما این که آیا فلسفه نیز میتواند انسان را به همان سرمنزلی که دین میرساند، برساند؟ باید گفت هرگز!زیرا:
اولاً، فلسفه محدودیتهای زیادی دارد و به حقایق بسیاری دسترسی ندارد؛ در حالی که دین آن حقایق نایاب را در اختیار آدمی میگذارد.
ثانیا، فلسفه بسیار صعب و دیریاب است، در حالی که دین به سهولت و آسانی حقایق را برای بشر مکشوف میسازد.
ثالثا، فلسفه دارای زبانی خشک و پیچیده است و تنها برای اهل فن قابل درک و هضم است، در حالی که زبان دین معارف بلند و عالیه را با زبانی بسیار ساده و همه فهم در اختیار بشر میگذارد.
ج) دین و فلسفه از یک جهت وحدت قلمرو دارند و آن بازنمود حقیقت برای انسان است؛ اما دین هدف برتری نیزدارد و آن دستگیری و راهنمایی انسان و ساختن و به کمال رساندن او و برقراری پیوند و انس معرفتی و عاطفی بین بنده و خالق است، در حالی که در فلسفه از عاطفه و گرایش خبری نیست و تنها به بعد معرفتی میپردازد.

