مهدویت‏گرایى و جریان‏هاى فکرى-- دکتر منصور پهلوان

در ابتدا لطفا ضمن معرفى کتاب «کمال الدین و تمام النعمة‏» فعالیت‏هاى خود را در مورد این کتاب بیان فرمایید.
یکى از مسایل اعتقادى مهم شیعه، اعتقاد به مهدویت و ظهور منجى عالم بشرى است. این اعتقاد شیعه به نحو عام و گسترده‏اى شامل همه فرق اسلامى نیز مى‏شود و هر کدام به نحوى در بیان این اصل اعتقادى کتاب‏ها و تالیفاتى را تنظیم کرده‏اند. اعتقاد به مهدویت ریشه در قرآن کریم دارد و قرآن کریم در آیات عدیده‏اى به ظهور حضرت صاحب‏الزمان (عج) اشاره مى‏نماید. مانند وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فى الارض; «خداوند وعده داده که مؤمنان، خلیفه زمین بشوند و زمین را به حکومت‏خودشان در بیاورند.» یا آیه ان الارض لله یورثها من یشاء من عبادة و العاقبة للمتقین; «عاقبت و فرجام حکومت‏ها، حکومت صلحا و صالحین خواهد بود.» حتى آیاتى مثل هوالذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و لوکره المشرکون را به ظهور حضرت مهدى (عج) تعبیر و تفسیر کرده‏اند; چون که در زمان پیغمبر اکرم (ص)، اسلام بر همه ادیان چیره نشد و حتى امروز هم که قرن‏ها از ظهور اسلام گذشته است، اسلام بر همه ادیان الهى غلبه پیدا نکرده و حکومت واحد جهانى نشده است. این آرمان مقدس در زمان حضرت مهدى (عج) تحقق پیدا مى‏کند. در ذیل آیات قرآنى، احادیث‏بى‏شمارى درباره خصوصیات حضرت مهدى (عج) و خصوصیات این حکومت عدل جهانى مطرح است که شاید کتاب «کمال الدین و تمام النعمة‏» یکى از بهترین و قدیمى‏ترین و ارزشمندترین کتاب‏هایى است که در این زمینه به نگارش در آمده است. نویسنده این کتاب، عالم بزرگوار «ابوجعفر محمد بن على بن حسین بن بابویه القمى‏» معروف به شیخ صدوق است که یکى از بزرگ‏ترین علما و محدثین دوره‏هاى اسلامى است که از او به عنوان «شیخ المحدثین‏» یاد مى‏کنند. چون در حقیقت در میان محدثین، شیخ صدوق داراى مقام ویژه و بلندى است. علت نامگذارى این کتاب به «کمال الدین و تمام النعمة‏» این است که اعتقاد به دین وقتى کامل مى‏شود که ما به قرآن کریم و بیانات پیامبر اکرم (ص) ایمان و اعتقاد داشته باشیم. کمال الدین این نیست که ما فقط بگوییم هر چه قرآن گفته ملاک است و به سخن پیامبر (ص) کارى نداریم. بلکه کمال الدین به ایمان و عمل به قرآن کریم و فرمایشات و دستورات پیغمبر اکرم (ص) است. یکى از دستوراتى که پیامبر اکرم (ص) دادند، در باب امامت و مهدویت است. طبق آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دنیا» دین اسلام با اعلام وصایت‏حضرت امیرالمؤمنین، کامل شده است; یعنى اگر ما دین اسلام را قبول داشته باشیم، اما ولایت، وصایت و امامت‏حضرت امیرالمؤمنین را نپذیریم، یک دین ناقصى داریم. به خاطر همین هم همان‏روز 18 ذى‏الحجه که اعلام وصایت و امامت‏حضرت امیرالمؤمنین و حدیث‏شریف «من کنت مولاه فهذا على مولاه‏» ابلاغ شده همین روز هم این آیه نازل شده است. پس کمال‏الدین به پذیرفتن ولایت‏حضرت امیر المؤمنین على (ع) و همین‏طور اولاد و وصایاى پس از حضرت امیرالمؤمنین تا خاتم الاوصیاء حضرت مهدى (عج) است. از منظر دینى کامل‏ترین شکل دین در اعتقاد به قرآن کریم و پیامبر اکرم و ائمه اطهار تا حضرت مهدى (عج) است که شکل مى‏گیرد.
علت نامگذارى «کمال‏الدین و تمام النعمة‏» همین آیه شریفه است. کتاب کمال‏الدین، از کتاب‏هایى است که شاید به این شهرت، کتابى در میان کتاب‏هاى حدیثى نباشد; یعنى کتابى که در یک موضوع واحد نوشته شده باشد و این قدر معتبر و مورد استناد و استفاده علما و دانشمندان باشد. بنده توفیق داشتم که متن آن را اعراب‏گذارى و عباراتش را ترجمه نمایم و اشعار عربى آن را به نظم فارسى در آورم و در اختیار علاقه‏مندان حضرت مهدى (عج) قرار دهم. این کتاب در سال 1380 از سوى سازمان چاپ و نشر دارالحدیث منتشر شده است. در ضمن این کتاب داراى یک مقدمه طولانى با یک بحث کلامى است و یکى از ارزشمندترین مباحث غیر روایى شیخ صدوق در این مقدمه آمده است. در این مقدمه، حقانیت‏شیعه امامیه اثنى‏عشرى مطرح و ادله فرق دیگر - اعم از زیدیه، اسماعیلیه، کیسانیه و... - مورد نقد و بررسى کلامى قرار گرفته است. این مقدمه فوق‏العاده به لحاظ منطقى و استدلالى بسیار ارزشمند است.

اندکى از مباحث کلامى و جریان‏شناسى فکرى و فرق و نحل مندرج در آن کتاب را بازگو فرمایید.
یکى از این فرقه‏ها کیسانیه است. در بحث از کیسانیه، یعنى کسانى که معتقد به امامت محمد بن حنفیه بودند، شیخ صدوق عنوان کرده‏اند که کیسانیه معتقد به غیبت‏بودند. غیبت مسئله‏اى است که در بین انبیا و اولیا از دیرباز وجود داشته و همه فرق هم به آن معتقد هستند; منتها کیسانیه این غیبت را براى محمد بن حنفیه، یعنى فرزند دیگر حضرت امیرالمؤمنین (ع) قائل بودند. آنان به چهار امام معتقد بودند: حضرت امیرالمؤمنین (ع)، حضرت مجتبى (ع)، حضرت سید الشهداء (ع) و محمد بن حنفیه. به زعم آنان، محمد بن حنفیه امام است و غایب. کسانى از علما و ادبا و بزرگان هم بر عقیده کیسانیه بوده‏اند; مثلا سید بن محمد حمیرى که از شعراى معروف ائمه اطهار (ع) است. او در ابتداى کار، این گرایش را داشته است. شیخ صدوق عقیده کیسانیه را نقل کرده و بعد هم به نقد آن پرداخته است.
یکى دیگر از این فرقه‏ها، فرقه «ناووسیه‏» است. ناووسیه کسانى بودند که اعتقاد داشتند این غیبت درباره حضرت امام صادق (ع) واقع شده است. آنها در مسئله غیبت، با شیعه اثنى عشرى هم عقیده هستند، ولى آن را بر امام صادق (ع) تطبیق کرده، گفتند که کسى که غیبت کرده امام صادق (ع) است. البته شیخ صدوق احادیث مربوط به شهادت امام صادق (ع) را ذکر و مدلل مى‏کند که اعتقاد آنها باطل است.
دیگر فرقه مورد بحث، فرقه «واقفیه‏» مى‏باشد. آنها کسانى هستند که در امر غیبت‏بر یکى دیگر از ائمه (ع) توقف کردند و امامت را در حضرت امام حسن عسگرى (ع) محدود کردند. در این خصوص شیخ صدوق این عبارت را به کار مى‏برد: «ثم ادعت الواقفة على الحسن بن على بن محمد (ع) ان الغیبة وقعت‏به لصحة امر الغیبة عندهم‏» ; یعنى واقفیه کسانى بودند که غیبت را براى حضرت امام حسن عسکرى (ع) در نظر گرفتند و گفتند که امام حسن عسکرى (ع) غیبت کرده است.

جایگاه موعودیت و مهدویت در اسلام و سایر ادیان چگونه است؟
اعتقاد به مهدویت‏یک اعتقاد اصیل اسلامى است; یعنى هر کسى به قرآن معتقد باشد، بلکه هر کسى به ادیان الهى معتقد باشد، به موعود هم اعتقاد دارد; چون ما مى‏بینیم که بشارت به موعد در همه ادیان هست; در مسیحیت در یهود، در زرتشتى و همه ادیان وجود دارد. همه مى‏گویند که او خواهد آمد. منجى عالم بشریت‏خواهد آمد. در حقیقت‏یک تصویر روشنى از آینده بشریت ارائه کرده‏اند و این براى بشر مى‏تواند خیلى محرک و چراغ روشن و مشعل فروزانى باشد که همه را به سمت این آرمان مقدس جلب نموده و با تلاش و فعالیت و با امید وانتظار به تحقق این آرمان بزرگ، زندگى دنیایى خود را ترسیم و تنظیم نمایند. در اسلام هم با توجه به تاکیداتى که در آیات قرآن است، این مطلب براى همه مسلمانان خیلى روشن است. من مى‏توانم بگویم که اعتقاد به مهدویت، معادل اعتقاد به ولایت و امامت‏حضرت امیر المؤمنین (ع) و معادل اعتقاد به پیامبر اکرم (ص) است. یعنى اینها در یک راستا و در یک جهت هستند. نمى‏شود یک نفر بگوید من مسلمان هستم، ولى به آیات قرآن اعتقاد ندارم; من مسلمان هستم، ولى به آیات مهدویت‏یا آیات مربوط به آینده روشن در جهان اعتقاد ندارم. بالاخره اینها جزء قرآنند. اینها وابسته به همدیگرند. این آیات عدیده که در کتاب مرحوم شیخ هاشم بحرانى با عنوان «المهجة فى ما نزل فى القائم الحجة‏» بالغ بر 130 آیه احصا شده است، تعبیر و تفسیر آن درباره حضرت مهدى (عج) مى‏باشد. مثلا در ابتداى قرآن که مى‏خوانید «الذین یؤمنون بالغیب‏» یعنى این که مؤمن کسى است که تنها به آن چیزى که مشهود بوده بسنده نمى‏کند، چرا که شهود ما خیلى اندک است و بسیارى از حقایق وجود دارد که مشهود ما نیست، ولى وجود دارد. خیلى چیزها به چشم سردیده نمى‏شوند، ولى وجود دارند. اعتقاد به مهدویت هم از این قبیل است.

در جریان فکرى اخبارى و اصولى به احادیث مربوط به حضرت مهدى (عج) چگونه مى‏نگرند؟ آیا تفاوت هایى در این دو مکتب مى‏بینید؟
اخباریون کسانى هستند که توجه ویژه‏اى نسبت‏به اخبار دارند و برخى از ادله صحت و سقم احادیث را هم به گونه اصولیین نپذیرفته‏اند و هر حدیثى را که در کتاب‏هاى روایى وجود دارد معتبر دانسته و رد این احادیث را جایز نمى‏دانند. اصولیین معتقدند که به هر حال یک اصولى حاکم است و اخبار باید مورد بررسى قرار بگیرد و ممکن است صدور بعضى از احادیث قطعى باشد و برخى از آنها قطعى نباشد. ولى بعضى از اخباریین، ضمن این که اصل اعتقادى آن‏ها نسبت‏به ائمه (ع) صحیح و درست است - یعنى ائمه را در یک جایگاه رفیعى در دین مى‏دانند - اما توجه ندارند که خود آنان فرموده‏اند که در بین احادیث ما، صحیح و ناصحیح وجود دارد; یعنى احادیث ناروایى هم وارد شده است. مثلا حدیثى که مشتمل بر قول رکیک باشد، این جزء فرمایش ائمه معصومین (ع) نیست; و لو این که در کتب روایى نقل هم شده باشد. یا فرض بفرمایید در خطبه 201 نهج‏البلاغه آمده است که آن قدر احادیث دروغین در زمان حضرت رسول اکرم (ص) به‏وجود آمد که حضرت رسول‏اکرم (ص) برخاستند و خطبه خواندند و فرمودند که کسى که یک کلامى را به من نسبت ناروا بدهد، جایگاهش در آتش خواهد بود. بنابراین اخباریون در مقام ادعا مى‏گویند که ائمه اطهار (ع) داراى مقام والایى هستند و احادیثى که در کتب نقل شده - ولو این که ممکن است از ناحیه آنها صادر شده باشد - در نظر ما محترم مى‏باشد و البته ما هم در این اعتقادات تا حدودى شریک هستیم. ما هم تا آن‏جایى که ضرورتى اقتصا نکند، روایتى را رد نمى‏کنیم; یعنى علماى ما، بزرگان ما مثلا میرداماد یا دیگران، بزرگان و فقهاى ما، گاهى مى‏گویند ما به این روایات فتوا مى‏دهیم، به آن روایت فتوا نمى‏دهیم. بدون این که بخواهند بگویند آن روایت جعل یا کذب یا نظایر اینها است. روایات هم مثل قرآن در شرایط مختلف نازل مى‏شوند. ممکن است‏یک کلامى از معصوم صادر شده باشد، ولى امروز باید طبق ملاک اینها سنجیده شود و اگر فقیه مى‏خواهد به حدیثى فتوا بدهد، باید درستى آن برایش مدلل و ثابت‏شود. اخباریین در این زمینه قدرى با ما اختلاف دارند. آنها ملاک‏هاى صحت و سقم را در مورد احادیث جارى نمى‏کنند و حدیث را به صرف این که در کتب اخبار وجود داشته باشد، معتبر قلمداد مى‏کنند. اگر کسانى این طور باشند، البته علماى اصولى ما آنها را مورد نقد قرار مى‏دهند; چرا که در این رابطه با آنهااختلاف مشرب داریم. اما در مسئله اعتقاد به مهدویت، بین ما و اخباریون اختلافى در اصول وجود ندارد; یعنى آنها به ائمه اطهار، ولایت، امامت و وصایاى حضرت مهدى (عج) معتقد هستند. البته ممکن است‏بعضى از روایاتى که درباره حضرت مهدى (عج) آمده است، آنها بدون چون و چرا بپذیرند، یا این که آنها را ملاک اعتقادات خودشان قرار دهند; ولى اصولیین، اصل اعتقاد به مهدویت را از قرآن و روایات پذیرفتند. بعضى از روایاتى که مربوط به جزئیات بحث مهدویت است و جزء اصول اعتقادى ما به حساب نمى‏آیند، لزومى ندارد که ما به همه آنها اعتقاد داشته باشیم. ما باید اعتقاد به حضرت مهدى (ع)، دوازدهمین وصى پیغمبر اکرم (ص) و به منجى عالم بشریت اعتقاد داشته باشیم و اعتقاد هم داریم. اما این که مثلا در روایتى آمده که «دجال‏» شکل و شمایل خاصى داشته، دیگر جزو اصول اعتقادات ما نیست. همچنین است مسئله علائم ظهور. اساتید بزرگوار ما مى‏فرمودند که این علائم ظهور، غالبا «بدایى‏» هستند; یعنى خداوند عالم در یک شب امر فرج حضرت مهدى (عج) را اصلاح مى‏کند. این که ما دعا مى‏کنیم براى فرج حضرت مهدى (عج) به خاطر این است که نوع علائم ظهور بدایى هستند. بنابراین لزومى ندارد که ما جمود بکنیم بر آن علائم; ولى ممکن است در این مسئله اخباریان چنین اعتقادى نداشته باشند و فکر کنند که تمام آن علائم و یا تمام آن ویژگى‏ها و خصوصیاتى که در کتب اخبار نقل شده، بایست تحقق پیدا کند. خداوند مبسوط‏الید است. این علائم و ویژگى‏هایى که ذکر شده است، دست‏خداوند را نمى‏بندد. خدا فعال ما یشاء است. اگر از لحاظ روابط على و معلولى که در جهان وجود دارد، خداوند بخواهد مثلا یک مریض لاعلاجى را شفا بدهد، شفا مى‏دهد; چرا که اراده و مشیت‏خداوند حاکم بر همه روابط على و معلولى و همه چیز هست. هر چه خداوند بخواهد، همان محقق مى‏شود.

جریان دیگرى که در مقوله ولایت و... دیدگاه‏هاى دارد، فرقه شیخیه است. این فرقه در نگاه به مهدویت و انتظار چه نظرى دارد؟
شیخیه که پیروان شیخ احمد احسائى و سید کاظم رشتى هستند، داراى مذاق اخبارى‏گرى هستند; اما علاوه بر اخبارى‏گرى یک مطلب خلافى هم در کار شیخیه وجود دارد و آن این است که معتقد به «رکن رابع‏» هستند. مى‏گویند که ما براى آن که خدا را بشناسیم، باید پیغمبر را بشناسیم، چون شناخت‏خدا بر ما مقدور نیست. ما براى این که پیغمبر را بشناسیم باید امام را بشناسیم. شناخت پیامبر با آن کمالات که صادر اول است، از ناحیه حق متعال بر ما مقدور نیست و براى این که امام را بشناسیم، باید رکن رابع را بشناسیم باید واسطه بین امام و مردم را بشناسیم و شناسایى امام با آن کمالات که قلب عالم وجود است، براى ما مقدور نیست. ما کجا مى‏توانیم امیر المؤمنین (ع) را بشناسیم؟ ما کجا مى‏توانیم حضرت مهدى (عج) را بشناسیم؟ ما باید رکن رابع را بشناسیم. رکن رابع یعنى کسى که واسطه میان مردم و امام است و در حقیقت‏شیخ احمد احسائى و سید کاظم رشتى خودشان را داراى همچین مقامى مى‏دانستند.
این اعتقاد از نظر ما امامیه به کل مردود است. در ادعیه آمده است: الصم عرفنى نفسک فانک ان لم تعرفنى نفسک لم اعرف نبیک... ; یعنى راه معرفت از پایین نیست; راه معرفت از بالاست. مثلا کسى که در استرالیا نشسته، کجا رکن رابع را مى‏خواهد بشناسد، کجا شیخ احمد احسائى را مى‏خواهد بشناسد، آنان در حقیقت معتقد بودند به یک نوع باب سفارت و نیابت‏بین حضرت مهدى (عج) و مردم را به طور رسمى بازکردند و این که شناخت‏حضرت مهدى (عج) باید از طریق نواب و از طریق نایب خاص آن حضرت که اسم آن را گذاشتند «قریة ظاهره‏» که از آیه قرآن گرفته شده است. اما یک نفر که در استرالیا است، چگونه بیاید این آقا را بشناسد. او با اعتقاد قلبى خودش به یک خدایى که او را آفریده پى‏مى‏برد; حال در هر جاى دنیا که باشد. چرا که اعتقاد به وجود خداوند، فطرى است. هر کسى رابطه‏اى مى‏تواند با خداوند داشته باشد. پیامبران ظاهر آمده‏اند که همان حکم عقل را بیان نمایند: ان لله على الناس حجتین حجتا ظاهره و حجتا باطنه. عقل، پیامبر باطنى است. همان‏طور که پیامبر آمده است مردم را به خداوند دعوت کند، عقل ما هم ما را دعوت مى‏کند.

چه وجوه افتراق و اشتراکى در امر وساطت در شیخیه و آیین مسیحیت وجود دارد؟
از یک جهت اشتراک وجود دارد; اشتراک در آن‏جاست که ما مى‏گوییم که اگر کسى گناهکار است، نباید آبروى خودش را پیش عمرو و زید ببرد و اعتراف کند. مثلا برود پیش یک مجتهدى یک مرجع تقلیدى یک پیش‏نمازى بگوید آقا ببخشید! یا من اعتراف مى‏کنم پیش شما. ما چنین چیزى در اسلام نداریم; بلکه مى‏فرماید خود این شخص پیش خدا توبه کند. چرا که خداوند توبه‏پذیر است. خدا از هر کسى به ما نزدیک‏تر است. کشیش هم یک بنده از بندگان خداست که ممکن است گناهان او به مراتب بیشتر از آن ساده‏لوحى باشد که آمده و دارد پیش آن کشیش اعتراف مى‏کند. چون ما نمى‏دانیم در پیشگاه خدا چگونه حساب مى‏کنند; شاید یک نفر که ظاهرش هم خیلى خوب است، ولى از درگاه خدا خیلى دور باشد و ممکن است‏یک نفر هم که ظاهرش بد است، خیلى نزدیک و مقرب باشد در دستگاه الهى. شیخیه نیز ادعاى ضرورت واسطه در معرفت را دارند. در واقع معرفت‏یا مغفرت به عنوان واسطه نشان‏دهنده اشتراک این دو دیدگاه است. کشیش واسطه مغفرت است و آن رکن رابع نیز که آنها ذکر مى‏کنند، واسطه معرفت است.

جریان بابیت و بهائیت چه نسبتى با شیخیه دارند؟
درباره بابیت و بهائیت عرض مى‏کنم که بابیت در بستر شیخى‏گرى ایجاد شد; یعنى همان مسئله رکن رابعى که شیخیه در پرده مى‏گفتند و براى خودشان چنین مقام و موقعیتى قائل بودند، همان را به‏طور صریح و روشن یک جوان شیرازى به نام میرزا على محمد باب (شیرازى) ادعا کرد که من همان رکن رابع هستم. کم کم به جاى رکن رابع، از کلمه «باب‏» استفاده کردند و خود را واسطه بین مردم و امام زمان (عج) عنوان نمودند. در اسلام و خصوصا تشیع شدیدا مخالف است‏با این که کسى ادعا بکند که من نایب خاص حضرت مهدى (عج) هستم. «و من ادع المشاهدة فانه کذاب‏» اگر کسى ادعاى مشاهده کند، او دروغگو است. در توقیح از ناحیه حضرت مهدى (عج) این عبارت مطرح گردیده است. ولى با آن بسترى که شیخیه فراهم کرده بودند، باعث‏شد که این شخص ادعاى بابیت کند و به دنبال آن هم ادعاى نبوت و آئین و شرع و کتاب و نسخ اسلام نمود و بعد از آن هم که میرزا حسین على بهاء آمد و اصلا آیین بابیت را نسخ کرد و بحث اعتقاد به حضرت مهدى (عج) و آن که یک نفر باید واسطه و باب باشد را هم از بین بردند و آیین دیگرى درست کردند که مبانى آن با مبانى اعتقادى اسلام بالکل تعارض دارد; یعنى خارج از اسلام است. کسى که قرآن و احادیث ائمه (ع) را نسخ شده بداند، این خارج از اسلام است. در حقیقت این بسترى که شیخیه آرام آرام شروع کردند، میرزا على محمد باب آمد و ادعاى اولیه‏اش ادعاى بابیت‏بود و واسطه خلایق و خود آن باب هم ادعاى افزون‏ترى کرد و به اصطلاح کتاب آسمانى و کتاب بیان آورد که ناسخ اسلام و قرآن است و بعد هم میرزا حسین على بهاء آمد که ناسخ بابیه شد. در حقیقت‏به قول استاد ما که مى‏فرمودند: «آتش به جان شمع فتد که این بلا نهاد» این عقیده انحرافى کوچکى که شیخیه ایجاد کردند، باعث‏شد که این انحراف در بین عده زیادى به‏وجود آید.

نسبت انتظار با گناه و فساد یا با اعمال صالح چگونه است؟
ما در احادیث‏بى‏شمارى داریم که در روند گذشت ایام، دنیا به جایى مى‏رسد که پر از ظلم و جور مى‏شود. مثلا در بسیارى از احادیث داریم که «یملا الله به الارض قسطا و عدلا بعدها ملئت و ظلما و جورا» یعنى خداوند به وسیله حضرت مهدى (عج) عدل و داد را در زمین آکنده مى‏کند، از آن پس که پر از ظلم و جور شده باشد.
البته در جهان مى‏بینیم که ظلم و فسادى که توسط امپریالیسم و توسط کشورهاى جهانخوار و ستمگران و سرمایه‏داران و غیره، ظلم‏هاى اقتصادى و سایر ظلم‏ها بر مستضعفین نقاط مختلف عالم اعمال مى‏شود، ما امیدواریم که این روند کاهش پیدا کند و به تدریج عدل و داد جایگزین ظلم و تباهى بشود. امیدوار هستیم و وظیفه هر مسلمان این است که تلاش کند و اصلاحات جزیى و اصلاحات کم را کوچک نشمارد و انجام بدهد. در حدیثى از حضرت امیرالمؤمنین (ع) است که «افعل الخیر و لاتحقر منه شیئا فان صغیره و قلیله کثیر» یعنى کار خیر را انجام بدهید و هیچ موقع آن را کوچک نشمارید که کار خیر کوچک هم در پیشگاه خدا بزرگ است و قلیل آن هم بسیار است. این یک مطلب خیلى صحیح و درست است; اما در جامعه ممکن است این اقداماتى که مؤمنان و صالحان انجام مى‏دهند، براى تحقق عدل و داد، اینها منجر به نتیجه نهایى نشود و ظلم و جور در دنیا رو به نقصان و کاهش نباشد; ولى ما باید وظیفه صلاح خود را انجام دهیم. ما جلوگیرى از ظلم و فساد را باید در برنامه خود داشته باشیم. حالا اگر خداوند مقدر کرده که دنیا پر از ظلم و جور بشود، چیزى از وظیفه انسان مسلمان نمى‏کاهد. مسلمان باید وظیفه‏اش را انجام بدهد، اگر توانست در مورد خانواده، شهر و مملکت و جوامع اسلامى و سایر جوامع در هر حدى که مى‏تواند وظیفه خود را انجام دهد. وظیفه یک فرد مسلمان ترویج صلاح است. وظیفه یک فرد مسلمان امر به معروف و نهى از منکر است. وظیفه یک فرد مسلمان دفاع از حقانیت است. وظیفه یک فرد مسلمان در شرایط خود، جهاد در راه با اموال و انفس است. وظیفه یک فرد مسلمان تحقق آرمان‏هاى مقدس حضرت مهدى (عج) در برقرارى حکومت عدل و داد جهانى است. وظیفه‏اى که براى امام است، عینا براى ماموم هم هست. امتى که در انتظار مصلح است، باید صالح باشد; یعنى خودش باید صالح باشد و در این راستا حرکت کند. ما در بعضى از احادیث داریم که مى‏فرمایند. براى قیام حضرت مهدى (عج) خودتان را آماده کنید و تجهیز سلاح بکنید «و لو بسهم‏» یعنى اگرچه با یک تیر باشد. علماى ربانى ما کسانى بودند که شمشیرشان را براى دفاع از حضرت مهدى (عج) و براى جنگ کردن در رکاب حضرت مهدى (عج) آماده کرده بودند و این را همراه خودشان داشتند. شب که مى‏خواستند، بخوابند آن را زیر بستر خودشان قرار مى‏دادند و روزهاى جمعه یا روزهاى تعطیل شمشیربازى مى‏کردند و خودشان را مهیا مى‏کردند که هر موقع حضرت ظهور کرد، بتوانند در رکاب حضرت مهدى (عج) فعالیت و تلاش کنند. در سفرنامه معروف ابن بطوطه آمده است که من وقتى آمدم شیعیان حله را دیدم که با چه شورى روزهاى جمعه مى‏آیند و خودشان را با شمشیرها آماده مى‏کنند و مى‏گویند که: «به درآى اى مهدى صاحب الزمان (عج) ; بدرآى تا ما در رکاب تو جانفشانى بکنیم‏» و تمرین مى‏کردند و مسابقه مى‏نمودند و خودشان را آماده مى‏کردند. واقعا باید شیعه هر لحظه منتظر باشد که حضرت ظهور کند و در رکاب آن حضرت جانفشانى بکند و تلاش و فعالیت‏بکند و وظیفه خودش را به نحو احسن انجام بدهد. اما اگر روند و حرکت تاریخ به سویى برود که در دنیا ظلم و فساد هیات حاکمه و امپریالیسم و بى‏دین‏ها و زورمداران و زرپرستان به اوج برسد، آن یک چیزى است که در علم خداوند است و ارتباطى به وظیفه ما ندارد. مسلمان نمى‏تواند بگوید من بیایم ظلم و فساد را ترویج‏بکنم، براى این‏که حضرت صاحب ظهور کند. این خلاف هدف حضرت مهدى (عج) است. حضرت مهدى که نمى‏فرماید ظلم و فساد را زیاد بکنید. مى‏فرماید من مى‏خواهم ظلم و فساد را از بین ببرم. مسلمان باید ظلم و فساد را از بین ببرد.
مارکسیست‏ها و هگلیست‏ها که به بحث تز و آنتى‏تز و سنتز معتقد بودند، مى‏گفتند که براى این که مثلا نظام سرمایه‏دارى به وجود بیاید، باید نظام فئودالیسم از درون بپوسد. باید ظلم و ستم فئودالیسم به نهایت‏برسد تا سرمایه‏دارى در آن ایجاد شود. براى این‏که سوسیالیسم به وجود بیاید، باید سرمایه‏دارى از درون بپوسد; یعنى هر دوره‏اى را مبتنى مى‏کردند بر تباهى دوره قبل که به صورت تز و آنتى‏تز و سنتز رخ مى‏دهد. از نظر مارکسیست‏ها این مطلب جایز است که اگر مثلا حکومت فاسد را بخواهیم ساقط کنیم، یک مقدارى هم ما ظلم و جور اضافه بکنیم تا پاى این حکومت نوشته بشود تا مردم یک انقلاب نهایى بکنند و این را سرنگون بکنند. از نظر اسلام این امر کارى قبیح است‏یعنى ممکن است که ما هدفمان خوب باشد، ولى وسیله‏مان نیز باید خوب باشد. نمى‏توانیم بگوییم که هدف، وسیله را مباح مى‏کند. این حرف کمونیست‏ها و مارکسیست‏ها است. استاد بزرگوارمان شهید مطهرى، در قبل از انقلاب، مباحث این گونه را با جدیت و با توجه فوق العاده‏اى مطرح مى‏کردند. تفاوت‏هاى بین نظام مقدس اسلامى و نظام‏هاى هگلیستى و مارکسیستى و فلسفه تاریخ آنها خیلى با عنایت در کتاب‏هاى ایشان آمده است. در کتاب کوچکى هم به نام «قیام و انقلاب مهدى (عج)» همین مباحث را مطرح نموده‏اند. ایشان در آن کتاب مرقوم فرموده‏اند که اصلاحات جزئى از نظر مسلمان روا است و باید انجام بگیرد و هدف، وسیله را مباح نمى‏کند. اگر ما هدفمان خوب باشد، وسیله‏مان هم باید خوب باشد، اگر ما مى‏خواهیم حکومت عدل تحقق پیدا کند، باید از ابزار خوب هم استفاده کنیم. ظلم و فساد، ابزار صحیح و درستى از نظر منطق اسلام نیست، ولو این‏که بخواهد یک حکومت صالح هم به زعم خودش سرکار بیاورد. باید از طریق صحیح و درست آن استفاده کرد. پس این فکر که ما بیائیم دنیا را پر از ظلم و جور بکنیم یا این که اندیشه و فلسفه و طرحمان این باشد که ظلم و فساد را عالمگیر بکنیم تا بر اساس آن ظلم و فساد آن عدل الهى تحقق پیدا کند، این یک فکر مارکسیستى است، نه اسلامى. من اعتقاد دارم مسلمانى که معتقد به قرآن و معتقد به پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار است چنین اعتقادى را نمى‏تواند داشته باشد و ندارد. چطور مى‏شود که یک نفر قرآن بخواند، امر به معروف و نهى از منکر انجام ندهد؟ این همه آیاتى که راجع به عدل و داد و آنها است، آنها را نادیده بگیرد و بگوید من مى‏خواهم ظلم و فساد را بیشتر کنم؟ اتفاقا این یک بحثى است که مربوط به ماتریالیست‏ها است و این را به مسلمین نیز نسبت مى‏دهند. جدا از این، کسانى که در راه اصلاح عقیده مهدویت و حضرت مهدى (عج) در طول تاریخ بوده‏اند، در راستاى فقاهت و در راستاى تبعیت از احکام اسلامى گام برداشته‏اند، این گونه نبودند. چنین مطلبى مربوط به مسلمین نیست; مربوط به شیعیان نیست و خارج از دایره اسلام و اعتقاد به توحید است. کسانى چنین حرفى مى‏زنند که اصلا مبانى را قبول نداشته باشند و مادى باشند. او مى‏تواند چنین حرفى بزند. در بین مسلمین ما چنین کسى را نمى‏شناسیم. اگر هم کسى باشد، او معتقد به اسلام و قرآن و امام زمان (عج) نیست. امام زمان (عج) کجا راضى است که یک نفر بیاید فساد بکند؟ بنابراین کسى که در انتظار حکومت‏حضرت مهدى (عج) است، باید اهداف حضرت مهدى (عج) را ترویج‏بکند. باید کارهاى حضرت مهدى (عج) را انجام بدهد. باید براى ریشه کن کردن ظلم و فساد تلاش بکند. حالا اگر روال حرکت‏هاى اجتماعى جهان به نحوى است که آن زورمداران و ظلمه حاکم مى‏شوند و از بستر آن ظلم، اراده خداوند تعلق مى‏گیرد، بعد از آن‏که دنیا پر از ظلم و جور شد، حکومت عدل الهى تحقق پیدا کند. این مربوط به قضاى الهى است; مربوط به وظیفه ما نیست. ما نمى‏توانیم بگوییم باید ظلم و فساد را زیاد بکنیم تا حضرت صاحب ظهور کند. این حرف غلطى است. اگر کسى این حرف را بزند، مسلمان نیست.

«ولایت و محبت‏» یا «فقاهت و شریعت‏» چه رابطه‏اى دارند؟
محبت‏یک حرف صحیحى است. ما در بعضى از احادیث داریم: «هل الدین الا الحب‏» ، آیا دین جز محبت، چیز دیگرى هم هست. حب خدا، حب اولیاى خدا، حب پیامبر و ائمه اطهار، بسیار جایگاه بالایى دارد. در واقع این بحث همان تولى و تبرى است. دوست داشتن دوستان خدا و دشمن شمردن دشمنان خدا.
«والذین معه اشداء على الکفار، رحماء بینهم‏». هم محبت و هم شدت هر دو هست. محبت تنها کافى نیست، باید محبت‏با عمل صالح توام باشد. یک شعر بسیار جالب از امام باقر یا امام صادق (ع) در کتاب کافى نقل شده است‏به این مضمون: «تعزل الهه و انت تظهر حبه هذا لامرک فى الفعال بدیعه لو کان حبک صادقا لاطعته الا المبحه لمن احبه مطیعه‏» ; یعنى معصیت و نافرمانى خدا مى‏کنى و اظهار حب خدا مى‏نمایى. این یک عمل بدیع و عجیبى در آفرینش است. حب تو صادق نیست. اگر حب تو صادق بود، اطاعت مى‏کردى; زیرا که محب، مطیع محبوب است.
بنابراین خداوند عالم در قرآن کریم، دستوراتى براى سعادت دنیا و آخرت داده است. براى سعادت، صرف محبت کافى نیست. صرف حب قلبى کافى نیست; بلکه باید با عمل، مجاهدت، تلاش، امر به معروف و نهى از منکر و جهاد باشد. اینها اگر همراه با آن اعتقاد شایسته و درست‏باشد، ممکن است‏خداوند ما را مورد مغفرت خویش قرار دهد; محبت صرف، ما را به سرمنزل مقصود نمى‏رساند.