پاسخ به شبهات اینترنت ( شبهات تاریخی )
گروه تاریخ
پاسخ به شبهههای تاریخی اهل سنّت و وهابیت
استخراج از اینترنت
پدیدهی «اینترنت» از پدیدههای سودمندی است که جهان را به صورت دهکدهاییگانه درآورده است، به گونهای که همهی انسانها میتوانند در یک زمان با همدیگر،تماس برقرار سازند و اطلاعات و فنآوریهای جدید را رد و بدل کنند. با توجه بهگسترش این پدیدهی مهم، دانشمندان مسلمان باید بکوشند از این پدیدهی قرن بهدرستی، بهره گیرند و مراقب سمپاشیها و دروغپردازیهای دشمنان اسلام و تشیع نیزباشند.
در این گفتار، به نقد و بررسی شبهههای اینترنت میپردازیم. در این بخش،کارشناسان حوزهی علمیه، شبهههای اهل سنت و وهابیت را بررسی میکنند و بدانپاسخ میدهند.
در آیهی شریفه «النّبی اولی بالمؤمنین من انفسهم و ازواجه امهاتهم»[1] بهاحترام زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) تصریح شده است. با این حال، چرا شیعه عایشه رانکوهش میکند؟
سید سعید حسینی
به چند دلیل مفهوم این آیه شامل عایشه نمیگردد و اگر شامل او نیز باشد حضرتعلی(علیه السلام) آنرا دربارهی عایشه رعایت کرده است. این دلیلها عبارت است از:
1 ـ اینکه در آیه از زنان پیامبر به عنوان مادران مؤمنان، آن هم مادر معنوی و روحانینه جسمانی یاد شده است. تنها تأثیر این ارتباط و پیوند معنوی مسألهی حفظ احترام وحرمت ازدواج با زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) بود، چنان که در آیات همین سوره (احزاب) حکمصریح تحریم ازدواج با آنان، پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمده است. در غیر این صورت، ازنظر مسألهی ارث و دیگر محرّمات نسبی و سببی کمترین اثری ندارد؛ یعنی مسلمانانحق داشتند، با دختران پیامبر ازدواج کنند، در حالیکه هیچکس با دختر مادر خودنمیتواند ازدواج کند. همچنین نگاه کردن به همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای هیچ کس جزمحارم آنان مجاز نبود.
در حدیثی آمده است که زنی به عایشه گفت: ای مادر! عایشه پاسخ داد: من مادر تونیستم، مادر مردان شما هستم. اشاره میکنیم که هدف از این تعبیر، حرمت ازدواج استو این تنها در مورد مردان امت صادق است. با این حال، همان گونه که گفتیم جز مسألهیازدواج، موضوع احترام و بزرگداشت نیز مطرح است. از این رو، زنان مسلمان نیزمیتوانستند به عنوان احترام، همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) را مادر خود خطاب کنند. به همیندلیل، در عبارتی از «ام سلمه» (یکی دیگر از زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) ) میخوانیم که میگوید:
انا ام الرجال منکم و النساء.
من مادر مردان و زنان شما هستم.[2]
2ـ همسران پیامبر حریم دارند، ولی این حرمت داشتن آنها مشروط است و شرطآن، عمل به قرآن است. قرآن خطاب به همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ و لا تَبَرجَّن تبرُّجَ الجاهِلِیَّةِ الاُولی.[3]
و در خانههای خود بمانید و همچون دوران جاهلیت نخستین (در میان مردم) ظاهرنشوید.
اشکال شیعیان، نقد قرآنی است که چرا عایشه به قرآن عمل نکرد و با جنگ جملبرضد امام وقت قیام کرد؛ قیامی که به خونریزی فراوان انجامید. به گفتهی برخیتاریخنگاران، شمار کشتگان این جنگ به 17 هزار نفر میرسید. به یقین، این قیام و ماجرابه هیچ وجه قابل توجیه نیست. حتی میدانیم که خود عایشه پس از این حادثه، اظهارپشیمانی کرد.[4].
ثعلبی از عایشه چنین نقل میکند: «هنگامی که از او دربارهی جنگ جمل و دخالت اودر آن جنگ ویرانگر پرسیدند، (با اندوه) گفت: این یک تقدیر الهی بود! و هنگامی کهدربارهی علی(علیه السلام) از او پرسیدند، چنین گفت: آیا از من دربارهی کسی میپرسی کهمحبوبترین مردم نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و از کسی میپرسی که همسر محبوبترین مردمنزد رسول خدا بود. من با چشم خود، علی و فاطمه و حسن و حسین را دیدم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنها را در زیر لباسی جمع کرده بود و فرمود: خداوندا! اینها خاندان منهستند و حامیان من. رجس را از آنها دور کن و از آلودگیها پاکشان فرما. من عرضکردم: ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ! آیا من هم از آنها هستم؟ فرمود: دور باش تو بر خیر و نیکیهستی (امّا جزو این جمع نیستی).[5]
عیبجویی عایشه از خدیجه ـ بزرگترین، فداکارترین و با فضیلتترین زنان اسلام ـدر تاریخ اسلام مشهور است. این سخن به قدری بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) ناگوار آمد که از شدتغضب مو بر تنش راست شد و فرمود: «به خدا سوگند! هرگز همسری بهتر از او نداشتم.او زمانی ایمان آورد که مردم کافر بودند و زمانی اموالش را در اختیار من گذاشت کههمهی مردم از من جدا شده بودند».[6]
3 ـ اینکه حضرت علی(علیه السلام) پس از جنگ جمل به عبدالرحمن بن ابیبکر مأموریت دادکه خواهرش، عایشه را با همراهی سی تن از زنان شریف قبیلهی «عبد قیس» و «همدان»به مدینه برسانند. این کار برای نگه داشتن حریم عایشه بود.[7] در کلام امیرالمؤمنینعلی(علیه السلام) چنین آمده است:
عقدههای درونی که عایشه نسبت به من داشت، او را به جوشش درآورد. آزاری بهمن رسانید که دربارهی کسی چنین آزاری را روا نداشت، ولی با این حال، من او راهمانند گذشته مورد احترام و نیکوییهای خود قرار دادم و کردار نیک و بد او را به خداوامیگذارم. خداست که هر کسی را بخواهد در مقابل جرم و گناهش مجازات میکند یااو را مورد عفو قرار میدهد.[8]
برخی میگویند اختلاف معاویه با حضرت علی(علیه السلام) تنها به دلیل قتل عثمانبود؛ زیرا معاویه میخواست قاتلان وی مجازات گردند. در حقیقت، به جز همینمورد، هیچ گونه اختلافی بین آن دو وجود نداشت. آیا چنین گفتهای درست است؟
سیدسعید حسینی
هنگامی که حضرت علی(علیه السلام)، زمام دولت اسلامی را به عهده گرفت، دو جبههیگسترده از قریش بر ضد وی سازماندهی شد. گروه نخست، ناکثین بودند و گروه دوم،قاسطین بودند که فرماندهی آن را معاویة بن ابی سفیان بر عهده داشت. ابوسفیان ازرهبران مشرکان مکه بود که سرکردگی قریش را در بسیاری از جنگهای آنان با رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) ، در دست داشت. معاویه و پدرش از سرسختترین دشمنان اسلام و رسولخدا(صلی الله علیه و آله) بودند و همواره میکوشیدند بر سر راه گسترش اسلام مانع بیافرینند. آنان بهمسلمانان به ویژه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آسیبهای فراوانی رساندند.[9] مادر معاویه هند بودکه در مکه به زناپیشگی و بیعفتی متهم بود و معاویه را به جز ابوسفیان به چهار پدردیگر نسبت دادهاند.
هنگامی که در سال هشتم هجرت، مکه به دست رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و سپاهیان اسلامگشوده شد، ابوسفیان و معاویه نیز همچون دیگر مشرکان به ظاهر اسلام آوردند. دردوران خلافت خلیفهی اول، کشورگشاییهای مسلمانان در منطقهی شام آغاز گردید.ابوبکر، یزید بن ابوسفیان را به فرماندهی نیروهای مسلمان در این کارزار برگزید. آن گاهبرادرش، معاویه را نیز به شام فرستاد تا به او بپیوندد.[10] هنگامی که دمشق در دورهیعمر به دست نیروهای اسلام افتاد، یزید بن ابیسفیان به جای ابوعبیده نشست.[11] چونیزید در سال 18 هجری هلاک شد، عمر، معاویه را بر دمشق و خراج آن گمارد.[12]معاویه پیش از آن، نمایندهی خلیفه در اردن بود.[13] معاویه در میان کارگزاران خلیفهیدوم، نمایندهی تام الاختیاری بود که خلیفه نظارت چندانی بر وی نداشت. او سالها برشام، فرمان راند بی آن که خلیفه به اموال وی، رسیدگی کند یا او را عزل سازد. با آغازخلافت عثمان، حضور بنی امیه در پستهای کلیدی سرزمینهای اسلامی گسترشیافت. مروان بن حکم به عنوان مشاور مالی عثمان، راه را برای گسترش نفوذ بنی امیهمیگشود. بدین ترتیب، زمینه برای پیشرفت معاویه فراهم شد و وی به فرمانرواییمطلق منطقهی شام رسید. او در تمام مدت خلافت عثمان بر این مسند باقی ماند.[14]
معاویه در ماجرای قتل عثمان، مرموزانه دخالت داشت. وی به گونهای موضع گرفتکه بتواند در هر شرایطی ـ چه در صورت زنده ماندن یا کشته شدن عثمان ـ بیشترین بهرهرا ببرد. او بهدرخواستهای پیدرپی عثمان مبنی بر فرستادن نیرو به مرکز خلافت برایحفظ جان خلیفه، توجه نکرد. البته پس از مدتی، نیروهایی را گسیل داشت، ولی آنها بهمدینه نرفتند. هنگامی که نامهی عثمان به معاویه رسید، او در کمین نشست تا عثمان راکشتند. آن گاه به خونخواهی وی برخاست. آشکار است که اگر معاویه به راستیمیخواست این خون ریخته نشود، بایستی بیدرنگ به پا میخاست.[15] حضرتعلی(علیه السلام)، در نامهای به معاویه، این مسأله را به خوبی آشکار میسازد و چنین میفرماید:
انّما نَصَرْتَ عُثمانَ حَیْثُ کانَ النَّصرُ لکَ و خذلتهُ حَیْثُ کانَ النَّصرُ لَهُ.[16]
تو هنگامی عثمان را یاری کردی که به سود خودت بود و هنگامی که به سود او بود، اورا یاری نکردی.
با کشته شدن عثمان و بردن پیراهن خونین عثمان به شام، فرصت مناسبی برایبهرهبرداری معاویه فراهم گردید. معاویه در این شرایط استثنایی، با تبلیغات مسمومی کهبه راه انداخت، عثمان را خلیفهی مظلوم و خود را ولیّ دم او معرفی کرد. این مسأله درنظر مردم شام بیش از آن چه معاویه میخواست، بزرگ جلوه کرد و آنان را خشمناکساخت. این شگرد معاویه، پیآمد چشمگیری داشت؛ زیرا مردم شام در این سالهایطولانی، اسلام را تنها از زبان معاویه شنیده بودند و کردار او را کرداری کاملاً اسلامیمیپنداشتند. در پی همین جوّسازیها بود که اهل شام بر عثمان میگریستند.[17]
معاویه چون دید علی(علیه السلام) خلافت را به دست گرفته است، کوشید وی را از صحنهحذف کند. از این رو، در نخستین گام، علی(علیه السلام) را به عنوان قاتل عثمان، به مردم معرفیکرد. معاویه از هر فرصتی برای ضربه زدن به حاکمیّت علی(علیه السلام) بهره میجست. ویمیخواست با هر وسیلهی ممکن، به هدف برسد. بنابراین، از زیر پاگذاشتن ارزشهایاخلاقی و اصول اسلامی، هیچ هراسی نداشت. در این راه هر کار حرامی، برای او حلالو هر باطلی، مباح بود. او شیفتهی قدرت و جاه و مقام بود و چون در رأس شبکهیگستردهی بنی امیه در دوران خلافت عثمان قرار داشت، نمیتوانست با علی(علیه السلام) به توافقبرسد.
معاویه، عنصر پلیدی بود که به هیچ صورت، مورد تأیید علی(علیه السلام) نبود. یکی ازمحورهای اساسی سیاست و زمامداری علی(علیه السلام) از همان آغاز حکومت، پاکسازیحکومت از زمامداران منحرف دورهی عثمان بود. علی(علیه السلام) در اجرای این سیاست، هیچمسامحهای را جایز نمیدانست. یکی از این کارگزاران، معاویه بود. مخالفت علی(علیه السلام) بامعاویه به سبب اختلافهای شخصی نبود، بلکه در تضاد اسلام با جاهلیت وجداییارزشهای الهی از پلشتیهای مادی، ریشه داشت. مبارزهای بود برای حفظ امانت خدا ورسول خدا(صلی الله علیه و آله) که علی(علیه السلام)، پرچم آن را بر دوش کشیده بود. علی(علیه السلام) خود را در اینزمینه، مسؤول میدانست و میکوشید مردم را از حقیقت این مبارزه و ماهیّت مقدس آنآگاه سازد.
مهمترین تصمیم سیاسی حضرت علی(علیه السلام) در آغاز این مبارزهی پیگیر، برکناریمعاویه از حکومت شام بود. ایشان در نامهای به معاویه، از او خواست که فرمانبرداریخود را از حکومت مرکزی، اعلام کند. معاویه مکّارانه، به نمایندهی علی(علیه السلام) پاسخ ندادو سه ماه پس از قتل عثمان، نامهای اعتراضآمیز برای علی(علیه السلام) فرستاد.[18] این پیآمد،پیشبینیپذیر بود؛ زیرا میان دیدگاه و طرح علی(علیه السلام) برای دولت اسلامی با دیدگاه معاویهکه نمودار انحراف و فساد بود، هیچ نقطهی اشتراکی، دیده نمیشد. به طور طبیعیدوگانگی اهداف، چنین پیآمدهایی را نیز در برداشت. شاید بتوان گفت بسیاری ازمشکلات بعدی حضرت علی(علیه السلام) مانند: حکمیّت، قیام خوارج و شهادت وی در همینمشکل اساسی؛ یعنی حکومت معاویه، ریشه دارد.
علی(علیه السلام) در برابر معاویه، جز جنگ هیچ راهی پیشرو نداشت. حتی اگر علی(علیه السلام)،قاتلان عثمان را مجازات میکرد، معاویه بهانه میآورد که اساس خلافت حضرت رانمیپذیرد. او در نامهای به علی(علیه السلام) مینویسد:
اهل شام جز جنگ با تو چیز دیگری نمیخواهند تا روزی که قاتلان عثمان را تسلیمکنی اگر چنین کردی، آن گاه مسألهی خلافت را باید در شورای مسلمانان طرح کرد.در گذشته، حق حکومت با حجازیها بود، ولی چون این حق از میان آنان رخت بربست، اکنون تصمیم از آنِ مردم شام است. به خدا سوگند! حجتی که بر طلحه و زبیرداشتی، بر مردم شام نداری؛ زیرا اگر آنان با تو بیعت کردهاند، من هرگز بیعتنکردهام.[19]
به خوبی در مییابیم که معاویه چیزی جز خلافت را برای خود نمیخواست و در اینراستا، شورای مسلمانان نیز بهانهای بیش نبوده است. وی با صراحت میگوید که حتیتسلیم کردن قاتلان عثمان برایش کافی نیست و خلافت را باید در شورای اهل شاممطرح کرد. آشکار است که پیآمد چنین شورایی چه خواهد بود!!
میدانیم که خداوند متعال، حضرت نوح(علیه السلام) را از دشمنانش آگاه ساخت. بااین حال، چرا پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) را از دشمنانش (صحابه) آگاه نساخت؛ زیرا هیچگونه ذم و ردّی بر آنها وارد نشده است و همواره مورد تأیید پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) بودهاند؟
سید ضیاءالدین علیانسب
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از وجود منافقان در میان صحابه، کاملاً آگاه بود. آیاتی چند از قرانکریم نیز بر این معنی دلالت دارند که بر میشماریم:
1. آیهی «ولتعرفنهم فی لحن القول»[20] خطاب به پیامبر میگوید که تو باید آنان را ازشیوهی سخن گفتنشان بشناسی. این آیه به روشنی بر آشنایی پیامبر با چهرههای منافقاندلالت دارد؛ زیرا نفاق برخی صحابه در گفتار و رفتارشان کاملاً آشکار بود. برای نمونه،در جنگ احد یک سوم از لشکریان رسول خدا پیش از آغاز جنگ، در پی عبداللَّه بن اُبیّاز نیمهی راه برگشتند.[21]
2. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از نماز گزاردن بر جنازهی منافقان نهی شده بود: «و لاتصل علیاحد منهم مات ابداً و لاتقم علی قبره».[22] اگر پیامبر، آنان را نمیشناخت، چگونهمیتوانست بر اساس این آیه عمل کند؟ در این صورت، تکلیف او از سوی خدا، لغو وبیهوده به شمار میآمد و سر زدن کار لغو از خدای حکیم، محال است!
3. بیش از 200 آیهی قرآن دربارهی ویژگی منافقان است[23] که اهمیت مسأله و آگاهیپیامبر از وجود آنان را نشان میدهد. با این حال، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مکلف نبود که آنان رارسوا کند، مگر مواردی که آنان، با کردار و رفتارشان، خود را رسوا میکردند، مانند:داستان حدیث افک.[24] افزون بر پیامبر، برخی صحابه مانند حذیفة بن یمان نیز منافقانرا میشناختند. حذیفه، منافق شناس و صاحب سرّ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود.[25]
بخش دوّم شبهه دربارهی روایتهایی است که از سوی نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) در نکوهشبرخی صحابه، صادر شده است. باید گفت شمار روایتهای در بردارندهی نکوهشبرخی صحابه به دلیل کارهای ناشایست آنان، در کتابهای اهل سنّت، چنان فراواناست که بررسی آنها در این گفتار نمیگنجد. این روایتها در یک دستهبندی کلّی به دودسته، تقسیم میشوند:
الف ـ روایتهایی که به صورت عمومی، از ارتداد برخی صحابه و از پیشینهی آناندر دنیاطلبی خبر داده و در مواردی، مردم را از پیروی آنان منع کرده است.[26]
ب ـ روایتهایی که افراد یا طایفهای خاص را مرتد معرفی کرده است، مانند: روایتقاتلان عمار،[27] عبداللَّه بن سعد بن ابی سرح،[28] ولید بن عقبه[29]، جد بن قیس،[30] سمرةبن جندب.[31]
معاویه به سبّ و دشنام دادن علی(علیه السلام) دستور نداده است و هیچ گونه دلیلی براین مطلب وجود ندارد! چرا شیعیان، معاویه را به این کار متهم میکنند؟
کاظم شیخالاسلامزاده
این سخن که دربارهی سبّ و دشنام حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از سوی معاویه،مدرکی در دست نیست، ادعایی بس بیپایه و اساس است که برای آشکار ساختنناراستی آن، مدارکی چند از منابع اهل سنّت را میآوریم:
1. طبری آورده است: «معاویه، مغیرة بن شعبه را نامزد حکومت کوفه کرد و به اوگفت: میدانم که در درایت و هوش تو سخنی نیست، ولی از یک نکته غافل مباش و آن،بدگویی و دشنام به علی است. یعنی به او دستور داد علی(علیه السلام) را دشنام دهد».[32]
2. ابن اثیر آورده است: «ابن زیاد، به شخصی از پیروان حضرت علی(علیه السلام) به نام صیفیابن فسیل امر کرد که حضرت امیر(علیه السلام) را در مجلس، سب و لعن کند که او خودداریورزید».[33]
3. ترمذی میگوید: «معاویه از سعد بن ابی وقاص خواست که علی(علیه السلام) را دشنام دهدو او را سبّ کند. سعد در پاسخ او گفت: آیا کسی را دشنام دهم که آیات منزلت و مباهلهدربارهی او نازل شده است؟! هرگز او را دشنام نخواهم داد».[34]
4. در مروج الذهب آمده است: «سالی، معاویه به حج رفت و در مسجد النبی و برمنبر پیامبر میخواست علی(علیه السلام) را سبّ کند که سعد بن ابی وقاص به او اعتراض کرد و ازمسجد بیرون رفت».[35]
5. نقل است: «معاویه پس از درگذشت سعد بن ابی وقاص، بر منبر پیامبر رفت وعلی(علیه السلام) را دشنام داد. به کارگزارانش نیز دستور داد این کار را انجام دهند».[36]
6. ابن ابی الحدید از جاحظ نقل میکند: «گروهی از بنی امیه از معاویه خواستند که بهسبّ و لعن علی(علیه السلام) پایان دهد. معاویه میگوید: نه، به خدا سوگند! مگر هنگامی کهکودکان بر این باور، بزرگ شوند و بزرگان به پیری برسند و گویندهای پیدا نشود کهفضیلتی از او را بر زبان آورد».[37]
7. طبری آورده است: «معاویه در قنوت، علی(علیه السلام)، ابن عباس، مالک اشتر و حسنینرا لعن میکرد».[38]
8. ابن حزم آورده است: «معاویه در قنوت، علی(علیه السلام) را لعن میکرده است».[39]وطواط[40] و ابن اثیر[41] نیز این را نقل کردهاند.
9. اندلسی میگوید: «عقیل برادر حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) برای درخواستکمک مالی نزد معاویه آمد. معاویه برای پذیرش درخواست عقیل، شرط کرد که ویعلی(علیه السلام) را دشنام دهد. عقیل بر منبر رفت و گفت: معاویه به من میگوید علی(علیه السلام) رالعنت کنم. خدا او را لعنت کند.[42] که منظورش از «او»، معاویه بود».
10. نصر بن مزاحم میگوید: «معاویه، عبیداللَّه بن عمر را به سبّ و دشنام حضرتامیر(علیه السلام) تشویق میکند و به او میگوید: به منبر برو و علی(علیه السلام) را سبّ کن، ولی اونمیپذیرد».[43]
11. نقل شده است: «معاویه، احنف بن قیس را وادار کرد به منبر برود و علی(علیه السلام) راسبّ کند، ولی او نپذیرفت».[44]
12. در تاریخ طبری آمده است: «آن قدر کار سبّ و دشنام دادن به علی(علیه السلام) بالا گرفتکه یکی از شرطهای صلحنامهی امام حسن(علیه السلام)، منع بدگویی به حضرت علی است.معاویه، آن را نپذیرفت. امام حسن(علیه السلام) نیز درخواست کرد که دست کم جلوی او، ازدشنام دادن به پدرش پرهیز کنند، که معاویه به آن نیز عمل نکرد».[45]
چرا شیعیان، بیعت با ابوبکر را معصیت و کفر میدانند، در حالی که همهیمسلمانان و صحابه با وی بیعت کردند و به او ایمان آوردند؟ افزون بر این بایدگفت خلیفه با اتفاق نظر مسلمانان برگزیده شد و این تعیین در حقیقت، نصبرسمی بود. پس مخالفت با آن جایز نیست.
امیرعلی حسنلو
در پاسخ باید گفت:
شیعیان بیعت با ابوبکر را هیچگاه کفر ندانستهاند و نمیدانند. کافر به کسی گفتهمیشود که شهادتین نگفته است. میدانیم که همهی مسلمانان اعم از شیعه و فرقههاییکه از آن منشعب شدهاند، اهل توحید و اسلام هستند. البته کار غُلات که دربارهیائمه(علیهم السلام) غلوّ میکنند و مقام آنان را تا سطح پرستش خداوند بالا میبرند، شرک بهخداوند است. بنابراین، علمای شیعه، بیعت با ابوبکر را کفر نمیدانند و براساساحکامی که بر کافران بار میشود، با اهل سنت برخورد نمیکنند. حتی فقیهان بزرگشیعه همچون امام خمینی؛ و دیگران، نماز خواندن شیعیان با اهل سنت و شرکت درنماز جماعتشان را برای حفظ وحدت اسلامی و مصالح دینی، لازم دانستهاند. پس اینسخن که شیعیان، بیعت کنندگان با ابوبکر را کافر میدانند، بهتان آشکار به شیعه است.
گفتنی است معصیت بودن بیعت با ابوبکر در باور شیعه وجود دارد، ولی معصیت وکفر با هم بسیار تفاوت دارند و سنجش این دو با یکدیگر، قیاس معالفارق است. شیعه براین باور است که بیعت کنندگان میدانستند پیامبر(صلی الله علیه و آله) کسی را جانشین خود قرار دادهاست؛ یعنی با آگاهی از این تعیین، این واقعه را منکر شدند و به سفارش پیامبر رفتارنکردند. بنابراین، دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نادیده گرفتند که این عمل از نظر قرآن، معصیتاست.[46]
اساساً آنان باید از خود بپرسند و بیاندیشند که چرا پیامبر، حق انتخاب جانشین نداردو اصلاً در اندیشهی انتخاب جانشین نیست؛ یعنی این امر مهم را بدون ترسیم آیندهیآن رها کرده است، ولی خلیفهی اول برای پس از خود، جانشین برمیگزیند؟ آیا نعوذباللَّه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به اندازهی مردم و صحابه و خلیفهی اول از جنبههای گوناگون این جریان،آگاه نبوده است یا این که به سرنوشت امّت خود اهمیت نمیداد و دلسوزی نمیکرد؟ ایندر حالی است که قرآن با صراحت از تلاش پیامبر برای اجرای اسلام و گسترش آن، یادمیکند و از نگرانی پیامبر نسبت به ایمان نیاوردن مردم، خبر میدهد.[47] افزون بر آن، اگرانتخاب خلیفه با اتفاق آرای صحابه بود، چرا دربارهی خلیفهی دوم و سوم عملی نشد؛زیرا خلیفهی دوم را خلیفهی اول و خلیفهی سوم را شورای شش نفره برگزید؟ به نظرشما، آیا این گونه گزینش مورد تأیید خداوند است؟
پس اگر بپذیریم که پیامبر، جانشینی برگزیده است، ولی مسلمانان پس از درگذشتایشان، به انتخاب او توجهی نکردهاند، اثبات نسبت معصیت به خلفا و صحابه، کاریآسان است. اگر هم بگوییم انتخابی از سوی پیامبر در کار نبوده است، خلیفهی اول نیزباید مانند ایشان، رفتار میکرد. یعنی هرگز کسی را برنمیگزید و این کار را بر عهدهیصحابه و مسلمانان میگذاشت. آیا پیامبر نسبت به حفظ دینش، داناتر بود یا خلیفهیاول، دوم و سوم؟ آیا پیامبر از هر نظر از آنان بالاتر نبود؟ آیا آنان از پیامبر، آگاهتر بودند؟در هر صورت، این مسأله به تناقض، دچار خواهد شد. بنابراین، اگر بگویید پیامبر،جانشین برگزید، ولی خلفا معصیت کردند، هیچ گونه تناقض و مشکلی پیش نمیآید.
در بخش دوم این سخن نیز ادعا شده است که همهی مسلمانان و صحابه با خلیفهبیعت کردند و ایمان آوردند. این مطلب بر اساس شواهد و اسناد تاریخی، نادرستاست که آن را بر میشماریم:
1. همهی مسلمانان در مدینه نبودند، بلکه در شهرهای پیرامون سرزمین بزرگحجاز، پراکنده بودند. پس خبر درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به زودی به آنان نرسیده است تابیدرنگ در مدینه گرد آیند و به انتخاب خلیفه دست یازند.[48] اگر هم در مدینه بودهاند،در سقیفه نبودند؛ زیرا شماری از آنان در مراسم کفن و دفن پیامبر، حضور داشتند. ایندو فرض دربارهی صحابهی پیامبر نیز صادق است؛ زیرا همهی آنان در مدینه و سقیفهحاضر نبودند. برای نمونه علی(علیه السلام)، عباس، ابن عباس، زبیر و بسیاری از صحابهی بزرگاصلاً در سقیفه حاضر نبودند و حتی تا مدتها پس از آن نیز بیعت نکردند.[49] اگرمسلمانان بر بیعت با ابوبکر اتفاق کرده بودند، چرا اهل ردّه بر ضد ابوبکر قیام کردند[50] وبا او جنگیدند؟ مشکل آنان تنها ارتداد نبود. اساساً ارتداد و ادعای نبوّت برخی قبیلهها وافراد از آن جا ریشه میگرفت که آنان میدیدند هر کسی برای خود، تشکیلاتی بنا نهادهاست و سخن میگوید. بنابراین، آنان نیز به مخالفت برخاستند.
2. این سخن که مردم به ابوبکر ایمان آوردند، نادرست است؛ زیرا مردم به پیامبرایمان آوردند و مسلمان شدند و این سخن دربارهی خلافت، درست نیست. ایمان آوردنبه پیش از انتخاب ابوبکر برمیگردد و آنان، گروهی از مسلمانان مؤمن به پیامبر بودند کهخلیفه را برگزیدند. در انتخاب خلیفهی اول تا سوم و حتی بیعت با امام علی(علیه السلام) هرگزاتفاق آرای همهی مسلمانان پدید نیامد[51] و چنین اتفاقی بعدها نیز در میان مسلمان روینداد.
با همهی این بحثها، امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) پس از سقیفه، با خلفا هیچ گونه مخالفتینورزید، بلکه برای حفظ مصالح اساسی اسلام، با آنان همکاری کرد. در این میان، تنهاوجدان انسانیّت زیان دید و هیچ کاستی و زیانی به شخصیت الهی علی(علیه السلام) و خاندان او(یازده امام) وارد نشد؛ زیرا مقام آنان نزد خداوند، محفوظ و امامتشان مستدام است.
اگر کفر معاویه به دلیل قتال با علی(علیه السلام) ثابت میشود، پس چرا امام حسن(علیه السلام) باوی صلح کرد؟
سیدمحمد صادق ابطحی
کفر معاویه نه تنها به دلیل قتال با علی(علیه السلام) ثابت میشود، بلکه به دلایل گوناگون دیگرنیز ثابت شده و از مسلّمات است (و تنها عوام اهل سنّت، او را مسلمان، کاتب وحی،صحابی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و خال المؤمنین میخوانند) که به برخی از آنها اشاره میشود:
1. خداوند در قرآن میفرماید:
و ما جعلنا الرؤیا التی أرَیْنک الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونة فی القرآن ونُخوّفُهم فما یزیدهم الاّ طغیاناً کبیراً.[52]
و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، تنها برای آزمایش مردم بود و همچنینشجرهی ملعونهای (= درخت نفرین شده) را که در قرآن نام بردهایم. ما آنان را بیممیدهیم و (انذار) میکنیم، ولی جز طغیان فراوان، چیزی بر آنان نمیافزاید.
مفسّران از جمله فخر رازی و سیوطی دربارهی تفسیر این آیه آوردهاند که:رأی رسولاللَّه(صلی الله علیه و آله) بنی امیّه ینزون علی منبره نزو القرد فساءه ذلک.[53]
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در عالم رؤیا دید که بنی امیّه مانند بوزینگان بر منبر آن حضرت بالا وپایین میروند. در این هنگام، جبرییل آیهی یاد شده را بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل فرمودهاست.
پس وقتی خداوند متعال، نژاد بنی امیه را که در رأس آنها ابوسفیان و معاویه بودند،«شجرهی ملعونه» خطاب میکند، به یقین معاویه که اصلیترین شاخهی این درختاست، ملعون خواهد بود. پس چگونه کسی که مورد لعن الهی قرار گرفته است، کافر ومشرک به خداوند نیست؟
2. خداوند در قرآن میفرماید:
و مَنْ یقتل مُؤمناً متعمداً فجزائُهُ جهنّم خالداً فیها و غضب اللَّه علیه و لعنه واَعَدَّ له عذاباً عَظیماً.[54]
هر کس، فرد با ایمانی را از عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است، در حالی کهجاودانه در آن میماند و خداوند بر او غضب میکند و او را از رحمتش دور میسازد وعذاب بزرگی برای او آماده ساخته است.
این سخن الهی را با رفتار معاویه مقایسه کنید. معاویه که خود را خلیفهی مسلمانانمیدانست، با رشوه دادن به جعده (همسر امام حسن(علیه السلام))، سبط اکبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رابه قتل رسانید. معاویه، زهری را برای جعده فرستاد و گفت که اگر حسن بن علی(علیه السلام) را بهقتل برسانی، یکصد هزار درهم به تو میدهم و تو را به همسری فرزند خود، یزیددرمیآورم. وقتی جعده، زهر را به ایشان خورانید، معاویه یکصد هزار درهم را به او داد،ولی او را به ازدواج پسرش یزید درنیاورد.[55]
آیا به شهادت رسانیدن امام حسن(علیه السلام) موجب کفر نمیشود، در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارهی او و برادرش، امام حسین(علیه السلام) فرمود: «ان الحسن و الحسین سیدا شباب اهلالجنة»؟[56] آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حدیثی نفرمود: «اِنَّ اللَّه حَرَّم الجنة من ظَلَم اهل بیتی اوقاتلهم او أغار علیهم اَوْ سَبَّهم؛[57] همانا کسی که نسبت به اهل بیت من، ستم روا دارد یاآنان را به قتل برساند یا غارت کند یا دشنام بدهد، خداوند بهشت را بر او حرام کردهاست». و آیا نفرمود: «حرمت الجنة علی من ظلم اهل بیتی و آذانی فی عترتی؛[58] بهشتبر کسی که بر اهل بیت من ستم روا دارد و مرا به سبب اذیت عترتم آزار دهد، حرام شدهاست»؟ آیا قتل حجر بن عدی و هفت نفر از یاران و اصحاب او که به دستور معاویهصورت گرفت، سبب کفر و لعن معاویه نمیشود؟[59]
3. روایتی در کتابهای اهل سنّت آمده است بدین گونه که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
اذا رأیتم معاویه علی منبری فاقتلوه.[60]
هنگامی که دیدید معاویه بر منبر من نشسته است، او را بکُشید.
اگر منظور از منبر در این روایت، مطلق منبر باشد، هر منبری که معاویه بر آن بالا برودو دعوی اسلام کند و بر آن خطبه بخواند، آن منبر از آنِ رسول خد(صلی الله علیه و آله) شمرده میشود ومنبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اسلام است. اگر هم منظور از منبر در این روایت، خاص منبر رسولخدا (همان چوبها) باشد، باید دانست که ابن سعد در طبقات، در روایتی میگوید کهمعاویه به مدینه آمد و بر منبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بالا رفت و بر آن، سوگند یاد کرد که ابنعمر را خواهم کشت.[61] پس در هر دو صورت، معاویه واجب القتل بوده است، در حالیکه مسلمانان در این موضوع، مسامحه کردند. باید افزود کسی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) دستور قتلشرا صادر کند، مرتد و کافر است و سبب لعن او میشود.
4. یکی دیگر از دلایل آشکار کفر معاویه، دشنام دادن او به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)بود. معاویه به مردم دستور داده بود که در قنوت نماز جماعت، نماز جمعه، منبرها ومجالس، علی بن ابی طالب(علیه السلام) را دشنام دهند. به یقین، کسی که امام الموحدین،اخوالرسول، زوج البتول، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب را در حیات و ممات آنبزرگوار دشنام دهد یا به آن امر کند، ملعون و کافر است؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
مَن سَبَّ عَلیّاً فقد سَبَّنی و من سبّنی فَقَد سبَّ اللَّه.[62]
هر کس علی(علیه السلام) را دشنام دهد به یقین، مرا دشنام داده است و هر کس مرا دشنامدهد، همانا خداوند را دشنام داده است.
همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله) دربارهی علی بن ابی طالب(علیه السلام) میفرماید:
یا علی انت سیّد فی الدنیا و سید فی الاخرة، حبیبک حبیبی، و حبیبی حبیب اللَّهو عدوّک عدوّی و عدوّی عدوّاللَّه و الویل لمن ابغضک بعدی.[63]
ای علی! تو آقا هستی در دنیا و آخرت. دوستدار تو، دوست من است و دوستدار من،دوست خداست و دشمن تو، دشمن من است و دشمن من، دشمن خداست. وای برکسی که پس از من بغض تو را در دل داشته باشد.
در روایت دیگر آمده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
مَن احبنی فلیحب علیّاً و من أبغض علیّاً فقد أبغضنی، و من أبغضنی فقد أبغضاللَّه عزّوجل و من أبغض اللَّه ادخله النار.[64]
کسی که مرا دوست بدارد، باید علی را دوست بدارد، و کسی که نسبت به علی، بغضروا دارد، مرا مورد بغض قرار داده است و کسی که بغض مرا داشته باشد، خدا را موردبغض قرار داده که نتیجهی آن آتش دوزخ است.
همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است:
لایبغض علیّاً مؤمن و لا یحبّه منافق.[65]
مؤمن، بغض علی(علیه السلام) را ندارد. منافق نیز او را دوست نمیدارد.
همانند این روایتها بسیار است که به یقین، کفر معاویه را اثبات میکند.
علمای اهل سنت پیوسته اشاره میکنند که پیامبر دربارهی خلافت پس ازخودشان، وصیتی نکرده است و شیعه هیچ دلیلی بر آن ندارد. آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) شخص خاصی را برای این امر تعیین کردهاند؟ چرا؟ این شخص چه کسی بودهاست؟
سیدمحمدصادق موحد ابطحی
وصیّت پیامبر دربارهی خلافت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از موضوعهای آشکار و مسلّماسلامی است که بزرگان صاحب اعتبار شیعه و سنی، آن را به روشهای گوناگون نقلکردهاند. آنان گفتهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آغاز بعثت تا واپسین روزهای عمر، در مکانها وزمانهای گوناگون، علی ابن ابی طالب(علیه السلام) را به عنوان جانشین و امام پس از خود، معرفیو سفارش کرده است.
اینک به چند نمونه از کلام اهل سنت در این زمینه اشاره میکنیم:
1. حدیث «الانذار فی یوم الدار»:
ابن جریر طبری در تاریخ خود از ابن عباسمینویسد که علی ابن ابی طالب گفت: وقتی آیهی «وانذر عشیرتک الاقربین»[66] برپیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرا خواند و گفت: حدود چهل نفر از خویشاوندان مرابرای خوردن طعام دعوت کن. من چنین کردم و حمزه و عباس و ابولهب و... را دعوتکردم. سپس پیامبر(علیه السلام) در میان این جمع، دستور الهی را که جبرییل بر آن حضرت آوردهبود، اجرا کرد. وی به ایشان گفت: ای فرزندان عبدالمطلب! خداوند به من فرموده استشما را به سوی او فرا خوانم و رسالت خویش را از خویشان خود، آغاز کنم. پس هر کساز شما مرا در این امر یاری کند، برادر و وصی و جانشین من در میان شماست. هیچ کساز ایشان به پیامبر(صلی الله علیه و آله) پاسخی نداد و از ترس، به او پشت کردند. در این حال، من کهجوانترین آنان بودم، گفتم: ای نبی خدا! من تو را در انجام رسالت یاری میکنم. پسدست مرا گرفت و گفت:
ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له و أطیعوا.[67]
این، برادر و جانشین من در میان شما است. پس سخنان او را بشنوید و از او پیرویکنید.
علی ابن ابی طالب گفت: پس همه ایستادند و در حالی که میخندیدند، بهابیطالب گفتند: به تو دستور داد که به سخنان پسرت گوش فرا دهی و ازاو پیروی کنی.
2. هیثمی در «مجمع الزوائد» میآورد:
عن عبد الله بن مسعود، قال: استتبعنی رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) لیلة الجن فانطلقتمعه حتی بلغنا أعلی مکة فخطّ لی خطاً (و ساق الحدیث الی ان قال) قال: ـ ایالنبی(صلی الله علیه و آله وسلم) ـ انی وعدت أن یومن بی الجن والانس، فاما الانس فقد آمنتبی، و اما الجن فقد رأیت، قال: و ما أظن أجلی الا قد اقترب، قلت: یا رسولالله الا تستخلف أبابکر؟ فأعرض عنی فرأیت أنه لم یوافقه، فقلت: یا رسولالله ألا تستخلف عمر؟ فأعرض عنی فرأیت أنه لم یوافقه، فقلت یا رسول اللهألا تستخلف علیاً؟ قال: ذاک والذی لا اله الا هو ان بایعتموه و أطعتموهأدخلکم الجنة اکتعین. قال رواه الطبرانی.[68]
عبدالله بن مسعود میگوید: پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرا فراخواند تا در پی او بروم... پس من در پیاو روان شدم، تا اینکه به بلندترین مکان رسیدم. پس نوشتهای را برای من مرقومفرمود. (تا اینجا که میگوید) پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: همانا به من وعده داده شده است کههمهی جن و انس به من ایمان آوردند. پس انسانها به من ایمان آوردند، ولی جنریاکارانه عمل کرد. و گمان میکنم آشکارتر از این باشد، مگر این که وعدهی دادهشده نزدیک است. گفتم: ای رسول خدا! آیا ابابکر را به جانشینی خود برمیگزینی؟پس از من روی گرداند که فهمیدم با این امر موافق نیست. گفتم: ای رسول خدا! آیاعمر را جانشین خود انتخاب میکنی؟ پس از من روی گرداند، که فهمیدم با این امرنیز موافق نیست. من گفتم: ای رسول خدا! آیا علی را به جانشینی خود برمیگزینی؟فرمود: اوست و سوگند به آن کسی که جز او خدایی نیست! اگر با او بیعت کنید و از اوپیروی کنید، همگی شما را به بهشت میبرد.
3. احمد بن حنبل در مسند خود از جابر بن سمره به سند خویش چنین نقل میکند:
قال رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) : لا یزال الدین قائماً حتی یکون اثنا عشر خلیفة منقریش.[69]
پیامبر فرمود: دین پیوسته پایدار است تا اینکه دوازده خلیفه از قریش بیایند.
این روایت، سندی محکم بر حقانیت مذهب شیعهی اثنی عشری به شمار میرود کهنخستین ایشان، علی بن ابی طالب و آخرین آنان، مهدی است. این روایت، نشانهیبطلان دیگر مذاهب نیز هست؛ زیرا این روایت بر اعتقاد اهل عامه به خلفای راشدینچهارگانه یا پنج گانه (به همراه حسن بن علی(علیه السلام))، قابل انطباق نیست. در این فرض،شمار خلفای چهارگانه یا پنج گانه کمتر است. در خلافت بنی امیه یا بنی العباس نیزشمارشان بیشتر است. مذاهب دیگر مانند: اسماعیلیه، فطحیه و زیدیه نیز چنین مشکلیدارند.
هیثمی در مجمع الزوائد خود از سلمان روایت میکند:
قال سلمان: یا رسول الله ان لکل نبی وصیا فمن وصیک؟ فسکت عنی فلماکان بعد رأنی فقال: یا سلمان فأسرعت الیه، وقلت لبیک، قال: تعلم من وصیموسی؟ قلت: نعم، یوشع بن نون، قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم یومئذ (قال)فان وصیی و موضع سرّی و خیر من أترک بعدی و ینجز عدتی و یقضی دینیعلی بن ابی طالب[70] (قال) رواه الطبرانی.
سلمان میگوید از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسیدم: همهی پیامبران وصی داشتند. پس چه کسیوصی شماست؟ پیامبر چنین پاسخ داد: آیا وصی موسی را میشناسی؟ گفتم: بله،یوشع بن نون است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: چرا او وصی موسی بود؟ گفتم: برای این که اودر آن هنگام، داناترین آنان بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: پس همانا وصی من و محرماسرار من و بهترین کسی که پس از من باقی میماند و خواستههای مرا برآوردهمیکند و دین مرا برپا میدارد، علی بن ابی طالب است.
هیثمی میگوید: این روایت را طبرانی نیز نقل کرده است.
4. حدیث منزلت:
این روایت، متواتر است. گفته شده است چونپیامبر(صلی الله علیه و آله)، مدینه و مرکز حکومتی مسلمانان را به قصد غزوهی تبوک،ترک میفرمود، علی(علیه السلام) را جانشین خود در مدینه قرار داد. در این زمینه،صحیح بخاری در کتاب «بدء الخلق» در باب غزوهی تبوک، به سند خود ازمصعب بن سعد روایت میکند:
أن رسولاللَّه(صلی الله علیه و آله وسلم) خرج الی تبوک واستخلف علیاً(علیه السلام) فقال: أتخلفنی فیالصبیان و النساء؟ قال: الا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الاأنه لا نبی بعدی.[71]
همانا پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای شرکت در غزوهی تبوک از مدینه بیرون رفت و علی(علیه السلام) را بهعنوان جانشینی خود برگزید. پس فرمود: آیا برای حفظ بچهها و زنان در مدینه،جانشین من میشوی؟ آیا رضایت میدهی که تو برای من به منزلهی هارون برایموسی(علیه السلام) باشی که هنگام خروج موسی، برادرش هارون، جانشین وی بود. بااینتفاوت که پس از موسی، پیامبر دیگری میآمد، ولی پس از من، پیامبری نخواهد آمدو تو وصی آخرین پیامبر هستی؟
صحیح ترمذی نیز این روایت را به دو طریق نقل میکند؛ یکی از طریق سعید بنالمسیب عن سعد أبی وقاص و دیگری از جابر بن عبداللَّه که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام)فرمود: «أنت منی بمنزلة هارون من موسی الا لا نبی بعدی».[72]
5. حدیث ثقلین:
این حدیث یکی از نیرومندترین دلایل بر جانشینی علی ابن ابیطالب(علیه السلام) است که درتواتر آن بین علمای شیعه و اهل سنت، اجماع وجود دارد. صحیحمسلم در کتاب «فضائل الصحابه» در باب «فضائل علی ابن ابی طالب(علیه السلام)» به سند خود ازیزید بن حیان روایت میکند:
من و حصین بن سبره و عمر بن مسلم نزد زید بن ارقم رفتیم. پس حصین به او گفت:ای زید! تو پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بسیار دیدهای وحدیثش را شنیدهای و در غزوهها همراه او بودهو پشت سر او نماز خواندهای. برای ما بگو که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) چه شنیدی؟ زید گفت: روزیکه از مکّه برمیگشتیم، در محلی بین مکّه و مدینه به نام خم در حالی که خطبه میخواندو حمد و ثنای خداوند میگفت و موعظه میکرد، گفت:
ای مردم! آگاه باشید! همانا من انسانی هستم که گمان میرود مرگم نزدیک باشد.پس باید فرستادهی پروردگار را اجابت کرد. همانا من در میان شما دو شیء گرانبهاباقی میگذارم. نخستین آن، کتاب خداست که در آن، هدایت و نور است. پس کتابخدا را بگیرید و به آن چنگ زنید. زید میگوید: پس پیامبر(صلی الله علیه و آله) برانگیخت (مردم را)به سوی کتاب خدا و آنان را به سوی آن فراخواند. سپس فرمود: و دیگری اهل بیتمن است که یادآوری میکنم به شما خدا را دربارهی اهل بیت خود (این جمله را سهمرتبه تکرار فرمود). پس حصین از زید پرسید: اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) چه کسانیهستند؟ آیا زنان پیامبر نیز اهل بیت او به شمار میروند؟ گفت: زنان او، اهل بیتش بهشمار میروند، ولی اهل بیت او کسانی هستند که پس از او، صدقه بر آنان حرام است.حصین پرسید: ایشان چه کسانی هستند؟ زید گفت: آنان آل علی(علیه السلام) و آل عقیل و آلجعفر و آل عباساند. حصین پرسید: آیا صدقه بر همهی اینان حرام است؟ زید گفت:آری.[73]
ابن حجر هیثمی در کتاب «الصواعق المحرقه» همین مضمونها را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)میآورد و میگوید که در آن بیماری که به درگذشت ایشان انجامید، فرموده است.[74]
دربارهی سند این حدیث باید گفت این حدیث را بزرگان صحابهی پیامبر(صلی الله علیه و آله) مانند:علی(علیه السلام)، ابیذر، جابر بن عبداللَّه انصاری، زید بن أرقم، أبی سعید الخدری، زید بنثابت، حذیفه بن اسید الغفاری و...روایت کردهاند. مناوی در «فیض القدیر»[75] و ابنحجر هیثمی در «الصواعق المحرقه»،[76] بیش از بیست طریق برای این روایت، نقل کردهکه خود، دلیلی بر تواتر آن است.
دربارهی دلالت این حدیث نیز باید گفت با رعایت قرینههای قطعیه و شواهد آشکارکه در متن روایت پیچیده شده است، این روایت را میتوان روایتی محکم دانست.قرینههایی مانند این گفتههای پیامبر(صلی الله علیه و آله): «انما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب»،«انّی تارک فیکم الثقلین او خلیفتین[77] او فانظروا کیف تخلفونی فیهما[78] او کیف تخلفونیفیکم الثقلین» و «و لا تقدموهما فتهلکوا و لا تعلموهما فهم اعلم منکم»،[79] بر این مطلب،دلالت دارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)، کتاب و اهل بیت: را جانشین خود قرار داده و امّت را ترککرده است. پس همانا افضل و اعلم اهل بیت: پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی(علیه السلام) است. ابن حجرهیثمی که در ردّ شیعه کتابی به نام «الصواعق المحرقة علی البدع و الزندقة ـ یعنی بهمالشیعة ـ» نوشته است، دربارهی این حدیث، این گونه میآورد:
تنبیه، سمی رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله وسلم) القرآن و عترته، ثقلین لان الثقل کل نفیس و خطیرمصون، و هذان کذالک اذ کل منهما معدن للعلوم الدینیة و الاسرار و الحکمالعلیة و الاحکام الشرعیة و لذا حث رسولاللَّه(صلی الله علیه و آله وسلم) علی الاقتداء و التمسکبهم و التعلم منهم و قال: الحمد للَّه الذی جعل فینا الحکمة اهل البیت.[80]
تنبیه و آگاهی:
رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، قرآن و عترت خود را ثقلین نامید؛ برای این که هرشیء نفیس و گرانبها و بزرگ، در امان است و این دو (قرآن و عترت) نیز این چنینهستند؛ زیرا هر کدام از آنها، معدن علوم دین و اسرار و حکمتهای الهی و احکامشرعی هستند. به همین دلیل، پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر پیروی و آموختن از آنها دستور فرمود وتحریک کرد. وی فرمود: حمد از آن خدایی است که درما، حکمت اهل بیت: راقرار داد.
در پایان باید گفت این ادّله، گوشهای از دلایل خلافت و جانشینی بلافصل امامعلی(علیه السلام) بوده و همهی آنها مورد تأیید علمای اهل سنت است.[81]
احادیث فراوانی از پیامبر اسلام دربارهی نکوهش یزید بن معاویه وارد شدهاست، که همگی منقطعه و معضوله[82] بوده و هیچ اعتباری ندارد. در این زمینه چهپاسخی دارید؟
کاظم شیخ الاسلام زاده
این شبهه، بیپایه و اساس است. برای روشن شدن بحث، احادیثی را که شبهه کننده،نام برده است مورد نقد و بررسی قرار میدهیم. این نقد، دو مرحله دارد:
1. کسانی که در کتابهای خویش، این احادیث رانقل کردهاند.
2. بحث رجالی این احادیث.
حدیث اول:
«لایزال امر امتی قائماً بالقسط حتی یثلِمَهُ رجل من بنی امیه یقال له یزید».این حدیث افزون بر «البدایة و النهایة»،[83] در دیگر کتابهای اهل تسنن مانند: «اطرافالحدیث النبوی»[84] «سیر اعلام النبلاء»، «مجمع»،[85] «اتهاف»[86] و «کنزالعمال»[87] نیزآمده است. بنابراین، حدیث یاد شده هیچگاه معضوله نبوده،[88] بلکه از رواج گستردهایبرخوردار است. دربارهی بحث رجالی این حدیث نیز باید گفت که کتاب «سیر اعلامالنبلاء»، این حدیث را از ولید بن مسلم و او از الاوزعی و او از مکحول و او نیز از ابیعبیده نقل کرده است که دربارهی ولید بن مسلم ابوالعبیان میگوید: «ندیدم کسی را مثلاو»[89] و «او ثقه است و گفتهاش، حجّت».[90] ابوالقاسم الرازی دربارهی او میگوید: «ویصالح الحدیث است.»[91] احمد بن حنبل نیز میگوید: «در شامات، عاقلتر از ولید بنمسلم ندیدهام.»[92] محمد بن سعد دربارهی الاوزعی میگوید: «او ثقه بوده است، کثیرالعلم و حدیثش، حجت.»[93] بخاری دربارهی او میگوید: «نیست مثل او.»[94] احمد بنحنبل نیز میگوید: «او در حدیث و فقاهت، صلاحیت امامت را دارد.»[95] دربارهیمکحول نیز در کتاب «سیر اعلام النبلاء» آمده است: «او ثقه است و او را از بزرگانحدیث میشمارند.»[96] ابوعبیده را نیز ابن حجر توثیق کرده است.[97]
حدیث دوم:
«اول من یغیر سنتی رجل عن بنیامیه یقال له یزید». این حدیث افزونبر کتاب «تاریخ دمشق» در دیگر کتابهای اهل سنت مانند: «سیر اعلام النبلاء»،[98]«صحیحه»،[99] «الجامع الصغیر»،[100] «کتاب الاوئل»،[101] «ذکر اخبار اصفهان»،[102]«کنزالعمال»،[103] «تاریخ دمشق»[104] و «البدایة و النهایة»[105] آمده است.
صاحب کتاب «سیر اعلام النبلاء» دربارهی سلسلهی راویان این حدیث میگوید کهعوف اعرابی از مهاجر ابی فحله و او از ابوالعالیه و او نیز از ابوذر نقل میکند. نساییدربارهی عوف اعرابی میگوید: «اوثقه است و ثابت.»[106] در جایی دیگر نقل میکند: «اوثقه است و مکثر.»[107] ابوبکر بن داوود دربارهی ابوالعالیه میگوید: «پس از صحابه کسیمانند ابوالعالیه به قرآن داناتر نیست.»[108] عاصم نیز میگوید: «او کثیر الصلاة و روزهداربود».[109]
.هند بنت عتبه در شهادت حمزه؛ عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) نقشی نداشت و احادیثیکه بر مثله کردن و درآوردن جگر حمزه به دست هند، دلالت دارند، ضعیف وگاهی مقطوع السند است
کاظم شیخ الاسلام زاده
این سخن که «هند بنت عتبه» در کشته شدن و مثله کردن «حمزه سیدالشهداء»، هیچنقشی نداشته، بسیار بیپایه و اساس است؛ زیرا این واقعه در بسیاری از کتابهایتاریخی آمده است. برای پاسخ به این شبهه، به نشانههایی از تاریخهای معتبر نگاشتهشده و مورد پذیرش اهل سنت اشاره میکنیم:
بخش نخست شبهه این است که هند در کشته شدن حمزه(علیه السلام) به دست وحشی،نقشی نداشته است. در «سیرهی ابن هشام» اینگونه آمده است:
هند ـ همسر ابوسفیان ـ که پدر وی، عتبه در بدر کشته شده بود، هنگامی که وحشی رادید، وی را تحریض کرد و به او گفت: ای وحشی! اگر عموی محمد(صلی الله علیه و آله) (حمزه) رابکشی، ما همه در بندگی تو کمر میبندیم و هر چه تو را باید از مال میدهیم.[110]
«طبری» در تاریخش نقل کرده است:
هند، دختر عتبه هرگاه وحشی را میدید، میگفت: «ابوالاسود، انتقام ما را بگیر!» وابوالاسود کنیهی وحشی بود.[111]
در کتابی دیگر نیز نقل شده است:
هند، حیله و وسیلهسازی را برای انتقام پدرش ترک نمیکرد، تا وحشی را که غلامحبشی بود، در اختیار گرفت. مالک وحشی، «جبیر بن مطعم» بود. هند به او گفت: اگریکی از این سه نفر؛ علی(علیه السلام)، محمد(صلی الله علیه و آله) و حمزه(علیه السلام) را بکشی، تو را آزاد میکنم.وحشی در پاسخ گفت: محمد(صلی الله علیه و آله) را که یارانش فرا گرفتهاند. علی(علیه السلام) نیز هنگام جنگ،مواظب اطراف خویش است، ولی حمزه چون میجنگد، دیگر چیزی جز رقیب روبهرونمیبیند. پس من او را انتخاب میکنم.[112]
بخش دوم شبهه، دربارهی مثله کردن حمزه سیدالشهداء(علیه السلام) است. این شبهه نیز بهدلیل اجماع همهی تاریخنگاران بر مثله شدن بدن حضرت حمزه سید الشهداء(علیه السلام) بهدست هند بنت عتبه رد میشود. اینک به شماری از این تاریخنگاران اشاره میکنیم:
ابن اثیر میگوید:
هند رفت و شکم حمزه(علیه السلام) را بشکافت و جگر وی را بیرون آورد و پارهای از آن را دردهان نهاد و جوید و نتوانست فرو ببرد. بعد آن را دور انداخت و آن روز هر زینت و زیورکه با وی بود، از خود باز کرد و به وحشی داد.[113]
نزدیک به همین معنا در «سیرهی ابن هشام»،[114] «طبقات ابن سعد»،[115] «تاریخیعقوبی»[116] و «تاریخ سیاسی اسلام»[117] آمده است .
آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) از نظر عقلی و شرعی مجاز بوده است که جانشینی برای خودبرنگزیند یا اینکه در زمینهی تعیین جانشین، به غفلت یا فراموشی، دچار شدهباشد؟
سیدمحمدصادق موحد ابطحی
1. با کمی دقت و بررسی در آثار و اخبار و تاریخ، هیچ رسولی را نمییابیمکه از دنیا رفته و برای خود، جانشینی تعیین نکرده باشد. این موضوع راحتی از کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز در مییابیم. هیثمی در روایتی از سلمان چنیننقل میکند:
قلت: یا رسول الله، ان لکل نبی وصیاً فمن وصیک؟ فسکت عنّی فلمّا کان بعدرآنی. فقال: یا سلمان فأسرعت الیه، قلت: لبیک، قال: تعلّم من وصیّموسی(علیه السلام). قال: نعم، یوشع بن نون. قال: لِمَ؟ قلت: لانه کان اعلمهم یومئذ(قال) فان وصیی و موضع سری و خیر من اترک بعدی و ینجز عدتی و یقضیدینی علی بن ابی طالب.[118]
این گفتوگو ـ که پیشتر هم آمد ـ نشان میدهد حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) وصیرسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.
خداوند در قرآن میفرماید:
و وصی بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنیَّ انّ الله اصطفی لکم الدین فلا تموتنالا و انتم مسلمون[119]
ابراهیم و یعقوب (در واپسین لحظههای زندگی) فرزندان خود را به آیین اسلام، وصیت کردند و(گفتند:) فرزندان من! خداوند این آیین پاک را برای شما برگزیده است و شما جز به آیین اسلام از دنیانروید.
همچنین در آیات دیگر میفرماید:
کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیراً الوصیة للوالدین و الاقربینحقاً علی المتقین، فمن بدله بعد ما سمعه، فانما اثمه علی الذین بیدلونه[120]
بر شما نوشته شده است هنگامی که مرگ یکی از شما فرا میرسد، اگر چیز خوبی ازخود بر جای گذارده است، باید برای پدر و مادر و نزدیکان، به طور شایسته، وصیتکند. پس کسی که پس از شنیدنش، آن را تغییر دهد، گناه آن، تنها بر کسانی است کهآن (وصیت) را تغییر میدهند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز میفرماید:
ما من حق امری مسلم ان یبیت الا وصیّته تحت راسه.[121]
یکی از حقوق هر مرد مسلمان آن است که نخوابد، مگر اینکه وصیتش زیر سرشباشد.
ایشان در جای دیگر میفرماید:
من مات بغیر وصیتی، مات میتة جاهلیة.[122]
هر که بدون وصیت بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است.
این آیات و اخبار در تشویق به وصیت کردن، وارد شده است تا بزرگی آن را مشخصکند. پس نمیتوان به سادگی از کنار این همه تصریح دربارهی وصیت گذشت. همچنینقرآن میفرماید:
أتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم.[123]
آیا مردمان را به نیکویی فرا میخوانید، در حالی که نفسهای خود را فراموشمیکنید؟
باید گفت پیامبر(صلی الله علیه و آله) امت را به لفظ عام به «وصیت کردن» دستور داده است و امرپیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز امر خداوند متعال است. پس خود نیز باید به این امر، عمل کرده باشد؛ زیرااو نیز در برابر دستور الهی، مکلف است و لفظ عام، او را هم دربرمیگیرد. پس اگرپیامبر(صلی الله علیه و آله) وصیت نکرده باشد، به دستور این آیات رفتار نکرده و این در حالی است کهپیامبر(صلی الله علیه و آله) حاوی و هادی وحی بوده و از هرگونه عیب و اشتباهی، در امان است. درمقابل، اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وصیت کرده باشد، کسی نمیتواند آن را تبدیل کند یا کرده باشد؛زیرا بر اساس آیههای 180 ـ 181 سورهی بقره، گناه آن را برگردن گرفته است.
اینک مسلّم گشت که پیامبر نیز مانند دیگران، حق وصیت کردن دارد. پس اگر این حقرا از خود سلب کرده باشد، میان کلام و عملش، تناقض پدید میآید و این کار با آیاتقرآن نیز در تناقض است. بنابراین، آن حضرت وصیت کرده است و از جمله وصیتهایآن حضرت، بلکه مهمترین و اساسیترین آنها، باید وصیت بر جانشینی رسالت خویشو ادامهی راه هدایت مسلمان باشد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) این مهم را پس از نزول آیهی رسالت درغدیر خم، انجام داده است. خداوند به پیامبر چنین فرمود:
یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربک، و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته،والله یعصمک من الناس...[124]
ای پیامبر! آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملاً(به مردم) برسانو اگر انجام ندهی، رسالت او را انجام ندادهای. خداوند تو را از (خطرهای احتمالی)مردم، نگاه میدارد... .
بنابراین، اگر پیامبر این کار را به انجام نرسانده بود، رسالت او براساس این آیهیشریفه، از جانب خداوند زیر سؤال میرفت. حتی میتوان گفت خداوند هدف از اتمام واکمال رسالت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را براساس این آیه:
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.[125]
امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوانآیین (جاودانی) شما پذیرفتم.
در گزینش جانشین و خلیفه برای مردم، منحصر کرده است. اهمیت این مسأله بهگونهای است که اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) این اعلان را در بازگشت از حجة الوداع و در غدیر خم ـکه به تصریح علمای اهل سنّت، این دو آیه در این مکان نازل گشته و دربارهی جانشینیعلیّ بن ابی طالب است ـ [126] انجام نمیداد، همهی 23 سال رسالت و پیامبری او، زیرسؤال میرفت و مانند این بود که اصلاً رسالتش را انجام نداده است.
اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وصیت کرده و جانشینی خود را بیسرپرست رها نکرده است، این لباس بر تن چه کسانی سزاوارتر و برازندهتر است و در نظر او، چه کسی اَصلح است؟
خداوند متعال میفرماید:
ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین.[127]
خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد (با نبوت).
همچنین در آغاز سورهی یس میفرماید:
یس والقرآن الحکیم، انک لمن المرسلین.[128]
سوگند به قرآن حکیم! همانا تو از جماعتی هستی که فرستاده شده و رسول بودند.
منظور از آل ابراهیم، اسماعیل و اسحاق و یعقوب هستند که اینها جانشین پیامبرانبودند. آل عمران نیز موسی و هارون هستند که پیامبران زمان خود بودند. در این میان،پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) برترین پیامبر است؛ زیرا خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
انا سید ولد آدم یوم القیامه و... و ما من نبیّ یومئذ آدم فمن سواه الا تحتلوائی...[129]
من آقا و بزرگ فرزندان آدم در روز قیامت هستم... و هیچ پیامبری در این روز نیستاز آدم گرفته تا هر کس که مثل او نبی و پیامبر باشد، مگر اینکه زیر پرچم من(اسلام) خواهد بود.
پس آل پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آل ابراهیم و آل عمران برتر هستند و این نیست مگر به استنادکلام خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرمود:
ان هذا الامر لا ینقضی حتی یمضی فیهم اثنی عشر خلیفة.[130]
همانا این امر (رسالت) به پایان نمیرسد، تا اینکه دوازده خلیفه در ایشان (امتمن) بیایند.
جابر بن سمرة که این سخن را روایت کرده است میگوید: آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) کمیآهسته فرمود: علی است. وی میگوید: از پدرم پرسیدم چه فرمود؟ پدرم گفت: فرمودهمهی ایشان از قریش هستند. خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امتش دستور فرمود:
فاتبعوا ملّة ابراهیم حنیفاً.[131]
از ملت ابراهیم پیروی کنید؛ که به حق گرایش داشت.
باید دانست ذریّهی ابراهیم، خلیفه و جانشین او بودند.
اگر هم استدلالهای عقلی و شرعی یاد شده را نپذیریم و بگوییم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) اصلاًجانشینی برای خود تعیین نکرده است، چگونه ابابکر در وصیت خویش، خلیفهی بعدیو جانشین خود را تعیین کرد و به صراحت، عمر بن الخطاب را پس از خود، خلیفهخواند؟ آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله) در تعیین جانشین خود و رسالت الهی، دچار غفلت و فراموشیگشته و هیچ جانشینی برنگزیده است؟ این سخن پذیرفته نیست؛ زیرا بنابر آیات گذشته،پیامبر مأمور تعیین جانشین و وصی خود بوده است. اگر هم تعیین کرده است، چرا آن راتغییر دادهاند؟ «فمن بدّله بعد ما سمعه، فانّما اثمه علی الذین یبدلونه».[132]
چرا امیرمؤمنان علی(علیه السلام) هنگام به خلافت رسیدن ابوبکر، مخالفت ورزید،ولی در شورای (صلی الله علیه و آله وسلم) نفره شرکت جست؟
سیدسعید حسینی
پاسخ این پرسش را در دو بخش میآوریم:
بخش اول:
هنگامی که علی(علیه السلام) به چشم خود دید خلافت و رهبری اسلامی از محور خود بیرونمیرود، تشخیص داد که سکوت مطلق، مهر تأییدی است بر کاری ناروا که میخواهدجامهی قانونی به تن بپوشد. در این صورت، نسل آنروز و نسلهای آینده، سکوتشخصیتی مانند امام علی(علیه السلام) را نشانهی حقانیت مدعی خلافت میپنداشتند. بنابراین،سکوت را شکست و با ایراد خطبه و سخنرانی به نخستین وظیفهی خود که همانیادآوری حق و حقیقت بود، عمل کرد.
1ـ هنگامی که میخواستند در مسجد پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) ، به اجبار از او بیعت بگیرند،به گروه مهاجر فرمود:
ای گروه مهاجر! حکومتی را که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) آن را پیریزی کرد، از خاندان اوبیرون مبرید و وارد خانههای خود نکنید. به خدا سوگند! خاندان پیامبر به این کارسزاوارترند؛ زیرا در میان آنان، کسی است که به مفاهیم قرآن و فروع و اصول دین،چیرگی کامل دارد، به سنتهای پیامبر گرامی آشناست، میتواند جامعهی اسلامی رابه خوبی اداره کند، جلوی مفاسد را بگیرد و غنیمتها را میان آنان عادلانه تقسیمکند. با وجود چنین فردی، نوبت به دیگران نمیرسد. آگاه باشید و از هوا و هوسپیروی نکنید؛ زیرا از راه خدا گمراه میشوید و از حقیقت، دوری میگزینید.[133]
2ـ همچنین امام علی(علیه السلام) با گروهی از بنیهاشم نزد ابوبکر حاضر شد و شایستگیخود را برای خلافت ثابت کرد. وی چنین فرمود:
من در زندگی پیامبر و نیز پس از مرگش، به مقام و منصب او سزاوارترم. من وصی ووزیر او هستم. من نخستین فردی هستم که به او ایمان آورده است. استوارترین شمادر جهاد با مشرکان، داناترین شما به کتاب و سنت پیامبر، آگاهترین شما بر فروع واصول دین، فصیحترین شما در سخن و نیرومندترین شما در برابر دشواریهاهستم. چرا در این میراث با من به جنگ و کشمکش برخاستید؟[134]
3ـ امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در یکی دیگر از خطبههای خود، خلافت را از آن کسیمیداند که تواناترین افراد در ادارهی امور مملکت و دانشمندترین آنان به دستورهایالهی باشد. ایشان میفرماید:
ای مردم! شایستهترین افراد برای حکومت و تواناترین آنان در ادارهی امور،دانشمندترین آنها به دستورهای الهی است. اگر فردی که این شرایط را ندارد، بهاندیشهی خلافت افتاد، از او درخواست میشود که بر حق، گردن نهد و اگر به فسادخود ادامه داد، کشته میشود.[135]
این، نخستین کار امام علی(علیه السلام) در برابر گروه تجاوزگر بود تا بتواند بایادآوری حقیقت و یاری گرفتن از بزرگان انصار، حق خود را از تجاوزگرانبازستاند. با این حال، وی از این کار، نتیجهای نگرفت و حق او پایمالگردید. اکنون باید دید در چنین زمان حساسی، وظیفهی امام علی(علیه السلام)چیست؟ وظیفهی حضرت علی(علیه السلام) سکوت است یا قیام؟
قرینهها گواهی میدهند که قیام امام علی(علیه السلام) در آن شرایط، به سود جامعهی نوبنیاداسلامی نبود. بنابراین، باید راه دیگری را میپیمود. برخی از دلایل اینکار را برمیشماریم:[136]
1ـ پیامبر از ارتداد امت، نگران بود. آیات قرآنی بیانگر این مطلب است که پیامبر دردوران زندگی خود، از آیندهی جامعهی اسلامی سخت نگران بود. با دیدن یک سلسلهحوادث ناگوار، این احتمال در ذهن پیامبر افزایش مییافت که ممکن است گروه یاگروههایی پس از درگذشت ایشان، به دوران جاهلی بازگردند و دستورهای خداوند را بهدست فراموشی بسپارند. برای نمونه، دشمن در گیرودار جنگ احد، شایعهی کشتهشدن پیامبر را پخش کرد. پیامبر با دیدهی خود دید که بیشتر مسلمانان راه فرار در پیشگرفتند و به کوهها و جاهای دور دست پناه بردند. حتی برخی برآن شدند تا بامیانجیگری عبدالله بن اُبیّ؛ رییس منافقان، از ابوسفیان امان بگیرند. خداوند، در آیهی144 سورهی آل عمران از این داستان خبر میدهد.
2ـ بررسی سرگذشت «سقیفه بنی ساعده» به خوبی نشان میدهد که چگونه در آنروز، تعصبهای قومی و قبیلهای و اندیشههای جاهلی، بار دیگر خود را نمایان ساخت.بدین ترتیب، آشکار گردید که هنوز آموزههای اسلامی در ژرفای دل گروهی از آنان نفوذنکرده و اسلام و ایمان تنها سرپوشی بر چهرهی جاهلیت بوده است.
هدف از آن گردهمآیی در سقیفه، تنها سودجویی بود و هر فردی میکوشید، خودلباس خلافت را بپوشد. سود اسلام و مسلمانان و جستوجوی فردی شایسته که کشتیاسلام را به ساحل نجات رهنمون سازد، تنها چیزی بود که درآن جلسه کمتر مطرح شد.
3ـ امام علی(علیه السلام) در آغاز حوادث سقیفه، با پافشاری بر همبستگی اتحاد اسلامی، بهفرجام تفرقه و اختلاف اشاره کرده است. هنگامی که ابوسفیان میخواست دستعلی(علیه السلام) را بهعنوان بیعت بفشارد و از این راه به هدفهای پلید خود برسد، امام علی(علیه السلام)به مردم رو کرد و فرمود:
موجهای فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید. از اختلاف و دو دستگی، دوری کنید ونشانههای فخرفروشی را از سر بردارید... اگر سخن بگویم، میگویند بر فرمانرواییحریص است و اگر خاموش بنشینم، میگویند از مرگ میترسد. به خدا سوگند!علاقهی فرزند ابوطالب به مرگ، بیش از علاقهی کودک به پستان مادر است. اگرسکوت میکنم، برای علم و آگاهی ویژهای است که در آن فرو رفتهام. اگر شما نیزمانند من آگاه بودید، همچون ریسمان چاه، مضطرب و لرزان میگشتید.[137]
4ـ هنگامی که خبر درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان قبیلههای تازه مسلمان پخش شد،گروهی از آنان، پرچم مخالفت با اسلام را برافراشتند. آنان به حکومت مرکزی پشتکردند و از پرداخت مالیات اسلامی سرباز زدند. نخستین کار حکومت مرکزی، این بودکه گروهی از مسلمانان علاقهمند را برای نبرد با این گروه، بسیج کند. در کنار این فتنه،فتنهی دیگری در یمامه برپا شد و آن، ظهور مدعیان نبوّت مانند مسیلمه و طلیحه بود کهافراد قبیلههایشان، از روی تعصب، از آنان پیروی میکردند.
در چنین اوضاع و احوالی مهاجر و انصار، وحدت کلمهی خود را از دست دادهبودند. قبیلههای دور و نزدیک، پرچم مخالفت با حکومت مرکزی را برافراشته و مدعیاندروغین در استانهای نجد و یمامه، به ادعای نبوت برخاسته بودند. بنابراین، قیام امامعلی(علیه السلام) هیچ توجیهی نداشت. در این زمینه، به نامهی 62 نهجالبلاغه میتواننگریست.[138]
بخش دوم:
1ـ امام علی(علیه السلام) به دلیل تصمیمگیری از پیش تعیین شدهی خلیفهی دوم و فشار وی ونیز پیشگیری از پراکندگی مسلمانان، در شورای 6 نفره شرکت جست. ایشان در خطبهیشقشقیه چنین میفرماید:
ناچار در فراز و نشیب با آنان، موافقت کردم و در شورا شرکت جستم.[139]
در شورای 6 نفره، عبدالرحمن بن عوف به امام علی(علیه السلام) گفت: بیا تا بر اساس کتابخدا و سنت پیامبر و روش ابوبکر و عمر (شیخین) با تو بیعت کنم. او میخواست به کارو سیرهی شیخین، رنگ شرعی بدهد. امام علی(علیه السلام) در پاسخ فرمود:
بیعت تو را میپذیرم، ولی به شرط اینکه به کتاب خدا و سنت پیامبر و بر اساساجتهاد و آگاهی خود، عمل کنم نه بر اساس سیره و روش شیخین.[140]
2ـ علامه امینی در «الغدیر» در این باره میگوید:
در جلسهی شورای شش نفره جز شمشیر عبدالرحمن بن عوف، یافت نمیشد وحرفی را که به علی(علیه السلام) زد، باید بهیاد آورد که: «بیعت کن وگرنه گردنت را میزنم!» یاحرف دیگری که بخاری مینویسد: کاری نکن که باعث کشتن تو شود. علی(علیه السلام)خشمناک از جلسه بیرون آمد و او را دنبال کردند که بیعت کن وگرنه علیه تو جهادخواهیم کرد.[141]
شمار فراوانی از تاریخنگاران، مانند: یعقوبی، ابن قتیبه، مسعودی، شیخ مفید،ابن شهر آشوب، علامه مجلسی، سید محسن آملی در اعیان الشیعه و ... ضربتخوردن حضرت علی(علیه السلام) را پشت در مسجد دانستهاند، ولی مشهور است که آنحضرت در محراب، ضربت خورده است. این دو سخن چگونه جمع میشود؟
محمد علی ملا حسنی
«محراب» واژهای عبری است که به صدر مجالس، گفته میشود. محراب مسجد نیزاز این معنا گرفته شده است؛ زیرا محراب در صدر مسجد قرار میگیرد. محراب، کانونارتباط با معبود یگانه و مرکز روشنایی دل مقتدای امت است. آنچه یک دانشمند علومطبیعی در آزمایشگاه با چشم سر در جستجوی آن است، یک روحانی با چشم دل درگوشهی محراب میجوید.[142] نگارندهی «تاریخ نجف اشرف و حیره» دربارهی محلشهادت حضرت علی(علیه السلام)، مینویسد:
در مسجد جامع کوفه، یک مصلی است که میگویند مصلای حضرت ابراهیم(علیه السلام)بوده است... و نزدیک به آن مصلی، طرف دست راست کسی که رو به قبله دارد،محرابی است که گرداگرد آن از چوب ساج است و همین محراب حضرت علی(علیه السلام)است که در آن، شقی لعین، عبدالرحمان بن ملجم، به سر مبارک آن حضرت شمشیرزد. مردم در این محراب با حال گریه و دعا، نماز میگزارند.[143]
مرحوم عماد زاده نیز پس از برشمردن همین ویژگیها مینویسد:
ابن بطوطه که در حدود قرن (علیه السلام) به کوفه رفته، آثاری را دیده است که اکنون آنگونهنیست. بنای مسجد جامع به نقل ابن بطوطه، خانهی حضرت نوح پیغمبر(علیه السلام) بود کهدری پهلوی محراب و مقام حضرت امیر(علیه السلام) داشته است.[144]
البته در کتابهای لغت، محراب را به کل مسجد نیز اطلاق کردهاند. ابن حمادجوهری دربارهی آیهی «فخرج علی قومه من المحراب»[145] گفته است: منظور از «منالمحراب» همان «من المسجد»[146] است؛ یعنی در اینجا، محراب را به معنای مسجدگرفته است. براساس این سخن، مسجد معنای مجازی محراب است. یعنی به علاقهیجزء و کل، اسم جزء (محراب) را که مکان خاصی در مسجد است، به کل (مسجد)، بارکردهاند.
آیا میتوان این سخن را پذیرفت که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) همهی مردم جز سه نفرمرتد شدند؟
مختار اصلانی
حدیث معتبری از امام علی، امام باقر و امام صادق: نقل شده است که:
ارتد الناس بعد النبی الا ثلاثه، ابوذر، مقداد، سلمان:.
همهی مردم پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرتد شدند، مگر ابوذر، سلمان و مقداد.[147]
باید گفت ارتدادی که در این حدیث آمده است، ارتداد فقهی نیست؛ زیرا ارتدادفقهی، کسانی را در برمیگیرد که از دین اسلام، خارج شوند و به آیین کفر و شرکبرگردند. در این حالت، قتل آنان نیز جایز میشود. با توجه به منابع و شواهد، پس ازپیامبر(صلی الله علیه و آله) همهی مردم از دین اسلام خارج نشدند، بلکه آنان انسانهایی خداپرست ومعتقد به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و قرآن بودند. ارتداد در این جا به معنای معصیت و برگشتن از حق وعمل نکردن به سفارش پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. در قرآن نیز آیاتی به همین معنا آمده است،مانند:
ان الذین ارتدوا الی ادبارهم.[148]
کسانی که پس از روشن شدن حق، به آن پشت کردند.
«راغب» در «مفردات» میگوید:
الارتداد یستعمل فی الکفر و غیره.[149]
ارتداد معنای اعمّی دارد که هم در معنای کفر و هم در غیر آن، به کار میرود.
پس دریافتیم که ارتداد؛ یعنی پشت کردن به حق. اکنون باید دانست حقی که مردم بهآن پشت کردهاند، چه بوده است؟ این حق ولایت و امامت بلافصل علی(علیه السلام) بود کهپیامبر(صلی الله علیه و آله) بارها به آن سفارش کرده بود. با این حال، مردم پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) با ابوبکربیعت کردند و به سفارش و دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) دربارهی ولایت علی(علیه السلام)،عمل نکردند. این کار از نظر قرآن، معصیت و ارتداد از حق است؛ زیرا«سرپیچی از امر خدا و رسولش، معصیت و گمراهی آشکاری است».[150]
منابع مهم و معتبر شیعه و سنی نقل میکنند که امام علی(علیه السلام) پس از پایان کار دفنپیامبر(صلی الله علیه و آله) برای احقاق حق خود، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را بر استری سوار کرد و شبانه بهخانههای انصار و اهل بدر رفتند. علی(علیه السلام) آنان را به یاری فرا خواند، ولی جز آن سه نفر،کسی به علی(علیه السلام) پاسخ مثبت نداد. آنان سفارش پیامبر(صلی الله علیه و آله) و قرآن را نادیده گرفتند و ازحق برگشتند.[151] پس براساس برخی احادیث، مقصود از کفر و ارتداد، کفر به ولایت وبیعت علی(علیه السلام) در غدیر است. در ذیل آیهی «ان الذین ارتدّوا علی ادبارهم من بعد ما تبیّنلهم الهدی» از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که میفرماید:
منظور از این آیه، کسانی هستند که ولایت امام علی(علیه السلام) را ترک کردند.[152]
قید «ارتد الناس» پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) نیز نقل شده است که حتماً به معنایارتداد اصطلاحی نیست. امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
مردم پس از شهادت حسین بن علی(علیه السلام) مرتد شدند، مگر سه نفر....
در این حدیث نیز ارتداد به معنای پراکنده شدن از گرد خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) است.[153]پس منظور از ارتداد، جریانها و حوادث تلخی است که در زمینهی امامت و جانشینیامام علی(علیه السلام) رخ داد که پیامبر آنها را فتنه نامید. هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) حوادث تلخ پساز رحلت خود را برای علی(علیه السلام) نقل میکرد، امام علی(علیه السلام) پرسید: آیا این حوادث را فتنهبنامیم یا ارتداد؟ پیامبر فرمود:
بمنزلة الفتنه.
آنها فتنه است.
ابن ابی الحدید از اینگونه افراد بهعنوان کسانی نام میبرد که از ایمان بیرون رفتند،ولی داخل کفر نشدند.[154] به این ترتیب، منظور از ارتداد در این حدیث، شرک نیست،بلکه نوعی فتنه و نافرمانی از خدا و رسولش به شمار میرود.
چرا مردم با وجود آگاهی از فضایل امام علی(علیه السلام)، به سراغ خلافت او نرفتند؟
مختار اصلانی
چند عامل مهم زمینه ساز این امر گردید که اینک آنها را بر میشماریم:
1ـ بازگشت مردم به اندیشهی زمان جاهلی:
چون عقیدهی اسلامی در دلهای مردمرسوخ نکرده بود، قومخواهی و قبیلهگرایی هنوز در اندیشهی آنان جای داشت. از اینرو، منافع و مصالح اسلام را فدای منافع و خواستههای قبیلهای خود کردند. امام علی(علیه السلام)از نظر خویشاوندی با پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) پیوندی نزدیک داشت. از نظر دانش، عدالت و آگاهیاز سیاست نیز سرآمد همهی یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود. با وجود همهی این شایستگیها،مردم به سراغ او نرفتند؛ زیرا آنان از سران قوم خود پیروی میکردند. در این جریان،سران قبایل، کسی جز علی(علیه السلام) را برگزیدند و مردم نیز آن را پذیرفتند.[155]
2ـ حسادت، کینهتوزی و انتقام جویی:
این رفتارها نیز به اندیشهی جاهلی مردم بازمیگردد؛ چون عرب جاهلی به انتقام جویی و کینهتوزی مشهور بود و هیچگاه ازاندیشهی انتقام بیرون نمیآمد. به همین دلیل، مردم در مورد خلافت، از پیرامون امامعلی(علیه السلام) پراکنده شدند. گروهی از آنان، دشمنان و رقیبان علی(علیه السلام) به شمار میآمدند.گروهی دیگر که ایمان پایداری نداشتند، دیدند بزرگان اصحاب در خلافت بر امامعلی(علیه السلام) پیشی گرفتهاند. از این رو، گمان کردند که این کار براساس دستور ویژهای ازسوی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) است و آن را پذیرفتند. گروهی دیگر که همیشه و در همه جا اکثریت راتشکیل میدهند، کسانی هستند که رأی ثابتی از خود ندارند. اینان پیرو و مقلّد هستند؛ نهپرسش دارند و نه اندیشهای. این گروه همیشه پیرو قدرت حاکم هستند، بهگونهای کهحتی اگر حکومت، نماز واجب را از برنامهی اسلام حذف کند، آنان نیز نمازشان را ترکمیکنند. بدین ترتیب، سفارشهای پیامبر(صلی الله علیه و آله) دربارهی خلافت امام علی(علیه السلام) پایمالگردید و از نظرها پنهان ماند.[156]
به قول ابو جعفر نقیب، بعضی به دلیل حسادت و برخی دیگر به دلیل جوانی امامعلی(علیه السلام) دوست نداشتند او بر آنها چیره شود. بعضی دیگر نیز از بیم پایبندی شدید وسختگیری او در امور دینی و برخی به دلیل دشمنی با او، از این کار سرباز زدند. همهیاینها دست به دست هم داد تا خلافت به امام علی(علیه السلام) نرسد.[157] با این کار ثابت شد کهاسلام و ایمان جز سرپوشی بر چهرهی جاهلیت ایشان نبوده است.
3ـ رقابت گروههای حاکم بر مدینه:
در دوران جاهلیت، چندین گروه بر سر قدرت وحاکمیت در مدینه، جنگ و خون ریزی داشتند که با ظهور اسلام فروکش کرده بود، ولیبا درگذشت پیامبر، این آتش دوباره سر برکشید. یکی از این گروهها، انصار بود کهپیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را پناه داده و در این راه از جان و مال خود ایثار کرده بودند. احادیث فراوانیاز پیامبر(صلی الله علیه و آله) دربارهی فضل آنها وجود داشت و آنان به همین دلیل، در امر خلافت،حقی انکارناپذیر برای خود قایل بودند. انصار با این اندیشه، به سقیفه قدم گذاردند، ولیدر پی اختلافهای جاهلی و دیرینهی درونی، نتوانستند به این مهم دست یابند.[158]
گروه دوّم، مهاجران بودند که به دلیل نزدیکی و خویشاوندی با پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) خود راسزاوارترین مردم به خلافت میدانستند. آنان نیز مانند گروه انصار، درگیر اختلافهایدرونی و قومی بودند که بیشترین کشمکش بین بنیهاشم و دیگر تیرههای قریش بود.
سرانجام، قریش به دلایل زیر توانست امر خلافت را به سود خود پایان دهد کهعبارتاند از:
1ـ جایگاه ممتازش پیش از اسلام در سرزمین مکه؛
2ـ نزدیکی و خویشاوندی با پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) در زمان اسلام؛
3ـ استناد به روایت «الائمة من القریش»؛
4ـ سرگرم بودن بنیهاشم به ویژه امام علی(علیه السلام) به امر کفن و دفن پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) ؛
5ـ شتاب قدرت طلبان برای قبضه کردن حکومت؛
6ـ قرار دادن مردم در برابر کار انجام شده؛
7ـ وارد آوردن فشار، زور و تهدید.
آیا این گفته درست است که ابوبکر اعتراف کرد: «من از حضرت علی(علیه السلام) بهترنیستم» و میخواست خلافت را به حضرت علی(علیه السلام) برگرداند؟
مختار اصلانی
بیشتر علمای اهل سنّت و شیعه نقل کردهاند که ابوبکر پس از بیعت مردم با او، درخطبهای گفت:
اقیلونی فلست بخیرکم.
مرا رها کنید؛ زیرا من بهترین شما نیستم.
ابن ابی الحدید دربارهی این سخن ابوبکر میگوید:
این جمله نزد بسیاری از اصحاب ما (معتزله) درست است و واقعیت دارد؛ چونبهترین امّت، علی ابن ابی طالب(علیه السلام) بود.
با این حال، برخی علمای اهل سنّت در مقام توجیه کلام او بر آمده و گفتهاند: اینسخن ابوبکر بر برتری کسی دیگر، دلالت ندارد و او به منظور دیگری، این سخن را گفتهاست.[159]
واقعیت این است که جز این جملهی صریح، سخنان دیگری نیز از ابوبکر در دستاست که نشان میدهد او خود را در امر خلافت کاملاً ذیحق نمیدانست و گونهای دودلی داشت. او در اواخر عمرش میگوید:
سه چیز را میخواستم از پیامبر بپرسم. یکی اینکه، ای کاش میپرسیدم امر خلافتپس از او از آن کیست تا خلاف و نزاع در میان مسلمانان نمیافتاد.[160]
مؤید این کلام، فرمایش امام علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه است که میفرماید:
فیا عجباً!! بینا هو یستقیلها فی حیاته اذ عقدها لاخر بعد وفاته... .[161]
شگفتا! با این که آن شخص (ابوبکر) در دوران زندگیاش، انحلال خلافت و سلب آنرا از خویشتن میخواست، اکنون آن را به شخص دیگری (عمر) واگذار کرد.
علمای شیعه در این زمینه، حدیثی را از امام جعفر صادق(علیه السلام) نقل کردهاند به اینمضمون: «که ابوبکر میخواست خلافت را به امام علی(علیه السلام) برگرداند. از این رو، درخلوت با امام علی(علیه السلام) دیدار کرد و گفت: یا اباالحسن! به خدا سوگند! مرا در کار خلافت،رغبتی نیست، و من خود را شایستهی این کار نمیدانستم. امام علی(علیه السلام) گفت: اگر تو رادر امر خلافت، رغبتی نیست، چرا این امر را پذیرفتی؟ تا اینکه امام علی(علیه السلام) فرمود:اکنون بگو که مستحق این امر کیست؟ ابوبکر ویژگیهایی را برای مستحق امر خلافتبرشمرد. امام علی(علیه السلام) فرمود: ای ابوبکر! تو را به خدا سوگند! این ویژگیها را در خودمیدانی یا در من؟ گفت در تو یا اباالحسن. سپس ابوبکر برای واگذاری خلافت به امامعلی(علیه السلام) از او مهلت خواست، ولی عمر از جریان این دیدار آگاه شد و ابوبکر را از این کاربازداشت».[162]
خلاصه ابوبکر برای کاری که پذیرفته بود، بارها افسوس میخورد و میگفت: «ایکاش! این کار را انجام نمیدادم».[163]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. احزاب، 5.
[2]. التفسیر المنیر، وهبة الزّحیلی، ج 21، چاپ اول، بیروت، دارالفکر المعاصر، 1411 ق، ص 246.
[3]. احزاب، 33.
[4]. تفسیر نمونه، ج 17، ص 302.
[5]. همان، ص 299.
[6]. همان، ص 303.
[7]. نقش عایشه در تاریخ اسلام، سید مرتضی عسکری، تهران، مجمع علمی اسلامی، 1368، چ 4، ج 2،ص 230.
[8]. نقش عایشه در تاریخ اسلام، صص 213 ـ 220.
[9]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، بیروت، دارالاحیاء الکتب العربیة، 1385 ق، ج 2، ص 336.
[10]. الکامل فی التاریخ، علی بن محمد، ابن اثیر، بیروت، دار صادر و دار بیروت، 1385 ق، ج 1، ص 406.
[11]. الکامل فی التاریخ، علی بن محمد، ابن اثیر، بیروت، دار صادر و دار بیروت، 1385 ق، ج 1، ص 439.
[12]. همان، ص 560.
[13]. همان، ص 525.
[14]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 338.
[15]. الفتنة الکبری (انقلاب بزرگ)، دکتر طه حسین، برگردان: احمد آرام و سیدجعفر شهیدی، تهران، انتشاراتعلمی، 1363 ش، ج 2، ص 61.
[16]. نهج البلاغه، فیض الاسلام، بیجا، بینا، بیتا، نامهی 37، ص 950.
[17]. تاریخ الطبری، محمد بن جریر طبری، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج 3، ص 70. معاویه میدانست کهعلی(علیه السلام) با او سازش نخواهد کرد و برای سیطره بر تخت و قدرت با او وارد معامله نمیشود. او از رویترس و برخلاف میل باطنی، مسلمان شده بود و هنوز کینهی بدر و حنین را در دل میپروراند. هم چنین بابنیهاشم، رقابتی دیرینه داشت. از این رو، در حکومت علی(علیه السلام)، جایی برای او نبود. پس به چارهجوییپرداخت و چه راه و بهانهای بهتر از خون عثمان؟
[18]. الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 302.
[19]. الامامة و السیاسة، ابو محمد عبداللَّه ابن قتیبه الدینوری، قم، منشورات الرضی، 1364 ش، ص 102.
[20]. محمد، 30.
[21]. اسباب النزول، جلالالدین سیوطی، ص 83؛ درالمنثور، ج 2، ص 302.
[22]. توبه، 84.
[23]. سیرهی ابن هشام (مختصر السیره النبی)، بیروت، دارالندوة الجدیدة، طبع 1407، ص 228.
[24]. نور، 11 به بعد.
[25]. الاستیعاب فی ذیل الاصابة، قرطبی، بیروت، دارالکتاب العربی، ج 1، ص 227.
[26]. صحیح بخاری، بیروت، دارالقلم، ج 3، صص 39 و 454؛ ج 4، صص 141، 142 و 458، حدیث 1291 و1292؛ ص 459، حدیث 1297 و 1298؛ صص 489، 503، 505 و 506، حدیث 1447 و ج 7، ص 50؛مسند احمد بن حنبل، چاپ مصر، ج 1، ص 235؛ ارشاد الساری فی شرح صحیح بخاری، بیروت،دارالقلم، ج 4، ص 503؛ النهایة، ابن کثیر، قاهره، دارالحدیث، ج 1، صص 3

