شرع شوراى نگهبان در برابر قانون مجلس - محسن کدیور

مجله آفتاب، ش 29
چکیده: آقاى کدیور در موضوع نحوه اجراى اصول 94 و 96 قانون اساسى، که به انطباق مصوبات مجلس شوراى اسلامى بر موازین اسلام و مسئولیت‏شوراى نگهبان در این زمینه مربوط مى‏شود، سخن گفته است . از نظر وى، تنها وظیفه شوراى نگهبان، تشخیص عدم مغایرت این مصوبات با احکام است و در این زمینه کافى است که تنها یک فقیه نظرى داده باشد تا از مخالف بودن قانون با شرع جلوگیرى کند .
اصل 94 قانون اساسى مى‏گوید که کلیه مصوبات مجلس شوراى اسلامى باید به شوراى نگهبان فرستاده شود . شوراى نگهبان موظف است آن را حداکثر تا ده روز بعد از تاریخ وصول، از نظر «انطباق بر موازین اسلام و قانون اساسى‏» مورد بررسى قرار دهد و چنانچه آن را مغایر ببیند، براى تجدید نظر به مجلس بازگرداند; درغیراین صورت، مصوبه قابل اجراست . در اصل 96 آمده است: «تشخیص عدم مغایرت مصوبات مجلس شوراى اسلامى در خصوص احکام اسلام با اکثریت فقهاى شوراى نگهبان، و تشخیص عدم تعارض آنها با قانون اساسى، بر عهده اکثریت اعضاى شوراى نگهبان است‏» .

1 . مترادف‏هاى حقوقى موازین اسلام در قانون اساسى
مراجعه به تمام اصول قانون اساسى نشان مى‏دهد که واژه‏هایى از قبیل موازین اسلام یا موازین اسلامى، با حدود ده واژه مترادف، در دیگر اصول قانون اساسى استعمال شده است . در اصل 72 مى‏خوانیم: «مجلس شوراى اسلامى نمى‏تواند قوانینى وضع کند که با اصول و احکام مذهب رسمى کشور یا قانون اساسى مغایرت داشته باشد» . تشخیص این امر، به ترتیبى که در اصل 96 آمده، به عهده شوراى نگهبان است . پس اصل 72 مفسر رسمى و قانونى اصل 96 است . «موازین اسلام‏» ، دقیقا، یعنى «اصول و احکام مذهب رسمى کشور» .
مجموعا یازده واژه مترادف در قانون اساسى به کار رفته است . واژه‏هاى موازین اسلامى، موازین اسلام، موازین شرع، حریم اسلام، احکام اسلام، اصول و احکام مذهب رسمى کشور، یعنى شش تا از این یازده واژه، به‏صورت تفننى و با عبارات متفاوت استعمال شده‏اند و همه در مباحث مرتبط با مجلس و شوراى نگهبان به‏کار رفته‏اند . لذا، هیچ تفاوتى، به لحاظ حقوقى در قانون اساسى با هم ندارند . به نظر مى‏رسد، استفاده از واژه «احکام اسلامى‏» به مباحث‏حقوقى نزدیک‏تر باشد .

2 . مطابقت‏یا عدم مغایرت با احکام اسلام؟
در اصل 72 «بحث عدم مغایرت‏» است . در این اصل، مجلس نمى‏تواند قوانینى وضع کند که با اصول و احکام مذهب رسمى کشور یا قانون اساسى مغایرت داشته باشد . بنابر اصل 91، شوراى نگهبان براى جلوگیرى از مغایرت مصوبات مجلس شوراى اسلامى با احکام اسلام و قانون اساسى، تشکیل مى‏شود .
به توجه به اصل 94، که در ابتداى مقاله به آن اشاره شد، مى‏توان گفت که انطباق بر موازین اسلام راهى براى رسیدن به عدم مغایرت است; اما موضوعیت ندارد . در هیچ‏جاى دیگر قانون اساسى هم، غیر از اینجا، به بحث انطباق اشاره‏اى نشده است . در اصل 96 هم تشخیص عدم مغایرت مصوبات مجلس با احکام اسلام آمده که باز بحث عدم مغایرت است . پس اصول 72، 91، 94، 96، 112، مستندات بحث ما در تشخیص عدم مغایرت است . بر مبناى این اصول، صریحا مى‏توانیم بگوییم آنچه که وظیفه شوراى نگهبان است «تشخیص عدم مغایرت‏» است، نه تشخیص انطباق با موازین یا احکام اسلامى یا هر چیز دیگر .

3 . تشخیص عدم مغایرت
نکته سوم حقوقى این است که قانون‏گذار از واژه تشخیص استفاده کرده; نه از واژه‏هاى افتاء، استنباط و راى و نظر . یک جا گفته بر اساس موازین اسلامى باشد که در مقام بیان نبوده است; بلافاصله بعد از آن گفته، تشخیص اینکه بر اساس موازین اسلامى ست‏به عهده شوراى نگهبان است . واژه «تشخیص‏» در سه اصل 4، 72 و 96، در این زمینه، به‏کار رفته است . تشخیص عدم مغایرت مصوبات مجلس با احکام یا موازین اسلامى به عهده اکثریت فقهاى شوراى نگهبان است . مسئله تشخیص، یک بار فقهى و حقوقى جدى دارد . تشخیص با استنباط تفاوت مى‏کند .
دو اظهارنظر تفسیرى یا مشورتى از جانب شوراى نگهبان در این زمینه قابل ذکر است . نخست‏سؤال آقاى مرتضى رضوى، نماینده دوره اول مجلس، در خصوص اصل 196 از آقاى هاشمى رفسنجانى، رئیس وقت مجلس شوراى اسلامى است . نماینده مجلس مى‏پرسد که مراد از تشخیصى که در این اصول قانون اساسى به‏کار رفته، یعنى تشخیص عدم مغایرت مصوبات مجلس با احکام اسلامى، کدام‏یک از صور زیر است؟ با اجماع مسلمین; با اجماع فقهاى مسلمین; با فتواى مشهور یا با نظر و اجتهاد خود اعضاى شوراى نگهبان . بعد توضیح مى‏دهد اگر سه مورد اول باشد، شوراى نگهبان تشخیص‏دهنده است; و اگر مورد چهارم باشد، شوراى نگهبان فتوادهنده . شوراى نگهبان به امضاى آقاى لطف‏الله صافى پاسخ داده و گفته است: «اگرچه پاسخ سؤال با دقت در اصول 4، 94 و 96 به وضوح معلوم است البته - من اصلا از این سه اصلى که فرمودند احساس چنین وضوحى نمى‏کنم - تشخیص مغایرت یا انطباق قوانین با موازین اسلامى، از نظر فتوایى، با فقهاى شوراى نگهبان است‏» .
بحث اصلى این است که مراد از احکام اسلامى یا موازین اسلامى، که گفتیم اینها با هم مترادفند، دقیقا چیست؟ تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که مراد از موازین شرع، چیزى جز احکام شرعى نیست . نکته دوم این است که احکام شرع اعم از احکام اولیه و ثانویه است . مى‏دانید به احکام شرعى‏اى که مکلف در شرایط عادى و طبیعى باشد، یعنى در عسر و حرج، اضطرار و ضرورت نباشد، حکم اولیه گفته مى‏شود . بر مکلفى که در حالت طبیعى نباشد، بلکه به یکى از این عناوین مبتلا باشد، مثلا به اضطرار مبتلا باشد، در این صورت حکم اولیه ساقط مى‏شود و حکم ثانویه بر او بار مى‏شود و حکم ثانویه حکم شرعى است . حکم شرعى‏کلى است و اختصاصى به زمان، مکان و شخص خاصى ندارد . هر دو مطلب در رساله‏هاى عملیه آمده است . هر دو حکم کلى است هر دو توسط مجتهد استنباط مى‏شود .
نکته بعدى این است که مراد از احکام شرعى، فتاواى شرعى هستند که از طریق استنباط فقهى به دست مى‏آید . دقیقا اینجا، مراد از فتوا مقابل حکم است . باید در تفاوت بین حکم و فتوا دقت فراوان کرد که اشتباه نکنیم; چون بارش هم متفاوت است، این مطلب را همه فقهاى گذشته و امروز بیان کرده‏اند . مهم‏ترین تفاوت‏ها بین فتوا و حکم در کلیت و جزئیت است . فتوا امرى کلى است و اختصاصى به زمان و مکلف خاص ندارد . اینکه مثلا مرتد باید اعدام شود فتواست; اما داورى درباره اینکه عنوان کلى ارتداد بر شخصى خاص صدق مى‏کند و لذا باید اعدام شود، حکم است . آنچه در مورد سلمان رشدى صادر شد، حکم بود نه فتوا . یک سؤال بسیار مهم این است که مراد از موازین شرع یا احکام شرع در اصول 94 و 96 فتواست‏یا حکم . در اینجا مراد از احکام شرعى، فتاواى شرعى است . سؤال دیگر، مراد از احکام شرعى، احکام ثابت است‏یا احکام متغیر؟ علامه طباطبایى با صراحت مى‏گوید: «مقررات متغیرى که از جانب والى وضع مى‏شود، اگرچه لازم‏الاجراست و ولى امر، که به وضع و اجراى آن موظف است، لازم‏الاطاعة است; ولى در عین حال، شریعت و حکم خدایى شمرده نمى‏شود» . حکم شرعى آن است که خدا وضع کند; اما حکم متغیر را حاکم وضع مى‏کند . آنچه حاکم بشرى جایزالخطا وضع مى‏کند نمى‏تواند به‏طور ثابت در کنار حکم‏الله قرار گیرد و میزان شرع یا حکم شرع محسوب شود . بنابراین نظارت شوراى نگهبان، در این قسم از احکام منتفى است . در این مسئله، احکام متغیر شرعى، اصلا نیازى به هیئت نظارت یا شوراى نگهبان فعلى ندارد .
آیت‏الله سید محمد باقر صدر، قوانین اسلامى را به سه بخش تقسیم کرده است: بخش اول، احکام شرعى غیراختلافى، که شامل احکام ضرورى، اجماعى و اتفاقى همه فقهاست . مثلا تعداد نمازها، اصل روزه، اصل حج; دوم احکام شرعى مورد اختلاف بین فقها، که اکثر قریب به اتفاق جزئیات فقهى ما این‏گونه است; سوم احکام منطقة‏الفراغ; یعنى احکام منطقه‏اى که فارغ از حکم واجب و حکم حرام است . در مورد احکام شرعى که مورد اختلاف فقها نیستند، مى‏گوید: اینها از احکام ثابت و زوال‏ناپذیرند; یعنى همان ضروریات فقهى . قطعا قانونى که در مجلس یک کشور اسلامى تصویب مى‏شود، نباید مغایرتى با احکام ثابت غیراختلافى داشته باشد .
اما در مورد احکام شرعى اختلافى، سؤال این است که باید به حکم کدام مجتهد عمل کنیم . مى‏دانیم که همه‏اش حکم‏الله است . حکم‏الله نسبت‏به خود مجتهد و مقلدینش . آیا برویم سراغ فقیهى که احیانا زعامت و زمامدارى را به دست دارد؟ آقاى صدر مى‏گوید: «نه; لازم نیست . همه‏اش حکم‏الله است و هیچ تفاوتى هم با هم نمى‏کند . شما ببینید بین فتاواى اختلافى که در این زمینه از سوى مجتهدین معتبر صادر شده است، کدام فتوا تناسب بیشترى با رفع مشکلات شما دارد; آن را انتخاب کنید» .
در مسائل فنى، نمایندگان مردم بهتر از هر کسى تشخیص مى‏دهند که کدام‏یک از این فتاوا براى رفع مشکلات اجتماعى، تناسب بیشترى دارد .
مى‏گوید شارع در منطقة‏الفراغ، تقنین را به مکلفان واگذار کرده است; نه به والى و حاکم . وضع احکام الزامى در این حوزه، با رعایت مصلحت عمومى و در چارچوب قانون اساسى، به عهده نمایندگان مردم است . این حوزه، حوزه احکام متغیر محسوب مى‏شود . آقاى صدر در رایى متفاوت با آقاى نائینى مى‏گوید: «فقها باید در این حوزه نظارت بکنند که خلاف شرعى اتفاق نیفتد . در حوزه مباحات و منطقه‏الفراغ دقت‏بکنند; نظارت بکنند که حرامى به عنوان قانون وضع نشود» .
سؤال بعدى این است که آیا میزان شرع یا احکام شرع، شامل حکومت ولایى، حکم حکومتى و حکم مصلحتى مى‏شود یا نه؟ پاسخ صددرصد منفى است; زیرا حکم ولایى، حکم حکومتى یا حکم مصلحتى از احکام متغیرند . حکم متغیر، حکم شرعى به حساب نمى‏آید . پس وقتى قانون‏گذارى گفته است احکام شرعى، موازین شرعى، احکام اسلام یا شبیه اینها، منظورش احکام ثابت‏بوده است . پس شوراى نگهبان شرعا حق رد کردن مصوبات مجلس را به دلیل مخالفت‏با حکم حکومتى ولى‏فقیه ندارد; دیگر چه رسد به اظهارنظر، رهنمود و تمایل ولى فقیه . میزان شرع، یعنى آنچه که توسط خدا، رسول صلى الله علیه و آله و حداکثر ائمه علیهم السلام وضع شده و لاغیر .

راه‏حل مسئله
راه‏حل ایجابى من این است که اگر قانونى که در مجلس تصویب مى‏شود با فتواى حتى یک فقیه معتبر انطباق داشته باشد، احدى حق ندارد آن را خلاف شرع اعلام کند، حتى یک نفر منتهى فقیه معتبر . در مواردى که احتمال بحث‏شرعى وجود دارد، مستندات مصوبه‏هاى مجلس باید ذیلش نوشته شود . مستندات این قانون، فتواى مرجع تقلید است . اگر مجلس مى‏خواهد در حوزه زنان قانونى تصویب کند، آن را براى تایید به مرجع تقلید ارجاع مى‏دهد . مثلا در مورد شهادت زن یا کنوانسیون منع شکنجه، فتوا داریم; فتوایى بالفعل و کاملا همسو با اکثریت نمایندگان مجلس . باعث تعجب است که در چنین مواردى که فتوا داریم، مى‏گویند خلاف شرع است! یعنى مراجع مسلم تقلید نمى‏فهمند، اما شش نفر از حجج اسلام و فضلاى شوراى نگهبان مى‏فهمند; حال آنکه سن برخى از آقایان نصف دوران تدریس مراجع تقلید ما نیست .
اما آیا اکثریت فقهاى شوراى نگهبان صلاحیت دارند نظر و راى و استنباط شخص خود را ملاک عدم مغایرت با شریعت قلمداد کنند؟ به نظر من نه تنها لازم نیست; بلکه اصولا هیچ اعتنایى به فتوا و استنباط شخصى فقهاى شوراى نگهبان، در مخالفت‏با مصوبات مجلس نمى‏توان کرد .
سؤال دیگر این است که آیا وظیفه قانونى فقهاى شوراى محترم نگهبان، به نص قانون اساسى «تشخیص‏» است‏یا چیز دیگر . قانون اساسى براى فقهاى شوراى نگهبان، در این حوزه، هیچ وظیفه‏اى جز تشخیص تعیین نکرده است . تشخیص به لحاظ فقهى و به لحاظ حقوقى کاملا مشخص است . تشخیص استنباط نیست .
شوراى نگهبان تنها در صورتى حق دارد مغایرت مصوبات مجلس با احکام شرع را اعلام کند که یا صحت استناد راى فقهى به فقیه برایش احراز نشود و یا مفتى را معتبر نشناسد; اما حق بحث در محتواى فتوا را ندارد; یعنى شرعا مجاز نیست محتواى فتواى یک فقیه معتبر را، به دلیل اینکه مخالف نظر شوراى نگهبان یا ولى‏فقیه است، خلاف شرع اعلام کند .

اشاره
1 . دقت نظر مورد بحث آقاى کدیور در متن‏هاى حقوقى ضرورى است و به کار رفتن چند واژه مترادف در اصول مختلف قانون اساسى، کارى شایسته نیست; هرچند در موضوع مورد گفت‏وگو، چنان که خود آقاى کدیور نشان داده است، با مراجعه به اصول مختلف، ابهام‏زدایى مى‏شود و مقصود قانون‏گذار روشن مى‏گردد . اما یک نکته قابل تامل وجود دارد و آن اینکه مقصود قانون‏گذار از واژه‏هایى مانند «اسلام‏» ، «احکام اسلام‏» ، «اصول و احکام مذهب رسمى‏» ، «موازین اسلام‏» و ... اسلام یا احکام اسلام به کدام معناست . آیا مقصود از «اسلام‏» ، همان چیزى است که بر رسول‏الله نازل شده است; یا چیزى که دانشمندان از آن مى‏فهمند; یا چیزى که مردم به آن عمل مى‏کنند؟ به عبارت دیگر، اسلام واقعى، اسلام ظاهرى یا اسلام تحقق‏یافته; کدام‏یک مراد است . روشن است که مقصود قانون‏گذار، معناى سوم نیست; زیرا تشخیص انطباق قوانین با آنچه مردم به آن پابندند، بیش از آنکه کار فقیهان باشد، در تخصص جامعه‏شناسان است . معناى دوم نیز طریقى به معناى اول است و خودش موضوعیت ندارد; زیرا اسلام ظاهرى، یا آنچه دانشمندان از اسلام فهمیده‏اند، صرفا طریق دست‏یابى به خود اسلام است . اگر به دنبال کسب علم و معرفت به چیزى هستیم، خود آن علم موضوعیت ندارد، بلکه هدف ما رسیدن به خود آن چیز است . بنابراین هنگامى که از اسلام یا احکام اسلامى سخن به میان مى‏آید، اسلام واقعى مدنظر است، هرچند که ما از طریق اسلام ظاهرى به آن دسترسى پیدا مى‏کنیم و اگر هم در جایى به خطا رفته باشیم، پس از کشف خطا، آنچه را تاکنون گمان مى‏کردیم رها مى‏کنیم و به آنچه فکر مى‏کنیم که اسلام واقعى است، روى مى‏آوریم . این نشان مى‏دهد که درهرحال به دنبال اسلام واقعى هستیم .
آقاى کدیور، در جایى از گفتار خود، مى‏گویند: «اگر آنچه که درست است‏بگوییم، این نظر شرعى ماست; نظر شرعى دیگران هم آن است . هر دو نظر هم حکم‏الله ظاهرى است‏» . در اینکه هر دو نظر حکم‏الله ظاهرى هستند، بحثى نیست; اما اینکه هر دو را شرعى بدانیم، درست نیست . شرع یک چیز بیشتر نیست و خلاف شرع هم یک معنا بیشتر ندارد .
2 . اگر شرع اسلام یک چیز است، هیچ فقیهى نمى‏تواند احکام متضاد با آنچه خود استنباط کرده یا مى‏کند را شرعى بداند; زیرا اگر چنین کند، باید اعتراف کند که آنچه خودش فهمیده خلاف شرع است . به عنوان مثال، اگر یک مجتهد تصرف در مالى را واجب بداند و مجتهد دیگر آن را حرام بداند، نمى‏توان هر دو فتوا را مطابق شرع دانست; زیرا دو امر متضاد قابل جمع نیستند . بنابراین مجتهدى که تصرف را واجب مى‏داند، نمى‏تواند نظر مجتهد دیگر را شرعى بداند . پس، نمى‏توان براى فقهاى شوراى نگهبان وظیفه تعیین کرد که ملاک شرعى بودن را نظرات دیگر مجتهدان، و لو یک مجتهد، بگیرند . بلکه آنان باید به فتواى خود عمل کنند; یا دست‏کم به فتواى مشهور پایبند باشند و یا از باب ولایت‏حاکم، به فتواى وى مراجعه نمایند . هر طرح دیگرى، نمى‏تواند مبناى منطقى و علمى داشته باشد .
3 . بر اساس طرح آقاى کدیور، دیگر نیازى به فقهاى شوراى نگهبان نیست; زیرا کافى است که نمایندگان مجلس در هر مصوبه‏اى که موضوع انطباق یا عدم انطباق با شرع است، فتواى یک فقیه را ضمیمه کنند . از طرفى شرط فقاهت نیز زاید است; زیرا با اطلاعاتى در حد مقلد نیز مى‏توان تشخیص داد که یک قانون، منطبق با یک فتوا هست‏یا خیر . طبق نظر آقاى کدیور، چون و چرا در محتواى فتواى دیگران هم نباید کرد . همچنین این طرح، نوعى دور زدن قانون اساسى و بى‏ثمر کردن اصل‏هاى 72 و 96 آن است . زیرا پیدا کردن فتوا در مسائل جارى و همسو با جریانات سیاسى جامعه، کارى چندان دشوار نیست . اگر هم چنین فتوایى، بالفعل، وجود نداشته باشد، مى‏توان سفارش ساخت آن را داد . چنان‏که در پاره‏اى مسائل سیاسى و جریانات اجتماعى که مى‏تواند مورد بهره‏بردارى گروه‏هاى سیاسى خاص قرار گیرد، این اتفاق افتاده است . آخرین نمونه آن، فتوایى است که براى توجیه عمل دست دادن زن برنده جایزه صلح نوبل، با مردان نامحرم صادر شد . جالب اینجاست که اکثریت مجلس و روشن‏فکران همسو با آنان، در مسائل حساس و مورد نزاع، همواره فقیهانى را یافته‏اند که همسو با آنان فتوا دهند، حتى اگر مخالف مبانى فکرى اولیه خود آن فقیهان باشد . به هر حال، باب تغییر فتوا باز است و اجتهاد پویاى (!) شیعه نیز پاسخگوى نیاز است .
4 . آقاى کدیور با دیدن لفظ «تشخیص‏» در قانون اساسى، گمان کرده‏اند که مقصود از آن، صرفا یک انطباق ساده قانون با فتواى یکى از مراجع است . درحالى‏که لفظ «تشخیص‏» در اصول 4، 72 و 96 قانون اساسى، دقیقا مفهوم استنباطى دارد; زیرا در این اصول از تشخیص انطباق با موازین اسلامى یا شرع یا احکام اسلام و مانند آن سخن رفته است و چنان‏که در بند اول یادآور شدیم، مقصود از این واژه‏ها، معانى واقعى آنهاست . فهم انطباق با اسلام، جز از طریق استنباط فقهى امکان‏پذیر نیست . هنگامى که در اصل 72 قانون اساسى مى‏خوانیم: «مجلس شوراى اسلامى نمى‏تواند قوانینى وضع کند که با اصول و احکام مذهب رسمى کشور یا قانون اساسى مغایرت داشته باشد» ، پر واضح است که مقصود قانون‏گذار از «اصول و احکام مذهب رسمى کشور» ، فتواى یک مجتهد نبوده است; بلکه اصل دین مورد نظر بوده است و در ادامه، تشخیص این امر به عهده شوراى نگهبان گذاشته شده است . این به معناى آن است که فهم شوراى نگهبان از اصول و احکام مذهب رسمى کشور، ملاک مغایرت یا عدم مغایرت است . فهم اصول و احکام نیز، با توجه به قید فقاهت در شرایط اعضاى این شورا، فهم غیرتقلیدى است . پس، همان‏گونه که در نامه آقاى صافى در جواب سؤال آقاى رضوى آمده است، «نظر فتوایى‏» فقهاى شوراى نگهبان ملاک است .
5 . آقاى کدیور مى‏گویند که «مراد از احکام شرعى، فتاواى شرعى است; نه احکام حکومتى بنابراین فقهاى شوراى نگهبان نمى‏توانند با استناد به احکام حکومتى رهبر، مصوبات مجلس را رد کنند .» اما ایشان مشخص نکردند در صورتى که رهبرى نظام، چیزى را خلاف مصالح کلى نظام دانستند، شوراى نگهبان چگونه مى‏تواند مصوبات مغایر با نظر رهبرى را رد کند . گویا از نظر آقاى کدیور، تشخیص رهبرى در این موارد لازم‏الرعایه نیست! درحالى‏که این مطلب با اصل 110 قانون اساسى که اختیارات رهبرى را در تعیین خطمشى کلى نظام و نیز مطلقه بودن اختیارات رهبرى را برمى‏شمرد، منافات دارد . البته در یک جمله غیرقطعى گفته‏اند که «حالا اگر مى‏گفت‏با قانون اساسى مغایر است، باز شاید محملى داشته باشد» . به نظر مى‏رسد مى‏توان همین شیوه را در پیش گرفت و این‏گونه موارد را از باب مغایرت با قانون اساسى به حساب آورد .