«پستمدرن» مىخواهد «مدرنیسم» را اصلاح کند - محمد رضا کاشفى
جام جم، 19 و 21/3/82
فرهنگ غرب مؤلفههاى مختلفى دارد . از یک سو، مدرنیسم و دستاوردهاى اجتماعى و اقتصادى آن، و از سوى دیگر، مسیحیت تحول یافته در شکلگیرى آن نقش ویژهاى داشتهاند . ازاینرو، براى شناخت فرهنگ غرب باید مؤلفههاى اصلى آن را شناسایى کرد . در مقاله حاضر به این مؤلفهها پرداخته مىشود .
مدرنیسم، به عنوان یک رهیافت و رویکرد، اصولى دارد که پایههاى آن به شمار مىروند . این پایهها، در عین مکمل بودن، به گونهاى عجیب درهم پیچیده، و به شدت از یکدیگر متاثرند .
این اصول عبارتند از: انسان محورى; سودانگارى; لیبرالیسم، که مفاد اصلى آن، اعطاى آزادى به انسان براى تصرف جهان است; عقلانیت; فردگرایى و در نهایت، سکولاریسم . نویسنده در ادامه، ویژگىهاى انسان مدرن را چنین بر مىشمارد: توجه جدى، گسترده و انحصارى به دانش تجربى; روىآورى به فنآورى و علوم عملى; بهرهمندى از صنعت; گرایش به سطح زندگى بالا و بىسابقه; طرفدارى از سرمایه دارى; دینزدایى از زندگى; گرایش به دموکراسى لیبرال و ... .
در ادامه مقاله به این پرسش پاسخ داده مىشود که مدرنیسم به عنوان فرهنگ، چگونه در ساحتهاى مختلف زندگى تاثیر گذاشت . در حوزه فرهنگ و تمدن با حاکمیت دوران مدرنیته، فرهنگ معناى ارزشى خود را از دست داد و به معناى پیشرفت، بهسازى و رشد تلقى شد . در حوزه سیاست، دولت مدرن بنیاد نهاده شد; دولتى که حیطه اقتدارش محدود است و صرفا در خدمت رفاه و امنیت جامعه مىباشد . در عرصه علم نیز، واژه علم به دانش تجربى منحصر شد و دین و فلسفه از دایره اطلاق آن خارج شدند . یکى دیگر از عرصههاى مهمى که تجددگرایى در آن، تحولات و جهتگیرىهاى تازه پدید آورد، الاهیات است . مدرنیسم لوازمى براى مسیحیت داشت . لوازمى که فرهنگ مدرن براى مسیحیت داشته است، عبارتاند از: کنار گذاشته شدن بعد اجتماعى دین; دینزدایى و الحاد; کثرتگرایى دینى; استقلال علم از دین; پدید آمدن رویکردهاى جدید به دین; نقد عقلى آموزههاى دینى و شکلگیرى دانش فلسفه دین و بالاخره جدایى فرهنگ از دین .
واکنش کاتولیکها در برابر پایههاى فرهنگ تجدد و لوازم آن یکسان نبوده است . واکنشهاى این گروه در دو مقطع قابل بررسى است: در مقطع اول (جزمگرایى)، کلیسا کوشید با نفى کامل همه ابعاد فرهنگ مدرن، برترى خود را در مقام نهاد اصلى جامعه و مالک حقایق ابدى به اثبات رساند; در مقطع دوم (توصیفى)، یعنى از اوایل قرن گذشته و به ویژه پس از شوراى دوم واتیکان، کلیساى کاتولیک با رهیافتى توصیفى تصمیم گرفت هر گونه لحن محکومکننده نسبتبه فرهنگ تجدد را کنار نهد و حتى از شنیدن و آموختن تحولات سکولار سخن بگوید . رویکرد نوین به الاهیات، پذیرش تنوع ادیان یا الاهیات ناظر به همه ادیان، پذیرش تکثر فرهنگ یا الاهیات، پذیرش فرهنگها و جامعهگرایى از جمله تحولاتى بود که در جامعه کاتولیک، رخ نمود .


