وحدت و تعدد در ولایت سیاسى/ مجموعه آثار صاحب نظران در کنگره
فقه اهل بیت : اگر گفتیم ولى فقیه حاکم برقانون استدراین صورت قانون اساسى خدشه دار نمى شود؟
ولى فقیه حاکم برقانون اساسى است و; اساسا این قانون به واسطهء تنفیذ ولى فقیه ;قابلیت اجرا پیدا مىکند، چنان که اصل یکصدوهفتاد; و هفتم قانوناساسى تصریح دارد که مصوبات شوراى بازنگرى درقانون اساسى پس از تایید و امضاى مقام ;رهبرى، قابلیت ارائه به مردم براى همه پرسى را دارد. بنابراین روشن استکه رهبرى حاکم و مافوق قانوناساسى است و چارچوب قانون اساسى محدود کننده حوزه اختیارات و اقتدار ولایت مطلقه فقیه نیست، چرا که ،قوانین به صورت موقت وضع شده اند و با تغییرشرایط مختلف .تغییر مى کنند و دائما مورد اصلاح و اکمال واقع مى شوند ،ازاین جهت ممکن است درهمه حال، کارآمد و راهگشا نباشند زیراقوانین،قراردادهاى مبتنى برتجربه اند. بنابر این ابطال .ناپذیرى در آنها راه دارد درجامعه اسلامى که برخلاف جوامعغیر دینى، حکومت داراى ،منشا و مشروعیت الهى است، قوانین اعم از عادى و اساسى داراى «موضوعیت بالعرض»است و آنچه «موضوعیت بالذات» دارد، ارزش ها و فرامین الهى است.همین چارچوب ارزشى و مقدس است که حاکم بررفتار فردى و جمعى و حکومتىجامعه اسلامى است و کل نظام و شوون آن رامشروعیت مىبخشد و قوانین براى کارآمد شدن این نظام و چگونگى حکومت کردن و شیوه هاى اعمالحکومت و توزیع وظایف و تکالیف کارگزاران حکومت وضع شده است و این،البته بهمعناى کم اهمیت دانستن قانون اساسى یا قوانین .عادى نیست به عبارت دیگر: به مساله «حاکمیت ولى فقیه برقانون اساسى» از دو بعد «مشروعیت» و«کارآمدى» باید نگریست.«مشروعیت» جامعه اسلامى و دینىبه حاکمیت ولایت مطلقه فقیه است و درنگاه از این بعد ولى فقیه حاکم برقانون است و البته نظام اسلامىکارآمد نیز هست و کارآمدى این نظام یعنىروشهاى حکومتى را قوانین، معین و تامین مىکند. دراین صورت درست است که قوانین براى همگان لازم الاجراست و نقض قانون روا نیست و بر اساس اصلیکصدوهفتم قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران رهبردربرابر قوانین با سایر افراد کشور مساوى است»، امااین بدان معنا نیست کهدست ولى فقیه براى حلمعضلات نظام اسلامى بسته شود،زیراو لى فقیه، اساس ادارهحکومت اسلامى را برقوانین مىگذارد، اما مىتواند براى تامین مصلحت جامعه اسلامى ازروشهاى فوق قانون نیز بهره بردارى کند. نمونه برج سته آن فرمانحضرت امام خمینى قدس اللّه نفسه الزکیه مبنى بر بازنگرى درقانون اساسىمصوب سال 1358 بود که درآن قانون با فرض آن که با دقت نظر فراوانى تنظیم شده بود،ولى هیچ راه قانونى براى تجدید نظر و اصلاح و اکمال قانون اساسىجمهورى اسلامى پیش بینى نشده ووجود نداشت و این یکى از نقایص بزرگ آن قانون بود که بادرایت وتدبیر ولى فقیه حل شد اگر قرار بود که ولایتمطلقه فقیه برقانون اساسى حاکمیت نداشته باشد، این نقیصه و نقایص دیگر قانون اول، غیر قابل حل مىشد، در حالى کهدرفقه سیاسى اسلام، با توجه بهحوزه اختیارات ولى فقیه، .براى حل معضلات جامعه اسلامى، بن بست وجود ندارد بنابراین حاکمیت ولى فقیه برقانون و فوق قانون بودن او به همین معناست که او مىتواند براى بازکردن بن بستها دراداره حکومت و تامین مصالح جامعهاسلامى،از چارچوب خشک و غیر قابل انعطاف قانون خارج شود، چرا که قانون، تقدس و ارزش و موضوعیت بالذات ندارد، بلکه قوانین درخدمت ارزشها ومقدسات و تامین مصالح فرد و اجتماع اسلامى است و نقص و ضعف قوانین نباید ما رااز رسیدن و اجراى ارزش هاىالهى و سامان دادن مصالح امت اسلام بازدارد. اگر این هدف والا با توسل به احکام اولیه الهیه، قابل وصول و تامین باشد، ولى فقیه از همین طریق وارد خواهدشد، اما اگر با توجه به شرایط خاص وضرورت جامعه، اجراى آن احکام، منتج به آن نتیجهء اصلى و هدف والا نشود، دراین صورت از اختیارات و مسوولیتهاى ولایتمطلقه فقیه آن استکهحتى به وسیله تعطیل موقت احکام اولیه و با استناد به .حکم حکومتى، مصالح اسلام و امت اسلامى راتامین نماید دراین صورت قانون کهقطعا نسبت بهاحکام اولیه دررتبه پایین ترى قراردارد، بالفحوى و به نحو اولى، محکوم ولایت مطلقه فقیه بوده وولى فقیه برآن حاکمیت دارد. ازاین جهت استادبزرگوارما حضرت امام خمینى قدس سره فرمودند:«حکومت مىتواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، درمواقعى که آن قراردادها، مخالف مصالحکشور و اسلامباشد، یک جانبه لغو کند و مىتواند هرامرى را چه عبادى و یا غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، تا وقتى که چنین است، ازآنجلوگیرى نماید» «163» .
دقیقا براساس همین مبنا، آن بزرگوار پس از تشخیص مصالح و مفاسد، درمقطع زمانى خاصىبه دلایل ویژه اى، «حج» اینواجب اهم الهى رابراى چند سال تعطیل .فرمود ازاین رو این اشکال که «با اعتقاد و قول به ولایت مطلقه فقیه، قانون اساسىگرفتار تضاد عجیبى خواهد بود و بالاخره با فرض قانونمند بودن کشور وداشتن تشکیلات وسیع و ارگان هاى مختلف قانونى، ولى فقیه فوق قانون نیست، بلکه در متنقانون است»، اشکالى کاملا غیر موجه و ناشى از خلط دو مقوله«مشروعیت» و «کارآمدى» و نیز ناشى از تفسیر .غلط قانون و قائل بودن موضوعیت بالذات براى قانون است اساسا برخلاف این اشکال، باید گفت که: اگر برولایت مطلقه فقیه و حاکمیت وفوقیت ولى فقیه برقانون اساسى معتقد نباشیم، این قانون، گرفتار تضاد وتناقضخواهد شد، چرا که دراصل یکصدودهم قانون اساسى درمقام شمارش وظایف مقام رهبرى به مواردى اشاره مىشود که حاکى از ولایت مطلقه است و ازآن جمله است بند اول، دوم، هفتم و هشتم از این اصل. همین که دربند هشتم، یکى از وظایف مقام رهبرى «را «حل معضلات نظام کهاز طرق عادى قابل حلنیست دانسته است، به خوبى دلالت دارد که ولى فقیه دربرخى از مواقعبراى رفع مشکلات نظام باید طرق عادى را که همان طرققانونى و چارچوب قانوناساسى و قوانین عادى است «ترک کرده و با راى و نظر خود که همان «حکم حکومتى .است، مشکلات جامعه اسلامى را حل و فصل نماید به عبارت دیگر: این قانون اساسى نیست که فقه سیاسى شریعت اسلام را تفسیر مىکند،بلکه مبانى شرعاست که باید مفسر قانون اساسى واصول مختلف آنواقع شود.البته این موضوع نه تنها از عظمت و احترام قانون اساسى نمى کاهد، بلکه عین عظمت واحترام به آن است. لذا اگر حاکمیت ولى فقیه برقانون مطرحمىشود، درحقیقتحاکمیت فقه بر«قانون» مطرح شده است، چرا که ولایت مطلقه فقیه یعنى ولایت مطلقه فقه، و ازاین جهت این حاکمیت برخودولى فقیه نیز هست، چرا که فقه قانون شریعت الهى است و برهمه عباد .لازم الاجر است خلاصه این ویژگى جدا نشدنى حکومت وولایت است که اعمال ولایت و صدور و نفوذ حکم حاکم اسلامى وولى امر مسلمین درچارچوب احکام و مقرراتثابت، محدود نمى شود وولى فقیه با تشخیص مصالح تامه ملزمه و یا مفاسد تامه ملزمه، نسبت به صدور .«حکم حکومتى» اقدام مىکند ازدیدگاه قرآن وروایات، این حکم همان «حکم اللّه تعالى»است. روشن است که اعمال این گونه اختیارات مفوضه به ولایت مطلقه فقیه که خارج از چارچوب احکامفرعیه اولیه است، به عنوان احکام ثانویه نیست، چرا کهاحکام ثانویه ربطى به اعمال ولایت مطلقه فقیه ندارد، چنان که نظر استاد بزرگوار ما حضرت امامخمینى رضوان اللّه تعالى علیه نیز همین است «164» و به تعبیر آن بزرگوار: «اساسا اگر چنین نباشد، حکومت الهیه مطلقه مفوضه بهنبىاکرم(ص) یک پدیده بى معنا و محتوا خواهد بود.» «165» ما درزمینه احکام ولایى و حکومتى و فرق آن بااحکام اولیه و ثانویه و مسائل مرتبطهدرجاى دیگرى به تفصیل سخن گفته ایم که علاقه مندان مىتوانند مراجعهکنند. «166»
با توجه به توضیحاتى که گذشت و با توجه به آنچه که قبلا گفتهشد که یکى ازشوون ولایت مطلقه، مقام قضا است، اینک روشن مىشود که مثلا گرچه هرمجتهد جامع الشرائطى مىتواند قضاوت کند، ولى درسایه حکومتاسلامى براى رفع هرج و مرجو جلوگیرى از گسستن شیرازه نظم و انتظام جامعه اسلامى، و برطبق قانون اساسى، عالى ترین مقام قوه قضائیه را ولى فقیهتعیین مىکند. بنابراین ولى فقیه چنانکه شرعا و قانونا مىتواند رئیس قوه قضائیه را تعیین کند، مىتواند دادگاه یا قاضى .ویژه اى را براى امر خاص نظیر امورروحانیت تعیین نماید عجب این جاست کهبرطبق قوانین قضایى، رئیس هر دادگسترى مجاز است که قاضى ویژه اى براى امر خاصى تعیین کند، اما اشکال بهولى فقیه مىشود که او چرا دادگاه و .قاضى ویژه اى براىروحانیت تعیین نموده است البته ذکر این نکته لازم است که: با استناد به نوع عملکرد یک دستگاه، نمى توان منکر مشروعیت آن شد، همچنان که اگر مسلمانان درعمل، رفتار شایسته مسلمانى را انجام ندهند، دلیلى برنقص یا انکار دین اسلام نیست. دراین صورت تقصیر با عاملاست، نه با اصل عمل. نمى توان نقص عملکرد هیچ تشکیلاتىدرنظام را به پاى کل نظام وولى فقیه نوشت، چنان که عملکرد ناشایست برخى از اصحاب نبى اکرم(ص) و یابعضى از کارگزاران حکومت امیرالمومنین(ع) رانمى توان .به حساب آن بزرگواران گذاشت.
فقه اهل بیت: ولایت فقیه از چه زمانى در فقه شیعه مطرح شد و چه ادوارى را درطول تاریخ شیعه سپرى کرد؟ آیا در تمامى ادوار فقه، مفهوم ولایت فقیههمین نظریه به شکل امروزى آن بوده است یا در مفهوم ولایت بین فقها، اختلاف نظر وجود دارد؟
آیت اللّه معرفت: مفهوم ولایت فقیه و مسائل آن درطول یازدهقرن و در طول تاریخفقاهت شیعه دائما مورد توجه ویژه فقها بوده و عجیب این است که همگى فقها ولایت فقیه را به معناى مسوولیت و سرپرستى امور گرفتهاند، به طورى که شاملمصالح همگانى امت و تمامى احکام انتظامى اسلام .مىگردد على رغم گمان عده اى، مفهوم ولایت فقیه در تاریخ فقه شیعه، هیچ گونه تحول یا تغییرى نکرده و از روز نخست .تاکنون با یک مفهوم مطرح بوده است مراجعه به متون فقهى قدما و متاخران،حقیقت این مطلب را .روشن مىسازد
فقه اهل بیت: شما معتقدید که مفهوم ولایت فقیه از آغاز فقه تاکنون به همین شکل امروزى مطرح بوده است. با توجه به این که حکومت در دست فقها نبوده ومسائلنوپیدا در حکومت اسلامى به دلیل عدم ابتلا درمیان فقها کمتر مطرح شده است، اکنون چگونه مىتوان ادعا کرد مرحوم شیخ مفید و شیخ طوسى وعلامه حلى و شهیداول و ثانى و محقق و ابن فهد حلى و صاحب جواهر و شیخ انصارى، از ولایت فقیه همان نظریه و قرائتى را اراده کرده اند که امام خمینىبه عنوان ولایت مطلقهفقیه مطرح کردند؟ اساسا مراد از اطلاق درولایت مطلقه درسخنان امام چه بوده و آیا مىتوان گفت تمامى فقها به ولایت فقیه قائلبودند؟ لطفا دلایل مدعاى خویشرا به طور مبسوط و مستند بیان کنید!
آیت اللّه معرفت: همان طور که اشاره کردید بنده معتقدم مفهوم ولایت; فقیه از روز اولتاکنون درطول تاریخ فقاهت شیعه به معناى مسوولیت و سرپرستى امور مربوطه بوده است که برحسب موارد تفاوت مىکند و در شوون عامه و مصالح همگانىامت،تمامى احکام انتظامى اسلام را شامل مىگردد و وصف عامه یا مطلقه همین معنا را افاده مىکند. اکنون براى رسیدن به این مدعا که مفهوم ولایت مطلقهفقیه هیچگونه تحول یا تغییرى از روز نخست تاکنون نکرده است، باید به بررسى کلمات بزرگان و اساطین فقه که شما نام بردید، .بپردازیم شیخ الفقهاء و المتکلمین ابوعبداللّه مفید در سال 413 درگذشت و کتاب معروف فقهى اش «المقنعه» است. ایشان در باب امر به معروف و نهى از منکرمىفرماید: اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام را که وظیفه سلطان اسلام است و درعصر حضوربه دست امامان معصوم و نایبان خاص آنان اجرا مىگردد، دردورا نغیبت، امامانشیعه(ع) آن را به فقهاى شیعه واگذار کرده اند فوضوا الى فقهاء شیعتهم تا درصورت امکان و با پشتوانه مردمى، مسوولیت اجرایى آن را عهده دارباشند. «167»
شیخ الطائفه ابوجعفر طوسى که درسال 460 درگذشت، در «کتاب النهایه» باب جهاد و :سیره امام مىگوید اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام، براى هیچ کس روا نباشد، جز سلطان وقت کهازجانب خداوند معرفى شده یا کسى که از جانب او منصوب گردید باشد.تاآن جا کهمىگوید:
وقد فوضوا ذلک الى فقهاء شیعتهم فى حال ....لایتمکنون فیه من تولیه بانفسهم «168»
469 فقیه نامى حمزه بن عبدالعزیز سلار دیلمى وفات: مىفرماید فقد فوضوا الى الفقهاء اقامه الحدود و الاحکام بین الناس بعد ان لایتعدوا واجبا ولایتجاوزوا حداو امروا عامه الشیعه بمعاونه الفقهاء على ذلک مااستقاموا علىالطریقه و لم یجیدوا امامان معصوم(ع) اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام را به فقها واگذار کرده اند و عموم شیعیان را به کمک و مساعدت آناندستور دادهاند، تاوقتى که برطریقهء حق استوار باشند. «169»
علامه بن المطهر حلى(وفات 771) درکتاب :قواعد الاحکام درباب جهاد مىگوید اجراى احکام انتظامى اسلام که در عصر حضور وظیفه امام معصوم است، دردورانغیبت وظیفه فقهاست، تا در صورت امنیت از طرف دشمن، حکمکرده،فتوا دهند ومتصدى اخذ و پخش اخماس و زکوات و غیره گردند. «170»
شهید اول محمد بن مکى(شهادت 786) درکتاب «الدروس :الشرعیه»مىفرماید دردوران غیبت، اجراى احکام انتظامى اسلام برعهده فقهاى جامع الشرائط است. «171»
شهید ثانى زین الدین نورالدین(شهادت 965) در«مسالکالافهام» در شرح عبارت :محقق اول(وفات 676) به تفصیل سخن گفته و مى گوید وظیفه فقهاى جامع الشرائط است تا دردوران غیبت، عهده دار اجراى احکام انتظامى الهى باشند و برمردم است تا آنان را دراین راه یارىکنند. «172»محقق ثانى نیز در «شرح قواعد» علامه، سخن وى را پذیرفته «173» و در رسالهاش صلاه الجمعه براین امر تاکید کردهاست. «174»ابن فهد حلى(وفات 841) درکتاب «المهذب البارع» درباب جهاد و امر به معروف و نهى ازمنکر ضمن تاکید براجراى احکام :انتظامىاسلام در همه دورانها مىگوید این فقهاى شایسته اند که باید عهده دار این وظیفه خطیر گردند. «175»
دراین عبارتها ملاحظه مىکنید که پیوسته فقها ولایت فقیه به معناىسرپرستى ومسوولیت امور و اجراى احکام انتظامى اسلام(قصاص و دیات و حدود و تعزیرات) را مطرح کرده اند و این مساله از ضروریات فقه شیعه به شمارمىآید، به حدى که صاحبجواهر(وفات1266) پس از نقل اتفاق آرا فقیهان برثبوت ولایت و نیابت عامه فقیه جامع :الشرائط درعصر غیبت مىگوید بل لولا عموم الولایه لبقى کثیر من الامور المتعلقه بشیعتهم معطله و اضافه مىکند: ضمن الغریب وسوسه بعض الناس فى ذلک بل کانه ماذاق من طعم الفقهشیئاولافهم من لحن قولهم و رموزهم امرا... ، به اندازه اى مساله ثبوت ولایت عامه روشن و بروفق مبانى فقهى است که هرکه در آن تشکیک کند، مانند آناست که بویى از فقاهتنبرده و هرگز به سخنان معصومان .دراین باره آشنایى ندارد به همین جهت فقهاى متاخر از صاحب جواهر براین معنا اتفاق نظر دارند که ولایت فقیه به معناى ضرورت عهده دارى مسوولیت درشوون عامه است، تا مسائلمربوط به تنظیم .حیات اجتماعى به تعطیلى کشیده نشود محقق انصارى(وفات 1281) درکتاب قضا دراین باره :مىفرماید حکم فقیه جامع الشرائط درتمامى فروع احکام شرعى و موضوعات آن،صحت و نافذاست،زیرا مقصود از لفظ حکم که درروایات آمده، نفوذ حکم اودرتمامى شوون و زمینه هاست و مخصوص مسائل قضایى نیست و این همانند آن است که سلطان وقت، کسى را بهعنوان حاکم معین کند که مستفاد ازآن، تسلطاو برتمامى آنچه مربوط با شوون حکومت چه جزئى باشد و چه کلى است و لذا حفظ «حکم» را که مخصوص باب قضاوتاست، به کار نبرده، بلکه لفظحاکم را که .عمومیت نفوذ سلطه را مى رساند ، به کار برده اند بنابراین دراصل ثبوت ولایت به معناى مسوولیت و سرپرستى و اجراى احکام اسلام ورعایت مصالح همگانى براى فقیه جامع الشرایط، هیچ بحثى نبوده وهمگى آن را پذیرفته اند و این مساله اخیرا مورد تردید قرار گرفته که آیا ثبوت ولایت فقیه،از راه «حسبه» و یک تکلیف شرعى(به نحو واجب کفایى) است یا آنکه یک منصب است و با عنوان نیابت از مقام ولایت کبرى مىباشد؟اکثر فقهاى سلف و اساطین فقه برمبناى نصب بوده اند و مساله ولایت فقیه را با عنوان تفویضاز جانب معصوم(ع) مطرح ساخته اند لذا درعبارت ایشان کلماتىمانند وقد فوضوا ذلک الى فقهاء شیعتهم .آمده است البته درزمان امام خمینى به دلیل مسوولیت اجرایى حکومت اسلامى،برخى از مسائل جزئى و موارد و مصادیق و فروعات مساله،به صورت روشن تر مطرحشد که قبلا چندان مطرح .نبود
فقه اهل بیت: یکى از مشکلات بنیادى ما درطرح و عرضه ولایت مطلقه فقیه، فقرتئوریک است، یعنى نظریه پردازان، این نظریه را به طور دقیق کهپاسخگوى شبهات باشد، مطرح نکرده اند، به عنوان مثال برخى از طرفداران نظریه ولایت مطلقه فقیه این نظریه را این گونه مطرح مىکنند که:ولایتفقیه، امتداد ولایت امامان وپیامبر اکرم(ص) است و طبق آیه «النبى اولى بالمومنین من انفسهم» «176»
و آیه وماکان لمومن ولامومنه اذا قضى اللّه ورسوله امرا ان یکون لهم الخیره منامرهم «177» اراده رسول خدا به عنوان ولى امر مسلمانان براراده همگان حاکم مىباشد و صلاحدید و نافذ استو نظر به این که ولى فقیه درعصر غیبت ولى امرمسلمانان است، اراده او نیز همانند اراده پیامبر نافذ است، و هرچه او صلاح دید، نافذ است وباید همگى درمقابلدستورهاى او تسلیم محض باشند و احساس حرج وسختى هم نکنند، همان گونه که در باره پیامبر(ص) آمده است: ثم لایجدوا . «178» فى انفسهم حرجا مماقضیت ویسلموا تسلیما براساس این نوعتبیین برخى نتیجه گرفتهاند که شعاع حاکمیت و فرمانروایى فقیه به سوى بى نهایت کشانیدهمىشود. «179»
فقه اهل بیت:آیابه نظر شما این چنین نتیجه گیرى و برداشت از ولایت فقیه مطلقه فقیه صحیح است؟ اساسا تفسیر شما از ولایت مطلقهچیست و چگونه آن را تبیین مى کنید؟
آیت اللّه معرفت: بنده این برداشت و قرائت را از مفهوم اطلاق درنظریه ولایت مطلقه فقیه یک برداشت :انحرافى مىدانم و معتقدم سخن کسانى که مى گویند معتقدان به ولایت مطلقه فقیه، شعاع حاکمیت و فرمانروایى فقیه را به سوى بى نهایت کشانیده و فقیه را همچونخداوند کار روى زمین مىدانند «180»، گفتارى است بى اساس و .به افتراو نسبت ناروا بیشتر مى نماید بنده درکتاب ولایت فقیه که درتابستان 77 چاپ شد ثابت کرده ام که هیچ فقیهى از کلمه عامه یا مطلقه این معناى غیر معقول و غیر منطقى را قصد نکردهو کلماتى که درالقاى برخى شبهات به کار مىرود، مانند نامحدودیت، «مطلق العنان» ،«دیکتاتورى و استبداد»،«اراده قاهره»،«تمامیت خواه» و «انحصارىطلب» مفاهیمى خود ساختهاست که ناروا دراین بحث مطرح مىشود. اساسا ولایت فقیه مسوولیت اجرایىخواسته هاى فقهى را مىرساند که این خود،محدودیت را اقتضا مىکند و هرگز به معناى تحمیل اراده شخصى نیست، زیرا شخص فقیه حکومت نمى کند، بلکه فقه اوست کهحکومت مىکند، حتى درقرآنمجید آن جا که مىفرماید خداوند «فعال ما یشاء» است، دلیل مىآورد: انه علیم حکیم یعنى فعالیت مطلقه خداوند و این که هرچه بخواهد، انجام مىدهد، بهدلیل علم مطلق و حکمت مطلقه اوست و نظر به این که فعل الهىبراساس علم و حکمت است، لذا محدود نمى .گردد به نظر اینجانب تفسیرى که برخى از طرفداران تندرو ولایت مطلقه فقیه از آیاتى که اشاره کردید مىکنند، تفسیر به راى است، زیرا اولا این گونه نبوده کهپیامبر اکرم(ص) در شوون سیاسى و نظامى و جنگ و صلح و دیگر امور مربوط به دنیا دارى ازشیوه هاى متعارف فراتر رفته و اراده و خوا سته خود را حاکمبداند و با اهل خبره و نظر مشورت نکرده و اراده خویش را تحمیل کرده باشد، دلیل این مدعا ایناست که درمتون روایى ما از مشورت با شیوه متعارف بهعنوان اساسى ترین دستور عمل پیامبر(ص) و اصول بنیادى سیاست و حکومت و اداره جامعه، مطرح شده که درسیره عملى امیر مومنان(ع) و امامان معصوم(ع)بوده است، بنا براین ولایت فقیه که درامتداد ولایت امام معصوم قراردارد، چنین مفهوم غیر قابل قبولى .نخواهدداشت و هرگز فرع زائد براصل نخواهد گردید ولایت معصومان(ع) نیز درباره اجراى عدالت اجتماعى و پیاده کردن فرامین شرع درجامعه و درراستاى مصالح امت بوده است، لذاو لایت فقیهان حد و مرزىدارد که شرع چارچوب آن .را معین مىسازد و فراتر ازآن مشروعیت نخواهد داشت به علاوه درنظام اسلامى،حق فرد و حق جامعه هردو محترم است، ولى درصورت تزاحم،حق جامعه و مصلحت عمومى برحق فرد و مصلحت شخصى مقدمخواهد بود و اگر درنظامولایت فقیه، دولت اسلامى با حفظ رعایت مصلحت امت تصمیمى گرفت، باید همگى تسلیم باشند و دراین گونه موارد مصلحت عمومىبرمصلحت شخصى تقدم دارد و جایى .براى اعتراض نیست آیه «النبى اولى بالمومنین من انفسهم» و «ویسلموا تسلیما» و «شاورهم فى الامر فاذاعزمت فتوکل على اللّه»(6و36 احزاب) به این حقیقت سیاسى،اجتماعى اشارت دارد و هرگز به معناى تحکیم یا تحمیل اراده ولى امر .برخواسته هاى مردمى نیست به علاوه مادرجاى خود ثابت کرده ایم که براساس آیه مشورت(وشاورهم فى الامر) وآیه وامرهم شورى بینهم پیامبر موظف است که در باره امورسیاسى، نظامى واجتماعى مشورت کند و جامعه اسلامى، باید درتمامى ابعاد تشکیلاتى حکومت به اصل مشورت توجه کند و امور سیاسى و نظامى و ادارىو فرهنگى را با اصل مشورت بهانجام برساند. مشورت موضوعى عرفى است و باید طبق متعارف عقلاى جهان انجام گردد که راى اکثر درآن نافذ خواهد بود. اگردرسطح عمومى انجام گیرد، راى اکثر نافذ است و اگر در سطح کارشناسان و اهل فن صورت گیرد، باز آنچه اکثریت قاطع راىدهند، باید تنفیذ گردد. معناى«فاذا عزمت فتوکل على اللّه» این است که مسوولان امر موقع تصمیم گیرى دراجراى راى اکثر، دغدغهء خاطر نداشته باشند و برخدا توکلکنند و کار را طبقمقررات عقلایى و اصول حکمت سیاستمدارى انجام دهند که از جمله این اصول، پذیرش راى اکثر درمجارى .امور است و موفقیت درهمین است و بس.
فقه اهل بیت: مطالبى که شما فرمودید، ممکن است با دیدگاه امام خمینى(ره) دربابولایت مطلقه فقیه هماهنگ نباشد. شما به خاطر دارید که مقام معظمرهبرى درسال66 دردوران ریاست جمهورى دریکى از خطبه هاى نماز جمعه، ولایت فقیه را حرکت درچارچوب شرع بیان داشتند و مورد تذکر امام راحلقرار گرفتند. درهمین راستابود که امام به طور مبسوط ولایت مطلقه فقیه را همان ولایت مطلقه نبى اکرم(ص) دانستند. شما این جریان را چگونه تحلیل می کنید؟
آیت اللّه معرفت: به نکتهء دقیقى اشاره کردید اساسا تذکر امام به اصل گفتار نبود، بلکه به برداشتى بود که .برخى فرصت طلبان درصدد سوء استفاده ازآن برآمده بودند مقصود مقام معظم رهبرى ازچارچوب شرع، همان ضوابط و اصول ثابتهء شرع است که مصالح و پیش آمدها را نیز شامل مىشود و خود ضوابطى دارد کهدراختیار فقیه قرار دارد، تا .براساس آن ضوابط، حکم شرعى هریک را استنباط کند درآن زمان برخى گمان بردند که مقصود امام صرفا احکام اولیه که مصالح آنها ازقبل پیش بینى شده و زمان و مکان هیچ .گونه تغییرى درآن نمى دهد، مىباشد «آنان خیال کردند که فقیه نمى تواند در«حوادث و احکام نظر دهد و احکام تکلیفىووضعى آنها را درپرتو قواعد عامه .روشن سازد لذا پنداشتند که این گونه امور باید به کارشناسان مربوطه واگذار شود و با فقیهو فقاهت ارتباطى ندارد و ازجمله، مسائل سیاسى و امور کشوردارى و لشکرى رااز حیطهء ولایت .فقیه خارج دانستند امام راحل با این سو تفاهم و برداشت انحرافى مخالفت کردند و فرمودند: دست فقیه باز است و در پرتو ضوابط شرعى مىتواند درتمام ابعاد زندگى و همهشوون سیاسى،اجتماعى،فرهنگى و غیره، برابر مصالح روز نظر دهد و دیدگاههاى شرع را درتمامى جزئیات روشن سازد «181».
بنابراین ولایت فقیهاز دیدگاه امام خمینى، گسترده بوده وبا پیشرفت زمان و تغییر احوال و اوضاع، قابل حرکت و هماهنگ است و هیچ گاه دست .فقیه بسته نیست آرى صرفا درتشخیص مفاهیم درموضوعات، از متخصصان و کارشناسان مربوطه و احیانا ازعرف عام بهره مىگیرد و این .عینا همان حرکت درچارچوب مقررات شرع مى باشد
فقه اهل بیت: از مطالب شما چنین استنباط مىشود که شعاع ولایت فقیه درگسترهدامنه شرع است و مقصود از اطلاق، شمول و گسترش درتمامى زمینه هاىمربوط بهشوون عامه و «مصالح امت مىباشد که این خود «تقیید درعین اطلاق است. بنابر دیدگاه شما دامنه ولایت فقیه را، دیدگاههاى شرع و مصالح امتمحدود مىسازد و اطلاق آندرشعاع همین .دایره است اکنون این سوال پیش مىآید که آیا قانون نیز مىتواند این محدودیت را ایجاب کند، تا تصمیمات ولى فقیه فراتر از قانون نباشد، یا آن که مقام رهبرى مقامى مافوق قانون است؟
آیت اللّه معرفت: درقانون اساسى اصل 110 وظایف و اختیارات; رهبر را در یازده بند بیان داشته، ولى برحسب مصالح و با نظارت هیاتخبرگان منتخب مردم مىتوان از آنها کاست یا برآنها افزود از آن جا که ذکر این موارد، محدودیت را نمى رساند،بنا .براین نفى ما عدا نمى کند و اختیارات دیگر راانکار نمى کند اسلام نظامى قانونمند است و با هرگونه بى ضابطهاى ناسازگار است و درموقعیتهاى حاد و ضرورى که وضعى استثنایى ایجاب مىکند رهبر اقدامى مناسب وتصمیمى قاطع با صلاحدید کارشناسان مربوطه و مورد اعتماد اتخاذ کند که .آن نیز تحت ضابطهء شرعىو قانونى است بنابراین ولى امر مسلمانان مىتواند دروضع استثنایى،فراتر از وظایف مقرره درقانون اساسى، اعمال ولایت کند، ولى این، بى ضابطه نیست. مقام رهبرىدرمقابلمردم مسوولیت دارد، تا درانجام وظایف مربوطه کوتاهى نکند و همواره مصالح امت را در نظر گیرد، لذا باید داراى شرایطى باشد که قانون تایید کردهاست و هرگاه ازانجام وظایف قانونى خود ناتوان گردد یا فاقد یکى از شرایط یاد شده شود یامعلوم شود از آغاز فاقد شرایط بوده، از مقام خود برکنار مىشود.طبق اصل 111 قانون اساسى، تشخیص این امر به عهده خبرگان مردم است، همان گونه که نظارتبرآن نیز برعهده آنان مىباشد. این مسوولیت .درپیشگاه خداومردم از فریضه نظارت همگانى برخاسته است
فقه اهل بیت: مستحضرید برخى از فقها مثل شیخ اعظم انصارى در کتاب شریف مکاسب وکتاب البیع یا حضرت آیت اللّه خویى(ره) و دیگران ولایت فقیه رابه آن صورتى که امام خمینى مطرح کردند، قبول ندارد: لطفا ضمن تبیین دو .دیدگاه عمده درباب ولایت فقیه، تفاوت آن را بیان کنید.
آیت اللّه معرفت: شایان ذکر است فقهایى که به عنوان مخالف دراین مساله مطرح شده اند مثل شیخ اعظم انصارى یا آیت اللّه خویى منکر ولایت فقیهنیستند، بلکه ایشان براین باورند که اثبات نیابت عامه وولایت مطلقه فقیه به عنوان منصب، ازراه دلایل یاد شده مشکل است. ایشان تصدى امور عامه به ویژهدرباره اجراى احکام انتظامى اسلام در عصر غیبت راو ظیفه فقیه جامع الشرائط و مبسوط الیددانسته و این را از .ضروریات فقه مى دانند توضیح این که تصدى امور حسبیه(امورى که شارع مقدس حتما خواستار آن است واجازه اهمال درآن را هرگز نمى دهد) مانند ایجاد نظم و حفاظت از مصالحهمگانى، از ضروریاتى است که شرع مقدس اهمال درباره آن را اجازه نمى دهد و قدر متیقن،وظیفه فقهاى شایسته است که آن را عهده دار مىشوند، ولىطبق برداشت امام خمینى وصاحب جواهر و دیگر فقیهان، این یک منصب است که ازجانب شرع به آنان واگذار شدهاست، بنابراین عملا هردو دیدگاه، فقها راعهده دار اداره امور مملکتى مىدانند و تنها تفاوت درمبناست که گروه اول آن را یک وظیفه تکلیفى صرف مىدانند، مثلشیخ انصارى و محقق خویى، و گروهدوم که اکثریت فقهاى امامیه هستند مانند امام(ره) آن را منصبى واگذار شده از جانب امامان معصوم(ع) مىدانند. البتهدربرخى از فروعات ولایت فقیه، این دودیدگاه، تفاوت دارند که درکتاب ولایت فقیه به . «182» تفصیل توضیح داده ایم
فقه اهل بیت : مستحضرید برخى از معاصران، ولایت به معناى حکومت را دربستر تاریخ فقه اسلامى انکار کرده اند و در این زمینه; :نوشته اند متاسفانه هیچ یک از اندیشمندان که متصدى طرح مساله ولایت فقیه شده اند، تاکنون به تحلیل و بازجویى وشرح معانى حکومت وولایت، و مقایسهء آنها بایکدیگرنپرداخته اند... ازنقطه نظر تاریخى نیز ولایت به مفهوم کشور دارى، به هیچ وجه «183» ...درتاریخ فقه اسلامى مطرح نبوده است.
آیت اللّه معرفت: این تحلیل جاى تعجب دارد. ظاهرا نویسنده محترم به منابع فقهى و کتابهاى تاریخى و متون لغوى دراین زمینه مراجعه نکرده است. فقهاى اسلامىازدیرزمان کتابهایى درباره احکام الولاه نوشته اند و ابواب و مسائل گوناگونى را درفقه با همین عنوان مطرح کرده اند که به نظر ایشان نرسیده است و از پیشخود«ولایت» را به معناى قیمومیت که لازمه آن تداعى مجهوریت درمولىعلیه است، پنداشته و به همین جهت معناى قیمومیت را مفهوما و ماهیتا .با حکومت وحاکمیت سیاسى متفاوت دانسته اند به نظر بنده این تفسیر ازولایت کاملا نادرست است و شاهد نادرست بودن این تصورنارواو بى اساس، صراحت سخنان فقها دراین زمینه و براهینى است کهبراى اثبات ولایت فقیه اقامه .کرده اند بنده معقتدم درمفاهیم اصطلاحى باید به اهل همان اصطلاح رجوع کرد.وقتى به متونفقهى مراجعه مىکنیم، بخوبى مىیابیم که فقها ولایت فقیه را درراستاىخلافت کبرى ودرامتداد امامت مطرح کرده اند و همان رهبرى سیاسى را که درعهد حضور براىامامان معصوم ثابت بوده، همچنان براى .فقهاى جامع الشرائط درعصر غیبت ثابت دانسته اند :امام خمینى نیز دراین زمینه مىفرمایند تمامى دلایلى را که براى اثبات امامت پس ازدوران عهد رسالت آورده اند،بعینه دربارهولایت فقیه، دردوران غیبت جارى است و عمده ترین دلیل، ضرورتوجود کسانىاست که ضمانت اجرایى عدالت را عهده دار باشند، زیرا احکام انتظامى اسلام مخصوص عهد رسالت یا عهد حضور نیست لذا بایستى همان گونهکه حاکمیت این احکام تداومدارد، مسوولیت اجرایى آن نیز تداوم داشته باشد و فقیه عادل و جامع الشرائط، .شایسته ترین افراد براى عهده دار شدن آن مى باشد شیخ مفید عبارت فقهایى همچون سلار یا شیخ طوسى و... را آورده که معقتدند امامان معصوم(ع) اجراى احکام انتظامى را به فقها واگذار کردهاند و به عمومشیعیاندستور داده اند تا از ایشان پیروى کنند و پشتوانه آنان باشند و فقها را درامر حکومت یارى کنند. ما درپاسخ، سوال دیگرى به آن اشاره کردیم.
فقه اهل بیت : به نظر شما ولایت فقیه یک بحث فقهى است یا کلامى؟ لطفا مبانى مشروعیت ولایت فقیه را بیان کنید.
آیت اللّه معرفت: بحث ولایت فقیه درمیان فقهاء امامیه، بیش از آن که جنبه فقهى داشته باشد، مبانى کلامى دارد. درفقه از این دیدگاه بحث مىشود که ولایتفقیهیک حکم وضعى شرعى است که دلایل آن را درکتاب و سنت جستجو مىکنند یا حکم تکلیفى وواجب کفایى است که بادلیل ضرورت شرع و .از راه«حسبه» به اثبات می رسد از دیدگاه کلامى، با عنوان امتداد ولایت معصومان(ع) و نیز امامت که ریاستعامه در امور دین و دنیا مىباشد، مورد بحث قرار مىگیرد.
بنابراین دلایلىکهمبانىمشروعیت ولایت فقیه را روشن مىسازد، آمیختهاى از هردو دیدگاه است که دوجنبه عقلى و نقلى استدلال را تشکیل مىدهد. از منظر کلامى همان دلایلى که ولایت به معناى امامت و زعامت سیاسى پیامبر اکرم( ص) و ائمه معصومان(ع) را اثبات مىکند، ولایت فقیه را نیز درعصر غیبتاثباتمىکند، زیرا اسلام نظامى است کهبراى تنظیم حیات اجتماعى مادى و معنوى برنامه دارد و آمده است تا راه سعادت و سلامت .درزندگى را براى انسان هموارسازد اسلام شریعتى است فراگیر و جاوید و تمامى شوون زندگى را براى همیشه تحت نظر دارد. ازاین رو معقول نیست که براى رهبرى جامعه و مسوولیت اجرایىعدالتاجتماعى، شرایط را ارائه نکردهباشد، زیرا زعامت سیاسى از بنیادى ترین نیازهاى جامعه انسانى است و به حکم ضرورت بایستى اسلام در این بعدمهم اجتماعى سیاسى ، نظر داشته و شرایط لازم و راهکارها را ارائه کرده باشد و گرنه نظامى ناقص وبدون .تعیین مسوول اجرایى،قابل ثبات و دوام نیست اکنون با توجه به این جهات، حکمت الهى اقتضا مىکند، همان گونه که شریعت فرستاده و خیل انبیا را براى نجات بشریت گسیل داشته، امامت و قیادت وجلودارىقافله انسانیت را نیز رهنمون باشد و این همان قاعده لطف است که متکلمان درمساله امامت مطرح ساخته اند، زیرا رهبرى درست از دیدگاه وحى،مهمترین عاملموثر درنگاه داشتن جامعه برجاده حق و حرکت برصراط مستقیم است، روى همین اصل، دانشمند گرانقدر خواجه نصیر الدین طوسى درتجریدالاعتقاد مىنویسد:«الامام لطف، فیجب نصبه على اللّه ، تحصیلا للغرض، امامت لطف الهى است که باید از جانب خداوندمعرفى شود تا غرض از تشریع، جامهعمل پوشد».
امام راحل تمام دلایلى را که برضرورت امامت اقامه مىگردد، عینا برضرورت تداوم ولایت، درعصر غیبت اقامهمىکند و :مىفرماید فما هو دلیل الامامه، بعینه دلیل على لزوم الحکومه بعد غیبه ولى الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف . آن دلیل لزوم .داشتن نظام اسلامى و مسوولیت اجراى عدالت اجتماعى است امام سپس مىنویسد: تمامى احکام انتظامى اسلام در باره نظام ماى، سیاسى،حقوقى و کیفرى همچنان ادامه دارد و مخصوصعصر حضور نبوده است و همین امر موجب مىگردد تا ضرورت حکومت و رهبرى امت را برابر دیدگاه شرع ایجابکند و فرد شاى سته مسوولیت تامینمصالح امت و تضمین اجراى عدالت را مشخص سازد و گرنه منتها پیشنهاد احکام انتظامى و به اهمال گذاردن جانب مسوولیت اجرایىمایه هرج و مرج واختلال درنظام خواهد بود، با این که حفظ نظام از اوجب واجبات و اختلال درامور مسلمانان از مبغوضات شرع مقدس است، بنابراین هدف شارعجز با تعیینوالى و حاکم اسلامى و مشخص ساختن شرایط و .صلاحیت لازم، قابل تامین نیست
فقه اهل بیت : شرایط ولى فقیه چیست؟
آیت اللّه معرفت: به نظر بنده دو شرط دارد، حضرت امیر(ع) مىفرماید: .ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامراللّه فیه شرط اول: از لحاظ سیاستمدارى قدرتمند باشد، یعنى بینش سیاسى دقیق داشتهباشد و این شرط،عقلایى است و تمام دنیا .آن را مىپذیرند شرط دوم: و اعلمهم بامراللّه فیه، ضمیر «فیه» به زعامت مىخورد، یعنى دیدگاه هاى اسلام درباره زعامت و .سیاستمدارى را بداند، و این شرط دوم طبیعى است ولى فقیه در تمام عرصه ها با استفاده از نظر کارشناسان فنى .تصمیم گیرى می کند
وحدت و تعدد درولایت سیاسى
محمد مهدى آصفى
براساس تحقیق نگارنده این مساله در آثار فقهى ما گستردهبحث نشده و لذا راهاین بحث ناهموار است و باید روى آن کار .کرد اهل تسنن دراین مساله اتفاق نظر دارند که اگربا وجود امام عادل، شخصى دیگر بهامامت قیام کند، باید او را منع کرد و اگر امتناع ورزید، با زور باید او را از این کاربازداشت و نباید اجازه داد زمینه اختلاف و تفرقه و تشتت مسلمانان رافراهم .کند درفقه کلامى ما نیز از مسلمات است که در عصر حضور با وجود امام معصوم(ع) امام دیگرى به امامت تعیین نمى شود ولى در زمان غیبت این مساله گستردهبحث نشده است و .ناچار باید این مساله را از آغاز بررسى کنیم قبل از ورود به بحث، تذکر این نکته لازم است که ما در این جا از ناحیه حکماولى، این مساله را مورد مطالعه قرار مىدهیم و آن مقدار که مربوط به بحثفقهى است، اما حکم این مساله به لحاظ عنوان ثانوى از قبیل ضرورت هاى سیاسى و بین المللى وامثال آن مربوط به بحث فقهى این مساله نمى شود و باید ازخلط مبحث میان این دو، جلوگیرى شود و هنگام بحث .فقهى پاى عناوین ثانویه را نباید به میان آوریم در پایان همین بحث اشاره اى به حکم این مساله از لحاظ عنوان ثانوى نیز خواهیم داشت، ولى جایگاه آن بعد از بحث .حکم اولى مساله است بنا بر این اکنون محل بحث،حکم اولى این مساله است که از متن فقه و شریعت اقتباس مىشود، اما حکم ثانوى آن که به مقتضاى ضرورت هاى زمان و مکان واوضاع سیاسى دنیا و .منطقه تعیین مى شود، فعلا از محل گفتگوى ما خارج است بعد از روشنکردن حکم اولى مساله، مىتوانیم حکم ثانوى رادرحدودضرورت ها بیان کنیم و در مواردى که ضرورتى .نباشد، به حکم اولى برگردیم.
تحقیق محل
نزاعمحل نزاع; دراین مساله فرض هایى غیر واقعى دارد که نه در تاریخ واقع شده و نه ممکن است بعد از این واقع شود، مثلا دو حاکم دریکحوزه حکومتى، حکومت داشتهباشند و هرکدام جداى از دیگرى و مستقلا اعمال ولایت بنماید، یا این که هرکدام درامورى که دیگرى متصدى نبوده، اعمالولایت کند، یا این که هریک به شرطى درهمان حوزه ولایت حکم بدهد که نظر موافق حاکم دیگر را جلب کرده .باشد و امثال آن براى این که نزاع دراین مساله را از محورهاى فرضى غیر واقعى دور کنیم و بحثفقهى واقعى را مطرح کنیم، سراغ تنها فرضى که در تاریخ،نمونه هاى زیادداشته و بعد از این هم زیاد مورد ابتلا قرار مىگیرد، مىرویم و آن فرض این است که چندینحاکم درچندین حوزه سیاستى حکومتى، جدا گانه اقامهحکومت شرعى بنمایند و هرکدام درحوزه حکومتى خود .جدا از دیگرى اعمال ولایت کند این فرض در تاریخ اسلام نمونه ها و شواهد بسیارى داشته و درآینده هم ممکن است این مساله به طور جدى براى مسلمانان مطرح شود.
نخستین کسى که در تاریخ خواستار چنین تعددى در ولایت و .حکومت شد، معاویه است طبرى در حوادث سال چهلم هجرى نقل می کند که دراین مساله معاویه از امام على(ع) خواست که امام در عراق و او درشام در دو حوزه حکومتى مستقل حکومت بنمایند و .امام(ع) پذیرفت ما اصل مطلب را از لحاظ تاریخى نفى نمى کنیم، ولى در پذیرش جدى امام(ع) تردید داریم، چون مورخان غالبا مىنویسند که امام(ع) قبل از شهادت، بهمسلمانان اعلامکرد که درخارج از شهر کوفه اردویى بر پا خواهد کرد، تا با هرکه بیاید، به جنگ معاویه برود و اگر کسى هم نیاید، با فرزندان و وابستگان واصحاب نزدیک خود بهجنگ با معاویه مىرود، ولى عبدالرحمن بن ملجم مرادى آخرین تصمیم امام(ع) را با به .شهادت رساندن ایشان ناکام گذاشت به هر حال برفرض این حادثه تاریخى صحت داشته باشد که (ندارد این حادثه بعد از جنگ طولانى صفین بود که امام(ع به علت کارشکنى هاى خوارجنتوانست دراینجنگ، معاویه را .از پاى درآورد به هرحال نخستین کسى که در تاریخ این خواسته را مطالبه کرد، معاویه است.بعد از او نیز موارد متعددى وجود داشته است از قبیل حکومت بنى امیه دراندلسکه با حکومت بنى عباس همزمان بود. درزمان هاى بعد نمونه ها و شواهد بسیارى در اینباره درتاریخ پیدا مىکنیم و درآینده هم این احتمال قویا وجود دارد کهچنین پیشامدهایى درعصر جنبش .و برگشت اسلام به صحنه سیاست و حاکمیت پیدا شود این فرض، یک مساله واقعى است و باید درباره آن به طور دقیق از لحاظ فقهى بحثکرد و به نتایج مطمئن و قطعى .رسید
ادله عدم مشروعیت تعدد در ولایتما دراین جا براى اثبات عدم مشروعیت تعدد امامت وولایت و حکومت چندین دلیل اقامه مىکنیم و ادعا نداریم این دلایل .غیر قابل خدشه است و نمى شود در دلالت آن تشکیک نمود .ولى مدعى هستیم که نمى توان درصحت همه این ادله تشکیک کرد سعى مىکنیم این ادله را یکایک ارایه بدهیم و تا حد امکان از .به کار بردن اصطلاحات فقهى خوددارى کنیم
دلیل اول:
روایات;صدوق (ره) درعلل الشرائع و عیون اخبار :الرضا به نقل از فضل بن شاذان از امام رضا(ع) روایت مىکند فان قال: فلم لایجوزان یکون فى الارض امامان فىوقت واحد او اکثر من ذلک؟... :قیل لعلل، منها ان الواحد لا یختلف فعله و تدبیره. والاثنین لایتفق فعلهما و تدبیرهما و ذلک انا لم نجد اثنین الا مختلفى الهمم و الاراده، فاذا کانا اثنین،ثم اختلفتهممهما و ارادتهما و تدبیرهما و کلاهما مفترضى الطاعه، لم یکناحدهما اولى بالطاعه من صاحبه، فکان یکون فى ذلک اختلاف الخکلق والتشاجر والفساد، ثملایکون احد مطیعا لاحدهما الا و هو عاص لآخر،فتعم المعصیه اهل الارض ثم لایکون لهم مع ذلک،سبیل الى الطاعه و الایمان و یکونون انما اتوا فىذلک منقبکل الصانع الذى وضع لهم باب الاختلاف و التشاجر، اذا امرهم باتباع المختلفین و منها انه لو کانا امامین کان لکل من الخصمین ان یدعو الى غیر مایدعو الیهصاحبه فى الحکومه ثم لایکون احدهما اولى بان یتبع من صاحبه فتبطلالحقوق و الاحکام و الحدود. و منها انه لایکون واحد من الحجتین اولى بالنطق والحکم والامر و النهى من الاخر فاذا کان هذا کذلک وجب علیهما ان یبتدا بالکلام ولیس لاحدهما ان یسبق صاحبه بشىءک اذا کان فى الامامه شرعا واحدا. فانجازلاحدهما السکوت جاز السکوت للاخر مثل ذلک، و اذا جازلهما السکوت بطلت الحقوق و الاحکام و عطلت الحدود و صار الناس کانهم لااماملهم. «184»
این روایت از لحاظ متن صریح و واضح است ،و اشکالى درمتن آن به نظر نمى رسد و لذا از جهت متن بحثى نمى کنیم، اما از لحاظ سند،این روایت را شیخ صدوق در عللالشرائع و عیون اخبار الرضا، از عبدالواحدبن محمد بن عبدوس نیشابورى از على بن محمد بن قتیبه نیشابورى از فضل بنشاذان از ابى الحسن الرضا(ع) روایت مىکند وهمچنین این روایت را از ابو محمد جعفر بن نعیم بن شاذان از عمویش ابوعبداللّه محمد بن شاذان از فضل بنشاذان روایت .مىکند فضل بن شاذان که در هردو سند نامش آمده است، از اجلاى اصحاب امام هادى و امام عسکرى(ع) است و به مقتضاى این .روایت امام رضا(ع) را درنوجوانىدرک کرده است خود او در ذیل همین روایت مىگوید:«سمعتها من مولاى ابى الحسن على بن موسى الرضا(ع) المره بعد المره و الشىء بعد الشىء فجمعتها». این کهمىگویند فضل از اصحابامام هادى و عسکرى (ع) است، به این معناست که ازحواریین و (مختصین این دو بزرگوار بوده، نه این که از امام رضا(ع .روایت نکرده وآن حضرت را درک نکرده است ولى در سند اول این روایت در باره دو راوى نیشابورى محمدبن عبدوس و على بن محمد بن قتیبه درمیان علماى .رجال سلبا و اثباتا اختلاف نظر است اما در سند دوم روایت هر چند که از جعفر بن نعیم توثیقى نقل نشده، ولى شیخ صدوق از او به «رضى اللّه عنه» یاد کرده و عموى او (محمد بن شاذان) ازوکلاى ناحیه مقدسه است و .همین اندازه براى توثیق او کافى است:صحیحه حسین بن ابى العلاء :
قلت لابى عبداللّه(ع): تکون ا لارض لیس فیها امام؟قال لا قلت: یکون امامان؟ قال: لا، الا واحدهما صامت :صحیحه ابن ابى یعفور سالت اباعبداللّه(ع) هل یترک الارض بغیر الامام؟ قال: لا. قلت: «186» .
فیکون امامان؟ قال: لا الا واحدهما صامت :موثقه هشام بن سالم قال: قلت للصادق(ع): هل یکون امامان فى وقت واحد؟ قال :لا الا ان یکون احدهما صامتا مامونا لصاحبه و الاخرناطقا اماما لصاحبه، و اما ان یکون امامین ناطقینفىوقت واحد«187» .
فلا دلیل دوم:
سیره امیر المومنین(دلیل دیگرى که براین مطلب ممکن است اقامه شود، سیره;(ع.امیر المومنین (ع) است حضرت در دوران چهارساله حکومت خود سه جنگ پیاپى جمل، صفین و نهروان داشت.علتهر سه جنگ سرپیچى و مخالفت جمعى از مسلمانان آنزمان درامامت و حاکمیت ایشان بود و اگر مساله تعدد ولایت و حاکمیت مشروعیت ،داشت، این جنگها هیچ توجیهى ندارد، چون در هرسه جنگ .امام(ع) بودکه به جنگ مخالفان می رفت

