وجدان فقهى و راههاى انضباط بخشى به آن در استنباط / احمد مبلغی
نقش انصراف در استنباط و ضوابطى در باره آن استنباط از هماورد عواملى چند در یکفرایند ذهنى و کنکاشاندیشه اى پدید می آید. دسته بندى این عوامل و سنخ شناسى آنها از پیچیدگى بررسى این پدیده مىکاهد وراه رابراى تلاش هاى منضبط و تعریف پذیر، هموار مىسازد. سنخ شناسى این عوامل به رمز گشایى فرایند استنباط کمک مىکند تا ادراکى روشن تر وکاربردى تر از واژه استنباط و نقش آن در فقه پدید آید.
این عوامل را مىتوانبه سه سنخکلى تقسیم کرد:
الف) عواملى که تکوین آنها در فراسوى دقت و ذهن خود آگاه مستنبط شکل مىگیرند وبىآن که از آنها براى شرکت در فرایند استنباط، دعوتى به عمل آید، همانند اوضاع جوىبرشکل گیرى استنباط تاثیرات مهمى بر جاى مىگذارند. نگاره هاى پستوخانه ذهن آدمىچارچوب هایى محکم و استوار هستند که رهیدن از آنها به صورتمطلق هرگز میسر نیستو خواسته یا ناخواسته فرایند استنباط، پا در بند آنها دارد. اما این که پیش فرض ها و عوامل نامریى و امورى مانند آنها چگونه شکل مىگیرند و تحتچه اوضاعى فربه مىگردند و نیز چسان مىتوان از نقش آنها هر چند محدود رهید وچندین پرسش اساسى دیگر، سوالاتى هستند که درحوزه دانش هر مونوتیکجاى مىگیرند. روایاتى نیز در دست است که به فهم شناسى و مراحل آن توجه نشاندادهاست. طرح این سنخ از عوامل و بررسى تطبیقى روایات یاد شده و اصول دانشهر مونوتیک ضرورتى تام دارد که در جاى دیگر بدان باید پرداخت.
ب) اندیشه هایى که آشکارا در سرسراى ذهن مستنبط، جولان مىکنند و شخص ازحضورآنها آگاهى مىیابد اگر چه بسیارى از اوقات بى آن که بخواهد این عوامل را در ذهنخود فعال مىبیند. از این اندیشه ها مىتوان با نام وجدانیات یا به تعبیر بهتر وجدان فقهىیاد کرد. وجدان فقهى با معنایى فارغ از جلوه هاى اخلاقى که وجدان اخلاقى نام گرفته است درقاموس فقه شکل مىگیرد. وجدان فقهى مجموعه اى از ارتکازات، ذوق فقهى، انصرافشناسى و را شامل مىشود. ج) قواعد رایج و کد گذارى شده که در واقع تحت کنترل آگاهانه و مستقیم مستنبط، شکلمىگیرند. میزان خود آگاهى و دخالت مستنبط در قبال این قواعد بالا است و با تشخیصموضوع هریک، نسبت به فراخوانى و به کارگیرى آنها، اقدام مىورزد مانندقواعد اصالهالاباحه، اصاله البرائه، استصحاب، عموم و خصوص و مجموعه اى که از آن با نام وجدانفقهى یاد مىکنیم، گاه به کانون اختلاف در فقه در آمده است و بسیارى از اختلاف نظرها یاعدم دست یابى متقابل به فهم نکتهطرف دیگر را سبب شده است.
آیا وجدانیات فقهى ضابطه پذیرند؟
تلاش براى انضباط بخشى به وجدان فقهى با این ابهامروبه رو است که وجدان، محصول وضع ذهنى انسان ها است. تعداد وجدان ها برابر باتعداد انسان ها است. ازاین جهت نمىتوان شاکله و چارچوب هاى مشترکى را پى گرفتکه به انسجام و نظم دهى به وجدان، بیانجامد!پاسخ آن است که اگر چه وجدان در حریمشخصى ذهنى افراد تعریف مىیابد،ولى یافته هاى درون ذهنى انسان در دو گونه اساسى،جاى مىگیرند: اول:یافته هاى درون ذهنى غیر فراگیر (شخصى) که به تعداد آدمیان تکثر دارند. دوم: وجدانیات فراگیر که گر چه درحوزه شخصى ذهن انسان پروریدهاند،اما هرانساندرمراجعه به ذهن خود بى درنگ در مىیابد که دیگر انسان ها نیز به این قضایا، اذعان واعتراف دارند. امور وجدانى درعرصه فقه از سنخ دوم است که فراگیر مىباشد یعنى هر آشناى بهفقه،ناچار به این سنخ از وجدانیات به تناسب آشنایى خود دست مىیابد بدین سان مجموعهوجدانیات فقهى، در واقع داراى چارچوبه هایى قابل تحصیل ونظام مند است چرا کهاولا، ریشه درنهاد بشرى دارد و ثانیا، درمصاف مشترک فقیهان با فقه که مجموعه اى منظمو داراى حد و فصل مشخصى است، به وجود آمده است. تلاش براى دست یابى به قواعد این دسته از اندیشه ها، راهى است ناپیموده،ولى پیمودنى و قابل تحصیل، دراندیشه فقهى است.
آیا ضابطه مند کردن وجدانیات فقهى لازم یا مفید است؟ممکن است بپنداریم وجدانیاتفقهى برفرض که انسجام و انتظام پذیر باشندکارا مدى شان در دست نزدن به آنها وقاعدهمند نکردن شان است چه آن که بهره گیرى استنباط از وجدان در گروه همزیستى طبیعى ودمسازى ذاتى آن با وجدان است و نباید رابطه هاى دست ساخته و تصنعى را به جاى اینهمزیستى و دمسازى طبیعى نهاد! نباید وجدان را اسیر دست کارى ها و دسته بندى هاىمتاثر از بحث ها کنیمتا بتواند هنر و نقش خویش را در هاله اى از خاموشى، بروز و ظهوردهد. این نقش در هیاهوى بحث ها گم و ناپیدا مىشود و از حالت پررمز و راز و بى پیرایه وخالص بودن دور مىافتد و راه تنفس برآن، بسته مىگردد.
در پاسخ به این پندار مىتوان به چند دلیل تمسک جست:
اول: بسیارى از قواعد فعلى اصول که امروزه با نام و محدودهاى مشخص در سرفصل هاىاصول جاى گرفته اند، برگرفته از وجدان هستند.درواقع قبل از تلاش علمى براىردیابى ونام گذارى آنها، از طریق وجدان تاثیر گذار بوده اند مثلا پاره اى از قواعد و ضوابط کنونىعموم و خصوص، روزگارى اگر اعمال مىشد،از گذر وجدان فقهى، انجام مىپذیرفت. آنگونه که یکى از فقیهان در یک مورد اذعان به این قواعد رابا رجوع به وجدان انجام دادهاست.
دوم: وجدانیات فقهى پس از نظم بخشى و انضباط پذیرى به مثابه ابزارى همیشهدر دسترس، به فرایند آگاهانه اجتهاد مىپیوندند و در خدمت توسعه و تعمیق اندیشهفقهىقرارمى گیرند. اگر چه ممکن است علمى کردن و منضبط نمودن وجدان در قالب چارچوبههاى مشخص، بخشى از اثر گذارى بى پیرایه وجدان را دچار اختلال کند و گاه به انتقالسریع و کارساز وجدان،آسیب وارد نماید، اما ضایعات و دشوارى هاىفرار از انضباطبخشى به وجدان، به یقین بسیار بیشتر از اثر گذارى هاى کارساز و بى پیرایه آن است ضمنآن که اختلال پیدا کردن کار انضباط بخشى به وجدان، ناشى از درست نبودن و برطریقصواب قرار نداشتن بحث است و هیچ گاه از اصل بحث در باره آن نشات نمىگیرد.
اگر بتوان نظمى سالم درمورد وجدانیات در انداخت، مىتوان فواید زیر را به بار نشاند:
الف) پردامنه کردن نقش وجدانیات فقهى و توسعه بهره گیرى از آن در همهموارد و مسائلنه صرفا درمواردى محدود.
ب) فراگیر کردن استفاده از وجدانیات براى همه نه صرفا براى برخى که استعداد این کار راداشته یا دارند.
ج) استفاده از وجدانیات درعرصه نزاع هاى علمى براى اقناع دیگران. شاید بتوانسر بروزاختلاف میان فقیهان رادر پاره اى از موارد و مصادیق وجدان، فقدانضوابط و قواعدتعریف شده درمورد آن دانست. نزاع هاى بى حاصل یا کم حاصلى که تنها با عبارت دعوىالوجدان على مدعیها شروع و پایان مىپذیرفت. اگر موضوعات وجدانى وقضایاى برآمدهاز آن را در شاکله اى علمى جاى دهیم، مىتوان براى اقناع دیگران از آن بهره جست وبحث هاى علمى را به راه هاى جدید و نتایج بدیع، سوقداد.
سوم: وجدان فقهى درمعرض آسیب پذیرى است و در اثر عواملى چند، سلامت خویشرا از دست مىدهد. از این رو فقها نوعا وجدان سلیم و طبع مستقیم را گواه گرفته اند. تلاش براى انضباط بخشى دقیق به وجدانیات فقهى، راه را براین خطر مىبندد. بحث دنباله دارى را که از این پس آغاز مىکنیم، به تک تک مواردى مىپردازد که مىتواننام وجدان فقهى برآنها نهاد. بحث را از انصراف آغاز مىکنیم.
انصرافبه رغم استفاده گسترده از انصراف دراستنباط و رشد کیفى و کمى توجه به آندر فقه، مطالعه اى در خور را در باره آن مشاهده نمىکنیم.ابعاد و زوایاى این مساله هنوز زیرنگاه هاى ضابطه ساز اصولیان قرار نگرفته و درنتیجه گسستى میانمطالعات نظرى انصرافدراصول و بهره گیرى عملى از آن، در فقه پدید آمده است. آنچه امروز دراصول مشاهده مىشود، نامى کمرنگ و نگاهى شتاب زده ازانصراف درمبحث اطلاق و تقیید است که نیازها و زمینه هاى واقعى استفاده از آن را در فقهپوشش نمىدهد. بهره گیرى از انصراف رادر فقه هر چند مثبت و دقیق به شمارآوریم، ولىاز آن جا که بدون تکیه بر ضوابط اصولى شکل گرفته است،نمى تواند یک بهره گیرىصددرصد علمى و گسترده به حساب آید. به سخن دیگر وضع موجود در بهرهگیرى ازانصراف در فقه، با خلاها و کاستى هاى انبوهى روبه رو است که ناشى از فقدان یک بحثنظرى بایسته در باره انصراف دراصول مىباشد. استفاده استنباطىاز انصراف در فقههرچند اکنون چشمگیر مىنماید، اما به یقین به همان اندازه یا کمتر، از کاستى و نارسایىبرخوردار است. نباید تلاشى را که شهید صدر در مورد انصراف سامان داده است، نادیده گرفت. وىبه دوقسم انصراف معروف (ناشى از غلبه و ناشى از کثرت استعمال) قسم سومى را که ریشه درارتکاز دارد، افزوده است. اما درواقع انصراف به بحث بیشتر، نگاه دقیق تر و تقسیم سازىحساب شده ترى، نیازمند است. ضرورت شناخت همه اقسام آن، امروزه نیازهاى بیشترىرا براى مطالعه و بررسى بروز مىدهد. بحث زیر را که بانگاه ها و تقسیم بندى هاى جدید همراه است، دراین راستاسامانمىدهیم.
نگاهى به پیدایش و تاریخ تطور انصرافانصراف، مراحل زیر را به خود دیدهاست:
مرحله اول: پیدایش انصرافظهور و نمود برخى از مصداق هاى یک لفظ درفضاى عادتهاى جامعه، جرقه نخستین توجه به انصراف را روشن، و انصراف لفظ به مصداق هایى ازاین دست را آشکار کرد. در کتاب هاى این مرحله، درحد قابل توجه واژه انصراف درکنار لفظعادت به کار رفته است که این خود گواهى براین مدعا است که تفطن نخستین، به انصرافى پدیدآمد که ازآن به انصراف به عادت و یا انصراف به معتاد طبق تعبیرى که بعدا رواج یافت، یاد مىشود.البته درعمل،شیخ طوسى و فقیهانى دیگر به صورت ارتکازى نه تفصیلى و علمى درگسترهاى فراخ به موارد انصراف، تفطن و توجه داشته است که خواهد آمد. این مرحله، دوره فقیهانى را که تا قبل از محقق حلى مىزیسته اند، در بر مىگیرد.
مشخصه هاى این مرحله را مىتوان به صورت زیر فهرست کرد:
الف) عالمان این مرحله همان طور که اشاره شد به طور رسمى و درحد دیدگاهاصولى بهبیش از یک قسلام از انصراف یعنى انصراف به عادت شناخت و توجه نداشتند. اقسامدیگر انصراف، بعدا شناخته شدند. در آثار سید مرتضى واژهانصراف درکنار واژهعادت بهکار رفته و این خود دلیل مدعا است.
ب) توجه به انصراف و به کارگیرى واژه آن دراین مرحله درسطحى محدود، صورت گرفتهاست. البته شیخ طوسى بیش از دیگران از آن بهره جسته است. دراین مرحله، ازتقسیم انصراف ناشى از عادت، به دو قسم ناشى از غلبه وجود و کثرت استعمال، خبرىنیست. چنان که درادامه خواهم گفت، جداسازى این دو درمراحل بعد انجام گرفته است.
ج) سید مرتضى انصراف به عادت را معتبر نمىدانسته است.
فقه اهل بیت فارسى ، شماره 21 ، ص 70

