واقعگرایى اخلاقى شکگرایى اخلاقى/ پانایوت باچواروف / مترجم سید اکبر حسینی
الف. واقعگرایى اخلاقى، (Moral Realism) (1)
واقعگرایى اخلاقى مدعى است که حقایق اخلاقى (2) و به تبع آن، اوصافى نظیر خوب، بد، درست، نادرست، فضیلت و رذیلت، که به حقایق یا اوصاف غیراخلاقى تحویلپذیر نیستند، در عالم وجود دارد.بر اساس این نظریه، این حقایق و اوصاف از آگاهى ما، از حالتى که در آن حالت مىاندیشیم و صحبت مىکنیم، از باورها و گرایشهاى ما و از احساسات و امیال ما مستقلاند.اوصاف اخلاقى مىتوانند از طریق اشخاص، اعمال، نهادها و مانند اینها تحقق یابند; تمثل و تحقق این اوصاف، حقایق اخلاقى هستند که تطابق با آنها سبب صدق احکام اخلاقى مىشود.«ضد واقعگرایى کمال یافته» نیازى به انکار تمام این مطالب و فرضها ندارد.این دیدگاه مىتواند پس از تفسیر دوباره این فرضها، به ویژه این مساله که «صدق» یعنى تناظر و تطابق با حقایق، همه یا برخى از این فرضها را بپذیرد.معقولیت و موجهنمایى واقعگرایى اخلاقى موجب اینگونه تفاسیر مجدد شده است و تنها هنگامى که واقعگرایى به طور جدى ناقص ارزیابى شود، مورد نیاز واقعمىشوند.
واقعگرایى اخلاقى معمولا «شناختگرایى» (3) نامیده مىشود، اما اگر بخواهیم به بیانى دقیق سخن بگوییم، شناختگرایى دیدگاهى است که مىگوید: باورها و گزارههاى اخلاقى بیانگر معرفتاند یا دست کم مىتوانند معرفتبخش باشند و شاید برخى حقایق اخلاقى در عالم وجود داشته باشند که درباره آنها نمىتوانیم شناخت و معرفت داشته باشیم; مثل اینکه آیا کارى خاص مىتواند در مجموع خوبى بیشترى از کارهاى دیگر تولید کند یا نه.شناختگرایى نقطه مقابل شکگرایى اخلاقى (4) است، نه واقعگرایى اخلاقى.
از سوى دیگر، اگر منظور از شناختگرایى صرفا این باشد که گزارههاى اخلاقى قابلیت صدق و کذب دارند، به شرط اینکه این دیدگاه معتقد باشد برخى گزارهها صادقاند، ممکن استبا واقعگرایى اخلاقى مطابقت کند.
مشکلات و مسائلى که واقعگرایى اخلاقى مطرح مىسازد و اساسا مابعد طبیعىاند عبارتند از:
مساله اول اینکه، واقعى بودن چیزى به چه معناست؟ آیا به معناى جزئى از شبکه على زمانى و مکانى (5) بودن است که علم آن را بررسى مىکند؟ البته باید اضافه کرد که مراد و منظور ما حتما یک شبکه واقعى است، نه یک شبکه موهوم و خیالى [بنابراین، این سؤال مطرح مىشود که مراد از واقعى در شبکه «واقعى» چیست؟ ] که در این صورت، دچار دور مىشویم.بىتوجهى به این فرض مابعد طبیعى، هر دیدگاه واقعگرایانه یا ضد واقعگرایانه (6) را بدون توجه به متعلق آنها تخریب مىکند.
مساله دوم این که، آیا اصلا در عالم چنین ماهیاتى به عنوان اوصاف وجود دارند؟ و اگر وجود دارند، چه چیزهایى هستند؟ به ویژه آنکه آیا آن اوصاف عام و کلىاند; (7) یعنى قابلیت این را دارند که با افراد متعددى در زمان واحد و مشابهى تحقق یابند، همانگونه که افلاطون، (Plato) و جورج ادوارد مور، (Edward Moore George) بیان کردهاند؟
مساله سوم، درباره ارتباط بین اوصاف اخلاقى و اوصاف غیراخلاقى مىباشد (8) که بر حسب آنها، اوصاف اخلاقى مىتوانند به موارد خاص و جزئى نسبت داده شوند; چه آن اوصاف غیراخلاقى، اوصاف طبیعى باشند یا غیرطبیعى.خوب اخلاقى تنها وقتى به شخص نسبت داده مىشود که وى اوصاف غیراخلاقى معینى - مثل مهربانى - را با خود داشته باشد.ارتباط بین اوصاف اخلاقى و اوصاف غیراخلاقى را
چگونه باید فهمید؟ اگر اوصاف اخلاقى بر حسب اوصاف غیراخلاقى تعریف شوند، آنگاه واقعگرایى اخلاقى کنار گذاشته شده است.اگر ادعا کنیم ارتباطى شبه قانونى بین آن اوصاف وجود دارد، آنگاه باید پرسید ماهیت چنین قوانینى چه باید باشد; این قوانین نمىتوانند قوانین علمى باشند و در هر حال، ماهیت قوانین علمى مبهمتر و جدلىتر از آن هستند که بتوانند شباهتى مفید را تقویت کنند.اگر به برآمدگى صورى (9) اوصاف اخلاقى از اوصاف غیراخلاقى تمسک جوییم - به این معنا که در مواردى خاص، اوصاف اخلاقى نمىتوانند متفاوت شوند مگر اینکه اوصاف غیراخلاقى متفاوت باشند - اما از سوى دیگر، ارتباط ذاتى از پیش فرض گرفته شده منطقى (12) ندانیم، شاید واقعگراى اخلاقى باشیم، اما به رابطهاى تمسک جستهایم که دست کم به اندازه صفت «خوبى» غیرطبیعى، مبهم و مرموز است، به خصوص اگر اضافه کنیم که اوصاف غیراخلاقى باید اوصافى مادى و طبیعى باشند.
دیدگاه دیگر این است که اوصاف غیراخلاقى، اوصاف اخلاقى را به شیوهاى متمایز از اوصاف خاصى (مثل قرمزى) ، که اوصاف نوعى خودشان (مثل رنگ) را تحقق مىبخشند، ایجاد مىکنند; یعنى آن جزئیات (از قبیل اشخاص و اعمال) ، اوصاف اخلاقى را تنها به صورت غیرمستقیم تحقق مىبخشند; به عبارت دیگر، با ایجاد اوصاف غیراخلاقى، اوصاف اخلاقى را به صورت مستقیم پدید مىآورند.مهربانى یک شخص نوعى از خوبى است، خود خوبى نیست و شخص، خوبى را به طور غیرمستقیم ایجاد مىکند; خوبىاى که با مهربانى به طور مستقیم تحقق یافته است.اما یک جنس مثل خوبى بر حسب انواعش قابل تعریف نیست، مگر به صورت ترکیبى فصلى (13) [به اینکه بگوییم خوبى عبارت است از: مهربانى یا نیکوکارى یا ترحم یا...]; حالتى که به ندرت امکان دارد و ناقض مفهوم تعریف است، حتى اگر خود جنس ما را در برگزیدن این ترکیب فصلى رهنمایى کرده باشد.(رنگ نمىتواند با ترکیب فصلى درجات خاص رنگ تعریف شود; درجاتى که شاید بىنهایتباشند.در حالى که، انواع خوبى احتمالا از حیث تعداد بىنهایت نیستند.ترکیب فصلىشان تنها پس از درکى پیشین از جنس آنها حاصل مىگردد.) به هر حال، ارتباط میان نوع و جنس نیازمند توضیح مابعد طبیعى وسیعى است.تمام این مسائل سهگانه متافیزیکى فقط در متافیزیک به طور شایستهاى قابل حل و بررسىاند، نه در فلسفه اخلاق.
دلیل اصلى واقعگرایى اخلاقى این است که این دیدگاه مدلول ضمنى بناى عقلاست; (14) با این بیان که گاهى دقیقا درمىیابیم که مثلا چیزى، کارى یا شخصى اخلاقا خوب یا بد است، درست استیا خطاست.ما احکام اخلاقى را صادق یا کاذب تلقى مىکنیم، درباره آنها اختلافنظر داریم و دربارهشان به بحث مىپردازیم و گاهى هم تلاش مىکنیم مطابق آنها زندگى کنیم.در این هنگام، تصور نمىکنیم که معناى آن احکام یا کاربرد آنها بیان گرایشها یا توصیههاى رفتارى باشند یا اینکه آنها درباره اندیشههاى خاص و احساسات ویژهاى هستند.حتى یک ضد واقعگراى اخلاقى مثل مکى، (J.L. Mackie) این مطلب را مىپذیرد، ولى معتقد است که بناى عقلا در احکام اخلاقىاش به خطا رفته است; زیرا در حقیقت، چیزى وجود ندارد که سبب صدق این احکام اخلاقى شود. [اما] آیا بناى عقلا در این مورد خطاست؟ در برابر واقعگرایى اخلاقى، استدلالهایى فلسفى وجود دارد.در اخلاق، همانند سایر رشتهها، باید از بناى عقلا آغاز کرد، ولى ضرورتى ندارد که کار را با همان بناى عقلا خاتمه دهیم.
یکى از استدلالهایى که در برابر واقعگرایى اخلاقى مطرح شده، استدلال پدیدارشناسانه (15) است.هیوم، ( D.Hume ) گفته است: وقتى قتلى را مشاهده مىکنیم، شرارت را در آن نمىبینیم، همچنین این شرارت را با هیچ اصلى از اصول عقلى استنباط از آنچه شاهد آن بودهایم، به دست نمىآوریم.پاسخ به استدلال مزبور این است که [اولا] چنین دیدگاهى در مقایسه با پدیدارشناسى - مثلا - ماکس شلر، (Max Scheler) متکى بر یک پدیدارشناسى ابتدایى است، [ثانیا ]احتمالا این دیدگاه متکى بر غفلت از این نکته است که اوصاف اخلافى به عبارتى دقیق، اوصاف اوصافاند.بنابراین، به آن روشى که اوصاف (اوصافى که به طور مستقیم از جانب ایجاد کنندگانشان تحقق یافتهاند) قابل تشخیصاند، قابل درک نیستند.(ما به همان سبکى که طیف خاصى از رنگ قرمز را مىبینیم، [خود ]رنگ را مشاهده نمىکنیم، البته به گونهاى که ابهامى در آن نیست، نسبتبه رنگ آشنایى داریم یا اینکه اگر تامل کنیم، نسبتبه آن آشنایى پیدا خواهیم کرد، همچنین وسوسه نمىشویم که رنگ را با قرمز یکى بدانیم، زیرا [در جاى دیگرى ]باید رنگ را با سبز، آبى و...یکى بدانیم که در نتیجه، این رنگها، رنگهاى متفاوتى نخواهند بود.) استدلال شده است که آگاهى ما نسبتبه اوصاف اخلاقى صرفا «فرافکنى» (16) گرایشهاى ماست.اما این استعاره سینمایى نیازمند بیان فلسفى مفصلى است که ارائه نشده است.
استدلال دوم این است که اوصاف اخلاقى در «تصور علمى» عالم، جایگاهى ندارد، به خصوص آنکه وجود اوصاف اخلاقى با فیزیکگرایى (17) که مىگوید تمام موجودات فیزیکىاند، سازگار نیست.این اوصاف بخشى از موضوع علم فیزیک نیستند و نمىتوانند در هیچ یک از ارتباطات على وارد گردند و حتى با توجه به دیدگاههاى اخلاقى که واقعا داریم، تمسک به آنها هیچگونه ارزش تبیینى ندارد.اما خدا و اعداد هم موجودات فیزیکى نیستند و انکار وجودشان صرفا به این دلیل کارى گستاخانه و غیر فیلسوفانه است.همچنین هیچکس نشان نداده است که واقعیت [داشتن] یک چیز، نیازمند داشتن نقشى على یا تبیینى است.به هر حال به طور کلى، روشن نیست که اوصاف اخلاقى چنین نقشى را ندارند.بسیارى از مطالب بستگى به این دارند که ما و تبیین explanation را اراده نماییم، عناوینى که آنقدر مبهم و بحثبرانگیزند (چنانچه در فلسفه علم، آنجا که این امور و مباحث واقعا به آنجا تعلق دارند، آشکار است) که یک دیدگاه مهم در فلسفه اخلاق نمىتواند بر نظرات آنها متکى باشد.(خود واقعگرایى علمى (18) به این علت که تبیین کافى از مشاهدات و باورهاى علمى ما ارائه نمىکند، از جانب عدهاى مورد انکار قرار گرفته است.) چرا نمىتوانیم به طور دقیق آدمسوزى (19) و نیز باورهاى خویش را مبنى بر اینکه این آدمسوزى شر و بد بود تا حدودى با شرارت شخصیت هیتلر، (Hitler) تبیین کنیم؟ و چرا نمىتوانیم تبیین کنیم که شرارت شخصیت وى علت آدمسوزى و نیز لتباور ما بر اینکه این عمل شر است، نبود؟
سومین استدلال توجه ما را به وجود اختلافهاى اخلاقى، به ویژه در میان فرهنگها، معطوف مىسازد.در برابر این استدلال، سه پاسخ مشهور وجود دارد:
اول اینکه، وسعت و عمق این اختلافها تنها بیرون از حوزه فلسفه اخلاق - یعنى به دست مردمشناسان (20) - به طور شایستهاى مورد ارزیابى قرار مىگیرد.
دوم اینکه، اختلافها ممکن است معلول جهل آدمیان نسبتبه حقایق اخلاقى باشد، نه ناشى از عدم وجود آنها.اختلافها عمدتا درباره جزئیات اخلاق است، مانند اختلافهایى که درباره رفتار جنسى مطرحاند.ما درباره این جزئیات، به خصوص اوصاف غیراخلاقى آنها، آگاهى اندکى داریم.در باب سیاست اقتصادى و تعلیم و تربیت کارآمد نیز اختلافنظر وجود دارد، اما آیا این اختلاف دلیلى بر انکار واقعگرایى در اقتصاد و روانشناسى کودک محسوب مىشود؟
سوم اینکه، بیشتر اختلافها در اخلاق ناشى از بدفهمى است; زیرا مفاهیم به کارگرفته شده، چه اخلاقى باشند و چه غیراخلاقى، معمولا بسیار مبهم و پیچیدهاند; [یا اینکه] ناشى از عدم رشد و بلوغ اخلاقى است و [یا] ناشى از تعارض منافع و علاقه شخصى است; مثلا، ثروتمندان و فقرا در عدالت توزیعى (21) ممکن است اختلافنظر داشته باشند.
چهارمین استدلال این است که، ارتباط میان حقایق اخلاقى و انگیزش و در نتیجه، رفتار مبهم است و شاید چنین ارتباطى اساسا وجود نداشته باشد.پاسخ مشهور به این استدلال آن است که این استدلال نیز به طور شایستهاى تنها خارج از حوزه فلسفه اخلاق است; یعنى این باور در روانشناسى مىتواند مورد ارزیابى قرار گیرد; زیرا این استدلال با انگیزش سرو کار دارد.(مگر آنکه مساله این باشد که آیا تصدیق حقایق اخلاقى به طور منطقى، انگیزههاى مناسبى را در بردارد یا نه; چیزى که واقعگرایى اخلاقى نیازى به بیان آن ندارد و نباید هم بیان کند؟ اما روانشناسى [هم ]آنقدر توسعه پیدا نکرده است که پاسخى ارائه کند و اگر تصور مىکنیم که روزى عصبشناسى (22) پاسخى را تدارک خواهد دید، خیالى واهى در سر پروراندهایم.
ب. شکگرایى اخلاقى، (Skepticism Moral) (23)
دو صورت عمده شکگرایى اخلاقى عبارتند از: (الف) شکگرایى درباره حقایق اخلاقى (24) و (ب) شکگرایى درباره ادله رعایت قیود و تاملات اخلاقى.
این آموزههاى شکگرایانه با معناى شناخت اخلاقى و وثاقت عقلانى آن به چالش برمىخیزند.
شکگرایى درباره حقایق اخلاقى منکر این مطلب است که گزارههاى اخلاقى (یا حقایق اخلاقى) صادقى وجود دارند (و یا اینکه ما مىتوانیم مطلع شویم که وجود دارند) که مستلزم متصفشدن برخى امور به صفتى اخلاقى هستند.اینگونه شکگرایى به نظر مىرسد اشاره به این مطلب دارد که فاعلهاى عاقل و با اطلاع، ادعاهاى اخلاقى بدون اعتبار ارائه مىنمایند.این دیدگاه به وسیله دستهاى از استدلالها تقویتشده است که در میان آنها، استدلالهایى درباره اختلافهاى اخلاقى نیز دیده مىشود.یکى از انگیزههاى مهم این رویکرد آن است که تبیین هنجارى بودن یا راهنماى عمل بودن سرشت ادعاهاى اخلاقى دشوار است.
غیر شناختگرایان (25) سعى دارند که هنجارى بودن احکام، اخلاقى را با فرض اینکه کارکرد آن احکام، بیان حالات گوینده آن احکام و متاثر ساختن رفتار [دیگران ]مىباشد نه اینکه بخواهد گزارهاى را بیان کند، تبیین نمایند. غیرشناختگرایان احتمالا با این مطلب، که گزارههاى اخلاقى صادقى وجود ندارد، موافقاند; زیرا معتقدند ادعاهاى اخلاقى بیانگر گزارهاى نیستند.با این حال، آنان ادعاهاىاخلاقىراناقصومعیوب نمىدانند.به نظر غیرشناختگرایان، کسى که ادعایى اخلاقى را مثل «صداقت اخلاقا لازم است» مطرح مىسازد، گرایشى اخلاقى یا پذیرش یک هنجار اخلاقى را بیان مىکند.
شناختگرایان نقادانه مىگویند که درک تفکر اخلاقى بدون این فرض که ادعاهاى اخلاقى بیانگر گزارهاى باشند، ممکن نیست.شناختگرایان براى پرهیز از شکگرایى، باید معتقد باشند که اوصاف اخلاقىاى وجود دارند که گاهى آن اوصاف تحقق پیدا مىکنند; زیرا اگر هیچ صفت اخلاقىاى وجود نداشته باشد یا هیچکدام از آنها تحقق پیدا نکنند، دیگر هیچ الزام، خوبى یا بدى، فضیلت و رذیلت اخلاقىاى وجود نخواهد داشت.در نتیجه، ممکن است - مثلا - هیچ شخص با شرافتى در عالم نباشد، هرچند اشخاص با صداقت فراوان یافتشوند.
یک شکگرا مىتواند معتقد باشد که اوصاف اخلاقى وجود دارند، ولى هیچکدام از آنها تحقق پیدا نمىکنند.اما این دیدگاه غیرموجه است; زیرا اگر صفت «خطابودن» وجود دارد، حیرتانگیز خواهد بود اگر هیچ چیزى خطا نباشد، یا آنکه شکاک بتواند ادعا کند که اصلا صفت اخلاقىاى وجود ندارد.اما بر اساس دیدگاههایى که درباره گزارهها به طور گستردهاى مورد پذیرش قرار گرفتهاند - مثلا، این گزاره که دروغگویى خطاست - «خطابودن» را به عمل دروغگویى نسبت مىدهد.این صفت مىتواند از مقومات گزاره باشد.از اینرو، اگر صفت اخلاقىاى وجود نداشته باشد، این دیدگاه در زمینه گزارهها ممکن استبه این نتیجه منجر شود که جملاتى از قبیل «دروغگویى خطاست» گزارهاى را بیان نمىکنند.
جى ال.مکى مدعى است که اوصاف اخلاقى وجود ندارند، ما اوصاف اخلاقى را اصیل و حقیقى تصور مىکنیم; یعنى اگر عملى خطاست، آن عمل «به خودى خود» خطاست.همچنین ما اوصاف اخلاقى را ذاتا راهنماى عمل مىدانیم; مىتوانیم به طریقى مناسب و شایسته صرفا با علم یه اینکه کارى مىتواند خطا باشد، به انجام عملى به گونهاى مناسب برانگیخته شویم، بىآنکه چیزى از انگیزههاى پیشین خود را در نظر آوریم.با این حال، به نظر مکى، معقول نیست که این ذاتى یک فعل باشد که صرف آگاهى از وصف ذاتى آن فعل بتواند انسان را به عمل وادار سازد.[به گمان مکى] اندیشه وجود صفت اخلاقى معقول نیست و اوصاف اخلاقى از دیدگاه مابعدطبیعى مشکوک و عجیب (26) مىباشند.
گیلبرت هارمن، (Gilbert Harman) بر تقریرى معرفتشناسانه ازشکگرایى سبتبهحقایق اخلاقى، استدلال آورده است.او مىگوید: دلیل خوبى براى تایید هیچ یک از گزارههاى اخلاقى وجود ندارد; زیرا فرضهاى اخلاقى هرگز بخشى ازبهترینتبیین هیچ مشاهدهاى قرار نمىگیرند.همیشه تبیین غیراخلاقى بهترى وجود دارد.بنابراین، این باور که گزارههاى اخلاقى صادقى وجود دارند، ناموجه و غیرمجاز است.
شکگرایى درباره حقیقت اخلاقى ظاهرا مستقل از استدلالهاى شکگرایانه، تاریخ خاص خود را در فرهنگهاى سکولار دارد.برخى از مردم معتقدند که فرمانهاى الهى پایه حقایق اخلاقىاند.اما فرهنگ سکولار مدعى است که تمام حقایق اصیل و ذاتى، حقایقى تجربى و طبیعىاند و حقایق طبیعىآنگونهکهحقایقاخلاقىهنجارىاند، هنجارى نیستند. بنابراین، درک اینکه چگونه یک حقیقت طبیعى مىتواند حقیقت اخلاقى باشد، دشوار است.
دومین آموزه شکگرایانه عبارت است از این فرض که رعایت قیود اخلاقى دلیلى ندارد.طبق این فرض، فاعلهاى عاقل در تصمیمگیرى درباره اینکه چگونه زندگى کنند به قیود اخلاقى - از آن حیث که اخلاقىاند - توجه نمىکنند.قطعا ممکن استبخواهیم به گونهاى اخلاقى زندگى کنیم و این خواست مىتواند دلیلى براى زندگى اخلاقى به ما بدهد، یا اینکه ممکن استخود را در فضایى بیابیم که در آن فضا، زندگى اخلاقى به نفع ماست.با این حال، این احتمالات نشان نمىدهند که حتما دلیلى براى رعایت قیود اخلاقى وجود دارد.این احتمالات نمىتوانند - مثلا - بین قیود اخلاقى و تاملات و قیود آداب و معاشرت تفکیک و تمایز قایل شوند.
شکگرایى درباره رعایت قواعد اخلاقى از جانب این اندیشه که اخلاق مىتواند اعمالى را از فاعلها تفاضا کند که به سود آنان نیست، برانگیخته است.بر فرض آنکه ادلهاى وجود داشته باشد مبنى بر اینکه شخص اعمالى را فقط به علت آنکه به سود اوست انجام مىدهد، مستلزم آن است که ممکن است دلیلى بر رعایت اخلاق وجود نداشته باشد.
این دو آموزه شکگرایانه مهم و اصلى به شیوه خاصى از تفکر باهم کاملا مرتبطاند: اول آنکه ممکن استبه نظر برسد ما نمىتوانیم به داشتن ادلهاى براى رعایتوپذیرش ملاحظات اخلاقى مطمئن باشیم، مگر اینکه حقایق اخلاقى، که به آنها معرفت داریم، وجود داشته باشند.دوم آنکه نوعىاز نظریات «درون گرایانه» (27) مىگویند که حقایق اخلاقى توسط ادله و استدلالها تشکیل شدهاند.بر اساس این دیدگاه، واقعیت اخلاقىاى وجود نخواهد داشت، مگر اینکه استدلالهاى مناسبى بر آنها وجود داشته باشد.
نظریات ضد شکگرایانه درونگرایانه به یکباره سعى در ابطال هر دو نوع نظریات شکگرایى دارند.در نتیجه، ایمانویل کانت مىگوید: اگر الزامى اخلاقى مطابق با یک حقیقتشد، این تطابق بر این اساس است که این الزام باید توسط هر فاعل عاقلى رعایتشود.نظریات «برونگرایانه» (28) سعى مىکنند که با شکگرایى نسبتبه حقایق اخلاقى به طورى جداى از شکگرایى درباره رعایت و پذیرش [اخلاق] برخورد کنند; مثلا آنان معتقدند حقایق اخلاقى مبتنى بر فرمانهاى الهىاند، مىتوانند تصور کنند که خداوند ضرورتا به ما ادلهاى براى رعایت آنها خواهد داد.
فیلسوفانى که یکى از آموزههاى شکگرایى را پذیرفتهاند، نوعا سعى در خنثى کردن آن دارند.شکگرایان درباره رعایت و پذیرش عقلانى، ممکن است استدلال کنند: مردمى که داراى حالات روانى معمولىاند، همواره ادلهاى براى رعایت اخلاق دارند. شکگرایان ممکن است نسبتبه حقیقت اخلاقى ادعا کنند.با وجود این مطلب، براى پرداختن به داورى اخلاقى درباره اشیا ادلهاى وجود دارد.

