نقد و بررسى آزادى اقتصادى در نظام سرمایه‏دارى / نام نویسنده..................

span>

چکیده
این مقاله با تعریف آزادى اقتصادى از دیدگاه نظام اقتصاد لیبرال - سرمایه‏دارى، آغاز و با بیان پیشینه تاریخى آن همگام با سیر تحولات ایده سرمایه‏دارى در عرصه اندیشه و عمل، ادامه یافته است.
تبیین عمده‏ترین دلائل طرفداران آزادى در عرصه اقتصاد در این نظام و نقد و بررسى و تحلیل تئوریک آن، محورهاى اصلى نوشته را بخود اختصاص داده و در ادامه، با تحلیل عملکرد نظام سرمایه‏دارى در بعد آزادیهاى اقتصادى، سامان یافته و به ارائه ناکارآمدیهاى ایده «آزادى‏» لیبرالى در اقتصاد در زمینه رشد همراه با عدالت اقتصادى، پرداخته است.
پیشینه تاریخى نظریه آزادى اقتصادى، تبیین عمده‏ترین دلائل طرفداران آزادى اقتصادى در نظام اقتصاد سرمایه‏دارى و نقد و بررسى آنها، بررسى ناسازگارى نتایج رقابت‏با مصالح عموم مردم، ظهور نظریه‏هاى جدید بازار و تعارض آنها با اصل آزادى اقتصادى و تحلیل آزادى اقتصادى و محدودیت آن با ظهور نظریه «حمایت‏»، همچنین اشاره به نقض عملى «آزادى اقتصادى‏» در کشورهاى سرمایه‏دارى و آثار اجراى طرح «فریدمن‏» بر اقتصاد شیلى و نگاهى به سیر نظرى و عملى از لیبرالیسم سنتى تا برابرى‏طلبى لیبرال‏منشانه فصلهاى این مقاله را تشکیل مى‏دهد:

مقدمه
«آزادى اقتصادى‏» یکى از مباحث اصلى در ادبیات اقتصادى است که همچنان اهمیت‏خود را در مباحث اقتصادى حفظ کرده است. نظام اقتصاد لیبرال - سرمایه‏دارى از آغاز پیدایش خود، از آزادى اقتصادى سخن گفته است و آن را از اصول اساسى این نظام معرفى کرده است.

تعریف «آزادى اقتصادى‏»
مکاتب گوناگون اقتصادى براساس اصول فکرى و مبانى خاص خود به تعریف «آزادى اقتصادى‏» پرداخته‏اند. این مقاله، نگاهى نقادانه را به «آزادى اقتصادى از منظر سرمایه‏دارى‏» در رویکرد تحلیل نظرى و عملکردى خود دنبال مى‏کند و براى نمونه به چند تعریف که مبتنى بر نگرش نظام اقتصادى سرمایه‏دارى است، مى‏پردازیم.
«آزادى اقتصادى، مشتمل است‏بر آزادى مشاغل، آزادى رقابت، آزادى تجارت داخلى و خارجى، آزادى بانک‏ها، آزادى نرخ ربع و غیره و به عنوان برنامه قطعى و همیشگى عبارت است از مقاومت در برابر هر نوع مداخله دولت که ضرورت خاص آن به ثبوت نرسیده باشد، بویژه استقامت در برابر سیاست‏به اصطلاح حمایت و سرپرستى دولت.» «آزادى‏اقتصادى، اصطلاحى‏است که‏اغلب براى بیان‏آزادى داد و ستد و سرمایه‏دارى بازار به‏کارمى‏رود.» «آزادى عمل و آزادى عبور، دو شعار سیاست اقتصادى و تجارت داخلى و خارجى فیزیوکراتها بود. مفهوم شعار آزادى عمل، اینستکه افراد در کار و انتخاب مشاغل و حرف، آزاد باشند و مقررات و نظامات مزاحم اصناف و دولت، حذف شود. و شعار آزادى عبور، شعار آزادى تجارت داخلى و خارجى و شعار حذف سدهاى گمرکى و لغو قوانین مزاحم بازرگانى بود.» «مقصود از آزادى اقتصادى، داشتن حق اشتغال، انتخاب نوع شغل (هر چه بخواهد تولید کند یا هر خدمتى را دوست داشته باشد عرضه کند)، محل، مدت و زمان اشتغال، حق مالکیت نسبت‏به درآمد و دارایى، حق‏افزودن بر دارایى از راه مبادلات و داد و ستد بازرگانى و... حق مصرف و بهره‏بردارى از درآمد و دارایى مطابق تمایل و اراده مالک و بالاخره حق ارث بردن و ارث گذاردن دارائیها.»
مقصود از آزادى اقتصادى، آزاد بودن در مقابل دولت و دخالتهاى آن است. بطورى که در عبارتى ساده، منظور از «آزادى‏» در ادبیات اقتصادى، نفى هر نوع دخالت دولت در امور اقتصادى است. در حالیکه آزادى حقوقى، آزاد بودن نسبت‏به افراد دیگر است‏به این معنا که شخص از جهت‏حقوقى و قانونى نمى‏تواند مانع دیگرى شود و آزادى او را محدود کند. پس آزادى اقتصادى، چون یک امر حقیقى و تکوینى مثل آزادى فلسفى (اختیار انسان در مقابل جبر او) نیست، نوعى از آزادى حقوقى و اعتبارى تلقى مى‏شود ولى دو ویژگى دارد: اول، قلمرو آن امور و فعالیتهاى اقتصادى است و دوم، آزاد بودن در مقابل دولت است نه افراد.
پروفسور موریس کرانستون مى‏گوید:
«لیبرال‏ها افتخار مى‏کردند که به آزادى اعتقاد دارند. اما آزادى از چه چیز؟ پاسخ به این سؤال کلیه فهم انواع لیبرالیسم را به دست‏خواهد داد. جواب لیبرال انگلیسى به این پرسش روشن است. مقصود از آزادى، آزادى از قید و بندهاى دولت است.»

پیشینه تاریخى نظریه «آزادى اقتصادى‏»
لیبرالیسم اقتصادى، از اصول اساسى نظام لیبرال - سرمایه‏دارى است و ابتدا توسط فیزیوکراتها (طبیعت‏گرایان) مطرح شد. این مکتب با پذیرش دئیسم (خداپرستى طبیعى)، نقش عمده‏اى در پیدایش لیبرالیسم اقتصادى دارد.
«فیزیوکراتها در نیمه دوم قرن 18 میلادى در اروپا، شرایط طبیعى حاصل از «عدم مداخله دولت‏» را بهترین شرایط دانسته با نفى لزوم وحى، مدعى شدند که انسانها براساس تمایلات طبیعى، به بهترین شکل عمل خواهند کرد و چون منافع آنها با یکدیگر همسو مى‏باشد، محدود نکردن آزادیهاى آنان موجب بهره‏مندى هر چه بیشتر جامعه مى‏شود.» نیز «لیبرالیسم در انگستان سده هجدهم، به صورت مکتبى فکرى و جنبشى سیاسى، در عرصه فلسفه، اقتصاد و سیاست، بروز کرده و تاثیرات مهمى بر جاى نهاد. در زمینه اقتصادى، خواهان آزادى داد و ستد و کسب و کار شد و با این مطالبه، قید و بندهاى صنفى، فئودالى قرون وسطایى و سلطنتى را تضعیف کرد و از این بعد، لیبرالیسم به نوعى رادیکالیسم نزدیک مى‏شد که خواهان ایجاد طرحى نو بود.»
لیبرالیسم اقتصادى در اواسط قرن 19 در اوج اعتبار بود.
«در فرانسه رژیم صنفى از سال 1791 ریشه‏کن شده بود و عوارض و حقوق گمرکى در داخل کشور، حذف شده و آزادى تجارت غلات، استقرار یافته بود. در انگلیس، آخرین مقررات صنفى، مربوط به کارآموزى حرفه‏اى که از دوره ملکه لیزابت‏باقى مانده بود در سال 1814 لغو گردید. لیبرالیسم اقتصادى همه جا در پیشرفت‏بود و دولت‏هاى اروپایى از مداخله در امور اقتصادى، امتناع ورزیده و در امور روابط بین کارگر و کارفرما بى‏تفاوت بودند و اگر هم با عمل اعتصاب و اتفاق کارگران مخالفت مى‏کردند به خاطر این بود که قانون عرضه و تقاضا بتواند آزادنه نقش خود را ایفا کند.» «همچنین آزادى عمل به عنوان یک اصل در زمان رژیم قدیم فرانسه (قبل از انقلاب) ابداع گردید اما در خلال انقلاب ناپدید شد و ناپلئون در ترویج آن تلاشى نکرد. لکن در انگلستان سال 1815، همان اوضاعى که در زمان لویى شانزدهم سبب ابداع آن شد، وجود داشت، یک طبقه متوسط پر نیرو و با کیاست از لحاظ سیاسى در زیر سلطه یک حکومت نادان قرار داشت.»
در نیمه دوم قرن بیستم، مکتب شیکاگو به پیروى از کلاسیک‏هاى اولیه، خواهان آزادى مطلق اقتصادى و مخالفت هر گونه مداخله دولت در امور اقتصادى است.
«برخى معتقدند که نسبت‏شناسى لیبرالیسم (بطور عام) گاهى تا گذشته‏هاى بسیار دورتر یعنى تا یونان کلاسیک دنبال شده است. کارل پویر، اریک هیولاک و دیگران، کشمکش میان افلاطون و دمکرات‏هاى آتنى را با اختلاف بین توتالیترها و لیبرالهاى امروزى ماهیتا یکسان مى‏دانند و چهره‏هایى نظیر پریکلس و به نظر شاپیرو حتى سقراط را بنیانگذاران واقعى لیبرالیسم غربى بشمار مى‏آوردند.»

بخش اول: ادله طرفداران اقتصاد «لیبرال - سرمایه‏دارى‏»
ما این دلائل را در سه دلیل زیر خلاصه کرده و پس از تبیین آنها به بررسى و نقد هر یک مى‏پردازیم:

دلیل اول:
افراد بطور طبیعى (طبیعت اولیه انسانها) دنبال حداکثر کردن نفع و سود شخصى مى‏باشند و تامین منافع افراد، به معناى تامین مصالح جامعه است و از آنجا که آزادى مطلق اقتصادى با طبیعت اولیه انسانها سازگار است محدودیت آن، مانع تحقق منافع جامعه است.
مهمترین عامل محرک فعالیتهاى اقتصادى، نفع شخصى است.
«اگر افراد در کسب نفع شخصى آزاد گذاشته شوند و هر فرد بتواند بدون مانع، نفع شخصى خود را تامین کند، آنگاه منافع اجتماع هم به بهترین شکل حاصل خواهد شد زیرا اجتماع، چیزى جز مجموع افراد تشکیل دهنده آن نیست. بنابراین، منافع فرد و اجتماع، هماهنگ و همسوست. برخورد نیروها و منافع افراد در بازار رقابتى موجب ایجاد هماهنگى اقتصادى و ایجاد تعادل مى‏شود. این همان دست نامرئى است که به اعتقاد اسمیت‏بازار را تنظیم مى‏کند و به کمک مکانیسم قیمتها آن را به سوى تعادل مى‏کشاند.»
در این راستا کسانى همچون استوارت میل با اتکا به منافع شخصى، تعارض منافع افراد را با یکدیگر صورى مى‏داند و معتقد است که در وراء آنها هماهنگى واقعى وجود دارد. وى ضمن مخالفت‏با محدود کردن آزادیهاى فردى، در (درباره آزادى) سه دلیل براى مخالفت‏با مداخله دولت در فعالیتهاى اقتصادى ارائه مى‏کند.
«فردگرایى‏» میل، نه فقط ملهم از در نظر گرفتن حقوق فرد است‏بلکه همچنین بر این باور استوار است که پدید آورندگان پیشرفت اجتماعى، نه گروهها و اجتماعات که افرادند:
«ابتکار کلیه چیزهاى بدیع و خردمندانه بدست افراد انجام گرفته و باید بگیرد و عموما براى نخستین بار یکنفر این کار را انجام داده است.
امروزه فردى مثل فریدمن نیز براساس همین دیدگاه سنتى معتقد است که افراد ولو افراد انحصارگر بدنبال شیوه‏هاى نوین و ابتکارى و سودآور هستند که جامعه از منافع همین افراد منتفع مى‏شود، گر چه در جاى دیگر اعتراف کرده است که «انحصار»، رفاه مصرف‏کنندگان را کاهش مى‏دهد.
نقد دلیل اول:
این دلیل مبتنى بر چند پیشفرض است. پیشفرض نخست، اینکه خودخواهى و نفع شخصى، تنها انگیزه رفتارهاى تمام انسانها دانسته شده است.
براساس این دیدگاه، محرک انسان، نفع شخصى اوست و نه چیز دیگر و همه انسانها در این انگیزه و رفتار ناشى از آن مشابه هم هستند. نکته قابل تامل در این مقدمه اینستکه یک حکم کلى را درباره همه انسانها صادر مى‏کند در حالیکه نه همه انگیزه‏هاى انسانها مورد مطالعه قرار گرفته و نه فقط در این انگیزه خاص خلاصه مى‏شوند. منشاء این برداشت و تعمیم ناصواب اینستکه تنها با روش قیاس به چنین نتیجه‏اى رسیده‏اند. یعنى به جاى آنکه از بررسیهاى تجربى و عینى در موارد جزئى و مطالعه‏انگیزه‏هاى افراد مختلف به نتیجه کلى برسند، پدیده فوق را با قاعده‏اى کلى تبیین کرده‏اند. در حالى که روش علمى مقبول در این موارد، روش استقراء است که روشى تجربى، تاریخى و توضیحى است.
نکته دوم، حصر کردن انگیزه‏ها در نفع شخصى است که این نیز با واقعیت، ناسازگار است چون عوامل گوناگونى بعنوان محرک رفتار انسانها وجود دارند که لزوما همگى در دایره منافع مادى، محصور نیست. انگیزه‏هایى همچون نوع‏دوستى، وظیفه‏شناسى، وطن دوستى، شهرت‏طلبى، ایثار و از خود گذشتگى و... نیز مى‏تواند محرک فعالیتهاى اقتصادى افراد باشد. حتى در نزد پیروان ادیان الهى، پاداش اخروى و اجر و ثواب در جهان دیگر، انگیزه بسیارى از رفتارها و اقدامات اقتصادى است. در همین راستا بود که «مکتب تاریخى قدیم‏» به رهبرى فریدریش لست، ویلهلم روشر و هیلد براند در واکنشى به نظام اقتصاد سرمایه‏دارى و انتقاد به حصرانگیزه‏ها در انگیزه منفعت‏شخصى، بر روى عناصر اخلاقى در اقتصاد تاکید فراوان ورزید و «انسان اقتصادى‏» کلاسیک‏ها را نه به عنوان مدل انسان، بلکه کاریکاتورى ناقص از انسان شناخت.
از منظر اسلام، «سودطلبى‏» بعنوان یک انگیزه مهم در تلاش مسلمانان، مورد تایید قرار گرفته و آن را بعنوان یک سنت الهى در آفرینش انسان پذیرفته بطوریکه «حب ذات‏»، انگیزه قوى و موثرى در فعالیتها و اقدامات گوناگون اقتصادى و... او معرفى شده است و براى حل مشکل تعارض بین منافع شخصى و اجتماعى، تفسیر گسترده‏اى از «سود»، ارائه داده، بطورى که دیگر محدود به لذت شخصى و امور مادى نبوده و شامل امور معنوى و انگیزه‏هایى که او را به آخرت پیوند مى‏دهند، نیز مى‏شود.
در اواخر قرن 19، برخى از نویسندگان اصلاح طلب که شهرت جهانى دارند، انگیزه سودجویى در فعالیتهاى اقتصادى را مورد نکوهش قرار داده و به استهزاء انسان اقتصادى عصر خویش پرداختند. رسکین انگلیسى و تولستوى روسى، هر دو، اصل کام‏اندیشى سودجوئى را به عنوان اصل هدایت کننده فعالیت اقتصادى نکوهش مى‏کنند و پول را افزارى مى‏دانند که بوسیله آن آدمى توانسته است همنوع خود را خدمتگزار کند و نوعى بردگى جدید احیاء نماید.
به نظر پیروان مکتب تاریخى آلمان، یک استدلال روانشناسى ناقص و محدود، کلاسیکها را به این نتیجه قابل تردید رسانده که انسان فقط به خاطر منافع خصوصى خود تلاش و فعالیت مى‏کند و از این نظر کلاسیکها، اقتصاد سیاسى را به «تاریخ طبیعى خودخواهى‏» تنزل داده‏اند، حال آنکه کردارهاى اقتصادى انسانها تابع محرکهاى دیگر است مثلا احساس وظیفه‏شناسى، محبت، مردم‏دوستى، هوس مجد و نام‏آورى، جاه‏طلبى و غیره. شهید صدر در این زمینه مى‏نویسد:
«یک سیستم اجتماعى باید انگیزه‏هاى مختلف و نیازهاى متنوع انسان را مورد نظر قرار داده و در جهت هماهنگى آنها بکوشد. نه اینکه با تاکید بر یکى از نیازهاى انسان آنهم بطور صورى، سایر ابعاد را فراموش کند.»
اسلام، حاکمیت قوانین غریزى و مقدم بر اراده بشرى، تغییرناپذیر و جهانى را قبول ندارد. تصور نشود که حاکمیت این گونه قوانین را بر رفتار مسلمانان نمى‏پسندد، بلکه منکر حاکمیت چنین قوانینى بر رفتار بشر، به طور کلى است. به همین سبب، خداوند با فرستادن پیامبران و کتابهاى آسمانى، سعى در تصحیح انگیزه‏ها و رفتارهاى انسان و جهت دادن به آنها کرده و کسانى که رفتار خود را با دستورات الهى منطبق کنند، نوید پاداش، و آنان را که از این فرمانها سرپیچى کنند، وعده کیفر داده است. این اقدامها، نشان دهنده نفى حاکمیت مطلق قوانین طبیعى بر رفتار انسانها و تغییرپذیرى انگیزه‏ها و رفتارهاى بشر مى‏باشد. بعلاوه قرآن به صراحت، سرنوشت افراد و جوامع بشرى را در گرو اراده تصمیم و اقدام خود آنان مى‏داند، بنابراین از نظر اسلام، حاکمیت قوانین فوق اراده بشرى بر رفتار انسان، قابل قبول نیست.
مقدمه دوم، فرض همسویى «منافع افراد» با مصالح کلى جامعه است که گاهى در ادبیات اقتصادى با عنوان «اصل هماهنگى‏» از آن یاد مى‏شود. به نظر مى‏رسد ادعاى این هماهنگى یا ملازمه قطعى و همیشگى و خود بخودى بین منافع شخصى با منافع جامعه به همان اندازه، خلاف واقع است که اصل انگیزه نفع‏پرستى و لذت جویى انسانها. در نقد این مقدمه باید گفت: براساس آزادى اقتصادى و بر پایه تعقیب نفع شخصى، دیگر مرز و مانعى بنام رعایت مصالح دیگران باقى نمى‏ماند تا ادعا کنیم منافع جامعه هم تامین مى‏شود. یعنى باقتضاى نفع‏پرستى و آزادى در تامین نفع شخص بطور نامحدود و بدون دخالت و مزاحمت دولت، سخن از منافع دیگران جز در خیال نمى‏گنجد. چون هر فردى مى‏خواهد و براساس نظم طبیعى ادعائى اسمیت، باید مسیر اقتصاد جامعه را به نفع خود، تغییر دهد ولو موجب نابودى منافع دیگران باشد. اینجاست که شاهد دو قطبى شدن جامعه به گروهى برخوردار و جمعى نادار و محروم مى‏باشیم. اعتقاد به وجود یک نظم طبیعى اقتصادى، ناشى از خلط و اشتباه میان قلمرو علوم طبیعى و علوم انسانى است که در زمینه‏هاى زیادى و از جمله نظریه همسو بودن منافع فرد و جامعه یا اصل هماهنگى در عرصه نتایج تجربى، به نحو آشکارى رخ نموده است غافل از اینکه رفتار انسانها در قلمرو علوم انسانى، قانونمندى خاص خود را مى‏یابد. از زمانى که کینز پشتیبان حزب لیبرال بریتانیا، رساله تاریخى خود به نام «پایان اقتصاد عدم مداخله‏» را نوشت، قریب شصت‏سال مى‏گذرد. وى آشکارا بسیارى از اصول اصلى باور کهن را مردود شمرد. او در این نوشته که مى‏توان آن را پایان اعتقاد به اصل همسویى منافع افراد با مصالح کل جامعه دانست مى‏گوید:
«در نظام آفرینش، جهان چنان طراحى نشده است که منافع خصوصى و اجتماعى همواره بر یکدیگر منطبق باشند. در این جهان خاکى نیز چنان ترتیبى نیست که این دو در عمل بر هم منطبق شوند. درست نیست که از اصول اقتصاد نتیجه بگیریم منافع شخصى روشن‏بینانه همواره در جهت منافع عمومى عمل مى‏کند. همچنین این مطلب که منافع شخصى معمولا روشن‏بینانه است‏حقیقت ندارد.»
همچنین بین منافع فردى با فرد دیگر، لزوما هماهنگى وجود ندارد. در این رابطه، فردگرایى بنتام او را به سوى دیدگاه هابز از وضع طبیعى بشر به مثابه جنگ همه با یکدیگر سوق مى‏دهد.
«گستره پایان‏ناپذیر امیال انسان و شمار بسیار محدود چیزها، ناچار انسان را به آن جا مى‏برد که کسانى را که مجبور است‏با آنها در این چیزها سهیم باشد، رقبایى ناراحت‏بشمارد که حوزه لذت خود او را محدود مى‏کنند. کمیابى، موجب رقابت مى‏شود و رقباى ما، یا وسیله تلقى مى‏شوند یا مانعى در راه تحقق اهداف ما بشمار مى‏آیند. از این رو به جاى هماهنگى طبیعى، نوعى تناقض طبیعى منافع شخصى وجود دارد و اگر قرار باشد جامعه باقى بماند، چنین تحلیلى بار دیگر مداخله را تجویز مى‏کند.»
قرآن در بیان ویژگیهاى انسان مى‏فرماید: انسان به حسب طبع اولیه تا جایى که خود را نیازمند احساس کند گاهى به مصالح دیگران هم فکر مى‏کند ولى اگر خود را بى‏نیاز ببیند، طغیان و سرکشى مى‏کند «کلا ان الانسان لیطغى ان راه استغنى علق 7-6» یعنى انسان تربیت نشده، انسان قبل از فراگیرى تعلیمات الاهى و عمل به آنها، اینچنین است ولى با دیدى پسینى، اسلام با تعلیم و تربیت انسان‏ها و تفهیم آنها مبنى بر عدم حصر منافع در منافع مادى و دنیوى، منافع اجتماعى را بعنوان یک قید الزامى و باور دینى براى منافع شخصى مسلمانان قرار داده و با ارائه معناى وسیعى از «سود» که شامل امور معنوى نیز مى‏شود، انسان اقتصادى اسلام را چنان تربیت نموده که براساس آن، گاه از منافع مسلم شخصى‏اش به نفع دیگران چشم‏پوشى مى‏کند و این على‏القاعده، صفت هر مسلمان عادى و نرمال است، گر چه عده‏اى از منافع عمومى غافلند. چنانکه در نقطه مقابل، عده‏اى با تقدیم مال و حتى جان عزیز خود، آگاهانه خود را فداى اسلام و منافع مسلمانان مى‏کنند.
«شهید صدر» در رد نظریه همسویى منافع افراد و جامعه مى‏نویسد:
«اگر فرض کنیم و بپذیریم که انگیزه‏هاى شخصى به تنهایى مصالح عموم جامعه را تضمین کنند، آیا این نظریه مى‏تواند درباره مصالح جوامع مختلف مطرح باشد؟ بطورى که با تامین مصالح جامعه سرمایه‏دارى، مصالح سایر جوامع انسانى نیز تامین شود؟ وقتى نظام اقتصاد سرمایه‏دارى بدور از هر تقید اخلاقى، تنها به منافع خود مى‏اندیشد، چه چیز مانع از این مى‏شود که براى رسیدن به امیال خود و رفع نیازهایش، جوامع دیگر را غارت نکرده و به نفع خود به زنجیر کشاند.

دلیل دوم:
آزادى اقتصادى با ایجاد انگیزه فردى و رقابت آزاد، رشد تولید و رفاه جامعه را بارمغان مى‏آورد. آزادى اقتصادى، نه تنها همچون نظام اقتصاد سوسیالیستى انگیزه‏هاى فردى را در عرصه‏هاى مختلف اقتصادى از بین نمى‏برد بلکه با ارج نهادن به آنها بر بالندگى تلاش انسانها و رقابت آزاد آنها در کسب حداکثر سود با کمترین هزینه تاکید مى‏ورزد. نتیجه چنین فرآیندى، افزایش کیفى و کمى تولید و کاهش سطح قیمتها بدنبال فزونى تولید و در نتیجه افزایش رفاه عمومى است.
اسمیت، آزادى رقابت را نتیجه منطقى اصل آزادى طبیعى مى‏دانست:
«هر فرد مادامى که قوانین عدالت را نقض کند، کاملا آزاد است تا منافع خویش را به روش خویش دنبال کند و صنعت و سرمایه‏اش را به رقابت‏یا صنعت و سرمایه هر فرد دیگر با مجموعه‏اى از افراد دیگر وارد کند.
اسمیت تاکید دارد که کار براى منافع اجتماعى، غیرمفید است. البته از فضایى سخن مى‏گوید که ضوابط حقوقى، اخلاقى و اجتماعى آن نسبت‏به عملکرد سیستم آزادى طبیعى سازگار باشد. که تنها در چنین شرایط و فضاى سازگارى است که نظریات خود را داراى کاربردى مطلوب مى‏داند.
نقد دلیل دوم:
شکى نیست که رقابت آزاد اقتصادى، باعث‏بکارگیرى تمام ظرفیت‏هاى تولیدى به همراه تلاش براى استفاده کارآ و بهینه آنها مى‏شود که در نتیجه، رشد تولید را در جامعه بدنبال دارد و آزادى اقتصادى بنگاهها و عوامل تولید و...، زمینه این رقابت است اما صرف نظر از تحلیل تجربى و عملکردى رقابت در نظام اقتصاد سرمایه‏دارى، به لحاظ نظرى، روشن است که رقابت زمانى نتایج مثبت اجتماعى خود را آشکار مى‏کند که دیر پا و باصطلاح اقتصادى، دراز مدت باشد نه کوتاه مدت. حال آنکه در سایه آزادى اقتصادى، بنگاههاى اقتصادى در دراز مدت و پس از در دست گرفتن بازار بصورت انفرادى و یا تبانى با هم، به انحصارهاى یک قطبى و یا چند قطبى تبدیل مى‏شوند که در اینصورت نتیجه رقابت، رشد قدرت اقتصادى بنگاه یا گروهى اندک در جامعه است نه رشد اقتصاد جامعه. پدیده‏اى که متاسفانه تجربه‏هاى عینى نظام اقتصاد سرمایه‏دارى، مکررا آن را به اثبات رسانده و در بحث تحلیل عملکرد این نظام (البته تا آنجا که به «آزادى اقتصادى‏» مربوط مى‏شود) به آن اشاره خواهیم داشت.
همچنین به کمک ادبیات اقتصادى موجود ومدل‏هاى اقتصادى خرد وکلان، قابل‏اثبات است که صاحبان بنگاههاى اقتصادى براساس آزادى اقتصادى و در سایه رقابت، پس از توانمند شدن و احساس سلطه در بازار، تولید را در انحصار خود مى‏گیرند و تعیین قیمت‏براساس منافع صاحبان انحصار در بازار شکل مى‏یابد که در اینصورت سیستم آزاد قیمتها و یا آزادى مصرف کنندگان و... مفهومى نخواهد داشت. زیرا در سایه انحصار در تولید و حتى توزیع به سادگى و به طور دلخواه مى‏توان از عمل آزاد مکانیسم قیمتها جلوگیرى به عمل آورد. بنابراین:
«آزادى اقتصادى مطلق در دراز مدت، منجر به از بین رفتن آزادى واقعى و در نهایت، نابودى رقابت و نتایج مثبت آن خواهد شد. به عبارت دیگر، چون قبول رقابت مطلق موجب این انحصارها مى‏شود باید آزادى اقتصادى محدود شود و در چهارچوب مشخص و قملرو معینى اعمال گردد تا اینکه در دراز مدت زمینه استمرار رقابت و نتایج مطلوب آن نیز فراهم شود و آثار بحران‏زاى اقتصادى آن که امروزه نظام سرمایه‏دارى عملا با آن روبروست، دامنگیر جامعه نشود.»
در نظام اقتصادى اسلام، انسان، اعم از مصرف‏کننده یا تولیدکننده، از هر نوع قید و محدودیتى آزاد مى‏باشد و فقط مقید به ضوابط و قواعدى است که او را به خداوند مى‏پیوندد. انسان اقتصادى اسلام، داراى این آزادى است که درآمد حاصل از عرضه منابع تولیدى خوبش که بصورت فرد و یا اجاره و یا سود بدست مى‏آورد و یا سایر درآمدها و ثروتى را که دارد، بعد از آنکه حقوق شرعى آن را پرداخت صرف کلیه مواردى که بنظر او لازم و یا ضرورى است و یا به نوعى موجب ایجاد مطلوبیت‏براى او مى‏شود بنماید ودر این ارتباط، هیچ محدودیتى که مخل آزادى او باشد جز محدودیتهاى شرعى و اخلاقى و احیانا محدودیتهایى که حاکم اسلامى بنا به مصالح عمومى، وضع مى‏کند، متصور نیست.
«بدیهى است انسان مومن که در فضایى از اندیشه و قلمرو دینى، زندگى خود را سامان مى‏دهد و به اصل وحدت و یکپارچگى هستى و همچین مسئولیت متقابل موجودات، ایمان دارد، مصادیق هزینه خویش را ناسازگار با باورها و عقاید خود گزینش نمى‏نماید و لذا در عین آزادگى و حریت، نحوه هزینه درآمدهایش جهت دارو در راستاى تحقق آرمان‏ها و اندیشه‏هاى دینى‏اش خواهد بود. آزادى انسان‏مسلمان در امور تولیدى و یا مصرفى همچنین بطور خودکار، رافع مشکلاتى خواهد بود که در تصادم احتمالى منافع فرد و جامعه، ممکن است‏حادث شود.»
ناسازگارى «نتایج رقابت‏» با مصالح عموم مردم
رهآورد آزادى اقتصادى و در نتیجه «رقابت‏»، گر چه افزایش تولید، و... بوده است ولى عهده‏دار رفع فقر عمومى و مراعات مسائل توزیعى و عدالت اجتماعى نبوده و نیست.
به تعبیر دیگر هر چند که افزایش تولید براى حل مشکل اساسى اقتصاد جامعه و تامین رفاه، شرط لازم است اما به تنهایى، شرط کافى نیست‏بنابراین کمبود تولیدات در برخى از جوامع، مشکل اساسى نمى‏باشد بلکه مسئله اصلى دیگر، توزیع غیرعادلانه درآمد است.
«مشکل به این صورت، قابل حل است که نه تنها تولید و رشد آن باید بر پایه معیارهاى صحیح و به منظور رفع نیازهاى واقعى اکثریت قاطع مردم انجام گیرد بلکه توزیع درآمد نیز باید عادلانه باشد تا اینکه رفاه عامه افراد تامین شده، افزایش تولید مفهوم و اثر واقعى خود را بیابد، همچنین دیگر ارزشها و اهداف اصولى یک نظام اقتصادى - اجتماعى تحقق یابد که ممکن است که برخى آزادیها، از نظر اهمیت‏بر رشد تولیدات، ترجیح و برترى داشته باشد.»
مارکس، تحقق منافع عمومى بدنبال منافع شخصى را از زاویه خاصى مورد نقد قرار داده و در «گروندریسه‏» آورده است:
«گفتن اینکه افراد در رقابت آزاد ضمن تعقیب منافع شخصى خویش منافع مشترک یا بهتر بگوئیم منافع عمومى را هم تحقق مى‏بخشند فقط بدین معناست که منافع افراد در شرایط تولید سرمایه‏دارى با یکدیگر برخورد دارد و این برخورد هم چیزى نیست جز ایجاد دوباره شرائطى که این نوع کنش متقابل در آن روى مى‏دهد.»
در این ارتباط، اسمیت از گرایش بنگاهها به طرف انحصار، آگاه بود ولى با توجه به شرایط اقتصادى که در آن مى‏زیست، انحصار را دیرپا نمى‏دانست و این یکى از ناکارآمدیهاى آشکار نظریه اوست. وى از تمایل بنگاهها به تبانى علیه منافع عامه آگاه بوده است و معتقد است که:
«ادغام بنگاههاى تولیدى معمولا به تبانى علیه منافع عمومى و یا اختراع شیوه‏هایى براى افزایش قیمتها منجر مى‏شود. معذلک او از انحصار، واهمه‏اى ندارد. زیرا با توجه به شرایط اقتصادى و اجتماعى آن زمان و فقدان کارخانه‏هاى بزرگ صنعتى مطمئن بود که هیچ انحصار خصوصى در صورتى که به وسیله دولت، حمایت نشود، قادر نخواهد بود براى مدت زیادى دوام بیاورد.»
امروزه نقش دولت در سرمایه‏دارى جدید، آنقدر زیاد شده است که حتى عده‏اى ادعا دارند که این امر مرحله‏اى تازه را در تکامل سرمایه‏دارى گشوده است. محققا تکامل دولت تازه، مسائل تئوریکى خاصى را براى همه اقتصاددانهامطرح مى‏سازد.
«نظر آزادى‏گرى (لیبرال) قرن نوزدهم درباره دولت، دایر بر اینکه دولت‏یک خانواده اقتصادى با مسئولیتهاى خاص است، دیگر اعتبار خود را از دست داده است. در آنزمان وظایف اصلى دولت‏حفاظت قانونى روابط اجتماعى سرمایه‏دارى، نگاهدارى یک پول با ثبات و اداره روابط خارجى و دفاع شناخته مى‏شد. چنین نظرى درباره دولت که به ایدئولوژى آزادى فعالیت اقتصادى چسبیده و طرفدار حداقل مداخله دولت‏بود، با پیشرفت انباشت‏سرمایه از میان رفت. با تمرکز بیشتر تولید، عصر تراستها و انحصارات شروع شد و هزینه‏هاى انباشت نیز فزونى گرفت. این هزینه هم اقتصادى بود و هم اجتماعى و منجر به فشار سیاسى فزاینده هم از جانب سرمایه و هم از جانب کار گردید که طالب مداخله دولت‏بودند.»
در راستاى ناسازگارى «نتایج رقابت‏» با «منافع عموم مردم‏»، کم کم این فکر شکل گرفت که رقابت در واقع، آزادى اقتصادى را نقض مى‏کند.
ظهور نظریات نئولیبرالیستهایى همچون اویکن، هایک، گالبرایت و اشمولدرز، در پى رخ نمود نقض رقابت‏بوسیله آزادى اقتصادى بود. با آنکه بنا به دلیل دوم، آزادى اقتصادى بلحاظ تئوریک، زمینه ساز و بستر لازم ایجاد رقابت آزادى است که رشد و نمو اقتصاد را بدنبال دارد. به اعتقاد نئولیبرالیست‏ها، لیبرالیسم به جاى اینکه به فکر «آزادى رقابت‏» باشد، آزادى انتزاعى را مورد توجه قرار داده است و در واقع همین آزادى، موجب ازبین رفتن رقابت و ایجاد انحصارات مى‏شود. اینجا بود که نئولیبرالیستها در اصول فکرى خویش، توجه خاصى به ارائه یک تبیین جدید از نقش دولت، نموده و اعلام کردند:
«لیبرالیسم به معناى عدم مداخله دولت در اقتصاد نیست، زیرا این عدم مداخله به معنى حمایت از قویترها و بازگذاشتن دست آنهاست. دولت‏حق دارد براى استقرار مجدد شرایط رقابت، مداخله کند و براى ایجاد آزادى عملى، آزادى انتزاعى را نقض کند.»
«شومپیتر» و فرآیند رقابتى تخریب خلاق
شومپیتر، تحول مدام در محصولات و روشهاى تولیدى را ذاتى خود سرمایه‏دارى رقابتى دانسته است. وى نشان داد که مفهوم رقابت کامل نمى‏تواند این فرآیند را توضیح دهد. در واقع انتقاد شومپیتر به رقابت نئوکلاسیکى از دیدگاه دینامیک انجام شد، همان نقطه ضعفى که خود نئوکلاسیکها نیز به آن معترف بودند.
«در یک اقتصاد سرمایه‏دارى، رقابت واقعى میان بنگاههاى کوچکى که تولیدکننده کالاى یکسانى هستند، در نمى‏گیرد، بلکه میان بنگاههاى مبدع و دیگر بنگاهها رخ مى‏دهد. این دریافت نو از رقابت، لاجرم همراه خود، استنباطى نو نیز براى انحصار مى‏آورد. وارد کردن ابداعات، به ناچار، همراه خود درجه معینى از انحصار را مى‏آورد. ابداع، پیش از آن که گسترش یابد و پخش شود، در واقع خدمت منحصر به فرد یک کارفرماى نوآور است و پاداش این خدمت، سودى است که از رهگذر این انحصار فراهم مى‏شود. شومپیتر، یک انحصار پویا و پیش‏رو را به یک رقابت‏بى‏رونق ترجیح مى‏دهد.»
بنابراین، پذیرش رقابت کامل بعنوان نتیجه آزادى طبیعى براى توجیه روند اقتصاد سرمایه‏دارى، نوعى انحراف‏از تبیین واقعیتى است که رخ داده و مى‏دهد و اینجاست که کسانى مانند شومپیتر، رقابت کامل را براى درک فرآیند سرمایه‏دارى، ناکافى مى‏شمارند، سخنى که دلیل آن را بهتر است از زبان آدم مشهورى چون «هایک‏» بشنویم:«دشوارى اصلى رقابت کامل نئوکلاسیکى، آن است که این مفهوم، وضعیت تعادل را توضیح مى‏دهد، اما هیچ چیزى درباره فرآیند رقابتى که به آن تعادل مى‏انجامد، نمى‏گوید. بنگاههاى داخلى یک مدل رقابتى کامل، قیمت را مستقل از محصولاتشان بالا و پایین نمى‏برند. آنها تبلیغ مى‏کنند، مى‏کوشند تا ساختارهاى تولیدى خود را نسبت‏به رقبا تغییر دهند و هر کار لازم دیگرى را که معمولا در بنگاههاى تجارى در یک وضعیت اقتصادى دینامیک انجام مى‏شود، انجام مى‏دهند. این دقیقا همان دلیلى است که شومپیتر براى نامناسب بودن رقابت کامل براى درک فرآیند سرمایه‏دارى ارائه مى‏کرد.»
آزادى اقتصادى یعنى آزادى سرمایه
منتقدان اقتصاد سیاسى در بعد آزادى اقتصادى، معتقدند که رقابت آزاد، به معناى آزادى انسانها در عرصه اقتصاد نبوده بلکه سرمایه از طریق رقابت، از هر قید و بندى آزاد مى‏شود. کارل مارکس در گروندریسه خود در نقد اقتصاد سیاسى مى‏نویسد:
«بعد تاریخى نفى نظام صنفى و غیره به وسیله سرمایه از طریق رقابت آزاد، فقط این نکته را مشخص مى‏کند که سرمایه به محض آنکه کاملا قدرتمند شود، با شیوه‏هاى مبادلاتى متناسب با ذات خویش، به از میان برداشتن موانع تاریخى که مانع حرکت متناسب سرمایه‏اند و راه حرکتش را مى‏بندند، مى‏پردازد. اما اهمیت رقابت، تنها در همین بعد تاریخى یا در همین نیروى نفى کننده‏اش نیست. رقابت آزاد، رابطه سرمایه است‏با خود سرمایه. این افراد نیستند که در پى رقابت آزاد، رها مى‏شوند. سرمایه است که از طریق رقابت از قید و بند آزاد مى‏شود. مادام که تولید مبتنى بر سرمایه، شکل لازم و در نتیجه مناسب‏ترین شکل توسعه نیروى تولید اجتماعى است، افراد در بطن شرایطى که چیزى جز مناسبات خالص سرمایه‏دارى نیست، خود را در حرکات خویش آزاد احساس مى‏کنند. این حقیقت، آنچنان بارز است که ژرف‏اندیش‏ترین متفکران اقتصادى، نظیر ریکاردو، سیطره مطلق رقابت آزاد را مقدمه لازمى براى بررسى و بیان قانونمندى‏هاى سرمایه مى‏دانند که به صورت گرایش‏هاى حیاتى بر حرکت‏سرمایه حاکمند. ... سیطره سرمایه، پیش درآمد «رقابت آزاد» است. روم آزاد بود. مادام که سرمایه، رشد کافى نکرده است، به شیوه‏هاى تولید پیشین یا شیوه‏هایى که با پیدایش سرمایه‏دارى رو به زوال مى‏روند، به عنوان چوب زیر بغل تکیه مى‏کند. به مجردى که احساس قدرت کند، چوب‏ها را دور مى‏اندازد و بنا به قانونمندیهاى خود حرکت مى‏کند. به محض ادراک ماهیت‏خویش و آگاهى از موانع ذاتى خود براى توسعه بیشتر، درصدد بر مى‏آید به شکل‏هایى پناه ببرد که از طریق محدود کردن رقابت آزاد، به ظاهر، سیطره سرمایه را کامل‏تر مى‏کنند.
پس این حرف که رقابت آزاد، توسعه نهایى «آزادى انسان‏» است و نفى رقابت آزاد، مساوى با نفى آزادى فردى، و تولید اجتماعى، مبتنى بر آزادى فردى است، حرفى بى‏معناست.»
نظریه‏هاى جدید «بازار» و تعارض با «اصل آزادى اقتصادى‏»
پس از طرح اندیشه‏هاى اسمیت در عرصه اقتصاد و تاکید بر طرح آزادى اقتصادى بعنوان مهمترین بنیان فکرى نظام اقتصاد لیبرال - سرمایه‏دارى تا ظهور تازه‏ترین نظریات اقتصادى، دیدگاههاى فراوانى ظهور یافته است که بلحاظ تئوریک و در پى چالشهایى در این نظام، سعى در کارآمد کردن این نظام داشته ولى از اصل «آزادى اقتصادى‏»، فاصله گرفته‏اند. ما در مقام بیان تفصیلى این نظریات نبوده و تنها آنها را بلحاظ نظرى و منطقى، نوعى عدول از این اصل و در تعارض با آن تلقى مى‏کنیم. ابتدا نظریه «رقابت کامل‏» با نشات از اصل مذکور، سالیان درازى از کارآئى نظام اقتصاد سرمایه‏دارى دفاع کرد. پس از سالها، «نظریه انحصار»، مطرح شد و بدنبال آن، نظریه‏پردازان اقتصادى با خروج از چارچوب نئوکلاسیکى، کوشیدند تا نشان دهند آن گونه که تئورى نئوکلاسیک مى‏پندارد، «بازار» تنها به دو شکل جدى رقابت‏یا انحصار وجود ندارد، آنها مخصوصا با وارد کردن فروض جدید، زمینه بروز نظریات نوین در عرصه اقتصاد را فراهم کردند.
اندیشه‏هاى جدیدى بوسیله «پیرو سرافا» در مقاله «قوانین بازده در شرایط رقابت‏» و جون رابینسون در کتاب «اقتصاد رقابت ناقص‏» و ادوارد چمبرلین در کتاب «نظریه رقابت انحصارى‏» ابراز گردید.
«در اوایل دهه 1930 چمبرلین اصل آزادى ورود و خروج و این ادعا را که تولیدکنندگان منفرد قادر به تخلف از قیمتهاى بازار نیستند، رد کرد. نظریه «رقابت انحصارى‏» وى به همراه تاریخ اقتصادى ایالات متحده طى سه ربع اول قرن حاضر به روشنى نشان مى‏دهد که شکست عملکرد نظام بازار آزاد، مداخله دولت در اقتصاد را امرى غیرقابل اجتناب نموده است. از سوى دیگر، عدم موفقیت آزادى اقتصادى در ارائه یک جریان آزاد اطلاعات موجب بروز اصطکاک در بازار مى‏شود و تردیدهایى را درباره پایه‏ها و اصول نظام بازار آزاد برمى‏انگیزد.»
نتیجه آنکه علاوه بر ماهیت رقابت که به انحصار منتهى مى‏شود، رقابت در نظام اقتصاد سرمایه‏دارى، نه در کوتاه مدت و نه در دراز مدت، نمى‏تواند منافع و مصالح عمومى، اعم از تولیدکننده و مصرف‏کننده را تضمین کند. گذشته از اینها، تجربیات علمى هم ناتوانى رقابت را براى تامین مصالح عمومى به اثبات رسانیده است.
«در اواخر قرن هیجدهم و در قرن نوزدهم مخصوصا نیمه اول آن که بازار کشورهاى سرمایه‏دارى از هر زمان دیگر به رقابت کامل نزدیکتر بود ناهمخوانى «نظریات رقابت‏» با واقعیات، بیشتر مشهود شد. بویژه حاکمیت رقابت‏بر بازار نیروى کار انسانى و در نتیجه، تثبیت دستمزد در حداقل (قانون دستمزد آهنین ریکاردو) سخت‏ترین شرایط زندگى را براى اکثریت افراد جامعه، به وجود آورد که منتهى به ایجاد بحران‏هاى ناشى از کمبود مصرف شد.»
ظهور «نظریه حمایت‏»
ظهور «تئورى حمایت‏» در ابعاد گوناگون اقتصادى، نوعى اعتراف به محدودیت «آزادى اقتصادى‏» است که خبر از بن بست آن در عرصه اندیشه‏هاى اقتصادى مى‏دهد. «تئورى حمایت‏» در قرن نوزده، بخصوص، نظریه‏هاى اقتصاد بریتانیا را تحت‏الشعاع قرار داد و هم اکنون اتحادیه‏هاى تجارى مهمى چون گات، نافتا و... همگى از راهبردهایى در صحنه تجارت، کمک مى‏گیرند که خاستگاه تئوریک آنها، همان تئورى حمایت است. ظهور چنین تئوریهایى، اعتراضى آشکار به اندیشه آزادى اقتصادى تلقى مى‏شود.
«اخیرا تئورى حمایت در زمینه‏هاى رفاه و تحلیل اقباتى و عینى، پیشرفتهایى قابل ملاحظه داشته است. جنبه رفاهى تئورى حمایت‏شامل استدلالهائى براى ایجاد حمایت و تجارت آزاد بین‏المللى، ارزیابى هزینه‏ها و منافع اجتماعى ناشى از سیستمهاى حمایتى مى‏باشد که قدمت آن با عمر اقتصاد نوین برابر است. مقایسه تجارت آزاد بین‏المللى در مقابل حمایت، یکى از مسائل غالب است که اغلب نظریه‏هاى اقتصاد بریتانیا را در قرن نوزدهم تحت‏الشعاع قرار داده است.»
یکى از منتقدان لیبرالیسم اقتصادى در اوایل قرن 19،«فردریک لسیت‏» آلمانى است که دکترین اقتصاد راارائه کرد. به نظر لسیت.
«تاریخ نشان مى‏دهد که کشورهایى که داراى شرایط مساعد پیشرفت‏بوده‏اند پنج مرحله زیر را از تکامل طى کرده‏اند:
1- مرحله توحش، 2- مرحله شبانى، 3- مرحله کشاورزى، 4- مرحله کشاورزى و صنعتى و 5- مرحله کشاورزى و صنعتى و بازرگانى.
براى آنکه یک کشور به مرحله اقتصاد جامع برسد، سیستم لیبرال مبادله، کافى نیست. سیستم مبادله آزاد براى سه مرحله اول تمدن، کافى است ولى براى اینکه از مرحله سوم به مرحله چهارم برسیم، یک رژیم حمایتى، لازم و ضرورى است.»
بنابراین «لسیت‏» با طرح یک نظام حمایتى، عملا بر ضعف لیبرالیسم اقتصادى براى رسیدن به اقتصادى جامع و توسعه‏اى پایدار انگشت گذاشت. سیستم آزادى مبادله از دیدگاه کاره اول، اقتصاددان آمریکائى، یک وسیله تفوق اقتصادى انگلیس بر آمریکا بود. به عقیده او:
«سیستم تجارت آزاد، آمریکا را در وضع مستعمره قرار مى‏داد و فقط آغاز یک سیاست‏حمایتى قادر بود به آمریکا استقلال واقعى اعطا کند.»
طرح اندیشه «اقتصاد ملى‏» و «سیاست‏حمایتى‏»، دو نمونه عکس‏العمل در برابر از ناکار آمدیهاى اندیشه‏هاى لیبرال اقتصادى بود و جالب اینستکه عدول از این اندیشه در همان مهد اولیه ایده «لیبرال - سرمایه‏دارى‏» صورت گرفته نه در کشورهایى همچون کشورهاى آفریقایى و آسیایى که بلحاظ زمانى، اقتصادهایى با فاصله طولانى از اقتصاد کشورهاى غربى در آن‏ها ظهور یافته است.

دلیل سوم:
آزادى اقتصادى، مثل هر آزادى دیگر، حق طبیعى و مسلم هر انسان بوده که نظام اجتماعى باید آن را برسمیت‏شناخته و در کنار سایر آزادیهاى انسان، زمینه‏هاى رشد آن را فراهم کند. بدنبال انتقاد از اصول نظام مرکانتلیسم که از سال 1500 تا 1750 در اوج قدرت قرار داشت، تفکر اقتصادى وارد مرحله نوینى گردید. مبناى انتقادات، این بود که نظام اجتماعى و اقتصادى باید به صورت یک نظام طبیعى عمل کند و خالى از هرگونه محدودیت اقتصادى و سیاسى باشد. از آنجا که علماى اقتصادى این دوره نظیر دیوید هیوم، ریچارد کانتیلون، فرانسوا کنه، دادلى نورث، ویلیام پتى، جان لاک و تورگو مشترکا از «قانون طبیعى‏» طرفدارى مى‏کردند، علم اقتصاد را براساس نظام مزبور، تبیین و تعریف کردند.
«به نظر این دانشمندان، به طور کلى اقتصاد، شامل اصولى است که براى بررسى هر یک از آنها درک عقلایى بشر لازم است و پایه این عقلانیت نیز تبعیت از «قانون طبیعى‏» است. در این وضعیت، نظام خاصى در روابط بین‏گروههاى مختلف (مصرف‏کنندگان در مقابل تولیدکنندگان) در حصول به هدفهاى خود به وجود خواهد آمد و ایجاد هرگونه حدودیت‏براى بشر در این راه موجب خواهد شد که از گردش آزادانه و طبیعى خواسته‏هاى انسانى جلوگیرى شود و این امر مخالف با قانون طبیعى است.»
نقد دلیل سوم:
این دلیل، نمى‏تواند بلحاظ تئوریک، از آزادى اقتصادى مورد نظر طرفداران لیبرال - سرمایه‏دارى را توجیه کند چون‏اولا: در این استدلال، بین آزادى اجتماعى و آزادى واقعى، خلط شده است زیرا آزادى واقعى (با قطع نظر از زندگى دسته‏جمعى انسان و قوانین این زندگى) از عناصر وجود انسان و از ویژگیهاى آفرینش و خلقت او به حساب مى‏آید. چون انسان نسبت‏به دیگر موجودات، در درجه عالى‏ترى از حیات قرار گرفته و در همین حد نیز از آزادى تکوینى، برخوردار مى‏باشد و مى‏تواند بر جبر غرایز، تسلط پیدا کند و خود را از زندان کششهاى غریزى و امیال نفسانى نجات بخشد.
بدیهى است که این نوع آزادى از محور بحث مکتبى و نظام اجتماعى خارج است و جزء قلمرو مسائل فلسفى و شناخت ابعاد وجودى انسان قرار دارد، زیرا خاستگاه این آزادى، فطرت و ذات انسان است‏حال آنکه منشاء آزادى اجتماعى که مورد بحث است، جامعه و نظام اجتماعى حاکم بر آن است.
آن آزادى که نظام اجتماعى باید زمینه آن را فراهم سازد، آزادى حقوقى و قراردادى است نه آزادى تکوینى و واقعى. بعلاوه، مفهوم حق طبیعى نیز از طرف مدعیان آن بروشنى بیان نشده است.
در این رابطه، «برى هیندس‏» در مقایسه‏اى بین لیبرالیسم، سوسیالیسم و دموکراسى، به دو چهرگى بنیادى در مفهوم حق طبیعى افراد از دیدگاه لیبرالیسم اشاره مى‏کند و مى‏گوید:
«در واقع، بسیارى از نمونه‏هاى تفکر لیبرالى، مستلزم این نیست که فرضى براى اختیار طبیعى انسان قائل شویم. در یک تفسیر از لیبرالیسم، افراد، ضمن آنکه در آزادى طبیعى خود، محق هستند درعین حال، «جاهل و عارى از کاربرد عقل‏» زاده مى‏شوند. «لاک‏» این ایده را در جریان دفاع محدود از قدرت والدین مطرح مى‏کند اما این مدعا نمى‏تواند در همین محدوده باقى بماند و «اختیار طبیعى‏» مفروض افراد را بلافاصله مى‏توان چیزى دانست که ممکن است در عمل، تحقق کامل نیابد. موانع موجود در شخصیت‏خود افراد یا انواع عوامل خارجى مانند بروز بیمارى یا بى‏تامینى اقتصادى و نیز مناسبات ناشى از وابستگى اجبارى به دیگران (بخصوص وابستگى به حکومت) جلوى بالندگى این «اختیار طبیعى‏» را مى‏گیرد. این نکات نشان مى‏دهد که تفاوت بین دو نحوه شرح لیبرالیسم باید ناشى از نوعى دو چهرگى بنیادى در مفهوم «اختیار فردى‏» تلقى شود. این مفهوم از طرفى، طبیعى یا تاریخى فرض مى‏شود و از طرف دیگر برساخته‏اى است که شاید تحقق کامل نیابد.»
ثانیا: اگر این حق طبیعى، به حق فطرى و تکوینى، تفسیر نشود بلکه بگوئیم انسان با حق آزادى متولد شده و از دیدگاه عقل عملى، حق آزادى یکى از حقوق اوست‏بنابراین، مقصود از آزادى طبیعى، این نوع آزادى حقوقى است و با آزادى تکوینى به معناى اختیار (آزادى فلسفى) تفاوت دارد; ولى حق آزادى طبیعى و یا عقلى به این معنى نیز با آزادى اقتصادى به معناى اصطلاحى آن در این بحث فرق دارد. زیرا آزادى مذکور تنها به این معناست که هر انسانى از نظر ادراکات عقل عملى، نسبت‏به دیگران، آزاد خلق مى‏شود. در روایات مانیز آمده است: «لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا» لکن منافات ندارد با اینکه در قلمرو زندگى اجتماعى انسانها، حق حاکمیت‏به جهتى ثابت‏باشد، خواه به عنوان قرارداد اجتماعى به حساب آید چنانکه «روسو» مى‏گوید و یا به عنوان حق مولویت و حاکمیت ذاتى خداوند متعال بر انسانها چنانکه در اسلام، مطرح است. آن جهت و مقام که چنین حقى دارد، مى‏تواند براى حفظ منافع اجتماعى و برقرارى نظم در زندگى اقتصادى و غیراقتصادى به طور مطلق و یا نسبى، دخالت کند و در نتیجه، آزادى اقتصادى را محدود و یا الغا نماید. بنابراین، الغاى آزادى اقتصادى و یا محدود کردن آن از جانب ولایت و تمام حاکم بر جامعه، هیچگونه منافاتى با آزادى فطرى و یا عقلى به معناى ذکر شده ندارد.
بررسى زمینه آزادى اقتصادى مورد نظر نظام لیبرال - سرمایه‏دارى، روشن مى‏کند که وجود تفسیرهاى گوناگون و خلط واشتباه در بکارگیرى آزادى طبیعى و مانند آن براى مقاصد طرفداران این نظام ناشى از ضعف و سستى مبانى و التقاط اندیشه‏هاست. بطورى که با حفظ مبناى خود، آثار و نتایج نظریه و مبناى دیگرى را مد نظر داشتند. مثلا آدام اسمیت که تحت تاثیر «برنارد مندویل‏» و «دیوید هیوم‏» فیلسوف معاصر و دوست نزدیکش، فلسفه سیاسى خود را براساس نوعى فردگرایى طبیعى بنا نهاد، نظام آزادى طبیعى را جایگزین فرضیه وضع طبیعى و قرارداد اجتماعى «لاک‏» کرد.
وقتى به آراء «لاک‏» مراجعه مى‏کنیم تا قانون یا وضع طبیعى او را باز شناسیم چنین مى‏یابیم:
«منظور لاک از قانون طبیعت، عبارتست از این حکم عقلى و اخلاقى که همه افراد بشر به یک اندازه از حقوق طبیعى برخوردارند و هیچ کس نمى‏تواند به بهانه استفاده از آزادى به آزادى دیگرى لطمه بزند. قانون طبیعت در اندیشه لاک، همان «اراده خداوندى‏» یا «نداى الهى‏» در دورن انسان و یا قانون الهى است.»
بنابراین وقتى مدافعان اندیشه آزادى اقتصادى مطلق در دلایل خود، تاثیر و تاثرات فلسفى امثال «اسمیت‏» را نادیده مى‏گیرند ما را با تفسیرهاى گوناگون و احیانا متعارض روبرو مى‏کنند که برمبناى وضع طبیعى «لاک‏»، باید اتهام خود را مبنى بر سستى مبانى و ضعف آنها پذیرا باشند!
اینجاست که متوجه سخن عمیق شهید صدر در زمینه آزادى اقتصادى در نظام اقتصاد سرمایه‏دارى مى‏شویم که مى‏گوید:
«تعبیرات آنها از آزادى، عباراتى نامانوس یا بشدت غیر واضح است.»
نکته قابل تامل دیگر، اینکه طرفداران آزادى اقتصادى در غرب، بدلیل اینکه تشکیل اتحادیه‏هاى کارگرى باعث محدودیت این تقریر از آزادى فردى مى‏شود، اکثریت جامعه سرمایه‏دارى را از تشکیل چنین تشکل‏هایى باز داشتند ولى دست کارفرما را در تجاوز به آزادى فردى کارگران باز گذاشتند. بدینسان کارگران ظاهرا آزاد بودند ولى توانائى بر اعمال آزادى خویش نداشتند. این همان چیزى است که شهید صدر از آن، به «آزادى اجتماعى صورى‏»، تعبیر آورده است. وى در تعریف آزادى اجتماعى جوهرى و اصیل مى‏گوید:
«قدرتى است که به همراه آن، زمینه بهره‏مندى از آن نیز باشد یعنى در جامعه، شرائط لازم براى بکارگیرى آن آزادى وجود داشته باشد اما آزادى اجتماعى صورى، فاقد زمینه‏هاى لازم براى بکارگیرى آنست‏یعنى آزادى منهاى قدرت. آزادى نوع اول، «جوهرى‏» و دومى، «صورى‏» است و این دو نوع آزادى، متضاد با یکدیگرند و آزادى اقتصادى ادعائى در نظام سرمایه‏دارى، آزادى شکلى و صورى است.»
بنابراین اگر آزادى اقتصادى را شعارى براى تحقق اهداف سرمایه‏داران و توجیهى براى رفع هرنوع مزاحمت و مداخله‏اى براى منافع آنان بدانیم سخنى گزافه گفته‏ایم.
ما به همین مقدار در نقد عمده‏ترین ادله طرفداران آزادى سرمایه‏دارى بسنده مى‏کنیم با تاکید بر این که اقتصاد اسلامى، یک اقتصاد آزاد است ولى آزادى آن در جهت همکارى و تعاون است نه تکالب و رقابت نابرابر. و از دیدگاه مکتب اقتصادى اسلام، آزادى اقتصادى، تضمین مى شود ولى در کنار آن از همان ابتداى نزول آیات وحى (نه در پى وقوع حوادث و اضطرار زمان) براى حفظ و حراست از مصالح جامعه اسلامى، محدودیتهاى انسانى و عادلانه نیز براى آن تعریف شده است. تبیین دیدگاههاى اسلام در زمینه آزادیهاى اقتصادى به مقاله جداگانه‏اى نیاز دارد.

بخش دوم: نقد عملکرد «نظریه آزادى اقتصادى‏»

یکى از نمونه‏هاى عینى و عملکردى لیبرالیسم اقتصادى که بنا به گفته کینز در پایان عصر آزادى کامل به وقوع پیوست و بر ایده آزادى لیبرالیستهاى اقتصادى، خط بطلان کشید، بحران بزرگ نظام سرمایه‏دارى در دهه‏هاى آغازین قرن بیستم بود.
در سال 1926، قبل از وقوع بحران، جان مینارد کینز با ارائه مقاله «پایان عصر آزادى کامل‏» و پس از بحران در سال 1935 با انتشار کتاب «نظریه عمومى اشتغال، بهره و پول‏»، ضرورت تخصیص سهم بزرگى از منابع اقتصادى به بخش عمومى را اعلام کرد. وى در پى مطالعات خود در زمان بحران، چاره را تنها در دخالت دولت‏به عنوان عامل برون‏زا یافت. کینز به دولتهاى آن زمان پیشنهاد نمود تا با اتخاذ سیاستهاى مالى صحیح، قدرت خریدى در مصرف‏کننده ایجاد کنند تا کالاهاى انبار شده جذب شود.
کینز علیرغم دستور پرهیز از هر نوع مداخله‏اى که آزادى اقتصادى مى‏داد، دلیلى تئوریک به دست داد تا در موارد مختلف دولتها در امور اقتصادى مداخله کنند و با این پیشنهاد، با بزرگترین بحران نظام سرمایه‏دارى قرن بیستم مواجهه شد. گر چه آنطور که تاریخ سرمایه‏دارى نشان مى‏دهد، اینبار نیز نظریه‏پردازان اقتصادى از این بحران بزرگ در جهت تصحیح نظام اقتصاد سرمایه‏دارى بهره جستند که طرح و اجراى گسترده سیاستهاى مالى توسط دولت، نوعى عقب‏نشینى از التزام نظرى و عملى به «آزادى اقتصادى‏» بشمار مى‏رود.
«انگلیس بعد از جنگ ناپلئون (بعد از 1815) به بحران وخیمى دچار شده بود و بسیارى از بازارهاى منسوجات خود را در دنیا از دست داده و با رکود عجیبى مواجه گردیده بود. بعد از انگلیس، فرانسه و آمریکا نیز متوجه شدند که رونق اقتصادى در سایه آزادى اقتصادى، دائمى نیست و مسیر آن با بحران‏هاى وخیم مواجه مى‏گردد. بحران انگلیس در سالهاى 1825، 1836، بحران 1839 در آمریکا و بحران 1847 در انگلیس و فرانسه واقعیتهاى اسفناکى از بیلان عملکرد لیبرالیسم اقتصادى هستند. بعدها سیموندى ترازنامه تاثرآورى از عملکرد لیبرالیسم ارائه کرد و تصویر مخوفى از فقر و آلام کارگران و عامه مستمندان آن زمان که لیبرالیسم اقتصادى موجب شده بود، ساخت.»
از جمله نمونه‏هاى آشکار عدول عملى و نظرى از آزادى اقتصادى، مى‏توان از سیاستهاى اقتصادى‏اى در تاریخ سرمایه‏دارى نام برد که منجر به تحول نظام «اقتصاد سرمایه‏دارى لیبرال‏» به نظام «اقتصاد سرمایه‏دارى مقرراتى‏» شد. پدیده‏هایى همچون مازاد تولید، بیکارى، وخامت اوضاع اجتماعى، نارضایتى‏هاى عمومى، تظاهرات و اعتصابها و خرد کردن ماشین‏آلات به وسیله کارگران، موجودیت نظام اقتصاد سرمایه‏دارى را مورد خطر جدى قرار داد که طبقه سرمایه‏دار با وضع قوانین و مقرراتى به نفع طبقه کارگر به تحولاتى در نظام اقتصاد سرمایه‏دارى تن در داد و با این ترتیب، نظام اقتصاد سرمایه‏دارى لیبرال به نظام اقتصاد سرمایه‏دارى مقرراتى یا ارشادى، تبدیل شود. با این تحول، دو اصل مالکیت‏خصوصى و آزادى اقتصادى یا عدم مداخله دولت که توام با یکدیگر، از مشخصات نظام اقتصاد سرمایه‏دارى لیبرال بود، تغییر کرد. اصل عدم مداخله دولت‏به نفع مالکیت‏خصوصى و به منظور بقاى آن بتدریج از میان رفت.
این تحولات که از نیمه قرن نوزدهم آغاز شد رفته رفته تکامل پیدا کرد. جنگ جهانى اول در سال 1914 و بحران‏هاى سال 1919 و 1926 نیز زمینه مداخله بیش از پیش دولتها را در اقتصاد فراهم ساخت.
«با جنگ جهانى دوم (1939 - 1944) زمینه براى افزایش مداخلات دولت در فعالیتهاى اقتصادى بیشتر فراهم شد. به طورى که از نیمه قرن بیستم به بعد در کشورهاى سرمایه‏دارى، با درجات شدت و ضعف متفاوت، نظام اقتصاد سرمایه‏دارى لیبرال کاملا جاى خود را به نظام اقتصاد سرمایه‏دارى مقرراتى داد.»
برتراند راسل در مقاله «تجارت آزاد» از کتاب «آزادى و سازمان‏» که در آن از پیدایش و سیر تکوین سوسیالیسم، لیبرالیسم سخن گفته، مى‏نویسد:
«اعتقاد هواداران تجارت آزاد، تضمین صلح براى بشریت‏بود و از کابدن بعنوان یکى از رهبران مبارزه در راه تجارت آزاد نام مى‏برد که آئین او در دفاع از تجارت آزاد مورد پذیرش آمریکائیها و انگلیسیها قرار مى‏گیرد. اما اصل رقابت آزاد آن گونه که مورد حمایت مکتب منچستر بود، نتوانست‏برخى قوانین پویاییهاى اجتماعى را به حساب آورد. اولا رقابت‏به پیروزى فردى مى‏انجامد. و نتیجتا از کار باز مى‏ایستد و انحصارگرى جانشین آن مى‏گردد. در این مورد شرح فعالیتهاى راکفلر بهترین نمونه را به دست مى‏دهد. ثانیا تمایل به رقابت میان افراد به رقابت میان گروهها جاى مى‏سپارد، زیرا چند تن از افراد مى‏توانند باالحاق به یکدیگر، فرصتهاى پیروزى خود را افزایش دهند. در مورد این اصل دو نمونه مهم وجود دارد یکى اتحادیه‏هاى کارگرى و دیگر ناسیونالیسم اقتصادى.» و نیز «آمریکائیها در سال 1870 قسمت اعظم پیشرفتها و موفقیتهایشان را به «رقابت آزاد»، منتسب مى‏کردند و همه، فلسفه رایج رقابت را پذیرا شدند و موفقیت‏خود را با پیروى از اندرزهاى آن تحصیل کردند ولى بعدها فلسفه رایج‏به صورت چیزى که خود، عامل شکست‏خویش است، درآمد. یعنى رقبا تا آنجا که فقط یک نفر در میدان باقى مى‏ماند به رقابت ادامه مى‏دادند و آن وقت دیگر کسى نمى‏توانست کلمه «رقابت‏» را به عنوان شعار مسلکى به کار ببرد. این امر در بسیارى از صنایع رخ داد. اما من توجه خود را بر مهمترین آنها یعنى نفت و فولاد متمرکز مى‏سازم واز میان این دو، نفت از لحاظ زمانى، مقدم است. دو مرد در بوجود آوردن دنیاى جدید (انحصارگرى) حائز برترین اهمیتند. راکفلر و بیسمارک. یکى در اقتصاد و دیگرى در سیاست، آن رؤیاى آزادمنشانه خوشبختى کلى را که مى‏بایست از طریق رقابت فردى حاصل آید باطل ساختند.»
نقض عملى «آزادى اقتصادى‏» در کشورهاى سرمایه‏دارى
اولین کشورى که در فاصله دو جنگ جهانى از مداخلات گسترده دولت در فعالیتهاى اقتصادى برخوردار شد. ایالات متحد آمریکا بود. اگر چه این کشور امروز در میان کشورهاى سرمایه‏دارى، داراى کمترین مداخله دولت در فعالیتهاى اقتصادى است، اما بحران اقتصادى بزرگ سال 1929 و آثار آن، روزولت رئیس جمهور این کشور را ناگزیر به مداخلات گسترده‏اى در فعالیتهاى اقتصادى کرد. یعنى در زمانى که نرخ بیکارى به 24 درصد رسیده بود. در این جا، حلال مشکل، تئورى دولت مداخله‏گر از «کینز»، اقتصاددان انگلیسى بود.
کینز در زمانى که انگلیس و آمریکا در رهبرى جهان سرمایه‏دارى، رقابت دارند، نامه‏اى با نگارش بسیار ساده، به روزولت رئیس جمهور آمریکا مى‏نویسد:
«رئیس جمهور عزیز، مردم مى‏گویند اطراف شما را مشتى ابله، احاطه کرده‏اند. اگر مى‏خواهى اقتصاد مملکت و جهان سرمایه‏دارى، نجات پیدا کند اینها را بریز کنار و بیا به مشکل اساسى فکر کن... و اقتصاد سرمایه‏دارى با همین نامه سیاستهاى کینزى. نجات یافت.»
New Deal » و انقلاب روزولت معروف است. علت‏بروز این بحران، مازاد تولید اقدامات روزولت، به «نیودیل محصولات کشاورزى و صنعتى بود که بازارها را اشباع کرده و قیمتها را به شدت کاهش داده بود. قیمت‏سهام در بورس نیویورک به صورت غیرعادى تنزل یافت و با توجه به شرایط اقتصادى و روانى مناسب بسرعت‏به بازارهاى بورس و نیز بازار کار و بازار محصولات کشورهاى اروپایى سرایت کرد و با این ترتیب، آثار بحران در سطح بین‏المللى آشکار شد. براى مقابله با بحران اقتصادى سیاستهاى متنوعى اعمال شد. به منظور ایجاد امکان براى افزایش صادرات، نرخ رسمى دلار کاهش داده شد. براى تعدیل مازاد تولید، قوانین و مقرراتى وضع شد که با محدود کردن آزادى تولیدکنندگان، حجم تولید را در بسیارى از محصولات کشاورزى، تنظیم مى‏کرد. این گونه مداخلات حکومتى در کشورهاى اروپایى از جمله فرانسه، ایتالیا، آلمان و انگلستان بوسیله دولت‏به عمل آمد.
بدینسان آثار بحران، نشانگر کارکرد غلط مکانیسم بازار بود و ناگزیر باید مقابله با بحران به وسیله دولت اعمال شود و آزادى اقتصادى عملا نقض شود. اعمال این سیاستها و وضع قوانین در زمینه محدود ساختن آزادیهاى فردى و شاختن «حق مداخله دولت‏» در ابتدا با یک مشکل اساسى روبه‏رو بود. اصول نظام اقتصاد سرمایه‏دارى لیبرال که قوانین اساسى کشورهاى سرمایه‏دارى منطبق با آن بود، با اعمال چنین سیاستها و وضع چنین قوانینى سازگار نبود. به همین دلیل دیوانعالى آمریکا اقدامات روزولت را مخالف قانون اساسى خوانده و آنها را باطل اعلام کرد. اما در هر صورت اعمال این سیاستها تاثیر خود را در باز کردن راه مداخله دولت در فعالیتهاى اقتصادى به جا گذاشت.
«بعد از جنگ جهانى دوم نیز بازسازى و ترمیم خسارات، برنامه‏ریزى و مداخلات دولت را مى‏طلبید. تبدیل تراز پرداختهاى منفى به مثبت، ایجاد اشتغال و مقابله با کمیابى، بدون تغییر ساخت نظام اقتصاد سرمایه‏دارى با اصلاحاتى گسترده، امکان‏پذیر نبود. کشورهاى صنعتى اروپا که بیشتر درگیر جنگ بودند نیاز بیشترى به ارشاد اقتصادى به وسیله دولت از طریق وضع قوانین و مقررات احساس مى‏کردند. انگلستان در این زمینه اقدام به ملى کردن بسیارى از مؤسسات و ارشاد اقتصاد به وسیله دولت از طریق تدوین برنامه اقتصادى کرده و به وسیعترین مداخلات دولتى در فعالیتهاى اقتصادى دست زد. در فرانسه نیز اولین برنامه ارشادى از سال 1947 براى مدت چهار سال پیش‏بینى و اجرا شد. در آلمان فدرال از سال 1967 هدایت نوسانات اقتصادى به وسیله دولت‏به صورت جدیدترى انجام گرفت. توزیع مجدد درآمد یکى از اهداف مهم سیاست اقتصادى شد که تا امروز همچنان از وظایف اساسى دولت‏ها به شمار مى‏آید.»
بعنوان یک نمونه عملى دیگر در دو دهه گذشته، توسل به روش‏هاى سرکوب‏گرانه در مصر با لیبرالیزه کردن سیاسى و اقتصادى همراه بوده است و هر اندازه رژیم مصر به لیبرالیزه کردن سیاسى و اقتصادى جامعه متمایل‏تر شده، بر شدت و تعدد اعتراضها در میان طبقات پائین‏تر جامعه افزوده شده است.
آثار طرح «فریدمن‏» بر اقتصاد شیلى
طرفداران لیبرالیسم در مقابله با امواج مداخله‏گرایى دولتى که تحت تاثیر مکتب کینز بر نظام اقتصادى کشورهاى سرمایه‏دارى تاثیر گذاشته بود، به دفاع از اصول و مبانى لیبرالیسم پرداخته و سرچشمه کلیه مشکلات اقتصادى را مداخله دولت در فعالیتهاى اقتصادى معرفى مى‏کنند. در راس اینان مکتب شیکاگو و میلتون فریدمن قراردارد.
بنابراین فریدمن را مى‏توان بعنوان طرفدار لیبرالیسم سنتى یعنى مدافع آزادى اقتصادى در نظام اقتصاد سرمایه‏دارى لیبرال نامید که در ارائه سیاستهاى اقتصادى و تجویز درمانهاى اقتصاد کشورها، تاکید فوق‏العاده‏اى بر نظام بازار آزاد و حفظ آزادیهاى اقتصادى دارد.
فریدمن پس از کودتاى 1973 پینوشه در شیلى، رهبرى «نجات اقتصاد شیلى‏» را بر عهده داشت. ما نتایج طرح ایشان را بعنوان نمونه‏اى تاریخى در راستاى تحلیل عملکردى آزادى اقتصادى در اینجا مى‏آوریم و قضاوت و مقایسه این نتایج‏با آنچه که فریدمن در کتاب خود «آزادى انتخاب‏» آورده است را به خوانندگان واگذار مى‏کنیم.
«شیلى پس از سه سال تجربه آزاد با کودتاى 1973 پینوشه به دریاى خون نشست. کودتا از نوع کلاسیک آمریکایى بود و دقیقا منافع انحصارات بین‏المللى ذى‏نفع را تعقیب مى‏کرد و لحظه به لحظه از اوان شکوفایى آزادى در عصر آلنده توسط «سازمان سیا» صحنه‏پردازى مى‏شد. فریدمن از دارو دسته شیکاگو، رهبرى «نجات اقتصاد شیلى‏» را به عهده گرفت. وقتى پینوشه کار قتل عام مقدماتى را به پایان برد نوبت دارو دسته فریدمن رسید که بنیاد اقتصادى کشور زیر سلطه را ویران کنند. شیکاگوئیها معتقد بودند که نظام بازار آزاد بویژه در بازار نیروى کار که تحت تاثیر مطلق دو شمشیر «عرضه و تقاضا» منجر به تعیین دستمزدها مى‏شود پدیده‏اى است لازم و این بویژه باید براى کشورهاى کم توسعه آویزه گوش باشد. دولت وظیفه ندارد که با سیاستهاى پولى خود در تثبیت دستمزدها و حفظ سطح قیمتها یا مهار تورم و یا ایجاد طرحهاى توسعه اقدام کند. دولت‏باید صرفا عرضه پول را تنظیم و آن را براى اقتصاد تامین کند عرضه پول باید عاقلانه و معتدل انتخاب بشود. البته‏عرضه پول به تورم مى‏انجامد. به موجب درس شیلى، این اشکالى ندارد آنها که‏زیان مى‏دهند، یعنى کارگران و مصرف‏کنندگان کم درآمد، باید دلخوش باشند که نظام بازار آزاد در بلند مدت همه چیز را حل مى‏کند. تورم تولید را تشویق مى‏کند و آن هم اشتغال را بالا مى‏برد و این یکى هم دستمزدها را زیاد مى‏کند. آنان با این سیاست‏به میدان اقتصاد شیلى آمدند. تمام دستاوردهاى بیمه اجتماعى کارگران را پایمال کردند، ورود سرمایه‏گذاریهاى خارجى و آغاز جریان غارت را تسهیل کردند. سطح زندگى واقعى را براى مدتها چنان زمین زدند که کمر نادارها شکست، و همیشه وعده دادند که تعادل خود به خود رشد را تضمین خواهد کرد. آنها سیاستشان را که با تزریق پول و آغاز هجوم سرمایه‏گذاریهاى غارتى و سرمایه‏گذاریهاى تولید بر بنیاد بسیج نیروها و سرمایه ملى همراه بود «شوک درمانى‏» نام نهادند. در یک کلام، آنها اقتصاد شیلى را قتل عام کردند. سالها گذشته است آن همه کشتار بى رحمانه و سرکوب آزادیها و آن همه قتل عام کارگران شیلیایى به امید رشد خود به خودى بازار، هیچ نتیجه‏اى جز پائین ماندن سطح زندگى، عدم رشد عمیق و گسترده صنعتى و فزونى شکافهاى اجتماعى نداشته است. بى‏گمان مرد تیزهوشى چون فریدمن نوبلیست و معاون یرکارش هاربرگر دانسته‏اند با شیلى چه مى‏کنند. بگذار هر چه فریدمن مى‏خواهد در کتاب آزادى خود درباره آزادى اقتصادى و نجات بشر موعظه کند، او مسئول مکیده شدن خون اقتصاد شیلى پس از سکوت اولین غرشهاى تانکهاست.»
بعدها دکتر آندره گوندرفرانک در دو نامه سرگشاده به استادان خود آرنولد هاربرگر و میلتون فریدمن با استناد به آمار و ارقام موجود و با لحنى کوبنده نتایج‏حاصله از کاربرد «نمونه اقتصادى‏» اصحاب شیکاگو را بازگو کرده و علل فقر و عقب ماندگى اقتصادى و... را روشن کرد.

بخش سوم: آزادى اقتصادى و عدالت اقتصادى

یکى از ناکارآمدیهاى آزادى اقتصادى را مى‏توان عدم تحقق وعده‏هایى دانست که گفته مى‏شد رشد اقتصادى را بطور عادلانه براى جامعه بارمغان مى‏آورد. بعبارت دیگر، براساس آزادى اقتصادى، تمام عوامل اقتصادى بدون هر نوع مداخله دولت‏به یک نوع توزیع عادلانه درآمد، دست مى‏یازند ولى عملکرد و دستاوردهاى آزادى اقتصادى نیز در این عرصه، تایج‏خوشایندى در برنداشته بطورى که در دهه‏هاى اخیر، لیبرالیسم سنتى ناگزیر شده تا از «برابرى‏» در کنار «آزادى‏»، سخن گفته و بپذیرد که باید علاوه بر «آزادى‏»، به مسائل توزیعى در زندگى اجتماعى - اقتصادى مردم توجه ویژه‏اى داشت و این اندیشه که نوعى اعتراف به شکست آزادى مطلق اقتصادى است. لیبرالهاى برابرى طلب هوادار «دولت رفاه‏گستر» را به ارائه قرائتى دیگر از لیبرالیسم اقتصادى واداشته است.
ما در اینجا در راستاى تحلیل عملکردى آزادى اقتصادى باختصاره مواردى از این شکستها و در کنار آن اعتراف به ناکارآمدى صرف آزادى اقتصادى را در عرصه عمل از زبان نظریه‏پردازان عمدتا نظام اقتصادى - سرمایه‏دارى بیان مى‏کنیم و بحث در مبانى نظرى عدالت اقتصادى و توزیعى، را به جایگاه مستقلى وامى‏گذاریم.
استورات میل یکى از علماى مشهور کلاسیک که در نیمه دوم عمر خود به نوعى سوسیالیسم رقیق، متمایل شد در بیانى آشکار، به عدم تامین منافع جامعه در سایه آزادى کسب نفع شخصى افراد، و در نتیجه بروز نابرابرى و توزیع ناعادلانه اشاره مى‏کند. وى در مورد انتخاب میان دو نظام اقتصاد سرمایه‏دارى و سوسیالیسم صراحتا چنین مى‏نویسد:
«اگر قرار باشد که بین مسلک اشتراکى (با همه خطراتى که دارد) و وضع موجود اجتماعى که براساس آن محصول کار به عکس زحمت، توزیع مى‏شود، یکى را انتخاب کنم و راه‏بینابین وجود نداشته باشد شق اول را انتخاب خواهم کرد.»
این گفته با اعتقاد او به عدم حاکمیت قوانین طبیعى بر توزیع کاملا انطباق دارد. علاوه بر این، اصولا چنین بیانى از متفکرى بنام، مانند میل که خود از بنیانگذاران اصول نظام اقتصاد سرمایه‏دارى است نشاندهنده وجود اشکالات بنیادى در این نظام است.
«کارلایل‏» که تاثیر فراوانى در تاریخ عقاید اقتصادى داشته و نفرین‏هایش علیه نظام اقتصادى موجود، بسان پژواکهاى خوانندگان در نمایشنامه‏هاى ماتم‏آمیز باستانى است، مى‏گوید:
«سه بار ملعون‏»، «سه بار کافر» عقیده اقتصادشناسان که مى‏گویند: نخست در جستجوى سود خود باش و همین سرانجام نفع عموم خواهد بود. خداوندگار ما چنین نگفته است.»
کارلایل نیرومندانه‏تر از همه مکتب مدرسى آزادمنش را در هم کوبیده است.
فلاسفه‏اى نظیر «لاک‏» و «آدام اسمیت‏» و از بعضى جهات «میل‏» که دیدگاهى خوشبینانه نسبت‏به طبیعت‏بشرى و هماهنگ شدن منافع انسان‏ها داشتند، معتقد بودند که پیشرفت و هماهنگى اجتماعى با فراهم آمدن قلمرو وسیعى براى زندگى خصوصى، که نه دولت و نه هیچ قدرت دیگرى مجاز به شکستن آن باشد، سازگارى دارد. ولى درست در چنین زمانى که نظریه دفاع از آزادى اقتصادى، ظهور و بروز بیشترى مى‏یافت و آثار غیر قابل دفاعى از خود در صحنه عمل برجاى مى‏گذاشت، هابز و همفکرانش چنین استدلال مى‏کردند که:
اگر قرار است انسانها از نابود کردن یکدیگر و تبدیل زندگى اجتماعى به جنگل یا محیط وحش باز داشته شوند، موانع بزرگترى باید به وجود آید تا آنها را سرجایشان بنشاند و بدین ترتیب خواستار گسترش قلمرو هدایت مرکزى و کاهش محدوده فردى بودند.»
کارل یاسپرس مى‏گوید:
«امروزه، عدالت‏خواهى در برابر بى‏عدالتیها و بدبختیهاى ناشى از اقتصاد آزاد دوره لیبرالیستى قد برافراشته است.» «چنین پیداست که راهى که جهان در پیش گرفته است‏به چنین بلائى خواهد انجامید که نتیجه‏اش چیزى جز هرج و مرج و بدبختى و بیچارگى نخواهد بود. چاره تنها در برقرارى نظامى است استوار بر حق و قانون که چنان نیرومند باشد که بتواند صلح جهانى را پایدار نگه دارد.»
ژان بشلر در تحقیق ارزشمند خود پیرامون خاستگاههاى سرمایه‏دارى، رفتار اقتصادى مقاطعه‏کاران در انگلیس را مورد بررسى قرار داده و بیان مى‏دارد که چگونه طرح آزادى اقتصادى به عنوان چتر حمایت از آنها براى از بین بردن رقبا از یکسو و بى‏تفاوت شدن در برابر اختلالهاى عظیمى است که در بافت اجتماعى ایجاد شده، از سوى دیگر است:
«مقاطعه‏کاران از آزادى عمل فراوان برخوردار شده و حتى اگر شرایط مناسب بود، بر دولت نیز فشار مى‏آوردند تا مطابق میل آنان عمل کند. رشد اقتصادى در حالتى ممکن است که تمام امکانات کسب منفعت، شناخته شود و مورد بهره‏بردارى قرار گیرد. و این امر بنوبه خود ممکن نیست مگر با آزاد گذاشتن کسانى که در پى این هدف هستند. اما آزادى عمل نیروهاى اقتصادى، اختلالهاى عظیمى در بافت اجتماعى ایجاد مى‏کند و ناگزیر واکنش گروههایى را سبب مى‏گردد که سبک زندگى آنان به این ترتیب در معرض تهدید قرار گرفته است. هر قدر دولت کمتر در اقتصاد دخالت کند و بر اختلالهاى زائیده از رشد چشم بپوشد یا به مقاطعه‏کاران کمک کند مخالفان خود را کنار بزنند، اقتصاد، رونق بیشترى خواهد یافت.»
اینجاست که منتقدان سرمایه‏دارى حق دارند آن را نظامى بى‏رحم معرفى کنند که منظورش از رشد، رشد ثروت سرمایه‏داران وابسته به قدرت و حاکمیت‏سیاسى کشورهاى سرمایه‏دارى است.
پرفسور لستر تارو استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد و ام آى تى که از نظریه‏پردازان اقتصاد جهانى است، گر چه همچون فرانسیس فوکویاما که عصر کنونى سرمایه‏دارى را «پایان تاریخ‏» نامیده، معتقد است نظام سرمایه‏دارى در میدانى بى‏رقیب، تنها سرپا ایستاده است ولى همو ابراز مى‏دارد:
«بین دموکراسى و سرمایه‏دارى تناقض وجود دارد. نظام سرمایه‏دارى در جانب تولید، نابرابرى‏هاى بزرگى در میزان درآمد و ثروت ایجاد مى‏کند.»
ثروت کلان برخلاف آنچه در کتاب‏هاى درسى رشته اقتصاد نوشته‏اند از راه سال‏ها صبر و پس‏انداز و سپس سرمایه‏گذارى دوباره آن با نرخ‏هاى بازگشت‏سرمایه بازار به دست نمى‏آید.
«کسى که با 100000 دلار شروع کند و بخواهد که تمام بهره‏هاى وصولى خود را پس‏انداز و دوباره سرمایه‏گذارى نماید، بعد از 40 سال، برمبناى نرخ واقعى بهره 2/2 درصد در ده سال گذشته، فقط 238801 دلار خواهد داشت. بیل گیتز که با 15 میلیارد دلار ثروت، ثروتمندترین مرد آمریکاست، از راه پس‏انداز پول خود ثروتمند نشد.»
«تارو» با نقل این ادعا که در نظام سرمایه‏دارى، درآمد همه افراد جامعه افزایش مى‏یابد، به عملکرد بیست‏سال گذشته اشاره کرده و پوچى این ادعا را برملا مى‏سازد. وى مى‏گوید:
«نظام سرمایه‏دارى مى‏تواند ادعا کند که روند اقتصادى، عادلانه است اما درباره حقانیت‏یا عدالت هر نوع پیامبرى، باید «ندانم گو» باشد. اما اگر کسى اعتقاد دارد که این پیامد و حاصل این پیامد، غیرعادلانه است و درصدد یافتن توجیهى براى نپذیرفتن حاصل فرآیند برآید، همیشه مى‏توان جایى پیدا کرد که این فرآیند با نظریه‏هاى بازار رقابتى، همخوانى ندارد. در نتیجه، مدافعان نظام سرمایه‏دارى معمولا ادعا مى‏کنند که این نظام، درآمد همه را پیوسته افزایش مى‏دهد و فقط گاهى ممکن است که نابرابرى ایجاد شود. متاسفانه، این ادعا در تمام بیست‏سال گذشته ابطال شده است. اگر دولت در کار بازار، دخالت نکند و به یارى بازندگان نشتابد، تنها راهى که باقى مى‏ماند این است که مستمندان را از جامعه بیرون بریزیم. هربرت اسپنسر از اقتصاددانان قرن نوزدهم، مفهومى ساخت که آن را در نظام سرمایه‏دارى، «بقاى اصلح‏» نامید.»
(عبارتى که سرانجام داروین براى تبیین تکامل، از او گرفت). اسپنسر عقیده داشت که وظیفه قوى‏هاى اقتصادى، این است که ضعیفان اقتصادى را از صفحه روزگار براندازند. آن تفکر در حقیقت، راز بقاى نظام سرمایه‏دارى بود. ضعیفان حذف گشتند.
«میثاق با آمریکا (شعار و عنوان بیانیه استراتژیک «جمهورى‏خواهان‏» در سال‏هاى اخیر)، لحنى بسیار اسپنسرى دارد و سوداى بازگشت‏به سرمایه‏دارى بقاى اصلح را در سر مى‏پرورد. البته به روراستى اسپنسر نیست و منکر این است که کسى از گرسنگى خواهد مرد. حاشیه‏نشینان پایین نظام اقتصادى، مستحقند که در همانجا باشند و به سبب بى‏کفایتى‏شان نمى‏توان به آنها کمک کرد.»

از لیبرالیسم سنتى تا «برابرى‏طلبى‏» لیبرال منشانه
لیبرالیسم که براى سه سده، مدافع اصلى «آزادى‏» و بطور خاص در عرصه مسائل اقتصادى، طرفدار «آزادى اقتصادى‏» و «عدم مداخله دولت‏» و هر عامل خارجى در اقتصاد بوده، امروز دچار نوعى عدول از آن یا تردید بین «آزادى‏» و «عدالت‏» شده است. لیبرالهاى برابرى‏طلب، هوادار دولت رفاه گسترند و با طرح آزادیهاى مدنى همراه با حقوق اقتصادى و اجتماعى معینى، شامل حق رفاه، آموزش و پرورش، بهداشت، مراقبت و مانند آن‏موافقند.
«لیبرالهاى آزادیخواه از اقتصاد بازار حمایت مى‏کنند و سیاستهاى توزیعى را مغایر حقوق مردم مى‏دانند. آنان موافق طرحى از آزادیهاى مدنى هستند که با نظام دقیق حق مالکیت فردى همراه‏باشد.»
از یک سو برخى از آنان چون «هایک‏» و «نوزیک‏»، با بهره‏گیرى از گرایشهاى محافظه‏کارانه، بر اهمیت‏بیشتر و ارزش والاتر ایده‏هاى مورد باور خود نسبت‏به ایده‏هایى چون همبستگى و برابرى، تاکید ورزیده‏اند. به نظر این اشخاص، بندگى و وابستگى از نظر اخلاقى، قبیح‏تر از انفراد و نابرابرى است. با کار و فعالیت‏بیشتر فردى، مى‏توان بر فقر و انزوا غلبه کرد ولى انسان در بند و تحت‏سلطه دولت‏یا سنت‏حتى امکان تغییر وضع خویش را ندارد. از سوى دیگر، برخى از لیبرالها، کسانى مثل دانیل بل و دارندرف، به سوسیالیستها نزدیک شده و پذیرفته‏اند که همبستگى و برابرى، جایى مهم و ویژه در زندگى اجتماعى دارند و بدون آنها سلامتى روحى و روانى - اجتماعى افراد به خطر مى‏افتد.
«اینان که هنوز خود را وفادار به ارزشهاى اساسى لیبرالیسم مى‏دانند بر این باور هستند که تحقق این ارزشها خود در نهایت، انسانها را به استقرار نوعى همبستگى و برابر ى(که در تناقض با آن ارزشها نباشد) مى‏کشاند. چه انسانهاى آزاد و معقول مى‏توانند ببینند که در هر ساختار باز اجتماعى، هر آن امکان دارد که آنها خود جزو بازماندگان باشند و این، تنها برابرى و همبستگى است که مى‏تواند ناجى آنها باشد.»
بنابراین، ضرورت توجه به برابرى و همبستگى اجتماعى، لیبرالیستهاى چند دهه اخیر را با این سؤال جدى روبرو ساخته است که چگونه مى‏توان‏آزادى، برابرى وهمبستگى اجتماعى را در کنار هم در جامعه متحقق ساخت. پروفسور ارنست دور، از برجسته‏ترین نئولیبرالهاى معاصر و استاد اقتصاد دانشگاه نورنبرگ مى‏گوید:
«بدون یک سیاست توزیع درآمدى متناسب و عادلانه، تامین اجتماعى و رفاه اجتماعى و شانس برابر براى همه در یک دموکراسى، اقتصاد بازار نمى‏تواند ثبات و قوام و نضج گیرد و نمى‏توان از آن جانبدارى کرد.
و بقول آنتونى آربلاستر:
«ارزش‏هاى لیبرالى که بر اثر ستایشهاى دروغین رسانه‏هاى جهان ثروتمند از رونق افتاده است امروزه جهان غنى را کسل و دنیاى فقیر را بیزار مى‏کند.»
اینجاست که شهید سیدمحمدباقر صدر بعنوان خطاى اساسى نظریه «آزادى اقتصادى‏» در نظام سرمایه‏دارى مى‏گوید:
«گر چه در اثر رقابت آزاد، تولید کالا با حداقل هزینه انجام مى‏شود و افزایش تولید و رشد کیفى و کمى آن را بدنبال دارد ولى نمى‏تواند ثابت کند که آسایش و سعادت را براى جامعه بارمغان آورده است. نظام اقتصاد سرمایه‏دارى، عاجزتر از آنست که لیاقت توزیعى داشته باشد که رفاه جامعه را تضمین کند.»