عوامل پویایى فقه/ سید علی سادات فخر


اشاره
دانش فقه در گستره فرهنگ و علوم اسلامى، جایگاهى رفیع و منزلتى فخیم‏داشته و دارد و هماره در نوک پیکان هماوردیهاى عالمانه و مغرضانه قرار داشته‏است. در میان فرقه‏هاى اسلامى سرگذشت‏شیعیان و اندیشمندان آنان بس‏غریب مى‏نماید. در تاریخ شیعه شمایى از قیامهاى حق‏طلبانه، اسارت، تبعید،شکنجه و شهادت. که توسط آزادمردان دین‏خواه و ظلم‏ستیز شیعى رقم خورده‏است و نمایى از نامبردارانى دانش‏پژوه، اصالت‏خواه و سنت‏گرا که با سوز و گداز وعشق و ایثار به پى‏سازى و بنیان‏گذارى دستگاه نظام‏دار کلام و فقه شیعه همت‏گمارند به چشم مى‏خورد. در این جریان بالنده، تکاپو و کندوکاو فقیهان نامدارشیعى، جایگاه ویژه‏اى را به خود اختصاص داده است. پس از غیبت امام‏زمان(عج) دانشوران نامور مذهب جعفرى به تبیین دیدگاههاى راهبردى فقه‏پرداخته و با تعریف اصول، ملاکها معیارها و قواعد این دانش سترگ، شتابى درخور به آن دادند. گرچه گاه این پویه‏ها دچار آفتهایى مى‏شد و روند رو به تکامل‏آن را آسیب‏پذیر مى‏ساخت اما دیرى نمى‏پایید که دانشورى نظام‏ساز و صاحب‏سبک بر سکون تحمیلى برمى‏آشفت و طرحى نو درمى‏انداخت و پویشى تازه به‏فقه مى‏داد و آن را به عرصه‏هاى نوین رهنمون مى‏شد.
این جریان نوگرایى و مکتب‏سازى فقهى وامدار نامبردارانى چند، چونان شیخ‏طوسى، ابن‏ادریس حلى، صاحب جواهر، شیخ انصاى، شهید صدر و امام‏خمینى(ره) مى‏باشد.
این ادعاى گزافى نیست اگر گفته شود امام خمینى(ره) بود که فقه را وارد مرحله‏نوینى نمود، پویایى فقه را صدا زد و کارایى آن را نشانه رفت و از نوگرایى فقه‏بدون سنت‏گریزى حمایت نمود و به اندیشه فقه سنتى - پویا توصیه نمود.واقعیت این است که پس از به دست گرفتن قدرت توسط فقه شیعه در ایران واجراى دیدگاههاى اصلاحگر بزرگ شیعى امام خمینى(قدس‏سره)، چالشى‏سترگ در عرصه‏هاى فرهنگى به وجود آمد که در خط مقدم یورشهاى انجام‏گرفته، فقه شیعى قرار داشت.
در برابر این هجمه‏ها - جداى از اینکه آنها را از سر خیرخواهى دین‏گرایانه بدانیم‏یا خودخواهى دنیامدارانه - باید تلاش کرد تا با ارزیابى صحیح و منطقى دانش‏فقه و همچنین تحلیل درست اهداف، ساز و کارها و شیوه‏هاى استنباط و آثاراحکام فقهى بر زندگى جمعى و فردى و در نهایت اداره نظام سیاسى - اجتماعى،به راهبردهایى بنیادین دست‏یافت. تنها در این صورت است که مى‏توان دربرابر یورش نظامهاى حقوقى و مدنى بیگانه، نظام خودى را آسیب‏ناپذیر ساخت‏و همراه با حفظ اصول و ارزشهاى اسلامى، جوابگوى مقتضیات زمان ورویدادهاى نو بود.

اهداف فقه
پویایى فقه در گرو تبیین ژرف اهداف فقه و نظام‏آن است. آیا نظام فقهى تنها رستگارى آن جهانى را هدف‏خویش مى‏داند و اصولا به آثار این جهانى دین توجهى‏نمى‏کند؟ آیا نظام فقهى تنها باید به سامان دادن زندگى‏جمعى و فردى دنیایى مردم بسنده کند؟ آیا مى‏توان بدون‏توجه به آثار احکام فقهى در زندگى دنیایى مردم، فارغ البال‏به صدور احکام و فتوا روى آورد؟ پیشفرض بنیادین‏نوگرایى در فقه شیعه این اندیشه است که سعادت آدمى‏هدف نهایى منظومه فقه است و سعادت این جهانى ورستگارى آن جهانى مى‏تواند تنها هدفى باشد که اندیشه‏اجتهاد دائم و ثابت و متغیر و مقتضیات زمان را بهم پیونددهد. بنابراین نمى‏توان بدون توجه به آثار احکام فقهى درزندگى دنیایى مردم فارغ‏دلانه به صدور احکام و فتوا روى‏آورد. فراتر از این، اگر فقه داعیه حکومت‏دارى و اداره زندگى‏انسانها از گهواره تا گور را داشته باشد و حق ولایت و رهبرى‏نیز از آن ولى فقیه باشد، همانگونه که حضرت امام راحل‏فرمودند: «حکومت در نظر مجتهد واقعى، فلسفه عملى تمامى فقه‏در تمامى زوایاى زندگى بشریت است. حکومت نشان‏دهنده جنبه‏عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سیاسى ونظامى و فرهنگى است. فقه تئورى واقعى و کامل اداره انسان واجتماع از گهواره تا گور است.» (1) در این صورت فقه براى اداره‏زندگى انسانها بزرگترین هدفى را که مى‏تواند دنبال کندعدالت اجتماعى است. (2) بنابراین فقیه چاره‏اى ندارد جزاینکه به آثار فتواها و احکام خود در جامعه بیاندیشد ورابطه آن را با بسط قسط و نهادینه کردن عدالت اجتماعى‏بسنجد.
افزون بر این، مبناى احکام ولایى، مصالح عمومى است که‏انسان غیرمعصوم توان درک و شناخت آن را دارد. اگر براى‏رسیدن به هدفى دنیوى حکمى صادر شود ولى پس از اجرا،آن هدف را برآورده نکند باید در حکم شک کرد یا در روش‏استنباط آن حکم تردید نمود و براى برآورده کردن هدف،سراغ احکام و دستورالعملهاى دیگرى رفت. کارایى فقه دردوره کنونى بستگى به چگونگى تشخیص هدف و ارزیابى‏و کنترل احکام فقهى دارد تا میزان تاثیر آنها را در برآورده‏کردن اهداف احکام تعیین نماید. بدیهى است استنباط‏احکام فقهى بدون توجه به اهداف فقه، هماهنگى بخشهاى‏گوناگون فقه را بهم ریخته و توان مدیریتى آن را در ارائه راه‏حلهاى اساسى براى مشکلات و پدیده‏هاى نوآمد به صفرخواهد رسانید.

توانایى سیستمى فقه
بنیادى‏ترین اندیشه‏اى که جریان رو به‏رشد فقه را به طور ساختارى مى‏تواند تضمین کند اصل‏ماناى اجتهاد است. اجتهاد را چنین تعریف کرده‏اند: «توان به‏دست آوردن حجت‏بر احکام شرعى یا وظیفه عملى (شرعى یاعقلى).» (3) بدون تردید اجتهاد داراى اقسامى است که درکتابهاى مربوطه، به آنها اشاره شده است از جمله مى‏توان به‏تقسیم آن با توجه به مراتب مجتهدین نگاهى نمود: اجتهادمطلق و اجتهاد منتسب (اجتهاد در مذهب). (4)
به کسى گویند مجتهد مطلق است که بتواند در اصول وفروع اجتهاد کند و به تعبیرى صاحب سبک باشد. در برابربه شخصى گویند مجتهد منتسب است که وى اصول وملاکهایى را بپذیرد که بنیانگذار مکتبى فقهى، آنها را تدوین‏نموده است و او فقط در فروع حق استنباط داشته باشد. (5) شیعه به اجتهاد مطلق اعتقاد دارد و اجتهاد منتسب رانمى‏پذیرد. از همین جا جریان انسداد یا انفتاح باب اجتهاددر فقه اسلامى شکل مى‏گیرد. تفاوت اندیشه فقهى شیعه بااهل سنت نیز قابل ارزیابى و تعمق است. از برجستگیهاى‏فقه شیعه گرایش به انفتاح باب اجتهاد است که مى‏تواند به‏آن تازگى، تراوت، پویایى و قدرت پاسخگویى روزآمد به‏پدیده‏هاى نوآمد را بدهد. این سرمایه‏اى بس سترک است که‏شیعه اعتقاد به انفتاح باب اجتهاد مطلق دارد. (6) در نتیجه ازنظر سیستمى، فقه شیعه در بن خود بنیان مرصوص اجتهادمطلق را قرار داده است که همیشه پویایى آن را امکان‏پذیرمى‏سازد، در صورتى که فقه اهل سنت‏با پذیرش اجتهادمنتسب و اجتهاد در مذهب، توان اصولى خویش را براى‏پویایى از دست داده است.

آسیب‏پذیرى سیستم پویا
با صد افسوس باید گفت که درفقه شیعه از این سرمایه‏گرانمایه چندان بهره‏بردارى بهینه‏نمى‏شود. گاه در تاریخ فقه شیعه نه تنها نشانى از انفتاح باب‏اجتهاد نبوده بلکه نشانه‏هاى بى‏شمارى از گرایش به اجتهادمنتسب به چشم مى‏خورد. براى نمونه به سرنوشت فقه‏شیعه پس از شیخ طوسى (7) در قرن پنجم و پس از شیخ‏انصارى مى‏توان اشاره کرد. البته هماره فقیهانى خلاق ومکتب‏ساز در برابر این گرایشهاى تقلیدگونه، جریانى باشکوه و بالنده در فقه شیعى به راه انداخته و روح تازه‏اى درکالبد افسرده و رو به سکون آن دمیده‏اند.
برخى از فقیهان پیدایش فرقه‏هاى گوناگون مذهبى، صدوراحکام شرعى مبتنى بر هوى و هوس یا قومى و قبیله‏اى،همگرایى فقه و فقها با سلاطین و در نهایت پیروى فقها ازنظرات سلاطین را چکیده‏اى از نتیجه انسداد باب اجتهاد نزداهل سنت مى‏دانند. (8) بنابراین یا مى‏باید فقه اهل سنت،پویایى و نوگرایى خویش را از دست‏بدهد یا پیرو پادشاهان‏و عالم‏نمایان دنیاخواه دین‏فروش گردد و اهل سنت چاره‏اى‏جز انتخاب یکى از این دو گزینه نداشتند. به نظر مى‏رسد دراین سرگذشت تلخ که بر فقه اهل سنت رفته است واقعیتى‏نهفته وجود دارد که عبرت‏آموزى از آن، راه‏گشاى‏چالشهایى باشد که امکان دارد در برابر فقه شیعه نیز به‏وجود آید. بنابراین اعتقاد به انفتاح باب اجتهاد مطلق بدون‏تبیین ارزشها، اصول، معیارها و سنتها، مى‏تواندآسیب‏پذیرى سیستم پویاى فقه را نشان داده و به سرانجامى‏بیانجامد که قابل تصور نیست. البته چاره کار این نیست که‏براى جلوگیرى از این احتمال و آسیب‏پذیریهاى احتمالى،گرایش به احتیاط و پیروى از مشهور و قدما در صدرتلاشهاى اجتهادى قرار گیرد که چنین گرایشى، فقه را ازپویایى و نوگرایى واداشته و از حرکت و پویایى به سکون وانزوا خواهد کشاند. به سخن فنى، اندیشه ثابت و متغیر وارتباط این دو با یکدیگر در درون نظام فقهى در صورتى که‏به روشنى تبیین شود و عناصر ثابت آن تعیین گردد،بنیادى‏ترین راهبرد در فقه شیعه را به دست‏خواهد داد که‏هرگز غبار قدمت عهد بر چهره‏اش ننشیند و با طراوت وشادابى در عرصه‏هاى گوناگون زندگى مدرن به ایفاى نقش‏ارزش‏گونه و خیرخواهانه خویش بپردازد.

عوامل پویایى
با پذیرش اجتهاد مطلق و انفتاح باب اجتهاد مطلق، توانایى‏سیستم براى پویایى، پذیرفته مى‏شود. اکنون وبت‏به‏بررسى این نکته مى‏رسد که پویایى و بالندگى در فقه شیعه‏بستگى تمام عیار به مجتهد دارد; یعنى این فعالیت عالمان‏است که جریان رو به تکامل نظام فقهى را تشکیل مى‏دهد،به ویژه اگر فقه را به فعالیت جمعى فقها تعریف کنیم. (9) ازاین رو نقش مجتهد در این روند تعیین کننده خواهد بود.براى تبیین شفاف این نظریه چند نکته باید یادآورى شود،هر چند این موارد تمام آن نکاتى نیست که رعایت آنها درپویایى فقه بایسته است ولى از مهمترین آنهاست.
1- حیات مجتهد:
رویدادها یکى پس از دیگرى در بسترزمان به وجود مى‏آیند و تطبیق دستورات کلى اسلام برموضوعات و استنباط احکام پدیده‏هاى نو، فلسفه وجودى‏اجتهاد مطلق و سیستم پویاى فقه را تشکیل مى‏دهد و تنهاراه استنباط حکم پدیده‏ها، درگیر شدن اجتهاد کننده (مجتهدیا مرجع) با پدیده‏هاى نو است. بدون تردید زنده بودن‏مجتهد، شرط لازم استمرار این جریان و بسامانى آن است.در فقه شیعه نیز بیشترین فقها این اصل را پذیرفته‏اند که‏تقلید ابتدایى از مجتهد مرده صحیح نیست (10) و تنها درصورتى بقاء بر تقلید از مجتهد مرده را تجویز مى‏کنند که‏وى اعلم باشد [لازم به یادآورى است‏برخى از فقها چنین‏دیدگاهى را برنمى‏تابند].
با توجه به پذیرش اصل اجتهاد مطلق و لزوم پاسخگویى به‏رویدادهاى نو باید این مسئله را ارزیابى کرد که حیات‏مجتهد و درگیر شدن وى در استنباط حوادث واقعه تا چه‏حد با اصل سیستم فقه و اهداف آن سازگار است؟ همچنین‏نظریه‏هاى تقلید ابتدایى از مجتهد یا تقلید استدامه‏اى ازمجتهد ولو اعلم نباشد یا ادامه تقلید در برخى از مسائلى که‏عمل کرده و یا مسائلى از این قبیل تا چه حد مى‏تواند با سازو کار اجتهاد مطلق شیعى تطبیق داشته باشد؟
مجاز نبودن تقلید از مرجع و مجتهد مرده، حداقل دو هدف‏را در پى‏دارد: نخست، ارتباط دائمى پیرو (شیعه) با رهبردینى (امام، نایب امام) که در نظریه امامت و نیابت مطرح‏است و بالاتر از این، سازگارى آن با تئورى ولایت و فقاهت‏که در اندیشه ولایت معصوم و ولایت فقیه مطرح است. این‏رهبران معصوم و جانشینان غیرمعصوم آنان، هادى ودستگیر مریدان در سیر الى الله و همیشه نظاره‏گر حرکت‏آنان به سمت و سوى تعالى و صراطمستقیم هستند. دوم،فهم و شناخت مردمان و درک شرایط اقلیمى، اجتماعى،اقتصادى، سیاسى و فرهنگى زمانه. به طور کلى ازبایسته‏هاى سیستم استنباط باز و اجتهاد مطلق این است که‏مجتهد هنگام مراجعه مردم به وى، عالم به زمان و اعلم‏مردمان براى راه‏گشایى و مشکل‏زدایى باشد. در حقیقت‏نظریه تقلید جاهل از عالم، در بن خود این حقیقت را جاى‏داده است که باید از عالمى پیروى شود که با رویدادها درگیراست و از نظر علمى در جریان آنها قرار دارد. بنابراین لازمه‏انفتاح باب اجتهاد و اعلم به زمان بودن، همانا زنده بودن‏مجتهد است تا به شرایط و مقتضیات زمان آگاه باشد وپویایى فقه شیعى را تضمین نماید و از نظر سیستمى بابکارگیرى روشهاى متناسب به اهداف خود برسد.

2- موضوع‏شناسى روزآمد:
آن گاه که قانونگذار الهى (شارع)احکام را اعتبار نهاد و به حضرت ختمى مرتبت فرمان دادکه فرمان‏هاى الهى را به گوش خلایق عالم برساند، دو گونه‏کاربرد براى احکام در نظر داشت:
احکام نوع اول: فرمانهاى الهى فراگیر براى همه زمانها،مکانها، انسانها با هرگونه گرایش و سلیقه و... احکام نوع‏دوم: فرمانهاى الهى ویژه براى زمان خاص و بدون تداوم‏زمانى.
یک اصل و معیار بنیادین نیز وجود دارد مبنى بر این که‏احکام در سیستم تشریع الهى همیشه از نوع اول و با ویژگى‏فراگیر و شمول زمانى و مکانى‏اند مگر آنکه شخص شارع به‏گونه‏اى موقتى بودن آن را با ابزار ویژه‏اى ابراز کند و به اطلاع‏همگان برساند. در اصطلاح به پایان زمان اعتبار حکم، نسخ‏گویند. براى اینکه یک حکم فراگیر زمانى و مکانى تشریع‏شود، شارع همه مصداقهاى موجود یا مصداقهایى که به‏وجود خواهند آمد را در نظر مى‏گیرد و با استفاده از قضیه‏حقیقیه، حکم را انشاء مى‏کند. معناى قضیه حقیقیه چنین‏است: «وجود واقعى موضوع در نظر گرفته شده و بر آن‏حکم مى‏شود، چه افرادش وجود خارجى و عینیت داشته‏باشند و چه نداشته باشند» (11) بنابراین بیشتر احکام الهى‏فراگیرند و گستره زمانى و مکانى همه جانبه‏اى دارند. نکته‏بنیادین پویایى فقه مطابق با اندیشه درگیر شدن مجتهد باحوادث و عالم زمانه بودن در این است که مجتهد چگونه باحکم و اجزاى آن برخورد مى‏کند و در طریق استنباط به چه‏چیزى مى‏اندیشد؟ از باب نمونه در یک قضیه حقیقیه، شارع‏حرمت ربا را بیان مى‏کند و در قرآن مى‏فرماید: «واحل‏الله‏البیع و حرم‏الربا» (12) [و خداوند داد و ستد را حلال‏و ربا را حرام گردانیده است.] پرسش اساسى در فقه پویا این‏است که ربا چیست؟
بنابراین گام نخست نوگرایى در فقه، کندو کاو در موضوع‏احکام است و از همین جا نظریه موضوع‏شناسى در فقه پویاقدم به عرصه وجود مى‏گذارد و پیش از آنکه با فقه سنتى به‏هماوردى بپردازد، به بالندگى و تحرک بخشى فقه سنتى‏مى‏اندیشد و این اندیشه را در سر دارد که چگونه مى‏توان‏عالم زمانه بود ولى زمانه را نشناخت‏یا بالعکس، عالم زمانه‏نبود و براى زمانه حکم داد؟ فقیه فرزانه، امام خمینى(ره)مى‏فرماید: «اینجانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى‏هستم. اجتهاد به همان سبک صحیح است ولى این بدین معنانیست‏که فقه اسلامى پویا نیست...» (13) اکنون باید کمى اندیشید وکار مجتهد را در جریان استنباط احکام شرعى سنجید. ونخست‏شیوه‏اى براى استنباط برمى‏گزیند، سپس موضوع‏حکم را شناسایى و تحلیل مى‏کند، بعد به جستجو در اسنادو منابع و مدارک مربوطه مى‏پردازد، آنگاه به رابطه‏اى بین‏موضوع و پاره‏اى از اسناد و مدارک پى‏مى‏برد و نهایتا به‏مرحله حکم یا فتوى دادن و یا احتیاط مى‏رسد. همچنین درپایان، این جریان موضوع شناسایى شده و تحلیل شده را برمصداقها و افراد خارجى تطبیق مى‏کند و به اصطلاح به‏موضع عینیت‏خارجى مى‏بخشد و مى‏گوید: این‏گونه‏مبادله، ربا است و آن‏گونه، ربا نیست.
دل نگرانى مهم فقه پویا این است که شناخت موضوع ازگذشته‏هاى بسیار دور بدون نگرش عالمانه به بسترهاى‏اجتماعى، اقتصادى و سیاسى آن صورت گرفته و تطبیق‏همان موضوع بر پدیده‏هاى روز به دلیل شباهت اسمى وعنوانى و بدون شناسایى زیرساختهاى اجتماعى واقتصادى و سیاسى این روز، کمى از وادى تحقیق بدوراست. اما بنگرید امام راحل چگونه مى‏اندیشد: «با شناخت‏دقیق روابط اقتصادى و اجتماعى و سیاسى، همان موضوع اول که‏از نظر ظاهر با قدیم فرقى نکرده است واقعا موضوع جدیدى شده‏است که قهرا حکم جدیدى مى‏طلبد. مجتهد باید به مسائل زمان‏خود احاطه داشته باشد.» (14)
گواه عینى و گویاى این نظریه، نگرشى از سر صدق به‏فتاواى بزرگان قوم درباره بهره بانکى، حیل ربا، خرید وفروش اسکناس، چک و سفته و... است. براى نمونه:
آیت‏الله معرفت: «در واقع کار بانک امروز، «مناوالینا» است‏یعنى‏هیچیک از ملاکات ربا که شارع در صدر اول حرام کرده، در این‏معاملات ربوى بانکى وجود ندارد; پس وجهى براى حرمت آن‏نیست. لذا از این راه، تحلیل و تجویز مى‏کنیم که بهره بانکى اشکالى‏ندارد.» (15) در حقیقت‏با شناسایى و تحلیل ژرف موضوع‏در بستر فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى جامعه آن‏روز و امروز و پى بردن به ملاکها مى‏توان عدم تطابق‏موضوع را به دست آورد اگر چه در عنوان و نام یکى باشند.
آیت‏الله تبریزى: «معلوم است که این پولها مکیل و موزون نیستندو از این جهت معاوضه این پولها به همجنس خود با زیاده ربانیست و همچنین معامله این پولها که دین در ذمه باشد به نقدى بانقیصه یا زیاده، ربا نیست. [مثلا] اگر ده هزار ریال طلب را به کسى‏دیگر به نه هزار ریال نقد معامله نماییم، ربا نمى‏شود» (16)
از این منظر مى‏توان تحولى بنیادین در سیستم بانکدارى‏ایران بوجود آورد. خوش بینانه‏ترین و همدلانه‏ترین ادعا درنظریه موضوع‏شناسى این است که با دگرگونى پرشتاب وباور نکردنى عصر مدرن، کمترین انتظار از فقه‏پژوهان‏فرزانه، اندیشیدن در وادى تغییر مصداق است، گرچه دیدگاه‏دیگرى نیز وجود دارد که پویایى فقه را در تغییر مفهومى یاقبض و بسط مفهوم در بستر تاریخى و زمانى و مکانى‏توصیه مى‏کند و از منظر تغییر مفهوم موضوع به تغییر حکم‏مى‏اندیشد. در نتیجه موضوع‏شناسى، مصداق‏یابى و تطبیق‏موضوع بر مصداق بدون نگرش به همگونى و همسانى‏شرایط اجتماعى و اقتصادى و سیاسى چندان علمى وواقع‏گرایانه نیست. بعلاوه این که اهداف فقه برآورده نخواهدشد، احکام به نابسامانى خواهند رسید و ناهماهنگى آنان به‏وضوح به چشم خواهد آمد و به سرعت کارایى خود را ازدست‏خواهند داد. بنابراین فقه سنتى همراه با توانمندى‏سیستمى، با نگرشى عالمانه به رویدادها و رویکردى‏واقع‏بینانه به پى‏آمد احکام، به پویایى و بالندگى خواهدرسید. هر چند در نظریه موضوع‏شناسى روزآمد تنهارویکرد ممکن، پژوهش‏گروهى و مرزبندى شده است که‏نتیجه بخش خواهد بود.

3- حکم‏شناسى:
در تعریف حکم، شهید صدر مى‏نویسد:«حکم شرعى، قانونى است که از طرف خداوند براى نظم‏بخشى‏زندگى انسان صادر شده و خطابهاى شرعى در کتاب و سنت،کاشف حکم هستند نه خود حکم.» (17) برخى نیز حکم شرعى‏را اعتبار شرعى که به افعال و کردار بندگان تعلق مى‏گیردتعریف کرده‏اند. (18)
به طور کلى حکم از زاویه‏هاى گوناگون تقسیم شده است: 1-حکم وضعى و تکلیفى، 2- حکم اولى و ثانوى، 3- حکم‏غیرحکومتى و حکم حکومتى (19) و...
حکم تکلیفى به افعال انسان مستقیما و مباشرة مربوطمى‏شود مانند وجوب و حرمت و... ولى حکم وضعى‏بدون واسطه به کردار انسان وابسته نیست گرچه وضع‏مشخصى با انسان دارد که به دنبال آن حکم تکلیفى نیزمى‏آید مانند: صحت و فساد که در پى آن حکم تکلیفى‏خواهد آمد. (20) در حکم اولى، تشریع یا اعتبار حکم بدون‏توجه به حالتهاى استثنایى مکلف صورت مى‏گیرد ولى درحکم ثانوى با توجه به حالت‏هایى از قبیل: اضطرار، اکراه،عسر، حرج، عجز، خوف، ضرر، مرض و... حکم اعتبار وانشاء مى‏شود. (21) تفاوت حکم حکومتى و غیرحکومتى‏نیز وابسته به بود یا نبود حکومت اسلامى است و یا ارتباطبا شان حاکم بودن یا مفتى بودن مرجع و مجتهد دارد که دربحث تخصصى حکم حکومتى مى‏توان آن را پیگیرى‏نمود. (22) در تمام دیدگاههاى فقهى، دو نوع حکم اولى وثانوى پذیرفته شده‏اند و فلسفه وجودى احکام ثانوى راانعطاف‏پذیرى نظام فقهى با حالتهاى گونه‏گون مکلف‏دانسته‏اند.
ولى اصل مهم این است که تفاوت حکم اولى و حکم ثانوى‏در این است که حکم اولى حالت طبیعى فرد و جامعه وحکم ثانوى حالت غیرطبیعى را در نظر مى‏گیرد. بنابراین اگردر جامعه‏اى و براى فرد و گروهى دیگر، حکم اولى وطبیعى قابل پیاده شدن نبود، باید جامعه و فرد را بیرون ازحالت عادى دانست‏یا باید نسبت‏به حکم اولى تردید رواداشت؟ این دیدگاه که مى‏خواهد پویایى فقه را از نظرسیستمى از منظر احکام اولیه و ثانویه تبیین کند با چنین‏مشکلى روبرو خواهد شد که حالتهاى غیرطبیعى واستثنایى را جایگزین حالتهاى طبیعى نموده و بدیهى است‏که نتیجه چه خواهد شد. بنابراین اداره جامعه باحکام ثانوى‏و اضطرارى آثار زیانبارى در پى‏خواهد داشت زیرا:1- هدف قانونگذار از وضع و اعتبار احکام اولیه برآورده‏نخواهد شد. 2- پیش‏بینى قانونگذار از حالات طبیعى انسان‏در طول تاریخ و براى همیشه چندان صحیح به نظر نخواهدآمد. 3- جاودانگى احکام ریعت‏بدون توان اجرایى آنهازیر سؤال خواهد رفت. 4- در دراز مدت احکام ثانوى، خودبه احکام اولى تبدیل شده و مجددا احکام ثانوى پیداخواهند نمود و این قابل پذیرش نخواهد بود. در نتیجه‏نظریه پویایى فقه از منظر احکام اولى و ثانوى به نظرنگارنده، راه به جایى نخواهد برد بلکه مشکلات فقه راافزون و راه دشوار نوگرایى را سخت‏تر خواهد نمود. اما دربررسى حکم حکومتى باید دانست که برخى حکم‏حکومتى را چنین تعریف کرده‏اند: «حکم حکومتى حکمى‏است که ولى جامعه، برمبناى ضوابط پیش‏بینى شده طبق مصالح‏عمومى، براى حفظ سلامت جامعه و تنظیم امور آن، برقرارى‏روابط صحیح بین سازمانهاى دولتى و غیردولتى با مردم و همچنین‏سازمانها با یکدیگر و افراد با یکدیگر، در مورد مسائل فرهنگى،تعلیماتى، مالیاتى، نظامى، جنگ و صلح، بهداشت، عمران و آبادى‏طرق و شوارع، اوزان و مقادیر، ضرب سکه، تجارت داخلى وخارجى، امور ارزى، حقوقى، اقتصادى، سیاسى، نظافت و زیبایى‏شهرها و سرزمینها و سایر مسائل، مقرر داشته است.» (23)
امام خمینى(ره) بارها براین نکته تاکید مى‏کردند که‏حکومت و حکم حکومتى از احکام اولیه اسلام است: «بایدعرض کنم، حکومت که شعبه‏اى از ولایت مطلقه رسول الله -صلى‏الله علیه و آله و سلم - است، یکى از احکام اولیه اسلام است ومقدم بر تمام احکام اولیه‏» (24) در حقیقت مراد از اولیه بودن‏احکام حکومتى مى‏تواند چنین باشد: «در جنب اختیارات وتشخیص ولى فقیه، الزامات و باید و نبایدهایى که جدا و بیرون ازحکومت و تشکیلات مشروع اسلامى ممکن است استنباط شود،ارزش محدودکنندگى و کنترل‏کنندگى ندارد زیرا چنین الزاماتى‏نمى‏تواند شرعى و اسلامى باشد.» (25) اگر چنین مفهومى همراه‏شود با یک اصل اساسى که در بن اصل ولایت وجود داردمبنى بر این که ولایت مقید به رعایت مصلحت است، (26) آنگاه حکم حکومتى از مصدر ولایت همراه با مصلحت،فقه شیعه را در بعد اجتماعى به عرصه‏هاى نو خواهد کشاندو پویایى آن را تضمین خواهد نمود.
رویکرد دیگرى که در اولیه بودن احکام حکومتى وجوددارد نگاه اجرایى به احکام است: «یکى از بهترین تفسیرهاى کلام‏ایشان که احکام حکومتى را حکم اولى مى‏کند نه ثانوى، مبتنى براین است که ما غایات تمام احکام شرعى را احکام عملى و اجرایى‏یک حاکم شرع بدانیم که طبیعتا انسانى متدین است و مصالح ومفاسد را در نظر گرفته است‏» (27) بدون تردید چنین نگرشى‏راه‏گشایى بزرگى براى تفقهى دوباره درباره ملاکات احکام‏خواهد بود و بهترین راهکار پویایى فقه را به دست‏خواهدداد که کشف ملاکات احکام باشد.

4- کاوشى نو در ملاکات احکام:
در تفکر کلامى شیعى‏هماره انسان با اصول و معیارهایى روبرو مى‏شود که حیرت‏آدمى را در این‏باره برمى‏انگیزد که چگونه در دوره حاکمیت‏جهل و جور و جبن، اندیشمندانى شجاع زیر ساختهاى‏هماهنگ تفکر شیعى را از امامان معصوم برگرفتند و بادلسوزى آنها را به نسل بعد منتقل کردند، معیارهایى که توان‏زیادى براى تحرک بخشى به علماى شیعه و مقابله بانظریه‏هاى رقیب را در خود نهفته دارند. یکى از این اصول،اعتقاد به حسن و قبح عقلى و پیروى احکام از مصالح ومفاسد است. البته اندک اندک این نظریه در جایگاه رفیع‏خود تنها به عنوان یک اصل کلى باقى ماند و کمتر برمصداقها تطبیق داده شد به گونه‏اى که در جریان استنباط‏احکام شرعى، مجتهد بیشترین زمانى که صرف مى‏کند تاحکم خدا را از منابع و مدارک مربوطه به دست‏آورد، درمحدوده دلالت لفظ و محتواى آن و همخوانى مدارک بایکدیگر و... دور مى‏زند و کمتر به فکر ملاک حکم ومصلحت و مفسده نهفته در آن است. گرچه گرایش غالب‏این است که احکام ثبوتا داراى مصلحت و مفسده‏اند ولى‏کمتر امکان اثبات و کشف آنها وجود دارد. با نگرشى ژرف‏به احکام مى‏توان آنها را به احکام عبادى، تجارى و سیاسى‏دسته‏بندى کرد. در بخش عبادات همه گرایشهاى فقهى‏اعتقاد دارند که ملاک حکم براى انسان روشن نیست وروشن نخواهد شد.
بنابراین در این محدوده کسى توان کشف ملاک را ندارد و اگرگاهى به علت‏یا فلسفه حکمى عبادى در منابع و مدارک‏اشاره شده است، منظور حکمت‏یا بخشى از علت است نه‏تمام علت و ملاک. این گرایش چندان محکم و استوار است‏که نمى‏توان هیچ خللى بر آن وارد آورد. اما اختلاف گرایشهادر احکام تجارى و سیاسى بسیار زیاد است و مى‏توان گفت:با کشف ملاک در این دو دسته از احکام، فقه سنتى توان‏نوگرایى و پویایى خود را به ست‏خواهد آورد و با صدوراحکامى واقع‏بینانه، جریان بالنده فقه شیعى را دوباره به رخ‏مخالفان خواهد کشاند. به این سخن توجه کنید: «ما یک‏مسئله داریم و آن این است که دین، تعبد است، اما دایره تعبد درعبادات است نه در باب معاملات. این یک اصل است... در باب‏معاملات، اصل اولى این است که ملاک روشن است و شیوه فقهاى‏قدیم هم بر این بوده است که دنبال ملاک حکم بروند و آن را کشف‏مى‏کردند و روى آن ملاک توسعه مى‏دادند و تضییق مى‏کردند وکارى به نص نداشتند» (28) بنابراین براساس دیدگاه مصلحت ومفسده و پیروى احکام از آنها و کشف ملاک در معاملات وتوانایى انسان غیرمعصوم برکشف ملاک در معاملات وسیاسات، مى‏توان پویایى فقه و در نتیجه کارایى آن راتضمین نمود، به ویژه اگر حکومت در دست‏با کفایت ولى‏فقیه باشد، همراه با حکم اولى حکومتى - که بر مبناى‏مصلحت است‏یا برمبناى اهداف احکام - مى‏تواند با کشف‏ملاک در معاملات و سیاسات، به نظام‏سازى و سامان‏دهى‏امور اجتماعى و اقتصادى جامعه اسلامى در دوران مدرن وفرامدرن بدون مشکلات ساختارى اقدام نماید.

5- مجتهد و روش‏شناسى:
در دوره ستمشاهى عالمى‏دلسوخته و نگران از آینده قلم به دست گرفت و چنین‏نوشت: «تنها با خواندن چند کتاب ادبى در نحو و صرف و معانى‏و بیان و منطق و بعد سه چهار کتاب معین از سطوح از قبیل فرائد ومکاسب و کفایه و چند سال درس خارج، کسى نمى‏تواند طبق‏معمول ادعاى اجتهاد کند و کتاب وسائل و جواهر را جلویش‏بگذارد و پشت‏سر هم فتوا بدهد.» (29) اگر این روش نمى‏تواندمجتهد بسازد و اگر نمى‏تواند چنین مجتهد ادعایى فتوا دهد،پس راهکار اساسى چیست؟
در تحلیل جریان استنباط احکام، به این عناصربرمى‏خوریم: 1- مجتهد زنده و متعلق به دوره خویش. 2-پدیده متاثر از شرایط محیطى و اقلیمى معاصر دوره مجتهدزنده. 3- منابع و دستورات کلى اسلام. 4- روش استخراج‏حکم پدیده (موضوع) از منابع و دستورات اسلام.
مهمترین عامل پویایى فقه در همین گزینه‏ها خلاصه شده‏است. مجتهد باید دوره و زمانه خویش را بشناسد و براى‏یافتن حکم پدیده‏هاى نوآمد و... شناخت کافى از آنها داشته‏باشد زیرا بدون شناخت موضوع حکم در جریان استنباط‏احکام، حکم خداوند با علم و به طور دقیق درباره‏موضوعى استخراج نمى‏شود. شاید بتوان گفت از بزرگترین‏راهبردهایى که پیشرفت‏هاى علمى و فنى نوین در اختیاربشریت گذاشت این بود که اگر روش پژوهش متناسب باعلوم مربوطه انتخاب نشود، علوم پویایى خود را از دست‏خواهند داد. بنابراین نگرشى که عقیده دارد یک فقیه توان‏استنباط همه احکام در همه حوزه‏هاى عبادى، سیاسى،تجارى و فرهنگى را بالقوه دارد، به نظر مى‏رسد ازواقعیتهاى روز بسیار دور مانده است.

در اینجا براى تغییر در روش استنباط احکام راهکارهایى‏پیشنهاد شده است تا فقه پویایى خود را به دست آورد.
1- مرزبندى تخصصها: دو گونه اجتهاد را مى‏توان در نظرداشت: اجتهاد مطلق به معناى توانایى یک شخص براى‏استنباط همه احکام شرعى بالفعل (30) که این نظریه را کسى‏نمى‏پذیرد. آنچه در اجتهاد مطلق مورد پذیرش قرار گرفته، به‏معناى ملکه استنباط همه احکام شرعى است که برخى آن راتایید نموده‏اند. (31) اما نکته مهم در اجتهاد مطلق آن است که‏افزون بر توان علمى و ملکه استنباط داشتن بر همه احکام،آیا مجتهد مطلق توان آشنایى با کلیه بسترهاى زمانى ومکانى و پس‏زمینه‏ها فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى وفرهنگى موضوعات احکام را دارد؟ و آیا حتى مى‏توان گفت‏که امکان پیدا کردن چنین ملکه‏اى را داشته باشد؟
این دیدگاه مؤسس حوزه علمیه قم آیت‏الله شیخ عبدالکریم‏حائرى است که شهید مطهرى با واسطه نقل مى‏کند ایشان‏اعتقاد داشتند: امروز امکان آشنایى با همه علومى که مجتهدمطلق باید با آنها آشنا باشد، دیگر وجود ندارد. (32) بیش ازنیم قرن از این گفته حکیمانه و واقع‏بینانه مى‏گذرد که اجتهادمطلق براى یک نفر امکان‏پذیر نیست و باید به سمت وسوى اجتهاد مرزبندى شده و تخصصى حرکت کرد. جالب‏توجه است که این دیدگاه زمانى ارائه مى‏گردد که فقه شیعه‏اساسا داعیه حکومت و ریاست عامه را ندارد و اکنون فقه‏حکومتى به آن افزوده شده است. نهایتا این که پویایى فقه‏سنتى بدون مرزبندى و تخصصى‏کردن امکان‏پذیر نیست ودر حقیقت تخصصى کردن فقه همان پرورش مجتهدمتجزى در حوزه‏هاى علمیه است که مى‏تواند رونق و شکوه‏گذشته را بازسازى و نوسازى کند. بدیهى است هر نوع‏ایرادى که از تخصصى شدن فقه و نظریه تقلید از اعلم و غیره‏ایجاد شود، نمى‏تواند در برابر اصل پویایى فقه و توان‏پاسخگویى فقه به رویدادهاى نوآمد و امکان‏ناپذیرى‏اجتهاد مطلق مقاومت کند.
رویکرد دیگرى در زمینه تخصصى شدن فقه وجود دارد که‏در تلاش است نگاه فقه را به عبادات محدود کرده ومعاملات و سیاسات را از فقه جدا و آنها را غیرفقهى کند.این رویکرد در اهداف فقه با پذیرش اصولى خواسته است‏به سادگى و سهولت، مسئولیت فقه را در برخى از زمینه‏هابه غیر واگذار کند.
2- استفاده از کارشناس: مجتهد متجزى در صورتى که‏بخواهد در زمینه‏هاى تخصصى مربوط به دانشهاى غیرفقهى‏از قبیل علوم اجتماعى، اقتصادى، سیاسى و... نظر بدهد، یاباید در این زمینه‏ها خود اهل دانش و نظر باشد و توان‏شناسایى موضوع به صورت علمى را داشته باشد و یا باءاستفاده از کارشناسان زبده و متخصص، شمایى واقعى ازموضوع را به دست آورد تا در جریان استنباط حکم شرعى‏موضوع، ضریب آسیب‏پذیرى آن به حداقل ممکن برسد.حقیقت این است که نمى‏توان با موضوعات پیچیده‏امروزى، عرفى برخورد کرد و فهم عرفى خود را از رویدادهاملاک استنباط و عمل قرار داد زیرا واقعیت‏سازوکارهاى‏روابط اجتماعى را نمى‏توان با نگاه عرفى دریافت. بنابراین‏باید جامعه را شناخت و با تغییر و تحولهاى آن مستقیمادرگیر شد، آن را فهمید، چشید و لمس کرد. فرهیختگانش راشناخت و با اندیشمندانش همصحبت‏شد. دردها را شنید وزخمها را دید و در نهایت‏با آگاهى کامل - به همه آنچه که‏مجتهد عالم به زمان باید بداند - اقدام به صدور حکم یا فتواکرد.

پویایى در فقه شورایى:
شهید مطهرى سوگمندانه مى‏گفت:«اگر شوراى علمى در فقاهت پیدا شود و اصل تبادل‏نظر به طورکامل جامه عمل بپوشد، گذشته از ترقى و تکاملى که در فقه پیدامى‏شود بسیارى از اختلاف فتواها از بین مى‏رود» (33) در این‏سخن شهید مطهرى به دو هدف در تشکیل شوراى فقهى‏اشاره شده است اما نکته مهمتر اینکه اگر شوراى فقهى‏تشکیل نشود چه خواهد شد؟ آیا فقه همین طور باقى‏مى‏ماند یا کنار گذارده مى‏شود؟ هر چند هنوز دیر نشده‏است. اما نیاز به شوراى فقهى در عصر فقه حکومتى وولایت فقیه بسى بیشتر است از نیازى که در عصر شهیدمطهرى بود. در نتیجه هیچ گریزى از سازماندهى دوباره‏حوزه‏ها بر اساس نیازها و اهداف نیست. پاسخگویى به‏پدیده‏هاى نو، پیش‏بینى رویدادها و چاره‏اندیشى پیش ازدرافتادن به ورطه مشکلات و کمک در برنامه‏ریزى توسعه‏متوازن و درازمدت هماهنگ با اهداف فقه و شریعت‏اسلامى از بایسته‏هاى اولیه سازماندهى دوباره حوزه‏ها به‏شمار مى‏آیند.

پیامدهاى آرامش کنونى و نگاههاى دیگران:
پیامدهاى‏پیروى از روش پیشینیان بدون ارزیابى واقعى زمانه وشناخت اهداف فقه چه خواهد بود؟ متاسفانه برخى قصددارند به نام پویایى فقه، همه زحمتهاى هزار واندى ساله فقه‏شیعى را به کنارى نهند و با بساطت هرچه تمامتر سخن ازنسخ احکام الهى به میان مى‏آورند: «مثلا بحث احتکار یازیارت، یک حکمى هزار سال یا بیشتر در رساله‏هاى علمى ما وکتابهاى فقهى ما باشد و مردم به آن عمل کرده باشند ولى آن حکم‏امروز در حقوق قابل اجرا نباشد، با تکامل و روند زمان نسخ شده‏باشد و در زمان ما یک حقوقى باشد که امروزه براى مردم قابل‏اجراتر و بیشتر به صلاح مردم باشد، مى توان از آن حکم استفاده‏کرد» (34) تعجب برانگیزتر این سخن است: «ما مى توانیم درجامعه خود را به روى ادیان و مکاتب دیگر باز کنیم، اگر در آن ادیان‏و مذاهب و مکاتب احکامى را یافتیم که عقلا و منطقا به صلاح‏جامعه است، مى توان آن حکم فرعى اسلام را نسخ کرد و به عنوان‏قضیه خارجیه دانست و به جایش این حکم را گذاشت. این تسامح‏است‏» (35) حقیقتا تسامح است‏یا تساهل و... بسى جالب‏تراست که به این گفته نیز بیاندیشیم: «خلاصه اینکه ویژگى جامعه‏مدنى این نیست که در تمامى احکام فقهى فرعى متصلب باشد وتمام احکام دیگر را کنار بگذارد. ممکن است تسامح ما را به جایى‏برساند که براى مصلحت جامعه، بعضى از احکام خودمان راتعطیل کنیم و احکام دیگران را بگیریم و اجرا کنیم‏» (36) قرائت فقه و پویایى آن به این سادگى و بساطت ناشى ازسکوت و سکون و آرامش ظاهرى فقه است که هنوز ادامه‏دارد و در فکر چاره‏اندیشى نیست. به طور اصولى این مبناى‏فقه اسلامى است که پویا نمودن فقه بدون زیرساختها وپشتوانه‏هاى پذیرفته شده در کتاب و سنت امکان‏پذیرنیست و اگر بدون تکیه بر دلایل برگرفته شده از کتاب وسنت کسى بخواهد چیزى بر فقه ببندد، آن دیگر فقه نیست.بدون تردید گذشت زمان بدون چاره‏اندیشى، فرصت را به‏کسانى خواهد داد که به سادگى نسخ که حتى ائمه معصومین‏علیهم صلوات الله از آن استفاده نکردند، به میان آورند وبراى برپایى جامعه مدنى براساس تساهل و تسامح دست‏به‏هر کارى بزنند. در نهایت‏باید افزود هرگونه افراطگرایى،جزگرایى عافیت‏طلبانه و عقل‏گرایى تساهل‏خواهانه به‏بیراهه رفتن است. حقیقت در اندیشمندى خداخواهانه ونوگرایى واقع‏بینانه است.