"جامعه مدنى" و "سرمایه‏دارى سکولار"/ نویسنده...............

"
دوقلوهاى تاریخ غرب(1)

آن جامعه مدنى (سیویل سوسایتى) که نظام لیبرال - سرمایه‏دارى غرب، تعقیب و ترویج مى‏کند، برخلاف جامعه اسلامى و جامعه مدنى شرعى، بیش از آنکه مشوق نوعى خودگردانى داوطلبانه و مستقل‏شهروندى باشد، تحریص افراطى به علائق خود خواهانه و منافع مادى و تقویت روح تکالب بدون‏حرمت‏گذارى اخلاقى و فراقانونى به حقوق شرعى دیگران و مصالح اخلاقى و ارزشى جامعه و مضمون‏تئوریک عدالت است. تشدید باشگاههاى قدرت خصوصى و اتحادیه‏هاى ثروت‏اندوزى و سندیکاهاى‏نفع‏پرست و عارى از ملاحظات انسانى، اولویت‏هاى نخست در چنین جامعه مدنى است.
ایجاد فاصله‏هاى طبقاتى و کینه‏هاى اجتماعى میان اقشار و جدائى انداختن میان انسان و انسان، نفى‏حساسیت‏هاى انسانى و دغدغه‏هاى اخلاقى تحت عنوان تساهل و تقویت‏بینش اتمیستى و جامعه ذره‏اى‏و حس پرتاب شدگى و تشکیل بلوک‏هاى قدرت و ثروت و الیگارشى سرمایه‏دارى و خلق و هدایت کردن‏مطالبات غریزى اجتماعى، و مبارزه با هرگونه شرط صلاحیت‏هاى شخصیتى و فضیلت‏مدارى در حاکمیت‏و نفى هرگونه منشاء ماوراءطبیعى و دینى براى صلاحیت‏هاى مدیریتى و تضمین شئون صرفا نازل مدنى وتفکیک کامل مناسبات مدنى از ملاحظات اخلاقى و مبارزه با نظام «حق - تکلیف‏» شرعى، جزء نخستین‏دستاوردهاى محتوم چنین نظامى است.
کسانى که بى‏توجه به ریشه‏هاى چنین جامعه مدنى در فلسفه حقوق و سیاست، صرفا به بحث درقلمروى جامعه‏شناسى سیاسى در حول و حوش جامعه مدنى مى‏پردازند، گفتگو را از کمر قضیه و بسیارروبنائى و کاریکاتورى، ادامه مى‏دهند یعنى پیش از آنکه از مبادى نگرشهاى سیاسى و انسان‏شناختى که‏به چنین تئورى مى‏انجامد، فحص و بحث کنند، صرفا بر ساز و کارها و پیامدهاى اجتماعى و کیفیت‏جریان‏یابى گفتمان لیبرال - سرمایه‏دارى تاکید مى‏کنند و با غفلت‏یا تغافل از پیش زمینه‏ها و اصول فکرى‏آن که احتیاج به مطالعات بنیادین‏تر و آگاهى‏هاى بین الرشته‏اى دارد، جامعه مدنى صرفا در حد شعارهاى‏ژورنالیستى و حزبى باقى خواهد ماند.
ایده جامعه مدنى در این گفتمان، بشدت نسبت‏به هرگونه اصولگرائى، ارزش محورى، اخلاق و عدالت‏و آرمان‏پردازى انسانى، آلرژى بیمارگونه دارد و مبتنى بر این پیشفرض است که هرگونه دم‏زدن از اهداف‏انسانى و دینى و عدالت‏طلبانه در مقام جامعه‏پردازى و تمدن‏سازى و مدیریت، نوعى توهم‏زدگى یوتوپیائى‏خوانده شود و انسانها را از هر حیث‏به شکل هرمى غیرانسانى چیده است‏یعنى این ایده، خود، رابطه‏«مدیریت‏» عقلانى در هرم اجتماعى دینى را که براساس فضیلت، عدالت و عقلانیت و حقوق متقابل تنظیم‏یافته، تبدیل به نوعى رابطه ربوبیت مى‏کند که در راس آن، کمپانى‏هاى سرمایه‏دارى قرار مى‏گیرند وفرمان پروژه توسعه اقتصادى - سیاسى را آنان در دست مى‏گیرند، و واسطه‏هاى نزول مواهب!! و یا قهرالیگارشى چنین «سیویل‏سوسایتى‏» مادى و غریزى و هرزه‏پرور را، نهادهاى ظاهرا دمکراتیک، تشکیل‏مى‏دهند.
واسطه‏هاى قدرت و ثروت، در چنین جامعه‏اى، علیرغم پز استقلال نهادینه شده، فى‏الواقع، در برابرراس هرم حاکمیت پنهان سرمایه‏دارى سکولار، کاملا جبون، مطیع و فرمانبردار و در برابر قاعده هرم‏جامعه یعنى توده‏هاى عادى مردم، سختگیر، استثمارگر، خشن و در عین حال، بسیار پیچیده و توجیه‏شده، عمل مى‏کنند.
«کاست‏»ها در جامعه مدنى لیبرال - سرمایه‏دارى، بتدریج متشکل‏تر مى‏شوند و نظام بسیار خشن ومنفعت‏طلب و بسته‏اى را سازمان مى‏دهند که اکثریت محروم را بعنوان دکور صحنه «دمکراسى‏»، در خدمت‏اقلیت‏سیاست‏بازان حرفه‏اى و سرمایه‏داران حزب‏ساز و مطبوعات‏چى قرار مى‏دهد که سوار بر موج‏مطالبات پوپولیستى و عوامانه، با تکنولژى تبلیغات و موج‏سازى ژورنالیستى، بنام مردم و نهادهاى مدنى،منافع کلان خود را تامین کرده و به جریان مى‏اندازند و بر پس‏اندازهاى دلارى خود مى‏افزایند. آنانند که‏منزلت‏ها و اعتبارات اجتماعى را مى‏سازند یا زائل مى‏کنند و با جنگ روانى، قهرمان را خائن و خائن راقهرمان جلوه مى‏دهند.
آنان علیرغم ادعاى «جامعه‏باز» که از فرط تبلیغات، افکار عمومى را به تهوع و سرگیجه دچار مى‏کند،هرگز اذن نخواهند داد که این هرم قدرت و ثروت در هم ریزد. موجودات ذره‏وار تنها باید بنحوى ترکیب‏یابند که هویت ویژه مطلوب در چنان فضاى سودپرستانه‏اى را تضمین کنند، زیرا قواعد بازى را همان‏الیگارشى فاسد و ماتریالیسم حاکم بر نظام سرمایه‏دارى سکولار، تعیین مى‏کند. آنان به هر کس که مایل‏باشند، کارت قرمز نشان مى‏دهند و هر نهاد مدنى را که بخواهند، دور مى‏زنند و هزینه آن را از کیسه مردم‏مى‏پردازند. مفهوم تخلف را آنانند که تعریف مى‏کنند. هیچ چیز، هیچ مفهوم ارزشى، اخلاقى یا حقوقى،خارج از قراردادهاى هژمونى پس پرده چنین جامعه مدنى، یعنى کمپانى‏داران و حزب‏هاى سیاست‏بازحرفه‏اى و مافیاى قدرت و ثروت، هویت و بلکه مفهوم نخواهد یافت. این سازمان فاسد و بسته، براى تداوم‏و ثبات خود و تکثیر حوزه‏هاى نفوذ خویش، جهت‏سکولاریزه کردن همه قلمروهاى حیات بشرى، خود،قانون مى‏سازد و پس از قدسیت‏زدائى از همه معنویات و ارزشها و احکام و اخلاق شرعى و دینى، هاله‏اى ازتقدس در حوالى «مالکیت‏خصوصى‏» و حریم‏هاى باصطلاح خصوصى صاحبان نفوذ، مى‏آفریند و از صنایع‏و دولت تادین و اخلاق، همه چیزرا خصوصى و فردى‏کرده وتحت‏سیطره امیال وغرائزافسارگسیخته در مى‏آورد.
این جامعه مدنى، نه ادامه دولت است که در دولت، دوام یابد و نه وجه بیرونى دولت و بسط آن است.بلکه تنها استخدام دولت و قدرت در خدمت منافع هژمونى سرمایه است که جامعه را به نوعى برده‏دارى‏مدرن، بازگشت مى‏دهد و خود، علیرغم شعارهایش، فعال مایشاء و تمامیت‏طلب بتمام معنى است.داورى‏هاى ارزشى، همه به آن ارجاع مى‏شود، قانون متبوع، قانون اوست و بدیهاى برآمده از وضع طبیعى‏و «جنگ همه علیه همه‏» را نه تنها رفع و رجوع نمى‏کند بلکه صرفا تغییر شکل مى‏دهد و از حالت‏ساده به‏پیچیده، تبدیل مى‏کند. حقوق متقابلى، خارجا وجود نخواهد داشت تا انتقال آنها قابل انجام به روش‏مسالمت‏آمیز باشد، زیرا عدل و ظلم، کاملا قراردادى و تابع بخشنامه‏هاى هژمونى مزبور است. سرشت‏انسانها، بد یا خوب، به روش هابز یا لاک یا هر کس دیگرى (از هگل و اسپنسر تا روسو و...) که تعریف شود،تفاوتها به روى کاغذ، منحصر مى‏ماند و جامعه سیاسى و نیز دولت، بنام انتخابات و اکثریت گرائى، و حتى‏بنام حفظ حقوق اقلیتها و یا قانونگرائى، هر چه باشد و به هر طرزى که در آکادمى‏ها و پایان‏نامه‏ها تعریف‏شود، آنچه در صفحه شطرنج واقعیتهاى اجتماعى و اقتصاد سیاسى بوقوع مى‏پیوندد، همان است که امروز در کشورهاى مدعى "جامعه مدنى" اتفاق افتاده است. (ترکیه، برزیل، پاکستان و...)
تبصره‏ها و قرائت‏سازى‏هاى فرعى امثال پارسونز، هانا آرنت و اشمیت نیز تفاوتى در ماهیت قضیه‏ایجاد نکرده است‏بویژه وقتى به بنیادسازى‏هاى تئوریک امثال هابرماس مى‏رسیم که چگونه با طرح ایده‏«گفتمان‏»، جاده صاف کن نوعى هرج و مرج هنجارى براى تکوین جامعه مدنى نوین شده است و جنگلى ازقرائت‏هاى بى‏ربط و باربط را بجان هم انداخته بى‏آنکه متدولژى مقتضى جهت داورى و ارزیابى گفتمانهاى متنوع و متکثر را توصیه کند. در این گفتمان ماتریالیستى، هر تجمع انسانى که معطوف به شادخوارى وصرفا ذیحق دیدن خود و مسبوق به عارى از مسئولیت و تکلیف دانستن خود نباشد، گروههائى تصادفى وفاقد هویت مشترک دانسته مى‏شوند که اصطلاحا به سطح سازماندهى عقلانى، نارسیده‏اند. این جامعه‏مدنى، بر آن پندار بنا شده که تن دادن به هرگونه اصول مشترک و آرمانهاى اخلاقى و ارزشى یا ضوابط عام‏عدالت طلبانه، بمنزله اضمحلال یا تحویل هویت‏هاى فردى و تقلیل دادن آنها به یکدیگر است، زیرا این‏دکترین مادى، اصل را بر خودخواهى افراطى فردى و سودپرستى و لذت محورى گذارده و «مسئولیت‏» رامزاحم «اختیار»، و «تکلیف‏» را دشمن «حق‏» مى‏پندارد، به همه دیگران، به نگاه ابزارى مى‏نگرد که چگونه‏آنان را مورد استفاده خود یا صنف خود قرار دهد، کلیه اقتدارها، منزلت‏ها و مراتب را براساس منویات ومذاق خویش تاسیس مى‏کند و چیزى که ضرورت تطبیق با آن، اعمال وى را جهت دهد، خارج از تمایلات‏او وجود ندارد، به هیچ حقیقتى نباید ارادت داشت، زیرا مستلزم روابط مراد و مریدى است!!، چنین تجمع‏و مدنیتى، هیچ انگیزه‏اى جز سودمندى کمى هر چه بیشتر فردى ندارد و نمى‏تواند داشت، هرگونه قواعدآمرانه، تقلیل مى‏یابد مگر آن آمریت که به لذائذ ما دامن زند و بجاى تکالیف انسانى، منافع فردى راتقویت کند. روابط اجتماعى براساس استثمار یکدیگر، تنظیم مى‏شود. حق، منشاء الهى نمى‏تواند داشت،(نه حق حاکمیت و نه هیچ حق دیگرى). حقوق، صرفا توسط خود ما تصور و جعل مى‏شوند و باید از عوامل‏فرابشرى، اسطوره‏زدائى!! گردد و تنها اسطوره مقدس که «مادر» همه اساطیر معاصر است، منافع «من‏» و«اندوید و آلیته‏» خواهد بود و بس.
این نگره، چنانچه گفتیم، هرگونه تز اصولگرایانه در مدیریت عقلانى جامعه را، تلاشى در جهت عقلانیت‏زدائى و سنجش‏ناپذیر کردن امور، جا مى‏زند و هرگونه نخبه‏گرائى در جهت اصلاحات اجتماعى وایدئولوژیک رانوعى انحصارطلبى و مطالبه اختیارات برتر و ظالمانه، معرفى مى‏کند که بر اساس گزافه‏گویى‏بنا شده است!! حال آنکه حاکمیت اصولگرایانه، از اختیارات محدود و مسئولیت محدود و مضبوط جهت‏مصون‏سازى در برابر هرگونه خودکامگى و تقویت‏برابرى حقوقى در ازاء قانونى عادلانه و اختیاراتى مشروع‏و مسئولانه، حمایت مى‏کند پس چارچوب‏پذیرى، هیچ منافاتى با حق مانوور یک مدیریت عقلانى و شرعى‏ندارد تا با ادعاهاى گزاف راجع به مسئولیتهاى مبهم تاریخى و براى توجیه مستبدان اصلاح‏طلبى که‏مدعى مسئولیت منفرد و اختیارات غیر قابل اثباتند، معادل گرفته شود.
این ایده مادى، هرگونه احساس مسئولیت ماورائى و الاهى را بمنزله نقض حقوق و آزادیهاى فردى ومنافى با پذیرش قواعد جاریه مى‏پندارد و این نشان از بینشى خاص دارد که حتى اراده عموم مؤمنین براجراء شریعت نیز موجودى ناشناختنى و اساطیرى و غیرواقعى و فاقد نسبت مشخص با تک تک اراده‏هاى‏انسانهاى اهل ایمان!! مى‏پندارد که مفهومى غیرعینى براساس حضور ابرقهرمانان و تغییر تاریخ از بالا به‏پائین است و نمى‏تواند مجراى ظهور خواستهاى واقعى مردم و اراده‏هاى جمعى شهروندان باشد!!. این‏ایده، در کمال تعجب، اراده عام را حتى نافى اراده‏هاى تک تک افراد و منافى با ایده جامعه مدنى‏مى‏خواند، حال آنکه خود، خدایان زمینى بسیارى را جایگزین خداى واقعى کرده و هرگونه تفسیر واقعیات‏ماوراء طبیعى را نوعى احاله به امور غیرواقعى - یعنى غیرمحسوس؟! - مى‏شمارد، و به این سئوال پاسخ‏نمى‏دهد که چرا مشیت‏یک جامعه ایمانى و اراده آحاد مؤمنین، نمى‏تواند ایفاء نقش مستقل بشمار آمده وبرآیند خواستهاى اعضاى چنین جامعه‏اى، در هیچیک از حیطه‏هاى تعریف شده جامعه باصطلاح مدنى،جاى نگیرد؟ آیا ملاک، تنها الزاماتى است که آقایان، وضع و تعریف مى‏کنند؟! و چرا؟!
درباب عقلانیت‏سازمانیافتگى جامعه دینى نیز، عین این سئوال، قابل باز تولید است:
یعنى "عقلانى بودن جامعه سیاسى" را به "برآورده کردن غرض مفید" (وسیله - غایت) معنى مى‏کنندولى این غایت را لزوما غایتى ماتریالیستى و خودخواهانه که توسط تشکلهاى مدنى تعقیب شود، دانسته ورضایت‏خود را بر هر اساسى که تاسیس شده باشد، معیار "عقلانیت هدف" مى‏خوانند: اگر واگذارى آزادانه‏و عمدى برخى اختیارات فردى، صرفا بدان دلیل که باعث رضایت و افزایش برآیند آزادى مى‏شود، امرى‏معقول خواهد بود پس چرا وقتى نوبت‏به رضایت ایمانى و معنوى مى‏رسد، ناگهان حق واگذارى یامحدودسازى بخشى از آزادیها، اکیدا زیر سؤال مى‏رود؟! اگر رضاى تام و تمام در زندگى، امکان ندارد، وهمواره باید حداقلى از آزادى را قهرا فدا کرد تا حد کثیر بلکه اکثرى از آن را بدست آورد و براى از دست‏دادن عمدى حداقل آزادى‏ها و تقدیم حداقل رضایت‏ها جهت کسب حد بیشترى از آن، به تشکلها یاقوانینى تن داد، همه این تغییر و ملاحظات، چرا در ذیل قواعد شرعى، ناگهان مشکل پیدا مى‏کند ولى درذیل سایر قوانین، بشدت موجه است؟! مگر قوانین لائیک، شهروند مطیع نمى‏طلبند و تنها قوانین شرعى،چنین اقتضائى دارند؟!
و در حکومت‏شرعى، مگر به حکومتى غیر مشروط و نامسئول و غیرقانونى تن مى‏دهیم؟ مگر فرد درجامعه مدنى سکولار، تابع قانون نیست و تنها در جامعه شرعى، مطیع مى‏شود؟
اینک ببینیم وضعیت ارزشها در جامعه مدنى لیبرال سرمایه‏دارى به کجا مى‏رسد؟!
در این نظام، جدول ارزشى، تجزیه و منفصل شده و مجددا با احتساب اهداف جدید و ملاحظات مادى‏خاصى، مونتاژ، بازسازى، اولویت‏بندى، منبع‏یابى، تقویت، تضعیف یا حذف و گاه مستحیل مى‏شوند و بانمایشهاى على‏الظاهر غیر ایدئولوژیک، تحکم‏هاى حاد و متصلب ایدئولوژى جدید سرمایه‏دارى، خود را برنهادهاى اجتماعى و حتى ارزشى، تحمیل خواهد کرد. بعبارت دیگر، ارزشها صریحا و بنیادا نفى نمى‏شوندبلکه دوباره و اینبار براساس اولویتها و اهداف دیگرى، مجددا با معیارهاى یوتیلیتاریانیستى و اصالت‏سود، هزینه‏گذارى و توزین و تعریف مى‏شوند و تحت پوشش شفاف‏سازى هزینه‏هاى قابل پرداخت‏یاغیرقابل پرداخت!!، قراردادهاى اجتماعى را به اقسام عقلائى و غیرعقلائى (با ملاکهاى پیشگفته)، تقسیم‏نموده و برخى از مهمترین آرمانهاى اخلاقى و عدالت‏طلبانه را با این محمل که بصورت غیرروشمند وتوضیح‏ناپذیر!! عرضه شده‏اند و وقت آن رسیده که به زمین، هبوط کرده و از آسمان رؤیاها!! فرود آیند و درمجموعه روابط مادى و مدنى تنیده شوند، مضمحل مى‏کنند با این توجیه که ارزشها باید از واقعیات زندگى‏و مدنیت، منعزل بمانند و ذخیره‏اى براى مداخله در معادله قواى سیاسى، اقتصادى نباشند بلکه تنها براى‏وقت‏بى وقت!! و مواقع بحرانى، انبار شوند و الا زندگى بر اساس عادت، باید بطور معمول تعقیب شود و ازکنار ارزشها عبور کند و ارزشها و باید و نبایدها، کارى به کار واقعیتها و هست‏ها ندارند. چون ارزشهاسمبلیک‏اند!! و باید سمبلیک بمانند تا هر یک دو دهه یکبار، بکار برنامه‏اى عظیم و ملى!! و پروژه‏هاى‏هزینه‏طلب!! بیایند و الا ارزشها مشکوک‏تر از این که هستند، مى‏شوند. اینک تصور کنیم که در چنین‏جامعه مدنى، بر سر «حقیقت‏» چه خواهد آمد؟! آیا اصولا حقیقت معتبرى هست که همه درکها بایدمعطوف بدان باشند؟! در این جامعه مدنى، چنین نیست‏بلکه هر کسى، حقیقتى اختصاصى!! دارد بلکه هرکسى خود حقیقت است، تمام حقیقت است‏براى خود. قرائت هر کس از حقیقت، همان حقیقت است پس‏وراء قرائت من و تو، حقیقتى نیست که ثابت‏بوده و ملاک سنجش قرائات ما باشد بنابراین، داورى میان‏قرائات در سنجش نسبتشان با «حقیقت‏»، لایمکن و ممتنع است. همه، - و به یک اندازه - رسمى هستند،حق و باطل، وجود ندارد پس حق ابطال هیچ قرائتى نیز در کار نیست. جامعه مدنى،جامعه قرائات است نه جامعه «حقیقت‏». هر کس، نه تنها روش خودش، بلکه حقیقت‏خودش را دارد پس قضاوت، له یا علیه نمى‏توان کرد و این ظرفیت، غرقه در ابهامى‏لایتناهى است. هیچکس هیچ نمى‏داند. تکثر و تعارض، نه تنها امکان یا واقعیت، بلکه اصالت و مطلوبیت‏دارد. تقابل تصورها، مطلوب است. حقیقت، نسبى بلکه غیر واقعى مى‏شود. «حقیقت‏»، با «لاحقیقت‏»،تفاوت و تباینى ندارد. ثمره، یکى است. و اینست که در ادبیات این ژورنالیزم، گفتن از حقیقت، همان وانحصارطلب نامیده شدن، همان.
در این ایدئولوژى، اگر حقیقت، تعین یابد، انحصارطلبى است. تناقض و تکثر، نه محال و نه نامطلوب‏است. حقیقت، حقیقى نیست. یک شبه افق مبهم و لاتعین است. یک تصور وارده است. ما بازاء نیست و مابازاء ندارد. همه چیز است و هیچ چیز نیست. دوره دکترین «واقع‏» و «مطابق با واقع‏»، گذشته است!! دم زدن‏از «حقیقت‏»، بازپرورى نظام «خدایگان - بنده‏»! ! است. بنابراین مبانى است که باطل خواندن ایده‏هاى‏متقابل با ایده «حق‏»، تبلیغ نظام مطلقه خواهد بود!! ایده «حق‏»، هرگز وجود خارجى ندارد. داورى میان‏حق و باطل و جانبدارى از یکى و فاصله‏گیرى از نقیض آن، شمه‏اى از نظام ارباب - رعیتى است!! و پر کردن‏شکاف میان ارباب و رعیت، با نظام شهروندى، از طریق اعلام تساوى حق و باطل صورت مى‏گیرد وچشاندن طعم در جمع بودن از طریق تسویه «درست‏» با «نادرست‏» است!!
سؤال بعدى آن است که «خیر» چیست و چه مفهومى در نظام جامعه مدنى غرب دارد؟! حال که درحوزه معرفت، غایتى بنام «حقیقت‏»، منتفى شد، چرا در حوزه عمل، غایت «خیر»، معناى محصل و روشن‏داشته باشد و به خود افراد واگذار نشود؟! و اگر دولت، قرار است‏بعنوان سرجمع‏کننده خیرات فردى واردعمل شود و خیر جمعى را تشخیص دهد، چرا خیرهاى گروهى یا منافع سندیکائى، به خرده تشخیص‏هاى‏نیمه دستجمعى!! واگذار نشود؟! لازم نیست که حاکم، از بهترین مردمان باشد و وظائف سنگین بر عهده اوگذاشته شود، بلکه مصلحت افراد و دولت، کناره‏گیرى مصلحان و دولت‏ها از باصطلاح مسئولیت «خوب‏ساختن مردمان‏» است!! این نخستین رکن جامعه معطوف به غریزه است.
خصیصه دوم چنین جامعه مدنى، آن است که «خیر» را ساختنى مى‏داند نه خواستنى. و نیز هرگز تن به‏قیودى که جزء مقتضیات مصرح «خیر» دستجمعى باشد، تن نداده و با طرح مبالغه‏آمیزاحتمال ساخته شدن جهنم، مردم و صالحان و مصلحان اجتماعى را از هرگونه‏موعودگرائى و مدینه فاضله اندیشى و اصولگرائى، پرهیز مى‏دهد!! و همه همم اجتماع‏مدنى، حول "دم غنیمت‏دانى"، حلقه مى‏زند و نیز براى تحقق خیر، اجازه صاحبان همه امیال، شرط لازم‏مى‏گردد و هیچ اصل قابل تحمیلى بر هیچ قشر زیاده‏طلبى را جائز نمى‏داند!! زیرا هرگونه اصلاح‏طلبى‏اخلاقى و عدالتخواهى را به «بهشت اجبارى‏»، تاویل و ترجمه مى‏کنند و سعادت و «خیر» را مقولاتى‏انتزاعى، ساختگى و کاملا منوط به امیال شخصى مى‏دانند.
«عدالت‏» نیز در چنین جامعه مدنى، مفهوم نامفهومى!! بخود مى‏گیرد زیرا «حقوق‏»، اساسا معناى‏دیگرى مى‏یابد و شیوه‏هاى استیفاى آن نیز، نیز. در این تفکر، عدالت را یک صفت کاملا وضعى و قراردادى‏مى‏نامند و عادلانه تلقى شدن یک نظام اجتماعى را فقط وابسته به آن مى‏دانند که آحاد آن جامعه، نظام‏موجود را عادلانه بدانند یا ندانند. تحقق ترتیبات خاصى براى صدق "عدالت"، نه ضرورى و نه حتى مفیداست زیرا عدالت، «عدالت دلخواه‏» است نه عدالت‏بمثابه تامین حقوق مسلم و اداء وظائف از پیش تعین‏شده. بنابراین به توافق آحاد آن جامعه، بستگى دارد و این تلقى عمومى، شکل نمى‏گیرد مگر آنکه همه‏بنحوى با آن توافق، درگیر شده و آن را تعریف دلخواه کنند. هر چیز غیر از آن، اسطوره آمریت و نفى‏گستره عمومى خواهد بود، زیرا بنظر صاحبان این ایده، اصول عدالت، وضع کردنى است نه کشف کردنى.
این جامعه مدنى، نابرابرى‏ها را به راحتى آب خوردن، توجیه مى‏کند و هرگز در صدد از میان برداشتن‏نابرابریهاى واقعا ظالمانه، نیست‏بلکه آنها را تصادفى نامیده و بنحوى ادامه مى‏دهد و مدیریت مى‏کندیعنى قواعد بازى را بگونه‏اى جعل مى‏کند که نابرابریهاى غیرعادلانه، تداوم یافته و توجیه و حتى نهادینه‏شود زیرا همینکه روش و قاعده بازى - که جاعلانش، همان صاحبان منافع‏اند - اجراء شود کافى است ونتیجه، اهمیتى ندارد چون عدالت‏به افراد و نهادها و آثار و عملکرد آنها معطوف نیست‏بلکه راجع به‏متدى است که اوضاع جارى و فاصله‏هاى طبقاتى را، پدید مى‏آورد و همه چیز را طبیعى بلکه درست،تلقى مى‏کند و بدین ترتیب است که چنان جامعه مدنى، قوام مى‏یابد و «منافع‏» عده‏اى را تامین و دیگران‏را ذبح مى‏کند. «استحقاق‏»، در این قاموس، مفهومى ندارد.
عدالت مبتنى بر نیاز و حقوق واقعى، نفى و تحقیر شده و در خور جامعه‏هاى توده‏وار، دانسته مى‏شود واز طرفى چون ملازم با حقوق از پیش معلوم و استحقاق واقعى است، نخبه‏گرایانه و تمرکزگرا خوانده‏مى‏شود.

جامعه مدنى لیبرال - سرمایه‏دارى، با «مصلحت‏» واقعى جامعه نیز سرسازگارى ندارد و تصور یک‏مصلحت اجتماعى را که احیانا بنحوى به محدودیت اعضائى از جامعه بینجامد، با ماهیت جامعه - که «پیکرمجعول‏»، خوانده مى‏شود - سرناسازگارى دارد زیرا وراء سر جمع منافع آحاد اعضاء، هرگونه مصلحتى،بوضوح انکار مى‏گردد.
آنچه ملاک این جامعه مدنى است، سرخوشى و لذائذ شهروندان است، بیشترین خوشى براى بیشترین‏تعداد ممکن آحاد! ! مگر آنکه منجر به دست درازى کاملا مکانیکى و علنى به حیطه یکدیگر شده وبالصراحه، خوشى دیگرى را نفى کند. ایده جامعه مدنى، بنام چیدن بیشترین لذت‏ها در جنب یکدیگر، ازحل تعارض منافع، به شیوه‏اى که در جهت کاهش خوشیها عمل نکند نیز عاجز است و قادر به حل منطقى‏این تضاد نیست و غالبا بجاى سازگار کردن خوشیهاى شهروندان با یکدیگر، به ترجیحاتى دست مى‏زند که‏فاقد مرجحات منطقى و اخلاقى است. چرا که اصولا ایده جامعه مدنى مزبور، «دیگر خواهى‏» را کاملانامعقول، تلقى کرده و حداکثر تلاش خود را بر سازماندهى «خودخواهى‏هاى غریزى‏»، فعال مى‏کند تا خودمداریها با یکدیگر، کنار بیایند و تشکلها و نهادهاى جامعه مدنى، مامور بانجام رساندن چنین سازمانى‏هستند و از جمله، حکومت است که باید تکه تکه شده و هر تکه‏اش در اختیار نهادى قرار گیرد که «خودمحورى‏» کسانى را نمایندگى مى‏کند، بى آنکه خوشى و لذت محسوسى را قربانى «سعادت‏» (که در این ایده،تخیل محض است!!) کند و اگر در این ایده، از پرورش «فردیت‏» نیز سخنى بمیان مى‏آید، جز بدین معنى نخواهد بود.
اینک باید پرسید که پس گستره عمومى و سپهر اجتماعى در این ایده، چه مفهومى خواهد یافت؟!واقعیت اینست که حیطه‏بندى امور مشترک و فضاهاى عمومى، مورد تنازع علائق مشترک قرار مى‏گیرد وتابع قراردادها است و قلمروى خصوصى، شامل نه تنها مایملک خصوصى بلکه دین و اخلاق نیز هست امادر این جامعه مدنى نیز اجبارا به دولت، حق دخالت در قلمروى خصوصى را به اقتضاء منافع اجتماعى‏مى‏دهند حال آنکه «ایده جامعه مدنى‏»، با گستره خصوصى آدمیان کارى نباید داشته باشد ولى نقض حریم‏خصوصى، شر لازم است که با وساطت تشکلهاى مدنى خصوصى صورت مى‏گیرد.
اگر ایده جامعه مدنى بپذیرد که غیر از جهانهاى ذهنى و تصورات فردى آدمیان و روابط شخصى‏گوناگونى که با اجزاى جهان برقرار مى‏کنند، (و این ایده، این رابطه را دنیاهائى تخیلى مى‏خواند زیراآرمانها را ساختنى دانسته و چیزى بیش از تخیلات، ارزیابى نمى‏کند!!)، به نسبتهائى نیز که در جهان‏اجتماعى میان آدمیان با یکدیگر برقرار مى‏شود و منزلتها و وظائف و نقشها و کارکرد و حقوق اجتماعى‏قائل است که باید بنحوى ظرفیتهاى برترى طلب فردى را تعدیل و مهار کند و براى آن، حد و مرز وضع‏کند تا هر فردى، دامنه سیطره و ارضاء لذائذ خود را مرتبا و بى‏رویه گسترش ندهد. اگر بپذیریم که طرحى‏خاص ضرورت دارد تا جهانهاى فردى را در کنار یکدیگر بچیند و کیهان وسیع آن جهانهاى جزئى راسامان دهد، و اگر روش و نقشه‏اى براى مهندسى معطوف به همزیستى صحیح حیطه‏هاى خصوصى درجنب یکدیگر، لازم است تا برشهائى را که محل تماس و اشتراک این حیطه‏هاست، بدرستى شناسائى وتنظیم کند و خودکامگى‏ها را تعدیل و تربیت کند تا حیات خصوصى افراد، با خاطرى جمع از تجاوزجهانهاى فردى همسایه، فراز و نشیبهاى خاص خویش را تجربه کنند و حساب قلمروها را از هم سوا کند،آنگاه سؤال مهم این است که چرا این مهندسى‏ها و تنظیمات و مداخلات و اعمال حاکمیت و این‏چینش‏ها نباید دینى و متبوع قواعد شرعى باشند؟! چرا؟ در این ایده جامعه مدنى، مردم غمخوار یکدیگرو متوجه مشکلات مادى یا معنوى دیگران نخواهند بود و کنشهاى معطوف به خیرخواهى را در ظرفهاى‏حاشیه‏اى اجتماع و بدور از هر الزام و التزامى اخلاقى مى‏ریزد تا باصطلاح از عوارض جنبى غیرمدنى وغیرمدرن آن بکاهد!!
این ایده، حقوق بشر را نیز بطرز سکولار، تعریف مى‏کند. نظام حقوق شرعى، براى بشر، از آن جهت که‏بشر است، نیز حقوقى قائل است پس بحث اصلى میان حقوق الاهى بشر و حقوق سکولار، نه در پذیرش‏حقوقى براى بشر، بلکه در منشاء، فلسفه و نیز دایره "حقوق بشر" است. یک مکتب مى‏گوید که خالق بشر،حقوق و وظائف بشر را با توجه به مصالح دنیوى و اخروى وى تعیین فرموده ولى دیگرى، منکرتشریع‏الاهى است و براى خود، هر حقى قائل است و لذا زمام حق و تکلیف خود را بکلى بدست‏خویش ودلخواه خویش مى‏پندارد. برخلاف ادعاى طرفداران ایده این جامعه مدنى، حقوق الاهى بشر، فطرى وغیرقابل خدشه است و سلب شدنى بدست دیگران نیست. حق کار و انتخاب شغل، حق تحصیل، حق‏انتخاب محل سکونت، حق بیان افکار و ایده‏هاى مفید بحال بشر، حق انتشار تولیدات فرهنگى مشروع،حق اکمیت‏بر سرنوشت‏خویش در حدود ضوابط، حق تشکیل اجتماعات و تشکلها براى تامین اهداف قانونى، حق حفظ حریم خصوصى و... همگى، هم در بستر شرعى و هم در بستر سکولار، قابل تعریف مى‏باشند که در مواردى، مشترک و در مواردى، مختلف مى‏باشند و ریشه این اشتراکات و اختلافات نیز در"تعریف حقوق بشر" و دایره و فلسفه آن، همانا اشتراک یا اختلاف در اصل "تعریف بشر" و سعادت اوست.
"حقوق شرعى بشر"، هر پیامد اجتماعى که داشته باشند، براى فرد و جامعه مسلمان، قابل هضم وپذیرش و التزام است مگر آنکه حق مهمترى در تزاحم با آن قرار گیرد. طبقه‏بندى حقوق اهم و مهم، درکلیه نظامهاى حقوقى دنیا، اعم از دینى یا سکولار، رعایت مى‏شود و تفاوتى اگر هست، در ملاک این‏طبقه‏بندى و مصداق اهم یا مهم است. این است که در هر دو نوع نظام حقوقى، گاه حقى، مغلوب حق‏مهمترى شده و توسط آن، تخصیص یا تقیید خورده و محدود مى‏شود.
نکته دیگر، ضرورت تضمین چگونگى احقاق حقوق است زیرا حقوق، چه شرعى و چه سکولار، تا برروى کاغذ بمانند، در واقع، تاثیرى بر حیات نگذارده و قابل ارزیابى نیستند، این تضمین‏ها از سوى‏حاکمیت و نیز خود مردم و نهادهاى مردمى مى‏تواند و باید تعقیب و مراقبت گردد. پس، از این حیث،برخلاف ادعاى منادیان سکولاریزم، هیج مرجحى براى حقوق سکولار بر حقوق اسلامى وجود نداشته وقابل تصور نیست.
ادعاى دیگرى نیز شده است و آن، طبیعت تحجر در جامعه دینى است، حال آنکه میان تصلب درروش و انعطاف ناپذیرى در شیوه و مدل‏هاى مدیریت، با دینى بودن نظام اجتماعى و مدیریتى، ملازمه‏اى‏بالضروره نیست. اجتهاد عقلانى براى اصلاح و کارآتر کردن روشها، بابى است که دستکم در نظام غیرسکولار اسلام، مفتوح است و هیچ انحصارى در روش را اقتضاء نمى‏کند مگر آنکه روش، خصلت «عطف به‏هدف نظام اجتماعى‏» را از دست داده و وارد حریم غیر ارزشى شده و دیگر مؤدى به آرمان تشکیل جامعه‏دینى نباشد. پس مادام که اهداف، متضرر نشود، چیزى بنام «آخرین روش‏» نخواهیم داشت و روند «سعى وخطا» در نظام دینى نیز تا آنجا که به تصمیمات بشرى متدینین، مربوط مى‏شود، به سمیت‏شناخته‏مى‏شود و بنابراین از این حیث، همواره براى طرح خللها و کاستى‏هاى جامعه دینى، فرصت‏باقى است.
تئورى نظام شرعى، مدعى نیست که همه مشکلات بشر را مطلقا حل مى‏کند و بشر را از بشر بودن،منقطع مى‏کند و عقل و حواس و کار و تجربه و... در چنین جامعه‏اى معطل و بلااستفاده و بى‏فلسفه خواهدبود، بلکه ادعاء و مطالبه دین، آن است که همه این استعدادها در مسیر صحیح و به روش صحیح بکارافتد. طرفدار حکومت اسلامى، مدعى نیست که در زمین، بهشت ایجاد خواهد کرد یا گناه و فساد را به صفرمطلق مى‏رساند و خطایا و اشتباهات آدمیان را هم منتفى مى‏کند و...، بلکه دعوى این است که حکومت‏سالم، در ایجاد جامعه سالم، نقش حیاتى ایفاء مى‏کند و در جامعه سالم که حقوق و وظائف و اخلاق ومعارف و معیشت و زندگى، به روال سالم و با توجه به ظرفیتها و استعدادها و کمالات واقعى و ابدى‏آدمیان، تمهید و تمشیت‏شود، افراد سالم بیشترى فرصت زیستن خواهند یافت و سالم ماندن و به کمال ورشد رسیدن، فراهم‏تر و میسرتر خواهد بود و انسانهاى بهشتى بیشترى به هم خواهد رسید و گناه و فساد،کمتر خواهد شد و تکامل عقلى و معنوى بیشترى، نصیب بشر خواهد شد و حقوق بیشترى رعایت مى‏شودو همین، جامعه‏اى آرمانى است، برخلاف ایده جامعه مدنى کذائى که فساد را توجیه و وضع موجود را عادى مى‏کند و تکامل‏طلبى و تعالى‏گرائى را آرمانخواهى اتوپیستى مى‏خواند حال آنکه جامعه آرمانخواه‏اسلامى، درعین‏حال، جامعه‏اى تمایز یافته، سامانیاب و مدیریت‏شونده است و اگر قرار است در مسیر این‏تمایزیابى، مقاصدى فرو بمانند و واقعیتهائى دور ریخته شوند و خواسته‏هائى نادیده گرفته شوند، بهتر است‏آنهائى باشند که اهمیت کمترى براى سعادت انسان دارند و نقش کوچکترى در تکامل آدمیان بازى مى‏کنند.
همچنین در دکترین جامعه دینى، روشهاى عقلى - تجربى، ماهیت غربى و شرقى ندارند و حکمت - اگرحکمت‏باشد - حتى از کفار و منافقان و مشرکان نیز مى‏تواند و باید وام گرفته شود و به هیچ قومى متعلق‏نیست. همه حق دارند از مواهب روشهاى عقلائى بهره برند. پس همه راههاى منتهى به تحجر را مى‏توان‏در جامعه اسلامى، بربست.

اینک در پایان این بخش از کلام، به برخى خصال جامعه اسلامى اشاره مى‏شود که اگر جزء مزایاى ایده‏جامعه مدنى مى‏باشند، در جامعه دینى نیز، تضمین شده‏اند و از وجه سلبى نیز که بنگریم هر آنچه مانع‏بالفعل چنان مزایائى بشمار مى‏آید در جامعه اسلامى، منتفى است:
1- در جامعه اسلامى، در عین حال که مرز تکالیف فردى و تکالیف اجتماعى و مدنى، روشن است، امااین دو قلمرو بى‏ارتباط با یکدیگر نیستند یعنى بى‏آنکه خلطى میان حریم خصوصى و عمومى در مواردى‏که دقیقا قابل تفکیک باشند، پیش آید، معذالک تکلیف اجتماعى، بکلى با تکلیف فردى، مقابل نمى‏نشیندبلکه اگر التزام فردى شرعى نباشد، به همان درجه، التزام به تکالیف شرعى اجتماعى، نیز سقوط مى‏کندبویژه که در اسلام، منافع فرد در تقابل با منافع دیگران (جمع) ، تعریف نمى‏شود بلکه خدمت‏به دیگران،در عین حال، خدمت‏به خویش است و ظلم به حقوق دیگران، ظلم به خویش.
همچنین، از آنجا که فقه اسلامى، منحصر در احکام فردى نیست، معارض یا مغایر باحقوق مدنى نخواهد بود تا از اختلاط آن دو پرهیز داده شود. وظائف فردى وجمعى، نیز حقوق فردى و جمعى، هر دو مى‏توانند دینى و شرعى و درعین حال، مستقل از یکدیگر اما مرتبط با یکدیگر باشند.
2- جامعه اسلامى، جامعه‏اى گذشته‏گرا ومتحجر یا عقبگردان که قصد ارتجاع به‏گذشته را داشته باشد، نیست. احیاءفکردینى، هرگز بمفهوم سلفى‏گرى منفى وتحجروگذشته‏گرائى نیست. امامگر حقیقت، زمان دارد؟!
اگر حقیقتى انسانى و سعادتى بشرى در کار باشند که بر زمان و گذشت زمان، غلبه کرده‏اند، آیا باید به‏صرف مرور زمان، آن را به دور افکند؟! هیچ عاقلى نمى‏تواند بدین پرسش پاسخ مثبت دهد.
3- در جامعه اسلامى، منعى ندارد که انواع گروههاى انسانى با اهدافى قانونى و مشروع و روشهاى درست‏تشکیل شوند که به اعضاى خود، هویتهاى ثانوى صنفى داده و در تکامل وضع آنان و کل جامعه و استیفاءحقوق ایشان، مشارکت و تلاش کند اما بى‏آنکه هویت دینى و انسانى آنان را قربانى یا عنصر درجه دوم‏کندوبجاى رقابت‏هاى سالم و مثبت، به روحیه خودپرستى و تکالب و دنیاپرستى‏هاى مذموم فرا خواند.
4- جامعه اسلامى، مبتنى بر و خیالپرورى و واقع‏گریزى نیست اما در عین واقع‏بینى (نه خوشبینى‏افراطى و نه بدبینى بیماردلانه)، همواره بشر را به تکامل و آرمانهاى متعالى فرا مى‏خواند و دعوت مى‏کندکه در تکامل دائمى، بى‏هیچ یاس و مکث، دوباره شروع کنند و مدام در جهاد و اجتهاد باشند. همچنین ازهمه انسانها و مؤمنین، قهرمانانى مجاهد و پرتلاش مى‏سازد و جامعه را در رخوت و بى شخصیتى‏نمى‏گذارد تا بنام انتظار قهرمانانى که بى‏هیچ مقدمه و تلاشى بشرى، همه چیز را از این رو به آن رو کنند،خود دست از هرگونه مجاهدت و تکامل و تلاشى بردارند و بپوسند و پویائى خویش از دست گذارند.معذلک همواره به فضل خدا، امیدوار و به معجزات الاهى، باید مؤمن باشند.
5- جامعه اسلامى، ریشه‏هاى قانون را با اخلاق، در ارتباط مى‏بیند اما معذلک جائى براى اخلاق نیزقائل است که دیگر مجال قانون و اجبار قانونى نیست پس به نوعى تفکیک تئوریک میان اخلاق و قانون‏نیز میدان مى‏دهد.
6- نظام اسلامى، نظام پدرسالار بمفهوم جامعه‏شناختى و قبیله‏اى آن نیست‏بلکه نظام قانون سالار ودین سالار است. اما رابطه حاکم و مردم را رابطه‏اى پدرانه و سرشار از محبت و احساس مسئولیت مى‏داندنه صرفا رابطه حاکم و محکوم.
7- جامعه اسلامى با انباشت‏بى مهار ثروت و قدرت، مخالف است و این روند را بدون توجه به مصالح‏فردى و جمعى دنیوى و اخروى، قانونى و اخلاقى، افسارگسیخته رها نمى‏کند و این هدایت، تنها با آن ایده‏جامعه مدنى، ناسازگار است که در سنت لیبرال - سرمایه‏دارى بار آمده باشد.
8- در جامعه اسلامى، حسن اعتماد افراد و اقشار به یکدیگر و نیز اعتماد و احترام متقابل میان مردم وحاکمیت، مورد تشویق است و هزینه اعمال خشونت‏هاى غیرشرعى و غیرقانونى، هرگز پائین نباید تلقى شود.
9- در جامعه اسلامى، نه رسانه، باید ساخت تک صدائى داشته و مانع از بحث و استدلال و تضارب آراءصحیح باشد و نه هیچگونه روابط خویشاوندى و ایلى بر روابط مدنى و اجتماعى آن حاکم باشد. فضاى‏بحث و گفتگو باید باز باشد اما فضاى باز اسلامى، علاوه بر تامین آزادى بیان، خود را ضامن اعلاء «کلمه‏حق‏» و اعتلاء جبهه ایمان نیز مى‏داند برخلاف دولت لائیک. فضاى بسته و فضاى باز غیراسلامى، هر دو،مضر به حال اخلاق و حقوق و فلاح جامعه بشرى است.
10- قدرت سیاسى نسبت‏به تکالیف فردى نیز نباید کاملا بى تفاوت باشد زیرا حکومت اسلامى، علاوه‏بر نظم و امنیت، نسبت‏به اخلاق و ضوابط دینى نیز باید حساس باشد و این البته به تجسس در حریم‏خصوصى افراد، عیبجوئى، اشاعه فحشاء، نهى از منکر به شیوه غلط و... نباید باشد و مصالح بزرگتر شرعى‏را نیز نباید به مخاطره اندازد و قربانى کند.
11- قوت یا ضعف دولت و مردم، بازى با حاصل جمع صفر نیست و حکومت و مردم در جامعه اسلامى،در فکر تضعیف یکدیگر نیستند زیرا تقویت‏خود را نه در تضعیف دیگرى بلکه در تقویت دیگرى مى‏یابند.
12- اسلام، نه یک ایدئولوژى تمامیت‏طلب و تضییع کننده حریت و حقوق مردم، بلکه دین هدایت وکمال، و ضامن حقوق و سعادت مردم است و طبیعى است که مؤمنان، به اسلام با همه لوازمش، ملتزم‏خواهند بود و این هرگز مترادف با توتالیتریزم و استبداد نخواهد بود.
13- تحولات اصلاحى اجتماعى در جامعه بشرى از دیدگاه اسلام، امرى مثبت تلقى مى‏شود اما هر چه‏کم هزینه‏تر و کم تلفات‏تر، بهتر. پس اصل، بر "نهى از منکر" به شیوه ملایم و مداراگرانه یعنى اصلاحات کم‏هزینه‏تر اما مؤثرتر است. بویژه در حکومت مشروع، اصلاحات و انتقادات، بکلى باید در چارچوب نقدقانونى و مدارا و مسالمت صورت گیرد و انقلاب و براندازى، در صورتى تجویز مى‏گردد که مؤثر و ممکن‏باشد و آخرین راه حل است نه نخستین آنها.
14- نظام اسلامى براساس محبت و ارادت و ولایت مؤمنین به یکدیگر و در راستاى اطاعت از قانون واخلاق الاهى است که با «ارادت سالارى‏» کور و اقتداى بدون حجت‏شرعى و عقلى، تباین اصولى دارد.
15- ضرورت اجماع سیاسى بر سر محکمات نظام سیاسى کشور، البته امرى نیست که مختص نظام‏دینى باشد معذلک در نظام اسلامى، گذشته از محکمات و آنچه به اساس نظام و قانون اساسى شرعى،مرتبط است، امکان بحث و اختلاف نظر، کاملا فراخ است. گر چه در همه جوامع، چه دینى و چه غیردینى،در مقام تصمیم‏گیرى، نهادهاى حکومتى و مدنى و قانونى خاص، فصل الخطاب مى‏باشند و روشن است که‏این نیز ملازمتى با استبداد ندارد بلکه عین قانون است و قانوندانى، آن را اقتضاء مى‏کند.
در این 15 بند، اصلى‏ترین مواردى که مانع دینى براى تشکیل یک جامعه پویا و آزاد و عقلائى و مبتنى‏بر رعایت‏حقوق بشر، بشمار مى‏آمده‏اند، بررسى و منتفى دانسته شد. اینک چند نکته نیز در باب دین وجامعه مدنى، ذکر کنیم:

تا آنجا که به اسلام، مربوط مى‏شود، دین، تنها یک دغدغه روانشناختى فردى با آثارى احیانا اجتماعى‏نیست‏بلکه آموزه‏اى نظرى و معرفتى به ضمیمه توصیه به ارزشهاى اخلاقى خاص و احکام عملى فردى واجتماعى در حوزه‏هاى گوناگون زندگى براى تامین یک زندگى متعادل و شرافتمندانه و متکاملانه در دنیا وفلاح آخرت است. ارتباط با امر قدسى، ارتباطى مبهم و فاقد پیام و تاثیر که بشر را بلاتکلیف و بلاحقوق درحوزه‏هاى گوناگون زندگى رها کرده باشد، نیست. مفهوم «قدسى یا مقدس‏» نیز در اسلام با مفهوم «امرقدسى‏»، چنانچه در جامعه‏شناسى دین یا روانشناسى دین و... در علوم متعارف مغرب زمین آمده، تفاوت‏اصولى دارد.
«مقدس‏» در اسلام، همچون «امر قدسى‏» در مسیحیت‏یا سایر ادیان منسوخه نیز نیست. خداى‏متعال، حقیقت محض و قدوس است و ذات پاک او و آنچه ازا و تکوینا و تشریعا صادر شده،مقدس و منزه از هر آلودگى و ناپاکى و شائبه است و انسان صالح، در برابر حقیقت،خاضع و خاشع و تابع است.
اما «مقدس‏»، بمفهوم خرافى، نامعقول، غیرقابل فهم یا استدلال و... جایگاهى در تعالیم اسلامى در مقام نظر ندارد. در مقام عمل نیز خط قرمز،همان محرمات شریعت الاهى است. بنابراین «امرقدسى‏» در فرهنگ اسلام، در تقابل با امور عرفى و دنیوى و معیشتى نیست‏بلکه حتى حقوق مادى که شرع براى مردم، به رسمیت‏شناخته نیز مقدس و شرعى است‏و تفکیک دین از دنیا، و شرع از عرف بمفهوم سکولاریستى و غربى یا مسیحى آن، در اسلام منتفى است.
اما جامعه مدنى غربى، اگر دین‏زدا هم نباشد (که قطعا در مواردى از جمله، نظام حقوقى و حکومت وقوانین، دین‏زدا است)، از آنجا که بى‏شک، دین‏مدار هم نیست، به همین دلیل، از منظر دینداران، نامشروع‏است. و از آنجا که اسلام، صرفا دینى فردى و یا عبادى نیست و قوانین مدنى لازم الاجراء شرعى دارد،حذف این احکام یا ارزشها و نیز بى‏تفاوتى نسبت‏به تربیت فکرى و اخلاقى مردم و فرهنگ اسلامى، تمامادر تعارض آشکار با دین است و لذا اگر سکولاریزم با هر آئین دیگرى، قابل جمع باشد، بى‏تردید، با اسلام،ناسازگار و غیرقابل جمع است.
پس ایده جامعه مدنى سکولار، نه تنها تقویت کننده ایمان مردم نیست‏بلکه در منافات جدى با ایمان‏اسلامى بویژه لوازم اجتماعى و حکومتى اسلام است زیرا جامعه دینى و حکومت‏شرعى، نمى‏تواند نسبت‏به ایمان و عقائد و اخلاقیات مردم، بى‏تفاوت بوده و فضاى اجتماعى را نسبت‏به کلیه باورها، بالسویه‏بخواهد بلکه نسبت‏به سعادت اخلاقى و ارزشهاى اجتماعى نیز باید حساس بوده و از مواضع حکمت وعدالت و موعظه و جدال احسن و استدلال و نیز برخورد با مفاسد اخلاقى و عوامفریبى‏هاى فرهنگى که درنقطه مقابل تعریف اسلامى «رشد» قرار مى‏گیرند، اعمال حاکمیت و نظارت کند و فضاى جامعه را براى رشدفکرى و اخلاقى مردم و اجراء احکام و حقوق شرعى و رخداد «ایمان‏»، آماده کند و اعضاء جامعه را از برخى فضاها منع کند و به برخى امور، تشویق و گاه حتى وادار کند.
نظام «امام - امت‏»، هرگز بدان معنى نیست که افراد جامعه، همگى از همه جهات، کاملا همشکل وکلیشه‏اى باشند. به عکس، نظام اسلامى، جداى از حوزه قانون و الزامات عمومى و مصالح اجتماعى، زمینه‏را براى فردیت‏ها و ابتکار و خلاقیت و حقوق خصوصى و شخصیت فردى انسانها فراهم مى‏کند واطاعت‏پذیرى از نظام صالح و مشروع، هرگز منافاتى با خلاقیت فردى ندارد. زیرا دیندارى، محکمات وضروریات و مشترکاتى دارد که ناظر به همه مؤمنین است اما منطقة‏الفراغ و مباحات و نیز احکام غیراشتراکى بسیارى هم وجود دارد که مجال بسیار وسیعى براى نهادها و افراد با خصلتها و علائق و اهداف‏شخصى گوناگون فراهم مى‏کند و بنابراین به تشکلهاى خصوصى و گروهى، و به تقسیم کار و تکثرهاى‏قانونى نیز مجال خواهد داد.
وظائف و حدود و اختیارات «امام‏» نیز، فردى و بى‏نهایت و بى‏ضابطه نیست تا با هرگونه نظارت‏اجتماعى مخالفت کند بلکه حاکم و حکومت دینى، باید مضبوط به ضوابط عقلى و شرعى اسلام بوده وآحاد مردم و نهادهاى گروهى و... نیز همه، حق نظارت و امر بمعروف و نهى از منکر حاکمان را دارند وبعلاوه، نهادهاى قانونى ویژه‏اى بنمایندگى از مردم براساس ضوابط اسلامى، باید بر حاکمان، نظارت کرده ودر صورت تخلف حاکمان، ایشان را نهى از منکر و حتى عزل کنند. پس «تشکلهاى مدنى مشروع‏» و «فضاى‏دینى‏»، نه تنها راه را بر یکدیگر نمى‏بندند بلکه حوزه وظائف، مستقلا محترم خواهد ماند و تاثیرگذارى‏تشکلهاى صنفى که در صدد مطالبه حقوق مشروع صنفى خود باشند، بر حکومت، بلامانع و میسر است.سایه خدا بودن حکومت عادل و مردمى، الاهى بودن منشاء مشروعیت «حاکمیت‏»، شرعى و فقهى بودن‏ضوابط، هیچکدام بمعنى انتقادناپذیرى و تصلب و فقدان پویائى حاکمان و یا سد باب مطالبات حقوقى‏مردم و تشکلهاى مدنى نباید تفسیر شود. بدینوسیله، «دینى بودن حکومت‏» با «مردمى بودن حکومت‏»،تعارضى نداشته و اغراض مشروع مردم، به الزام شرعى نیز، واجد حقانیت و مستحق اجابت است و ایده‏دینى، مى‏تواند بصورت دستورالعمل حکومتى درآید بى آنکه باب حضور مردم در صحنه‏هاى مشارکت وتصمیم‏گیرى و حضور نخبگان اجتماعى در صحنه‏هاى برنامه‏ریزى و سیاستگذارى را بربندد. حکومت‏دینى، حکومتى نیست که تماما تابع دلخواه مردم یا تشکلهاى اجتماعى و یا حاکمان باشد بلکه ضمن‏اعتناء و توجه کامل به تقاضاهاى مشروع و مطالبات قانونى جامعه، باید آمریت‏شریعت الاهى در جامعه‏اى‏که بدان شریعت ایمان آورده‏اند، رعایت گردد. مسلمان بودن اکثریت‏یک جامعه با ضوابط فقهى (که باصرف اداء شهادتین، تحقق مى‏یابد) براى دینى کردن حکومت، کافى نیست‏بلکه ضوابط اسلام نیز باید درجامعه و از سوى حکومت، اعمال و رعایت گردد.

در تفکر اسلامى، «دین‏»، نه متمایز از «ایمان‏» و نه منحصر در آن است و پشتوانه جریانیابى مطلوبات‏شرع، هم دغدغه‏هاى دینى مؤمنان وهم نهاد حاکمیت است. «دین مدنى‏»، دین تحریف شده و «خلع یدشده‏» است، دینى جعلى، علیه دین الاهى است که تحت عنوان بازخوانى و بازسازى دین باصطلاح سنتى،آن را مثله، یا حذف مى‏کند وبخشهائى ضرورى از دین الاهى رابدان بهانه که با ایده جامعه مدنى‏سکولار، تعارض دارند، حذ ف یا تاویل‏مى‏کند و بخشهاى همخوان‏تر را متورم‏مى‏کند و بنام ترکیب‏بندى مجدد،فعالیتهاى اجتماعى دینداران راسیویلیزه!! مى‏نماید.
این رویکرد ماتریالیستى، دین رانه تمدن ساز و نه ناظر بر مسائل‏حقوق اجتماعى، بلکه صرفا پدیده‏اى‏روانشناختى (یا حداکثر،فراروانشناختى) مى‏پندارد، حال آنکه دین، «انسان‏ساز» (در حیطه تهذیب‏فکرى و اخلاق فردى)، «تمدن ساز»(جامعه‏پرداز و منشاء قوانین حکومتى‏خاص) و عدالت‏پرداز (تعیین کننده‏حقوق و وظائف فردى و مدنى) است.
اسلام، دینى جامع و ناظر به همه‏ابعاد حیاتى انسان است و به مردم،تنها بچشم سرباز نمى‏نگرد بلکه آنان رامؤمنینى مى‏خواهد که نه از استیفاءحقوق مادى خویش درگذرند و نه اززیربار مسئولیت‏شرعى و انسانى خود، شانه خالى کنند. دین به مفاهیم غلط و غیرانسانى و ناعقلانى‏«ایدئولوژى‏»، نوعى ایدئولوژى نیست اما به مفهوم «نظام‏سازى جامع‏» که شامل ابعاد حقوقى، اقتصادى،سیاسى و تربیتى، باشد بى‏شک نوعى ایدئولوژى است و ما البته اصرارى بر کلمه «ایدئولوژى‏» و جمود برلفظ نداریم. مهم، محتواى اسلام است نه نامى که در مشاجرات سیاسى بر آن مى‏نهیم. مهم، آن است که‏بنام ایدئولوژى‏زدائى و اسطوره‏زدائى، عملا به دین‏زدائى و شریعت‏زدائى و سکولاریزه کردن نهادهاى‏اجتماعى دست نزنند زیرا اسلام منهاى شریعت و بدون حکومت نیز اسلام ناقص است همانگونه که اسلام‏منهاى معنویت و عقلانیت فردى نیز، ناقص مى‏باشد.
پس مفهوم «امت‏»، نه جامعه‏اى جزم‏اندیش و یکنواخت و خشک‏اندیش، بلکه جامعه‏اى متحول، پویا،انقلابى، صالح و هم‏اندیش و همپا با رهبرى صالح اجتماعى و در عین حال، منتقد به مفاسد احتمالى‏حکومتى و اجتماعى است.
و بنابراین، دین، نه تنها «باور مردم‏»، بلکه «داور مردم‏» و ملاک زندگى نیز هست و مفهوم هدایت وولایت، کمترین تعریضى به شئونات و اختیارات و ابتکارات و دیدگاههاى شخصى افراد ندارد بلکه ضامن وبستر ساز همه آنها نیز مى‏باشد.
«امت‏» نیز نه متشکل از شهروندانى بى‏تفاوت و غیرمسئول و بى قید، و نه جامعه‏اى «توده‏وار» (دراصطلاح خاص سیاسى) و غیر مختار و تابع کور، بلکه جامعه‏اى عقیدتى، اصلاح‏طلب، متحرک، متشرع واصولگرا و درعین‏حال، عقلگراست.
والسلام