یکى از مباحث مهم و در عین حال جدید فلسفه اخلاق، مسأله نسبیت اخلاق است. این بحث با توجه به اهمیت و کاربرد فراوانى که دارد، توجه بسیارى از فیلسوفان اخلاق را به خود جلب کرده و دیدگاههاى گوناگون درباره آن ابراز شده است:
1. گروهى اخلاق را نسبى مىدانند و همه آیینها، ضوابط و معیارهاى اخلاقى را با توجه به گوناگونى افراد یک جامعه و تنوع فرهنگها و جامعهها، متغیر و متفاوت مىشناسند. این عده به دو دسته تقسیم مىشوند:
الف: برخى اخلاق را تا آنجا نسبى و متغیر مىشناسند که براى هر فرد، ملاکى ویژه و به تعداد انسانها نظریه اخلاقى معتقدند.
(هابز) براى نخستین بار اظهار داشت که هر کس آنچه را به مذاق خویش مطبوع مىبیند، خوب مىنامد، و آنچه را ناپسند و نامطبوع است، در شمار بدیها مىآورد. و از آن جهت که افراد از طبیعت و سرشتى یکسان برخوردار نیستند و طبیعت هر یک با دیگرى متفاوت است، در ملاکها و تشخیصهاى مشترک میان نیک و بد اختلاف پیدا مىکنند.
ب: برخى دیگر، نسبیت اخلاق را بر اساس تمدنها، فرهنگها و گروههاى اجتماعى بزرگ دانستهاند. این مفهوم از نسبیت را (وستر مارک) در کتاب خود با نام (نسبیت اخلاقى) مطرح کرده است. [1]
نحلههاى فلسفى بسیارى چون اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم، پراگماتیسم و پوزیتیویسم منطقى، نسبیت اخلاق را باور دارند. آنها مىگویند: اخلاق و ارزشهاى اخلاقى هیچ واقعیت و ریشه ثابتى ندارند، زیرا اخلاق، شناخت مجردى است که به تدریج از ناحیه نوع تربیت و محیط در وجود انسان شکل مىگیرد، از همین رو ارزشهاى اخلاقى به پیروى از ملتها و زمانها و مکانها، تنوع و گوناگونى پیدا مىکند، تا آن جا که چیزى را که گروهى خوب مىدانند، عدهاى دیگر بد و شرّ مىشمارند.
2. عدهاى دیگر از فلاسفه اخلاق، معتقد به اطلاق و ثبات اخلاق هستند و نظریه نسبیت را به کلى باطل مىدانند. برابر این دیدگاه، برخى اصول اخلاقى، مانند حسن عدل و قبح ظلم، همگانى، عام و ثابتند و هیچ گاه دگرگونى نمىپذیرند.
افلاطون، فیلسوف نامدار یونانى از جمله معتقدان به این نظریه است و دومین رکن اساسى و محورى در فلسفه افلاطون همین (مطلق انگارى) است. او بر این باور است که براى تمام مردم تنها یک مدل براى زندگى خوب وجود دارد، زیرا خیر، به تمایلات، خواستها، آرزوها و عقاید انسانها وابسته نیست، بلکه مانند یک حقیقت ریاضى غیرقابل تغییر است، چنان که دو به علاوه دو مساوى با چهار، حقیقتى مطلق و تغییرناپذیر است، چه انسانها این واقعیت را بپذیرند، چه نپذیرند، چه ریاضى بدانند و چه ندانند، زندگى خوب نیز همینگونه است.
به عقیده افلاطون، کردار معینى وجود دارد که به صورت مطلق و جدا از عقیده و اندیشه و باور هر فرد، درست یا نادرست است. [2]
در مکتب کانت نیز اخلاق مطلق است و راست گویى همیشه خوب. هیچگاه راستگویى در شمار بدیها قرار نمىگیرد، هر چند به قتل فردى بینجامد. [3] زیرا در جایى که شخص مردد باشد که راست بگوید و جان دیگرى را به خطر اندازد یا دروغ بگوید و دیگرى را از مرگ حتمى برهاند، بایستى راست بگوید و اگر راستگویى او موجب مرگ دیگرى شد، او مسئول نیست و مسئول، کسى است که اقدام به قتل کرده است.
3. برخى از فیلسوفان مىخواهند به گونه اى میان مکتب (مطلق انگارى) و نظریه (نسبیت)، سازگارى ایجاد کنند. براى نمونه (استیس) قضیه نسبیت اخلاق را کاملاً مبهم مىداند، زیرا به نظر او میان آنچه درست پنداشته مىشود و آن چه که واقعاً درست است، فرق است. او براین باور است که آراى اخلاقى متغیر است، اما حقیقت اخلاق چنین نیست، به همین جهت مىگوید: قبول دارم که پانصد سال پیش، زنده زنده سوزاندن جادوگران، عمل درستى تصور مىشد، اما قبول ندارم که عمل درستى بوده است، بلکه همان قدر شرارت آمیز و ظالمانه بوده که اکنون هست، تنها فرق در این بود که نیاکان ما چنین باورى نداشتند، یا به آن آگاه نبودند. [4]
دیدگاه مفسران
در این پژوهش که به جهت آشنایى با دیدگاههاى برخى از مفسران درباره مسأله نسبیت اخلاق سامان یافته است، تلاش شده است تا آنجا که فضاى این تحقیق اجازه مىدهد، نظریات مفسران در مسأله نسبیت و اطلاق شناسایى شود. اهتمام ما به طرح دیدگاه شمار بیشترى از مفسران، سبب شده است تا از هر مفسر، تنها چند نمونه یاد شود و البته در مواردى هم ممکن است مفسر در این مسأله بیش از آنچه نقل شده اظهار نظر نکرده باشد، یا ما به نظریات بیشترى دست نیافته باشیم.
برخى مفسران، اخلاق را به گونهاى تعریف کردهاند و بدان نگریستهاند که با دیدگاه کانت همخوانى کامل دارد.
نسبیت اخلاق از دیدگاه فخر رازى
فخررازى ذیل آیه شریفه (من کفر بالله من بعد ایمانه إلاّ من أکره و قلبه مطمئنّ بالایمان) چند موضوع را طرح مىکند. او در بخشى از مطالب خود مىنویسد:
(اگر فردى مجبور شد کلمه اى کفرآمیز بر زبان آورد، مثلاً بگوید: (محمد(ص)، دروغگو است) و از سوى دیگر، اکراه کننده چنان بر او سخت گرفته است که او نمىتواند معناى دیگرى از این جمله قصد کند، مثلاً نمىتواند منظورش از (محمد)، کسى غیر از پیامبر اسلام باشد و یا نمىتواند سخن را به قصد استفهام ادا کند، مثلاً اکراه کننده به فرد اجبار شده گفته باشد منظورت را از این جمله بیان کن و بگو من هیچ کسى را جز پیامبر(ص) قصد نکردهام و بگو قصدم از این جمله استفهام نمىباشد، بلکه مىخواهم خبر از دروغگویى پیامبر بدهم، در این صورت تکلیف مکره چیست؟ آیا باید دروغ بگوید یا راست؟ عدهاى بر این باورند که مکرَه مىتواند به دروغ، مراد خویش را بیان نماید و از هلاکت خویش جلوگیرى کند، اما قاضى این اعتقاد را نپذیرفته است).
فخررازى در نقل کلام قاضى مىنویسد:
(لانّ لکذب إنّما یقبح لکونه کذباً فوجب أن یقبح على کلّ حال). [5] مکرَه حق ندارد دروغ بگوید، زیرا قبح کذب، ذاتى است، پس بایستى در هر زمان و هر مکانى قبیح شمرده شود.
دیدگاه قاضى که باید همان (قاضى عبدالجبار معتزلى) باشد چه این که معتزله قبح کذب را ذاتى مىدانند آن گونه که فخررازى توضیح داده است، با دیدگاه کانت همانند است، مگر این که فخررازى، آن چنانکه باید، منظور قاضى را در نیافته باشد.
(اوزاعى) به روایت تفسیر قرطبى از جمله کسانى است که معتقدند:
(اگر فردى را اکراه کردند تا بر بتى سجده کند و به او گفتند اگر سجده نکنى تو را مىکشیم، در این صورت اگر بت در سمت قبله قرار داشته باشد، مکرَه مى تواند سجده کند، اما نیت او باید سجده براى خدا باشد، اما اگر بت در سمت قبله قرار نداشت، مکرَه حق ندارد سجده کند، هر چند کشته شود). [6] در برابر دیدگاه قاضى عبدالجبار که قبح را ذاتى مىداند، فخررازى مىگوید:
(به اعتقاد اصحاب ما، دروغ از آن جهت که در جهت مصالح عمومى و فردى قرار نمىگیرد، قبیح خوانده مىشود، و دلیل این مطلب نیز این آیه است: (یا ایها الذین آمنوا إن جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا أن تصیبوا قوماً بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمین)، چه این که براساس آیه، سخن و خبرفاسق را نباید پذیرفت، زیرا چه بسا او به دروغ مطلبى را بگوید و مخاطب او نیز بر پایه همان دروغ، واکنشى از خویش نشان دهد و سپس پشیمان گردد. بنابراین خداوند در این آیه، مؤمنان را از پذیرش آنچه احتمال مىدهند که دروغ باشد، برحذر مىدارد تا کارى برخلاف مصالح و منافع انجام ندهند. پس علت زشتى و قبح دروغ، آن مفاسد و ضررهایى است که از پذیرش دروغ پدید مىآید، نه آن که خود دروغ باعث زشتى آن باشد). [7] با این اظهارات به نظر مىرسد که فخررازى قبح را عقلى و اعتبارى مىداند و نه ذاتى، و براین اساس معتقد است که دروغ در شرایط ویژه، زشتى خود را از دست مىدهد و ملاک آن، مصلحتها و مفسدههاى مترتب بر دروغ است.
ولى این باور فخررازى ناسازگار با عقیده همکیشان اوست، زیرا براساس دیدگاه اشاعره، حسن و قبح، شرعى هستند، هر چه شارع به آن امر کند نیک، و هر چه از آن نهى کند قبیح است، نه این که حسن و قبح افعال، بسته به مصلحتها و مفسدههاى مترتب بر آن باشد. [8] فخررازى در مواردى خود را مخالف نظریه معتقدان به حسن و قبح عقلى نشان داده و نظریه آنها را باطل مىخواند و در مواردى نه تنها به مخالفت با آنها بر نمىخیزد، بلکه سخن آنها را تأیید مىکند و براى اثبات آن دلیل مىآورد. براى نمونه ذیل آیه شریفه (ولاتقربوا الزّنا إنّه کان فاحشة و ساء سبیلاً) (اسراء/ 32). پرسشى را با این مضمون طرح مىکند: هر گاه خداوند به چیزى امر کند یا از آن نهى کند، آیا مى توان گفت امر خداوند یا نهى او به جهت ویژگى است که در آن چیز وجود دارد؟ آنها که حسن و قبح عقلى را باور دارند، به این سئوال پاسخ مثبت مىدهند و کسانى که معتقد به حسن و قبح عقلى نیستند، پاسخشان منفى است.
سپس در ادامه مىنویسد:
(معتقدان به حسن و قبح عقلى، درباره آیه (ولاتقربوا الزّنا انّه کان فاحشة و ساء سبیلاً) بر این باورند که خداوند، براى نهى (لاتقربوا) دلیل آورده است، یعنى ممنوعیت شرعى زنا را داراى علت و فلسفه معرفى کرده است که عبارت از (فاحشه) بودن و زشت بودن آن است و فاحشه بودن، خود نمىتواند معلول نهى (لاتقربوا) باشد، زیرا یک امر نمىتواند نسبت به امر دیگر، هم علت باشد و هم معلول!)
فخررازى پس از پذیرش این دلیل مىنویسد:
(سزاوار است براى اثبات حسن و قبح اشیاء چنین بگوییم: وجود مصلحت یا مفسده در افعال یا اشیاء، چیز ثابتى است و از جزئیات ذات شیئ به شمار مىآید و هیچ گونه وابستگى به شرع و فرمان الهى ندارد).
او همچنین در جاى دیگرى به مخالفت با معتقدان به حسن و قبح عقلى مىپردازد. براى نمونه، در بحث امر ابراهیم به ذبح اسماعیل، اشاعره مىگویند: ابراهیم، مأمور به ذبح اسماعیل نبود. ولى معتزله ابراهیم(ع) را به مقدمات ذبح مأمور مىدانند، نه خود ذبح. آنها مىگویند: اگر خداوند به یک کار امر کند و از همان کار با همان ویژگیها نهى کند، دو اشکال پدید مىآید:
1. چون امر و نهى، داراى ملاک واقعى هستند، لازمه تعلق امر و نهى به یک چیز، آن است که خداوند امر به کار زشت و نهى از کار نیک کرده باشد.
2. نهى پس از امر، حکایت از ناآگاهى امرکننده دارد، زیرا این یعنى او نخست گمان داشته کار خوبى است و امر کرده و پس از آن به زشتى کار پى برده و از آن نهى کرده است.
ولى به نظر معتزله، باید ناگزیر معتقد شد که امر به مقدمات ذبح تعلق گرفته و نهى از اصل ذبح صورت گرفته است.
فخررازى در پاسخ دیدگاه معتزلیان، به طور کامل با حسن و قبح عقلى مخالفت کرده و مىنویسد:
(دلیل معتزله بر پایه مسأله حسن و قبح عقلى بنیاد یافته است. یعنى بر این پایه که خداوند امر نمى کند مگر به آنچه نیک است و نهى نمىکند مگر از آنچه در شمار زشتیها مىباشد، در صورتى که این مسأله (حسن و قبح عقلى) باطل است).
نسبیت اخلاق در نگاه رشید رضا
نسبیت اخلاق به نظر نویسنده المنار نیز پذیرفتنى نیست، چه این که در مواردى چند از افعالى نام مى برد که در شمار افعال اخلاقى هستند و معتقد است در هیچ زمان و مکانى از اخلاقى بودن خارج نمىشوند. مانند صدق، امانت و عدل، که در همه جا و نزد همه کس، نیک به حساب مى آیند. و افعال دیگرى مانند حیا، رحمت و عفت که نزد عدهاى نیک، و نزد گروهى لغو و بىثمر شمرده مىشوند.
گروه اخیر که برخى ارزشهاى اخلاقى را نسبى دانستهاند، معتقدند که مردم از نظر شناخت مسائل عرفى و ذوقى با یکدیگر تفاوت دارند و از نظر تمدن نیز تفاوت تمدنها و فرهنگها و شرایط اقلیمى بر خوب شمردن یا بدشمردن مصادیق اخلاقى تأثیر مىگذارد.
و نویسنده دیگرى که به نظر مىرسد ملاک فعل اخلاقى را ضرر نداشتن آن مى داند، مىنویسد:
(پیروى از هوى و هوس و شهوتها براى جسم و نفس ضرر ندارد و بر آداب و رسوم خدشهاى وارد نمىسازد، چنان که خود من این فرضیه را در امریکا به تجربه درست یافتهام!)
رشید رضا در پاسخ این فرضیه مىنویسد:
(آنچه شما مىگویید برخلاف یافتههاى پزشکى است. از نظر پزشکى ثابت شده که شهوت پرستى، ضعف و ناتوانى جسمى به همراه مىآورد و اخلاق و آداب و رسوم یک ملت و یک تمدن را به ورطه نابودى و نیستى مىکشاند. او پیشنهاد مىکند در این گونه مسایل از ضروریات پیروى کنیم و به برداشتهاى شخصى و فردى اعتماد نکنیم. براى نمونه: اگر کسى خوردن مشروب را براى سلامتى خود نافع و مفید مىداند، حق ندارد مشروب بخورد، زیرا یافتهها و دستاوردهاى جدید علم پزشکى خوردن مشروبات الکلى را براى بدن، زیانمند مىداند).
رشید رضا در بحث دیگرى نظریه فلاسفه جدید درباره فضایل و افعال اخلاقى را یاد مىکند و مىنویسد:
(عدهاى از فلاسفه، ملاک خوبى و بدى را منافع همگانى مىدانند، آنها هر فعلى را که در راستاى منافع عمومى باشد از فضایل به شمار مىآورند، و آنچه را در جهت منافع اجتماعى نباشد فضیلت نمىدانند). [9] او پس از بیان نظریه فلاسفه به بیان دیدگاه اسلام مىپردازد و منافع عمومى، رضایت خداوند و ناسازگارى با احکام دینى را ملاک فضیلت معرفى مىکند و منافع عمومى را به عنوان تنها ملاک باور ندارد.
او مىگوید، اگر منافع عمومى تنها ملاک باشد، آیا از آن روست که فرد نیز به منافع شخصى در ضمن منافع همگانى دست مىیابد، بنابراین افراد باید به دنبال منافع فردى بروند با رعایت و در نظر گرفتن منافع اجتماعى، و نتیجه این سخن، نسبیّت اخلاق است، زیرا براساس این نگرش، شخص مىتواند به امانتى که به او سپرده شده خیانت کند و مال دیگرى را سرقت کند، چه این که اگر مال دست صاحب مال باشد، او در جهت منافع عمومى از آن استفاده نمىکند، اما اگر این فرد، مال او را سرقت کند یا در امانت او خیانت کند، از آن در راستاى منافع اجتماعى سود مىبرد.
چنانکه پیدا است رشید رضا نسبیت اخلاق را به صورت کلى منکر است و آن را دلیل بطلان نظریه سود گروى مىداند.
در مسأله حسن و قبح، رشیدرضا میانه روى را برمىگزیند به این معنى که او نه دیدگاه حسن و قبح شرعى را در تمام موارد باور دارد و نه دیدگاه حسن و قبح ذاتى را؛ او مىنویسد:
(نزاع قدریه و جبریه در مسأله حسن و قبح براساس افراط و تفریط است. قدریه مىگویند، هر فعلى که تکلیفى به آن تعلق گرفته است، چه فعل یا ترک آن، حسن و قبح ذاتى دارد و حسن و قبح آن به وسیله عقل فهمیده مىشود. دستور خدا و پیامبر به انجام کارى، نشان دهنده خوبى و نیکى ذاتى آن کار است و نهى شارع از کارى نشانگر زشتى آن کار است. در برابر این گروه افراطى، جبریه جانب تفریط را گرفته و مىگویند: حسن و قبح ذاتى در هیچ چیز وجود ندارد و حسن و قبح، سبب تکلیف شارع به انجام یا ترک عمل نیست، بلکه بسته به امر یا نهى شارع است و پس از امر شارع است که کارى حسن مىشود و پس از نهى شارع است که آن فعل قبیح مىگردد).
رشید رضا پس از بیان این دو نظریه که یکى را افراطى و دیگرى را تفریطى مىخواند، مىنویسد:
(دیدگاه کسانى که حسن و قبح را ذاتى مىخوانند، به معقول و منقول نزدیکتر است، اما نباید مانند آنها افراطى عمل کرد، بلکه باید گفت بعضى از اشیاء حسن و قبح ذاتى دارند، مانند حسن عدل، احسان و کمک به خویشان. و چنان نیست که تمام اوامر و تکالیف الهى تنها به آن جهت باشد که فعل مورد تکلیف، حسن است، بلکه در مواردى تکلیف خداوند به جهت امتحان و آزمایش بندگان است، نه به جهت منفعتى که در خود آن شیئ و عمل قرار دارد). [10]
دیدگاه سید قطب
به نظر سید قطب، یهودیان از جمله گروهها و طوایفى بودند که اخلاق را نسبى مىدانستند و ازمعیارها و ضوابط گوناگونى در سنجش و شناخت افعال اخلاقى از غیراخلاقى سود مىبردند. آنها امانتدارى را براى همه کس خوب نمىشمردند، بلکه امانتدارى نسبت به اموال یهودیان و هم کیشان خود را درست مىدانستند، ولى امانتدارى نسبت به غیریهودیان را ناپسند و نامطلوب مىخواندند!
غش، نیرنگ و خوردن اموال غیریهودیان را پسندیده مىنمودند و همین امور را نسبت به همکیشان خود، فضیلت و مطلوب مىدانستند. به اعتقاد نویسنده تفسیر (فى ظلال القرآن) قرآن میان وفاى به عهد و امانتدارى با تقوا، ارتباط تنگاتنگى مىبیند و به همین جهت وفاى به عهد را همیشه و همه جا اخلاقى مىداند. [11] پیشنهاد سید قطب این است که بایستى در سنجش و شناخت افعال اخلاقى از غیراخلاقى از معیارهاى ثابت و محکمى استفاده گردد که مورد پذیرش همه انسانها باشند و افراد و گروهها و تمدنها بر اساس آنها رفتار و حکم کنند، نه معیارى و ضابطهاى که برگرفته از فکر و اندیشه افراد بشر است و صورت قانونى به خود گرفته است، زیرا این گونه معیارها وموازین که شکل قانونى نیز دارند، با انحراف گروهها و تمدنها از ثبات و استحکام خواهند افتاد. در نتیجه در جامعهاى که این قانون و ملاک از اعتبار ساقط شده است، فعلى اخلاقى نام مىگیرد و همین فعل با توجه به همین ملاک و قانون که در جامعه دیگرى به قوت و اعتبار خود باقى است، غیراخلاقى تصور مىشود.
بنابراین باید در سنجش افعال و شناختن معیار و ضابطه براى فعل اخلاقى، از معیارهایى سود برد که الهى و برگرفته از دین باشند و رضایت الهى را در پى داشته باشند. [12] خاستگاه اساسى نسبیتگرایى در اخلاق، استفاده گسترده از معیارهاى غیردینى بدون توجه به ایمان است. چه این که ایمان، میزان و ترازوى بایسته اى براى شناخت خیر و شر، فضیلت و رذیلت و معروف و منکر است. [13] به اعتقاد سید قطب، ایمان، تصور درستى از وجود و علاقه به خالق را ترسیم مىکند و تصویر روشنى از انسان و غایت وجود و جایگاه حقیقى او در این جهان مىنمایاند و از همین تصور عام قواعد و موازین، اخلاق شکل مىگیرد. او مىنویسد:
(هر چند بشر قدرت تعقل و تفکر دارد و مىتواند از عقل خود براى تعیین معیار و ضابطى براى سنجش افعال سود برد، اما عقل انسان زیر فشار شدید و روزافزون شهوتها، آرزوها و گرایشهاى جسمانى قراردارد و نمىتواند به تنهایى و بدون یارى جستن از وحى، ضابطه درست و پذیرفتنى عرضه کند). [14] از مجموع این اظهارنظرها چنین به دست مىآید که نویسنده فى ظلال، اخلاق را با توجه به معیارها و موازین بشرى که برخاسته از عقل و سایر قواى انسانى است، نسبى مىداند، اما اگر معیارها و قوانین با توجه به وحى تنظیم شده باشند و از آنها براى شناخت افعال اخلاقى از غیراخلاقى استفاده شود، اخلاق نسبى نخواهد بود.
نسبیت اخلاق از منظر المیزان
علامه طباطبایى در چندین مورد به نقد نظریه نسبیت پرداخته و دیدگاه و مکتب اطلاق را پذیرفته است، ولى در یکى دو مورد نیز از سخنان وى تأیید نظریه نسبیت استشمام مىشود. وى زیر عنوان (بحث اخلاقى) مىنویسد:
(خاستگاه اولیه اخلاق آدمى از سه قوه تشکیل شده است:
1. نیروى شهوت و غریزه.
2. نیروى غضب.
3. نیروى اندیشه.
زیرا تمام کارهایى که انسان انجام مىدهد از سه صورت بیرون نیست:
الف: براى رسیدن به منفعت به انجام آن کار اقدام مىکند.
ب: به منظور دفع ضرر کار مىکند.
ج: فعل او از افعالى است که ناشى از تصور و تصدیق فکرى است.
ضرورى مى نماید که انسان در هیچ یک از این سه نیرو و انگیزه به سمت افراط و یا تفریط کشانده نشود، چه این که با افراط و یا تفریط در هر کدام از این سه، سعادت دست نیافتنى خواهد شد.
اعتدال در نیروى شهوت و تمایلات غریزى، عفّت نامیده مىشود و اعتدال در غضب، شجاعت است و اعتدال در بهرهگیرى از نیروى اندیشه، حکمت است. و اگر فردى عفت، شجاعت و حکمت داشت، ملکهاى پیدا مىکند که خاصیت آن با سه نیروى دیگر فرق خواهد داشت).
سپس علامه به سه مسلک اخلاقى اشاره کرده، مىنویسد:
(براساس،
مسلک اول: نفس خویش را اصلاح مىکنیم و ملکات آن را براى رسیدن به صفات پسندیده تعدیل مىکنیم، صفاتى که مردم وجامعه آن را بستایند و هر آنچه در اصول اخلاق فاضله گذشت، مقتضاى این مسلک است.
مسلک دوم: مسلک انبیاست وسعادت حقیقى و دائمى هدف انسان. این دومسلک در این که هدف نهایى فضیلت انسان را در ناحیه عمل مى بینند، با هم مشترکند.
در مسلک سوم: غرض از تهذیب اخلاق، کسب رضاى خداست، نه خودآرایى به منظور جلب توجه و نظر مردم.
به اعتقاد نویسنده المیزان، نسبیت اخلاق با نظریات و مسلکهاى سهگانه اخلاقى تفاوت دارد، زیرا براساس نظریه نسبیت، هیچ اصلى در اخلاق از ثبات و دوام برخوردار نیست، چه این که اصول و فروع اخلاق با اختلاف تمدنها و تعدد اجتماعات دگرگون مى شود. در یک جامعه، یک کار، کار خوب شناخته مىشود و در جامعه و مکان و زمانى دیگر، همان عمل، بد جلوه مىکند.
برخى براى توجیه نظریه نسبیت، آن را نتیجه و پیامد دیدگاه معروف تحوّل و تکامل ماده مىخوانند. آنها مىگویند: نیازهاى انسانها به یکدیگر سبب تشکیل اجتماع و جامعه گردیده است، و چون طبیعت، محکوم قانون تحوّل و تکامل است، اجتماع نیز به تبعیت از آن در تحول و تکامل قراردارد و هر روز از روز پیش متکاملتر و مترقى تر مىگردد.
از سویى حسن و قبح، عبارتاند از سازگارى و هماهنگى و همخوانى عملى با هدف و غایت اجتماع، و چون اجتماع در حال تکامل است و هدف و غایت اجتماع هر روز تغییر مىیابد، حسن و قبح نیز در گرداب تحوّل و دگرگونى قرار مىگیرند. بنابراین حسن وقبح به صورت مطلق معنى ندارند، بلکه این دو مفهوم، همیشه و در همه حال نسبى هستند و در نتیجه اخلاق نیز نسبى خواهد شد. در اجتماعى دروغ، افتراء، دزدى، فحشاء، شقاوت و عفت، فعل اخلاقى قلمداد مىشوند و در اجتماعى دیگر، غیراخلاقى به شمار مىآیند.
نسبیتگرایى و اعتقاد به نسبیت اخلاق، ویژه سوسیالیستها و ماتریالیستها نیست، بلکه در زمانهاى گذشته نیز کلبىها که طائفهاى از یونانیان بودند و نیز مزدکیان، این نظریه را باور داشتند و براساس آن عمل مىکردند). [15] در نگاه علامه طباطبایى، نظریه نسبیت، کاملاً بىاساس است و بر پایههایى بسیار سست بنا شده است. ایشان براى اثبات پوچى نظریه نسبیت اخلاق، نخست چند مقدمه بیان مىکند و پس از آن به نتیجهگیرى مىپردازد.
مقدمه اول: هر موجودى درجهان عینیت و وجود خارجى، مشخصاتى ویژه دارد که از او جدایى ندارند و تفاوت افراد و انسانها به جهت همین شخصیت است. بنابراین، وجود خارجى، عین شخصیت است، بر خلاف وجود ذهنى، زیرا عقل صدق یک معناى ذهنى را بر بیش از یک مصداق، درست مىداند؛ چنان که مفهوم ذهنى از کلمه انسان، هر چند در ذهن یک حقیقت دارد، ولى در خارج بر بیش از یکى نیز صادق است. [16]
مقدمه دوم: دگرگونى و تحول در صورتى است که موجود مادى داراى امتداد وجودى باشد. امتدادى که به چند قسمت بخشپذیر است، هر قسمت با وجود ناسازگارى با قطعه دیگر در ارتباط با آن است، که اگر این ارتباط میان این بخشها نباشد، تحول و دگرگونى صادق نخواهد بود، زیرا تبدّل و تغییرى که از حرکت جدایى ناپذیرند، در موردى است که قدر مشترکى میان دو مقطع، وجود داشته باشد، بنابراین در اصل، حرکت امرى است واحد و شخصى. [17]
مقدمه سوم: انسان موجودى طبیعى است و آنچه آفریده شده فرد فرد انسان است، نه مجموع افراد یا اجتماع انسانى. اما چون آفرینش، انسانها را در تکامل و پیشرفت، نیازمند یکدیگر مى دید و تشکیل جامعه را ضرورى، به انسانها امکانات و ابزارى عطا کرد تا بتوانند در کمال جویى خود بکوشند.
نتیجه این چند مقدمه: یکایک انسانها موجودهایى شخصى و واحدند. این واحد شخصى در عین وحدت در مسیر حرکت و تحول و سیر از نقص به کمال قرار گرفته و هر قطعه از قطعات وجودش با قطعات قبل و بعد مغایر است و در عین حال، طبیعتى سیال و مطلق دارد و اطلاق و وحدتش در تمام مراحل دگرگونى محفوظ است.
در ادامه بحث مقدمه سوم مىنویسد:
این طبیعت موجود در فرد، با توالد و تناسل و اشتقاق فرد از فرد محفوظ مى ماند و این همان چیزى است که از آن تعبیر به طبیعت نوعیه مى کنیم. طبیعتى که به وسیله افراد محفوظ مىماند، هر چند تک تک افراد از میان بروند و نابود شوند.
بنابراین چنانکه طبیعت فردى و شخصى مانند نخ تسبیح است و در همه قطعات وجودى فرد و در مسیرى که از نقص به سوى کمال دارد محفوظ است، طبیعت نوعیه انسان در میان نسلها نیز مانند نخ تسبیح در تمام نسلهایى که در مسیر حرکت به سوى کمال دارند محفوظ است. و چنانکه طبیعت چنین است، اجتماع شخصى و نوعى نیز در حرکت است، اما با حرکت تک تک انسانها. و در حال تحوّل و دگرگونى است با دگرگونى و تکامل تک تک افراد. و در این میان، عامل نگهدارنده وحدت اجتماع، همان وجود مطلق آن است.
این وجود واحد و در عین حال متحوّل، به جهت نسبتى که با تک تک حدود داخلى خود دارد به قطعه هایى تقسیم مىگردد و هر قطعه اى شخصى از اشخاص جامعه را تشکیل مىدهد. چنانکه جامعه ایرانى یا هندى با وجود وحدت و تحوّل به علت نسبتى که با تک تک افراد دارند به قطعاتى تقسیم مىشوند، زیرا وجود افراد اجتماع به وجود اشخاص انسانها بستگى دارد.
بنابراین مى توان گفت: یک عده احکام اجتماعى تحول ناپذیرند و همیشه ثابتند مانند وجود حسن و قبح، چنانکه اجتماع مطلق نیز چنین است، یعنى اجتماع مطلق هیچ گاه انفراد نمىگردد، هر چند امکان دارد اجتماع خاصى تبدیل به اجتماع خاص دیگرى شود. حسن مطلق و حسن خاص، درست مانند اجتماع مطلق و اجتماع خاص هستند.
مقدمه چهارم: انسان به جهت نیازمندیهاى خود سودها را مىطلبد و خداوند به انسان به این منظور امکاناتى داده تا بتواند از منافع استفاده کند. اما نباید در رسیدن به منافع، افراط و تفریط کرد، بلکه باید راه میانه را برگزید که همان عفت نامیده مىشود.
همچنین انسان در هستى و بقاى خویش، موانع و مشکلاتى مىبیند که باید در رفع آنها بکوشد و اعتدال را رعایت کند و تنها در این صورت است که او را شجاع مىنامند. همچنین درمورد علم و عدالت، باید از افراط و تفریط پرهیز داشت. [18] علامه در پایان، پس از ذکر چهار مقدمه براى رد نظریه نسبیت، به نتیجهگیرى و پاسخ نظریه نسبیت در اخلاق مىپردازد و آن را یکسره نادرست مىخواند و مىنویسد:
(خوب و بد در هر اجتماعى وجود دارد. اصولى چون عفت، شجاعت، حکمت و عدالت در همه جوامع، اخلاقى و در شمار خوبیها قرار مىگیرد و نقطه مقابل این اصول همیشه بد خوانده مىشود، بنابراین، فروع این اصول اخلاقى نیز که بر اساس تحلیل به همین اصول باز مىگردند در شمار خوبیها قرار مىگیرند، هر چند درمواردى به جهت شک در مصداق، اشتباه در حکم کردن رخ مىدهد).
علامه طباطبایى دیدگاه نسبیتگرایان را به چند بخش تقسیم مىکند و هر قسمت را به صورت جداگانه نقد و بررسى مىکند.
1. معتقدان به نسبیت اخلاق بر این باورند که: حسن و قبح مطلق وجود ندارد، و هر آنچه نیکو خوانده مىشود به نسبت نیکو است، و هر آنچه در شمار زشتیها قرار مىگیرد به نسبت زشت و ناپسند است، و درجوامع و تمدنهاى گوناگون، خوبیها و بدیها نیز در معرض تحوّل و دگرگونى قرار مىگیرند.
نویسنده المیزان معتقد است، این برداشت از حسن و قبح به خاطر اشتباه میان اطلاق مفهومى به معناى کلّیت و اطلاق وجودى به معناى استمرار وجود است.
ما قبول داریم که درخارج، حسن و قبح به صورت مطلق و کلى رخ نمى دهد، یعنى درخارج، هیچ حسنى نداریم که داراى وصف کلیت و اطلاق باشد و هیچ قبح کلى و مطلق نیز نداریم و هر چه در خارج هست، مصداق و فرد کلى ذهنى است، ولى این سخن، مطلوب ما را اثبات یا نفى نمىکند.
حسن و قبح مطلق و پیوسته و همیشگى که حسن آن در تمام جوامع پذیرفته شده باشد، امرى بدیهى است، زیرا هدف از تشکیل اجتماع، رسیدن انسان به سعادت است و این سعادت به دست نمىآید، مگر با شرایط. آن دسته از شرایط که در راستاى سعادت باشند ،حسن نامیده مىشوند و آن موانعى که در مسیر سعادت قرار گیرند، قبیح خوانده مىشوند.
پس هر اجتماعى عدالت را نیکو مى دانند و به دست آوردن منفعت را تا وقتى به دیگران صدمه نرسد ضرورى به شمار مىآورند و این تنها به جهت همان اصول اخلاقى است که ثابت و غیرقابل تغییرند، مانند عفت، عدالت، شجاعت و حکمت.
2. نسبىگرایان مىگویند: نظریههاى ما در فضایل اخلاقى درحال دگرگونى هستند. کارى درجامعهاى خوب و درجامعه دیگرى بد نامیده مىشود.
علامه مىنویسد:
(این اختلاف به جهت اشتباه و اختلاف انسانها در شناخت مصداق است. اگر در جامعه اى حیاى زنان، غیرت مردان، قناعت، تواضع و از فضیلتها به شمار نمى آیند، به آن جهت است که افراد آن جامعه حیاى زنان را از مصادیق عفت نمىدانند و حیا را نوعى بىعرضگى معرفى مىکنند، نه این که عفت را بد بدانند، زیرا اصل این صفات در میان آنها نیز وجود دارد و پسندیده است. براى نمونه اگر حاکمى در حکم خود عفت نماید و به ناحق حکم نکند او را در خور ستایش مىدانند و اگر بى عفتى نشان دهد و رشوه بگیرد او را نکوهش مىکنند). [19] المیزان در مجال دیگرى به بحث درباره نسبیت مىپردازد و مىنویسد:
(اختلاف در حسن و قبح اشیاء، تابع اختلاف در مقاصد اجتماعى است و چون هر جامعه اى مقاصدى دارد که با مقاصد جامعه دیگر فرق دارد. به همین جهت در جامعهاى چیزهاى در شمار زشتیها است، ولى درجامعه دیگر همان چیزها در شمار خوبیها است، اما این اختلافات نسبت به مقاصدى است که هر یک ویژه جامعهاى است و گرنه مقاصد عمومى مانند بایستگى عدالت و حرمت ظلم و مانند آن، تغییرناپذیرند و اگر تغییرى در مقاصد غیرهمگانى رخ مىدهد که همان مصادیق عناوین اخلاقى باشد، اختلاف در عناوین اخلاقى را پیش نمىآورد). [20] المیزان در بحث دیگرى به مناسبت حسن و قبح، به خاستگاه اولیه این بحث اشاره کرده، مىنویسد:
(خاستگاه اولیه بحث حسن، انسان و تناسب و هماهنگى اندامهاى او بویژه اعضاى صورت اوست. پس از آن که بحث حسن و قبح در افعال و معانى اعتبارى پیش آمد و هر چه سازگار با غرض جامعه یعنى سعادت زندگى و بهرهبردارى از آن بود، حسن نامیده شد، و آنچه ناسازگار با هدف جامعه مىنمود، قبیح نام گرفت. عدل، نیک خوانده شد، چنانکه احسان به نیازمند، عنوان نیک به خود گرفت).
در پایان بحث، علامه مىنویسد:
(این صورت از حسن و قبح، تابع عمل است که سازگار یا ناسازگار با هدف و غایت اجتماع باشد. افعالى متصف به حسن شدند و حسن آنها پایدار گشت، مانند عدل، و افعالى دیگر قبیح خوانده شدند).
سپس علامه نگاهى دارد به دیدگاه معتقدان به نسبیت اخلاق دارد:
(گروهى معتقدند: حسن و قبح درحال دگرگونى همیشگى هستند و ثبات و دوام در مورد آنها بى معنى است، چه این که آنچه درجامعه اى عدل خوانده مىشود، در جامعه دیگر ظلم است، و آنچه نزد جامعهاى ظلم است، در نگاه اجتماعى دیگر عدل است. براى نمونه شلاق زدن زناکار در نگاه اسلام عین عدل است، ولى در غرب آن را ظلم مىنامند). [21] از نگاه علامه آنچه این عده ادعا مىکنند و براساس آن نسبیت اخلاق را نتیجه مىگیرند، درست نمىنماید، زیرا آنها مفهوم را با مصداق اشتباه کردهاند و در واقع اشتباه آنها در مصادیق عدل و ظلم است نه حقیقت عدل و ظلم، بنابراین عدل و ظلم، نسبى نخواهند بود، تمام افراد در همه زمانها و در تمام تمدنها و جوامع، ظلم را قبیح مىدانند و عدل را حسن مىخوانند، و هر چند حسن و قبح دو وصف اضافى هستند، اما در مواردى ثابت و لازمند و دگرگونى در آنها راه ندارد و در مواردى متغیرند. [22] دیدگاههاى علامه در بحث نسبیت و بویژه ردّ نسبیت، شباهت بسیار زیادى به نقطه نظرات (استیس) دارد، چه این که او نیز مانند علامه حقیقت اخلاقى را تغییر و تحول ناپذیر مىداند. او مىگوید، اشتباه در حسن و قبح به جهت اختلاف در شناخت مصادیق حسن و قبح است، براى نمونه پانصد سال پیش زنده سوزاندن جادوگران عملى درست و پسندیده به شمار مىآمد، اما در واقع عمل درستى نبوده است، بلکه همان اندازه شرارت آمیز و ظالمانه بوده که اکنون مىباشد. تنها فرقش آن است که نیاکان ما این عمل را از مصادیق خوب تصور مىکردند و بر همین اساس چنین برخورد خشنى را با جادوگران ، اخلاقى مىپنداشتند. [23] پیامد دیگر اعتقاد به نسبیت اخلاق، نسبى شدن خیر و شر، حق و باطل است و در این صورت معارف نظرى درباره مبدأ و معاد و دیدگاههایى که در مرحله عمل ارائه شده مانند (عدل خیر است) همگى نسبى خواهند شد و با تغییر زمان، وضعیتها و حالتها، دگرگون خواهند شد. [24] چنانکه گفته شد، مرحوم علامه محمد حسین طباطبایى درجاى جاى تفسیر گرانسنگ خویش، نظریه نسبیت اخلاق را نقد کرده ونادرست بودن این نظریه را اثبات مى کند، اما در مواردى نیز علامه در المیزان و سایر کتابهاى خود سخنانى دارد که خواننده را به این تصور وا مى دارد که ایشان نسبیت در اخلاق را پذیرفته است! از آن جمله این عبارت علامه است:
(هرچند علوم عملى و تصدیقات وضعى اعتبارى، ذهنى هستند و نامنطبق باخارج، اما از جهتى این امور اعتبارى به خارج تکیه دارند، زیرا نقص انسان و نیازمندى او، کمال وجودى و رسیدن به غایت نوع انسانى وى را ناگزیر از اعتبار تصورى و تصدیقى این معانى مىسازد.
از همین رو این احکام با دگرگونى مقاصد و اهداف اجتماعى دگرگون مى شوند، اعمال و امور بسیارى است که اجتماعات قطبى خوب و حسن مىشمارند، ولى همان امور نزد ساکنان محدوده خط استوا زشت هستند و چه بسا عملى به نظر اکثریت افراد جامعه حسن باشد، ولى گروهى آن را بد بدانند). [25] ایشان در اصول فلسفه و روش رئالیسم مىنویسد:
(تردیدى نیست که ما بسیارى از حوادث طبیعى را دوست داریم و چون خوب مىدانیم، دوست داریم. حوادث دیگر را دشمن داریم و چون بد مى دانیم، دشمن داریم. بسیارى از آوازها و مزهها و بوها را از راه ادراک حسى، نه از راه خیال، خوب مىدانیم و بسیارى دیگر را مانند آواز الاغ و مزه تلخى و بوى مردار را بد مىشماریم، ولى مىبینیم جانوران دیگرى نیز هستند که روش آنها برخلاف روش ما است. الاغ آواز خود را دلنواز پنداشته و از آن لذت مىبرد. جانورانى هستند که از فاصلههاى دور به سوى مردار مىآیند و یا مثلاً از مزه شیرینى نفرت دارند. پس باید گفت: دو صفت خوبى و بدى که خواص طبیعى حسى پیش ما دارند، نسبى مىباشند و مربوط به کیفیت و ترکیب سلسله اعصاب یا مغز. پس مىتوان گفت: خوبى و بدى که در یک خاصه طبیعى است، ملائمت و موافقت یا عدم ملائمت و موافقت وى با قوه مدرکه مىباشد. پس هر فعلى را انجام مىدهیم، آن را ملائم و سازگار با قوه فعاله مىدانیم، و در مورد ترک، فعل را با آن ناسازگار مىدانیم).
برداشتهاى متفاوتى از این سخن علامه شده است. عدهاى این را بى ارتباط با بحث حسن و قبح اخلاقى مىدانند و حسن و قبح در کلمات علامه را حسن و قبح فلسفى یاحسن و قبح در غیر افعال معرفى مىکند و برخى نیز با این دو توجیه موافق نیستند.
استادشهید مرتضى مطهرى از این گفته علامه نسبیت اخلاق را نتیجه مىگیرد و علامه را مانند راسل از نسبیت گرایان قرار مىدهد و مىگوید، بر مبناى علامه طباطبایى مسأله اصول جاودانه اخلاق، قابل توجیه نخواهد بود.
از مقایسه سخنان علامه در بحث نسبیت اخلاق، این نتیجه قطعى است که علامه در بیشتر موارد، مخالفت خود را با نسبیت اخلاق نشان مىدهد و براى ردّ آن دلیل اقامه مىکند. بنابراین مىتوان نتیجه گرفت که علامه معتقد به نسبیت نیست، و آنچه را که در المیزان و اصول فلسفه بیان کرده است، مىتوان به گونهاى توجیه کرد.
1. منظور علامه از نسبیت، نسبیت در مصادیق مفاهیم اخلاقى است، نه در خود مفاهیم، مانند درست یا نادرست، بد و خوب و... .
2. در موردى از جلد هشتم تفسیر المیزان به ظاهر با نسبیت موافق مىنماید و در چند سطر بعد به سرعت خود را از نسبى گرایان جدا مىسازد و نشان مى دهد که منظور ایشان نسبى بودن همه امور اعتبارى نیست. هر چند امور اعتبارى وابسته به اهداف اجتماع اند و با دگرگونى هدف اجتماع دگرگون مىشوند، اما برخى از امور اعتبارى و احکام وضعى اختلاف ناپذیرند، مانند وجوب اجتماع، حسن عدل و قبح ظلم.
کسانى که نسبیت اخلاق را باور دارند، هیچ اصل اخلاقى را ثابت و پایدار نمىدانند. آنها حتى یک فعل اخلاقى را در همه زمانها و مکانها حسن نمىدانند، ولى علامه طباطبایى عدل را همیشه و همه جا حسن مىداند و ظلم را در تمام جوامع قبیح مى شمارد، چه این که این امور را ازمقاصد عامه به شمار مىآورد و چون مقاصد عامه ثابت و پایدارند، پس این اصول اخلاقى نیز پایدارند.
3. به نظر علامه میان حسن و قبح اخلاقى و غیراخلاقى تفاوت است. ایشان آن حسن و قبحى را اخلاقى مىداند و ازمسائل اخلاقى به شمار مىآورد که به معناى ملایمت (سازگارى) و منافرت (ناسازگارى) با هدف و غایت اجتماع است. [26] فعلى را خوب مىنامد که سازگار با اهداف جامعه باشد و عملى را بد مىخواند که ناسازگار با هدف اجتماع و مانع از آن باشد. [27] اما آن حسن و قبحى که در اصول فلسفه و روش رئالیسم مطرح شده است، حسن و قبح اخلاقى نیست، تا نتیجه بگیریم که علامه معتقد به نسبیت است، بلکه حسن و قبح فلسفى است.