فلسفه تفاوت ارث زن و مرد در اسلام
عسكرى اسلامپور(1)
چكیده:
از جمله اشكالاتى كه طرفداران برابرى همه جانبه حقوق زنان با مردان مطرح مىكنند، موضوعِ ارث زن در اسلام است؛ اینان مىگویند: چرا اسلام ارث زن را كه ناتوانتر از مرد است، نصف مرد قرار داده است؟ آیا این ظلم به زن نیست؟
نگارنده در این نوشتار مختصر، بر آن است كه با كنكاش در منابع حقوق اسلام، فلسفه این حكم اسلامى را تبیین كند.
در این نوشتار، ابتدا تاریخچه ارث زن در میان اقوام و ملل پیش از اسلام و در ادیان آسمانى غیر از اسلام، بررسى مىشود. سپس به چگونگى ارث زن در اسلام اشاره مىشود و ضمن پاسخ به اشكالهاى مطرح شده، فلسفه تفاوت ارث زن و مرد، بیان مىگردد و بر این نكته تأكید مىشود كه قانون ارث در فقه، بر اساس عدالت اقتصادى، اجتماعى و روانى و طبق اصل تقسیم مال بر پایه حاجت، وضع شده است.
مقدمه:
یكى از موضوعهایى كه براى طبیعى مسلكان صدر اسلام و طرفداران برابرى همه جانبه زنان با مردان در عصر كنونى، بهانهاى شده براى حمله به اسلام، موضوع ارث زنان است. اشكال به این صورت مطرح مىشود كه اسلام در باب ارث با تصویب كمتر بودن نصیب زن از مرد، شخصیت و ارزش انسانى زن را نادیده گرفته است!
طرفداران امروزین حقوق زن مىگویند: دیگر جهان آزاد و افكار زنده نمىتواند قبول كند كه هرگاه مثلا شوهر بمیرد، زن از او یك چهارم (در صورت نداشتن فرزند) و یا یك هشتم (در صورت داشتن فرزند) ارث ببرد؛ ولى چنانچه زن بمیرد، شوهر یك دوم (در صورتى كه زن فرزند نداشته باشد) و یا یك چهارم (در صورت داشتن فرزند) از اموال او را به عنوان میراث، مالك شود!
چرا زن بیچاره كه ناتوانتر است باید یك سهم و مرد كه تواناتر است دو سهم ببرد؟ آیا این از انصاف و عدالت به دور نیست؟
نگارنده براى آن كه اشتباه طرفداران تساوى حقوق زنان با مردان را روى دایره تحقیق ریخته و فلسفه این حكم اسلامى را در باب ارث، از روى منابع حقوق اسلامى توضیح دهد، بعد از بیان مفهوم ارث، در بخشهاى زیر به بحث و تحقیق مىپردازد:
1ـ تاریخچه ارث زن در میان اقوام و ملل مختلف؛
2ـ ارث زن، در ادیان الهى غیر از اسلام؛
3ـ فلسفه تفاوت ارث زن و مرد.
مفهوم «ارث»، در لغت و اصطلاح
در قاموس اللغة آمده است:
ارث و میراث به معناى بقاء و باقیمانده چیزى است و وارث به معناى باقى، یكى از نامهاى خداوند است.
ارث در لغت عرب از «ورث یرث، ورثا و ارثا...» به معناىانتقال مال یا دارایى متوفى به دیگرى (خویشاوندان نسبى یا سببى)، بدون عقد (قهرا) است.(2)
همچنین در فرهنگ معین براى واژه ارث، چند معنا ذكر شده است، از جمله:
«میراث بردن، مال و دارایى شخص متوفى را صاحب شدن، تركه، باقى گذاشتن مالى پس از مرگ خود، خواه با وصیت نامه باشد یا بدون آن، حقوقى كه شخص به سبب مرگ افراد، مستحق مىگردد.»(3)
اغلب فقهاى اسلام «ارث» را تعریف نكردهاند؛ چنان كه محقق حلى در شرایع الاسلام بحث ارث را با موجبات آن آغاز نمود. ولى شهید ثانى در شرح لمعه مىنویسد:
میراث، صیغه مفعال، و اصل آن از موراث بوده و «یاى» آن منقلب از واو است. میراث یا از ارث گرفته شده یا از موروث. بنابر اول [معناى مصدرى]، یعنى: استحقاق انسان، نسبت به مال متوفى، اصالتا به دلیل خویشاوندى نسبى یا سببى و بنابر معناى دوم (مفعولى)، یعنى: آن چیزى كه انسان در اثر فوت دیگرى، مستحق مىشود.(4)
و نیز در مفتاح الكرامة آمده است:
میراث عبارت است از آنچه كه انسانى با مرگ دیگرى در اثر رابطه خویشاوندى نسبى و یا سببى اصالتا استحقاق پیدا مىكند.(5)
در قانون مدنى ایران نیز مانند اغلب قوانین دنیا، ارث تعریف نشده؛ با این حال، در ماده 140 قانون یاد شده، ارث را از اسباب تملك شناخته شده است و در تعریف آن آمده است:
«انتقال قهرى دارایى و تركه متوفى به ورثه او. منظور از دارایى، حقوق مالى متوفى است كه هنگام فوت، دارا بوده است.»(6)
تاریخچه ارث زن در میان اقوام و ملل مختلف
از زمانى كه بشر، مفهوم مالكیت را درك كرد و زندگى جمعى پا گرفت، هركس از جهان رخت برمىبست، اموال و دارایىاش به تصاحب دیگران درمىآمد. قبل از اسلام در میان اقوام و ملل متمدن و غیر متمدن جهان، این مصادره تابع زور مدارى بود؛ به گونهاى كه هركس نیرومندتر بود، اموال شخص متوفى را به تصاحب درمىآورد و افراد ضعیف و ناتوان و از جمله زنان و كودكان را محروم مىساخت.
در اینجا، براى فهم بهترمطلب، نگاهى اجمالى مىافكنیم به تاریخچه ارث زن در میان اقوام و ملل مختلف قبل از اسلام:
1ـ ارث زن در روم
رومیان با وجود این كه تمدن درخشانى داشتهاند، زنان را همانند دیگر اموال، ملك مرد محسوب مىكردند و موجوداتى ناقص و ضعیف الارده مىانگاشتند.(7)
آنان، براى خانواده و دودمان استقلال اجتماعى خاصى قائل بودند؛ استقلالى كه آن را از نفوذ و تأثیر حكومت نسبت به حقوق افراد آن خانواده در برابر هم، مصون دارد. در حقیقت، هر خانوادهاى در حوزه خانوادگى خود از لحاظ امر و نهى و قوانین جزائى و سیاسى، استقلال داشت. طبق همین اصل، سرپرست هر خانواده مورد اطاعت آن خانواده بود و نسبت به آنها سمت فرمانروایى و قیمومت كامل داشت و افراد خانواده از قبیل زن و فرزند و بردگان و خدمتگزاران، همگى در تحت سیطره و سرپرستىاش بودند و با وجود او، مالك چیزى نبودند. از این رو، هنگامى كه یكى از دختران آن خانواده، مالى را كه به عنوان مهریه به اذن سرپرست، مالك گردیده بود و یا یكى از پسران كه به اذن او صاحب مالى شده بود، از دنیا مىرفت، سرپرست آن خانواده براساس سیطره و مالكیت مطلق خود، تمامى آن اموال را به ارث مىبرد.
بر طبق الواح دوازدهگانه ژوستیى نیانوس، امپراطورى روم كه از كهنترین اسناد تاریخى حقوق روم است، دختران و زنان به طور كلى از ارث محروم بودند و میراث فقط به فرزندان پسر تعلق داشت. هیچ كس حق نداشت كه حتى، تنها فرزند دختر ازدواج نكرده خود را وارث خویش قرار دهد.(8) اگر پدرى تنها چند دختر داشت، مىبایست براى یكى از آنها شوهرانتخاب كند، تا بتواند شوهر دخترش را وارث خود قرار دهد.(9)
در روم قدیم، نه تنها زن از ارث محروم بود، بلكه اساسا محجور به شمار مىرفت و مىبایست در تحت قیمومیت پدر، شوهر، برادر، پسر و یا یكى از اقوام ذكور منسوب به شوهر كه در میان اقوام او بر دیگران مقدم بود، قرار مىگرفت.(10)
از مطالب ذكر شده، درمىیابیم كه در تمدن روم هرگز به زنان تحت عنوان دختر، همسر، مادر یا خواهر ارث نمىدادند؛ زیرا این موضوع موجب مىشد كه مال و ثروت، از خانوادهاى به خانواده دیگر منتقل شود و از آنجا كه آنان براى بیت (دودمان و خانواده) اصالت و استقلال قائل بودند، (چنان كه اشاره شد) هرگز به این موضوع كه با استقلال و اصالت بیت منافات داشت، تن در نداده و آن را جایز نمىدانستند.
2ـ ارث زن، در تمدن یونان
یونانیان، تمدن شكوفایى داشتند. افلاطون و ارسطو به عنوان مشاهیر آن تمدن كهن، معتقد بودند كه زن، تنها براى خدمت به مرد و دوام نسل به وجود آمده است و شخصیتى بین انسان و حیوان دارد.(11)
در تمدن یونان نیز، میراث خانوده به فرزندان پسر مىرسید و زنان و كودكان به طور كامل از ارث محروم بودند. البته بعد از مدّت زیادى، طریق مخصوصى براى ارث دادن به دختران و زنان، در بین آنها رایج شد؛ مثلاً براى این كه دختر بتواند ارث ببرد، كسى را به پسرخواندگى قبول نموده و بعدا دختر خود را به ازدواج او در مىآوردند؛ در نتیجه چون پسرخوانده ارث مىبرد، زن و شوهر عملاً در ثروت خانوادگى شریك مىشدند؛ بدین طریق، دختر مىتوانست نصیبى از میراث خانواده داشته باشد و یا از طریق وصیت، اموالى به زن یا دختر مىدادند. در هر صورت، اصلكلى، محرومیتزن از ارث بوده است.(12)
3ـ ارث زن، در هند، مصر، چین و ژاپن
در دنیاى قبل از اسلام، موضوع تبعیض در ارث و محروم كردن زنان، اختصاص به روم و یونان نداشت؛ بلكه در شرق دنیاى آن روز؛ یعنى هند و چین و ژاپن، همچنین مصر كه ریشه در تمدن كهن داشت، این محرومیت حكمفرما بود؛ بهگونهاى كه در مصر قدیم، تركه متوفى به پسر بزرگتر منتقل مىشد و برادران و خواهران دیگر، مىبایست زندگى مشتركى را به ریاست برادر ارشد داشته باشند. به هر حال، زنان از ارث بردن محروم بودند.(13)
در تمدن هند، طبق مجموعه قوانین «مانو»، زن از ارث محروم بود و تحت قیمومت مرد قرار داشت. طبق این قانون، پس از مرگ پدر، اموال او به فرزندان پسرش منتقل مىشد. هرگاه متوفى جز دختر، فرزند دیگرى نداشته باشد، باید دخترش را مكلف به تولید پسرى كرد، تا آن پسر بتواند وارث قانونى جد مادرى خود گردد.(14)
در برخى از قبایل هندى، زن پس از شوهرش به عنوان تركه به ارث مىرسید و یا بر اساس رسم «ساتى» او را به همراه جسد شوهرش در آتش مىافكندند و یا او را خفه كرده و به همراه شوهرش در گور مىنهادند و این امر را نشانه اعلام وفادارى و عشق زن هندى(15) به شوهرش قلمداد مىكردند. در برخى از قبایل هندى، زن حكم دام را داشت و در بین ورثه تقسیم مىشد.(16)
در چین و ژاپن، بویژه در عصر كنفوسیوس، پدر مالك زن و فرزندان به شمار مىرفت؛ حتى حق داشت، آنها را بكشد. گاهى زن وظیفه داشت، براى اثبات وفادارى به شوهر، خود را بكشد. مادران همواره آرزوى داشتن پسر مىكردند. دختران و زنان از ارث محروم بودند. اگر همه فرزندان پدر، دختر بودند، پدر پسرى را به فرزندى قبول كرده و او را وارث خود قرار مىداد.(17)
4ـ ارث زن، در اروپا
در حقوق اروپایى بنا به اصل همخونى consanyvinite)) هر كس كه از نظر خون به متوفىنزدیكتر باشد، به تنهایى ارث مىبرد و دیگران را از ارث محروم مىسازد.
این طرز تفكر، در پارهاى كشورها تا قرون اخیر ادامه داشت؛ به گونهاى كه در قانون مدنى به اصطلاح مترقى كشور فرانسه، در مناطق ژرمنى براى زن مطلقا حقى قائل نبودند. قانون مدنى ناپلئون، زن را در شمار ورثه قرار داد؛ البته در موردى كه هیچ یك از طبقات وراث نسبى تا دوازدهمین درجه وجود نداشته باشند. بنابراین، كمتر موردى اتفاق مىافتاد كه زن از دارایى شوهر ارث ببرد. سرانجام آخرین مرحله ترقى زن در این قانون، در مارس 1891 میراث ثابتى براى زن پیشبینى شد كه در هر صورت از میراث شوهر محروم نگردد.(18)
در انگلستان نیز تا چندى قبل، تمامى ماترك پدر، تنها به پسر ارشد منتقل مىشد و اگر متوفى فرزند ارشد پسر نداشت، ارث منحصر به فرزندان ذكور بود.(19)
5ـ ارث زن، در جاهلیت
وضعیت زن در میان اعراب جاهلیت از همه جا اسفانگیزتر بود. زن در میان آنان، مانند كالا خرید و فروش مىشد و از هرگونه حقوق اجتماعى و فردى، حتى ارث به طور كلى محروم بود.
اموال متوفى را فقط رشیدترین پسران كه قدرت سوار شدن بر مركب جنگى و دفاع از دودمان و خانوده را داشت، به ارث مىبرد و حتى پسران كوچك نیز از ارث محروم بودند.
اعراب جاهلیت، نه تنها زن را از ارث محروم مىكردند، بلكه گاهى را جزء اموال و دارایى متوفى به حساب مىآوردند و به صورت سهم الارث تصاحب مىكردند. اگر متوفى، پسرى از زن دیگر داشت، وى جامهاش را بر سر زن پدر، یا روى خیمهاش افكنده و بدین وسیله او را تصاحب مىكرد و پس از آن، اگر لازم مىدانست، با همان مهریه اولیه با او ازدواج مىكرد یا او را به عقد ازدواج دیگرى درمىآورد و مهریهاش را تصاحب مىكرد یا آن كه آن زن فدیهاى مىداد و خود را از قید و مالكیت پسر متوفى خارج مىساخت و یا تا آخر عمر در خانه او مىماند و پس از مرگ اموالش به عنوان میراث به پسر مىرسید.(20) در تأیید این سخن، علامه طباطبایى؛ در تفسیر گرانسنگ المیزان مىفرماید:
گفتهاند در دوران جاهلیت، شخصى به نام ابوقیس اسلت ازدنیا رفت و پسرش، لباس خود را بر روى همسر پدرش كبشیه بنت معن افكند و او را به عقد ازدواج خویش درآورد و سپس وى را ترك كرد و از دادن نفقهاش خوددارى نمود. زن نزد رسول اكرم9 آمد و عرض كرد: یا رسول الله، نه از شوهر ارث بردم و نه آزادم گذاردهاند شوهر دیگر برگزینم.
قرآن كریم در سوره نساء،(21) ضمن اشاره به این رویه سخیف، آن را تحریم كرده است. در هرصورت، اعراب جاهلیت نه تنها زن را از ارث محروم مىكردند، بلكه او را جزء اموال متوفى به ارث مىبردند.
شایان توجه است كه محرومیت از ارث زنان در میان اعراب، علل مختلفىداشت؛ علت عمده آن، جلوگیرى از انتقال ثروت خانوادهاى به خانواده دیگر بود؛ زیرا آنان سهم زن را در تولید مثل، كم و ضعیف مىدانستد. مؤید این سخن، مثلى است كه در میان اعراب رواج داشت: «و انما اُمهات الناس اوعیه»(22) یعنى: مادران (زنان) فقط ظروفى هستند كه در آن، نطفه مردان پرورش مىیابد و فرزند به وجود مىآید. بنابراین، اعراب جاهلیت براى مردان، نقش اصلى را در تولید مثل قائل بودند. به اعتقاد آنها فرزندزادگان پسرى یك مرد، فرزند او و جزء خانواده او شمرده مىشدند؛ اما، فرزندزادگان دخترى او، فرزندان او و جزء خانواده او به حساب نمىآمدند؛ بلكه جزء خانواده پدر شوهر محسوب مىشدند و این مطلب، در شعر معروف جاهلى منعكس است:
بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد(23)
یعنى: فرزندان پسران ما، فرزند هستند، اما فرزندان دختران ما، پسران مردان بیگانهاند. بر اساس همین تفكر، به دختر ارث نمىدادند، تا چه رسد به نوه دخترى.
یكى دیگر ازعوامل محرومیت زنان از ارث در میان اعراب، ضعف قدرت رزمى آنها بود؛ زیرا شعار اعراب این بود: «لا یرثنا الا من یحمل السیف و یحمى البیضه» یعنى: آن كسى كه نمىتواند شمشیر بكشد و از قبیله دفاع نماید، نباید از ارث بهره ببرد.(24) در تفسیر القرآن العزیز آمده است:
در میان اعراب جاهلیت، زنان و كودكان به این دلیل كه نه سوارى مىدانستند و نه قدرت حمل سلاح و جنگ با دشمن، از ارث محروم بودند.(25)
6ـ ارث زن در ایران
در تمدن ایران باستان اساسا زن جزئى از اموال و دارایى متوفى به شمار مىآمد. میان آریایىها محرومیت دختر از ارث، یك قاعده بود؛ ولى هرگاه پدر مىمرد و دختر ازدواج نكرده بود، مىتوانست به اندازه نصف سهم پسر از تركه پدرش برخوردار گردد. در این نظام (با توجه به این كه نكاح با محارم و تعدد زوجات رایج بود.)، بسیار اتفاق مىافتاد كه از میان زنان، زنى كه بیشتر از دیگران محبوب شوهر بود، به عنوان یكى از پسران وى پذیرفته شده و تمامى تركه شوهر به او تعلق مىگرفت و بقیه زنان، از ارث محروم بودند.(26)
همچنین در تمدن ایران باستان به دخترانى كه شوهر كرده بودند نیز به جهت این كه مال پدر به خارج از خانواده منتقل نشود، ارث نمىدادند؛ ولى به دخترانى كه هنوز ازدواج نكرده بودند، به اندازه نصف سهم پسر ارث مىدادند. بنابراین، اگر دخترى ازدواج مىكرد (مشروع یا نا مشروع)، از پدر یا كفیل خود ارث نمىبرد.(27)
ارث زن، در ادیان الهى (غیر از اسلام)
یهودیت و مسیحیت و اسلام از ادیان مشهور الهىاند و از آنجایى كه به اعتقاد شیعه، دین زرتشت نیز صاحب كتاب آسمانى بود، در نتیجه در زمره ادیان الهى قرار دارد.(28) در این قسمت از بحث، به دیدگاههاى این سه دین؛ یعنى یهودیت، مسیحیت و زرتشت مىپردازیم:
1ـ ارث زن، در دین یهود
در شریعت یهود، اصل كلى مبتنى بر محرومیت زنان از ارث بود. از تورات، چنین برداشت مىشود كه تا وقتى فرزند پسر وجود داشته باشد، دختر ارث نمىبرد و چنانچه براى متوفى پسرىنباشد، ارث او به دخترانش مىرسد. در آیه 8 از باب 27 سفر اعداد چنین آمده است:
«و بنى اسرائیل را خطاب كرده، بگو: اگر كسى بمیرد و پسرى نداشته باشد، ملك او را به دخترش منتقل كنید.»(29)
به طور كلى، محرومیتهاى زن از ارث در دین یهود عبارت است از:
الف) هرگاه شخصى فوت كند و پدر و مادر او زنده باشند، پدر به تنهایى در طبقه دوم وراث قرار مىگیرد؛ ولى مادر با محرومیت كلى از ارثیه فرزندش مواجه مىشود و اگر وراث متوفى تنها پدر و مادر باشند نیز، تنها پدر از تركه فرزندش ارث مىبرد(30) و مادر به طور كلى در هیچ یك از طبقات ارث قرار نمىگیرد.
ب) در صورتى كه پدر (متوفى) داراى فرزند پسر و یا حتى نوادگان پسرى باشد، دختر بهرهاى از ارثیه پدر نخواهد داشت؛(31) ولى دخترانى كه در زمان حیات پدر به خانه شوهر نرفتهاند، تا زمانىكه شوهرى براى آنها پیدا نشده، برادران موظفند كه تمام مخارج و لوازم تعلیم و تربیت آنها را به عهده بگیرند و هنگامى كه مىخواهند به خانه شوهر بروند به آنان جهیزیه بدهند؛ به مقدارى كه جهیزیه هریك از دختران، نباید كمتر از یك دهم سهم ارث پسران باشد و پدران مىتوانند، بر حسب وصیت، سهم ارث دختران خود را نصف سهم پسران تعیین كنند.
ج) اگر چه زن، درطبقه اول از وراث شوهر قرار دارد، ولى این امر در صورتى است كه همسر، اولادى نداشته باشد؛ اما اگر داراى اولاد باشد، تنها حق دارد مهریه و جهیزیه خود را (كه در واقع اموال خود اوست) مالك گردد و در صورتى كه اولاد نداشته باشد، علاوه بر مهریه و جهیزیه، یك چهارم تركه شوهر را به ارث مىبرد.(32) البته ظاهر عبارت شرح تورات، محرومیت كلى زن از ارث شوهر است؛ آنجا كه مىگوید:
«این افراد از خویشاوندان خود ارث مىبرند؛ ولى آن خویشاوند وارث آنان نمىشود: مرد نسبت به مادرش، شوهر نسبت به همسرش و فرزندان خواهر نسبت به دایى خود. این اشخاص، اموال خود را براى یك خویشاوند به ارث مىگذارند؛ ولى خود، وارث آن خویشاوند نمىشوند: زن نسبت به فرزندش، زن نسبت به شوهرش و...»(33)
با مطالعه در دین یهود با فهرستى از محرومیتهاى زن در ارث روبهرو مىشویم كه محور اصلى آنها عبارت است از: ملاك قرار دادن نسبت پدرى در بهرهمندى از ارث و محروم كردن منسوبان مادرى، ترجیح مردان بر زنان در میان منسوبان مادرى و محرومیت كلى مادر و جزئى همسر از ارث. اگر چه در بعضى از مقررات متأخر یهودیان، برخى اصلاحات در این موارد صورت گرفت، ولى وضعیت كلى (محرومیت زنان از ارث) همچنان به قوّت خود باقى است.
2ـ ارث زن، در دین مسیحیت
در آیین حضرت مسیح7 نیز قانون تورات معتبر است؛ زیرا طبق نقل أناجیل موجود، مسیح7 گفته است كه من نیامدهام تا چیزى از احكام تورات را تغییر دهم. بنابراین، در كتب و رسائل مذهبى موجود آنها، بحثى درباره ارث نمىیابیم. تنها در چند مورد، از مشتقات كلمه ارث سخن گفته شده كه همگى در باره ارث معنوى یا اخروى است.(34)
3ـ ارث زن، در آیین زرتشت
عمدهترین محرومیتهاى موجود در ارث زن و امتیازات او در دین زرتشت، به این شرح است:
الف) طبق مقررات رسمى احوال شخصیه زرتشتیان، وقتى زن و شوهر در یك حادثهاى با هم بمیرند و یا اگر تنها یكى از آنها فوت كند، تقسیم ارث بین اولاد آنها بر اساس جنسیت متفاوت خواهد بود؛ بدین ترتیب كه نسبت بین ارثیه پدر، هر پسر دو برابر سهم یك دختر بهرهمند خواهد شد و نسبت به ارثیه مادر، دختر و پسر به طور مساوى سهم خواهند برد.(35) در این حكم، از یك طرف، شاهد نوعى محرومیت جزئى زن از ارثیه پدرش هستیم و از سوى دیگر مشاهده مىكنیم كه مرد (پسر) از امتیازى معادل زن (دختر) در بهرهمندى از ارث مادر، برخوردار است.
ب) در صورت انحصار وراث متوفّى در چند برادر و خواهر، اگر متوفى مرد باشد، سهم هر برادر دو برابر سهم هر خواهر خواهد بود؛ حال آن كه اگر متوفى زن باشد، سهم هر برادر، با سهم هر خواهر مساوى است.
ج) در صورت انحصار ورّاث متوفّى در عمو وعمه، اگر متوفى مرد باشد، سهم عمو دو برابر سهم عمه است؛ ولى اگر متوفى زن باشد، عمو و عمه با هم به طور مساوى ارث خواهند برد.
د) اگر متوفى، مرد و ورثه او منحصر در خاله و دایى باشند، دایى دو برابر خاله ارث خواهد برد؛ ولى در همین صورت اگر متوفى زن باشد، سهم الارث دایى و خاله مساوى است.
ه) در صورت انحصار ورّاث در عمو و دایى، خویشاوندان پدرى یعنى عموها ترجیح داده شده و همه ارثیه را مالك مىشوند.
و) در فرض انحصار ورّاث در پدر بزرگ و مادر بزرگ، سهم پدر بزرگ از میراث متوفى مرد دو برابر سهم مادر بزرگ است؛ حال آن كه سهم آن دو، از میراث متوفى زن به طور مساوى خواهد بود.(36)
با دقت در این موارد، در مىیابیم كه در آیین زرتشت، زن تحت عناوین متعدد در صورتى كه متوفى مرد باشد، با محرومیت جزئى از ارث مواجه است و بهرهاى معادل نصف مرد دارد. البته در این آیین، زن و مرد، تحت عنوان پدر و مادر از ارث مساوى برخوردارند.
همچنین زن و شوهر در صورتى كه تنها وارث باشند، به طور مساوى از ارث بهرهمند مىگردند و هر دو، نصف دارایى را به ارث مىبرند. اما درصورتى كه متوفى شوهر باشد و از خود فرزند نیز داشته باشد، سهم الارث همسر او یك ششم و اگر متوفى زوجه باشد و فرزند هم داشته باشد، سهم شوهر او، برابر با سهم پسر و دختر متوفى خواهد بود.(37)
در آیین زرتشت به موارد نادرى برمىخوریم كه زن در بعضى موارد در بهرهمندى از ارث داراى امتیازهایى است. به دو مورد اشاره مىكنیم:
1ـ در صورت منحصر بودن ورثه در دختر، پسر و همسر، هرگاه متوفى مرد باشد، یك ششم تركه، سهم همسر و بقیه آن، به نسبت پسر دو برابر دختر، تقسیم مىگردد؛ اما اگرمتوفى زن باشد، یك هشتم تركه، سهم شوهر و بقیه آن به طور مساوى بین پسر و دختر تقسیم مىشود.(38) در این مورد مشاهده مىشود كه در شرایط برابر، به زن یك ششم و به مرد یك هشتم از تركه اختصاص یافته است.
2ـ در بند دهم از فصل بیست و چهارم قانون مدنى زرتشتیان در زمان ساسانیان آمده است:
«اگر دخترى بعد از فوت پدر به دنیا بیاید، خرج عروسى او از ماترك پدر پرداخت مىشود.»(39)
بنایراین، در دین زرتشت محور تفاوت، مبتنى بر جنسیت است؛ به گونهاى كه مرد در بهرهمندى از ارثیه زن، از سهم برابر با زن برخوردار است؛ ولى زن در بهرهمندى از ارثیه مرد، سهمى معادل نصف مرد دارد؛ یعنى با محرومیت جزئى روبهرو است، جز در دو موردى كه از امتیاز برخوردار است.
در این قسمت به مطالعه و تحقیق درباره تاریخچه ارث زن در دوران قبل از اسلام پایان مىدهیم. به نظر نگارنده، همین مختصر، گویاى همه ناگفتهها خواهد بود و وضع ارث زن را در این تمدنها و ادیان به روشنى نشان مىدهد.
بنابراین، دنیاى قبل از اسلام، براى زن حقوق ارثى مستقل و مسلّمى قائل نبود، یا اصلا به او ارث نمىداد و یا اگر مىداد به صورت سهم قطعى و مفروض نبود؛ بلكه احتمال داشت كه به عنوان وصیت، مالى را براى زن بگذارد و یا به عنوان پسر خوانده و در واقع به جاى پسر ارشد، او را وارث و اداره كننده اموال خود قرار دهد؛ چنان كه «شاه زن» درایران از چنین وضعى برخوردار بود. به دیگر عبارت، محرومیت زن از ارث، سنت رایج و حاكم بر دنیاى قبل از اسلام بود؛ به گونهاى كه زن تحت هیچ یك از عناوین: همسر، مادر، دختر و خواهر (كه در شریعت اسلام تشریع شده) ارث نمىبرد؛ مگر احیانا تحت عناوین دیگر، به او مالى داده مىشد كه در آن صورت هم داراى استقلال كامل مالى و اختیارى در صرف اموالش نداشت.
میراث زن، در شریعت اسلام
با ظهور اسلام وتعلیمات ویژه آن، موقعیت زن وارد مرحله نوینى گردید. در این دوره بود كه زن در سایه دستورات حیاتبخش اسلام، از كلیه حقوق فردى و اجتماعى و انسانىبرخوردار شد. اسلام درباره حقّ برخوردارى زن از ارث (حق فردى)، انقلاب عظیمى به وجود آورد و به زنان، حق ارث عطا كرد و تمام قوانین ظالمانه دوران جاهلیت را (كه بر پایه اعتقادات و آداب و رسوم قبیلهاى بود) نسخ نمود.
اسلام نه تنها حق ارث براى زنان تشریع نمود، بلكه به ارث برده شدن زنان را (كه در آن عصر امرى رایج بود) نیز ممنوع كرد.(40)
قرآن كریم در سوره نساء، با عادات و رسوم غلطى كه زنان، كودكان و افراد تانوان را از ارث محروم مىساخت، به مبارزه برخاست و بر روى تمام آن قوانین غلط، خط بطلان كشید:
«لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الأَْقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصِیبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الأَْقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِیباً مَفْرُوضاً»؛(41)
یعنى: براى مردان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود به جا مىگذارند سهمى است. براى زنان نیز از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به جا مىگذارند سهمى است؛ خواه آن مال كم باشد یا زیاد.
بنابراین، هیچ كس حق ندارد كه سهم دیگرى را غصب كند. سپس در پایان آیه شریفه براى تأكید مطلب مىفرماید: «این سهمى است تعیین شده و لازم الأداء.» تا هیچگونه تردید در این بحث باقى نماند.
در این آیه شریفه، كلمه نساء، عطف به رجال نشده است، یعنى گفته نشد «للرِّجال و النِّساء نصیبٌ مِمّا ترك...»؛ در حالى كه به حسب قاعده مىبایست اینگونه بیان مىشد؛ ذكر حكم میراث زن در جمله جداگانه، بدان جهت است كه استقلال زنان را در ارث همانند مردان بیان كند.(42)
تحول بخشیدن قرآن كریم به ارث بردن زن، مورد پذیرش دنیاى آن روز نبود و براى ملل و اقوام آن عصر، تازگى داشت. اتفاقا در آن هنگام یكى از انصار به نام اوس بن ثابت، از دنیا رفت و از او زنى با چند دختر و پسر خردسال باقى ماند. بعد از فوت او پسرعموهایش، تمام اموال و دارایىاش را تصرف كردند و چیزى به زن و فرزندان او ندادند. آنها به نزد پیامبر اكرم9 شكایت بردند. رسول خدا9 پسر عموهاى متوفى را احضار كرد. آنها استدلال كردند: چون دختران و پسران خرد سال و همسر متوفى، قادر به سواركارى و جنگ با دشمن نیستند، بلكه ما باید شمشیر دست بگیریم و از خود و آنها دفاع كنیم، ازاین رو، آنها بهرهاى از ارث ندارند.
در این هنگام، آیه یاد شده نازل شد و پیامبر9 به آنها دستور داد كه اموال متوفى را به فرزندان و همسرش، بازگردانند تا چگونگى تقسیم آن در میان آنها در پرتو آیات شریفه بعد روشن گردد.(43)
این آیه شریفه، علاوه برنسخ قوانین جاهلیت، حكم كلى و قاعده و سنّتى جدید را تشریع فرمود كه تا آن زمان در ذهن مسلمانان، نامأنوس بوده است. در این آیه شریفه، تأسیس یك قانون و قاعده كلى است كه هیچ تخصیص و تقییدى برنمىدارد و شامل همه وارثان، اعم از زن و مرد، كوچك و بزرگ، قوى وضعیف، حتى نوزاد و جنین در رحم مادر مىشود.
علاوه بر آن كه به نظر شیعه، نظر به عمومیت آیه شریفه، «تعصیب» كه سبب برترى مردان طبقه بعدى بر زنان آن طبقه مىشود، باطل است. توضیح این كه گاهى مجموع سهام، از مجموع مال، كمتر است و چیزى اضافه باقى مىماند؛ مثلاً: اگر مردى از دنیا برود و تنها یك دختر و مادر از او باقى بماند، در این صورت سهم مادر یك ششم و دختر سه ششم مىباشد كه مجموع آنها (سهام) چهار ششم مىشود؛ در نتیجه دو ششم باقى مىماند؛ در اینجا، دانشمندان و فقهاى اهل سنت معتقدند كه این اضافى را باید به عَصَبه؛ یعنى مردان طبقه بعد (كه بلا واسطه یا به واسطه مردى به متوفى مربوط مىشوند، مثل برادرهاى متوفى در این مثال) داد و این را اصطلاحا تعصیب مىنامند؛ اما فقهاى شیعه قائلند كه آن اضافى را باید در میان آن دو (مادر و دختر متوفى) به نسبت 1و3 تقسیم كرد؛ زیرا با وجود طبقه قبل (مادر و دختر)، نوبت به طبقه بعد (مانند برادرهاى متوفى) نمىرسد. به علاوه، دادن مقدار اضافى به مردان طبقه بعد، شبیه قوانین دوران جاهلیت است كه زنان را بدون دلیل، از ارث محروم مىساختند؛ پس مطابق این آیه شریفه، زنان نیز باید از سهم الارث خویش بهره برند و اگر فرزند پسر، مانع طبقه بعدى است، فرزند دختر نیز چنین است و از این جهت، تفاوتى بین زن و مرد نیست.(44)
به حكم قرآن كریم، به زن كه تا آن زمان نه تنها حق ارث نداشت (بلكه خود جزء اموال و میراث متوفى به حساب مىآمد.) حق ارث داده شد و به دنبال آن به او، حق تصرف در اموال (همانند مردان) عطا شد؛ چه زن، شوهر داشته باشد و چه نداشته باشد. در هرحال، از نظر اسلام، زن حق تصرف استقلالى در اموالش دارد و هیچ ولایتى براى شوهر بر اموال وى نیست.
در نظام حقوقى اسلام، زن برحسب عناوین همسر، فرزند (دختر)، مادر و خواهر، از ارث بهرهمند مىشود كه به طور تفصیل به هر مورد مىپردازیم:
1ـ ارث زن، به عنوان همسر
همسر در تمام طبقات با همه ورثه شریك مىشود؛ اگر متوفى (شوهر) فرزند نداشته باشد، همسرش یك چهارم و اگر فرزند داشته باشد، یك هشتم ارث مىبرد. قرآن كریم در این باره مىفرماید: «وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ یَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ»(45) یعنى: و اگر فرزندى نداشته باشید، پس از انجام وصیت و پرداخت دیون (بدهكاریها)، یك چهارم میراثتان از آنِ زنانتان است واگر داراى فرزند بودید (اگر چه این فرزند از همسر دیگر باشد)، یك هشتم تركه متعلق به آنهاست.
شایان توجه است كه اگر متوفى (شوهر) چند همسر داشته باشد، یك چهارم یا یك هشتم تركه كه به همسران مىرسد، به طور مساوى بین آنها تقسیم مىشود. مستند این حكم، روایت است:
«ولاتزاد المرأه على الربع و لا تنقص من الثمن و ان كنَّ اربع او دون ذلك فهُنَّ فیه سواء.»(46)
یعنى: همسر هیچگاه سهمش بیش از ربع (یك چهارم) و كمتر از ثمن (یك هشتم) نمىشود؛ چهار نفر باشند یا كمتر، همه آنها در همان یك چهارم یا یك هشتم، به طور مساوى شریكند.
در قانون مدنى جمهورى اسلامى ایران كه بر احكام اسلام و فقه پویاى امامیه مبتنى است، زن همپاى مرد، هم ازحیث «نسب» و هم از جهت «سبب» ارث مىبرد. در ماده 891 این قانون آمده است:
«زن به عنوان همسر، به سبب، ارث مىبرد؛ نه حاجب وارثان نسبى میشود و نه هیچ وارثى مىتواند مانع از ارث بردن او گردد.»
همچنین در مبحث میراث زوج و زوجه بیان مىدارد كه به مجرد انعقاد پیمان زناشویى، زن داراى حق ارث در اموال شوهر، به میزان معین، مىشود و هرگاه این پیمان گسسته شود، درطلاق رجعى تا پایان زمان عِدّه حق ارث ثابت است و اگر طلاق، در زمان بیمارىاى كه به مرگ انجامید واقع شود، تا یك سال از تاریخ آن، زن حق ارث دارد؛ اگر چه طلاق بائن باشد. مشروط بر این كه زن شوهر نكرده باشد.(47)
قانون مزبور، درباره نصیب همسر از ارث، مقرر مىدارد كه همسر یا همسران در صورت فوت شوهر و بدون اولاد، ارث آنها یك چهارم و با وجود اولاد یك هشتم تركه است.
اگر متوفى (شوهر) چند همسر داشته باشد، سهم الارث آنها (كه با نبود فرزند یك چهارم و با وجود فرزند یك هشتم است)، به طور مساوى بینشان تقسیم مىشود.(48)
2ـ ارث زن، به عنوان فرزند
اگر دختر، تنها فرزند خانواده باشد، تمامى تركه به او مىرسد و اگر همه فرزندان متوفى دختر باشند، اموال به صورت مساوى بینشان تقسیم مىگردد؛ ولى اگر متفاوت باشند (بعضى پسر و بعضىدختر)، پسر دو برابر دختر، ارث مىبرد؛ قرآن كریم در این باره مىفرماید:
«یُوصِیكُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُْنْثَیَیْنِ»(49)
یعنى: خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مىكند كه (از میراث) براى پسران، دو برابر سهم دختران قائل شوید.
در این آیه شریفه، حكم ارث طبقه اوّل وارثان (فرزندان و پدر و مادر) بیان شده است. ناگفته پیداست كه هیچ رابطه خویشاوندى نزدیكتر از رابطه فرزند و پدر و مادر نیست. از این رو، قرآن كریم آنها را بر طبقات دیگر وراث، مقدّم داشته است.
نكته در خور توجّه این است كه قرآن كریم براى اهتمام به حق زن، هنگام تعیین سهام ارث، ارث زن را اصل و مبنا قرار داده وآن را معیار ارث معرفى مىنماید. آنگاه مىفرماید: «للذَّكر مثلُ حظِّ الانثیین» به بیان روشنتر، هنگام بیان سهم برادر، چنین نمىفرماید كه خواهر نصف سهم برادر مىبرد كه معیار اصلى، سهم برادر باشد؛ بلكه معیار و اصلِ مفروض و مسلم را ارث خواهر (كه دختر متوفى است) قرار مىدهد و سهم برادر (كه پسر متوفى مىباشد) را دو برابر سهم خواهر مىداند تا اصل ارث زن، قطعى باشد. این طرز بیان، یك نوع تأكید بر ارث بردن دختران و مبارزه با سنتهاى جاهلى آن عصر است كه زنان را به طور كلى از ارث محروم مىكردند.
در ماده 907 قانون مدنى ایران نیز در این باره (ارث فرزند) آمده است:
«اگر متوفى، پدر و مادر نداشته و یك یا چند اولاد داشته باشد، تركهاش به طریق ذیل تقسیم مىشود: اگر براى متوفى تنها یك فرزند باشد، خواه پسر، خواه دختر، تمام تركه به او مىرسد. اگر اولاد متعدد باشد، ولى همه آنها پسر یا دختر، تركه بین آنان به طور مساوى تقسیم مىشود. اگر اولاد متعدد باشند و بعضى از آنها پسر و بعضى دختر، پسر دو برابر دختر ارث مىبرد.»
3ـ ارث زن، به عنوان مادر
موارد ارث مادر بدین قرار است:
1ـ هرگاه متوفى، غیر از مادر، وارثى نداشته باشد، در این صورت تنها وارثش همین مادر خواهد بود؛ یك سوم مال را «بالفرض» و بقیه را «بالرّد» مىبرد.
2ـ هرگاه متوفى، فقط مادر و همسرى داشته باشد، مادر سه چهارم تركه را مىبرد؛ یك سوم را بالفرض و باقى را بالرّد.
3ـ هرگاه متوفى، فقط مادر و شوهرى داشته باشد، مادر نصف تركه را مىبرد؛ یك سوم را بالفرض و باقى را بالرّد.
4ـ هرگاه متوفى، وارثى غیر از مادر و پدر نداشته باشد، مادر یك سوم تركه را مىبرد. در صورتى كه متوفى ، حاجبى مانند: دو برادر یا چهار خواهر، یا یك برادر و دو خواهر ابوینى، یا ابى نداشته باشد، گر چه این افراد، خودشان نه با پدر ارث مىبرند و نه با مادر؛ ولى حاجب مىشوند و نمىگذارند مادر بیش از یك ششم ارث ببرد.
5ـ هرگاه متوفى، مادر و یك دختر داشته باشد، مادر یك چهارم تركه را به طور كامل مىبرد.
6ـ اگر متوفى، مادر و پدر و برادرانى داشته باشد كه حاجب بیش از یك ششم شوند، در این صورت مادر یك ششم تركه را مىبرد و همچنین اگر پسر یا پسرانى با مادر باشند، مادر یك ششم مىبرد.
7ـ اگر متوفى، مادر و دو دختر داشته باشد، مادر یك پنجم تركه را مىبرد.
8ـ هرگاه متوفى، مادر و دختر داشته باشد، مادر كمتر از یك پنجم و بیشتر از یك ششم مىبرد.
قرآن كریم در باره ارث مادر مىفرماید:
«وَ لأَِبَوَیْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ یَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلأُِمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُِمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِها أَوْ دَیْنٍ»(50)
یعنى: و اگر متوفى فرزندى داشته باشد، هر یك از پدر و مادر، یك ششم میراث مىبرند و اگر فرزندى نداشته باشد و میراثبران، تنها پدر و مادر، باشند، مادر یك سوم دارایى را مىبرد. امّا اگر برادرانى داشته باشد، سهم مادر پس از انجام وصیت متوفى و پرداخت دیونش، یك ششم است.
قانون مدنى ایران در ماده 906 و 908، درباره ارث زن، به عنوان مادر مقرر مىدارد:
«هر گاه براى متوفى، وارث دیگرى جز پدر یا مادر نباشد، تمام ارث از آنِ اوست و اگر متوفى فرزند داشته باشد، پدر و مادر یك ششم تركه را به ارث مىبرند و اگر براى مادر حاجبى نباشد و پدر و مادر با هم باشند، یك سوم اموال را مادر به ارث مىبرد.»
بنابراین، سهم الارث مادر، نه تنها كمتر از پدر نیست؛ بلكه گاهى، از سهم پدر هم بیشتر است؛(51) چنان كه صاحب تفسیر گرانسنگ المیزان در این باره (زیادتى ارث مادر) مىفرماید:
از آن جهت كه مادر از جهت خویشاوندى به فرزند نزدیكتر است و تماس و برخوردش با فرزند، بیشتر از تماس و برخورد پدر است، اضافه بر آن كه مادر در وضع حمل و حضانت و پرورش فرزند، رنج بیشترىتحمل مى كند، شارع مقدس خواسته است جانب مادر را غلبه دهد و او را شایسته احترام بیشترى نسبت به پدر معرفى كند.(52)
4ـ ارث زن، به عنوان خواهر
درباره ارث خواهر، در قرآن كریم دو آیه نازل شده است:
در آیه دوازدهم سوره نساء مىخوانیم:
«وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ یُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِی الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصى بِها أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَارٍّ وَصِیَّةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ»
یعنى: اگر مردى از دنیا برود، كلاله(53) (خواهر یا برادر) از او ارث مىبرند. یا زنى از دنیا برود و برادر و خواهرى داشته باشد، هریك از آنها یك ششم تركه را به ارث مىبرند.
این حكم در صورتى است كه از متوفى یك برادر یا یك خواهر باقى بماند؛ اما اگر بیش از یكى باشند، مجموعا یك سوم مال را به ارث مىبرند (یك سوم مال را در میان خود تقسیم مىكنند.)
سپس، اضافه مىكند: این در صورتى است كه وصیت متوفى قبلاً انجام گیرد و دیون (بدهكارى) او از آن (تركه) خارج شود.
البته وصیت در صورتى نافذ است جنبه زیان رسانیدن به ورثه نداشته باشد؛ بدین معنا كه بیش از ثلث، نباشد؛ زیرا طبق روایاتى كه از پیامبر اكرم9 و ائمه اطهار: وارد شده است، وصیت بیش از ثلث تركه، «اضرار» به ورثهبوده و بدون رضایتآنها نافذ نیست؛ در روایات، تعبیرات شدیدى در این باره وارد شده است. از جمله در حدیثى مىخوانیم: «ان الضرار فى الوصیه من الكبائر.»(54) یعنى: زیانرسانیدن به ورثه و محروم ساختن آنها از حق مشروعشان، به وسیله وصیتهاى نابجا، از گناهان كبیره است.
از تعبیر «هم شركاء فى الثلث» (برادران و خواهران مادرى اگر بیش از یك نفر باشند، در ثلث مال شریكند.) استفاده مىشود كه آنها یك ثلث را در میان خود به طور مساوى تقسیم مىكنند و زن و مرد در اینجا تفاوتى ندارند؛ زیرا مفهوم «شركت» بیانگر مساوى بودن سهام است.
در آیه 176 همان سوره آمده است: «از تو (درباره خواهران و برادران) سؤال مىكنند. بگو: خداوند، حكم كلاله (خواهران و برادران) را براى شما بیان مىكند.» سپس به چند حكم اشاره شده است:
الف) هرگاه مردى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و یك خواهر داشته باشد، نصف میراث او به آن خواهر مىرسد.
ب) اگر زنى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و یك برادر (پدر و مادرى یا پدرى تنها) از خود به یادگار بگذارد، تمام ارث او به آن برادر مىرسد.
ج) اگر كسى از دنیا برود و دو خواهر از او به یادگار بمانند، دو ثلث از میراث او را مىبرند.
د) اگر ورثه متوفى چند خواهر و برادر باشند (از دو نفر بیشتر)، تمام میراث او را بین خود به طور مساوى تقسیم مىكنند؛ به طورى كه سهم هر برادر دو برابر سهم یك خواهر شود.
در پایان این آیه شریفه آمده است: خداوند این حقایق را براى شما بیان مىكند تا گمراه نشوید و راه سعادت را بیابید (و حتما راهى را كه خدا نشان مىدهد، راه صحیح و واقعى است)؛ خداوند به هر چیز داناست.
نكته شایان توجه در دو آیه این است كه بحث هر دو آیه، درباره ارث كلاله (خواهران و برادران) است. آنچه در بدو امر به ذهن مىرسد، این است كه ظاهرا مفاد دو آیه با هم منافات دارد؛ اما با كمى دقت وتأمّل در مضمون آن دو درمىیابیم كه هر كدام، از ارث یك دسته خاص از خوهران و برادران سخن مىگوید و هیچگونه تنافى و تضادى بین دو آیه نیست.
در هر دو آیه، از ارث كلاله (خواهران و برادران) بحث شده است. با این تفاوت كه مراد از كلاله در آیه دوازدهم، خواهران و برادران مادرى (امّى) است و آیه 176، از خواهران و برادران پدر و مادرى(ابوینى) یا تنها پدرى (ابى)، سخن مىگوید و هیچ تضادى میان این دو آیه وجود ندارد. مؤیّد این نكته، آن است كه غالبا كسانى كه با واسطه با متوفى ارتباط دارند، مقدار ارثشان به اندازه همان واسطه است؛ یعنى برادر و خواهران مادرى به اندازه سهم مادر مىبرند كه یك سوم است و برادران و خواهران پدرى، یا پدر و مادرى، سهم پدر را مىبرند كه دو سوم است و از آنجا كه آیه دوازدهم سوره نساء در ارث برادران و خواهران، بر محور یك سوم است و آیه 176 سوره نساء بر محور دو سوم، روشن مىشود كه آیه اوّل درباره آن دسته از برادران وخواهرانى است كه تنها از طریق مادر با متوفى خویشاوندند؛ ولى آیه دوم درباره خواهران و برادرانى است كه از طریق پدر، یا پدر و مادر با متوفى نسبت دارند. افزون براین، روایات وارده از حضرات معصومین: نیز این حقیقت را اثبات مىكند؛ در هر حال، چنانچه یك ثلث یا دو ثلث ارث به برادر یا خواهر تعلق گرفت، باقىمانده طبق قانون اسلام میان سایر وراث تقسیم مىشود.
در قانون مدنى، درباره ارث خواهر چنین آمده است:
«اگر وارث متوفى، تنها یك خواهر باشد، همه اموال از آنِ اوست و اگر متوفى، تنها منسوبین از طریق مادر دارد، میراث او بین آنها به طور برابر، تقسیم مىگردد. اگر متوفى، منسوبین پدر و مادرى (ابوینى) یا پدرى (ابى) داشته باشد، ارث مرد دو برابر زن است و اگر وارث متوفى، تنها برادرزادگان و خواهرزادگان باشند، براى آنان سهم كسى است كه به واسطه او ارث مىبرند؛ هر چند خواهرزادگان، پسر و برادرزادگان دختر باشند، دختران بیش از پسران ارث مىبرند.»(55)
فلسفه تفاوت ارث زن و مرد
اسلام احكام ارث را بر اساس مرد یا زن بودن (عامل جنسیت، كه در اقوام ملل غیر اسلام كه ذكر شد، مورد توجه بوده است.) وضع نكرده است؛ بلكه بر اساس مسؤولیت مالى و موقعیتى كه آن دو در خانواده دارند و به ملاحظه مسؤولیتها و تكالیفى كه بر عهده آنها نهاده شده است، قرار داده است. بنابراین، سهم الارث متفاوت، با دیدگاه كلى اسلام نسبت به خانواده و تقسیم وظائف و مسؤولیتها، سازگار و عادلانه است. در این بخش از بحث، به مهمترین اشكالهایى كه درخصوص تفاوت ارث زن و مرد به فقه پویاى اسلام شده است، اشاره مىكنیم:
اشكال اول: آیه شریفه «للذكر مثل حظ الانثیین» كاشف از نگاه مردانه شریعت اسلام، به نظام ارث است و حكایت ازآن دارد كه در اسلام، شخصیت زن، نصف شخصیت مرد به حساب مىآید.(56)
این اشكال اختصاصى به دگراندیشان كنونى ندارد بلكه از جانب بعضى از طبیعى مسلكان(57) صدر اسلام نیز مطرح شده است. در جواب مىگوییم: آنچه از روح اسلام و مطالعه در ابواب مختلف آن به دست مىآید این است كه هرگونه تبعیض و امتیازات نابجا از نظر اسلام، محكوم است و شریعت اسلام شدیدا با آن مخالف است و هرگاه در بعضى از موارد، نشانههایى از برترى بعضى افراد، بر بعضى دیگر، مشاهده گردید، نشانه ترجیح داشتن در انسانیت و حقوق انسانى نیست؛ بلكه باید دید كه كدام یك از عوامل اقتصادى، اجتماعى، اخلاقى، روحى و... در آن موارد وجود داشته كه باعث آن نوع اختلافها و امتیازها شده است. به عبارت دیگر، در پارهاى موارد كه بظاهر آثار اختلاف و تبعیض میان افراد به چشم مىخورد، هرگاه به طور دقیق و همه جانبه در اطراف آن بررسى كنیم، روشن خواهد شد كه نه تنها آن امتیازها عمیق و ریشهدار نیست، بلكه به یك معنا نمىتوان آن را اختلاف و تفاوت دانست.
كمتر بودن سهم الارث زن در برخى موارد، دلیل بر این نیست كه اسلام، ارزش و شخصیت زن را نادیده گرفته است؛ بلكه صرفا به سبب عوامل اقتصادى و اجتماعى است. با توجه به نكات زیر كه زیربناى فلسفه تفاوت میراث زن و مرد است، حقیقت این امر روشن خواهد شد:
1ـ اندیشمندان علم اقتصاد معتقدند كه براى به وجود آوردن یك اجتماع به تمام معنا سالم و شایسته كه از هرگونه افراط و تفریط و سركشى و طغیان به دور باشد، رعایت مسائلى لازم است كه اجراىاصل «هر كس به مقدار نیازمندى و حاجتش» در مرحله نخستین آنهاست.
2ـ حكمت تفاوت میراث زن و مرد به وسیله حضرات معصومین: بیان شده است(58) و این انتقاد سابقه دیرینه دارد و دانشمندان مسلمان بارها به آن اشاره كردهاند. در نظام حقوقى اسلام به دلیل مسؤولیتهاى اقتصادى و اجتماعى كه بر عهده مرد نهاده شده است، از قبیل نفقه زن و فرزند، بذل مهر و صداق، هزینه زندگى زن هنگامى كه در عده به سر مىبرد، شركت در جهاد و هزینه سفر و سپردن نفقه خانواده در آن ایام به زن و فرزند، پرداخت دیه در بعضى از جنایات اشتباهى خویشاوندان (به عنوان عاقله)، پرداخت مخارج سایر نزدیكان تهیدست (مانند پدر و مادر و خواهر و...)، در پارهاى موارد براى مرد، سهم دو برابر در نظر گرفته شده است؛ حتى اگر این سهم با مسؤولیتها سنجیده شود، این مرد است كه سهم الارثش به نصف نصیب زن مىرسد و این مرد است كه فریادش باید بلند شود.(59)
3ـ قوانین ارث در نظام حقوقى اسلام، بر اساس موقعیت اجتماعى و به حكم وضع طبیعىاى كه هر كدام از زن و مرد دارند، تنظیم شده است و ملاك، تنها زن یا مرد بودن نیست و این گمان كه همیشه زن صرفا به دلیل جنسیت، نصف مرد ارث مىبرد، ناشى از بىدقتى و عدم مطالعه و تحقیق، در احكام ارث در اسلام است؛ زیرا گاهى سهم الارث آن دو مساوى است؛ مانند سهم الارث پدر و مادر وقتى كه با فرزند متوفى همراه شوند كه پدر و مادر یكسان ارث مىبرند و یا متوفى، تنها منسوبین به مادر داشته باشد؛ علاوه بر این، در بعضى موارد سهم زن بیش از مرد است؛ مانند: صورتى كه وارث متوفى منحصر به پدر و مادر و شوهر باشد كه مادر یك سوم و پدر یك ششم تركه را به ارث مىبرد(60) و یا موردى كه همسر با چند برادر و خواهر همراه شود.
4ـ احكام ارث به لحاظ مصالح اجتماعى، وضع شده و در مواردى كه مصلحت اقتضا نماید یا خود شخص تمایل داشته باشد كه ورثهاش به یك اندازه از اموال او بهره برند، مىتواند از حق وصیت خود براى تقسیم سهام و برابرى آن استفاده نماید.
5ـ دین مبین اسلام در تمام مواردى كه شخصیت انسانى، ملاك قانونگذارى است، حقوق كاملاً یكسانى براى زن و مرد وضع كرده است؛ همچون: آزادى در ایمان، ثواب و عقاب، تعلیم و تربیت، شغل، ازدواج و...یگانه ملاك برترى در این شریعت، كرامتى است كه با تقوى(61) به دست مىآید؛ نه با اموال و دارایى. اگر مرد تقواى بیشترى داشته باشد، از زن برتر است واگر زن با تقواتر باشد، او برتر است. سهم الارث، ارزش و فضیلت نیست؛ بلكه مسؤولیتآور است و نمىتواند بیانگر شخصیت زن از دیدگاه اسلام باشد.(62)
نتیجه توضیحات ارائه شده این است كه چون مخارج و احتیاجات مالى مرد بیشتر از زن است (زنان در مقابل درآمدى كه دارند، مخارجشان بسیار كمتر است.) اسلام سهم الارث مرد را بیشتر از زن قرار داده تا طبق اصل تقسیم مال بر اساس حاجت (هر كس به مقدار نیازمندى و حاجتش)، تعادلى میان درآمد و مخارج آنها برقرار گردد.(63)
دكتر گوستاولوبون در این باره مىگوید:
«احكام ارث در قرآن مبنى بر انصاف و داد است. اگر خوانندگان، آیاتى را كه در این باب نقل شده است مطالعه كنند، نظریه ما را تصدیق مىنمایند. اگرچه فروعاتى را كه فقها در این باره استخراج نمودهاند، تمام آن در این آیات درج نیست؛ ولى با كمال وضوح ذكر شده. خلاصه، وقتى كه این احكام را با قوانین ارث انگلیس و فرانسه مقایسه نمودم، از ملاحظه آن، درباره زنان شوهردار كه مىگویند، دین اسلام با آنها به طور انصاف رفتار نكرده، دریافتم كه این اشكالات، هیچ پایه و اساسى ندارند؛ بلكه نسبت به احكام ارث ما (فرانسه)، اسلام حقوق زنان را بیشتر مراعات كرده است. حقوق قانونى را كه براى زنان منكوحه از روى قرآن و كتب فقهى مقرر شده، از حقوق زنان اروپا به مراتب بیشتر و بالاتر است؛ زنان اسلام تنها مهر نمىگیرند، بلكه املاك شخصى آنها نیز كاملاً در تصرف خودشان است و براى هزینه و مصارف خانوادگى، ملزم نیستند كه دینارى پرداخت نمایند و هر وقت كه طلاق داده شوند، لباس و مخارج خود را باید بگیرند و هرگاه شوهر فوت كند، زن تا یك سال از اموال او مخارج خود را گرفته و علاوه بر آن از باقى مانده ثروت همسرش نیز سهم معینى به او داده مىشود. علاوه بر حقوقى كه برشمردیم، مسلمین زنان خود را بسیار احترام مىكنند و نظر به مراتب و جهات ذكر شده، وضع زنان مشرق تا این پایه خوب و رضایتبخش است كه تمام جهانگردان باانصاف، آن را تصدیق نمودهاند.»(64)
اشكال دوّم: ایراد دیگرى كه بعضى از غربیها و مستشرقان و دگراندیشان به قوانین ارث مىگیرند، این است كه قوانین ارث به اقتضاى شرایط زمانى و مكانى صدر اسلام، تنظیم شده كه امروزه دگرگون گشته است (گویا منظور آنان این است كه تاریخ مصرفش گذشته است.) و لازم نیست كه اعتقاد به جاودانه بودن همه احكام و قوانین داشته باشیم؛ زیرا به دگرگون شدن شرایط، حكم نیز تغییر مىیابد.
پاسخ: اولاً: شكى نیست كه پارهاى از احكام، تابع مصالح موقت مىباشند و به اقتضاى شرایط زمانى و مكانى، وضع مىشوند، همانند احكام حكومتى؛ ولى اجماع مسلمین بر این است كه آیات ارث از «محكمات» قرآن كریم است و احكام آن، زمان بردار نیست و به هیچ وجه مقید نشده است.(65)
ثانیا: احكام ارث زن و مرد، بر اساس مسؤولیتهایى است كه بر عهده هریك نهاده شده است و قرابتى كه شخص با متوفى دارد. به تعبیر دیگر، حكمتهاى مربوط به قوانین ارث، زمان بردار نیست.
ثالثا: اگر احكام ارث، احكام امضایى بود، مىبایست همانند احكام دوره جاهلیت با اندك تفاوتى، وضع مىشد؛ درحالى كه انقلاب حقوقى اسلام در این زمینه در نوع خود، بىنظیر بوده و به تأیید تمام مورخان و مفسران گرانقدر، موجب حیرت و اعتراض مردم واقع شده است.(66)
اشكال سوم: ما در عصرى زندگى مىكنیم كه زنان همانند مردان در اجتماع سهیمند و در نانآورى و تأمین مایحتاج زندگى و اقتصاد خانواده و كشور، سهم قابل توجهى دارند و از موقعیت اجتماعى مساوى و گاه برتر، برخوردارند. دورانى كه زن در خانه مىنشست و از تأمین مایحتاج زندگى معاف بود گذشت.(67)
پاسخ: هرچند، امروزه به اقتضاى شرایط زمانى و نیازهاى خانوادگى، گاه زنان پا به پاى مردان در جارج از منزل به كار مشغولند و در تأمین اقتصاد خانواده نقش دارند و شراكت آنان در امور مربوط به زنان و مطابق با شأن ومنزلت آنان امرى پسندیده است؛ ولى هرگز از نظر شریعت اسلام، زنان ملزم به تأمین مخارج زندگى خویش و خانواده نیستند. علاوه بر آن، مىتوانند تمام درآمد خود را پسانداز كنند و این وظیفه مرد است كه مخارج زن را از هر جهت تأمین كند؛ گرچه مرد، فقیر و زن، توانگر (دارا) باشد. البته زنانى كه تخصص ویژهاى كسب نمودهاند و جامعه نیاز مبرم به حضور آنان دارد، براى اجتماع كنونى مفیدند و در واقع علاوه بر كمك به اقتصاد خانواده، در تعالیم و پیشرفت جامعه نقش بسزایى دارند؛ اما زنان دیگر، علاوه بر آن كه كارشان در خارج از منزل، بر مشكل بیكارى نیروى كار و مردانى كه مسؤول تأمین زنان و خانواده مىباشند، مىافزاید، در پارهاى موارد موجب از هم پاشیدگى و انحلال خانواده و در بعضى جوامع، اسباب انحراف افراد و تضییع حقوق كودك و حتى خود زن است. حكمت تعیین سهم الارث در نظر اسلام، پابرجاست؛ زیرا در صورتى، كرامت و عزت زن مسلمان حفظ مىشود كه از لحاظ مالى تأمین باشد و از روى ناچارى به كارى كه به كرامت و شرافت او در تضاد است، تن درندهد و این وقتى تضمین مىشود، كه وى ملزم به شركت در امور اقتصادى خانواده نباشد؛ هر چند در صورتى كه توانایى داشته باشد مىتواند بارى از دوش شریك زندگى خود بردارد و اسلام، مانع اشتغال زن البتّه با رعایت شؤونات اسلامى نیست.
اشكال چهارم: اسلام باید با زندگى عصر جدید همراه گردد تا از قافله عقب نماند؛ وگرنه اخلاق عمومى، سازمانهاى بین المللى وحقوق بشر كه اساس فعالیت و برنامهریزیهاى بسیارى از نظامهاى حقوقى را برهم زده و دولتها را ناچار به برابر ساختن حقوق زن و مرد ساختهاند، واكنشهاى نامطلوبى از خود نشان مىدهند. بنابراین، بر فقهاى عظام لازم است كه براى برابرى ارث زن و مرد، چاره اندیشى كنند و با انجمنهاى دفاع از تساوى حقوق زنان همراه گردند.(68)
پاسخ: اولا: نباید تحولات اقتصادى و رشد علوم تجربى در غرب را دلیلى بر رشد و درك صحیح آنان از علوم انسانى وحقوق بشر تلقى كرد. این تحول حقوقى در غرب وامدار نیازهاى اقتصادى و صنعتى قرنهاى 18و19 میلادى است؛ نه آن كه تحقیقات جامعه شناختى سبب این دگرگونى حقوقى شده باشد و نمىتوان تحولات حقوقى جدید را ناشى از تكامل انسانىدر جامعه غربى به حساب آورد.
ثانیا: آمار و ارقام، نشانگر مصائب و مشكلاتى است كه معلول افراط غربیها در این زمینه مىباشد؛ حتى پارهاى از اندیشمندان غربى، به برترى نظام اسلام بر نظامهاى حاكم بر غرب، اعتراف كردهاند و تنها راه نجات غرب از بحران اخلاقى و رهایى از بى بند و بارى جنسى را پناه آوردن به قوانین اصیل و انسانساز شریعت اسلامى برشمردهاند.(69)
در تأیید سخن پیش گفته، سخن چند تن از دانشمندان غربى را یادآور مىشویم:
ادموند برك(70) در دائرةالمعارف آمریكا مىنویسد:
«حقوق اسلامى بر همه كس، اعم از پادشاه یا خدمتگزار اجرا مىگردد، تار و پودش به بهترین وجه، آراسته و استوار آمده؛ آنسان كه به راستى عمیقترین و برجستهترین قانون به شمار مىآید كه تاكنون، بشریت با آن روبهرو گشته است.»
2ـ استاد میان محمد شریف در كتاب خود، منابع فرهنگ اسلامى چنین مىنگارد:
«یكى از درخشانترین سیماهاى فقه اسلامى كه بر حقوق روم ممتازش ساخته، این است كه آزادى فردى و حقوق زنان و كودكان در آن تثبیت گردیده، علاوه قانونى جهانى و قابل اجرا براى همه كس است.»(71)
اشكال دیگرى كه پرچمداران تساوى حقوق زن و مرد بر قوانین ارث اسلام مىگیرند، این است كه با سست شدن علاقههاى عشیرهاى و قبیلهاى، دیگر زن پیوند ناهمگونى از قوم دیگر و بیگانهاى نیست كه با پیوند زناشویى به خانواده اصلى، وصل شود و با مرگ طرف قرارداد (شوهر)، از ستون اصلى خانواده جدا گردد. بدون تردید، در این عصر صنعت و تكنولوژى آن تعصّبات قومى كه مانع ارث بردن زن بود، از بین رفته است.
در پاسخ این اشكال باید گفت كه این دیدگاه، ناشى از عدم فهم نظام خانواده در اسلام است.
اسلام، بیش از همه نظامها به خانواده احترام مىگذارد و هرگز زن را پیوندى ناهمگون به خانواده شوهر، به حساب نمىآورد؛ بلكه پیوند میان زن و شوهر را بسیار زیبا بیان مىكند: «هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ»(72) یعنى: زنان لباس شما هستند و شما لباس آنها. لباس از یك سو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشیا به بدن حفظ مىكند و عیبهاى او را مىپوشاند و از سوى دیگر زینتى است براى تن آدمى؛ این تشبیه كه در آیه یاد شده آمده است به همه این نكات اشاره دارد. خداوند متعال در جملهاى كوتاه، اما بسیار زیبا و رسا، علاقه جسمى و روحى زن و مرد را بیان داشته است كه همانگونه كه لباس، بدن را مىپوشاند و باید به اندازه قامت انسانى باشد، نه كوتاه و نه بلند، نه گشاد و نه تنگ، زن و مرد هم، راز یكدیگر را مىپوشانند و هركدام در دیگرى ذوب مىشوند؛ بدون كم و زیاد، بدون برترى و تفاخر. بنابراین، هر دو یك روحند در دو بدن؛ بلكه یك روح و یك جسمند. هر كدام، حافظ منافع دیگرى و نگهبان جان و اسرار او مىباشد و از آن طرف هر یك حقوق و تكالیفى دارد.
قرآن كریم مىفرماید: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(73) یعنى: زن همان اندازه كه در اجتماع وظایف سنگینى به عهده دارد، از حقوق قابل توجهى نیز برخوردار است.
اسلام، زن را مانند مرد، داراى روح كامل انسانى و اراده و اختیار دانسته و او را در مسیر تكامل كه هدف خلقت است، مىبیند. به همین جهت، هر دو را در یك صفّ قرار داده و با خطابهاى: «یا ایها الناس» و «یا ایها الذین آمنوا» مخاطب ساخته و انجام برنامههاى تربیتى و اخلاق عملى و... را براى آنها لازم كرده است.
اسلام، هرگز زنان را سربار، مصرف كننده و اجیر به حساب نیاورده؛ بلكه براىزن، شخصیتى همسان با مرد قائل است و نقشى كه زن در خانواده ایفا مىكند را همانند مرد بلكه بالاتر شمرده است. احترام و اكرام او، دلیل بر بزرگى و بزرگوارى، و اهانت به او، دلیل پستى دانسته شده است.
همواره در شریعت اسلام توصیه به رفتار نیك با زنان شده(74) و هرگز به اندازهاى كه توجه به زن و سفارش زن به مرد شده، سفارش به مرد نشده است. چنین نگرشى به خانواده، در هیچ یك از ادیان دیگر اعم از الهى و غیرالهى وجود ندارد.(75) بنابراین، هر چند ممكن است انتقاد پیشگفته به دیگر فرهنگها وارد باشد؛ ولى به شریعت اسلام وارد نیست. غفلت از آیات قرآن كریم و روایات متواتر، سبب بیان این ایراد شده است.
طرفداران دفاع از حقوق زنان بدانند كه زن مسلمان هیچگاه از كمى و كاستى قوانین الهى شكایت ندارد؛ بلكه از بى عدالتىهاى موجود در جامعه و از رفتار ناشایست و غیر اسلامى و احیانا غیر انسانى برخى از مردان و حكومتها گله دارد. در حقیقت، از عدم اجراى قوانین حیاتبخش اسلام، ناراضى است. علاوه بر آن كه تساوى در مسئله ارث (همانگونه كه از پارهاى نظرها به دست آمد.) مشاركت در تأمین مخارج زندگى مشترك را به دنبال دارد و اگر این امر تحقق یابد و تأمین مخارج بر زنان نیز لازم شود، ممكن است زنان براى لقمهاى نان و تأمین معاش، تن به كارى دهند كه با شرافت و حیثیت و كرامت انسانى آنان سازگار نباشد و مفاسد اجتماعى و اخلاقى و خانوادگى را در پى دارد؛ ولى اگر نظام حقوقى اسلام رعایت شود، لزومى در استثمار زنان براى تأمین معاش نیست؛ مگر آنكه خود بخواهند و توانایى كافى داشته باشند.
بنابراین، اخلاق عمومى و شأن و منزلت اسلامى زن، اقتضا مىكند كه وى از تكلیف تأمین مایحتاج زندگى معاف باشد، تا خودش و بنیان خانواده آسیب نبینند و جوامع اسلامى از پیامدهاى نامطلوب جوامع غربى عارى باشد. البته اگر شرایط زنى مساعد كه با مرد، همراهى (تشریك مساعى) كند و شركت در تأمین معاش داشته باشد، این احسانى است كه از سوى آن زن به شوهرش مىشود؛ نه آن كه وظیفه باشد.
هشدار
غفلت اندیشمندان، محققان و قانونگذاران جوامع اسلامى، از فهم نظام حقوقى اسلام و برنامههاى اجتماعى مترقى آن، هرگز بخشودنى نیست و بىگمان افراط و تفریطهایىبه دنبال خواهد داشت كه جوامع غربى دچار آن هستند. نسبت به تساوى حقوق باید گفت كلام حق وعدل، همان است كه نه تفریط قرنهاى گذشته غرب درست است و نه افراط قرن حاضر؛ بلكه نظام متعادل اسلامى، بهترین قانون در تأمین حقوق و مصالح زنان است.
قانون ارث در اسلام بر پایه عدالت اقتصادى و اجتماعى و روانى، قانونگذارى شده و در آن مسؤولیتهاى اجتماعى و خانوادگى هریك از زن و مرد رعایت شده و اگر از درون نظام حقوقى اسلام، به قانون ارث بنگریم، سهم زنان كه هیچ مسؤولیت مالى بر دوش ندارند، كاملاً منصفانه و ضامن كرامت و عزّت زنان مسلمان است. تمام این اشكالها ناشى از كجفهمىها وعدم دقت در دستورات حیات بخش دین مبین اسلام است؛ وگرنه اسلام بذات خویش، بسیار غنى است.
1ـ محقق و نویسنده.
2ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، ص555؛ منجد الطلاب، ص666؛ الفیّومى، المصباح المنیر، ج 2، ص373.
3ـ فرهنگ معین، ج1، ص194.
4ـ شهید ثانى، الروضة البهیه فى شرح اللمعة الدمشقیه، ج2، ص288.
5ـ محمدجواد العاملى، مفتاح الكرامة، ج8 ، ص4.
6ـ نیز ر.ك.: حسن امامى، حقوق مدنى، ج3، ص169.
7ـ محمد عبدالمنعم البدراوى، مبادى القانون الرومانى.
8ـ فوستل دوكولانژ، تمدن قدیم، ترجمه نصراللهفلسفى، صص 66، 67 و 327.
9ـ ر.ك.: ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج4، صص 44 و 194.
10ـ ویل دورانت، پیشیبن، ج7، ص90؛ منتسكیو، روح القوانین، ترجمه على اكبر مهدوى، ص230.
11ـ حسن صدر، حقوق زن در اسلام و اروپا، ص 15.
12ـ سید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج4، ص239؛ سید حسن صدر، پیشین، ص32؛ سید على حائرى، حقوق مدنى ایران، ج4، ص133؛ پرویز اوصیا، نقد حقوقىارث(پایان نامه)، ص14. به نقل از: فوستل دوكولانژ، پیشین، موسى عمید، ارث در حقوق مدنى ایران، ص11.
13ـ موجز احكام المیراث، ص4.
14ـ زن از نظر حقوق اسلامى، ص 151.
15ـ چنان كه صائب تبریزى مىگوید: چون زن هندو، كسى درعاشقى مردانه نیست/ سوختن بر شمع خفته كارهر پروانه نیست.
16ـ ر.ك.: ویل دورانت، پیشین، ج2، ص706.
17ـ ر.ك.: همان، ج3، صص1066و1147.
18ـ سید حسن صدر، پیشین، صص 256و242.
19ـ همان، صص 272 ـ 270.
20ـ مصطفى خفاجى، احكام المواریث فى الشریعه اسلامیه، ص4؛ تفسیر ابوالفتوح رازى، ج3، ص132؛ مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، ص222؛ طبرسى، مجمع البیان، انتشارات اسلامیه، تهران، 1373 ق.، ص24؛ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، صص 249 ـ 248.
21ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، صص 271 ـ 270.
22ـ جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، ج 1، ص 50.
23ـ ناصر مكارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، ج11، ص275.
24ـ یحیى نورى، حقوق زن در اسلام و جهان، مؤسسه مطبوعاتى فراهانى، چاپ سوم، ص 138.
25ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ص334؛ قاضى بیضاوى، تفسیرالقرآن العزیز، ذیل آیه 7 سوره نساء.
26ـ موسى عمید، پیشین، صص 15ـ14؛ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ص226.
27ـ تاریخ اجتماعى ایران از زمان ساسانیان تا انقراض امویان، ص42. به نقل از: مرتضى مطهرى، پیشین، ص222.
28ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ص358؛ محمدبن حسن شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج11، صص 100ـ98؛ محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، ج21، صص 230ـ228.
29ـ كتاب مقدس، چاپ انجمن پخش كتب مقدسه، ص253.
30ـ ر.ك.: بند اول ماده هفتم مقررات اصلاحى ارث كلیمیان جهان، مصوب 1355.
31ـ تورات، سفر اعداد، باب27، آیه8؛ راب.ا.كهن، گنجینهاى از تلمود، ترجمه امیر فریدون گرگانى، ص348؛ یوسف بهنود، احوال شخصیه ایرانیان غیر شیعه، صص 44ـ43.
32ـ عزت الله فهیمى، بررسى تطبیقى ارث اقلیتهاى دینى درحقوق اسلام و ایران، دانشگاه قم، چاپ اول، 1381، ضمائم (پاسخهاى انجمن كلیمیان تهران) صص 262ـ237.
33ـ راب.ا.كهن، پیشین.
34ـ قاموس مقدس، ص903.
35ـ آییننامه زرتشتیان ایران، مواد 52 و 55.
36ـ همان، مواد 53،57،61 و65.
37ـ همان، مواد52،53،57،62و55.
38ـ همان، مواد52 و53.
39ـ رستم شهرزادى، قانون زرتشتى در زمان ساسانیان، ص78.
40ـ نساء / 18.
41ـ همان منبع/ سوره نساء/7.
42ـ محمدبن على الشوكانى، فتح القدیر، ج1، ص428.
43ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ص226؛ ناصر مكارم شیرازى و دیگران، تفسیرنمونه، ج3، ص274؛ فاضل مقداد، كنزالعرفان فى فقه القرآن، تهران، ص387؛ محمود شهابى، ادوار فقه، ج1، ص146؛ سید على حائرى، پیشین، ج6، ص133؛ مرتضى مطهرى، ص221؛ موسوعة الجمال عبدالناصر فى الفقه الاسلامى، كتابخانه گنج دانش، ج 4، ص281.
44ـ رافعى، نظام الاسرة، ص227.
45ـ نساء/12.
46ـ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج4، ص188، ح4؛ شیخ طوسى، تهذیب الاحكام، ج9، ص249، ح7.
47ـ برگرفته ازمواد 940، 943 و944 قانون مدنى.
48ـ برگرفته از بند 2 ماده 900 و ماده 901 و942 قانون مدنى.
49ـ نساء/11.
50ـ نساء/11.
51ـ مادر، به فرض ارث مىبرد و پدر به قرابت. بنابراین، هر گاه مادر حاجب نداشته باشد و براى متوفى جز پدر و مادر و شوهر، وارثى نباشد، سهم مادر از پدر بیشتر است؛ زیرا نصف مال، از آن شوهر و ثلث آن براى مادر است و مادر، به فرض ارث مىبرد و بقیه به پدر مىرسد.
52ـ سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ص218.
53ـ درباره معناى «كلاله» علامه راغب اصفهانى در مفردات الفاظ القرآن مىنویسد: كلاله به كسانى گفته مىشود كه از متوفى ارث مىبرند؛ در حالى كه پدر و مادر، یا فرزند او نیستند (برادر و خواهر متوفى).
54ـ الطبرسى، مجمع البیان، ذیل آیه 12 سوره نساء.
55ـ مواد 917، 919، 920 و922 قانون مدنى.
56ـ سلوى مخاش، المرأة العربیه و المجتمع التقلیدى المختلف، ص31.
57ـ مانند: ابن ابى العوجا. وى مردى بود كه در قرن دوم مىزیست و به خدا و مذهب اعتقاد نداشت. او از آزادى آن عصر سوء استفاده مىكرد وعقاید الحادىاش را همه جا ابراز مىداشت...یكىاز اعتراضات وى به اسلام همین بود كه مىگفت: « ما بالُ المرأة المسكینة الضعیفة تأخذ سهما و یأخذ الرجل سهمین؟» امام باقر علیهالسلام در پاسخش فرمود: این گونه تقسیم سهم الارث به این دلیل است كه اسلام جهاد را از عهده زن برداشته، مهریه و نفقه را به نفع او بر عهده مرد قرار داد؛ همچنین در برخى جنایات اشتباهى، خویشاوندان مرد فرد جانى عهده دار پرداخت دیه هستند؛ زن از همه اینها معاف است. محمدبن حسن حرّ عاملى، پیشین، ج17، صص 438ـ436.
58ـ محمد بن حسن حرّ عاملى، پیشین، صص 437ـ436؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج10، ص212؛ شیخ طوسى، پیشین،ص398،ح1420. امامرضا علیهالسلام در بیان حكمت تفاوت مىفرماید: «ان المرأة اذا تزوجت، اخذت و الرجل یعطى فلذلك وفّر على الرجال» یعنى: زیرا زن در هنگام ازدواج (مهریه) دریافت مىكند، در حالى كه مرد (مهریه) پرداخت مىكند. به همین جهت، سهم بیشترى از ارث به مردان تعلق مىگیرد. شیخ صدوق، علل الشرایع، ج2، ص258؛ تفسیر برهان، ج1، ص367.
59ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، صص 218ـ199.
60ـ همان، ص229.
61ـ حجرات/13.
62ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، صص 218ـ199.
63ـ شبهات حول الاسلام، ص108.
64ـ گوستاولوبون، تمدن اسلام و غرب، صص 524ـ495.
65ـ باجورى، المرأة فى الفكر الاسلامى، ج2، ص140؛ ناصر كاتوزیان، ارث، ص206: «قواعد مربوط به ارث زن، صریح است و رویه قضایى و اندیشههاى حقوقى، توان تحول در این زمینه را ندارد.»
66ـ طبرى، جامع البیان فى تفسیرالقرآن، ج4، ص185؛ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ص218.
67ـ محمد البهى انحولى، الاسلام و المرأة المعاصره، صص 205ـ201.
68ـ محمد اقبال لاهورى، تجدید تفكر دینى در اسلام، ص186.
69ـ همان، ص196.
70ـ ادموند برك، دایرة المعارف آمریكا، ج3، ص45.
71ـ میان محمد شریف، منابع فرهنگ اسلامى، ترجمه دكتر احمد شلبى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، صص 73ـ72.
72ـ بقره / 187.
73ـ بقره / 228.
74ـ نهج البلاغه، نامه31، ص939؛ محمد بن حسن حرّ عاملى، پیشین، ج14، ص120، ح1؛ روضة المتقین، ج13، ص75.
75ـ الاسلام عقیدة و شریعة، ص 154.
مأخذشناسى
سلمان حبیبى
شناخت منابع، گام نخست هر تحقیق است، امروزه كتابشناسى و مأخذشناسى به عنوان یك ضرورت مطرح شده و به صورت رشته آموزشى و تخصصى درآمده است. در راستاى استفاده بهینه پژوهشگران بر آن شدیم تا منابع مربوط به بخشى از تحقیقات مرتبط با موضوعات مجله را كه در قالب كتاب یا مقاله در نشریات و مطبوعات مختلف عرضه شده است فراهم ساخته و در اختیار خوانندگان محترم مجله قرار دهیم تا بتوانند افزون بر بهرهگیرى از مطالب مجلّه براى پىگیرى و مطالعه بیشتر در این زمینه از منابع گستردهترى كمك گیرند. در این شماره نیز موضوع «اعجاز قرآن» تقدیم خوانندگان محترم مجله مىگردد. شایان ذكر است كه معرفى منابع در این مجله، لزوما به معناى تأیید محتواى تمامى آنها نیست.
الف: كتب
1ـ ابوالسعود، رفیق، اعجازات حدیثة علمیة و رقمیة فى القرآن، دمشق، دار المعرفة، چاپ اول، 1410 ه.ق.، 142 صفحه، وزیرى.
2ـ احمدآبادى، على، طنین اعجاز: بكارگیرى مقامات «نغمات» و الحان موسیقى بر حسب مفاهیم قرآن، مشهد، آیین تربیت، 1379، 79 صفحه، رقعى.
3ـ احمدى، حبیبالله، زیباترین سخن (پژوهشى در علوم قرآنى)، قم، فاطمیا، چاپ اول: 1381، 192 صفحه، رقعى.
4ـ احمدى، محمود، اعجاز عددى قرآن كریم و رد شبهات، قم، احمدى، 1371، 28 صفحه، وزیرى.
5ـ ارشاد، ارشد، اندیشه اعجاز قرآن و سیر تاریخى آن، تهران، احسان، چاپ اول، 1370، 264 صفحه، رقعى.
6ـ الاعجاز القرآنى (بحوث المؤتمر الاول للاعجاز القرآنى)، گروهى از نویسندگان، عراق، وزارة الاوقاف و الشؤون الدینیة، 1410 ه.ق.، 706 صفحه، وزیرى.
7ـ امیرى آرا، حسن، آیههاى بیدارى: پژوهشى پیرامون اعجاز علمى قرآن كریم، قم، صالحان، چاپ اول، 1382، 32 صفحه، رقعى.
8ـ اوسطى، حسین، پیامبران و اعجاز قرآن، تهران، مدرسه عالى شهید مطهرى، 1363، 350 صفحه، رقعى.
9ـ ایسى، سیفالدین، رساله پاسخ افسرى در بیان وجوه اعجاز قرآن كریم، مشهد، طوس، 1331 ش، 44 صفحه، وزیرى.
10ـ بركت، عبدالغنى محمد سعد، الاعجاز القرآنى: وجوهه و أسراره، قاهره، مكتبة وهبة، چاپ اول، 1989 م، 315 صفحه، وزیرى.
11ـ برك، ژاك، ترجمه: محمود رضا افتخارزاده، بازخوانى قرآن: نگاهى نو به اعجاز نظم، زمان، زبان و حكمت در قرآن، تهران، روزگار، چاپ اول، 1379، 142 صفحه، رقعى.
12ـ بیضون، لبیب وجهه، الاعجاز الفكرى فى القرآن، بیروت، دار ابن زیدون، 1985 م، 112 صفحه، وزیرى.
13ـ جعفر، سید عبدالمقصود، الفواتح الهجائیة و اعجاز القرآن، قاهره، دار الطباعة، چاپ اول، 1992 م، 215 صفحه، رقعى.
14ـ جمیلى، السید، الاعجاز الطبى فى القرآن، بیروت، دار و مكتبه الهلال، چاپ سوم، 1987 م، 335 صفحه، وزیرى.
15ـ جوهر، طلحة، الاعجاز العددى فى سورة الفاتحه، دمشق، الحكمة، چاپ اول، 1418 ه.ق.، 144 صفحه، وزیرى.
16ـ حسین مهران، جمالالدین، آیات من الاعجاز العلمى فى القرآن الكریم، قاهره، مكتبه الانجلو المصریة، 1992 م، 103 صفحه، وزیرى.
17ـ حسینى شهرستانى، سید محمدعلى، كتاب تنزیه تنزیل: ترجمه «تنزیه التنزیل» مشتمل بر تنزیه مصحف شریف از نسخ و نقص و تحریف و اسرار تشابه در قرآن و اعجاز قرآن؛ ترجمه: میرزا حكیم خسروى، تبریز، صابرى، [بىتا]، 207 صفحه، وزیرى.
18ـ حق شناس، محمدصادق، آسمانىترین كتاب، تهران، قلم آشنا، چاپ دوم، 1381، 100 صفحه، وزیرى.
19ـ خطیب، عبدالغنى؛ ترجمه: اسدالله مبشرى، قرآن و علم امروز، تهران، عطائى، چاپ اول، 1362، 252 صفحه، وزیرى.
20ـ خطیب، عبدالكریم، اعجاز القرآن، قاهره، دار الفكر العربى، 1964 م، 381 صفحه، وزیرى.
21ـ خلیفه، رشاد؛ ترجمه: سید محمدنقى آیتاللهى، اعجاز قرآن، تحلیل آمارى حروف مقطعه، شیراز، دانشگاه شیراز، چاپ اول، 1365، 284 صفحه، وزیرى.
22ـ خلیفه، رشاد؛ ترجمه: محمدجواد سمهلانى، اعجاز قرآن در عصر كامپیوتر، تهران، فرهنگ قرآن، چاپ دوم، 1362، 64 صفحه، رقعى.
23ـ خوئى، سید ابوالقاسم؛ ترجمه: جعفر سبحانى، مرزهاى اعجاز، تهران، محمدى، چاپ اول، 1349 ه.ش.، 200 صفحه، رقعى.
24ـ دیدات، احمد، مترجم: ساسان حبیبوند، شبكه ریاضى قرآن (كشف سیستم حیرتانگیز ریاضى در قرآن)، قزوین، طه، چاپ اول، 1381، 144 صفحه، رقعى.
25ـ راسخى نجفى، عباس، سوره فلق بیانكننده اعجاز قرآن، قم، قدس، چاپ اول، 1373، 160 صفحه، وزیرى.
26ـ رافعى، مصطفى صادق؛ ترجمه: محمدتقى قمى، اعجاز قرآن و بلاغت محمد صلىاللهعلیهوآله ، تهران، شركت تضامنى علمى، 1320 ش، 199 صفحه، وزیرى.
27ـ رضایى اصفهانى، محمدعلى، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن(1): علوم كیهانشناسى و ریاضیات(2): علوم زیستشناسى و پزشكى، رشت، كتاب مبین، چاپ دوم، 1381، 332 + 624 صفحه، وزیرى.
28ـ رضایى، سعید، اعجاز نور (اعجاز قرآن)، قم، انصار المهدى(عج)، چاپ اول، 1378، 325 صفحه، وزیرى.
29ـ رمانى، على بن عیسى، نكتهها در اعجاز قرآن كریم، تهران، نبا، چاپ اول، 1382، 116 صفحه، رقعى.
30ـ روحانى، كمال، معجزات علمى قرآن و حدیث: سیرى در اعجاز علمى قرآن و حدیث و تطابق آنها با علوم روز، تهران، سامرند، چاپ اول، 1382، 140 صفحه، وزیرى.
31ـ زمانى، مصطفى، پیشگویىهاى علمى قرآن، قم، پیام اسلام، 1349 ه.ش.، 158 صفحه، جیبى.
32ـ زندانى، عبدالمجید عزیز، مترجم: حسین یزدانى، جلوههایى از اعجاز علمى در قرآن و سنت، تهران، احسان، چاپ اول، 1379، 80 صفحه، رقعى.
33ـ زیتون، على مهدى، اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى، بیروت، دار المشرق، چاپ اول، 1992 م، 463 صفحه، وزیرى.
34ـ سادات، سید محمدعلى، زنده جاوید و اعجاز جاویدان، تبریز، فلق، 1357، 89 صفحه، رقعى.
35ـ سبحانى، جعفر، برهان رسالت، تهران، كتابخانه صدر، چاپ اول، 1398 ه.ق.، 320 صفحه، رقعى.
36ـ سروش محلاتى، محمد، خورشید فروزان در اعجاز قرآن، قم، [بىنا]، 1336، 124 صفحه.
37ـ سلطان، منیر، اعجاز القرآن بین المعتزلة و الاشاعرة، مصر، منشأة المعارف، 1986 م، 296 صفحه، وزیرى.
38ـ سید الشیحون، محمود، الاعجاز فى نظم القرآن، قاهره، مكتبة الكلیات الازهریة، چاپ اول، 1398 ه.ق.، 121 صفحه، وزیرى.
39ـ سیفاللهى، وجه الله، شگفتیهاى قرآن، رشت، جهاد دانشگاهى (دانشگاه گیلان)، چاپ اول، 1376، 128 صفحه، رقعى.
40ـ شناورى، عبدالعزیز، البرهان على اعجاز القرآن، قاهره، مكتبة الایمان، چاپ اول، 1999 م، 630 صفحه، وزیرى.
41ـ شهرستانى، سید هبةالدین؛ ترجمه: سید جعفر غضبان، اعجاز قرآن، تهران، [بىنا]، 1332 ه.ش.، 182 + 92 صفحه، رقعى.
42ـ شیمل آنه مارى؛ مترجم: عبدالرحیم گواهى، درآمدى بر اسلام: به همراه یكى از آخرین تحقیقات درباره اعجاز عددى قرآن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ سوم، 1380، 336 صفحه، رقعى.
43ـ صبورى، جعفر، خبرهاى غیبى در قرآن، كاشان، محتشم، چاپ اول، 1381، 184 صفحه، رقعى.
44ـ صفر، احمد، دیباچهاى بر اعجاز قرآن باقلانى، تهران، [بىنا]، چاپ اول، 1365، 225 صفحه، وزیرى.
45ـ ضیایى بیگدلى، محمدحسین، قرآن كریم و دلائل اعجاز آن، قم، دار العلم، چاپ اول، 1381، 320 صفحه، وزیرى.
46ـ طباطبایى، سید محمدحسین، اعجاز از نظر عقل و قرآن، قم، فاخته، [بىتا]، 33 صفحه، رقعى.
47ـ طباطبایى، سید محمدحسین، اعجاز قرآن، تهران، رجاء، چاپ اول، 1362، 153 صفحه، وزیرى.
48ـ عباس، حسن، اطلالة على الاعجاز اللغوى فى القرآن الكریم، دمشق، دار المستقبل، چاپ اول، 1994 م، 235 صفحه، وزیرى.
49ـ عبدالصمد، محمد كامل، الاعجاز العلمى فى الاسلام، قاهره، الدار المصریة اللبنانیة، 1410 ه.ق.، 267 صفحه، وزیرى.
50ـ عبدالعزیز، محمد كمال، اعجاز القرآن فى حواس الانسان، قاهره، مكتبة ابن سینا، [بىتا]، 88 صفحه، وزیرى.
51ـ عرفان، حسن، شیوههاى اعجاز قرآن، تهران، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامى، چاپ اول، 1379، 188 صفحه، وزیرى.
52ـ عظیمزاده اردبیلى، فایزه، جلوههاى اعجاز در قرآن كریم، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، چاپ اول، 1371، 104 صفحه، رقعى.
53ـ عللوه، محمد، الاعجاز القرآنى و التقدم العلمى، دمشق، دار الاشراق، چاپ اول، 1997 م، 297 صفحه، وزیرى.
54ـ فاطمى، محمد، آیت كبرى، معجزه جاویدان قرآن كریم، تهران، فن و هنر، چاپ دوم، 1378، 152 صفحه، وزیرى.
55ـ فندى، محمد جمالالدین؛ ترجمه: حسین میردامادى، شگفتیهایى از اعجاز در قرآن كریم، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، چاپ اول، 1371، 211 صفحه، رقعى.
56ـ قرآن اعجاز جهانى و جاودانگى اسلام، قم، مؤسسه در راه حق، 1378، 20 صفحه، جیبى.
57ـ محمد شرف، حنفى، اعجاز القرآن البیانى بین النظریة و التطبیق، مصر، المجلس الاعلى للشؤن الاسلامیة، 1390 ه.ق.، 377 صفحه، وزیرى.
58ـ محمدعلى، محمد سامى؛ ترجمه: سید حسن كاظمى، اعجاز علمى در قرآن كریم، بیرجند، رزقى، چاپ اول، 1382، 240 صفحه، وزیرى.
59ـ محمدى زنجانى، على، قرآن و اختراعات جدید، قم، چاپخانه اسلام،] بىتا]، 280 صفحه، وزیرى.
60ـ مخلص، عبدالرؤف، جلوههایى جدید از اعجاز علمى قرآن كریم و...، تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، چاپ اول، 1376، 264 صفحه، وزیرى.
61ـ مسائلى اردبیلى، محمد، تفسیر سوره واقعه، بیان ابدیت اعجاز قرآن و مصونیت آن از تحریف، تهران، جلالى، 1354، 166 صفحه.
62ـ معارف، مجید، بزرگترین نشانه، تهران، نبا، چاپ دوم، 1381، 32 صفحه، پالتویى.
63ـ معرفت، محمدهادى، التمهید فى علوم القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، (جلد 4 و 5 و 6).
64ـ مكارم شیرازى، ناصر، قرآن و آخرین پیامبر، تجزیه و تحلیل مستدل و گستردهاى درباره عظمت اعجاز قرآن از دریچههاى گوناگون و سایر طرق شناسایى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله ، تهران، دار الكتب الاسلامیة، چاپ دوم، [بىتا]، 331 صفحه، رقعى.
65ـ موسى، محمد بن حسن بن عقیل، اعجاز القرآن الكریم بین الامام السیوطى و العلماء، جده، دار الاندلس الخضراء، چاپ اول، 1417 ه.ق.، 824 صفحه، وزیرى.
66ـ مؤدب، رضا، اعجاز قرآن از نظر اهل عصمت علیهمالسلام و بیست نفر از علماى بزرگ اسلام، قم، احسن الحدیث، چاپ اول، 1380، 224 صفحه، وزیرى.
67ـ بنت الشاطىء، عایشه؛ ترجمه: حسین صابرى، اعجاز بیانى قرآن، تهران، علمى فرهنگى، چاپ اول، 1376، 650 صفحه، وزیرى.
68ـ نصیریان، یدالله، علوم بلاغت و اعجاز قرآن، تهران، سمت، چاپ سوم، 1382، 174 صفحه، وزیرى.
69ـ نورسى، بدیعالزمان سعید، اشارات الاعجاز فى مظانّ الایجاز، مصر، دار سوزلر للنشر، چاپ دوم، 1414 ه.ق.، 327 صفحه، وزیرى.
70ـ نوفل، عبدالرزاق؛ ترجمه: حسینى طباطبایى، سید مصطفى، اعجاز عددى در قرآن كریم، تهران، نشر ناشر، 1362، 184 صفحه.
71ـ نیازمند، یدالله، اعجاز قرآن از نظر علوم امروزى، تهران، محمدى، چاپ ششم، 1358، 312 صفحه، وزیرى.
72ـ یحیى، هارون؛ ترجمه: على عیارى، معجزات قرآن، تهران، مؤسسه فرهنگى منادى تربیت، چاپ اول، 1382، 88 صفحه، وزیرى.
ب) مقالات
73ـ احمدى بیرجندى، احمد، جلوههایى از اعجاز قرآن در ادب فارسى، روزنامه رسالت (6 آذر 1374)، صفحه 4؛ مشكوة، شماره 46 (بهار 1374)، صفحه 35ـ46.
74ـ اشرف امامى، على، پرتوى از اعجاز كلام قرآن، كیهان فرهنگى، شماره 158 (آذر 1378)، صفحه 17ـ19.
75ـ اعجاز عددى قرآن كریم، روزنامه رسالت (24 اردیبهشت 1375)، صفحه 4.
76ـ اعجاز علمى قرآن، روزنامه همشهرى (10 شهریور 1378)، صفحه 17.
77ـ اعجاز علمى قرآن، ماهنامه جانباز، شماره 125 (آذر 1382)، صفحه 52.
78ـ بولاتا، عیسىجى، ترجمه: حسین فروزانفر، تفاسیر بلاغى و اعجاز قرآن، پژوهشهاى قرآنى، شماره 17 و 18 (بهار و تابستان 1378)، صفحه 346ـ363.
79ـ بهشتى، احمد، پرسش اصلى در باب اعجاز، مكتب اسلام، شماره 9 (آذر 1380)، صفحه 22ـ28.
80ـ پارسا، فروغ، اعجاز علمى قرآن، مشكوة، شماره 71 (تابستان 1380)، صفحه 9ـ20.
81ـ پور حسن، قاسم، اعجاز قرآن، روزنامه ایران (6 آبان 1382)، صفحه 10.
82ـ تركمانى، حسین على، اعجاز قرآن، بینات، شماره 19 (پاییز 1377)، صفحه 97ـ112.
83ـ ثامنى، مصطفى، وجوه اعجاز قرآن، سروش، سال 18، شماره 822 (6 بهمن 1375)، صفحه 74ـ77.
84ـ جعفرى، محمدتقى، اعجاز قرآن، كیهان فرهنگى، شماره 158 (آذر 1378)، صفحه 8ـ11.
85ـ حسنزاده آملى، حسن، حروف مقطعه و اعجاز قرآن، روزنامه رسالت (16 بهمن 1374)، صفحه 4.
86ـ حقیقت معجزه، پژوهشهاى قرآنى، شماره 11 و 12 (پاییز ـ زمستان 1376)، صفحه 184ـ195.
87ـ خاكپاش، علىرضا، معجزه كلامى قرآن كریم، روزنامه اطلاعات (27 آبان 1377)، صفحه 6.
88ـ خالقیان، فضلالله، اعجاز قرآن، رشد آموزش معارف اسلامى، شماره 37 (بهار 1378)، صفحه 13ـ18.
89ـ خالقیان، فضلالله، اعجاز معنوى قرآن، رشد آموزش معارف اسلامى، شماره 38 (تابستان 1378)، صفحه 22ـ25.
90ـ خدایارى، علىنقى، اعجاز قرآن از دیدگاه شیخ مجتبى قزوینى، بینات، شماره 39 و 40 (پاییز و زمستان 1382)، صفحه 361ـ370.
91ـ خرم دل، مصطفى، اعجاز قرآن، روزنامه همشهرى (19 آذر 1379)، صفحه 17.
92ـ خرم دل، مصطفى، نگاهى به اعجاز علمى قرآن، روزنامه كیهان (19 فروردین 1380)، صفحه 6.
93ـ سعیدى روشن، محمدباقر، قرابت تفكیكناپذیر وحى و اعجاز، صحیفه مبین، شماره 11 (زمستان 1376)، ص3ـ8.
94ـ سلیمانى، محمدحسین، هنر و اعجاز در قرآن، دریچه هنر، سال سوم، شماره 5 (بهار 1381)، صفحه 35ـ37.
95ـ طباطبایى، محمدحسین (علامه)، اعجاز قرآن، كیهان هوایى، شماره 1117 (5 بهمن 1373)، ص 12 و 26، شماره 1118 (12 بهمن 1373)، صفحه 12 و 26.
96ـ طرزى، عبدالرضا، چرا قرآن معجزه است؟، روزنامه اطلاعات (13 دى 1376)، صفحه 7.
97ـ عباسى، سارا، معجزه جاوید ـ نگاهى به جلوههاى اعجاز در آیات قرآنى، روزنامه ابرار (19 فروردین 1383)، ص 6.
98ـ علوى مقدم، محمد، اعجاز قرآن، روزنامه همشهرى (1 خرداد 1376)، صفحه 11؛ وقف میراث جاویدان، سال 2، شماره 5 (بهار 1373)، صفحه 26ـ29.
99ـ غنىپور، علىاصغر، اعجاز قرآن درباره پدیدههاى شگفتانگیز جهان آفرینش، امكان، شماره 67 (خرداد 1380)، صفحه 33.
100ـ فرمانیان، مهدى، اعجاز قرآن از دیدگاه معتزله، هفت آسمان، سال اول، شماره 3 و 4 (پاییز ـ زمستان 1378)، صفحه 161ـ176.
101ـ قصاب، ولید، اعجاز از دیدگاه جاحظ؛ ترجمه: محمدباقر حجتى، بینات، سال 5، شماره 17 (بهار 1377)، صفحه 75ـ97.
102ـ كریمى یزدى، حسن، شگفتیهاى انگشتان دست در قرآن كریم، روزنامه قدس (13 دى 1379)، صفحه 10 (اعجاز قرآن).
103ـ كیانى، محمد رسول، جامعیت و اعجاز قرآن، روزنامه همشهرى (23 مرداد 1376)، صفحه 16.
104ـ محمد شاكر، محمود، فصل جدیدى در اعجاز قرآن، حكمت، پیششماره 2 (بهمن ـ اسفند 1371)، صفحه 35.
105ـ محمود مصطفى، عبدالغفور، ترجمه: جلال جلالىزاده، اعجاز قرآن از دیدگاه نورسى، بینات، سال 3، شماره 11 (پاییز 1375)، صفحه 40ـ63.
106ـ مطهرى، مرتضى، جنبههاى اعجاز قرآن، روزنامه جمهورى اسلامى (3 بهمن 1374)، صفحه 6 ویژهنامه
107ـ معمورى، على، اعجاز قرآن، مسجد، شماره 62 (خرداد و تیر 1381)، صفحه 12 ـ 28.
108ـ مهدوى راد، محمدعلى، سیر تطور نگارشهاى اعجاز قرآنى، روزنامه سلام (28 بهمن 1374)، صفحه 9، (10 اسفند 1374)، صفحه 9.
109ـ میرزایى، محمدربیع، معجزه قرآن در قانونگذارى، روزنامه قدس (30 آذر 1382)، ص 10.
110ـ مؤدب، رضا، دیدگاه راغب اصفهانى در اعجاز قرآن و نقد آن، پژوهشهاى علوم انسانى، سال اول، شماره 1 (پاییز 1378)، صفحه 7ـ19.
111ـ نقىپور، ولىالله، جلوههایى از اعجاز قرآن كریم، پژوهشهاى علوم انسانى، سال اول، شماره 4 (تابستان 1379)، ص 21ـ33.
112ـ نورى، محمدرضا، نقدى بر «نشانهاى از اعجاز علمى قرآن»، پژوهشهاى قرآنى، شماره 25 و 26 (بهار و تابستان 1380)، صفحه 360 ـ 363.
113ـ هاشمى نژاد، عبدالكریم، اعجاز قرآن از جنبههاى گوناگون، روزنامه اطلاعات (9 مهر 1373)، صفحه 7.
114ـ هوشیار، رضا، نشانهاى از اعجاز علمى قرآن، پژوهشهاى قرآنى، شماره 23 و 24 (پاییز و زمستان 1379)، صفحه218ـ237.
معرفتشناسى اصلاحشده و مبانى معرفتشناختى آن
دلبر شجاع(1)
چكیده:
معرفتشناسى اصلاح شده، یك دیدگاه مشخص در معرفتشناسى دینى است كه با نقد مبانى معرفتشناسى الهیات طبیعى تحول جدیدى در عرصه معرفتشناسى ایجاد كرد. این مكتب نوظهور رویكردى در برابر مبناگرایى كلاسیك است كه تفسیر دیگرى از معقولیّت باور دینى ارائه مىدهد. در این مقاله ضمن گذرى كوتاه بر مباحث مقدماتى آن، مبانى معرفتشناختى این سنت فكرى را به بحث مىگذاریم.
معناشناسى معرفتشناسى اصلاح شده
یكى از پرنفوذترین رویكردهاى جدید در معرفتشناسى دینى در جهان مسیحیت «معرفتشناسى اصلاح شده»(2) است؛ نهضتى كه نام خود را از فكر و عقیده كلامى طرفدارانش ـ كه تحت تأثیر منابع فكرى سنت پروتستان بویژه آثار مربوط به سنت كالونى هستند ـ گرفته است.(3)
اگرچه مطابق با تصور برخى معرفتشناسان دینى، وجه تسمیه معرفتشناسى اصلاحشده آن است كه این مكتب معرفتشناسى، تعدیل یا اصلاحى از مبناگرایى افراطى سنتى است ـ و شاید این تلقى دور از صواب هم نباشد ـ؛ ولى بیشتر، از آنرو بدین نام موسوم گشته، كه برخى از طرفداران آن در كالج كالون پرورش یافتهاند و بعضى نیز به سنت الهیات اصلاح دینى تعلق دارند.(4) به اعتقاد پلانتینگا(5) عنوان «اصلاح شده» فقط به جهت وابستگى برخى از بنیانگذاران و طرفداران آن به سنت كلیساى اصلاح شده (كلیساى كالونى) به آن داده شده است و هیچ اشارهاى به نقص سنت معرفتشناسى كاتولیك و لزوم تجدیدنظر و اصلاح در آن ندارد.(6)
درآمدى بر مباحث معرفتشناسى اصلاح شده
گستره بحث توجیه و معقولیت باور دینى به ظهور مسیحیت برمىگردد؛ به گونهاى كه بسترهاى مناسب آن را در تاریخ طولانى مسیحیت مىتوان یافت. نكته اوج صلابت این افكار در دوران آكویناس و دكارت و جان لاك و پیروان آنها بود. در این دوران هر گاه نیازى به بحث توجیه و معقولیت ایمان دینى پیش مىآمد، دست به دامان براهین اثبات وجود خدا مىزدند. در سایه این نیاز بود كه انبوهى از براهین اثبات وجود خداوند بر مقدمات عقلى استوار گشته و موجب اقناع بسیارى از فیلسوفان و متكلمان شد. اما این روال ادامه پیدا نكرد و با گذشت زمان، بویژه پس از عصر روشنگرى و مسائل مطرح شده جدیدِ پس از آن، بویژه نقدهاى جدّى هیوم و كانت، قوّت اقناع برخى براهین اثباتى وجود خدا زیر سوال رفت و به تدریج اعتبار منطقى آنها كه تا چندى پیش مسلّم انگاشته مىشد تزلزل یافت. به تعبیر دیگر، بسیارى از مقدمات منطقى كه پایه مسائل دیگر بودند و بدیهى به نظر مىرسیدند مورد پرسش و سوال قرار گرفتند؛ به عنوان مثال نظم جهان طبیعى و یا محال بودن تسلسل در علل كه تا چندى پیش، از مسلّمات شمرده مىشد اینك از سوى برخى فیلسوفان و فیزیكدانان و ریاضىدانهاى غرب مورد تردید قرار گرفت. طبیعى است كه شك در مقدمات، خودِ نتیجه را نیز مورد خدشه قرار مىدهد؛ این مسئله و بسیارى از علل دیگر سبب شد كه اعتقادات دینى و اعتقاد به وجود خداوند با پرسشهاى جدیدى روبهرو شود و اندیشمندان جدید را بر آن داشت تا نگاهى دیگر بر متون متفكرانى چون آكویناس و كالون بیندازند و راهكارهاى مناسبى را در این موارد بیابند و گاه با تأملى بیشتر در مبنا و پایههاى معرفت، معیارهاى دیگرى پیش پاى معتقدان و دینداران بنهند.
چشماندازهاى الهیات طبیعى و معرفتشناسى اصلاحشده
تا سالهاى اخیر، رویكرد غالب در حوزه توجیه و عقلانیّت باورهاى دینى، الهیات طبیعى بود كه شاخص اصلى آن «عقلگرایى حدّاكثرى» است كه بر اساس آن، معقولیّت معتقدات دینى، شرط مقبولیّت آنها است. پیش فرض مهم این تلقى از معقولیّت (نزد متكلمان و الهیدانان طبیعى)، پذیرش معیارهاى مبناگرایان در ارزیابى عقلانیت باورهاست. طبق معیار مبناگروى كلاسیك، گزارههایى معقول و موجّهاند كه یا پایه، یا مستنتج از گزارههاى پایه باشند. تردید درباره مبناگروى در معرفتشناسى، تأثیر مهمى بر معرفتشناسى دینى نهاده و سبب بسط رویكردهاى جدید در معرفتشناسى دینى شده است. معرفتشناسى اصلاحشده رویكردى در برابر مبناگرایى سنتى یا كلاسیك است كه تفسیر دیگرى از عقلانیّت ارائه مىدهد. مبناگرایان سنتى دایره باورهاى واقعا پایه را بسیار محدود (بدیهى و خطاناپذیر) دانسته، معقولیت دیگر باورها، از جمله باورهاى دینى را به وجود استدلال و برهان به نفع آنها منوط مىدانند؛ اما طرفداران معرفتشناسى اصلاحشده بر اساس الگویى كه از طریق استقراء به دست مىآورند دایره باورهاى واقعا پایه را گسترش مىدهند؛ به گونهاى كه شامل باورهاى دینى نیز مىگردد.(7)
معرفتشناسى اصلاح شده حداقل بخشى از تلاشش بر این نكته مصروف گشته است كه ایمان دینى و اعتقاد به خداوند را از قید و بند براهین اثباتى برهاند تا اگر گزندى هم بر آنها برسد دامن اعتقاد به خداوند را مكدّر نسازد؛ بدین وسیله مدعاى اصلى آنها این است كه ایمان به خداوند، حتّى اگر بدون برهان و استدلال حاصل آید، موجّه و پذیرفتنى است. اینكه اصلاً مىتوان برهانى بر وجود خداوند اقامه كرد یا نه ـ هرچند بحث مهمى است ـ از موضوعهاى اصلى معرفتشناسى اصلاحشده نیست و پیروان آن دیدگاههاى مختلفى در این باره دارند؛ مانند: بى.بى. وارفیلد،(8) كه براهین خداشناسى را تأیید مىكند؛ یا خود پلانتینگا كه در مجموع براهین وجودشناختى را قابل اصلاح و دفاع مىداند(9) و معتقد است كه این برهان دستكم مقبولیّت عقلانى خداپرستى را ثابت مىكند و در نتیجه یكى از اهداف سنت الهیات طبیعى را محقق مىسازد.(10)
دیدگاه مهم پیروان معرفتشناسى اصلاح شده در مورد باورهاى دینى این است كه هیچ الزام و ضرورتى براى استناد باورهاى دینى به براهین وجود ندارد. به تعبیر دیگر، باور دینى به رغم وجود قراین كافى، مىتواند كاملاً معقول، موجّه و پذیرفتنى باشد. معرفتشناسى اصلاحشده در بیان دو عنصر «باور» و «صدق» با سایر معرفتشناسان دینى اختلافى ندارد. اما معرفت، چیزى بیش از دو عنصر «باور صادق» نیاز دارد كه تا قبل از این در بیان مبانى معرفتشناختى الهیات طبیعى، عنصر «توجیه» را معرفتشناسان طبیعىمسلك پیشنهاد كردند و توجیه را نیز به معناى وظیفهشناختىاش قبول كردند؛ اما معرفتشناسان اصلاحشده به چیزى بیش از این احتیاج دارند و آن «تضمین باورهاست» كه باور صادق را مبدّل به معرفت مىكند. هرچند توجیه در ایجاد معرفت حالت ارزشمندى است؛ اما براى «تضمین»، نه شرط كافى و نه لازم است. تفصیل این مطالب را در صفحات آتى مىبینیم.
پیشینه تاریخى معرفتشناسى اصلاحشده
پلانتینگا به عنوان بنیانگذار معرفتشناسى اصلاحشده، برخى از چهرههاى اصلى كاتولیك، همچون آكویناس را در كنار «جان كالون»(11) در سلسلة النّسب این نوع معرفتشناسى قرار مىدهد.(12) آكویناس علاوه بر دیدگاههایى كه در باب شناخت خداوند مطرح مىكند به بحث معرفت بىواسطه(13) انسانها نسبت به ذات خداوند نیز اشاره دارد و بیان مىكند كه ما نوعى ادراك شهودى یا بىواسطه نسبت به خداوند داریم؛ نكتهاى كه پلانتینگا با تكیه بر آن آكویناس را در سر سلسله الهیات اصلاحشده قرار مىدهد، این است:
«بررسى یك نكته باقى است و آن بررسى نوعى معرفت است كه عالىترین بهجت جوهر عقلانى منوط به آن است؛ زیرا معرفتى عام و مبهم راجع به خداوند در همه افراد یافت مىشود. این امر یا ناشى از این واقعیت است كه وجود داشتن خدا بدیهى است، درست همانطور كه سایر اصول استدلال بدیهى هستند ـ نگرشى كه برخى افراد بدان معتقدند ـ یا چیزى كه به نظر مىرسد واقعا صادق است و آن این است كه انسان مىتواند مستقیما از طریق عقل فطرى(14) و خدادادى به نوعى معرفت راجع به خداوند دست یابد. به همین دلیل است كه وقتى آدمیان مىبینند كه اشیا در طبیعت بر اساس نظم معینى در حركت هستند و این نظم نمىتواند بدون ناظم واقع شود، در بیشتر موارد درمىیابند كه نظمدهندهاى براى اشیا كه مىبینیم، وجود دارد. اما این مطلب كه این ناظم چه كسى یا چه نوع موجودى است، یا آیا نظمدهندهاى طبیعى وجود دارد، مستقیما با این تأمل كلى فهمیده نمىشود(15)».
پلانتینگا این مطلب را شاهدى بر این مىداند كه آكویناس نخستین اندیشمند كالونى است؛ به طورىكه دیدگاه وى بعدها (در قرن شانزدهم) توسط كالون پى گرفته شد. وى اعتقاد به خداوند را یك نوع تمایل یا گرایش فطرى مىداند كه توسط خداوند در وجود انسانها به كار گذاشته شده است. بنابراین كالون مسئله مطرح شده از سوى آكویناس را بعد از چندین قرن، طول و تفصیل داد؛ به گونهاى كه بیان داشت در انسان نوعى میل و گرایش طبیعى وجود دارد كه در برخى موقعیتها، باورهایى درباره خداوند در ما ایجاد مىكند. بر این اساس، قوه یا مكانیزم ویژهاى در ما وجود دارد كه در وضعیتهاى بسیار متنوع، سبب شكلگیرى باورهاى دینى در ما مىشود. كالون این قوه را حس خداشناسى sensus divinitatis مىنامد.(16)
این سخن كالون در دیدگاه آلستون به گونه خاصى تأثیر مىگذارد و سبب مىشود كه او مدعى شود كه ما در تجربه دینى خویش، خداوند را ادراك مىكنیم و در افكار پلانتینگا و ولتر ستورف كه از هواداران مهم معرفتشناسى اصلاحشده محسوب مىشوند به گونهاى دیگر نقش مىبندد.(17) به هر روى، پلانتینگا پیشینه تاریخى افكار معرفتشناسى اصلاحشده را در نظام فلسفى آكویناس معرفى مىكند كه بعدها توسط كالون بسط و توسعه یافت. امّا این نكته را منتقدان معرفتشناسى اصلاحشده، در تقابل با آموزه ایمان عقلانى كاتولیكى دیده و در مقام پاسخ به آن از دیدگاه كاتولیكى و الهیات عقلانى برآمدهاند و حتى از تفسیر پلانتینگا و معرفى آكویناس به عنوان سرسلسله افكار الهیات اصلاحشده انتقاد كردهاند؛(18) اما در مورد كالون، علاوه بر پلانتینگا و نمایندگان مهم معرفتشناسى اصلاحشده، دیگران نیز به نوعى او را سرچشمه تفكرات معرفتشناسى اصلاحشده پروتستانتیسم معرفى كردهاند.(19)
طرفداران معروف معرفتشناسى اصلاحشده
از آنچه تا به حال بیان شده، مىتوان نتیجه گرفت كه معرفتشناسى اصلاحشده یك دیدگاه مشخص در معرفتشناسى دینى است كه با نقد مبانى معرفتشناسى الهیات طبیعى تحول جدیدى در عرصه معرفتشناسى ایجاد كرد و به رغم عمر نسبتا كوتاهش توانست با سایر گرایشهاى موجود (گرایش به الهیات طبیعى و قرینهگرایى، رویكرد تجربه دینى، تبیین عملگرا و مصلحتاندیشانه از دین و ایمانگرایى) در حوزه معرفت دینى رقابت كند. این مكتب نوظهور در مقابل الهیات طبیعى و قرینهگرایى، تفسیرى دیگر از معقولیت و تضمین باور دینى عرضه مىكند؛ به گونهاى كه منجر به طرح دیدگاههاى جدیدى در توجیه معرفتهاى دینى از سوى طرفداران آن گردید.
معرفتشناسى اصلاحشده، سه نماینده مهم و برگزیده در آمریكا دارد: الوین پلانتینگا ( ـ 1932) بنیانگذار این مكتب، نیكولاس ولتر ستورف(20) ( ـ 1937) فیلسوف پر نفوذ الهیات اصلاح شده و ویلیام. پى. آلستون(21) ( ـ 1921) كه با نگارش كتاب ادراك خدا نقطه عطفى در یكى از مسائل معرفتشناسى الهیات اصلاح شده، یعنى بىنیازى باور دینى از استدلال و برهان ایجاد كرد؛ هر چند وى به كلیساى اصلاحشده كالون وابسته نیست و چندان تمایلى به استفاده از عنوان معرفتشناسى اصلاحشده، ندارد؛ اما تأثیر پر نفوذش در آراء اوّلیه پلانتینگا مورد اذعان اندیشمندان الهیات اصلاح شده است و از این جهت وى را نیز از جمله نمایندگان اصلى معرفتشناسى اصلاحشده محسوب مىدارند. از دیگر افرادى كه در این مكتب فعالیت مىكنند مىتوان جرج ماوْرُدس(22) و كنث كانیندیك(23) را نام برد.(24)
شناختى بر مهمترین مسائل الهیات اصلاحشده
پیش از آنكه به بررسى مهمترین مسائل الهیات اصلاحشده بپردازیم، طرح چند سوال، روشنگر مباحث مطرح شده این سنت فكرى نوپا خواهد بود: آیا مسائل مطرح شده در الهیات اصلاح شده، منعزل از مسائل الهیات طبیعى و مبناگروى كلاسیك است، یا اینكه مسائل آنها به نحوى با هم مرتبطند؛ با این تفاوت كه یك نوع اصلاح و بازنگرى دوباره در آن رخ مىنماید و باعث تمایز آنها از یكدیگر مىشود؟ آیا اختلاف الهیات اصلاحشده با الهیات طبیعى، اختلاف در مبنا و باورهاى زیرساختى آنها است و یا اینكه اختلاف مبنایى وجود ندارد، بلكه اختلاف در بعضى مسائل مطرح شده در آنهاست.
در اینكه پیروان الهیات اصلاحشده برخى مسائل الهیات طبیعى را مورد حمله قرار مىدهند، شكى نیست؛ اما هر دو نحله فكرى مبناگرا هستند و معیارهاى تعیین شده براى معرفت را مىپذیرند؛ ولى در الهیات اصلاحشده معیار و مبناهاى معرفت به نوعى تكمیل و بسط داده شده است. از این رو، پاسخ سوالات فوق تا حدى روشن شد؛ مبنى بر اینكه الهیات اصلاحشده و الهیات طبیعى با وجود برخى كشمكشها چندان هم غریب نیستند و به گونهاى همسو حركت مىكنند؛ البته پاسخ مفصل این سوالات را به تدریج خواهیم یافت.
طبیعى است كه شناخت كامل یك علم در گرو آشنایى تفصیلى با مسائل آن علم ممكن است. آگاهى به مسائل الهیات اصلاحشده از رهگذر مسائل مطرح شده از سوى طرفداران آن امكانپذیر است. هرچند امكان بررسى همه مسائل و نكتهنظرهاى همه طرفداران آن مقدور این مختصر نیست؛ ولى به پارهاى از مسائل اصلى كه به نحوى چالش با الهیات طبیعى را نشان دهد، مىپردازیم.
پلانتینگا و ولتر ستورف به عنوان دو نماینده پرنفوذ معرفتشناسى اصلاحشده، با نگاهى انتقادى به معیار مبناگروى كلاسیك كه باعث ناهموارى راه ایمان به خدا شده است، پرداخته و سپس با ارائه معیارهاى نه چندان دقیق، در تبیین ملاك و معیار معرفت از دیدگاه معرفتشناسى اصلاحشده برمىآیند و با موارد و مثالهاى گوناگون و با ارائه تمثیلهاى مختلف به تبیین آراء خود مىپردازند.
پیش از ورود به بحث اصلى، یادآورى دو نكته سودمند است كه پلانتینگا در طى آثارش به آن اشاره دارد: نكته اول، اینكه خداى مورد بحث در سنت معرفتشناسى اصلاحشده، همانند خداى الهیات طبیعى، همان خداى ادیان ابراهیمى است؛ یعنى موجود واقعى متعالى كه علم و قدرت مطلق دارد؛ آسمان و زمین و آدمیان را آفریده است و هنوز هم در كار تدبیر آنهاست؛ بویژه، به انسان كه در صورت خویش آفریده، عنایت خاص دارد. این سنت حاضر نیست قولى را بپذیرد كه بولتمان و یا حتى جان هیك بر آن ملتزم بود، مبنى بر اینكه اعتقاد به خدا به هیچ وجه به معناى اعتقاد به وجود نوع خاصى از موجود نیست؛ بلكه به معناى اتخاذ یك بینش و یا خط مشى خاص، یا اتخاذ نوعى عزم است.(25) بنابراین آنچه متكلمان معرفتشناسى اصلاحشده در مورد اعتقاد به خدا نظر دارند، این است كه:
اولاً: ذاتى از نوع خاص وجود دارد؛ موجودى كه كار مىكند؛ باورهایى دارد؛ اهداف و غایاتى دارد.
ثانیا: این ذات غیر مادى است؛ بنفسه(26) وجود دارد؛ خیر محض و عالم مطلق و قادر مطلق است و بدین گونه است كه جهان در وجود خود، وابسته به اوست.(27)
نكته دوم، اینكه واژه believe به دو صورت استعمال مىشود: یكى به معناى تصدیق به مفاد گزارهاى، كه در این صورت، معمولاً با پسوند that مىآید؛ مانند I believe that God exists و گاهى به معناى اطمینان و اعتماد به كسى، كه در این صورت معمولاً با پسوند in به كار مىرود؛ مانند جمله I believe in God.(28)
هر چند پلانتینگا مىپذیرد كه ایمان دینى چیزى بیش از تصدیق یك گزاره است و در واقع، اعتماد (believe in ) و سپردن زندگى خود به خداست، به هر حال، چون اطمینان و اعتماد به چیزى بدون اذعان و تصدیق به وجود آن ممكن نیست، از این جهت، در معرفتشناسى اصلاحشده هرگاه سخنى از ایمان به خدا به میان مىآید، به معناى باور به وجود متعلَّق آن است و در این نكته با الهیات طبیعى همسانى مىكند كه هر وقت از معقولیت ایمان به خدا بحث مىشود، مراد تصدیق و باور به وجود خداست؛ با این فرق كه هواداران الهیات طبیعى ایمان بر خدا را به دلیل و برهان مبتنى مىسازند و باورهاى دینى را به مثابه باورهاى غیرپایه تلقى مىكنند.
1 ـ «معرفت»، باور و معرفتشناسى اصلاحشده
مسئلهاى كه ابتدا طرح و بررسى آن مهم جلوه مىكند، این است كه، مطابق با مدل معرفتشناسى اصلاحشده «معرفت»(29) دقیقا چیست؟ و ـ اگر اصلاً تمایزى باشد ـ چگونه از باور صرف یا حتى باور معقول، متمایز مىگردد؟ آیا معرفتشناسان اصلاحشده اساسا با این ادعا كه به وجود خداوند (در مقابل صرف باور داشتن به خداوند معرفت دارند)، به چیز با اهمیتى دست مىیابند؟
معمولاً ادعاى علم و معرفت داشتن را فیلسوفان و عوام النّاس امرى قوىتر و شدیدتر از ادعاى باور داشتن تفسیر مىكنند. باورها ممكن است خطا از كار درآیند. ما اعتراف كسى را كه یكى از باورهایش خطا از كار درآمد، امرى غیر معمول نمىیابیم؛ امّا این را كه شخصى بپذیرد كه خطاى پارهاى از علمش اثبات گشته است، عجیب تلقى مىكنیم. تصور مىشود كه علم و معرفت بر خلاف باور، مصون از خطاست و در موردى كه یك ادعاى معرفتى، خطا از كار درمىآید، نتیجهاى كه باید گرفت این است كه شخص به آنچه ادعاى دانستن آن را مىكرد، معرفت واقعى نداشت و به خطا، ادعاى دانستن و معرفت مىكرد.(30)
بنابراین در معرفت خصیصهاى نهفته است كه آن را از باور صرف متمایز مىسازد. طبیعتا آن خصیصه و ویژگى به تعبیرهاى عام و یا خاص از معرفت بستگى دارد. به تعبیر دیگر، هر سنت فكرى كه بخواهد منظورش را از معرفت بیان كند باید ابتدا گستره مفهومى آن را روشن نماید و بعدا به طور دقیق مراد خود را از آن بیان كند.
مبناگروى كلاسیك مدعى است كه شخص زمانى مىتواند در مورد باورهایش ادعاى معرفت بكند كه اولاً یا به نحو پایه آنها را پذیرفته باشد و یا بر اساس روش قیاسى و مقدمات منطقى و استقراء آنها را از باورهاى پایه استنتاج كرده باشد. به تعبیر دیگر، از نظر مبناگروى كلاسیك، ادعاى معرفت زمانى میسّر است كه بتوان قراین كافى در جهت معقولیت و توجیه باورهاى صادق خود اقامه كرد. بنابراین معرفت در نظرگاه مبناگروى كلاسیك، ارائه دلیل و شواهد كافى بر باور صادق است. این دیدگاه در جهت تأمین معرفت، چندان مقبول معرفتشناسى جدید واقع نشد و طرفدارانش در صدد برآمدند اولاً باورهاى پایه را از انحصار مقبول مبناگروى دربیاورند و ثانیا گستره آنها را توسعه دهند و الگوى دیگرى براى باورهاى پایه نظامسازى كنند. در اینكه چقدر موفق شدند و توانستند الگوهاى خود را منقّح سازند، حرف دیگرى است.
2 ـ معرفتشناسى اصلاحشده و انتقاد آن بر مبناگروى كلاسیك
مبناگروى كلاسیك، به رغم نفوذ و سیطرهاى كه در غرب داشته و دارد، امروزه از سوى فیلسوفان غربى مورد انتقادهاى فراوانى قرار گرفته است. معیار مبناگروى كلاسیك براى پذیرش و معقول بودن یك باور چنین بود:
«فرد s در پذیرش باور p موجّه است، اگر و تنها اگر (1) p براى s واقعا پایه باشد؛ یعنى براى s، بدیهى اولى، خطاناپذیر یا بدیهى حسى باشد، یا (2) باور s به p بر پایه قضایایى باشد كه آنها خودشان واقعا پایه هستند و به صورت قیاسى، استقرایى و یا بر پایه بهترین تبیین موجود(31) از pحمایت مىكند.»(32)
پلانتینگا به عنوان نماینده معرفتشناسى اصلاحشده دو انتقاد اساسى به معیار مبناگروى كلاسیك وارد مىكند:
ابتدا مشكل خودارجاعى را مطرح مىكند و چنین مىگوید كه اگر معیارهاى مورد پذیرش خود این قضیه را در مورد خودش به كار بگیریم و آن را مورد ارزیابى قرار دهیم، آن را موجّه و معقول نخواهیم یافت؛ زیرا نه بدیهى اولى است، نه بدیهى حسى و نه خطاناپذیر است. پیداست كه از یك طرف بدیهى حسى نیست و از سوى دیگر خطاناپذیر هم نیست؛ زیرا از حالات ذهنى خودمان خبر نمىدهیم؛ اما ممكن است گفته شود ما برخى شواهد شهودى به سود این قضیه داریم و از این رو، مىتوان آن را بدیهى اولى دانست؛ اما پلانتینگا مىگوید: این شواهد به اندازهاى نیستند كه این قضیه را بدیهى كنند؛ یك قضیه در صورتى بدیهى اولى است كه شخصى كه دستگاه معرفتىاش سالم است، هنگامى كه آن را فهمید به درستىاش هم پى ببرد؛ یعنى حتى ممكن نباشد كه آن را بفهمد، اما درستىاش را درنیابد؛ در حالىكه قضیه مذكور اینگونه نیست؛ یعنى ممكن است كسى آن را بفهمد، اما درستىاش را درنیابد. همچنین موجّه بودن این قضیه بر اساس معیارى كه خودش ارائه مىدهد، این است كه به شكل صحیحى مبتنى بر قضایاى دیگر باشد. به عبارت دیگر، باید استدلالى قیاسى، یا استقرایى و یا بر اساس حساب احتمالات بتوان استنتاج بهترین تبیین موجود، به سود آن اقامه كرد. پلانتینگا بیان مىدارد: تا آنجا كه ما مىدانیم مبناگرایان كلاسیك تا به حال چنین استدلالهایى را ارائه نكردهاند. از این رو، باید گفت كه مبناگرایان كلاسیك در پذیرش این قضیه به وظیفه معرفتى خویش عمل نكردهاند؛ یعنى با پذیرش این قضیه بر خلاف معیارى كه در آن بیان مىشود عمل كردهاند.(33)
انتقاد دوم پلانتینگا بر معیار مبناگروى كلاسیك این است كه چون مبناگروى كلاسیك باورهاى پایه را منحصر در گزارههاى بدیهى (حسى و عقلى) و خطاناپذیر نموده است، از این جهت با پذیرش آن، ناچاریم از خیلى باورهایى كه ما آنها را به صورت پایه دریافت كردهایم و خودمان را در دریافت این باورها محق مىدانیم و معتقدیم كه روند طبیعى دستگاه معرفتى ما سبب پذیرش اینگونه باورها شده است، دست بكشیم. از جمله این باورها، باورهاى ما درباره حوادث گذشته، یا باورهایى است كه درباره احساس و عواطف اشخاص دیگر داریم و از قبیل باورهاى پایهاند، با اینكه نه بدیهى اولى یا حسى و نه جزء قضایاى خطاناپذیرند و نه با برهان و دلیل اثبات كردهایم، ولى در عین حال ما آنها را باورهاى پایه محسوب مىداریم. پس بدین ترتیب، یا باید دست از اینگونه عقاید خود برداریم و پذیرش آنها را بر خلاف وظیفه معرفتى خود بدانیم و یا معیار مبناگروى كلاسیك را خطا اعلام كنیم. مسلما اینگونه نیست كه ما در دریافت این باورها مرتكب نقض وظیفه شده باشیم. البته پلانتینگا منكر آن نیست كه ما چه بسا در این باورهاى خود دچار اشتباه شده باشیم؛ اما مهم این است كه به هر حال ما برخلاف وظیفه خود عمل نكردهایم. وى نمىگوید ما اصلاً هیچ وظیفهاى نسبت به باورهایمان نداریم؛ بلكه مىگوید: من هرچه تأمل مىكنم كه پذیرش معیار مبناگروى كلاسیك را جزء وظیفه خود بدانم و از باورهایى كه به عنوان پایه قبول كردهام دست بكشم، راهى نمىیابم؛ جز اینكه معیار مبناگروى كلاسیك را خطا اعلام مىدارم.(34) بنابراین پلانتینگا مبناگروى كلاسیك را غیرقابل دفاع و حتى ناسازگار با معیار ارائه شده در توجیه و معقولیت آن معرفى مىكند.
3 ـ انتقاد متفكران الهیات اصلاحشده بر الهیات طبیعى
معرفتشناسان اصلاحگرا، عموما دیدگاه الهیات طبیعى در مورد باورهاى دینى و اعتقاد به خداوند را مورد مداقّه معرفتشناسانه قرار دادند و از این رهگذر سعى دارند معقولیت آنها را به نوعى دیگر مطرح سازند. پلانتینگا با بررسى دیدگاههاى پیروان الهیات اصلاحشده به نتایج خوب و مثبتى در مورد اعتقاد به خداوند مىرسد و از این جهت كمك مضاعفى بر عقلانیت باورهاى دینى كرده است. وى به رغم دیدگاه متفكران الهیات طبیعى، معقولیت اعتقاد به خدا را در جاى دیگر دنبال مىكند و مسئله دینورزى را از قید و بند قراین و ادله الهیات طبیعى رها مىسازد و بدین ترتیب با توسعه دامنه باورهاى پایه، اعتقاد به خدا را از جمله باورهاى واقعا پایه مىشمارد. او با طرح دیدگاه كالونیستها و بیان مبانى فكرى آنها در تأیید آموزههاى دینى به عنوان باورهاى واقعا پایه به نتایج مثبت و خشنودكنندهاى نائل مىشود. وى ابتدا از نگاه انتقادى هرمان باوینك(35) شروع مىكند.
ـ هرمان باوینك و الهیات طبیعى
پلانتینگا ابتدا از هرمان باوینك، متكلم قرن نوزدهم، ایرادى بر الهیات طبیعى نقل مىكند. باوینك توصیه كتاب مقدس را معیار اعتقاد به خداوند قرار مىدهد:
«الهیات طبیعى كه جدا از وحى و الهام باشد و صرفا از طریق مشاهده و مطالعه جهان كه انسان در آن زندگى مىكند وجود ندارد... كتاب مقدس به ما توصیه مىكند كه در آسمان و زمین و پرندگان و مورچهها و گلهاى كوچك بنگریم تا خدا را در آنها بتوانیم مشاهده كنیم و ایمان بیاوریم. «دیدگانت را تا به عرش بگشاى و دریاب چه كسى اینها را خلق كرده است».(36)
كتاب مقدس به شكل انتزاعى استدلال نمىكند. كتاب مقدس خدا را از طریق قیاس اثبات نمىكند؛ بلكه این را به عهده ما مىگذارد كه آیا بر اساس برهان به خدا ایمان آوریم یا از طریق غیر برهان. امّا كتاب مقدس با مهارت سخن مىگوید. كتاب مقدس هم به لحاظ كلامى و هم به لحاظ دینى از خدا به عنوان نقطه آغازین شروع مىكند.
گمان ما بر این است كه اعتقاد به وجود خدا كاملاً مبتنى بر ادله است؛ امّا در حقیقت، آن ایمانى ضعیف خواهد بود كه پیش از آنكه به خدا دست یازد، نخست باید وجودش را ثابت كند.» با وجود این، حقیقت غیر از این است. این وجودى كه ما براى پذیرفتن آن به ارائه ادله قاطع(37) متوسل شدهایم، متعلق واحدى ندارد. ما در مورد وجود خود، جهان اطرافمان، قوانین منطقى و اخلاقى و غیره كاملاً مطمئنیم؛ زیرا آنها چنان تأثیرات محوناشدنى بر وجدان ما دارند كه ما نیازى به براهین یا اقامه دلیل نمىبینیم. ما خود به خود و غیرارادى، یعنى بدون هیچ اجبار یا اعمال فشارى، آن وجود را مىپذیریم. حال، عین این مطلب، در رابطه با وجود خدا صادق است. ادلّه معروف به هیچ وجه ادلّه نهایى(38) اعتقاد یقینى ما به اینكه خدا وجود دارد، نیستند. این یقین تنها با ایمان، به وجود مىآید؛ یعنى با كششى فطرى كه از هر سمتى ما را فرا مىگیرد.»(39)
بدین ترتیب، باوینك معتقد است كه مؤمن به خداوند در ابتداى اعتقادش به وجود خداوند نیازى به برهان و استدلال ندارد؛ بلكه اعتقاد به خداوند با تمام وجودِ ما انسانها عجین شده است؛ به گونهاى كه هیچ نیازى به ادلّه یا اثبات، نداریم و توصیه كتاب مقدس را نیز شاهد بر نحوه اعتقاد به خداوند محسوب مىدارد. شایان توجه است كه پلانتینگا، از این بیان باوینك معقولیت اعتقاد به خداوند را نتیجه مىگیرد و بیان مىكند كه مؤمن براى رسیدن به عقلانیت یا صحّت معرفتى(40) در باورهاى خود، به الهیات طبیعى نیاز ندارد؛ باور او مىتواند كاملاً معقول و موجه باشد؛ هر چند هیچ دلیل محكمى ـ اعم از قیاسى یا استقرایى و یا غیره ـ براى وجود خدا سراغ نداشته باشد. استدلالهاى الهیات طبیعى اساسا هیچ فایدهاى ندارند.
نكته دیگر اینكه با توجه به بیان باوینك، باور به خدا به طرز قابل ملاحظهاى مانند باور به وجود خود، وجود جهان خارج، باور به افكار یا احساسات افراد دیگر و باور به حوادث گذشته است. ما در هیچیك از این قلمروها، نوعا دلیل و برهانى نداریم و یا اساسا به دلیل و برهان نیازمند نیستیم؛ به همین علت در باور به خداوند نیز نیاز به دلیل و یا براهین الهیات طبیعى نداریم.(41)
بدین ترتیب، به رغم دیدگاه قرینهگرایان خداباور و غیرخداباورِ الهیات طبیعى و الحاد طبیعى، اعتقاد به خداوند، اصولاً نیازى به استدلال و برهان ندارد؛ زیرا باور به وجود خداوند در كنار باورهایى چون اعتقاد به وجود خود، وجود عالم اعیان و باور به زمان گذشته، جزئى از بنیانهاى ساختار معرفتى مؤمنان را تشكیل مىدهد. بر این اساس در هیچیك از این قلمروها، ما نوعا به دلیل و برهان نیاز نداریم؛ با این حال همه این اعتقادات، معقول و موجّهاند و نیازى به اقامه براهین الهیات طبیعى نیست.
ـ جان كالون و الهیات طبیعى
نظیر این دیدگاه، نظر كالون است. به عقیده او، اعتقاد به خداوند به صورت میل و یا گرایش فطرى(42) در نهاد همه ما از سوى خدا به ودیعت نهاده شده است:
«در درون ذهن انسان، و در حقیقت به واسطه كششى طبیعى، نوعى آگاهى نسبت به پروردگار وجود دارد. ما این مطلب را امرى مسلّم و غیرقابل تردید مىیابیم. خداوند به خاطر اینكه حجّت را بر همگان تمام كند و كسى جهل و نادانى را بهانه نكند، خود در همه انسانها، آگاهى خاصى از مرتبت الوهى(43) را به ودیعت نهاده است. بر این اساس، چون آدمى درمىیابد كه خدایى وجود دارد و اوست آفریدگار انسانها، و به اقتضاى گواهى و تصدیق خود آنها مورد بازخواست واقع مىشود؛ از آن جهت كه آنها از خضوع در برابر خداوند و سپردن امور زندگى خود و وقف آن در راه خدا كوتاهى كردهاند. حال اگر بخواهیم جهل و نادانى نسبت به خداوند را در جایى جستجو كنیم، مسلما مىتوان نمونهاى از آن را در میان انسانهاى غیر متمدن و عقبمانده پیدا كرد. با این حال، همانطور كه آن كافر معروف مىگوید: هیچ قومى آن قدر بىفرهنگ و دور از تمدن نیست، و هیچ ملتى آنقدر بىتمدّن نیست كه به وجود خدا، ایمانى راسخ و عمیق عرضه ندارد. بدین ترتیب این مفهوم عام، عمیقا اذهان همه را مشغول مىدارد و نیز در دل همگان به گونهاى قوى جاى دارد و جزء لاینفك آنهاست؛ بنابراین، نظر به اینكه از آغاز جهان، هیچ آیین، شهر و به طور خلاصه هیچ خانوادهاى وجود نداشته است كه بتواند بدون دین پیشرفت كند، این امر به طور ضمنى به این اعتراف دارد كه شناخت خداوند در قلوب همگان حك شده است.
مسلما لجاجب افراد ملحد كه قادر نیستند خود را از بیم و نگرانى در مورد خدا رها سازند ـ هر چند شدیدا تقلاّ مىكنند ـ گواه روشنى است بر اینكه این اعتقاد راسخ، یعنى اینكه «خدایى وجود دارد» فطرتا ذاتى همه است و در عمق جان همه حك شده است،... از این نتیجه مىگیریم كه (شناخت خداوند) آموزهاى نیست كه ابتدا در مدرسه فراگرفته شود، بلكه یكى از آموزههایى است كه هر یك از ما از زمان جنینى در رحم مادر، داراى آن است و آموزهاى است كه طبیعت خودش اجازه فراموشى آن را به هیچ كس نمىدهد»(44).
بىتردید طبیعت طینت پاك انسان، اقتضاى این نوع معرفت را دارد كه بدون هیچ واسطهاى وجود خالقش را بشناسد و تصدیق كند و اگر زنگارهاى گناه و آلودگى نبود كه دل را تاریك سازد، هر آینه ذات خداوند جلوهگر بود. خداوند چنین خواسته و حجت را بدین صورت بر همگان تمام كرده است؛ مگر اینكه ملحدى لجوج یافت شود و بر اعتقادش پاى فشارد و از تصدیق وجود خداوند سرباز زند؛ ولى مسلما او نیز در حالات بهخصوصش به این نكته اذعان و اعتراف دارد كه نیازمند خالقى بزرگوار است. بنابراین اگرچه گرایش ایمان به خدا در بعضى به خاطر شرایط خاص، تا حدودى تضعیف مىشود؛ اما در هر صورت، میل و كشش در همگان وجود دارد و در شرایط مساعد، برانگیخته یا فعّال مىشود».(45)
كالون معتقد است كه اولاً: خداوند انسان را به گونهاى آفریده است كه هنگام روبهرو شدن با موجودات عجیب و غریب عالم مانند گلهاى ریز و درشت و زیبا، پدیدههاى نظامیافته كرات آسمانى(46) و پهنه وسیع این عالم به گزارههایى از این دست كه «این گل را خداوند آفریده است» یا «این جهان وسیع و پیچیده را خدا خلق كرده است» باور پیدا مىكند. چنین نیست كه به واسطه داشتن دلیل محكمى ـ مانند روایتى از برهان غایتشناختى ـ در این اعتقاد معقول و موجّه باشد؛ بلكه شخص در آن شرایط خاص وجود خداوند را واقعا حس مىكند؛ بدون اینكه به دلیل و برهان نیاز داشته باشد؛ دلیل و برهان بیشتر رهزن هستند تا راهگشا.
ثانیا وى معتقد است كه خداوند علاوه بر اینكه بذر دین و حس خداشناسى را در اذهان بشر افشانده است، هر آینه خود را در سراسر آفرینش عالم، در تنوع شمارناپذیر آن، آشكار و جلوهگر مىسازد تا ما، انسانها، قدرت و جبروت او را ببینیم و به او ایمان بیاوریم. خداوند حجت را بدینگونه بر ما آدمیان كامل ساخته است.(47)
بدین ترتیب كالون معتقد است كه شخص مؤمن و دینورز در اعتقاد به وجود خداوند هیچ گونه نیازى به براهین الهیات طبیعى ندارد؛ نه به عنوان منشاء اعتقاد خود و نه براى اثبات توجیه و معقولیت باور خود.
«شخص مؤمن اگر بخواهد ایمانش را از گزند شك و تردیدها محفوظ بدارد، باید در تصدیق نهایى آن ذات الهى، ایمان راسخ خود را در مرحلهاى بالاتر از عقول بشرى، نظریات، و یا نظریهپردازىها جستجو كند». اگر كسى بر خلاف این انجام داد، به احتمال زیاد، ایمان او «بىثبات و سست»(48) و «دستخوش تزلزل دائمى»(49) است. فرض كنید شخصى كه ایمانش را بر اساس قراین و براهین سامان بخشد و ایمان خود را از طریق براهین الهیات طبیعى به دست آورد و ایرادات اساسى آنتونى فلو و یا هیوم را بر براهین فوق ببیند، آیا از رفتن به معابد و كلیسا باز مىماند؟ آیا دیگر مثل گذشته وجود خداوند را در شرایط گوناگون حس نخواهد كرد؟ بعید به نظر مىرسد كه مؤمن، به این زودى دست از ایمان به خدا بكشد و راه الحاد را برگزیند!(50)
شایان توجه است كه آروین واس،(51) در مورد دیدگاه انتقادى كالون بر الهیات طبیعى و منشأ چنین دیدگاه او مىگوید: «او آشكارا كاربردى براى آن قائل نبود؛ بلكه تنها بیان مىكرد كه الهیات طبیعى، متوجه نشدن اصل مطلب است. در واقع، او هیچگاه درباره آن بحث نكرد. ما مىتوانیم نتیجه بگیریم كه علت نفى الهیات طبیعى از سوى او، این حقیقت بود كه او كل فلسفه را انكار مىكرد ـ مخصوصا این حقیقت را كه او، سنت مدرسى را كه الهیات طبیعى فقط بخشى از آن بود، انكار مىكرد».(52)
ـ كارل بارت(53) و الهیات طبیعى
در میان متكلمان اصلاحگراى قرن بیستم، در مخالفت با الهیات طبیعى، كسى از كارل بارت، پرشورتر نیست(54) و هیچ فردى به اندازه وى، بر تفكر پروتستان قرن بیستم، مؤثر نبوده است.(55) بارت، مخالفت خود را با الهیات طبیعى در قالب سخنان تند و گزنده بیان كرده است؛ به گونهاى كه الهیات طبیعى را نه تنها بىفایده، بلكه در دستیابى به حقیقت دینى مضر و ناكارآمد معرفى مىكند.(56) فریاد بارت از این بود كه مسیحیت در دست متكلمان الهیات طبیعى، رسالتهاى اصلىاش را وانهاده است؛ به گونهاى كه جاى وحى الهى را كوششهاى بشرى گرفته است و خداوند را از طریق تأملات فلسفى، وجدان اخلاقى و یا تجربه دینى مىشناسند.(57) در صورتى كه خداوند وجودى است «به كلى دیگر»(58) و سراسر وجود و «پروردگارى متعال»(59) استكه تنها زمانى مىتوان او را شناخت كه خواسته باشد خود را آشكار سازد؛ چنانكه بیش از همه در وجود عیسى مسیح جلوهگر شده است. سپس بارت در ادامه نتیجه مىگیرد كه تفسیرهاى بشرى نمىتواند ما را به شناخت خداوند برساند. خداى واقعى را تنها مىتوان از طریق مسیح شناخت.(60)
بارت همچنین معتقد است كه نهایت تلاش استدلالهاى الهیات طبیعى این است كه وجود یك خداى دروغین یا یك صَنَم را اثبات كنند. خداوند در الهیات طبیعى:
«طرحى است كه از تلاشها براى یكى ساختن یهوه و بعل و ... و یكى ساختن یهوه با مفهوم وجود در فلسفه ارسطویى و رواقى، سر بر آورده است».
وى، مفهومى را كه براهین الهیات طبیعى از خداوند به دست مىدهد، همطراز با كفرگویى تلقى مىكند؛ به گونهاى كه به هیچ وجه از این طریق نمىتوانیم خداوند را آنگونه كه هست درك كنیم و نیز نمىتوانیم آن را به عنوان مفهوم مسیحى از خداوند بپذیریم.(61) دیدگاه مشابه بارت با اندكى تفاوت در آراى جى. سى. بركُوِر مشاهده مىشود. او با نگاهى نقادانه، «الهیات طبیعى روم» را بررسى مىكند؛ دیدگاهى كه معتقد است انسان مىتواند خداوند را با نور عقل خود بشناسد. بركُوِر این دیدگاه را انكار مىكند. از دیدگاه او، عقل بشر هرچند هم در این وادى تلاش كند، باز مفهومى صورى و انتزاعى را در اختیار ما مىنهد و اساسا با مفاهیم صورى الهیات طبیعى، به شناخت حقیقت دینى دست نمىیابیم؛ به دلیل اینكه در الهیات طبیعى از وحى و انكشاف فاصله مىگیریم.(62)
كویپر(63) نیز همانند باوینك، كالون و بارت معتقد است كه تلاش الهیات طبیعى بىفایده و ناموفق است. شخص دینباور نباید باور به خدا را بر اساس برهان بپذیرد؛ انجام این كار به معناى بنا نمودن ایمان بر مبناى سست و نامطمئن، و قرار دادن ایمان در معرض اوهام و خیالات سنت آكادمیك است.(64)
هرمن هوكسما،(65) نیز به نوعى دیگر تعبیر متألهان اصلاحگرا را بیان مىدارد: «هیچكس قادر نیست با یقینى ریاضى اثبات كند كه خدواند وجود دارد. عقل نیز از طریق قیاس نمىتواند به او برسد». آگوست لكرف(66) نیز اعتقاد به خدا را بىنیاز از الهیات طبیعى معرفى مىكند: «ما معتقدیم كه نباید براى اثبات وجود خداوند تلاش كرد؛ زیرا خداوند از طریق دل، قابل احساس است و به همین دلیل، اثبات بىفایده است». جان بیلى(67) نیز در كتاب شناخت ما از خداوند (1939)، همانند لكرف الهیات طبیعى را غیر قابل استفاده اعلام مىدارد: «شناخت ما از خداوند، به لحاظ ویژگى، استنتاجى نیست و تلاش براى رسیدن به خداوند از طریق دلیلپردازى، به كلى نادرست است».(68)
از آنچه گذشت، معلوم شد كه اولاً متفكران معرفتشناسى اصلاحشده توصیه كتاب مقدس را مهم مىشمارند و آن را معیار اعتقاد به خداوند معرفى مىكنند و معتقدند كه باور به خداوند از درونمایههاى سرشت انسان نشأت مىگیرد و نیازى به شواهد طبیعى و براهین قیاسى و استقرایى ندارد. از این روى، باور به خداوند واقعا پایه محسوب مىشود؛ یعنى پذیرش آن بدون اتكا بر سایر باورها، معقول و پذیرفتنى است. ثانیا تلاش الهیات طبیعى اساسا بىفایده است و چندان نتایج مثبت ندارد. خلاصه دیدگاه متفكران اصلاحگرا را در این سخن بارت كه در كتاب درك و فهم مسیحى از مكاشفه بیان كرده است مىتوان یافت:
«خدا مقولهاى انتزاعى نیست كه حتى درك و شناخت مسیحى از كلام خدا توسط آن ارزیابى شود و آن كس كه در كتاب مقدس خدا خوانده مىشود خداى یگانه، واحد و منحصر به فرد است».(69)
معرفتشناسى اصلاحشده و معیار معرفتى در باورهاى دینى
پلانتینگا به عنوان نماینده سرشناس معرفتشناسى اصلاحشده بعد از آنكه دیدگاه مبناگروى كلاسیك را مخدوش اعلام كرد دوباره به باورهاى پایه برگشت و بحث خود را چنین پى گرفت كه: اصلاً چرا باید از نخست معیارى را ارائه دهیم كه بر اساس آن بخش بزرگى از ساختار معرفتى ما ناموجه جلوه كند؟ به نظر او هر گونه معیارشناختى را باید با توجه به ساختار معرفتى خود به دست آوریم. در ساختار معرفتى ما برخى نمونههاى روشن و یقینى وجود دارند؛ ما باید با جمعآورى این نمونهها، ویژگىهاى آنها را دریابیم و سپس حكم آنها را به نمونههاى نیمهروشن یا مشكوك سرایت دهیم. بنابراین به نظر پلانتینگا راه به دست آوردن معیارهاى معرفتى راه استقرا است، نه راه قیاس و استدلال؛ یعنى ما باید نمونههایى از باورها و شرایط را جمعآورى كنیم كه آن باورها در این شرایط به طور آشكار واقعا پایه باشند. همچنین نمونههایى از باورها و شرایط را گردآورى كنیم كه آن باورها در این شرایط به طور آشكار واقعا پایه نباشند. سپس باید فرضیههایى را درباره شرایط كافى و لازم واقعا پایه بودن بسازیم و این فرضیهها را با رجوع به آن نمونهها بیازماییم. این رأى پلانتینگا از یك ویژگى مهم در معرفتشناسى اصلاحشده كه نوعى مبناگروى تعدیل شده است، پرده برمىدارد؛ و آن اینكه هر گونه داورى هنجارى درباره باورهاى فرد با رجوع به ساختار معرفتى خود او انجام مىگیرد. برخلاف مبناگروى كلاسیك كه معیارى را از بیرون براى واقعا پایه بودنِ باور مىدهد و هیچ ابائى از این ندارد كه بخش بزرگ باورهاى بیشتر افراد را غیر عقلانى جلوه دهد؛ اما به گفته پلانتینگا «باید معیارهاى باورِ واقعا پایه را از پایین به دست آورد، نه از بالا»، و این معیارها را نباید آمرانه ارائه كرد؛ بلكه باید با دلیل ثابت كرد و با مجموعه مناسبى از نمونهها محك زد.(70)
بنابراین به نظر مىرسد كه پلانتینگا معیار معرفتشناختى باورهاى واقعا پایه را مشخص نمىكند و این را به عهده شخص مىگذارد كه ساختار معرفتى خود را با توجه به شرایط لازم و كافى باورهاى واقعا پایه مورد سنجش قرار دهد و سپس با معیار به دست آمده، كل نظام معرفتى خود را سبك سنگین كند و دقیقا باورهاى واقعا پایه خود را مشخص كند. البته با این بیان شاید نتوان معیارى عام ارائه داد؛ زیرا بنا به گفته پلانتینگا هر شخص با توجه به ساختار معرفتى خود معیار ارائه مىدهد و طبیعى است كه معیارهاى افراد با همدیگر مطابقت نخواهد داشت و آنوقت كسى حق ندارد فرد دیگر را به خاطر باورهاى واقعا پایهاش مورد ملامت قرار دهد. تا اینجا نتیجهاى است كه از معیار معرفتى باورهاى واقعا پایه پلانتینگا گرفتیم؛ اما پلانتینگا به این مقدار بسنده نمىكند و سعى مىكند معیار پیشنهادى خود را در ضمن مثالهاى مختلف تبیین كند و شرایط لازم و كافى آنها را كمى عینىتر جلوه دهد.
شرایط لازم و كافى توجیه باورهاى واقعا پایه
اكنون به بررسى مختصرى درباره شروطى كه پلانتینگا با ملاحظه آن شروط، توجیه و معقولیت باورى را اعلام مىدارد و بدین وسیله با شمردن بعضى شرایط تا حدودى گستره باورهاى واقعا پایه را مشخص مىكند، مىپردازد. البته قبل از شروع بحث خاطرنشان مىسازد كه بحث و گفتگو در مورد شرایط و وضعیت مناسب باورهاى واقعا پایه را دشوارتر از آن مىداند كه در ضمن چند نمونه تمثیلى بتوان محدوده آن را توضیح داد؛ اما به هر روى، چند نمونه از باورهاى واقعا پایه را با شرایط و وضعیتهاى خاص آنها، كه وى باور واقعا پایه مىنامد، اشاره مىكند:
1. باورهاى مبتنى بر ادراك حسى؛ مانند: من درختى را مىبینم.
2. باورهاى مبتنى بر حافظه؛ مانند: من امروز صبحانه خوردم.
3. باورهاى مبتنى بر اسناد حالات روحى به افراد دیگر؛ مانند آن شخص اندوهگین است؛ یا آن شخص خوشحال است.
حال پرسیدنى است كه شخص در چه شرایطى نسبت به پذیرش اینگونه باورها موجّه است؟ پلانتینگا در پاسخ به این سوال دو شرط را پیش رو مىنهد:
الف) فرد از هیچ وظایف معرفتى خود تخطى نكرده باشد و با پذیرش آن در چارچوب حقوق معرفتى خویش باشد.
ب) ساختار معرفتى او به علت پذیرش آن معیوب نباشد.
بنابراین، ادراك حسى درخت، به همراه سایر شرایطى از قبیل: كاركرد صحیح قواى ادراكى و فراهم بودن شرایط بیرونى، شخص را در اعتقاد مذكور موجّه مىگرداند و این، اساس توجیه شخص است و توسعا اساس خودباور است؛ و یا در مورد باورهاى مبتنى بر اسناد حالات روحى به افراد دیگر نیز وضع از همین قرار است. اگر من فردى را ببینم كه رفتارى حاكى از درد از خود نشان مىدهد، معتقد خواهم شد كه او درد مىكشد. در این حالت نیز، من رفتار او را قرینهاى براى اعتقاد خود نمىدانم و این اعتقاد را از اعتقاد دیگرم استنتاج نمىكنم. با این همه، در این مورد نیز همانند مورد قبل، مشاهده رفتار حاكى از درد آن فرد، نقشى منحصر به فرد در تشكیل و توجیه اعتقاد مذكور ایفا مىكند. بر اساس این تجربه است كه اعتقاد من موجه مىشود. در مورد اعتقادات مبتنى بر حافظه نیز من به یاد دارم كه امروز صبح صبحانه خوردم. این تجربه به یاد آوردن، تجربهاى ناظر به گذشته است كه براى همه ما آشناست؛ اما توصیف آن دشوار است. متعاقب این تجربه است كه من تمایل پیدا مىكنم به گزاره «من امروز صبح، صبحانه خوردهام» معتقد شوم.(71)
در تمام این موارد، اعتقادى وجود دارد كه در شرایط یا وضعیتى خاص، امكان توجیه فراهم مىشود كه این شرایط اساس لازم براى معقولیت اعتقاد و باور است. بر این اساس مىتوان گفت:
«تحت شرایطc ، فرد s مىتواند گزاره p را به نحو موجهى پایه تلقى كند. البته شرایط c بستگى به گزاره pدارد؛ یعنى هر گزاره پایه تحت شرایط خاص، واقعا پایه محسوب مىشود. مثلاً درباره باور به این قضیه كه گل سرخى مىبینم، شرایط cعبارت است از پدیدار شدن گل سرخ بر شخص از طریقى خاص. شكى نیست كه شرایط c ویژگىهاى دیگرى نیز دارد؛ اگر شخصى بداند كه عینكى با شیشههاى قرمز رنگ بر چشم زده است یا اگر بداند كه مبتلا به نوعى بیمارى است كه همه اشیا را به رنگ قرمز مىبیند، در پایه دانستن گزاره فوق موجّه نخواهد بود».(72)
مشابه به این مطالب را درباره اعتقاد به خداوند مىتوان به كار گرفت؛ مثلاً ممكن است در هنگام خواندن یك كتاب مقدس این احساس دست دهد كه خداوند با من سخن مىگوید، یا در پى ارتكاب گناهى چه بسا كه انسان اعتقاد پیدا كند كه خداوند از آنچه من انجام دادم ناراضى است. وجود چنین وضعیتهایى منشاء پیدایش اعتقاد به خداوند مىگردد. بنابراین گزارههایى مانند «خداوند با من سخن مىگوید» و «خداوند از آنچه من انجام دادم ناراضى است» مىتوانند تحت شرایط مناسب، به عنوان گزارههاى واقعا پایه به حساب آیند.(73)
حال پرسیدنى است كه گزاره «خدا وجود دارد»، در میان گزارههاى یاد شده كه پلانتینگا آنها را واقعا پایه مىنامد، دیده نمىشود. پس از كجا و روى چه حسابى این گزاره را، گزاره واقعا پایه مىنامد؟
با اندك تأملى این سوال بدیهى است؛ زیرا اعتقاد به گزارههاى فوق، بدون اعتقاد به وجود خداوند امكان ندارد؛ یعنى با توجه به قاعده فرعیّت در فلسفه (ثبوت شىء لشىء فرع لثبوت مثبت له) ثبوت هر یك از این گزارهها، فرع بر ثبوت گزاره «خدا وجود دارد» است. بنابراین با توجه به قاعده فوق، با اندك تسامحى، اعتقاد به خدا را نیز باید یك باور واقعا پایه بدانیم.
بدین ترتیب، گزارههایى كه پلانتینگا آنها را واقعا پایه مىنامد و به صفات و افعال خداوند اشاره دارند، مبناى پذیرش قضیه واقعا پایه دیگرى است كه مفاد آن همان اعتقاد به خداوند است: یعنى «خدا وجود دارد». انتقال از قضایاى مورد بحث به قضیه اخیر غیر استنتاجى است و مانند انتقال از آنچه «درخت به نظر مىرسد» به قضیه «درخت وجود دارد» است. حاصل آنكه در نظر پلانتینگا، ما در جامعه متدینان با تعدادى گزارهها مواجهیم كه وجود برخى موقعیتها و شرایط خاص آنها را واقعا پایه و معقول مىسازد. افزون بر شرایط و موقعیتهاى خاص، آفرینش انسان توأم با حس خداشناسى و خداجویى، این اعتقاد را در انسان تشدید مىكند؛ بهگونهاى كه هر گاه گلى زیبا، آسمان پرستاره و یا هر نوع پدیده خاص دیگر را مقابل خود ببیند، بدون كمك استدلال و برهان به وجود خداوند معتقد مىشود و بدون واسطه او را مىیابد كه او نظیر ندارد؛ مهربان و بخشنده است و بیش از همه به بندگانش نزدیك است.(74) درك حضور خداوند و اعتقاد به چنین خدایى كه بدون هیچ واسطه برهانى به دست مىآید به لحاظ ارزشى بالاتر و قوىتر از اعتقادى است كه به واسطه دلیل و برهان مىیابد و از نظر پلانتینگا باورى كه بدون هر گونه واسطهاى به دست مىآید قوىتر از باورى است كه با واسطه استدلال حاصل مىشود.(75)
بدین ترتیب، معلوم مىشود كه اعتقاد به خداوند هرچند دلیل ندارد، زمینه و اساس مناسبى مىخواهد تا آن را از باورهاى خرافى و یا از باورهاى پایه كه اساس مناسبى ندارد، جدا كند. تردیدى نیست كه باورهاى خرافى مانند اعتقاد به كدو تنبل بزرگ(76) در نزد برخى، بدون استدلال و به صورت پایه مورد قبول است؛ اما آنها نمىتوانند معقول و موجّه باشند؛ زیرا زمینه و اساس لازم براى واقعا پایه بودن را ندارند؛ آنها محصول عملكرد حس الوهى یا حواس معمولى نیستند و زمینههایى كه لازم است تا یك باور به صورت واقعا پایه درآید را ندارند.(77)
1ـ محقق و كارشناس ارشد الهیات و معارف اسلامى با گرایش فلسفه و كلام.
2- Reformed epistemology.
3ـ ام. دبلیو. اف، استُن، معرفتشناسى دینى، ترجمه محسن جوادى، فصلنامه اندیشه دینى، دانشگاه شیراز، دوره اول تا چهارم، بهار و تابستان 1379، ص 25.
4ـ الوین پلانتینگا و معرفتشناسى اصلاح شده، ترجمه سید حسین عظیمى دخت، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 25ـ24، سال ششم، 1379، ص 33.
5ـ الوین پلانتینگا (Alvin plantinga) در سال 1932 در ایالت میشیگان آمریكا متولد شد. پدر وى دانشآموخته فلسفه و وابسته به كلیساى اصلاح شده بود. الوین هم راه پدر را در پیش گرفت و در كالج كالون به آموزش فلسفه پرداخت. وى مىگوید: جاذبه كالج كالون به علت تركیب فعالیت جدّى فلسفى با علاقه و دلبستگى اصیل دینى بود. مسئله مهم در این كالج، یافتن ربط و نسبتهاى فعالیت علمى و عقلانى با حیات دینى بود.
در سال 1954 براى تكمیل تحصیلات فلسفى خود به دانشگاه میشیگان رفت و در كلاس درس كسانى چون ویلیام كى فرانكنا و ویلیام پى آلستون، حضور یافت. دقت و وضوح درسهاى آلستون الگویى شد كه پلانتینگا كوشید در درس و بحثهاى آینده بدان تأسى كند. وى ضمن اعتراف به شكوه خیره كننده مباحث فلسفى در دانشگاه میشیگان، از این كه تلاش فلسفى آنها مصروف حلّ پرسشهاى اصلى و مهم نمىشد، اظهار نگرانى مىكرد. پلانتینگا به دانشگاه ییل مىرود و در سال 1958 دكتراى فلسفه مىگیرد. پس از فراغت از تحصیل براى تدریس به دانشگاه وین (wayne)دعوت مىشود و در آنجا با ادموند گتیه، معرفتشناس تأثیرگذار معاصر، آشنا و همكار مىشود. هر چند پلانتینگا از محل كار خود راضى است، پس از بازنشستگىِ اولین استاد فلسفهاش در كالج كالون، براى جانشینى وى به آنجا دعوت مىشود و پس از حدود دو دهه تدریس در آنجا به گروه فلسفه دانشگاه نتردام مىپیوندد. تردیدى نیست كه انگیزه اصلى وى در برگشت به كالج كالون همسویى فضاى حاكم بر آن با باورهاى وى بوده است، از جمله این اعتقاد كه، نه علم و نه تعلیم و تربیت، نمىتواند از لحاظ دینى خنثى باشد. این نگرش در كالج كالون مورد قبول و حتى الگوى سازمانى آنجا بود و از اینرو جاى مناسبى براى فعالیت فلسفى و دینى پلانتینگا بود.
حضور كسانى چون نیكولاس ولترستورف و امكان بحث و گفتگوى فلسفىِ جدّى در جمع اعضاى گروه فلسفه كالج كالون كه پلانتینگا آن را یكى از علل موفقیت خود مىداند، زمینههاى لازم را براى معرفتشناسى اصلاحشده فراهم آورد. البتّه سهم ویلیام پى. آلستون كه به گفته پلانتینگا با نگارش كتاب ادراك خدا نقطه عطفى در بسط و تفصیل یكى از موضوعهاى اساسى معرفتشناسى اصلاحشده، یعنى بىنیازى باور دینى از استدلال و برهان، ایجاد كرد، قابل انكار نیست. هر چند به كلیساى اصلاح شده كالون وابسته نیست و چندان تمایلى به استفاده از عنوان معرفتشناسى اصلاح شده در مورد كار خود ندارد. اما نقش مهم پلانتینگا در بسط و گسترش معرفتشناسى اصلاح شده و ایجاد نقطه عطف در روند مباحث مربوط به توجیه و معقولیت باور دینى حتى مورد اذعان ویلیام پى. آلستون است. وى در حال حاضر استاد دانشگاه نتردام آمریكا و رئیس مركز فلسفه دین آن است كه مقالات زیادى در مجلات فلسفى و كلامى نگاشته است و كتابهاى ارزشمندى تألیف كرده است. برخى از آثار وى عبارتند از: برهان وجودى از آنسلم تا دكارت (1965)؛ خدا و دیگر اذهان (1967)، ماهیّت ضرورت (1974)؛ خدا، اختیار و شر (1974)، آیا خداوند ماهیت دارد؟ (1980) و تجویز (1993) و این كتاب اخیر پلانتینگا مهمترین اثر سه جلدى اوست كه در آنها به تفصیل آراى معرفتشناختى خود مىپردازد:
1. plantinga, warrant: The currrent Debate, (New york: Oxfotd University press, 1993.
2. ------- , Warrant and proper function, ((New york: Oxford University press, 1993).
3. ------- , warranted christian Belief. (New york: Oxford University press, 2000).
ر.ك.: محسن جوادى، الوین پلانتینگا و معرفتشناسى اصلاح شده، فصلنامه دانشگاه قم، شماره 11 و 12، سال 1381، صص 28ـ27 و محمد على مبینى، عقلانیت باور دینى از دیدگاه پلانتینگا، مؤسسه آموزشى امام خمینى رحمهالله ، قم، 1382، ص 12.
6ـ محسن جوادى، پیشین، ص 28.
7ـ محمدعلى مبینى و ولى اللّه عباسى، معرفتشناسى اصلاح شده و عقلانیت باور دینى، قبسات، شماره 28، موسسه فرهنگى دانش و اندیشه معاصر، تابستان 1382، ص 47.
8- B.B. Worfield.
9ـ الوین پلانتینگا، عقل و ایمان، ترجمه بهناز صفرى، انتشارات دانشگاه قم و انجمن معارف اسلامى، قم، 1381، ص 152.
10ـ براى مطالعه بیشتر ر.ك.: پلانتینگا، فلسفه دین، خدا، اختیار و شر، ترجمه محمد سعیدىمهر، مؤسسه فرهنگى طه، قم، 1376، صص 192ـ185.
11ـ جان كالون (1564ـ1509)، متكلم پروتستان فرانسوى، ارتباط تنگاتنگى با «سنت اصلاحشده» داشت. وى معاصر لوتر و پىگیر نهضت او بود. اختلاف نظر عمده او با لوتر در این بود كه بر خلاف لوتر كه قائل به جدایى دین از سیاست بود، كالون هواخواه و نظریهپرداز حكومت و حاكمیت دینى است. اثر او با عنوان نهادهاى دین مسیحى (1559ـ1536) چندین بار در زمان حیاتش تجدیدنظر شد. براى مطالعه بیشتر ر.ك.: مرى جو و یور، درآمدى به مسیحیّت، ترجمه حسن قنبرى، مركز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، 1381، صص 187ـ176، مراجعه شود.
12ـ الوین پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، ص 117.
13- Intuitive grasp.
14- Natural reason.
15ـ الوین پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، ص 116.
16- Plantinga, Alvin "The reformed obgection to Natural theology" from faith and Rationality, edited by plantinga and Nicholas wolterstorff. p.p. 76 _ 77, plantinga, warrant the currane Debate, pp. 170 _ 173.
17ـ براى آشنایى با تاریخ نهضت معرفتشناسى اصلاحشده، ر.ك.:
D. J. Hotenga, faith and Reson from plato to plantinga, Albany, 1991.
البته بسیارى از نكات تاریخى كه هویتنگا در این كتاب مىگوید، جاى تأمل دارد. دعاوى اصلى سنت كالوینى را مىتوان در كتاب زیر یافت:p. Helm. calvin and calvinists, Edinburg, 1982.
18- Zagzebski, linda (ed) Ratianl faith. University of notre dame press. 1993.
به نقل از: محسن جوادى، پیشین، ص 28.
19ـ رضا اكبرى، نگاه انتقادى معرفتشناسى اصلاحشده به الهیات طبیعى، نقد و نظر، سال هشتم، شماره اول و دوم، سال 1382، ص 418.
20ـ نیكولاس ولتر ستورف (Nicholas wolterstorff)، استاد فلسفه در دانشگاه ییل و مدرسه الهیات است. نام وى در شمار مهمترین نمایندههاى معرفتشناسى اصلاحشده قرار دارد. نقد وى بر مبناگرایى بر بسیارى از اهل فن داخل و خارج از جامعه اصلاحشده [پروتستانهاى كالونى] شناخته شده است. بعضى از آثار او عبارتند از: درباره كلیات (On universals)، دین و مدارس (Religion and the schools)، عقل در قلمرو دین (Reason within the Bounds of Religion , 1984)، تا عدالت و امنیت (until Justice and peace Embrace) و ایمان و عقلانیّت (Faith and Rationality, 1983).
21- William p. Alston.
22- George Mavrodes.
23- Kenneth Konyndyk.
24ـ لیندا زاگزبسكى، درآمدى بر كتاب ایمان عقلانى، ترجمه علیرضا هدایى، فصلنامه ذهن، ش 6 و 7، سال 1380، صص 240ـ239.
25ـ الوین پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، ص 51.
26- a se.
27ـ الوین، پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، ص 54.
28- Plantinga, "Reason and Belief in God", PP.18-19.
29- Knowledge.
30ـ جى. ام. ون هوك، علم، باور و معرفتشناسى اصلاحشده، ترجمه سید حسین عظیمى دخت، مجله حوزه و دانشگاه سال ششم ش 22، سال 1379، ص 157.
31- Abduction = inference to the explanation.
32ـ ر.ك.: محمدعلى مبینى، عقلانیت باور دینى از دیدگاه الوین پلانتینگا، پیشین، ص 29.
33ـ همان، صص 30ـ29.
34- plantinga, warranted christian belief, pp. 97-98. به نقل از: محمدعلى مبینى، پیشین، صص 13ـ03
35- Herman Bavinck.
36ـ تورات، كتاب اشعیاء، باب 40، آیه 26.
37- definite proofs.
38- Final grounds.
39- Plantinga. Alvin, The refarmed objection to natural theology, p. 75.
40- epistemic propriety.
41- Alvin plantinga, op.cti, pp. 73-76.
42- innate.
43- divine.
44- Alvin plantinga, op.cti, p. 76. and John Calvin, Institutes of the christan Religian, tr. Ford Lewis Battles (philadelphia: Westminster press, 1960, book, 1, chapter 3, pp. 43-44.
45- Alvin plantinga, op.cit, pp. 76-77.
46- heavenly host.
47- Alvin plantinga, op.cit, p. 77.
48- unstable and wavering.
49- subject of perpetual doubt.
50- Alvin plantinga, op.cit, p. 78.
51- Arvin Vos.
52ـ مایكل سودس، نگاه انتقادى معرفتشناسى اصلاحشده به الهیات طبیعى، ترجمه رضا اكبرى، صص 419ـ418.
53ـ كارل بارت (1968ـ1867) Karl Barth، متاله پروتستان سوئیسى، نماینده نامدار نواورتودكسى (راست كیش) است ر.ك.: مایكل بترسون، عقل و اعتقاد دینى، ص 366.
54ـ همان، ص 419.
55ـ ایان باربور، علم و دین، ص 145.
56- Scott Macdonald, "Natural Theology" Encyclopedia of philosophy. Vol. 6, p. 711.
57ـ ایان باربور، علم و دین، ص 145.
58- wholly other.
59- transcendent.
60- Routledge, "Natural Theology" p. 711.
61ـ مایكل سودس، پیشین، ص 419.
62ـ همان، ص 420.
63- Abraham kuyper. . (متكلم قرن نوزدهم)
64- Alvin plantinga, op.cit. pp. 81-82.
65- Herman Hoeksema.
66- Auguste Lecerf.
67- John Baillie.
68ـ مایكل سودس، پیشین، ص 420.
69ـ تونى لین، تاریخ تفكر مسیحى در جهان معاصر، روبرت آسریان، سال 1380، ص 423.
70ـ پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، صص 181ـ179.
71ـ الوین پلانتینگا، آیا اعتقاد به خدا پایه است؟ (كلام فلسفى)، ترجمه ابراهیم سلطانى و احمد نراقى، انتشارات فرهنگى صراط، چ اول، سال 1374، صص 58ـ57؛ ر.ك.: الوین پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، صص 185ـ184.
72ـ همان، صص 59ـ58.
73ـ ام. دبلیو. اف. استن، «معرفتشناسى دینى»، ترجمه محسن جوادى، پیشین، ص 26؛ براى تفصیل بیشتر ر.ك.: الوین پلانتینگا، آیا اعتقاد به خدا پایه است؟ كلام فلسفى صص 62ـ60؛ پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، صص 187ـ186.
74ـ محسن جوادى، الوین پلانتینگا و معرفتشناسى اصلاحشده، پیشین، صص 35ـ34. براى تفصیل بیشتر ر.ك.: پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، صص 191ـ187 و پلانتینگا، آیا اعتقاد به خدا پایه است (كلام فلسفى)، صص 63ـ60.
75ـ «باورهاى پایه و مشكلات آن»، مصاحبه قبسات با پلانتینگا، سال هفتم، شماره 4، سال 1381، ص 136.
76ـ لینوس (Linus) در كتاب فكاهى شندر غاز (peantus) معتقد است كه هر سال در آخرین شب مهر ماه یك كدو تنبل بزرگ به سراغ كسانى مىآید كه به آموزش اعتقاد دارند و در یك كشتزار حقیقى كدو تنبل انتظار آن را مىكشند. ر.ك.: مایكل پترسون، عقل و اعتقاد دینى، پیشین، ص 233.
77ـ پلانتینگا، عقل و ایمان، پیشین، ص 174.
انتفاضه: بسترها و پژواكها
مرتضى شیرودى(1)
چكیده:
فلسطین بیش از نیم قرن است كه اسیر چنگالهاى صهیونیسم جهانى است. در این مدت، فلسطین همواره كانون نزاع و برخورد فلسطینیان خواهان استقلال و آزادى، با اشغالگران صهیونیستى بوده است؛ اما طى سالهاى اخیر، مبارزات مردم فلسطین علیه اسرائیل غاصب، روند تازهاى پیدا كرد كه از آن به «انتفاضه» مردم فلسطین یاد مىشود. به راستى، انتفاضه چرا پدید آمد؟ بسترها و زمینههاى آن چه بود؟ و آیا در حیات كوتاه خود، دستاورد، پیامد و بازتابى هم داشته است؟ مقاله حاضر مىكوشد به این سؤالات پاسخ دهد.
مقدمه
با تأسیس رژیم صهیونیستى، دور جدیدى از توطئه غرب علیه اسلام آغاز شد كه بیش از نیم قرن طول كشید. برخى از رؤساى كشورهاى اسلامى ـ عمدا یا سهوا ـ از این توطئه، غفلت كردهاند كه ایران زمان پهلوى دوم، مصداق بارز آن به شمار مىرفت. به بیان دیگر، از همان آغاز شكلگیرى اسرائیل، محمدرضا پهلوى روابط گستردهاى با آن برقرار كرد؛ در حالى كه یكى از پایههاى نهضت امام خمینى (ره) ضدیت با اسرائیل بود. از این رو، امام خمینى (ره) یكى از دلایل پیروزى انقلاب اسلامى را روابط رو به گسترش شاه و اسرائیل، معرفى كرد. جمهورى اسلامى، به پیروى از امام خمینى (ره) شعار «اسرائیل باید از بین برود» را مطرح كرد. بنابراین، مسأله فلسطین تأثیر فراوان بر سیاست خارجى ایران داشته و دارد و شناخت آن، در دو عرصه زمینهها (بسترها) و پیامدها (بازتابها) مىتواند به مفهومبخشى و شفافسازىِ سیاست خارجى ایران در دفاع از ملت و انتفاضه فلسطین كمك كند:
انتفاضه: تعریف و تبیین
انتفاضه در لغت، به معناى جنبش، لرزش، غبارروبى، انقلاب، قیام، مرحله قبل از انقلاب، قیام علیه رخوت و ركورد و حركت توأم با نیرو و شتاب است و در اصطلاح، به مفهوم جنبش ضدصهیونیستى مردم فلسطین است كه با بهرهگیرى از امكانات كم، ولى با ایمانى قوى، درصدد نیل به آزادى فلسطین است. در واقع، انتفاضه نامى است كه براى خیزش خودجوش، مردمى، مستقل، مستمر، همگانى و اسلامى مردم فلسطین علیه اشغالگران صهیونیست به كار مىرود.(2) برخى معتقدند كه انتفاضه به معناى انقلاب نیست؛ بلكه به مرحله قبل از انقلاب اشاره دارد. شهید دكتر فتحى شقاقى كه بر این عقیده است، در این باره مىگوید:«از نظر معنایى انتفاضه بر قیام علیه رخوت و ركود دلالت مىكند. انتفاضه، مرحله قبل انقلاب است. براى مثال، قیام مدرسه فیضیه قم را انتفاضه مىنامیم و قیام سال 1357 ایران را انقلاب مىگوییم.(3) البته گاهى هم، این دو به یك معنا و براى تبیین یك چیز به كار مىروند. به این جهت، جنبش جهاد اسلامى، قیام فعلى فلسطین را انتفاضه ـ انقلاب مىنامند.»(4) اگر چه، كلمه انتفاضه بیشتر در دهه اخیر مورد استفاده و استعمال قرار گرفت، اما كاربرد انتفاضه، پیشینهاى طولانى دارد. از جمله، قیام فلسطینیان علیه سلطه انگلیس و گسترش صهیونیسم در 1300 و حركت ضد انگلیسى و ضد یهودى شیخ عزالدین قسام و حاج امین حسینى به ترتیب در 1311 و 1318، انتفاضه نامیده شدهاند؛ ولى انتفاضهاى كه از 1366 آغاز و در 1379 شدت یافت، «انتفاضه بزرگ» نامیده مىشود؛ به آن جهت كه نسبت به انتفاضههاى گذشته، گستردهتر و عمیقتر است.(5) انتفاضه جدید مردم فلسطین را «انقلاب سنگ» هم مىنامند؛ زیرا، مردم فلسطین به جاى سلاح گرم از سنگ براى دفاع از خود و تهاجم علیه دشمن استفاده مىكنند.
پاى بر زمین، دست بر تفنگ آى هم سفر، جرعهاى درنگ
كولهبارمان، مانده بر زمین دستهاى مان، مست عطر جنگ
رفتهام ز یاد با غمى سترگ رفتهاى ز یاد با غمى قشنگ
از نژاد خون، از تبار رنگ نام ماند و نام، ننگ ماند و ننگ
در قنوتمان، در سكوتمان عشق بود و عشق، جنگ بود و جنگ
هان! غمین مباش، در هواى تو تاب مىخورد پرچمى سه رنگ
با تمام عشق جار مىزنیم انقلاب سنگ، انقلاب سنگ(6)
استفاده از سنگ، نگرانى عمیقى در اسرائیلىها ایجاد كرده است؛ چون ممكن است فلسطینىها نیز، همانند حضرت داود(ع)، پیامبر بزرگ بنىاسرائیل كه با سنگ بر جالوت ستمگر پیروز شد، بر اسرائیل پیروز شوند(7).
و بلالهاى شهر هلالها / در جمعهاى یتیم / خاك فلسطین را / كوزه كردهاند / و فانوسهاى آتش / بر سیم خاردار آویختند / تاكوزههاى خویش را / بر سر جالوت بشكنند / و فانوسهاى خویش را / بر سر نخ(8)
انتفاضه: بسترها و زمینهها
انتفاضه جدید كه در پى شهادت چهار كارگر فلسطینى در 17 آذر 1366 جلوه بیشترى یافت، معلول این علل است: 1ـ انقلاب اسلامى ایران موجب احیاى اسلام، بیدارى سیاسى و تقویت خودباورى در مسلمانان و اثبات پوشالى بودن قدرتهاى استعمارى شد. از این رو، انقلاب اسلامى و شیوه پیروزى آن، او را به نمونه آرمانى براى مبارزه جنبشهاى اسلامى درآورد.(9) 2ـ به عقیده دكتر فتحى شقاقى، «انتفاضه پاسخى بود به اشغالگران و اعمال سركوب و طغیان و تكبر آنان و اقداماتشان در ویرانسازى منازل، مصادره زمینها، اسكان یهودیان و ساختن شهركها، شكنجه مبارزان، دستگیرى و تبعید و ترور و شكستن استخوانهاى آنان، نابود كردن اقتصاد فلسطین و تحمیل مالیات و جرایم سنگین، تعطیلى مدارس و دانشگاهها، جلوگیرى از كار و كسب، نادیده گرفتن حقوق انسانى و سیاسى و...(10)» 3ـ شقاقى، همچنین معتقد بود:«انتفاضه پاسخى بود به واقعیت اسفانگیز و یأسآور اعراب كه وابستگى، ضعف و سستى خود را آشكار كرده بودند. آنها فلسطین و آزادسازى فلسطین را توجیهى براى بقاى خود مىدیدند؛ تا جایى كه مسأله فلسطین را در آخر لیست اولویتهاى خود قرار دادند و همگان این امر را حتى در كنفرانسهایى مثل كنفرانس سران در نوامبر 1987 [بهمن 1366 [مشاهده كردند.(11)» 4ـ با شكست سیاسى اعراب از اسرائیل در 1346 / 1967 گروههاى فلسطینى به سوى مبارزه مسلحانه و حضور مستقیم و مستقل در مبارزه نظامى علیه اسرائیل گرایش پیدا كردند؛ ولى از اواخر دهه 50 به ناتوانى خود در مبارزه علیه اسرائیل پى بردند. در نتیجه، مبارزه سیاسى را جایگزین مبارزه نظامى كردند؛ ولى بزودى در این شیوه هم شكست خوردند. بنابراین، انتفاضه پاسخى به عدم توانایى شیوههاى گذشته براى آزادسازى فلسطین نیز، به شمار مىرود.(12) به عوامل گذشته باید زمینههاى شتاب زا و تسریع بخش زیر را نیز اضافه كرد: 1ـ فرار شش تن از اعضاى جنبش جهاد اسلامى از زندان مركزى غزه در اردیبهشت 1366 كه هسته اولیه انتفاضه جدید را تشكیل دادند؛ 2ـ عملیات جنبش جهاد اسلامى علیه گروه گشتى صهیونیستى و مرگ فرمانده پلیس نظامى اسرائیل در غزه در مرداد 1366، محاكمه عاملان عملیات نافرجام انتحارى به رهبرى سلیمان زهیرى در شهریور 1366 و شهادت سه نفر از اعضاى هستههاى مقاومت اسلامى در مهر 1366كه آغازى عملى بر جنبش انتفاضه بود.(13) به علاوه، عوامل دیگرى را نیز، مىتوان در زایش انتفاضه مؤثر دانست؛ از جمله:
1ـ گفتوگوها و اقدامهاى بىحاصل: یكى از علل انتفاضه فلسطین، طرحهاى به اصطلاح، صلحى است كه بدون توجه به خواستههاى واقعى مردم فلسطین از سوى دولتهاى عربى، گروههاى فلسطینى و قدرتهاى جهانى ارائه شده است. به بیان مفصلتر، ماده سوم قطعنامه 338 شوراى امنیت سازمان ملل متحد، طرفهاى درگیر در مسأله فلسطین را به آتشبس فورى و انجام مذاكره براى دستیابى به صلح عادلانه و باثبات در خاورمیانه فرا مىخواند؛ متعاقب آن، كنفرانس صلح خاورمیانه در 1325 / 1946 با نظارت سازمان ملل متحد و ریاست آمریكا و شوروى سابق و طرفهاى درگیر در ژنو تشكیل شد و جلسات آن طى چند سال متوالى و متمادى ادامه یافت؛ ولى هیچیك از آنها، نتایج قابل قبولى را براى مردم فلسطین به ارمغان نیاورد.(14) ناكامى و شكست كنفرانس بین المللى صلح ژنو، اختلاف در جبهه عرب، كاهش روابط مصر و شوروى سابق و اوضاع نامساعد سیاسى و اقتصادى مصر، زمینههاى انعقاد قرار داد صلح كمپ دیوید را در سال 1357 / 1978 بین مصر، اسرائیل و آمریكا فراهم آورد كه طى آن، صحراى سینا از نیروهاى اسرائیلى تخلیه شد و اسرائیل از سوى مصر به رسمیت شناخت شد. بنابراین، مصر به عنوان یكى از مقتدرترین و با نفوذترین كشورهاى عربى حامى آرمان فلسطین، از جرگه مخالفان موجودیت اسرائیل خارج گردید.(15) همچنین، طرح هشت مادهاى فهد (ولیعهد وقت عربستان سعودى) در 1360 / 1981، مشروعیت اسرائیل را مىپذیرفت؛ زیرا بر اساس یكى از مواد این طرح، اسرائیل باید تنها از سرزمینهاى تصرف كرده پس از 1364 / 1985 خارج مىشد. طرح اجلاس فاس در 1360/1981 نیز، با پذیرش مشروعیت اسرائیل، خواستار ایجاد یك دولت مستقل فلسطینى به مركزیت قدس گردید. افزون بر آن، طرح صلحى كه از سوى شاه حسین و یاسر عرفات (طرح اقدام مشترك) در 1365/ 1986 ارائه شد، بر خروج اسرائیل از اراضى اشغالى عرب در 1346 / 1967 و بر حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین در چارچوب تشكیل دولتهاى متحد اردن و فلسطین، تأكید داشت.(16) آمریكایىها هم طرحهایى را براى بر قرارى صلح خاورمیانه پیشنهاد كردهاند؛ از آن جمله:1 ـ طرح رونالد ریگان در 1361 / 1982 خواهان به رسمیت شناخته شدن اسرائیل از سوى دولتهاى عربى و ایجاد یك دولت خودگردان فلسطینى با مشاركت دولت اردن در كرانه غربى و نوار غزه بود.2 ـ جورج شورلتز، وزیر امور خارجه وقت آمریكا، در 1367 / 1988 طرفهاى ذىنفع؛ یعنى هیأتهاى فلسطینى، اسرائیل، اردن، مصر و سوریه را به مذاكره رو در رو فرا خواند. جیمز بیكر، وزیر امور خارجه بعدى آمریكا، در 1367 / 1988،پیشنهاد مشابهاى ارائه كرد. اما همه طرحهاى فوق بر اثر مخالفت برخى از طرفهاى ذىنفع، بى اثر ماند(17) و در نتیجه، مردم فلسطین را به یك اقدام خودجوش ضد اسرائیلى فرا خواند.
2ـ ساف در مقابل انتفاضه ساف یكى از طرفهاى درگیر در مسأله فلسطین و نیز یكى از عوامل طولانى شدن بحران فلسطین، سرانجام از دلایل انتفاضه تلقى مىگردد. زیرا، ساف از 1343 تا 1348 / 1964 تا 1969، یعنى تا پایان ریاست احمد شقیرى بر سازمان، تحت نفوذ دولتهاى عربى قرار داشت. اتحادیه عرب، ساف را از آن جهت پدید آورد كه فعالیت سیاسى و نظامى فلسطینىها را تحت نظارت نگاه دارد و از هر گونه توسعه فعالیتهاى نظامى و گسترش سازمانهاى چریكى و اجراى عملیات ضد اسرائیلى جلوگیرى كند. شقیرى كه در پى بروز اختلاف در دورن ساف، استعفا داد، به عمر مسالمتجویان و حامیان مبارزه مسالمتجویانه با اسرائیل در ساف نیز، خاتمه داد. پس از استعفاى شقیرى، مجلس ملى جدیدى كه تشكیل گردید، بر آزادى فعالیتهاى چریكى در سرزمینهاى عربى براى انجام عملیات ضد اسرائیلى، تشكیل فرماندهى مشترك نظامى میان گروههاى چریكى، یگانهسازى نبردهاى مسلحانه و بر شعار «مبارزه مسلحانه، تنها راه آزادى فلسطین است» تأكید ورزید.(18) با انتخاب یاسر عرفات به ریاست كمیته اجرایى ساف، گرایش به مبارزه مسلحانه علیه اسرائیل شدت گرفت. در پى وقوع سپتامبر سیاه (كشتار فلسطینىها توسط دولت اردن)، ساف دریافت كه نمىتواند از هیچیك از كشورهاى عربى براى ایجاد پایگاهى مطمئن براى سازماندهى عملیات علیه اسرائیل استفاده كند. این تحول به كاهش برخوردهاى مرزى اعراب فلسطینى با شهروندان و سربازان اسرائیلى انجامید. در مقابل، عملیات نظامى فلسطینىها علیه اسرائیل در درون مرزهاى آن كشور، تشدید شد. گرایش ساف به تفاهم سیاسى به جاى مبارزه نظامى ضد صهیونیستى از 1352 / 1973 و در پى گرایش مصر به تجدید نظر در روابط با اسرائیل، چهره گشود. بنابراین، دور از انتظار نبود كه در 1353 / 1974 كنگره ملى فلسطین با استقرار دولت مستقل فلسطینى در هر نقطه آزاد شده ـ نه همه خاك فلسطین ـ موافقت كند و نیز، در 1356 / 1977 ساف آمادگى خود را در به رسمیت شناختن اسرائیل اعلام كرد و در 1360 / 1981 توقف عملیات علیه اسرائیل را پذیرفت. شوراى فلسطین هم، با پذیرش قطعنامههاى 242 و 338 سازمان ملل متحد، موافقت نمود. بر پایه قطعنامه 242، همه نواحى تحت اشغال اسرائیل تا 1346 / 1967 به رسمیت شناخته شد و در قطعنامه 338 از طرفهاى ذىنفع خواسته شده است كه براى استقرار صلحى پایدار و عادلانه در خاورمیانه به مذاكره بپردازنند.(19) یكى از دلایل شكلگیرى انتفاضه، سازشكارى دولتهاى عربى و گروههاى فلسطینى به ویژه ساف است. انتفاضه با روش مسالمتآمیز مبارزه مخالفت ورزید؛ شعار فلسطین بدون اسلام را كنار گذاشت؛ مبارزه در بیرون مرزهاى فلسطینى را به دور انداخت؛ آمیختگى دین و سیاست را در پیش گرفت و تكیه بر مردم، به جاى تكیه بر نخبگان را پیشه خود كرد. بنابراین، هیچگونه شباهتى بین انتفاضه و ساف وجود ندارد و به همین دلیل، ساف در كنترل حركت انتفاضه ناكام و ناموفق بوده است.(20) انتفاضه در مقابل سازشكارىهاى جدید هم، سر فرود نیاورده است. در آذر 1372 قرار داد صلح غزه ـ اریحا بین ساف و اسرائیل به امضا رسید. بر اساس این قرار داد، ساف بار دیگر اسرائیل را به رسمیت شناخت و اسرائیل براى از میدان راندن گروههاى فلسطینى رادیكال، این سازمان را براى اولین بار، به عنوان نماینده مردم فلسطین پذیرفت و به آن اجازه داد یك دولت خود مختار فلسطینى كه تنها به اداره مسائل پست، امور شهرى، منابع آبى و مانند آن بپردازد، تشكیل دهد. این امر، با وجود گذشت بیش از یك دهه از آن، به صورت كامل جامه عمل به خود نپوشیده است.
3ـ ایران و مسأله فلسطین: ایران، قبل و بعد از انقلاب اسلامى، به نوعى در زاده شدن انتفاضه نقشآفرین بوده است؛ زیرا یك سال پس از تأسیس اسرائیل، شاه آن را به شكل «دى فاكتو»(21) به رسمیت شناخت. در 1333، محمد رضا پهلوى دستور برقرارى روابط و انعقاد نخستین قرار داد نفت با اسرائیل را صادر كرد. در 1337 اولین نماینده سیاسى اسرائیل وارد تهران شد و یك سال بعد، دفتر سیاسى ایران در تل آویو گشایش یافت. شاه در 1348 آشكارا اسرائیل را به رسمیت شناخت و با آغاز نخست وزیرى هویدا، روابط ایران با اسرائیل رشد فزایندهاى پیدا كرد.(22) نزدیكى و همكارى شاه با اسرائیل، با اعتراض مردم، روحانیت (مانند آیتاللّه بروجردى و كاشانى) و برخى گروههاى سیاسى (چون فداییان اسلام) مواجه شد. با ورود امام خمینى رحمهالله به عرصه مبارزه سیاسى علیه شاه، مخالفت با اسرائیل به یكى از اساسىترین خواستههاى نهضت و سپس انقلاب اسلامى تبدیل شد. در همین راستا، امام طى سخنرانى خود در عصر عاشوراى 1342 به شاه و اسرائیل حمله كرد و در 1343 جواز صرف بخشى از حقوق شرعیه را براى تسلیح و تجهیز مبارزان فلسطینى صادر كرد و در 1352 از كشورهاى درگیر با اسرائیل خواست به مبارزه علیه اسرائیل ادامه دهند.(23) پس از پیروزى انقلاب اسلامى، اسرائیل در نزد ایرانیان، به عنوان صهیونیسم تبهكار، دولت غاصب، جرثومه فساد و غده سرطانى و یك دولت نامشروع شمرده شد. از این رو، ایران حمایت از استقلال و یا به رسمیت شناختن اسرائیل را براى مسلمانان فاجعه دانست و با طرح شعار «اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود»، به همه كسانى كه در پى حمایت از اسرائیلاند، هشدار داد. به همین جهت، رابطه جمهورى اسلامى با گروههاى فلسطینى بر پایه مواضع آنها در قبال موجودیت اسرائیل پایهریزى شده است. به عنوان مثال، هنگامى كه ساف از موضع نامشروع دانستن اسرائیل دست برداشت، ایران، آن سازمان را به عنوان تنها نماینده مردم فلسطین، دیگر به رسمیت نشناخت و در عوض، از انتفاضه كه بر پایه نفى موجودیت اسرائیل قرار گرفته است، حمایت كرد.(24) در مجموع، مسأله فلسطین به شكل شگفتانگیزى به انقلاب اسلامى گره خورده است؛ زیرا، در روزهاى آغازین انقلاب اسلامى، كنسولگرى اسرائیل به سفارت فلسطین تبدیل شد. ایران، به نماینده ساف لقب سفیر داد؛ آخرین جمعه ماه مبارك رمضان را روز جهانى قدس اعلام كرد؛ صندوق حمایت از مردم فلسطین را افتتاح نمود؛ كمك مالى و انساندوستانه و حمایتهاى دیپلماتیك و سیاسى، از فلسطین را در پیش گرفت و به مخالفت با طرحهاى ضد فلسطینى سازش و صلح خاورمیانه پرداخت. پشتیبانى جدى مردم ایران و نظام جمهورى اسلامى از مسأله فلسطین، تأثیرات مهمى بر جاى گذاشته است؛ از جمله: 1ـ مسأله فلسطین را از یك مسأله ناسیونالیستى به مسأله اسلامى تبدیل كرد. از این رو، مردم فلسطین تنها اسلام را راهگشاى آزادى فلسطین مىدانند. یكى از رهبران سازمان جهاد اسلامى در این باره مىگوید: «انقلاب ایران بود كه عصر جدیدى را پیش روى ما گذاشت و باعث شد كه به مسأله فلسطین تنها از زاویه خاص اسلام نگاه كنیم.(25)»؛ 2ـ فلسطینیان به این نتیجه رسیدند كه دولتهاى عرب و گروههاى فلسطینى قادر نیستند آزادى فلسطین را به ارمغان آورند. به این جهت، انتفاضه با كنارزدن دولتهاى عربى و گروههاى فلسطینى، براى آزادسازى فلسطین به پا شد. یاسر عرفات در این باره مىگوید:«به نظر مىرسد كه سرنوشت، چنین حتم] حكم] كرده كه بیت المقدس به دست مردم غیر آزاد شود.»(26)؛ 3ـ انتفاضه مردم فلسطین از همان شیوههاى انقلاب اسلامى پیروى مىكند و به همین جهت، مساجد سنگر اصلى مبارزهاند؛ شمار زنان با حجاب در انتفاضه افزایش یافته و روشهاى قبلى جاى خود را به روشهاى سیاسى، نظامى و فرهنگى داده است. هانى الحسن، اولین سفیر ساف در ایران، گفته است: «ما فرزندان یك انقلاب هستیم و رهبرمان یكى است و او امام خمینى است.»(27)؛ 4ـ مردم و مبارزان فلسطینى، تأثیرات دیگرى نیز از انقلاب اسلامى گرفتهاند. آنها در پى استقرار حكومت اسلامى و یا اجراى شریعت اسلامى همانند ایراناند: حركتهاى ضد اسرائیلى خود را از مسجد آغاز و به آنجا ختم مىكنند؛ به اختلافاتى كه ممكن است در بین آنها بروز كند، دامن نمىزنند؛ گروههاى سیاسى جدید و هماهنگ با خواستههاى خود چون جنبش جهاد اسلامى و حماس را پدید آوردند و كلمه «جهاد» را جایگزین واژههاى مبارزه و پیكار كردهاند. بنابراین، انقلاب اسلامى برداشتى نوین از اسلام و قرآن در جامعه سنى مذهب فلسطین پدید آورد؛ و به عقیده شیخ اسعد تمیمى، از رهبران جنبش فلسطین، تا زمان انقلاب اسلامى، اسلام از عرصه نبرد فلسطین غایب بود و انقلاب اسلامى ایران این حقیقت را كه اسلام تنها راه حل، و جهاد، تنها وسیله اصلى براى مبارزه علیه صهیونیسم است به قیام مردم فلسطین، ارزانى كرد.(28)
بازتابها و پژواكهاى انتفاضه
انتفاضه، آثار گوناگون ذیل را در عملكرد دولت غاصب اسرائیل به وجود آورده است: 1ـ صلحخواهى را در بخشى از مردم و در بخشى از بدنه دولت اسرائیل تقویت كرد؛ تا حدى كه مجلس صلح و امنیت در اسرائیل تشكیل شده است. این مجلس مىكوشد ثابت كند چشمپوشى تدریجى از مناطق اشغالى (غزه و نوار غربى) به افزایش امنیت اسرائیل مىانجامد.(29) 2ـ دولت اسرائیل براى كنترل و سركوب انتفاضه به روشهاى خشونتآمیز پرداخته است. این موضوع، مخالفت افكار عمومى جهانى و انتقادهاى ظاهرى اروپا و سرانجام كاهش اعتبار و موقعیت بینالمللى را به دنبال داشته است. 3ـ هزینه مقابله با انتفاضه براى اسرائیل تكاندهنده است. به علاوه، انتفاضه به كاهش درآمدهاى صنعت توریسم، تنزل سه درصدى تولید ناخالص ملى، كم شدن صادرات در اراضى اشغالى، افزایش تورم، افزایش آمار بیكارى، كاهش ارزش پول ملى، پایین آمدن دستمزدها، كسرى تراز بازرگانى و نیز، افزایش هزینههاى نظامى و كاهش روحیه ارتش منجر شده است.(30) 4ـ انتفاضه، ابتكار عمل در مبارزه ضد اسرائیلى را از دست یاسر عرفات خارج كرد و به موقعیت این سازمان به عنوان تنها نماینده مردم فلسطین آسیب رسانید. به بیان دیگر، انتفاضه اعتراضى است علیه شیوه مسالمتآمیز ساف و رهبرى آن. از این رو، مردم فلسطین دیگر عرفات و ساف را نماینده، سخنگو و نمادى از مبارزه خود نمىدانند. البته، اسرائیل با تضعیف یا حذف ساف زیان مىبیند؛ زیرا در این صورت، ناچار است با اصولگرایان اسلامى چون حماس و جنبش جهاد اسلامى كه معتقد به روش مسلحانه در مبارزه با اسرائیلاند، مواجه شود. یك مقام اسرائیلى در این باره مىگوید:«ساف در برابر حماس، با اسرائیل متحد خواهد شد... این سازمان، اصلىترین متحد ما در برابر جنبش حماس است.»(31) به علاوه، موارد متنوع و متعدد دیگرى كه گویاى بازتابهاى انتفاضه بر اسرائیل غاصب است، وجود دارد؛ از جمله:
1ـ اقتصادى (ركود در صنعت جهانگردى): یكى از منابع تأمین مالىِ اقتصاد اسرائیل، درآمدهاى حاصل از صنعت جهانگردى است و یكى از آثار انتفاضه بر اقتصاد رژیم صهیونیستى هم، در بعد جهانگردى آن ظاهر شده است. به بیان عمیقتر، پس از آغاز انتفاضه الاقصى، به دلیل ناامنى در سرزمینهاى اشغالى، به بخش صنعت جهانگردىِ اسرائیل لطماتى شدید وارد آمد؛ تا جایى كه این صنعت رو به تعطیلى نهاده است. بر اساس اطلاعات دفتر ملى آمار رژیم صهیونیستى، از اول انتفاضه تا پایان ژوئن 2001 / 1380، تعداد گروههاى جهانگردى وارد شده به اسرائیل، نسبت به سال قبل از آن، یك كاهش 80 درصدى را نشان مىدهد. همچنین، میزان درآمد جهانگردى این رژیم، 59 درصد كاهش یافته و بخش هتلدارى در شش ماهه اول سال 2001 / 1380، 250 میلیون دلار زیان دید و در همین زمان، رزرو اتاق در هتلها، 66 درصد تنزل داشته است. به علاوه، 25 هتل عملاً تعطیل شد و 200 هزار كارگر و كارمند این بخش در معرض بیكارى قرار گرفتند.(32) علاوه بر هتلها، رستورانها، فروشگاهها و شركتهاى حمل و نقل نیز به شدت از ركود صنعت جهانگردى متضرر شدند. یكى از دلایل كاهش تعداد جهانگردان، قیمت گران هتلهاى اسرائیل عنوان شد؛ اما عمدهترین دلیل آن، شروع انتفاضه الاقصى است كه منجر به تعویق سفر جهانگردان مىشود. در همین راستا، از حجم مهاجرت یهودیان به اسرائیل نیز، كاسته شد؛ به عنوان مثال، برنامه آزمایشى كه قرار بود با هدف تشویق و ترغیب یهودیان آفریقاى جنوبى براى مهاجرت به اسرائیل اجرا شود، به تأخیر افتاد. این برنامه كه «نعاله» به معناى «ما مهاجرت مىكنیم» نام داشت، به منظور تحصیل جوانان یهودى آفریقاى جنوبى در دبیرستانهاى محلى اسرائیل ترتیب داده شده بود و هدف، آن بود كه والدین این دانشآموزان هم، با آنها به اسرائیل بروند. دلیل اصلى تعویق این برنامه، افزایش ناامنى و خشونت در سرزمین اشغالى عنوان گردید.(33)
كاهش تعداد پروازهاى هوایى از خارج به داخل اسرائیل به دلیل نبود امنیت، عامل دیگرى است كه در حجم سفرها و مهاجرتهاى صورت پذیرفته به اسرائیل تأثیر گذاشت و كار شركتهاى هواپیمایى را نیز، با اختلال مواجه كرد. در این جهت، دو شركت هواپیمایى اروپایى به نامهاى لوفت هانزا و بریتیش ایرویز اعلام كردند كه به دلیل فقدان امنیت در اسرائیل، پروازهاى خویش را به حالت تعلیق درآوردهاند. همچنین، شركتهاى كى.ال.امِ هلند و سوییس ایرِ سوییس و ایر فرانسِ فرانسه نیز، هر یك به صورت جداگانه اعلام نمودند پروازهایشان را به اسرائیل محدود خواهند كرد.(34) كاركنان سازمان هواپیمایى اسرائیل نیز، به دلیل اختلال در كار پروازهاى خارجى و در واكنش به این امر، از حضور در سر كار خوددارى ورزیدند كه این امر منجر به تعطیلى موقت فرودگاههاى داخلى شد. به این ترتیب، ایجاد تنش در كار پروازهاى داخلى و خارجى اسرائیل، علاوه بر آن كه بر صنعت جهانگردى اسرائیل لطمه وارد كرد، از حجم مهاجرتها و سفرها به فلسطین اشغالى كاست. در نتیجه، شركتهاى هواپیمایى و فرودگاهها از سیر و روند طبیعى فعالیت روزمره خویش بازماندند.(35)
2ـ نظامى (افزایش بودجه نظامى): از آغاز انتفاضه الاقصى، نوعى عدم توازن بین تخصیص بودجه در بخشهاى مختلف جامعه صهیونیستى به وجود آمد؛ در شرایطى كه ارقام بودجه دفاعى اسرائیل رو به افزایش است. در این راستا، رژیم صهیونیستى به افزایش 5 درصدى بودجه دفاعى خود در سال 2001 / 1380 پرداخت؛ به همین جهت، بودجه نظامى خود را از 40 میلیارد شیكل در سال 2000 / 1379، به 42 میلیارد شیكل (حدود 10 میلیارد دلار) در سال 2001 / 1380 افزایش داد. علاوه بر آن، رقمى معادل 4 الى 5 میلیارد شیكل، از بودجه دولت براى تأمین هزینههاى امنیتى در نظر گرفت.(36) بودجه كل اسرائیل در سال 2001 معادل 8/254 میلیارد شیكل بود؛ از این رقم، یك ششم بودجه اسرائیل را بودجه نظامى تشكیل داد. تخصیص این رقمهاى سنگین براى امور نظامى ـ امنیتى حاكى از نیاز رژیم صهیونیستى براى بالا بردن توان نظامى براى مقابله با انتفاضه الاقصى است. در این باره، شائول موفاز، رییس ستاد ارتش اسرائیل، گفت: «انتفاضه الاقصى ما را با هزینههاى سنگین و پیشبینى نشدهاى رو به رو كرد؛ از این رو، وزارت دارایى در نهایت مجبور خواهد بود به درخواست ارتش در مورد افزایش بودجههاى نظامى پاسخ مثبت دهد.» این اقدام در شرایطى صورت پذیرفت كه ذخیره بودجه اكثر بخشها تمام شد و خزانهدارى وزارت دارایى با كمبود بودجه در تأمین خسارتهاى ناشى از بیكارى مواجه بود. به علاوه، كاهش بودجه آموزش و پرورش و اعتراض معلمان به دلیل كسرى حقوق و كسرى بودجه به میزان 50 میلیون شیكل براى دانشسراها و مشكلات مالى دانشجویان، و دهها نمونه دیگر، از مصادیق عدم تخصیص بودجه متناسب در بخشهاى مختلف به دلیل افزایش بودجه در بخشهاى امنیتى است. با وجود همه این تفاسیر، هنگامى كه وزراى كابینه در صدد برآمدند تا به بررسى طرح سیلوان شالوم در ارتباط با نحوه صرف بودجه بپردازد، بن الیعزر، از ستاد ارتش، عنوان كرد كه با توجه به اوضاع جارى، ارتش، بودجه بیشترى مىطلبد. سایت ارتش اسرائیل در این باره و در تاریخ 15 مرداد 1380 اعلام داشت: «بر اساس نظر افسران بلندپایه ارتش اسرائیل، نیروهاى امنیتى به مبلغ مازاد و اضافى معادل 3 میلیارد شیكل در سال 2002 / 1381 نیازمندند.»
3ـ اجتماعى (مهاجرت معكوس): گسترش مهاجرت به فلسطین اشغالى یكى از خواستههاى احزاب صهیونیستى است؛ از این رو، مىتوان آن را به عنوان اصلىترین استراتژى سیاسى و امنیتى رژیم اسرائیل دانست. در واقع، جنبش صهیونیسم با سوء استفاده از وضعیت سیاسى ـ اقتصادى یهودیان، آنان را به فلسطین اشغالى كشانده است؛ به نحوى كه تا سال 2000 / 1379، 2/81 درصد از ساكنان این سرزمین را كسانى تشكیل مىدادند كه از اقصى نقاط جهان به فلسطین كوچ كرده بودند؛ اما با شعلهور شدن انتفاضه، زندگى براى شهركنشینان صهیونیست به یك جهنم تبدیل شد. بر اساس آمار و پژوهشهایى كه به شكل دورهاى منتشر شد، ماه به ماه از حجم مهاجرت كاسته و بر میزان مهاجرتهاى معكوس افزوده گردیده است. طبق آمارِ اعلام شده، سپتامبر سال 2000 / 1379 شاهد 22 درصد كاهش تعداد مهاجرت نسبت به سال قبل از آن بود. نوامبر همان سال این رقم به 24 درصد نسبت به مدت مشابه در سال 1999 / 1378 رسید. با وجود آن كه سخن گفتن از مهاجرتهاى معكوس، گوینده را به فردى ترسو و بزدل مبدل مىسازد و یهودیان سعى مىكنند به همین دلیل، از صحبت كردن در این باره امتناع نمایند، ولى به دلیل ناامنى كه صهیونیستها در آن گرفتار آمدهاند، در یك نظرسنجى، 28 درصد از گروه سنى بین 25 تا 43 اعلام كنند كه به طور جدى در مورد خروج از فلسطین اشغالى فكر كردهاند و اكثر قریب به اتفاق افرادى كه مورد نظرسنجى قرار گرفتهاند، اعلام كردند به هیچ عنوان كسانى را كه از فلسطین خارج مىشوند و مهاجرت مىكنند افرادى بزدل نمىدانند. روند رو به رشد مهاجرتها باعث شد كه سالایر میریدور، رییس آژانس بینالمللى، اعلام كند: «در صورتى كه تا پایان سال 2001 / 1380، افت مهاجرتها به این شكل ادامه یابد، سال جارى، ضعیفترین سال از نظر مهاجرتها خواهد بود.»(37)
بیشترین قشرى كه در معرض مهاجرت معكوس قرار گرفتهاند، قشرى است كه به تازگى وارد فلسطین اشغالى شدهاند و با توجه به این كه رابطه این مهاجران با رژیم صهیونیستى رابطه منفعتطلبانه است، به محض از بین رفتن این رابطه، ادامه سكونت در فلسطین براىشان بىمعنا مىشود و از همین رو، خروج از فلسطین به اولویت اول آنان مبدل مىگردد.
4ـ سیاسى (بحران مشروعیت): زورگویى و سلطهگرى اسرائیل به كاهش مشروعیت آن انجامیده است. برخى از مواردى كه گویاى این بحران است، عبارتند از:
1ـ وقوع انتفاضه و ناكامى اسرائیل در سركوب آن، صلحخواهى را در مردم و دولت اسرائیل، به شدت تقویت كرده است؛ به گونهاى كه این گرایش به صلح، موجب تأسیس مجلس صلح و امنیت در اسرائیل گردید. این مجلس، كه با حضور 30 تن از فرماندهان نظامى اسرائیل تشكیل یافت، مىكوشد ثابت كند كه چشمپوشى تدریجى از مناطق اشغالى (غزه و نوار غربى) نه به كاهش، بلكه به افزایش امنیت و مشروعیت اسرائیل مىانجامد.(38)
2ـ انتفاضه موجب بالا گرفتن اختلاف میان رهبران اسرائیلى و پدید آمدن شكاف آشكار میان احزاب اسرائیل از یك سو، و میان آنان و آمریكا از سوى دیگر شده است. به عنوان مثال، آمریكا براى خاموش كردن قیام مردم فلسطین، موضوع خودمختارى محدود فلسطینیان را در اراضى اشغالى پیشنهاد كرد كه شیمون پرز از این ابتكار آمریكا حمایت نمود؛ اما نخستوزیر دولت اسرائیل، شامیر، با این طرح به مخالفت برخاسته است.(39)
3ـ بر اساس گزارش شبكه IAP در سال 2002 / 1381 میلیونها عرب از خرید كالاهاى آمریكایى پرهیز كردند. عده زیادى از مصرفكنندگان فلسطینى نیز، از كالاهاى آمریكایى، بویژه، مشروبات غیرالكلى و انواع سیگارها اجتناب كردند. تحریم كالاهاى آمریكا و اسرائیلى بر روى همه كالاهاى مصرفىِ اساسى، اثر گذارده است. طبق گزارش خبرگزارى Islamonline امارات متحده عربى، كالاهاى آمریكایى و اسرائیلى از سوى كمیته ملى تحریم این كشور، تحریم شده است. فروشگاههایى كه كالاهاى مصرفى آمریكایى و اسرائیلى مثل ماشین، نوشیدنیها و مواد غذایى را در حوزه خلیج فارس مىفروشند، قریب به 40 درصد از مشتریان خود را از دست دادهاند و این به خاطر مبارزات بحق فلسطینىها و حمایت واضح و آشكار آمریكا در حمایت از اسرائیل مىباشد.(40)
نتیجه
علاوه بر آن كه اسرائیل به دلیلِ اشغالگرى و ستمگرى با بحرانهاى داخلى و خارجى عدیدهاى مواجه است كه مرگ قریب الوقوع آن را وعده مىدهد، پیشگویىهاى حدیثى چندى درباره فروپاشیدن اسرائیل، در دست داریم؛ مانند:
ـ پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله : مردم از اطراف بیتالمقدس جمع شوند و یهودیان را محاصره كنند و پیشوا و فرمانفرماى آن جمعیت، رجل صالح مىباشد.(41)
ـ على علیهالسلام : یهود از اطراف جهان به فلسطین گرد آیند و براى خود دولت قرار دهند... و عدهاى از زمامداران كشورها با آنان جنگ كنند؛ ولى شكست نصیب یهود نگردد. آخر الامر، مسلمین با اعراب متحد شوند و رمز وحدت در همه آنان ایجاد گردد و یگانگى در آنها حكمفرما شود و با یهود فلسطین رزم كنند و سرانجام پیروز شوند و كشور فلسطین در اختیارشان آید و یك یهودى در آنجا جایگزین نشود.(42)
ـ على علیهالسلام : و به زودى یهودیان براى تشكیل دولتشان از غرب به فلسطین مىآیند. مردم گفتند: اى ابا الحسن، عربها كجا هستند؟ جواب فرمود: در آن وقت نیروهایشان پراكنده و پیوندشان از هم گسسته است و بههم فشرده و پشتیبان یكدیگر نیستند. سپس از آن حضرت پرسیدند: آیا این بلا به طول خواهد انجامید؟ فرمود: نه، تا این كه بندهاى اسارت عرب گسسته شود و افكار مصمم آنان باز گردد. آنگاه فلسطین به دست آنان فتح مىشود و عربها پیروزمندانه و متحد، خروج مىكنند و نیرو از عراق خواهد رسید؛ بر پرچمهاى آنان نوشته شده است: قوّت و عرب و اسلام، همه با هم مشترك مىشوند براى نجات فلسطین؛ جنگى بزرگ در دریا روى مىدهد؛ مردم در خون فرو مىروند و زخمیها بر كشته مىگذرند. سپس فرمود: سه بار اعراب این عمل را انجام مىدهند و در مرتبه چهارم كه خدا پایمردى و ایمان آنان را مىبیند، یارى او بر سرشان سایه مىافكند. سپس فرمود: به خدا قسم، كشته مىشوند مانند كشته شدن میش تا آن كه یك نفر یهودى در فلسطین باقى نماند.(43)
1ـ عضو هیأت علمى در پژوهشكده تحقیقات اسلامى و مدرس دانشگاه، محقق و نویسنده.
2ـ على آقابخشى، فرهنگ علوم سیاسى، ص 17؛ غلامرضا على بابایى، فرهنگ تاریخى ـ سیاسى ایران و خاورمیانه، ج 1، ص 62؛ جمیله كدیور، انتفاضه، حماسه مقاومت فلسطین، ص 17.
3ـ ابراهیم فتحى شقاقى، انتفاضه و طرح اسلامى معاصر، ص 128.
4ـ همان.
5ـ انتفاضه آخرین راه رهایى، روزنامه اطلاعات، 15/4/1377، ص 8.
6ـ عباس براتىپور، زیتون و زخم، ص 26.
7ـ على آقا بخشى، پیشین، ص 17.
8ـ عباس براتىپور، پیشین، ص 23.
9ـ ابراهیم فتحىشقاقى، پیشین، صص 24ـ23.
10ـ همان، صص 86ـ28.
11ـ همان.
12ـ جمیله كدیور، پیشین، صص 22ـ21.
13ـ روزنامه اطلاعات (8 آبان، 19 آذر، 3 و 13 دى 1366) ص آخر.
14ـ غلامرضا على بابایى، پیشین، ج 2، صص 121، 424، 426، 429، 433، 8 438 و 441؛ راشد الغنوشى، مسأله فلسطین و ماهیت طرح صهیونیسم،ترجمه سید هادى خسرو شاهى، صص 27 و 48؛ غلامرضا على بابایى، فرهنگ علوم سیاسى، ج 2، صص 65 و 795.
15ـ همان.
16ـ همان.
17ـ همان.
18ـ محمود نورانى، اهداف سیست خارجى ساف در فلسطین اشغالى، صص 24، 27، 123، 125، 127، 156، 177، 179، 183 و 246؛ هنرى كتان، فلسطین و حقوق بین الملل، ترجمه غلامرضا فدایى عراقى، صص 165 و 267؛ جمیله كدیور، پشت پرده صلح، ص 74.
19ـ همان.
20ـ همان.
21ـ تأیید دى فاكتو (De Facto Recognition) به معناى تأیید موقت، محدود و مشروط یك كشور است.
22ـ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمهالله ، فلسطین از دیدگاه امام خمینى رحمهالله ، ص 201؛ جمیله كدیور، رویارویى انقلاب اسلامى و آمریكا، ص 97.
23ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوى، سیاست خارجى ایران در دوره پهلوى، صص 283، 385، 390، 386، 392 و 453.
24ـ موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمهالله ، فلسطین از دیدگاه امام خمینى رحمهالله ، صص 46، 48، 52، 60، 101، 129، 175؛ منوچهر محمدى، روابط جمهورى اسلامى با سازمان آزادى بخش فلسطین، ص 19.
25ـ ابراهیم فتحى شقاقى، انتفاضه طرح اسلامى معاصر، ص 123؛ جمیلهكدیور، رویارویى انقلاباسلامى با آمریكا، ص 114.
26ـ همان؛ موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمهالله ، فلسطین از دیدگاه امام خمینى رحمهالله ، صص 204ـ197.
27ـ همان.
28ـ جمیله كدیور، رویارویى انقلاب اسلامى و آمریكا، صص 103ـ97.
29ـ روزنامه اطلاعات، 17/5/1367، ص 78.
30ـ همان روزنامه، 19/1/1367، ص 12، همان روزنامه، 15/4/1377، ص 5.
31ـ همان روزنامه، 28/6/1372، صفحه آخر.
32ـ ماهنامه نداء القدس (آذر 1380)، ص 37.
33ـ روزنامه الشرق الاوسط (8/8/1380)، ص 10.
34ـ روزنامه البعث (13/8/1380)، ص 18.
35ـ شبكه سه تلویزیون اسرائیل (16/4/1379).
36ـ روزنامه هاآرتص (29/3/1380)، ص 5.
37ـ ماهنامه نداء القدس، پیشین.
38ـ دیدگاه فرماندهان نظامى رژیم صهیونیستى درباره آینده كرانه باخترى و نوار غزه، روزنامه اطلاعات (17/5/1367)، ص 8.
39ـ زمینههاى پذیرش طرح غزه ـ اریحا توسط ساف، روزنامه اطلاعات (25/10/1372)، ص 2.
40ـ مجید صفا تاج و نرگس آبیار، آیا مىدانید كه؟ ص 57.
41ـ همان، ص 80.
42ـ همان، ص 81.
43ـ من عقائد الامامیه الاثنى عشریه، ص 270.
اعجاز قرآن از نگاه قرآن
على گلایرى(1)
چكیده:
از زمانى كه قرآن كریم بر پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله نازل شده است، مخالفت با این كتاب آسمانى هم آغاز شد. قرآن كریم هم بارها مخالفانش را به مبارزه طلبید. در این نوشتار، اشارهاى خواهیم داشت به اعجاز قرآن و ناتوانى همه از آوردن مثل قرآن و حتى سورهاى یا آیهاى مثل قرآن.
از هنگام نزول قرآن كریم بر نبى مكرم اسلام صلىاللهعلیهوآله تا امروز، موافقت و مخالفت با قرآن كریم همچنان ادامه دارد. آن هنگام كه قرآن كریم، جن و انس را به مبارزه طلبید تا اگر خیال مىكنند قرآن كریم، ساخته و پرداخته پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است مانند آن بیاورند، رویارویى با آن به اوج خود رسید و اینك با گذشت هزار و اندى سال از آمدن قرآن، این كتاب مقدس، كسى نتوانست مانند آن بیاورد.
به تصریح قرآن كریم، این ـ قرآن ـ كتابى است براى همیشه تاریخ «وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لأُِنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ؛ این قرآن به من وحى شد تا به وسیله آن، شما و هر كس را كه این قرآن به او مىرسد انذار كنم»(2)
پس معجزه بودن قرآن نیز براى تمام انسانها و تمام زمانهاست؛ یعنى در حال حاضر نیز كسى نمىتواند مانند آن بیاورد.
اما مخالفان قرآن كریم هرگز از پا ننشستند. گاه متن قرآن را سخن ساده مىدانستند كه اگر بخواهند، مىتوانند مثل آن بیاورند «وَ إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِیرُ الأَْوَّلِینَ؛ چون این قرآن بر آنان تلاوت شود، گویند ما این سخنان را شنیدیم. اگر ما مىخواستیم مانند آن مىگفتیم كه چیزى جز سخنان افسانه پیشینیان نیست.»(3)
و گاهى نیز آورنده آن را به انواع تهمتها آزردند و او را ساحر و كذّاب خواندند «وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ؛ و تعجب كردند كه رسولى از همان نژاد عرب براى پند آنان آمد و آن كافران گفتند او ساحرى دروغگوست»(4) در حقیقت با این تهمتها سعى در پاك كردن صورت مسأله داشتند تا عجز خود را به نحوى پنهان كنند و لجبازى خویش را به نوعى توجیه نمایند. البته این ترفندى بود كه امتهاى گذشته نیز نسبت به پیامبران خویش داشتند؛ یعنى وقتى مىدیدند توان مقابله با آنها را ندارند، با عناوینى چون ساحر، كذاب و مجنون به پیامبران افترا مىبستند تا بدین وسیله، آنها را از سر راه خویش بردارند؛ «كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ؛ همچنان هیچ رسولى بر امم پیش نیامد جز آن كه (او را تكذیب كرده و) گفتند او ساحر یا دیوانه است»(5) آرى، آنان هر چه در توان داشتند به كار بستند و هنگامى كه نتوانستند جلوى پیشرفت حق را بگیرند، سعى در اخراج و قتل پیامبر صلىاللهعلیهوآله گرفتند، اما از اراده الهى غافل بودند؛ «وَ إِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُوا لِیُثْبِتُوكَ أَوْ یَقْتُلُوكَ أَوْ یُخْرِجُوكَ وَ یَمْكُرُونَ وَ یَمْكُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماكِرِینَ؛ به یاد آر زمانى را كه كافران با تو مكر مىكردند تا تو را از مقصد خود (كه تبلیغ دین است) باز دارند یا به قتل برسانند یا از شهر بیرون كنند. (آنها) مكر كنند، خدا هم با آنان مكر مىكنند و خدا بهتر از هر كسى مىتواند مكر نماید»(6)
سرّش آن است كه خداوند نورى را كه خود برافروخت، روشن نگه خواهد داشت و حق را احیا خواهد كرد و باطل را خواهد میراند، گرچه كافران و مجرمان نپسندند؛ «یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ یَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِینَ لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ؛ خدا مىخواست كه صدق سخنان حق را ثابت گرداند و از بیخ و بن، ریشه كافران را بركند تا حق (دین اسلام) را محقق و پایدار كند و باطل را محو و نابود گرداند؛ هر چند بدكاران را خوش نیاید.»(7)
اما آنان كه در مقابل كتاب مقدس الهى قد علم كردند، هیچگاه پرچم پیكار با دین را بر زمین نخواهند گذاشت و همیشه با آن به پیكار برخواهند خواست، هر چند روش برخوردها گاهى ملایم و آرام و گاهى خشن و تند است، گاهى نیز با بیان عباراتى سعى در منطقى جلوه دادن اشكالات و مخالفتهاى خویش دارند و به تعبیر برخى بزرگان، گاهى شهرت عملى، آنان را به این راه مىكشاند و گاهى علمى.
عدهاى با نگاه ظاهرى به آیاتى چند از قرآن كریم ادعا مىكنند كه قرآن كریم معجزه را نفى مىكند و در مقابل درخواست معجزه از سوى مخالفان سكوت نموده است. علاوه بر آن كه مىگویند در قرآن آیاتى وجود دارد كه با اساس ادبیات عرب همخوانى ندارد لذا در این نوشتار سعى مىشود تا این آیات مورد بررسى قرار گیرد و به این چند نكته پرداخته مىشود.
1ـ آیا در قرآن آیاتى وجود دارد كه معجزه را نفى كند.
2ـ آیا در قرآن آیاتى وجود دارد كه با اساس ادبیات عرب منافات داشته باشد.
3ـ آیا مىتوان به وسیله آیات قرآن، معجزه بودن قرآن را اثبات كرد یا خیر؟
آیات دال بر اعجاز قرآن كریم
معجزه و اعجاز، از ریشه «عجز» به معناى ناتوانى است و در اصطلاح، به نشانههایى اطلاق مىشود كه پیامبران براى اثبات ادعاى رسالت خویش مىآورند؛ بدین معنا كه نشانهاى از سوى خداوند به همراه دارند كه بشر از آوردن مثل آن عاجز بوده و توان مقابله با آنرا ندارند.
گاهى به جاى كلمه معجزه، «خرق عادت» به كار برده مىشود كه این، همان برداشتى است كه «اشاعره» از معناى معجزه داشتند. اما در قرآن كریم، به جاى كلمه «معجزه» و «خرق عادت»، از كلمه «آیه» استفاده شده است.(8) هر چند ممكن است گفته شود استعمال كلمه «معجزه» در زمان ائمه علیهمالسلام نیز شایع بوده است، اما آنچه در قرآن كریم به كار برده شده است، «آیه» است.(9)
قرآن كریم، كتاب زندهاى است كه براى اثبات اعجازش محتاج به غیر از قرآن نیستیم، بلكه خود، اعجاز خویش را اثبات مىكند و براى اثبات معجزه بودن قرآن كریم، به آیات متعددى مىتوان استناد كرد؛ مانند فصاحت و بلاغت(10) و اخبار از غیب(11)، اخبار از سرگذشت قومهاى پیشین، خصوصا اقوامى كه در حوالى مكه و مدینه زندگى مىكردند و آنها تا حدودى از سرگذشت آنها با خبر بودند؛ مانند قوم عاد كه در سرزمین احقاف در ناحیه حضرموت در جنوب جزیره عربستان زندگى مىكردند و یا قوم ثمود كه در منطقه وادى القرى، بین مدینه و شام مىزیستند(12) و همچنین به آیاتى كه به نبى اُمّى و درس نخوانده كه كتابى این چنین آورده است، تحدّى نموده است(13) مىتوان استدلال كرد.
مرحوم علامه رحمهالله در «المیزان» جهات پنجگانهاى را با توجه به آیات، در اثبات اعجاز قرآن بیان(14) مىكند، ضمن آن كه معتقد است قرآن كریم در تمام جهات و براى هر قوم و قشرى معجزه است.(15)
اما آنچه در مورد اثبات معجزه بودن قرآن كریم مىتوان گفت، آیاتى است كه به صراحت، مردم را به مبارزه طلبیده و به اصطلاح تحدى نموده است كه این آیات هم از حیث شمول افرادى و هم از حیث شمول ازمانى و هم از حیث شمول مورد تحدى مختلف است. از حیث شمول افرادى برخى آیات، مانند آیات سوره مباركه یونس، هود، بقره، شامل مشركین مىشود و برخى دیگر، مثل آیه 88 سوره اسراء، شامل تمام افراد مىگردد. همچنین این آیات شریفه، تمام انسانها را در هر عصر و زمانى به مبارزه طلبیده است و نیز در برخى از آیات به آوردن یك سوره و در برخى به ده سوره و برخى نیز به كل قرآن تحدى شده است كه به آنها اشاره مىشود.
1ـ قرآن كریم مىفرماید اگر شما ادعا مىكنید قرآن را پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله ، از پیش خودش آورده است، پس شما نیز اگر مىتوانید، مثل آن بیاورید «أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ؛ آیا كافران مىگویند قرآن را (حضرت محمد صلىاللهعلیهوآله ) بافته است؟ بگو اگر راست مىگویید شما خود و هم از هر كس نیز مىتوانید كمك بطلبید و یك سوره مانند آن بیاورید این منكران، انكار چیزى را مىكنند كه علمشان به او احاطه نیافته است.»(16)
در این آیه شریفه به دو نكته اشاره شده است؛ اول آن كه از كلمه «من دون الله» استفاده مىشود. قرآن كریم تنها توسط «الله» ایجاد شده است و هیچ كس، حتى پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آن تصرفى ننموده است كه كمك خواستن از غیر خداوند، شامل تمام ماسوى الله مىشود. دوم، از كلمه «بل كذبوا بما لم یحیطوا بعلمه» استفاده مىشود كه كافران، توان مقابله با قرآن را ندارند؛ لذا مشركین همیشه با پیامبران جنگیدند و با قرآن كریم. آنها كه كلمات عجیب و غریبى را به عنوان مبارزه با قرآن مطرح كردند،(17) بیشتر به شوخى شبیه است؛ لذا در این آیه شریفه، علاوه بر تحدّى، نكتهاى دیگر ـ عدم توان مقابله ـ را نیز مطرح مىكند كه برگى دیگر از اعجاز قرآن كریم است.
2ـ تحدى به ده سوره: اگر مىگویید: قرآن كریم ساخته پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ده سوره مانند آن بیاورید؛ اگر نتوانستید بدانید كه به علم الهى نازل شده است، در نتیجه براى بشر دست نیافتنى است.
«أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ؛ آیا مىگویند این قرآن را خود او بهم بسته و به خدا نسبت مىدهد؟ بگو اگر راست مىگویید، شما هم با كمك همه فصحاى عرب، بدون وحى خدا ده سوره مانند این قرآن بیاورید، پس هرگاه كافران جواب ندادند، در این صورت (شما مؤمنان) یقین بدانید كه این كتاب به علم ازلى نازل شده است.»(18)
3ـ تحدى به كل قرآن: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً؛ بگو اى پیامبر صلىاللهعلیهوآله اگر جن و انس اجتماع كنند كه مانند این قرآن كتابى بیاورند، هرگز نتوانند؛ هر چند همه پشتیبان یكدیگر باشند»(19)
نكات قبل تأمل در آیه شریفه:
الف) به كل قرآن تحدى شده است كه كسى را یاراى آوردن مثل قرآن نیست.
ب) این تحدى عام بوده و شامل تمام جن و انس مىشود؛ به خلاف آیات پیشین كه مربوط به مشركین بوده است.(20)
ج) این آیه شریفه هم تعجیز است و هم اخبار به غیب را در بر دارد؛ یعنى تأیید و تصدیق یك اعجاز با اعجاز دیگر كه اخبار به غیب است.(21)
آیه دیگرى كه به كل قرآن كریم تحدى كرده است در سوره مباركه طور است: «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِینَ؛ اگر گمان مىكنید قرآن از پیش خویش ساخته است پس كلامى مانند قرآن بیاورید.»(22)
نتیجه
قرآن كریم در «تحدى»، اولا، از منكران خواسته است از هر كس كه توان دارند، حتى جنّ، درخواست كمك نمایند ثانیا، آنچه در مقابل قرآن ساختهاند، خود شاهدانى را بخوانند تا قضاوت كنند(23) ثالثا، چون قرآن كریم به علم الهى نازل شده است، خبر از عدم توان مقابله با قرآن را مىدهد، در نتیجه به هر كس كه قرآن كریم برسد ـ به خاطر عدم وجود چیزى كه بتواند با قرآن مقابله كند ـ، قرآن را كلام الهى دانسته و بر وى حجت مىشود؛ چرا كه قرآن كریم خویش را براى تمام اعصار معرفى مىكند: «وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لأُِنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ؛ این قرآن بر من نازل شد تا شما و به هر كس كه قرآن كریم به او مىرسد انذار كنم»(24) لذا در هر زمانى احكام قرآن كریم قابل عمل است و از آنجا كه قرآن كریم براى پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله علاوه بر تلاوت، وظیفه تعلیم را نیز قائل است(25)، پس با هدایت قرآن كریم به تعلیمات پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز رهنمون مىشود و با توجه به این كه قرآن، با علم الهى نازل شده است و علم الهى زمان بردار نیست، پس قرآن كریم منادى دین زندهاى است كه براى هر زمانى سخن مناسب با همان عصر و زمان را خواهد داشت.(26)
دو نكته
1ـ فایده اثبات اعجاز قرآن از نگاه قرآن
با آنچه در نتیجه بحث گذشت، به خوبى روشن مىشود در صورت اثبات اعجاز قرآن كریم، نبوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز اثبات مىشود؛ چرا كه قرآن كریم سند صحت ادعاى رسالت نبوى است و با توجه به آن كه در قرآن كریم، مباحث معاد به طور فراوان موجود است و ایمان به آنها موجب ایمان به معاد خواهد شد. به علاوه، قرآن كریم ثبوت اعجاز را دلیل وحدانیت خداوند مىداند؛ «فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛ پس اگر كافران جواب ندادند در این صورت (شما مؤمنان) بدانید كه این كتاب به علم ازلى خداوند نازل شده است كه هیچ خدایى جز آن ذات یكتاى الهى نیست. آیا شما مردم تسلیم حكم خدا خواهید شد»(27)
در این آیه شریفه، نتیجه عدم اجابت مشركان در آوردن سورههایى مانند قرآن، دو امر ذكر شده است؛ اول آن كه به علم الهى نازل شده است و دیگر آن كه خداوند داراى شریك نیست و واحد است. مرحوم علاّمه وجه دلالت عدم توان معارضه مشركان با اثبات وحدانیت خداوند را از دو جهت مىداند؛ نخست آن كه مشركان، خدایان خود را براى مبارزه با قرآن خواندند، اما آنها اجابت نكردند، بنابراین روشن مىشود آنها خدایان واقعى و حقیقى نبودند؛ پس خداوند كسى نیست جز آن كه وقتى گرفتارى او را مىخواند، جوابش را بدهد؛ مخصوصا درخواستى باشد كه در آن نفع خدایان مدعو نیز باشد؛ چون قرآن كریم آنها را باطل دانسته و توجه مردم را از آنها به سوى خداوند منصرف مىكند و اگر چنین درخواستى از طرف آنها اجابت نشود، بهترین دلیل بر نفى خدا بودن آنهاست.
دوم، اگر صحت انزال قرآن كریم از نزد خداوند ثابت شود و به آنچه خبر مىدهد صادق باشد و از طرفى، چون در قرآن كریم، سخن از توحید و نفى شرك آمده است، پس عدم معارضه دیگران، نشان از صحت محتواى آن مىدهد؛ از جمله وحدانیت ذات اقدس الهى این كه واحد است.(28)
2ـ سرّ عدم توان آوردن مانند قرآن توسط بشر
قرآن كریم، علاوه بر آن كه تحدّى مىكند، خبر از عدم توان مقابله بشر مىدهد و این كه جن و انس اگر با هم اجتماع كنند، هرگز نمىتوانند مانند آن بیاورند و خود همین خبر غیبى، یكى از شواهد اعجاز قرآن كریم است، اما به چه علت بشر نمىتواند مانند قرآن كریم بیاورد؟
قرآن كریم مىفرماید، سر آن كه بشر توان مبارزه با قرآن كریم را ندارد براى آن است كه به علم الهى نازل شده است و چون علم الهى براى بشر دست نیافتنى است، پس مبارزه با قرآن كریم نیز منتفى خواهد بود. علاوه بر آن كه قرآن، پیش از آن كه نازل شود، در مقامى برتر و بالاتر وجود داشته است و در مرتبه نزول، لباس عربیت پوشیده است و آن مكان رفیع براى كسى دست یافتنى نیست، مگر آن كه از مطهران باشند: «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»(29) كه این قرآن بسیار گرامیست در لوح محفوظ حق كه جز دست پاكان بدان نرسد.
مرحوم علاّمه رحمهالله مىنویسد «مس قرآن، به معناى علم به آن است و آن در كتاب مكنون موجود است، كما این كه مىفرماید: «إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْكِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَكِیمٌ؛ ما قرآن را به لسان فصیح عربى مقرر داشتیم تا شما در فهم آن مگر عقل و فكرت به كار بندید و همانا این كتاب نزد ما در لوح محفوظ بسى بلند پایه و محكم اساسى است»(30)
استشهاد به آیاتى براى نبود معجزه در قرآن كریم
گفته مىشود در قرآن كریم، آیاتى وجود دارد كه نشان مىدهد از پیامبر گرامى اسلام درخواست معجزه شده است، اما حضرت آن را به سكوت برگزار كرده است و تنها به این اكتفا كرده كه «من بشرى مانند شما هستم» ـ به نظر مىرسد مهمترین آن، آیات نود تا نود و سوم سوره مباركه اسراء باشد ـ «قالُوا لَنْ نُوءْمِنَ لَكَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَْرْضِ یَنْبُوعاً أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَْنْهارَ خِلالَها تَفْجِیراً أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَیْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِیلاً أَوْ یَكُونَ لَكَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُوءْمِنَ لِرُقِیِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا كِتاباً نَقْرَوءُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً»(31)
در این آیات، شش پیشنهاد به نبى مكرم اسلام صلىاللهعلیهوآله شده است و ایمان آوردن به رسول اسلام را مشروط به پیشنهادهاى شش گانه زیر نمودهاند:
1ـ باید چشمه جوشانى در مكه ایجاد كنى
2ـ باید داراى باغى باشى كه پر از درخت خرما و انگور بوده و در آن، چشمههاى جوشانى وجود داشته باشد.
3ـ آسمان را ـ به عنوان عذاب ـ تكه تكه كرده بر سر ما فرود آورى
4ـ خداوند و فرشته را در مقابل بیاورى كه آنها را ببینیم كه به رسالت تو شهادت دهند.
5ـ خانهاى از طلا داشته باشى
6ـ به آسمان رفته، در این صورت هم ایمان نمىآوریم، مگر آن كه نامهاى بیاورى كه ما آن را بخوانیم تا تو را تأیید كند.
خداوند به پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله در جواب این پیشنهادهاى ششگانه فرمود: به آنها بگو منزّه است پروردگار من؛ آیا من جز بشرى مثل شما هستم؟
آن چه در این پیشنهادها مشترك است نگاه منفعتطلبانه به موضوع رسالت است به این كه رسالت باید منفعت داشته باشد، یا براى پیامبر اسلام؟ چون خانهاى از طلا داشتن و یا باغ پر از نخل و انگور داشتن یا براى منطقه منفعت داشته باشد؛ مثل ایجاد چشمه جوشان در منطقه مكه. تعبیر «لن نومن لك» (به نفع تو ایمان نمىآوریم) نشان مىدهد آنها خیال مىكردند پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله اظهار رسالت نمود تا براى خویش منصبى ایجاد نموده و از این راه سود ببرد.
وجود این دسته از آیات در قرآن كریم باعث شد برخى بگویند: «شاید بیش از بیست موضع در قرآن دیده مىشود كه منكران از حضرت محمد صلىاللهعلیهوآله معجزه خواستند و او در مقابل این تقاضا و بهانهجویى جوابى نمىدهد و تقاضاى معجزه را به سكوت برگزار مىكند»(32) از این رو باید دید آیا پیامبر اكرم به این پیشنهادها جواب داده است یا به سكوت برگزار كرده است؟
پاسخ پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله به پیشنهاد دهندگان
نبى مكرم اسلام در جلسهاى كه برگزار شد و چنین پیشنهادهایى به حضرت شد، پاسخهایى دادهاند كه قابل تأمل است.
1ـ پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله به عبدالله بن اُبَىّ مخزومى فرمود: این كه گفتى باید چشمه جوشانى براى ما ایجاد كنى تا به تو ایمان بیاوریم، آیا اگر من چنین كنم، به خاطر این نبى هستم؟ وى گفت: نه. فرمود. آیا در طائف باغ ندارى؟ آیا در آن چشمه ایجاد نكردى؟ آیا به واسطه آن نبى شدى؟ گفت نه. فرمود: پس محمد[ص] نیز اگر چنین كارى انجام دهد دلیل بر نبوتش نیست.
2ـ این كه گفتى باید باغ داشته باشى، آیا شما در طائف باغ ندارید؛ آیا به وسیله آن نبى شدید؟ گفت: نه فرمود: اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، داشتن باغ را دلیل بر نبوت مىگرفت، این دالّ بر كذبش بود؛ چون در این صورت براى شما حجتى اقامه كرد كه حجت نیست.
3ـ آیا از رسول رب العالمین مىخواهى تو را هلاك كند، در حالى كه رسول رب العالمین، مهربانتر از این است كه تو را هلاك كند؛ تو را هلاك نمىكند، اما حجت خداوند را بر تو اقامه مىكند. آیا طبیب، طبق پیشنهاد مریض به او دوا مىدهد، یا طبق آنچه صلاح اوست؟ شما مریض هستید و خداوند طبیب شماست.
4ـ آمدن، صفت بتهاى ناقص شماست كه نه مىداند و نه مىشنود. آیا در طائف باغ ندارى و محصولات آن را به مكه نمىبرى؟ گفت بله. فرمود: آیا درست است كه خریداران بگویند ما از شما قبول نمىكنیم، مگر عبدالله بن اُبَىّ بیاید از او بشنویم كه شما نماینده او هستید؟ گفت نه. فرمود: اگر نماینده تو بعد از شنیدن این سخن پیش تو آمده بگوید بر خیز با من بیا چون آنها پیشنهاد دادند در صورتى سخن مرا مىپذیرند كه تو با من بیایى، آیا تو مخالفت نمىكنى و نمىگویى تو فقط نماینده هستى، آمر نیستى كه به من دستور دهى؟ گفت: چرا. فرمود: پس چگونه به رسول رب العالمین چنین پیشنهادى مىكنى، در حالى كه براى خودت جایز نمىدانى؟
5ـ آیا عزیز مصر، خانهاى از طلا نداشت؟ گفت: بله. فرمود: آیا به وسیله آن پیامبر شد؟ گفت: خیر.
6ـ این كه گفتى اگر نامه هم بیاورى به تو ایمان نمىآوریم، پس اقرار مىكنى كه با حجت الهى دشمنى دارى و هیچ دوایى براى تو نیست، مگر این كه تو را به دست اولیاى خودش از بشر یا ملائكه تأدیب نماید.(33)
با تأمل در سخنان پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله ، به خوبى روشن مىشود آنها نبوت را امرى بزرگ مىدانستند؛ لذا معتقد بودند باید در آن منفعتى مادى نهفته باشد. و لكن ذات اقدس الهى هرگز با صرف بهانهجویىهاى عدهاى سطحىنگر، هرگز از مدار سنت خویش خارج نمىشود و آوردن معجزه را به هواها و هوسهاى عدهاى منوط نمىسازد.
پاسخ قرآن كریم
براى روشن شدن پاسخ قرآن كریم، توجه به نكتهاى ضرورى است و آن این كه پیشنهادهاى مشركین، نشأت گرفته از ذهنیت آنها بود؛ یعنى خیال مىكردند چون پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله به مقام رسالت رسید، شاید ـ العیاذ بالله ـ شریك خدا شده باشد و مانند خداوند، توان كارهاى خارق العاده را دارد. این نكته، زمانى در خور توجه است كه به یاد داشته باشیم پیشنهاد دهندگان ملحد نبودند، بلكه مشركین بودند كه خیال مىكردند خداوند، عالم را آفرید و آنها را به افرادى حواله كرده است كه نامرئى هستند و آنها ارباب این عالم هستند و بتها، تمثّلهاى آن موجودات نامرئى مىباشند. لذا آنها به «الله» اعتقاد داشتند.
«لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ؛ و اگر از آنها سؤال شود چه كسى آسمان و زمین را خلق كرد، هر آینه خواهند گفت «الله»»(34) و در آیه شریفه دیگر، علت پرستش بت توسط مشركین را از زبان مشركین چنین بیان مىكند: «لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى؛ تا این كه ما را به نزد خداوند، مقرب گرداند»(35) پس مشركین به خداوند اعتقاد داشتند؛ منتهى بتها را به عنوان ارباب عالم مىدانستند. از این رو، درخواستى كه از پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله مىنمایند، ناشى از این اندیشه است. لذا برخى از پیشنهادها محال بود؛ مثل آوردن ملائكه. برخى دیگر براى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله منفعت داشت و برخى از پیشنهادها هم منفعت آنها را مورد توجه قرار مىداد. آنان معتقد بودند خداوند، آسمان و زمین را خلق نموده است پس پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله نیز قادر به چنین كارى بوده و مىتواند خدایى بكند.
نكته دیگر آن كه مشركین وقتى گناهى انجام مىدادند، به خاطر این كه از شر عقوبت خدایان نجات پیدا كنند، براى بتها قربانى انجام مىدادند تا خدایان آنها را عقوبت نكند. بر این اساس، پیشنهادهایى كه براى پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله نمودند با تعبیر «لن نومن لك» شروع مىشود كه از یك سو تهدید است؛ زیرا مىگویند هرگز به تو ایمان نمىآوریم و از سوى دیگر، تطمیع؛ چرا كه «لك» یعنى به نفع تو. یعنى مىخواستند به وسیله ایمان آوردن به او، به نوعى براى خویش منفعتى كسب نمایند.
با توجه به این دو نكته، به سراغ جوابى كه قرآن كریم داده است مىرویم. این جواب در حقیقت داراى دو بخش است.
الف ـ «سبحان ربى؛ منزه است پروردگار من»
ب ـ «هل كنت الا بشرا رسولاً آیا من جز بشرى فرستاده شده هستم» كه در این بخش نیز دو ویژگى نبىّ اسلام، یكى بشر بودن و دیگرى رسول بودن آن بزرگوار تأكید شده است.
اما بخش اول ـ سبحان ربى ـ مىتواند پاسخ بعضى از پیشنهادات باشد؛ بدین معنا كه چون در بخشى از این پیشنهاد آمده بود خداوند را براى ما بیاور، مىفرماید: منزه است از این كه خداوند داراى جسم باشد؛ چرا كه آمدن، از خواص جسم است و براى ذات اقدس الهى، آمدن و رفتن معنا ندارد، بلكه خداوند همه جا هست.
مىتواند هم جواب از تمام پیشنهادها باشد؛ به این معنا كه چون به پیامبر صلىاللهعلیهوآله گفته شد «لن نومن لك»، بهنفعتو ایماننمىآوریم تا براى ما چنین و چنان كنى، فرمود: به آنها بگو منزه است پروردگار من كهتحت حكم بندگانش واقعشود و یا اینكه بهپیشنهاد عدهاىسطحىنگر و لجباز، كارى را انجام دهد.(36)
ممكن است براى تعجب هم باشد، به خاطر این همه سطحىنگرى و لجبازى و بهانهجویىهایى كه داشتند و امور بسیار محدود و ساده و یا امور محالى را بیان كردند.(37)
با توجه به آنچه گذشت، بخش دوم جواب ـ هل كنت الا بشرا رسولاً ـ به خوبى روشن مىشود؛ یعنى پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله مىفرماید: من یك بشر هستم و كارى كه شما مىخواهید از یك بشر ساخته نیست. نشانه آن كه آنها این امور را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخواستند نه خداوند، این است كه خطاب به پیامبر صلىاللهعلیهوآله است، لذا نگفتند «لن نومن لك حتى تنال ربك»، بلكه مىگفتند «لن نومن لك حتى تفجر لنا»(38) در حالى كه اگر آنها پیامبر صلىاللهعلیهوآله را فرستاده خداوند مىدانستند، بایستى از او مىخواستند كه از خدایش بخواهد.
مرحوم علامه طباطبایى رحمهالله بعد از بیان این كه بخشى از این پیشنهادها محال و بخشى از روى لجبازى و مكابره است و این كه «هل كنت الا بشرا رسولاً» تأیید مىكند كه «سبحان ربى» براى تعجب است، مىنویسد:
«اگر این درخواستها براى این است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بشر است كجا بشر چنین قدرت مطلقه نامتناهى كه حتى بر محالات ذاتى احاطه داشته باشد را دارد و اگر براى این است كه ادعاى رسالت كرد رسالت تنها چیزى كه اقتضا مىكند این است كه آنچه خداوند بر عهدهاش گذاشت از بیان امر الهى و تبلیغ آن بانذار و تبشیر آنها و رسالت به معناى تفویض قدرت غیبى به او نیست»(39)
بر این اساس، به صورت استفهام از آنها پرسید آیا من جز بشرى فرستاده شده هستم؟
ممكن است گفته شود اگر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله به سؤالات آنها جواب مىداد (مخصوصا آنها به خاطر حسى بودن، داراى مطالبات محدود بودند) بهتر بود و بعد از آن كه به او ایمان آوردند به آنها حقایق را گوشزد مىكرد به این كه آنچه انجام شد ناشى از اراده الهى بود و یا شاید خودشان به خوبى مىفهمیدند كه پیشنهادشان ساده و بىارزش بود.
از كجا معلوم است آنها با برآورده شدن درخواستشان، درخواستهاى دیگرى نداشتند و یا بعد از پذیرش از سوى نبى مكرم صلىاللهعلیهوآله مىپذیرفتند كه این افعال از جانب خداوند صادر شده است، نه از سوى خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله ؟ ثانیا، همان طور كه در جواب حضرت گذشت، بناى حضرت بر این نبود كه از جهل مردم سوء استفاده كند. در بحارالانوار، در مناظرهاى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله با یهود مىكنند آمده است «حضرت نوح علیهالسلام ، نهصد و پنجاه سال در میان قومش زیست، اما عده كمى به او ایمان آوردند، در حالى كه در مدتى كوتاه، آن قدر به من ایمان آوردند كه به حضرت نوح علیهالسلام در طول عمرش نیاوردند.
در جواب باید گفت: اولاً، از كجا معلوم است آنها با برآورده شدن درخواستشان، درخواستهاى دیگرى نداشتند و یا بعد از پذیرش از سوى نبى مكرم صلىاللهعلیهوآله مىپذیرفتند كه این افعال از جانب خداوند صادر شده است، نه از سوى خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله ؟ ثانیا، همان طور كه در جواب حضرت گذشت، بناى حضرت بر این نبود كه از جهل مردم سوء استفاده كند. در بحارالانوار، در مناظرهاى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله با یهود مىكنند آمده است «حضرت نوح علیهالسلام ، نهصد و پنجاه سال در میان قومش زیست، اما عده كمى به او ایمان آوردند، در حالى كه در مدتى كوتاه، آن قدر به من ایمان آوردند كه به حضرت نوح علیهالسلام در طول عمرش نیاوردند.(40)
استاد جوادى آملى ـ دام ظله ـ مىنویسد:
«براى آن كه در دوران پیامبر صلىاللهعلیهوآله عقل بشر شكوفا شده است»(41)
نبى مكرم صلىاللهعلیهوآله در دورانى مبعوث شده است كه دوران شكوفایى عقل بشر است و حضرت نیز براى شكوفایى آن، تمام همت خویش را به كار گرفته است و چنین انسانى هرگز از جهل مردم سوء استفاده نخواهد كرد.
به تعبیر استاد جوادى آملى دام ظله، «پیام بلند و اجتماعى و اخلاقى این روایت ـ مناظره حضرت با عبدالله ابن اُبَى مخزومى ـ آن است كه دین الهى به محور علم و عقل استوار است؛ از این رو همواره از عالمان و خردمندان ستایش مىكند. پس عوام فریبى و سوء استفاده از جهل جاهلان، از سنّت انبیاء بدور است»(42)
نتیجه آن كه: آنچه از پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله خواسته شده بود، امورى بود از روى عناد و مكابره كه هیچ تناسبى با ادعاى نبى مكرم اسلام صلىاللهعلیهوآله نداشت؛ زیرا رسول اكرم صلىاللهعلیهوآله فرمود من فرستاده خداوند هستم و مىدانیم كه رسول، كارش تبلیغ و بیان احكام دین است براى این كه جامعه را از رذالت و جهالت نجات دهد، نه آن كه نظام هستى را به گونهاى دیگر رقم زند. به تعبیر محمدحسین فضلالله، «شأن رسالت، تغییر نظام هستى نیست، بلكه شأن آن، تغییر در نظام انسانى عملى است»(43) تا بدینسان انسانها را به سوى هدف اصل خلقت كه سیر به سوى خداوند است، رهنمون شود.
بنابراین، این كه گفته مىشود «منكران حضرت محمد[ص] معجزه خواستند او یا سكوت كرده یا سرباز زده است»(44)، اگر مراد این است كه پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله به این پیشنهادها پاسخ نداده است، سخن ناصوابى است؛ چرا كه هم پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله در همان جلسه پاسخ داد و هم توسط قرآن كریم به آن پاسخ داده شده است و اگر مراد این است كه مىبایست معجزه مىآورد، با آنچه گذشت، به خوبى روشن مىشود كه پیشنهادهاى مشركین هیچ تناسب و ارتباطى با معجزه نداشت. اما آنجا كه لازم بود، پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله معجزه بیاورد، معجزه آورد كه در كتب متعدد تاریخى مذكور است(45) و پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نیز فرمود «هنگامى كه معجزه لازم شد، من هم معجزات فراوان آوردم»(46) از آن جمله مىتوان به سخن گفتن سنگریزه در دست پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله اشاره كرد. ابن مسعود مىگوید: «با نبى اسلام صلىاللهعلیهوآله نشسته بودیم مىشنیدیم كه طعام، تسبیح مىگفت و پیامبر صلىاللهعلیهوآله میل مىفرمود و مكرز عامرى جلو آمد، از حضرت نشانه خواست. حضرت نُه عدد سنگریزه را برداشت و در دست مباركش تسبیح گفتند»(47)
آنچه از پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله خواسته شده بود، امورى بود از روى عناد و مكابره كه هیچ تناسبى با ادعاى نبى مكرم اسلام صلىاللهعلیهوآله نداشت؛ زیرا رسول اكرم صلىاللهعلیهوآله فرمود من فرستاده خداوند هستم و مىدانیم كه رسول، كارش تبلیغ و بیان احكام دین است براى این كه جامعه را از رذالت و جهالت نجات دهد، نه آن كه نظام هستى را به گونهاى دیگر رقم زند.
عدم همخوانى ظاهرى برخى از آیات با اساس ادبیات عرب
وجود برخى آیات در قرآن كریم، بعضى را به این باور كشاند كه این دسته آیات با اساس ادبیات عرب همخوانى ندارد. در نتیجه قرآن نمىتواند معجزه باشد؛ چرا كه در این صورت مىبایست به گونهاى باشد كه دیگران از آوردن مثل آن عاجز باشند؛ در حالى كه گفتن عربى غیر فنى و غیر منطبق با ادبیات عرب، هنر نیست. بر این اساس، لازم است دست كم بخشى از این آیات را مورد بررسى قرار دهیم تا روشن شود آیا بر ادبیات عرب منطبق مىشوند یا خیر؟
1ـ مىدانیم «یا ایها المدثر» در اصل «یا ایها المتدثر» بود و همین موجب شد برخى خیال كنند كه این آیه شریفه با ادبیات عرب موافق نیست.(48) لكن حق آن است، آنان كه چنین اشكالى را مطرح مىكنند، نشان مىدهد ادبیات عرب را نمىشناسند؛ چرا كه یكى از قواعد صرفى ادبیات عرب این است كه هنگامى كه تاء در باب افتعال بعد از «د» و «ذ» واقع شود، تبدیل به دال شده و دال در دال ادغام مىشود(49) و علت این امر را علماى ادب در مهجوره(50) بودن این دو حرف و مهوسه(51) بودن تاء مىدانند(52). همان طور كه تاء باب افتعال، بعد از حروف اطباق «ص»، «ض»، «طا»، «ظا» تبدیل به تاء مىشود(53).
بنابراین، اگر در قرآن كریم چنین ذكر شد، كاملاً منطبق با ادبیات عرب بوده و اگر به صورت «یا ایها المتدثر» ذكر مىشد، جاى سؤال و پرسش بود. آیه شریفه «یا ایها المزمّل» نیز بدین گونه است و با توجه به آنچه گذشت، به خوبى روشن مىشود این آیه نیز مطابق با ادبیات عرب مىباشد؛ چرا كه تاء باب افتعال وقتى بعد از «ز» قرار مىگیرد تبدیل به «ز» مىشود.
2. آیه دیگرى كه مورد اعتراض قرار گرفت، آیه 161 سوره مباركه نساء است: «لكِنِ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُوءْمِنُونَ... وَ الْمُقِیمِینَ الصَّلاةَ وَ الْمُوءْتُونَ الزَّكاةَ...» كه جمله «مقیمین» در حالت مرفوعى مىبایست مقیمون باشد، در حالى كه مقیمین شده است.
بررسى:
در ادبیات عرب مرسوم است هنگامى كه بخواهند اهمیت كلامى را نشان دهند، اعراب آن را مخالف با بقیه مىنویسند تا بدین صورت، اهتمام آن توسط خواننده درك شود؛ چرا كه در گذشته نوشتن كلمه به صورت رنگى یا یكى را بزرگتر و بقیه را كوچكتر نوشتن، چندان مرسوم نبود. بر این اساس، با تغییر اعراب، هدف نویسنده به خوبى تأمین مىگشت. قرآن كریم، از آنجا كه به زبان عربى نازل شده است، این قاعده را رعایت نموده است و كلمه «مقیمین» را بدین گونه نوشته است. همچنین در آیه 177 سوره مباركه بقره «وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ» نیز از این قاعده پیروى نموده است.
ابن كثیر در تفسیر خویش از ابنجریر نقل مىكند كه وى ضمن دفاع از كتابت «مقیمین»، آن را رایج در زبان عرب دانسته و براى تأیید این سخن به شعرى از شاعر دوران جاهلیت عرب تمسك نموده مىنویسد: «المقیمین در تمام مصاحف بزرگان چنین آمده است... در مصحف ابن مسعود «المقیمون» آمده است، اما صحیح، قرائت بزرگان است. پس قول كسانى كه آن را غلط كُتّاب مىدانند، رد كرده و گفته است مقیمین منصوب است به تقدیر «امدح» كما این كه در آیه دیگر آمده است «وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ» و این در كلام عرب جایز است؛ چنان كه شاعرى مىگوید:
لا یبعدنّ قومى الذین هم سم العداة و آفة الجزر
النازلین بكل معترك و الطیبون معاقد الازر(54)
كه «نازلین» به نصب خوانده شد به تقدیر «امدح النازلین» (مدح مىكنم آنها را كه نازل شدند) در حالیكه مىبایست به رفع خوانده مىشد.
مرحوم طوسى رحمهالله در تبیان، ضمن موافق دانستن این آیه با ادبیات عرب، شعرى كه گذشت را به عنوان شاهد ذكر مىكند(55) و در تفسیر قرطبى نیز ضمن دفاع از كتابت «مقیمین» شعر زیر را از ادبیات عرب به عنوان مؤید بیان مىكند
و كل قوم اطاعوا امر سیدهم الا نمیرا اطاعت امر غاویها(56)
كه «نمیرا» مىبایست «نمیرٌ» بود و به خاطر اختصاص به «نمیرا» تبدیل شده است.
3. در سوره مباركه حجرات، آیه 9 مىخوانیم «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُوءْمِنِینَ اقْتَتَلُوا؛ و اگر دو گروه از مؤمنان با هم كار و زار كنند»، «ن» فاعل جمله، كلمه «طائفتان» است و بر حسب اصل در زبان عربى باید «اقتلتا» باشد تا با فاعل مطابقت داشته باشد.
لكن با تأمل در ادبیات عرب به خوبى روشن مىشود، این آیه شریفه نیز منطبق با ادبیات عرب است. توضیح آن كه یكى از مجوّزات عدم تطابق فاعل با فعل در زبان عرب، موردى است كه فاعل، به اعتبار معنى، جمع آورده مىشود. در مثال بالا چون طائفتین در معناى قوم است، لذا فاعل جمع آورده شده است، كما این كه مفسرین نیز بدان اشاره نمودند(57). با آنچه گذشت، به خوبى روشن مىشود آیات قرآن كریم با ادبیات عرب كاملاً هماهنگ است و این قرآن كریم نیست كه ادبیات عرب را مىسازد، بلكه ادبیات عرب وجود داشت و قرآن كریم طبق آن نازل شد. بنابراین آیاتى كه گذشت و آیاتى دیگر كه ممكن است مورد خدشه واقع شود، طبق دستور ادبیات عرب نازل شده است و اگر از این دستور پیروى نمىكرد، مىبایست اشكال مىنمود و آن را دلیل بر معجزه نبودن قرآن كریم حساب آورد و كسانى كه چنین آیاتى را خلاف ادبیات عرب مىدانند، ظاهرا نسبت به ادبیات عرب آشنایى كامل ندارند.
یك نكته
یكى از اشكالات دیگرى كه ممكن است طرح شود و مطرح شده است، اعجاز محتوایى قرآن كریم است. آنچه در قرآن كریم آمده است، همان چیزهایى است كه در كتب آسمانى پیشین آمده است(58). لذا باید گفت بحث از اعجاز محتوایى قرآن، بحث بسیار دامنه دارى است كه ورود در آن از حوصله این نوشتار خارج است و پژوهندگان مىتوانند به كتب تفسیرى چون جلد اول تفسیر المیزان مراجعه كنند. اما در اینجا به بحثى كه هم در قرآن كریم و هم در عهد عتیق آمده است، اشاره مىكنیم تا روشن شود آیا این دو بیان، قابل جمع است تا گفته شود بیان قرآن از آنها اخذ شده است؟
داستان حضرت آدم علیهالسلام هم در عهد عتیق آمده است و هم در قرآن كریم كه تفاوت این دو آن قدر آشكار است كه امكان جمع كردن این دو داستان در یك جا ممكن نیست.
در عهد عتیق مىخوانیم «چون زن دید كه آن درخت براى خوراك نیكوست و به نظر خوشنماست و حتى دلپذیر و دانش افزا، از آن میوهاش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد، آنگاه چشمان هر دوى ایشان باز شد. و خداوند گفت همانا انسان مثل یكى از ما شده است كه عارف نیك و بد گردیده است؛ مبادا دست دراز كند و از درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند»(59)
طبق بیان عهد عتیق، دو درخت ممنوعه وجود داشت؛ یكى درخت علم و دیگرى درخت حیات و آنها توانستند از درخت علم بخورند و دانا شوند و قبل از آن كه از درخت حیات بخورند، از بهشت اخراج شدند؛ چرا كه از آن درخت مىخوردند مانند خداوند براى همیشه زنده مىماندند.
حال، سراغ قرآن كریم مىرویم تا روشن شود تعریفى كه قرآن كریم از خداوند ارائه مىدهد چگونه تعریفى است و در داستان حضرت آدم علیهالسلام خداوند چه برخوردى با حضرت آدم علیهالسلام نمود.
قرآن كریم خداوند را قادر مطلق مىداند كه بر همه چیز قادر است «هو على كل شىءٍ قدیر»(60) و به همه چیز احاطه داشته و بر همه چیز داناست؛ «بكل شى علیم»(61) و هستى همه محتاج به او هستند و خداوند، قادر بىنیاز است «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ»(62) و شما محتاج و نیازمند خداوند و خداوند بىنیاز است) و از آنجا كه هستى فعل خداوند است، كسى را یاراى رسیدن به خداوند نیست «لیس كمثله شىء»(63) (كسى مثل خداوند نیست) و با رحمت واسعه خویش به هستى مىنگرد «قُلْ لِمَنْ ما فِى السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ قُلْ لِلّهِ كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ؛ بگو آنچه در آسمان و زمین است از آن كیست بگو از آن خداوندى است كه بر خویش رحمت و بخشایش را فرض و واجب كرده است»(64) پس در نگاه قرآن، تصور رسیدن به خداوند و تصور اباى خداوند از لطف به بندگانش و جلوگیرى از نعمت بر بندگانش تصورى محال است و چون خداوند در رحمت خویش را بر روى بندگان باز نموده است و هرگز از این كه به مقام خدایى برسد ابایى ندارد؛ چرا كه چنین فرضى محال بوده و انسان هر چه كند، بنده و مملوك خداوند است. بنابراین، نگاه خداوند به بندهاش هیچگاه مثل نگاه به یك دشمن نیست كه بترسد انسان به مقام او برسد، بلكه تا آنجا كه در محدوده توان انسان است به او میدان مىدهد. حال چنین نگاهى كجا و نگاه عهد عتیق به خداوند كجا؟ آیا مىتوان تصور كرد بیان قرآن كریم از آن كتابها اقتباس شده است؟ جالب آن كه آنچه در تورات آمد، نشان مىدهد خداوند علم را از بندهاش دریغ كرد، اما قرآن كریم همین داستان حضرت آدم را مطرح مىكند و مىفرماید: «علم الاسماء»(65). ببین تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
1ـ محقق و نویسنده.
2ـ انعام / 19.
3ـ انفال / 31.
4ـ ص / 4.
5ـ ذاریات / 52.
6ـ انفال / 30.
7ـ انفال / 8و7.
8ـ مانند زخرف / 46 در مورد معجزه حضرت موسى، اعراف / 73 در مورد معجزه حضرت صالح، یونس / 1 درباره معجزه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و غافر / 78، معجزه تمام رسولان را آیه شمرده است.
9ـ ر.ك.: شهید مطهرى، آشنایى با قرآن، انتشارات صدرا، چاپ دوم، ج 2، صص 140ـ138.
10ـ یونس / 38؛ هود / 14.
11ـ هود / 49.
12ـ ناصر مكارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، دار الكتب الاسلامیه، ج 20، صص 236 و 246.
13ـ یونس / 16.
14ـ علامه طباطبایى، المیزان، نشر دار الكتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1389 ق.، ج 1، صص 72ـ60؛ موارد پنجگانه عبارتند از: تحدى به علم، تحدى به نبى امّى، تحدى به اخبار از غیب، تحدى به عدم اختلاف، تحدى به بلاغت.
15ـ همان، ص 58؛ سید عبدالحسین طیب، اطیب البیان، انتشارات اسلام، چاپ سوم، 1366، ج 1، صص 59ـ40: امور دهگانه زیر را دلیل اعجاز قرآن مىشمارد، فصاحت و بلاغت، استدلالات عقلى، تشریع احكام، دستورات اخلاقى تاریخ، اخبار غیبى، سلامت از تناقض، عدم ملالت در تلاوت، استشفاى به قرآن و استخاره به قرآن؛ ضمن آن كه معتقد است سه مورد اخیر را نه براى تحدى، بلكه براى ازدیاد ایمان مؤمنین ذكر نموده است.
16ـ یونس: 38، 39؛ آیه 23 سوره بقره كه مدنى هم است ـ «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ» ـ در خبر «مثله» دو قول است؛ یا به پیامبر صلىاللهعلیهوآله یا به قرآن كه در هر دو صورت، تحدى است.
17ـ المیزان: 1/67.
18ـ هود / 14و13.
19ـ اسراء / 88.
20ـ المیزان: 10 / ص 16، ص 176.
21ـ عبدالله جوادى آملى، تسنیم، نشر اسراء، ج 2، (ذیل آیه 23 سوره مباركه بقره)، ص 421.
22ـ طور / 34.
23ـ البته آیتالله جوادى آملى معتقد است مراد از شهداء، یاور و معین است، نه شاهد؛ ر.ك.: عبدالله جوادى آملى، پیشین، ص 412.
24ـ انعام / 19.
25ـ انعام / 19.
26ـ آل عمران / 64.
27ـ قرآن كریم با زمانهاى مختلف و نیازهاى بشر كه در طول قرنها تحول پیدا مىكند منطبق است؛ ر.ك.: المیزان، ج 1، ص 61؛ عبدالله جوادى آملى، پیشین، ص 115.
28ـ هود / 14.
29ـ واقعه / 79ـ77.
30ـ زخرف / 4ـ3.
31ـ نیز: سوره فرقان / 30، یونس / 20؛ رعد / 7؛ انعام / 111.
32ـ على دشتى، بیست و سه سال رسالت، ص 20.
33ـ طبرسى، الاحتجاج، نشر اسوه به اشراف جعفر سبحانى، چاپ دوم، 1416 ق.، ج 1، صص 63ـ59؛ تفسیر منسوب به امام حسن عسكرى علیهالسلام ، تحقیق و نشر مدرسه امام مهدى(عج)، چاپ اول، 1409 ق.، صص 512ـ508.
34ـ لقمان / 25.
35ـ زمر / 3.
36ـ طبرسى، مجمعالبیان، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1379، ج 3، ص 440.
37ـ علامه طباطبایى، المیزان، نشر دار الكتب الاسلامیه، چاپ سوم، 1397، ج 13، ص 216.
38ـ همان، ص 217.
39ـ همان.
40ـ علامه مجلسى، بحارالانوار، بیروت، نشر ونا، ج 9، ص 291.
41ـ تفسیر موضوعى قرآن كریم (سیره رسول اكرم صلىاللهعلیهوآله )، نشر اسراء، ج 9، بخش 7، فصل 2.
42ـ همان.
43ـ محمدحسین فضلالله، من وحى القران، بیروت، دار الطباعة و النشر، چاپ سوم، 1405 ق.، ج 14، ص 248.
44ـ على دشتى، پیشین، ص 20.
45ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابوطالب، نجف اشرف، چاپ حیدریه، 1376، ج 1.
46ـ بحارالانوار: ج 18، ص 199.
47ـ ابن شهر آشوب، پیشین، مناقب آل ابوطالب، ج 1، ص 78.
48ـ على دشتى، پیشین، ص 26.
49ـ بهاءالدین همدانى، شرح ابن عقیل، ج 2، ص 58.
50ـ حروف مهجوره یعنى حروفى كه در هنگام گفتن آشكار مىشوند و 19 حرف مىباشند ظل قوّ ربض اذ غزا جند مطیع؛ لسان العرب: ج 4، ص 150.
51ـ حروف مهوسه یعنى پنهانى و آهسته كه ده حرف هستند «حثه شخص فسكت»؛ همان، ج 6، ص 251.
52ـ ابن حاجب، شرح شافیه، دار الكتب العلمیه بیروت، 1359، ج 3، ص 227.
53ـ حاشیه دسوقى، دار احیاء الكتب العلمیه: ج 1، ص 17.
54ـ تفسیر ابن كثیر، دار الفكر بیروت، چاپ دوم، 1401 ق.، ج 1، ص 585؛ محمد شوكانى، فتح القدیر، دار الفكر بیروت، چاپ دوم، 1993 م.، ج 1، ص 173؛ معناى شعر: هرگز دور مباد قوم من كسانى كه دشمن دشمنان و بلاى قربانیان هستند و هرگاه در هر معركه و جنگى فرود آیند، به سر پیمانهاى خویش محكم ایستادهاند.
55ـ شیخ طوسى، التبیان، نشر مكتب الاعلام الاسلامى، چاپ اول، 1409 م.، ج 3، ص 391.
56ـ تفسیر قرطبى، ج 6، ص 14. معنى شعر: همه قوم امر رهبر خویش را اطاعت كردند مگر نمیر كه از گول زننده خویش اطاعت نمود.
57ـ تفسیر قرطبى: ج 6، ص 315.
58ـ على دشتى، پیشین، ص 20.
59ـ عهد عتیق، سفر پیدایش (تكوین)، باب سوم، آیه 7 و 8 و 23.
60ـ بقره / 20.
61ـ بقره / 29.
62ـ فاطر / 15.
63ـ شورى / 11.
64ـ انعام / 12.
65ـ بقره / 31.
تحلیل شاخصهاى استكبار آمریكایى
حمیدرضا مظاهرى سیف(1)
چكیده:
شعار، شعور اجتماعى مردمى است كه قدرت و عزم خود را در حفظ منافع و دفع زیانها از جامعه خویش متجلى مىكنند. این گفتار در صدد پاسخ به این پرسش است كه آیا شعار «مرگ بر آمریكا» به نفع مصالح ملّى ماست یا به زیان ما؟
اشاره
شعار، ترنم شعور اجتماعى مردمى است كه با بینش، هدفدارى و آرمانگرایى، در راه سعادت قوم خویشتن مىكوشند. هم از اینرو، هر ملت هوشمند و فرزانهاى راه و هدفى دارد كه هویت آن جامعه است. پس هویت جامعه، هم سود و زیان جامعه را از دیدگاه مردم، برجسته و درخشان مىكند و هم شعور و حیات جامعه، بر پایه آن مىپاید و دوام مىیابد.
خاستگاه شعارها شعور جمعى است. شعار، اصرار و تأكید مردم و افراد جامعه بر ارزشها و اهدافى است كه متضمن منافع ملى آنهاست. مردم مىكوشند تا در شعارهایشان قدرت و عزم خود را در حفظ منافع و دفع زیانها، از جامعه خویش متجلى نمایند. بر این اساس، محتوا و مفاد شعارها دو گونه است؛ یا اعلام و تأكید بر منافع و یا اصرار و عزم بر دفع زیانها.
مقدمه
این مقاله، كنكاش در یافتن پاسخ این پرسش است كه آیا شعار «مرگ بر آمریكا» به نفع ما یا به زیان ماست؟ آیا با توجه به اوضاع جهانى و بینالمللى، بهتر نیست كه به جاى شعارهاى تند، از دوستى و رابطه سخن بگوییم و یا دست كم اگر رابطه به نفع ما نیست، سر میز مذاكره نرویم، اما چنین شعارهایى ندهیم تا تنشها افزایش نیافته، استكبار جهانى تهدیدات خود را علیه ما عملى نكند؟
روش این پژوهش، توصیفى و پدیدارشناسانه است؛ زیرا اگر استكبار آمریكایى به خوبى توصیف شود، ضرورت مبارزه با آن به همه اشكال، چه علمى، چه سیاسى و حتى زبانى آشكار مىگردد.
آمریكا
براى یافتن پاسخ پرسش بالا لازم است مقصود از آمریكا تبیین شود. آیا منظور از آمریكا، مردم آن است؛ مردمى كه زیر زنجیرهاى امپراطورى خبرى و رسانههاى استكبارى آن دولت، تاب برآوردن فریادى را ندارند؟ یا منظور از آمریكا، سیاستهایى است كه از سوى حكومت و دولت آمریكا در دنیا اعمال مىشود؛ دولتى كه روح استكبارى و خوى فرعونى آن بر كشورهاى بسیارى سایه انداخته است؟
درباره روح آمریكایى نمىتوان به سادگى محدوده و قلمرویى براى پژوهش تعیین كرد. روح استكبارى آمریكا تنها در كالبد دولت و حكومت آمریكا دمیده نشده است؛ بلكه بسیارى از مؤسسات اقتصادى، شبكههاى مخفى و آشكار سیاسى، مراكز فرهنگى و پژوهشى خصوصى و بینالمللى، حتى با عنوان خیریه و بخش عمدهاى از مطبوعات و رسانههاى جهانى، با روح استكبارى آمریكا و به منظور پیشبرد اندیشه و اراده آمریكا در كار و حركت هستند.
براى روشن شدن این كه آیا شعار دادن علیه آمریكا لازم است یا نه، اندیشه و اراده استكبارى آمریكا را در شاخصههاى سیاسى، اقتصاد و فرهنگى مطالعه مىكنیم.
شعارى برآمده از تجربههاى بسیار
مردم ایران سالهاست كه خوى استكبارى آمریكا را تجربه كردهاند و همواره شعار «مرگ بر آمریكا» از جان مردم مىجوشد. خاطرات تلخى از آمریكا در حافظه تاریخى مردم ما به یادگار مانده است؛ از جمله كودتاى 28 مرداد، فعالیتهاى جاسوسى(2) سفارت آمریكا، هواپیماى مسافربرى و غیره، چشمههایى بودند كه شعور ظلمستیزى مردم از آنها جوشید و به رود خروشنده و با عظمت «مرگ بر آمریكا»، مایه بیشترى بخشید. (باشد كه روزى این سیل خروشان، همه ظلمها را فرو شوید و از ریشه بركند.)
دو عامل، سبب تداوم این شعار شده است؛ نخست، روح ظلمستیزى مردم ایران كه نیروى ایجاد انقلابى عظیم را داشت و دیگر، رسوایى آمریكا در این كه نشان داد مظهر بیداد و فرعونیت است و از هیچ تجاوز و جنایت و خیانتى براى شكستن عمود خیمه استقلال و به قفس درآوردن آزادى این ملت فروگذار نمىكند. این دو عامل، همچون دو بال پر توان، شعار «مرگ بر آمریكا» را در سپهر شعور تاریخى مردم ایران به اوج رسانید.
استكبار آمریكا ضد استقلال و منافع ملتها
آمریكا، بدین جهت با استقلال و آزادى ایران مخالف است كه این استقلال، علیه منافع سلطهطلبانه اوست. پروفسور آمریكایى، پ. رامازانى، توضیح مىدهد كه «ایران از نظر ایالات متحده آمریكا، به مثابه حلقه دوم استراتژى در سیستم دولتهاى خاور نزدیك و میانه است. ایران بیشتر از همه، دولتى قوى در تمام خلیج فارس مىباشد.»(3)
دخالتهاى آمریكا در ایران از كودتاى 28 مرداد آغاز شد و بهترین طعمه مورد طمع آمریكا، نفت ایران بود. البته منافع آمریكا در ایران تنها نفت نبود، بلكه ایران با تولید بالاى نفت و پولى كه از فروش آن به دست مىآورد، بازار خوبى براى كالاهاى مصرفى آمریكایى بود. «از سال 1960 تا 1974، یعنى در مدت 14 سال، حجم صادرات ایالات متحده به ایران بیش از 10 برابر افزایش یافت.»(4)
سلطهجویى آمریكا تنها در برابر ایران نیست، بلكه نمونههاى مشابه بسیارى در جهان دارد و این اراده سلطهجو و تسخیرگر، همه جا پنجه خود را نمایان ساخته است؛ تهاجم اقتصادى به تایوان(5)، ایجاد بحران در مكزیك(6) و آرژانتین، اجراى سیاست دامپینگ(7) در كره جنوبى(8)، تحمیل برنامههاى تعدیل اقتصادى در جهان سوم كه موجب ویرانى اقتصادى آنها گردید ـ براى نمونه در سال 1991 هند را به زانو درآوردـ(9)، طراحى و اجراى كودتاى پینوشه در شیلى و سپس فساد اقتصادى در آن كشور(10) و نمونههاى دیگر كه «بیو» به خوبى در كتاب «پیروزى سیاه» نشان داده است و نمونههاى جدیدتر، مثل جنگ در افغانستان و افزایش تولید خشخاش و مواد مخدر و یا جنگ در عراق و غارت نفت این كشور.
این همه تجاوز و برترىطلبى و افساد، نه از منطقهاى جغرافیایى در غرب عالم به نام آمریكا است و نه از مردم آن دیار كه گاهى خود از قربانیان هستند(11)، بلكه این ظلمها و فسادها از اندیشه و اراده فاسدى است كه تمام امكانات در آن كشور را در خدمت خویش گرفته است. با تعبیرى پدیدار شناسانه، آمریكا شیطانى است كه در دولت و ساختارهاى بینالمللى موجود در آن كشور ماهیت خود را نمایانده است.
ماهیت استكبارى آمریكا
آمریكا، ارادهاى معطوف به قدرت است؛ ارادهاى در طلب قدرت نامشروع و سلطهگرانه، اندیشهاى كه تنها منافع خود را مىبیند و خواستى كه فقط سود و مصلحت خویش را مىجوید و در بهاى مصلحت و منفعت خود از هیچ اقدام حد شكنانه و حق كشانهاى رو گردان نیست. حق در نظر او آن است كه بر اعمال قدرت خویش بیفزاید و اساسا ملاك عدالت در اندیشه آمریكایى، «منفعت من» است.
تجاوز و خیانت و قلدرى آمریكا تنها در برابر ایران نیست، بلكه او در همه دنیا همین روش را دارد. او مىخواهد همه چیز را صاحب شود و بر همه حكم براند و هر چیز را آن طور كه مىخواهد تعریف كند و شكل دهد. هم قدرت را مىخواهد، هم ثروت را و هم قصد تسخیر دانش و فرهنگ و باورهاى مردم جهان را دارد.
بعضى از پژوهشها نشان مىدهد، كمیتهاى سیصد نفره، حكومت آمریكا و سایر مراكز و نهادها و دولتهایى را كه در راستاى اندیشه آمریكایى فعال هستند زیر تدبیر خود دارند(12)؛ گروهى كه نزد آنها اقتصاد و سیاست و فرهنگ و دانش و جنگ، جملگى تبدیل به یك چیز مىشود و ماهیتى استكبارى مىیابد، دانشى كه جنگ تمدنها و قتل عام مردم بى دفاع را مشروع مىسازد، نظریاتى كه در قلمرو رشد اقتصادى كشورى همانند فیلیپین و مكزیك و آرژانتین را طعمه آمریكا مىسازد، سیاستهایى كه امثال كره جنوبى را به ورطه سقوط مىراند، تنها به جرم موفقیتهاى اقتصادى و این همان استكبارى است كه هشت سال جنگ را براى مردم ایران به ارمغان آورد.
استكبار اقتصادى
شركتهاى چند ملیتى، عضوى از پیكره آمریكایى در آن دمیده شده و بر اساس اندیشه و اراده استكبارى پیش مىروند. شركتهاى چند ملیتى، كارخانهها و مراكز صنعتى و تولیدى هستند كه شعبههاى آن در دنیا پراكنده است. و به ظاهر، نه آمریكایى هستند، نه آلمانى و نه ژاپنى.
شارل لون سون مىنویسد:
«گسترش چند ملیتىها... همه چیز را در محل تهدید قرار مىدهد، كالاهاى ساخته شده در ژاپن در واقع به دست شاخههاى ژاپنى «تراست»(13)هاى آمریكایى ساخته مىشود. هجوم به بازار آمریكا به وسیله نیویورك از طریق توكیو رهبرى مىشود. دشمن [و رقیب[ كارگران آمریكایى نه كارگران ژاپنى و نه دولت ژاپن، بلكه سرمایه آمریكا است كه هیچ چیزش جز ریشه و نام آمریكایى نیست.»
«بسیارى از تراستهاى آمریكایى، فعالیتهاى خود را یكسره به خارج منتقل كردهاند: تمامى دستگاههاى عكسبردارى كه در ایالات متحده به فروش مىرسد، در خارج ساخته شده است... اگر به صنایع پیشرفته نظر افكنید، تصدیق خواهید كرد كه یك مشت شركت كه بیشتر به صورت كنسرسیوم یا مجتمع به هم پیوستهاند، بر جهان مستولى شدهاند.»
اگر مىپندارید این غولها، چاقو به دست، براى افزایش سهم خویش در بازار جهانى با هم مىجنگند، زود از اشتباه به در آیید. بى تردید در موارد و در مناسبتهایى، بازار رقابت هنوز گرم است، اما در میان شركتهاى جا افتاده، گرایش به سوى جنگ نیست، بلكه به سوى توافق(كارتل)(14) است. به سوى تبانى به سبك جنتلمنهاست. و به سوى همیارى با هدف تحكیم شالودههاى استیلا و راهبندى بر نو رسیدگان. مورد لاستیكسازى را در نظر بگیرید، شاید برایتان گفته باشند كه «میشلین» در آمریكاى شمالى با دردسرهایى روبروست؛ زیرا مىخواهد در این نیم قاره كارخانههاى بزرگ بر پا كند. بىتردید از این گفته نتیجه مىگیرید كه جنگ میان غولهاى لاستیكسازى «انلپ ـ پیرلى»، «گودرپیچ»، «فایرستون» و «گودیر»، آتشین است. اما ناگهان كشف مىكنید، كه دانلپ در بسیارى از كشورها به حساب «گودیر» لاستیك تولید مىكند، «میشلین» و «دانلپ» در قلب مجتمعهاى معاملاتى، دست به یكى هستند و منتهاى شرارت این كه یك كارخانه ایرلندى كه به حساب یك شركت آمریكایى لاستیك مىسازد، متعلق به شركت اتریشى «سمپریت» است كه زیر نظر شركت فرانسوى ـ بلژیكى «كلبر ـ كولومب» قرار دارد و شركت اخیر، زیر نظر شركت فرانسوى میشلین كار مىكند كه كرسى آن در «بال» سوئیس است.
بارى، وقتى با شما از نبرد غولها سخن مىگویند، لبخند بزنید «غولهاى واقعى با یكدیگر نمىجنگند» در این كار خطرهاست. مناقشههاى آن به شیوه مسالمتآمیز، دور یك قالى سبز حل و فصل مىشود. بدینسان كه «شل» در 25 و استاندار اویل آو نیو جرسى «اسو» در 35 مجتمع معاملاتى با دیگر شركتهاى نفتى شریكند.»
«تصویر غریبى كه از این دادهها بر سر دست مىآید تصویر یك «اولیگارشى» (حكومت مُتنفذان) جهانى است كه از چند صد شركت بزرگ تشكیل مىشود. مدیران این شركتها كه بزودى، مدیران روسى هم بر آنها افزوده خواهند شد، از مدارس واحد و از محیط اجتماعى واحدى برآمدهاند و عقاید یكسانى را ابراز مىدارند و هدف واحدى را با وسائل واحدى تعقیب مىكنند.»(15)
یكى از عوامل مهم توسعه چند ملیتیها، اجراى نظریه مراحل رشد بود كه والت ویتمن روستو طرح كرد و از سوى بانك جهانى به سیاستمداران ملل در حال توسعه تحمیل شد.(16) اینجا یكى از همان مواردى است كه به وضوح، یكى شدن سیاست و فرهنگ و دانش و اقتصاد در ماهیتى استكبارى پدیدار مىگردد.
این توضیحات بدان معنا نیست كه جهانى شدن، مطلقا شرّ است، بلكه اگر قرار باشد در این فرایند، تمامى صنایع، تكنولوژى و منافع، به گروه اقلیتى تعلق بگیرد و آنها با شیوههاى هنرى و ابزار رسانهاى، اقتصادى مصرفى ایجاد كنند. از سوى دیگر، با هر نیرنگى بكوشند تا پیدا شدن هر رقیبى را در نطفه خفه كنند و به بهاى گرسنگى و بیمارى و فقر و جنگ، روز به روز فربهتر شوند؛ این صورت از جهانى شدن در واقع جهانخوارى و ظهور روح خود خواه و استكبارى در عرصه اقتصاد است. در این شكل از جهانى شدن، تولید به جهان سوم منتقل مىشود، اما نه براى این كه آنها به نان و نوایى برسند، بلكه به منظور تسلط بر نیروى انسانى و منابع طبیعى آنها. لذا حاصل این جهانى شدن سود بیشتر سرمایهداران جهانى و بحران محیط زیست در كشورهاى در حال توسعه است. كه نمونههاى آن در كاستاریكا، غنا و فیلیپین(17)، تجربه شده است.
جهانى شدن زیباست، آنگاه كه صحنه گردانان آن، اهل تقوا و انسانیت باشند و همه انسانها از رشد و رفاه و آسایش، سهمى ببرند.
نقش جنگافروزى در استیلاى اقتصادى
گزارش شارل لون سون، زوایاى شرافتمندانهتر فعالیتهاى اقتصادى حكومت پنهان منتفذان را نمایان مىسازد. هولناكترین فرازهاى این تراژدى نشان مىدهد كه كاخهاى ثروت و صنعت بر خون شناور است. یك مقدمه كوتاه، همه چیز را روشن مىكند: اگر جنگ باشد، خرید اسلحه به هر قیمتى از نان شب ضرورىتر است.
براى رسیدن به ثروت و سرورى در جهان باید تحریك و تهدید و ناامنى و حتى جنگ به راه انداخت و بعد، با كلّى ناز و منّت و با قیمت گزاف، به فروش اسلحه پرداخت. براى نمونه، در اواسط دهه 1960 كه درآمد حاصل از فروش نفت در عربستان روزبهروز افزایش مىیافت و این ثروت باید به آمریكا مىرسید، بهترین راه، فروش اسلحه بود. البته رونق بازار اسلحه یك بهانه كوچك مىخواست و آن هم خیلى مشكل نبود. مصر از طریق یمن، عربستان را تهدید كرد و در پى آن، نخستین قرارداد بزرگ اسلحه میان عربستان و آمریكایىها و انگلیسىها امضا شد.(18) شاید یكى از علل طمع محمدرضا شاه در خرید سلاح، تسلیح عربستان بود. تا جایى كه در سال 1973، خرید دو میلیارد دلار اسلحه را از آمریكا تقاضا كرد.(19) طبق گزارش آژانس كنترل تسلیحات و خلع سلاح آمریكا، كشورهاى خاورمیانه در سالهاى 1977 تا 1987، 3/165 میلیارد دلار خرید اسلحه داشتند.
از اوایل دهه 1960 تاكنون قاره افریقا شاهد بروز صد فقره كودتاى نظامى بوده كه حاصل آن، گرمى بازار سلاح بوده است. حتى پول آذوقهاى كه براى مردم گرسنه اتیوپى از سراسر جهان جمعآورى شد، به مردم گرسنه و بیمار تعلق نگرفت، بلكه صرف خرید اسلحه براى جنگ با اریتره شد.
اقتصاد آمریكا كاملاً متكى به حدود صد میلیارد دلارى است كه از فروش سلاح، همه ساله به دست مىآورد.(20)
استكبار سیاسى
استكبار سیاسى به معناى نفوذ لجام گسیخته گروه خاصى در عرصه بینالمللى است؛ نفوذى كه مىكوشد انسانها و امكانات جهان را در راستاى اهداف و منافع خود و با برنامههایى مناسب، سازماندهى و رهبرى نماید.
مدیریت استكبار سیاسى آمریكا كه به سایر ابعاد سلطهگرى آن پوشش مىدهد، بر عهده شوراى روابط خارجى است. اینشورا اولینبیانیه رسمى خود را در سال 1922 صادر و بر این موضوع تأكید كرد:
«شوراى روابط خارجى در نظر دارد یك مباحثه مستمر را در مورد جنبههاى بینالمللى مسائل سیاسى و اقتصادى و مالى آمریكا ترتیب دهد... شورا عبارت از گروهى از افراد است كه دستاندر كار ترویج دانش در زمینه روابط بینالمللى و بویژه توسعه یك سیاست خارجى به دقت تنظیم شده براى آمریكا هستند.»(21)
یكى از اعضاى هیأت مدیره شورا ایسایابومن (Isaiah Bowman) كه ریاست كمیته تحقیق را در بیشتر سالهاى دهه 1920 تا 1930 به عهده داشت، محدوده جغرافیایى منافع امریكا را منطقهاى از آن سوى مدار قطب شمال به طرف جنوب تا ساموا و از شرق تا غرب از چین تا فیلیپین و لیبریا تنجر تعریف كرد.(22)
این شورا پس از جنگ جهانى دوم، نهادها و سازمانهاى جهانى براى نظم را طراحى و راهاندازى نمود و سازمان ملل، بانك جهانى و صندوق بینالمللى پول، حاصل فعالیتهاى شورا بود.
شوراى روابط خارجى تا اوایل دهه 1970 رو به رشد رفت و سیاستهاى خارجى آمریكا را طراحى نمود. از مهمترین فعالیتهاى شورا در این سالها، ارائه خدمات مشاورهاى و اجرایى به شركتهاى سرمایهاى ایالات متحده بود. بیش از 50% اعضاى شورا، همواره مدیران سیاسى و اجتماعى و اقتصادى و.... رسانهها و مطبوعات آمریكا بودهاند. شوراى روابط خارجى كه با هزینه سرمایهدارانى همچون خانواده راكفلر اداره مىشود، در گزارش سالانه 1974، گامهاى آغازین برنامهاى را برداشت كه امروزه با عنوان جهانىسازى، همه را سرگرم كرده و گویا ضرورتى خود پیش آمده است. شورا براى این منظور، تشكیلات سازمانى تمام وقت و مفصلى با عنوان «طرح دهه هشتاد» را سامان داد. در پى این طرح، به ابتكار كلاوز شوآب (Klaus schwab)، هر ساله در اواخر ژانویه و اوایل فوریه در دهكده داووس (Davos) در سویس، اجلاسى در راستاى تحقق اهداف جهانىسازى برگزار گردید. این اجلاس، به قول نویسنده روزنامه گاردین: «پر هزینهترین و انحصارىترین تعطیلات دنیا كه طى آن و در یك ملاقات سالانه، سیاست اقتصادى جهان تعیین مىشود.»(23)
معمولاً معلوم نمىشود در پشت پرده این اجلاس چه مىگذرد، اما «آنچه از داووس به بیرون درز كرد، رفرم اقتصادى ژاپن و كره جنوبى، حركات جدید براى صلح خاورمیانه، نحوه تضمین وامهاى ایران و آینده پساندازهاى یهودىهاى دوره هیتلر در بانكهاى سویس بود.»(24). اما آنچه مسلم است هدف اصلى، تسلط بر تصمیمات سیاستگذاران جهان است. طرح رهبران آینده جهان كه در سال 1992 با اهتمام و توجه بسیار راهاندازى شد، دلیلى بر این راهبرد اساسى است.
«مأموریت رهبران آینده جهان این است كه شبكهاى جهانى از افرادى تشكیل دهند تا در مقابل چالشهاى رهبرى پیشرفتهاى اقتصادى، اجتماعى، حمایت متقابل و پویایى از یكدیگر بنمایند.
رهبران آینده جهان افراد كمتر از 45 سال هستند كه با توجه به مشاغل خود، قدرتمند، متنفذ و مسؤول مىباشند و توان و كارایى بالفعل آنها جنبه جهانى دارد.»(25)
حاصل این سیاستهاى سلطهطلبانه و سودجویانه، به یغما رفتن كره زمین و افزایش شكاف فقیر و غنى (در كشورها) و فاصله شمال و جنوب (در عرصه بینالمللى) است. «با وضع قوانین اجتماعى در قرارداد تجارت جهانى، از سهیم شدن كشورهاى فقیرى در رفاه جلوگیرى مىشود.»(26)
نقش جنگ در استكبار سیاسى
جنگ افروزى، تنها سلطه اقتصادى را در پى ندارد؛ آن كه ابزار حفظ زندگى در دست اوست، نحوه زندگى را تعیین مىكند. از بارزترین پیامدهاى به دست داشتن بازار سلاح، سلطه سیاسى و توان دخالت در تصمیمگیرىهاى داخلى كشورهاى وابسته نظامى است.
وقتى كشورهایى همچون كویت، عربستان و ژاپن در امور نظامى به آمریكا وابسته هستند، چندان غریب نیست كه در راستاى سیاستهاى او حركت مىكنند.
تسلط و سیطره حكومت پنهان منتفذان ـ كه آمریكا را آلت دست خود قرار دادهاند ـ در سیاست، جدا از سلطه اقتصادى آنها نیست. همین گروه پنهان و پرنفوذ هستند كه تصمیم مىگیرند چه كسى در آمریكا رئیس جمهور شود، سازمان ملل به چه امورى توجه كند و چه مسائلى را مهمل گذارد، یا بانك جهانى به چه كشورهایى و با چه شروطى وام پرداخت كند. خون سرخ مظلومان گوشه و كنار جهان به دامن ناپاك آنها مىریزد كه در مجالس شیطانىشان وقایع جهان را مقدّر مىسازند و رقم مىزنند. چندان عجیب نیست كه مسؤولین نظامى ایالات متحده، به اجماع، از وقوع اغتشاشات در ایران، پیش از رخ دادن، خبر مىدهند. آنها مىكوشند در هر فرصتى منافع نامشروع خویش را به دایه ظلم بسپارند و برایشان مهم نیست كه چه بلایى سر فلسطینىها مىآید، یا جوانهاى ایرانى پرپر شوند و یا مردم افغانستان و عراق در فجیعترین شرایط به سر برند. هر فاجعهاى كه در راستاى منافعشان باشد زیباست؛ حتى اجازه مىدهند برجهاى ساختمان تجارت جهانى بر سر مردم آمریكا خراب شود تا آخورشان آباد گردد. سیاست كلى آنها این است:
هدف: زر
وسیله: زور و تزویر
روح استكبارى در علم و فرهنگ
آمریكا دقیقا راه و روشى را كه در عرصه اقتصاد و سیاست پیش گرفته، در میدان علم و تحقیق دنبال مىكند. جیره خواران دانشمندى! كه اجیر سرمایهداران و اسیر سرمایهدارى هستند، براى مشروعیت بخشیدن به روند توسعه نظام سلطه در جهان مىكوشند.
نظریات و تئوریهایى كه در كارگاههاى تولید دانش دنیوى پرداخته مىشود و با ترفندهاى تبلیغاتى به سبك اقتصاد مصرفى در مراكز علمى جهان شایع شده و بر سر زبانها مىافتد(27)، همگى بیانگر جایگاه تزویر و دورویى و ریا در سیاستهاى سلطهطلبانه آمریكاست.
بنیادهاى فرهنگى كارنگى، راكفلر و فورد و مؤسسات وابسته از قبیل صندوق پیشبرد آموزش، مركز مطالعات عالى علوم رفتارى، شوراى بینالمللى توسعه آموزش، شوراى پژوهشهاى علوم اجتماعى، آموزش و امور جهانى، كمیته خارجى شوراى آموزشى آمریكا و غیره، همگى در راستاى توسعه سلطه خارجى آمریكا تلاش مىكنند و با شوراى سیاست خارجى ایالات متحده، رابطه تنگاتنگ دارند.(28) روند كار آنها به طور خلاصه این است كه از سویى دانش تسلط و راهكارهاى عملى را مىیابند و در اختیار سیاستمداران قرار مىدهند و از سوى دیگر، مبانى نظرى و زیربناى مشروعیت علمى براى سلطهگرى آنها را تدوین و ترویج مىنمایند.(29)
فعالیتهاى هر بنیاد، مكمل فعالیت سایر بنیادهاست و در رقابت با یكدیگر عمل نمىكنند. آنتونیوگرامشى در نظریه سلطه فرهنگى نشان داده بود كه چگونه طبقات حاكم جامعه، حاكمیت خود را از طریق كنترل باورها و فرهنگ، تداوم مىبخشند. «بنیادهاى عمده، همگام با نهادهاى رسمى حكومتى و سازمانهاى اداره كننده كمكهاى چند جانبه از سال 1945 به بعد، فعالیتهاى اساسى در اشاعه باورهایى معیّن، در میان كشورهاى در حال توسعه آفریقا، آسیا و آمریكاى لاتین مبادرت ورزیدهاند تا از این راه، حمایت آنان را از اهداف سیاست خارجى ایالات متحده تضمین كند.»(30) اینها در حالى است كه سخنگویان بنیادها همواره بر ماهیت نوع دوستانه مؤسسات خود تأكید كرده و در همان حال، هر اتهامى را رد كردهاند؛ چنان كه گویا هدف اصلىشان، پیشبرد اهداف سلطهگرانه آمریكا در صحنه جهانى نیست. این همان شیطان بزرگ و امالفساد روزگار ماست؛ دجّالى كه یك پا در این سوى و پاى دیگر را در آن سو نهاده و همه را به دنبال خود مىكشد و سلطهگرىاش تا درونىترین لایههاى اندیشه و روان انسانها نفوذ و رسوخ یافته است. دكتر جان كولمن با پژوهشهایى درباره مؤسسه فرهنگى «تاویستاك» و باشگاه روم، با دهها نهاد فرهنگى كه زیرمجموعه آنهاست، نشان داده است كه چگونه برنامههاى جنگ روانى، موسیقىهاى راك و پاپ و غیره و سایر مظاهر هنرِ مبتذل و مواد مخدر و غیره در میان مردم جهان ترویج و اجرا مىشود.
به طور كلى، دانشهایى كه در مراكز علمى وابسته به سرمایهدارى تولید مىشود و ماهیت استكبارى است، به دو دسته تقسیم مىشود؛ یكى، دانشهاى سلطهپذیرى، یعنى علومى كه فراگیرى آنها مردم را به تن دادن و انقیاد در برابر نظام سلطه وا مىدارد و دیگر، دانش سلطهگرى كه راهكارهاى تحقق اهداف استكبارى و نحوه تسلط بر مردم را به سلطهگران مىدهد.
دانشهاى سلطهپذیرى
اساس دانشهاى سلطهپذیرى بر دو محور شكل مىگیرد؛ نخست، تقسیمبندىهایى كه ارزشهاى سرمایهدار و كشورهاى سرمایهدار و قدرتمند را كه در اختیار الیگارشى پنهان جهانى است، از سایر كشورها با فرهنگ و نظامهاى سیاسى متفاوت جدا مىكند.
دوم، شیوهها و راههایى كه براى رسیدن به ارزشهاى سرمایهدارى و شكل دادن نظام اجتماعى و اقتصادى و سیاسى بر اساس آن رقم مىزند.
از گونه اول، تقسیمهاى بسیارى كه با عناوین توسعه یافته و توسعه نیافته، محور و پیرامون، شمال و جنوب، جهان اول و جهان سوم، صنعتى و غیرصنعتى و... انجام مىشود و علوم اجتماعى و سیاسى و اقتصاد و مفاهیمى را پیرامون خود مىسازد. براى نمونه، استفاده یك قدرت بزرگ سرمایهدارى و توسعه یافته از زور و نیروى نظامى و تهدید براى منافع غیرقانونى و جهانى «دیپلماسى زور و فشار نامیده مىشود.»، اما همین عمل در راستاى اهداف و منافع قانونى و ملى، تروریسم نام مىگیرد.(31)
از گونه دوم، راهكارهایى كه براى رشد و توسعه به ما معرفى مىكنند، از قبیل سیاست درهاى باز، اقتصاد سرمایهگذارى براى حركت توسعه، آزادى مطبوعات (هرج و مرج رسانهاى)، تساهل و تسامح سیاسى و فرهنگ پذیرش ارزشهاى سرمایهدارى، برقرارى نظام سیاسى بر اساس دموكراسى غربى و رعایت حقوق بشر به معناى فاصله گرفتن نظام فقهى و حقوقى اسلامى و...
در حالى كه اسلام، گذر از حیات طبیعى به حیات طیبه را اساس توسعه و پیشرفت انسان معرفى مىكند و توسعه معرفتى و معنوى را مهمترین زمینهساز و علت توسعه و شكوفایى در سایر حوزههاى حیات بشرى مىداند.
معمولاً این دانشها براى سلطهپذیران ساخته مىشود؛ به این معنا كه به آنها عرضه گردد و به سوى تمدن رو به زوال لیبرال دموكراسى بكشد.
در نشر و گسترش این علوم، دقیقا از سبك اقتصاد مصرفى استفاده مىشود.
اقتصاد مصرفى جهان بر سه پایه است؛ تولید كالاهاى كم عمر، محصولات جدید و نوبهنو و ایجاد مدهاى تازه و تبلیغات براى ایجاد نیاز كاذب در قلمرو دانش.
نظریاتى كه براى توجیه و ترویج سرمایهدارى تولید مىكنند، اساسا نمىتواند عمرى طولانى داشته باشد؛ زیرا با واقعیت انسان و حقایق حیات انسانى هماهنگ نیست. اما ایجاد نظریات تازه به تازه، این فایده را براى آنها دارد كه فرصت تفكر را مىگیرد و فراگیرندگان را در دورى بى پایان از تصورات، به چرخشى سرسامآور وادار مىكند.
تبلیغ نظریات از طریق نشریات علمى، دایرةالمعارفهاى جهانى، سمینارها، همایشها و بزرگ كردن شخصیت صاحبان نظریات، زمینههاى مقبولیت را فراهم مىكند. از این رو، پیر بوردان، استاد كالج فرانسه، در سخنرانى براى اعتصاب كنندگان پاریس در 12 دسامبر 1995 مىگوید:
«باید در مقابل علم فلج شدهاى كه آنها از آن استفاده مىكنند، دانشى به میدان آورد كه احترام بیشترى براى انسان و واقعیت قائل است.»(32)
البته ظاهرا او درباره علم اقتصاد این نظر را مىدهد، اما دست كم در سایر حوزههاى علوم انسانى هم این مشكل وجود دارد.
دانشهاى سلطهگرى
از مهمترین ویژگىهاى دانش سلطهگرى این است كه این نظریات، محرمانه بوده و در دسترس همه قرار نمىگیرد. شما در هیچ كتاب روانشناسى اجتماعى یا روابط بینالملل و یا اقتصاد نخواندهاید كه «براى تسلط بر منابع جهانى باید همه رسانهها را تصاحب كنید و براى نفوذ در رسانهها و مطبوعات ملى، طرح كردن شعار آزادى رسانهها و مطبوعات به عنوان شاخص دموكراسى، راهكار مناسبى است.»
البته این نظریات، بعد از اجرا براى همه قابل درك است و ممكن است محققان با شواهد تجربى و به روش توصیفى، آنها را در پژوهشهاى خود بازگو نمایند، اما هنگامى كه به صورت نظریهاى دستورى در حوزه اخلاق سلطهگرى طرح مىشد، هیچ كس از آنها خبر نداشت مگر سران سرویسهاى جاسوسى و امنیتى، سرمایهداران بزرگ (زرسالاران صهیونیست) و محققان و دانشمندانى كه در مؤسساتى نظیر باشگاه رم یا مؤسسه تاویستاك و سایر مراكز پژوهشى وابسته به نظام سلطهگرى خدمت مىكنند. امروزه پس از این كه سیطره رسانهاى استكبار، شالودههاى سیاسى و اقتصادى سرمایهدارى را در جهان تحكیم نموده، به گونهاى كه نمىتوان از مقتضیات آن سرباز زد، محققانى همچون هرمان و مك چنى در اواسط دهه 1990 نشان دادند كه قدرت شركتهاى فراملى رسانهاى «نه فقط اقتصادى و سیاسى است، بلكه فرضیات پایهاى و شیوههاى اندیشه را نیز شامل مىشود» در گسترهاى كه كوچك هم نیست، ثبات نظام بر پذیرش گسترده یك ایدئولوژى شركتى جهانى مبتنى است.»(33)
مىتوان دانش سلطهگرى را تحت یك عنوان خلاصه كرد و آن دانش جنگ روانى (Psychological warfar) است. محور اصلى این علم، «تأثیرگذارى بر عواطف و عقاید و اعمال فشارهاى روانى براى هدایت جامعه مورد نظر به سوى اهداف طراحان جنگ روانى است.»(34)
نمونهاى دیگر از نظریات جنگ روانى و دانش سلطهگرى كه چند سال اخیر از سوى آمریكا علیه ایران مورد استفاده قرار گرفته، متعلق به «برنارد لوین» در كتاب «دور نماى زمان و اخلاق» از انتشارات «باشگاه» است.
جان كولمن در تبیین این نظریه مىنویسد:
«شخص را در مقام تردید [و ترس] به ترتیبى نگاه دارید كه از مواضع فكرى خود ناآگاه بوده و نداند باید در انتظار چه چیزى باشد. افزون بر آن، اگر دودلیهاى میان انضباط سخت [و هراس] و برخورد مطلوب با زندگى، با انتشار اخبار متضاد همراه باشد، به گونهاى كه فرد در موقعیتى نامعلوم قرار گیرد، در آن صورت در شناخت راهى كه او را به مقصود نزدیك یا دور مىسازد، دچار سرگردانى كامل خواهد بود. در چنین شرایطى حتى كسانى كه داراى آرمان مشخصى بوده و براى هرگونه خطر كرده آمادگى داشته باشند، بر اثر تضاد درونى خود، نسبت به آنچه باید انجام دهند دچار تزلزل خواهند گشت.»(35)
تهدیدات جرج بوش علیه ایران پس از جنگ با افغانستان و حمله به عراق، دقیقا اجراى همین نظریه از یك طرف تهدید و از طرف دیگر تطمیع بود؛ زیرا همزمان با او، بعضى از اعضاى كنگره و سران سیاسى آمریكا از جمله البرایت، وزیر خارجه دولت كلینتون، ایران را به گفتگو دعوت مىكند. پس از آن، جرج بوش نیز اعلام مىكند ایران یا باید گفتگو كند و یا از نظر ما در لیست محور شرارت و اهداف بعدى آمریكا قرار دارد. اینها نشانه نابسامانى و ناهماهنگى میان سیاستمداران آمریكایى نیست؛ زیرا آنها هیچكدام از خودشان حرفى ندارند، بلكه برنامهریزى مشخصى در پس این سخنان است. سیاست این است كه همراه با افزایش وحشت، امیدوارى به گزینش راههاى مورد پسند استكبار افزایش یابد.
خلاصه این كه، دانش سلطهگرى كه در اختیار نیروهاى فعال استكبار قرار مىگیرد، به منظور انقیاد مردم در جهان تولید شده، مورد استفاده قرار مىگیرد.
حكم قرآن
مرگ چه به معناى نابودى زوال و چه به معناى گذر و انتقال در مورد هر چیز كه نامطلوب و ناحق است خواسته مىشود. چنان كه زوال بیمارى یا انتقال از آن به سلامتى خواسته مىشود. روح فرعونى آمریكا موجب لعن و خواستن مرگ براى اوست. خداوند متعال به جهت همین روح برترى جویى و استكبارى، هم فرعون را لعن كرده و هم شیطان را. در مورد فرعون فرمود: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الأَْرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ(36)؛ همانا فرعون در زمین گردنكش و برترىجویى كرد و میان مردم تفرقه و اختلاف انداخت و گروهى را به استضعاف مىكشید و پسرانشان را مىكشت و زنان را زنده نگه مىداشت، همانا او از فسادگران بود.»
و بعد مىفرماید: «وَ أَتْبَعْناهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَةً(37)؛ و در پى اعمالش در این دنیا لعنت است.»
خودخواهى، طغیانگرى، فسادانگیزى و خونریزى فرعون سبب شده تا خداوند او را لعن كند. پس لعن بر كسانى كه حقوق انسانها را پایمال مىكنند و منافع وهمى خود را بر منافع و بلكه بر هستى انسانها ترجیح مىدهند، جایز و بلكه لازم است. آمریكا در دوران ما مظهر روح شیطانى و فرعونى است كه ملعون و نفرین شده حضرت سبحان گردیده. آمریكا، تمامیت كفر و حقپوشى و حقكشى است. و این كلام خداوند است كه بر انسان به جهت كفرش «مرگ باد» مىگوید:
«قُتِلَ الإِْنْسانُ ما أَكْفَرَهُ(38)؛ مرگ بر انسان باد. چه كفر مىورزد.»
در جاى دیگر، درباره كسانى كه به حق گوش فرا نمىدهند و گردن فرو نمىنهند، مىفرماید: «قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى یُوءْفَكُونَ(39)؛ خداوند مرگشان را برساند از حق كجا مىگریزند.»
بر مبناى عقل و وجدان و نیز وحى و قرآن، اصل و قاعده این است كه با آمریكا، این جرثومه فساد و تندیس استكبار، در عمل مبارزه كنیم و با زبان نفرین فرستیم و در قلب، بیزارى جوییم.
تنشزدایى در رابطه با آمریكا یعنى راضى كردن او و او راضى نمىشود، مگر این كه خود را به تیغ سلطه او بسپاریم؛ زیرا روح استكبارى به غیر این راضى نمىشود؛ گرچه اجراى سیاستهاى تنشزدایى با سایر كشورهایى كه اختلافات عمیقى با آنها داریم ممكن است، اما استكبار آمریكایى مانع عقلى اجراى این سیاستها با آمریكا مىشود.
قرآن كریم، علاوه بر لعن مستكبران ملعون مىفرماید با ملعونین بستیزید: «مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً(40)؛ ملعونین را هر كجا یافتید، با جدیت در نابودى آنها همت گمارید.»
و در ادامه مىفرماید: «این سنت و قانون الهى است كه در امم پیشین بوده و در آینده نیز دگرگون نخواهد شد.»(41)
آیه قبل از این آیات در مورد كسانى است كه وقتى سخن مىگویند، چنان زیبا سخن مىرانند و شعار مىدهند كه انسان را به شگفتى مىآورند، ولى در عمل، به جاى رعایت حقوق بشر و مبارزه با تروریسم و غیره، پیشتاز ظلم و فساد هستند.
در سوره توبه نیز آنگاه كه از دشمنان مسلمین سخن مىگوید، كسانى كه رسول اكرم صلىاللهعلیهوآله و مسلمانان را از سرزمین خود اخراج مىكنند و از خونریزى و خیانت ابایى ندارند، مىفرماید: «أَ لا تُقاتِلُونَ.... أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُوءْمِنِینَ(42)؛ آیا آنها را نمىكشید... از آنها مىترسید؟ خداوند براى ترسیدن سزاوارتر است؛ اگر ایمان داشته باشید.»
حاصل این كه مستكبران كه به فساد در زمین مشغول هستند، ملعون ذات اقدس الهى بوده و باید قلبا و قولاً و عملاً به نفرت و نفرین و جهاد با آنها همت گماشت.
ممكن است در اینجا گفته شود: با این كه حكم خدا بر قتال مستكبران و معاندان اسلام و مسلمین است، اما بنابر مصلحت، از جنگ با آنها پرهیز كردهایم. آیا مصلحتى كه بنابر آن پرهیز از شعارهاى تنشزا لازم شود وجود ندارد؟
پاسخ این است كه اولاً: این فریادى است كه از جان به لب رسیده مردمى برآمده است كه شاهد مظلومیت برادران و خواهران خود در گوشه و كنار دنیا و در موارد بسیارى در وطن خودشان بوده و هستند و چنین فریادى فرونشاندنى نیست.
ثانیا: بر فرض این كه فرونشاندنى باشد، نباید چنین كرد؛ زیرا در برابر دشمنى چون آمریكا، اگر یك قدم عقب گذاشته شود، روح استكبارى او قدمهاى بعدى را مىطلبد تا آنجا كه سلطه كاملش تحقق یابد. روح استكبارى این منطق را نمىشناسد كه «اگر او یك قدم كوتاه آمد، من هم یك مرحله كوتاه بیایم.»
بلكه اراده استكبارى با این قاعده عمل مىكند: «حال كه او كوتاه آمد، پس شكست خوردنى است و باید زیر سلطه من درآید.»
تنها خواسته آمریكا از ما این نیست كه شعار ندهیم؛ بلكه خواسته او از ما این است كه سیاستهاى استكبارى او را بپذیریم و عملاً از آن حمایت كنیم. اگر شعار نابودیش را سر ندهیم، باید فرودگاه و فضاى كشورمان را پایگاه نظامى آن كنیم؛ چنان كه دیدیم عرفات در مقابل آنها اندكى كوتاه آمد تا حرف بزند و بشنود، كارش به جایى رسید كه رو در روى مردم فلسطین ایستاد و دید كه گفتگو با استكبار یعنى: مستكبر بگوید و دیگران عمل كنند. در غیر این صورت و در صورت امتناع، خودش زیر موشكهاى اسرائیلى خواهد بود.
آثار حیات بخش شعار «مرگ بر آمریكا»
این شعار، نداى حقى است كه بر سنت و كلام حق استوار است. در این فریاد پاك و متعالى، دست كم دو وجه مثبت دیگر و فایده حیاتى مىتوان یافت؛ نخست، وجهه سیاسى و بینالمللى آن، این كه صلابت «مرگ بر آمریكا»، بیان حق و فریاد مظلومیت است و پلیدى ظالم را آشكار و رسوا مىسازد و جسارت در برابر ظلم غالب را در میان مردم جهان پدید مىآورد و ظالم را ذلیل و پریشان مىكند. و امروزه شاهد هستیم كه این شعار، در بسیارى از كشورها تكرار مىشود.
فایده دیگر، اثر روانشناختى این شعار است. اظهار تنفر از ظالم، ترحم بر مظلوم را در دل تقویت مىكند و از تمایل به ظلم و ظالم باز مىدارد. این امر، موجب صفا و صداقت دل و جان مىگردد؛ همچنانكه امیرالمؤمنین على علیهالسلام در وصیت به امام حسن و امام حسین علیهالسلام فرمودند: «كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا(43)؛ دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.»
نتیجه این كه اگر شرایط اجراى حكم قتال با مستكبران ملعون فراهم نیست، لازم است كه شهادتطلبانه فریاد مرگ بر آمریكا را بلند و رسا فریاد زنیم و قدمى عقب نگذاریم، به امید روزى كه جهانى بیدار و بىباك، دیو ظلم و ظلمت را از پاى درآورد. و دولت فرخنده یار فرا رسد.
پس این شعار، چون اكنون در راستاى منافع ملى و حفظ حیثیت ملى و اعتقادى و انسانى ماست، بر آن تأكید مىكنیم؛ ولى لازم است بكوشیم مخالفت با استكبار آمریكا در حد شعار و سیاست باقى نماند، بلكه با تلاشهاى علمى، توفقیات اقتصادى و تقویت اعتقادى و فرهنگى و دیگر ابعاد، مبارزهاى همه جانبه صورت گیرد و از سطحى شدن پرهیز شود. همانطور كه نباید از سایر ابعاد مبارزه و مقاومت و جهاد غافل شد، نباید از بعد سیاسى هم غافل گشت؛ زیرا كشورى مثل ژاپن، با توفیقات اقتصادى و تكنولوژیك، در زمینههاى سیاسى، در بند استكبار آمریكاست.
1ـ محقق و نویسنده.
2ـ مركز فرهنگى نور ولایت، روزها و رویدادها، انتشارات پیام مهدى(عج)، چاپ چهارم، 1379، ص393.
3ـ بورونو، نفت و سیاست ایالات متحده آمریكا در خاور نزدیك و میانه، ترجمه ماشاءالله ربیع زاده، انتشارات گوتنبرگ، تهران، چاپ اول، 1366، ص 220.
4ـ همان، صص 233ـ220.
5ـ والدن بیو و همكاران، پیروزى سیاه، ترجمه احمد سیف و كاظم فرهادى، انتشارات نقش جهان، تهران، چاپ اول، 1376، ص 140.
6ـ همان، ص 81ـ74.
7ـ دامپینگ (Dumping) به معنى قیمتشكنى، بازار شكنى، ارزان فروشى عمدى و ارزان فروشى مكارانه. فروش یك كالا در بازارهاى خارجى به قیمتى كمتر از هزینه نهایى آن را دامپینگ گویند.
8ـ همان، ص 130.
9ـ همان، ص 124.
10ـ همان، ص 81.
11ـ همان، ص 162.
12ـ جان كولمن، كمیته 300 كانون توطئههاى جهانى، ترجمه یحیى شمس، انتشارات علم، تهران، چاپ چهارم، 1377.
13ـ تراست، اتحادیه واحدهایى است كه داراى هدف متمركز در تولید و فروش بوده و داراى رهبرى واحدى هستند.
14ـ كارتل، اتحادیه آزاد و اختیارى بین بنگاههایى كه در یك رشته اقتصادى مشغول كار بوده و مواد یا كالاهایى مشابهى را تولید مىنمایند و به منظور پایان دادن به رقابت تشكیل مىشوند. در كارتل هر عضو استقلال خود را حفظ مىكند و باید از مقررات مشترك در بعضى از امور پیروى نماید و قصدشان انحصار بازار است دو نوع كارتل وجود دارد، ملى و بینالمللى.
15ـ به نقل از: شهید سید مرتضى آوینى، توسعه و مبانى تمدن غرب، انتشارات ساقى، تهران، چاپ اول، 1376، ص 101.
16ـ والدن بیو و همكاران، پیشین، فصل 4 و 5.
17ـ همان، صص 107، 112ـ110.
18ـ آنتونى سمسون، بازار اسلحه، ترجمه فضلا.. نیك آیین، انتشارات امیركبیر، تهران، چاپ اول، 1357، ص 208.
19ـ همان، ص 281.
20ـ شهید مرتضى آوینى، پیشین، ص 101.
21ـ محمدحسین رفیعى، آن سوى جهانىسازى، انتشارات صمدیه، چاپ اول، 1381، ص 22.
22ـ همان، ص 23.
23ـ گاردین، 3/2/1992.
24ـ گاردین، 5/2/1997.
25ـ محمدحسن رفیعى، پیشین، ص 59.
26ـ هانس پیتر و هارالدشومن، در دام جهانى شدن تهاجم به دمكراسى و رفاه، ترجمه حمیدرضا شهمیرزاد، مؤسسه فرهنگى دانش اندیشه معاصر، چاپ اول، 1381، ص 389.
27ـ ادوارد برمن، كنترل فرهنگ، ترجمه حمید الیاسى، نشر نى، تهران، چاپ سوم، 1373، فصل چهارم.
28ـ همان، فصل اول.
29ـ همان، فصل اول و چهارم.
30ـ همان، ص 17.
31ـ نوام چامسكى، 11 سپتامبر و حمله آمریكا به عراق، ترجمه بهروز جندقى، انتشارات عصر رسا، چاپ اول، 1381.
32ـ هانس پیتر مارتین و هارالد شومن، پیشین، ص 389.
33ـ فك جبان تاملیستون، جهانى شدن و فرهنگ، ترجمه: محسن آیتى، دفتر پژوهشهاى فرهنگى، چاپ اول، 1381، ص 117.
34ـ مدیریت مطالعات و برنامهریزى دانشگاه امام حسین علیهالسلام ، جنگ روانى، انتشارات دانشگاه امام حسین، تهران، 1373، صص 8ـ7.
35ـ جان كولمن، پیشین، ص 46.
36ـ قصص / 4.
37ـ قصص / 42.
38ـ عبس / 3.
39ـ منافقون / 4.
40ـ احزاب / 61.
41ـ احزاب / 62.
42ـ توبه / 13.
43ـ ر.ك.: نهجالبلاغه.
دیباچه
حقیقتجویى و كمال خواهى، دو ویژگى برجسته انسان؛ این گوهر گرانبهاى هستى است. قدر و منزلت هر انسان به میزان برخوردارى او از حقیقت و ارزشى بستگىدارد كه براى حقیقت قائل است. با اینحال، در همان نگاه نخست این پرسش به میان مىآید كه حقیقت چیست و چگونه مىتوان آن را شناخت؟
باید گفت خوشبختانه ما وارث منابع گرانسنگى هستیم كه از چشمههاى زلال وحى جوشیدن گرفته و پاسخگوى عصرها و نسلهاست. پس باید نیازمندىهاى بشر را از این منابع گرانبها، استخراج كنیم و با استنباطى بالنده مسائل مستحدثه را پاسخ گوییم؛ زیرا بر این باوریم كه اسلام مىتواند گرههاى حیات آدمى را به سرانگشت عقل و تدبیر بگشاید و پهنه مبهم و تاریك هستى را با خورشید وحى نور باران سازد. بنابراین، بر محققان و عالمان دینى است كه همراه با دگرگونىهاى زمانه، پاسخگوى نیازهاى انسانها در جنبههاى گوناگون مادى و معنوى باشند. به همین دلیل گوشهنشینى، بىتفاوتى و بىانگیزگى در سرنوشت علمى و دینى پذیرفتنى نیست. البته باید دانست تخصصى بودن مباحث و قداست دین، مىطلبد كه انسان در بیان نظر خود هراسناك باشد، احتیاط و غور و تعمق كند و بدون مستمسك قوى، به محدوده دین و قُرقگاه آن قدم ننهد. بدینگونه است كه پژوهشگر متخصص و متعهد دینى، حریم دین را از شر و فتنه گمراهان و مغرضان پاس مىدارد و صد البته كسانى كه قد مردانگى بر مىافرازند، تلاششان بى اجر و ثواب نخواهد ماند.
شادى آفرین است كه پژوهشگرانى در قالب نشریه «رواق اندیشه»، كمر همت بر بسته و بضاعت علمى و تعهد دینى خویش را در طبق اخلاص نهاده و رشحات قلم خود را تحفه دینپژوهان و دینمداران ساختهاند. بىشك، در این مسیر دشوار، تنها هماندیشى دینباوران، گرهگشاى راه خواهد بود و دستاندركاران نشریه نیز با آگاهى از این امر، مشتاقانه پذیراى اندیشههایى هستند كه غبارها را از ساحت دین بزداید و شفافیت طریق را به ارمغان آورد.
در پایان، سپاسگزار كوششهاى بىدریغ سردبیر ارجمند و تمامى همكاران علمى و پژوهشى نشریه هستیم و سلامت دینى و رستگارى اخروى برایشان آرزو داریم.
«انّه ولىّ التوفیق»
«اداره كلّ پژوهش مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سیما»