حماسه حسینی (جلد دوم)
متفكر شهید استاد مرتضی مطهری
چاپ پانزدهم: اسفند 1371
ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهید)
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلاه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : ان الله اشترى من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فى سبیل الله فیقتلون و یقتلون و عدا علیه حقا فى التوریه و الانجیل و القرآن و من او فى بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذى بایعتم به ذلک هو الفوز العظیم ، التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین . (1)
بحث ما درباره عنصر امر به معروف و نهى از منکر در نهضت حسینى است .
اولا بحث درباره اینست که آیا این عنصر در نهضت حسینى دخالت داشته است یا نه ؟ و به عبارت دیگر آیا یکى از چیزهایى که امام حسین ( ع ) را وادار به این حرکت و نهضت کرد ، امر به معروف و نهى از منکر بود یا نه ؟
و ثانیا درجه دخالت این عنصر در این نهضت چه اندازه است ؟
همه مى دانیم که فلسفه عزادارى و تذکر امام حسین علیه السلام که به توصیه ائمه اطهار سال به سال باید تجدید شود ، به خاطر آموزندگى آن است ، به خاطر آن است که یک درس تاریخى بسیار بزرگ است . براى اینکه یک درس را انسان مورد استفاده خودش قرار بدهد ، اول باید آن درس را بفهمد و حل کند .
امشب من درباره مجموع عناصرى که در نهضت حسینى موثر بوده اند به طور اجمال بحث مى کنم ، سپس درباره امر به معروف و نهى از منکر که عنصر اصلى این نهضت است ، بحث بیشتر و مبسوط تر و مشروح ترى مى کنم .
در نهضت حسینى عوامل متعددى دخالت داشته است ، و همین امر سبب شده است که این حادثه با اینکه از نظر تاریخى و وقایع سطحى ، طول و تفصیل زیادى ندارد ، از نظر تفسیرى و از نظر پى بردن و به ماهیت این واقعه بزرگ تاریخى ، بسیار بسیار پیچیده باشد . یکى از علل اینکه تفسیرهاى مختلفى درباره این حادثه شده و احیانا سوء استفاده هایى از این حادثه عظیم و بزرگ شده است ، پیچیدگى این داستان است از نظر عناصرى که در به وجود آمدن این حادثه موثر بوده اند . ما در این حادثه به مسائل زیادى بر مى خوریم : در یک جا سخن از بیعت خواستن از امام حسین و امتناع امام از بیعت کردن است . در جاى دیگر دعوت مردم کوفه از امام و پذیرفتن امام این دعوت راست . در جاى دیگر ، امام به طور کلى بدون توجه به مسئله بیعت خواستن و امتناع از بیعت و بدون اینکه اساسا توجهى به این مسئله بکند که مردم کوفه از او بیعت خواسته اند ، او را دعوت کرده اند یا نکرده اند ، از اوضاع زمان و وضع حکومت وقت ، انتقاد مى کند ، شیوع فساد را متذکر مى شود ، تغییر ماهیت اسلام را یادآورى مى کند ، حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بیان مى نماید ، و آنوقت مى گوید وظیفه یک مرد مسلمان این است که در مقابل چنین حوادثى ساکت نباشد .
در این مقام مى بینیم امام نه سخن از بیعت می آورد و نه سخن از دعوت .
نه سخن از بیعتى که یزید از او مى خواهد ، و نه سخن از دعوتى که مردم کوفه از او کرده اند . قضیه از چه قرار است ؟ آیا مسئله ، مسئله بیعت بود ؟ آیا مسئله مسئله دعوت بود ؟ آیا مسئله ، مسئله اعتراض و انتقاد و یا شیوع منکرات بود ؟ کدامیک از این قضایا بود ؟ این مسئله را ما بر چه اساسى توجیه کنیم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بینى میان عصر امام یعنى دوره یزید با دوره هاى قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاویه که امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد ولى امام حسین علیه السلام به هیچ وجه سر صلح با یزید نداشت و چنین صلحى را جایز نمى شمرد .
حقیقت مطلب این است که همه این عوامل ، موثر و دخیل بوده است .
یعنى همه این عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه این عوامل عکس العمل نشان داده است . پاره اى از عکس العملها و عملهاى امام بر اساس امتناع از بیعت است ، پاره اى از تصمیمات امام بر اساس دعوت مردم کوفه است و پاره اى بر اساس مبارزه با منکرات و فسادهایى که در آن زمان به هر حال وجود داشت ه است . همه این عناصر ، در حادثه کربلا که مجموعه اى است از عکس العملها و تصمیماتى که از طرف وجود مقدس اباعبدالله علیه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است .
ابتدا درباره مسئله بیعت بحث مى کنیم که این عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بیعت خواهى چه عکس العملى نشان داد و تنها بیعت خواستن براى امام چه وظیفه اى ایجاب مى کرد ؟
همه شنیده ایم که معاویه بن ابى سفیان با چه وضعى به حکومت و خلافت رسید . بعد از آنکه اصحاب امام حسن علیه السلام آنقدر سستى نشان دادند ، امام حسن یک قرارداد موقت با معاویه امضاء مى کند نه بر اساس خلافت و حکومت معاویه ، بلکه بر این اساس که معاویه اگر مى خواهد حکومت کند براى مدت محدودى حکومت کند و بعد از آن مسلمین باشند و اختیار خودشان ، و آن کسى را که صلاح مى دانند ، به خلافت انتخاب کنند ، و به عبارت دیگر به دنبال آن کسى که تشخیص مى دهند[ صلاحیت خلافت را دارد] و از طرف پیغمبر اکرم منصوب شده است ، بروند . تا زمان معاویه مسئله حکومت و خلافت ، یک مسئله موروثى نبود ، مسئله اى بود که درباره آن تنها دو طرز فکر وجود داشت . یک طرز فکر این بود که خلافت ، فقط و فقط شایسته کسى است که پیغمبر به امر خدا او را منصوب کرده باشد . و فکر دیگر این بود که مردم حق دارند خلیفه اى براى خودشان انتخاب کنند .
به هر حال این مسئله در میان نبود که یک خلیفه تکلیف مردم را براى خلیفه بعدى معین کند ، براى خود جانشین معین کند ، او هم براى خود جانشین معین کند و . . . و دیگر مسئله خلافت نه دائر مدار نص پیغمبر باشد و نه مسلمین در انتخاب او دخالتى داشته باشند . یکى از شرایطى که امام حسن در آن صلحنامه گنجاند ولى معاویه صریحا به آن عمل نکرد ( مانند همه شرایط دیگر ) بلکه امام حسن را مخصوصا با مسمومیت کشت و از بین برد که دیگر موضوعى براى این ادعا باقى نماند و به اصطلاح مدعى در کار نباشد ، همین بود که معاویه حق ندارد تصمیمى براى مسلمین بعد از خودش بگیرد ، خودش هر مصیبتى براى دنیاى اسلام هست ، هست ، بعد دیگر اختیار با مسلمین باشد و به هر حال اختیار با معاویه نباشد . اما تصمیم معاویه از همان روزهاى اول این بود که نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخین ، کارى کند که خلافت را به شکل سلطنت در آورد . ولى خود او احساس مى کرد که این کار فعلا زمینه مساعدى ندارد . درباره این مطلب زیاد مى اندیشید و با دوستان خاص خود در میان مى گذاشت ولى جرات اظهار آن را نداشت و فکر نمى کرد که این مطلب عملى شود .
آنطورى که مورخین نوشته اند کسى که او را به این کار تشجیع کرد و مطمئن ساخت که این کار عملى است ، مغیره بن شعبه بود ، آن هم به خاطر طمعى که به حکومت کوفه بسته بود . قبلا حاکم و والى کوفه بود ، از اینکه معاویه او را معزول کرده بود ، ناراحت بود . او از نقشه کش ها و زیرکها و به اصطلاح از دهات عرب است . براى اینکه دو مرتبه به حکومت کوفه برگردد نقشه اى کشید ، به این صورت که رفت به شام و به یزید بن معاویه گفت : نمى دانم چرا معاویه درباره تو کوتاهى مى کند ، دیگر معطل چیست ؟ چرا ترا به عنوان جانشین خودش به مردم معرفى نمى کند ؟ یزید گفت : پدرم فکر مى کند که این قضیه عملى نیست . گفت : نه ، عملى است . شما از کجا بیم دارید ؟ فکر مى کنید مردم کجا عمل نخواهند کرد ؟ هر چه معاویه بگوید مردم شام اطاعت مى کنند ، و از آنها نگرانى نیست . اما مردم مدینه ، اگر فلان کس را به آنجا بفرستید او این وظیفه را انجام مى دهد . از همه جا مهمتر و خطرناکتر عراق ( کوفه ) است ، این هم به عهده من .
یزید نزد معاویه مى رود و مى گوید مغیره چنین سخنى گفته است . معاویه مغیره را مى خواهد . او با چرب زبانى و با منطق قویى که داشت توانست معاویه را قانع کند که زمینه آماده است و کار کوفه را که از همه سختتر و مشکلتر است خودم انجام مى دهم . معاویه هم دو مرتبه براى او ابلاغ صادر کرد که به کوفه برگردد . ( البته این جریان بعد از وفات امام مجتبى علیه السلام و در سالهاى آخر عمر معاویه است ) . جریانهایى دارد . مردم کوفه و مدینه قبول نکردند . معاویه مجبور شد که به مدینه برود . روساى اهل مدینه ، یعنى کسانى که مورد احترام مردم بودند ، حضرت امام حسین علیه السلام ، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر را خواست . با چرب زبانى کوشید تا به عنوان اینکه مصلحت اسلام فعلا اینطور ایجاب مى کند که حکومت ظاهرى در دست یزید باشد ولى کار در دست شما تا اختلافى میان مردم رخ ندهد ، شما بیائید فعلا بیعت کنید ، عملا زمام امور در دست شما باشد ، آنها را قانع کند . ولى آنها قبول نکردند و این کار آنطور که معاویه مى خواست عملى نشد . بعد با نیرنگى در مسجد مدینه مى خواست به مردم چنین وانمود کند که آنها حاضر شدند و قبول کردند ، که آن نیرنگ هم نگرفت .
معاویه هنگام مردن سخت نگران وضع پسرش یزید بود و نصایحى به او کرد .
گفت : تو براى بیعت گرفتن ، با عبدالله بن زبیر آنطور رفتار کن ، با عبدالله بن عمر آنطور رفتار کن ، با حسین بن على علیه السلام اینگونه رفتار کن . مخصوصا دستور داد با امام حسین ( ع ) با رفق و نرمى زیادى رفتار کند . گفت : او فرزند پیغمبر است ، مکانت عظیمى در میان مسلمین دارد ، و بترس از اینکه با حسین بن على با خشونت رفتار کنى . معاویه کاملا پیش بینى مى کرد که اگر یزید با امام حسین با خشونت رفتار کند و دست خود را به خون او آلوده سازد ، دیگر نخواهد توانست خلافت کند و خلافت از خاندان ابوسفیان بیرون خواهد رفت . معاویه مرد بسیار زیرکى بود ، پیش بینى هاى او مانند پیش بینى هاى هر سیاستمدار دیگرى غالبا خوب از آب درمی آمد . یعنى خوب مى فهمید و خوب مى توانست پیش بینى کند .
برعکس ، یزید ، اولا جوان بود ، و ثانیا مردى بود که از اول در زى بزرگزادگى و اشرافزادگى و شاهزادگى بزرگ شده بود ، با لهو و لعب انس فراوانى داشت ، سیاست را واقعا درک نمى کرد ، غرور جوانى و ریاست داشت ، غرور ثروت و شهوت داشت . کارى کرد که در درجه اول به زیان خاندان ابوسفیان تمام شد ، و این خاندان بیش از همه در این قضیه باخت . اینها که هدف معنوى نداشتند و جز به حکومت و سلطنت به چیز دیگرى فکر نمى کردند ، آن را هم از دست دادند . حسین بن على علیه السلام کشته شد ، ولى به هدفهاى معنوى خودش رسید در حالى که خاندان ابوسفیان به هیچ شکل به هدفهاى خودشان نرسیدند .
بعد از اینکه معاویه در نیمه ماه رجب سال شصتم مى میرد ، یزید به حاکم مدینه که از بنى امیه بود نامه اى مى نویسد و طى آن موت معاویه را اعلام مى کند و مى گوید از مردم براى من بیعت بگیر . او مى دانست که مدینه مرکز است و چشم همه به مدینه دوخته شده . در نامه خصوصى دستور شدید خودش را صادر مى کند ، مى گوید حسین بن على را بخواه و از او بیعت بگیر ، و اگر بیعت نکرد ، سرش را براى من بفرست .
بنابراین یکى از چیزهایى که امام حسین با آن مواجه بود تقاضاى بیعت با یزید بن معاویه اینچنینى بود که گذشته از همه مفاسد دیگر ، دو مفسده در بیعت با این آدم بود که حتى در مورد معاویه وجود نداشت . یکى اینکه بیعت با یزید ، تثبیت خلافت موروثى از طرف امام حسین بود . یعنى مسئله خلافت یک فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثى مطرح بود .
مفسده دوم مربوط به شخصیت خاص یزید بود که وضع آن زمان را از هر زمان دیگر متمایز مى کرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگى سیاسى هم نداشت . معاویه و بسیارى از خلفاى آل عباس هم مردمان فاسق و فاجرى بودند ، ولى یک مطلب را کاملا درک مى کردند ، و آن اینکه مى فهمیدند که اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقى بماند ، باید تا حدود زیادى مصالح اسلامى را رعایت کنند ، شئون اسلامى را حفظ کنند . این را درک مى کردند که اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . مى دانستند که صدها میلیون جمعیت از نژادهاى مختلف چه در آسیا ، چه در آفریقا و چه در اروپا که در زیر حکومت واحد در آمده اند و از حکومت شام یا بغداد پیروى مى کنند ، فقط به این دلیل است که اینها مسلمانند ، به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خلیفه را یک خلیفه اسلامى مى دانند ، و الا اولین روزى که احساس کنند که خلیفه خود بر ضد اسلام است ، اعلام استقلال مى کنند .
چه موجبى داشت که مثلا مردم خراسان ، شام و سوریه ، مردم قسمتى از آفریقا ، از حاکم بغداد یا شام اطاعت کنند ؟ دلیلى نداشت . و لهذا خلفایى که عاقل ، فهمیده و سیاستمدار بودند این را مى فهمیدند که مجبورند تا حدود زیادى مصالح اسلام را رعایت کنند . ولى یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت ، آدم متهتکى بود ، آدم هتاکى بود ، خوشش می آمد به مردم و اسلام بى اعتنایى کند ، حدود اسلامى را بشکند . معاویه هم شاید شراب مى خورد ( اینکه مى گویم شاید ، از نظر تاریخى است ، چون یادم نمی آید ، ممکن است کسانى با مطالعه تاریخ ، موارد قطعى پیدا کنند](2) ولى هرگز تاریخ نشان نمى دهد که معاویه در یک مجلس علنى شراب خورده باشد یا در حالتى که مست است وارد مجلس شده باشد ، در حالى که این مرد علنا در مجلس رسمى شراب مى خورد ، مست لایعقل مى شد و شروع مى کرد به یاوه سرایى . تمام مورخین معتبر نوشته اند که این مرد ، میمون باز و یوز باز بود . میمونى داشت که به آن کنیه اباقیس داده بود و او را خیلى دوست مى داشت . چون مادرش زن بادیه نشین بود و خودش هم در بادیه بزرگ شده بود ، اخلاق بادیه نشینى داشت ، با سگ و یوز و میمون انس و علاقه بالخصوصى داشت .
مسعودى در مروج الذهب مى نویسد[میمون را لباسهاى حریر و زیبا مى پوشانید و در پهلو دست خود بالاتر از رجال کشورى و لشکرى مى نشاند] ! اینست که امام حسین ( ع ) فرمود : و على الاسلام السلام اذا قد بلیت الامه براع مثل یزید . (3) میان او و دیگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود این شخص تبلیغ علیه اسلام بود . براى چنین شخصى از امام حسین ( ع ) بیعت مى خواهند ! امام از بیعت امتناع مى کرد و مى فرمود : من به هیچ وجه بیعت نمى کنم . آنها هم به هیچ وجه از بیعت خواستن صرف نظر نمى کردند .
این یک عامل و جریان بود : تقاضاى شدید که ما نمى گذاریم شخصیتى چون تو بیعت نکند .
( آدمى که بیعت نمى کند یعنى من در مقابل این حکومت تعهدى ندارم ، من معترضم . ) به هیچ وجه حاضر نبودند که امام حسین علیه السلام بیعت نکند و آزادانه در میان مردم راه برود . این بیعت نکردن را خطرى براى رژیم حکومت خودشان مى دانستند . خوب هم تشخیص داده بودند و همین طور هم بود . بیعت نکردن امام یعنى معترض بودن ، قبول نداشتن ، اطاعت یزید را لازم نشمردن ، بلکه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مى گفتند باید بیعت کنید ، امام مى فرمود بیعت نمى کنم . حال در مقابل این تقاضا ، در مقابل این عامل ، امام چه وظیفه اى دا رند ؟ بیش از یک وظیفه منفى ، وظیفه دیگرى ندارند : بیعت نمى کنم . حرف دیگرى نیست . بیعت مى کنید ؟ خیر .
اگر بیعت نکنید کشته مى شوید ! من حاضرم کشته شوم ولى بیعت نکنم . در اینجا جواب امام فقط یک[ نه] است .
حاکم مدینه که یکى از بنى امیه بود امام را خواست . ( البته باید گفت گر چه بنى امیه تقریبا همه ، عناصر ناپاکى بودند ولى او تا اندازه اى با دیگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدینه ( مسجد پیغمبر ) بودند . عبدالله بن زبیر هم نزد ایشان بود .
مامور حاکم از هر دو دعوت کرد نزد حاکم بروند و گفت حاکم صحبتى با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما می آئیم . عبدالله بن زبیر گفت : در این موقع که حاکم ما را خواسته است شما چه حدس مى زنید ؟ امام فرمود : اظن ان طاغیتهم قد هلک ، فکر مى کنم فرعون اینها تلف شده و ما را براى بیعت مى خواهد . عبدالله بن زبیر گفت خوب حدس زدید ، من هم همین طور فکر مى کنم ، حالا چه مى کنید ؟ امام فرمود من مى روم . تو چه مى کنى ؟ حالا ببینم .
عبدالله بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه فرار کرد و در آنجا متحصن شد .
امام علیه السلام رفت ، عده اى از جوانان بنى هاشم را هم با خود برد و گفت شما بیرون بایستید ، اگر فریاد من بلند شد ، بر یزید تو ، ولى تا صداى من بلند نشده داخل نشوید . مروان حکم ، این اموى پلید معروف که زمانى حاکم مدینه بود آنجا حضور داشت . (4) حاکم نامه علنى را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مى خواهید ؟ حاکم شروع کرد با چرب زبانى صحبت کردن .
گفت مردم با یزید بیعت کرده اند ، معاویه نظرش چنین بوده است ، مصلحت اسلام چنین ایجاب مى کند . . . خواهش مى کنم شما هم بیعت بفرمائید ، مصلحت اسلام در این است . بعد هر طور که شما امر کنید اطاعت خواهد شد .
تمام نقائصى که وجود دارد مرتفع مى شود . امام فرمود : شما براى چه از من بیعت مى خواهید ؟ براى مردم مى خواهید . یعنى براى خدا که نمى خواهید . از این جهت که آیا خلافت شرعى است یا غیر شرعى ، و من بیعت کنم تا شرعى باشد که نیست . بیعت مى خواهید که مردم دیگر بیعت کنند . گفت بله .
فرمود پس بیعت من در این اتاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم براى شما چه فایده اى د ارد ؟ حاکم گفت راست مى گوید باشد براى بعد . امام فرمود من باید بروم . حاکم گفت بسیار خوب ، تشریف ببرید . مروان حکم گفت چه مى گویى ؟ ! اگر از اینجا برود معنایش اینست که بیعت نمى کنم . آیا اگر از اینجا برود بیعت خواهد کرد ؟ ! فرمان خلیفه را اجرا کن . امام گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمین کوبید . فرمود : تو کوچکتر از این حرفها هستى .
سپس بیرون رفت و بعد از آن ، سه شب دیگر هم در مدینه ماند . شبها سر قبر پیغمبر اکرم مى رفت و در آنجا دعا مى کرد . مى گفت خدایا راهى جلوى من بگذار که رضاى تو در آن است .
در شب سوم ، امام سر قبر پیغمبر اکرم (5) مى رود ، دعا مى کند و بسیار مى گرید و همانجا خوابش مى برد . در عالم رویا پیغمبر اکرم را مى بیند ، خوابى مى بیند که براى او حکم الهام و وحى را داشت . حضرت فرداى آنروز از مدینه بیرون آمد و از همان شاهراه نه از بى راهه به طرف مکه رفت . بعضى از همراهان عرض کردند : یا بن رسول الله ! لو تنکبت الطریق الا عظم بهتر است شما از شاهراه نروید ، ممکن است مامورین حکومت ، شما را برگردانند ، مزاحمت ایجاد کنند ، زد و خوردى صورت گیرد . ( یک روح شجاع ) ، یک روح قوى هرگز حاضر نیست چنین کارى کند . ) فرمود : من دوست ندارم شکل یک آدم یاغى و فرارى را به خود بگیرم ، از همین شاهراه مى روم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد .
به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه حسینى که هیچ شکى در آن نمى شود کرد مسئله بیعت است ، بیعت براى یزید که به نص قطعى تاریخ ، از امام حسین ( ع ) مى خواستند . یزید در نامه خصوصى خود چنین مى نویسد : خذ الحسین بالبیعه اخذا شدیدا ، (6) حسین را براى بیعت گرفتن محکم بگیرد و تابعیت نکرده رها نکن . امام حسین هم شدیدا در مقابل این تقاضا ایستاده بود و به هیچ وجه حاضر به بیعت با یزید نبود ، جوابش نفى بود و نفى . حتى در آخرین روزهاى عمر امام حسین که در کربلا بودند ، عمر سعد آمد و مذاکراتى با امام کرد . در نظر داشت با فکرى امام را به صلح با یزید وادار کند . البته صلح هم جز بیعت چیز دیگرى نبود . امام حاضر نشد . از سخنان امام که در روز عاشورا فرموده اند کاملا پیداست که بر حرف روز اول خود همچنان باقى بوده اند : لا ، و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید (7) ، نه ، به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد . هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد . حتى در همین شرایطى که امروز قرار گرفته ام و مى بینم کشته شدن خودم را ، کشته شدن عزیزانم را ، کشته شدن یارانم را ، اسارت خاندانم را ، حاضر نیستم با یزید بیعت کنم .
این عامل از کى وجود پیدا کرد ؟ از آخر زمان معاویه ، و شدت و فوریت آن بعد از مردن معاویه و به حکومت رسیدن یزید بود .
عامل دوم مسئله دعوت بود .
شاید در بعضى کتابها خوانده باشید مخصوصا در این کتابهاى به اصطلاح تاریخى که به دست بچه هاى مدرسه مى دهند .
مى نویسند که در سال شصتم هجرت ، معاویه مرد ، بعد مردم کوفه از امام حسین دعوت کردند که آن حضرت را به خلافت انتخاب کنند . امام حسین به کوفه آمد ، مردم کوفه غدارى و بى وفایى ک ردند ، ایشان را یارى نکردند ، امام حسین کشته شد ! انسان وقتى این تاریخها را مى خواند فکر مى کند امام حسین مردى بود که در خانه خودش راحت نشسته بود ، کارى به کار کسى نداشت و درباره هیچ موضوعى هم فکر نمى کرد ، تنها چیزى که امام را از جا حرکت داد ، دعوت مردم کوفه بود ! در صورتى که امام حسین در آخر ماه رجب که اوایل حکومت یزید بود ، براى امتناع از بیعت از مدینه خارج مى شود و چون مکه ، حرم امن الهى است و در آنجا امنیت بیشترى وجود دارد و مردم مسلمان احترام بیشترى براى آنجا قائل هستند و دستگاه حکومت هم مجبور است نسبت به مکه احترام بیشترى قائل شود ، به آنجا مى رود ( روزهاى اولى است که معاویه از دنیا رفته و شاید هنوز خبر مردن او به کوفه نرسیده ) ، نه تنها براى اینکه آنجا مأمن بهترى است بلکه براى اینکه مرکز اجتماع بهترى است .
در ماه رجب و شعبان که ایام عمره است ، مردم از اطراف و اکناف به مکه می آیند و بهتر مى توان آنها را ارشاد کرد و آگاهى داد . بعد موسم حج فراهم مى رسد که فرصت مناسبترى براى تبلیغ است . بعد از حدود دو ماه نامه هاى مردم کوفه مى رسد . نامه هاى مردم کوفه به مدینه نیامده ، و امام حسین نهضتش را از مدینه شروع کرده است . نامه هاى مردم کوفه در مکه به دست امام حسین رسید ، یعنى وقتى که امام تصمیم خود را بر امتناع از بیعت گرفته بود و همین تصمیم ، خطرى بزرگ براى او به وجود آورده بود .
( خود امام و همه مى دانستند که نه اینها از بیعت گرفتن دست بر مى دارند و نه امام حاضر به بیعت است ) بنابر این دعوت مردم کوفه عامل اصلى در این نهضت نبود بلکه عامل فرعى بود ، و حداکثر تاثیرى که براى دعوت مردم کوفه مى توان قائل شد این است که این دعوت از نظر مردم و قضاوت تاریخ در آینده فرصت به ظاهر مناسبى براى امام به وجود آورد .
کوفه ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامى بود . (8) این شهر که در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده ، یک شهر لشکرنشین بود و نقش بسیار موثرى در سرنوشت کشورهاى اسلامى داشت و اگر مردم کوفه در پیمان خود باقى مى ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق مى شد .
کوفه آنوقت را با مدینه با مکه آنوقت نمى شد مقایسه کرد ، با خراسان آنوقت هم نمى شد مقایسه کرد ، رقیب آن فقط شام بود . حداکثر تاثیر دعوت مردم کوفه ، در شکل این نهضت بود یعنى در این بود که امام حسین از مکه حرکت کند و آنجا را مرکز قرار ندهد ( البته خود مکه اشکالاتى داشت و نمى شد آنجا را مرکز قرار داد . ) ، پیشنهاد ابن عباس را براى رفتن به یمن و کوهستانهاى آنجا را پناهگاه قرار دادن ، نپذیرد ، مدینه جدش را مرکز قرار ندهد ، بیاید به کوفه . پس دعوت مردم کوفه در یک امر فرعى دخالت داشت ، در اینکه این نهضت و قیام در عراق صورت گیرد ، والا عامل اصلى نبود .
وقتى امام در بین راه به سر حد کوفه مى رسد با لشکر حر مواجه مى شود . به مردم کوفه مى فرماید : شما مرا دعوت کردید . اگر نمى خواهید بر مى گردم .
معنایش این نیست که بر مى کردم و با یزید بیعت مى کنم و از تمام حرفهایى که در باب امر به معروف و نهى از منکر ، شیوع فسادها و وظیفه مسلمان در این شرایط گفته ام ، صرف نظر مى کنم ، بیعت کرده و در خانه خود مى نشینم و سکوت مى کنم . خیر ، من این حکومت را صالح نمى دانم و براى خود وظیفه اى قائل هستم . شما مردم کوفه مرا دعوت کردید ، گفتید[ : ( اى حسین ! ترا در هدفى که داراى یارى مى دهیم ، اگر بیعت نمى کنى ، نکن . تو به عنوان امر به معروف و نهى از منکر اعتراض دارى ، قیام کرده اى ، ما ترا یارى مى کنیم] . من هم آمده ام سراغ کسانى که به من وعده یارى داده اند . حال مى گوئید مردم کوفه به وعده خودشان عمل نمى کنند ، بسیار خوب ما هم به کوفه نمى رویم ، بر مى گردیم به جایى که مرکز اصلى خودمان است . به مدینه یا حجاز یا مکه مى رویم تا خدا چه خواهد . به هر حال ما بیعت نمى کنیم ولو بر سر بیعت کردن کشته شویم .
پس حداکثر تاثیر این عامل یعنى دعوت مردم کوفه این بوده که امام را از مکه بیرون بکشاند ، و ایشان به طرف کوفه بیایند .
البته نمى خواهم بگویم که واقعا اگر اینها دعوت نمى کردند ، امام قطعا در مدینه یا مکه مى ماند ، نه ، تاریخ نشان مى دهد که همه اینها براى امام محذور داشته است . مکه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهرى وضع بهترى نسبت به کوفه نداشت . قرائن زیادى در تاریخ هست که نشان مى دهد اینها تصمیم گرفته بودند که چون امام بیعت نمى کند ، در ایام حج ایشان را از میان بردارند . تنها نقل[ طریحى] نیست ، دیگران هم نقل کرده اند که امام از این قضیه آگاه شد که اگر در ایام حج در مکه بماند ممکن است در همان حال احرام که قاعده کسى مسلح نیست ، مامورین مسلح بنى امیه خون او را بریزند ، هتک خانه کعبه شود ، هتک حج و هتک اسلام شود . دو هتک : هم فرزند پیغمبر ، در حال عبادت ، در حریم خانه خدا کشته شود ، و هم خونش هدر رود . بعد شایع کنند که حسین بن على با فلان شخص اختلاف جزئى داشت و او حضرت را کشت و قاتل هم خودش را مخفى کرد ، و در نتیجه خون امام به هدر رود . امام در فرمایشات خود به این موضوع اشاره کرده اند . در بین راه که مى رفتند ، شخصى از امام پرسید : چرا بیرون آمدى ؟ معنى سخنش این بود که تو در مدینه جاى امنى داشتى ، آنجا در حرم جدت ، کنار قبر پیغمبر کسى متعرض نمى شد . یا در مکه مى ماندى کنار بیت الله الحرام . اکنون که بیرون آمدى براى خودت خطر ایجاد کردى . فرمود : اشتباه مى کنى ، من اگر در سوراخ یک حیوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند کرد تا این خون را از قلب من بیرون بریزند . اختلاف من با آنها اختلاف آشتى پذیرى نیست . آنها از من چیزى مى خواهند که من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم . من هم چیزى مى خواهم که آنها به هیچ وجه قبول نمى کنند .
عامل سوم امر به معروف است .
این نیز نص کلام خود امام است . تاریخ مى نویسد : محمد ابن حنفیه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود ، معیوب بود ، قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شرکت نکرد . امام وصیتنامه اى مى نویسد و آن را به او مى سپارد : هذا ما اوصى به الحسین بن على اخاه محمدا المعروف بابن الحنفیه . در اینجا امام جمله هایى دارد : حسین به یگانگى خدا ، به رسالت پیغمبر شهادت مى دهد . ( چون امام مى دانست که بعد عده اى خواهند گفت حسین از دین جدش خارج شده است ) . تا آنجا که راز قیام خود را بیان مى کند : انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ، ارید ان امر بالمعروف و انهى عن المنکر و اسیر بسیره جدى و ابى على بن ابى طالب علیه السلام . (9) دیگر در اینجا مسئله دعوت اهل کوفه وجود ندارد . حتى مسئله امتناع از بیعت را هم مطرح نمى کند . یعنى غیر از مسئله بیعت خواستن و امتناع من از بیعت ، مسئله دیگرى وجود دارد . اینها اگر از من بیعت هم نخواهند ، ساکت نخواهم نشست .
مردم دنیا بدانند : ما خرجت اشرا و لا بطرا ، حسین بن على ، طالب جاه نبود ، طالب مقام و ثروت نبود ، مردم مفسد و اخلالگرى نبود ، ظالم و ستمگر نبود ، او یک انسان مصلح بود . و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى . . .
الا و ان الدعى بن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله ، و هیهات منا الذله یا بى الله ذلک لنا و رسوله و المومنون و حجور طالبت و طهرت . (10) این روح از روز اول تا لحظه آخر در وجود مقدس حسین بن على علیه السلام متجلى بود . به قول خودش جزء خون و حیاتش شده بود . امکان نداشت از حسین جدا شود .
در لحظات آخر[ حیات] اباعبدالله ، وقتى در آن گودى قتلگاه افتاده است و قدرت حرکت کردن ندارد ، قدرت جنگیدن با دشمن ندارد ، قدرت ایستادن بر سر پا ندارد و به زحمت مى تواند حرکت کند ، باز مى بینیم از سخن حسین غیرت مى جهد ، عزت تجلى مى کند ، بزرگوارى پیدا مى شود . لشکر مى خواهند سر مقدسش را از بدن جدا کنند ولى شجاعت و هیبت سابق اجازه نمى دهد . بعضیها مى گویند نکند حسین حیله جنگى بکار برده که اگر کسى نزدیک شد حمله کند و در مقابل حمله او کسى تاب مقاومت ندارد ، نقشه پلید و نامردانه اى مى کشند ، مى گویند اگر به سوى خیمه هایش حمله کنیم او طاقت نمی آورد . امام حسین افتاده است . من نمى توانم آن حالت ابا عبدالله را مجسم بکنم . لشکر به طرف خیام حرمش حمله مى کند . یک نفر فریاد مى کشد حسین تو زنده اى ؟ ! به طرف خیام حرمت حمله کردند ! امام به زحمت روى زانوهاى خود بلند مى شود ، به نیزه اش تکیه مى کند و فریاد مى کشد : و یلکم یا شیعه آل ابى سفیان ان لم یکن لکم دین و لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فى دنیاکم . (11) اى مردمى که خود را به آل ابوسفیان فروخته اید ، اى پیروان آل ابوسفیان ، اگر خدا را نمى شناسید ، اگر به قیامت ایمان و اعتقاد ندارید ، حریت و شرف انسانیت شما کجا رفت ؟ ! شخصى مى گوید : ما تقول یا بن فاطمه ؟ پسر فاطمه چه مى گویى ؟ فرمود : انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننى و النساء لیس علیهن جناح ، طرف شما من هستم ، این پیکر حسین حاضر و آماده است براى اینکه آماج تیرها و ضربات شمشیرهاى شما واقع شود ، ولى روح حسین حاضر نیست او زنده باشد و ببیند کسى به نزدیک خیام حرم او مى رود .
و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم ، وصلى الله على محمد و آله الطاهرین .
--------------------------------------------------------------------------------
این سخنرانى در 23 / 12 / 1348 برابر با ششم محرم 1390 ایراد شده است .
1- سوره توبه ، آیات 112-111 .
2- به کتاب گرانقدر[ الغدیر] ج 10 ص 179 مراجعه شود . در آنجا مطلب از نظر تاریخى مسلم است] .
3 - مقتل مقرم ص 146 .
4 - این مرد مدت زیادى حاکم مدینه بوده است و اتفاقا در مدینه بسیار آبادى کرده . چشمه اى در مدینه است که هنوز هم آب آن جارى است و مروان حکم آن را جارى کرده است .
5- جایى که اکنون مدفن مقدس پیغمبر اکرم است خانه پیغمبر و حجره عایشه بوده است . پیغمبر اکرم را در قسمت جنوبى این اتاق دفن کردند به طورى که فاصله صورت مبارک ایشان تا دیوار ، آنطورى که گفته اند در حدود یک وجب بیشتر نبود . و ابوبکر را پشت سر پیغمبر دفن کردند به این صورت که سر او محاذى شانه هاى پیغمبر از پشت شد . درباره عمر اختلاف است ، بعضى گفته اند او را پشت سر ابوبکر دفن کردند که سر عمر محاذى شانه ابوبکر شد ولى بعضى دیگر که ادله شان قویتر است ، گفته اند عمر را در پائین پاى پیغمبر اکرم دفن کردند .
عایشه بعد از این قضیه[ یعنى رحلت رسول اکرم ( ص] وسط خانه ، دیوار کشید . قسمت جنوبى ، مدفن پیغمبر اکرم بود و خود در قسمت شمالى خانه زندگى مى کرد . براى اتاقى که مدفن پیغمبر بود در بخصوصى باز کرده بودند که مردم به زیارت قبر ایشان مى رفتند . آن وقت ( زمان امام حسین ) عایشه هم از دنیا رفته بود ، معلوم نیست که آن دیوار را برداشته بودند یا نه . حجره شریفه اى که اکنون مدفن پیغمبر اکرم است ، از همان زمان ، مخصوص زیارت ایشان بود و در آن همیشه باز بود .
6 - مقتل مقرم ص 140 .
7- ارشاد مفید ص 235 .
8- در کشور اسلامى آنروز دو مرکز نیرو وجود داشت : کوفه و شام .
9- مقتل خوارزمى 1 / 188
10 - تحف العقول ص 241 .
11- لهوف ص 50 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلاه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : ان الله اشترى من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فى سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فى التوریه و الانجیل و القرآن و من اوفى بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذى بایعتم به ذلک هو الفوز العظیم ، التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین . (1)
در ساختمان نهضت مقدس حسینى سه عنصر اساسى دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به این حادثه بزرگ شکل داده است . یکى اینکه بلافاصله بعد از درگذشت معاویه ، یزید بن معاویه فرمان مى دهد که از حسین بن على علیه السلام الزاما گرفته شود . امام در مقابل این درخواست امتناع مى کند . آنها فوق العاده اصرار دارند ، به هیچ قیمتى از این تقاضا صرف نظر نمى کنند ، و امام شدیدا امتناع دارد و به هیچ قیمتى حاضر نیست به این بیعت تن بدهد . از همینجا تضاد و مبارزه شدید شروع مى شود .
عامل دومى که در این نهضت تاثیر داشته است و باید آن را عامل درجه دوم و بلکه سوم به حساب آورد اینست که پس از آنکه امام به واسطه درخواست بیعت در چنین شرایطى قرار مى گیرد که از آن طرف اصرار و از طرف ایشان انکار است ، به مکه مهاجرت مى کنند . پس از یکى دو ماه اقامت در مکه خبر چگونگى قضیه به مردم کوفه مى رسد . آنوقت مردم کوفه به خود آمده ، امام را دعوت مى کنند . برعکس آنچه ما غالبا مى شنویم و مخصوصا در بعضى کتب درسى مى نویسند ، دعوت مردم کوفه علت نهضت امام نیست ، نهضت امام علت دعوت مردم کوفه است . نه چنان بود که بعد از دعوت مردم کوفه امام قیام کرد ، بلکه بعد از اینکه امام حرکت کرد و مخالفت خود را نشان داد و مردم کوفه از قیام امام مطلع شدند ، چون زمینه نسبتا آماده اى در آنجا وجود داشت ، مردم کوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت کردند .
عامل سوم ، عامل امر به معروف و نهى از منکر است . این عامل را خود امام مکرر و با صراحت کامل و بدون آنکه ذکرى از مسئله بیعت و دعوت اهل کوفه به میان آورد ، به عنوان یک اصل مستقل و یک عامل اساسى ذکر نموده و به این مطلب استناد کرده است .
این سه عامل از نظر ارزش در یک درجه نیستند . هر کدام در حد معینى به نهضت امام ارزش مى دهند . اما مسئله دعوت اهل کوفه . ارزشى که این عامل مى دهد ، بسیار بسیار ساده و عادى است ( البته ساده و عادى در سطح عمل امام حسین علیه السلام نه در سطح کارهاى ما ) براى اینکه به موجب این عامل یک استان و یک منطقه اى که از نیرویى بهره مند است آمادگى خود را اعلام مى کند . طبق قاعده ، حداکثر صدى پنجاه احتمال پیروزى وجود داشت .
احدى بیش از این احتمال پیروزى نمى داد . پس از آنکه اهل کوفه امام را دعوت کردند و فرض کنیم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقى مى ماندند و خیانت نمى کردند ، کسى نمى توانست احتمال بدهد که موفقیت امام صد در صد است . چون تمام مردم که مردم کوفه نبودند . اگر مردم شام را که قطعا به آل ابوسفیان وفادار بودند به تنهائى در نظر مى گرفتند ، کافى بود که احتمال پیروزى را صدى پنجاه تنزل دهد ، به این جهت که همین مردم شام بودند که در دوران خلافت امیرالمومنین با مردم کوفه در صفین روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم کوفه بجنگند ، کشته بدهند و مقاومت کنند . ولى به هر حال ، صداى چهل یا صدى سى احتمال موفقیت هست . مردمى اعلام آمادگى مى کنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مى دهد . این ، یک حد معینى از ارزش را داراست که همان حد عادى است . یعنى بسیارى از افراد عادى در چنین شرایطى پاسخ مثبت مى دهند .
ولى عامل تقاضاى بیعت و امتناع امام ، که از همان روزهاى اول ظاهر شد ، ارزش بیشترى نسبت به مسئله دعوت ، به نهضت حسینى مى دهد . به جهت اینکه روزهاى اول است ، هنوز مردمى اعلام یارى و نصرت نکرده اند ، دعوت و اعلام وفادارى نکرده اند . یک حکومت جابر و مسلط ، حکومتى که در بیست سال گذشته ، در دوران معاویه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است ،[ تقاضاى بیعت مى کند] . معاویه مخصوصا در ده سال دوم حکومت و سلطنت خود به قدرى خشونت نشان داده که به اصطلاح ، تسمه از گرده همه کشید . کارى کرد که در تمام قلمرو او حتى مدینه طیبه و مکه معظمه در نمازهاى جمعه على بن ابى طالب را على رووس الاشهاد به عنوان یک عمل عبادى لعنت مى کردند . و اگر صداى کسى در می آمد ، دیگر اختیار سرش را نداشت ، سرش از خودش نبود . آنچنان تسمه از گرده ها کشیده بود که در اواخر عهد او نام على را بر زبان آوردن جرم بود . این ، متن تاریخ است . اگر مى خواستند بگویند على بن ابى طالب ، با اشاره و بیخ گوشى مى گفتند . کار به آنجا کشیده بود که اگر حدیثى مربوط به على بود و در آن ، فضیلتى ولو کوچکترین فضیلت از على گنجانده شده بود ، محدثین و راویها که احادیث را براى یکدیگر روایت مى کردند ، در صندوقخانه هاى خلوت ، پرده ها را می آویختند ، درها را مى بستند ، یکدیگر را قسم مى دادند که اینرا فاش نکنى ، از قول من همه جا نقل نکنى ، اگر مى خواهى روایت کنى براى آدمى روایت کن که صد درصد راوى باشد و جذب بکند و افشا نکند .
در یک چنین شرایط سختى ، جانشین همین آدم ، خلیفه شده است و از او جوانتر ، مغرورتر ، سفاکتر و بى سیاست تر که حتى ملاحظات سیاسى را هم نمى کند . آنوقت ،[ نه] گفتن در مقابل چنین قدرتى کار کوچکى نیست ( باید بیعت بکنى ! خیر ، بیعت نمى کنم ، تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بکنید ، بیعت نمى کنم . ) ، از این نظر که مى بینیم در این حال امام به تنهایى و بشخصه در مقابل تقاضاى نامشروع یک قدرت بسیار بسیار جبار ایستاده است بدون اینکه نامى از اعوان و انصار باشد ، حتى صدى ده هم احتمال موفقیت باشد ، از این نظر که حاضر نیست راى و عقیده خودش را بفروشد ، تظاهر بکند . چون بعدها تاریخ نخواهد گفت حسین به زور و جبر بیعت کرد . همینهایى که بیعت را به جبر مى گیرند ، تاریخ را هم به زور پول مى سازند ، همانطور که ساختند . معاویه و اطرافیانش قسمتى از بیت المال مسلمین را به اصطلاح امروز صرف اجیر کردن و استخدام روحانیت آنروز مى کردند . راویهاى بى بند و بار ، بى عقیده و بى ایما ن را با زور پول مى خریدند و آنها احادیث پیغمبر را تغییر مى دادند ، اسمها را در احادیث پیغمبر عوض مى کردند ، حدیثى در مدح دشمنان على وضع مى کردند . مورخین نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و یک حدیث علیه على بن ابى طالب جعل کرد . بنابراین ، براى آنها تغییر دادن تاریخ کار مشکلى نبود . اگر هم بعدها بخشى از تاریخ ماند ، به واسطه عملیاتى نظیر نهضت حسینى بود والا اگر حسین علیه السلام هم سکوت مى کرد ، تاریخ هم تغییر کرده بود . پس این عامل ، ارزش بالاتر و بیشترى نسبت به عامل دعوت مردم کوفه ، به نهضت اباعبدالله علیه السلام مى دهد .
امام عامل سوم که عامل امر به معروف و نهى از منکر است و ابا عبدالله علیه السلام صریحا به این عامل استناد مى کند . در این زمینه به احادیث پیغمبر و هدف خود استناد مى کند و مکرر نام امر به معروف و نهى از منکر را مى برد ، بدون اینکه اسمى از بیعت و دعوت مردم کوفه ببرد .
این عامل ، ارزش بسیار بسیار بیشترى از دو عامل دیگر به نهضت حسینى مى دهد . به موجب همین عامل است که این نهضت شایستگى پیدا کرده است که براى همیشه زنده بماند ، براى همیشه یادآورى شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل ، آموزنده هستند ولى این عامل آموزندگى بیشترى دارد زیرا نه متکى به دعوت است و نه متکى به تقاضاى بیعت . یعنى اگر دعوتى از امام نمى شد حسین بن على علیه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهى از منکر ، نهضت مى کرد . اگر هم تقاضاى بیعت از او نمى کردند ، باز ساکت نمى نشست . موضوع خیلى فرق مى کند و تفاوت پیدا مى شود .
به موجب عامل اول ، چون مردم کوفه دعوت کردند و زمینه پیروزى صدى پنجاه یا کمتر آماده شده است ، امام حرکت مى کند . یعنى اگر تنها این عامل در شکل دادن نهضت حسینى موثر بود ، چنانچه مردم کوفه دعوت نمى کردند ، حسین ( ع ) از جاى خود تکان نمى خورد . به موجب عامل دوم از امام بیعت مى خواهند و مى فرماید با شما بیعت نمى کنم . یعنى اگر تنها این عامل مى بود ، چنانچه حکومت وقت از حسین ( ع ) بیعت نمى خواست ، او با آنها کارى نداشت ، مى گفت شما با من کار دارید ، من که با شما کارى ندارم ، شما از من بیعت نخواهید ، مطلب تمام است . پس به موجب این عامل ، اگر آنها تقاضاى بیعت نمى کردند ، ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود ، سر جاى خود نشسته بود ، حادثه و غائله اى به وجود نمی آمد .
اما به موجب عامل سوم حسین یک مرد معترض و منتقد است ، مردى است انقلابى و قیام کننده ، یک مرد مثبت است . دیگر انگیزه دیگرى لازم نیست . همه جا را فساد گرفته ، حلال خدا حرام ، و حرام خدا حلال شده است ، بیت المال مسلمین در اختیار افراد ناشایسته قرار گرفته و در غیر راه رضاى خدا مصرف مى شود و پیغمبر اکرم فرمود : هر کس چنین اوضاع و احوالى را ببیند فلم یغیر علیه بفعل و لا قول و در صدد دگرگونى آن نباشد ، در مقام اعتراض بر نیاید ، کان حقا على الله ان یدخله مدخله (2) شایسته است ( ثابت است در قانون الهى ) که خدا چنین کسى را به آنجا ببرد که ظالمان ، جابران ، ستمکاران و تغییر دهندگان دین خدا مى روند ، و سرنوشت مشترک با آنها دارد . به گفته جدش استناد مى کند که در چنین شرایطى کسى که مى داند و مى فهمد و اعتراض نمى کند ، با جامعه گنهکار خود سرنوشت مشترک دارد . تنها این حدیث نیست . احادیث دیگرى از شخص پیغمبر اکرم ( ص ) در این زمینه هست .
حدیثى داریم که امام رضا علیه السلام از پیغمبر اکرم نقل مى کند و آن اینست : اذا تواکلت الناس الامر بالمعروف و النهى عن المنکر ، هر گاه مردم ، امر به معروف و نهى از منکر را به عهده همدیگر بگذارند ( یعنى هر کس سکوت کند به انتظار اینکه دیگرى امر به معروف و نهى از منکر کند و در نتیجه هیچکس قیام نکند ) فلیاذنوا بوقاع من الله (3) پس براى عذاب الهى منتظر و آماده باشند . چه عذابى ؟ سنگ از آسمان بیاید ؟ نه ، عذاب الهى در آیه قرآن چنین تفسیر شده است : قل هو القادر على ان یبعث علیکم عذابا من فوقکم او من تحت ارجلکم او یلبسکم شیعا و یذیق بعضکم باس بعض . (4) ( از عذاب خدا بترسید ) بگو خدا قادر است که از بالاى سر شما بر شما عذاب بفرستد یا از زیر پاى شما عذاب را بجوشاند یا شما را دسته دسته کند ، یا اینکه زیان خودشما را به خود شما برساند ، یعنى خودتان را به جان یکدیگر بیندازد .
اهل بیت در روایات خود چنین معنى مى کنند : عذاب بالاى سر یعنى شما از مافوق ها عذاب مى بینید . عذاب از زیر پا یعنى از طبقه مادون عذاب مى بینید . پیغمبر اکرم فرمود : وقتى مردم امر به معروف و نهى از منکر را رها کنند ، منتظر و مطمئن باشند که پشت سر آن عذاب الهى می آید .
حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم است که آن را ، هم علماى شیعه در کتب معتبر خود مثل[ اصول کافى] روایت کرده اند ، و هم علماى اهل تسنن .
غزالى این حدیث را در[ احیاء العلوم] نقل مى کند و سند آن در کتب حدیث اهل تسنن هست : لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر او یسلطن الله علیکم شرارکم فید عو خیارکم فلا یستجاب لهم . (5) یعنى باید امر به معروف و نهى از منکر را داشته باشید ، ایندو باید وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط مى شوند . بعد خوبان شما مى خوانند و به آنها جوابى داده نمى شود . اکثرا اینطور معنى مى کنند که بعد از آنکه بدان شما بر شما مسلط شدند ، نیکان شما به درگاه الهى مى نالند و خداوند دعاى آنها را مستجاب نمى کند . یعنى قومى که امر به معروف و نهى از منکر را رها کنند خاصیتشان این است که خداوند رحمت خود را از آنها مى گیرد . هر قدر خدا را بخوانند دعاى آنها به موجب این گناه مستجاب نمى شود . ولى غزالى معنى لطیفى براى این آیه کرده است ( با اینکه مرد به اصطلاح درویشى است و در مسائل اجتماعى دیده نمى شود ) . مى گوید : معنى این جمله : فید عو خیارکم فلا یستجاب لهم این نیست که خدا را مى خوانند و خدا دعاى آنها را مستجاب نمى کند ، معنایش اینست : وقتى که امر به معروف و نهى از منکر را ترک کنند آنقدر پست مى شوند ، آنقدر رعبشان ، مهبتشان ، عزتشان ، کرامتشان از بین مى رود که وقتى به درگاه همان ظلمه مى روند هر چه ندا مى کنند به آنها اعتنا نمى شود . یعنى پیغمبر فرمود : اگر مى خواهید عزت داشته باشید و دیگران روى شما حساب کنند ، امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید . اگر امر به معروف و نهى از منکر نداشته باشید اولین خاصیت آن ضعف شماست ، پستى و ذلت شماست ، دشمن هم روى شما حساب نمى کند .
بر در ارباب بى مروت دنیا * چند نشینى که خواجه کى بدر آید
آنوقت مثل یک برده و بنده هر چه التماس کنید کسى جوابتان را نخواهد داد . معنى بسیار لطیفى است . ما چنین اصل قطعى در اسلام داریم و وجود مقدس اباعبدالله علیه السلام به این اصل استناد کرده است و چنین مى فهماند که[ فرضا مردم کوفه مرا دعوت نمى کردند ، فرضا دستگاه یزید از من بیعت نمى خواست ، من به موجب اصل امر به معروف و نهى از منکر ساکت نمى نشستم] .
لازم است بحث بیشترى درباره خود این اصل بکنیم . اساسا مورد احتیاج ما است که این اصل را بشناسیم ، اصلى که پیغمبر اسلام اینچنین بر آن تکیه مى کند ، اصلى که اگر تنها به قرآن مراجعه کنیم و به احادیث نبوى و ائمه اطهار توجهى نکنیم ، به فقه اسلام که از صدر اسلام یکى از کتابهاى فقهى ، یکى از ابواب فقهى ، باب الامر بالمعروف و النهى عن المنکر است (6) مراجعه نکنیم ، فقط خود قرآن را در نظر بگیریم ، متوجه مى شویم که این موضوع در این کتاب مقدس آسمانى چقدر تکرار شده است و چه اندازه بدبختى ملل گذشته را مستند مى کند به اینکه امر به معروف و نهى از منکر نداشته اند :
فلو لا کان من القرون من قبلکم او لوا بقیه ینهون عن الفساد ، (7)
چرا در نسلهاى گذشته یک عده مردم صاحب مایه ( مایه عقلى ، فکرى ، روحى ) نبودند که با فسادها مبارزه کنند تا در نتیجه این ملتها در اثر فسادها تباه نشوند ، منقرض و هلاک نشوند ؟ درباره قوم دیگر مى فرماید :
کانوا لایتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون (8) ، اینها بدبخت و بیچاره شدند ، به هلاکت رسیدند ، از میان رفتند . چرا ؟ چون نهى از منکر نمى کردند ، با فساد مبارزه نمى کردند و بسیار بد مى کردند .
خطاب به مسلمانان مى فرماید : ولتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون ، (9) باید در میان شما یک امت ، یک جمعیت کارش امر به معروف و نهى از منکر باشد[ . این معنى در صورتى است که[ من] را[ من] تبعیضى بگیریم . اگر طور دیگر تفسیر کنیم معنایش اینست : از شما امت چنین امتى باید ساخته شود . یعنى همه شما باید چنین امتى باشید ( امر به معروف و نهى از منکر کنید ) . هر دو تفسیر درست است و با هم منافات ندارند . چون امر به معروف و نهى از منکر ، یک وظیفه عمومى است براى همه مردم ، و وظیفه خاصى است براى یک طبقه معنى که از حد عامه مردم بیرون است .
باید از میان شما چنین جمعیتى باشد یا باید شما امت ، چنین امتى باشید که کارتان دعوت به خیر ( امر به معروف ) و نهى از منکر باشد و اولئک هم المفلحون ، تنها چنین امتى که در میان آنها دعوت به خیر ( امر به معروف ) و نهى از منکر وجود دارد مى تواند رستگار ، سرفراز ، سعادتمند و مستقل باشد ، صلاح و رستگارى داشته باشد .
در سوره آل عمران آیات مربوط به امر به معروف و نهى از منکر زیاد است . آیه ا ى که خواندم بعد از این آیه است :
واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا (10) مردم را دعوت به اتحاد ، و از تفرقه نهى مى کند و پرهیز مى دهد : بپرهیزید اى مسلمانان از اینکه در میان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد . کوشش کنید اختلافاتى که به وجود آمده است حل کنید ، اختلافات را کمتر کنید ، هى شکافها را زیاد نکنید . از این شکافها که روز بروز بیشتر مى شود چه کسى استفاده مى برد ؟ آیا غیر از دشمن اسلام کس دیگرى استفاده مى برد ؟ آیا دشمن از ما چه مى خواهد ؟ غیر از این مى خواهد که ما به نامهاى مختلف مذهبى و فرقه اى دائما به جان یکدیگر بیفتیم ، یکدیگر را فحش بدهیم ؟ ! قرآن مى گوید از تفرقه بپرهیزید . بعد مى فرماید : و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر . مثل اینکه در اینجا منظور قرآن از[ خیر] بیشتر همان اتحاد است . یعنى در میان شما باید جمعیتى باشد که همیشه مسلمین را دعوت به وحدت و اتحاد کنند ، با تفرقه ها و افتراقهائى که میان مسلمین هست مبارزه کنند و بجنگند .
بعد مى فرماید : و لا تکونوا کالذین تفرقوا واختلفوا (11) ، مانند جمعیتهایى که متفرق و مختلف شدند ، دسته دسته و فرقه فرقه شدند ، نباشید . آیا این عجیب نیست که در میان دو آیه ، که هر دو دعوت به اتحاد و پرهیز از تفرق است ، این آیه می آید : و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون . این کانه درست مى رساند که قرآن در میان خیرها ، حسن تفاهم و وحدت و اتفاق میان مسلمین را خیرى که مادر و مبدا همه خیرهاست ، مى داند ، و در میان منکرات و زشتیها و پلیدیها ، آنکه را از همه پلیدتر و زشتتر و بدتر مى داند اختلاف و تفرق است ، به هر نام و عنوانى .
آیه دیگر مى فرماید : کنتم خیر امه اخرجت للناس ، مسلمانان ! شما بهترین امتى هستید که به نفع بشریت ظهور کرده اید . یعنى ملتى بهتر از شما به نفع بشریت ظهور نکرده است . چرا ؟ به موجب چه خاصیتى ؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر ، (12) به دلیل این که شما آمر به معروف و ناهى از منکر هستید . از همینجا به قول منطقیین به عکس نقیض باید بفهمیم : پس ما ، امت اسلام و بهترین امتها براى بشر نیستیم ، چون ما آمر به معروف و ناهى از منکر نیستیم . در نتیجه نمى توانیم ادعاى شرف و بزرگى بکنیم ، نمى توانیم افتخارى داشته باشیم . اسلام ما اسلام واقعى نیست .
اگر بخواهیم در موضوع اهمیت و عظمت این اصل از نظر قرآن ، سنت ، حدیث و آنچه که در این زمینه وارد شده است بحث کنیم ، روایت بسیار است و نشان مى دهد که اسلام تا چه اندازه به این موضوع اهمیت داده است .
البته این امر ، یک بحث تاریخى لازم دارد تا روشن شود که چطور شد در طول تاریخ این موضوع به این عظمت و اهمیت ، در دنیاى اسلام هضم و تحلیل رفت و روز بروز کوچکتر شد . و باید انصاف داد که از نظر علمى یعنى از نظر بحث در کتابها ، سنى ها در این مبحث بیش از ما شیعه ها بحث کرده اند . اگر کتابهاى فقهى شیعه از[ کتاب الصلوه] گرفته تا[ کتاب الدیات] را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهیم مى بینیم در تمام ابواب ، فقه شیعه در مجموع دقیقتر ، مشروحتر ، مفصلتر ، متین تر و مستدل تر است ، و من مى توانم این مطلب را ثابت کنم . ولى متاسفانه در کتب فقهى ما در میان همه ابواب ، باب امر به معروف و نهى از منکر خیلى کوچک شده است . البته در میان سنى ها هم عملا کوچک شد .
معتزله که یکى از فرقه هاى متکلمین اهل تسنن هستند ، امر به معروف و نهى از منکر را از اصول دین مى دانند نه از فروع دین . شیعه مى گوید اصول دین پنج تا و فروع دین ده تا یا هشت تا است و در میان اصول دهگانه ، امر به معروف و نهى از منکر را ذکر مى کند ، ولى معتزله به پنج اصل در دین قائل هستند که یکى از آنها امر به معروف و نهى از منکر است . اما خود اینها تدریجا در کتابهاى خود از این بحث پرهیز کرده و آن را کوچک کردند . مورخین اجتماعى مى گویند علتش برخوردى بود که بحث در این موضوع با سیاستهاى وقت داشت . چون این بحث به اصطلاح به قباى خلفاى وقت بر مى خورد و آنها مزاحمت ایجاد مى کردند ، معتزله مجبور بودند که آن را در کتابهاى خود نیاورند و یا کم بیاورند ، با اینکه اصلى از اصول دینشان شمرده مى شد .
انصافا در میان ما شیعیان نیز این مطلب خیلى کوچک شده است تا آنجا که چند قرن است که درباره امر به معروف و نهى از منکر در رساله هاى عملیه مطلبى نمى نویس ند . تا آنجا که من دیده ام ، در میان رساله هاى علمیه ، آخرین کتابى که این موضوع را مطرح کرده[ جامع عباسى] شیخ بهائى است که تقریبا مربوط به سه و نیم قرن پیش است . دیگر بعد از آن ، این موضوع حتى از رساله هاى عملیه هم به طور کلى حذف شده است . در صورتى که امر به معروف و نهى از منکر مثل نماز و روزه است . نباید دفن شود . این که مسئله عبید و اماء نیست که بگوئیم امروز برده اى در دنیا نیست که بخواهیم روى آن بحث کنیم و درست هم هست . زمانى که برده وجود داشته باشد ، بحث درباره احکامى که در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است . وقتى برده اى نیست ، دیگر بحث درباره آن به طور کلى غلط و بى فایده ا ست . ولى امر به معروف و نهى از منکر موضوعى نیست که از بین برود .
همیشه وجود دارد و باید در راس مسائل قرار گیرد . همیشه باید مطرح شود تا آن را فراموش نکنیم .
بعضى از مستشرقین اروپایى نسبت به اسلام ادعایى دارند ( یا بگویم افترایى وارد مى کنند ) و در بسیارى از کتابهاى خود تکرار مى کنند . آنها اسلام را متهم مى کنند که دین قضا و قدرى است ، دینى است که براى بشر هیچگونه نقش فعال و مسئولیتى قائل نیست ، تعلیم مى دهد که باید وظایف بشر را به خدا واگذار کرد ، تو باید همینطور منتظر باشى ببینى خدا چه مى کند .
ادعا مى کنند که اسلام براى بشر آزادى و اختیار قائل نیست ، هر چه هست خدا و اراده اوست ، اساسا انسان در این زمینه کاره اى نیست ، بنابراین مسئولیت و تعهدى هم ندارد .
این ، افتراى محض است . اتفاقا قرآن یهودیها را به همین جرم محکوم مى کند . وقتى موسى به آنها گفت : یا قوم ادخلوا الارض المقدسه التى کتب الله لکم (13) به موسى گفتند : اذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون ، (14) موسى ! ما بر جاى خود نشسته ایم ، تو و خدا بروید بجنگید و دشمن را از سرزمین ما خارج کنید ، بعد ما وارد مى شویم !
در جنگ بدر وقتى پیغمبر اکرم با اصحاب خود مشورت مى کرد ، فرمود شما چه نظرى دارید ؟ حال که کاروان فرار کرده است آیا به استقبال دشمن برویم یا به مدینه برگردیم ؟ هر کس اظهار نظرى کرد ، ابوذر غفارى یا مقداد کندى ، یکى از این دو بزرگوار گفت : یا رسول الله ! ما که مثل بنى اسرائیل نمى گوئیم : اذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون ، تو و خدا بروید انجام بدهید ، ما وظیفه اى نداریم . ما مى گوئیم هر چه تو فرمان بدهى همان است ، اگر بگویى خودتان را به دریا بریزید ، مى ریزیم ، بگویى آتش بزنید ، مى زنیم .
به علاوه این قرآن است که در موضوع آزادى انسان و مسئولیت و تعهد شخصى او در برابر خود و تکلیفش فریاد مى زند :
انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا . (15) و هدیناه النجدین . (16) و من اراد الاخره و سعى لها سعیها و هو م…من فاولئک کان سعیهم مشکورا . (17)
آیات زیادى در قرآن است که در آنها عبارت بما کسبت ایدیکم (18) آمده است . قرآن منزه بودن خداوند را از اینکه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهیم مکرر یاد مى کند : ما ظلمناهم ولکن کانوا انفسهم یظلمون (19) اگر مردمى بدبخت و بیچاره شدند ، ما به آنها ستم نکردیم ، خودشان به خودشان ستم کردند .
مطلب دیگرى که درست نقطه مقابل سخن این افترابندها و دروغگوهاست اینست که در اسلام مسئله اى وجود دارد که در ملتهاى دیگر امروز دنیا به صورت یک قانون دینى وجود ندارد ( البته نمى گویم پیغمبران سلف نداشته اند ) و آن اینست که اسلام نه تنها فرد را براى خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسئول و متعهد مى داند ، بلکه فرد را از نظر اجتماع هم مسئول و متعهد مى داند[امر به معروف و نهى از منکر] همین است که اى انسان ! تو تنها از نظر شخصى و فردى در برابر ذات پروردگار مسئول و متعهد نیستى ، تو در مقابل اجتماع خود هم مسئولیت و تعهد دارى . آیا مى توان گفت چنین دینى دین قضا و قدرى است ؟ البته قضا و قدرى به مفهومى که آنها مى گویند که کارها را خدا باید انجام دهد و بشر از این جریان و مسیر خارج است و مسئولیتى ندارد ، آنچنان قضا و قدرى که از بشر ، نفى و سلب آزادى و مسئولیت و تعهد مى کند . قرآن چنین قضا و قدرى را نمى پذیرد . آیا شما در این زمینه جمله اى بالاتر از این آیه کوچک که با تفاوت مختصرى در دو جاى قرآن آمده است ، پیدا مى کنید ؟ ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم . (20) این آیه ، آب بسیار صاف و پاکى است که بر سر منتظرها ، آنهایى که به انتظار هستند که همیشه خدا از یک راه غیر عادى کارها را درست کند ، مى ریزد . انتظار بیهوده نکشید[ان] یعنى تحقیقا مطلب اینست ، تحقق و واقعیت اینست که هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمى کند حتى یغیروا ما بانفسهم ، مگر وقتى که خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است ، آنچه که در خودشان هست : اخلاق ، روحیه ، ملکات ، جهت ، نیات و بالاخره خودشان را عوض کنند . آیا شما مى توانید صریحتر از این ، مسئولیت پیدا کنید ؟ آنهم مسئولیت در برابر یک اجتماع ، یعنى اجتماع را براى مسئولیت مخاطب قرار بدهد .
در آیه دیگر که سرنوشت یکى از امم فاسد گذشته را ذکر مى کند مى فرماید : ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه انعمها على قوم حتى یغیروا ما بانفسهم . (21) از یک نظر تاکید در این آیه بیشتر است . بعد که مى گوید آنها چنین فاسد شدند و چون وضع خود را خراب کردند ما هم وضع خوبشان را تبدیل به وضع خراب کردیم ، مى فرماید : ذلک بان الله[ لم یک] این ، به موجب اینست که خدا چنین نبوده است . وقتى مى گوئیم : کان الله یا مى گوئیم : ما کان الله ، حکایت مى کند از یک سنت : خدا چنین نیست ، یعنى خدایى خدا ایجاب مى کند که چنین نباشد . ( وقتى انسان مى گوید من چنین نیستم ، من چنین نبوده ام ، اتکا مى کند به شخصیت خود ، مى خواهد بگوید من شخص آنچنانى هستم که لازمه شخصیت من اینست که در گذشته چنین باشم ، امروز هم چنان باشم ) .
مى فرماید : ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه انعمها على قوم حتى یغیروا ما بانفسهم . خدا چنین نبوده است ، یعنى اللهى الله چنین ایجاب مى کند .
آیه دیگرى در قرآن است که آنرا به مناسبت لم یک مغیرا مى خواهم عرض کنم : و ما کنا معذبین حتى نبعث رسولا (22) ، ما ملتى را بدون اینکه اتمام حجتى بر ایشان شده باشد ، عذاب نمى کنیم . آنگاه ملتى را عذاب مى کنیم که آنها مطلبى را بفهمند و درک کنند ولى در مقابل فهم و درک خود طور دیگرى عمل کنند . مى فرماید : ما کنا معذبین ما چنین نبوده ایم . یعنى خدایى ما ایجاب نمى کند که چنین باشیم ، خدایى ما ایجاب مى کند که طور دیگرى باشیم .
ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه انعمها على قوم حتى یغیروا ما بانفسهم . خدا چنین نیست . آیا ما مى توانیم مدرکى بهتر از این پیدا کنیم ؟ آیا بیشتر از این مى توان اطمینان پیدا کرد که[ انتظارات] به شکل انتظاراتى که ما داریم بیهوده است ؟ نص قرآن است ، با نص قرآن نمى توان کارى کرد .
نکته اى را اقبال لاهورى از همین آیه استنباط کرده است که نکته بسیار عالى اى است . از ضمیر حتى یغیروا استفاده کرده است . مى گوید (23) قرآن مى فرماید : حتى یغیروا ما بانفسهم ، نمى گوید : حتى یغیر ما بانفسهم . اگر چنین مى گفت ، معنایش این بود : خداوند اوضاع و احوالى را که براى مردمى وجود دارد چه خوب و چه بد ، عوض نمى کند مگر آنوقت که اوضاع و احوالى که مربوط به خودشان است یعنى مربوط به روح ، اخلاق و خصوصیاتى که در دست و عملشان است ، عوض شود . نه ، مى فرماید : یغیروا تا خودشان به ابتکار و دست خود و استقلال فکرى خویش اقدام نکنند ، وضعشان عوض نمى شود . یعنى اگر ملت دیگرى بیاید و بخواهد به قهر و جبر ، اوضاع و احوال مردمى را عوض کند ، مادامى که خود آن مردم تصمیم نگرفته اند ، مادامى که خود آن مردم ابتکار به خرج نداده اند ، مادامى که خود آن مردم استقلال فکرى پیدا نکرده اند ، وضع آنها به سامان نمى رسد .
اى مردم ! انتظار نداشته باشید دیگران از خارج بیایند وضع شما را سروسامان دهند . ملتى که بخواهد مستشار خارجى برایش تصمیم بگیرد تا ابد آدم نخواهد شد ، چون او یغیروا نیست ، باید یغیروا باشد ، باید ابتکار و فکر و نقشه داشته باشد ، باید خودش شخصا براى خود تصمیم بگیرد و انتخاب کند . هر وقت ملتى رسید به جایى که خودش براى خودش تصمیم گرفت و خودش راه خود را انتخاب کرد و خودش در کار خود ابتکار به خرج داد ، چنین ملتى مى تواند انتظار رحمت و تایید الهى را داشته باشد ، انتظار آن چیزهایى که قرآن نام مى برد : فیضهاى الهى ، اعانتهاى الهى ، نصرتهاى الهى را داشته باشد . اگر انتظار بیهوده داشتن کار صحیحى بود و انسان مى خواست فقط به شخص خود اتکا کند ، حسین بن على علیه السلام شایسته تر از هر کس بود که منتظر بنشیند تا خدا رحمت خود را بر او و امت او نازل کند . چرا نکرد ؟ حسین مى خواست ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم باشد ، مى خواست ابتکار را به دست گیرد ، دست به تغییرى در اوضاع اجتماع بزند ، همان تعبیرى که خودش از پیغمبر اکرم بکار مى برد : فلم یغیر علیه بفعل و لا قول کان حقا على الله ان یدخله مدخله .
چگونه عوض کند ؟ چه تصمیماتى بگیرد ؟ کارهاى ساده را ما هم بلدیم انجام دهیم . خوب شدن ها در سطح مسائل ساده کار همه است . مثلا اسلام توصیه کرده است که به زیارت حاجى بروید . خوب ، ما مى رویم ، چایى مى خوریم ، گزى مى خوریم و بلند مى شویم می آییم[ . یا توصیه کرده است] تشییع جنازه کنید ، در مجلس ختم شرکت کنید . اینها کارهاى آسان اسلام است . این کارهاى ساده از عهده هر کسى بر می آید . اسلام همیشه با این کارها اداره نمى شود . موقعى هم مى رسد که باید مثل حسین بن على علیه السلام برخاست و حرکت کرد ، مثل حسین بن على علیه السلام قیامى کرد که نه تنها جامعه آنروز اسلامى را تکان بدهد بلکه موجش پنج سال بعد به یک شکل اثر کند ، ده سال بعد به شکل دیگرى اثر بخشد ، سى سال بعد به شکل دیگرى ، شصت سا ل بعد به شکل 58 دیگرى ، صد سال ، پانصد سال بعد به شکلهاى دیگرى ، و بعد از هزار سال نیز الهام دهنده نهضتها باشد . این را مى گویند : یغیروا ما بانفسهم .
ما بچه هایمان را دوست داریم . آیا حسین بن على علیه السلام بچه هاى خود را دوست نداشت ؟ ! مسلما او بیشتر دوست داشت . ابراهیم خلیل اینطور نبود که کمتر از ما اسماعیلش را دوست داشته باشد ، خیلى بیشتر دوست داشت به این دلیل که از ما انسانتر بود و این عواطف ، عواطف انسانى است . او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بیشتر بود .
حسین بن على علیه السلام هم بیشتر از ما فرزندان خود را دوست مى داشت .
اما در عین حال او خدا را از همه کس و همه چیز بیشتر دوست مى داشت ، در مقابل خداوند و در راه خدا هیچکس را به حساب نمی آ ورد .
نوشته اند ایامى که اباعبدالله علیه السلام به طرف کربلا می آمد ، همه خانواده اش همراهش بودند . واقعا براى ما قابل تصور نیست . وقتى انسان مسافرتى مى رود و بچه کوچکى همراه دارد ، یک مسئولیت طبیعى در مقابل او احساس مى کند و دائما نگران است که چطور مى شود ؟ .
نوشته اند همینطور که حرکت مى کردند اباعبدالله علیه السلام خوابشان گرفت و همانطور سواره سر روى قاشه اسب ( به اصطلاح خراسانیها[ یا] قربوس زین گذاشت . طولى نکشید که سر را بلند کرد و فرمود : انا لله و انا الیه راجعون . (24) تا این جمله را گفت و به اصطلاح کلمه استرجاع را به زبان آورد ، همه به یکدیگر گفتند این جمله براى چه بود ؟ آیا خبر تازه اى است ؟ فرزند عزیزش ، همان کسى که اباعبدالله علیه السلام او را بسیار دوست مى داشت و این را اظهار مى کرد ، و علاوه بر همه مشخصاتى که فرزند را براى پدر محبوب مى کند ، خصوصیتى باعث محبوبیت بیشتر او مى شد و آن ، شباهت کامل بود که به پیغمبر اکرم ( ص ) داشت ، ( حال چقدر انسان ناراحت مى شود که چنین فرزندى در معرض خطر قرار گیرد ! ) یعنى على اکبر جلو می آید و عرض مى کند : یا ابتا لم استرجعت ؟ چرا انالله و انا الیه راجعون گفتى ؟ فرمود : در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسید که گفت : القوم یسیرون و الموت تسیر بهم . این قافله دارد حرکت مى کند ولى مرگ است که این قافله را حرکت مى دهد . اینطور از صداى هاتف فهمیدم که سرنوشت ما مرگ است ، ما داریم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مى رویم[ . على اکبر سخنى مى گوید] درست نظیر همان حرفى که اسماعیل ( ع ) به ابراهیم ( ع ) مى گوید . (25)
گفت پدر جان ! او لسنا على الحق ؟ مگر نه اینست که ما بر حقیم ؟ چرا فرزند عزیزم . وقتى مطلب از این قرار است ، ما به سوى هر سرنوشتى که مى رویم ، برویم . به سوى سرنوشت مرگ یا حیات ، تفاوتى نمى کند . اساس اینست که ما روى جاده حق قدم مى زنیم یا نمى زنیم ؟ اباعبدالله علیه السلام به وجد آمد ، مسرور شد و شگفت . این امر را انسان از این دعایش مى فهمد که فرمود : من قادر نیستم پاداشى را که شایسته پسرى چون تو باشد ، بدهم .
از خدا مى خواهم : خدایا ! تو آن پاداشى را که شایسته این فرزند است ، به جاى من بده جزاک الله عنى خیر الجزاء .
به چنین فرزندى ، چقدر پدر مى خواهد در موقع مناسبى خدمتى بکند ، پاداشى بدهد ؟ حالا در نظر بیاورید بعد از ظهر عاشورا است . همین جوان در جلوى همین پدر رفته است به میدان و شهامتها و شجاعتها کرده است ، مردها افکنده است ، ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالى که دهانش خشک و زبانش مثل چوب خشک شده است ، از میدان بر مى گردد . در چنین شرایطى صافات ، آیه 102 ) پدر ! همینکه این مطلب از ناحیه خدا رسیده و وحى و امر خداست ، کافى است ، دیگر س…ال ندارد . وقتى ابراهیم مى خواهد سر اسماعیل را ببرد . چنین به او وحى مى شود فلما اسلما و تله للجبین و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الر…یا ( سوره صافات ، آیه 104 ) ابراهیم ! ما نمى خواستیم که سر فرزندت را ببرى . هدف ما آن نبود . در آن کار فایده اى نبود . هدف این بود که معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسلیم هستید ؟ تا کجا حاضرید امر خدا را اطاعت کنید ؟ این تسلیم و اطاعت را هر دو نشان دادید : پدر تا سر حد قربانى دادن ، و پسر تا سر حد قربانى شدن . ما بیشتر از این نمى خواستیم ، سر فرزندت را نبر .
( و من نمى دانم شاید آن جمله اى که آنروز پدر به او گفت ، یادش بود ) می آید از پدر تمنایى مى کند : یا ابه ! العطش قد قتلنى ، و ثقل الحدید اجهدنى فهل الى شربه من الماء سبیل ؟ پدر جان ! عطش و تشنگى دارد مرا مى کشد ، سنگینى این اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آیا ممکن است شربت آبى به حلق من برسد تا نیرو بگیرم و برگردم و جهاد کنم ؟ جوابى که حسین ( ع ) به چنین فرزند رشیدى مى دهد ، اینست : فرزند عزیزم ! امیدوارم هر چه زودتر به فیض شهادت نائل شوى و از دست جدت سیراب گردى .
ولا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم .
--------------------------------------------------------------------------------
بیعت این سخنرانى در 24 / 12 / 1348 برابر با هفتم محرم 1390 ایراد شده است .
1- سوره توبه ، آیات 112-111 .
2- تاریخ طبرى ج 4 ص 304 .
3- فروع کافى ج 5 ص 59 .
4- سوره انعام آیه 65 .
5 - فروع کافى ج 4 ص 56 .
6- یعنى همانطور که کتاب الزکاه ، کتاب الصیام ، کتاب الحج ، کتاب الجهاد در باب عبادات داریم ، کتاب البیع ، کتاب الاجاره در معاملات داریم ، کتاب الطلاق ، کتاب الارث ، کتاب الدیات و کتاب الحدود و القصاص داریم ، کتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنکر نیز داریم .
7- سوره هود ، آیه 116 .
8- سوره مائده ، آیه 79 .
9- سوره آل عمران ، آیه 104 .
10- سوره آل عمران ، آیه 103 .
11- سوره آل عمران ، آیه 105 .
12 - سوره آل عمران ، آیه 110 .
13 - سوره مائده ، آیه21 :[ اى قوم من به سرزمین مقدسى که خدا برایتان نوشته داخل شوید] .
14 - سوره مائده ، آیه 24 .
15- سوره دهر ، آیه 3 .
16- سوره بلد ، آیه 10 .
17- سوره اسرى ، آیه 19 .
18- سوره شورى ، آیه 30 .
19- سوره نحل ، آیه 118 .
20 - سوره رعد ، آیه 11 .
21 - سوره انفال ، آیه 53 .
22- سوره اسرى ، آیه 15 .
23- اقبال شناسى : نوشته سید غلامرضا سعیدى .
24 - سوره بقره ، آیه 156
25 - وقتى ابراهیم ( ع ) به اسماعیل ( ع ) مى گوید فرزندم ! مکرر در عالم رویا مى بینم و اینطور مى فهمم که دیگر رویاى عادى نیست بلکه یک وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم ( ابراهیم به فلسفه این مطلب آگاه نیست ولى یقین کرده است که امر خداست ) ، این فرزند چه مى گوید ؟ آیا مثلا گفت : بابا ! خواب است ، اگر خواب مردن کسى را ببینید عمرش زیاد مى شود ، انشاء الله عمر من زیاد مى شود ؟ نه . گفت : یا ابت افعل ما تومر سنجدنى ان شاء الله من الصابرین .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و بشر المومنین . ( 1)
از مطالبى که در دو شب گذشته عرض شد معلوم شد که در نهضت حسینى مجموعا سه عامل موثر بوده است .
یکى امتناع از بیعت ، دیگر پذیرش دعوت کوفیان ، و سوم که از آندو مستقل است امر به معروف و نهى از منکر . و معلوم شد که هر یک از این سه عامل خود بخود براى امام ( ع ) وظیفه بخصوصى را ایجاب مى کرده است ، عکس العمل خاصى را به وجود می آورده است . و هم عرض کردیم که ارزش این نهضت بر حسب هر یک از این سه عامل ، مختلف و متفاوت مى شود . اگر تنها عامل دعوت کوفیان را در نظر بگیریم یک حد معینى از ارزش را دارا خواهد بود . اگر عامل امتناع از بیعت را در نظر بگیریم ارزش خیلى بیشتر و عظیم ترى را دارا خواهد بود .
اگر عامل امر به معروف و نهى از منکر را در نظر بگیریم ارزش آن دهها برابر بالاتر مى رود و مهمتر مى شود . به جهت اینکه در عامل دعوت ، لااقل احتمال موفقیتى در حدود صدى پنجاه و یا کمتر هست ، ولى در عامل امتناع از بیعت چنین احتمالى هم وجود ندارد . یک مقاومت صددرصد خطرناک است . عامل امر به معروف و نهى از منکر هم این تفاوت عظیم را با عامل بیعت دارد . در عامل بیعت تقاضا از طرف دشمن است ، یعنى در زمینه یک تقاضاى نامشروع و ناروا است ، لذا امام در مقابل این تقاضا[ نه] مى گوید ، امتناع مى ورزد و نمى پذیرد . اگر تنها این عامل را در نظر بگیریم معنى اش اینست : اگر آنها چنین تقاضایى از امام نمى کردند ، امام در برابر آنها قرار نمى گرفت ، چون آنها چنین تقاضایى کردند امام به عنوان شخصى که آن تقاضا را نمى پذیرد ، در برابر آنها قرار گرفت . ( و در عامل اول ، دعوت ، امام را در مقابل آنها قرار داد . ) اما اگر عامل سوم را که امر به معروف و نهى از منکر است در نظر بگیریم ، نه دعوت ، امام را در برابر آنها قرار مى دهد ، و نه تقاضاى بیعت ، بلکه این خود امام است که در برابر آنها قرار مى گیرد ، و در واقع فساد اوضاع ، شیوع بدیها و منکرات و به تعبیر خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان و فاسد اجتماع ، امام را در برابر آنها قرار مى دهد و وادار به قیام مى کند . روى همین جهت ، ارزش قیام امام بر حسب این عامل خیلى بالا مى رود و این درس شکل دیگرى به خود مى گیرد ، حساب دیگرى باز مى کند . و عمده سبب و علتى که به این نهضت آن شایستگى را داده است که براى همیشه در پیشانى تاریخ بدرخشد ، براى همیشه زنده بماند ، یک درس جاویدان و یک نهضت بى نظیر در دنیا باشد ، همین جهت است ، البته به اضافه یک خصوصیاتى که عرض خواهم کرد .
این عامل ارزش نهضت را بسیار بالا مى برد و به همین دلیل ما باید امر به معروف و نهى از منکر را از نظر اسلام بشناسیم که این چه اصلى است ؟ این چیست که آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهمیت دارد که مردى مانند حسین بن على علیه السلام را وادار مى کند که در راه خودش جان خویش را از دست بدهد ، خون خود را بریزد ، خون عزیزان خود را بریزد ، خون یاران خود را بریزد و تن به فاجعه اى بدهد که واقعا در دنیا کم نظیر است . آنوقت ما بعد از هزار و دویست سیصد سال در مقابل امام بایستیم و اینطور گواهى بدهیم : اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتیک الیقین . (2)
در مفهوم این شهادت و گواهى درست فکر کنید : ما گواهى مى دهیم که تو نماز را بپا داشتى ، تو زکات و انفاق را به همه مراتبش ادا کردى . (3) و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر تو آمر به معروف و ناهى از منکر هستى . تو آمر به معروف و نهى از منکر کردى .
یعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منکر است و جاهدت فى الله حق جهاده در راه خدا کوشیدى ، آن حد اعلاى کوشش ، آن کوششى که سزاوار است یک بشر در راه حق از خود بروز دهد .
نکته قابل توجه اینست که ما در زیارت وارث مى گوییم[ ما گواهى مى دهیم] گواهى براى چه کسى مى دهیم ؟ معمولا نزد قاضى که مى رویم گواهى مى دهیم . وقتى که مطلبى براى قاضى ثابت نیست و مى خواهیم مدعایى را ثابت کنیم ، مى گوییم : آقاى قضاى من گواهم که فلان شخص در فلان وقت این مقدار تحت فلان عنوان از این آقا طلبکار بود . در زیارت وارث هم شهادت مى دهیم . نزد چه کسى شهادت مى دهیم ؟ آیا نزد خدا شهادت مى دهیم ؟ به نفع چه کسى ؟ ، به نفع امام حسین ؟ .
علماى معانى و بیان نکته اى را ذکر مى کنند که خیلى عالى است و آن این است : انسان گاهى مطلبى را در مقامى مى گوید نه براى اینکه مطلب را به شنونده تفهیم کند ، بلکه براى اینکه مى خواهد به او تفهیم کند که من این را مى فهمم . این خیلى شایع هم هست .
شما گاهى در حضور کسى به یک مطلب گواهى مى دهید نه به عنوان اینکه او بداند ، مى دانید خودش مى داند ، ولى با این گواهى مى خواهید به او بفهمانید ، نزد او اقرار کنید که شما مى فهمید و مى دانید .
در اینجا شهادت معنایش اعتراف است[ من گواهى مى دهم] یعنى من هم مثل هر آدم فهمیده و محققى به این حقیقت اعتراف مى کنم ، من معترفم یا اباعبدالله ! که نهضت تو ، نهضت امر به معروف و نهى از منکر بود . یعنى من این را مى فهمم که تو تنها به خاطر دعوت اهل کوفه قیام نکردى . قبل از اینکه دعوت اهل کوفه اى پیدا شود قیام کردى . تو اول قیام کردى بعد مردم کوفه ترا دعوت کردند . من گواهى مى دهم و اعتراف مى کنم که نهضت تو تنها این نبود که من بیعت نمى کنم . نهضت تو شامل مطلب دیگرى بود ، اصل دیگرى در اسلام را اجرا کردى و آن ، اصل امر به معروف و نهى از منکر است .
عرض کردم که امر به معروف و نهى از منکر مقام و ارزش نهضت حسینى را خیلى بالا برده است ، به علاوه یک خصوصیت و بلکه خصوصیات دیگر .
خصوصیتى که عرض مى کنم به طور کلى نهضتهاى پیامبران و اولیاء الله و مومنین را از نهضتهایى که سایر رهبران یا غیر رهبران بشر مى کنند ، ممتاز مى کند ، امتیاز مى بخشد . یعنى چه ؟ عمل بشر ، پیکرى دارد و روحى . یک کار را ممکن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهیم ، اما از چه نظر مثل هم ؟ از نظر اینکه پیکر کار من و پیکر کار شما یکجور است . فرض کنید ما هر دو نفرمان نماز مى خوانیم ، هر دو نفرمان در فلان راه خیر پول مى دهیم ، من صد تومان مى دهم ، شما هم صد تومان ، من چهار رکعت نماز مى خوانم شما هم چهار رکعت ، اینها که با هم فرق ندارد ، اما ممکن است شما از یک خلوص نیت و خضوع و خشوعى ، از یک اخلاص و محبتى ، از یک عشقى ، از یک هیجان روحى بهره مند باشید که من نباشم . این امر ، ارزش کار شما را هزاران برابر ارزش کار من مى کند .
خیلیها در راه خدا جهاد کردند اما چرا ضربه على یوم الخندق افضل من عباده الثقلین ؟ یک ضربت على آن مقدار ارزش پیدا مى کند . چرا ؟ براى اینکه على به آنجائى رسیده که به قول اهل عرفان فانى فى الله است . یعنى در وجود او از انانیت و خودى چیزى باقى نیست . وقتى که دشمن در آن حال آب دهان به صورتش مى اندازد ، از بریدن سر دشمن امتناع مى کند ، مبادا خشمى پیدا کرده باشد که تاثیرى در عمل او بگذارد ، در روح عملش دخالتى بکند . مى خواهد خودش در اینجا وجود نداشته باشد ، در روح او فقط خدا وجود داشته باشد . این جهت را شما فقط در مکتب اولیاء و انبیاء مى بینید ، در غیر مکتب انبیاء چنین چیزى را نمى توانید ببینید .
در این آیه اى که در آغاز تلاوت شد : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر . (4) بعد از چند کلمه دیگر آمده التائبون : بازگشت کنندگان به حق . عرفا مى گویند اولین منزل سلوک توبه است . چون توبه یعنى بازگشت . آنکس ک ه راه عوضى مى رود یکدفعه بر مى گردد و به راه حق ، بر مى گردد به سوى خدا . التائبون العابدون پس از توبه است که اینها پرستندگان خدا مى شوند ، خدا را مى پرستند ، غیر خدا را نمى پرستند ، خدا حاکم بر وجودشان است ، غیر از خدا حاکمى نیست ، فقط امر خدا را مى پذیرند ، امر غیر خدا را نمى پذیرند ، الحامدون اینها ستایشگرند ، اما جز خدا موجود دیگرى را ستایش نمى کنند . اصلا موجود دیگرى را قابل مدح و ستایش و نیایش نمى دانند ، تنها ستایشگر و نیایشگر خدا هستند . السائحون سیاحتگران . راجع به سیاحتگرى در تفاسیر بیانات مختلفى شده است . بعضى گفته اند مقصود روزه است ، یعنى سیاحت معنوى که در روزه پیدا مى شود .
ولى بسیارى از محققین مانند علامه طباطبائى در[ المیزان] این را قبول نمى کنند . یک احتمالش این است : کسانى که در زمین سیر مى کنند .
چون قرآن بشر را به سیر در زمین دعوت کرده است یعنى چه سیر در زمین ؟
یعنى مطالعه در جهان ، نه سیاحتى که هدفش فقط تفنن و ولگردى باشد . اسلام عمر انسان را عزیزتر از این مى داند که او فقط براى اینکه تماشائى کرده باشد ، سیاحت کند . ولى اسلام سیاحتى را که بشر در آن تفکر کند ، تدبر کند ، درس بیاموزد ، توصیه مى کند : قل سیروا فى الارض . (5) این ، درس و فکر است . السائحون آن مطالعه کنندگان در تاریخ ، آن مطالعه کنندگان در اوضاع اجتماع بشرى ، آن مطالعه کنندگان در قوانین خلقت ، آنها که در مغز خود انبوهى از افکار و اندیشه هاى روشن دارند . بعد دو مظهر از عبادت را ذکر مى کنند : الراکعون الساجدون آنها که در حال رکوع و سجود ، خداى خود را تسبیح مى کنند ، در رکوع مى گویند : سبحان ربى العظیم و بحمده ، در سجود مى گویند : سبحان ربى الاعلى و بحمده ، آن سبحان ربى العظیم و بحمده گویان ، سبحان ربى الاعلى و بحمده گویان ، آنها الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر ، با چنین روحى با چنین اندیشه هایى ، با چنین توشه هاى معنوى ، با چنین سرمایه معنوى ، صلاحیت این را دارند که مصلح اجتماعى باشند ، آنهائى که اول صالح شده اند بعد مى خواهند مصلح باشند . آمر به معروف و ناهى از منکر یعنى مصلح . مگر نا صالح مى تواند مصلح باشد ؟ ! آنان که اول خودشان را اصلاح کرده اند ، اول خودشان را تادیب و تربیت کرده اند ، مى توانند مصلح باشند .
على بن ابى طالب مى فرماید : من نصب نفسه للناس امام فعلیه ان یبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره و معلم نفسه و مودبها احق بالا جلال من معلم الناس و مودبهم . (6) یعنى آن کسى که خود را پیشواى مردم معرفى مى کند ، معلم و مربى مردم معرفى مى کند ، واعظ و خطیب مردم معرفى مى کند ، هادى و راهنماى مردم معرفى مى کند ، اول باید از خودش شروع کند ، اول خودش را تعلیم بدهد ، بداند که یک جاهل در اندرون خودش هست ، اول به آن جاهلى که در درون خودش به نام نفس اماره هست تلقین کند و یاد بدهد . یک موجود تربیت نشده اى در درون خودش هست ، اول خودش را تربیت و تادیب بکند ، اول نفس خودش را موعظه کند ، ملامت کند ، از نفس خودش حساب بکشد ، همینکه خودش را اصلاح و تهذیب کرد و صالح شد ، آنوقت مى تواند مدعى شود که من مى توانم راهنما و هادى مردم باشم ، واعظ مردم باشم ، معلم مردم باشم ، مودب و مربى مردم باشم ، مصلح اجتماع باشم . فرمود : آن کسى که خودش را تعلیم و تربیت مى کند بیشتر شایسته احترام است تا آن کسى که مردم را تعلیم و تربیت مى کند ، چون آن ، مشکلتر و مهمتر است .
باز على بن ابى طالب فرمود : الحق اوسع الاشیاء فى التواصف ، و اضیقها فى التناصف . (7) چه جمله ها دارد ! اینها را باید بر لوح دل بنویسند . فرمود : حق و عدالت در مقام سخنگوئى و سخنسرایى و سخنرانى و در مقام زبان ، دائره اش از همه چیز وسیعتر است . یعنى در مقام سخن ، میدانى به اندازه میدان حق باز نیست . اگر انسان بخواهد سخنرانى کند ، بخواهد حرف بزند ، از هر موضوعى بیشتر ، در اطراف حق مى شود حرف زد .
اما در مقام عمل ، میدانى از میدان حق تنگتر نیست . آنوقت است که انسان مى بیند چقدر مشکل است . همان که آنقدر مى توانست در اطراف حق حرف بزند ، موقع عمل که مى رسد ، مى بیند برداشتن یک گام هم مشکل است .
اینجا هم قرآن بعد از آنکه مى گوید : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون مى گوید : الا مرون بالمعروف و الناهون عن المنکر اینها هستند که در راه اشاعه خیر قدم بر مى دارند ، در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر مى دارند ، و اینها هستند تنها کسانى که چنین صلاحیتى را دارند . و بشر المومنین ، در اینجا به مومنین نوید و بشارت بده که اگر تائب ، عابد ، سائح ، راکع و ساجد شدند و پس از آن آمر به معروف و ناهى از منکر شدند ، آنگاه موفق خواهند شد . اما اگر همه آنها را داشتند ، ولى امر به معروف و نهى از منکر را نداشتند ، به جائى نخواهند رسید . اگر امر به معروف و نهى از منکر را داشتند ، اما آمرین ب ه معروف و ناهین از منکر ، خودشان آلوده بودند ، و توبه فرمایان خود توبه کمتر کردند ، باز هم به جائى نخواهند رسید .
امیرالمومنین فرمود : لعن الله الامرین بالمعروف التارکین له ، والناهین عن المنکر العاملین به . (8) خدا لعنت کند آن مردمى را که امر به معروف مى کنند و خودشان بر خلاف آن معروف عمل مى کنند ، و آن مردمى را که نهى از منکر مى کنند و خودشان همان منکراتى را که نهى مى کنند ، مرتکب مى شوند . یعنى آن آمرین به معروف و ناهون عن المنکرى که التائبون نیستند ، العابدون نیستند ، الحامدون نیستند ، السائحون نیستند ، الراکعون نیستند ، الساجدون نیستند ، هنوز این مراحل و منازل را طى نکرده مى خواهند آمر به معروف و ناهى از منکر باشند ، خدا چنین مردمى را لعنت کند .
عرفا اصطلاحى دارند . مدعى هستند که سالکان ، چهار سیر مختلف دارند .
1- سیر من الخلق الى الحق ، یعنى سیر از خلق و طبیعت به سوى خداوند .
2- سیر بالحق فى الحق ، سیر در خداوند یعنى کشف معارف الهى .
3- سیر من الحق الى الخلق ، سیر از خداوند به سوى خلق ، یعنى آمدن براى ارشاد مردم .
4- سیر بالحق فى الخلق .
در واقع مى خواهند بگویند آن کسى شایستگى دارد که دستگیر دیگران باشد ، هادى و راهنماى دیگران باشد ، آمر به معروف و ناهى از منکر باشد که خودش رفته است به آن منزل و بعد ماموریت یافته که مردم را به آنجائى که خودش در آنجا قرار گرفته ، ببرد .
معلوم شد که نهضت حسینى ارزش اصلى خودش را از امر به معروف و نهى از منکر گرفته است . پس باید این اصل را شناخت که این اصل مگر چه اندازه اهمیت دارد که حسین بن على علیه السلام خودش را در راه آن شهید مى کند و شایسته است مثل حسینى در این راه قربانى شود .
امر به معروف و نهى از منکر یگانه اصلى است که ضامن بقاء اسلام است . به اصطلاح ، علت مبقیه است . اصلا اگر این اصل نباشد ، اسلامى نیست . رسیدگى کردن دائم به وضع مسلمین است . آیا یک کارخانه بدون بازرسى و رسیدگى دائمى مهندسین متخصص که ببینند چه وضعى دارد ، قابل بقا است ؟ اصلا آیا ممکن است یک سازمان همینطور به حال خود باشد ، هیچ درباره اش فکر نکنیم و در عین حال به کار خود ادامه دهد ؟ ابدا .
جامعه هم چنین است . یک جامعه اسلامى اینطور است بلکه صد درجه برتر و بالاتر . شما کدام انسان را پیدا مى کنید که از پزشک بى نیاز باشد ؟ یا انسان باید خودش پزشک بدن خود باشد ، یا باید دیگران پزشک باشند و او را معالجه کنند ، متخصص چشم ، متخصص گوش و حلق و بینى ، متخصص مزاج ، متخصص اعصاب . انسان همیشه انواع پزشکها را در نظر مى گیرد براى آنکه اندامش را تحت نظر بگیرند ، ببینند در چه وضعى است . آنوقت جامعه نظارت و بررسى نمى خواهد ؟ ! جامعه رسیدگى نمى خواهد ؟ ! آیا چنین چیزى امکان دارد ؟ ! ابدا .
حسین بن على ( ع ) در راه امر به معروف و نهى از منکر ، یعنى در راه اساسى ترین اصلى که ضامن بقاء اجتماع اسلامى است ، کشته شد ، در راه آن اصلى که اگر نباشد ، دنبالش متلاشى شدن است ، دنبالش تفرق است ، دنبالش تفکک و از میان رفتن و گندیدن پیکر اجتماع است . بله ، این اصل ، این مقدار ارزش دارد . آیات قرآن در این زمینه بسیار زیاد است .
قرآن کریم بعضى از جوامع گذشته را که یاد مى کند و مى گوید اینها متلاشى و هلاک شدند ، تباه و منقرض شدند ، مى فرماید : به موجب اینکه در آنها نیروى اصلاح نبود ، نیروى امر به معروف و نهى از منکر نبود ، حس امر به معروف و نهى از منکر در میان این مردم زنده نبود .
حال ببینیم امر به معروف و نهى از منکر چه شرایطى دارد و چگونه ما مى توانیم امر به معروف و نهى از منکر کنیم ؟ اولا معروف یعنى چه ؟ منکر یعنى چه ؟ امر به معروف و نهى از منکر یعنى چه ؟ اسلام از باب اینکه نخواسته موضوع امر به معروف و نهى از منکر را به امور معین ، مثل عبادات ، معاملات ، اخلاقیات ، محیط خانوادگى و . . . محدود کند ، کلمه عام آورده است : معروف ، یعنى هر کار خ یر و نیکى . امر به معروف لازم است . نقطه مقابلش : هر کار زشتى . نگفت شرک یا فسق یا غیبت یا دروغ یا نمیمه (9) یا تفرقه اندازى یا ربا یا ریا ، بلکه گفت : منکر : هر چه که زشت و پلید است .
[ امر] یعنى فرمان ،[ نهى] یعنى باز داشتن ، جلو گیرى کردن . اما این فرمان یعنى چه ؟ آیا مقصود از این فرمان ، فرمان لفظى است ؟ آیا امر به معروف و نهى از منکر فقط در مرحله لفظ است ؟ فقط باید با زبان امر به معروف و نهى از منکر کرد ؟ خیر ، امر به معروف و نهى از منکر در مرحله دل و ضمیر هست ، در مرحله زبان هست ، در مرحله دست و عمل هم هست . تو باید با تمام وجودت آمر به معروف و ناهى از منکر باشى . از على بن ابى طالب علیه السلام سئوال کردند اینکه قرآن در مورد بعضى از زنده هاى روى زمین مى گوید اینها مرده اند ، یعنى چه ؟ میت الاحیاء مرده در میان زنده ها کیست و چیست ؟ فرمود : مردم چند طبقه اند ، بعضى وقتى که منکرات را مى بینند در ناحیه دل متاثر مى شوند ، تا مغز استخوانشان مى سوزد ، زبانشان به سخن در می آید ، انتقاد مى کنند ، مى گویند ، ارشاد مى کنند ، به این مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل مى شوند ، با هر نوع عملى که شده است ، با مهربانى باشد ، با خشونت باشد ، با زدن باشد ، با کتک خوردن باشد ، بالاخره هر عملى را که وسیله ببینند براى اینکه با آن منکر مبارزه کنند انجام مى دهند . فرمود این یک زنده به تمام زنده است . بعضى دیگر ، وقتى که منکرات را مى بینند دلشان آتش مى گیرد ، به زبان مى گویند ، داد و فریاد مى کنند ، استغاثه مى کنند ، نصیحت مى کنند ، موعظه مى کنند ولى پاى عمل که در میان می آید ، دیگر مرد عمل نیستند .
فرمود : این هم دو سه خصلت از حیات را دارا است ، ولى یک خصلت از حیات را ندارد .
صنف سوم : دلش آتش مى گیرد ، اما فقط جوش مى زند ، فقط ناراحت مى شود . مثلا روزنامه را مى خواند مى بیند ایام عید نمى خواهند احترام حسین بن على را حفظ کنند . روزنامه ها تبلیغ مى کنند ، رادیو هم تبلیغ مى کند که از این فرصت براى تفریح استفاده کنید . چه نشسته اید ! نصف مردم تهران رفتند ، جاها را گرفتند ، ده روز تعطیلى دارید . اینها را مى خواند ، در دل مى گوید اینها چه کسانى هستند ؟ ! چرا با حسین بن على علیه السلام مبارزه مى کنند ؟ ! چرا یک نفر ، یک کلمه در روزنامه یا جاى دیگر نمى نویسد که بابا ! تفریح ، وقت زیادى دارد . (10) ما مدعى هستیم که حسین بن على با روح ما پیوند دارد . ما از این مکتب استفاده ها کرده ایم و مى کنیم . این کشور ، کشور حسین بن على است ، کشور شیعه است .
حسین بن على شعار این ملت است ، شعار این کشور است . این ، اهانت به حسین بن على است که شما این ایام را به دنبال تفریح و تفنن بروید ! در روزنامه مى خواند ، جوش هم مى زند اما حاضر نیست یک کلمه حتى به رفیقش بگوید که احترام حسین بن على را حفظ کن ، تا سوم[ شهادت] حسین بن على باش .
لااقل این مقدار احترام اباعبدالله را حفظ کنید . ما حسین را نگهدارى نکرده ایم ، حسین بوده است که تاکنون ما را نگهدارى کرده است . به قول اقبال لاهورى[ هیچوقت مسلمانان اسلام را نگهدارى نکرده اند ، همیشه اسلام بوده است که مسلمانان را نگهدارى کرده است] . هر وقت خطر عمیقى کشور را تهدید مى کند ، آن وقت مى بینید می آیند سراغ على بن ابى طالب و نهج البلاغه اش . سراغ حسین بن على و یاد او .
ما از آن مردمى هستیم که : اذا رکبوا فى الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجیهم الى البر اذا هم یشرکون (11) . بعضى از مردم سوار کشتى که مى شوند ، هنگامى که دریا طوفانى مى شود صداى یا الله یا الله ، خدا خدایشان بلند است با خلوص نیت ، درباره چیزى جز خدا فکر نمى کنند ، ولى وقتى خدا نجاتشان مى دهد ، به ساحل نجات که مى رسند ، وقتى خطر را دور مى بینند ، به کلى یادشان مى رود ، منکر خدا مى شوند ، براى خدا مشرک مى سازند . ما در همین کشور خودمان مگر ندیدیم حدود بیست و پنج سال پیش چقدر نام حسین بن على و على بن ابى طالب را آنها که نمى بردند ، مى بردند ! همینکه نجات پیدا کردند ، گفتند ما بابک خرم دین داشتیم ، المقنع داشتیم ، مازیار داشتیم . وقتى که خطرى این ملت را تهدید مى کند ، بابک خرم دین کدام جهنم دره است ؟ ! به جنگ حسین بن على می آیند ، قهرمان در مقابل او درست مى کنند . خجالت نمى کشند !
به جاى اینکه افتخار کند اسم پسرش را حسین بگذارد ، بابک و مازیار و جمشید و فرشید مى گذارد ! به خدا تمام اینها مبارزه با اسلام است ، میراندن اسلام است . شعارهاى دین را زنده نگهدارید . یکى از شعارهاى دین اسمهاست . من نمى فهمم اینکه مى گویند فلان اسم دمده شده ، کهنه شده ، یعنى چه ؟ مگر اسم هم نو و کهنه دارد . چون اسم فلان کلفت فاطمه است ، پس فاطمه ، اسم کلفتهاست ! خیلى عجیب است ! پس دیگر ما اسم دخترمان را فاطمه نگذاریم ! همین ، خودش یک امر به معروف و نهى از منکر است . یک درجه امر به معروف و نهى از منکر این است که مردم ! بر فرزندانتان اسمهاى اسلامى بگذارید . ( این امر به معروف است ) . مبارزه کنید با اسمهاى غیر اسلامى . ( این نهى از منکر است ) . براى موسساتتان نام اسلامى بگذارید . نامهاى اسلامى را زنده نگهدارید . زبان اسلام را زنده نگهدارید . زبان عربى ، زبان یک قوم نیست ، زبان اسلام است . زبان عربى زبان عرب نیست ، زبان اسلام است .
اگر قرآن نبود اصلا این زبان در دنیا وجود نداشت . از اهم وظایف ما این است که این زبان را حفظ کنیم . هر فرهنگى ، هر تمدنى اگر بخواهد زنده بماند ، باید زبانش زنده بماند . اگر زبانش مرد خودش مرده است . این مبارزه علنى را که با زبان عربى مى بینید باید بیدار بشوید ، باید بفهمید ، باید شعور داشته باشید ، عقل داشته باشید ، و الله این ، مبارزه با اسلام است . با حروف الفبا که کسى مبارزه ندارد . به خدا قسم ما در مقابل زبان عربى وظیفه داریم که این زبان اسلام را حفظ کنیم ، نگهدارى کنیم . کى جلوى شما را گرفته است ؟ کلاسهایى تشکیل بدهید و از کسانى که زبان عربى را مى دانند دعوت کنید ، خودتان ، همسرتان ، فرزندانتان ، این زبان را یاد بگیرید . اگر یاد بگیرید نه تنها ضرر نکرده اید ، خیلى هم سود برده اید چون یکى از زبانهاى زنده دنیاست . اینهمه انگلیسى زبانها زبانشان را تبلیغ کردند و آن را آنچنان به ما تحمیل کردند که تا اندرون خانه هاى ما نفوذ کرده است . براى چه ؟ دلشان به حال ما سوخته بود ؟ براى اینکه عادتشان را به ما تحمیل کنند ، افکارشان را به ما تحمیل کنند ، تمدن خودشان را به ما تحمیل کنند ، روح خودشان را بر روح ما تحمیل کنند ، براى اینکه روح ما را خرد کنند .
چقدر ما مسلمانها غافل بودیم و هستیم . نه تنها ما ایرانیها ، به هر جاى دنیاى اسلام که انسان قدم مى گذارد ، مى بیند قرنها در خواب بوده اند .
خوشبختانه کم کم مسلمانان در حال بیدارى هستند . چقدر انسان باید متاسف و متاثر باشد که دو نفر مسلمان از دو کشور مختلف وقتى یکدیگر را در مکه یا مدینه ملاقات مى کنند ، زبان یکدیگر را نمى فهمند ، باید با زبان انگلیسى تفاهم کنند . اینها نقشه هاى سیصد چهار صد ساله است . آیا هنوز وقت آن نرسیده که ما اندکى در مقابل این نقشه ها بیدار شویم ؟ ! کنتم خیر امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر . (12) این وظیفه بزرگ ( امر به معروف و نهى از منکر ) دو رکن ، دو شرط اساسى دارد : یکى از آنها رشد ، آگاهى و بصیرت است . حالا که من گفتم امر به معروف و نهى از منکر ، لابد همه ما خیال کردیم که خوب از اینجا برویم و امر به معروف و نهى از منکر کنیم . از شما مى پرسیم اصلا من و شما مى فهمیم که امر به معروف و نهى از منکر چیست و چگونه باید انجام شود ؟ تا حالا که امر به معروف و نهى از منکرهاى ما در اطراف دگمه لباس و بند کفش مردم بوده است ، در حول و حوش موى سر و دوخت لباس مردم بوده است ! ما اصلا معروف چه مى شناسیم که چیست ؟ منکر چه مى شناسیم که چیست ؟ ما گاهى معروفها را به جاى منکر مى گیریم و منکرها را به جاى معروف .
بهتر اینکه ما جاهلها امر به معروف و نهى از منکر نکنیم . چه منکرها که به نام امر به معروف و نهى از منکر به وجود نیامد . آگاهى و بصیرت مى خواهد ، خبرت و خبر و یت مى خواهد ، دانایى ، روانشناسى و جامعه شناسى مى خواهد تا انسان بفهمد که چگونه امر به معروف و نهى از منکر کند ، یعنى راه معروف را تشخیص بدهد ، ببیند معروف کجاست ، منکر را تشخیص بدهد ، ریشه منکر را به دست بیاورد ، از کجا آن منکر سرچشمه مى گیرد . و لهذا ائمه دین فرموده اند : جاهل بهتر است امر به معروف و نهى از منکر نکند . چرا ؟ لانه ما یفسده اکثر مما یصلحه . (13) چون جاهل هنگامى که امر به معروف و نهى از منکر مى کند ، مى خواهد بهتر کند بدتر مى کند . و چقدر در این زمینه مثالها زیاد است .
شاید شما بگوئید ما جاهلیم ، پس امر به معروف و نهى از منکر از ما ساقط شد ! جواب شما را داده اند . قرآن مى فرماید : لیهلک من هلک عن بینه و یحیى من حى عن بینه (14) . لئلا یکون للناس على الله حجه بعد الرسل (15) . از یکى از معصومین مى پرسند : بعضى از مردم جاهلند ، در روز قیامت با اینها چگونه عمل مى شود ؟ مى فرماید : در آن روز عالمى را می آورند که عمل نکرده است ، مى گویند چرا عمل نکردى ؟ جواب ندارد ، باید به سرنوشت ننگین و سهمگین خود دچار شود . شخصى را می آورند و مى گویند : تو چرا عمل نکردى ؟ مى گوید نمى دانستم ، نمى فهمیدم ! مى گویند : هلا تعلمت ، (16) نمى دانم ، نمى فهمم هم عذر شد ؟ ! خدا عقل را براى چه آفریده است ؟ براى اینکه بفهمى ، موشکافى کنى ، بروى کاوش کنى ، تحقیق کنى قارعه حتى تحل بنا (17) ، مردم ما نادان شده اند ، بلایایى را که به آنها رو می آورد ، تا رو نیاورده تشخیص نمى دهند ، پیش بینى ندارند .
باید پیش بینى کنند . نه تنها باید به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلکه باید آنچنان جامعه شناس باشند که مصائبى را که در آینده مى خواهد پیش بیاید تشخیص بدهند و بفهمند که در پنجاه سال بعد چنین خواهد شد .
و لقد اتینا ابراهیم رشده (18) یکى از چیزهایى که به نهضت حسین بن على ( ع ) ارزش زیاد مى دهد روشن بینى است . روشن بینى یعنى چه ؟ یعنى حسین ( علیه السلام ) در آنروز چیزهایى را در خشت خام دید که دیگران در آینه هم نمى دیدند . ما امروز نشسته ایم و اوضاع آن زمان را تشریح مى کنیم . ولى مردمى که در آن زمان بودند آنچنان که حسین بن على علیه السلام مى فهمید ، نمى فهمیدند .
شب تاسوعاست . ذکر خیرى از آن مجاهد فى سبیل الله ، آمر به معروف و ناهى از منکر ، کسى که حسین بن على ( ع ) از او در کمال رضایت بود ، حضرت عباس علیه السلام بکنیم . روابط ، در آن زمان مثل این زمان نبود .
حوادثى را که در شام اتفاق مى افتاد ، مردمى که در کوفه یا مدینه بودند ، خیلى دیگر خبردار مى شدند و گاهى هیچ خبردار نمى شدند . بهترین دلیلش داستان اهل مدینه است : حسین بن على در مدینه قیام مى کند ، بیعت نمى کند . مى رود مکه . بعد آن جریانها پیش می آید تا شهید مى شود . تازه عامه مردم مدینه چشمهایشان را مى مالند ، که چرا حسین بن على شهید شد ؟ برویم شام مرکز خلافت تا ببینیم قضیه از چه قرار بوده ؟ یک هیئت هفت هشت نفرى را مامور این کار مى کنند . مى روند به هشام مدتى در آنجا مى مانند ، تحقیق مى کنند ، حتى با خلیفه ملاقات مى کنند ، اوضاع و احوال را کاملا مى بینند و بر مى گردند . وقتى مردم از آنها مى پرسند قضیه از چه قرار بود ، مى گویند : نپرسید که ما در مدتى که در شام بودیم ، مى ترسیدیم که از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بین برویم . ( تازه آن حرفى را که اباعبدالله ( ع ) گفت : و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید (19) مى فهمند و اعتراف مى کنند که راست گفت حسین بن على . ) گفتند : مگر چه قضیه اى بود ؟ گفتند : همینقدر به شما بگوییم که ما از نزد کسى آمده ایم که علنا شراب مى نوشد ، علنا سگ بازى مى کند ، یوز بازى مى کند ، هر فسقى را انجام مى دهد ( و حتى آنها در تعبیر خودشان گفتند ) و با مادر خود زنا مى کند ، با محارم خود زنا مى کند . تازه پیش بینى اباعبدالله را فهمیدند که حسین از روز اول اینها را مى دانست .
در عاشورا هم فرمود که اینها مرا خواهند کشت اما من امروز به شما مى گویم که بعد از کشتن من ، اینها دیگر نخواهند توانست به حکومت خودشان ادامه دهند ، آل ابى سفیان دیگر رفتند . آل ابو سفیان که خیلى زود رفتند ، بلکه آل امیه نتوانستند به حکومت خود ادامه دهند چرا که بعد بنى العباس بر همین اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب کردند و پانصد سال خلافت کردند ، و حکومت بنى امیه بعد از قضیه کربلا ، دائما متزلزل بود . چه اثرى از این بهتر و بیشتر که در میان خود بنى امیه مخالف پیدا کرد .
اینها نیروى معنویت را مى رساند .
همین ابن زیاد با آن شقاوت ، برادرى دارد به نام عثمان بن زیاد .
عثمان آمد به برادرش گفت : برادر ! من دلم مى خواست تمام اولاد زیاد به فقر و ذلت و نکبت و بدبختى دچار مى شدند و چنین جنایتى در خاندان ما پیدا نمى شد . مادرش مرجانه یک زن بدکاره است . وقتى که پسرش چنین کارى را کرد ، به او گفت : پسرم ! این کار را کردى ولى بدان که دیگر بویى از بهشت به مشامت نخواهد رسید . مروان حکم ، آن شقى ازل و ابد ، برادرى دارد به نام یحیى بن حکم . یحیى در مجلس یزید به عنوان یک معترض از جا بلند شد ، گفت : سبحان الله ! اولاد سمیه ( یعنى اولاد مادر زیاد ) ، دختران سمیه باید محترم باشند ، ولى آل پیغمبر را تو به این وضع در این مجلس حاضر کرده اى ؟ ! آرى ، نداى حسینى از درون خانه اینها بلند شد .
داستان هند زن یزید را هم شنیده اید که از اندرون خانه یزید حرکت کرد و به عنوان یک معترض به وضع موجود به سوى او آمد و یزید مجبور شد اصلا تکذیب بکند ، بگوید اصلا من راضى به این کار نبودم ، این کار را من نکردم ، عبیدالله زیاد از پیش خود کرد .
آخرین پیش بینى امام حسین ( ع ) این بود : یزید مى میرد . یزید آن دو سه سال بعد را با یک نکبتى حکومت مى کند و بعد مى میرد . پسرش معاویه بن یزید که خلیفه و ولیعهد اوست و معاویه این اوضاع را براى اینها تاسیس کرده بود ، بعد از چهل روز رفت بالاى منبر و گفت ایها الناس ! جد من معاویه با على بن ابى طالب جنگید و حق با على بود نه با جد من ، پدرم یزید با حسین بن على جنگید و حق با حسین بود نه با پدرم ، و من از این پدر بیزارى مى جویم . من خودم را شایسته خلافت نمى دانم و براى اینکه مثل گناهانى که جد و پدرم مرتکب شدند ، مرتکب نشوم ، اعلان مى کنم که از خلافت کناره گیرى مى کنم . کنار رفت .
این نیروى حسین بن على ( ع ) بود ، نیروى حقیقت بود . در دوست و دشمن اثر گذاشت .
امام صادق ( ع ) فرمود : رحم الله عمى العباس لقد آثر و ابلى بلاء حسنا (20) . فرمود: خدا رحمت کند عموى ما عباس را ، عجب نیکو امتحان داد ، ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد . براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطه مقام او را مى برند .
اینقدر جوانمردى ، اینقدر خلوص نیت ، اینقدر فداکارى ! ما تنها از ناحیه پیکر عمل نگاه مى کنیم ، به روح عمل نگاه نمى کنیم تا ببینیم چقدر اهمیت دارد .
شب عاشورا است . عباس در خدمت اباعبدالله علیه السلام نشسته است .
در همان وقت یکى از سران دشمن می آید ، فریاد مى زند عباس بن على و برادرانش را بگویید بیایند . عباس مى شنود ولى مثل اینکه ابدا نشنیده است ، اعتنا نمى کند . آنچنان در حضور حسین بن على مودب است که آقا به او فرمود : جوابش را بده هر چند فاسق است . می آید مى بیند شمر بن ذى الجوشن است .
روى یک علاقه خویشاوندى دور که از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از یک قبیله اند ، وقتى که از کوفه آمده است به خیال خودش امان نامه اى براى ابوالفضل و برادران مادرى او آورده است . به خیال خودش خدمتى کرده است . تا حرف خودش را گفت ، عباس ( ع ) پرخاش مردانه اى به او کرد ، فرمود : خدا تو را و آن کسى که این امان نامه را به دست تو داده است ، لعنت کند . تو مرا چه شناخته اى ؟ درباره من چه فکر کرده اى ؟ تو خیال کرده اى من آدمى هستم که براى حفظ جان خودم ، امامم ، برادرم حسین بن على علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو ؟ آن دامنى که ما در آن بزرگ شده ایم و آن پستانى که از آن شیر خورده ایم ، اینطور ما را تربیت نکرده است .
جناب ام البنین همسر على علیه السلام چهار پسر از على دارد . مورخین نوشته اند على ( ع ) مخصوصا به برادرش عقیل توصیه مى کند که زنى براى من انتخاب کن که ولدتها الفحوله ، از شجاعان زاده شده باشد ، از شجاعان ارث برده باشد . لتلدلى ولدا شجاعا مى خواهم از او فرزند شجاع به دنیا بیاید . البته در متن تاریخ ندارد که على ( ع ) گفته باشد هدف و منظور من چیست . اما آنها که به روشن بینى على معترف و مومنند ، مى گویند على آن آخر کار را پیش بینى مى کرد . عقیل ، ام البنین را انتخاب مى کند ، به آقا عرض مى کند که این زن از نوع همان زنى است که تو مى خواهى . چهار پسر که ارشدشان وجود مقدس اباالفضل العباس است از این زن به دنیا می آیند . هر چهار پسر در کربلا در رکاب ابا عبدالله حرکت مى کنند و شهید مى شوند . وقتى که نوبت بنى هاشم رسید ، اباالفضل که برادر ارشد بود ، به برادرانش گفت : برادرانم من دلم مى خواهد شما قبل از من به میدان بروید ، چون مى خواهم اجر شهادت برادر را ادراک کرده باشم . گفتند هر چه تو امر کنى . هر سه نفر شهید شدند ، بعد ابالفضل قیام کرد . این زن بزرگوار ( ام البنین ) که تا آنوقت زنده بود ولى در کربلا نبود ، شهادت چهار پسر رشید خود را درک کرد و در سوگ آنها نشست . در مدینه برایش خبر آمد که چهار پسر تو در خدمت حسین بن على علیه السلام شهید شدند . براى این پسرها ندبه و گریه مى کرد . گاهى سر راه عراق و گاهى در بقیع مى نشست و ندبه هاى جانسوزى مى کرد . زنها هم دور او جمع مى شدند .
مروان حکم که حاکم مدینه بود ، با آنهمه دشمنى و قساوت ، گاهى به آنجا می آمد و مى ایستاد و مى گریست . از جمله ندبه هایش اینست :
لا تدعونى ویک ام البنین * تذکرینى بلیوث العرین
کانت بنون لى ادعى بهم * والیوم اصبحت و لامن بنین
[ اى زنان ، من از شما یک تقاضا دارم و آن این است که بعد از این مرا با لقب ام البنین نخوانید . چون ام البنین یعنى مادر پسران ، مادر شیر پسران . دیگر مرا به این اسم نخوانید . شما وقتى مرا به این اسم مى خوانید ، به یاد فرزندان شجاعم مى افتم و دلم آتش مى گیرد . زمانى من ام البنین بودم ولى اکنون ام البنین و مادر پسران نیستم] .
مرثیه اى دارد راجع به خصوص اباالفضل العباس :
یامن راى العباس کر على جماهیر النقد * و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذى لبد
انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید * ویلى على شبلى امال برأسه ضرب العمد
لو کان سیفک فى یدیک لمادنى منه احد
مى گوید[ اى چشمى که در کربلا بودى و آن منظره اى را که عباس من ( شیر بچه من ) حمله مى کرد ، مى دیدى و دیده اى ! اى مردمى که آنجا حاضر بوده اید ! براى من داستان نقل کرده اند ، نمى دانم این داستان راست است یا نه ؟ انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید ، یک خبر خیلى جانگداز به من داده اند ، نمى دانم راست است یا نه ؟ به من گفته اند که اولا دستهاى پسرت بریده شد . بعد در حالى که فرزند تو دست در بدن نداشت یک مرد لعین ناکس آمد و عمودى آهنین بر فرق او زد . ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد . واى بر من ، واى بر من که مى گویند بر سر شیر بچه ام عمود آهنین فرود آمد] . بعد مى گوید[ عباس جانم ! فرزند عزیزم ! من خودم مى دانم که اگر دست در بدن داشتى هیچکس جرات نزدیک شدن به تو را نمى کرد)] .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره توبه ، آیه 112 .
2 - زیارت وارث .
3- چون زکات تنها پول دادن نیست . ثروت ، زکاتى دارد ، نطق زکاتى دارد ، فکر و مغز زکات دارد ، بدن انسان مجموعا زکات دارد : دست و پا هر یک زکاتى دارند ، چشم زکاتى دارد ، گوش زکاتى دارد . یعنى هر نعمتى که خدا مى دهد وقتى شما بهره اى از آن نعمت را در خدمت مخلوقات خدا قرار مى دهید ، زکات داده اید .
در قرآن مى خوانید الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون ( سوره بقره ، آیه 3 ) متقین کسانى هستند که به غیب و ماوراء محسوسات ایمان دارند ، نماز را بپا مى دارند و از آنچه ما به آنها انعام کرده ایم مى بخشند . وقتى که معصوم مى پرسند یعنى چه از آنچه که ما به آنها داده ایم ؟ امام مى فرماید : اى مما علمناهم یعلمون به موضوع مال و ثروت اختصاص نمى دهد . یکى از مصداقهایش این است که اگر شما عالم هستید ، اگر مى دانید چیزى را که دیگران نمى دانند ، اگر علم مفیدى براى بشر نزد شما هست ، انفاق و زکات آن در راه خدا ا ین است که محتاجان برسانید . این هم زکات و انفاق است .
4- سوره توبه ، آیه 112 .
5- سوره انعام ، آیه 11 .
6- نهج البلاغه ، کلمات قصار 70 .
7- نهج البلاغه ، خطبه 214 .
8- نهج البلاغه ، خطبه 129 .
9- سخن چینى .
10- باید توجه داشت که این سخنرانیها در زمان رژیم منحوس گذشته ایراد شده است .
11- سوره عنکبوت ، آیه 65 .
12- سوره آل عمران ، آیه 110 .
تو باید از آن کسانى باشى که نه تنها اوضاع زمان خودت را درک بکنى ، بلکه باید آینده را هم بفهمى و درک بکنى . امیرالمومنین فرمود : و لا نتخوف
13- کافى ج 1 ص 44 ، باب عمل بدون علم .
14-- سوره انفال ، آیه 42 .
15- سوره نساء ، آیه 165 .
16- امالى مفید ص 228 .
17- نهج البلاغه ، خطبه 32 .
18- سوره انبیاء ، آیه 51 .
19- مقتل مقرم ص 146 .
20- ابصار العین ص 26 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون و الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین (1) .
علماى اسلامى براى امر به معروف و نهى از منکر مراتب و درجات و همچنین اقسامى قائل شده اند . . . (2)
تنفر و انزجار داشته باشد . یعنى باید ریشه اى در روح و قلب و ضمیرش داشته باشد . و در مرحله بعد گفته اند اولین درجه و مرتبه نهى از منکر هجر و اعراض است ، یعنى وقتى شما فرد یا افرادى را مى بینید که مرتکب منکراتى مى شوند ، مرتکب کارهاى زشتى مى شوند ، به عنوان مبارزه با او ( نه مبارزه با شخص او بلکه مبارزه با کار زشت او ) و براى اینکه او را از کار زشتش باز دارید ، از او اعراض مى کنید ، وى را مورد هجر قرار مى دهید . یعنى با او قطع رابطه مى کنید .
به عنوان مثال ، شخصى رفیق و دوست شماست ، با یکدیگر صمیمى و محشور و معاشر هستید ، روابطتان با یکدیگر دوستانه است ، رفت و آمد دارید ، با هم گرم مى گیرید ، مسافرت مى روید ، میانتان هدایایى مبادله مى شود . یک وقت اطلاع پیدا مى کنید که همین رفیق و دوست صمیمى شما دچار فلان عمل زشت شده است ، فلان کار زشت را مرتکب مى شود ، فلان گناه قطعى و مسلم را مرتکب مى شود .
یکى از درجات و مراتب امر به معروف و نهى از منکر و در واقع یکى از اقسام تنبیه که در مواردى باید اجرا شود اینست که شما نسبت به او سردى نشان دهید ، بى اعتنایى کنید و آن صمیمیتى را که سابقا به او نشان مى دادید بعد از این نشان ندهید . این خود ، نوعى تنبیه است . البته انسان باید در باب امر به معروف و نهى از منکر منطق به کار ببرد ، عمل او منطبق با منطق باشد . این در موردى است که اگر شما به آن شخصى که با او صمیمیت دارید قطع رابطه کنید و نسبت به او سردى نشان دهید ، این عمل شما نسبت به او تنبیه باشد و تنبیه تلقى شود . یعنى تحت یک زجر و شکنجه روحى قرار گیرد و این عمل شما در جلوگیرى از کار بد او تاثیر داشته باشد ، و الا مواردى هم هست که کسى ، فرزند شما ، دوست شما ، جوانى ، مبتلا به عادت زشتى شده است و رابطه او با شما روى عادتى است که از گذشته داشته است . چه بسا از اینکه شما با او قطع رابطه کنید . استقبال مى کند تا او هم با شما قطع رابطه کند و آزادتر دنبال منکرات و کارهاى زشت برود . در اینجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبیهى ندارد بلکه اثر تشویقى نیز دارد . یعنى او را بیشتر در کار خود آزاد مى گذارید و عملا به آن کار تشویق مى کنید . در چنین مواردى این کار درست نیست .
پس این که علما مى گویند یکى از درجات امر به معروف و نهى از منکر اعراض و هجر است ، در موردى است که کار شما اثر بگذارد و اثر آن هم تنبیه طرف باشد . البته اعراض و هجر دیگرى نیز هست که نهى از منکر نیست و عنوان دیگرى دارد . شما با خانواده اى محشور بوده اید ، رابطه دوستى و احیانا خویشاوندى داشته اید ، مى بینید این خانواده فاسد شده است . به خاطر حفظ خود و خانواده تان ( براى اینکه معاشرت با بیمار ، بیمارى می آورد : مى رود از سینه ها در سینه ها * از ره پنهان صلاح و کینه ها افراد به طور مخفى در یکدیگر اثر مى گذارند ) و براى اینکه عادت زشت آنها در خانواده شما سرایت نکند ، با آنها قطع رابطه مى کنید . حساب این مورد از موارد دیگر جداست .
پس در مواردى که انسان خود بهتر تشخیص مى دهد ، در مواردى که انسانى دچار عادت زشتى شده است که اگر شما دوستى خود با او را ادامه دهید به منزله تشویق اوست ، ولى اگر با او قطع رابطه کنید ، زجر روحى مى کشد و تنبیه مى شود ، قطعا بر شما واجب است که با این شخص قطع رابطه کنید ، از او اعراض کنید . این یک درجه است .
درجه دومى که علما و دانشمندان براى نهى از منکر ذکر کرده اند ، مرحله زبان است ، مرحله پند و نصیحت و ارشاد است . یعنى بسا هست آن بیمارى که دچار منکرى هست و عمل زشتى را مرتکب مى شود ، به خاطر جهالت و نادانى او است ، تحت تاثیر یک سلسله تبلیغات قرار گرفته است ، احتیاج به مربى دارد ، احتیاج به هادى و راهنما و معلم دارد ، احتیاج به روشن کننده دارد ، احتیاج به فردى دارد که با او تماس بگیرد ، با کمال مهربانى با او صحبت کند ، موضوع را با او در میان بگذارد ، معایب و مفاسد را براى او تشریح کند تا آگاه شود و باز گردد . این مرحله نیز یک درجه از[نهى از منکر] است ، به این معنى که در مواردى که کسى با ما تماس دارد و نیز به یک عمل منکر و زشتى ابتلا دارد و ما مى توانیم با منطقى روشنگر او را به ترک آن عمل قانع کنیم ، بر ما واجب است که با چنین منطقى با آن شخص تماس بگیریم .
مرحله سوم ، مرحله عمل است . گاهى طرف در درجه اى و در حالى است که نه اعراض و هجران ما تاثیرى بر او مى گذارد و نه مى توانیم با منطق و بیان و تشریح مطلب ، او را از منکر باز داریم ، بلکه باید وارد عمل شویم .
اگر وارد عمل شویم ، مى توانیم . چطور وارد عمل شویم ؟ وارد عمل شدن مختلف است . معناى وارد عمل شدن تنها زور گفتن نیست ، کتک زدن و مجروح کردن نیست . البته نمى گویم در هیچ جا نباید تنبیه عملى شود . بله مواردى هم هست که جاى تنبیه عملى است . اسلام دینى است که طرفدار حد است ، طرفدار تعزیر است ، یعنى دینى است که معتقد است مراحل و مراتبى مى رسد که مجرم را جز تنبیه عملى چیز دیگرى تنبیه نمى کند و از کار زشت باز نمى دارد . اما انسان نباید اشتباه کند و خیال کند که همه موارد ، موارد سختگیرى و خشونت است .
على علیه السلام درباره پیغمبر اکرم اینطور تعبیر مى کند : طبیب دوار بطبه قد احکم مراهمه و احمى مواسمه (3) . مى فرماید : او طبیب بود .
پزشکى بود که بیمارها و بیماریها را معالجه مى کرد . بعد به اعمال اطبا تشبیه مى کند که اطبا ، هم مرهم مى نهند و هم جراحى مى کنند و احیانا داغ مى کنند . مى گوید پیغمبر دو کاره بود ، پزشکى بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ کن . مقصود اینست که پیغمبر دو گونه عمل مى کرد . یک نوع عمل پیغمبر ، مهربانى و لطف بود . اول هم احکم مراهمه را ذکر مى کند . یعنى عمل اول پیغمبر همیشه لطف و مهربانى بود ، ابتدا از راه لطف و مهربانى معالجه مى کرد ، با منکرات و مفاسد و مبارزه مى کرد . اما اگر به مرحله اى مى رسید که دیگر لطف و مهربانى و احساس و نیکى سود نمى بخشید ، آنها را به حال خود نمى گذاشت . اینجا بود که وارد عمل جراحى و داغ کردن مى شد . هم مرهمهاى خود را بسیار محکم و موثر انتخاب مى کرد و هم آنجا که پاى داغ کردن و جراحى در میان بود ، عمیق داغ مى کرد و قاطع جراحى مى نمود . سعدى ما هم این را مى گوید ولى بدون آنکه حق تقدمى براى مهربانى قائل شده باشد . مى گوید :
درشتى و نرمى بهم در به است * چو رگزن که جراح و مرهم نه است
مى گوید : هم درشتى باید باشد و هم مهربانى ، مثل رگزن که هم جراحى مى کند و هم مرهم مى نهد . این در مورد مبارزه با منکرات .
ولى در مورد امر به معروف چطور ؟ به چه شکل و نحوى باید انجام شود ؟
امر به معروف هم عینا همین تقسیمات را دارد با این تفاوت که امر به معروف یا لفظى است یا عملى . امر به معروف لفظى اینست که انسان با بیان ، حقایق را براى مردم بگوید ، خوبیها را براى مردم تشریح کند ، مردم را تشویق کند و به آنها بفهماند که امروز کار خیر چیست .
امر به معروف عملى اینست که انسان نباید تنها به گفتن قناعت کند ، گفتن کافى نیست . مى توانیم بگوییم یکى از بیماریهاى اجتماع امروز ما اینست که براى گفتن بیش از اندازه ارزش قائل هستیم . البته گفتن خیلى ارزش دارد ، نمى خواهم م نکر ارزش گفتن باشم . تا گفتن نباشد ، روشن کردن نباشد ، نوشتن و تشریح حقایق نباشد ، کارى نمى شود کرد . مقصودم اینست که ما مى خواهیم همه چیز با گفتن درست شود ، مثل آن کسانى که مى خواهند با ورد همه چیز را درست بکنند ، وردى بخوانند ، زمین آسمان شود و آسمان زمین . ما مى خواهیم فقط با قدرت لفظ و بیان وارد شویم و حال اینکه مطلب اینجور نیست[گفتن] شرط لازم هست ولى کافى نیست ، باید عمل کرد .
هر یک از امر به معروف لفظى و امر به معروف عملى به دو طریق است : مستقیم و غیر مستقیم .
گاهى که مى خواهید امر به معروف یا نهى از منکر کنید ، مستقیم وارد مى شوید ، حرف را مستقیم مى زنید یعنى اگر مى خواهید کسى را وادار به کارى کنید مى گویید من از جنابعالى خواهش مى کنم فلان کار را انجام دهید . ولى یک وقت هم به طور غیرمستقیم به او تفهیم مى کنید ، که البته موثرتر و مفیدتر است . یعنى بدون آنکه او بفهمد که شما دارید با او حرف مى زنید ، از کسى که فلان کار را کرده است تعریف مى کنید ، کار او را توجیه و تشریح مى کنید ، مى گویید فلانکس در فلان مورد چنین عمل کرده ، اینطور رفتار کرده و . . . تا او بداند و بفهمد . این ، بهتر در او اثر مى گذارد ، کما اینکه عمل هم به طور غیرمستقیم موثرتر است . حال براى روش غیرمستقیم ، حدیث معروفى را براى شما ذکر مى کنم .
ببینید این روش چقدر موثر است : حسنین ( امام حسن و امام حسین ) علیهماالسلام در حالى که هر دو طفل بودند ، به پیر مردى که در حال وضو گرفتن بود برخورد مى کنند ، متوجه مى شوند که وضوى او باطل است . این دو آقازاده که به رسم اسلام و رسوم روانشناسى آگاه بودند فورا متوجه شدند که از یک طرف باید پیرمرد را آگاه کنند که وضویش باطل است و از طرف دیگر اگر مستقیما به او بگویند آقا وضوى تو باطل است ، شخصیتش جریحه دار مى شود ، ناراحت مى شود ، اولین عکس العملى که نشان مى دهد اینست که مى گوید نخیر ، همینطور درست است ، هر چه هم بگویى گوش نمى کند . بنابراین جلو رفتند و گفتند : ما هر دو مى خواهیم در حضور شما وضو بگیریم . ببینید کدامیک از ما بهتر وضو مى گیریم . ( معمولا آدم بزرگ درباره بچه مى پذیرد ) مى گوید وضو بگیرید تا میان شما قضاوت کنم . امام حسن یک وضوى کامل در حضور او گرفت ، بعد هم امام حسین . تازه پیرمرد متوجه شد که وضوى خودش نادرست بوده . بعد گفت وضوى هر دوى شما درست است ، وضوى من خراب بود . اینطور از طرف اعتراف مى گیرند . حالا اگر در اینجا فورا مى گفتند پیرمرد ! خجالت نمى کشى ؟ ! با این ریش سفیدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نیستى ؟ ! مرده شور ترکیبت را ببرد ، او از نماز خواندن هم بیزار مى شد .
یکى از آقایان خطبا نقل مى کرد که مردى در مشهد اصلا با دین پیوندى نداشت ، نه تنها نماز نمى خواند و روزه نمى گرفت ، بلکه به چیزى اعتقاد نداشت ، یک آدم ضد دین بود . ایشان مى گفت ما مدت زیادى با این آدم صحبت کردیم تا اینکه نرم و ملایم و واقعا معتقد و مومن شد و روش خود را به کلى تغییر داد ، نمازش را مى خواند ، روزه اش را مى گرفت ، و کارش به جایى کشید که با اینکه ادارى بود و پست حساسى هم در خراسان داشت ، مقید شده بود که نمازش را با جماعت بخواند . مى رفت مسجد گوهر شاد ، پشت سر مرحوم آقاى نهاوندى ، لباسهایش را مى کند ، عبایى هم مى پوشید . در جلسات ما هم شرکت مى کرد . مدتى ما دیدیم که این آقا پیدایش نیست . گفتیم لابد رفته است مسافرت . رفقا گفتند نه ، او اینجاست و نمی آید . حالا چطور شده است که در جلسات ما شرکت نمى کند ، نمى دانیم . بعد کاشف به عمل آمد که دیگر نماز جماعت هم نمى رود . تحقیق کردیم ببینیم که علت چیست ؟ این مردى که آنطور رو آورده بود به دین و مذهب ، چطور یکمرتبه از دین و مذهب رو برگرداند ؟
رفتیم سراغش ، معلوم شد قضیه از این قرار بوده است : این آقا چند روز متوالى که رفته نماز جماعت و در صف چهارم ، پنجم مى ایستاده ، یک روز یکى از مقدس مابهایى که در صف اول پشت سر امام مى نشینند و تحت الحنک مى اندازند و نمى دانم مسواک چه جورى مى زنند و همیشه خودشان را از خدا طلبکار مى دانند ، در میان جمعیت ، موقع نماز ، از آن صف اول بلند مى شود ، می آید تا این آدم را پیدا مى کند . روبرویش مى نشیند و مى گوید : آقا ! مى گوید : بله . یک سوالى از شما دارم . بفرمائید . شما مسلمان هستید یا نه ؟ این بیچاره در مى ماند که چه جواب بدهد . مى گوید این چه سوالى است که شما از من مى کنید ؟ مى گوید : نه ، خواهش مى کنم بفرمایید شما مسلمان هستید یا مسلمان نیستید ؟ این بدبخت ناراحت مى شود ، مى گوید من مسلمانم ، اگر مسلمان نباشم ، در مسجد گوهرشاد ، در صف جماعت چکار مى کنم ؟ مى گوید : اگر مسلمانى ، چرا ریشت را اینطور کرده اى ؟ از همانجا سجاده را بر مى دارد و مى گوید این مسجد و این نماز جماعت و این دین و مذهب مال خودتان . رفت که رفت .
این هم یک جور به اصطلاح نهى از منکر کردن است . یعنى فراراندن و بیزار کردن مردم از دین . براى مخالف تراشى ، براى دشمن تراشى ، چیزى از این بالاتر نیست .
یک وقتى یک داستان خارجى در مجله اى خواندم . نوشته بود دخترى خیلى مذهبى بود . یکى از شاهزادگان ، عاشق و علاقمند این دختر بود ولى مرد شهوتران و عیاشى بود و مى خواست او را در دام خودش بیندازد و این دختر روى آن عفت و نجابتى که داشت و اینکه پابند اصول دیانت بود ، هیچ تسلیم این آقا نمى شد . هر وسیله اى برانگیخت که او را گول بزند ، نشد که نشد . دیگر تقریبا مایوس شده بود . گذشت . یک روز دید کسى از طرف این دختر پیغامى آورد و خلاصه او آمادگى خود را براى اینکه با هم باشند و مدتى خوش باشند ، اعلام کرد . شاهزاده تعجب کرد . رفت سراغ او ، دید بله آماده است . در زمینه این قضیه تحقیق کرد که این دختر که آن مقدار به نجابت و عفت خودش پابند بود ، چگونه یکدفعه رو آورد به عیاشى و فسق و فجور ؟
معلوم شد قضیه از این قرار بوده که یک آقاى کشیش بعد از اینکه احساس مى کند که این دختر ، یک روح مذهبى دارد ، به خیال خودش براى اینکه او را مذهبى تر کند ، روزى از این دختر وقت مى گیرد و می آید سراغ او ، مى گوید من براى تو هدیه اى آورده ام . ظرفى بوده و روى آن حوله اى قرار داشته است . هدیه را جلوى او مى گذارد و حوله را بر مى دارد تا آن را نشان بدهد . یک وقت آن دختر مى بیند یک کله مرده از قبرستان آورده .
تا چشمش مى افتد ، تکان مى خورد ، مى گوید این چیست ؟ مى گوید : این را آوردم تا شما درباره اش فکر و مطالعه کنید ببینید دنیا چقدر بى وفاست .
آنچنان نفرتى در دل این دختر به وجود آورد که نه تنها اثر موعظه اى نبخشید ، بلکه از آنوقت فکر کرد ، گفت من به عکسش عمل مى کنم ، دنیایى که عاقبتش اینست ، این چهار روز عمر را اساسا چرا به این اوضاع بگذرانیم ؟ به سوى عیاشى کشیده شد .
این هم یکجور موعظه و نصیحت کردن است و باور کنید که در میان مواعظ و نصایحى که افراد مى کنند ، امر به معروف ها و نهى از منکرهایى که صورت مى گیرد ، بسیارى از خود همینها منکر است .
من خودم داستانى دارم : در ایامى که قم بودیم تازه این شرکتهاى مسافربرى راه افتاده بود .
آمدیم به قصد مشهد سوار شدیم . بعد از مدتى من احساس کردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من که معمم هستم ، یک حالت بغض و نفرتى دارد .
نه من او را مى شناختم و نه او مرا مى شناخت . ما یک مسابقه شخصى نداشتیم . در ورامین که توقف کرد ، وقتى خواستم از او بپرسم که چقدر توقف مى کنید ، با یک خشونتى مرا رد کرد که دیگر تا مشهد جرات نکنم یک کلمه با او حرف بزنم . پیش خودم توجیهى کردم ، گفتم لابد این لااقل مسلمان نیست ، مادى است ، یهودى است . . . پیش خودم قطع کردم که چنین چیزى است . یادم هست آنطرف سمنان که رسیدیم ، بعد از ظهر بود ، من وقتى رفتم وضو بگیرم تا نماز بخوانم ، همین راننده را دیدم که دارد پاهایش را مى شوید . مراقب او بودم ، دیدم بعد که پاهایش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند . حیرت کردم : این که مسلمان و نماز خوان است ! ولى رابطه اش با من همان بود که بود . شب شد . پشت سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند . آنها هم مى خواستند ایام تعطیلات بروند خراسان ( تربت ) .
او برعکس ، هر چه که نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت ، نسبت به آنها مهربانى مى کرد ، آنها را دوست داشت . شب که معمولا مسافرین مى خوابند ، از یکى از آنها خواهش کرد که بیاید پهلو دستش با هم صحبت کنند تا خوابش نبرد . او هم رفت . هنگامى که همه خواب بودند ، یک وقت من گوش کردم دیدم این راننده دارد سرگذشت خودش را براى آن دانشجو مى گوید . من هم به دقت گوش مى کردم که بشنوم . اولا از مردم مشهد گفت که از آنهایشان که با آخوندها ارتباط دارند ، بدم می آید . فقط از آنها که اعیان هستند ، در[ارک] هستند ، خوشم می آید . گفت : خلاصه این را بدان که در میان همه فامیل من ، تنها کسى که راننده است ، منم ، باقى دیگر دکتر هستند ، مهندس هستند ، تاجر هستند ، افسر هستند ، بدبخت فامیل منم . گفت : علتش چیست ؟ گفت من سرگذشتى دارم : پدر من آدم مسلمان و بسیار مرد متدینى بود . من بچه بودم مرا به دبستان فرستاد . پیشنماز محله تا از این مطلب خبردار شد ، آمد پیش پدرم ، گفت تو بچه ات را به مدرسه فرستاده اى ؟ ! گفت : بله ، گفت : اى واى ! مگر نمى دانى که اگر بچه ات به مدرسه برود ، لا مذهب مى شود ؟ پدر من هم از بس آدم عوامى بود ، این حرف را باور کرد . من هم که بچه بودم . پدرم دیگر نگذاشت دنبال درس بروم ، مرا دنبال کارهاى دیگر فرستاد . یک روز بعد از اینکه زن و بچه پیدا کردم فهمیدم که اصلا من سواد ندارم .
معما براى من حل شد که این آدم ، بیچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبخت صنف من مى داند . مى گوید این عمامه به سرها هستند که ما را بدبخت کردند .
این یک جور نهى از منکر است ، یعنى رماندن ، بدبخت کردن مردم و دشمن ساختن مردم به دین و روحانیت . بعد من پیش خود گفتم : خدا پدرش را بیامرزد که فقط با آخوندها دشمن است ، با اسلام دشمن نشد ، باز نمازش را مى خواند ، روزه اش را مى گیرد ، به زیارت امام رضا مى رود .
این ، به طور غیر مستقیم بر ضرر اسلام عمل کردن است .
یک داستان دیگر هم برایتان عرض مى کنم : مرد محترمى از طلبه هاى بسیار فاضل بود . مرد بسیار روشنفکر و متدینى است . اول بارى که این آدم کلاهى مى شود ، وقتى که وارد یکى از مجامع مى شود ، تمام دوستان و رفقایش او را که مى بینند ، شروع مى کنند به حمله کردن و تحقیر کردن . آنچنان او را ناراحت و عصبانى مى کنند که با اینکه طبعا آدم حلیمى است ، برمى گردد یک حرف بسیار ، منطقى به آنها مى زند .
مى گوید : رفقا من یک حرفى با شما دارم : شما دوست دشمنانتان هستید و دشمن دوستانتان . برایتان توضیح مى دهم : من یکى هستم مثل شما ، مثل شما فکر مى کنم ، مثل شما به خدا و قرآن و پیغمبر و ائمه معتقدم ، مثل شما درس خوانده ام ، مثل شما تربیت شده ام . من با شما در هزار چیز اشتراک دارم . حداکثر به قول شما یک گناه مرتکب شده ام اگر این گناه باشد لباسم را عجالتا تغییر داده ام ، رفته ام دنبال کارى ، کسبى ، زندگى اى . فرض مى کنیم این گناه باشد . شما با من آنچنان رفتار مى کنید که مرا مجبور مى کنید که با شما قطع رابطه کنم ، و یک انسان هم که بى ارتباط نمى تواند باشد ، مجبورم بعد از این با صنف مخالف و دشمن شما دوست باشم ، چون شما دارید به زور مرا از خودتان طرد مى کنید . پس به این دلیل شما دشمن دوست خودتان هستید که من باشم . ولى شما دوست دشمنانتان هستید .
بعد مثال مى زند ، مى گوید : فلان شخص در همه عمرش هیچوقت اساسا تظاهرى هم به اسلام نداشته است ، علامتى از اسلام در او نبوده ، نه به قرآن اظهار اعتقاد کرده است ، نه به اسلام ، معروف است و به اینکه ظالم و ستمگر و فاسق و شرابخوار است . همین آدم که شما از او انتظار ندارید ، یکدفعه مى بینید آمد به زیارت حضرت رضا . همه تان مى گویید معلوم مى شود آدم مسلمانى است . این دفعه وقتى او را مى بینید ، با او خوش و بش مى کنید .
یعنى از هزار خصلت او نهصد و نود و نه تاى آن بر ضد شما و دین شماست .
چون از او انتظار ندارید ، همینقدر که یک زیارت حضرت رضا آمد ، مى گویید نه ، معلوم شد مسلمان است . اما در مورد آن کسى که از هزار خصلت ، نهصد و نود و نه خصلتش مسلمانى است ، یک خصلتش به قول شما خلاف است ، به خاطر این خصلت مى گویید این دیگر مسلمان نیست و از حوزه اسلام خارج شد . پس شما دوست دشمنانتان هستید یعنى کمک به دشمنانتان مى کنید ، و دشمن دوستانتان هستید یعنى در واقع دشمن خودتان هستید .
شما اگر بخواهید به شکل غیرمستقیم امر به معروف بکنید ، یکى از راههاى آن اینست که خودتان صالح و باتقوا باشید ، خودتان اهل عمل و تقوا باشید . وقتى خودتان اینطور بودید مجسمه اى خواهید بود از امر به معروف و نهى از منکر . هیچ چیز بشر را بیشتر از عمل تحت تاثیر قرار نمى دهد . شما مى بینید مردم از انبیاء و اولیاء زیاد پیروى مى کنند ، ولى از حکما و فلاسفه آنقدرها پیروى نمى کنند . چرا ؟ براى اینکه فلاسفه فقط مى گویند ، فقط مکتب دارند ، فقط تئورى مى دهند ، در گوشه حجره اش نشسته است ، هى کتاب مى نویسد و تحویل مردم مى دهد . ولى انبیاء و اولیاء تنها تئورى و فرضیه ندارند ، عمل هم دارند . آنچه مى گویند اول عمل مى کنند . حتى اینطور نیست که اول بگویند بعد عمل کنند ، اول عمل مى کنند بعد مى گویند . وقتى انسان بعد از آنکه خودش عمل کرد ، گفت ، آن گفته اثرش چندین برابر است .
على بن ابى طالب مى فرماید ( و تاریخ هم نشان مى دهد که اینطور است ) : ما امرتکم بشىء الا و قد سبقتکم بالعمل به ، ولا نهیتکم عن شىء الا و قد سبقتکم بالنهى عنه(4) ( هرگز شما ندیدید که امر کنم شما را به چیزى مگر اینکه قبلا خودم عمل کرده ام . تا اول عمل نکنم به شما نمى گویم .
و من هرگز شما را نهى نمى کنم از چیزى مگر اینکه قبلا خودم آنرا ترک کرده باشم . چون خودم نمى کنم شما را نهى مى کنم] . کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم(5) . ( مردم را به دین دعوت کنید اما نه با زبان ، با غیر زبان دعوت کنید] . یعنى با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت کنید . انسان وقتى عمل مى کند ، خودبخود با عمل خود جامعه را تحت تاثیر قرار مى دهد .
فیلسوف معروف معاصر ژان پل سارتر حرفى دارد . البته حرف او تازگى ندارد ولى تعبیرى که مى کند تازه است . مى گوید[من کارى که مى کنم ضمنا جامعه خود را به آن کار ملتزم کرده ام] . و راست هم هست . هر کارى که شما بکنید ، کار بد یا خوب ، جامعه خود را به آن کار ملتزم کرده اید ، خواه ناخواه کار شما موجى به وجود می آورد ، تعهدى براى جامعه ایجاد مى کند ، بایدى است براى خود شما و بایدى است براى اجتماع شما . یعنى هر کارى ضمنا امر به اجتماع است و اینکه تو هم چنین کن . وقتى من کارى مى کنم ، زبان عمل من اینست که برادر ! تو هم مثل من باش . هر چه هم بگویم مثل من نباش ، نمى شود .
من هر چه به شما بگویم به قول من عمل کن ولى به کردار من کارى نداشته باش ، فایده ندارد . شما نمى توانید به گفتار من توجه کنید ولى به کردار من توجه نکنید . آنچه در شما التزام و تعهد به وجود می آورد ، در درجه اول کردار من است ، در درجه دوم گفتار من .
هر مصلحى اول باید صالح باشد تا بتواند مصلح باشد . او باید برود پیش ، به دیگران بگوید پشت سر من بیایید . خیلى فرق است میان کسى که ایستاده و به سربازش فرمان مى دهد : برو به پیش ، من اینجا ایستاده ام ، و کسى که خودش جلو مى رود . و مى گوید : من رفتم ، تو هم پشت سر من بیا .
در مکتب انبیاء و اولیاء این را مى بینیم . همیشه مى گویند[ ما رفتیم] . على مى گوید من اول مى روم بعد به مردم مى گویم پشت سر من بیایید .
پیغمبر اسلام اگر در آنچه که دستور مى داد اول خود پیشقدم نبود ، محال بود دیگران پیروى کنند . اگر مى گفت نماز و نماز شب ، خودش بیش از هر کس دیگر عبادت مى کرد : و ان ربک یعلم انک تقوم ادنى من ثلثى اللیل (6) ، اگر مى گفت انفاق در راه خداو گذشت و ایثار ، اول کسى که ایثار مى کرد خودش بود . یعنى اول از خود مى گرفت و به دیگران مى داد . اگر مى گفت جهاد فى سبیل الله ، در جنگها اول خود جلو مى رفت ، عزیزان خود را جلو مى برد ، و قهرا دیگران نیز علاقمند مى شدند ، شیفته مى شدند ، عشق و شور پیدا مى کردند که این مرد در راه هدف خود عزیزترین عزیزان خود را به کام مرگ مى فرستند و اول خود مسلح مى شود و در قلب لشکر دشمن قرار مى گیرد ، خود ضربت مى خورد ، دندانش مى شکند ، پیشانیش مى شکند ، آنوقت حقیقت را در وجود چنین شخصى مى دیدند .
براى پیغمبر چه کسى عزیزتر از على بود ؟ چه کسى عزیزتر از حمزه سیدالشهداء بود ؟ در جنگ بدر چه کسانى را اول به میدان فرستاد ؟ على را فرستاد که داماد و پسر عمویش بود و در واقع به منزله فرزندش بود . ( چون على از کودکى در خانه پیغمبر بزرگ شده بود . پیغمبر پسر نداشت ، على به منزله پسر پیغمبر بود ) عمویش حمزه را فرستاد که چقدر او را گرامى مى داشت . پسر عموى خود ابوعبیده بن الحارث را فرستاد که چقدر نزد او عزیز بود . (7) حسین بن على چقدر خطابه خواند و چقدر عمل کرد ؟
حجم خطابه هایش چقدر کم ، و حجم اعمال او چقدر زیاد بود . وقتى عمل باشد ، گفتن زیاد نمى خواهد . حسین ( ع ) در خطابه اش فریاد مى کشد : فمن کان باذلا فینا محجته ، موطنا على لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله . (8) هر کس آماده است که خون دلش را در راه ما ببخشد ، هر کس که تصمیم گرفته است لقاء پروردگار را ، چنین کسى با ما کوچ کند . ( برگردد آنکه در هوس کشور آمده است ) آنکه از جان گذشته نیست با ما نیاید ، قافله ما ، قافله از جان گذشتگان است . در میان از جان گذشتگان ، عزیزترین عزیزان حسین بن على علیه السلام هست .
آیا اگر حسین بن على علیه السلام عزیزانش را در مدینه مى گذاشت کسى معترض آنها مى شد ؟ ابدا . ولى اگر عزیزانش را به صحنه کربلا نمی آورد و خودش تنها به شهادت مى رسید ، آیا ارزشى را که امروز پیدا کرده است ، پیدا مى کرد ؟ ابدا . امام حسین علیه السلام کارى کرد که یک پاکباخته در راه خدا شود ، یعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند . دیگر چیزى باقى نگذاشت که در راه خدا نداده باشد . عزیزانش هم افرادى نبودند که حسین علیه السلام آنها را به زور آورده باشد . هم عقیده ها ، هم ایمان ها و همفکرهاى خودش بودند . اساسا حسین علیه السلام حاضر نبود فردى که کوچکترین نقطه ضعفى در وجودش هست ، همراهشان باشد . و لهذا دو سه بار در بین راه غربال کرد . روز اولى که از مکه حرکت مى کند ، اعلام مى کند که هر کس جانباز نیست نیاید . اما هنوز بعضى خیال مى کنند که شاید امام حسین برود کوفه ، خبرى بشود ، آنجا برود و بیایى باشد ، آقایى اى باشد ، ما عقب نمانیم ، همراه امام حرکت مى کنند . عده اى از اعراب بادیه در بین راه به حسین بن على علیه السلام ملحق شدند .
امام در بین راه خطبه اى مى خواند : ایها الناس ! هر کس که خیال مى کند ما به مقامى نائل مى شویم ، به جایى مى رسیم ، چنین چیزى نیست ، برگردد .
بر مى گردند . آخرین غربال را در شب عاشورا کرد ولى در شب عاشورا کسى فاسد از آب در نیامد . تنها صاحب[ناسخ التواریخ] این اشتباه تاریخى را کرده و نوشته است وقتى امام حسین در شب عاشورا براى اصحاب خود صحبت کرد ، عده اى از آنان از سیاهى شب استفاده کرده و رفتند ، ولى این مطلب را هیچ تاریخى تایید نمى کند . تنها اشتباه صاحب[ناسخ] است و غیر از او هیچکس چنین اشتباهى نکرده است و قطعا در شب عاشورا هیچکدام از اصحاب اباعبدالله علیه السلام نرفتند و نشان دادند که در میان ما ، غش دار و آنکه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد .
اگر در روز عاشورا یکى از اصحاب امام حسین حتى بچه اى ضعف نشان مى داد و به لشکر دشمن که قویتر و نیرومندتر بود ملحق مى شد و خودش را به اصطلاح از خطر نجات مى داد و در پناه آنها مى رفت ، براى امام حسین علیه السلام و براى مکتب حسینى نقص بود . اما برعکس ، از دشمن به سوى خود آوردند .
دشمنى را که در مامن و امنیت بود به سوى خود آوردند و در معرض و کانون خطر قرار دادند . یعنى خودشان آمدند . اما از کانون خطر اینها ، یک نفر هم به آن مامن نرفت . اگر حسین بن على قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نکرده بود ، از این حادثه ها خیلى پیش می آمد . یک وقت مى دیدى نیمى از جمعیت رفتند و بعد هم العیاذ بالله علیه حسین بن على علیه السلام تبلیغ مى کردند . چون آن کسى که مى رود ، نمى گوید من ضعیف الایمانم ، من مى ترسیدم ، بلکه براى خود توجیهى درست مى کند ، دروغى مى سازد و ادعا مى کند که ما اگر تشخیص مى دادیم راه حق همین است ، رضاى خدا در این است ، این کار را مى کردیم ، خیر ، ما تشخیص دادیم که حق با این طرف است . قهرا براى خود منطق هم مى سازد . ولى چنین چیزى نشد ، و این یکى از بزرگترین افتخارات حسین بن على و مکتب حسینى است . یکى از بزرگترین سردارهاى آنها را به سوى خود آوردند ، کسى که اساسا نامزد امیرى بود[حربن یزید ریاحى] . او آدم کوچکى نبود . اگر حساب مى کردند بعد از عمر سعد شخصیت دوم در این لشکر کیست ، غیر از حربن یزید ریاحى کسى نبود . مرد بسیار با شخصیتى بود . به علاوه اولین کسى بود که با هزار سوار مامور این کار شده بود . ولى نیرو و جاذبه و ایمان و عمل ، امر به معروف عملى حسین بن على علیه السلام حربن یزید را که روز اول شمشیر به روى امام کشیده بود ، وادار به تسلیم کرد . توبه کرد ، جزء التائبون شد .
التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر .
مردى که معروف بود به دلیرى و دلاورى ، و بهترین دلیلش هم این بود که هزار سوار به او داده بودند تا جلوى حسین بن على علیه السلام را بگیرد ، و یک شجاع نام آورى است ، حسین از دل او طلوع کرده است . همانطور که آتشى که در دل سماور وجود دارد ، آن را به جوش مى رود و در نتیجه بخار فشار می آورد و سماور را تکان مى دهد و مى لرزاند ، آن آتشى که حسین بن على علیه السلام از حقیقت ، در دل این مرد روشن کرده بود ، در مقابل جدارهایى که در وجودش بود ( او هم مثل ما و شما دنیا مى خواست ، پول و مقام و سلامت مى خواست ، عافیت مى خواست ) ، به او فشار آورده و مى گوید برو به سوى حسین بن على . ولى از طرف دیگر آن افکار مادى که در هر انسانى وجود دارد ، او را وسوسه مى کند : اگر بروم ، ساعتى بعد کشته خواهم شد ، دیگر زن و فرزندان خود را نخواهم دید ، تمام ثروتم از دستم مى رود ، شاید بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره کند ، بچه هایم بى سرپرست مى مانند ، زنم بى شوهر مى ماند . اینها مانع کشیده شدن او به سوى امام مى شود . این دو نیروى مخالف به او فشار می آورد .
یک وقتى نگاه مى کنند مى بینند حر دارد مى لرزد . کسى از او پرسید چرا مى لرزى ؟ تو که مرد شجاعى بودى . خیال کرد لرزشش از ترس او از میدان جنگ است ! گفت : نه ، تو نمى دانى من دچار چه عذاب وجدانى هستم . خودم را در میان بهشت و جهنم مخیر مى بینم . نمى د انم بهشت نسیه را بگیریم یا دنبال همین دنیاى نقد بروم که عاقبتش جهنم است . مدتى در حال کشمکش و مبارزه با خود بود ، ولى بالاخره این مرد شریف و به تعبیر امام حسین ( ع ) حر و آزاده تصمیم خود را گرفت . براى اینکه دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را کنار کشید ، بعد یکمرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوى خیام حسینى رفت . ولى براى اینکه خیال نکنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد .
نوشته اند : قلب ترسه ، یعنى سپر خودش را واژگونه کرد به علامت اینکه من به جنگ نیامده ام ، امان مى خواهم . اول کسى که با او مواجه شد اباعبدالله علیه السلام بود ، چون حضرت در بیرون خیام حرم ایستاده بود .
سلام کرد : السلام علیک یا اباعبدالله ! عرض کرد آقا من گنهکارم ، رو سیاه هستم ، من همان گنهکار و مجرمى هستم ( اول کسى هستم ) که راه را بر شما گرفتم . به خداى خود عرض مى کند : خدایا از گناه این گنهکار بگذار اللهم انى ارعبت قلوب اولیائک خدایا ! من دل اولیاء تو را به لرزه در آوردم ، آنها را ترساندم . ( اهل بیت حسین بن على علیه السلام وقتى او را در بین راه دیدند ، اول بارى بود که چشمشان به دشمن افتاد . وقتى هزار نفر مسلح را ببینند که جلویشان ایستاده اند ، قهرا حالت رعب و ترس پیدا مى کنند ) آقا من تائبم و مى خواهم گناه خود را جبران بکنم . لکه سیاهى که براى خود به وجود آورده ام ، جز با خون با هیچ چیز دیگر پاک نمى شود .
آمده ام که با اجازه شما توبه کنم . اولا بفرمائید توبه من پذیرفته است یا نه ؟ امام حسین علیه السلام است ، هیچ چیز را براى خود نمى خواهد . با اینکه مى داند حر چه توبه بکند و چه نکند . در وضع فعلى او موثر نیست ولى او حر را براى خود نمى خواهد ، براى خدا مى خواهد . در جواب او فرمود : البته توبه تو پذیرفته است . چرا پذیرفته نباشد ؟ مگر باب رحمت الهى به روى یک انسان تائب بسته مى شود ؟ ابدا .
حر از اینکه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد : الحمدلله ، پس توبه من قبول است ؟ بله . پس اجازه بدهید من بروم خودم را فداى شما کنم و خونم را در راه شما بریزم . امام فرمود : اى حر ! تو میهمان ما هستى ، پیاده شو ! کمى بنشین تا از تو پذیرایى کنیم . ( من نمى دانم امام با چه مى خواست پذیرایى کند ) ولى حر از امام اجازه خواست که پائین نیاید . هر چه آقا اصرار کردند ، پائین نیامد . بعضى از ارباب سیر رمز مطلب را اینطور کشف کرده اند که حر مایل بود خدمت امام بنشیند ولى یک نگرانى او را ناراحت مى کرد و آن اینکه مى ترسید در مدتى که خدمت امام نشسته است ، یکى از اطفال اباعبدالله علیه السلام او را ببیند و بگوید این همان کسى است که روز اول ، راه را بر ما بست ، و او شرمنده شود .
براى اینکه شرمنده نشود و هر چه زودتر این لکه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشوید ، اصرار کرد اجازه دهید من بروم . امام فرمود حال که اصرار دارى مانع نمى شوم ، برو .
این مرد رشید در مقابل مردم مى ایستد ، با آنها صحبت مى کند . چون خودش کوفى است با مردم کوفه موضوع دعوت را مطرح مى کند ، مى گوید : مردم ! اتفاقا من خودم جزء کسانى که نامه نوشته بودند ، نیستم ولى شما و سران شما که اینجا هستند ، همه ، کسانى هستید که به این مرد نامه نوشتید ، او را به خانه خود دعوت کردید ، به او وعده یارى دادید . روى چه اصلى ، روى چه قانونى ، روى چه مذهب و دینى ، اکنون با مهمان خودتان چنین رفتار مى کنید ؟ ! بعد معلوم مى شود که جریانى این مرد را خیلى ناراحت کرده بود و آن ، یک لئامت و پستى اى بود که این مردم به خرج دادند ، پستى اى که با روح انسانیت و اسلام ضدیت دارد و تاریخ اسلام نشان مى دهد که هیچگاه اسلام اجازه نمى داد با هیچ دشمنى چنین رفتار شود ، یعنى براى اینکه دشمن را سخت در مضیقه قرار دهند ، آب را به رویش ببندند . به على بن ابى طالب چنین پیشنهادى شد و مى توانست این کار را نسبت به معاویه بکند ، نکرد . خود حسین بن على همین حر را با اصحابش با اینکه دشمنش بودند ، در بین راه سیراب کرد . مسلما حر یادش بود که ما آب را به روى کسى بستیم که آن روزى که تشنه بودیم ، بدون اینکه از او بخواهیم ، ما را سیراب کرد . او چقدر شریف و عالى و بزرگ بود و هست و ما چقدر پستیم ! گفت : مردم کوفه ! شما خجالت نمى کشید ؟ ! این فرات مثل شکم ماهى برق مى زند . آبى را که بر همه موجودات جاندار حلال است ، انسان ، حیوان اهلى ، وحشى و جنگلى از آن می آشامد ، شما بر فرزند پیغمبر خود بسته اید ؟ ! این مرد مى جنگد تا شهید مى شود . اباعبدالله او را بى پاداش نگذاشت ، فورا خود را به بالین این مرد بزرگوار رساند . برایش غزل خواند : و نعم الحر حربنى ریاح (9) این حر ریاحى چه حر خوبى است . مادرش عجب اسم خوبى برایش انتخاب کرده است . روز اول گفت حر ، آزاد مرد . راستى که تو آزاد مرد بودى . حسین است ، بزرگوار و شریف است ، تا حدى که مى تواند اصحاب خود را تفقد مى کند . این خودش امر به معروف و نهى از منکر است . کسانى که حسین ( ع ) خود را به بالین آنها رساند مختلف بودند ، هر کس در یک وضعى قرار داشت . وقتى امام وارد مى شد یکى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مى کرد ، دیگرى در حال جان دادن بود .
در میان کسانى که با اباعبدالله علیه السلام خود را به بالین آنها رسانید ، هیچکس وضعى دلخراش تر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العباس براى او نداشت . برادرى که حسین ( ع ) خیلى او را دوست مى دارد و یادگار شجاعت پدرش امیرالمومنین است . در جایى نوشته اند اباعبدالله علیه السلام به او گفت برادرم بنفسى انت عباس جانم ! جان من به قربان تو . این خیلى مهم است . عباس در حدود بیست و سه سال از اباعبدالله علیه السلام کوچکتر بود ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عباس یک مرد جوان 34 ساله بود ) . ابا عبدالله به منزله پدر اباالفضل از نظر سنى و تربیتى به شمار مى رفت ، و آنوقت به او مى گوید برادر جان ! بنفسى انت اى جان من به قربان تو ! اباعبدالله کنار خیمه منتظر ایستاده است ، یک وقت فریاد مردانه اباالفضل را مى شنود ( نوشته اند اباالفضل ( ع ) چهره اش آنقدر زیبا بود که کان یدعى بقمر بنى ها شم در زمان خود معروف به ماه[بنى هاشم] بود . اندامش به قدرى رسا بود که بعضى از اهل تاریخ نوشته اند : و کان یرکب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فى الارض . سوار اسب تنومندى شد ، پایش را که از رکاب مى کشید ، با انگشت پایش مى توانست زمین را خراش بدهد .
حالا گیرم به قول مرحوم آقا شیخ محمد باقر بیرجندى یک مقدار مبالغه باشد ، ولى نشان مى دهد که اندام بسیار بلند و رشیدى داشته است ، اندامى که حسین از نظر کردن به آن لذت مى برد ) .
وقتى که حسین ( ع ) به بالاى سر او می آید ، مى بیند دست در بدن او نیست ، مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است . بى جهت نیست که گفته اند : لما قتل العباس بان الانکسار فى وجه الحسین ، عباس که کشته شد ، دیدند چهره حسین شکسته شد . خودش فرمود : الان انقطع ظهرى و قلت حیلتى .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین .
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره توبه ، آیه 112 .
2- در اینجا ، چند ثانیه از سخنرانى روى نوار ضبط نشده است .
3- نهج البلاغه ، خطبه 107 .
4 - نهج البلاغه ، خطبه 175 ( شبیه این عبارت ) .
5- کافى ج 2 ص 78 باب ورع .
6 - سوره مزمل ، آیه 20 .
7 - این سه نفر رفتند و با سه نفر دیگر مبارزه کردند و هر سه نفر از طرف دشمن را کشتند . ولى از این سه نفر ابوعبیده بن الحارث جراحت بسیار سختى برداشت که البته بعد هم شهید شد و از دنیا رفت ولى على بن ابى طالب علیه السلام و حمزه سیدالشهدا آسیب زیادى ندیدند ، برگشتند .
8- لهوف ص 26 .
9- مقتل مقرم ص 303 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین . (1)
همانطور که عامل امر به معروف و نهى از منکر ارزش نهضت حسینى را بالا و بالاتر برد ، متعاکسا نهضت حسینى ارزش امر به معروف و نهى از منکر را بالا برد . همانطور که تاثیر عامل امر به معروف و نهى از منکر ، این نهضت را در عالیترین سطحها قرار داد . این نهضت مقدس نیز این اصل اسلامى را در عالیترین سطحها قرار داد . چطور این اصل را بالا برد ؟ مگر حسین بن على مى تواند یک اصل اسلامى را پائین یا بالا ببرد ؟ ! نه ، مقصودم این نیست که در واقع و نفس الامر یعنى در متن اسلام امر به معروف و نهى از منکر ، ارزشى داشت و حسین بن على آمد و ارزش این اصل را در متن اسلام عوض کرد . این ، کار حسین بن على نیست ، کار پیغمبر خدا هم نیست ، کار خداست .
خدا که خود این اصول را بر بنده اش ، براى بندگانش فرستاده است ، براى هر اصلى یک درجه ، یک مرتبه و ارزشى قرار داده است . حتى پیغمبر قادر نیست تصرفى در اینگونه مسائل بکند و در متن واقع اسلامى تاثیر بگذارد . مقصودم این است که نهضت حسینى اصل امر به معروف و نهى از منکر را از نظر استنباط و اجتهاد و علماء اسلامى و به طور کلى مسلمین بالا برد .
اصطلاحى طلاب علوم دینیه دارند ، مى گویند : مقام ثبوت و مقام اثبات .
مقام ثبوت ، یعنى مقام واقع . در مقام واقع و نفس الامر ، هر چیزى در یک حد و درجه اى است . به قول فلاسفه جدید ، شى فى نفسه و شى براى ما .
مقام ثبوت ، مقام شىء فى نفسه است و مقام اثبات ، مقام شىء براى ماست .
توضیح مطلب اینست : فرض کنید یک عده پزشک قلب در یک شهر وجود دارند .
در مقام واقع و نفس الامر ممکن است همه اینها در یک درجه باشند و ممکن است آقاى[ الف] درجه اش در حد اعلا باشد ، یعنى بهترین و متخصص ترین و عالمترین طبیب قلب باشد ، آقاى[ ب] درجه دوم ، آقاى[ ج] درجه سوم و آقاى[ د] درجه چهارم باشد . اما مردم چگونه مى شناسند ؟ آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتبارى دارند ؟ آیا ارزش و اعتبارى که اجتماع براى آنها قائل است ، با ارزش و اعتبارى که در واقع و نفس الامر دارند ، یکى است ؟
آقاى[ الف] که پزشک درجه اول قلب است ، جامعه هم او را به عنوان پزشک درجه اول مى شناسد ؟ آقاى[ ب] که پزشک درجه دوم این شهر است ، جامعه هم او را پزشک درجه دوم مى شناسد ؟ گاهى همینطور است . ولى ممکن است عکس مطلب باشد ، یعنى اجتماع در اثر عواملى ، تبلیغاتى ، اشتباهاتى ، جریاناتى ، در مقام اثبات و در مقام شىء براى ما ، درست بر خلاف واقع قضاوت کند . پزشک درجه چهارم را اول بداند ، سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را که در واقع درجه اول است ، درجه چهارم به شمار آورد .
پس در اینجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق مى کند . شىء براى ما با شىء فى نفسه فرق مى کند .
پس اینکه مى گویم حسین بن على ارزش امر به معروف و نهى از منکر را بالا برد ، مقصودم اینست که در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام . در متن اسلام ، در مقام ثبوت ، در مقام شىء فى نفسه ، در اختیار حسین بن على ( ع ) یا پیغمبر ( ص ) یا على بن ابى طالب ( ع ) نیست که ارزش اصلى را بالا یا پائین ببرند . خداست که براى هر اصلى از اصول اسلام ارزش معینى قائل شده است . ولى از نظر جامعه اسلامى ، آیا جامعه اسلامى ارزشهاى اسلامى را در آن حدى که وجود دارد و هست ، در آن حدى که در مقام ثبوت و در مقام شىء فى نفسه هست ، مى شناسد ؟ ممکن است جامعه آنطور نشناسد و گاهى درست معکوس بشناسد ، یعنى اشیائى که ارزش درجه اول را دارند ، در نظر اجتماع اسلامى ارزش درجه آخر را داشته باشند ، و آنکه ارزش درجه آخر را دارد ، ارزش درجه اول را داشته باشد . على علیه السلام فرمود : من چنین پیش بینى مى کنم که اسلام در میان مردم به حالت پوستینى در آید که آن را وارونه پوشیده اند : و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا (2) همانطور که پوستینى را وارونه مى پوشند ، مردم ، اسلام را وارونه تلقى کنند ، رو را به جاى پشت و پشت را به جاى رو بگیرند . در این صورت نه تنها چنین پوستینى گرمى ندارد ، بلکه چیز مضحک و موحشى هم از آب در می آید .
ارزشهاى اسلامى اگر معکوس شود ، ارزش درجه اول ، درجه آخر شمرده شود و درجه آخر ، درجه اول ، (3) معنایش همان اسلامى است که وارونه شده ، پوستینى است که آن را وارونه پوشیده اند .
از نظر مسلمین ارزش امر به معروف و نهى از منکر متفاوت است . این مسئله را از نظر علماى اسلامى توضیح مى دهم . البته علماى اسلامى تحت این عنوان یعنى ارزش امر به معروف و نهى از منکر چقدر است ، بحث نکرده اند ، ولى مسئله اى را بحث کرده اند ک ه از آن مى توان به ارزش امر به معروف و نهى از منکر در نظر علما پى برد . اصلى در اسلام است ، و حدیث نبوى است که بر طبق آن همه علماى اسلام نظر مى دهند و آن اینکه پیغمبر اکرم فرمود : اذا اجتمعت حرمتان ترکت الصغرى للکبرى . اگر دو ارزش ، دوامر محترم در اسلام با یکدیگر اجتماع پیدا کنند ، یعنى تزاحم پیدا کنند ، باید کوچکتر را رها کنید ، بزرگتر را بگیرید .
این مطلب مثالهاى خیلى واضحى دارد . مثال معروفى که ذکر مى کنند این است :
وارد زمین غصبى شدن حرام است . اگر شما دیدید در یک زمین غصبى یک انسان و حتى یک حیوان و نفس محترمى در آب افتاده و دارد غرق مى شود ، چه باید بکنید ؟ یا باید پا روى زمین غصبى بگذارید ( که این فى حد ذاته حرام است ) و بروید او را نجات بدهید ، یا به خاطر اینکه به زمین غصبى وارد نشوید سرجایتان بایستید تا آن نفس محترم هلاک شود . اینجا چه باید کرد ؟ دو حرمت است : یکى حرمت مال که قوانین مالى باید محفوظ بماند ، احترام مال مشروع مردم باید محفوظ بماند ، بدون رضایت صاحبش نباید به آنجا وارد شد . و دیگر احترام نفس و جان . احترام مال هرگز به پاى احترام جان نمى رسد . شما اگر بناست از این دو احترام ، یکى را فداى دیگرى کنید ، باید مال را فداى جان کنید . و در آنوقت اگر وارد زمین غصبى شوید نه تنها گناهى مرتکب نشده اید ، بلکه ثوابى مرتکب شده اید ، اطاعتى کرده اید .
در باب امر به معروف و نهى از منکر ، این مسئله مطرح است که مرز این کار کجاست ؟ بنده و شما که باید امر به معروف و نهى از منکر کنیم تا کجا باید جلو برویم ؟ یکوقت است که امر به معروف و نهى از منکر مى کنیم و هیچگونه آسیبى ، خطرى متوجه ما نیست ، اگر نکنیم فقط تنبلى کرده ایم . حقیقت را مى گوئیم بدون اینکه اگر بگوئیم خطرى متوجه ما شود . نهى از منکر مى کنیم بدون اینکه خطرى متوجه مال ، آبرو و جان ما شود . تا اینجا را همه قبول مى کنند . اما اگر به اینجا رسید که اگر بنا شد من امر به معروف و نهى از منکر بکنم ، ضررى به مال من مى رسد ، بکنم یا نه ؟ اگر امر به معروف و نهى از منکر کنم ضررى به حیثیت و آبروى من مى رسد ، به من فحش مى دهند ، مرا کتک مى زنند ، آبرویم را مى برند ، به من تهمتها مى زنند ، یا نه ؟ اگر امر به معروف و نهى از منکر کنم جانم در خطر قرار مى گیرد ، کشته مى شود ، بکنم یا نکنم ؟ اگر امر به معروف و نهى از منکر کنم علاوه بر خودم ، جان عزیزان م در خطر است ، خاندانم هم به اسارت مى رود ، بکنم یا نکنم ؟
اینجا ممکن است کسى بگوید بعضى از علماى اسلام گفته اند مرز امر به معروف و نهى از منکر آنجاست که خطرى در کار نباشد ، ضررى در کار نباشد ، به آبرو و به جانت و حتى به مالت صدمه اى وارد نیاید ، به بدنت صدمه اى وارد نشود . در واقع ارزش امر به معروف و نهى از منکر را پائین آورده اند . گفته اند امر به معروف و نهى از منکر باید کرد اما نه تا آنجا که آبروى تو هم در خطر باشد ، یعنى اگر پاى آبرو در میان بود و پاى امر به معروف و نهى از منکر ، امر به معروف و نهى از منکر را رها کن ، به آبرویت بچسب ! البته من قبول دارم که آبرو در اسلام محترم است . بدون شک آبرو و بدن مومن احترام دارد . شما حق ندارید بدون موجب یک زخم کوچک در بدنتان ایجاد کنید ، حق ندارید بدون موجب بر بدن خودتان دیه اى وارد کنید ، تا چه رسد به اینکه کارى کنید که جانتان به خطر بیفتد . در اینکه انسان نباید بدون جهت جان خود را به خطر بیندازد شکى نیست .
قرآن مى گوید : و لا تلقوا بایدیکم الى التهلکه . (4) اگر بخواهید از بالاى بام خود را پایین بیندازید ولو تحت فشار قرض قرار گرفته باشید یا در عشقى شکست خورده باشید ، ولو در حالى باشید که تمام دنیا و مافیها براى شما ارزش نداشته باشد ، زندگى تاریک باشد ، این عمل جایز نیست .
درست مثل اینست که انسان دیگرى را کشته باشید . قرآن کریم صریحا در باب قتل عمد مى گوید : فجزاوه جهنم (5) کسى که نفس محترمى را مى کشد ، اعم از اینکه غیر خودش یا خودش باشد ، کیفر او جهنم است .
خالدا فیها براى همیشه هم در جهنم باید باقى بماند . کسانى که خیال مى کنند اختیار جان خودشان را دارند ، اشتباه مى کنند . مال انسان محترم است . چون مالى که شما دارید تنها مال شما نیست ، در درجه اول مال اجتماع و در درجه دوم مال شماست . حق استفاده از آن را دارید ولى حق تضییع ، اسراف و تبذیر آن را ندارید . اسلام چنین حقى براى شما قائل نیست . مال ، محترم ، بدن ، محترم ، جان ، محترم ، آبرو ، محترم . مگر مى توانید در اجتماع کارى کنید که بى جهت آبرویتان برود ، بى جهت به شما تهمت بزنند ؟ ! اتقوا مواضع التهم . بحث در این نیست ، بحث در اینست که امر به معروف و نهى از منکر در برابر این امور محترم چقدر نیرو دارد ؟ درجه احترام امر به معروف و نهى از منکر چقدر بالا است که به مصداق گفته پیغمبر اکرم ( ص ) : اذا اجتمعت حرمتان ترکت الصغرى للکبرى وقتى دو حرمت یا یکدیگر تزاحم و اجتماع پیدا مى کنند لزوما باید حرمت کوچکتر را فداى حرمت بزرگتر کنیم .
بعضى از علماى اسلام و خیلى متاسفم که باید بگویم بعضى از علماى بزرگ شیعه که از آنها چنین انتظارى نمى رفت ، مى گویند : مرز امر به معروف و نهى از منکر ، بى ضررى است ، نه بى مفسده اى . ضررى به جان یا مال یا آبرویت نرسد . یعنى اگر پاى ضرر به اینها در میان بود ، امر به معروف و نهى از منکر را رها کن ! آن ، کوچکتر از اینست که با احترام جان یا آبرو یا بدن برابرى کند ! ارزش امر به معروف و نهى از منکر را پایین می آورند .
اما دیگرى مى گوید نه ، ارزش امر به معروف و نهى از منکر بالاتر از اینهاست ، البته با توجه به موردش . ببین امر به معروف و نهى از منکر را براى چه مى خواهى بکنى ؟ در چه موضوعى مى خواهى امر به معروف و نهى از منکر کنى ؟ یک وقت موضوع امر به معروف و نهى از منکر موضوع کوچکى است . مثلا کسى کوچه را کثیف مى کند ، پوست خربزه را مى اندازد در کوچه .
نباید بیاندازد . شما اینجا باید نهى از منکر کنید ، باید او را ارشاد و هدایت کنید ، باید به او بگویید این کار را نکن درست نیست . حالا اگر شما براى نهى از منکر کردن در چنین مسئله اى ، به خاطر پوست خربزه در کوچه انداختن ، بدانید یک فحش ناموسى به شما مى دهد ، در این صورت این کار آنقدر ارزش ندارد که شما یک فحش ناموسى بشنوید .
یک وقت هم هست که موضوع امر به معروف و نهى از منکر ، موضوعى است که اسلام براى آن اهمیتى بالاتر از جان و مال و حیثیت انسان قائل است .
مى بینید قرآن به خطر افتاده است ، تمام دسیسه بازى ها براى اینست که با قرآن مبارزه شود ، وضعیت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنى است ، در سر حد به خطر افتادن عدالت است که قرآن صریح مى گوید : هدف انبیاء برقرارى عدالت در اجتماع بشرى است : لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (6) . مسئله ظلم و عدالت ، اصل و محور زندگى بشریت است . پیغمبر اکرم فرمود : الملک یبقى مع الکفر و لا یبقى مع الظلم . هیچ اجتماعى نمى تواند بر شالوده ظلم و ستم باقى بماند . یا آنجا که مسئله اى نظیر وحدت اسلامى در خطر است که اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنایت و حساسیت دارد و به وحدت مسلمین اهمیت مى دهد ! مى فرماید : واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا (7) . دست دشمن را مى بینى ، دسیسه دشمن را مى بینى که دائما میان مسلمین تفرقه اندازى مى کند .
آیا در اینجا مى گویى : امر به معروف نکن ، حرف نزن ، نهى از منکر نکن ؟ ! که اگر این را بگویم جانم در خطر است ، آبرویم در خطر است ، اجتماع نمى پسندد ، از این مزخرفها ؟ ! بنابراین امر به معروف و نهى از منکر در مسائل بزرگ مرز نمى شناسد .
هیچ چیزى ، هیچ امر محترمى نمى تواند با امر به معروف و نهى از منکر برابرى کند ، نمى تواند جلویش را بگیرد . این اصل دائر مدار اینست که موضوع امر به معروف و ن هى از منکر چیست . اینجاست که مى بینیم حسین بن على ارزش امر به معروف و نهى از منکر را چقدر بالا برد . همانطور که اصل امر به معروف و نهى از منکر ، ارزش نهضت حسینى را به بیانى که قبلا عرض کردم بالا برد ، نهضت حسینى نیز ارزش امر به معروف و نهى از منکر را بالا برد . چون حسین بن على فهماند که انسان در راه امر به معروف و نهى از منکر به جایى مى رسد که مال و آبروى خودش را باید فدا کند ، ملامت مردم را باید متوجه خودش کند ، همانطور که حسین کرد . احدى نهضت حسینى را تصویب نمى کرد . البته در سطحى که آنها فکر مى کردند ، درست هم فکر مى کردند ، ولى در سطحى که حسین بن على فکر مى کرد ، ماوراى حرف آنها بود . آنها در این سطح فکر مى کردند که اگر این مسافرت براى به دست گرفتن زعامت است ، عاقبت خوشى ندارد ، و راست هم مى گفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتى که اوضاع و احوال را به چشم دید ، فرمود : لله در ابن عباس ینظر من ستر رقیق ، مرحبا به پسر عباس که حوادث را از پشت پرده نازک مى بیند . تمام اوضاع امروز ، وضع مردم کوفه و وضع اهل بیت مرا در مدینه به من گفت . ابن عباس به امام حسین ( ع ) مى گفت : تو اگر به کوفه بروى ، منیقین دارم که مردم کوفه نقض عهد مى کنند . بسیارى از افراد دیگر نیز این سخن را مى گفتند . در جواب بعضى سکوت مى کرد . در جواب یکى از آنها گفت : لا یخفى على الامر مطلبى که تو مى گویى ، برخودم نیز پنهان نیست ، خودم هم مى دانم .
اباعبدالله ( ع ) در چنین جریانى ثابت کرد که به خاطر امر به معروف و نهى از منکر ، به خاطر این اصل اسلامى مى توان جان داد ، عزیزان داد ، مال و ثروت داد ، ملامت مردم را خرید و کشید . چه کسى توانسته است در دنیا به اندازه حسین بن على به اصل امر به معروف و نهى از منکر ارزش بدهد ؟ معنى نهضت حسینى اینست که امر به معروف و نهى از منکر آنقدر بالاست که تا این حد در راه آن مى توان فداکارى کرد .
دیگر با نهضت حسینى جایى براى این سخن باقى نمى ماند که امر به معروف و نهى از منکر مرز مى شناسد . خیر ، مرز نمى شناسد . بله ، مفسده مى شناسد .
یعنى آنها که مى گویند امر به معروف و نهى از منکر مشروط به عدم مفسده است ، درست مى گویند . اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى گیرند ، درست مى گویند . بدین معنى که ممکن است من گاهى امر به معروف و نهى از منکر بکنم ، بخواهم خدمتى به اسلام بکنم ، ولى همین امر به معروف و نهى از منکر من مفسده دیگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من . مفسده اى براى اسلام به وجود آورد که آن مفسده از این خدمتى که من از این راه به اسلام مى کنم ، بیشتر است . بسیارند افرادى که نهى از منکر مى کنند ولى نه تنها نتیجه اى نمى گیرند ، بلکه با نهى از منکرشان آن کسى را که نهى از منکر مى کنند به کلى از دین برى مى کنند . من مسئله ترتب مفسده را مى پذیرم اما مسئله ضرر را ، آنهم ضرر شخصى که مرز امر به معروف و نهى از منکر ، ضرر شخصى است ( درباره هر موضوعى مى خواهد باشد ) نمى پذیرم ، به دلیل اینکه حسین بن على نپذیرفت و به دلائل دیگر که فعلا مجال بحث در آنها نیست .
حسین بن على ( ع ) به این اصل تمسک کرد و اثبات نمود که من به این دلیل قیام کردم ، یا لااقل یکى از عوامل و عناصرى که مرا به این نهضت وادار کرد ، همین است . او در زمان معاویه علائم و قرائنى نشان مى داد که معلوم بود خودش را براى قیام آماده مى کند . صحابه پیغمبر را در منى جمع کرد و براى آنها صحبت نمود آنها را روشن کرد ، حقایق را به آنها گفت ، مفاسد اوضاع را برایشان نمایاند ، فرمود شما هستید که چنین وظیفه اى دارید . آن حدیث معروف بسیار مفصل و عالى که در[ تحف العقول] هست این جریان را و اینکه حسین بن على چگونه فکر مى کرده است ، کاملا نشان مى دهد .
حسین ( ع ) در اواخر عمر معاویه نامه اى به او مى نویسد و او را زیر رگبار ملامت خود قرار مى دهد و از آن جمله مى گوید : معاویه بن ابى سفیان ! به خدا قسم من از اینکه الان با تو نبرد نمى کنم ، مى ترسم دربارگاه الهى مقصر باشم . مى خواهد بگوید خیال نکن اگر حسین امروز ساکت است ، در صدد قیام نیست . من به دنبال یک فرصت مناسب هستم تا قیام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفى که براى رسیدن به آن کوشش مى کنم ، یک قدم جلو ببرد . روز اولى که از مکه بیرون می آید ، در وصیتنامه اى که به محمد ابن حنفیه مى نویسد ، صریحا مطلب را ذکر مى کند : انى ما خرجت اشرا ولا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ، ارید عن آمر بالمعروف و انهى عن المنکر (8) .
ابا عبدالله در بین راه ، در مواقع متعدد به این اصل تمسک مى کند ، و مخصوصا در این مواقع ، اسمى از اصل دعوت و اصل بیعت نمى برد . عجیب اینست که در بین راه هر چه که قضایاى وحشتناکتر و خبرهاى مایوس کننده تر از کوفه مى رسید ، خطبه اى که حسین مى خواند ، از خطبه قبلى داغتر بود .
گویا بعد از رسیدن خبر شهادت مسلم ، این خطبه معروف را مى خواند : ایها الناس ! ان الدنیا قد ادبرت و اذنت بوداع ، و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح اقتباس از کلمات پدر بزرگوارش است . سپس مى فرماید : الا ترون ان الحق لایعمل به ، و ان الباطل لا یتناهى عنه ؟ لیرغب المومن فى لقاء الله محقا (9) . آیا نمى بینید به حق عمل نمى شود ؟ آیا نمى بینید قوانین الهى پایمال مى شود ؟ آیا نمى بینید اینهمه مفاسد پیدا شده واحدى نهى نمى کند و احدى هم باز نمى گردد ؟ لیرغب المومن فى لقاء الله محقا در چنین شرایطى یک نفر مومن ( نفرمود : من که حسین بن على هستم دستور خصوصى دارم ، من چون امام هستم وظیفه ام اینست ) باید از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگیرد . در چنین شرایطى از جان باید گذشت . یعنى امر به معروف و نهى از منکر ، اینقدر ارزش دارد .
در یکى از خطابه هاى بین راه بعد از اینکه اوضاع را تشریح مى کند ، مى فرماید : انى لاارى الموت الاسعاده و الحیاه مع الظالمین الابرما (10) . ایها الناس ! در چنین شرایطى ، در چنین اوضاع و احوالى ، من مردن را جز سعادت نمى بینم . ( بعضى نسخه ها شهاده نوشته اند و بعضى سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق مى بینم . یعنى اگر کسى در راه امر به معروف و نهى از منکر کشته شود ، شهید شده است . ( معناى من مردن را سعادت مى بینم نیز همین است . ) و الحیاه مع الظالمین الا برما ، من زندگى کردن با ستمگران را مایه ملامت مى بینم ، روح من روحى نیست که با ستمگر سازش کند .
از همه بالاتر و صریحتر ، آن وقتى است که دیگر اوضاع صددرصد مایوس کننده است . آن وقتى است که به مرز عراق وارد شده و با لشکر حربن یزید ریاحى مواجه گردیده است . هزار نفر مامورند که او را تحت الحفظ به کوفه ببرند . در اینجا حسین بن على ( ع ) خطابه معروفى را که مورخین معتبرى امثال طبرى نقل کرده اند ایراد و در آن به سخن پیغمبر تمسک مى کند ، به اصل امر به معروف و نهى از منکر تمسک مى کند : ایها الناس ! من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ، ناکثا لعهد الله مستاثرا لفىء الله ، معتدیا لحدود الله ، فلم یغیر علیه بقول و لا فعل کان حقا على الله ان یدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله ، و استاثروا فى الله . (11) یک صغرا و کبراى بسیار کامل مى چیند . طبق قانون معروف ، اول یک کبراى کلى را ذکر مى کند : ایها الناس ! پیغمبر فرمود : هر گاه کسى حکومت ظالم و جائرى را ببیند که قانون خدا را عوض مى کند ، حلال را حرام ، و حرام را حلال مى کند ، بیت المال مسلمین را به میل شخصى مصرف مى کند ، حدود الهى را بر هم مى زند ، خون مردم مسلمان را محترم نمى شمارد ، و در چنین شرایطى ساکت بنشیند ، سزاوار است خدا ( حقا خدا چنین مى کند ، یعنى در علوم الهى ثابت است ) که چنین ساکتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد . بعد صغراى مطلب را ذکر مى کند : ان هولاء القوم . . . اینها که امروز حکومت مى کنند ( آل امیه ) همینطور هستند . آیا نمى بینید حرامها را حلال کردند و حلالها را حرام ؟ آیا حدود الهى را به هم نزدند ، قانون الهى را عوض نکردند ؟ آیا بیت المال مسلمین را در اختیار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمى کنند ؟ بنابر این هر کس که در این شرایط ساکت بماند ، مانند آنهاست . بعد تطبیق به شخص خود کرد : و انا احق من غیر من از تمام افراد دیگر براى اینکه این دستور جدم را عملى کنم ، شایسته ترم .
وقتى انسان حسین را با این صفات و خصائل مى شناسد ، مى بیند حق است و سزاوار است که نام او تا ابد زنده بماند ، چون حسین مال خود نبود ، خودش را فداى انسان کرد ، فداى اجتماع انسانى کرد ، فداى مقدسات بشر کرد ، فداى توحید کرد ، فداى عدالت کرد ، فداى انسانیت کرد . از این جهت افراد بشر همه او را دوست مى دارند . وقتى انسان ، دیگرى را مى بیند که در او هیچ چیزى از خود فردى وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانیت است ، او را با خودش متحد و یکى مى بیند .
حر بعد از برخورد با اباعبدالله مى خواست ایشان را به طرف کوفه ببرد و امام امتناع کرد . حسین حاضر نبود تن به ذلت بدهد ، چون او مى خواست آقا را تحت الحفظ ببرد . فرمود ابدا من نمی آیم . بالاخره پس از مذاکراتى قرار شد راهى را بگیرند که نه منتهى به کوفه بشود و نه منتهى به مدینه ، یعنى به اصطلاح جهت غرب را بگیرند ، که آمدند تا منتهى شد به سرزمین کربلا . روز دوم محرم اباعبدالله ( ع ) وارد کربلا شد . خیمه و خرگاه خود را با جمعیتى در حدود هفتاد و دو نفر بپا کرد . از آن طرف لشکر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد . پیکهاى دشمن دائما در رفت و آمد بودند . روزهاى بعد براى دشمن مدد آمد . مددها هزار نفر ، سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم که نوشته اند حتى کملت ثلاثین ، تا اینکه سى هزار نفر کامل شدند . پسر زیاد تصمیم گرفت آن کسى که به او حکومت و امارت مى دهد ، فرماندهى این لشکر را مى دهد ، پسر سعد باشد . در این جهت به اصطلاح یک ملاحظه روانى را کرد ، چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفى که از نظر تشیع دارد به خاطر اینکه در دوره خلافت امیرالمومنین عزلت اختیار کرد ، نه این طرف آمد و نه آن طرف ، در دوران غزوات اسلامى و در دوره پیغمبر اکرم افتخارات زیادى براى خود کسب کرده است و قهرا در میان مردم شهرت و معروفیت و محبوبیتى داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرمانى بود که در غزوات اسلام فتوحات زیادى کرده است .
پسر زیاد ، پسر او را انتخاب کرد تا از نظر روانى استفاده کند . یعنى اینطور به مردم بفهماند که این هم جنگى است در ردیف آن جنگها . همانطور که سعد وقاص با کفار مى جنگید ، پسر سعد هم ( العیاذ بالله ) با فرقه اى که از اسلام خارجند مى جنگد . این مرد طماع که خودش طمع خودش را بروز داد ، مردى که فهمیده بود و به هیچ وجه نمى خواست زیر این بار برود ، شروع کرد به التماس کردن از ابن زیاد که مرا معاف کن . او هم نقطه ضعف این را مى دانست . قبلا فرمانى براى او صادر کرده بود براى حکومت رى و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده ، مى خواهى نروى نرو . او هم که اسیر این حکومت بود و آرزوى چنین ملکى را داشت ، گفت : اجازه بده من بروم تامل کنم . با هر کس از کسان خود که مشورت کرد ، ملامتش کرد ، گفت : مبادا چنین کارى بکنى . ولى در آخر طمع غالب شد و این مرد ، قبولى خودش را اعلام کرد .
در کربلا کوشش مى کرد خدا و خرما را با همدیگر جمع کند ، کوشش مى کرد بلکه بتواند به شکلى به اصطلاح صلح برقرار کند ، یعنى خودش را از کشتن حسین بن على معاف کند ، لااقل خودش را نجات بدهد ، بعد هر چه شد ، شد .
دو سه جلسه با اباعبدالله مذاکره کرد .
به قول طبرى چون در این مذاکرات ، فقط این دو نفر شرکت کرده اند از متن مذاکرات اطلاع درستى در دست نیست . فقط آن مقدارى در دست است که بعدها خود عمر سعد نقل کرده است یا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتى در این زمینه داریم ، والا اطلاع دیگرى در دست نیست . خیلى کوشش مى کرد بلکه کارى بکند ( و حتى نوشته اند گاهى هم دروغهایى جعل مى کرد ) که غائله بخوابد . آخرین نامه اش که براى عبیدالله زیاد آمده ، عده اى دور و بر مجلس نشسته بودند .
عبیدالله اندکى به فکر فرو رفت ، گفت شاید بشود این قضیه را با مسالمت حل کرد . ولى آن بادنجان دو رقاب چین ها ، کاسه هاى داغتر از آش که همیشه هستند ، مانع شدند .
یکى از آنها شمر بن ذى الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امیر ! بسیار دارى اشتباه مى کنى . امروز حسین در چنگال تو گرفتار است ، اگر از این غائله نجات پیدا کند[ دیگر بر او دست نخواهى یافت ] . مگر نمى دانى شیعیان پدرش در این کشور اسلامى کم نیستند ، زیادند ، منحصر به مردم کوفه نیستند . از کجا که شیعیان ، از اطراف و اکناف جمع نشوند ؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسین بر نمی آیى . نوشته ان د مثل آدمى که خواب باشد ، یکدفعه بیدار شد ، گفت : راست گفتى ، بعد این شعر را خواند :
الان قد علقت مخالبنا به * یرجو النجاه ولات حین مناص
و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت . گفت : او چه نزدیک بود ما را اغفال کند . فورا نامه اى به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستاده بودیم بر وى آنجا نصایح پدرانه براى ما بنویسى . تو مامورى ، سربازى ، باید انضباط داشته باشى ، هر چه من به تو فرمان مى دهم ، باید بى چون و چرا اجرا کنى . اگر نمى خواهى برو کنار ، ما کس دیگرى را مامور این کار خواهیم کرد . نامه را داد به شمر بن ذى الجوشن ، گفت این را به دستش بده . ضمنا نامه فرمان محرمانه اى نوشت و داد به دست شمر ، گفت اگر عمر سعد از جنگیدن با حسین امتناع کرد ، به موجب این فرمان و ابلاغ گردنش را مى زنى ، سرش را براى من مى فرستى و امارت لشکر با خودت باشد .
نوشته اند عصر تاسوعا بود که این نامه به وسیله شمر بن ذى الجوشن به کربلا رسید . ( روز تاسوعا براى اهل بیت پیغمبر ، روزى خیلى غمناکى بوده است . امام صادق فرمود : ان تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین (13) ، تاسوعا روزى است که در آن ، حسین در محاصره سختى قرار گرفت . روزى است که براى لشکریان عمر سعد کمکهاى فراوان رسید ، ولى براى اهل بیت پیغمبر کمکى نرسید . ) عصر روز تاسوعاست که این لعین ازل و ابد به کربلا مى رسد .
ابتدا آن نامه علنى را به عمر سعد مى دهد ، منتظر ، و آرزو مى کند که او بگوید خیر من با حسین نمى جنگم ، تا به موجب آن فرمان ، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشکر بشود . ولى بر خلاف انتظار او ، عمر سعد نگاهى به او کرد و گفت : حدس من اینست که نامه من در پسر زیاد موثر مى افتاد و تو حضور داشتى و مانع شدى . گفت حالا هر چه هست نتیجه را بگو ! مى جنگى یا کنار مى روى ؟ گفت نه به خدا قسم مى جنگم ، آنچنان که سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود . گفت تکلیف من چیست ؟
عمر سعد مى دانست که این هم نزد عبیدالله زیاد مقامى دارد ( هم سنخ اند ، هر چه که شقى تر و قسى القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پیاده باش .
فرمان ، خیلى شدید بود ، این بود که به مجرد رسیدن نامه من ، بر حسین سخت بگیر . حسین باید یکى از این دو امر را بپذیرد ، یا تسلیم بلاشرط و یا جنگیدن و کشته شدن ، سوم ندارد . نوشته اند نزدیک غروب تاسوعاست ، حسین بن على در بیرون یکى از خیمه ها نشسته است در حالى که زانوها را بلند کرده و دستها را روى زانو گذاشته است و سر را روى دستها ، و خوابش برده است . در همین حال عمر سعد تا این فرمان را خواند و تصمیم گرفت ، فریاد کشید : یا خیل الله ! ارکبى و بالجنه ابشرى ( مغالطه و حقه بازى و ریاکارى را ببینید ! ) لشکر خدا سوار شوید ! من شما را به بهشت بشارت مى دهم . نوشته اند این سى هزار لشکر در حالى که دور تا دور خیمه هاى حسین را گرفته بودند ، مثل دریایى که به خروش آید به خروش و جنبش آمد ، طوفان کرد . یک مرتبه صداى فریاد اسبها ، انسانها و بهم خوردن اسلحه ها در صحرا پیچید .
زینب سلام الله علیها در داخل یکى از خیمه هاست ، ظاهرا دارد زین العابدین را پرستارى مى کند . صدا را از بیرون شنید . فورا بیرون آمد دید لشکر دشمن است که دارد حلقه محاصره را تنگتر مى کند . آمد دست زد به شانه اباعبدالله ، برادر ! بلندشو ، نمى بینى ؟ نمى شنوى ؟ ببین چه خبر است . حسین سر را بلند مى کند و بدون اینکه توجهى به این لشکر بکند ، مى گوید من الان در عالم رویا جدم را دیدم ، به من بشارت و نوید داد ، گفت حسینم تو عن قریب به من ملحق مى شوى . خدا مى داند در این حال در دل زینب سلام الله علیها چه گذشت .
شب عاشورا است . شبى است که ما اگر درست به احوال شهیدان کربلا دقت کنیم ، از طرفى وقتى آن حماسه را مى بینیم ، روحمان به هیجان می آید ، قلبمان تکان مى خورد ، و از طرف دیگر متاثر مى شویم . دلایلى در کار است که به اندازه اى که در شب عاشورا بر زینب سلام الله علیها سخت گذشت ، بر هیچکس سخت نگذشت ، و باز به اندازه اى که در این شب به ایشان سخت گذشت ، در هیچ موقع دیگرى نگذشت ، چون در روز عاشورا مثل اینکه وضع روحى زینب خیلى قوى بود ، و با جریانهایى ، قویتر و نیرومندتر شد .
دو حادثه در این شب پیش آمده که زینب را خیلى منقلب کرده است .
یکى در عصر تاسوعاست و دیگر در شب عاشورا . در این شب اباعبدالله برنامه خیلى مفصلى دارد . یکى از برنامه ها اینست که به کمک اصحابش اسلحه را براى فردا آماده مى کنند . مردى است به نام جون ( یا هون ) ، آزاد شده ابوذر غفارى است . متخصص در کار اسلحه سازى بود . خیمه اى به سلاحها اختصاص داشت ، و این مرد در آن خیمه مشغول آماده کردن سلاحها بود . اباعبدالله آمده بود از او سرکشى بکند . اتفاقا این خیمه مجاور است با خیمه زین العابدین که بیمار بودند و زینب سلام الله علیها از او پرستارى مى کرد . این دو خیمه نزدیک یکدیگر است و اباعبدالله دستور داده بود چادرها را در آنشب نزدیک به همدیگر بر پا کنند ، به طورى که طنابها داخل یکدیگر بود ، به دلیلى که بعد عرض مى کنم .
راوى این حدیث ، زین العابدین است ، مى گوید : عمه ام زینب مشغول پرستارى بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مى کرد ببیند این مرد اسلحه ساز چه مى کند . من یکوقت دیدم پدرم دارد با خودش شعرى را زمزمه مى کند ، دو سه بار هم تکرار کرد :
یا دهر اف لک من خلیل * کم لک بالاشراق و الاصیل
و صاحب و طالب قتیل * و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الامر الى الجلیل (14)
اى روزگار ! تو چقدر پستى ! چگونه دوستان را از انسان مى گیرد ! بلکه ، روزگار چنین است ولى امر به دست روزگار نیست ، امر به دست خداست ، ما راضى به رضاى الهى هستیم ، ما آنچه را مى خواهیم که خدا براى ما بخواهد . زین العابدین مى گوید : من مى شنوم ، عمه ام زینب هم مى شنود . سکوت معنى دار و مرموزى میان من و عمه ام برقرار شده است . دل مرا عقده گرفته است ، به خاطر عمه ام زینب نمى گریم ، عمه ام زینب دلش پر از عقده است ، به خاطر اینکه من بیمارم نمى گرید . هر دو در مقابل این هجوم گریه مقاومت مى کنیم . ولى آخر زینب یکمرتبه بغضش ترکید . ( زن است ، رقیق القلب است . ) شروع کرد بلند بلند گریستن ، فریاد کردن ، ناله کردن که اى کاش چنین روزى را نمى دیدم ، اى کاش جهان ویران مى شد و زینب چنین ساعتى را نمى دید . با این حال خودش را رساند خدمت اباعبدالله ( ع ) . اباعبدالله آمد نزد زینب ، سر او را به دامن گرفت ، او را نصیحت و موعظه کرد : یا اخیه ! لایذهبن بحملک الشیطان ، خواهر جان ! مراقب باش شیطان ترا بى صبر نکند ، حلم را از تو نر باید .
اینها چیست که مى گویى ؟ ! اى کاش روزگار خراب بشود یعنى چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق است ؟ ! شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست . جدم پیغمبر از من بهتر بود . پدرم على ، مادرم زهرا ، برادرم حسن ، همه اینها از من بهتر بودند . همه اینها رفتند ، من هم مى روم . تو باید مواظب باشى بعد از من سرپرستى این قافله را بکنى ، سرپرستى اطفال مرا بکنى . زینب در حالى که مى گریست ، با صداى نازکى گفت : برادر جان ! همه اینها درست ، ولى هر کدام از آنها که رفتند ، من چند نفر و حداقل یک نفر را داشتم که دلم به او خوش بود . آخرین کسى که از ما رفت ، برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زینب بر وى ، دل زینب در این دنیا به چه کسى خوش باشد ؟ در عصر تاسوعا بعد که اباعبدالله آن جمله ( جریان خواب ) را به زینب فرمود ، فورا برادر رشیدش ابوالفضل را صدا کرد ، برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اینها بگو خبر تازه چیست ؟ اگر هم مى خواهند با ما بجنگند ، وقت غروب که طبق قانون جنگى وقت جنگ نیست .( معمولا اهل حرب ، صبح تا غروب مى جنگند ، شب که مى شود مى روند در خرگاهها و مراکز خودشان ) حتما خبر تازه اى است.
ابوالفضل با چند نفر از کبار اصحاب : زهیر بن القین ، حبیب بن مظهر مى رود و در مقابلشان مى ایستد و مى گوید : من از طرف برادرم پیام آورده ام که از شما بپرسم مگر خبر تازه اى است ؟
عمر سعد مى گوید : بله ، خبر تازه است ، امر امیر عبیدالله زیاد است که برادر تو فورا یا باید تسلیم بلاشرط بشود و یا با او بجنگیم . فرمود من از طرف خودم نمى توانم چیزى بگویم ، مى روم خدمت برادرم ، از او جواب مى گیرم .
وقتى که آمد خدمت اباعبدالله ، اباعبدالله فرمود : ما که اهل تسلیم نیستیم ، مى جنگیم ، تا آخرین قطره خون خودم مى جنگم ، فقط به آنها یک جمله بگو ، یک خواهش ، یک تمنا ، یک تقاضا از آنها بکن و آن اینست که قضیه را به فردا موکول کنند . بعد براى اینکه توهمى پیش نیاید که حسین یک شب را غنیمت مى داند که زنده بماند ، و براى اینکه بفهماند که زندگى برایش غنیمت ندارد ، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلکه او چیز دیگرى مى خواهد ، فرمود : خدا خودش مى داند که من این مهلت را به این جهت مى خواهم که دلم مى خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خداى خودم راز و نیاز بکنم ، مناجات و عبادت بکنم ، قرآن بخوانم . ابوالفضل سلام الله علیه رفت .
آنها نمى خواستند بپذیرند ولى بعد در میان خودشان اختلاف افتاد ، یکى از آنها گفت : شما خیلى مردم بى حیایى هستید ، چون ما با کفار که مى جنگیدیم ، اگر چنین مهلتى مى خواستند ، به آنها مى دادیم . چطور ما خاندان پیغمبر خودمان را چنین مهلتى ندهیم ؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زیاد را زیر پا بگذارد تا میان لشکر خودش اختلاف نیفتد . گفتند : بسیار خوب ، صبح . آن شب را اباعبدالله با وضع فوق العاده اى ، با وضع روشنى ، با وضع پر از هیجانى ، با وضع پر از نورانیتى بسر برد . راست گفته اند آنان که آن شب را شب معراج حسین خوانده اند . در آن شب است که آن خطا به غرا را براى اصحاب و اهل بیتش مى خواند . در آن شب است که همه آنها را مرخص مى کند : اصحاب من ! اهل بیت من ! من اصحابى از اصحاب خودم بهتر ، و اهل بیتى از اهل بیت خودم بهتر سراغ ندارم . از همه شما تشکر مى کنم ، از همه شما ممنونم . ولى بدانید اینها فقط مرا مى خواهند ، جز من با کسى کارى ندارند ، بیعتى اگر با من کردید ، برداشتم . همه آزادید . هر کس مى خواهد برود ، برود . به اصحابش گفت : هر کدام از شما مى توانید دست یکى از اهل بیت مرا بگیرید و با خودتان ببرید . ولى اصحاب حسین غربال شده بودند .
نوشته اند همه یکصدا گفتند : این چه سخنى است که شما به ما مى گوئید ؟ ! ما برویم و شما را تنها بگذاریم ؟ ! ما یک جان بیشتر نداریم که فدا کنیم ، اى کاش خدا هزار جان پى در پى به ما مى داد ، کشته مى شدیم و دوباره زنده مى شدیم ، هزار جان در راه تو فدا مى کردیم ، یک جان که قابل نیست .
جان ناقابل من قابل قربان تو نیست .
نوشته اند : بداهم بذلک اخوه ابوالفضل العباس اول کسى که این سخن را به زبان آورد ، برادر رشیدش ابوالفضل العباس بود .
( امشب ما ذکر خیرى و توسلى پیدا مى کنیم به یتیم امام حسن ، قاسم که در شب عاشورا جریانى دارد ) . بعد از آنکه همه وفاداریشان را اعلام کردند ، اباعبدالله سخن خودش را عوض کرد . پرده دیگرى از حقایق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقیقت را به شما بگویم : بدانید فردا تمام ما شهید خواهیم شد یک نفر از ما که در اینجا هستیم ، زنده نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شکر مى کنیم که چنین شهادتى و چنین موهبتى را نصیب ما کرد . ( یکى از دوستان تذکر بسیار خوبى داد . دو نفر از بزرگان ما ، از پیشوایان ما ، حضرت آیت الله العظمى آقاى حکیم دامت برکاته ، و آیت الله علامه مجاهد صاحب الغدیرعلامه امینى ، این هر دو بزرگوار مى دانیم بیمارند ، در بیمارستانهاى خارج هستند و وظیفه ماست که براى همه مومنین و مومنات دعا کنیم ، بالخصوص براى رهبران و پیشوایان خودمان : خدایا ! به حق حسین بن على و به حق روح و دل پاک قاسم بن الحسن ، اینها که گفتیم و آنها که در دل ماست ، شفاى عاجل عنایت بفرما . )
این طفل سیزده ساله در کنار مجلس نشسته است . وقتى که اباعبد الله این مژده را مى دهد که فردا همه شهید مى شوند ، او با خود فکر مى کند که شاید مقصود ، مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول نباشیم . یک بچه سیزده ساله حق دارد چنین فکر کند . نگران است ، مضطرب است . یکمرتبه سر را جلو آورد و عرض کرد : یا عما ! و انا فیمن یقتل ؟ آیا من هم فردا کشته خواهم شد یا کشته نمى شوم ؟ حسین بن على نگاه رقت آلودى کرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالى مى کنم ، سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ مى دهم . عرض کرد : عموجان بفرمائید ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمى دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلى من العسل چنین مرگى در کام من از عسل شیرینتر است . ( یعنى من که مى پرسم براى اینست که مى ترسم فردا این موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهید خواهى شد اما بعد از آنکه مبتلا به یک بلاى بسیار سخت و یک درد بسیار شدید مى شوى .
ولى اباعبدالله توضیح نداد که این بلا چیست . اما روز عاشورا روشن کرد که مقصود اباعبدالله چیست . قاسم به میدان مى رود . چون کوچک است ، اسلحه اى که با تن او مناسب باشد ، نیست . ولى در عین حال شیربچه است ، شجاعت به خرج مى دهد ، تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد می آید از روى اسب به روى زمین مى افتد . حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اینکه انتظار مى کشد ، ناگهان فریاد یا عماه در فضا پیچید ، عمو جان من هم رفتم ، مرا دریاب .
مورخین نوشته اند حسین مثل بازشکارى به سوى قاسم حرکت کرد . کسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حرکت کرد . عده زیادى از لشکریان دشمن ( حدود دویست نفر ) بعد از این که جناب قاسم روى زمین افتاد ، دور بدن این طفل را گرفتند براى اینکه یکى از آنها سرش را از بدن جدا کند . یک مرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت می آید ، مثل گله روباهى که شیر را مى بیند فرار کردند ، و همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود ، در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان ، لگدمال و به درک واصل شد .
آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید قضیه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت : عزیز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک فرزند برادر ! چقدر بر عموى تو ناگوار است که فریاد کنى و عمو جان بگویى و نتوانم به حال تو فایده اى برسانم ، نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتى که به بالین تو می آیم کارى از دستم برنیاید . چقدر بر عمومى تو این حال ناگوار است . (15)
راوى گفت : در حالى که سر جناب قاسم به دامن حسین است ، از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین مى کوبد . در همین حال فشهق شهقه فمات فریادى کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد . یک وقت دیدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت . دیدند قاسم را مى کشد و به خیمه گاه می آورد .
خیلى عظیم و عجیب است : وقتى که قاسم مى خواهد به میدان برود ، ازاباعبدالله خواهش مى کند ، اباعبدالله دلش نمى خواهد اجازه بدهد ، وقتى که اجازه مى دهد دست به گردن یکدیگر مى اندازند ، گریه مى کنند تا هر دو بیحال مى شوند . اینجا منظره بر عکس شد . یعنى اندکى پیش حسین و قاسم را دیدند در حالى که دست به گردن یکدیگر انداخته بودند ، ولى اکنون مى بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پائین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرین .
--------------------------------------------------------------------------------
این سخنرانى در 26 / 12 / 1348 برابر با نهم محرم 1390 ایراد شده است .
1- سوره توبه ، آیه 112 .
2- نهج البلاغه ، خطبه 107 .
3- فرض کنید ارزش ناخن گرفتن که در روز جمعه مستحب است ، آنقدر بالا بیاید که جاى امر به معروف و نهى از منکر را بگیرد . یا شانه زدن موى سر یا موى ریش به اندازه امر به معروف و نهى از منکر و بالاتر از آن ارزش پیدا کند . و یا زیارت مستحبى رفتن در حد ارزشهاى درجه اول شمرده شود .
4- سوره بقره ، آیه 195 .
5 - سوره نساء ، آیه 93 .
6 - سوره حدید ، آیه 25 .
7 - سوره آل عمران ، آیه 103 .
8- مقتل خوارزمى ج 1 ص 188 .
9- تحف العقول ص 245 با اندکى اختلاف .
10- همان مدرک .
11 - تاریخ طبرى ج 4 ص 304 .
2- الان چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مى جوید ولى زمان رهایى گذشته است .
13- نفس المهموم ص 225 به نقل از کافى ج 4 ص 147 .
14 - لهوف ص 33 .
15 - در قم شنیدم یکى از وعاظ معروف این شهر ، این ذکر مصیبت را در محضر مرحوم آیه الله حاج شیخ عبدالکریم حائرى رضوان الله تعالى علیه خوانده بود . ( بسیار بسیار مردم مخلصى بوده است ، از کسانى بود که شیفته اهل بیت پیغمبر اکرم ( ص ) بود ، و این به تواتر براى من ثابت شده است . من محضر شریف این مرد را در ک نکردم ، ده ماه بعد از فوت ایشان به قم مشرف شدم . کسانى که دیده بودند ، مى گفتند این پیرمرد نام حسین بن على را که مى شنید ، بى اختیار اشکش جارى مى شد ) بقدرى این مرد گریه کرد و خودش را زد که بیحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش مى کنم هر وقت من در جلسه هستم این روضه را تکرار نکن که من طاقت شنیدن آن را ندارم .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین . (1)
در جلسات پنجگانه اى که درباره[عنصر امر به معروف و نهى از منکر در نهضت حسینى] صحبت کردم ، مطالبى عرض شد که آنچه مى گویم به منزله نتیجه گیرى از همه آن مطالب است .
به طور خلاصه عرض مى کنم که : اولا ما در باب امر به معروف و نهى از منکر گفتیم که معروف و منکر از نظر اسلام محدود به حد معین نمى شو د . تمام هدفهاى مثبت اسلامى داخل در معروف و تمام هدفهاى منفى اسلامى داخل در منکر است ، و گر چه در امر به معروف و نهى از منکر ، تعبیر امر و نهى هست ، ولى با توجه به قرائنى که از خود قرآن کریم مى توان استنباط کرد و به نص احادیث قطعى اسلامى و به دلیل اینکه از مسلمات فقه اسلامى ما است و تاریخ اسلامى ما بدان گواهى مى دهد ، مقصود از آن تنها امر و نهى لفظى نیست ، بلکه مقصود استفاده کردن از هر وسیله مشروع براى پیشبرد هدفهاى اسلامى است . پس اگر بخواهیم روح امر به معروف و نهى از منکر را با ترجمه و تعبیر فارسى خودمان بیان بکنیم باید بگوئیم : لزوم استفاده از هر وسیله مشروع براى پیشبرد اهداف اسلامى .
مطلبى که مى خواهم به طور خلاصه عرض بکنم ، کارنامه ما درباره امر به معروف و نهى از منکر است . همانطور که در جلسات گذشته عرض کردم ، این اصل یکى از ارکان تعلیمات اسلامى است ، یکى از ارکانى است که به نص صریح متون اسلامى و گفته پیغمبر اکرم ، اگر از بین برود ، تمام تعلیمات اسلامى از بین رفته است . اگر این اصل منسوخ شود ، جامعه اسلامى به صورتى که باید وجود داشته باشد ، هرگز وجود نخواهد داشت .
کارنامه ما در این باب چگونه کارنامه اى است ؟ متاسفانه کارنامه ما مسلمین در این زمینه درخشان نیست . از آن نظر کارنامه درخشانى نیست که اولا ما آن حساسیتى را که اسلام در این زمینه دارد نداریم ، یعنى آن اهمیتى را که اسلام به این موضوع داده است ، درک نکرده ایم ، و ثانیا در حدودى هم که به حساب و خیال خودمان به اهمیت این موضوع پى برده ایم ، واجد شرایط آن نبوده ایم .
توضیح اینکه پیغمبر اکرم موضوع امر به معروف و نهى از منکر را با تعبیر دیگرى بیان کرده است آنجا که فرمود : کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته (2) تمام افراد شما مسلمانان به منزله حافظ و نگهبان و شبان دیگران هستید و تمام شما نسبت به تمام خودتان مسئولید . تعبیرى از این بالاتر نمى توان کرد . یعنى ایجاد نوعى تعهد و مسئولیت مشترک میان افراد مسلمان براى حفظ و نگهدارى جامعه اسلامى بر مبناى تعلیمات اسلامى . چنین وظیفه سنگینى اولا آگاهى و اطلاع زیاد مى خواهد ، یعنى هر فرد یا اجتماع ناآگاهى نمى تواند این وظیفه را به خوبى انجام دهد ، و ثانیا قدرت و امکان مى طلبد . انجام دادن چنین مسئولیت بزرگ و چنین تکلیف بسیار بزرگى ، احتیاج به قدرت و نیرو دارد . و ما قدرت و نیروى لازم را براى این موضوع کسب نکرده ایم . نیرو را بالقوه داریم ، ولى این نیرو را جمع نمى کنیم . آمار دقیق و صحیح نشان مى دهد که جمعیت مسلمانان در حدود هفتصد میلیون نفر است . (3) چطور مى توان گفت هفتصد میلیون نفر نمى توانند به صورت یک قدرت بزرگ در دنیا باشند ؟ !
اگر چنین جمعیتى در فکر تشکل باشد ، در فکر این باشد که به دنبال هدفها و منویات اسلامى برود ، همبستگى اسلامى خودش را محکم کند ، همدردى اسلامى خودش را تقویت کند ، ارتباطات اسلامى خودش را برقرار کند ، امکان ندارد که دنیا بتواند او را به حساب نیاورد ، آنطور که امروز به حساب نمی آورد . محال است که امریکا روى چنین قدرتى حساب نکند و مرتب سرزمینهاى آنها را بمباران کند . محال است که شوروى روى چنین قدرتى حساب نکند . اما به شرط آنکه این قدرت به صورت یک قدرت متشکل در بیاید نه به صورت آحاد پراکنده ، ملتهاى پراکنده ، ملتهایى که دائما در میان آنها موجبات تفرق و اختلاف تبلیغ مى شود ، ملتهایى که به چیزى که نمى اندیشند ، شخصیت واقعى و معنوى خودشان است .
کارنامه ما در زمینه همبستگى ، همدردى و تعاون اسلامى ، در زمینه تعارف ( به تعبیر قرآن ) یعنى شناسایى اسلامى که یکدیگر را بشناسیم ، به احوال یکدیگر آگاه و به سرنوشتهاى یکدیگر علاقمند باشیم ، کارنامه بسیار بسیار ضعیفى است ، اگر نگوییم تاریک و ننگین است .
چون مى خواهم در این موضوع بالا جمال و الاشاره صحبت بکنم ، همینقدر عرض مى کنم که : شما اگر مى خواهید بفهمید کارنامه ما در این زمینه چگونه است ، یک رسیدگى به کارهاى ما در زمینه امر به معروف و نهى از منکر بکنید ، یعنى مظاهر امر به معروف و نهى از منکر خودمان را بررسى کنید ببینید چیست ؟ ما به عنوان خدمت به اسلام تبلیغ مى کنیم ، مجالس تبلیغى تشکیل مى دهیم ، یک بررسى روى این مجالس تبلیغى بکنید ، ببینید مجموع تبلیغاتى که در این مجالس مى شود ، در چه حدود و سطح و در اطراف چه مسائلى است ؟ یکى دیگر از مظاهر همبستگیهاى اسلامى ما ، همدردى ما و امر به معروف و نهى از منکر ما ، کتابهاى اسلامى است که منتشر مى کنیم . در کشور ما الان هم باز بیشترین کتابى که منتشر مى شود ، کتابهاى اسلامى و مذهبى است . ولى این کتابها را رسیدگى بکنید ، ببینید ارزش معنوى آنها چقدر است ، ارزش نویسندگانش را دریابید .
ببینید محتویات و هدفهاى این کتابها چیست ؟ در چه سطحى براى مسلمین منتشر مى شوند ؟ یعنى بفهمید امر به معروف و نهى از منکر ما در چه سطحى است ، در چه مرتبه و مقامى است ؟ ببینید در میان مسائل اجتماعى اسلامى که بیشتر از هر مسئله دیگر فکر ما را به خود مشغول مى دارد و ما نسبت به آن مسائل ، بیشتر از مسائل دیگر حساسیت نشان مى دهیم و جرقه ایجاد مى کنیم ، بیشتر براى چه مسائلى ناراحت مى شویم و حساسیت نشان مى دهیم و درباره چه مسائلى بى تفاوت مى مانیم ، لختیم ، حساسیتى نداریم . این را یک بررسى بکنیم ، آنوقت مى توانیم رشد اجتماعى ، رشد امر به معروف و نهى از منکر ، کارنامه خودمان در زمینه امر به معروف و نهى از منکر را تشخیص بدهیم .
ما چهارده قرن که پنج شش قرن آن از درخشانترین دوره ها بوده است تمدن بسیار عظیمى داشته ایم ، و بعضى از سخنرانان دانشمند جامعه شناس ما که در همین جلسه سخنرانى کرده اند ، در اطراف ارزش و اصالت تمدن اسلامى بحث کرده اند . در جلد دوم کتاب[محمد خاتم پیامبران] در مقاله[کارنامه اسلام] اصالت تمدن اسلامى و اینکه این تمدن فقط و فقط از اسلام برخاسته و بس ، و در ردیف مهمترین تمدنهاى دنیا مى باشد ، ثابت شده است . یعنى گفته اند اگر مثلا پنج یا سه تمدن ، تمدن درجه اول باشند ، یکى از آنها تمدن اسلامى است .
ما چقدر در این زمینه حساسیت داریم ؟ چقدر در راه تبلیغ تمدن و سابقه خودمان فعالیت مى کنیم ؟ جوانان ما اساسا خیال مى کنند اسلام تا امروز کارى نکرده ، از وقتى که ظهور کرده تا امروز مردم دارند مرتب به آن عمل مى کنند و نتیجه نهائى اش همین است که ما امروز هستیم ! ما حتى از کتابهاى خودمان خبردار نیستیم . اگر از ما بپرسند مسلمین در ریاضیات چقدر ابتکار داشته اند ، نمى دانیم . تازه بعضى از فرهنگیها در این زمینه حرفهائى به نفع خودشان زده اند .
خوشبختانه من چند نفر از دانشمندان ایرانى خودمان را سراغ دارم که در این زمینه مطالعات بسیار خوب کرده اند و به کشفیات بسیار عالى نایل شده اند و دقیقا اثبات مى کنند که بسیارى از نظریاتى که دنیاى اروپا ادعا مى کند که مخترع و مبتکرش است ، اختراع و ابتکارش در دنیاى اسلام صورت گرفته است . ما از سابقه خودمان در قسمتهاى دیگر نظیر هنر ، صنایع مستظرفه ، فلسفه ، فیزیک ، شیمى و تاریخ نیز بى اطلاعیم ، نمى دانیم چه بودیم و چه هستیم . دیشب در روزنامه خبرى خواندم که درست سطح رشد ما را نشان مى دهد . آقایانى که به مشهد مقدس مشرف شده اند ، اگر اندکى سر اینجور کارها را داشته اند و سرى به گنجینه قرآن در آستانه قدس رضوى زده باشند ، مى دانند که در قسمتى از موزه آستانه به نام گنجینه قرآن ، قرآنهاى بسیار نفیس خطى از ده یازده قرن پیش تا حالا وجود دارد . بعضى از آن قرآنها از جنبه هنرى و صنعت مستظرف به قدرى فوق العاده است که متصدى امر در مورد یکى از آنها گفت : امروز پنج میلیون تومان براى آن تخمین قیمت زده مى شود .
چه کسى آنها را نوشته است ؟ در میان نویسندگان آنها یا کسانى که سایر صنایع آنها را ایجاد کرده اند ، مثلا تذهیب کارى کرده اند ، ایرانى پیدا مى شود ، ترک پیدا مى شود ، مغول پیدا مى شود ، عرب پیدا مى شود ، هندى پیدا مى شود ، ولى آنچه که اینها را به وجود آورده ، اسلام و مسلمانى است . یعنى روح اسلامى اینها را به وجود آورده است .
دیشب در روزنامه خواندیم یک قرآن کشف شد که امروز آنرا در حدود سه میلیون تومان قیمت مى کنند . از کجا پیدا شد ؟ از داخل صندوق کاغذ باطله ها . یعنى قرآنها ى خطى را در طول دو سه قرن اخیر براى اینکه مردم قرائت بکنند ، بیرون می آوردند . این بیچاره ها ارزش این قرآنها را نمى فهمیدند ، در می آوردند که مردم براى ثوابش قرآن بخوانند . آنها را به دست بچه ها مى دادند ، به دست اشخاص لاقید مى دادند . در نتیجه به تدریج کهنه مى شدند . بعد آنها را مى بردند بیرون دروازه و زیر خاک دفن مى کردند .
خوشبختانه از این قرآنهاى به عقیده آنها دفن شدنى ، مقدار زیادى را در کیسه یا صندوق کرده بودند و در گوشه اى بوده است و شاید روزى هم مى خواسته اند آنها را زیر خاک دفن کنند . به هر حال مردى که لااقل علاقمند بوده است ، رفته آنها را گشته است و گویا در حدود هزار و صد نسخه قرآن نفیس در میان آنها پیدا کرده است که یکى از آنها ، قرآنى است که در حدود سى میلیون ریال ارزش دارد . ما این مقدار به مواریث فرهنگى و تمدنى خودمان علاقمند و آگاهیم ! به خدا قسم اگر انسان از دیده خون ببارد کم است . چرا باید کارنامه ما ملت در امر به معروف و نهى از منکر اینقدر پست و پائین باشد ؟ ! امر به معروف و نهى از منکر یعنى چه ؟ یعنى همدردى ، همبستگى ، همکارى ، همگامى ، تعرف ( شناسائى ) ، آگاهى ، قدرت . آنکه روز اول این اصل را طرح کرد ، براى این طرح کرد که مى دانست دینش دین اجتماعى است ، دین فردى نیست ، دین صومعه و دیر نیست . آنها که یک عمر در دیرها و صومعه ها زندگى کردند ، امروز دارند متشکل مى شوند ، همبستگى و همدردى پیدا مى کنند ، ما که دینمان دین اجتماع و زندگى و همکارى و وحدت و همبستگى است ، به سوى انفراد و تنهائى و جدائى و تفرق گرایش پیدا کرده ا یم .
آنکه چنین دستورى را طرح مى کند مى خواهد ما ملتى آگاه باشیم ، و بلکه حوادثى را که در بطن روزگار مستتر و پنهان است ، آینده را پیش بینى کنیم . ما نه تنها آینده را پیش بینى نمى کنیم بلکه وضع زمان خودمان را هم نمى فهمیم ! امام صادق در هزار و سیصد سال پیش فرمود : العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس (4) . آنکس که زمان خود را درک کند ، اوضاع زمان خود را بشناسد ، جریانى را که در سطح و بطن زمان مستمر است درک کند ، در کار خود اشتباه نمى کند . یعنى مردم بى خبر از زمان خود ، بى خبر از اوضاعى که در بطن یا سطح روزگار مى گذرد ، همیشه در اشتباهند ، یعنى همیشه عوضى کار مى کنند ، به جاى اینکه دشمن را بکوبند ، خودشان را مى کوبند ، به جاى اینکه سینه دشمن را سیاه کنند ، سینه و پشت خودشان را سیاه مى کنند . سالها باید در تیه بمانند . این هم کارنامه ما .
در جلسات گذشته ارزش امر به معروف و نهى از منکر در اسلام را درک کردیم . این را که امر به معروف و نهى از منکر ارزش نهضت حسینى را بالا برد و همچنین نهضت حسینى امر به معروف و نهى از منکر را ارزش و اعتبار و آبرو داد ، فهمیدیم .
حال چکار کنیم که خودمان ارزش پیدا کنیم ، به صورت یک ملت با ارزش در آییم ، به صورت یک ملت معتبر و با آبرو در آییم ؟ جواب این سئوال را قرآن مجید داده است :
کنتم خیر امه اخرجت للناس (5) . شما بهترین امتها و ملتها هستید ، شما با ارزشترین امتها و ملتها هستید ،
اما با یک شرط : تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر .
مى خواهى به خودت ارزش بدهى ؟ مى خواهى در نزد پیغمبر خدا ارزش پیدا کنى ؟ با عمل کردن به این اصل در نزد خدا و پیغمبر خدا ارزش پیدا کنى ؟ با عمل کردن به این اصل در نزد خدا و پیغمبر ارزش پیدا کن . اگر مى خواهى در نزد ملل جهان ارزش پیدا کنى که هم بلوک شرق روى تو حساب کند و هم بلوک غرب ، سرنوشت تو را او در اختیار نگیرد و او براى تو تصمیم نگیرد ، امر به معروف و نهى از منکر داشته باش ، همبستگى و همدردى داشته باش ، اخوت و برادرى اسلامى را زنده کن ، از بى خبرى پرهیز کن ، از ضعف پرهیز کن ، از لاابالى گرى پرهیز کن . این برنامه هاى بى خبرى و لاابالى گرى براى چیست ؟ برنامه بى خبرى براى اینست که آگاه نباشى ، نفهمى ، ندانى ، و برنامه لاابالى گرى براى اینست که ضعیف باشى ، قدرت نداشته باشى .
ما بنشینیم اینجا و بگوئیم عنصر امر به معروف و نهى از منکر در نهضت حسینى ، یک عامل بزرگ که حسین ( ع ) را به حرکت واداشت ، او را از جا تکان داد ، امر به معروف بود ، حسین بن على به امر به معروف و نهى از منکر ارزش داد ، اسلام براى امر به معروف و نهى از منکر ارزش درجه اول قائل است یعنى آن را یکى از ارکان تعلیمات خودش مى داند ، اگر این رکن نباشد ، سایر تعلیمات نمى توانند کار کنند . اینها درست ولى ما چکار کنیم ؟ آیا ما دائم از گذشته صحبت کنیم ؟ یا گذشته براى آینده است ؟ آینده و گذشته را باید به یکدیگر مربوط و متصل کرد . از نهضت حسینى در همین زمینه باید استفاده کرد ، مردم را آگاه نمود . ببینید چه مى کنند ؟ چگونه تبلیغ مى کنند ؟ چگونه کتاب مى نویسند و چگونه باید بنویسند ؟ درباره چه مسائلى باید فکر کنند و درباره چه مسائلى حساسیت دارند ؟ ببینیم على بن ابى طالب ( ع ) ، حسین بن على ( ع ) روى چه مسائلى حساسیت داشتند ، ما هم روى همان مسائل حساسیت نشان دهیم . چرا آنها روى مسائلى حساسیت نشان مى دهند و ما روى مسائل دیگر ؟ از اینجا باید استفاده کنیم که پولهایمان را چگونه خرج کنیم . آیا ما رشدى در این زمینه داریم ؟ مى فهمیم انفاقى که در راه خدا به خیال خودمان مى کنیم چه انفاقى است ؟ به خدا قسم من مى ترسم زیانى که ما از راه امر به معروف و نهى از منکر جاهلانه کرده ایم یا صدمه هائى که از این راه به اسلام زده ایم از زیان ترک امر به معروف و نهى از منکرمان بیشتر باشد .
من نمى دانم اگر ضرر و منفعت مجموع کتابهاى اسلامى که ما منتشر مى کنیم را پاى همدیگر حساب کنیم ، فایده اش بیشتر است یا ضررش ؟ همچنین الان نمى توانم به طور دقیق بگویم که اگر پولهائى را که در راه اسلام و حتى به قصد قربت خرج مى کنیم ، پاى هم حساب بکنیم ، آیا منفعتشان براى اسلام بیشتر است یا ضررشان ؟ چون قرآن صریحا مى گوید انفاق دو گونه است ، و در مورد یک نوع آن مى گوید : مثل الذین ینفقون اموالهم فى سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فى کل سنبله ماه حبه (6) .
یک نوع انفاق را مى گوید مثلش مثل گندمى است که در زمین مساعدى کاشته شود ، هفت خوشه در آورد و هر خوشه اى صد دانه باشد و حتى از این بیشتر .
و الله یضاعف لمن یشاء یعنى انفاقهائى در راه خدا اینقدر خیر و برکت دارد . اما یک انفاق دیگر هم مثال مى زند : کمثل ریح فیها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم (7) این انفاق مثلش ، مثل یک باد سموم خطرناکى است که وقتى به یک کشتزار آماده مى رسد آن را خراب مى کند یعنى آنچه که به وجود آمده است را هم از بین مى برد . اگر مى خواهیم به خودمان ارزش بدهیم ، اگر مى خواهیم قیمت پیدا کنیم ، اگر مى خواهیم در نزد خدا و پیغمبر خدا محترم باشیم ، در نزد ملل جهان محترم باشیم ، باید این اصل را زنده کنیم .
اگر پیغمبر اسلام زنده مى بود امروز چه مى کرد ؟ درباره چه مسئله اى مى اندیشید ؟
والله و بالله قسم مى خورم که پیغمبر اکرم در قبر مقدسش امروز از یهود مى لرزد . این یک مسئله دو تا چهار تاست . اگر کسى نگوید ، گناه کرده است من اگر نگویم و الله مرتکب گناه شده ام ، و هر خطیب و واعظى اگر نگوید مرتکب گناه شده است . گذشته از جنبه اسلامى ، فلسطین چه تاریخچه اى دارد ؟ قضیه فلسطین مربوط به دولتى از دولتهاى اسلامى هم نیست ، مربوط به یک ملت است ، ملتى که او را به زور از خانه اش بیرون کرده اند . تاریخچه فلسطین چیست ؟ مدعى هستند که در سه هزار سال پیش دو نفر از ما ، داود و سلیمان براى مدت موقتى در آنجا سلطنت کرده اند . تاریخ را بخوانید ، در تمام این مدت دو سه هزار ساله ، کى بوده است که سرزمین فلسطین به یهود تعلق داشته است ؟ کى بوده است که بیشتر سرزمین فلسطین مال ملت یهود باشد .
آیا بیشتر سرزمین فلسطین از آن ملت یهود است ؟
قبل از اسلام هم مال آنها نبود ، بعد از اسلام هم مال آنها نبود . روزى که مسلمین فلسطین را فتح کردند ، فلسطین در اختیار مسیحیها بود ، نه در اختیار یهودیها . و اتفاقا مسیحى ها که با مسلمین صلح کردند یکى از مواردى که در صلحنامه گنجاندند این بود که شما یهود را در اینجا راه ندهید . گفتند : ما با شما زندگى مى کنیم ولى با یهود زندگى نمى کنیم . چطور شد که یکدفعه نام وطن یهودى به خود گرفت ؟
یکى از قضایائى که کارنامه قرن ما را تاریک مى کند ( این قرنى که به دروغ نام حقوق بشر ، نام آزادى ، نام انسانیت بر آن گذاشته اند ) همین قضیه است . یهودیهاى دنیا بعد از اینکه از ملتهاى غیر مسلمان زجر و شکنجه و آزار مى بینند ( در روسیه ، آلمان ، و بسیارى از نقاط دنیا ) ، بزرگانشان مى نشینند مى گویند تا وقتى که ما در اطراف دنیا متفرق هستیم ، در هر جا اقلیتى هستیم ، سرنوشت ما همین است . ما باید مرکزى را انتخاب کنیم و همه مان آنجا جمع شویم ، اتباع مذهب یهود آنجا جمع شوند .
اول هم جایى را که فکر نمى کنند ، فلسطین است ، جاهاى دیگر را فکر مى کنند ، بعد جنگ بین الملل اول پیش می آید ( البته من خلاصه اش را عرض مى کنم ، مى توانید کتابهائى را که در این زمینه نوشته شده است ، بخوانید . ) متفقین با عثمانیها مى جنگند . من نمى خواهم از عثمانیها دفاع کنم ، ولى هر چه بود ، حکومت واحدى بود . اگر ظالم هم بود ، بالاخره واحد بود . اعراب ساده لوح از حکومت عثمانى به ستوه آمده بودند . تحریک متفقین را پذیرفتند . از داخل ، علیه حکومت عثمانى جنگیدند به وعده اینکه به خود آنها در مقابل عثمانیها استقلال بدهند .
انگلیس ها به اینها قول قطعى دادند که ما به شما استقلال مى دهیم به شرط اینکه به نفع ما با عثمانیها بجنگید . این بیچاره ها جنگیدند . در خلالى که این بدبختیهاى نادان ناآگاه داشتند با دولت تا حدودى اسلامى خودشان مى جنگیدند ، انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهیونیسم که تازه تشکیل شده بود محکم کرد که فلسطین را مى دهیم به شما در قلب کشورهاى اسلامى . جامعه ملل به وجود می آید ( عدالت را ببینید ! ) و تصویب مى کند که در دنیا ملتهایى هستند ( مخصوصا ملتهایى که از عثمانى جدا شده اند ) که چون رشد ندارند ، ما باید بر ایشان سرپرست معین بکنیم تا اینها را اداره بکنند . یعنى در واقع مى خواستند ارثیه عثمانیها را تقسیم بکنند . قسمتى از آن را دادند به فرانسه ، قسمتى را دادند به انگلستان و . . . از جمله جاهایى که انگلستان گرفت فلسطین بود . گفت من قیم و سرپرست شما هستم ، رسما شد کفیل . بعد به صهیونیستها وعده داد ( وعده معروف بالفور ) که من اینجا را به شما مى سپارم .
[صهیونیستها] یعنى یهودیانى که دهها قرن بود که در گوشه هاى دیگر دنیا زندگى مى کردند و از نژادهاى دیگر بودند .
من خودم فکر مى کردم که یهودیان موجود همه از نسل اسرائیلند ، حالا مى بینم تاریخ تشکیک مى کند ، مى گوید این حرف دروغ است . بسیارى از یهودیها اصلا از نسل اسرائیل نیستند ، جامع مشترکشان فقط مذهب است و بس . حتى نژادشان هم خالص نمانده است . یهودیانى که در اطراف و اکناف دنیا زندگى مى کردند ، فقط به دلیل اینکه فرنگیها به اینها زجر داده اند و اینها دنبال نقطه اى مى گردند که آنجا جمع شوند ، و به دلیل اینکه مردم خیانت پیشه اى هستند ، و به دلیل اینکه کتاب مقدسشان به آنها اجازه داده که اگر به سرزمینى رفتید ، رحم نباید در شما وجود داشته باشد و از هیچ وسیله اى براى پیشبرد هدفتان امتناع نکنید ، بعد که انگلستان وسیله مهاجرتشان را فراهم کرد به این سرزمین مهاجرت کردند و زمینها را خریدند در حالى که یهودى بومى در فلسطین بیش از پنجاه هزار نفر نیست که الان هم آن بیچاره ها در بدبختى فوق العاده اى زندگى مى کنند . یعنى یهودیان اروپائى و آمریکایى که آمدند ، از جمله بدبختیهایى که به وجود آورده اند اینست که سربار یهودیان اصلى هستند که حق دارند در آنجا زندگى کنند .
یک عده روشنفکر در میان اعراب بود ، قیام کردند ، انقلاب کردند .
اینها را کشتند ، اعدام کردند ، به دار کشیدند . مرتب یهودیها را فرستادند ، همینکه عده زیاد شد ، اسلحه زیادى هم در میانشان پخش کردند ، بعد اینها افتادند به جان مسلمانان بومى ، کشتند و زدند و بعد هم آواره کردند . پشت سر یکدیگر از کشورهاى اروپائى مهاجرت مى شد ، آمدند و آمدند . این یهودیانى که شما امروز اسمشان را مى شنوید : موشه دایان ، زلى اشکول ، گلدامایر ، زهر مار ، آخر ببینید اینها از کجاى دنیا آمده اند ؟ مدعى هستند که این سرزمین ، سرزمین ماست . امروز در حدود سه میلیون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگیشان هستند . هدف مگر تنها همین است که یک دولت کوچک در آنجا تشکیل شود ؟ خیلى اشتباه کرده اید ، خیلى همه اشتباه مى کنیم . او مى داند که یک دولت کوچک بالاخره نمى تواند آنجا زندگى کند ، یک اسرائیل بزرگ که دامنه اش از این طرف شاید تا ایران خودمان هم کشیده شود .
به قول عبدالرحمن فرامرزى : این اسرائیلى که من مى شناسم ، فردا ادعاى شیراز را هم مى کند مى گوید : شاعرهاى خود شما همیشه در اشعارشان اسم شیراز را گذاشته اند ملک سلیمان . هر چه بگویى آقا ! آن تشبیه است ، مى گوید سند از این بهتر هم مى خواهید ؟ مگر ادعاى خیبر را که نزدیک مدینه است ، ندارند ؟ مگر[روزولت] به پادشاه وقت عربستان سعودى پیشنهاد نداد که شما بیایید این شهر را به اینها بفروشید ؟ مگر اینها ادعاى عراق و سرزمینهاى مقدس شما را ندارند ؟ والله و بالله ما در برابر این قضیه مسئولیم . به خدا قسم مسئولیت داریم . به خدا قسم ما غافل هستیم . و الله قضیه اى که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است ، این قضیه است .
داستانى که دل حسین بن على را خون کرده ، این قضیه است . اگر مى خواهیم به خودمان ارزش بدهیم ، اگر مى خواهیم به عزادارى حسین بن على ارزش بدهیم ، باید فکر کنیم که اگر حسین بن على امروز بود و خودش مى گفت براى من عزادارى کنید ، مى گفت چه شعارى بدهید ؟ آیا مى گفت بخوانید[ نوجوان اکبر من] یا مى گفت بگوئید[ زینب مضطرم الوداع ، الوداع ] ، چیزهایى که من ( امام حسین ) در عمرم هرگز به اینجور شعارهاى پست و کثیف ذلت آور تن ندادم و یک کلمه از این حرفها نگفتم ؟ ! اگر حسین بن على بود مى گفت اگر مى خواهى براى من عزادارى کنى ، براى من سینه و زنجیر بزنى ، شعار امروز تو باید فلسطین باشد . شمر امروز موشه دایان است . شمر هزار و سیصد سال پیش مرد ، شمر امروز را بشناس . امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان مى خورد . هى دروغ در مغز ما کردند که آقا این یک مسئله داخلى است . مربوط به عرب و اسرائیل است .
باز به قول عبدالرحمن فرامرزى : اگر مال اینهاست و مذهبى نیست ، چرا یهودیان دیگر دنیا مرتب براى اینها پول مى فرستند ؟ ما چه جوابى در مقابل اسلام و پیغمبر خدا داریم ؟ آیا چند روز پیش در روزنامه نخواندید که در سال گذشته یهودیان سایر نقاط دنیا ، نه یهودیانى که فعلا شناسنامه اسرائیلى دارند ، پانصد میلیون دلار براى اینها فرستادند که با این پولها فانتوم بخرند ، بمب بریزند بر سر مسلمانان .
شنیده ام یهودیان ایران خودمان در سال گذشته معادل پول دو فانتوم فرستادند . سى و شش میلیون دلار پول از یهودیان ایران خودمان براى آنها به عنوان کمک رفت . و من آن یهودیها را به عنوان اینکه یهودى هستند ، ملامت نمى کنم ، ما خودمان را باید ملامت کنیم ، او به همکیشش کمک کرده است ، با کمال افتخار پول مى فرستد ، رسیدش هم از موشه دایان می آید و آن را در بازار هم نشان مى دهد ، مى گوید بیا رسیدش را ببین . مگر همین دو سه شب پیش ننوشتند ( من بریده اش را از[اطلاعات] دارم ) که الان فقط یهودیان مقیم امریکا روزى یک میلیون دلار به اسرائیل کمک مى کنند ؟ ! آنوقت تلاش ما مسلمین در این زمینه چه بوده است ؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانیم ، خودمان را شیعه على بن ابى طالب بخوانیم .
اصلا من باید بگویم بعد از این داستانى را که ما از على بن ابى طالب نقل مى کنیم ، حرام است که دیگر در منابر نقل کنیم که : روزى على بن ابى طالب شنید دشمن به کشور اسلامى حمله کرده است ، و هذا اخو غامد و قد وردت خیله الانبار . بعد فرمود : شنیده ام زینب یک زن مسلمان یا زنى که در حمایت مسلمانان است را گرفته اند . شنیده ام دشمن ، سرزمین مسلمین را غارت کرده است ، مردانشان را کشته است ، اسیر کرده است ، متعرض زنان آنها شده است ، زیورها را از گوش و دست زنها جدا کرده است . بعد همین على بن ابى طالب که ما اظهار تشیع او را مى کنیم و نسبت به او حساسیتهاى بى معنى و دروغین نشان مى دهیم گفت : فلو ان امرءا مسلمامات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندى جدیرا . (8) اگر یک مرد مسلمان با شنیدن این خبر دق کند و بمیرد سزاوار است و مورد ملامت نیست .
آیا ما وظیفه نداریم که کمک مالى به آنها بکنیم ؟ آیا اینها مسلمان نیستند ، عزیزان ندارند ؟ آیا اینها براى حق مشروع بشرى قیام نمى کنند ؟ کیست که امروز منکر شود که فلسطینیهاى آواره حق بازگشت به وطن خود را ندارند ؟ من در سفر مکه بعضى از اینها را دیدم . یک جوانهائى ! فقط مى گفتند : دماء الشهداء ، ما امیدمان فقط به خون شهدایمان است . افرادى در میان آنها هستند که والله براى لباسشان محتاجند و برهنه مى جنگند . اگر هفتصد میلیون جمعیت مسلمان دنیا ، هر فرد روزى یک ریال بدهد ، در سال نزدیک به سیصد میلیارد دلار مى شود . اگر فقط مردم ایران که بیست و پنج میلیون نفر هستیم و نود و هشت درصد ما مسلمان است ، هر فرد روزى یک ریال به فلسطینیها کمک کند ، در سال حدود نود میلیون تومان مى شود . اگر یک عشر مسلمانان هم هر کس روزى یک ریال کمک کند در سال نه میلیون تومان مى شود . فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم . (9) .
الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله باموالهم و انفسهم . (10)
به وسیله مال که مى توانیم کمک کنیم . والله این انفاق واجب است ، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است . اولین سئوالى که بعد از مردن از ما مى کنند همین است که در زمینه همبستگى اسلامى چه کردید ؟ پیغمبر فرمود : من سمع مسلما ینادى یاللمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم (11) هر کس بشنود صداى مسلمانى را که فریاد مى کند یاللمسلمین مسلمانان به فریاد من برسید ، و او را کمک نکند ، دیگر مسلمان نیست ، من او را مسلمان نمى دا نم . چه مانعى دارد که ما براى اینها حساب باز کنیم ؟ چه مانعى دارد که مقدار کمى از درآمد خودمان را اختصاص به اینها بدهیم ؟ چرا یهودیان دنیا حتى یهودیان ایران کمک بکنند و ملتهاى دیگر آنها را تحسین کنند ، بارک الله بگویند ، ملت بیدار بگویند : ولى ما نکنیم ؟ مردم بیدار آن مردمى هستند که فرصت شناس باشند ، دردشناس باشند ، حقایق شناس باشند .
من وظیفه خودم را عمل کردم . وظیفه من فقط گفتن بود و خدا مى داند جز تحت فشار وجدان و وظیفه خودم چیز دیگرى نبود . این کمک مالى را وظیفه شما مى دانم . و وظیفه خودم و هر خطیب و واعظى مى دانم که این را بگوید ، بر هر خطیب و واعظى من واجب مى دانم که چنین حرفى را بزند . مراجع تقلید بزرگى مثل آیت الله حکیم و دیگران رسما فتوى داده اند که کسى که در آنجا کشته مى شود ، اگر نماز هم نخواند شهید در راه خداست .
پس بیائیم به خودمان ارزش بدهیم ، به کار و فکر خودمان ارزش بدهیم ، به کتابهاى خودمان ارزش بدهیم ، به پولهاى خودمان ارزش بدهیم ، خودمان را در میان ملل دنیا آبرومند بکنیم . علت اینکه دولتهاى بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمى اندیشند ، اینست که معتقدند مسلمان غیرت ندارد . آمریکا را فقط همین یکى جرى کرده است . مى گوید مسلمان جماعت غیرت ندارد ، همبستگى و همدردى ندارد . مى گوید یهودى که براى پول مى میرد ، جز پول چیزى نمى شناسد ، خدایش پول است ، زندگیش پول است ، حیات و مماتش پول است ، به یک چنین مسئله حساسى که مى رسد روزى یک میلیون دلار به همکیشانش کمک مى کند ولى هفتصد میلیون مسلمان دنیا کوچکترین کمکى به هم کیش خود نمى کنند !
روز عاشورا است . روز معراج حسین بن على علیه السلام است . روزى است که ما باید از روح حسین ، از غیرت حسین ، از مقاومت حسین ، از شجاعت و دلیرى حسین ، از روشن بینى حسین پرتوى بگیریم ، بلکه ما هم ذره اى آدم شویم ، بیدار شویم .
یکى از نویسندگان بسیار معروف ،[عباس محمود عقاد] جمله اى درباره اباعبدالله علیه السلام دارد . مى گوید : در روز عاشورا مثل این بود که یک نوع مسابقه میان خصلتهاى حسینى برقرار شده بود . یعنى فضایل حسینى هر کدام با دیگرى مسابقه مى داد . صبر حسین مى خواست از سایر صفاتش جلو بیفتد ، رضاى حسین به آنچه که رضاى خداست ، مى خواست از صبرش جلو بیفتد . اخلاص حسین مى خواست از همه اینها پیشى بگیرد .
شجاعت حسین مى خواست گوى سبقت را از صفات دیگر او بر باید . من عرض مى کنم ( البته من نمى توانم درباره اخلاص حسینى کوچکترین سخنى بگویم ، کوچکتر از این هستم ، ولى مى توانم بگویم ) چیزى که در روز عاشورا بیش از هر چیز دیگر جلوه گر و نمایان است ، طمانینه حسین ، اطمینان حسین ، آرامش و استقامت حسین است . این سخنى نیست که من مى گویم ، سخنى است که از همان روزها درک کردند . یک کسى که آنجا حاضر بوده است ، جمله اى دارد . تعبیر او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خیلى عالى است . مى گوید : و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل ولده و اهل بیته و اصحاب اربط جاشا منه (12) . این مرد در واقع یک خبرنگار بوده و قضایا را نقل کرده است . مى گوید : به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشکسته اى ، مرد تحت فشار قرار گرفته اى را که فرزندانش ( اهل بیتش ) جلوى چشمش قلم قلم باشند ، اصحابش را ببیند در حالى که سرهاشان از بدنهایشان جدا شده است ، و این مقدار قوت قلب داشته باشد .
این جریان خیلى عجیب است ، شوخى نیست ، جریانى که همیشه اعجاب مرا بر مى انگیزد اینست :
اباعبدالله در روز عاشورا چنان قدم بر مى دارد که کانه آینده روشن یعنى آثار نورانى نهضت خودش را به چشم مى بیند . او شک نداشت که با همین شهید شدن پیروز شد . شک نکرد که روز عاشورا پایان این است که باید هر چه دارد در راه خدا بدهد ، یعنى پایان کشت است ، و از روز عاشورا آغاز بهره بردارى از این نهضت است . همانگونه که همینطور هم باشد . ما مى بینیم که کشته شدن حسین ( ع ) همان ، و پیدا شدن جنبشها و حرکتها و همدردیها و همدلیها و طغیانها علیه دستگاه اموى همان .
اولین کسى که این کار را کرد ، یک زن بود ، زن یکى از لشکر کفار . در عصر عاشورا وقتى که دید لشکر مى خواهند به طرف خیمه هاى حرم حسین بن على حمله کنند ، دوید و چوب خیمه اى را برداشت و در جلوى خیمه ها ایستاد ، قبیله بکر بن وائل را صدا زد : یا آل بکر بن وائل ! قبیله من ! خویشاوندان من ! کجائید ؟ بیائید ! کار به اینجا کشیده است که مى خواهند لباس از تن حرم پیغمبر بکنند !
منظره اى که به نظر من خیلى با شکوه و پر جلال است ، اینست : مى دانیم اباعبدالله وقتى آمد براى وداع با اهل بیتش که دیگر احدى از کسانش زنده نبود . آن وداع هم خیلى جانسوز و جانگداز است . ولى به علت خاصى اباعبدالله براى نوبت دوم به وداع آمده و نوشته اند علتش این بود که در حملاتى که کرد ، یک نوبت موفق شد لشکر دشمن را عقب بزند و داخل شریعه فرات بشود . اینها ناراحت بودند که مبادا اباعبدالله آب بیاشامد ، زیرا اگر آب بیاشامد ، نیرو مى گیرد . در همان وقت کسى فریادى کرد ، که اباعبدالله دیگر غیرتش به او اجازه نداد که این حرف را ( خواه راست باشد خواه دروغ ) بشنود و او مشغول نوشیدن آب باشد . وقتى دست برد زیر آب تا مقدارى بردارد ، کسى فریاد کرد حسین ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟ ! ریختند به خیام حرمت . فورا بیرون آمد . من نمى دانم گفته او راست بود و واقعا مى خواستند حمله بکنند یا نه ، ولى حمله سریع و بیرون آمدن به وقت اباعبدالله دیگر مجالى نداد . آقا وقتى که آمد ، حمله اى به خیام حرم نشده بود . این فرصت را مغتنم شمرد و بار دیگر زنها و بچه ها را جمع کرد . اینجاست که شکوه و جلال روح اباعبدالله پیدا مى شود . اول فرمود : اهل بیت من ! استعدوا للبلاء خودتان را آماده سختیها بکنید . مى خواست روح اینها آماده باشد . یک جمله بیشتر در این زمینه نگفت ولى فورا این مطلب را گفت : و اعلموا ان الله حافظکم و منجیکم من شر الاعداء و معذب اعادیکم بانواع البلاء (13) اهل بیت من ! یقین داشته باشید که شما از این ساعت سختى و شدت مى بینید ولى ذلت نخواهید دید . بدانید که خداوند شما را حفظ و از شر دشمنان نگهدارى مى کند و شما محترمانه به حرم جدتان برخواهید گشت . از این ساعت به بعد ، بدبختى دشمنان شماست ، مطمئن باشید که خداوند دشمنان شما را در همین دنیا به انواع مختلف عذاب خواهد کرد . معلوم بود که اباعبدالله اوضاع را مى دید .
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را مرکز قرار داده بود . حمله مى کرد .
اول جنگ تن به تن ، عده اى آمدند ، ولى تا آمدند ، اباعبدالله به آنها مهلت نداد ، به طورى که رعب در دل دشمن قرار گرفت . عمر سعد فریاد کرد : چه مى کنید ؟ و الله نفس ابیه بین جنبیه با کى دارید مى جنگید ؟ ! این فرزند على است هذا ابن قتال العرب این فرزند همان کسى است که عرب را کشت . مى خواست تعصب عربیت را علیه حضرت تحریک کرده باشد .
گفتند : چه کنیم ؟ گفت اینطور مصلحت نیست . اگر یک یک بروید ، یک نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت ، حمله را همه جانبه کنید . اباعبدالله به هر طرف که حمله مى کرد ، فرار مى کردند ولى مواظب بود که از خیمه ها دور نشود . غیرت حسین هم هست . حسین شجاع است ، صبور است ، راضى به رضاى الهى است ، مخلص است ولى غیره الله هم هست ، غیرتش هم به او اجازه نمى دهد که زنده باشد و کسى نزدیک خیام حرم او بیاید . به اهل بیت دستور داد که شما ابدا از خیمه ها بیرون نیائید . این دروغ است اگر شنیده باشید که اهل بیت مرتب بیرون می آمدند والعطش مى گفتند . فقط یک بار بیرون آمدند و آن ، وقتى بود که اسب بى صاحب اباعبدالله آمد . آن وقت هم که بیرون آمدند ، اول نمى دانستند که قضیه از چه قرار است . صداى شیهه این اسب را که شنیدند ، خیال کردند آقا براى وداع سوم آمده است .
مى گویند این اسب ، اسب تربیت شده اى بود . نه تنها اسب اباعبدالله اینطور تربیت داشت ، بلکه اسبهاى دشمنان هم اینطور تربیتها را داشتند که وقتى سوارش مى افتاد ، این حیوان ، احساس مى کرد . این اسب یال خودش را به خون اباعبدالله رنگین کرده بود و وقتى که دید آقا افتاده است و دیگر نمى تواند از جا بلند شود ، آمد به طرف خیام حرم . در واقع مثل اینکه پیکى بود که مى خواست خبرى بدهد . اینها به خیال اینکه آقا برگشته اند ، از خیمه بیرون آمدند ولى وقتى که آن اوضاع را دیدند ، چاره اى ندیدند جز اینکه دور این اسب را بگیرند و ناله بکنند . به هر حال آقا اجازه نداد آنها بیرون بیایند . ولى خودش نقطه اى را مرکز قرار داده بود که صدایش را مى شنیدند . مى خواست به این وسیله به آنها اطمینان بدهد .
وقتى که بر مى گشت ، به آن مرکز که مى رسید ، با صداى بلند ( من نمى دانم اینکه مى گویم صداى بلند ، آن زبان خشک چگونه در دهان مى گردیده ) با هر مقدار که نیرو داشت فریاد مى کرد : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم خدایا ! حسین هر چه نیروى روحى و جسمى دارد ، از توست . اهل بیت خوشحال مى شدند که آقا زنده است . مدتى استراحت مى کرد ، آسایش پیدا مى کرد . لشکر باز برمى گشتن د ، حلقه را تنگ مى کردند ، تیراندازى مى کردند ، سنگ مى پراندند . باز نوبت دیگر آقا حمله مى کرد . این کر و فر ادامه داشت .
شنیده اید که عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع کرد و باز شنیده اید که اباعبدالله اجازه نداد که جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود . این سنتى است که در جنگهایى که با یک فرقه به ظاهر مسلم صورت مى گرفت ، رعایت مى شد . على علیه السلام هم رعایت مى کرد . مى گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمى کنم . آنها که جنگ را شروع کردند ، بعد ما مى زنیم .
آقا ابتداى به جنگ نکرد . عمر سعد براى جلب رضایت عبیدالله زیاد ، جنگ را به این شکل شروع کرد که تیر و کمانى خواست . پدر او معروف است که در صدر اسلام ، تیرانداز خیلى ماهرى بوده است و شاید خودش هم تیرانداز بوده است . تیرى را به کمان کرد و پرتاب کرد به طرف خیام حرم حسینى . بعد فریاد کرد : ایها الناس ! در نزد امیر شهادت بدهید که اول کسى که به سوى خیمه هاى حسین تیرانداخت ، من بودم . این جنگ در روز عاشورا با یک تیر شروع شد و باید عرض بکنم با یک تیر دیگر هم خاتمه پیدا کرد . تیر دیگر ، آن تیر زهرآلودى بود که به سینه مبارک حسین ( ع ) اصابت کرد فاتاه سهم محدد مسموم ، مسموم هم بود ، آنقدر زیاد در سینه اباعبدالله فرو رفت که آقا فشار آورد تا از طرف جلو بیرون بیاورد نشد ، نوشته اند از پشت سر بیرون آورد . بعد از این بود که دیگر حسین از اسب روى زمین افتاد ، دیگر تاب و توان از او رفت . بعد از این قضیه بود که دیگر کر و فر اباعبدالله تمام شد .
نوشته اند حسن بن على ( ع ) چند پسر داشت که اینها همراه اباعبدالله آمده بودند . یکى از آنها جناب قاسم بود . امام حسن ( ع ) پسر ده ساله اى دارد که آخرین پسر ایشان است ، و این بچه شاید از پدرش یادش نمی آمد چون وقتى که پدرش از دنیا رفت ، گویا چند ماهه بوده است ، در خانه حسین بزرگ شد . اباعبدالله ، به فرزندان امام حسن خیلى مهربانى مى کرد ، شاید بیش از آن اندازه که به پسران خودش مهربانى مى کرد . چون آنها یتیم بودند ، پدر نداشتند . این پسراسمش عبدالله و خیلى به آقا علاقمند است ، و آقا به زینب سپرده است که تو مواظب بچه ها باش ، و زینب دائما مراقب آنهاست . یکدفعه زینب متوجه شد که عبدالله ا ز خیمه بیرون آمده است و مى خواهد برود پیش عمویش حسین بن على ( ع ) . زینب دوید او را بگیرد ، او فریاد کرد : والله لا افارق عمى به خدا قسم که من هرگز از عمویم جدا نمى شوم . آن طفل مى دود ، زینب مى دود .
السلام علیک یا اباعبدالله اشهد انک قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده . آنقدر زینب دوید که به اباعبدالله نزدیک شد ، آقا فرمود نه ، تو برگرد ، بگذار این بچه پیش خودم باشد . خودش را انداخت به دامان حسین ( ع ) .
( حسین است ، او خودش عالمى دارد . ) در همین حال یکى از دشمنان آمد براى اینکه ضربتى به اباعبدالله بزند . تا شمشیرش را بالا برد ، این طفل فریاد کرد : یابن الزانیه اترید ان تقتل عمى ؟ زنا زاده ! تو مى خواهى عموى مرا بکشى ؟ تا او شمشیرش را حواله کرد ، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد . فریاد کرد : یا عماه ! عموجان ببین با من چه کردند ! اشهد انک قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتاک الیقین .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم ، وصلى الله على محمد و آله الطاهرین . باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله . . .
خدایا ! عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما ، ما را قرآن شناس قرار بده ، ما را اسلام شناس قرار بده .
خدایا ! این رخوت ، سستى ، تنبلى و کسالتى را که در روح ما مسلمین حکمفرما است ، از روح ما بزداى .
خدایا ! به ما غیرت بده ، به ما وحدت و اتفاق ارزانى بدار ، به ما روح همدردى و همبستگى کرامت کن .
خدایا ! شر کفار ، شر اسرائیل ، شر صهیونیزم را از سر مسلمین کوتاه فرما ، به ما توفیق مبارزه با این دشمن که کیان 180 اسلام و قرآن را تهدید مى کند ، عنایت کن .
خدایا ! در این روز عزیز ، گذشتگان ما را ببخش و بیامرز .
--------------------------------------------------------------------------------
1 - سوره توبه ، آیه 112 .
2 - جامع الصغیر سیوطى ، ص 95 .
3- مسلما جمعیت مسلمانان در حال حاضر بیش از این مقدار است.
4- تحف العقول ص 356 .
5- سوره آل عمران ، آیه 110
6- سوره بقره ، آیه 261 .
7- سوره آل عمران ، آیه 117 .
8- نهج البلاغه ، خطبه 27 .
9- سوره نساء ، آیه 95 .
10- سوره توبه ، آیه 20 .
11- اصول کافى ج 2 ص 164 . ( به جاى مسلما ، رجلا آمده ) .
12- لهوف ص 50 .
13 - مقتل مقرم ص 348 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر والحافظون لحدود الله و بشر المومنین (1)
بحث امشب من تتمه اى است از بحثهاى ششگانه گذشته .
از آنچه در جلسات قبل بیان گردید ، معلوم شد که لازم است ما اصل امر به معروف و نهى از منکر را احیاء کنیم و خودمان را هم با این اصل احیاء کنیم . تعبیرى دارد امیرالمومنین على ( ع ) در باره تقوا که به اصطلاح منطق ، شبه دور است ، مى فرماید : الا فصونوها و تصونوا بها . (2) ایها الناس ! تقوا را صیانت و حفظ کنید و خودتان را به وسیله تقوا صیانت کنید . به نظر مى رسد این دور است . ما باید تقوا را صیانت کنیم یا تقوا باید ما را صیانت کند ؟ جواب این است : هر دو . این دور است اما نه دور محال . گفت :
سلسله این قوم جعد مشگبار * مسئله دور است ، اما دوریار
چون نگهدارى ما از تقوا به یک شکل است و نگهدارى تقوا از ما به شکل دیگر . ما باید تقوا را صیانت کنیم و تقوا باید و مى تواند ما را صیانت کند . در اینجا هم همینطور است . ما باید امر به معروف و نهى از منکر را احیاء کنیم و امر به معروف و نهى از منکر متقابلا باید ما را احیاء کند و خواهد کرد .
ما پیرامون عنصر امر به معروف و نهى از منکر در نهضت حسینى ، فقط از آن جنبه ا ش بحث کردیم که این عنصر چه اندازه تاثیر داشته است ، محرک و باعث بوده است ، انگیزه حسینى بوده است . ولى غیر از این ، مطلب دیگرى هم هست و آن اینکه در این نهضت ، چقدر امر به معروف و نهى از منکر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسین بن على ( ع) در این نهضت عملا یک آمر به معروف و ناهى از منکر بود] و از او بیشتر ، بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بیت بزرگوار آن حضرت ، از بعد از روز عاشورا ، از همان روز یازدهم و حداقل از روز دوازدهم ، به عنوان یک گروه امر به معروف و نهى از منکر در آمدند ، و تا پایان این ماجرا هر جا که بودند ، امر به معروف و نهى از منکر کردند . آنها هرگز به صورت یک جمعیت شکست خورده در نیامدند . آنها هم مثل خود اباعبدالله ، پایان کار را زنده ماندن یا کشته شدن نمى دانستند که بگویند مطلب این بود که حسین زنده بماند و به خلافت برسد یا حداقل در گوشه اى برود و زندگى کند ، پس حالا که حسین کشته شده ، مطلب تمام شد .
نه ، آنها دنبال همان هدف حسینى بودند .
کشته شدن اباعبدالله ، از یک نظر براى آنها آغاز کار بود نه پایان کار . و چقدر زیبا و جالب توجه است وضع اهل بیت پیغمبر ! و راستى وقتى انسان اینها را تجزیه و تحلیل مى کند ، در مقابل این عظمت و زیبائى ، در مقابل این قوت ، در مقابل این قدرت روح ، در مقابل اینهمه ایمان و یقین ، در مقابل اینهمه شجاعت روحى ، غرق در حیرت مى شود و جز اینکه در مقابل آنها سر تعظیم فرود آورد کار دیگرى نمى تواند بکند . تا آخرین لحظه تبلیغ کردند ، نهى از منکر و امر به معروف کردند ، دعوت به اسلام کردند .
محبت و بلکه معرفت على ( ع ) و اهل بیت پیغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت . یعنى کسى آنها را نمى شناخت ، و اگر هم مى شناختند ، به صورتهاى بسیار زشتى مى شناختند . ولى ببینید اهل بیت پیغمبر چه کردند ؟ !
فقط یک نمونه اش را عرض مى کنم و بعد وارد مطالب دیگرى مى شوم .
مى دانیم که روز عاشورا ، وضع به چه منوال بود ، و شب یازدهم را اهل بیت پیغمبر چگونه برگزار کردند . روز یازدهم جلادهاى ابن زیاد می آیند اهل بیت را سوار شترهاى بى جهاز مى کنند و یکسره حرکت مى دهند ، و اینها شب دوازدهم را شاید تا صبح یکسره با کمال ناراحتى روحى و جسمى ، طى طریق مى کنند . فردا صبح نزدیک دروازه کوفه مى رسند . دشمن مهلت نمى دهد . همان روز پیش از ظهر اینها را وارد شهر کوفه مى کنند .
ابن زیاد در دار الاماره خودش نشسته است . یک مشت اسیر ، آنهم مرکب از زنان و یک مرد که در آنوقت بیمار بود . لقب بیمارى براى حضرت سجاد ( ع ) فقط در میان ما ایرانیها پیدا شده است . نمى دانم چطور شده است که فقط ما این لقب را مى دهیم : امام زین العابدین بیمار ! ولى در زبان عرب هیچوقت نمى گویند على بن الحسین المریض ( یا المراض ) . این لقبى است که ما به ایشان داده ایم . ریشه اش البته همین مقدار است که در ایام حادثه عاشورا ، امام على بن الحسین سخت مریض بود . ( هر کسى در عمرش مریض مى شود . کیست که در عمرش مریض نشود ؟ ) مریض بسترى بود ، مریضى که حتى به زحمت مى توانست حرکت کند و روى پاى خود بایستد و با کمک عصا مى توانست از بستر حرکت کند . در همان حال امام را به عنوان اسیر حرکت دادند .
امام را بر شترى که یک پالان چوبى داشت و روى آن حتى یک جل نبود ، سوار کردند . چون احساس مى کردند که امام بیمار و مریض است و ممکن است نتواند خودش را نگهدارد ، پاهاى حضرت را محکم بستند . غل به گردن امام انداختند ، با این حال اینها را وارد شهر کوفه کردند . دیگر کوفتگى ، زجر ، شکنجه به حد اعلا است[ معمولا] وقتى مى خواهند از یک نفر مثلا به زور اقرار بگیرند ، یا اعصابش را خرد کنند ، اراده اش را در هم بشکنند ، یک بیست و چهار ساعت ، چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند ، نمى گذارند بخوابد ، هى زجرش مى دهند .
در چنین شرائطى اکثر افراد مستاصل مى شوند ، مى گویند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگویم . آنوقت شما ببینید ! اینها وقتى که وارد مجلس ابن زیاد مى شوند ، بعد از آنهمه شکنجه هاى روحى و جسمى ، چه حالتى دارند . زینب سلام الله علیها را وارد مجلس ابن زیاد مى کنند . او زنى است بلند بالا . عده اى تعبیر کرده اند : و حفت بها اماوها یعنى کنیزانش دورش را گرفته بودند . مقصود کنیز به معناى اصطلاحى نیست . چون همه زنهاى اصحاب که شرکت کرده بودند ، براى زینب سیادت و بزرگوارى قائل بودند ، خودشان را مثل کنیز مى دانستند . اینها دور زینب را گرفته بودند و زینب در وسط اینها وارد مجلس ابن زیاد شد ولى سلام نکرد ، اعتنا نکرد . ابن زیاد از اینکه او احساس مقاومت کرد ، ناراحت شد .
سلام نکردن زینب معنایش اینست که هنوزاراده ما زنده است ، هنوز هم ما به شما اعتنا نداریم ، هنوز هم روح حسین بن على در کالبد زینب مى گوید : هیهات منا الذله ، هنوز مى گوید : لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افرا فرار العبید یا : لا اقراقرار العبید (1) ابن زیاد از این بى اعتنائى سخت ناراحت شد . مى فهمید این کیست . همه گزارشها به او رسیده بود . وقتى فهمید زنى از همه محترمتر است و زنان دیگر با احترام خاصى دورش را گرفته اند ، لابد حدس مى زد که او کیست چون خبر داشت که کى هست ، کى نیست . در عین حال گفت : من هذه المتکبره ؟ یا : من هذه المتنکره ؟ ( دو جور ضبط کرده اند ) . این متکبر ، این زن پرنخوت کیست ؟ یا این ناشناس کیست ؟ کسى جواب نداد . دو مرتبه سئوال کرد .
مى خواست از همانها کسى جواب بدهد . بار دوم و سوم . بالاخره زنى جواب داد : هذه زینب بنت على بن ابى طالب ، این ، زینب دختر على است . این مرد دنى پست لعین که یک جو شرافت نداشت ( از یک طرف کسى که اینهمه مصیبت دیده است ، یک آدم شریف به خودش اجازه نمى دهد که نمک به زخم او بپاشد . و از طرف دیگر ، زن ، به اصطلاح جنس لطیف است ، در هیچ قانون جنگى ، مردمى که یک ذره شرافت دارند ، متعرض زن نمى شوند . به هیچ شکلى زن را زخم زبان نمى زنند ، جراحت به او وارد نمى کنند . زن را اسیر مى گیرند و در عین حال احترام مى کنند . ) شروع کرد به سخت ترین وجهى زخم زبان زدن . گفت : الحمد لله الذى فضحکم و اکذب احدوثتکم خدا را شکر مى کنم که شما را رسوا و دروغتان را آشکار کرد . زینب در کمال جرات و شهامت گفت : الحمد الله الذى اکرمنا بالشهاده ، خدا را شکر مى کنیم که افتخار شهادت را نصیب ما کرد . خدا را شکر مى کنم که این تاج افتخار را بر سر برادر من گذاشت ، خدا را شکر مى کنیم که ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد . بعد در آخر گفت : انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا . رسوائى مال فاسقهاست ، ما در عمرمان دروغ نگفتیم و حادثه دروغ هم به وجود نیاوردیم . دروغ مال فاجرهاست . فاسق و فاجر هم ما نیستیم ، غیر ماست ، یعنى تو . رسوا تویى ، دروغگو هم خودت هستى .
این مقدار شهامت و شجاعت و ایمان عملى ! این ، امر به معروف و نهى از منکر است . تازه این ، یک درجه و یک مرحله اش است ، و داستان درازى دارد . زین العابدین چه گفت ، یکى از دختران امام حسین چه گفت ، کنار بازار کوفه ، زینب چه خطابه اى انشاء کرد ! زین العابدین در آنجا چه خطابه اى انشاء کرد ، در بین راه چه کردند ، در خرابه یا در خیابانها و کوچه ها با مردم که مواجه مى شدند ، چه مى گفتند و از همه اینها به نظر من بالاتر ، آن خطابه بسیار غراء زینب سلام الله علیها در مجلس یزید بن معاویه است . در آنجا دیگر صحبت بیست و چهار ساعت و چهل و هشت ساعت نیست . نزدیک یک ماه است که زینب در چنگال اینها اسیر است و حداکثر زجرى را که به یک اسیر مى دهند به او داده اند . ولى بینید در مجلس یزید چه کرده است ؟ ! پس در نهضت حسینى ، عنصر امر به معروف و نهى از منکر را ، از این وجهه و جهت هم باید در نظر گرفت که این نهضت ، یک نهضت امر به معروف و نهى از منکر بود ، و آثار این امر به معروف و نهى از منکر را هم باید کاملا بررسى کرد ، مخصوصا در خودشام که چگونه شام را زیر و رو کرد .
مطلب دیگرى که خواستم براى شما عرض کنم ، اینست : فقهاى ما در باب امر به معروف و نهى از منکر دو مطلب گفته اند که باید آنها را توضیح دهیم . یکى اینست که امر به معروف و نهى از منکر در جایى است که انسان احتمال اثر بدهد . معنى این جمله چیست ؟ امر به معروف و نهى از منکر یک قانون تعبدى مثل نماز یا روزه نیست که البته حکمت و فلسفه و اثرى دارد ولى به ما مربوط نیست که ببینیم اگر اثر خودش را مى بخشد ، انجام بدهیم ، و اگر اثر خودش را نمى بخشد ، انجام ندهیم . به ما گفته اند شما نماز را به هر حال باید بخوانید . این ، در اختیار تو نیست ، تو نمى توانى حساب بکنى که این نماز اثر دارد یا اثر ندارد ، تو باید تحت این فرمول و قاعده بخوانى . اینکه این کار به نتیجه مى رسد یا نمى رسد ، از حوزه منطق بشر خارج است ، ولى امر به معروف و نهى از منکر را بشر باید با منطق خودش اداره کند ، یعنى همیشه در کارها باید روى آن نتیجه اى که باید بر آن مترتب بشود ، حساب بکند . نیرو مصرف مى کنى ، مایه مصرف مى کنى ، امر به معروف و نهى از منکر مى کنى ، ولى حساب کن ببین در این کار ، تو چقدر به نتیجه و هدف مى رسى . مثل تاجرى باش که وقتى سرمایه اش را خرج مى کند ، روى حساب ( لااقل حساب احتمالات ) مى خواهد سودى که از این کار مى برد ، بیش از سرمایه اى باشد که مصرف مى کند . و این بسیار حرف منطقى اى است . یعنى اگر ما در جایى ، امر به معروف و نهى از منکر مى کنیم ، یک سرمایه مالى یا جانى یا لااقل یک سرمایه وقتى و زمانى مصرف مى کنیم ، ولى یقین داریم که کوچکترین اثرى نمى بخشد یا اثر معکوس مى بخشد ، آیا باز باید انجام بدهیم ؟ نه . خیلى حرف منطقى و درستى است . این ، در مقابل منطق خوارج است .
در فقه خوارج ، امر به معروف و نهى از منکر ، یک تعبد محض است .
یعنى انسان حق ندارد حساب و منطق را در آن وارد کند . او باید کورکورانه و چشم بسته ، امر به معروف و نهى از منکر کند ولو یقین دارد که در اینجا سرمایه را مصرف مى کند و سودى هم نمى برد . مى گوید به ما مربوط نیست ، خدا گفته تو باید به هر حال امر به معروف و نهى از منکر کنى . ائمه ما به ما گفتند این ، اشتباه است ، خدایا اینجور امر به معروف و نهى از منکر را دستور نداده است .
در امر به معروف و نهى از منکر ، قطعا باید حساب ، تدبیر ، فکر و منطق به کار برده شود . علمائى که در مسائل اجتماعى مطالعه کرده اند ، گفته اند که راز انقراض خوارج همین بود که در امر به معروف و نهى از منکر ، منکر منطق بودند . می آمد مثلا در حضور یک جبار گردنکش در حالى که شمشیرش را کشیده بود . یقین داشت که در اینجا حرفش کوچکترین اثرى ندارد ، ولى مى گفت . او هم آنا او را معدوم مى کرد . به اصطلاح تاکتیک نداشتند ، منطق و حساب در کارشان نبود . بى گدار خودشان را به آب مى زدند ، نتیجه ، انقراضشان شد . ولى ائمه ما علیهم السلام گفتند این کار غلط است[ تقیه] هم که شما شنیده اید یعنى به کار بردن تاکتیک در امر به معروف و نهى از منکر ، از ماده[وقى] به معنى نگهدارى است .
یعنى چه ؟ یعنى امر به معروف و نهى از منکر مبارزه است . در مبارزه ، انسان وسیله دفاعى هم باید به کار ببرد . یعنى بزن ولى کوشش کن نخورى .
اما تو مى خواهى بگوئى بر من جهاد واجب است ، ولى چرا سلاح بپوشم ، چرا زره بپوشم ، مگر اگر کشته بشوم ، به بهشت نمى روم ؟ چرا . پس من همینطور خودم را مى زنم به قلب لشکر تا کشته بشوم ، بروم به بهشت . مى گوید این کار را نکن . تو دارى نیروى اسلام را مصرف مى کنى ، تو خودت خشتى در بناى اسلام هستى ، نیروئى از نیروهاى اسلام هستى . برو بزن ولى کوشش کن تا حد امکان کمتر بخورى .
اگر به این خیال بروى ، اسلحه نپوشى و به خاطر اسلحه نپوشیدن کشته شوى ، نیروى اسلام را هدر داده اى . برو بزن ، و تا حد امکان کشته نشو ، برو تا حد ممکن طرف را از بین ببر ولى خودت را حفظ کن . این ، معنى مطلبى است که آقایان گفته اند و بسیار مسئله منطقى اى است .
مطلب دیگرى ما در باب امر به معروف و نهى از منکر داریم که این هم در اخبار و روایات ما هست ، متن حدیث است که در فقه ما هم آمده است : انما یجب على القوى المطاع (1) امر به معروف و نهى از منکر بر کسى واجب است که قدرت داشته باشد . یعنى آدم ناتوان نباید امر به معروف و نهى از منکر بکند . این هم وابسته به آن مطلب است ، یعنى حساب اینست که امر به معروف و نهى از منکر براى رسیدن به نتیجه است ، براى اینست که : نیرو را حفظ کن و نتیجه بگیر . اما آنجا که تو ناتوان هستى ، یعنى نیرویت را از دست مى دهى و به نتیجه نمى رسى ، نه .
در اینجا یک اشتباه بسیار بزرگ براى بعضیها پیدا شده است و آن اینکه ممکن است کسى بگوید : من که قدرت ندارم فلان کار را انجام بدهم ، اسلام هم که گفته اگر قدرت ندارى ، نکن ، پس دیگر من خیالم راحت است .
دیگرى مى گوید : اسلام گفته است امر به معروف و نهى از منکر ، در وقتى است که در آن احتمال نتیجه دادن باشد . خوب ، من احتمال نمى دهم ، پس خیالم راحت است . این ، اشتباه است . این احتمال ، غیر از احتمالى است که شما در باب طهارت و نجاست مى دهید . من نمى دانم فلان چیز پاک است یا نجس ؟ مى گوید آیا احتمال مى دهى که پاک است ؟ بله ، احتمال مى دهم . خوب ، بگو پاک است . معناى آن احتمال ، همان احتمال ذهنى است . یعنى تو در هر جا که شک دارى که چیزى پاک است یا نجس ،[ اگر احتمال مى دهى که پاک باشد ، بگو پاک است] . مثلا دوایى را که از خارج وارد کرده اند ، تو صد در صد یقین ندارى که نجس باشد ، صدى نود و نه احتمال مى دهى که نجس باشد ولى صدى یک هم احتمال مى دهى که پاک باشد ، همان احتمال ذهنى تو کافى است براى اینکه بگوئى این دوا پاک است . آیا من وظیفه دارم که بروم تحقیق بکنم ، ببینم آیا پاک است یا نجس ؟ ابدا ، هیچ چنین وظیفه اى ندارى ، همان احتمال ، یعنى همان حالت ذهنى ، به اصطلاح مثل علمى که مى گویند علم موضوعى است ، احتمال موضوعى است . این احتمال براى تو موضوع حکم است . دیگر بیش از این تو تکلیف ندارى .
اما اینجا که مى گویند احتمال ، نه معنایش اینست که برو در خانه ات بنشین ، بعد بگو من احتمال اثر مى دهم ، احتمال اثر نمى دهم . این که پاکى و نجسى نیست . در این مورد باید بروى کوشش بکنى ، حداکثر تحقیق را بکنى ، تا ببینى و بفهمى که آیا به نتیجه مى رسى یا نمى رسى . کسى که بى اطلاع است و دنبال تحقیق هم نمى رود تا بفهمد از این امر به معروف و نهى از منکرش به نتیجه مى رسد یا نمى رسد ، چنین عذرى را ندارد . یا آن دیگرى مى گوید : آقا ! من که قدرت ندارم . اسلام هم مى گوید بسیار خوب ، ولى برو قدرت را به دست بیاور ، این ، شرط وجود است ، نه شرط وجوب . یعنى گفته اند تا ناتوانى دست به کارى نزن که به نتیجه نمى رسى ، ولى برو توانائى را به دست آور تا بتوانى به نتیجه برسى . حالا برایتان مثالى ذکر مى کنم : در فقه مسئله اى مطرح است به نام[ولایت از قبل جائر] . مخصوصا در زمان ائمه این مسئله را زیاد سؤال مى کردند . مى گفتند : یابن رسول الله ! این خلفا ، خلفاى جور و ظلم هستند ، ما از اینها پست دولتى به اصطلاح بگیریم یا نگیریم ؟ اسلام دستورش اینست که نه ، از اینها پست نگیرید .
ولى بعد مى فرمود : اگر تو از ناحیه آنها پستى مى گیرى که آن پست وسیله مى شود که تو بر امر به معروف و نهى از منکر قدرت پیدا کنى ، این کار را قطعا انجام بده . در کتب فقهى ما این مسئله مطرح است . محقق در[شرایع] دارد ، شهید بن (5) دارند . منتهى بعضى مى گویند : استحبت و بعضى مى گویند : وجبت یعنى مى گویند این کارى که کمک دادن و اعانت به ظالم است ( مثلا على بن یقطین مى خواهد بشود ، وزیر هارون ظالم ستمگر غاصب مى خواهد بشود ) واجب است . یعنى این کارى که فى حد ذاته حرام است ، اگر وسیله اى باشد براى اینکه قدرتى به دست آورى که از این قدرت در راه امر به معروف و نهى از منکر استفاده کنى ، نه تنها بر تو حرام نیست ، بلکه واجب است .
امام موسى بن جعفر ( ع ) راجع به محمد بن اسماعیل بن بزیع و على بن یقطین ، دو نفر از شیعیان که در دستگاه ظلم خلفا بودند ولى در آن دستگاه رفته بودند براى اینکه مقاصد الهى را پیش ببرند ، مى فرماید : شما ستارگان خدا در روى زمین هستید ، تو نرفتى آنجا که منفعت پرستى بکنى ، جاه پرستى بکنى ، براى اینکه پول به دست آورى ، تو در آنجا رفتى تا هدف اسلام را پیش ببرى .
ببینید ! کار تحصیل قدرت براى امر به معروف و نهى از منکر تا آنجا مهم است ، تا آنجا واجب است که اسلام مى گوید یک عمل صددرصد حرام را به خاطر آن مى توانى مرتکب بشوى . یعنى این عمل که در ذات خود و در صورتى که تو فقط براى این بخواهى آن را انجام دهى که جزء جلال آن دستگاه بشوى و در آن هیچ هدف امر به معروف و نهى از منکر یعنى هدف خدمت به اسلام نداشته باشى ، حرام است ، به منظور خدمت به اسلام که واقعا به اسلام خدمت بکنى ، این حرام تبدیل به واجب و به قول بعضى از فقها مثل محقق در [شرایع] مستحب مى شود . حداقل حرام تبدیل به مستحب مى شود . از اینجا شما بفهمید که مسئله قدرت این نیست که اگر تصادفا قدرتى پیدا شد ، امر به معروف بکن ، و اگر تصادفا قدرتى پیدا نشد ، نه .
دلیل دیگر نادرست بودن این حرف که مى گویند : قدرت اگر تصادفا پیدا شد امر به معروف و نهى از منکر واجب مى شود ، اگر نه ، نه ، پس تحصیل قدرت واجب نیست ، این است که ما باید ببینیم اسلام براى امر به معروف و نهى از منکر ، چه ارزشى قائل است . ببینیم با ارزشى که اسلام براى امر به معروف و نهى از منکر قائل است ، اصلا آیا امکان دارد که بگوید این وظیفه را مسلمین هنگامى باید انجام بدهند که اتفاقا و تصادفا قدرت داشته باشند ، ولى اگر قدرت نداشتند ، دیگر نه ، و هیچ وظیفه اى هم ندارند که بروند قدرت را به دست بیاورند تا امر به معروف و نهى از منکر بکنند ؟ ! شما اگر مى خواهید بفهمید که مقام امر به معروف و نهى از منکر در اسلام چیست ، این روایتى را که در کافى (6) است و از روایات بسیار معروف و قطعى و مسلم ما است و در تمام کتب فقهى و حدیثى معتبر آمده است و مفصلترین حدیث در این باب است ، مطالعه کنید . من قسمتهائى از آن را براى شما مى خوانم ، چون همه اش مفصل است . یک قسمتش که اول حدیث هم هست اینست که فرمود : در آخر الزمان ، مردم ریاکارى پیدا مى شوند که هى آیه قرآن و دعا مى خوانند ، و یتنسکون اظهار مقدس مابى مى کنند حدثاء سفهاء یک مردم تازه به دوران رسیده احمقى هم هستند . تنها چیزى که این مقدس ماب ها به آن اعتنا ندارند ، امر به معروف و نهى از منکر است . لایوجبون امرا بمعروف ولا نهیا عن منکر الا اذا امنوا الضرر اینها تا مطمئن نشوند که امر به معروف و نهى از منکر ، کوچکترین ضررى به ایشان نمى زند ، به آن تن نمى دهند . یطلبون لا نفسهم الرخص و المعاذیر دائم دنبال این هستند که یک راه فرارى براى امر به معروف و نهى از منکر پیدا کنند ، یک عذرى بتراشند که خوب دیگر نمى شود ، دیگر ممکن نیست .
یقبلون على الصلاه و الصیام و ما لا یکلفهم فى نفس ولا مال دنبال آن عبادتهائى هستند که نه به جان ، نه به مال و نه به حیثیتشان ضرر مى زند ، مثل نماز و روزه ، اما اگر وظیفه اى ، ضررى به جایى مى زند ، دیگر آن را قبول ندارند . تا آنجا که مى فرماید اگر نماز هم به کار یا حیثیت یا جانشان ضرر مى زند ، آن را رها مى کردند کما رفضوا اسمى الفرائض و اشرفها . همان طورى که عالیترین و شریفترین فریضه ها را رها کردند ، نماز را هم رها مى کردند . آن عالیترین و شریفترین فریضه ها کدام است ؟ ان الامر بالمعروف و النهى عن المنکر فریضه عظیمه بها تقام الفرائض فریضه بزرگى است که سایر فرائض به وسیله آن بپا مى شود .
باید امر به معروف و نهى از منکر باشد تا نمازى باشد ، تا زکاتى باشد ، تا حجى باشد ، تا خمسى باشد ، تا معاملاتى باشد ، تا قانونى باشد ، تا اخلاقى باشد .
باز قسمتى از حدیث را حذف مى کنم ، فرمود : ان الامر بالمعروف و النهى عن المنکر سبیل الانبیاء همانا امر به معروف و نهى از منکر ، راه همه پیامبران است ، منهاج الصلحاء ، بها تقام الفرائض و تامن المذاهب واجبات خدا به این وسیله بپا داشته مى شود و راهها به این وسیله امن مى گردد ، کسبها به این وسیله حلال ، و مظالم به این وسیله باز مى گردد ، زمین به این وسیله آباد مى شود .
شما از اینجا بفهمید که حوزه امر به معروف و نهى از منکر تا کجا است ، تا حدود آباد شدن زمین . خدا مى داند آدم گاهى که یک چیزهائى را مى بیند و در تاریخ اسلام مطالعه مى کند ، دود از کله اش بلند مى شود که ما چه بودیم و چه شدیم . دلم مى خواهد این کتاب[الاحکام السلطانیه] ماوردى را که یکى از معتبرترین کتابهاى اسلامى است و مخصوصا اروپائیها و مستشرقین روى آن خیلى حساب مى کنند ، مطالعه کنید .
این کتاب نظامات اجتماعى اسلام را در حدود هزار سال پیش بیان کرده است . ببینید چه نظاماتى در دنیاى اسلام بوده است و اصلا امر به معروف و نهى از منکر ، چه معنى اى داشته و چه مى کرده است . از آن مهمتر کتابى است به نام[معالم القربه فى احکام الحسبه] که خوشبختانه این کتاب را ظاهرا یک مستشرق فرهنگى ( باز هم خدا پدر این فرنگیها را بیامرزد که اقلا مى روند این کتابهاى نفیس خطى ما را از کتابخانه ها در می آورند و چاپ مى کنند ، ما که این عرضه را هم نداریم ) از یکى از کتابخانه هاى ترکیه در آورده و چاپ کرده است .
این کتاب در قرن نهم نوشته شده[ حسبه] در آنجا یعنى همان امر به معروف و نهى از منکر . اصطلاحى بوده که از قرن دوم هجرى ، امر به معروف و نهى از منکر را[حسبه] مى گفته اند . محتسب که شما مى بینید در اشعار ما آمده است ، یعنى آمر به معروف و ناهى ازمنکر . آن تشکیلاتى که در کشورهاى اسلامى به نام تشکیلات حسبه اى یا احتسابى بوده است ، افرادش یعنى آمرین به معروف و ناهین از منکر را مى گفتند[محتسب] که در اصطلاح شعراى ما زیاد آمده است . مولوى ، حافظ و سعدى ، این لغت را استعمال کرده اند . سعدى مى گوید[ چندان که مرا شیخ اجل شمس الدین ابوالفرج بن الجوزى] . . . مى گوید استادم ابوالفرج بن الجوزى به من که جوان بودم مى گفت نرو در این مجالس ، اینجا نرو ، آنجا نرو ، و من حرف این شیخ و استاد را نمى شنیدم چون جوان بودم ، و گاهى مسخره اش مى کردم ، مى گفتم : قاضى اربا ما نشیند ، برفشاند دست را * محتسب گر مى خورد ، معذور دارد مست را به هر حال ، اسم این کتاب[معالم القربه فى احکام الحسبه] است . وقتى انسان این کتاب را مطالعه مى کند که اصلا امر به معروف و نهى از منکر چه مفهومى داشته ، مى بیند سراسر زندگى را در بر مى گیرد . تمام کارهائى که امروز شهرداریها انجام مى دهند ، جزء امر به معروف و نهى از منکر بوده است ، تمام کارهائى که شهربانى انجام مى دهد نیز در حوزه احتسابى بوده است .
در همین کتاب آمده است که یکى از وظائف محتسب اینست که وقتى دم دکان بقالى مى رود و مى بیند روى ظرفهاى ماست باز است و مگس مى نشیند ، باید بقال را موظف کند که روى ظرف ماست خودش را بپوشاند ، لباسهاى آن بقال را نگاه کند که کثیف نباشد ، آن پیشبندى که مى بندد ، چند روز یک بار یا مثلا روزى یک بار ، عوض کند ، بشوید ، در حمامها چه بکنند ، در مسجدها چه بکنند و . . . وقتى آدم اینها را مى بیند ، مى گوید خدایا ! این ما بودیم که چنین روزى داشتیم و این ما هستیم که به چنین روزى گرفتار هستیم ؟ ! خدایا این ما هستیم که در روایات کافى ما و در تمام کتب فقهى ما مى گوید امر به معروف ، آنى است که زمین بدان آباد مى شود : و تعمر الارض ، و ینتصف من الاعداء با امر به معروف و نهى از منکر مى شود از دشمن انتقام گرفت . یعنى امر به معروف و نهى از منکر را زنده کن تا بتوانى در مقابل اسرائیل بایستى . اگر در مقابل اسرائیل ناتوانى ، ریشه اش را از چند صد سال پیش پیدا کن که امر به معروف و نهى از منکر را از میان بردى و در نتیجه دشمن بر تو مسلط شد . و یستقیم الامر ، بدین وسیله است که کارها همه بر روى اساس استوارى قرار مى گیرد .
فانکروا بقلوبکم ، والفظوا بالسنتکم ، وصکوابها جباههم ، و لا تخافوا فى الله لومه لائم ، فان اتعظوا و الى الحق رجعوا فلا سبیل علیهم[انما السبیل على الذین یظلمون الناس و یبغون فى الارض بغیر الحق ، اولئک لهم عذاب الیم] (7) دیگر فرصت ترجمه این قسمت و ذکر قسمتهاى دیگر نیست .
یک فریضه اى که در اسلام چنین مقام و ارزشى را دارد ، آیا مى شود احتمال داد که درباره اش گفته اند اگر یک روزى دیدى اتفاقا ، تصادفا ، یک نیروئى ، یا قدرتى دارى انجام بده و اگر قدرت ندارى دیگر تکلیف ساقط است . این تکلیف ساقط است ، یعنى اسلام ساقط است . چون امر به معروفى که اسلام براى ما معرفى مى کند ، به منزله پایه خیمه اسلام است . چطور ممکن است که خود اسلام بگوید اگر تصادفا دیدى مى توانى اسلام را نگه دارى ، نگه دار ، اگر تصادفا دیدى نه ، نمى توانى ، دیگر نمى خواهد ، خیالت راحت باشد ! در مورد احتمال اثر هم همینطور است . بنده بروم در اطاقم بنشینم ، بگویم من که احتمال اثر نمى دهم . تو حق ندارى احتمال اثر بدهى یا ندهى .
تو که اصلا مطالعه ندارى ، تو که از اوضاع خبر ندارى ، جریانات را نمى دانى ، تو که نمى دانى راه امر به معروف و نهى از منکر چیست ، تو که روانشناسى نمى دانى که براى نفوذ در بشر از چه راهى باید با روح او مواجه شد ، تو که جامعه شناسى نمى دان ى ، تو که چیزى نمى دانى ، حق ندارى بگوئى من احتمال اثر مى دهم یا احتمال اثر نمى دهم . اینست که دور کن این اصل اساسى ، قدرت و آگاهى است ، و هر دو را هم باید تحصیل کرد و به دست ، آورد ، غیر از این نمى شود .
شما در روزنامه هاى خودمان مى خوانید که در آمریکا بیش از سیصد و هشتاد کمیته جمع آورى اعانه براى اسرائیل وجود دارد . من از این نظر اینها را تقدیر مى کنم که ملت بیدارى هستند ، براى خودشان دارند کار مى کنند . این ملت مى فهمد که راهش همین است . هر مردمى در هر محله اى ، در هر گوشه اى هستند ، خودشان باید بنشینند ، فکر کنند ، کار کنند ، آگاهى و اطلاع به دست آورند ، عاقبت را بیندیشند . این ، آگاهى است و تحصیل آگاهى واجب است . این قدرت است ، و تحصیل قدرت واجب است .
باز گردم به آن مطلبى که در ابتدا عرض کردم ، یعنى بررسى عنصر امر به معروف و نهى از منکر در نهضت حسینى ، از این نظر ، از این وجهه که اهل بیت پیغمبر چگونه از این فرصت حداکثر استفاده را کردند . خدا رحمت کند مرحوم آیتى رضوان الله علیه را ، چه مرد بزرگوارى بود ، چه عالم متقى اى بود که از دست ما رفت . ایشان کتابى دارد به نام[بررسى تاریخ عاشورا] که شاید خیلى از شما دیده باشید . کسانى هم که ندیده اند ، ببینند و بخوانند . مجموعه سخنرانیهائى است که ایشان در رادیو کرده است . بعد از فوت ایشان این سخنرانیها را چاپ کردند . در میان کتابهائى که به زبان فارسى در این زمینه نوشته شده است ، اگر نگوئیم بهترین آنهاست ، قطعا از بهترین آنها است . حالا اگر از نظر تجزیه و تحلیل نگویم در درجه اول یا فرد اول است ، ولى از جنبه استناد یعنى از جنبه اینکه مطالبش مستند به تواریخ معتبر است ، قطعا بى نظیر است .
در آنجا این مرد روى این مطلب خیلى تکیه کرده است که اصلا تاریخ کربلا را اسرار زنده کردند ، یعنى اسرا نگهدارى کردند و بزرگترین اشتباهى که دستگاه اموى کرد مسئله اسیر گرفتن اهل بیت و سیر دادن آنها به کوفه و بعد به شام بود . و اگر آنها این کار را نکرده بودند ، شاید مى توانستند تاریخ این نهضت را محو کنند ، یا لااقل یک مقدار آن را از اثر و قدرت بیندازند ، ولى به دست خودشان کارى کردند که براى اهل بیت پیغمبر فرصت ایجاد کردند و آنها این تاریخ را در دنیا مسجل نمودند . آنها باور نمى کردند که یک عده زن و بچه خرد شده مصیبت دیده حداکثر استفاده را از این فرصتها ببرند ، و کى باور مى کرد ، و چطور اینها تبلیغ کردند ! در روز جمعه اى در شام نماز جمعه است . ناچار خود یزید باید شرکت بکند ، و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت .
( این را الان یقین ندارم ) در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است بخواند ، بعد نماز شروع مى شود . اصلا این دو خطابه بجاى دو رکعتى است که از نماز ظهر در روز جمعه ، اسقاط ، و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت مى شود . اول ، آن خطیبى که به اصطلاح دستورى بود ، رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت ، تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد ، هر صفت خوبى در دنیا بود ، براى اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن على ( ع ) و امام حسین به عنوان اینکه اینها ( العیاذ بالله ) از دین خدا خارج شدند ، چنین کردند ، چنان کردند . زین العابدین از پاى منبر نهیب زد : ایها الخطیب اشتریت مرضاه المخلوق بسخط الخالق ، تو براى رضاى یک مخلوق ، سخط پروردگار را براى خودت خریدى . بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه مى دهى از این چوبها بالا بروم ؟ ( نفرمود منبر . خیلى عجیب است ! به قدرى اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند ! مثلا در مجلس یزید ، نمى گوید : یا امیرالمومنین ! ، یا ایها الخلیفه ! یا حتى به کنیه هم نمى گوید : یا اباخالد ! مى گوید : یا یزید ! هم زین العابدین و هم زینب . در اینجا هم نفرمود که اجازه مى دهى من بروم روى این منبر . یعنى این که منبر نیست ، این چوبهاى سه پله اى که در اینجا هست که چنین خطیبى مى رود بالاى آن و چنین سخنانى مى گوید ، ما این را منبر نمى دانیم . این چهار تا چوب است . ) اجازه مى دهى من بروم بالاى این چوبها دو کلمه حرف بزنم ؟ .
یزید اجازه نداد . آنهائى که اطراف بودند ، از باب اینکه على بن حسین ، حجازى است ، اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است ، براى اینکه به اصطلاح سخنرانیش را ببینند ، گفتند : اجازه بدهید ، مانعى ندارد . ولى یزید امتناع کرد . پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهید ، ما مى خو اهیم ببینیم این جوان حجازى چگونه سخنرانى مى کند .
گفت من از اینها مى ترسم . اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد ، یعنى دید دیگر بیش از این ، اظهار عجز و ترس است ، اجازه داد .
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود ( منتهى بعدها دیگر بیمارى نداشت ، با ائمه دیگر فرق نمى کرد ) و از طرف دیگر اسیر ، و به قول معروف اهل منبر ، چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود ، وقتى بالاى منبر رفت ، چه کرد ؟ ! چه ولوله اى ایجاد کرد ؟ ! یزید دست و پایش را گم کرد . گفت الان مردم مى ریزد و مرا مى کشند . دست به حیله اى زد . ظهر بود ، یکدفعه به موذن گفت : اذان ، وقت نماز دیر مى شود . صداى موذن بلند شد . زین العابدین خاموش شد . موذن گفت : الله اکبر ، الله اکبر امام حکایت کرد : الله اکبر ، الله اکبر . موذن گفت : اشهد ان لااله الاالله ، اشهد ان لااله الا الله ، باز امام حکایت کرد . تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم . تا به اینجا رسید ، زین العابدین فریاد زد : موذن ! سکوت کن . رو کرد به یزید و فرمود : یزید ! این که اینجا اسمش برده مى شود و گواهى به رسالت او مى دهید کیست ؟ ایها الناس ! ما را که به اسارت آورده اید ، کیستیم ؟ پدر مرا که شهید کردید که بود ؟ و این کیست که شما به رسالت او شهادت مى دهید ؟ تا آنوقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده اند .
آنوقت شما مى شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایم ترى بود ، ملازم قرار داد و گفت : حداکثر مهربانى را با اینها از شام تا مدینه بکن . این ، براى چه بود ؟ آیا یزید نجیب شده بود ؟ روحیه یزید فرق کرد ؟ ابدا . دنیا و محیط یزید عوض شد . شما مى شنوید که یزید بعد دیگر پسر زیاد را لعنت مى کرد ، هى مى گفت : تمام ، گناه او بود . اصلا منکر شد ، که من چنین دستورى ندادم ، ابن زیاد از پیش خود چنین کارى کرد . چرا ؟ چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند .
ولاحول ولا قوه الابالله العلى العظیم
--------------------------------------------------------------------------------
* این سخنرانى در تاریخ 14 / 1 / 1350 برابر با 26 محرم الحرام 1390 ایراد شده است .
1 - سوره توبه ، آیه 111 .
2 - نهج البلاغه ، خطبه 189 .
3 - ارشاد مفید ص[ 235 خود را همچون شخصى ذلیل و درمانده به دست شما نمى سپارم ، و چون بندگان نیز نخواهم گریخت] یا[ چون بندگان اقرار و اعتراف نخواهم کرد] .
4 - فروع کافى ج 5 ص 59 .
5- یعنى شهید اول و شهید ثانى رحمه الله علیهما] .
6 - فروع کافى ج 5 ص 55 .
7 - سوره شورى ، آیه 42 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم . (1)
عنوان بحث من ،[شعارهاى عاشورا] است . مى خواهم درباره دو مطلب که به یکدیگر پیوسته است ، صحبت بکنم . یکى درباره شعارهائى که وجود مقدس اباعبدالله الحسین ( ع ) و اهل بیت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابراز کردند ، و دیگر درباره شعار بودن عاشورا براى ما مردم شیعه .
اولا کلمه[شعار] را باید توضیح بدهم و معنى بکنم . کلمه[شعار ] در اصل . عبارت بوده است از شعرها یا نثرهائى که در جنگها مى خواندند . افراد که در میدان جنگ وارد مى شدند ، هر دسته اى شعار بالخصوصى داشت . جنگها معمولا تن به تن بود . دو دسته که با یکدیگر مى جنگیدند ، افراد ، همه مسلح ، همه خود پوشیده ، همه زره پوشیده ، همه چکمه پوشیده ، همه شمشیر به دست و همه سپر به دست بودند و صورتشان از پائین ، تقریبا تا بینى و از بالا تا روى ابرو پوشیده بود به طورى که هر مرد مبارزى فقط چشمهایش پیدا بود .
این بود که در میدان جنگ ، افراد ، کمتر شناخته مى شدند . در بیرون ، هر کسى همه سر و گردنش بیرون است ، لباسها مختلف است ، افراد از دور شناخته مى شوند ، ولى در جنگها به واسطه متحدالشکل بودن همه افراد ، نه تنها افراد یک سپاه از یکدیگر تشخیص داده نمى شدند بلکه افراد یک سپاه از افراد سپاه مخالف نیز تشخیص داده نمى شدند ، به طورى که ممکن بود کسى اشتباه بکند ، به جاى اینکه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودى را بزند .
این بود که هر قومى و هر لشکرى یک شعار مخصوص به خود داشت ، جمله اى را انتخاب مى کردند ، که در حین جنگ احیانا آن را تکرار مى کردند و شعار مى دادند براى اینکه دانسته بشود که این ، جزء لشکر مثلا ( الف ) است ، و آن ، که شعار دیگرى داشت ، جزء لشکر مثلا ( ب ) است . این کار لااقل این مقدار فایده داشت که افراد لشکرها اشتباه نمى شدند و کسى همرزم خودش را نمى کشت .
گاهى شعارهائى که مى دادند اندکى از این هم روشنتر بود ، به این صورت که آن مرد مبارزى که به میدان مى رفت ، گذشته از اینکه شعار عمومى دسته خودش را تکرار مى کرد ، احیانا خودش را هم شخصا معرفى مى نمود . چون عرب طبع شعرش بسیار قوى است و شعر گفتن براى قوم عرب ساده است و این ، از خصوصیات زبان عربى است ، غالب آنها وقتى مى خواستند به میدان بروند ، با یک رباعى ، با یک رجز خودشان را معرفى مى کردند . یا مثلا مبارزه طلبى خودش را با یک شعر بیان مى کرد ، با شعر مبارز مى طلبید . کسى هم که مى خواست به او جواب بدهد که من آماده هستم ، یک وقت مى دیدند با شعرى به همان آهنگ مى گفت من آماده هستم ( که این اندکى مشکلتر بود ) .
شنیده اید که در جنگ خندق پیغمبر اکرم ( ص ) دستور داد دور مدینه را ( قسمتهائى که لشکر دشمن مى توانست بیاید ) خندقى کندند براى اینکه دشمن نتواند خود را به داخل مدینه برساند . ولى چند نفر از افراد دشمن توانستند اسبهاى خود را از باریکه اى عبور بدهند و بیایند آنطرف ، که یکى از آنها[عمرو بن عبدود] معروف شجاع به اصطلاح فارس یلیل بود که ضرب المثل شجاعت بود .
آمد در مقابل مسلمین و فریاد کرد : الا رجل ، الارجل آیا مرد هست ؟ کسى جواب نداد ، چون همه او را مى شناختند . یک نفر جرات نکرد بگوید[من ] ( براى اینکه مى دانستند که رو بروى شدن با او جز کشته شدن نتیجه دیگرى ندارد ) جز یک جوان بیست و چند ساله که از جا بلند شد و گفت : یا رسول الله ! اجازه مى دهید من به میدان بروم ؟ فرمود : بنشین ( على بود ) . دوباره فریاد کرد : الارجل ، الارجل ، کسى غیر از على جواب نداد .
براى بار سوم : الارجل ، الارجل ، باز تنها على از جا بلند شد . آبروى مسلمین دارد از بین مى رود . عمر بن الخطاب براى اینکه عذرى از مسلمین بخواهد ، گفت : یا رسول الله ! اگر کسى بلند نمى شود ، به خاطر این است که این شخص مردى است غیر قابل مبارزه . من خودم با قافله اى که این مرد نیز در آن بود حرکت مى کردم ، عده زیادى دزد به ما برخورد کردند و او به تنهائى براى مقابله با آنها حرکت کرد . سپر مى خواست ، یک کره شتر به دست گرفت ! چه کسى مى تواند با این مرد مبارزه کند ؟ !
[عمرو بن عبدود] در آخر کار وقتى که خواست مسلمین را خوب تحقیر کرده باشد ، این شعر را خواند :
ولقد بححت من الندا * ءبجمعکم هل من مبارز
و وقفت اذ وقفت المشجع * موقف القرن المناجز (2)
تا آخر . گفت دیگر خسته شدم ، گلویم به درد آمد از بس گفتم : هل من مبارز یک مرد در میان شما نیست ؟ ! پیغمبر به على اجازه داد . على از جا بلند شد و گفت : و لقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز . . . به همان آهنگ شعر خواند ، آمد جلو ، و شنیده اید که چگونه پیروز شد . شرایط طورى شد که پیغمبر فرمود : تمام اسلام با تمام کفر روبرو شد ، یعنى جنگ سرنوشت است .
از چیزهائى که ما در عاشورا زیاد مى بینیم ، مسئله شعار است ، شعار اباعبدالله ، اصحاب اباعبدالله و خاندان اباعبدالله . در این شعارها ، مخصوصا شعارهاى خود اباعبدالله ( ع ) گذشته از اینکه افراد خودشان را با یک رجز ، با یک رباعى معرفى مى کردند ، گاهى جمله هائى مى گفتند که طى آنها نهضت خودشان را معرفى مى نمودند . و مسئله مهم اینست . در تاریخ خیلى دیده مى شود که گاهى مردمى ، اجتماعى مى کنند ، در یک جا جمع مى شوند براى مقصد و هدفى . یک وقت مى بینند در خارج ، با منظور و مقصود دیگرى پخش مى شود .
در اوایل مشروطیت ایران خیلى از این قضایا اتفاق افتاده است . بسیارى از مردم راجع به مشروطیت چیزى سرشان نمى شد . مردم را به نامهاى دیگرى در جائى جمع مى کردند ، وقتى که مردم متفرق مى شدند ، مى دیدند چیز دیگرى از آب در آمد ، اعلام مى کردند که مردم جمع شدند درباره این مطلب چنین گفتند ، درباره آن مطلب چنان گفتند . براى اینکه مردم اینقدر رشد نداشتند که خودشان مشخص کنند که این جمع شدن ما براى چیست ؟ براى چه هدف و مقصدى است ؟ اباعبدالله ( ع ) در روز عاشورا شعارهاى زیادى داده است که در آنها روح نهضت خودش را مشخص کرده که من براى چه مى جنگم ، چرا تسلیم نمى شوم ، چرا آمده ام که تا آخرین قطره خون خودم را بریزم ؟ و متاسفانه این شعارها در میان ما شیعیان فراموش شده و ما شعارهاى دیگرى به جاى آنها گذاشته ایم که این شعارها نمى تواند روح نهضت اباعبدالله را منعکس کند .
ائمه ما یکى پس از دیگرى آمدند و دستور دادند که عاشورا را باید زنده نگه داشت ، مصیبت حسین نباید فراموش شود ، این مکتب باید زنده بماند . هر سال که محرم و عاشورا پیدا مى شود ، شیعه باید آن را زنده نگه دارد . عاشورا شعار شیعه شده است . شیعه باید بتواند جواب بدهد وقتى در مقابل یک سنى ، و بالاتر ، در مقابل یک مسیحى یا یک یهودى یا یک لامذهب قرار گرفت و او گفت : شما در این روز عاشورا و تاسوعا که تمام کارهایتان را تعطیل مى کنید و می آئید و در مساجد جمع مى شوید ، دسته راه مى اندازید ، سینه مى زنید ، زنجیر مى زنید ، داد مى کشید ، فریاد مى کشید ، چه مى خواهید بگوئید ؟ حرفتان چیست ؟ باید بتوانید بگوئید ما حرفمان چیست .
اباعبدالله نیامد فقط بجنگد تا کشته شود و حرفش را نزند ، حرف خودش را زده است ، هدف و مقصد خودش را مشخص کرده است .
باید دید شعارهاى حسین بن على در روز عاشورا چیست ؟ همین شعارها بود که اسلام را زنده کرد ، تشیع را زنده کرد و پایه دستگاه خلافت اموى را چنان متزلزل کرد که چنانچه نهضت اباعبدالله نبود ، بنى عباس اگر پانصد سال خلافت کردند ، حزب اموى که به قول عبدالله علائینى و خیلى افراد دیگر با برنامه آمده بود تا بر سرنوشت کشورهاى اسلامى مسلط شود ، شاید هزار سال حکومت مى کرد . با چه هدفى ؟ هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام ، احیاى جاهلیت ولى در زیر ستاره و پرده اسلام . شعارهاى اباعبدالله بود که این پرده ها را پاره کرد و از میان برد .
ما در عاشورا دو نوع شعار مى بینیم . یک نوع شعارهائى است که فقط معرف شخص است و بیش از این چیز دیگرى نیست . ولى شعارهاى دیگرى است که علاوه بر معرفى شخص ، معرف فکر هم هست ، معرف احساس است ، معرف نظر و ایده است ، و اینها را ما در روز عاشورا زیاد مى بینیم ، هر دو نوع شعار را مى بینیم .
اما شعارهاى خود اباعبدالله ، خود داستان مفصلى است که همه آن را نمى توانم در این یک جلسه براى شما عرض بکنم .
اباعبدالله در مقام افتخار ، خیلى تکیه مى کرد روى على مرتضى . البته به اعتبار جدش هم افتخار مى کرد ، آنکه جاى خود دارد ، ولى مخصوصا به پدرش على مرتضى افتخار مى کرد ، با اینکه آنها که در آنجا بودند دشمنان على بودند ولى مدعى بودند که ما امت پیغمبر هستیم . امام حسین کوشش داشت که افتخارش را به على مرتضى رسما بیان کرده باشد اشعارى که اباعبدالله در روز عاشورا خوانده اند ، خیلى مختلف است ، با آهنگهاى مختلف سروده شده است که بعضى از آنها از خود اباعبدالله و بقیه از دیگران است و ایشان استشهاد کرده اند ، مثل اشعار معروف[فروه بن مسیک] که سراپا حماسه است .
یکى از اشعارى که اباعبدالله در روز عاشورا مى خواند و آنرا شعار خودش قرار داده بود ، این شعر بود ( مخصوصا یک مصراع آن ) :
الموت اولى من رکوب العار * والعار اولى من دخول النار (3)
نزد من ، مرگ از ننگ ذلت و پستى بهتر و عزیزتر و محبوبتر است . اسم این شعار را باید گذاشت شعار آزادى ، شعار عزت ، شعار شرافت .
یعنى براى یک مسلمان واقعى ، مرگ ، همیشه سزاوارتر است از زیر بار ننگ ذلت رفتن . مردم دنیا ! بدانید اگر حسین حاضر است که تا آخرین قطره خون خود و جوانانش ریخته شود ، براى چیست ؟ حسین در دامن پیغمبر و على بزرگ شده است ( تعبیر از خودش است ) ، از پستان زهرا شیر خورده است .
خطبه اى دارد اباعبدالله در روز عاشورا ، در آنوقتى که از نظر ظاهر ، همه امیدها قطع شده است و هر کسى باشد ، خودش را مى بازد . ولى این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گوئى آتش است که از دهان حسین بیرون می آید ، اینقدر داغ است .
آیا این جمله ها شوخى است ؟ :
الا و ان الدعى ابن الدعى قدر کزبین اثنتین بین السله و الذله ، و هیهات منا الذله .
پسر زیاد از شمشیرش خون مى چکید . پدر سفاکش بیست سال قبل آنچنان از مردم کوفه زهر چشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد مامور کوفه شده است ، خودبخود از ترس خزیدند به خانه هاى خودشان ، چون او و پدرش را مى شناختند که چه خونخوارهائى هستند .
همینکه پسر زیاد آمد به کوفه و امیر کوفه شد ، به خاطر رعبى که پدرش در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود ، مردم از دور مسلم پراکنده شدند .
اینقدر مردم مرعوب اینها بودند .
امام حسین خطاب به مردم کوفه مى فرماید : الا و ان الدعى ابن الدعى مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده ، آن امیر و فرماندهشما قدر کز بین اثنتین بین السله و الذله ( گریه استاد ) مى دانید به من چه پیشنهاد مى کند ؟ مى گوید حسین ! یا باید خوار و ذلیل من شوى و یا شمشیر . به امیرتان بگوئید که حسین مى گوید : هیهات منا الذله حسین تن به خوارى بدهد ؟ ! ( گریه استاد ) آیا او خیال کرده که من مثل او هستم ؟ یا بى الله ذلک لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت ( گریه استاد ) خدا مى خواهد حسین چنین باشد . شما مگر نمى دانید ، آن زنازاده مگر نمى داند که من در چه دامنى بزرگ شده ام ؟ من روى دامن پیغمبر بزرگ شده ام ، روى دامن على مرتضى بزرگ شده ام ، من از پستان فاطمه شیر خورده ام ( گریه استاد ) . آیا کسى که از پستان زهرا شیر خورده باشد ، تن به ذلت و اسارت مثل پسر زیاد مى دهد ؟ ! هیهات منا الذله ما کجا و تن به خوارى دادن کجا ؟ ! شعار حسین در روز عاشورا از این تیپ است . آقایان سردسته ها که براى دسته هاى خ ودتان شعار مى سازید ، ببینید شعارهایتان با شعارهاى حسین مى خواند یا نمى خواند .
مسئله تشنگى اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخى اى نیست . هوا بسیار گرم ( عاشوراى آنوقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هواى عراق زمستانش گرم است تا چه رسد به نزدیک تابستان آن ) ، سه روز است که آب را بروى اهل بیت پیغمبر بسته اند ، گو اینکه در شب عاشورا توانستند مقدارى آب بیاورند در خیمه ها که حضرت فرمود آب را بنوشید و این آخرین توشه شما خواهد بود . و به علاوه از نظر طبیعى یک قاعده اى است : هر کسى از بدنش خون زیاد برود که بدن کم خون شده و احتیاج به خون جدید داشته باشد ، تشنه مى شود . خداوند متعال بدن را به گونه اى ساخته است که وقتى به چیزى احتیاج دارد ، فورا همان احتیاج جلوه مى کند .
افرادى که زخم بر مى دا رند ، مى بینید فورا تشنگى بر آنها غالب مى شود ، و این ، به واسطه رفتن خون از بدنشان است که چون بدن آماده مى شود براى ساختن خون و مى خواهد خون جدید بسازد ، آب مى خواهد . خود رفتن خون از بدن ، موجب تشنگى است .
یحول بینه و بین السماء العطش اینقدر تشنگى اباعبدالله زیاد بود که وقتى به آسمان نگاه مى کرد بالاى سرش را درست نمى دید . اینها شوخى نیست . ولى من هر چه در مقاتل گشتم ( آن مقدارى که مى توانستم بگردم ) تا این جمله معروفى را که مى گویند اباعبدالله به مردم گفت : اسقونى شربه من الماء ، یک جرعه آب به من بدهید ، ببینم ، ندیدم . حسین کسى نبود که از آن مردم چنین چیزى طلب بکند . فقط یک جا دارد که حضرت در حالى که داشت حمله مى کرد و هو یطلب الماء . قرائن نشان مى دهد که مقصود اینست : در حالى که داشت به طرف شریعه مى رفت ( در جستجوى آب بود که از شریعه بردارد ) نه اینکه از مردم طلب آب مى کرد .
عظمت اباعبدالله چیز دیگرى است . او چیزى است ، ما چیز دیگرى .
شعارهائى که در سینه زنى ها و نوحه سرائى ها مى دهید ، شعارهاى حسینى باشد .
نوحه ، بسیار بسیار خوب است . ائمه اطهار دستور مى دادند افرادى که شاعر بودند ، نوحه خوان بودند ، نوحه سرا بودند ، بیایند براى آنها ذکر مصیبت بکنند ، آنها شعر مى خواندند و ائمه اطهار گریه مى کردند . نوحه سرائى و سینه زنى و زنجیرزنى ، من با همه اینها موافقم ، ولى به شرط اینکه شعارها ، شعارهاى حسینى باشد ، نه شعارهاى من در آوردى[ نوجوان اکبر من] ،[نوجوان اکبر من] شعار حسینى نیست . شعارهاى حسینى شعارهائى است که از این تیپ باشد : فریاد مى کند الا ترون ان الحق لا یعمل به ، و ان الباطل لا یتناهى عنه لیرغب المومن فى لقاء الله محقا مردم ! نمى بینید که به حق عمل نمى شود و کسى از باطل رو گردان نیست ؟ در چنین شرایطى ، مومن[نگفت حسین یا امام] باید لقاء پروردگارش را بر چنین زندگى اى ترجیح بدهد . و یا : لا ارى الموت الاسعاده ، و الحیاه مع الظالمین الا برما . ( هر جمله اش سزاوار است که با آب طلا نوشته شود و در همه دنیا پخش گردد ، و این ، باز هم کم است . ) من مرگ را جز خوشبختى نمى بینم ، من زندگى با ستمکاران را جز ملالت و خستگى نمى بینم .
مرا عار آید از این زندگى * که سالار باشم کنم بندگى
شعارهاى حسین ( ع ) شعارهاى محیى بود ، یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم .
اباعبدالله یک مصلح است . این تعبیر مال خودش است :
انى لم اخرج اشرا ولا بطرا و لا مفسدا ولا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ، ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنکر و اسیر بسیره جدى و ابى .
این را حضرت در نامه اى به عنوان وصیتنامه به برادرشان محمد ابن حنفیه که مریض بود به طورى که از ناحیه دست فلج داشت و قدرت این را که در رکاب حضرت باشد و خدمت بکند نداشت ، نوشتند و به او سپردند . چرا ؟ براى اینکه دنیا از ماهیت نهضت او آگاه شود : مردم دنیا ! من مثلى خیلیها نیستم که قیامم ، انقلابم به خاطر این باشد که خودم به نوائى رسیده باشم ، براى اینکه مال و ثروتى تصاحب کنم ، براى اینکه به ملکى رسیده باشم . این را مردم دنیا از امروز بدانند ( این نامه را در مدینه نوشت ) : قیام من ، قیام مصلحانه است . من یک مصلح در امت جدم هستم . قصدم امر به معروف و نهى از منکر است . قصدم این است که سیرت رسول خدا را زنده کنم ، قصدم این است که روش على مرتضى را زنده کنم .
سیره پیغمبر مرد ، روش على مرتضى مرد ، مى خواهم این سیره و این روش را زنده کنم .
از اینجا مى فهمیم که چرا ائمه اطهار اینهمه دستور اکید داده اند که عاشورا باید زنده بماند و چرا اینهمه اجر و پاداش و ثواب براى عزادارى اباعبدالله منظور شده . آیا آنها این سخن را فقط به خاطر یک عزادارى مثل عزاداریهاى ما در وقتى که پدر یا مادرمان مى میرد ، گفتند ؟ نه ، مردنهاى ما ارزشى ندارد ، در مردنهاى ما فکر و ایده و هدفى وجود ندارد . ائمه اطهار از این جهت گفتند ؟ نه ، مردنهاى ما ارزشى ندارد . ائمه اطهار از این جهت گفتند عاشورا زنده بماند که این مکتب زنده بماند ، براى اینکه اگر چه شخص حسین بن على نیست ولى حسین بن على باید به قول امروز یک سمبل باشد ، به صورت یک نیرو زنده باشد ، حسین اگر خودش نیست ، هر سال ، محرم که طلوع مى کند ، یک مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند : الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهى عنه ؟ لیرغب المومن فى لقاء الله محقا ، براى اینکه از راستى و حقیقت ، شور حیات ، شور امر به معروف ، شور نهى از منکر ، شور اصلاح مفاسد امور مسلمین ، در میان مردم شیعه پیدا بشود .
پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا که هى حسین حسین مى کنید و به سر خودتان مى زنید ، چه مى خواهید بگوئید ؟ باید بگوئیم : ما مى خواهیم حرف آقایمان را بگوئیم . ما هر سال مى خواهیم تجدید حیات بکنیم ، یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم . باید بگوئیم عاشورا روز تجدید حیات ماست ، در این روز مى خواهیم در کوثر حسینى شستشو بکنیم ، تجدید حیات بکنیم ، روح خودمان را شستشو بدهیم ، خودمان را زنده کنیم ، از نو مبادى و مبانى اسلام را بیاموزیم ، روح اسلام را از نو به خودمان تزریق بکنیم . ما نمى خواهیم حس امر به معروف و نهى از منکر ، احساس شهادت ، احساس جهاد ، احساس فداکارى در راه حق در ما فراموش بشود ، نمى خواهیم روح فداکارى در راه حق در ما بمیرد .
این ، فلسفه عاشورا است ، نه گناه کردن و بعد به نام حسین بن على بخشیده شدن ! گناه بکنیم بعد در مجلسى شرکت بکنیم و بگوئیم خوب دیگر گناهانمان بخشیده شد . گناه آنوقت بخشیده مى شود که روح ما پیوندى بخورد با روح حسین بن على . اگر پیوند بخورد ، گناهان ما قطعا بخشیده مى شود ، ولى علامت بخشیده شدنش اینست که دو مرتبه دیگر دنبال آن گناه نمى رویم .
اما اینکه گناه بکنیم ، از مجلس حسین بن على بیرون برویم و دو مرتبه دنبال آن گناهان برویم ، نشانه اینست که روح ما با روح حسین بن على پیوند نخورده است .
شعارهاى اباعبدالله ، شعار احیاى اسلام است ، اینست که چرا بیت المال مسلمین را یک عده به خودشان اختصاص داده اند ؟ چرا حلال خدا را حرام ، و حرام خدا را حلال مى کنند ؟ چرا مردم را دو دسته کرده اند ، مردمى که فقیر فقیر و دردمندند ، و مردمى که از پرخورى نمى توانند از جایشان بلند شوند ؟ در بین راه در حضور هزار نفر لشکریان حر آن خطبه معروف را خواند که طى آن حدیث پیغمبر را روایت کرد ، گفت پیغمبر چنین فرموده است که اگر زمانى پیش بیاید که اوضاع چنین بشود ، بیت المال چنان بشود ، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود ، اگر مسلمان آگاهى اینها را بداند و سکوت کند ، حق است بر خدا که چنین مسلمانى را به همانجا ببرد که آن ستمکاران را مى برد . بنابراین من احساس وظیفه مى کنم ، الا و انى احق من غیر در چنین شرایطى من از همه سزاوارترم .
پس اینست مکتب عاشورا و محتواى شعارهاى عاشورا . شعارهاى ما در مجالس ، در تکیه ها و در دسته ها باید محیى باشد ، نه مخدر ، باید زنده کننده باشد نه بى حس کننده . اگر بى حس کننده باشد ، نه تنها اجر و پاداشى نخواهیم داشت بلکه ما را از حسین ( ع ) دور مى کند .
این اشک براى حسین ریختن خیلى اجر دارد اما به شرط اینکه حسین آنچنانکه هست در دل ما وارد بشود . ان للحسین محبه مکنونه فى قلوب المومنین . اگر در دلى ایمان باشد ، نمى تواند حسین را دوس ت نداشته باشد ، چون حسین مجسمه اى است از ایمان .
شعارهائى که اصحاب اباعبدالله مى دادند ، شعارهاى عجیبى است . حادثه کربلا طورى وقوع پیدا کرده که انسان فکر مى کند اصلا این صحنه را عمدا آنچنان ساخته اند که همیشه فراموش نشدنى باشد . عجیب هم هست ! اباعبدالله گاهى شعار معرفى خودش را مى داد : انا الحسین بن على * آلیت ان لا انثنى احمى عیالات ابى * امضى على دین النبى (4) شعارهاى ایشان با آهنگهاى مختلف است . وقتى که در میدان جنگ تنها مى ایستاد ، شعارهاى بلند مى داد ، شعارى را مى خواند که با وزن طولانى بود : انا بن على الطهر من آل هاشم * کفانى بهذا مفخرا حین افخر (5) اما وقتى که حمله مى کرد ، شعارهاى حمله اى مى داد مثل : الموت اولى من رکوب العار یا همان شعرى که قبلا خواندم .
شجاعت و قوت قلبى که اباعبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد ، همه [ شجاعان] را فراموشاند . این ، سخن راویان دشمن است . راوى گفت :
این سخنرانى در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسى در مسجد جامع نارمک ( تهران ) ایراد شده است .
و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل اهل بیته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه به خدا قسم در شگفت بودم که این چه دلى بود ، چه قوت قلبى بود ؟ ! یک آدمى که اینچنین دل شکسته باشد که در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بیت و فرزندانش را قلم قلم کرده باشند و اینچنین قوى القلب باشد ! من که نظیرى برایش سراغ ندار م .
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را به عنوان مرکز انتخاب کرده بود .
یعنى وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مى ایستاد و بعد حمله مى کرد . به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ ، کسى جرات نکرد تن به تن با اباعبدالله بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند ، جنگیدند ، ولى آمدن همان و از بین رفتن همان . پسر سعد فریاد کرد : چه مى کنید ؟ ! ان نفس ابیه بین جنبیه یا : ان نفسا ابیه بین جنبیه این ، پسر على است ، روح على در پیکر اوست ، شما با کى دارید مى جنگید ؟ ! با او تن به تن نجنگید . دیگر جنگ تن به تن تمام شد . آنوقت جنگى که از طرف آنها نامردى بود شروع شد ، سنگ پرانى ، تیراندازى . جمعیتى در حدود سى هزار نفر ، مى خواهند یک نفر را بکشند . از دور ایستاده اند ، تیر اندازى مى کنند یا سنگ مى پرانند . همینها وقتى که اباعبدالله حمله مى کرد ، درست مثل یک گله روباه که از جلوى شیر فرار مى کند ، فرار مى کردند . ولى حضرت حمله را خیلى ادامه نمى داد یعنى نمى خواست فاصله اش با خیام حرمش زیاد شود . غیرت حسین اجازه نمى داد که تا زنده است ، کسى به اهل بیتش اهانت کند .
مقدارى که حمله مى کرد و آنها را دور مى ساخت ، بر مى گشت ، می آمد در آن نقطه اى که آن را مرکز قرار داده بود . آن نقطه ، نقطه اى بود که صدارس به حرم بود ، یعنى اهل بیت اگر چه حسین را نمى دیدند ولى صدایش را مى شنیدند . براى اینکه مطمئن باشد زینبش ، براى اینکه مطمئن باشد سکینه اش ، براى اینکه بچه هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست ، وقتى که می آمد در آن نقطه مى ایستاد ، آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت درمی آمد و مى گفت : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم ، یعنى این نیرو از حسین نیست ، این خداست که به حسین نیرو داده است . هم شعار توحید مى داد و هم به زینبش خبر مى داد که زینب جان ! هنوز حسین تو زنده است . به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم ، کسى حق ندارد بیرون بیاید . لذا همه در داخل خیمه ها بودند .
ابا عبدالله دوبار براى وداع آمدند . یک بار آمدند ، وداع کردند و رفتند . بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند ، در این هنگام شخصى صدا زد حسین ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟ ! ریختند به خیام حرمت . دیگر آب نخورد و برگشت .
آمد براى بار دوم با اهل بیتش وداع کرد : ثم ودع اهل بیته ثانیا . چه جمله هاى نورانى اى دارد ! رو مى کند به آنها که : اهل بیت من ! مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر مى شوید ، ولى کوشش کنید که در مدت اسارتتان ، یک وقت کوچکترین تخلفى از وظیفه شرعیتان نکنید . مبادا کلمه اى به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد . ولى مطمئن باشید که این ، پایان کار دشمن است ، این کار ، دشمن را از پا در آورد : و اعلموا ان الله منجیکم بدانید که خدا شما را نجات مى دهد و از ذلت حفظ مى کند .
این خیلى حرف است : اهل بیت من ! شما اسیر خواهید شد ولى حقیر و ذلیل نخواهید شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همین جهت بود که وقتى در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مى دادند ، زینب نمى گذاشت قبول کنند . اسیر بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل کنند . شیر را هم در زنجیر مى کنند ، ولى شیر در زنجیر هم که باشد ، شیر است ، روباه ، آزاد هم که باشد ، روباه است . بار دوم که امام آمد ، اهل بیت خوشحال شدند ، دوباره با اباعبدالله خداحافظى کردند . باز به امر ابا عبدالله از خیمه ها بیرون نیامدند .
بعد از مدتى یک دفعه باز صداى شیهه اسب اباعبدالله را شنیدند ، خیال کردند حسین براى بار سوم آمده است تا با اهل بیتش خداحافظى کند ( گریه استاد ) ولى وقتى بیرون آمدند ، اسب بى صاحب اباعبدالله را دیدند ( گریه شدید استاد ) . دور اسب اباعبدالله را گرفتند . هر کدام سخنى با این اسب مى گوید . طفل عزیز اباعبدالله مى گوید : اى اسب ! هل سقى ابى ام قتل عطشانا من از تو یک سوال مى کنم : پدرم که مى رفت ، با لب تشنه رفت ( گریه استاد ) ، من مى خواهم بدانم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند ؟ ( گریه استاد ) .
اینجاست که یک منظره دیگرى رخ مى دهد که قلب مقدس امام زمان را آتش مى زند . و اسرع فرسک شاردا محمحما با کیا ، فلما راین النساء جوادک مخزیا و ابصرن سرجک ملویا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات (6) . روضه امام زمان است ، مى گوید جد بزرگوار ! اهل بیت تو به امر تو از خانه بیرون نیامدند ، اما وقتى که اسب بى صاحب را دیدند ، موها را پریشان کردند ، همه به طرف قتلگاه تو آمدند ( گریه استاد ) .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم ، وصلى الله على محمد و آله الطاهرین ، نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم ، یا الله . . . اللهم ارزقنا توفیق الطاعه ، و بعد المعصیه و صدق النیه ، و عرفان الحرمه ، و اکرمنا بالهدى و الاستقامه ، و سدد السنتنا بالصواب و الحکمه ، و املا قلوبنا بالعلم و المعرفه .
خدایا ! ما را حسینى واقعى قرار بده ، ما را آشنا به روح نهضت حسینى قرار بده ، پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان ، ما را به روح حسینى زنده بگردان .
خدایا ! انوار معرفت خودت را بر قلبهاى ما بتابان . دلهاى ما را محل محبت خودت قرار بده .
خدایا ! ما را از افراد واقعى پیغمبر خودت قرار بده ، دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرینش کوتاه مفرما ، قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان . و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان .
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره انفال ، آیه 23 .
2- بحارج 20 ص 203 .
3 - مقتل مقرم / ص 345 .
4- مقتل مقرم ص 345 .
5 - منتهى الامال / ج 1 ص 282 .
6 - بحار / ج 101 ص 240 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین ، بارى الخلائق اجمعین ، و الصلاه و السلام على عبد الله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
حادثه عاشورا مثل بسیارى از حقایق این عالم است که در زمان خودشان بسا هست آنچنانکه باید شناخته نمى شوند . و بلکه فلاسفه تاریخ مدعى هستند که شاید هیچ حادثه تاریخى را نتوان در زمان خودش آنچنانکه هست ، ارزیابى کرد . بعد از آنکه زمان زیادى گذشت و تمام عکس العمل ها و جریانات مربوط به یک حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته مى شود . همچنانکه شخصیتها هم همینطورند . شخصیتهاى بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجى که شایسته وجود آنهاست ، پیدا نمى شود ، بعد از مرگشان تدریجا شخصیتشان بهتر شناخته مى شود ، بعد از دهها سال که از مرگشان مى گذرد ، تدریجا شناخته مى شوند . و معمولا افرادى که در زمان خودشان خیلى شاخصند بعد از فوتشان فراموش مى شوند ، و بسا افرادى که در زمان خودشان آنقدرها شاخص نیستند ولى بعد از مرگشان تدریجا شخصیت آنها گسترش پیدا مى کند و بهتر شناخته مى شوند .
اگر دو نفر عالم را که در یک زمان زندگى مى کنند در نظر بگیریم ، ولو از نظر شهرت علمى یکى ده برابر دیگرى بزرگ است ، ولى گاهى بعد در تاریخ روشن مى شود که آنکه ده برابر کوچک بوده ، از آنکه ده برابر بزرگ بوده ، بزرگتر است ، که براى این من مثالهاى زیادى دارم . از همه بهتر اینست که ما به خود على ( ع ) مثال بزنیم آنهم از زبان خود ایشان .
در کلمات مولا در[ نهج البلاغه] جزء کلماتى که حضرت در فاصله ضربت خوردن و شهادت یعنى در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگى فرموده اند ، یکى این دو سه جمله است که تعبیر خیلى عجیبى است .
مى فرماید : غدا تعرفوننى و یکشف لکم سرائرى (1) فردا مرا خواهید شناخت ، یعنى امروز مرا نشناخته اید ، زمان من مرا نشناخت ، آینده مرا خواهد شناخت . و یکشف لکم سرائرى ( سرائر یعنى سریره ها ، امور مخفى ، امورى که در این زمان چشمها نمى تواند آنها را ببیند ، مثل گنجى که در زیر زمین باشد ) مخفیات وجود من فردا براى شما کشف خواهد شد . و همینطور هم شد . على را مردم ، بعد از زمان خودش بیشتر شناختند از زمان خودش . على را در زمان خودش چه کسى شناخت ؟ یک عده بسیار معدود . شاید تعداد آنهایى که على را در زمان خودش واقعا مى شناختند ، از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمى کرد .
پیغمبر اکرم راجع به کلمات خودشان این جمله را در حجه الوداع فرمود ( ببینید چه کلمات بزرگى ! ) نضر ( نصر ) الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم یسمعها ، فرب حامل فقه غیر فقیه ، و رب حامل فقه الى من هوا فقه منه (2) خدا خرم کند چهره آنکس را ( خدا یار آنکس باد ) که سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط کند و به کسانى که سخن مرا نشنیده اند ، به آنهائى که زمان من هستند ولى اینجا نیستند یا افرادى که بعد از من می آیند ، برساند . یعنى حرفهاى مرا که مى شنوید ، حفظ کنید و به دیگران برسانید .
فرب حامل فقه غیر فقیه بسا کسانى که حامل یک حکمت و حقیقتند در صورتى که خودشان اهل آن حقیقت نیستند ، یعنى آن عمق و معنى آن حقیقت را درک نمى کنند . و رب حامل فقه الى من هو افقه منه و چه بسا افرادى که فقهى را ، حکمتى را ، حقیقتى را حمل مى کنند ، حفظ مى کنند ، بعد منتقل مى کنند به کسانى که از خودشان داناترند .
معناى جمله اینست که شما اینها را حفظ کنید و به دیگران برسانید . بسا هست که شما اصلا عمق حرف مرا درک نمى کنید ولى آن دیگرى که مى شنود ، مى فهمد ، شما فقط ناقلى هستید ، نقل مى کنید . و باز بسا هست که شما چیزى مى فهمید ولى آن کسى که بعد ، شما براى او نقل مى کنید ، بهتر از شما مى فهمد . مقصود اینست که سخنان مرا برسانید به نسلهاى آینده که معناى سخن مرا از شما بهتر مى فهمند .
على ( ع ) فرمود : آینده مرا بهتر خواهد شناخت . پیغمبر ( ص ) هم فرمود در آینده معانى سخن مرا بهتر از مردم حاضر درک خواهند کرد .
اینست معناى اینکه ارزش یک چیز در زمان خودش آنچنانکه باید ، درک نمى شود ، باید زمان بگذرد ، بعدها آیندگان تدریجا ارزش یک شخص ، ارزش کتاب یا سخن یک شخص ، ارزش عمل یک شخص را بهتر درک مى کنند .
[ اقبال لاهورى] شعرى دارد که گویى ترجمه جمله مولاى على ( ع ) است . حضرت مى فرماید : غدا تعرفوننى فردا مرا خواهید شناخت ( این را روزى مى گوید که دارد از دنیا مى رود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهید شناخت .
اقبال مى گوید[ اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد] مقصودش از شاعر ، نه هر کسى است که چند کلمه سرهم بکند ، بلکه مقصود ، کسى است که پیامى دارد ، مثل خود اقبال که شاعرى است که فکرى دارد ، اندیشه اى د ارد ، پیامى دارد ، یا مولوى و حافظ که شعرایى هستند که اندیشه و پیامى دارند ، گواینکه پیام بعضى از اینها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درک نمى کنند ، مثل حافظ که هنوز وقتى که در اطراف او مطلب مى نویسند ، هزار جور چرند مى نویسند الا آن پیامى که خود حافظ دارد[ . ( اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد] . بسیارى از اندیشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است . یعنى اینگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پیدا نکرده اند .
[ جبران خلیل جبران] یک نویسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهاى مسیحى است که تولدش در لبنان بوده ولى پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بیشتر در آمریکا بوده . او عربى و انگلیسى نویس و همچنین نقاش است و مخصوصا در عربى ، از آن شیرین قلمهاى درجه اول است . با اینکه مسیحى است ، از شیفتگان على بن ابى طالب ( ع ) است . در میان عربهاى مسیحى ، شیفته على ما زیاد داریم . یکى از آنها[ میکائیل نعیمه] است . یکى دیگر ،[ جرج جرداق] است که در چند سال پیش کتابى نوشت به نام[ على بن ابى طالب صوت العداله الانسانیه] که اول در یک جلد بود ، بعد خودش آن را تفصیل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترین کتابهایى است که راجع به حضرت امیر ( ع ) نوشته شده است .
جبران خلیل مى گوید : من نمى دانم چه رازى است که افرادى پیش از زمان خودشان متولد مى شوند ، و على از کسانى است که پیش از زمان خودش متولد شده است . مى خواهد بگوید على براى زمان خودش خیلى زیاد بود . آن زمان ، زمان على نبود . ولى حقیقت بهتر ، همان است که خود على ( ع ) فرموده است که اصلا اینگونه اشخاص در هر زمانى متولد بشوند ، پیش از زمان خودشان متولد شده اند . على ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پیش از زمان خودش بود . یعنى آنقدر بزرگند که زمان خودشان ، هر زمانى باشد ، گنجایش این را که بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفى کند ، ندارد . باید مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار دیگر بازیابى و بازشناسى شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جدید پیدا کنند .
براى این موضوع عرض کردم که مثالهاى زیادى هست . در میان همه طبقات همینطور است . همین حافظ که مثالش را ذکر کردم ، آیا در زمان خودش ، همین شهرتى را که در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش کسى دیوانش را هم جمع نکرد . خودش هم به خاطر روح عرفانى خاصى که داشت ، با اینکه به او مى گفتند ، علاقه اى به جمع آورى آن نداشت .
حافظ یک مرد عالم است ، یعنى اول یک عالم است ، دوم یک شاعر ، و از این جهت با سعدى یا فردوسى فرق مى کند . اینها شاعر هستند و مثلا سى چهل هزار بیت شعر گفته اند ، کارشان شاعرى بوده . حافظ کارش شاعرى نبوده ، یک مرد عالم و مدرس و محقق بوده است . بعد از مرگش ، رفیقش که دیوانش را جمع کرده ، اهم آن کتابهایى را که او تدریس مى کرده ذکر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسیر قرآن مى گفته ، کارش این بوده .
خودش هم در یک جا مى گوید :
زحافظان جهان کس چوبنده جمع نکرد * لطائف حکمى با نکات قرآنى
در جاى دیگر مى گوید :
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ * به قرآنى که اندر سینه دارى
و نیز در جاى دیگر مى گوید :
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ * قرآن زبر بخوانى با چارده روایت
یعنى نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلکه آن را با قرائتهاى هفتگانه مى خواند واز حفظ بوده است که این آیه را عاصم اینجور قرائت کرده ، کسائى اینطور قرائت کرده و . . .
[ ملا صدراى شیرازى] که امروز تازه بعد از حدود سیصد و پنجاه سال که از مرگش مى گذرد ( مرگش در سال 1050 هجرى قمرى بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مى شود ، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه هاى علمیه هم کتابهایش تدریس نمى شود . فقط یک عده شاگرد داشت . کم کم که حکماى بعد از او آمدند ، به ارزش افکارش پى بردند و افکار او به تدریج افکار امثال بوعلى را عقب زد و پیش افتاد . دنیاى مغرب زمین هم تازه اکنون دارد با افکار این مرد آشنا مى شود .
این ، معناى اینست که اشخاص خیلى بزرگ ، افرادى هستند که در زمان خودشان موجى ، جنجالى آنچنانکه شایسته خود آنهاست ، ایجاد نمى کنند ، ولى در زمانهاى بعد تدریجا مثل گنجى که از زیر خاک بیرون بیاید ، بیرون می آیند و شناخته مى شوند .
مثال دیگر[ سید جمال] است . الان در جهان لااقل هفته اى یک مقاله درباره سید جمال الدین اسد آبادى نوشته مى شود . کشورهاى اسلامى هم به او افتخار مى کنند . ایرانیها مى گویند سید جمال مال ماست ، افغانیها مى گویند مال ماست ، ترکها مى گویند مال ماست چون در ترکیه مرده است . آخرش افغانها پیروز شدند ، رفتند استخوانهاى سید جمال را از ترکیه به افغانستان بردند ، در صورتى که سید جمال خودش را نه به ایران مى بست ، نه به افغان ، نه به ترک و نه به عرب ( البته ظاهرا ایرانى بوده ) ، نه به مصر مى بست و نه به جاى دیگر .
مصریها افتخار مى کنند که بله ، سید جمال آمد به کشور ما و قدرش را شناختند و در اینجا بود که علمایى مثل[ محمد عبده] به او گرایش پیدا کردند و او توانست یک حزب تشکیل بدهد و اصل اوج گرفتن سید جمال ، از اینجا بود ، پس ما از همه به سید جمال نزدیکتر هستیم . ولى در زمان خودش به هر کجا که مى رفت ، او را طرد مى کردند . به ایران خود ما که آمد ، با چه وضع نکبت بارى او را تبعید کردند ! مدتها در حضرت عبدالعظیم متحصن بود . در زمستان خیلى سردى که برف بسیار سنگینى هم آمده بود ، ریختند و او را از بست خارج کردند ، سوار قاطر کردند و مثل جدش زین العابدین ، پاهایش را به شکم قاطر بستند و در آن هواى سرد ، او را از طریق غرب ایران ( همدان و کرمانشاه ) از مرز خارج کردند . حتى یک نفر هم چیزى نگفت . حالا هر کسى افتخار مى کند . که من درباره سید جمال مقاله اى خواندم .
سید جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اى روشنفکر دورش را گرفتند ولى بعد انگلیسیها او را تبعید کردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداى حیات علمى این مرد در نجف بوده است . فرهنگ سید جمال ، فرهنگ اسلامى است ( و اهمیت او هم به همین است ) یعنى تحصیلات عالیه اش ، تحصیلات عالیه اسلامى است . در نجف در درس استاد الفقها شیخ مرتضى انصارى که در زهد و تقوى و علم و تحقیق ، مرد فوق العاده اى بوده شرکت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ دیگرى به نام آخوند ملاحسینقلى همدانى خوانده است . کم کم اصلا آن محیط را که در آنوقت تعلق به عثمانى داشت ، تحمل نمى کرد و استادانش به او گفتند بهتر اینست که تو مهاجرت کنى و بروى دنبال ایده هایى که دارى .
الان که حساب مى کنم ، مى بینم نهضتهایى که یکى بعد از دیگرى در جهان اسلام پیدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضى از قسمتهاى این مطلب ، هنوز درست رسیدگى نشده است . ) یعنى تخمهایى که او کاشت ، یکى از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولى بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند .
نهضتهایى که بعد در مصر شد ، نهضتهایى که در هند شد ، نهضت مشروطیت و حتى نهضت تنباکو در ایران ، از ثمرات تلاشهاى اوست . و از جمله مطالبى که در شرح حال او ننوشته اند ، اینست که نهضت استقلال عراق که بعد از مشروطیت روى داد ، مدیون اوست ، چون اکنون ما در تاریخ کشف مى کنیم که کسانى که این نهضت را رهبرى مى کرده اند ، از دوستان سید جمال بوده اند .
اینست که مى گوئیم مردان خیلى بزرگ ، هر مقدار هم که در زمانشان شناخته بشوند ، شناخته نمى شوند ، در زمانهاى بعد ، بهتر شناخته مى شوند و ارزششان بهتر درک مى شود .
و همچنین است حوادث و وقایع . ابعاد حوادث و وقایع نیز در زمان خودش ، آنچنان که هست ، تشخیص داده نمى شود . بسا هست که یک حادثه ، کوچک تلقى مى شود ، ولى بعد از مدتى تدریجا ابعاد و عمق و لایه هاى این حادثه ، عظمت و اهمیت این حادثه ، بهتر شناخته مى شود . حادثه عاشورا از جمله این حوادث است ، در ردیف اینکه شخص مى میرد ، بعد از مرگش شناخته مى شود ، یا اثرى خلق مى شود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته مى شود . حادثه اجتماعى هم که رخ مى دهد ، بعدها ماهیت آن درست شناخته مى شود و ارزش آن درک مى گردد . در مورد بعضى از حوادث ، شاید هزار سال باید بگذرد تا ماهیت آنها ، درست آنچنانکه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اینگونه حوادث است .
جمله اى از امام حسین ( ع ) هست که با اینکه خودم این جمله را بارها تکرار کرده ام ، ولى به معنى و عمق آن ، خیلى فکر نکرده بودم . این جمله در آن وصیتنامه معروفى است که امام به برادرشان محمد ابن حنفیه مى نویسند . محمد ابن حنفیه بیمار بود به طورى که دستهایش فلج شده بود و لهذا از شرکت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتى که حضرت مى خواستند از مدینه خارج شوند ، وصیتنامه اى نوشتند و تحویل او دادند . البته این وصیتنامه نه به معناى وصیتنامه اى است که ما مى گوئیم ، بلکه به معناى سفارشنامه است به معناى اینکه وضع خودش را روشن مى کند که حرکت و قیام من چیست و هدفش چیست .
ابتدا فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى اتهاماتى را که مى دانست بعدها به او مى زنند ، رد کرد . خواهند گفت حسین دلش مقام مى خواست ، دلش نعمتهاى دنیا مى خواست ، حسین یک آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسین یک آدم ستمگر بود . دنیا بداند که حسین جز اصلاح امت ، هدفى نداشت ، من یک مصلحم . بعد فرمود : ارید ان آمر بالمعروف ، و انهى عن المنکر ، و اسیر بسیره جدى و ابى هدف من ، یکى از امر به معروف و نهى از منکر است و دیگر اینکه سیر کنم ، سیره قرار بدهم همان سیره جدم و پدرم را . این جمله دوم ، خیلى باید شکافته شود . این جمله در آن تاریخ ، معنى و مفهوم خاصى داشته است . چرا امام حسین بعد که فرمود مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم ، اضافه کرد مى خواهم سیر کنم به سیره جدم و پدرم ؟ ممکن است کسى بگوید همان گفتن امر به معروف و نهى از منکر کافى بود . مگر سیره جد و پدرش ، غیر از امر به معروف و نهى از منکر بود ؟ جواب اینست که اتفاقا بله . ابتدا باید به یک تاریخچه اشاره بکنم و بعد این مطلب را شرح بدهم .
مى دانیم عمر وقتى که ضربت خورد و خودش احساس کرد که رفتنى است ، براى بعد از خودش ، در واقع بدعتى به وجود آورد ، یعنى کارى کرد که نه پیغمبر کرده بود و نه حتى ابوبکر ، نه مطابق عقیده ما شیعیان که مدارک اهل تسنن نیز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب دیگرى است ) خلافت را به شخص معینى که پیغمبر در زمان خودش معرفى و تعیین کرده بود یعنى على ( ع ) واگذار کرد ، و نه مطابق آنچه که امروز اهل تسنن مى گویند که پیغمبر کسى را تعیین نکرد بلکه امت باید خودشان کسى را انتخاب کنند و پیغمبر این کار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار کردند عمل کرد ، و همچنین نه کارى را که ابوبکر کرد ، انجام داد ، چون ابوبکر وقتى مى خواست بمیرد ، براى بعد از خود ، شخصى معینى را تعیین کرد که خود عمر بود .
کار ابوبکر نه با عقیده شیعه جور در می آید ، نه با عقیده اهل تسنن .
کار عمر نه با عقیده شیعه جور در می آید ، نه با عقیده اهل تسنن و نه با کار ابوبکر .
یک کار جدید کرد و آن این بود که شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب کرد ، ولى شورایى نه به صورت به اصطلاح دموکراسى ، بلکه به صورت آریستوکراسى ، یعنى یک شوراى نخبگان که نخبه ها را هم خودش انتخاب کرد : على علیه السلام ( چون على را که نمى شد کنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبیر ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در میان صحابه پیغمبر ، از اینها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد این شورا جفت است ( معمولا مى بینید که تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند که وقتى راى گرفتند ، تعداد هر طرف که حداقل نصف به علاوه یک باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفرى یک راى را انتخاب کردند و سه نفر دیگر راى دیگر را ، هر طرف که عثمان بود ، آن طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا براى مردم تکلیف معین مى کنى ؟ ! شورا طورى ترکیب شده بود که عمر خودش هم مى دانست که بالاخره خلافت به عثمان مى رسد ، چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه یک نداشت . حداکثر این بود که على سه نفر داشته باشد که مسلما عثمان در میان آنها نبود ، زیرا عثمان رقیبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، على ( ع ) یا دو نفر داشت : خودش بود و زبیر ( چون زبیر آنوقت با على بود ) ، و یا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف على را مى گرفت ، حداکثر سه نفر داشت .
اینست که على ( ع ) در[ نهج البلاغه] مى فرماید : فصغا رجل منهم لضغنه ، و مال الاخر لصهره (3) فلان شخص به دلیل کینه اى که با من داشت ، از حق منحرف شد ، و فلان شخص دیگر به خاطر رعایت رابطه قوم و خویشى و وصلت کارى خودش ، رایش را به آن طرف داد . خود عمر هم اینها را پیش بینى مى کرد . به هر حال نتیجه این شد که زبیر گفت من رایم را دادم به على ، طلحه گفت من رایم را دادم به عثمان ، سعد هم کنار رفت ، کار دست عبدالرحمن بن عوف باقى ماند ، به هر طرف که راى مى داد ، او انتخاب مى شد . عبدالرحمن مى خواست خودش را بى طرف نگه دارد . عمر گفت اینها باید سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشینند و نظرشان را یکى بکنند . جز براى نماز و حوائج ضرورى حق ندارند بیرون بیایند . ( این هم یک زورى بود که عمر گفت ) بعد یک عده مسلح فرستاد که اگر اینها تصمیم نگرفتند ، شما حق کشتنشان را دارید . خیلى عجیب است ! بعد از سه روز اینها آمدند بیرون ، تمام چشمها در انتظارند که ببینند نتیجه چه شد . بنى امیه از تیپ عثمان بودند و بنى ها شم و نیکان صحابه پیامبر همچون ابوذر و عمار که زیاد هم بودند ، طرفدار على ( ع ) . اینان شور و هیجان داشتند که بلکه قضیه به نفع على ( ع ) تمام شود . ولى حضرت قبل از این خودش به طور خصوصى به افراد مى گفت که من مى دانم پایان کار چیست ، ولى نمى توانم و نباید خودم را کنار بکشم که بگویند او خودش نمى خواست و اگر می آمد ، مسلما همه اتفاق آراء پیدا مى کردند .
عبدالرحمن اول آمد سراغ على ( ع ) ، گفت : على ! آیا حاضرى با من بیعت کنى ، به این شرط که خلافت را به عهده بگیرى و بر طبق کتاب الله ( قرآن ) و سنت پیغمبر و سیره شیخین عمل کنى ؟ یعنى علاوه بر کتاب الله و سنت ، یک امر دیگرى هم اضافه شد سیره یعنى روش . روش زمامدارى و رهبرى تو ، همان روش شیخین ( ابوبکر و عمر ) باشد . ببینید على چگونه در اینجا بر سر دو راهى تاریخ قرار مى گیرد . در چنین موقعیتى هر کس پیش خود به على مى گوید اکنون وقت تصاحب خلافت است ، دو راهى تاریخ است ، خلافت را یا باید بنى امیه ببرند یا تو . یک دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول بکنم که به کتاب الله و سنت رسول الله و روشى که خودم انتخاب مى کنم ، عمل کنم .
عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سوال را تکرار کرد . عثمان گفت حاضرم ، در صورتى که نه به کتاب الله عمل کرد ، نه به سنت رسول الله و نه حتى به روش شیخین . این قضیه سه بار تکرار شد . عبدالرحمن مى دانست که على از حرف خودش بر نمى گردد و نمی آید در اینجا روش رهبرى شیخین را امضاء کند و بعد گفته خود را پس بگیرد . در این صورت ، على خودش را قربانى خلافت کرده بود . در هر سه نوبت ، على ( ع ) پاسخ داد : بر طبق کتاب الله ، سنت رسول الله و روشى که خودم انتخاب مى کنم و اجتهاد راى آنطور که خودم اجتهاد مى کنم عمل مى کنم . عبدالرحمن گفت : پس قضیه ثابت است ، تو نمى خواهى به روش آن دو نفر باشى ، تو مردود هستى . با عثمان بیعت کرد .
عثمان به این شکل خلیفه شد . ولى همین عثمان ، نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت ، تبعید کرد ، شلاق زد و عمار را آنقدر کتک زد که این مرد شریف ، فتق پیدا کرد ، بلکه وقتى که سوار کار شد ، کم کم به همین عبدالرحمن بن عوف هم اعتنایى نمى کرد ، به طورى که عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتى من مردم ، راضى نیستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند .
ممکن است شما بگوئید : چرا على ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او باید مى گفت من بیعت مى کنم بر کتاب الله و سنت رسول الله ، و بعد دیگر نمى گفت روشى که خودم انتخاب مى کنم ، فقط روش دو خلیفه را رد مى کرد .
مى گفت ما غیر از کتاب خدا و سنت رسول الله ، شىء سومى نداریم . ولى شىء سوم را على ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شکلى که آنها مى خواستند .
این امر سوم ، در شکلى که ابوبکر و عمر عمل کردند ، غلط بود ،شکل دیگرى دارد که پیغمبر به آن شکل عمل کرد و على هم مى خواست به آن شکل عمل کند.
این امر ، مسئله رهبرى است .
کتاب و سنت ، قانون است . شک نیست که رهبر ملتى که آن ملت از یک مکتب پیروى مى کند ، اولین چیزى که باید بدان متعهد و ملتزم باشد ، دستورات آن مکتب است ، و باید به آنها احترام بگزارد . دستورات مکتب در کجا بیان شده ؟ در کتاب و سنت . ولى کتاب و سنت ، قانون است و طرز اجرا و پیاده کردن مى خواهد .
روش اجرا و روش حرکت دادن مردم بر اساس کتاب و سنت را[ سیره] مى گویند . سیره در زبان عربى ، به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعله است .
در زبان عربى ، یک فعله داریم و یک فعله در[ الفیه ابن مالک] آمده است :
و فعله لمره کجلسه * و فعله لهیئه کجلسه
عرب اگر چیزى را بر وزن فعله گفت ، یعنى عملى را یک بار انجام دادن ، و اگر بر وزن فعله گفت ، یعنى عملى را به گونه اى خاص انجام دادن .
یعنى در لفظ فعله ، گونه خاص خوابیده است . کلمه سیره از ماده سیر است . سیر یعنى حرکت ، ولى سیره یعنى حرکت به گونه خاص ، حرکت به روش خاص .
رهبر کسى است که مردم را به دنبال خودش حرکت مى دهد . حال ممکن است یک رهبر هم پیدا بشود که مردم را ساکن نگاه دارد . او دیگر رهبر نیست .
همه رهبران ، امتها و ملتها را به حرکت در می آورند ، ولى بحث ، در نحوه و گونه حرکت ، شکل و تاکتیک حرکت است . پیغمبر اکرم شئون و مناصب مختلفى از جانب خدا دارد . او نبى و رسول است ، یعنى پیام خدا را مى رساند . پیغمبر از آن نظر که پیام خدا را مى رساند ، جز یک پیام رسان چیز دیگرى نیست . آیه قرآن بر قلب مبارکش نازل مى شود ، بر مردم تلاوت مى کند ، هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته (4) . یک شان پیامبر ، شان یک مبلغ و شان یک معلم است .
دستورات خدا را به مردم ابلاغ مى کند و به آنها آنچه را که نمى دانند ، تعلیم مى کند .
فقها و مبلغان امت ، وارث این شان پیغمبرند . یعنى فقیه اگر خودش را جانشین پیغمبر مى داند ، فقط در این یک خصلت است . او مى گوید پیغمبر احکامى از ناحیه خدا آورده و من مى خواهم ببینم آنها چیست تا براى مردم که هیچ نمى دانند ، بیان کنم .
شان دیگر پیامبر که آن هم شان الهى است و خدا باید معین کند ، اینست : مردم در مسائل حقوقى با یکدیگر اختلاف پیدا مى کنند ، یا در مسائل جزائى و جنایى میان مردم مشاجره واقع مى شود و کار به داورى مى کشد . باید علاوه بر قانون ، افرادى باشند که در میان مردم داورى کنند ، یعنى خصومات را قطع و فصل کنند . این شان را مى گویند[ قضاء] که ما معمولا مى گوئیم [ قضاوت] . شان قضاء یعنى قاضى بودن یکى از مقدسترین شئون است .
از نظر اسلام ، قاضى باید فقیه و مجتهد و نیز عادل مسلم العداله باشد .
یکى از حرامترین کارها اینست که انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالى که صلاحیت شرعى ندارد . پیغمبر یا امام فرمود : قضاء ، مقامى است که در آن نمى نشیند مگر وصى یعنى امام یا کسى که امام او را معین کرده است . (5) این هم از شئون پیغمبر است . پیامبر تنها پیام رسان خدا نبود ، بلکه کسى بود که خدا به او حق داده بود که در اختلافات و مشاجرات ، بر اساس اصول قضایى ، میان مردم قضاوت کند فلا و ربک لا یومنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما . (6) شان سوم پیغمبر ، رهبرى امت است . پیغمبر در همان حال که پیغمبر است ، امام هم هست . امام ، پیغمبر نیست ولى پیغمبر ، امام هست . بسیارى خیال مى کنند که پیغمبرى ، همیشه از امامت جداست . امامت یعنى رهبرى ، و امام یعنى رهبر . پیامبران ، وقتى که درجه شان خیلى بالا مى رود ، هم پیغمبرند و هم امام . در زمان پیغمبر ، على هم بود ، چه کسى امت را رهبرى مى کرد ، امامت مى کرد ؟ خود پیغمبر اکرم .
خداى متعال به امام و رهبر از آن جهت که امام و رهبر است ، اختیاراتى داده است . بلا تشبیه ( البته در تشبیه مناقشه نیست ) همانطور که در بعضى کشورها رئیس جمهور از کنگره اختیاراتى مى گیرد ، خدا براى رهبرى امت ، به رهبر امت ، یک سلسله اختیارات داده است ( زیرا قانون را در شرایط مختلف اجرا و پیاده کردن ، کار هر کس نیست . ) دیگر پیغمبر اگر مى خواهد کسى را انتخاب کند ، مثلا بعد از فتح مکه براى آنجا حاکم معین کند و یا براى فلان لشکر امیر تعیین کند ، لازم نیست که جبرئیل بگوید یا رسول الله ! شما فلان شخص را انتخاب کن . این ، دیگر در اختیار خود پیغمبر است که به حکم اختیارات زیادى که رهبر دارد ، این کار را انجام مى دهد و البته نباید از کادر قانون خارج شود . (7) این امر مثل تاکتیکها و استراتژیهایى است که فرماندهان لشکرها به کار مى برند که به ابتکار خود آنها بستگى دارد . مثلا در وقتى که متفقین با آن دول محور در مصر ( اسکندریه ، العلمین ) مى جنگیدند و آیزنهاور فرمانده متفقین بود ، البته مقرراتى بود که او نباید از آنها تجاوز مى کرد ، ولى بسیارى از قضایا به ابتکار او بستگى داشت ، او باید ابتکار به خرج مى داد تا پیروز مى شد . دشمن هم عینا همین حالت را داشت .
حال ببینیم معنى جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنین پاسخ على ( ع ) چیست ؟ عبدالرحمن به على ( ع ) گفت : تو باید متعهد شوى که قانون ، کتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى ، همان روش رهبرى شیخین باشد . اگر على ( ع ) روش شیخین را مى پذیرفت ، در این صورت مثلا چنانچه عمر پیش خود خیال مى کرد که حق دارد متعه را که پیغمبر تحلیل کرده است تحریم کند ، على ( ع ) باید مى گفت من هم مى گویم حرام است ، و یا در مورد بیت المال که عمر تدریجا آن را از تقسیم بالسویه زمان پیغمبر خارج کرد و تبعیض روا داشت ، باید متعهد مى شد که بعد از این ، به همین ترتیب عمل مى کند ، و باید بدعتهایى را که عمر در زمان خودش به عنوان اینکه من رهبرم و رهبر حق دارد چنین و چنان بکند به وجود آورده بود ، مى پذیرفت .
مى خواستند على ( ع ) را در کادر رهبرى ابوبکر و عمر محدود کنند و این ، براى على امکان نداشت چرا که در این صورت او هم باید العیاذ بالله مثل عثمان براى خودش تیپى درست کند و بعد مطابق دل خودش هر کارى که خواست ، بکند و هر کس را هم که اعتراضى کرد کتک بزند ، فتقش را پاره کند . على اى که مى خواهد بر اساس کتاب الله و سنت پیغمبر عمل کند ، نمى تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذیرد . لذا گفت من روش رهبرى آنها را نمى پذیرم . به خاطر این یک کلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوف بیعت کند .
پس معلوم شد که مسئله روش رهبرى با مسئله کتاب سنت متفاوت است .
کتاب و سنت یعنى خود قانون . روش رهبرى به متن قانون مربوط نیست . به کیفیت رهبرى مردم ، به اختیاراتى که یک رهبر دارد و به تصمیماتى که رهبر اتخاذ مى کند مربوط مى شود .
حال معنى آن جمله امام حسین ( ع ) که در وصیتنامه خود به محمد ابن حنفیه مى نویسد : ارید ان آمر بالمعروف ، و انهى عن المنکر ، و اسیر بسیره جدى و ابى ، روشن مى شود . در آن زمان ، در دنیاى اسلام ، گذشته از امر به معروف و نهى از منکر ، مسئله دیگرى وجود داشت و آن اینکه : اکنون سال شصت هجرى است . از سال یازدهم هجرى تاکنون ، حدود پنجاه سال است که پیامبر از میان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از این پنجاه سال یعنى از سال سى و شش تا سال چهل و یک ، على بن ابى طالب رهبرى کرده است که در آن مدت ، رهبرى ، به روش پیغمبر بازگشت کرده .
تازه آنهم به این صورت بوده که چون ابوبکر و عمر و عثمان ، سنتهایى را به وجود آورده بودند ، على ( ع ) در بسیارى از موارد اصلا قدرت پیدا نکرد که روش پیغمبر را اجرا کند . وقتى در مقام اجرا برآمد ، خود مردم علیه او قیام کردند . گفت : فلان نمازى که شما به این شکل مى خوانید ( نمازهاى شبهاى ماه رمضان که به جماعت مى خواندند ) بدعت است ، نخوانید . گفتند : سى سال ، از زمان عمر رایج است ، واعمرا ، واعمرا ، جاى عمر خالى ، عمر کجاست که سنتش دارد از بین مى رود .
خواست شریح قاضى را بر کنار کند ، گفتند : تو مى خواهى کسى را که از بیست سال پیش ، از زمان عمر ، قاضى محترم کوفه بوده است بر کنار کنى ؟ ! بنابر این پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است که علاوه بر مسئله کتاب الله و سنت رسول الله ، روش رهبرى تغییر کرده و عوض شده است . سخن امام حسین که فرمود : اسیر بسیره جدى و ابى مى خواهم سیره ام سیره جد و پدرم باشد ، یعنى نه سیره ابوبکر ، نه سیره عمر ، نه سیره عثمان و نه سیره هیچکس دیگر . اینست که در حادثه عاشورا ، ما در امام حسین ( ع ) جلوه هایى مى بینیم که نشان مى دهد علاوه بر مسئله امر به معروف و نهى از منکر و مسئله امتناع از بیعت و مسئله اجابت دعوت مردم کوفه ، کار دیگرى هم هست و آن اینست که مى خواست سیره جدش را زنده کند .
این قضیه را شنیده اید : مامون اصرار داشت که حضرت رضا ( ع ) ولایتعهدى را بپذیرد . حضرت نمى پذیرفت . آخر ، مسئله اجبار را مطرح کرد که حضرت پذیرفت ولى طورى پذیرفت که خودش عین نپذیرفتن بود و بیشتر سبب رسوایى مامون شد . خلفا سالها بود که نماز عید فطر و عید قربان مى خواندند .
پیغمبر نماز عید فطر و عید قربان مى خواند ، اینها هم نماز عید فطر و عید قربان مى خواندند . اما روش نماز خواندن به تدریج فرق کرده بود ، سیره فرق کرده بود . ( مثال خوبى است : نماز عید خواندن ، کتاب الله و سنت رسول الله است ، اما چگونه نماز خواندن ، سیره است . ) کم کم دربارهاى خلفا مانند دربارهاى ساسانى ایران و قیاصره روم شده بود . دربارهاى خیلى مجلل .
لباس خلیفه و سران سپاه داراى انواع نشانه هاى طلا و نقره بود . خلیفه وقتى مى خواست به نماز عید بیاید ، با جلال و شکوه خاص و باهیمنه سلطنتى می آمد . خودش سوار بر اسبى که گردنبند طلا یا نقره داشت مى شد و شمشیرى زرین به دست مى گرفت . سپاه نیز از پشت سرش می آمد . درست مثل اینکه مى خواهند رژه نظامى بروند . بعد مى رفتند به مصلى ، دو رکعت نماز مى خواندند و بر مى گشتند .
مامون به حضرت رضا اصرار داشت که مى خواهم نماز عید فطر را شما بخوانید . امام فرمود : من از اول با تو شرط کردم که فقط اسمى از من باشد و من کارى نکنم .
نه آقا ! من خواهش مى کنم . شما از نماز هم ابا مى کنید ؟ ! این که یک کار مربوط به مردم نیست که بگویید پاى ظلمى در کار می آید . لااقل همین یک نماز را شما بخوانید . در اینجا حضرت جمله اى مى گوید نظیر جمله امام حسین و نظیر جمله على ( ع ) در جریان بیعت بعد از عمر . فرمود : من به یک شرط حاضرم ، من نماز مى خوانم اما با سیره جدم و پدرم نه با سیره شما . مامون با آنهمه زرنگى که داشت ( از نظر خودش ) ، احمق شد . گفت : بسیار خوب به هر سیره و روشى که مى خواهید بخوانید . فکر مى کرد غرض اینست که کارى را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم بگویند پس امام رضا عملا هم قبول کرد .
در روز عید فطر ، امام رضا ( ع ) به اطرافیان خود فرمود لباسهاى عادى بپوشید ، پاها را برهنه کنید ، دامن عباها و آستینهایتان را بالا بزنید و ذکرهایى را که من مى گویم ، شما هم بگوئید . حالتتان ، حالت خشوع و خضوع باشد ، ما داریم به پیشگاه خدا مى رویم ، توجهتان به خدا باشد ، ذکرها را که مى گوئید ، خدا را در نظر بگیرید . امام ( مرد حقیقت است ، مرد خداست ، مرد عبادت است . قبلا عرض کردم عبادت و عشق به خدا ، یک بعد اساسى از ابعاد اسلام و بلکه اساسى ترین ابعاد اسلام است ، که عمر با آن مبارزه کرد . ) عمامه اش را به شکلى که پیغمبر مى بست بسته است ، لباسش را به شکلى که پیغمبر مى پوشید پوشیده است ، عصا به شکل پیغمبر به دست گرفته ، پاهایش را برهنه کرده ، با یک حالت خضوع و خشوعى . از همان داخل منزل که بیرون می آمد ، با صداى بلند شروع کرد به گفتن : الله اکبر الله اکبر الله اکبر على ما هدانا ، و له الشکر على ما اولانا .
سالهاست که مردم این ذکرها را درست نشنیده اند . کسانى که همراه حضرت بودند ، وقتى آن حال الهى حضرت را دیدند که منقلب شده ، خودش را در حضور پروردگارش مى برد و اشکهاى مبارکش جارى است ، با حالت خضوع و خشوع ، با معنویت تمام و در حالى که اشکهایشان جارى بود فریاد کردند : الله اکبر الله اکبر الله اکبر على ما هدانا ، و له الشکر على ما اولانا .
حضرت مى گوید و اینها تکرار مى کنند . تا آمدند نزدیک درب منزل . صدا بلندتر مى شد . مامون فرماندهان سپاه و سران قبائل را فرستاده که بروید پشت سر على بن موسى الرضا نماز عید فطر بخوانید . اینها به سیره سالهاى پیش خلفا خودشان را آرایش و مجهز کرده و لباسهاى فاخر پوشیده اند ، اسبهاى بسیار عالى سوار شده و شمشیرهاى زرین به کمر بسته و دم درب ایستاده اند که حضرت رضا با همان جلال و هیبت دنیایى و سلطنتى بیرون بیاید . یکمرتبه حضرت با آن حال بیرون آمد . در میان آنها ولوله پیچید و بى اختیا ر خودشان را از روى اسبها پائین انداختند و اسبها را رها کردند . تاریخ مى نویسد چون مى بایست پاها برهنه باشد و آنها چکمه به پا داشتند و چکمه نظامى را به زودى نمى توان بیرون آورد ، هر کس دنبال چاقو مى گشت که زود چکمه را پاره و پاهایش را لخت کند . اینها نیز دنبال حضرت به راه افتادند . کم کم صداى هیمنه الله اکبر ، شهر[ مرو] را پر کرد . مردم ریختند روى پشت بامها و به تدریج ملحق شدند .
در مردم نیز روح معنویت موج مى زد . حضرت مى فرمود الله اکبر این شهر یکپارچه فریاد مى زند : الله اکبر . هنوز از دروازه بیرون نرفته بودند که جاسوسها به مامون خبر دادند که اگر این قضیه ادامه پیدا کند ، تو مالک سلطنت نیستى . سرباز ها ریختند که نه آقا ! زحمتتان نمى دهیم ، خیلى اسباب زحمت شد ، خواهش مى کنیم بر گردید .
این ، معنى روش است . مامون هم در این مورد به کتاب الله و سنت رسول الله عمل مى کرد . ( نماز عید فطر ، جزء کتاب الله است ) اما همان نماز روشى پیدا کرده بود که بى محتوا و بى حقیقت شده بود . حضرت رضا فرمود : من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدم و پدرم نه با روش جد و پدر تو .
در زمان امام حسین ( ع ) ، روش رهبرى خیلى عوض شده بود ، از زمین تا آسمان تغییر کرده بود . یک خط که مى خواهد به موازات خط دیگر امتداد پیدا کند ، اگر یک ذره از موازات خارج شود ، ابتدا فاصله کمى از خط دیگر پیدا مى کند ، ولى هر چه ادامه پیدا کند ، فاصله اش زیادتر مى شود .
در شصت سال قبل ، در زمان پیغمبر اکرم وقتى مردم مى خواهند مرکز دنیاى اسلام را ببینند ، چه مى بینند ؟ حتى در زمان ابوبکر و عمر همانطور بود .
ولى در زمان عثمان تغییر کرد و شکل دیگرى پیدا نمود . بیشترین کار خلافت خلیفه مسلمین ، در عمل کردن او به کتاب الله و سنت رسول الله نبود ، بلکه در روشش بود . اختلاف ابوذر و معاویه هم بیشتر در روش بود .
حالا ( زمان امام حسین ) وقتى مى خواهند خلیفه مسلمانان را ببینند ، چه مى بینند ؟ افراد مسن که پیغمبر را درک کرده اند ، حتى آنها که ابوبکر و عمر را درک کرده ا ند ، و مخصوصا کسانى که على ( ع ) را در دوره خلافت دیده اند ، وقتى می آیند و در مرکز دنیاى اسلام ، جوانى را مى بینند که سى و دو سه سال بیشتر از عمرش نگذشته است . جوان خیلى بلند قدى که مى گویند خوش سیما و خوش منظره بوده ، ولى لکه هایى در صورتش داشته است . جوانى شاعر مسلک که خیلى هم عالى شعر مى گوید ، ولى اشعارش همه در وصف مى و معشوق و یا در وصف سگ و اسب و میمونش است . هفت در را باید طى کرد تا رسید به جایگاه او . کسى که مى خواهد به ملاقات او برود ، ابتدا دربانها می آیند جلویش را مى گیرند ، بعد از تفتیش اگر بتواند از آنجا بگذرد ، باید از چند در و دربانهاى دیگر بگذرد تا برسد به جایگاه او . وقتى به آنجا مى رسد ، مردى را مى بیند که در یک محیط مجلل روى تخت طلا نشسته و دورش را کرسیهایى با پایه هایى از طلا و نقره گذاشته اند . رجال و اعیان و اشراف و سفراى کشورهاى خارجى که می آیند ، باید بروى آن کرسیها بنشینند . بالا دست همه رجال و اعیان و اشراف ، یک میمون را پهلو دست خودش نشانده و لباسهاى فاخر زربفت هم به او پوشانده است . چنین شخصى مى گوید : من خلیفه پیغمبرم ، و مى خواهد مجرى دستورات الهى باشد ، نماز جمعه هم مى خواند ، امامت جمعه مى کرد ، براى مردم خطبه مى خواند و حتى مردم را موعظه مى کرد .
اینجاست که انسان مى فهمد که نهضت حسینى چقدر براى جهان اسلام مفید بود و چگونه این پرده ها را درید .
در آن زمان ، وسائل ارتباطى که نبود . مثلا مردم مدینه نمى دانستند که در شام چه مى گذرد . رفت و آمد خیلى کم بود . افرادى هم که احیانا از مدینه به شام مى رفتند ، از دستگاه یزید اطلاعى نداشتند . بعد از قضیه امام حسین ، مردم مدینه تعجب کردند که عجب ! پسر پیغمبر را کشتند . هیئتى را براى تحقیق به شام فرستادند که چرا امام حسین کشته شد . پس از بازگشت این هیئت ، مردم پرسیدند : قضیه چه بود ؟ گفتند : همین قدر در یک جمله به شما بگوئیم که ما در مدتى که در آنجا بودیم ، دائم مى گفتیم خدایا ! نکند از آسمان سنگ ببارد و ما به این شکل هلاک بشویم . و نیز به شما بگوئیم که ما از نزد کسى می آییم که کارش شرابخوارى و سگ بازى و یوز بازى و میمون بازى است ، کارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است ، کارش زناست حتى با محارم . دیگر حال ، تکلیف خودتان را مى دانید .
این بود که مدینه قیام کرد ، قیامى خونین . و چه افرادى که بعد از حادثه کربلا به خروش آمدند .
[ اى بسا شاعر که بعد از مرگ زاد ] امام حسین تا زنده بود ، چنین سخنانى را مى گفت : و على الاسلام السلام اذا قد بلیت الامه براع مثل یزید (8) دیگر فاتحه اسلام را بخوانید اگر نگهبانش این شخص باشد . ولى آنوقت کسى نمى فهمید . اما وقتى شهید شد ، شهادت او دنیاى اسلام را تکان داد . تازه افراد حرکت کردند و رفتند از نزدیک دیدند و فهمیدند که آنچه را آنها در آئینه نمى دیدند حسین در خشت خام مى دیده است . آنوقت سخن حسین ( ع ) را تصدیق کردند و گفتند او آنروز راست مى گفت .
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله . . .
پروردگارا دلهاى ما را به نور ایمان منور بگردان ، ما را آشنا به معارف و حقایق دین مقدس اسلام بفرما .
پروردگارا توفیق تبعیت از کتاب الله و سنت رسول الله عنایت بفرما .
پروردگارا توفیق عنایت کن که روش ما ، سیره ما ، روش پیغمبر و روش على و آله على باشد .
پروردگارا نیتهاى ما را ، روحهاى ما را ، دلهاى ما را پاک و خالص بگردان ، به مسلمین بیدارى عنایت بفرما .
پروردگارا اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات .
--------------------------------------------------------------------------------
1 - نهج البلاغه ، خطبه 147 . این جمله در نهج البلاغه به این صورت آمده : غدا ترون ایامى و یکشف لکم عن سرائرى .
2- امالى مفید / مجلس 23 / ص 186 .
3 - نهج البلاغه ، خطبه سوم معروف به شقشقیه .
4 - سوره جمعه ، آیه 2 .
5 - من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 5
6- سوره نساء ، آیه 65 .
7- براى مطالعه بیشتر در این زمینه ، به کتابهاى[ ولاءها و ولایتها ] و[ امامت و رهبرى] اثر استاد شهید مراجعه شود .
8 - مقتل مقرم / ص 146 .
بسم الله الرحمن الرحیم
یکى از مسائل در مورد نهضت امام حسین علیه السلام اینست که ماهیت این نهضت چه بوده است ؟ چون نهضتها هم مانند پدیده هاى طبیعى ، ماهیتهاى مختلف دارند . اشیاء و پدیده هاى طبیعى ، از معدنیها گرفته تا گیاهان و انواع حیوانات ، هر کدام ماهیتى طبیعى و وضع بالخصوصى دارند . نهضتها و قیامهاى اجتماعى هم اینچنینند .
یک شىء را اگر بخواهیم بشناسیم ، یا به علل فاعلى آن مى شناسیم ، یا به علل غائى آن ( که امروز شناخت به علل غائى را چندان قبول ندارند ) ، یا به علل مادى آن یعنى اجزاء و عناصر تشکیل دهنده آن ، و یا به علت صورى آن ، یعنى به وضع و شکل و خصوصیتى که در مجموع پیدا کرده است . اگر یک نهضت را هم بخواهیم بشناسیم ، ماهیتش را بخواهیم به دست آوریم ، ابتدا باید علل و موجباتى را که به این نهضت منتهى شده است بشناسیم . تا آنها را نشناسیم ماهیت این نهضت را نمى شناسیم ( شناخت علل فاعلى ) . بعد باید علل غائى آن را بشناسیم . یعنى این نهضت چه هدفى دارد ؟ اولا هدف دارد یا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه هدفهائى دارد ؟ سوم باید عناصر و محتواى این نهضت را بشناسیم که در این نهضت چه کارهائى ، چه عملیاتى صورت گرفته است ؟ و چهارم باید ببینیم این عملیاتى که صورت گرفته است ، مجموعا چه شکلى پیدا کرده است ؟ یکى از مسائلى که در مورد نهضت امام حسین ( ع ) مطرح است اینست که آیا این قیام و نهضت از نوع یک انفجار بود ؟ از نوع یک عمل ناآگاهانه و حساب نشده بود ؟ نظیر اینکه به دیگى هى حرارت بدهند ، آبى که در آن است تبدیل به بخار بشود ، منافذ هم بسته باشد ، بالاخره منفجر خواهد شد .
و نظیر انفجارهائى که براى افراد انسان پیدا مى شود که انسان در شرایطى قرار مى گیرد ( حالا یا به علتى که همانجا پیدا مى شود یا به علل گذشته ، یک درون پر از عقده و ناراحتى دارد ) که در حالى که هرگز نمى خواهد فلان حرف را بزند ، ولى یکمرتبه مى بینید ناراحت و عصبانى مى شود و از دهانش هر چه که حتى دلش هم نمى خواهد بیرون بیاید ، بیرون می آید . این را مى گویند انفجار . بسیارى از قیامها انفجار است .
یکى از جاهائى که در آن ، راه مکتب اسلام با راه مکاتب مادى امروز فرق مى کند ، اینست که مکاتب مادى امروز روى اصول خاص دیالکتیکى مى گویند تضادها را تشدید بکنید ، ناراحتیها را زیاد بکنید ، شکافها را هر چه مى توانید عمیقتر بکنید ، حتى با اصلاحات واقعى مخالفت کنید براى اینکه جامعه را به انقلاب به معنى انفجار ( نه انقلاب آگاهانه ) بکشانید . اسلام به انقلاب انفجارى یک ذره معتقد نیست . اسلام ، انقلابش هم انقلاب صد در صد آگاهانه و از روى تصمیم و کمال آگاهى و انتخاب است .
آیا جریان امام حسین ( ع ) یک انقلاب انفجارى و یک انفجار بود ؟ یک کار ناآگ اهانه بود ؟ آیا به این صورت بود که در اثر فشارهاى خیلى زیادى که از زمان معاویه و بلکه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده بودند ، دوره یزید که رسید ، دیگر اصلا حوصله امام حسین سر آمد و گفت هر چه بادا باد ، هر چه مى خواهد بشود ؟ ! العیاذ بالله . گفته هاى خود امام حسین که نه تنها از آغاز این نهضت ، بلکه از بعد از مرگ معاویه شروع مى شود ، نامه هایى که میان او و معاویه مبادله شده است ، سخنرانیهائى که در مواقع مختلف ایراد کرده است ، از جمله آن سخنرانى معروفى که در منى صحابه پیغمبر را جمع کرد ، و حدیثش در[تحف العقول] هست و خیلى مفصل است و خطابه بسیار غرایى است نشان مى دهد که این نهضت در کمال آگاهى بوده ، انقلاب است اما نه انفجار . انقلاب هست ولى انقلاب اسلامى نه انفجار .
از جمله خصوصیات امام حسین اینست که در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمى دهد که قیام او حالت انفجارى داشته باشد . چرا امام حسین در هر فرصتى مى خواهد اصحابش را به بهانه اى مرخص بکند ؟ هى به آنها مى گوید : آگاه باشید که اینجا آب و نانى نیست ، قضیه خطر دارد . حتى در شب عاشورا با زبان خاصى با آنها صحبت مى کند : [من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و اهل بیتى از اهل بیت خودم فاضلتر سراغ ندارم . از همه شما تشکر مى کنم ، از همه تان ممنونم . اینها جز با من با کسى از شما کارى ندارند . شما اگر بخواهید بروید و آنها بدانند که شما خودتان را از این معرکه خارج مى کنید ، به احدى از شما کارى ندارند . اهل بیت من در این صحرا کسى را نمى شناسند ، منطقه را بلد نیستند . هر فردى از شما با یکى از اهل بیت من خارج شود و برود . من اینجا خودم هستم تنها] .
چرا ؟ رهبرى که مى خواهد از ناراحتى و نارضایتى مردم استفاده کند که چنین حرفى نمى زند . همه اش از تکلیف شرعى مى گوید . البته تکلیف شرعى هم بود و امام حسین از گفتن آن نیز غفلت نکرد اما مى خواست آن تکلیف شرعى را در نهایت آزادى و آگاهى انجام بدهند . خواست به آنها بگوید دشمن ، شما را محصور نکرده ، از ناحیه دشمن اجبار ندارید . اگر از تاریکى شب استفاده کنید و بروید ، کسى مزاحمتان نمى شود . دوست هم شما را مجبور نمى کند . من بیعت خودم را از شما برداشتم . اگر فکر مى کنید که مسئله بیعت براى شما تعهد و اجبار به وجود آورده است ، بیعت را هم برداشتم .
یعنى فقط انتخاب و آزادى . باید در نهایت آگاهى و آزادى و بدون اینکه کوچکترین احساس اجبارى از ناحیه دشمن یا دوست بکنید ، مرا انتخاب کنید .
این است که به شهداى کربلا ارزش مى دهد و الا طارق بن زیاد ، در جنگ اسپانیا ، وقتى که اسپانیا را فتح کرد و کشتیهاى خود را از آن دماغه عبور داد ، همینقدر که عبور داد ، دستور داد که آذوقه به اندازه بیست و چهار ساعت نگه دارند و زیادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و کشتیها را هم آتش بزنند . بعد سربازان و افسران را جمع کرد ، اشاره کرد به دریاى عظیمى که در آنجا بود ، گفت ایها الناس ! دشمن رو بروى شما و دریا پشت سر شماست .
اگر بخواهید فرار کنید جز غرق شدن در دریا راه دیگرى ندارید ، کشتى اى دیگر وجود ندارد . غذا هم اگر بخواهید تنبلى کنید جز براى بیست و چهار ساعت ندارید ، بعد از آن خواهید مرد . بنابراین نجات شما در زدن و از بین بردن دشمن است . غذاى شما در چنگ دشمن است . راهى جز این ندارید .
یعنى برایشان اجبار به وجود آورد . این سرباز اگر تا آخرین قطره خونش نجنگند چه بکند ؟ اما امام حسین با اصحاب خودش بر ضد طارق بن زیاد عمل کرد . نگفت : دشمن اینجاست ، از این طرف بروید شما را از بین مى برد ، از آن طرف هم بروید شما را نابود مى کند . بنابراین دیگر راهى نیست غیر از اینکه روغن چراغ ریخته را باید نذر امامزاده کرد . شما که به هر حال کشته مى شوید ، حالا که کشته مى شوید ، بیائید با من کشته شوید . آنگونه شهادت ارزش نداشت . یک سیاستمدار اینجور عمل مى کند . گفت : نه دریا پشت سرت است و نه دشمن روبرویت . نه دوست ترا اجبار کرده است و نه دشمن . هر کدام را که مى خواهى انتخاب کن ، در نهایت آزادى .
پس انقلاب امام حسین ، در درجه اول باید بدانیم که انقلاب آگاهانه است ، هم از ناحیه خودش و هم از ناحیه اهل بیت و یارانش . انفجار نیست .
انقلاب آگاهانه مى تواند ماهیتهاى مختلف داشته باشد . اتفاقا در قضایاى امام حسین ، عوامل زیادى موثر است که این 266 عوامل سبب شده است که نهضت امام حسین یک نهضت چند ماهیتى باشد نه تک ماهیتى . یکى از تفاوتهائى که میان پدیده هاى اجتماعى و پدیده هاى طبیعى هست اینست که پدیده طبیعى باید تک ماهیتى باشد ، نمى تواند چند ماهیتى باشد . یک فلز در آن واحد نمى تواند که هم ماهیت طلا را داشته باشد و هم ماهیت مس را . ولى پدیده هاى اجتماعى ، مى توانند در آن واحد چند ماهیتى باشند .
خود انسان یک اعجوبه اى است که در آن واحد مى تواند چند ماهیتى باشد .
اینکه[سارتر] و دیگران گفته اند که انسان وجودش بر ماهیتش تقدم دارد ، این مقدارش درست است . نه به تعبیرى که آنها مى گویند درست است ، یک چیز علاوه اى هم در اینجا هست و آن اینکه انسان در آن واحد مى تواند چند ماهیت داشته باشد ، مى تواند ماهیت فرشته داشته باشد ، در همان حال ماهیت خوک هم داشته باشد ، در همان حال ماهیت پلنگ هم داشته باشد که این داستان عظیمى است در فرهنگ و معارف اسلامى .
پدیده اجتماعى مى تواند چند ماهیتى باشد . اتفاقا قیام امام حسین از آن پدیده هاى چند ماهیتى است ، چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلا یک نهضت مى تواند ماهیت عکس العملى داشته باشد ، یعنى صرفا عکس العمل باشد ، مى تواند ماهیت آغازگرى داشته باشد . اگر یک نهضت ماهیت عکس العملى داشته باشد ، مى تواند یک عکس العمل منفى باشد در مقابل یک جریان ، و مى تواند یک عکس العمل مثبت باشد در مقابل جریان دیگر . همه اینها در نهضت امام حسین وجود دارد .
اینست که این نهضت یک نهضت چند ماهیتى شده است . چطور ؟ یکى از عوامل که به یک اعتبار ( از نظر زمانى ) اولین عامل است ، عامل تقاضاى بیعت است : امام حسین در مدینه است . معاویه قبل از مردنش که مى خواهد جانشینى یزید را براى خود مسلم بکند می آید در مدینه مى خواهد از امام بیعت بگیرد ، آنجا موفق نمى شود بعد از مردنش یزید مى خواهد بیعت بگیرد بیعت کردن یعنى امضا کردن و صحه گذاشتن نه تنها روى خلافت شخص یزید بلکه همچنین روى سنتى که معاویه پایه گذارى کرده است که خلیفه پیشین خلیفه بعدى را تعیین کند ، نه اینکه خلیفه پیشین برود بعد مردم جانشین او را تعیین بکنند ، یا اگر شیعه بودند به نصى که از طرف پیغمبر اکرم رسیده است عمل بکنند . نه ، یک امرى که نه شیعه مى گوید و نه سنى : خلیفه اى ، خلیفه دیگر را ، پسر خودش را به عنوان ولى عهد المسلمین تعیین بکند .
بنابر این ، این بیعت تنها امضا کردن خلافت آدم ننگینى مانند یزید نیست ، امضا کردن سنتى است که براى اولین بار وسیله معاویه مى خواست پایه گذارى بشود .
در اینجا آنها از امام حسین بیعت مى خواهند ، یعنى از ناحیه آنها یک تقاضا ابراز شده است ، امام حسین عکس العمل نشان مى دهد ، عکس العمل منفى . بیعت مى خواهید ؟ نمى کنم . در اینجا عمل امام حسین ، عمل منفى است ، از سنخ تقواست ، از سنخ اینست که هر انسانى در جامعه خودش مواجه مى شود با تقاضاهائى که به شکلهاى مختلف ، به صورت شهوت ، به صورت مقام ، به صورت ترس و ارعاب از او مى شود و باید در مقابل آنها بگوید : نه ، یعنى تقوا .
آنها مى گویند : بیعت ، امام حسین مى گوید : نه . تهدید مى کنند ، مى گوید : حاضرم کشته بشوم و حاضر نیستم بیعت بکنم .
تا اینجا این نهضت ، ماهیت عکس العملى آنهم عکس العمل منفى در مقابل یک تقاضاى نامشروع دارد و به تعبیر دیگر ، ماهیتش ، ماهیت تقواست ، ماهیت قسمت اول لا اله الا الله یعنى لا اله است ، در مقابل تقاضاى نامشروع ،[نه] گفتن است ( تقوا ) .
اما عاملى که موثر در نهضت حسینى بود ، تنها این قضیه نبود . عامل دیگرى هم در اینجا وجود داشت که باز ماهیت نهضت حسینى از آن نظر ، ماهیت عکس العملى است ولى عکس العمل مثبت نه منفى .
معاویه از دنیا مى رود . مردم کوفه اى که در بیست سال قبل از این حادثه ، لااقل پنج سال على ( ع ) در این شهر زندگى کرده است و هنوز آثار تعلیم و تربیت على به کلى از میان نرفته است ( البته خیلى تصفیه شده اند ، بسیارى از سران بزرگان و مردان اینها : حجر بن عدى ها ، عمرو بن حمق خزاعى ها ، رشید هجرى ها و میثم تمارها را از میان برده اند براى اینکه این شهر را از اندیشه و فکر على ، از احساسات به نفع على خالى بکنند ، ولى باز هنوز اثر این تعلیمات هست ) تا معاویه مى میرد ، به خود می آیند ، دور همدیگر جمع مى شوند که اکنون از فرصت باید استفاده کرد ، نباید گذاشت که فرصت به پسرش یزید برسد ، ما حسین بن على داریم ، امام بر حق ما حسین بن على است ، ما الان باید آماده باشیم و او را دعوت کنیم که به کوفه بیاید و او را کمک بدهیم و لااقل قطبى در اینجا در ابتدا به وجود آوریم ، بعد هم خلافت را خلافت اسلامى بکنیم .
اینجا یک دعوت است از طرف مردمى که مدعى هستند ما از سر و جان و دل آماده ای م ، درختهاى ما میوه داده است . مقصود از این جمله نه اینست که فصل بهار است . بعضى اینجور خیال مى کنند که درختها سبز شده و میوه داده است یعنى آقا ! الان اینجا فصل میوه است ، بیائید اینجا مثلا شکم میوه اى بخورید ! نه ، این مثل است ، مى خواهد بگوید که درختهاى انسانها سرسبزند و این باغ اجتماع آماده است براى اینکه شما در آن قدم بگذارید .
[کوفه] اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان یک اردوگاه تاسیس شد . این شهر در زمان خلیفه عمر بن الخطاب ساخته شد ، قبلا[حیره] بود . این شهر را سعد و قاص ساخت . همان مسلمانانى که سرباز بودند ، و در واقع همان اردو در آنجا براى خود خانه ساختند و لهذا از یک نظر قویترین شهرهاى عالم بود .
مردم این شهر از امام حسین دعوت مى کنند ، نه یک نفر ، نه دو نفر ، نه هزار نفر ، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلکه حدود هجده هزار نامه مى رسد که بعضى از نامه ها را چند نفر و بعضى دیگر را شاید صد نفر امضا کرده بودند که در مجموع شاید حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند .
اینجا عکس العمل امام چه باید باشد ؟ حجت بر او تمام شده است . عکس العمل ، مثبت و ماهیت عملش ، ماهیت تعاون است .
یعنى مسلمانانى قیام کرده اند ، امام باید به کمک آنها بشتابد . اینجا دیگر عکس العمل امام ماهیت منفى و تقوا ندارد ، ماهیت مثبت دارد .
کارى از ناحیه دیگران آغاز شده است ، امام حسین باید به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد . اینجا وظیفه چیست ؟ در آنجا وظیفه[نه] گفتن بود .
از نظر بیعت ، امام حسین فقط باید بگوید : نه ، و خودش را پاک نگهدارد و نیالاید . و لهذا اگر امام حسین پیشنهاد ابن عباس را عمل مى کرد و مى رفت در کوهستانهاى یمن زندگى مى کرد که لشکریان یزید به او دست نمى یافتند ، از عهده وظیفه اولش برآمده بود ، چون بیعت مى خواستند ، نمى خواست بیعت بکند ، آنها مى گفتند : بیعت کن ، مى گفت : نه . از نظر تقاضاى بیعت و از نظر احساس تقوا در امام حسین و از نظر اینکه باید پاسخ منفى بدهد ، با رفتن در کوهستانهاى یمن که ابن عباس و دیگران پیشنهاد مى کردند ، وظیفه اش را انجام داده بود . اما اینجا مسئله ، مسئله دعوت است ، یک وظیفه جدید است ، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده اند . اینجا اتمام حجت است .
امام حسین از اول حرکتش معلوم بود که مردم کوفه را آماده نمى بیند ، مردم سست عنصر و مرعوب شده اى مى داند . در عین حال جواب تاریخ را چه بدهد ؟ قطعا اگر امام حسین به مردم کوفه اعتنا نمى کرد ، همین ما که امروز اینجا نشسته ایم ، مى گفتیم چرا امام حسین جواب مثبت نداد[ ابوسلمه خلال] که به او مى گفتند وزیر آل محمد در دوره بنى العباس ، وقتى که میانه اش با خلیفه عباسى بهم خورد که طولى هم نکشید که کشته شد ، فورا دو تا نامه نوشت ، یکى به امام جعفر صادق و یکى به عبدالله محض و هر دو را در آن واحد دعوت کرد ، گفت من و ابومسلم که تا حالا براى اینها کار مى کردیم ، از این ساعت مى خواهیم براى شما کار بکنیم ، بیائید با ما همکارى کنید ، ما اینها را از بین مى بریم . اولا وقتى براى دو نفر نامه مى نویسد ، علامت اینست که خلوص ندارد . ثانیا بعد از اینکه رابطه اش با خلیفه عباسى بهم خورده ، چنین نامه اى نوشته است . نامه که رسید به امام جعفر صادق ( ع ) امام نامه را خواند ، بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوى آتش گرفت و سوزاند . آن شخص پرسید جواب نامه چیست ؟ فرمود : جواب نامه همین است . هنوز او برنگشته بود که ابوسلمه را کشتند . و هنوز مى بینیم خیلى افراد سوال مى کنند که چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفى دارد ؟ در صورتى که ابوسلمه خلال اولا یک نفر بود ، ثانیا خلوص نیست نداشت ، و ثالثا هنگامى نامه نوشت که کار از کار گذشته بود و خلیفه عباسى هم فهمیده بود که این دیگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را کشت .
اگر هجده هزار نامه مردم کوفه رفته بود به مدینه و مکه ( و بخصوص به مکه ) نزد امام حسین ، و ایشان جواب مثبت نمى داد ، تاریخ ، امام حسین را ملامت مى کرد که اگر رفته بود ، ریشه یزید و یزیدیها کنده شده بود و از بین رفته بود ، کوفه اردوگاه مسلمین با آن مردم شجاع ، کوفه اى که پنج سال على ( ع ) در آن زندگى کرده است و هنوز تعلیمات على و یتیمهائى که على بزرگ کرده و بیوه هائى که على از آنها سرپرستى کرده است زنده هستند و هنوز صداى على در گوش مردم این شهر است ، امام حسین جبن به خرج داد و ترسید که به آنجا نرفت ، اگر مى رفت در دنیاى اسلام انقلاب مى شد . اینست که اینجا تکلیف اینگونه ایجاب مى کند که همینکه آنها مى گویند ما آماده ایم ، امام مى گوید من آماده هستم .
از این نظر وظیفه امام حسین چیست ؟ مردم کوفه مرا دعوت کرده اند ، مى روم به کوفه . مردم کوفه بیعتشان را با مسلم نقض کردند ، من بر مى گردم ، مى روم سرجاى خودم ، مى روم مدینه یا جاى دیگر تا آنجا هر کارى بخواهند بکنند . یعنى از نظر این عامل که یک عکس العمل مثبت در مقابل یک دعوت است ، وظیفه امام حسین ، دادن جواب مثبت است تا وقتى که دعوت کنندگان ثابتند . وقتى که آنها جا زدند ، دیگر امام حسین وظیفه اى از آن نظر ندارد و نداشت .
از این دو عامل کدامیک بر دیگرى تقدم داشت ؟ آیا اول امام حسین از بیعت امتناع کرد و چون از بیعت امتناع کرد مردم کوفه از او دعوت کردند یا لااقل زمانا چنین بود یعنى بعد از آنکه بیش از یک ماه از امتناع از بیعت گذشته بود دعوت مردم کوفه رسید ؟ یا قضیه برعکس بود ؟ اول مردم کوفه از او دعوت کردند ، امام حسین دید خوب حالا که دعوت کرده اند او هم باید جواب مثبت بدهد . بدیهى است مردى که کاندیدا مى شود براى کارى به این بزرگى ، دیگر براى او بیعت کردن معنى ندارد . بیعت نکرد براى اینکه به تقاضاى مردم کوفه جواب مثبت داده بود ! از این دو تا کدام است ؟ به حسب تاریخ مسلما اولى . چرا ؟ براى اینکه همان روز اولى که معاویه مرد ، از امام حسین تقاضاى بیعت شد ، بلکه معاویه قبل از اینکه بمیرد ، آمد به مدینه و مى خواست با هر لم و کلکى هست ، در زمان حیات خودش از امام حسین و دو سه نفر دیگر بیعت بگیرد که آنها به هیچ شکل زیر این بار نرفتند . مسئله تقاضاى بیعت و امتناع از آن ، تقدم زمانى دارد . خود یزید هم وقتى معاویه مرد ، همراه این خبر که به وسیله یک پیک سبک سیر و تندرو فرستاد که در ظرف چند روز با آن شترهاى جماز خودش را به مدینه رساند ، نامه اى فرستاد و همان کسى که خبر مرگ معاویه را به والى مدینه داد ، آن نامه را هم به او نشان داد که : خذ الحسین بالبیعه اخذا شدیدا . از حسین بن على و این دو سه نفر دیگر ، به شدت ، هر طور که هست بیعت بگیرد ، هنوز شاید کوفه خبر نشده بود که معاویه مرده است .
به علاوه تاریخ اینطور مى گوید که از امام حسین تقاضاى بیعت کردند ، امام حسین امتناع کرد ، حاضر نشد ، دو سه روز به همین منوال گذشت ، هى می آمدند ، گاهى با زبان نرم و گاهى با خشونت ، تا حضرت اساسا مدینه را رها کرد . در بیست و هفتم رجب امام حسین از مدینه حرکت کرد و در سوم شعبان به مکه رسید . دعوت مردم کوفه در پانزدهم رمضان به امام حسین رسید ، یعنى بعد از آنکه یک ماه و نیم از تقاضاى بیعت و امتناع امام گذشته بود ، و بعد از اینکه بیش از چهل روز بود که امام اساسا در مکه اقامت کرده بود .
بنابراین مسئله این نیست که اول آنها دعوت کردند ، بعد امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها کاندید شده بود دیگر معنى نداشت که بیعت بکند ، یعنى بیعت نکرد چون به کوفى ها جواب مساعد داده بود ! خیر ، بیعت نکرد قبل از آنکه اصلا اسم تقاضاى کوفى ها در میان باشد ، و فرمود : من بیعت نمى کنم ولو در همه روى زمین ماوراى و ملجئى براى من باقى نماند . یعنى اگر تمام اقطار روى زمین را بر من ببندند که یک نقطه براى زندگى من وجود نداشته باشد ، باز هم بیعت نمى کنم .
عامل سوم که این را هم مثل دو عامل دیگر ، تاریخ بیان مى کند ، عامل امر به معروف و نهى از منکر بود که از روز اولى که امام حسین از مدینه حرکت کرد ، با این شعار حرکت کرد . از این نظر ، مسئله این نبود که چون از من بیعت مى خواهند و من نمى پذیرم ، قیام مى کنم ، بلکه این بود که اگر بیعت هم نخواهند من به حکم وظیفه امر به معروف و نهى از منکر باید قیام کنم .
و نیز مسئله این نبود که چون مردم کوفه از من دعوت کرده اند ، قیام مى کنم . هنوز حدود دو ماه مانده بود که مردم کوفه دعوت بکنند ، روزهاى اول بود و به دعوت مردم کوفه مربوط نیست . دنیاى اسلام را منکرات فرا گرفته است ، من به حکم وظیفه دینى ، به حکم مسئولیت شرعى و الهى خودم قیام مى کنم .
در عامل اول ، امام حسین مدافع است . به او مى گویند : بیعت کن ، مى گویند : نمى کنم ، از خودش دفاع مى کند . در عامل دوم ، امام حسین متعاون است ، او را به همکارى دعوت کرده اند ، جواب مثبت داده است .
در عامل سوم ، امام حسین مهاجم است . در اینجا او هجوم کرده به حکومت وقت . به حسب این عامل ، امام حسین یک مرد انقلابى است ، یک ثائر است ، مى خواهد انقلاب بکند .
هر یک از این عوامل ، یک نوع تکلیف و وظیفه براى امام حسین ایجاب مى کرد . اینکه مى گویم این نهضت چند ماهیتى است ، براى اینست . از نظر عامل بیعت ، امام حسین وظیفه اى ندارد جز زیر بار بیعت نرفتن . اگر به پیشنهاد ابن عباس هم عمل مى کرد و در دامنه کوهها مى رفت ، به این وظیفه اش عمل کرده بود . از نظر انجام این وظیفه ، امام حسین تکلیفش این نبود که یک نفر دیگر را هم با خودش به همکارى دعوت کند . از من بیعت خواسته اند ، من نمى کنم ، خواسته اند دامن شرافت مرا آلوده کننده ، من نمى کنم . از نظر عامل دعوت مردم کوفه ، وظیفه اش اینست که به آنها پاسخ مثبت بدهد چرا که اتمام حجت شده است .
یکى از آقایان سوال کرده است که این اتمام حجت در مقابل تاریخ ، به چه شکل مى شود ؟ پس مسئله امامت چه مى شود ؟ نه ، مسئله امامت به این معنى نیست که امام دیگر تکلیف و وظیفه شرعى نداشته باشد ، اتمام حجت درباره اش معنى نداشته باشد . على ( ع ) در خطبه شقشقیه مى فرماید : لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقاروا على کظه ظالم و لا سغب مظلوم لا لقیت حبلها على غاربها ، و لسقیت آخرها بکاس اولها ( 1) .
راجع به زمان خلافت خودش مى گوید : اگر نبود که مردم حضور پیدا کرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام کرده بود ، و اگر نبود که خدا از علما و دانایان پیمان گرفته است که آنجا که مردم تقسیم مى شوند به سیرانى که پرسیر خورده اند و گرسنگان گرسنه ، علیه این وضع نامطلوب به سود گرسنگان و علیه پرخورها قیام بکنند ، خلافت را قبول نمى کردم . من از نظر شخص خودم علاقه اى به این کار نداشتم ، ولى این وظائف و مسئولیت ها به عهده من گذاشته شده بود .
امام حسین هم اینجور است . اصلا امام که امام است ، الگوست ، پیشواست . ما از عمل امام مى توانیم بفهمیم که وظائف را چگونه باید تشخیص داد و چگونه باید عمل کرد .
از نظر عامل دعوت مردم کوفه ، امام حسین وظیفه دارد به سوى کوفه بیاید تا وقتى که آنها سر قولشان هستند . از آن ساعتى که آنها جا زدند ، زیر قولشان زدند و شکست خوردند و رفتند ، دیگر امام حسین از این نظر وظیفه اى ندارد . وقتى مسئله به دست گرفتن زمان حکومت از ناحیه آنها منتفى مى شود ، امام حسین هم دیگر وظیفه اى ندارد . ولى کار امام حسین که منحصر به این نبوده است . عامل دعوت مردم کوفه یک عامل موقت بود ، یعنى عاملى بود که از پانزدهم رمضان آغاز شد ، مرتب نامه ها متبادل مى شد و این امر ادامه داشت تا وقتى که امام به نزدیکى کوفه یعنى به مرزهاى عراق و عربستان سعودى رسیدند . بعد که با حربن یزید ریاحى ملاقات کرد و آن خبرها از جمله خبر قتل مسلم رسید ، دیگر موضوع دعوت مردم کوفه منتفى شد و از این نظر امام وظیفه اى نداشت . و لهذا امام وقتى که با مردم کوفه صحبت مى کند و مخاطبش مردم کوفه هستند نه یزید و حکومت وقت ، به آن شیعیان سست عنصر مى گوید : مرا دعوت کردید ، من آمدم . نمى خواهید ، بر مى گردم . شما مرا دعوت کردید ، دعوت شما براى من وظیفه ایجاب کرده ، اما حالا که پشیمان شدید ، من بر مى گردم . آیا این ، یعنى دیگر بیعت هم مى کنم ؟ ابدا . آن ، عامل و مسئله دیگرى است ، چنانکه خودش گفت : اگر در تمام روى زمین یک نقطه وجود نداشته باشد که مرا جا بدهد ( نه تنها شما مرا جا ندهید ) باز هم بیعت نمى کنم .
از نظر عامل امر به معروف و نهى از منکر که از این نظر امام حسین دیگر مدافع نیست ، متعاون نیست ، بلکه یک مهاجم است ، یک ثائر و یک انقلابى است چطور ؟ نه ، از آن نظر حسابش سر جاى خودش است .
یکى از اشتباهاتى که نویسنده کتاب[شهید جاوید] در اینجا کرده است ، به نظر من اینست که براى عامل دعوت مردم کوفه ، ارزش بیش از حد قائل شده است ، گوئى خیال کرده است که عامل اساسى و اصلى ، این است . البته اینها ، اجتهاد و استنباط است . خوب ، یک کسى استنباط مى کند ، اشتباه مى کند . اشتباه کرده است . غیر از این من چیزى نمى خواهم بگویم .
یک اجتهاد اشتباه بوده است . خیر ، در میان این عللها ، اتفاقا کوچکترین آنها از نظر تاثیر ، عامل دعوت مردم کوفه است . و الا اگر عامل اساسى این مى بود ، آنوقتى که به امام خبر رسید که زمینه کوفه دیگر منتفى شد ، امام مى بایست دست از آن حرفهاى دیگرش هم بر مى داشت و مى گفت بسیار خوب ، حالا که اینطور شد ، پس ما بیعت مى کنیم ، دیگر دم از امر به معروف و نهى از منکر هم نمى زنیم . اتفاقا قضیه بر عکس است . داغترین خطبه هاى امام حسین ، شورانگیزترین و پرهیجان ترین سخنان امام حسین ، بعد از شکست کوفه است .
اینجاست که نشان مى دهد امام حسین تا چه اندازه روى عامل امر به معروف و نهى از منکر تکیه دارد و اوست که هجوم آورده به این دولت و حکومت فاسد . از نظر این عامل ، امام حسین مهاجم به حکومت فاسد وقت است ، ثائر است ، انقلابى است . بین راه دارد می آید ، چشمش مى افتد به د