حماسه حسینی (1)
متفكر شهید استاد مرتضی مطهری
انتشارات صدرا
چاپ چهاردهم : تابستان 1368
ناشر : انتشارات صدرا (با كسب اجازه از شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهید)
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین بارىء الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به ( 1 ) .
موضوع بحث ، تحریفات در واقعه تاریخى کربلاست . در بازگوئى این واقعه بزرگ ، تحریفاتى صورت گرفته است . لهذا این بحث را در چهار فصل خلاصه مى کنیم . فصل اول در اطراف معنى تحریف و انواع تحریفاتى که در دنیا وجود دارد و اشاره به اینکه انواع تحریفات در حادثه تاریخى عاشورا واقع شده است . فصل دوم درباره عوامل تحریف است ، یعنى بطور کلى در قضایاى دنیا که تحریف صورت مى گیرد ، به چه علت صورت مى گیرد ، چرا بشر حوادث و قضایا و احیانا شخصیت ها را تحریف مى کند ؟ مخصوصا در نقل حادثه کربلا ، چه عواملى دخالت داشته است که تحریفاتى در این قضیه واقع شود . فصل سوم عبارت است از توضیحى درباره تحریفاتى که در همین داستان و حادثه تاریخى صورت گرفته است . فصل چهارم در اطراف وظائف ما ، اعم از علماء و توده مسلمانان مى باشد .
بحث اول درباره معنى تحریف است.
تحریف یعنى چه ؟ تحریف در زبان عربى از ماده حرف است ، یعنى منحرف کردن چیزى از مسیر و وضع اصلى خود که داشته است یا باید داشته باشد . به عبارت دیگر تحریف نوعى تغییر و تبدیل نیست که کلمه تغییر و تبدیل نیست . شما اگر کارى کنید که جمله اى ، نامه اى ، شعر و عبارتى آن مقصودى را که باید بفهماند ، نفهماند و مقصود دیگرى را بفهماند ، مى گویند شما این عبارت را تحریف کرده اید ، مثلا شما گاهى مطلبى یا حرفى را به یک نفر مى گوئید ، بعد آن شخص سخن شما را در جاى دیگرى نقل مى کند ، پس از آن کسى به شما مى گوید فلانى از قول شما چنین چیزى نقل مى کرد ، شما مى فهمید که از آنچه شما گفته بودید با آنچه که او نقل کرده خیلى متفاوت است . او سخنان شما را کم و زیاد کرده است ، قسمتى از حرفهاى شما که مفید مقصود شما بوده است را حذف کرده و قسمتهایى از خود به آن افزوده است ، در نتیجه سخن شما مسخ شده و چیز دیگرى از آب در آمده است . آن وقت شما مى گوئید این آدم حرف مرا تحریف کرده است . مخصوصا اگر کسى در سندهاى رسمى دست ببرد ، مى گویند سند را تحریف کرده است . اینها مثالهائى بود براى روشن شدن معنى کلمه تحریف و این کلمه بیش از این احتیاج به توضیح ندارد . حال به شرح انواع تحریف مى پردازیم .
تحریف انواعى دارد که مهمترین آنها عبارت است از : تحریف لفظى و تحریف معنوى .
تحریف لفظى این است که ظاهر مطلبى را عوض کنند ، مثلا از یک گفتار عبارتى حذف شود یا به آن عبارتى اضافه شود ، و یا جمله ها را چنان پس و پیش کنند که معنى آن فرق کند ، یعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف کنند .
تحریف معنوى این است که شما در لفظ تصرف نمى کنید ، لفظ همان است که بوده ، ولى آن را طورى معنى مى کنید که خلاف مقصد و مقصود گوینده است . آن را طورى معنى مى کنید که مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلىگویند .
قرآن کریم کلمه تحریف را مخصوصا در مورد یهودى ها بکار برده و با ملاحظه تاریخ معلوم مى شود که اینها قهرمان تحریف در طول تاریخ هستند . نمى دانم این چه نژادى است که تمایل عجیبى به قلب حقایق و تحریف دارد لهذا همیشه کارهایى را در اختیار مى گیرند که در آنها بشود حقایق را تحریف و قلب کرد . من شنیده ام بعضى از همین خبر گزاریهاى معروف دنیا که رادیوها و روزنامه ها همیشه از اینها نقل مى کنند منحصرا در دست یهودى هاست . چرا ؟ براى اینکه بتوانند قضایا را در دنیا آن طورى که دلشان مى خواهد منعکس کنند و قرآن چه عجیب درباره اینها حرف مى زند . این خصیصه یهودیان که تحریف است ، در قرآن بصورت یک خصیصه نژادى شناخته شده است . در یکى از آیات قرآن در سوره بقره مى فرماید : افتطمعون ان یومنوا لکم اى مسلمانان آیا شما طمع بستید که اینها به شما راست بگویند ؟ اینها همان ها هستند که با موسى مى رفتند و سخن خدا را مى شنیدند اما وقتى که برمى گشتند تا در میان قومشان نقل کنند آن را زیر و رو مى کردند .
افتطمعون ان یومنوا لکم و قد کان فریق منهم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون .
تحریف هم که مى کردند ، نه از باب اینکه نمى فهمیدند و عوضى بازگو مى کردند ، نه ، اینها ملت باهوشى هستند و خوب هم مى فهمیدند ، اما در عین اینکه خوب مى فهمیدند معذلک حرفها را ، سخنان را به گونه اى دیگر براى مردم بیان مى کردند . تحریف همین است . یعنى پیچ دادن ، کج کردن چیزى ، از مسیر اصلى منحرف کردن . اینها در کتب الهى تحریف کردند . قرآن در این مورد در بسیارى از جاها یا کلمه تحریف را آورده و یا به صورت دیگرى مطلب را بیان کرده است . ولى مفسرین ذکر کرده اند که تحریفى که قرآن مى گوید اعم از تحریف 1 آیا طمع دارید که یهودان به دین شما بگروند در صورتى که گروهى از آنان کلام خدا را شنیده و بدلخواه خود آن را تحریف مى کنند با آنکه در کلام خدا تعقل کرده معنى آن را دریافته اند . سوره بقره ، 75 . لفظى و تحریف معنوى است . یعنى بعضى از این تحریف ها که صورت گرفته است در لفظ بوده و بعضى در تفسیر و در معنى بوده است نه در لفظ ، که چون از مطلب خیلى خارج مى شوم نمى خواهم در اطراف این مطلب بیشتر از این بحث کنم .
داستانى است که بد نیست آن را بگویم . یک نفر از علماء نقل مى کرد که در ایام جوانیش مداحى از تهران به مشهد آمده بود که روزها در مسجد گوهرشاد یا در صحن مى ایستاد و شعر مى خواند ، مدیحه مى خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را مى خواند :
اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش * پیوسته در حمایت لطف اله باش
قبر امام هشتم سلطان دین رضا * از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
این آقا براى اینکه او را دست بیندازد ، رفته بود و به او گفته بود آقا چرا این شعر را غلط مى خوانى ؟ باید این طور بخوانى :
قبر امام هشتم سلطان دین رضا * از جان ببوس و بر در آن ، بار کاه باش
یعنى وقتى به در حرم رسیدى همان طور که یک بار کاه را از روى الاغ بزمین مى اندازند ، تو هم فورا خودت را بزمین بینداز . از آن پس هر وقتى مداح بیچاره این شعر را مى خواند ، بجاى بارگاه مى گفت بار کاه و خود را هم بزمین مى انداخت . این را مى گویند تحریف .
در همین جا این مطلب را بگویم که تحریف از نظر موضوع نیز فرق مى کند . یک وقت است که تحریف در یک سخن عادى است . مثل اینکه دو نفر در نقل قول و گفتار یکدیگر تحریف کنند . یک وقت هم هست که تحریف در یک موضوع بزرگ اجتماعى است ، مثل تحریف در شخصیت ها . شخصیت هایى هستند که قول و عملشان براى مردم حجت است ، خلقشان براى مردم نمونه است . مثلا کسى سخنى را به على علیه السلام نسبت مى دهد که نگفته است ، یا مقصودش چیز دیگرى بوده ، این خیلى خطرناک است . خلق و خوئى را به پیغمبر ، به امام نسبت مى دهد ، در صورتى که خلق او طور دیگرى بوده است . یا در یک حادثه بزرگ ، در یک حادثه تاریخى که از نظر اجتماع یک سند اجتماعى و یک پشتوانه اخلاقى و تربیتى است ، تحریف بوجود آوردند . این دیگر چقدر اهمیت دارد و چقدر خطرناک است که تحریفات ، چه تحریف لفظى و چه تحریف معنوى در موضوعاتى صورت بگیرد که موضوع عادى نیستند . یک وقت کسى در شعر حافظ تحریفى مى کند یا مثلا در کتاب موش و گربه دست مى برد این چندان اهمیتى ندارد . البته نباید در یک کتاب ادبى با ارزش کسى تحریف بکند .
یک وقتى یکى از استادها مقاله اى درباره کتاب موش و گربه که از نظر ادبى بسیار کتاب با ارزشى است نوشته بود و ثابت کرده بود که بقدرى مردم در آن دست برده و شعرها را کم و زیاد و کلمه ها را عوض کرده اند که حد ندارد . بعد نوشته بود که به نظر من قومى در دنیا به اندازه قوم ایرانى بى امانت نیست که این همه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحریفهاى بى جا بکند . در مورد مثنوى هم همین طور ، آنقدر شعر الحاقى در مثنوى اضافه کرده اند که خدا مى داند . مثلا یک شعر عالى راجع به اثر محبت در مثنویهاى اصل بوده است که مى گوید :
از محبت تلخها شیرین شود * وز محبت مسها زرین شود
که حرف حسابى است . محبت مثل چیزى است که تلخها را شیرین مى کند ، محبت حکم کیمیا را دارد که مس وجود انسان را تبدیل به زر مى کند . بعد دیگران آمدند و بدون اینکه تناسبى وجود داشته باشد اشعارى به آن افزودند . مثلا گفتند : از محبت مار مورى مى شود ، و یا از محبت مثلا سقف دیوار مى شود و یا از محبت خربزه هندوانه مى شود که اینها دیگر ربطى به موضوع ندارد . البته اینها نباید بشود ولى این تحریف ها به حیات و سعادت اجتماع ضربه نمى زند ، در مسیر اجتماع انحرافى ایجاد نمى کند ، اما تحریف در چیزهائى که بستگى به اخلاق و تربیت و دین مردم دارد خطرناک است ، و واى به آنجا که در اسناد و پشتوانه هاى زندگى بشر تحریف صورت بگیرد .
حادثه کربلا براى ما مردم ، خواهى نخواهى یک حادثه بزرگ اجتماعى است . یعنى در تربیت ما ، در خلق و خوى ما این حادثه اثر دارد .
حادثه اى است که خود بخود بدون اینکه هیچ قدرتى ما مردم را مجبور کرده باشد ، میلیون ها نفر و قهرا میلیون ها ساعت از وقت خودمان را براى استماع قضایاى مربوط به آن صرف مى کنیم ، میلیون ا تومان در این راه خرج مى کنیم . این قضیه باید همان طورى که بوده است بدون کم و زیاد بیان شود و اگر کوچکترین داخل و تصرفى از طرف ما در این حادثه صورت بگیرد ، حادثه را منحرف مى کند و بجاى اینکه ما از این حادثه استفاده بکنیم قطعا ضرر خواهیم کرد . حالا بحث من این است که در نقل و بازگو کردن حادثه عاشورا ، ما هزاران تحریف وارد کرده ایم ! هم تحریف هاى لفظى ، یعنى شکلى و ظاهرى که راجع به اصل قضایا ، راجع به مقدمات قضایا ، راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است ، و هم تحریف در تفسیر این حادثه .
با کمال تاسف این حادثه ، هم دچار تحریف هاى لفظى شده و هم دچار تحریف هاى معنوى . گاهى از اوقات تحریف هایى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد ، ولى ک0کاهى وقت ها تحریف هایى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد ، ولى گاهى وقت ها تحریف ، کوچکترین هماهنگى که ندارد هیچ ، قضیه را هم مسخ مى کند قضیه را به کلى واژگون مى کند و به شکلى در می آورد که به صورت ضد خودش رمی آید . باز هم با کمال تاسف باید بگویم تحریفهایى که بدست ما مردم در این حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائین آوردن و مسخ کردن قضیه بوده است ، در جهت بى خاصیت و بى اثر کردن قضیه بوده است . و در این قضیه ، هم گویندگان و علماى امت ، و هم مردم تقصیر داشته اند که همه اینها را انشاء الله توضیح خواهم داد .
من نمونه هایى از بعضى تحریف هایى که در لفظ ظاهر ، یعنى در شکل قضیه بوجود آورده اند و چیزهایى که نسبت داده اند را ذکر مى کنم . مطلب آنقدرزیاد است که قابل بیان کردن نیست ، آنقدر زیاد است که اگر بخواهیم روضه هاى دروغى را که مى خوانند جمع آورى کنیم شاید چند جلد کتاب پانصد صفحه اى بشود ! من فقط براى نمونه عرض مى کنم ، مرحوم حاج میرزا حسین نورى اعلى الله مقامه ، استاد مرحوم حاج شیخ عباس قمى و مرحوم حاج شیخ على اکبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شیخ محمد باقر بیرجندى محدث که مرد بسیار فوق العاده اى بوده است ، محدثى است که در فن خودش فوق العاده متبحر بوده و حافظه اى بسیار قوى داشته است . مرد باذوق و سیار باشور و حرارت و با ایمانى بوده است . گو اینکه بعضى از کتاب هایى که این مرد نوشته در شان او نبوده و علماى وقت هم ملامتش کردند ، ولى معمولا کتاب هایش خوب است ، مخصوصا کتابى در موضوع منبر نوشته است بنام[ لولو و مرجان]که با اینکه کتاب کوچکى است ولى فوق العاده خوب است . در این کتاب راجع به وظایف اهل منبر سخن گفته است .
همه این کتاب در دو فصل است ، یک فصل آن درباره اخلاص ، یعنى خلوص نیت است که یکى از شرایط گوینده ، خطیب ، واعظ ، روضه خوان این است که خلوص نیت داشته باشد . منبر که مى رود ، روضه که مى خواند ، به طمع پول نباشد و چقدر عالى در این موضوع بحث کرده است که من وارد بحث آن نمى شوم . شرط دوم ، صدق و راستى است ، و در اینجاست که موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشریح شده و انواع دروغ ها را چنان بحث کرده که من خیال نمى کنم در هیچ کتابى درباره دروغ و انواع آن به اندازه این کتاب بحث شده باشد و شاید نظیر این کتاب در دنیا وجود نداشته باشد . عجیب این مرد تبحر از خودش نشان داده است . این مرد بزرگ در همین کتاب نمونه هایى از دروغهایى را که معمول است و به حادثه تاریخى کربلا نسبت مى دهند ، ذکر مى کند . آنچه که من مى گویم غالبا یا همه آن ، همان هایى است که مرحوم حاجى نورى هم از آنها ناله کرده است ، و حتى صریحا این مرد بزرگ مى گوید : امروز باید عزاى حسین را گرفت اما براى حسین در عصر ما یک عزاى جدیدى است که در گذشته نبوده است و آن اینهمه دروغ هائى است که درباره حادثه کربلا گفته مى شود و هیچکس جلوى این دروغها را نمى گیرد .
براى مصیبت حسین بن على باید گریست ، ولى نه براى شمشیرها و نیزه هایى که در آن روز بر پیکر شریفش وارد شد ، بلکه به خاطر دروغها . و در مقدمه کتاب هم نوشته است که فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامه اى به من نوشته و از روضه هاى دروغى که در هندوستان خوانده مى شود شکایت کرده و از من خواهش کرده است که کارى بکنم و کتابى بنویسم که جلوى روضه هاى دروغ در آنجا گرفته شود بعد مرحوم حاجى مى نویسد : این عالم هندى خیال کرده است که روضه خوانها وقتى به هندوستان مى روند دروغ مى گویند ، نمى داند که آب از سرچشمه گل آلود است و مرکز روضه هاى دروغ ، کربلا و نجف و ایران یعنى همین مراکز تشیع است . حالا ، من بطور نمونه تحریفاتى را بیان مى کنم که بعضى از اینها مربوط به وقایع قبل از عاشورا ، بعضى مربوط به وقایع بین راه ، بعضى مربوط به ایام اقامت در ماه محرم ، بعضى مربوط به ایام اسارت و بعضى هم مربوط به ائمه بعد از قضایاى کربلا ، و اغلب مربوط به روز عاشورا است . حال براى هر کدام دو نمونه می آورم . یک مطلب را لازم است قبلا بگویم که در همه اینها مردم مسوولند . یعنى شما مردمى که در روضه خوانىها شرکت مى کنید ، هیچ خیال نمى کنید که در این قضیه مسوول هستید ، بلکه فکر مى کنید که مسوول فقط گویندگان هستند .
دو مسوولیت بزرگ ردم دارند ، یکى اینکه نهى از منکر بر همه واجب است . وقتى مى فهمند و مى دانند که اغلب هم مى دانند که دروغ است ، نباید در آن مجلس بنشینند که حرام است و باید مبارزه کنند . و دیگر از بین بردن تمایلى است که صاحب مجلسها و مستمعین به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس باید بگیرد ، باید کربلا شود . روضه خوان بیچاره مى بیند که اگر هر چه مى گوید راست و درست باشد آن طور که شاید و باید مجلس نمى گیرد و همین مردم هم دعوتش نمى کنند ، ناچار یک چیزى اضافه مى کند . مردم باید این انتظار را از سر خودشان بیرون کنند و با رفتارشان آن روضه خوانى را که مى میراند و مجلس را کربلا مى کند تشویق نکنند . کربلا مى کند یعنى چه ! مردم باید روضه راست بشنوند تا معارفشان ، سطح فکرشان بالا بیاید و بدانند که اگر روحشان در یک کلمه اهتزاز پیدا کرد ، یعنى با روح حسین بن على هماهنگ شد و در نتیجه اشکى ولو ذره اى ، از چشمشان بیرون آمد واقعا مقام بزرگى است . اما اشکى که از راه قصابى کردن از چشم بیرون بیاید اگر یک دریا هم باشد ارزش ندارد .
نقل مى کنند که یکى از علماى بزرگ در یکى از شهرستانها تا اندازه اى درد دین داشت و همیشه به این دروغهائى که روى منبر گفته مى شد اعتراض مى کرد و تعبیرش هم این بود که این زهرماریها چیست که بالاى منبرها مى گوئید . یک وقت یک واعظى به او گفت اگر اینها را نگوئیم اصلا باید در دکان را تخته کنیم ! آن آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود . از قضا چندى بعد خود این آقا بانى شد و مجلسى در مسجد خودش تشکیل داد و همان واعظ را دعوت کرد ، ولى قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مى خواهم به عنوان نمونه مجلسى ترتیب بدهم که جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم باید مقید باشى که جز از کتابهاى معتبر هیچ روضه اى نخوانى ، و با تعبیر خودش گفت از آن زهرماریها نباید چیزى بگویى .واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت مى شود . شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود ، منبر هم کنار محراب بود . آقاى واعظ صحبت هایش را کرد و موقع خواندن روضه شد ، شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقید کرده بود که جز روضه راست چیزى نگوید ، اما هر چه گفت مجلس تکان نخورد و همین طور یخ کرده بود . آقا دید عجب ، این مجلس مال خودش هم هست بعد مردم چه مى گویند ، زنها مى گویند لابد آقا نیتش پاک نیست که مجلسش نمى گیرد ، اگر آقا خودش نیتش درست بود ، اخلاص نیت داشت ، حالا کربلا شده بود . دید که آبرویش مى رود چه بکند ؟ یواشکى و زیر چشمى به واعظ گفت یک کمى از آن زهرماریها قاطى کن .
این انتظارى که مردم براى کربلا شدن دارند ، خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلیاتى که شده است مقدمه گریز زدن بوده است . یعنى براى اینکه بشود گریزى زد و اشک مردم را جارى کرد یک جعل صورت گرفته و غیر از این چیزى نبوده است . این قضیه را من مکرر شنیده ام و لابد شما هم شنیده اید ، و حاجاى نورى در مقدمات قضایا آن را نقل کرده است که مى گویند روزى امیرالمومنین على علیه السلام بالاى منبر بود و خطبه مى خواند . امام حسین علیه السلام فرمود من شنه ام و آب مى خواهم ، حضرت فرمود کسى براى فرزندم آب بیاورد ، اول کسى که از جا بلند شد ، کودکى بود که همان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بود ، ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسه آب گرفتند و آمدند وقتى که وارد شدند در حالى وارد شدند که آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ریخت که با یک طول و فصیلى قضیه نقل میشود . بعد امیرالمومنین على علیه السلام چشمشان که به این منظره افتاد اشکشان جارى شد . به آقا عرض کردند چرا گریه مى کنید ؟ فرمود قضایاى اینها یادم افتاد که دیگر معلوم است گریز به کجا منتهى مى شود .
حاجى نورى در این جا یک بحث عالى دارد ، مى گوید شما که مى گوئید على در بالاى منبر خطبه مى خواند ، باید بدانید که على فقط در زمان خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند . پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردى بوده که تقریبا سى و سه سال داشته است . بعد مى گوید اصلا آیا این حرف معقول است که یک مرد سى و سه ساله در حالى که پدرش دارد مردم را موعظه مى کند و خطابه مى خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه ام آب مى خواهم ؟ اگر یک آدم معمولى این کار را بکند مى گویند چه آدم بى ادب و بى تربیتى است ، و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده ، یک نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است . مى بینید که چگونه قضیه اى را جعل کردند . آیا این قضیه در شان امام حسین است ؟ ! و غیر از دروغ بودنش ، اصلا چه ارزشى دارد ؟ آیا این شان امام حسین را بالا مى برد یا پائین می آورد ؟ مسلم است که پایین می آورد ، چون یک دروغ به امام نسبت داده ایم و آبروى امام را برده ایم ، طورى حرف زده ایم که امام را در سطح بى ادبترین افراد مردم پائین آورده ایم . در حالى که پدرى مثل على مشغول حرف زدن است ، تشنه اش مى شود ، طاقت نمی آورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد ، همانجا حرف آقا را مى برد و مى گوید من تشنه ام ، براى من آب بیاورید !
نمونه دیگرى که تحریف و جعل کردند این است که قاصدى براى اباعبدالله علیه السلام نامه اى آورده بود و جواب مى خواست ، آقا فرمود که سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر . سه روز دیگر که سراغ گرفت ، گفتند : آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا که آقا مى روند ، بروم ببینم جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و دید آقا خودش روى یک کرسى نشسته و بنى هاشم روى کرسیهاى چنین و چنان . بعد محملهائى آوردند ، چه حریرها ، چه دیباجها ، چه چیزها در آنجا بود . بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار این محملها کردند . اینها را مى گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز مى زنند و مى گویند اینها که در آن روز چنین محترم آمدند روز یازدهم چه حالى داشتند . حاجى نورى مى گوید : این حرفها یعنى چه ؟ این تاریخ است که مى گوید : امام حسین در حالى که بیرون می آمد این آیه را مى خواند : فخرج منها خائفا یترقب ( 2 ) یعنى در این بیرون آمدن خودش را به موسى بن عم ران که از فرعون فرار مى کرد تشبیه کرده است : قال عسى ربى ان یهدینى سواء السبیل ( 3 ) یک قافله بسیار بسیار ساده اى حرکت کرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به این است که یک کرسى مثلا زرین برایش گذاشته باشند ؟ ! یا عظمت خاندان او به این است که سوار محمل هائى از دیباج و حریر شده باشند ؟ ! اسبها و شترهایشان چطور باشد ، نوکرهایشان چطور باشد ؟ !
نمونه دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکى از معروفترین قضایا شده است و حتى یک تاریخ هم به آن گواهى نمى دهد قصه لیلا مادر حضرت على اکبر است . البته ایشان مادرى به نام لیلا داشته اند ، ولى حتى یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است . اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و على اکبر داریم ، روضه آمدن لیلا به بالین على اکبر . حتى من در قم ، در مجلسى که به نام آیه الله بروجردى تشکیل شده بود که البته خود ایشان در مجلس نبودند ، همین روضه را شنیدم که على اکبر به میدان رفت ، حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است ، برو در فلان خیمه خلوت موهایت را پریشان کن ، در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا لیلائى در کربلا نبوده که چنین کند . ثانیا اصلا این منطق ، منطق حسین نیست . منطق حسین در روز عاشورا ، منطق جانبازى است . تمام مورخین نوشته اند که هر کس اجازه مى خواست ، حضرت به هر نحوى که مى شد عذرى برایش ذکر کند ، ذکر مى کرد ، بجز براى على اکبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له ( 4 ) . یعنى تا اجازه خواست ، گفت برو . حال چه شعرها که سروده نشده ! از جمله این شعر که مى گوید :
خیز اى بابا از این صحرا رویم * نک بسوى خیمه لیلا رویم
نمونه دیگرى در همین مورد را که خیلى عجیب است من در همین تهران ، در منزل یکى از علماى بزرگ این شهر ، در چند سال پیش ، از یکى از اهل منبر که روضه لیلا را مى خواند شنیدم و من در آنجا چیزى شنیدم که به عمرم نشنیده بودم . گفت بعد از اینکه حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد ، نذر کرد که اگر خدا على اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد . یعنى نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد ! این را گفت و یکمرتبه زد زیر آواز :
نذر على لئن عادوا و ان رجعوا * لازرعن طریق التفت ریحانا من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم .
این شعر عربى بیشتر براى من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم ، دیدم این تفتى که در این شعر آمده کربلا نیست ، بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلى و مجنون معروف است که لیلى در آن سرزمین سکونت مى کرده و این شعر مال مجنون عامرى است براى لیلى ، و این آدم این شعر را براى لیلا مادر على اکبر و کربلا مى خوانده . تصور کنید اگر یک مسیحى یا یک یهودى یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این قضایا را بشنود ، آیا نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتى دارد ؟ آنها که نمى فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است ، بلکه مى گویند العیاذ بالله زنهاى اینها چقدر بى شعور بوده اند که نذر مى کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند . این حرفها یعنى چه ؟ ! از این بالاتر ، ( حاجى نورى ) مى گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که مى دانید مجال نماز خواندن هم نبود ، اما نماز خوف ( 5 ) خواند و با عجله هم خواند . حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام این دو رکعت نماز را خواندند ، این دو نفر در اثر تیرهاى پیاپى که می آمد از پا در آمدند .
مجالى براى نماز خواندن به اینها نمى دادند ، ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسى را بیندازید ، من مى خواهم عروسى قاسم با یکى از دخترهایم را در اینجا ، لااقل شبیه آن هم که شده ببینم ، من آرزو دارم ، آرزو را که نمى شود به گور برد ! شما را بخدا ببینید حرفهائى را که گاهى وقتها از یک افراد در سطح خیلى پایین مى شنویم که مثلا مى گویند من آرزو دارم عروسى پسرم را ببینم ، آرزو دارم عروسى دخترم را ببینم ، به فردى چون حسین بن على نسبت مى دهند ، آن هم در گرما گرم زدو خورد که مجال نماز خواندن نیست ! و مى گویند حضرت فرمود من در همین جا مى خواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل از عروسى هم که شده است در اینجا راه بیندازم . یکى از چیزهایى که از تعزیه خوانیهاى قدیم ما هرگز جدا نمى شد عروسى قاسم نو کدخدا ، یعنى نو داماد بود ، در صورتى که این در هیچ کتابى از کتابهاى تاریخى معتبر وجود ندارد . حاجى نورى مى گوید ملا حسین کاشفى اولین کسى است که این مطلب را در کتابى بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضیه صددرصد دروغ است .
بقول آن شاعر که گفت : بس که ببستند بر او برگ و ساز * گر تو ببینى نشناسیش باز
اگر سیدالشهداء علیه السلام بیاید و اینها را مشاهده کند ( البته او در عالم معنا که مى بیند ، اگر در عالم ظاهر هم بیاید ) ، مى بیند ما براى او اصحاب و یارانى ذکر کرده ایم که اصلا چنین اصحاب و یارانى نداشته است .
مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نویسنده اش هم یک عالم و فقیه بزرگى است ، ولى از این موضوعات اطلاع نداشته ، نوشته شده است که یکى از اصحابى که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید ، هاشم مرقال بود ، در حالى که یک نیزه هجده ذرعى هم دستش بود . آخر یک کسى هم گفته بود سنان بن انس که بنا بقول بعضى سر امام حسین را برید ، نیزه اى داشت که شصت فرع بود . گفتند نیزه شصت ذرعى که نمى شود ! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود . در کتاب محرق القلوب هم نوشته که هاشم بن عتبه مرقال با نیزه هجده ذرعى پیدا شد در حالى که این هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش کشته شده بود . ما براى امام حسین یارانى ذکر مى کنیم که چنین یارانى نداشته است . و یا زعفرجنى جزو یاران امام حسین است . اما دشمنانى ذکر مى کنند که نبوده است . در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود . باید سوال کرد اینها از کجا پیدا شدند ؟ اینها همه در کوفه بودند ، مگر چنین چیزى مى شود ؟ !
و نیز در آن کتاب نوشته که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت ! با بمبى که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند ، و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود ، کشتن سیصدهزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت مى خواهد . بعد که دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمی آید ، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است ! همین طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود ، شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت مى خواهد . پس حرف این مرد بزرگ ، حاجى نورى را باور کنیم که مى گوید : اگر کسى بخواهد امروز بگرید ، اگر کسى بخواهد امروز ذکر مصیبت کند ، باید بر مصائب جدیده اباعبدالله بگرید ، بر این دروغهائى که به اباعبدالله علیه السلام نسبت داده مى شود ، گریه کند .
نمونه دیگر ، اربعین است . اربعین که مى رسد ، همه ، این روضه را مى خوانند و مردم هم خیال مى کنند این طور است که اسراء از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین هم با جابر ملاقات کرد . در صورتى که بجز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنى سید بن طاووس در کتابهاى دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تایید نکرده است ، در هیچ کتاب دیگرى چنین چیزى نیست و هیچ دلیل عقلى هم این را تایید نمى کند ، ولى مگر مى شود این قضایائى را که هر سال گفته مى شود از مردم گرفت ؟ ! جابر اولین زائر امام حسین علیه السلام بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت قبر امام حسین علیه السلام هیچ چیز دیگرى ندارد . موضوع تجدید عزاى اهل بیت نیست ، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست ، اصلا راه شام از کربلا نیست ، راه شام به مدینه ، از همان شام جدا مى شود .
آن چیزى که بیشتر دل انسان را به درد می آورد اینست که اتفاقا در میان وقایع تاریخى کمتر واقعه اى است که از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه کربلا غنى باشد . من در سابق خیال مى کردم که اساسا علت اینکه این همه دروغ در این مورد پیدا شده ، این است که وقایع راستین را کسى نمى داند که چه بوده است ، بعد که مطالعه کردم دیدم اتفاقا هیچ حادثه اى در تاریخهاى دور دست مثل سیزده ، چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد . مورخین معتبر اسلامى از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهاى معتبر نقل کردند و این نقلها با یکدیگر انطباق دارد و به یکدیگر نزدیک هستند ، و یک قضایائى در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند . یکى از چیزهائى که سبب شده متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده . در آن عصرها خطبه حکم اعلامیه در این عصر را داشت . همان طور که در این عصر ، در جنگها مخصوصا اعلامیه هاى رسمى بهترین چیزى است که متن تاریخ را نشان بدهد ، در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است . لذا خطبه زیاد است ، چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه بعد از آن که اهل بیت در کوفه ، در شام ، در جاهاى دیگر خطبه هایى ایراد کردند . و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که مى خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود ، و این خودش یک انگیزه اى بوده که قضایا نقل شود .
در قضیه کربلا سوال و جواب زیاد شده است و همینها در متن تاریخ ثبت است که ماهیت قضیه را به ما نشان مى دهد .
در کربلا رجز زیاد خوانده شده است ، مخصوصا شخص اباعبدالله زیاد رجز خوانده است و همین رجزها مى تواند ماهیت قضیه را نشان بدهد .
در قضیه کربلا چه قبل و چه بعد از آن ، نامه هاى زیادى مبادله شده است ، نامه هایی که میان امام و اهل کوفه مبادله شده است ، نامه هائى که میان امام و اهل بصره مبادله شده است ، نامه هائى که خود امام قبلا براى معاویه نوشته است ( از اینجا معلوم مى شود که امام خودش را براى قیامى بعد از معاویه آماده مى کرده است ) ، نامه هائى که خود دشمنان براى یکدیگر نوشته اند ، یزید براى ابن زیاد ، ابن زیاد براى یزید ، ابن زیاد براى عمر سعد ، عمر سعد براى ابن زیاد ، که متن همه اینها در تاریخ اسلام مضبوط است . لذا قضایاى کربلا ، قضایاى روشنى است و سراسر آن هم افتخار آمیز است . ولى ما چهره این حادثه تابناک تاریخى را تا این مقدار مشوه و بزرگترین خیانتها را به امام حسین علیه السلام کرده ایم که اگر امام حسین علیه السلام در عالم ظاهر بیاید و ببیند ، خواهد گفت که شما بکلى قیافه حادثه را تغییر داده اید . آن امام حسینى که شما در خیال خودتان رسم کرده اید که من نیستم ، آن قاسم بن الحسنى که شما در خیال خودتان رسم کرده اید که برادرزاده من نیست آن على اکبرى که شما در مخیله خودتان درست کرده اید که جوان با معرفت من نیست ، آن یارانى که شما درست کرده اید که آنها نیستند . ما قاسمى درست کرده ایم که آرزویش فقط دامادى بوده ، آرزوى عمویش هم دامادى او بوده ! این را شما با قاسمى که در تاریخ بوده است مقایسه کنید . تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحابش را در خیمه عند قرب الماء ( 6 ) یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد که نمى خواهم آن را به تفصیل نقل کنم . در این خطبه امام بطور خلاصه به آنها مى گوید شما آزاد هستید . امام نمى خواسته کسى رو دربایستى داشته باشد و خودش را مجبور ببیند ، حتى کسى خیال کند که به حکم بیعت لازم است بماند . لذا مى گوید همه شما را آزاد کردم ، همه یارانم ، خاندانم ، برادرانم ، فرزندانم ، برادرزاده هایم . اینها جز به شخص من به کس دیگرى کار ندارند ، شب تاریک است و از این تاریکى شب استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کارى ندارند . در اول هم از اینها تجلیل مى کند و مى گوید منتهاى رضایت را از شما دارم ، اصحابى بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم ، اهل بیتى بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم .
اما همه آنها بطور دسته جمعى مى گویند آقا چنین چیزى مگر ممکن است ، جواب پیغمبر را چه بدهیم ، وفا کجا رفت ، انسانیت کجا رفت ، محبت کجا رفت ، عاطفه کجا رفت ؟ و آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند که واقعا دل سنگ را کباب مى کند ، یعنى انسان را به هیجان می آورد . یکى مى گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسى بخواهد فداى شخصى مثل تو کند ، اى کاش هفتاد بار زنده مى شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى کردم . آن یکى مى گوید هزار بار ، دیگرى مى گوید اى کاش امکان داشت جانم را فداى تو کنم ، بعد بدنم را آتش بزنند ، خاکسترش کنند ، آنگاه خاکسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده کنند و باز . . . اول کسى که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم . همینکه این سخنان را گفتند ، امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایائى را گفت . به آنها خبر کشته شدن را داد که همه آنها درست مثل یک مژده بزرگ تلقى کردند . همین جوانى که این قدر به او ظلم مى کنیم و آرزوى او را دامادى مى دانیم ، سوالى کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوى من چیست ؟ وقتى که جمعى از مردان در مجلسى اجتماع مى کنند ، یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت نمى کند ، پشت سر مردان مى نشیند .
مثل اینکه این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مى کشید که دیگران چه مى گویند . وقتى که امام فرمود همه شما کشته مى شوید ، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه ؟ آخر من بچه هستم شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته مى شوند و من هنوز صغیرم . لذا رو کرد به آقا و عرض کرد : و انا فى من یقتل ؟ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم یا نیستم ؟ حالا ببینید آرزو چیست ؟ امام فرمود اول من از تو یک سوال مى کنم ، جواب مرا بده ، بعد من جواب تو را مى دهم . من اینطور فکر مى کنم که آقا این سوال را مخصوصا کرد ، مى خواست این سوال و جواب پیش بیاید تا مردم آینده فکر نکنند که این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد ، و نگویند این جوان در آرزوى دامادى بود ، دیگر برایش حجله درست نکنند ، جنایت نکنند . لذا آقا فرمود که اول من سوال مى کنم : کیف الموت عندک پسرکم ، فرزند برادرم ، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائ قه تو چه مزه اى دارد ؟ فورا گفت : احلى من العسل ، از عسل شیرینتر است . اگر از ذائقه مى پرسى ، که مرگ از عسل در ذائقه من شیرینتر است . یعنى براى من آرزوئى شیرینتر از این آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تکان دهنده است ! اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخى کرده و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم . چون دیگر نه حسینى پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنى . این است که این مقدار ارزش مى دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه اى ( 7 ) بنامشان بسازیم کارى نکرده ایم . و گرنه آرزوى دامادى داشتن که وقت صرف کردن نمى خواهد ، پول صرف کردن نمى خواهد ، حسینیه ساختن نمى خواهد ، سخنرانى نمى خواهد . ولى اینها جوهره انسانیت هستند ، مصداق انى جاعل فى الارض خلیفه ( 8 ) هستند ، اینها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن این جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم کشته مى شوى ، بعد ان تبلو ببلاء عظیم اما جان دادن تو با دیگران خیلى متفاوت است و گرفتارى بسیار شدیدى پیدا مى کنى . لذا روز عاشورا پس از آنکه با اصرار زیاد اجازه رفتن به میدان را گرفت ، از آنجا که بچه است ، زرهى متناسب با اندام او وجود ندارد ، کلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد ، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد ، نوشته اند عمامه اى به سرگذاشته بود کانه فلقه القمر ( 9 ) همین قدر نوشته اند بقدرى این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است .
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت * برگ گل سرخ را باد کجا مى برد راوى گفت دیدم بند یکى از کفشهایش باز است و یادم نمى رود که پاى چپش هم بود . از اینجا معلوم مى شود چکمه پایش نبوده است . نوشته اند که امام کنار خیمه ایستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است ، که یک مرتبه فریادى شنید . نوشته اند امام به سرعت یک باز شکارى روى اسب پرید و حمله کرد . آن فریاد ، فریاد یا عماه قاسم بن الحسن بود .
آقا وقتى به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند . امام حمله کرد آنها فرار کردند و یکى از دشمنان که از اسب پائین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند ، خودش در زیر پاى اسب رفقاى خود پایمال شد . آن کسى را که مى گویند در روز عاشورا در حالى که زنده بود زیر سم اسبها پایمال شد ، یکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال حضرت وقتى به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسى نمى فهمید قضیه از چه قرار است . وقتى که این گرد و غبارها نشست ، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . این جمله را از آقا شنیدند که فرمود : یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک صوته ( 10 ) برادرزاده ! خیلى بر عموى تو سخت است که تو او را بخوانى ، نتواند تو را اجابت کند ، یا اجابت بکند ، اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد . در همین حال بود که یک وقت فریادى از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد .
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما . ما را به حقایق اسلام آشنا کن .
این جهلها و این نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان .
توفیق عمل و خلوص نیت به همه ما عنایت بفرما .
حاجات مشروعه ما را بر آور . اموات همه ما را ببخش و بیامرز .
لا حول و لاقوه الا باالله العلى العظیم .
وصلى الله على محمد و آله الطاهرین .
--------------------------------------------------------------------------------
1- پس چون ( بنى اسرائیل ) پیمان شکستند آنان را لعنت کردیم و دلهایشان را سخت گرداندیم ( که موعظه در آنها ثر نکرد ) ، کلمات خدا را از جاى خود تغییر مى دادند و از بهره آن کلمات که به آنها داده شد ( در تورات ) نصیب بزرگى را از دست دادند . سوره مائده 13 .
2- آیه به طور کامل این است : فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین یعنى موسى از مصر با ترس و نگرانى از دشمن به جانب شهر مدین بیرون رفت و گفت پروردگارا مرا از شر این قوم ستمکار نجات ده . سوره قصص 21 .
3- آیه بطور کامل این است : و لما توجه تلقاء مداین قال عسى ربى ان یهدینى سواء السبیل و چون از مصر بیرون شد و سر به بیابان رو بجانب شهر مدائن آورد با خود گفت امید است که خدا مرا به راه راست هدایت فرماید . سوره قصص 22 .
4- اللهوف صفحه 47 .
5- نماز خوف همان نماز فریضه است که بصورت قصر خوانده مى شود .
6- بحار الانوار جلد 44 صفحه 392 ، اعلام الورى صفحه 234 ، از ارشاد شیخ مفید صفحه 231 ، مقتل الحسین مقرم صفحه 257 . معلوم مى شود که خیمه اى بوده است که اختصاص به مشکهاى آب داشته و از همان روزهاى اول آبها را در آن خیمه جمع مى کرده اند .
7- منظور ، حسینیه ارشاد است .
8- سوره بقره آیه 30 .
9- مناقب ابن شهر آشوب جلد 3 صفحه 106 ، و نظیر این عبارت در اعلام الورى صفحه 242 و اللهوف صفحه 48 و بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 و ارشاد شیخ مفید صفحه 239 و مقتل الحسین مقرم صفحه 331 و تاریخ طبرى صفحه 256 ذکر شده است .
10- مناقب این شهر آشوب جلد 4 صفحه 107 ، اللهوف صفحه 38 بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 ، ارشاد شیخ مفید صفحه 239 ، اعلام الورى صفحه 243 ، مقتل الحسین مقرم صفحه 332 ، تاریخ طبرى جلد 6 صفحه 257 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین بارىء الخلائق اجمعین والصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به (1) گفتیم تحریفاتى در واقعه عاشورا شده است ، چه از نوع تحریف لفظى و چه از نوع تحریف معنوى . و همین تحریفات سبب شده که این سند بزرگ تاریخى و این منبع بزرگ تربیتى براى ما بى اثر و یا کم اثر شود ، و احیانا در مواقعى اثر معکوس ببخشد . عموم ما وظیفه داریم که این سند مقدس را از این تحریفات که آن را آلوده کرده است پاک و منزه کنیم . امشب درباره عوامل تحریف بحث مى کنم و سپس بحث ما در اطراف تحریفات معنوى این حادثه خواهد بود .
عوامل تحریف :
این عوامل بر دو قسم است .
عامل اول : اغراض وعداوت دشمنان
یک نوع عوامل عمومى است . یعنى بطور کلى عواملى وجود دارد که تواریخ را دچار تحریف مى کند ، اختصاص به حادثه عاشورا ندارد . مثلا همیشه اغراض دشمنان ، خود ، عاملى است براى اینکه حادثه اى را دچار تحریف کند . دشمن براى اینکه به هدف و غرض خود برسد ، تغییر و تبدیلهائى در متن تاریخ ایجاد و یا توجیه و تفسیرهاى ناروایى از تاریخ مى کند و این نمونه هاى زیادى دارد که نمى خواهم در اطراف آنها بحث بکنم ، همین قدر عرض مى کنم که در تحریف حادثه کربلا هم این عامل دخالت داشته است . یعنى دشمنان در صدد تحریف نهضت حسینى برآمدند . و همان طورى که در دنیا معمول است که دشمنان ، نهضتهاى مقدس را به افساد و اخلال و تفریق کلمه و ایجاد اختلاف متهم مى کنند ، حکومت اموى نیز خیلى کوشش کرد براى اینکه نهضت حسینى را چنین رنگى بدهد .
از همان روز اول چنین تبلیغاتى شروع شد . مسلم که به کوفه می آید ، یزید ضمن ابلاغى که براى ابن زیاد جهت حکومت کوفه صادر مى کند ، مى نویسد : مسلم پسر عقیل به کوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ایجاد اختلاف در میان مسلمانان است ! برو و او را سرکوب کن . وقتى مسلم گرفتار مى شود و او را به دارالاماره ابن زیاد مى برند ، ابن زیاد به مسلم مى گوید : پسر عقیل ! چه شد که آمدى به این شهر ، مردم وضع مطمئن و آرامى داشتند ، تو آمدى آشوب کردى ، ایجاد اختلاف و فتنه انگیزى کردى ! مسلم هم مردانه جواب داد : اولا آمدن ما به این شهر ابتدایى نبود .مردم این شهر از ما دعوت کردند ، نامه هاى فراوان نوشتند و آن نامه ها موجود است . و در آن نامه ها نوشته اند پدر تو ، زیاد ، در سالهایى که در اینجا حکومت کرده ، نیکان مردم را کشته ، بدان را بر نیکان مسلط کرده و انواع ظلمها و اجحافها به مردم کرده است . از ما دعوت کردند براى اینکه عدالت را برقرار کنیم .
ما براى برقرارى عدالت آمده ایم . و حکومت اموى براى اینکه تحریف معنوى کرده باشد ، از این جور قضایا زیاد گفت ، ولى تاریخ اسلام تحت تاثیر این تحریف واقع نشد . و شما یک مورخ و صاحبنظر را در دنیا پیدا نمى کنید که بگوید حسین بن على العیاذ بالله قیام نابجایى کرد ، آمد کلمه مردم را تفریق کند ، اتحاد را از بین ببرد . خیر ، دشمن نتوانست در حادثه کربلا تحریفى ایجاد کند . در حادثه کربلا هر چه تحریف شده ، با کمال تاسف از ناحیه دوستان است .
عامل دوم : تمایل بشر به اسطوره سازى و افسانه سازى
عامل دوم تمایل بشر به اسطوره سازى و افسانه سازى است و این در تمام تواریخ دنیا وجود دارد . در بشر ، یک حس قهرمان پرستى هست که در اثر آن درباره قهرمانهاى ملى و قهرمانهاى دینى افسانه مى سازد (2) . بهترین دلیلش این است که مردم براى نوابغى مثل بوعلى سینا و شیخ بهایى چقدر افسانه جعل کردند ! بوعلى سینا بدون شک نابغه بوده و قواى جسمى و روحى او یک جنبه فوق العادگى داشته است . ولى همینها سبب شده مردم براى او افسانه ها بسازند . مثلا مى گویند بوعلى سینا مردى را از فاصله یک فرسنگى دید و گفت این مرد ، نان روغنى ، نانى که چرب است مى خورد . گفتند از کجا فهمیدى که نان مى خورد و نان او هم چرب است ؟ ! گفت براى اینکه من پشه هایى را مى بینم که دور نان او مى گردند ، فهمیدم نانش چرب است که پشه دور آن پرواز مى کند ! معلوم است که این افسانه است ، آدمى که پشه را از یک فرسنگى ببیند ، چربى نان را از خود پشه ها زودتر مى بیند .
یا مى گویند بوعلى سینا در مدتى که در اصفهان تحصیل مى کرد ، گفت من نیمه هاى شب که براى مطالعه برمى خیزم ، صداى چکش مسگرهاى کاشان نمى گذارد مطالعه کنم . رفتند تجربه کردند ، یک شب دستور دادند مسگرهاى کاشان چکش نزنند ، آن شب را بوعلى گفت آرام خوابیدم و یا آرام مطالعه کردم .
معلوم است که اینها افسانه است .
براى شیخ بهایى چقدر افسانه ساختند . این جور چیزها اختصاص به حادثه عاشورا ندارد . مردم درباره بوعلى هر چه مى گویند ، بگویند ، به کجا ضرر مى زند ؟ به هیچ جا . اما افرادى که شخصیت آنها ، شخصیت پیشوایى است ، قول آنها ، عمل آنها ، قیام آنها ، نهضت آنها سند و حجت است ، نباید در سخنانشان ، در شخصیتشان ، در تاریخچه شان تحریفى واقع شود .
درباره امیرالمومنین على علیه السلام ، ما شیعیان چقدر افسانه گفته ایم ! در اینکه على علیه السلام مرد خارق العاده اى بوده و بحثى نیست . در شجاعت على علیه السلام کسى شک ندارد . دوست و دشمن اعتراف دارند که شجاعت على علیه السلام شجاعت فوق افراد عادى بوده است . على علیه السلام در هیچ میدان جنگى ، با هیچ پهلوانى نبرد نکرده مگر اینکه آن پهلوان را کوبیده و بزمین زد .
اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همین مقدار قناعت کردند ؟ ! ابدا . مثلا گفته اند على علیه السلام در جنگ خیبر با مرحب خیبرى روبرو شد ، مرحب چقدر فوق العادگى داشت . مورخین هم نوشته اند که على در آنجا ضربتش را که فرود آورد این مرد را دو نیم کرد ( نمى دانم که این دو نیم کامل بوده یا نه ) ولى در اینجا یک حرفها ، و یک افسانه هایى درست کردند که دین را خراب مى کند . مى گویند به جبرئیل وحى شد فورا بزمین برو که اگر شمشیر على فرود بیاید ، زمین را دو نیم مى کند ، به گاو و ماهى خواهد رسید ، بال خود را زیر شمشیر على بگیر . رفت گرفت ، على هم شمشیرش را آنچنان فرود آورد که مرحب دو نیم شد و اگر آن دو نیم را در ترازو مى گذاشتند با هم برابر بودند ! بال جبرئیل از شمشیر على آسیب دید و مجروح شد ، تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود . وقتى که به آسمان رفت خدا از او سوال کرد این چهل روز کجا بودى ؟ خدایا در زمین بودم ، تو به من ماموریت داده بودى . چرا زود برنگشتى ؟ خدایا شمشیر على که فرود آمد بالم را مجروح کرد ، این چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم !
دیگرى مى گوید شمشیر على آنچنان سریع و نرم آمد که از فرق مرحب گذشت تا به نمد زین اسب رسید . على که شمشیرش را بیرون کشید ، خود مرحب هم نفهمید ! گفت على همه زور تو همین بود ؟ ! ( خیال کرد ضربت کارى نشده است ! ) همه پهلوانى تو همین بود ؟ ! على گفت خودت را حرکت بده ، مرحب خودش را حرکت داد ، نصف بدنش از یک طرف افتاد و نصف دیگر از طرف دیگر !
حاجى نورى ، این مرد بزرگ در کتاب لولو و مرجان ، ضمن انتقاد از جعل اینگونه افسانه ها مى گوید براى شجاعت حضرت ابوالفضل نوشته اند که او در جنگ صفین ( که اصلا شرکت حضرت هم معلوم نیست ، اگر شرکت هم کرده یک بچه پانزده ساله بوده ) مردى را به هوا انداخت ، دیگرى را انداخت ، نفر بعدى را ، تا هشتاد نفر ، نفر هشتادم را که انداخت هنوز نفر اول بزمین نیامده بود ! بعد اولى که آمد دو نیمش کرد ، دومى نیز همچنین تا نفر آخر !
قسمتى از تحریفاتى که در حادثه کربلا صورت گرفته معلول حس اسطوره سازى است . اروپائیها مى گویند در تاریخ مشرق زمین مبالغه ها ، اغراقها زیاد است و راست هم مى گویند .
ملا آقاى دربندى در اسرار الشهاده نوشته است : سواره نظام لشکریان عمر سعد ششصد هزار نفر و پیاده نظامشان دور کرور بود و در مجموع یک میلیون و ششصد هزار نفر و همه اهل کوفه بودند ! مگر کوفه چقدر بزرگ بود ؟ کوفه یک شهر تازه ساز بود که هنوز سى و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشته 45 بود ، چون کوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند . این شهر را عمر دستور داد بسازند براى اینکه لشکریان اسلام در نزدیکى ایران مرکزى داشته باشند .
در آن وقت معلوم نیست همه جمعیت کوفه آیا به صد هزار نفر مى رسیده است یا نه ؟ اینکه یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهى در آن روز جمع بشود و حسین بن على هم سیصد هزار نفر آنها را بکشد ، با عقل جور در نمی آید . این ، قضیه را بکلى از ارزش مى اندازد .
گویند کسى در مورد هرات اغراق و مبالغه مى کرد و مى گفت : هرات یک زمانى خیلى بزرگ بود . گفتند : چقدر بزرگ بود ؟ گفت : در یک زمان واحد در هرات بیست و یک هزار احمد یک چشم کله پز وجود داشت . چقدر ما باید آدم داشته باشیم و چقدر باید احمد داشته باشیم و چقدر احمد یک چشم داشته باشیم و چقدر احمد یک چشم کله پز داشته باشیم که بیست و یک هزار احمد یک چشم کله پز وجود داشته باشد ! این حس اسطوره سازى ، خیلى کارها کرده است . ما نباید یک سند مقدس را در اختیار افسانه سازها قرار بدهیم فان فینا اهل البیت فى کل خلف عدو لا ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تاویل الجاهلین ( 3 ) ، ما وظیفه داریم . حال براى هرات هر کس هر چه مى خواهد ، بگوید .
آیا صحیح است در تاریخ حادثه عاشورا ، حادثه اى که ما دستور داریم هر سال آن را بصورت یک مکتب زنده بداریم ، اینهمه افسانه وارد شود ؟ !
عامل سوم ، یک عامل خصوصى است .
این دو عامل که عرض کردم یعنى غرضها و عداوتهاى دشمنان و حس اسطوره سازى و افسانه سازى بشر در تمام تواریخ دنیا هست . ولى در خصوص حادثه عاشورا یک جریان و عامل بالخصوصى هست که سبب شده است در این داستان ، جعل واقع شود .
پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکید و بلیغ داده اند که باید نام حسین بن على زنده بماند ، باید مصیبت حسین بن على هر سال تجدید شود . چرا ؟ این چه دستورى است در اسلام ، چرا ائمه دین اینهمه به این موضوع اهتمام داشتند ، و چرا براى زیارت حسین بن على اینهمه ترغیب و تشویق است ؟
به این چرا باید دقت کنید . ممکن است کسى بگوید براى اینست که تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد ! آیا این حرف مسخره نیست ؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت زهرا احتیاج به تسلیت داشته باشد ، در صورتى که به نص خود امام حسین و بحکم ضرورت دین ، بعد از شهادت امام حسین ، ایشان و حضرت زهرا نزد یکدیگرند . این چه حرفى است ؟ ! مگر حضرت زهرا بچه است که بعد از 1400 سال هنوز هم بسر خودش بزند ، گریه کند و ما برویم به ایشان سر سلامتى بدهیم ؟ ! این حرفهاست که دین را خراب مى کند ! حسین علیه السلام مکتب عملى اسلام را تاسیس 47 کرد . حسین علیه السلام نمونه عملى قیامهاى اسلامى است . خواستند مکتب حسین زنده بماند ، خواستند سالى یک بار حسین با آن نداهاى شیرین و عالى و حماسه انگیزش ظهور کند ، فریاد کند : الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهى عنه لیرغب المومن فى لقاء الله محقا ( 4 ) خواستند الموت اولى من رکوب العار ( 5 ) ، مرگ از زندگى ننگین بهتر است ، براى همیشه زنده بماند . خواستند لا ارى الموت الاسعاده و الحیاه مع الظالمین الابرما ( 6 ) ، براى همیشه زنده بماند . زندگى با ستمکاران براى من خستگى آور است ، مرگ در نظر من جز سعادت چیزى نیست . خواستند آن جمله هاى دیگر حسین : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جید الفتاه ( 7 ) ، زنده بماند هیهات منا الذله ( 8 ) زنده بماند .
خواستند صحنه هایى از این قبیل که حسین علیه السلام می آید در مقابل سى هزار نفر مى ایستد در حالى که در نهایت شدت از ناحیه خود و خاندان خود گرفتار است و مرد وار ، که چنین مردى دنیا بخود ندیده است مى فرماید : الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله و هیهات منا الذله یابى الله ذلک لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت ( 9 ) ، زنده بماند . مکتب حسین علیه السلام زنده بماند ، تربیت حسینى زنده بماند ، پرتوى از روح حسینى در این ملت دمیده شود و بر آن بتابد . فلسفه اش خیلى روشن است .
نگذارید حادثه عاشورا را فراموش شود . حیات شما ، زندگى و انسانیت و شرف شما به این حادثه بستگى دارد . به این وسیله مى توانید اسلام را زنده نگهدارید . پس ترغیب کردند که مجلس عزاى حسینى را زنده نگهدارید و درست است . عزادارى حسین بن على واقعا فلسفه صحیحى دارد ، فلسفه بسیار بسیار عالى هم دارد . هر چه ما در این راه کوشش کنیم ، بشرط اینکه هدف این کار را تشخیص دهیم ، بجاست . اما متاسفانه عده اى این را نشناختند ، خیال کردند بدون اینکه مردم را به مکتب حسین آشنا کنند ، به فلسفه قیام حسینى آشنا کنند ، مردم را عارف به مقامات حسینى کنند ، همین قدر که آمدند و نشستند و نفهمیده و ندانسته گریه اى کردند ، کفاره گناهان است .
مرحوم حاجى نورى نکته اى را در کتاب[لولو و مرجان] ذکر کرده است و آن اینکه عده اى گفتند موضوع امام حسین و گریه بر او ، ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله اى براى این کار مى شود استفاده کرد . یک حرفى امروزیها در مکتب[ما کیاول] در آورده اند که مى گویند هدف وسیله را مباح مى کند ، هدف خوب باشد ، وسیله هر چه شد ، شد ! اینها هم گفتند ما یک هدف مقدس و منزه داریم و آن گریستن بر امام حسین است که کار بسیار خوبى است و باید گریست . به چه وسیله بگریانیم ؟ بهر وسیله که شد ! هدف که مقدس است ، وسیله هر چه شد ، شد . اگر تعزیه در آوریم ، یک تعزیه هاى ا هانت آور ، درست است یا نه ؟ گفتند اشک جارى مى شود یا نه ؟ همین قدر که اشک جارى شود ، اشکال ندارد ! شیپور بزنیم ، طبل بزنیم ، طبل بزنیم معصیت کارى بکنیم ، به بدن مرد لباس زن بپوشانیم ، عروسى قاسم درست کنیم ، جعل کنیم ، تحریف کنیم ، در دستگاه امام حسین این حرفها مانعى ندارد .
دستگاه امام حسین از دستگاه دیگران جداست . در اینجا دروغ گفتن بخشیده است ، جعل کردن ، تحریف کردن ، شبیه سازى ، به تن مرد لباس زن پوشاندن ، بخشیده است . هر گناهى که اینجا بکنید ، بخشیده است ، هدف خیلى مقدس است ! در نتیجه افرادى دست به جعل و تحریف این قضیه زدند که انسان تعجب مى کند ! در ده ، پانزده سال پیش که به اصفهان رفته بودم ، در آنجا مرد بزرگى بود ، مرحوم حاج شیخ محمد حسن نجف آبادى اعلى الله مقامه ، خدمت ایشان رفتم و روضه اى را که تازه در جایى شنیده بودم و تا آن وقت نشنیده بودم ، براى ایشان نقل کردم . کسى که این روضه را مى خواند اتفاقا تریاکى هم بود . این روضه را خواند و بقدرى مردم را گریاند که حد نداشت . داستان پیرزنى را نقل مى کرد که در زمان متوکل مى خواست به زیارت امام حسین برود و آن وقت جلوگیرى مى کردند و دستها را مى بریدند تا اینکه قضیه را به آنجا رساند که این زن را بردند و در دریا انداختند . در همان حال این زن فریاد کرد یا اباالفضل العباس ! وقتى داشت غرق مى شد سوارى آمد و گفت رکاب اسب مرا بگیرد .
رکابش را گرفت ، گفت چرا دستت را دراز نمى کنى ؟ گفت من دست در بدن ندارم ، که مردم خیلى گریه کردند .
مرحوم حاج شیخ محمد حسن تاریخچه این قضیه را این طور نقل کرد که یک روز در حدود بازار ، حدود مدرسه صدر ( جریان ، قبل از ایشان اتفاق افتاده و ایشان از اشخاص معتبرى نقل کردند ) مجلس روضه اى بود که از بزرگترین مجالس اصفهان بود و حتى مرحوم حاج ملا اسماعیل خواجویى که از علماء بزرگ اصفهان بود در آنجا شرکت داشت . واعظ معروفى مى گفت که من آخرین منبرى بودم . منبریهاى دیگر می آمدند و هنر خودشان را براى گریاندن مردم اعمال مى کردند . هر کس می آمد روى دست دیگرى مى زد و بعد از منبر خود مى نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببیند ، تا ظهر طول کشید . دیدم هر کس هر هنرى داشت بکار برد ، اشک مردم را گرفت . فکر کردم من چه کنم ؟ همانجا این قضیه را جعل کردم ، رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم ، عصر همان روز رفتم در مجلس دیگرى که در چارسوق بود ، دیدم آنکه قبل از من منبر رفته همین داستان را مى گوید . کم کم در کتابها نوشتند و چاپ هم کردند !
این موضوع که دستگاه حسینى ، دستگاه جدایى است و از هر وسیله اى براى گریاندن مردم مى شود استفاده کرد ، این توهم و خیال دروغ و غلط ، عامل بزرگى براى جعل و تحریف شد ! مرحوم حاجى نورى ، این مرد بزرگوار ، استاد مرحوم حاج شیخ عباس قمى که حتى بر حاج شیخ عباس ترجیح داشته است به اعتراف خود حاج شیخ عباس و دیگران ، مرد فوق العاده متبحر و با تقوائى است . ایشان این مطلب را در کتاب خودشان طرح کرده اند که اگر این حرف درست باشد که هدف وسیله را مباح مى کند ، من این جور مى گویم : یکى از هدفهاى اسلامى ، ادخال سرور در قلب مومن است ، یعنى انسان کارى کند که مومنى خوشحال شود . من براى اینکه مومنى را خوشحال کنم ، در حضور او غیبت مى کنم چون از غیبت خیلى خوشش می آید ! اگر بگویند مرتکب گناه مى شوى ، مى گویم خیر ، هدفم مقدس است ، من که غیبت مى کنم ، مى خواهم او را خوشحال کنم ! مثال دیگرى مرحوم حاجى نورى ذکر مى کند که مردى زن بیگانه اى را مى بوسد .
بوسیدن زن نامحرم حرام است ، مى گوئیم چرا این کار را انجام دادى ؟ مى گوید من ادخال سرور در قلب مومن کردم ! در مورد زنا و شراب و لواط هم همین را مى توان گفت . این چه غوغایى است ؟ ! این چه حرف شریعت خراب کنى است ؟ ! اینکه براى گریاندن مردم در سوگ امام حسین ، استفاده کردن از هر وسیله اى جایز است ، بخدا قسم برخلاف گفته امام حسین است . امام حسین شهید که اسلام بالا برود ، اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکوه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده (10) . امام حسین کشته شد که سنن اسلامى ، مقررات اسلامى ، قوانین اسلامى زنده شود ، نه اینکه بهانه اى شود که پا روى سنن اسلامى بگذارند . امام حسین را ما بصورت العیاذ بالله اسلام خرابکن در آورده ایم . امام حسینى که ما در خیال خودمان درست کرده ایم اسلام خرابکن است .
حاجى نورى در کتابش نوشته است یکى از طلاب نجف که اهل یزد بود ، برایم نقل کرد که در جوانى سفرى پیاده از راه کویر به خراسان مى رفتم . در یکى از دهات نیشاپور مسجدى بود و من چون جایى را نداشتم ، به مسجد رفتم . پیشنماز مسجد آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در این بین با کمال تعجب دیدم فراش مسجد مقدارى سنگ آورد و تحویل پیشنماز داد . وقتى روضه را شروع کرد ، دستور دارد چراغها را خاموش کردند . چراغها که خاموش شد ، سنگها را به طرف مستمعین پرتاب کرد که صداى فریاد مردم بلند شد .
چراغها که روشن شد دیدم سرهاى مردم مجروح شده است و در حالى که اشکشان مى ریخت از مسجد بیرون رفتند . رفتم نزد پیشنماز و به او گفتم این چه کارى بود که کردى ؟ ! گفت من امتحان کرده ام که این مردم با هیچ روضه اى گریه نمى کنند . چون گریه کردن بر امام حسین اجر و ثواب زیادى دارد و من دیدم که راه گریاندن اینها منحصر است به اینکه سنگ به کله شان بزنم ، از این راه اینها را مى گریانم ! به قول او هدف وسیله را مباح مى کند . هدف ، گریه بر امام حسین است ولو اینکه یک دامن سنگ به کله مردم بزند .
پس این یک عامل خصوصى در این قضیه بوده که در جعلها و تحریفها دخالت داشته است .
انسان وقتى که در تاریخ سیر مى کند ، مى بیند بر سر این حادثه چه آورده اند ! بخدا قسم حرف حاجى نورى حرف راستى است . مى گوید امروز اگر کسى بخواهد بر امام حسین بگرید ، بر این تحریفها و مسخها باید بگرید ، بر این دروغها بگرید .
کتاب معروفى است به نام[روضه الشهداء] که نویسنده آن ملا حسین کاشفى است . حاجى نورى مى گوید این داستان زعفر جنى و عروسى قاسم اول بار در کتاب این مرد نوشته شده و من این کتاب را ندیده بودم و خیال مى کردم در آن یکى دو تا از این حرفهاست . بعد که این کتاب را که به فارسى هم هست و تقریبا 500 سال پیش تالیف شده است ، . . . (11) ملا حسین مرد ملا و با سوادى بوده و کتابهائى هم دارد و صاحب انوار سهیلى است .
تاریخش را که مى خوانیم معلوم نیست شیعه بوده یا سنى و اساسا مرد بوقلمون صفتى بوده است ، بین شیعه ها که مى رفته ، خودش را شیعه صددرصد و مسلم معرفى مى کرده و بین سنیها که مى رفته خودش را حنفى نشان مى داده است . اهل سبزوار است و سبزوار مرکز تشیع بوده است و مردم هم متعصب در تشیع . در سبزوار شیعه صد درصد بوده و گاهى که به هرات مى رفته ( شوهر خواهر و یا باجناق عبدالرحمن جامى بوده است ) در آنجا سنى بوده و به روش اهل تسنن .
واعظ هم بوده ولى تا در سبزوار بود ذکر مصیبت مى کرد . و وفاتش در حدود 910 بوده است یعنى در اوایل قرن دهم یا اواخر قرن نهم .
اولین کتابى که در مرثیه به فارسى نوشته شده ، همین کتاب است که در پانصد سال پیش نوشته شده است . قبل از این کتاب ، مردم به منابع اصلى مراجعه مى کردند . شیخ مفید رضوان الله علیه[ارشاد ] را نوشته است و چقدر متقن نوشته است . ما اگر به[ارشاد] شیخ مفید خودمان مراجعه کنیم ، احتیاج بجاى دیگرى نداریم . از اهل تسنن ، طبرى نوشته ، ابن اثیر نوشته ، یعقوبى و ابن عساکر و خوارزمى نوشته اند .
من نمى دانم این بى انصاف چه کرده است ! وقتى که این کتاب را خواندم دیدم حتى اسمها جعلى است ! یعنى در اصحاب امام حسین اسمهایى را ذکر مى کند که اصلا وجود نداشته اند ، در میان دشمن هم اسمهایى را مى گوید که همه جعلى است . داستانها را بشکل افسانه در آورده است .
این کتاب چون اولین کتابى است که بزبان فارسى نوشته شد ، لذا مرثیه خوانها که اغلب بى سواد بودند و به کتابهاى عربى مراجعه نمى کردند ، همین کتاب را مى گرفتند و در مجالس از رو مى خواندند . اینست که امروز مجالس عزادارى امام حسین را روضه خوانى مى گوئیم . در زمان امام حسین و حضرت صادق و امام حسن عسکرى اصطلاح روضه خوانى رایج نبوده و بعد ، در زمان سید مرتضى و خواجه نصیرالدین طوسى هم روضه خوانى نمى گفته اند . از پانصد سال پیش به این طرف اسمش روضه خوانى شده ، روضه خوانى یعنى خواندن کتاب روضه الشهداء ، یعنى خواندن همان کتاب دروغ . از وقتى که این کتاب بدست مردم افتاد ، کسى تاریخ واقعى امام حسین را مطالعه نکرد .
در شصت ، هفتاد سال پیش مرحوم ملا آقاى دربندى پیدا شد . تمام حرفهاى روضه الشهداء را باضافه چیزهاى دیگرى پیدا کرد و همه را یکجا جمع کرد و کتابى نوشت بنام اسرار الشهاده ، واقعا مطالب این کتاب انسان را وادار مى کند که به اسلام بگرید .
حاجى نورى مى نویسد که ما در درس حاج شیخ عبدالحسین تهرانى بودیم ( که مرد بسیار بزرگوارى بوده است ) و از محضر ایشان استفاده مى کردیم که سید روضه خوانى اهل حله آمد و کتاب مقتلى به ایشان نشان داد که ایشان ببینند معتبر هست یا نیست ، این کتاب نه اول داشت و نه آخر فقط در جایى از آن نوشته بود که فلان ملاى جبل عاملى از شاگردان صاحب معالم است . مرحوم حاج شیخ عبدالحسین کتاب را گرفت که مطالعه کند .
اولا در احوال آن عالم مطالعه کرد ، دید چنین کتابى به نام او ننوشته اند و ثانیا خود کتاب را مطالعه کرد ، دید مملو از اکاذیب است . به آن سید گفت این کتاب همه اش دروغ است . مبادا این کتاب را بیرون بیاورى و یا از آن چیزى نقل کنى که جایز نیست ، و اساسا این کتاب نوشته آن عالم نیست و مطالبش دروغ است . حاجى نورى مى نویسد : همین کتاب دست صاحب اسرارالشهاده افتاد و تمام مطالبش را از اول تا آخر نقل کرد .
حاجى نورى حکایت دیگرى را نقل مى کند که تاثر آور است و از اینکه مردى رفت نزد مرحوم صاحب مقامع (12) گفت دیشب خواب وحشتناکى دیدم . چه خواب دیدى ؟ گفت خواب دیدم با این دندانهاى خودم گوشتهاى بدن امام حسین علیه السلام را دارم مى کنم ! این مرد عالم لرزید ، سرش را پایین انداخت ، مدتى فکر کرد ، گفت شاید تو مرثیه خوان هستى ، گفت بله . فرمود بعد از این یا اساسا مرثیه خوانى را ترک کن ، و یا از کتابهاى معتبر نقل کن . تو با این دروغهایت گوشت بدن امام حسین را با دندانهایت مى کنى ! این لطف خدا بود که در این رویا این را به تو نشان بدهد .
اگر کسى تاریخ عاشورا را بخواند مى بیند از زنده ترین و مستندترین و از پرمنبع ترین تاریخهاست . مرحوم آخوند خراسانى فرموده بود آنها که بدنبال روضه نشنیده مى روند ، بروند روضه هاى راست را پیدا کنند که آنها را احدى نشنیده است . خطبه ها ئى که امام حسین علیه السلام در مکه و بطور کلى در حجاز ، در کربلا ، در بین راه خوانده ، خطابه هایى که اصحابش خوانده اند ، سوال و جوابهایى که با حضرت شده ، نامه هائى که میان ایشان و دیگران مبادله شده ، نامه هائى که میان خود دشمنان مبادله شده است ، به علاوه اظهارات کسانى که حاضر در واقعه عاشورا بوده ان د ( چه از دشمنان و چه از دوستان ) و این حادثه را نقل کرده اند ، آنها را مطالعه کنند . سه چهار نفر از دوستان امام حسین بودند که جان بسلامت بردند . از جمله ، غلامى است به نام عقبه بن سمعان که از مکه همراه امام بود و وقایع نگار لشکر اباعبدالله بوده بزرگى بوده اند . مرحوم آقا محمد على به کرمانشاه رفت و خیلى هم نفوذ و اقتدار پیدا کرد .
او در روز عاشورا گرفتار شد و چون گفت غلامم ، آزادش کردند . مرد دیگرى است بنام حمیدبن مسلم که از وقایع نگارهاى لشکر عمر سعد بوده است . یکى از حاضرین واقعه ، شخص امام زین العابدین علیه السلام است که همه قضایا را نقل کرده اند . نقطه ابهامى در تاریخ امام حسین وجود ندارد .
متاسفانه حاجى نورى یک داستان جعلى و تحریفى درباره امام زین العابدین علیه السلام نقل مى کند . مى گوید در روز عاشورا وقتى که براى اباعبدالله یاورى باقى نماند ، حضرت براى خداحافظى به خیمه امام زین العابدین علیه السلام رفتند . حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود : پدر جان ! کار شما و این مردم به کجا کشید ؟ ( یعنى تا آن وقت امام زین العابدین بى خبر بوده است ) ! فرمود : پسر جان به جنگ کشید . امام زین العابدین فرمود حبیب بن مظاهر چطور شد ؟ فرمود قتل . زهیر بن القین چطور شد ؟ قتل . بریر بن خضیر چطور شد ؟ قتل . هر کس از اصحاب را که اسم برد ، فرمود کشته شد .
بعد بنى هاشم را پرسید ، قاسم بن حسن چطور شد ؟ برادرم على اکبر چطور شد ؟ بر عمویم ابوالفضل چه شد ؟ . قتل این ، جعل است ، دروغ است . امام زین العابدین که العیاذ بالله آنقدر مریض و بیهوش نبوده که نفهمد چه گذشته است . تاریخ مى نویسد حتى در همان حال امام حرکت کرد و فرمود عمه ! عصاى مرا با یک شمشیر بیاور . یکى از کسانى که حاضر در واقعه بوده و آن را نقل کرده است ، شخص امام زین العابدین علیه السلام است .
پس توبه کنیم ، واقعا باید توبه کنیم به خاطر این جنایت و خیانتى که نسبت به اباعبدالله الحسین علیه السلام و اصحاب و یاران و خاندانش مرتکب مى شویم ، همه افتخارات اینها را از بین مى بریم . توبه کنیم و بعد ، از این مکتب تربیتى استفاده کنیم .
چه کم و کسرى در زندگى عباس بن على آن طور که مقاتل معتبر نوشته اند وجود دارد ؟ اگر نبود براى ابوالفضل مگر همین یک افتخار ، کسى با او کارى نداشت ، غیر از امام حسین با هیچ کس کارى نداشتند . امام حسین هم فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند ، به هیچ کس دیگرى کار ندارند . وقتى که شمر بن ذى الجوشن مى خواست از کوفه به طرف کربلا حرکت کند ، یکى از حضارى که در آنجا بود ، به ابن زیاد اظهار کرد که بعضى از خویشاوندان مادرى ما همراه حسین بن على هستند ، خواهش مى کنم امان نامه اى براى آنها بنویس . ابن زیاد هم نوشت . شمر در یک فاصله دور ، از قبیله اى بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند . این پیام را در عصر تاسوعا شخص او آورد . این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن على علیه السلام و فریادش را بلند کرد : این بنوا اختنا (13) خواهر زادگان ما کجا هستند ؟ ابوالفضل علیه السلام در حضور اباعبدالله علیه السلام نشسته بود ، برادرانش همه آنجا بودند ، یک کلمه جواب ندادند تا امام فرمود : اجیبوه و ان کان فاسقا (14) جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقى است .
آقا که اجازه داد ، جواب دادند . گفتند : ماتقول ، چه مى گوئى ؟ مژده اى براى شما آورده ام ، بشارتى براى شما آورده ام .
براى شما از امیر عبیدالله امان آورده ام ، شما آزادید ، اگر الان بروید ، جان بسلامت مى برید . گفتند خدا ترا لعنت کند و امیرت ابن زیاد و آن امان نامه اى که آورده اى . ما امام خودمان ، برادر خودمان را رها کنیم به موجب اینکه تامین داریم ؟ ! در شب عاشورا ، اول کسى که اعلام یارى نسبت به اباعبدالله کرد ، برادر رشیدش ابوالفضل بود . بگذاریم از آن مبالغات احمقانه اى که مى کنند ، ولى آنچه که در تاریخ مسلم است ، این است که ابوالفضل بسیار رشید ، بسیار شجاع ، بسیار دلیر ، بلند و خوش رو و زیبا بود . و کان یدعى قمر بنى هاشم (15) او را ماه بنى هاشم لقب داده بودند ، اینها حقیقت است ، البته شجاعتش را از على علیه السلام به ارث برده بود . داستان مادرش حقیقت است که على علیه السلام به برادرش عقیل فرمود زنى براى من انتخاب کن که و لدتها الفحوله (16) یعنى از شجاعان بدنیا آمده باشد . عقیل ام البنین را انتخاب مى کند و مى گوید این همان زنى است که تو مى خواهى . لتلدلى فارسا شجاعا (17) ، دلم مى خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیرى بدنیا بیاید . تا این مقدار حقیقت است . آرزوى على در ابوالفضل تحقق یافت .
روز عاشورا مى شود ، بنابر یکى از دو روایت ابوالفضل جلو می آید ، عرض مى کند برادر جان به من هم اجازه بفرمائید ، این سینه من تنگ شده است ، دیگر طاقت نمى آورم ، مى خواهم هر چه زودتر جان خودم را فداى شما کنم .
من نمى دانم روى چه مصلحتى امام جواب حضرت ابوالفضل را چنین داد ، خود اباعبدالله بهتر مى دانست . فرمود برادرم حال که مى خواهى بروى ، برو بلکه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بیاورى . لقب[سقا] آب آور ، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود ، چون یک نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهاى پیش ابوالفضل تواسنته بود برود صف دشمن را بشکافد و براى اطفال اباعبدالله آب بیاورد . این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند ، نه ، سه شبانه روز بود که ممنوع بودند ، ولى در این خلال توانستند یکى دوبار از جمله در شب عاشورا آب تهیه کنند ، حتى غسل کردند ، بدنهاى خودشان را شستشو دادند . ابوالفضل فرمود چشم .
ببینید چقدر منظره باشکوهى است ، چقدر عظمت است ، چقدر شجاعت است ، چقدر دلاورى است ، چقدر انسانیت است ، چقدر شرف است ، چقدر معرفت و فداکارى است ؟ ! یک تنه خودش را به جمعیت مى زند .
مجموع کسانى را که دور آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته اند . وارد شریعه فرات شد ، اسب را داخل آب برد ( این را همه نوشته اند ) . اول مشکى را که همراه دارد پر از آب مى کند و به دوش مى گیرد . تشنه است ، هوا گرم است ، جنگیده است . همان طور که سوار است و آب تا زیر شکم اسب را فرا گرفته است ، دست زیر آب مى برد ، مقدارى آب با دو دستش تا نزدیک لبهاى مقدسش می آورد . آنهائى که از دور ناظر بوده اند ، گفته اند اندکى تامل کرد ، بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد ، آبها را روى آب ریخت . کسى نفهمید که چرا ابوالفضل در آنجا آب نیاشامید ؟ ! امام وقتى که بیرون آمد رجزى خواند که در این رجز ، مخاطب ، خودش بود نه دیگران . از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید :
یا نفس من بعد الحسین هونى * فبعده لا کنت ان تکونى
هذا الحسین شارب المنون * و تشربین بارد المعین
والله ما هذا فعال دینى * و لا فعال صادق الیقین (18)
اى نفس ابوالفضل ! مى خواهم بعد از حسین زنده نمانى . حسین شربت مرگ مى نوشد ، حسین در کنار خیمه ها با لب تشنه ایستاده باشد و تو آب بیاشامى ؟ ! پس مردانگى کجا رفت ، شرف کجا رفت ، مواسات و همدلى کجا رفت ؟ مگر حسین امام تو نیست ، مگر تو ماموم او نیستى ، مگر تو تابع او نیستى ؟ !
هذا الحسین شارب المنون * و تشر بین بارد المعین هیهات !
هرگز دین من چنین اجازه اى به من نمى دهد ، هرگز وفاى من چنین اجازه اى ب ه من نمى دهد . ابوالفضل مسیر خود را در برگشتن عوض کرد . از داخل نخلستانها آمد . قبلا از راه مستقیم آمده بود . چون مى دانست همراه خودش امانت گرانبهایى دارد ، راه خود را عوض کرد و تمام همتش این بود که آب را به سلامت برساند ، چون امکان داشت تیرى بیاید و به مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدفش برسد . در همین حال بود که دیدند رجز ابوالفضل عوض شد . معلوم شد حادثه تازه اى پ یش آمده است . فریاد زد :
و الله ان قطعتم یمینى * انى احامى ابدا عن دینى
و عن امام صادق الیقین * نجل النبى الطاهر الامین (19)
بخدا قسم اگر دست راست مرا ببرید من دست از دامن حسین بر نمى دارم ، طولى نکشید که رجز عوض شد :
یا نفس لا تخشى من الکفار * و ابشرى برحمه الجبار
مع النبى السید المختار * قد قطعوا ببغیهم یسرى (20)
در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است . نوشته اند با آن هنر و فروسیتى که داشت ، به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت . من نمى گویم چه حادثه اى پیش آمد ، چون خیلى جانسوز است . در شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ مى شود .
این را هم عرض کنم که ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولى در کربلا نبود ، در مدینه بود . به او خبر دادند که در حادثه کربلا هر چهار پسر تو شهید شدند . این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می آمد و براى فرزندان خودش نوحه سرایى مى کرد نوشته اند نوحه سرایى این زن آنقدر دردناک بود که هر کس می آمد گریه مى کرد ، حتى مروان حکم که از دشمن ترین دشمنان بود . در نوحه سرایى خود ، گاهى همه فرزندانش و گاهى ارشد آنها را بالخصوص یاد مى کرد .
ابوالفضل ، هم از نظر سنى و هم از نظر کمالات روحى و جسمى ارشد فرزندانش بود . من یکى از این دو مرثیه اى را که از این زن بخاطر دارم براى شما مى خوانم . این مادر داغدار در آن مرثیه هاى جانسوز خودش ( بطور کلى عربها مرثیه را خیلى جانسوز مى خوانند ) این جور مى خواند :
یا من راى العباس کر على جماهیر النقد * و وره من ابناء حیدر کل لیث ذى لبد
انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید * ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد (21)
لو کان سیفک فى یدیک لمادنى منه احد اى چشم ناظر ، اى چشمى که در کربلا بودى و آن مناظر را مى دیدى ، اى کسى که آن لحظه را تماشا کردى که شیر بچه من ابوالفضل از جلو و شیر بچه گان دیگر من از پشت سرش بر این جماعت پست حمله برده بودند ، براى من قضیه اى نقل کرده اند ، نمى دانم راست است یا دروغ ؟ گفته اند در وقتى که دستهاى بچه من بریده بود ، عمود آهنین بر فرق فرزند عزیز من وارد شد ، آیا راست است ؟ ! ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد بعد مى گوید ، ابوالفضل ! فرزند عزیزم ، من خودم مى دانم ، اگر دست مى داشتى مردى در جهان نبود که با تو روبرو شود . اینکه آنها چنین جسارتى کردند براى این بود که دستهاى تو از بدن بریده شده بود .
لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرین
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره مائده آیه 13 .
2- در شبهاى عید غدیر آقاى دکتر شریعتى یک بحث بسیار عالى راجع به این حس که در همه افراد بشر میل به اسطوره سازى و افسانه سازى و قهرمان سازى و قهرمان پر ستى آن هم بشکل خارق العاده و فوق العاده اى هست ، ایراد کردند .
3- اصول کافى جلد ، 1 صفحه 32 کتاب فضل علم ، بصائر الدرجات صفحه 10 .
4- بحار الانوارج 44 صفحه 381 ، تحف العقول صفحه 176 ، اللهوف صفحه 33 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 صفحه 5 .
5- مناقب ابن شهر آشوب ج 4 صفحه 110 ، اللهوف صفحه 50 ، بحار الانوار جلد 45 صفحه 50 ، کشف الغمه ج 2 صفحه 32 .
6- بحار الانوار جلد 44 صفحه 381 ، اللهوف صفحه 33 ، تحف العقول صفحه 176 .
7- بحار الانوارج 44 صفحه 366 ، اللهوف صفحه 25 .
8- اللهوف صفحه 41 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 صفحه 7 .
9- تاریخ شام ابن عساکر جلد 4 صفحه 333 ، مقتل الحسین مقرم صفحه 287 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 صفحه 624 و 625 ، نفس المهموم ص 149 ، تحف العقول ص 174 1 همان مدرک .
10- مفاتیح الجنان ، زیارت امام حسین علیه السلام در شبهاى عید فطر و قربان .
11- جمله ، در متن سخنرانى به همین صورت است .
12- مرحوم آقا محمد على پسر مرحوم وحید بهبهانى که هر دو مردان
13و14 -مقتل الحسین مقرم ص 252 ، بحار الانوارج 44 ص 391 ، اللهوف ص 37 .
15- العباس تالیف عبدالرزاق الموسوى المقرم ص 81 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 108 .
16- العباس تالیف عبدالرزاق الموسوى المقرم ص 69 .
17- ابصار العین فى انصار الحسین علیه السلام ص 26 .
18- ینابیع الموده ج 2 ص 165 ، بحار الانوارج 45 ص 41 .
19- بحار الانوارج 45 ص 40 .
20- بحار الانوارج 45 ، ص 40 .
21- منتهى الامال ج 1 ص 386 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارىء الخلائق اجمعین و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به (1) .
گفتیم تاریخچه با عظمت کربلا که به دست ما افتاده است ، هم دچار تحریف لفظى شده است و هم دچار تحریف معنوى . تحریف لفظى یعنى اینکه ما از خودمان ساز و برگهایى بر پیکره این تاریخ ساخته ایم که چهره با عظمت و نورانى آن را تاریک و ظلمانى و قیافه زیباى آن را زشت کرده ایم . نمونه هائى را در این زمینه عرض کردم .
تحریف معنوى :
متاسفانه این حادثه تاریخى در دست ما تحریف معنوى شده است و تحریف معنوى بسیار خطرناکتر از تحریف لفظى است . آنچه سبب شده است که این حادثه بزرگ براى ما از اثر و خاصیت بیفتد ، تحریفات معنوى است نه تحریفات لفظى ، یعنى اثر سوء تحریفات معنوى از تحریفات لفظى بیشتر است .
تحریف معنوى یعنى چه ؟ در یک جمله ممکن است ما از لفظ ، نه کم کنیم و نه زیاد ، ولى وقتى که مى خواهیم آن را توجیه و تفسیر کنیم ، طورى توجیه و تفسیر کنیم که درست برخلاف و بر ضد معنى واقعى آن جمله باشد . براى این موضوع فقط یک مثال کوچک عرض مى کنم تا مطلب روشن شود .
در روزى که مسجد مدینه را بنا مى کردند ، عمار یاسر فوق العاده تلاش صادقانه مى کرد ، نقل کرده اند ( از نقلهاى مسلم است ) که پیغمبر اکرم فرمود : یا عمار ! تقتلک الفئه الباغیه اى عمار ! ترا آن دسته اى مى کشند که سرکشند . اشاره به آیه قرآن است که مى فرماید اگر دو دسته از مسلمانان با یکدیگر جنگیدند و یک دسته سرکشى کرد ، شما به نفع آن دسته دیگر علیه دسته سرکش وارد شوید و اصلاح کنید . این جمله را که پیغمبر اکرم درباره عمار فرمود ، شخصیت بزرگى به او داد . لهذا عمار که در صفین در خدمت امیرالم…منین بود ، وزنه بزرگى در لشکر على علیه السلام شمرده مى شد ، حتى افراد ضعیف الایمانى بودند که تا وقتى که عمار کشته نشده بود هنوز مطمئن نبودند عملى که در رکاب على مى کنند ، بحق است ، یعنى کشتن معاویه و سپاهیان او جایز است . روزى که عمار به دست اصحاب معاویه در لشکر امیرالم…منین کشته شد ، ناگهان فریاد از همه جا بلند شد که حدیث پیغمبر صادق آمد .
بهترین دلیل براى اینکه معاویه و یارانش بر باطل اند این است که اینها قاتل عمار هستند و پیغمبر اکرم در گذشته خبر داد : یا عمار ! تقتلک الفئه الباغیه (2) که اشاره است به آیه : و ان طائفتان من الم…منین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احدیهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امرالله (3) . امروز مثل آفتاب روشن شد که لشکر معاویه ، لشکر[باغى] یعنى سرکش و ظالم و ستمگر است و حق با لشکریان على است . پس به نص قرآن باید به نفع لشکریان على ، علیه لشکریان معاویه وارد جنگ شد . این قضیه تزلزلى در لشکر معاویه ایجاد کرد . معاویه که همیشه با حیله و نیرنگ کار خود را پیش مى برد ، اینجا دست به یک تحریف معنوى زد ، چون نمى شد انکار کرد و گفت پیغمبر درباره عمار چنین چیزى نگفته است ، زیرا اقلا شاید پانصد نفر در آنجا بودند که شهادت مى دادند که ما این جمله را از پیغمبر شنیدیم و یا از کسى شنیدیم که او از پیغمبر شنیده بود .
بنابراین ، این جمله پیغمبر درباره عمار قابل انکار نبود . شامیها به معاویه اعتراض مى کردند که عمار را ما کشتیم و پیغمبر فرمود : تقتلک الفئه الباغیه ، گفت اشتباه کردید ! درست است که پیغمبر فرمود عمار را آن فئه سرکش ، طائفه سرکش ، لشکر سرکش مى کشند ، ولى عمار را ما نکشتیم ! گفتند لشکریان ما کشتند . گفت نه ! عمار را على کشت که او را به اینجا آورد و موجبات کشته شدنش را فراهم کرد ! عمر و عاص دو پسر داشت ، یکى مانند خودش دنیادار و دنیاپرست و دیگرى نسبتا جوان م…من و با ایمانى بود و با پدرش هماهنگى نمى کرد . اسم او عبدالله بود . در یک جلسه اى که عبدالله حاضر بود ، همین مغلطه معنوى را بکار بردند . عبدالله گفت این چه حرفى است که مى زنید ، این چه مغلطه کارى است که مى کنید ؟ ! چون عمار در لشکر على بود پس على او را کشت ؟ ! گفتند بله ! گفت پس بنابراین حمزه سیدالشهدا را هم پیغمبر کشت ، چون حمزه سیدالشهداء در لشکر پیغمبر بود و کشته شد . معاویه ناراحت و عصبانى شد به عمروعاص گفت چرا جلوى این پسر بى ادبت را نمى گیرى ؟ ! این را مى گویند تحریف معنوى .
اگر بخواهیم حوادث و قضایا را تحریف معنوى کنیم ، چگونه تحریف مى کنیم ؟
حوادث و قضایاى تاریخى از یک طرف علل و انگیزه ها و از طرف دیگر منظور و هدفهایى دارند . تحریف یک حادثه تاریخى این است که یا علل و انگیزه هاى آن حادثه را بگونه اى غیر از آنچه که بوده است بگوئیم ، یا هدف و منظور آن را بگونه اى غیر از آنچه که بوده است تفسیر کنیم .
مثال : شما به منزل یک شخصى که از مکه آمده است مى روید . انگیزه شما این است که زیارت کردن حاجى مستحب است ، لذا به دیدن او مى روید . یک نفر مى گوید مى دانى چرا فلان کس به خانه فلان شخص رفت ؟ دیگرى مى گوید چرا ؟ مى گوید منظور او از رفتن به منزل فلانى این است که دختر او را براى پسرش خواستگارى کند ، موضوع مکه را بهانه کرده است . منظور شما را این چنین تحریف مى کنند . این را تحریف معنوى مى گویند .
حادثه تاریخى عاشورا از یک طرف علل و انگیزه هایى دارد و از طرف دیگر هدفها و منظورهاى عالى . ما مسلمانان ، ما شیعیان حسین بن على این حادثه را تحریف کردیم همان طور که معاویه بن ابوسفیان جمله پیغمبر درباره عمار تقتلک الفئه الباغیه را تحریف کرد . یعنى حسین علیه السلام در نهضت خود انگیزه اى داشت ، ما چیز دیگرى براى آن تراشیدیم ! حسین یک هدف و منظور خاصى داشت ، ما یک هدف و منظور دیگرى براى او تراشیدیم ! اباعبدالله علیه السلام نهضتى فوق العاده با عظمت و مقدس کرده است .
تمام شرائط تقدس یک نهضت ، در نهضت اباعبدالله هست که نظیرش در دنیا وجود ندارد . آن شرائط چیست ؟
اولین شرط یک نهضت مقدس این است که منظور و هدف آن ، شخصى و فردى نباشد ، بلکه کلى ، نوعى و انسانى باشد . یک وقت کسى نهضت مى کند بخاطر شخص خودش و یک وقت کسى نهضت مى کند بخاطر اجتماع ، بخاطر انسانیت ، بخاطر حقیقت ، بخاطر حق ، بخاطر توحید ، بخاطر عدالت ، بخاطر مساوات ، نه بخاطر خودش ، در واقع آن وقتى که او نهضت مى کند دیگر خودش به عنوان یک فرد نیست ، اوست و همه انسانهاى دیگر . به همین جهت کسانى که در دنیا ، حرکاتشان ، اعمالشان ، نهضتهایشان بخاطر شخص خودشان نبوده است ، بخاطر بشریت بوده است ، بخاطر انسانیت بوده است ، بخاطر حق و عدالت و مساوات بوده است ، بخاطر توحید و خداشناسى و ایمان بوده است ، همه افراد بشر آنها را دوست دارند . همان طور که پیغمبر فرمود : حسین منى و انا من حسین (4) ، ما هم مى گوئیم : حسین منا و نحن من حسین چرا مى گوئیم ؟ براى اینکه حسین علیه السلام در 1328 (5) سال پیش براى ما و بخاطر ما و بخاطر همه انسانهاى عالم قیام کرد . قیامش ، قیام مقدس بود ، قیام پاک بود ، از منظورهاى شخصى بیرون بود .
شرط دوم براى اینکه قیامى مقدس باشد ، این است که آن قیام با یک بینش و درک و بصیرت قوى توام باشد . یعنى چه ؟ یعنى یک وقت مردم اجتماعى ، خودشان در غفلتند ، بى خبرند ، نمى فهمند ، جاهلند . یک فرد بصیر ، چیز فهم و با درک پیدا مى شود که درد این مردم را صد درجه از خودشان بهتر مى فهمد . دواى این مردم را از خود این مردم بهتر مى فهمد . در وقتى که دیگران هیچ چیز را نمى فهمند و درک نمى کنند و در ظاهر هم نمى بینند . یک فرد بصیر و چیز فهم که باصطلاح ، آنچه را که مردم دیگر در آئینه نمى بینند او در خشت خام مى بیند ، پیدا مى شود که قیام و نهضت مى کند . بیست سال ، سى سال ، پنجاه سال مى گذرد تازه ملت بیدار مى شود که فلان شخص که قیام کرد ، حرکت کرد ، نهضت کرد ، چه منظورهاى مقدسى داشت . پدران ما در بیست سال ، سى سال ، چهل سال ، پنجاه سال پیش ، ارزش این را درک نمى کردند ! مثلا مرحوم سید جمال الدین اسد آبادى در حدود شصت ، هفتاد سال پیش ( فوت این مرد در سال 1310 قمرى بوده است ، چهارده سال قبل از مشروطیت ) قیام کرد و یک نهضت اسلامى در کشورهاى اسلامى بپا کرد ، شما امروز که تاریخ این مرد را مى خوانید ، مى بینید واقعا غریب و تنها بوده است ، درد و دواى ملت مسلمان را احساس مى کرد ولى خود ملت نمى فهمید ، خود ملت به او دهن کجى مى کرد ، خود ملت او را مسخره مى کرد ، ملت از او حمایت نمى کرد . حالا که شصت ، هفتاد سال گذشته است ، وقتى که زوایاى تاریخ درست روشن مى شود ، مى بینیم این مرد چه چیزهایى را در آن روز مى فهمیده که اساسا نود و نه درصد ملت ایران نمى فهمیده اند .
لااقل آن دو نامه اى را که این مرد بزرگ نوشته است ببینید ، یکى نامه اى که به مرحوم آیت الله میرزاى شیرازى بزرگ اعلى الله مقامه نوشته است و دیگر نامه اى که به عموم علماى ایران به عنوان یک متحدالمال فرستاده است . یا نامه های ى را که این مرد براى مرحوم حاج شیخ محمد تقى بجنوردى در مشهد و براى فلان عالم بزرگ در اصفهان ، و فلان عالم بزرگ در شیراز فرستاده است ، بخوانید تا ببینید این مرد چقدر خوب مى فهمیده است ، چقدر درک مى کرده است ، چقدر خوب استعمار را مى شناخته و چقدر خوب در صدد بیدار کردن این ملت بوده است . ( از این مزخرفاتى که بعضى از ابزارهاى استعمار هنوز هم مى گویند بگذارید ، دیگر این حناها رنگ ندارد ) این نهضت ، مقدس است چون مردى در زمانى پیدا مى شود که در پشت این ظواهر ، حقایقى را مى بیند که مردم عصر خودش نمى فهمند و درک نمى کنند .
نهضت حسینى چنین نهضتى است . امروز ما درست مى فهمیم یزید یعنى چه ؟ حکومت یزید یعنى چه ؟ معاویه چه کرد ؟ نقشه امویها چه بود ؟ ولى صدى نود و نه ملت مسلمان در آن روز درک نمى کردند ، مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتى که امروزه هست و در گذشته نبوده است . مردم مدینه درک نمى کردند ، روزى فهمیدند یزید چه کسى است و خلافت یزید یعنى چه که حسین بن على کشته شده بود ، بعد تکان خوردند که چرا حسین بن على کشته شد ؟ ! یک هیئت از اکابر مردم مدینه را که در راسشان مردى بنام عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه بود ، به شام فرستادند . وقتى فاصله میان مدینه و شام را طى کردند و به دربار یزید رفتند و مدتى در آنجا ماندند ، تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است . هنگامى که به مدینه برگشتند ، از آنها پرسیدند چه دیدند ؟ گفتند همین قدر ما به شما بگوئیم که در مدتى که در شام بودیم ، مى گفتیم خدا نکند که از آسمان بر سر ما سنگ ببارد ! گفتند چه خبر بود ؟ گفتند ما با خلیفه اى روبرو شدیم که علنا شراب مى خورد ، قمار مى کرد ، سگ بازى و یوزبازى و میمون بازى مى کرد ، حتى با محارم خود هم زنا مى کرد ! عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه هشت پسر داشت ، به مردم مدینه گفت چه شما قیام کنید چه نکنید من قیام مى کنم ولو با این هشت پسر خودم . همین طور هم شد ، در قیام حره (6) علیه یزید هشت پسرش را قبل از خودش فرستاد و شهید شدند و بعد خود این مرد شهید شد . عبدالله بن حنظله غسل الملائکه ، دو یا سه سال پیش از اینکه اباعبدالله از مدینه خارج شود و در هنگام خروج بگوید : و على الاسلام السلام اذا قد بلیت الامه براع مثل یزید (7) .
من ننگ مى دانم اگر یزید خلافت اسلامى را بدست گیرد ، اگر چنین شود ، چه به سر اسلام می آید ، کجا بود ؟ آن روز آگاه نبود . باید حسین کشته بشود ، جهان اسلام تکان بخورد ، تازه عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه و صدها نفر دیگر مثل او در مدینه و کوفه و در جاهاى دیگر چشمشان باز شود و بگویند حسین علیه السلام حق داشت که چنین حرفى زد ! شرط سوم براى اینکه نهضتى مقدس باشد این است که تک باشد ، فرد باشد . یعنى چه ؟ یعنى برقى باشد که در یک ظلمت کامل بدرخشد ، ندائى باشد در میان سکوتها ، حرکتى باشد در میان سکونهاى مطلق . یعنى در یک شرایطى که خفقان به طورى کامل حکمفرماست ، مردم قدرت حرف زدن ندارند ، تاریکى مطلق ، یاس مطلق ، ناامیدى مطلق ، سکوت مطلق ، سکون مطلق است ، یک مرتبه یک مرد پیدا مى شود و سکوت را مى شکند ، سکونها را از بین مى برد ، حرکتى مى کند ، برقى مى شود و در میان ظلمت مى درخشد . تازه دیگران پشت سرش راه مى افتند . آیا نهضت حسینى اینچنین بود یا نبود ؟ آرى ، اینچنین بود .
امام حسین چنین نهضتى کرد . او در این نهضت چه هدفى داشت ؟ چرا ائمه اطهار اصرار داشتند که عزاى حسین علیه السلام زنده بماند ؟ چرا امام حسین علیه السلام نهضت کرد ؟ چه احتیاجى است که ما از خودمان دلیل ذکر کنیم ؟
حسین بن على خود ، دلیل نهضت را بیان کرده است : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى (8) در کمال صراحت مى گوید دنیاى ما را فساد گرفته است ، امت جدم فاسد شده اند ، قیام کردم براى اصلاح ، من یک مرد اصلاح طلبم .
ارید ان آمر بالمعروف وانهى عن المنکر و اسیر بسیره جدى و ابى (9) ، هدفى جز امر به معروف و نهى از منکر ندارم . امام حسین هدف نهضت خودش را روشن کرده است .
الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهى عنه لیرغب الم…من فى لقاء الله محقا (10) ، حسین علیه السلام مى گوید من نهضت کرده ام براى امر به معروف ، براى اینکه دین را زنده کنم ، براى اینکه با مفاسد مبارزه کنم . نهضت من یک نهضت اصلاحى اسلامى است .
ما چیز دیگرى گفتیم . دو تحریف معنوى بسیار عجیب و ماهرانه کردیم ( نمى دانم بگویم ماهرانه یا جاهلانه ) یک جا گفتیم حسین بن على قیام کرد تا کشته شود ، براى اینکه کفاره گناهان امت باشد ! حال اگر بپرسند این حرف در کجاست ؟ آیا خود امام حسین علیه السلام چنین چیزى گفت ؟ پیغمبر گفت ؟ امام گفت ؟ ما مى گوئیم به این حرفها چکار دارید ؟ امام حسین کشته شد براى اینکه گناهان ما بخشیده شود ! نمى دانیم که ما این فکر را از دنیاى مسیحیت گرفته ایم یا نه ؟ ملت مسلمان ندانسته خیلى چیزها را از دنیاى مسیحیت بر ضد اسلام گرفته است .
یکى از اصول معتقدات مسیحیت مسئله به صلیب کشیدن ، مسیح است براى اینکه فادى باشد . الفادى لقب مسیح است . از نظر مسیحیت این جزء متن مسیحیت است که عیسى به دار رفت تا کفاره گناهان امت باشد ! یعنى گناهان خودشان را به حساب عیسى مى گذارند ! فکر نکردیم که این ، حرف دنیاى مسیحیت است ، با روح اسلامى سازگار نیست ، با سخن حسین علیه السلام سازگار نیست .
به خدا قسم تهمت به اباعبدالله است . والله اگر کسى در ماه رمضان روزه داشته باشد و این حرف را به حسین بن على نسبت بدهد و بگوید حسین براى چنین کارى بود و[ این سخن را] از او نقل بکند روزه اش باطل است ، دروغ بر حسین است . اباعبدالله که براى مبارزه با گناه کردن قیام کرد ، ما گفتیم قیام کرد تا سنگرى براى گنهکاران باشد ! گفتیم حسین یک بیمه درست کرد ، یک شرکت بیمه تاسیس کرد . بیمه چه ؟ بیمه گناه ! گفت شما را از نظر گناه بیمه کردم ، در عوض چه بگیرم ؟ اشک . شما براى من اشک بریزید ، من در عوض ، گناهان شما را جبران مى کنم . شما هر چه مى خواهید باشید ، ابن زیاد باشید ، عمر سعد باشید . یک ابن زیاد در دنیا کم بود ! یک عمر سعد در دنیا کم بود ! یک سنان بن انس در دنیا کم بود ! یک خولى در دنیا کم بود ؟
امام حسین خواست خولى در دنیا زیاد شود ، عمر سعد در دنیا زیاد شود ، گفت ایهاالناس هر چه مى توانید بد باشید که من بیمه شما هستم ! تحریف معنوى دومى که از نظر تفسیر و توجیه حادثه کربلا رخ داده ، این است که مى گویند : مى دانید چرا امام حسین نهضت کرد و کشته شد ؟ مى گوئیم چرا ؟ مى گویند یک دستور خصوصى فقط براى او بود . به او گفتند برو و خودت را بکشتن بده . پس به ما و شما ارتباط پیدا نمى کند ، یعنى قابل پیروى نیست ! به دستورات اسلام که دستورات کلى و عمومى است ، مربوط نیست . تفاوت سخن امام با سخن ما چقدر است ؟ امام حسین فریاد کشیده که علل و انگیزه قیام من مسائلى است که منطبق بر اصول کلى اسلام است .
احتیاجى به دستور خصوصى نیست . آخر دستور خصوصى را در جایى مى گویند که دستورهاى عمومى وافى نباشد . امام حسین در کمال صراحت فرمود : اسلام دینى است که به هیچ م…منى ( حتى نفرمود به امام ) اجازه نمى دهد که در مقابل ظلم ، ستم ، مفاسد و گناه بى تفاوت بماند . امام حسین مکتب بوجود آورد ولى مکتب عملى اسلامى ، مکتب او همان مکتب اسلام است . مکتب اسلام بیان کرد ، حسین عمل کرد . ما این حادثه را از مکتب بودن خارج کردیم ، وقتى از مکتب بودن خارج شد ، دیگر قابل پیروى نیست ، وقتى که قابل پیروى نبود ، پس دیگر نمى شود از حسین استفاده کرد ، یعنى از حادثه کربلا نمى توان استفاده کرد . از اینجا ما حادثه را از نظر اثر مفید داشتن ، عقیم کردیم . آیا خیانتى از این بالاتر هم در دنیا وجود دارد ؟ این است که عرض کردم تحریف معنوى که در حادثه عاشورا صورت گرفته است از تحریف لفظى آن صد درجه خطرناکتر است .
چرا ائمه اطهار ( حتى از پیغمبر اکرم روایت است ) گفتند که این نهضت باید زنده بماند ، فراموش نشود ، مردم براى امام حسین بگریند ؟ هدف آنها از این دستور چه بوده است ؟
ما آن هدف واقعى را مسخ کردیم . گفتیم فقط بخاطر این است که تسلى خاطرى براى حضرت زهرا سلام الله علیها باشد ! با اینکه ایشان در بهشت همراه فرزند بزرگوارشان هستند ، دائما بى تابى مى کنند تا ما مردم بى سر وپا یک مقدار گریه کنیم تا تسلى خاطر پیدا کنند ! آیا توهینى بالاتر از این ، براى حضرت زهرا پیدا مى کنید ؟ عده اى دیگر گفتند امام حسین در کربلا بدست یک عده مردم تجاوزکار ، بى تقصیر کشته شد ، پس این تاثر آور است ! من هم قبول دارم امام حسین بى تقصیر کشته شد . امام حسین بى تقصیر کشته شد ، امام همین ؟ ! یک آدم بى تقصیر بدست یک عده متجاوز کشته شد ؟ ! روزى هزار نفر آدم بى تقصیر بدست آدمهاى با تقصیر کشته مى شوند . روزى هزار نفر آدم در دنیا نفله مى شوند و تاثر آور است ، اما آیا این نفله شدنها ارزش دارد که سالهاى زیادى ، قرنهاى زیاد ، ده قرن ، بیست قرن ، سى قرن مطرح باشد و ما بنشینیم و اظهار تاثر کنیم که حیف ، حسین بن على نفله شد ، خونش هدر رفت ! حسین بن على بى تقصیر کشته شد ، بدست افرادى متجاوز کشته شد ! اما چه کسى گفته حسین بن على نفله شده است ؟ خون حسین بن على هدر رفت ؟ اگر در دنیا کسى را پیدا کنید که نگذاشت یک قطره از خونش هدر برود ، حسین بن على است . اگر در دنیا کسى را پیدا کنید که نگذاشت یک ذره از شخصیتش هدر برود ، حسین بن على است . او براى قطره قطره خونش آنچنان ارزش قائل شد که نمى توان آن را توصیف کرد . اگر ثروتهاى دنیا را که براى او مصرف مى شود تا دامنه قیامت حساب کنیم ، براى هر قطره خونش میلیاردها میلیارد تومان بشر پول خرج کرده است . آدمى که کشته شدنش سبب شد که نام او پایه کاخ ستمکاران را براى همیشه بلرزاند ، نفله شد ؟ ! خونش هدر رفت ؟ ! اما غصه بخوریم براى اینکه حسین بن على نفله شد ؟ تو نفله شدى بیچاره نادان . من و تو نفله هستیم ، من و تو عمرمان هدر رفت ، غصه براى خودت بخورد . تو به حسین توهین مى کنى که مى گویى نفله شد ! حسین بن على کسى است که : ان لک درجه عندالله ، لن تنالها الا بالشهاده (11) ، آیا حسین بن على علیه السلام که آرزوى شهادت مى کرد ، آرزوى نفله شدن را مى کرد ؟ آنها که توصیه کردند که عزاى حسین بن على باید زنده بماند ، براى این بوده که هدف حسین بن على مقدس بود . حسین بن على یک مکتب بوجود آورد ، مى خواست مکتبش زنده بماند . هرگز نمونه اى از یک مکتب عملى در دنیا پیدا نمى کنید که نظیر مکتب حسین بن على علیه السلام باشد . اگر شما نمونه حسین بن على را پیدا کردید ، آن وقت بگوئید چرا ما هر سال باید یاد او را تجدید کنیم ؟ ! نظیر آنچه که در حسین بن على در حادثه عاشورا ، در آن ابتلاء و مصیبت پیدا شد ، از توحید ، از جلوه ایمان ، از جلوه خداشناسى ، از ایمان کامل به جان دیگر ، از رضا و تسلیم ، از صبر ، از مردانگى ، از طمانینه نفس ، از ثبات و استقامت ، از عزت و کرامت نفس ، از آزادیخواهى و آزادى طلبى ، از اینکه در فکر انسانها باشد ، از اینکه در خدمت انسانها باشد ، اگر در دنیاى نمونه اى پیدا کردید ، آن وقت بگوئید چرا ما نام حسین بن على را زنده کنیم ؟ ( بدیل ندارد ، مثل ندارد ) زنده کردن نام و نهضت او براى این است که پرتوى از روح حسین بن على بر روح ما و شما بتابد .
اگر اشکى که ما براى او مى ریزیم ، در مسیر هماهنگى روح ما باشد ، برواز کوچکى است که روح ما با روح حسینى مى کند . اگر ذره اى از همت او ، ذره اى ا ز غیرت او ، ذره اى از حریت او ، ذره اى از ایمان او ، ذره اى از تقواى او ، ذره اى از توحید او در ما بتابد و چنین اشکى از چشم ما جارى شود ، آن اشک بى نهایت قیمت دارد . اگر گفتند باندازه بال مگس هم باشد یک دنیا ارزش دارد ، باور کنید ! اما نه اشکى که براى نفله شدن حسین باشد ، بلکه اشکى که براى عظمت حسین باشد ، براى شخصیت حسین باشد . اشکى که نشانه اى از هماهنگى با حسین بن على و پیروى کردن از او باشد ، بله ، یک بال مگسش هم یک دنیا ارزش دارد .
خواستند همیشه مردم ، این مکتب عملى را ببینند ، مشاهده کنند که خاندان پیغمبر دلیل بر صدق و گواه خود پیغمبر هستند . اگر بگویند فلان مسلمان در جنگى که مثلا در روم یا در ایران کرد ، ایمان و شهامت زیادى از خود نشان داد ، آنقدر دلیل بر حقانیت پیغمبر نیست تا بگویند فرزند پیغمبر چنین کرد . چون همیشه خاندان یک نفر از هر کس دیگر سوء ظن و بد گمانیش به او بیشتر است . ولى اینکه خاندان پیغمبر را در نهایت صفا و ایمان مى بینیم ، بهترین گواه بر صدق پیغمبر است . هیچ کس مانند على علیه السلام با پیغمبر نبوده ، با پیغمبر بزرگ شده است . هیچ کس مانند على م…من به پیغمبر و فدائى او نیست . این خود اول دلیل بر صدق پیغمبر است . حسین فرزند پیغمبر است . او وقتى ایمان خود را به تعلیمات پیغمبر نشان مى دهد ، پیغمبر جلوه مى کند ، پیغمبر متجلى مى شود . آن چیزهائى که بشر همیشه بزبان می آورد ولى در عمل او کمتر دیده مى شود در وجود حسین دیده مى شود . چطور روح بشر این مقدار شکست ناپذیر مى شود ؟ سبحان الله ! بشر به کجا مى رسد ، روح بشر چقدر شکست ناپذیر باید باشد که بدنش قطعه قطعه مى شود ، جوانانش جلوى چشمش قلم قلم مى شوند ، در منتهى درجه تشنه مى شود و حتى به آسمان که نگاه مى کند ، بنظرش تیره و تار است ، خاندانش را مى بیند که اسیر مى شوند ، هر چه داشته از دست داده است ولى یک چیز براى او باقى مانده و آن روحش است . هرگز روحش شکست نمى خورد .
شما یک چنین صحنه نمایشى از فضائل انسانیت در غیر حادثه کربلا نشان دهید تا بجاى کربلا از آن حادثه یاد کنیم . پس چنین حادثه اى را باید زنده نگهداریم . حادثه اى که در آن یک جمعیت هفتاد و دو نفرى از نظر روحى یک جمعیت سى هزار نفرى را شکست دادند . چطور شکست دادند ؟ اولا با اینکه اینها در اقلیت بودند و کشته شدنشان قطعى بود ، یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد . امام از آن سى هزار نفر به اینها ملحق شدند . از جمله سردارشان حربن یزید ریاحى و سى نفر دیگر . این دلیل بر آن است که از نظر روحى اینها بردند و آنها باختند . عمر سعد در کربلا کارهایى کرده است که دلیل بر شکست روحى خودش است . لشکریان عمر سعد در کربلا از جنگ تن به تن پرهیز داشتند . اول حاضر شدند . و طبق معمولى که در آن دوره ها بوده است قبل از اینکه به اصطلاح جنگ مغلوبه یا تیراندازى شود[ جنگ تن به تن] یک نوع زور آزمایى بوده است . یک نفر از این طرف مى رود ، یک نفر از آن طرف می آید . چند نفر که با اصحاب حسین مبارزه کردند ، آنقدر به آنها نیروى روحى دادند که عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن نکنند .
اباعبدالله در چه وقتى به میدان آمد ؟
( فکر کنید ) عصر روز عاشورا است . تا ظهر هنوز عده اى از اصحاب بودند که نماز هم خواندند . از صبح تا عصر تلاش کرده و بدن هر یک از اصحابش را غالبا خودش آورده و در خیمه شهداء گذاشته است . خودش به بالین یارانش آمده ، اهل بیتش را خودش تسلى داده است . گذشته از همه اینها ، داغهایى که دیده است .
آخرین کسى که بمیدان مى آید خودش است . خیال کردند که در چنین شرایطى مى توانند با حسین مبارزه کنند . هر کسى که جلو آمد لحظه اى مهلتش نداد .
فریاد عمر سعد بلند شد که مادرتان به عزایتان بنشیند ، به مبارزه کى رفته اید ؟ هذا ابن قتال العرب (12) این پسر کشنده عرب است ، پسر على بن ابیطالب است ، والله نفس ابیه بین جنبیه (13) بخدا روح پدرش على در کالبد اوست ، به جنگ او نروید . این علامت شکست بود یا نه ؟ سى هزار نفر جنگ تن به تن کردند با یک مرد تنهاى غریب ، آنهمه مصیبت دیده ، آنهمه زحمت کشیده ، آنهمه تلاش کرده ، هم تشنه است و هم گرسنه ، شکست مى خوردند و عقب نشینى مى کردند . نه تنها در مقابل شمشیر اباعبدالله شکست خوردند ، در برابر منطقش هم شکست خوردند .
اباعبدالله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ ، دو سه بار خطا به انشاء کرد . واقعا خود آن خطابه ها عجیب است ! کسانى که اهل سخن هستند مى دانند که ممکن نیست انسان در حال عادى بتواند سخن عالیى بگوید که در حد اعلاى اوج باشد . روح بشر باید به اهتزاز بیاید . مخصوصا اگر سخن از نوع مرثیه باشد ، دل انسان باید خیلى سوخته باشد تا مرثیه خوب بگوید . اگر بخواهد غزل بگوید باید سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگوید . اگر بخواهد حماسه بگوید باید سخت احساسات حماسى داشته باشد تا یک سخن حماسى بگوید . وقتى خطبه هاى اباعبدالله ایراد مى شود ، مخصوصا یکى از آن خطبه هائى که در روز عاشورا ایراد مى کند و از مفصلترین خطبه هاست ،[ عمر سعد بر لشکریان خود مى ترسد] . امام براى خواندن این خطبه از اسب پیاده شد و براى اینکه مى خواست یک جاى مرتفعترى باشد تا صدایش بهتر برسد ، بر بالاى شتر رفت و فریاد زد : تبا لکم ایتها الجماعه و ترحا حین استصر ختمونا و الهین ، فاصر خناکم موجفین (14) .
که براستى نمونه اى از خطبه هاى على علیه السلام است و اگر خطبه هاى على علیه السلام را کنار بگذاریم دیگر خطبه اى به این پرشورى در دنیا پیدا نمى شود . و سه بار صحبت کرد . عمر سعد بر لشکریان خود ترسید که مبادا نطق حسین آنها را تحت تاثیر قرار دهد . نوبت بعد که اباعبدالله شروع به صحبت کرد ، از آنجا که روح دشمن شکست خورده بود ، عمر سعد دستور داد فریاد کنید و به دهانهایتان بزنید تا صداى حسین را کسى نشنود . آیا این علامت شکست نیست ؟ آیا این علامت پیروزى حسین نیست ؟
بشر اگر با ایمان باشد . موحد باشد ، اگر با خدا پیوند داشته باشد ، اگر به آن دنیا ایمان داشته باشد ، یک تنه بیست هزار ، سى هزار نفر را از نظر روحى شکست مى دهد . آیا این براى ما نباید درس باشد ؟ نمونه اینها را کجا پیدا مى کنید ؟ چه کسى را در دنیا پیدا مى کنید که در شرایطى مثل شرایط حسین بن على قرار بگیرد و دو کلمه از آن خطابه او را بتواند بخواند ؟ دو کلمه از خطابه زینب سلام الله علیها در دم دروازه کوفه را بتواند بخواند ؟ اگر گفتند این عزا را احیاء کنید ، زنده نگهدارید ، براى این است که این نکته ها را بفهمیم و دریابیم ، براى اینکه عظمت حسین را درک کنیم ، براى اینکه اگر اشکى مى ریزیم از روى معرفت باشد . معرفت حسین ما را بالا مى برد ، ما را انسانى مى کند ، ما را آزاد مرد مى کند ، ما را اهل حق و حقیقت مى کند ، اهل عدالت مى کند ، یک مسلمان واقعى مى کند .
مکتب حسین ، مکتب انسان سازى است نه مکتب گنهکارسازى . حسین سنگر عمل صالح است ، نه سنگر گناهکارى .
نوشته اند در صبح روز عاشورا حسین علیه السلام همینکه نماز صبح را با اصحابش خواند ، برگشت به آنها فرمود : اصحاب من آماده باشید . مردن جز پلى که شما را از دنیایى به دنیاى دیگر عبور مى دهد ، نیست . از یک دنیاى بسیار سخت به یک دنیاى بسیار عالى و شریف و لطیف عبور مى دهد .
این سخنش بود ، اما عملش را ببینید . این را حسین بن على نگفته است ، کسانى که وقایع نگار بوده اند گفته اند . حتى هلال بن نافع که وقایع نگار عمر سعد است ، این قضیه را گفته است . مى گوید من از حسین بن على تعجب مى کنم که هر چه شهادتش نزدیکتر و کاربر او سختتر مى شد ، چهره اش برافروخته تر مى گردید ، مثل آدمى که به وصل نزدیکتر مى شود . حتى مى گوید در آن لحظات آخر ، هنگامى که آن لعین ازل و ابد سر مقدسش را از بد ن جدا کرده بود ، رفتم سراغ حسین بن على علیه السلام ، چشمم که به حسین افتاد ، آن بشاشت و روشنى چهره اش ، آنچنان مرا گرفت که مردنش را فراموش کردم .
لقد شغلنى نور وجهه جمال هیبته عن الفکره فى قتله (15) .
نوشته اند اباعبدالله در حملات خود ، نقطه اى را انتخاب کرده بود که نزدیک خیام حرم باشد . به دو منظور :
یکى اینکه مى دانست دشمنان چقدر نامرد و غیر انسانند و این مقدار حمیت ندارند که لااقل بگویند ما با حسین طرف هستیم ، پس متعرض خیمه ها نشویم . مى خواس ت تا جان در بدن دارید ، تا رگ گردنش مى جنبد ، کسى متعرض خیام حرمش نشود . حمله مى کرد ، از جلو او فرار مى کردند ، ولى زیاد تعقیب نمى کرد ، برمى گشت تا خیام حرمش مورد تعرض قرار نگیرد . منظور دیگر اینکه مى خواست تا زنده است اهل بیتش بدانند که او زنده است . لذا نقطه اى را مرکز قرار داده بود که صدایش به آنها مى رسید . وقتى که بر مى گشت و در آن نقطه مى ایستاد ، فریاد مى کرد : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم ، فریاد حسین علیه السلام که بلند مى شد اهل بیت سکونت خاطرى پیدا مى کردند . مى گفتند آقا هنوز زنده است . امام به اهل بیت فرموده بود تا من زنده هستم از خیمه ها بیرون نیائید ( این حرفها را باور نکنید که اهل بیت دائما بیرون مى دویدند . ابدا . دستور آقا بود که تا من زنده هستم شما در خیمه ها باشید ) ، حرف سستى از دهانتان بیرون نیاید که اجر شما زایل شود ، مطمئن باشید که عاقبت شما خیر است ، نجات پیدا مى کنید ، خداوند دشمنان شما را بزودى عذاب خواهد کرد . آنها اجازه نداشتند که بیرون بیایند و بیرون هم نمی آمدند . غیرت حسین بن على اجازه نمى داد ، غیرت و عفت خود آنها نیز اجازه نمى داد که بیرون بیایند . لذا صداى امام را که مى شنیدند : لا حول ولاقوه الا بالله العلى العظیم اطمینان خاطرى پیدا مى کردند . چون امام بعد از وداع کردن یک یا دو بار دیگر نیز آمده بودند و خبر گرفته بودند این بود که اهل بیت امام هنوز انتظار آمدن ایشان را داشتند . در آن زمان اسبهاى عربى را براى میدان جنگ تربیت مى کردند ، چون اسب حیوان تربیت پذیرى است . وقتى که صاحب آن کشته مى شد ، عکس العملهاى خاصى از خود نشان مى داد . اهل بیت اباعبدالله در داخل خیمه هستند ، منتظرند تا شاید صداى امام را بشنوند و یا یک بار دیگر جمال آقا را زیارت کنند ، یک مرتبه صداى همهمه اسب اباعبدالله بلند شد ، به در خیمه آمدند ، خیال کردند آقا آمده است ، یک وقت دیدند اسب آمده در حالى که زین آن واژگون است . اینجا بود که اولاد و خاندان اباعبدالله فریاد و احسیناه ، ! وا محمدا ! را بلند کردند و دور اسب را گرفتند ( نوحه سرایى طبیعت بشر است ، انسان وقتى مى خواهد درد دل خود را بگوید ، بصورت نوحه سرایى مى گوید ، آسمان را مخاطب قرار مى دهد ، حیوانى را مخاطب قرار مى دهد ، انسان دیگرى را مخاطب قرار مى دهد ) ، هر یک از افراد خاندان اباعبدالله بنحوى نوحه سرایى را آغاز کردند . آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گریه کردن ندارید ، من که مردم ، البته نوحه سرایى کنید . در همان حال شروع به گریستن کردند .
نوشته اند حسین بن على علیه السلام دخترى دارد بنام سکینه خاتون که خیلى هم این دختر را دوست مى داشت . او بعدها زن ادیبه عالمه اى شد و زنى بود که همه علماء و ادباء براى او اهمیت و احترام قائل بودند . اباعبدالله خیلى این طفل را دوست مى داشت . او هم به آقا فوق العاده علاقمند بود .
نوشته اند این بچه بصورت نوحه سرایى جمله هایى گفت که دلهاى همه را سوزاند . بحالت نوحه سرایى ، اسب را مخاطب قرار داد که : یا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا ؟ اى اسب پدرم ! پدر من وقتى که رفت تشنه بود آیا او را سیراب کردند یا با لب تشنه شهید کردند ؟ این در چه وقت بود ؟ در وقتى بود که اباعبدالله از روى اسب به روى زمین افتاده بود .
وصلى الله على محمد و آله الطاهرین
لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره مائده آیه 13 .
2- مسند ابن حنبل ج 2 ص 199 .
3- سوره حجرات آیه 9 .
4- سیره حلبى جلد 2 صفحه 77 . 1- ارشاد شیخ مفید صفحه 249 ، اعلام الورى ص 216 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 71 ، حلیه الابرار ، ج 1 ص 560 ، کشف الغمه ج 2 ص 10 و 61 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 265 تا 279 .
5- این سخنرانى در سال 1389 قمرى برابر با فروردین 1348 ایراد شده است .
6- مروج الذهب جلد 3 ص 69 .
7- اللهوف ص 11 ، فى رحاب ائمه اهل البیت جلد 3 صفحه 74 .
8- مقتل الحسین ص 156 ، مقتل العواصم ص 54 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 89 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 1 ص 188 ، لمعه من بلاغه الحسین ص 64 ، نفس المهموم ص 45 .
9- همان مدرک .
10- رجوع شود و به صفحه 47 .
11- نفایس الاخبار ص 21 به نقل از ابن شهر آشوب .
12- اللهوف ص 41 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 صفحه 110 ، مقتل الحسین مقرم ص 6 و 286 ، تحف العقول ص 173 .
13- بحار الانوارج 45 ص 50 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 110 مقتل الحسین مقرم ص 346 .
14- بحارالانوارج 44 ص 390 ، ارشاد شیخ مفید ص 230 .
15- بحار الانوارج 45 ص 57 ، اللهوف صفحه 53 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین بارىء الخلائق اجمعین و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به (1)
بحث ما در سه شب گذشته درباره تحریفات در واقعه تاریخى عاشورا بود که در چهار قسمت قرار دادیم:
1 بطور کلى در معنى تحریف و انواع آن .
2 در بیان تحریفاتى که در خصوص واقعه تاریخى عاشورا صورت گرفته است و نمونه ه ایى از آن تحریفات .
3 عوامل تحریف ، اسباب و موجباتى که منجر به تحریف مى شوند بطور عموم ، و عاملهاى خاصى که در این حادثه تاریخى دخالت کرده اند .
4 راجع به وظیفه ما مردم در برابر این تحریفها ، هم وظیفه علماى امت و هم وظیفه توده مردم .
از این چهار بخش ، سه بخش اول را در شبهاى گذشته صحبت کردیم و امشب به فضل الهى درباره قسمت چهارم صحبت مى کنیم .
بطور قطع و یقین در این حادثه بسیار بزرگ تاریخى تدریجا تحریفاتى در طول زمان پیدا شده است و بدون شک در اینجا وظیفه اى هست که باید با این تحریفات مبارزه کرد ، بلکه به تعبیر بهتر ، اگر بخواهیم از خودمان ستایش کنیم و تعبیر احترام آمیزى درباره خودمان به کار ببریم ، باید بگوئیم که نسل ما رسالتى براى مبارزه با این تحریفات دارد . ولى قبل از آنکه این وظیفه و این رسالت را چه براى علماى امت ( به تعبیر دیگر خواص ) و چه براى توده مردم ( به تعبیر دیگر عوام ) عرض کنم ، مقدمتان دو مطلب دیگر را بیان مى کنم ، یکى اینکه نگاهى به گذشته کنیم و ببینیم مسول این تحریفات چه کسانى هستند . آیا خواص و علماء مسوول این تحریفاتند و یا توده و عوام الناس ؟ امروزه وظیفه چیست و وظیفه کیست ، یک مطلب است ، در گذشته مقصر و مسول که بوده است ، مطلب دیگرى است . معمولا در اینگونه قضایا علماء به گردن عوام مى اندازند و عوام به گردن علماء . علماء مى گویند تقصیر عوام الناس است ، تقصیر جهالت مردم است ، بقدرى مردم جاهل و نادان و نالایق و ناشایسته اند که سزاوار همین مهملات هم هستند ، شایسته حقایق نیستند .
من از مرحوم آیت الله صدر اعلى الله مقامه شنیدم که تاج نیشابورى در منبر حرفهاى مفت مى گفت ، کسى به او اعتراض کرد که این حرفها چیست ، این همه اجتماع مى شود چرا دو کلمه حرف حسابى نمى زنى ؟ گفت مردم لایق نیستند ! بعد هم با یک دلیل ، به اصطلاح ثابت کرد .
مردم عوام یعنى توده مردم ، منطقى در برابر خواص دارند ، و این منطق را اغلب بکار مى برند . مى گویند : ماهى از سر گنده گردد نى زدم . علماء به منزله سر ماهى هستند و ما دم ماهى . ولى حقیقت این است که در این تقصیر و در این مسوولیت ، هم خواص مسوولند و هم عوام . این را بدانید که عامه مردم و توده مردم هم در این مسائل شریکند . در این جور مسائل این توده مردم هستند که حقایق کشى مى کنند و خرافات را اشاعه مى دهند .
حدیث معروفى است و علماء براى آن اعتبار قائل شده اند که شخصى از امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه : و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانى (2) ( در اینجا خدا از عوام یهود انتقاد مى کند . با اینکه خدا عوام را بى سواد ، امى و درس ناخوانده معرفى مى کند ، در عین حال از همین عوام در قرآن انتقاد مى کند و آنها را مسوول مى شناسد ) سوال مى کند که آقا ! علماى یهود مسوول بوده اند درست ، عوام چه مسوولیتى دارند ؟ اینها عوام بودنشان عذرشان است ( حدیث مفصل است ) امام فرمود این جور نیست .
مسائلى هست که احتیاج به درس خواندن دارد ، فقط درس خوانده ها آنها را درک مى کنند ، درس ناخوانده ها درک نمى کنند . در اینجا مى توان گفت عوام مسوول نیستند چون درس خوانده نیستند . گواینکه گاهى عوام مسوولیتشان این است که چرا درس نمى خوان ند ؟ این هم یک منطقى است . ولى اگر عوام مسوولیت نداشته باشند ، در مسائلى است که آن مسائل احتیاج به تحصیل و درس و کتاب و معلم دارد . وقتى معلم ندیده ، مدرسه ندیده ، کتاب نخوانده چرا مسوول باشد ؟ اما بعضى از مسائل هست که بشر با فطرت سلیم ، آنها را درک مى کند و دیگر مدرسه و کتاب و معلم نمى خواهد ، به تعبیر من دیپلم داشتن نمى خواهد ، کلاس شش را طى کردن نمى خواهد ، ب لکه عقل داشتن کافى است ، سلامت عقل کافى است . سپس امام مثال زد ، فرمود : عالمى مردم را به زهد و تقوا دعوت مى کند ، ولى در عین حال برخلاف زهد و تقوا عمل مى کند ! توبه فرما است ، اما توبه فرمایان خود ، توبه کمتر کنند و مردم عوام هم اینها را مى بینند که بر ضد گفته خودشان عمل مى کنند ! امام فرمود آیا انسان باید درس خوانده و معلم دیده باشد و کلاس طى کرده باشد تا بفهمد که چنین آدمى لایق پیروى نیست ؟ عوام قوم یهود اینها را به چشم خودشان مى دیدند و با عقل خودشان درک مى کردند ، و اضطروا بمعارف قلوبهم (3) ، با یک معرفت فطرى درک مى کردند که از چنین کسانى نباید پیروى کرد معذلک پیروى مى کردند ، پس مسوولند .
یک سلسله مسائل هست که احتیاج به درس خواندن ندارد ، به قول معروف خط سیاه و سفید خواندن نمى خواهد ، عربى دانستن نمى خواهد ، فارسى دانستن هم نمى خواهد ، صرف و نحو نمى خواهد ، فقه و اصول نمى خواه د ، منطق و فلسفه نمى خواهد . فطرت سلیم مى خواهد و فطرت سلیم را هم همه دارند . فطرتشان درک مى کند . پیغمبر اکرم جمله اى دارد که از پخته ترین جمله هاست ، چون از فطرى ترین جمله هاست . فرمود انما الاعمال بالنیات و انما لکل امرى مانوى (4) عمل ، به قصد و نیت بستگى دارد . اگر شما کارى انجام دهید چه خوب و چه بد ، اما آن کار بدون قصد از شما صادر شده باشد ، اگر بد است مسوول نیستید و اگر خوب است پاداش ندارید .
اگر کسى آمد خوابى را نقل کرد ، داستانى را نقل کرد ، گفت فلان کس در یک جریان اضطرارى ، در یک عالم بى خبرى ، در یک کارى که کوچکترین قصدى در آن نداشته است ، بلکه قصد خلاف داشته است ، در عین حال همین کار بدون قصد ، او را به اعلى علیین بالا برد و تمام گناهانش را محو کرد ، آیا باید قبول کنیم ؟ باید در کتاب خوانده باشیم ؟ عربى باید بدانیم ؟ سیاه و سفید باید خوانده باشیم ؟ گناهان انسان را فقط توبه پاک مى کند ، یک بازگشت به حق پاک مى کند . ان الحسنات یذهبن السیئات (5) ، کار نیک است که اثر کار بد را مى برد . اما کار بدون اختیار اینچنین نیست . ما از همین فطرت خدادادى خودمان هرگز استفاده نمى کنیم .
در بعضى از کتابها نوشته اند یک نفر دزد که راه را براى مردم مى گرفت و آنها را مى کشت ، یک روز اطلاع پیدا کرد که قافله زوارى مى خواهد به کربلا برود ، آمد سر گردنه اى کمین کرد براى اینکه راه را بر زوار امام حسین ببندد و مالشان را بدزدد و اگر لازم شد آنها را بکشد .
منتظر بود قافله برسد که ناگهان کنار راه خوابش برد ، قافله آمد ، رد شد و او بیدار نشد . در همین حال صحنه قیامت را خواب دید که او را به جهنم مى برند ؟ چرا به جهنم مى برند ؟ چون کوچکترین عمل صالح در نامه عملش نیست ، هر چه هست گناه است ، هر چه هست جنایت است . او را تا لبه پرتگاه جهنم بردند ولى جهنم نپذیرفت و برگشت ! چرا نپذیرفت ؟ چون این مرد سر راهى خوابیده بود که در آن قافله زوار مى رفت و گرد زوار بر تن و لباس او نشسته بود ، بدون اینکه خودش قصدى داشته باشد ، بلکه قصد کشتن زوار را داشته است ، قصد بردن مال آنها را داشته است ، ولى على رغم گفته پیغمبر که : انما الاعمال بالنیات و انما لکل امرىء مانوى ، این عمل بدون اختیار ، تمام گناهانش را محو کرد : فان النار لیس تمس جسما * علیه غبار زوار الحسین از جنبه شعرى خیلى خوب است اما از جنبه مکتب امام حسین متاسفانه درست نیست .
مطلب دومى که باید قبل از بیان این رسالت و وظیفه عرض کنم ، خطراتى است که در این تحریفات وجود دارد . مختصرى راجع به خطر تحریف بحث کنیم . انواع تحریفها در واقعه تاریخى عاشورا را بدست آوردیم ، عوامل تحریف را هم شناختیم . ممکن است کسى بگوید مگر تحریف چه عیبى دارد ؟ چه ضررى دارد ؟ چه خطرى دارد ؟ خطر تحریف فوق ال عاده زیاد است . تحریف ضربت غیر مستقیم است که از ضربت مستقیم کارى تر است . یک کتاب که تحریف مى شود ( چه تحریف لفظى ، چه تحریف معنوى ) اگر کتاب هدایت باشد ، تبدیل به کتاب ضلالت مى شود ، اگر کتاب سعادت باشد تبدیل به کتاب شقاوت مى شود . اگر کتابى باشد که انسان را رو به بالا مى برد ، در اثر تحریف رو به پائین می آورد . اساسا آن حقیقت را بکلى عوض مى کند . نه تنها بدون خاصیت مى کند ، بلکه اثر معکوس مى بخشد .
هر چیزى آفتى متناسب با خودش دارد ، پیغمبر اکرم مى فرماید : آفه الدین ثلاثه : فقیه فاجر ، امام جائر ، مجتهد جاهل (6) ، سه چیز آفت دین است :
1- دانشمند بد عمل ، فاسق و فاجر .
2- زعیم و پیشواى ستمکار .
3- مقدس نادان .
پیغمبر اکرم اینها را بعنوان آفتهاى دین مى شمرد . همان طور که جمادات ، نباتات و حیوانات آفتهاى مخصوص بخود دارند ، بدن انسانها آفتهاى مخصوص به خود دارد ، دین ، آئین و مسلک هم آفت مخصوص به خود دارد .
تحریف ، که بوسیله دو صنف از آن سه صنفى که پیغمبر اکرم فرمود ، یعنى عالم بد عمل و فاسق ، و مقدس نادان ایجاد مى شود ، آفت دین است ، دین را از بین مى برد . تحریف چون موضوع را عوض مى کند مردم آن را بعنوان حقیقت مى پذیرند ، اما نتیجه معکوس مى گیرند .
على علیه السلام ، شخصیتى به آن عظمت ، در نظر بعضى از ما مردم یک شخصیت تحریف شده عجیبى است . بعضى از مردم على را فقط و فقط به پهلوانى مى شناسند و بس ! گاهى به وسیله اشخاص بسیار معرض عکسهایى از على علیه السلام منتشر مى شود که شمشیرى مانند زبان مار که دو زبانه دارد در دست اوست و بازوها و قیافه اى براى ایشان درست مى کنند و نقاشى مى کنند که معلوم نیست از کجا بدست آورده اند . اصلا عکس و مجسمه على و پیغمبر قطعا در دنیا نبوده است . یک قیافه هاى عجیبى درست مى کنند که انسان باور نمى کند این همان على عادل است ، این همان على اى است که شبها از خوف خدا مى گریسته است . چون سیماى یک عابد ، سیماى یک متهجد ، سیماى کسى که شبها استغفار مى کرده است ، سیماى یک حکیم ، سیماى یک قاضى ، سیماى یک ادیب ، یک جور دیگر است .
مطلب دیگرى که مخصوص ما ایرانیهاست اینست که به امام چهارم علیه السلام مى گوییم امام زین العابدین بیمار ! غیر از زبان فارسى در هیچ زبان دیگرى کلمه بیمار را دنبال اسم امام زین العابدین نمى بینیم . در زبان عربى چنین کلمه اى نیست . ایشان القاب زیادى دارند ، السجاد یکى از القابشان است ، ذوالشفنات یکى از القابشان است . آیا شما کتابى در دنیا پیدا مى کنید که لقبى به زبان عربى به امام داده باشند که مفهوم بیمار را برساند ؟ ! امام زین العابدین تنها در ایام حادثه عاشورا بیمار بودند ( شاید تقدیر الهى بود براى اینکه باید امام زنده مى ماند و نسل امام حسین از این طریق محفوظ مى شد ) و همان بیمارى سبب نجات ایشان شد . چند بار تصمیم گرفتند امام را بکشند ، اما چون بیمارى او شدید بود ، گفتند انه لما به (7) چرا او را بکشیم ؟ او دارد مى میرد . در دنیا چه کسى هست که در عمرش بیمار نشده باشد ؟ در غیر این چند روز ببینید آیا یک جا نوشته اند که امام زین العابدین بیمار بود ؟ ! ولى ما امام زین العابدین را به صورت یک بیمار مریض زرد رنگ تب دارى که همیشه عصا بدستش است و کمر خم کرده و راه مى رود و آه مى کشد ، ترسیم کرده ایم ! همین دروغ ، همین تحریف سبب شده است که بسیارى از اشخاص آه بکشند ، ناله بکنند ، خودشان را به موش مردگى بزنند تا مردم آنها را احترام کنند و بگویند آقا را ببینید درست مانند امام زین العابدین بیمار است ! این تحریف است . امام زین العابدین علیه السلام با امام حسین علیه السلام و با امام باقر علیه السلام از نظر مزاج و بنیه هیچ فرقى نداشته است . امام بعد از حادثه کربلا چهل سال زنده بود . مانند همه سالم بود ، با امام صادق علیه السلام فرقى نداشته ، چرا بگوئیم امام زین العابدین بیمار ؟ ! (8)
امامت به معنى نمونه بودن و سرمشق بودن است . فلسفه وجود امام این است که یک انسان مافوق انسانها باشد ، همان طور که پیغمبران ، بشر مثلکم یوحى الى (9) بودند ، تا مردم از این مثلهاى اعلى پیروى و تبعیت کنند . اما وقتى که چهره این شخصیتها این قدر مشوه شد ، خراب شد ، سیمایشان تغییر کرد ، دیگر قابل پیروى و لایق پیروى نیستند . یعنى پیروى از این شخصیتهاى خیالى به جاى اینکه سودمند باشد ، نتیجه معکوس مى بخشد .
پس اجمالا دانستیم که خطر تحریف چقدر زیاد است . واقعا تحریف ضربت غیر مستقیم است ، از پشت خنجر زدن است .
نسل یهودیان در جهان قهرمان تحریفند . هیچکس به اندازه اینها در تاریخ جهان تحریف نکرده است ، و به همین دلیل هیچکس به اندازه اینها به بشریت ضربه نزده است ، حقایق را قلب و بدعتها ایجاد نکرده است .
رسالت و وظیفه ما مخصوصا در این عصر بدانید که وظیفه سنگینى داریم . با حادثه تحریف شده نمى شود به مردم خدمت کرد ، در گذشته هم نمى شد . در گذشته اگر فایده اى نداشت ضررش کم بود ولى در این عصر ضررش خیلى زیاد است . ما و شما بزرگترین وظیفه اى ک ه داریم این است که ببینیم چه تحریفاتى در تاریخ ما شده است ، چه تحریفاتى در نقاشى شخصیتها و بزرگان ما شده است ، چه تحریفاتى در قرآن شده است ؟ اما تحریف قرآن تحریف لفظى نیست ، یعنى در قرآن نه یک کلمه کم شده است و نه یک کلمه زیاد . خطر تحریف معنوى قرآن به اندازه خطر تحریف لفظى آن است . تحریف معنوى قرآن یعنى چه ؟ یعنى تفسیر غلط ، توجیه غلط ، قرآن را غلط تفسیر کردن ، توجیه غلط کردن ، همین هم نباید باشد . ببینیم در تاریخهاى ما ، آن تاریخهایى که باید براى ما درس آموزنده باشد و سند اخلاقى ماست ، سند تربیت اجتماعى ما است ، مانند حادثه تاریخى عاشورا ، چه تحریفاتى شده است ؟ باید با این تحریفات مبارزه کنیم .
وظایف علماى امت و عامه مردم وظایفى که علماى امت دارند چیست ؟ وظایف عامه و توده مردم چیست ؟
راجع به علماى امت یک سخن کلى را عرض مى کنم : عالم نقطه انحرافش در اینجاست که همیشه خودش را در مقابل نقاط ضعف و عیبهاى مردم مى بیند .
نقاط ضعف روحى و اخلاقى و اجتماعى در افراد یک نوع بیمارى است . در بیماریهاى جسمانى ، خود بیمار معمولا بیمارى خودش را احساس مى کند و خودش دنبال معالجه مى رود . ولى در بیماریهاى روحى آنچه که کار را مشکل مى کند این است که شخص بیمار است ولى خودش نمى فهمد که بیمار است ! بلکه برعکس ، آن بیمارى را به عنوان سلامت مى پذیرد ! به بیمارى خودش علاقه دارد ! چنین نیست که افراد ، نقاط ضعف خودشان را به عنوان نقطه ضعف بشناسند و قبول کنند ، بلکه آنها را نقطه قوت در خودشان مى دانند ! این ، عالم است که مى فهمد نقاط ضعف اجتماعش چیست .
عالم که در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مى گیرد ، دو حالت دارد :
1- با نقاط ضعف مردم مبارزه مى کند . این را مصلح مى گویند مصلح یعنى کسى که با نقاط ضعف مردم مبارزه مى کند . غالبا مردم از او خوششان نمی آید !
2- مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم را کار سخت و مشکلى مى بیند . مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم نه تنها منفعت ندارد بلکه ضرر هم دارد ، از نقاط ضعف مردم استفاده مى کند ! اینجاست که مصداق فقیه فاجر مى شود که به فرموده پیغمبر اکرم یکى از آفات سه گانه دین است .
در سایر مسائل بحث نمى کنیم بلکه فقط در واقعه عاشورا بحث مى کنیم .
عامه مردم دو نقطه ضعف در موضوع عزادارى امام حسین دارند ، یکى از آنها این است که معمولا مؤسس یا مؤسسین و صاحبان مجالس ، چه آنهایى که در مساجد و چه آنهایى که بالخصوص در منزلشان مجلسى بر پا مى کنند ، در حدودى که من تجربه دارم ( استثناء ندارد ) آن چیزى را که مى خواهند ازدحام جمعیت است ! اگر جمعیت ازدحام کند راضى هستند اگر ازدحام نکند راضى نیستند ! این نقطه ضعف است . این جلسات براى این نیست که جمعیت ازدحام کند . مگر ما مى خواهیم سان ببینیم ، مگر ما مى خواهیم رژه برویم ؟ ! هدف ، آشنا شدن با حقایق است ، مبارزه کردن با تحریفات است . این یک نقطه ضعف است که گویند در مقابل آن قرار مى گیرد . آیا با این نقطه ضعف مبارزه کند یا از این نقطه ضعف مانند تاج نیشابورى استفاده کند ! اگر بخواهد با این نقطه ضعف مبارزه کند ، با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعین که از جمع شدن دور یکدیگر و شلوغ شدن خوششان می آید ، ناسازگار است ، اگر هم بخواهد از این نقطه ضعف استفاده کند ، فقط در فکر این است که چه کار کنم تا جمعیت ، بیشتر جمع شود .
اینجاست که یک عالم بر سر دو راهى قرار مى گیرد . حالا که اینها احمق هستند ، چنین نقطه ضعفى دارند ، من از این نقطه ضعف استفاده و بهره بردارى کنم یا على رغم وجود این نقطه ضعف ، با آن مبارزه کنم و به دنبال حقیقت بروم ؟ نقطه ضعف دومى که در مجالس عزادارى هست و بیشتر از ناحیه عوام الناس است و خوشبختانه کمتر شده است ، مسئله[ ( شومر و واویلا] ( بپا شدن است . منبرى در آخر منبرش حتما باید ذکر مصیبت کند و در این ذکر مصیبت هم نه تنها مردم اشک بریزند ، که تنها اشک ریختن قبول نیست ، باید مجلس از جا کنده شود و شور و واویلا بپا شود . من نمى گویم مجلس از جا کنده نشود ، من مى گویم این نباید هدف باشد . اگر در آن مسیر صحیح با بیان حقایق و واقعیات ، بدون آنکه روضه دروغى خوانده شود ، بدون آنکه جعلى شود ، بدون آنکه تحریفى شود ، بدون آنکه براى امام حسین اصحابى بسازند که در تاریخ نیست و خود امام حسین آنها را نمى شناسد چون وجود نداشته اند ، بدون آنکه براى امام حسین فرزندانى ذکر شود که چنین فرزندانى در دنیا وجود نداشته اند ، بدون اینکه براى امام حسین دشمنانى ذکر شود که اصلا چنین کسانى وجود نداشته اند ، اگر اشکى از روى صداقت و حقیقت ریخت ، شور و واویلا هم بپا شد ، مجلس هم کربلا شد ، بسیار خوب است . ولى وقتى که حقیقت و صداقت نبود ، آیا باید با امام حسین بجنگیم ، دشمنى کنیم ، دروغ ببندیم ، دروغ بگوییم ؟ ! این ، نقطه ضعف مردم عوام است . با این نقطه ضعف چه باید کرد ؟ آیا باید از این نقطه ضعف مردم استفاده کرد ؟ باید بهره بردارى کرد و سوارشان شد ؟ باید مانند تاج نیشابورى گفت که چون اینها احمقند ، من از حماقتشان استفاده مى کنم ؟ ! نه ، بزرگترین رسالت و بزرگترین وظیفه علماء مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است . این است که پیغمبر اکرم فرمود : اذا ظهرت البدع فى امتى فلیظهر العالم علمه و الا فعلیه لعنه الله (10) ، آنجا که بدعتها و دروغها ظاهر مى شود .
آنجا که چیزهایى ظاهر مى شود که در دین نیست ، مسائلى پیدا مى شود که من نگفته ام ، برعهده دانایان است که حقایق را بگویند ولو مردم خوششان نیاید . آن کسى که حقایق را کتمان مى کند ، لعنت خدا بر او باد . بالاتر از این را خود قرآن کریم فرموده است : ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدى من بعد ما بیناه للناس فى الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون (11) .
آن دانایانى که حقایقى را که ما گفته ایم ، مى دانند ولى کتمان مى کنند ، مى پوشانن د ، اظهار نمى کنند ، لعنت خدا ولعنت هر لعنت کننده اى بر آنها باد . وظیفه علما ، در دوره ختم نبوت مبارزه با تحریف است . خوشبختانه ابراز این کار در دست است و در میان علماء ، بوده و هستند افرادى که با این نقاط ضعف مبارزه کرده و مى کنند . کتاب لولو و مرجان که در همین موضوع حادثه عاشورا نوشته شده و در سه شب گذشته از آن نام برده ، از مرحوم حاجى نورى ( رضوان الله علیه ) است که درست همان قیام و وظیفه بسیار بسیار مقدسى است که این مرد بزرگ انجام داده است و مصداق قسمت اول آن حدیث است اذا ظهرت البدع فى امتى فلیظهر العالم علمه .
وظیفه علماست که در این موارد حقایق را بدون پرده به مردم بگویند ولو مردم خوششان نیاید . وظیفه علماست که با اکاذیب مبارزه کنند ، وظیفه علماست که مشت دروغ گویان را باز کنند . فقها در باب غیبت مطلبى دارند مى گویند غیبت مواردى دارد که استثناء شده است . یکى از موارد استثناى غیبت که همه علماى بزرگ مرتکب این غیبت شده ا ند و آن را لازم و بلکه احیانا واجب مى دانند ، جرح راوى است . یعنى چه ؟ یعنى : شخصى حدیث روایت مى کند ، از پیغمبر حدیث روایت مى کند ، از امام حدیث روایت مى کند ، آیا شما فورا باید قبول کنید ؟ نه ، باید تحقیق کنید که او چگونه آدمى است ، آیا راستگو است یا دروغگو ؟ اگر در زندگى این آدم نقطه ضعفى را کشف کردید ، اگر عیبى ، نقصى ، دروغى ، فسقى را کشف کردید ، اینجا بر شما نه تنها جایز است ، بلکه لازم است که در متن کتابها ، این آدم را رسوا کنید . این اسمش جرح است . با اینکه غیبت است ، با اینکه بدگویى است ، و غیبت و بدگویى نه از مرده جائز است و نه از زنده ، ولى در اینجا که تحریف حقایق است ، قلب حقایق است ، باید او را رسوا کنید . دروغگو را باید رسوا کرد .
یک عالم ممکن است در یک زمینه ، بزرگ هم باشد ، مانند ملاحسین کاشفى که خیلى مرد ملایى بوده است ! اما روضه الشهدایش پر از دروغ است . به همه دروغ بسته حتى به ابن زیاد و عمر سعد هم دروغ بسته است ! نوشته است ابن زیاد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد که آمد کربلا و دست به این کار زد ! هر کس بشنود مى گوید پس عمر سعد خیلى هم تقصیر نداشته است ، پنجاه خروار طلا را به هر کس بدهند دست به این کار مى زند . در مورد ملا آقاى دربندى اتفاق نظر است که آدم خوبى بوده است . حتى مرحوم حاجى نورى که از کتابش انتقاد مى کند و به حق هم انتقاد مى کند ، مى گوید مرد خوبى بوده است . واقعا نسبت به امام حسین علیه السلام مرد مخلصى بوده است و نوشته اند هر وقت نام امام حسین را مى شنید اشکش جارى مى شد ، فقه و اصول را هم به خوبى مى دانسته است . خودش خیال مى کرد که از فقهاى درجه اول است ولى نه ، از فقهاى درجه دوم و سوم لااقل بشمار مى رود .
کتابى نوشته به نام خزائن که یک دوره فقه است و چاپ هم شده . معاصر با صاحب جواهر است . به صاحب جواهر گفت اسم کتاب شما چیست ؟ گفت جواهر . اسم کتاب خودش خزائن بود . گفت از این جواهر شما در خزائن ما بسیار است . اما کتاب جواهر تا به حال ده بار چاپ شده است و هیچ فقیهى نیست که از این کتاب استفاده نکند ، هیچ فقیهى نیست که خودش را نیازمند به این کتاب نبیند . ولى کتاب خزائن که یک دوره چاپ شده ، بعد از آن احدى به سراغ آن نرفت ! قیمت آن با اینکه هزار صفحه است ، همان قیمت کاغذش بیشتر نیست . این مرد با اینکه مرد عالمى است ولى اسرار الشهاده را نوشته که به کلى حادثه کربلا را تحریف کرده است ، قلب کرده است ، زیر و رو کرده است ، بى خاصیت و بى اثر کرده است ، کتابش مملو از دروغ است ! حال به خاطر اینکه او عالم بوده ، باتقوا بوده ، مخلص امام حسین بوده است ، ما باید درباره اش سکوت کنیم ؟ حاجى نورى نباید درباره اسرار الشهاده او اظهار نظر کند ؟ باید جرح بشود و این وظیفه عالم است . از خداوند تبارک و تعالى توفیق مى خواهیم که دلهاى همه ما را به حق و حقیقت رهبرى بفرماید .
گناهانى را که از طریق تحریف یا غیر تحریف مرتکب شده ایم ، بر ما ببخشاید .
به ما توفیق بدهد که وظیفه و رسالتى را که در این زمینه داریم به خوبى انجام بدهیم.
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره مائده آیه 13
2- سوره بقره آیه 78 .
3- احتجاج طبرسى ج 2 ص 457 .
4- بحار الانوارج 70 ص 225 ، جامع الصغیرج 1 ص 3 .
5- سوره هود آیه 114 .
6- جامع الصغیرج 1 ص 4 .
7- بحار الانوارج 45 ص 61 ، اعلام الورى ص 246 ، ارشاد شیخ مفید ص 242 .
8- خدا رحمت کند مرحوم آیتى رضوان الله علیه را که گوهر گرانبهایى بود و از دست ما رفت . این مرد بزرگ در پنج ، شش سال پیش در جلسه اى از انجمن ماهانه دینى ، راجع به راه و رسم تبلیغ بحث کرد که در جلد دوم گفتار ماه چاپ شده است . در آنجا همین موضوع را ایشان طرح کرد . گفت این چه حرفى است که ما به امام زین العابدین نسبت بیمارى مى دهیم ؟ ! یک لقب به امام داده ایم که هر کس بشنود خیال مى کند امام در تمام عمر بیمار بوده است . بعد قضیه جالبى را نقل کرد ، گفت : همین چندى پیش یکى از مجلات را مى خواندم که در آن ، نویسنده مقاله اى از وضع دولت و کارمندان دولت انتقاد کرده بود که اغلب کارمندان دولت و متصدیان امور یا افراد بى عرضه اى هستند یا افراد ناپاکى . یا عرضه دارند و ناپاکند ، یا پاکند و بى عرضه . عین عبارت را ایشان نقل کردند که نوشته بود : اغلب متصدیان امور یا شمرند یا امام زین العابدین بیمار ! و حال آنکه ما نیازمندیم به افرادى که حضرت عباس باشند و کاربر ! یعنى شمر کاربر بود ولى ناپاک ، امام زین العابدین بیمار آدم پاکى بود ولى متاسفانه کاربرد نبود ، ( العیاذ بالله ) عرضه و لیاقتى نداشت ! حضرت عباس هم پاک بود و هم کاربر . خوب ببینید ! همین یک جریان کوچک چقدر انحراف بوجود می آورد .
9- سوره کهف آیه 1 ، سوره فصلت آیه 6 .
10- سفینه البحارج 1 ص 63 ، اصول کافى ج 1 ص 54 .
11- سوره بقره آیه 159 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : یا قوم ان کان کبر علیکم مقامى و تذکیرى بایات الله فعلى الله توکلت فاجمعوا امرکم و شرکائکم ثم لایکن امرکم علیکم غمه ثم اقضوا الى و لا تنظرون (1)
موضوع بحث ، حماسه حسینى است . اول باید کلمه حماسه را که در زبان فارسى زیاد استعمال مى شود ، براى شما توضیح بدهم .
کلمه حماسه به معنى شدت و صلابت است ، و گاه به معنى شجاعت و حمیت استعمال مى شود .
علماى شعر شناس ، منظومه هاى شعرى را از نظر محتوى یعنى از نظر نوع معنى و هدف شعر به اقسامى تقسیم مى کنند : بعضى از منظومه ها را منظومه هاى غنائى ، بعضى را منظومه هاى حماسى و بعضى را منظومه هاى وعظى و اندرزى ، بعضى را منظومه هاى رثایى و بعضى دیگر را منظومه هاى مدحى مى گویند .
دیوان و غزلیات حافظ ، غزلیات سعدى و دیوان شمس تبریزى ، منظومه هاى غنایى است ، یعنى اگر چه هدف در اینها عرفان است ، ولى لااقل از نظر تشبیب ، زبان عاشقانه است ، سخن از حسن و بى اعتنائى محبوب است ، سخن از درد فراق و درازى شب فراق و کوتاهى ایام وصال است .
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش * گل در اندیشه ، که چون عشوه کند در کارش
دلربائى همه آن نیست که عاشق بکشند * خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
این یک شعر غنائى است ، گر چه در آخر به یک معنى عرفانى بسیار لطیف و عالى مى رسد و حافظ همیشه این طور است . در آخر همین شعر مى گوید :
صوفى سرخوش از این دست که کج کرده کلاه * بدو جام دگر آشفته شود دستارش
اشعار غنائى زیاد است .
شعر رثایى یا مرثیه که براى بزرگان دین و سایر بزرگان دنیا و کسانى که منشا خیر و برکتى بوده اند ، گفته شده است ، نوع دیگر شعر است .
برامکه که منقرض شدند ، شعرایى که از دستگاه آنها استفاده مى کردند قصایدى در رثاى آنها گفتند . خود همین حافظ ، فرزند جوانش که مى میرد با همان زبان مخصوص خودش مرثیه مى گوید :
بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل کرد * باد غیرت به صدش حال پریشان دل کرد .
طوطى اى را به هواى شکرى دل خوش بود * ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه و مهر * در لحد ماه کمان ابروى من منزل کرد
اشعار رثایى زیاد است . مدح و ستایش هم که الى ماشاء الله ، خصوصا تملق و چاپلوسى ! اشعار حماسى اشعار دیگرى است ، که معمولا فقط آهنگ خاصى را مى پذیرد .
شعر حماسى ، شعرى است که از آن بوئى از غیرت و شجاعت و مردانگى می آید ، شعرى است که روح را تحریک مى کند و به هیجان می آورد ، مثلا :
تن مرده و گریه دوستان * به از زنده و طعنه دشمنان
مرا عار آید از این زندگى * که سالار باشم کنم بندگى
این تقسیم بندى اختصاص به شعر ندارد ، نثر هم همین طور است ، نثرهاى حماسى داریم ، نثرهاى غنائى داریم ، نثرهاى رثایى داریم ، انواع نثرها داریم .
در جنگ صفین در اولین برخوردى که میان سپاه على علیه السلام و سپاه معاویه مى شود ، على روى حساب خودش حاضر نیست که شروع کننده جنگ باشد و تمام کوشش این است که تا حد ممکن مشکلات و اختلافات را حل بکند ، بلکه بتواند معاویه و یارانش را به اصطلاح روبراه بکند ، ولى یک وقت متوجه مى شود که آنها پیشدستى کرده اند و شریعه ، یعنى جائى که مى شود از فرات آب برداشت را گرفته اند . على علیه السلام سعى مى کند با مذاکره مسئله را حل کند ، و پیغام مى دهد که هنوز بناى جنگ نیست و مى خواهیم مذاکره کنیم بلکه مسئله با مذاکره حل بشود . ولى طرف مقابل قبول نکرد ، بنابر این یا اصحابش باید از تشنگى از پا در بیایند و یا باید جنگید .
جنگى که دشمن شروع کرده است .
در[نهج البلاغه]است که على علیه السلام در مقابل جمعیت ، ناراحت و عصبانى از اینکار مى ایستد و یک خطبه چند سطرى مى خواند ، مى فرماید : قد استطعموکم القتال (2) اینها گرسنه جنگند و از شما غذا مى خواهند اما از د م شمشیر ، فاقروا على مذله ، و تاخیر محله ، او رووا السیوف من الدماء ترووا من الماء (3) لشکریانم ! نمى گویم بروید بجنگید ، بروید یکى از این دو راه را انتخاب کنید : یا تن به ذلت بدهید که آب را ببرند و شما نگاه کنید ، یا اینکه این تیغه ا را از خون این ناکسان سیراب کنید تا خودتان سیراب شوید .
فالموت فى حیاتکم مقهورین ، والحیاه فى موتکم قاهرین (4) زندگى این است که بمیرید ولى فائق باشید و مردن این است که زنده باشید ، ولى تو سرى خور . على علیه السلام با این سخنان آنچنان هیجان ایجاد کرد که در کمتر از دو ساعت ، دشمن را بکلى از کنار شریعه فرات دور کردند که دیگر دشمن از تشنگى له له مى زد . ولى على علیه السلام به سپاهیان خود گفت شما هر روز اجازه بدهید که بیایند و آب بردارند .
لشکریان گفتند آنها به ما آب ندادند ، پس ما هم به آنها آب نمى دهیم ، ولى على فرمود خیر ، این یک کار غیر انسانى است ، آب یک چیزى است که هر جاندارى حق دارد از آن استفاده بکند ، به آنها آب بدهید .
پس معلوم شد سخن مى تواند سخن حماسى باشد و سخن حماسى یعنى سخنى که در آن بوئى از غیرت و شجاعت و مردانگى باشد ، بوئى از ایستادگى و مقاومت باشد . اگر شعر یا نثرى داراى این خصوصیات باشد ، آن را حماسى مى گویند .
سرگذشتها و حادثه ها و تاریخچه ها هم اقسامى دارند .
حادثه هایى داریم غنائى ، حادثه هائى داریم اندرزى ، حادثه هایى داریم رثایى و حادثه هائى داریم حماسى .
یک سرگذشت تمامش فقط غناست ، بوى غنا مى دهد ، عشق است . مجلات را شاید کم و بیش مى خوانید ، در اینها چه حکایت واقعى ، چه افسانه ، چه مخلوطى از واقعیت و افسانه ، همه اش داستان غنائى است .
حالا این همه داستان غنائى به گوش این ملت برود چى از آب در می آید ، من نمى دانم .
به اصطلاح تراژدیها هم زیاد است . صفحات حوادث روزنامه ها را اگر بخوانید اغلب از این جور قضایا مى بینید . داستانهاى اندرزى هم داستانهائى هستند که در آنها پند و اندرز است(5)[داستان راستان](6) همه اش داستانهاى اندرزى است .
حتى شخصیتها هم اقسامى دارند.
بعضى از شخصیتها ، شخصیت حماسى هستند و روحشان حماسه است . بعضى روحشان غنائى است ، بعضى روحشان اساسا رثایى است ، آه و ناله است ، بعضى شکل روحشان شکل پند و اندرز و موعظه است .
حالا که به طور اجمالى معنى حماسه را فهمیدیم ، مى توانیم در اطراف حماسه حسینى بحث بکنیم .
آیا حسین بن على حادثه حماسى دارد یا ندارد ؟ آیا شخصیت حسین بن على یک شخصیت حماسى هست یا نیست ؟ ما باید شخصیت حسین بن على را که براى ما یک شخصیت انسانى است بشناسیم . این مرد که ما هر سال به نام او وقتها صرف مى کنیم ، پولها خرج مى کنیم ، روزها تعطیل مى کنیم ، باید خصوصیاتش براى ما شناخته شود و از جمله خصوصیات او همین است که آیا حسین علیه السلام یک شخصیت حماسى هست یا نه ؟ آیا ما باید با وجود حسین و سرگذشت او یک احساس حماسى داشته باشیم ، یا یک احساس تراژدى ، مصیبت ، رثا و نفله شدن ؟ در اینجا لازم است مختصرى توضیح بدهم :
شخصیتهاى حماسى که اغلب در منظومه هاى حماسى از آنها یاد شده است ، جنبه نژادى و قومى دارند و این اعم است از شخصیتهاى افسانه اى مثل رستم و اسفندیار و یا شخصیتهاى واقعى مثل جلال الدین خوارزمشاه در تاریخ ایران .
غالبا قهرمانان یک قوم اعم از واقعى و افسانه اى ، از آن نظر که انتساب به آن قوم دارند ، احساسات آن مردم را تحریک مى کنند . اصولا قهرمان دوستى و قهرمان پرستى جزء سرشت بشر است . مخصوصا وقتى که قهرمان ، تعلقى هم به انسان داشته باشد که انسان بخواهد به او افتخار کند . این قهرمانهاى کشتى که موفقیتى به دست می آورند ، براستى مردم براى آنها ابراز احساسات مى کنند ، یا قهرمانى که هالتر بلند کرده و رکورد را شکسته و مثلا سه کیلو بیشتر از رکورد جهانى بالا برده است ، چقدر تاج گل نثارش مى کنند ، و یا براى کسى که کشتى گرفته و با یک فن ، حریف خود را ضربه فنى کرده است ، براستى ابراز احساسات مى کنند .
اینها به خاطر این است که قهرمان دوستى و قهرمان پرستى در سرشت بشر است و ضمنا او از قهرمان ملت و قوم خودش تجلیل مى کند نه از قهرمان دیگرى . در کشتیهاى بین المللى افراد هر ملت چه آنهائى که آنجا حاضرند و چه آنهائى که از رادیوها گوش مى کنند ، احساساتشان متوجه هموطنان خودشان است که افتخارى براى وطن و قوم خودشان کسب کنند . ما وقتى داستان رستم و اسفندیار و افراسیاب و این طور چیزها را مى خوانیم ، چون مى گویند افراسیاب از ماوراء النهر و از یک ملت دیگرى بوده و رستم از ملت ایران بوده است ، قهرا دلمان مى خواهد که همیشه تفوق مال رستم باشد ، و افسانه ساز هم داستانها و افسانه ها را چنان ساخته است که با ذائقه ما جور در بیاید ، یعنى همیشه آن طرف مغلوب و محکوم و این طرف غالب و قاهر باشد . این حماسه ها ، حماسه هاى قومى است ، یعنى اختصاص به یک قوم و نژاد معین و یک آب و خاک معین دارد .
اما مطلب در مورد حسین علیه السلام غیر از این است . حسین یک شخصیت حماسى است اما نه آنطور که جلال الدین خوارزمشاهى یک شخصیت حماسى است و نه آنطور که رستم افسانه اى یک شخصیت حماسى است . حسین یک شخصیت حماسى است ، اما حماسه انسانیت ، حماسه بشریت ، نه حماسه قومیت . سخن حسین ، عمل حسین ، حادثه حسین ، روح حسین ، همه چیز حسین هیجان است ، تحریک است ، درس است ، القاء نیروست ، اما چه جور القاء نیروئى ؟ چه جور درسى ؟ آیا از آن جهت که مثلا به یک قوم بخصوص منتسب است ؟ ! یا از آن جهت که شرقى است ؟ یا از آن جهت که مثلا عرب است و غیر عرب نیست ؟ ! یا به قول بعضى از ایرانیها از آن جهت که مثلا زنش ایرانى است ؟ ! اساسا در وجود حسین یک چنین حماسه هائى نمى تواند وجود داشته باشد و علت شناخته نشدن حسین هم همین است . چون حماسه او بالاتر و مافوق اینگونه حماسه هاست ، کمتر افراد مى توانند او را بشناسند . حالا ببینیم که واقعا چطور است ؟ شما در جهان یک شخصیت حماسى مانند شخصیت حسین بن على از نظر شدت حماسى بودن و از نظر علو و ارتفاع حماسه یعنى جنبه هاى انسانى نه جنبه قومى و ملى پیدا نخواهید کرد . حسین سرود انسانیت است ، نشید انسانیت است و به همین دلیل نظیر ندارد ، و به جرات عرض مى کنم که نظیر ندارد . شما در دنیا حماسه اى مانند حماسه حسین بن على پیدا نخواهید کرد ، چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انسانى بودن آن . و متاسفانه ما مردم این حماسه را نشناخته ایم .
حادثه عاشورا و تاریخچه کربلا دو صفحه دارد ، یک صفحه سفید و نورانى و یک صفحه تاریک ، سیاه و ظلمانى که هر دو صفحه اش یا بى نظیر است و یا کم نظیر . اما صفحه سیاه و تاریکش از آن نظر سیاه و تاریک است که در آن فقط جنایت بى ن ظیر و یا کم نظیر مى بینیم .
یک وقت حساب کردم و ظاهرا در حدود بیست و یک نوع پستى و لئامت در این جنایت دیدم و خیال هم نمى کنم در دنیا چنین جنایتى پیدا بشود که تا این اندازه تنوع داشته باشد . البته در تاریخچه جنگهاى صلیبى ، جنایتهاى اروپائیها خیلى عجیب است و اینکه جرات نمى کنم که بگویم حادثه کربلا از نظر زیادى جنایت نظیر ندارد ، چون توجه من یکى به جنگهاى صلیبى و جنایتهایى است که مسیحیان در آن مرتکب شدند و یکى هم به جنایتهایى است که همین اروپائیها در اندلس اسلامى مرتکب شدند که آنهم عجیب است .
تاریخ اندلس مرحوم آیتى را که دانشگاه چاپ کرده است بخوانید ، کتابى است بسیار تحقیقى و آموزنده .
در این کتاب نوشته است : اروپائیها به صد هزار زن و مرد و بچه اجازه دادند که هر جا مى خواهند بروند ، بعد که اینها راه افتادند ، پشیمان شدند و شاید هم از اول حقه زدند که اجازه حرکت دادند . به هر حال تمام این صدهزار نفر را کشتند و سر بریدند . شرقى هرگز از نظر جنایت به غربى نمى رسد . شما اگر در تمام تاریخ مشرق زمین بگردید ، دو جنایت را حتى در دستگاه اموى پیدا نمى کنید ، یکى آتش زدن زنده زنده ، و دیگرى قتل عام کردن زنان ، ولى در تاریخ مغرب زمین این دو نوع جنایت فراوان دیده مى شود . زن کشتن در تاریخ مغرب زمین یک امر شایعى است . هنوز هم باور نکنید که اینها روح انسانى داشته باشند . آنچه در ویتنام صورت مى گیرد ادامه روحیه جنگهاى صلیبى و جنگهاى اندلس آنها است . این کار که چند صدهزار نفر را زنده زنده در کوره آتش بگذارند ولو این افراد جانى هم باشند ، کار مشرق زمینى نیست و از عهده مشرق زمینى چنین جنایتى برنمی آید . این کار فقط از عهده مغرب زمین قرن بیستم برمی آید .
این جنایت که در صحراى سینا دهها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگى بمیرند براى اینکه اگر اسیر بگیرند باید به آنها نان بدهند ، فقط مال غربى است . شرقى این جور جنایت نمى کند . یهودى فلسطینى صد درجه شریفتر از یهودى غربى است . اگر مردم فلسطین یهودیهاى ملى اهل همان فلسطین بودند که این جنایتها واقع نمى شد . این جنایتها همه مال یهودى غربى است . به هر حال من جرات نمى کنم بگویم جنایتى مثل جنایت کربلا در دنیا وجود نداشته است ، ولى نمى توانم بگویم در مشرق زمین وجود نداشته است .
از این نظر حادثه کربلا یک جنایت و یک تراژدى است ، یک مصیبت است ، یک رثاء است . این صفحه را که نگاه مى کنیم ، در آن ، کشتن بیگناه مى بینیم ، کشتن جوان مى بینیم ، کشتن شیرخوار مى بینیم ، اسب بر بدن مرده تاختن مى بینیم ، آب ندادن به یک انسان مى بینیم ، زن و بچه را شلاق زدن مى بینیم ، اسیر را بر شتر بى جهاز سوار کردن مى بینیم . از این نظر قهرمان حادثه کیست ؟ واضح است وقتى که حادثه را از جنبه جنایى نگاه کنیم ، آن که مى خورد قهرمان نیست ، آن بیچاره مظلوم است . قهرمان حادثه در این نگاه یزید بن معاویه است ، عبیدالله بن زیاد است ، عمر سعد است ، شمربن ذى الجوشن است ، خولى است و یک عده دیگر . لذا وقتى که صفحه سیاه این تاریخ را مطالعه مى کنیم ، فقط جنایت و رثاء بشریت را مى بینیم . پس اگر بخواهیم شعر بگوئیم چه باید بگوئیم ؟ باید مرثیه بگوئیم و غیر از مرثیه گفتن چیز دیگرى نیست که بگوئیم .
باید بگوئیم : ز آن تشنگان هنوز به عیوق مى رسد * فریاد العطش ز بیابان کربلا (8)
اما آیا تاریخچه عاشورا فقط همین یک صفحه است ؟ آیا فقط رثاء است ؟ فقط مصیبت است و چیز دیگرى نیست ؟ اشتباه ما همین است . این تاریخچه یک صفحه دیگر هم دارد که قهرمان آن صفحه ، دیگر پسر معاویه نیست ، پسر زیاد نیست ، پسر سعد نیست ، شمر نیست . در آنجا ، قهرمان حسین است . در آن صفحه ، دیگر جنایت نیست ، تراژدى نیست ، بلکه حماسه است ، افتخار و نورانیت است ، تجلى حقیقت و انسانیت است ، تجلى حق پرستى است . آن صفحه را که نگاه کنیم ، مى گوئیم بشریت حق دارد به خودش ببالد . اما وقتى صفحه سیاهش را مطالعه مى کنیم و مى بینیم که بشریت سر افکنده است و خودش را مصداق آن آیه مى بیند که مى فرماید : قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک (9) مسلما جبرئیل امین در مقابل اعلام خدا که فرمود : انى جاعل فى الارض خلیفه (10) سوالى نمى کند ، بلکه آن دسته از فرشتگان که فقط صفحه سیاه بشریت را مى دیدند و صفحه دیگر آن را نمى دیدند ، از خدا این سوال را مى کردند که آیا مى خواهى کسانى را در زمین قرار دهى که فساد کنند و خونها بریزند ؟ و خدا در جواب آنها فرمود : انى اعلم ما لا تعلمون (11) من مى دانم چیزى را که شما نمى دانید .
آن صفحه ، صفحه اى است که ملک اعتراض مى کند ، بشر سرافکنده است و این صفحه ، صفحه اى است که بشریت به آن افتخار مى کند . چرا باید حادثه کربلا را همیشه از نظر صفحه سیاهش مطالعه کنیم ؟ و چرا باید همیشه جنایتهاى کربلا گفته شود ؟ چرا همیشه باید حسین بن على از آن جنبه اى که مورد جنایت جانیان است مورد مطالعه ما قرار بگیرد ؟ چرا شعارهائى که به نام حسین بن على مى دهیم و مى نویسیم ، از صفحه تاریک عاشورا گرفته شود ؟ چرا ما صفحه نورانى این داستان را کمتر مطالعه مى کنیم ، در حالى که جنبه حماسى این داستان صد برابر بر جنبه جنائى آن مى چربد . و نورانیت این حادثه بر تاریکى آن خیلى مى چربد پس باید اعتراف کنیم که یکى از جانیهاى بر حسین بن على ما هستیم که از این تاریخچه فقط یک صفحه اش را مى خوانیم ، و صفحه دیگرش را نمى خوانیم .
جانیهاى بر امام حسین آنهائى هستند که این تاریخچه را از نظر هدف منحرف کرده و مى کنند .
حسین را یک روز کشتند و سر او را از بدن جدا کردند ، اما حسین که فقط این تن نیست ، حسین که مثل من و شما نیست ، حسین یک مکتب است و بعد از مرگش زنده تر مى شود . دستگاه بنى امیه خیال کرد که حسین را کشت و تمام شد ، ولى بعد فهمید که مرده حسین از زنده حسین مزاحمتر است ، تربت حسین کعبه صاحبدلان است . زینب هم به یزید همین را گفت . گفت اشتباه کردى ، کد کیدک واسع سعیک ، ناصب جهدک فوالله لا تمحواذ کرنا ، و لا تمیت و حینا ، (12) هر نقشه اى که دارى بکار ببر ولى مطمئن باش تو نمى توانى برادر مرا بکشى و بمیرانى ، برادر من زندگیش طور دیگر است ، او نمرد ، بلکه زنده تر شد . در آن وقت مرثیه گوها مثل مرثیه گوهاى حالا نبودند[ کمیت] مرثیه گو بود ،[دعبل خزائى] مرثیه گو بود . همان دعبل خزائى که گفت پنجاه سال است که من دار خودم را بدوش کشیده ام . او طورى مرثیه مى گفت که تخت خلفاى اموى و عباسى را متزلزل مى کرد .
او که محتشم نبود ، شعراى ما چرخ و فلک را مسوول شهادت حسین دانسته اند ،[کمیت]که این جور نبوده ، یک قصیده که مى گفت دنیا را متزلزل مى کرد ، ولى با تاریخچه حسین ، با نام حسین ، با مرثیه حسین .
دیدند عجب ! قبر حسین هم مصیبتى براى ما شده است ، تصمیم گرفتند که قبرش را از بین ببرند ، قبرش را خراب کردند ، تمام آثار آن را محو کردند ، پستى و بلندیهاى زمین را یکسان کردند ، به محل قبر آب انداختند بطورى که احدى در آن سرزمین نفهمد که قبر حسین در کدام نقطه بوده است ، اما مگر شد ؟ حتى روى آوردن مردم به آن بیشتر هم شد .
خود متوکل یک سر مغنیه (13) دارد ، یک وقتى با او کار داشت و سراغ او را گرفت ، گفتند نیست . گفت کجاست ؟ گفتند به مسافرت رفته است .
بعد از مدتى که آمد ، متوکل از او سوال کرد کجا رفته بودى ؟ جواب داد براى زیارت به مکه رفته بودم ، متوکل گفت الان که وقت زیارت مکه نیست ، نه ماه ذى الحجه است که وقت حج باشد ، و نه ماه رجب است که وقت عمره باشد ، و اصرار کرد که باید بگوئى کجا رفته بودى ، بالاخره معلوم شد این زن به زیارت حسین بن على رفته بود که متوکل آتش گرفت ، فهمید نام حسین را نمى شود فراموشاند .
من نمى دانم کدام جانى یا جانیهائى ، جنایت را به مشکل دیگرى بر حسین بن على وارد کردند ، و آن اینکه هدف حسین بن على را مورد تحریف قرار دادند و همان چرندى را که مسیحیها در مورد مسیح گفتند درباره حسین گفتند که حسین کشته شد براى آنکه بار گناه امت را به دوش بگیرد ، براى اینکه ما گناه بکنیم و خیالمان راحت باشد ، حسین کشته شد براى اینکه گنهکار تا آن زمان کم بود ، بیشتر بشود . لذا بعد از این انحراف چاره اى نبود جز اینکه ما فقط صفحه سیاه و تاریک این حادثه را بخوانیم ، فقط رثاء و مرثیه ببینیم . من نمى گویم آن صفحه تاریک را نباید دید بلکه باید آن را دید و خواند ، اما این مرثیه همیشه باید مخلوط با حماسه باشد . اینکه گفته اند رثاء حسین بن على باید همیشه زنده بماند ، حقیقتى است و از خود پیغمبر گرفته اند و ائمه اطهار نیز به آن توصیه کرده اند . این رثاء و مصیبت نباید فراموش بشود . این ذکرى ، این یادآورى نباید فراموش بشود و باید اشک مردم را همیشه بگیرید ، اما در رثاى یک قهرمان . پس اول باید قهرمان بودنش براى شما مشخص بشود و بعد در رثاى قهرمان بگریید ، و گرنه رثاى یک آدم نفله شده بیچاره بى دست و پاى مظلوم که دیگر گریه ندارد ، و گریه ملتى براى او معنى ندارد . در رثاى قهرمان بگریید براى اینکه احساسات قهرمانى پیدا بکنید ، براى اینکه پرتوى از روح قهرمان در روح شما پیدا شود و شما هم تا اندازه اى نسبت به حق و حقیقت غیرت پیدا کنید ، شما هم عدالتخواه بشوید ، شما هم با ظلم و ظالم نبرد بکنید ، شما هم آزادیخواه باشید ، براى آزادى احترام قائل باشید ، شما هم سرتان بشود که عزت نفس یعنى چه ؟ شرف و انسانیت یعنى چه ؟ کرامت یعنى چه ؟ اگر صفحه نورانى تاریخ حسینى را ما خواندیم ، آن وقت از جنبه رثائیش مى توانیم استفاده بکنیم و گرنه بیهوده است . خیال مى کنیم حسین بن على در آن دنیا منتظر است که مردم برایش دلسوزى کنند یا العیاذبالله حضرت زهرا علیه السلام بعد از هزار و سیصد سال ، آنهم در جوار رحمت الهى ، منتظر است که چهار تا آدم فکسنى براى او گریه بکنند تا تسلى خاطر پیدا کنند ! چند سال پیش در کتابى دیدم که نویسنده مقایسه اى میان حسین بن على و عیسى مسیح کرده بود ، نوشته بود که عمل مسیحیها بر عمل مسلمین ( شیعیان ) ترجیح دارد ، زیرا آنها روز شهادت عیسى مسیح را جشن مى گیرند و شادمانى مى کنند ، ولى اینها در روز شهادت حسین بن على مرثیه خوانى و گریه مى کنند . عمل آنها بر عمل اینها ترجیح دارد ، زیرا آنها شهادت را براى عیسى مسیح موفقیت مى دانند نه شکست ، و چون موفقیت مى دانند شادمانى مى کنند .
اما مسلمین شهادت را شکست مى دانند و چون شکست مى دانند گریه مى کنند .
خوشا به حال ملتى که شهادت را موفقیت بشمارد و جشن بگیرد و بدا به حال ملتى که شهادت را شکست بداند و به خاطر آن مرثیه خوانى بکند .
جواب این است که اولا دنیاى مسیحى که این شهادت را جشن مى گیرد ، روى همان اعتقاد خرافى است که مى گوید عیسى کشته شد تا بار گناه ما بریزد ، و چون به خیال خودش سبکبال شده و استخوانش سبک شده آن را جشن مى گیرد ، در حقیقت او جشن سبکى استخوان خودش را به خیال خودش مى گیرد ، و این یک خرافه است . ثانیا این همان فرق اسلام و مسیحیت تحریف شده است که اسلام یک دین اجتماعى و مسیحیت ، دینى است که همه آن چیزى که دارد اندرز اخلاقى است . از طرف دیگر گاه به یک حادثه از نظر فردى نگاه مى کنیم و گاه از نظر اجتماعى . از نظر اسلام شهادت حسین بن على از دیدگاه فردى یک موفقیت بود . براى شخص حسین بن على این شهادت شکست بود یا موفقیت ؟ هر مسلمانى مى گوید موفقیت و خود حضرت هم روز اول فرمود : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جید الفتاه ، و ما اولهنى الى اسلافى اشتیاق یعقوب الى یوسف (14) ، از نظر یک انسان و از نظر خود شهید ، شهادت موفقیت است .
لازم نیست مسیحیها بگویند ، در هزار و سیصد و پنجاه سال پیش خود پیشوایان اسلام گفته اند ، على بن ابیطالب آن وقتى که تیغ بر فرقش فرود آمده و تا نزدیک ابرویش شکافته است ، این طور حرف مى زند : و الله ما فجانى من الموت وارد کرهته ، او طالع انکرته ، و ما کنت الا کقارب ورد و طالب وجد (15) ، به خدا قسم مرگ ناگهانى و ضربت ناگهانى اى که بر من خورد ، یک ذره مورد کراهت من نیست ، من افتخار مى کنم و آرزوى چنین روزى را داشتم ، به خدا قسم مثل من مثل آن عاشقى است که به معشوق خود رسیده باشد .
به قول شاعر :
دیدار یار غائب ، دانى چه ذوق دارد * ابرى که در بیابان بر تشنه اى ببارد
مثل من در حال این ضربت خوردن مثل همان مردمى است که در شبهاى تاریک دنبال آب مى گردند و ناگهان به آب مى رسند .
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند * اندر آن ظلمت شب ، آب حیاتم دادند
این از نظر شخصى و فردى ، اما اسلام یک طرف دیگر هم دارد ، قضایا را همیشه از جنبه شخصى مطالعه نمى کند ، از جنبه اجتماعى هم مطالعه مى کند .
حادثه عاشورا از جنبه اجتماعى و نسبت به کسانى که مرتکب آن شدند ، مظهر یک انحطاط در جامعه اسلامى بود ، لذا دائما باید یادآورى بشود که دیگر چنین کارى را مرتکب نشوند . این همان[آخى] است که یک ملت مى گوید : ما مسلمانها چنین کارى کردیم ؟ ! لعنت به کسانى که چنین کارى کردند ، پس دیگر چنین کارى نکنیم . ثانیا این موضوع براى صیقل دادن احساسات اسلامى و انسانى است ، اما بشرط اینکه ما این را درست درک بکنیم . امروز روزى نیست که آدم سرش را زیر آب بکند . ما باید در اوضاع مذهبى خودمان رفرم ایجاد کنیم . البته نه در مذهب بلکه در کار خودمان ، اشتباهات ما که به مذهب مربوط نیست . مگر محتشم کاشانى هم یکى از ارکان مذهب است ؟ ! باید این شعارهاى مفت (16) . . .
--------------------------------------------------------------------------------
1- اى قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آیات خدا تکبر و انکار دارید ، من تنها به خدا توکل مى کنم ، شما هم به اتفاق بتان و خدایان باطل خود هر مکر و تدبیرى دارید انجام دهید ، تا امر بر شما پوشیده نباشد و درباره من هر اندیشه باطلى دارید ببرید سوره یونس ، آیه 71 .
2و3و4- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 51 ، صفحه 138 .
5- داستانهاى رثایى و 1 اشاره به مجلات زمان طاغوت است .
6- اشاره به دو جلد کتاب داستان راستان نوشته استاد شهید است .
7- متاسفانه بقیه بیانات شهید آیه الله مطهرى ( دنباله این مطلب ) در نوار ضبط نشده است .
8- دیوان محتشم .
9- ملائکه گفتند پروردگارا ! آیا کسانى را خواهى گماشت که در زمین فساد کنند و خونها بریزند و حال آنکه ما خود ، تو را تسبیح و تقدیس مى کنیم ؟ سوره بقره ، آیه 30 .
11و10- سوره بقره آیه 30 .
12-بحار الانوارج 45 ص 135 ، اللهوف ص 77 .
13- سر مغنیه یعنى یک خانم خواننده رقاصه که سایر رقاصه ها را تهیه مى کند و رئیس آنهاست .
14- بحار الانوارج 44 ص 366 ، اللهوف ص 25 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 5 ، کشف الغمه ج 2 ص 29 .
15- بحار الانوارج 42 ، ص 254 ، نهج البلاغه فیض الاسلام ، از سخنان آن حضرت علیه السلام است که نزدیک بدرود زندگانى بطرز وصیت و سفارش فرموده ، صفحه 875 .
16- متاسفانه بقیه بیانات شهید آیه الله مطهرى ( دنباله این مطلب ) در نوار ضبط نشده است .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله وسلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : یا قوم ان کان کبر علیکم مقامى و تذکیرى بایات الله فعلى الله توکلت فاجمعوا امرکم و شرکائکم ثم لا یکن امرکم علیکم غمه ثم اقتضوا الى ولا تنظرون (1)
گفتیم یک سخن یا منظومه ، یا شعر یا نثر حماسى آن است که در روح انسانى جولان و هیجانى در جهت سلحشورى و مقاومت و ایستادگى و دفاع از عقیده ایجاد کند . و یک شخصیت حماسى ، آن کسى است که در روحش این موج وجود دارد ، یک روحیه متموجى از عظمت ، غیرت ، حمیت ، شجاعت ، حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهى دارد . و باز عرض کردیم که تاریخچه عاشورا ، تاریخچه اى است که دو صفحه دارد ، یک صفحه آن صفحه اى است سیاه و تاریک ، نمایشى است که از جنایت بشریت ، جنایت بسیار بسیار عظیمى ، یک داستان جنایى و یک ظلم بى حد و حساب است . و بنابر این ، داستان جنائى ما قهرمانانى دارد که قهرمانان جنایتند . پسر معاویه ، پسر زیاد ، پسر سعد و یک عده افراد دیگر ، قهرمان این داستان جنایى هستند . اما تمام این داستان جنایت نیست . یعنى داستان ما یک صفحه ندارد ، دو صفحه دارد . تنها این نیست که یک عده جنایتکار بر یک عده مردم پاک و بیگناه جنایت وارد کردند . بله ، داستانهائى هست که فقط و فقط جنایى است ، یک صفحه بیشتر ندارد و آن هم مملو از جنایت است .
مثلا داستان پسران مسلم بن عقیل فقط یک داستان جنایى است و بس که دو تا طفل نابالغ بیگناه پدر کشته غریب در یک شهر ، بدست یک آدم جانى مى افتند و او به طمع اینکه به پولى برسد به شکل فجیعى آنها را به قتل مى رساند . وقتى ما این تاریخچه را مطالعه مى کنیم ، از یک طرف جنایت مى بینیم و از طرف دیگر ، دو تا طفل معصوم نابالغ غریب که جنایت بر آنها وارد شده است که اینها ، حرفى هم نداشته اند و نمى توانسته اند حرفى داشته باشند ، چرا که بچه هایى در سنین ده ساله و دوازده ساله یا کمتر بوده اند . این فقط یک داستان جنایى است و از نظر آن دو طفل ، رثاء است ، مصیبت است ، مظلومیت است . اما داستان کربلا این طور نیست ، یک داستان دو صفحه اى است که از نظر آن صفحه دیگر بیشتر قابل مطالعه است . از نظر آن صفحه ، جنبه مثبت دارد ، صورت فعالى دارد ، نمایشگاهى است از عظمت و علو بشریت ، از رفعت بشریت ، نمایشگاه معالى و مکارم انسانیت است ، سراسر حماسه است ، عظمت و شجاعت و حق خواهى و حق پرستى در آن موج مى زند . از این نظر ، دیگر قهرمان داستان ما پسر معاویه و پسر زیاد و پسر سعد و دیگران نیستند . از این نظر قهرمان داستان ، پسران على هستند ، حسین بن على است ، عباس بن على است ، دختر على زینب است ، یک عده از مردان فداکار درجه اولى هستند که خود حسین که حاضر نیست یک کلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد ، آنها را ستایش مى کند .
امام حسین در شب عاشورا اصحاب خودش را ستایش کرد . نگفت یک عده مردم بیگناه و بیچاره فردا کشته مى شوید و به عمر شما خاتمه داده مى شود ، بلکه آنها را ستایش کرد و فرمود : فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خیرا من اصحابى (2) ، من یارانى در جهان بهتر از یاران خودم سراغ ندارم ، یعنى من شما را بر یاران بدر که یاران پیغمبر بودند ، ترجیح مى دهم ، بر یاران پدرم على ترجیح مى دهم ، بر یارانى که قرآن کریم براى انبیاء ذکر مى کند و کاین من نبى قاتل معه ربیون کثیر فما و هنوا لما اصابهم فى سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا و الله یحب الصابرین (3) ، ترجیح مى دهم . یعنى اعتراف مى کنم که همه شما قهرمان هستید . سخنش این طور آغاز مى شود :[مرحبا ، مرحبا به گروه قهرمانان]. بنابر این حالا که فهمیدیم این داستان دو صفحه دارد ، مى خواهیم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهیم و اعتراف بکنیم که ما در گذشته این اشتباه را مرتکب شده ایم که این داستان را فقط از یک طرف آن مطالعه کرده ایم و غالبا آن طرف دیگر داستان را مسکوت عنه گذاشته ایم . یعنى ما نمایشگر قهرمانیهاى جنایتکارانه پسر معاویه و پسر زیاد و پسر سعد بوده و هستیم .
من براى این دسته ها حقیقتا احترام قائل هستم ، چون ابراز احساسات است ، احساساتى صددرصد طبیعى ، ناشى از عقیده و ایمان . آنهائى که مى دانند اگر در یک ملت احساسات طبیعى ناشى از عقیده و ایمان درباره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد ، چقدر ارزش دارد ، مى دانند که من چه مى گویم . نباید اینها را نسخ کرد ، نباید با اینها مبارزه کرد ، باید اینها را اصلاح کرد . باید این احساسات بسیار بسیار عظیم را که فقط ناشى از قدرت عقیده و ایمان است ، اصلاح کرد . آیا اگر شما میلیاردها دلار خرج کنید مى توانید یک چنین احساساتى در ملت بوجود بیاورید ؟ ! اینکه آن بابا از جیب خودش پول خرج مى کند ، خودش را بیکار مى کند ، زنجیر برمى دارد پشت خودش را سیاه مى کند و اشک او هم متصل جارى است ، ارزش دارد و نباید با آن مبارزه کرد و گفت این کارها وحشیگرى است .
ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاریخ وحشیگرى نیست . فقط اشتباه او در این است که وقتى مى خواهد ابراز احساسات بکند ، به شکلى ابراز احساسات مى کند که نمایشگر قهرمانى جنایتکارانه جنایتکاران و نمایشگر مظلومیت آن کسى است که به او عشق مى ورزد و علاقه دارد . او نمى داند حالا که مى خواهد نمایشگرى بکند ، باید طورى نمایشگرى بکند که نمایشگر حماسه حسینى باشد ، نمایشگر آن جنبه نورانى و روشن تاریخ عاشورا باشد ، نمایشگر روح حسین بن على باشد . خوشبختانه کم و بیش این بیدارى پیدا شده است و گاهى انسان به چشم مى بیند که بعضى از دستجات توجه کرده اند که چه باید بکنند و چه مى کنند .
مرد بزرگ ، روحش صاحب حماسه است ، خواه براى خودش کار کرده باشد ، یا براى یک ملت و یا براى بشریت و انسانیت کار کرده باشد ، و یا حتى بالاتر از انسانیت فکر کند و خودش را خدمتگزار هدفهاى کلى خلقت بداند ، که اسم آن را رضاى خدا مى گذارد ، بدین معنى که خداوند این خلقت را آفریده و براى آن یک مسیر و هدف کلى قرار داده است ، این راه ، راه رضاى خدا است .
مرد بزرگ کسى است که در روحش حماسه وجود داشته باشد ، غیر از این نمى تواند باشد . نادر شاه افشار اگر یک حماسه در روحش وجود نمى داشت ، نمى توانست افاغنه را از ایران بیرون کند و نمى توانست هندوستان را فتح بکند ، این خودش یک حماسه است . اما اینکه بعد کارش به یک مالیخولیا کشید و خودش دشمن جان ملت خودش شد ، مطلب دیگرى است .
اسکندر ، خواه ناخواه در روحش یک حماسه ، یک موج وجود داشته است ، شاه اسماعیل همین طور ، ناپلئون همین طور . اسکندر ، نادر شاه و شاه اسماعیل ، همه اینها یک اراده بزرگ هستند ، یک همت بزرگ هستند ، یک حماسه بزرگ هستند ولى حماسه مقدس نیستند . براى اینکه هر یک از اینها مى خواهد شخصیت خودش را توسعه بدهد ، مى خواهد همه چیز را در خودش هضم کند ، مى خواهد ملتها و مملکتهاى دیگر را در مملکت خویش هضم کند ، و لذا از نظر یک ملت ، یک قهرمان ملى است ، ولى از نظر ملت دیگر جنایتکار است . اسکندر براى یونانیان یک قهرمان است و براى ایرانیان یک جنایتکار . براى یونانى یک قهرمان است چون به یونان عظمت داد ، چون قدرتهاى دیگر ، ثروتهاى دیگر ، عظمتهاى دیگر را خرد کرد و پرچم یونان را در مملکتهاى دیگر به اهتزاز در آورد ، اما از نظر قوم مغلوب ، او نمى تواند یک قهرمان باشد . ناپلئون براى فرانسویها قهرمان است ، اما آیا براى روسیه یا براى انگلستان هم قهرمان است ؟ البته نه . آنها حماسه هستند ، ولى یک حماسه فردى از نوع خودخواهى . یک حماسه بزرگ است یعنى یک خودخواهى بزرگ است ، یک خودپرستى بزرگ است ، یک جاه طلبى بزرگ است ( در مقابل جاه طلبیهاى کوچک ، جاه طلبیهاى بزرگ هم در دنیا پیدا مى شود ) . اما این حماسه ها ، حماسه هاى مقدس شمرده نمى شوند .
مشخصات حماسه مقدس
حماسه مقدس مشخصات دیگرى دارد که عرض مى کنم ، مشخصاتى که به موجب آنها دیگر ناپلئون و اسکندر نمى توانند حماسه مقدس باشند . حماسه مقدس آن کسى است که روحش براى خود موج نمى زند . براى نژاد خود موج نمى زند ، براى ملت خود موج نمى زند ، براى قاره یا مملکت خود موج نمى زند ، او اساسا چیزى را که نمى بیند شخص خود است ، او فقط حق و حقیقت را مى بیند و اگر خیلى کوچکش بکنیم باید بگوئیم بشریت را مى بیند . این آیه قرآن یک آیه حماسى است : قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله (4) . اى اهل کتاب ، اى کسانى که ادعاى مذهب دارید ! بیائید با همدیگر یک سخن داشته باشیم ، بیائید خودمان را فراموش کنیم و فقط عقیده را ببینیم ، بیائید در راه یک عقیده خود را فراموش کنیم ، بیائید یک سخن را ایده خودمان قرار بدهیم ، الا نعبد الاالله جز خدا هیچ موجودى را قابل پرستش ندانیم : و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ، بیائید استثمار را ملغى کنیم ، استعباد را ملغى کنیم ، بشرپرستى را ملغى کنیم ، عدل و مساوات را در میان بشریت بیاوریم . نگفت قوم من ، قوم تو ، با هم همدست شویم و پدر یک قوم دیگر را در بیاوریم ، این حرفها نیست . پس یک جهت که این حماسه مقدس مى شود این است که هدفش مقدس و پاک و منزه است ، مثل خورشید عالمتاب است که بر همه مردم و بر همه جهانیان مى تابد .
دومین جهت تقدس اینگونه قیامها و نهضتها این است که در شرایط خاصى که هیچکس گمان[ وقوع آن را] نمى برد قرار گرفته اند ، یعنى یک مرتبه در یک فضاى بسیار بسیار تاریک و ظلمانى یک شعله حرکت مى کند ، شعله اى در یک ظلمت مطلق . فریاد عدالتى است در یک استبداد و ستم مطلق ، جنبشى است در یک سکون ، در حالى که همه ساکن و مرعوبند ، کلام و سخنى است در یک خاموشى مرگبار .
به عنوان مثال نمرودى پیدا مى شود که یک مرد باقى نمى گذارد . و در همین زمان نهضت مقدس ابراهیم صورت مى گیرد . ان ابراهیم کان امه قانتا (5) ، و یا فرعونى پیدا مى شود و همان طورى که قرآن مى فرماید : ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شیعا یستضعف طائفه منهم یذبح ابنائهم و یستحیى نسائهم (6) ، و در همین عصر موسى اى پیدا مى شود .
و یا در عصر بعثت خاتم الانبیاء که تمام دنیا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است ، ناگهان فریاد قولوا لااله الاالله تفلحوا بلند مى شود .
دولت اموى است ، تمام نیروها را به نفع خودش تجهیز کرده است ، حتى نیروى مذهب را . باین ترتیب که محدثین از خدا بى خبر را استخدام کرده و به آنها پول مى دهد تا به نفع او حدیث جعل کنند . مى گویند یک عالم اموى گفته است : ان الحسین قتل بسیف جده (7) ، حسین با شمشیر جدش کشته شد ، و منظور او این بوده است که حسین به حکم دین جدش کشته شد . ولى من مى گویم این حرفها به معنى دیگرى درست است و آن اینکه بنى امیه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف بکنند که یک عده مردم از خدا بى خبر به عنوان جهاد وخدمت به اسلام به جنگ حسین بیایند . و کل یتقربون الى الله بدمه (8) ، بعد از شهادت اباعبدالله به شکرانه این عمل چندین مسجد ساخته شد . ببینید ظلمت و تاریکى چقدر بوده است ! آن وقت شعله اى مانند شعله حسینى در یک چنین شرایطى پیدا مى شود .
شرایطى که نوشته اند اگر یک نفر مى خواست یک جمله درباره على علیه السلام روایت بکند ، مثلا بگوید من از پیغمبر چنین چیزى را درباره على شنیدم ، یا مى خواهم فلان قضیه یا فلان خطبه را از على نقل بکنم ، مى رفتند در صندوقخانه ها ، درها را از پشت مى بستند ، بعد کسى که مى خواست جمله را نقل کند ، طرف را قسمهاى موکد مى داد که من به این شرط براى تو نقل مى کنم که آن را براى احدى نقل نکنى ، مگر براى کسى که به اندازه خودت قابل اعتماد باشد ، و تو هم او را به همین اندازه قسم بدهى که براى شخص غیر قابل اعتماد نقل نکند .
سومین جهت تقدس نهضت حسینى این است که در آن یک رشد و بینش نیرومند وجود دارد . یعنى این قیام و حماسه از آن جهت مقدس است که قیام کننده چیزى را مى بیند که دیگران نمى بینند ، همان مثل معروف ، آنچه را که دیگران در آینه نمى بین ند او در خشت خام مى بیند . اثر کار خودش را مى بیند ، منطقى دارد مافوق منطق افراد عادى ، مافوق منطق عقلائى که در اجتماع هستند . ابن عباس ، ابن حنفیه ، ابن عمر و عده زیادى در کمال خلوص نیت ، حسین بن على را از رفتن به کربلا نهى مى کردند ، آنها روى منطق خودشان حق داشتند ، ولى حسین چیزى را مى دید که آنها نمى د یدند . نه آنها به اندازه حسین بن على خطر را احساس مى کردند و نه مى توانستند بفهمند که چنین قیامى در آینده چه آثار بزرگى دارد . اما او بطور واضح مى دید . چندین بار گفت : به خدا قسم اینها مرا خواهند کشت ، و به خدا قسم که با کشته شدن من ، اوضاع اینها زیر و رو خواهد شد . این بینش قوى اوست .
حسین بن على علیه السلام یک روح بزرگ و یک روح مقدس است . اساسا روح که بزرگ شد ، تن به زحمت مى افتد ، و روح که کوچک شد ، تن آسایش پیدا مى کند . این خود یک حسابى است . این عباسها بیایند نهى بکنند ، مگر روح حسین اجازه مى دهد . متنبى شاعر معروف عرب شعر خوبى دارد ، مى گوید :
و اذا کانت النفوس کبارا * تعبت فى مرادها الاجسام (9)
مى گوید وقتى که روح بزرگ شد ، جسم و تن چاره اى ندارد جز آنکه به دنبال روح بیاید ، به زحمت بیفتد و ناراحت شود . اما روح کوچک به دنبال خواهشهاى تن مى رود ، هر چه را که تن فرمان بدهد اطاعت مى کند . روح کوچک بدنبال لقمه براى بدن مى رود ، اگر چه از راه دریوزگى و تملق و چاپلوسى باشد . روح کوچک دنبال پست و مقام مى رود ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد ، روح کوچک تن به هر ذلت و بدبختى مى دهد براى اینکه مى خواهد در خانه اش فرش یا مبل داشته باشد ، آسایش داشته باشد ، خواب راحت داشته باشد .
اما روح بزرگ به تن نان جو مى خوراند ، بعد هم بلندش مى کند و مى گوید شب زنده دارى کن . روح بزرگ وقتى که کوچکترین کوتاهى در وظیفه خودش مى بیند ، به تن مى گوید این سر را توى این تنور ببر تا حرارت آن را احساس کنى و دیگر در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهى نکنى (10) .
روح بزرگ آرزو مى کند که در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش کشته شود . فرقش شکافته مى شود ، خدا را شکر مى کند (11) .
روح وقتى که بزرگ شد ، خواه ناخواه باید در روز عاشورا سیصد زخم به بدنش وارد شود . آن تنى که در زیر سم اسبها لگدمال مى شود ، جریمه یک روحیه بزرگ را مى دهد ، جریمه یک حماسه را مى دهد ، جریمه حق پرستى را مى دهد ، جریمه روح شهید را مى دهد .
و اذا کانت النفوس کبارا * تعبت فى مرادها الاجسام
وقتى که روح بزرگ شد به تن مى گوید من مى خواهم به این خون ارزش بدهم .
شهید به چه کسى مى گویند ؟ روزى چقدر آدم کشته مى شوند ، مثلا هواپیما سقوط مى کند و عده اى کشته مى شوند ، چرا به آنها شهید نمى گویند ؟ چرا دور کلمه شهید را هاله اى از قدس گرفته است ؟ چون شهید کسى است که یک روح بزرگ دارد ، روحى که هدف مقدس دارد ، کسى است که در راه عقیده کشته شده است ، کسى است که براى خودش کار نکرده است ، کسى است که در راه حق و حقیقت و فضیلت قدم برداشته است . شهید به خون خودش ارزش مى دهد ، همان طور که مثلا یک نفر به ثروت خودش ارزش مى دهد و به جاى آنکه ثروتش در بانکها ذخیره باشد ، آن را در یک راه خیر مصرف مى کند که هر یک ریالش با مقیاس معنا بیش از صدها هزار ریال ارزش داشته باشد ، ثروت خود را به صورت یک موسسه عام المنفعه مفید فرهنگى ، مذهبى و اخلاقى در می آورد و با این عمل به آن ارزش مى دهد . دیگرى به فکر خودش ارزش مى دهد ، به خودش زحمت مى دهد و یک کتاب مفید و اثر علمى به وجود می آورد . دیگرى به ذوق فنى خودش ارزش مى دهد و صنعتى را در اختیار بشر قرار مى دهد .
دیگرى به خون خودش ارزش مى دهد ، در راه رفاه بشریت ، خون خودش را فدا مى کند . کدامیک بیشتر خدمت کرده اند ؟ شاید خیال بکنید علماء یا مخترعین و مکتشفین و ثروتمندان بیشتر به بشر خدمت کرده اند ، خیر ، هیچکس به اندازه شهداء به بشریت خدمت نکرده است . چون آنها هستند که راه را براى دیگران باز مى کنند و براى بشر آزادى را به هدیه می آورند ، آنها هستند که براى بشر محیط عدالت به وجود می آورند که دانشمندان به کار دانش خود مشغول باشد ، مخترع با خیال راحت بکار اختراع خودش مشغول باشد ، تاجر تجارت بکند ، محصل درس بخواند و هر کسى کار خودش را انجام بدهد . اوست که محیط را براى دیگران به وجود می آورد . مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است . اگر چراغ یا برق نباشد ما و شما چکار مى توانیم انجام دهیم ؟ قرآن کریم پیغمبر را تشبیه به یک چراغ مى کند ، باید چراغ باشد تا ظلمتها از میان برود و هر کسى بتواند بکار خودش مشغول باشد . چقدر عالى گفته است این شاعره زمان ما پروین اعتصامى ، خدایش بیامرزد . از زبان شاهدى و شمعى مى گوید : یک شاهد ، یک محبوب ، یک زیباروى مورد توجه ، یک شب تا صبح در کنار شمعى نشست ، هنرنمائیها کرد ، گلدوزیها کرد ، صنعتى بخرج داد ، همین که از کارهایش فارغ شد ، رو کرد به شمع و گفت ، نمى دانى من دیشب چه کارها کردم .
شاهدى گفت به شمعى کامشب * در و دیوار مزین کردم
دیشب از شوق نخفتم یکدم * دوختم جامه و بر تن کردم
کسى ندانست چه سحر آمیزى * به پرند از نخ و سوزن کردم
تو بگرد هنر من نرسى * زانکه من بذل سر و تن کردم
یعنى براى سر و تن خودم هنر بذل کردم . شمع هم به او جواب داد :
شمع خندید که بس تیره شدم * تا زتاریکیت ایمن کردم
پى پیوند گهرهاى تو بس * گهر اشک بدامن کردم
تو مى گوئى که من تا صبح گوهرها را بهم دوختم ، ولى این گوهر اشک من بود که تا صبح ریخت تا تو توانستى آن گوهرها را در یک رشته بکشى و به گردن خود بیندازى .
خر من عمر من ارسوخته شد * حاصل شوق تو خرمن کردم
من آن کسى هستم که تا صبح سوختم و تابیدم تا تو به هدف و مقصدت رسیدى ، بعد مى گوید :
کارهایى که شمردى بر من * تو نکردى ، همه را من کردم (12)
ابن سینا قانون ننوشت ، محمد بن زکریا الحاوى ننوشت ، سعدى ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد ، مولوى همین طور ، مگر از پرتو شهداء ، از آنهائى که تمدن عظیم اسلامى را پایه گذارى کردند ، موانع را از سر راه بشریت برداشتند ، از آنهائى که مثل شعله هائى در یک ظلمتهائى درخشیدند و جان خودشان را فدا کردند ، از آنهائى که سراسر وجودشان حماسه الهى بود ، سراسر وجودشان حق خواهى و حق پرستى بود ، آنهائى که پرچم توحید را در دنیا به اهتزاز در آوردند و مستقر کردند ، آنهائى که منادى عدالت بودند ، منادى حریت و آزادى بودند . ما و شما که اینجا نشسته ایم مدیون قطرات خون آنها هستیم ، مدیون حماسه هاى آنها هستیم . حسین بن على سراسر وجودش حماسه است .
روانشناسها خصوصا کسانى که بیوگرافى مى نویسند ، کوشش مى کنند براى روحیه ها یک کلید شخصیت پیدا کنند . مى گویند شخصیت هر کس یک کلید معین دارد ، اگر آن را پیدا بکنید سراسر زندگى او را مى توانید توجیه بکنید . البته بدست آوردن کلید شخصیت افراد خیلى مشکل است ، خصوصا شخصیتهاى خیلى بزرگ . عباس محمود عقاد دانشمند متفکر مصرى ، کتابى نوشته بنام عبقریه الامام و در این کتاب اظهار نظر مى کند که : من کلید شخصیت على را در فروسیت جستجو و پیدا کردم . على ، مردى است که در سراسر زندگیش چه در میدان جنگ ، چه در محیط خانواده ، چه در محراب عبادت ، چه در مسند حکومت و در هر جائى ، روح مردانگى وجود دارد .
فروسیت یعنى مردانگى ، و مردانگى مافوق شجاعت است . او مى گوید کلید شخصیت على ، مردانگى است . ملاى رومى حدود هفتصد سال قبل از او به این نکته پى برده بوده است که در على ، چیزى بالاتر از شجاعت وجود دارد .
در آن داستان معروف وقتى على علیه السلام دشمنش را به زمین زد و خواست او را بکشد ، آن مرد آب دهان خود را به صورت على انداخت و على در آن لحظه او را نکشت و برخاست و قدم زد و بعد که آمد سر او را ببرد آن مرد سوال کرد : چرا اول مرا نکشتى ؟ گفت چون من تحت تاثیر غضب خودم قرار گرفتم و نمى خواستم دستم حرکت بکند در حالى که خشم خودم هم تاثیر داشته باشد ، بلکه مى خواستم تو را در راه رضاى خدا و هدفهاى کلى خلقت کشته باشم . مولوى این داستان را خیلى عالى به نظم درآورده است .
این نظم دو بیت دارد که به نظر من بهتر از این در مدح على گفته نشده است ، مى گوید :
تو ترازوى احد خو بوده اى * بل زبانه هر ترازو بوده اى
در شجاعت شیر ربا نیستى * در مروت خود که داند کیستى
در بیت دومش که مورد نظر من است مى گوید : در شجاعت ، تو اسدالله هستى اما در مروت و مردانگى که ما فوق شجاعت است ، هیچکس نمى تواند تو را توصیف بکند ، تو مافوق توصیف هستى . این مرد مصرى هم به اینجا رسیده است که به عقیده او کلید شخصیت على مروت است ، مروئت است ، فروسیت است .
ادعاى اینکه کسى بگوید من کلید شخصیت کسى مانند على یا حسین بن على را بدست آورده ام ، انصافا ادعاى گزافى است ، و من جرئت نمى کنم چنین سخنى بگویم ، اما این قدر مى توانم ادعا بکنم که در حدودى که من حسین را شناخته و تاریخچه زندگى او را خوانده ام و سخنان او را که متاسفانه بسیار کم به دست ما رسیده است (13) به دست آورده ام ، و در حدودى که تاریخ عاشورا را که خوشبختانه این تاریخ مضبوط است مطالعه کرده و خطابه ها و نصایح و شعارهاى حسین را بدست آورده ام ، مى توانم این طور بگویم که از نظر من کلید شخصیت حسین حماسه است ، شوراست ، عظمت است ، صلابت است ، شدت است ، ایستادگى است ، حق پرستى است .
سخنانى که از حسین بن على علیه السلام نقل شده نادر است ، ولى همان مقدارى که هست ، از همین روح حکایت مى کند . از حسین بن على پرسیدند ، شما سخنى را که با گوش خودت از پیغمبر شنیده باشى براى ما نقل بکن .
ببینید انتخاب حسین از سخنان پیغمبر چگونه است ، از همین جا شما مى توانید مقدار شخصیت او را بدست آورید.
حسین علیه السلام گفت آنچه که من از پیغمبر شنیده ام این است : ان الله تعالى یحب معالى الامور و اشراقها و یکره سفسافها (14) ، خدا کارهاى بزرگ و مرتفع را دوست مى دارد ، از چیزهاى پست بدش می آید .
رفعت و عظمت را ببینید که وقتى مى خواهد سخنى از پیغمبر نقل کند ، این چنین سخنى را انتخاب مى کند . در واقع دارد خودش را نشان مى دهد . از حسین علیه السلام اشعارى هم بدست ما رسیده است که باز همین روح در آن متجلى است :
سبقت العالمین الى المعانى * بحسن خلیقه و علو همه
ولاح بحکمتى نورالهدى فى * لیال فى الضلاله مدلهمه
یرید الجاحدون لیطفون * و یابى الله الا ان یتمه (15)
سخنان بسیار محدودى که از حسین علیه السلام به ما رسیده همین طور است .
اینها مربوط به حادثه عاشورا هم نیست ، مربوط به قبل از آن است و ربطى به آنجا ندارد . سخن دیگر از او این است : موت فى عز خیر من حیاه فى ذل مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلت بهتر است . جمله دیگرى که باز از او نقل کرده اند این است : ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها ، بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولى من اولیاء الله و اهل المعرفه بحق الله کفیئى الظلال (16) ، ضمنا شما از اینجا بفهمید یک مردى که حماسه الهى است فرقش با دیگران چیست ؟ مى گوید جمیع آنچه خورشید بر آن طلوع مى کند ، تمام دنیا و مافیها ، دریاى آن و خشکى آن ، کوه و دشت آن در نزد کسى که با خداى خودش آشنائى دارد و عظمت الهى را درک کرده است و در پیشگاه الهى سر سپرده است ، مثل یک سایه است .
بعد این طور ادامه مى دهد : الا حر یدع هذه اللماظه لاهلها ، (17) آیا یک آزاد مرد پیدا نمى شود که به دنیا و مافیهاى آن بى اعتناء باشد ؟ دنیا و مافیها براى انسانى که بخواهد خود را برده و بنده آن بکند ، به آن طمع داشته باشد و آن را هدف کار خودش قرار بدهد ، مثل لماظه است مى دانید لماظه چیست ؟ آدم وقتى غذا مى خورد ، لاى دندانهایش یک چیزهایى ، مثلا یک تکه گوشتى باقى مى ماند که با خلال آن را در می آورد ، همان را لماظه مى گویند . یزید و ملک یزید و دنیا و مافیهایش در منطق حسین علیه السلام لماظه هستند . بعد مى گوید ، ایهاالناس در دنیا بجز خدا چیزى پیدا نمى شود ک ه این ارزش را داشته باشد که شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشید ، خودتان ر ا نفروشید ، آزاد مرد باشید ، خود فروش نباشید .
جمله اى دیگر : الناس عبید الدنیا مردم را به حالت بردگى و بندگیشان این طور تحقیر مى کند که عیب مردم این است که بنده دنیا هستند ، برده صفت هستند ، بنده مطامع خودشان هستند . روى همین جهت ، دین که جوهر آزادى است و انسان را از غیر خدا آزاد و بنده حقیقت مى کند ، در عمق روحشان اثر نگذاشته است و الدین لعق على السنتهم یحوطونه مادرت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون (18) .
ابوذر غفارى را عثمان تبعید مى کند و اعلام مى کند که احدى حق ندارد این مرد را که از نظر حکومت مجرم است مشایعت کند . ولى على اعتنا به این فرمان خلیفه نمى کند و خودش و حسن و حسین او را مشایعت مى کنند . هر کدام از آنها جمله هائى دارند ، حسین بن على هم جمله اى دارد که مبین پرتو روحش است . ابوذر شیعه على است و در سنین عمرى مانند سنین على ، و شاید هم از على بزرگتر باشد لذا حسین علیه السلام او را عمو خطاب مى کند و مى گوید عمو جان ! نصیحت من به تو این است : اسال الله الصبر والنصر ، و استعذ به من الجشع و الجزع (19) عموجان ! از خدا مقاومت و یارى بخواه و از اینکه حرص بر تو غالب بشود که بدبخت مى شوى بر خدا پناه ببر ، از جزع بترس . عمو جان ! توصیه من به تو این است که مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانى بکنى . این چه روحیه ا ى است که در تمام سخنانش این روح که ما از آن غافل هستیم متجلى است . آن سخن اولش ، که گفت : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جید الفتاه و ما اولهنى الى اسلافى اشتیاق یعقوب الى یوسف (20) . در بین راه که به کربلا مى روند ، بعضیها با او صحبت مى کنند که نرو خطر دارد ، و حسین علیه السلام در جواب ، این شعرها را مى خواند :
سامضى وما بالموت عار على الفتى * اذا مانوى حقا و جاهد مسلما
و واسى الرجال الصالحین بنفسه * و فارق مثبورا و خالف مجرما
اقدم نفسى لا ارید بقائها * لتلقى خمیسا فى الهیاج عرمرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم * کفى بک ذلا ان تعیش و ترغما (21)
به من مى گوئید نرو ، ولى خواهم رفت . مى گوئید کشته مى شوم ، مگر مردن براى یک جوانمرد ننگ است ؟ مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقائى و ریاست کشته بشود که مى گویند به هدفش نرسید . اما براى آن کسى که براى اعلاى کلمه حق و در راه حق کشته مى شود که ننگ نیست . چرا که در راهى قدم برمى دارد که صالحین و شایستگان بندگان خدا قدم برداشته اند .
پس چون در راهى قدم بر مى دارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت و گناهکار مثل یزید مخالفت مى کند بگذار کشته بشود . شما مى گوئید کشته مى شوم ، یکى از این دو بیشتر نیست : یا زنده مى مانم یا کشته مى شوم . فان عشت لم اندم اگر زنده ماندم ، کسى نمى گوید تو چرا زنده ماندى . و ان مت لم الم و اگر در این راه کشته بشوم ، احدى در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد اگر بداند که من در چه راهى رفتم ، کفى بک ذلا ان تعیش و ترغما ، براى بدبختى و ذلت تو کافى است که زندگى بکنى اما دماغت را به خاک بمالند . باز مى بینید که حماسه است . در بین راه نیز خطابه مى خواند و مى فرماید : الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهى عنه (22) ، بعد در آخرش مى فرماید : انى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحیوه مع الظالمین الا برما (23) من مردن را براى خودم سعادت ، و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى بینم .
اگر بخواهم همه سخنان او را بیان کنم طولانى مى شود . مى پردازم به شب عاشورا و به نکته اى اشاره مى کنم که معمولا به این نکات کمتر توجه مى کنیم .
هر کس دیگرى ، هر شخصیت تاریخى ، در شرایطى قرار بگیرد که حسین بن على علیه السلام در شب عاشورا قرار گرفت ، یعنى در شرایطى که تمام راههاى قوت و غلبه ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد ، و قطعا بداند که خود و اصحابش بدست دشمن کشته مى شوند ، در چنین شرایطى زبان به شکایت باز مى کند و این را تاریخ گواهى مى دهد . جملاتى مى گویند نظیر : تف بر این روزگار ، افسوس که طبیعت با من مساعدت نکرد . مى گویند وقتى ناپلئون در مسکو دچار آن حادثه شد ، گفت : افسوس که طبیعت چند ساعت با من مخالفت کرد . دیگرى دستش را بهم مى زند و مى گوید : روى تو اى روزگار سیاه باد که ما را به این شکل در آوردى .
امام حسین بن على اصحابش را جمع مى کند چنانکه گوئى روحش از هر شخص موفقى بیشتر موج مى زند ، و مى فرماید : اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء ، اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه ، و علمتنا القرآن ، و فقهتنا فى الدین (24) مثل اینکه تمام محیط برایش مساعد است و واقعا هم مساعد بود ، آن شرایط براى کسى نامساعد است که هدفش حکومت دنیوى باشد . براى کسى که حتى حکومت و همه چیز را در راه حق و حقیقت مى خواهد ، و مى بیند در راه خودش قدم برداشته ، محیط مساعد است . او جز سپاس و شکر چیز دیگرى نمى بیند .
از شعارهاى روز عاشوراى حسین علیه السلام یکى اینست : الموت اولى من رکوب العار * و العار اولى من دخول النار (25) تا آخرین لحظه ها عملش ، حرکاتش ، سکناتش ، سخنانش ، تمام حق خواهى ، حق پرستى و موجى از حماسه است . شب تاسوعا که براى آخرین بار به او عرضه مى دارند یا کشته شدن یا تسلیم ! اظهار مى دارد ، و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید (26) .
به خدا قسم که من هرگز نه دست ذلت به شما مى دهم و نه مثل بردگان فرار مى کنم . مردانه مقاومت مى کنم تا کشته بشوم . آن ساعتهاى آخر ، اباعبدالله باز همان است . باور نکنید که اباعبدالله این جمله را گفته باشد : اسقونى شربه من الماء فقد نشطت کبدى . من که این جمله را در جائى ندیده ام ، حسین اهل این جور در خواستها نبود ، بلکه او در مقابل لشکر دشمن مى ایستد و فریاد مى کند : الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله وهیهات منا الذله یابى الله ذالک لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و ظهرت (27) مردم کوفه ! آن ناکس پسر ناکس ، آن زنا زاده پسر زنازاده ، امیر شما ، فرمانده کل شما ، آن کسى که شما به فرمان او آمده اید به من گفته است که از این دو کار یکى را انتخاب کن یا شمشیر ، یا تن به ذلت دادن ، آیا من تن به ذلت بدهم ؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم ! ما تن خودمان را در جلوى شمشیرها قرار مى دهیم ولى روح خودمان را در جلوى شمشیر ذلت هرگز فرود نمی آوریم . خداى من که در راه رضاى او قدم بر مى دارم راضى نیست و مى گوید نکن ، پیغمبر که وابسته به مکتب او هستم ، مى گوید نکن ، آن دامنهایى که من در آنها بزرگ شده ام ، دامن على که روى زانوى او نشسته ام به من مى گوید تن به ذلت نده .
این یک حماسه است اما نه یک حماسه شخصى یا قومى . در آن منیت نیست ، در آن خود پرستى نیست ، خدا پرستى است . در روز عاشورا حسین علیه السلام حد آخر مقاومت را هم مى کند ، دیگر وقتى است که به کلى توانایى از بدنش سلب شده است . یکى از تیراندازان ستمکار تیر زهر آلودى را به کمان مى کند و بسوى اباعبدالله مى اندازد که در سینه اباعبدالله مى نشیند و آقا دیگر بى اخ تیار روى زمین مى افتد . چه مى گوید ؟ آیا در این لحظه تن به ذلت مى دهد ؟ آیا خواهش و تمنا مى کند ؟ نه ، بلکه بعد از گذشت این دوره جنگیدن رویش را بسوى همان قبله اى که از آن هرگز منحرف نشده است مى کند و مى فرماید : رضا بقضائک و تسلیما لامرک و لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین (28) این است حماسه الهى ، این است حماسه انسانى .
و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین .
--------------------------------------------------------------------------------
1- اى قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آیات خدا تکبر و انکار دارید ، من تنها به خدا توکل مى کنم ، شما هم به اتفاق بتان و خدایان باطل خود هر مکر و تدبیرى دارید انجام دهید ، تا امر بر شما پوشیده نباشد و درباره من هر اندیشه باطلى دارید بکار ببرید سوره یونس ، آیه 71 .
2- بحار الانوارج 44 ، ارشاد شیخ مفید ص 231 ، اعلام الورى ص 234 ، مقتل الحسین مقرم ص 258 ، تاریخ طبرى ج 6 ص 238 و 239 ، کامل ابن اثیرج 4 ص 24 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 1 ص 247 .
3- سوره آل عمران آیه 146 ، چه بسیار رخ داده که پیغمبرى جمعیت زیادى از پیروانش در جنگ کشته شده اند و با این حال اهل ایمان با سختیهائى که در راه خدا به آنها رسید مقاومت کردند و هرگز بیمناک و زبون نشدند و سر به زیر بار دشمن فرود نیاوردند و راه صبر و ثبات پیش گرفتند که خداوند صابران را دوست مى دارد .
4- سوره آل عمران آیه 64 ، اى اهل کتاب بیائید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروى کنیم که بجز خدا هیچکس را نپرستیم و برخى ، برخى دیگر را به ربوبیت تعظیم نکنیم .
5- سوره نحل آیه 120 .
6- سوره قصص آیه 4 ، همانا فرعون در زمین تکبر و گردنکشى آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین تفرقه و اختلاف افکند و طایفه اى را سخت ضعیف و ذلیل کرد . پسرانشان را مى کشت و زنانشان را زنده مى گذاشت .
7- مقتل الحسین مقرم ص 6 ، عبارتى است از ابوبکربن ابن العربى اندلسى در عواصم ص 232 .
8- بحار الانوارج 44 ص 298 .
9- دیوان متنبى ، جزء دوم ص 267 چاپ مکتب دارالبیان بغداد .
10- اشاره به على علیه السلام و آن داستان معروف دارد .
11- اشاره به على علیه السلام است که پس از شکافته شدن فرق مبارکش ندا در داد فزت برب الکعبه ، قسم به خداى کعبه که رستگار شدم .
12- دیوان پروین اعتصامى چاپ هفتم ص 163 .
13- بحار الانوارج 44 ص 366 ، اللهوف ص 25 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 5 ، نفس المهموم ص 100 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 598 ، کشف الغمه ج 2 ص 29 .
14- جامع الصغیرج 1 ص 75 .
15- بحار الانوارج 44 ص 194 .
16و17- لمعه من بلاغه الحسین ص 95 به نقل از نفس المهوم حاج شیخ عباس قمى .
18- الغدیرج 8 ص 302 .
19- علت اینکه مقدار کمى از سخنان حسین علیه السلام بدست ما رسیده این است که عصر اموى ، عصر اختناق و سانسور درباره على و فرزندان على بود و کسى جرات نمى کرد که با آنها تماس بگیرد و یا سخنى از آنها نقل کند .
20- تحف العقول ص 250 ، مقتل الحسین مقرم ص 231 ، مقتل الحسین خوارزمى ص 237 ، فى رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 101 .
21- فى رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 97 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 69 ، مقتل الحسین مقرم ص 217 ، بحار الانوارج 45 ص 238 ، ارشاد شیخ مفید ص 225 ، در این سه کتاب آخر ، این ابیات بغیر از بیت سوم و در کتاب اعلام الورى ص 230 بغیر از بیت سوم و چهارم ذکر شده است .
22و23- بحارالانوارج 44 ص 381 ، تحف العقول ص 176 ، اللهوف ص 33 ، مقتل الحسین مقرم ص 232 ، تاریخ طبرى ج 6 ص 229 ، تاریخ این عساکرج 4 ص 333 ، کشف الغمه ج 2 ص 32 .
24- بحار الانوارج 44 ص 392 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 1 ص 246 مقتل الحسین مقرم ص 257 ، ارشاد شیخ مفید ص 231 ، اعلام الورى ص 234 .
25- بحار الانوارج 45 ص 50 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 68 و 110 ، اللهوف ص 50 ، کشف الغمه ج 2 ص 36 .
26- ارشاد شیخ مفید ص 235 ، مقتل الحسین مقرم ص 280 .
27- اللهوف ص 47 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 76 ، تاریخ شام ابن عساکرج 4 ص 333 ، نفس المهموم ص 149 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 624 و 625 ، مقتل الحسین مقرم ص 287 ، تحف العقول ص 174 .
28- نظیر این عبارت در قمقام زخام صفحه 463 و مقتل الحسین مقرم ص 357 ذکر شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (1) .
این مطلب را مکرر بر زبان می آوریم که حسین بن على علیه السلام با آن جانبازى که کرد اسلام را تجدید حیات و درخت اسلام را با ریختن خون خود آبیارى نمود . اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکوه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده (2) شهادت مى دهم که تو اقامه نماز کردى و زکات دادى و امر به معروف و نهى از منکر کردى و در راه خدا جهاد نمودى و حق جهاد را بجا آوردى .
لازم است ما از خود سوال بکنیم که چه رابطه اى میان شهادت حسین بن على و نیرو گرفتن اسلام و زنده شدن اصول و فروع دین وجود دارد ؟ زیرا مى دانیم صرف اینکه خونى ریخته بشود ، منشا این امور نمى شود . بنابراین میان قیام و نهضت و شهادت حسین بن على و این آثارى که ما مى گوئیم و مدعى آن هستیم و واقعا تاریخ هم نشان مى دهد که حقیقت دارد ، چه رابطه اى وجود دارد ؟ این رابطه را ما وقتى مى توانیم درک بکنیم که موضوع گفته شده در دو گفتار پیشین را کاملا در نظر بگیریم .
اگر شهادت حسین بن على صرفا یک جریان حزن آور مى بود ، اگر صرفا یک مصیبت مى بود ، اگر صرفا این مى بود که خونى بناحق ریخته شده است و به تعبیر دیگر صرفا نفله شدن یک شخصیت مى بود ولو شخصیت بسیار بزرگى ، هرگز چنین آثارى را به دنبال خود نمی آورد . شهادت حسین بن على ، از آن جهت این آثار را به دنبال خود آورد که به تعبیرى که عرض کردیم ، نهضت او یک حماسه بزرگ اسلامى و الهى بود ، از این جهت که این داستان و تاریخچه ، تنها یک مصیبت و یک جنایت و ستمگرى از طرف یک عده اى جنایتگر و ستمگر نبود ، بلکه یک قهرمانى بسیار بسیار بزرگ از طرف همان کسى بود که جنایتها را بر او وارد کردند .
شهادت حسین بن على حیات تازه اى در عالم اسلام دمید و همان طور که در گفتار اول گفتیم ، اثر و خاصیت یک سخن یا تاریخچه و یا شخصیت حماسى این است که در روح موج به وجود می آورد ، حمیت و غیرت به وجود می آورد ، شجاعت و صلابت به وجود می آورد . در بدنها ، خونها را به حرکت و جوشش در می آورد ، و تن ها را از رخوت و سستى خارج مى کند ، و آنها را چابک و چالاک مى نماید . چه بسیار خونها در محیطهایى ریخته مى شود که چون فقط جنبه خونریزى دارد ، اثرش مرعوبیت مردم است ، اثرش این است که از نیروى مردم و ملت مى کاهد و نفسها بیشتر در سینه ها حبس مى شود .
اما شهادتهائى در دنیا هست که به دنبال خودش روشنائى و صفا براى اجتماع می آورد . شما در حالت فرد امتحان کرده و دیده اید که بعضى از اعمال است که قلب انسان را مکدر مى کند ، ولى بعضى دیگر از اعمال است که قلب انسان را روشن مى کند ، صفا و جلا مى دهد . این حالت عینا در اجتماع هم هست . بعضى از پدیده هاى اجتماعى ، روح اجتماع را تاریک و کدر مى کند ، ترس و رعب در اجتماع به وجود می آورد ، به اجتماع حالت بردگى و اسارت مى دهد ، ولى یک سلسله پدیده هاى اجتماعى است که به اجتماعى صفا مى دهد ، نورانیت مى دهد ، ترس اجتماع را مى ریزد ، احساس بردگى و اسارت را از او مى گیرد ، جرات و شهامت به او مى دهد .
بعد از شهادت امام حسین یک چنین حالتى به وجود آمد ، یک رونقى در اسلام پیدا شد . این اثر در اجتماع از آن جهت بود که امام حسین علیه السلام با حرکات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده کرد ، احساسات بردگى و اسارتى را که از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامى حکمفرما بود ، تضعیف کرد و ترس را ریخت ، احساس عبودیت را زایل کرد . و به عبارت دیگر به اجتماع اسلامى شخصیت داد . او بر روى نقطه اى در اجتماع انگشت گذاشت که بعدا اجتماع در خودش احساس شخصیت کرد . مسئله احساس شخصیت مسئله بسیار مهمى است . از این سرمایه بالاتر براى اجتماع وجود ندارد که در خودش احساس شخصیت بکند ، احساس منش بکند ، براى خودش ایده آل داشته باشد و نسبت به اجتماعهاى دیگر حس استغناء و بى نیازى داشته باشد ، یک اجتماع این طور فکر بکند که خودش و براى خودش فلسفه مستقلى در زندگى دارد و به آن فلسفه مستقل زندگى خودش افتخار و مباهات بکند ، و اساسا حفظ حماسه در اجتماع یعنى همین که اجتماع از خودش فلسفه اى در زندگى داشته باشد و به آن فلسفه ایمان و اعتقاد داشته باشد ، و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد . واى به حال آن اجتماعى که این حس را از دست بدهد ، این یک مرض اجتماعى است و این غیر از آن[خودى] اخلاقى است که بد است و نفس پرستى و شهوت پرستى است .
اگر اجتماعى این منش را از دست داد و احساس نکرد که خودش فلسفه مستقلى دارد که باید به آن فلسفه متکى باشد ، و اگر به فلسفه مستقل زندگى خودش ایمان نداشته باشد ، هر چه داشته باشد از دست مى دهد ، ولى اگر این یکى را داشته باشد ولى همه چیزهاى دیگر را از او بگیرند باز روى پاى خودش مى ایستد . یعنى یگانه نیروئى که مانع جذب شدن ملتى در ملت دیگر و یا فردى در فرد دیگر مى شود ، همین احساس منش و شخصیت است .
معروف است که آلمانها گفته اند ما در جنگ دوم همه چیز را از دست دادیم ، مگر یک چیز را که همان شخصیت خودمان بود و چون شخصیت خودمان را از دست ندادیم همه چیز را دوباره به دست آوردیم و راست هم گفته اند . اما اگر ملتى همه چیز داشته باشد ولى شخصیت خودش را ببازد ، هیچ چیز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملتهاى دیگر جذب مى شود . واى به حال این خودباختگى که متاسفانه در جامعه امروز ما وجود دارد .
در گفتارهاى اقبال لاهورى خواندم که موسولینى گفته است : انسان باید آهن داشته باشد تا نان داشته باشد ، یعنى اگر مى خواهى نان داشته باشى ، زور داشته باش . ولى اقبال مى گوید : این حرف درست نیست . اگر مى خواهى نان داشته باشى ، آهن باش ، نمى گوید آهن داشته باش ، بلکه آهن باش .
یعنى شخصیت تو شخصیتى محکم به صلابت آهن باشد . مى گوید شخصیت داشته باش ، چرا به زور متوسل مى شوى ، چرا به اسلحه متوسل مى شوى ، چرا مى گوئى اگر مى خواهى نان داشته باشى باید اسلحه داشته باشى ؟ بگو اگر مى خواهى هر چه داشته باشى خودت آهن باش ، خودت فولاد باش ، خودت شخصیت داشته باش . خودت صلابت داشته باش ، خودت منش داشته باش . اگر یک ملت بیچاره و بدبخت ایمانش را به آنچه که خودش از فلسفه زندگى دارد از دست بدهد و مرعوب یک ملت دیگر بشود ، در تمام مسائل آنجور فکر مى کند که دیگران فکر مى کنند و اصلا نمى تواند شخصا در مسائل قضاوت بکند . هر موضوعى را فقط به دلیل اینکه مد است یا پدیده قرن است ، بدلیل اینکه در جامعه آمریکا و در جامعه اروپا پذیرفته شده است ، مى پذیرد و دیگر منطق سرش نمى شود .
در یکى دو سال قبل در کتابى از یک نفر از متجددین ایرانى که کتاب بدى هم نیست مى خواندم که در زمانى که من در لندن بودم حادثه خیلى جالبى پیش آمد ، و آن اینکه : دختر سفیر کبیر سابق انگلستان در مسکو که قهرا از شخصیتهاى خیلى معتبر انگلستان بود ، عاشق یک سیاه پوست شده بود ، و با این سیاه پوست ازدواج کرد و باعث غوغائى در انگلستان شد که چرا این دختر سفید پوست آنهم دختر یکى از شخصیتهاى بزرگ انگلستان با یک سیاه پوست ازدواج کرده است . مدتها این مطلب سوژه شده بود و یک روزنامه نوشت که این موضوع اینهمه سر و صدا ندارد ، دنیا دارد بطرف تساوى مى رود و دنیاى امروز میان نژادها تساوى قائل است و به علاوه در چهارده قرن پیش دین اسلام که یکى از مذاهب بزرگ جهان است ، اختلاف سفید و سیاه را برداشته است .
در آن کتاب نوشته بود در یک مجلسى که عده اى از انگلیسیها در آن بودند چند جوان ایرانى هم بودند . صحبت این حرف مى شود که فلان روزنامه چنین حرفى نوشته و استناد کرده است به اسلام ، که اسلام در چهارده قرن پیش از سیاهان حمایت کرده و آنها را همدوش سفیدها قرار داده است و یک مرد انگلیسى گفته بود یک دین کثیف باید هم از کثیفها حمایت بکند . و بعد نوشته بود دو نفر جوان ایرانى که در آن مجلس بودند خیلى افسرده شده و گفته بودند چرا ما باید یک دینى داشته باشیم که اسباب سرشکستگى ما باشد و بعد هم ، ماجراى این مجلس را تعریف کرده بودند که ما در جلسه اى بودیم و چنین حرفى زدند و گفتند یک دین کثیف باید هم از یک نژاد کثیف حمایت بکند . آن دو جوان اظهار کرده بودند که واقعا چطور اسلام نتوانسته درک بکند که میان سفید و سیاه فرق است ! این را مى گویند شخصیت باختگى . اینها چون در محیطى قرار گرفته اند که آن محیط این طور فکر مى کند ، به جاى اینکه یک ذره استقلال فکرى داشته باشند و بر دهان گوینده آن سخن بکوبند و بگویند حرف تو حرف مفت و مزخرفى است و مگر اختلاف رنگ مى تواند سبب امتیاز فضیلت در میان افراد بشر باشد ، آنطور افسرده مى شوند و خود را مى بازند . زیرا او مى گوید وقتى فرنگى این طور فکر مى کند لابد این طور درست است ! ما مردم ایران یک حسن داریم و یک عیب . حسن ما مردم این است که در مقابل حقیقت تعصب کمى داریم و شاید مى توانیم بگوئیم بى تعصب هستیم .
یعنى اگر با حقایقى برخورد بکنیم و آنها را درک بکنیم شاید از هر ملت دیگر زودتر تسلیم آن حقایق مى شویم ، ولى یک عیب بزرگى در ما ملت ایران هست که به موازات اینکه در مقابل حقایق تسلیم مى شویم ، به حماسه ها و ارکان شخصیت خودمان زیاد پایبند نیستیم ، و با یک حرف پوچ زود آن را از دست مى دهیم و رها مى کنیم . هیچ ملتى به اندازه ما نسبت به شعائر خودش بى اعتنا نیست . شما هندیها و ژاپنیها و اعراب را دیده اید ، آنها هم مثل ما مشرق زمینى هستند ، لکن از این نظر مثل ما نیستند . به اندازه اى که ما در مقابل لغات و عادات اجنبى تسلیم هستیم هیچ ملتى تسلیم نیست . به عکسهائى که در کتابهاى تاریخ علوم هست نگاه کنید ، مى بینید دانشمندان درجه اول هند با همان عمامه و لباس خودشان هستند .
نهرو که یک سیاستمدار بزرگ و یک وزنه جهانى بود با همان لباس هندى در همه جا حرکت مى کرد . بلندى و کوتاهى لباس و یا سفید و سیاه بودنش اهمیت ندارد ، اما اینکه آن دانشمند عمامه خودش را سرش مى گذارد و یا نهرو با آن شلوار سفید و گشاد و پالتوى مخصوص همه جا مى رود ، مى خواهد به همه مردم دنیا بگوید که من هندى هستم و باید هندى باقى بمانم و در مقابل علم و صنعت تعصب ندارم که علم و صنعت مربوط به کشور خاصى نیست . در مقابل عقاید بزرگ فلسفى و دینى تعصب ندارم ، اما در مورد شعارهاى ملى ، هر کسى به شعارهاى خودش پایبند است . من چرا باید شعار یک ملت دیگر را بپذیرم ؟ ولى ما ، اگر فرنگى یک زنار ببندد ، ما دو تا زنار مى بندیم با اینکه او روى حساب شعار خودش این کار را مى کند . در جامعه ما این حسابها نیست .
هر روز یک زمزمه اى بلند مى شود و هر چند صباحى یکبار مسئله تغییر خط مطرح مى شود که این خط به درد نمى خورد و باید خط لاتینى بکار ببریم و کلمات خودمان را با حروف لاتین بنویسیم ، (3) حالا در اثر این تغییر چه به سر معارف و فرهنگ و تمدن و شخصیت و حماسه ملى ما می آید ، این حسابها دیگر در کار نیست . ما آثار نفیسى داریم که در دنیا نظیر ندارد .
مگر دنیا کتابى مثل مثنوى مولوى دارد ؟
مگر دنیا کتابى مثل کتاب سعدى دارد ؟ اینها در قالب همین خطوط گفته و نوشته شده است . اگر شما این خط را که[صادش] با[سینش] و با[ث] سه نقطه اش ، و نیز حرف[زاء] آن با[ضادش و با [ظینش] ، فرق مى کند منسوخ کنید ، اگر شما این قالب را بردارید ، در ظرف صد سال دیگر اصلا مثنوى را نمى شود خواند ، ولى من نمى دانم چرا ما این طور هستیم ؟ ! پیغمبر اسلام به مردم عرب چه داد ؟ و اساسا یک آدم فقیر و یتیم و کسى که تمام قوم و قبیله اش با او دشمن هستند چه داشت که به آنها بدهد و چطور شد که آنها را از آن حضیض پستى به اوج عزت رساند ؟ ایمانى به آنها داد که آن ایمان به آنها شخصیت داد . یک مرتبه آن عرب سوسمار خور ، شیر شترخور ، عرب غارتگرى که دخترش را زنده زنده به خاک مى کرد ، این احساس در او پیدا شد که من باید دنیا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غیر خدا نجات بدهم ، و هیچ اهمیت نمى دا د که اعتراف بکند که در گذشته چطور بوده است ، و حتى افتخار مى کرد که بگوید من در گذشته پست بودم ، آنطور فکر مى کردم ، هیچ سابقه درخشان ملى ندارم ، ولى امروز این طور فکر مى کنم ، از شما عالیتر فکر مى کنم . این را مى گویند شخصیت . آیا کلمه اى هست که از کلمه لااله الا الله بیشتر به روح انسان حماسه و شخصیت بخشد ؟ معبودى ، مطاعى ، قابل پرستشى غیر از خدا نیست . یک جرم فلکى ، یک حیوان ، یک سنگ ، یک درخت کجا و سر تعظیم فرود آوردن یک بشر کجا ! من در مقابل غیر خدا هر چه هست ، سر تعظیم فرود نمی آورم . من طرفدار عدالتم ، طرفدار حق و احسانم ، طرفدار فضیلتم .
به این مى گویند شخصیت . امویین کارى کردند که شخصیت اسلامى را در میان مسلمین میراندند . کوفه مرکز ارتش اسلام بود ، و اگر امام حسین به کوفه نمى رفت ، امروز تمام مورخین دنیا او را ملامت مى کردند ، مى گفتند عراق که مرکز ارتش اسلامى بود از تو دعوت کرده بود و هجده هزار نفر با نماینده تو بیعت کردند و دوازده هزار نامه براى تو فرستادند ، چرا به آنجا نرفتى ؟ مگر از عراق جایى بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساسا کوفه شهرى است که بعد از جنگهایى که در صدر اسلام واقع شد ، به دستور عمر بن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد ، و از کوفیها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت . در عین حال همین مردمى که هجده هزار بیعت کننده داشتند ، و دوازده هزار نامه نوشته بودند ، به مجرد اینکه سر و کله پسر زیاد پیدا شد همه فرار کردند ، چرا ؟ چون زیاد بن ابیه سالها در کوفه حکومت کرده بود ، آنقدر چشم در آورده بود ، آنقدر دست و پاها بریده بود ، آنقدر شکمها سفره کرده بود ، آنقدر افراد را در زندانها کشته بود که اینها بکلى احساس شخصیت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنیدند پسر زیاد آمد ، زن دست شوهرش را مى گرفت و او را از پیش مسلم کنار مى کشید ، مادر دست بچه خودش را مى گرفت ، خواهر دست برادر خودش را مى گرفت ، پدر دست فرزند خودش را مى گرفت و از مسلم جدا مى کرد ، و بى شک مردم کوفه از شیعیان على بن ابیطالب بودند و امام حسین را شیعیانش کشتند ، لذا در همان زمان هم مى گفتند : قلوبهم معه وسیوفهم علیه (4) ، چرا که امویها شخصیت ملت مسلمان را له کرده بودند ، کوبیده بودند ، و دیگر کسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمى دید .
اما همین کوفه بعد از مدت سه سال انقلاب کرد و پنج هزار نفر تواب از همین کوفه پیدا شد و سر قبر حسین بن على رفتند و در آنجا عزادارى کردند ، گریه کردند و به درگاه الهى از تقصیرى که کرده بودند توبه کردند و گفتند ما تا انتقام خون حسین بن على را نگیریم ، از پاى نمى نشینیم . یا باید کشته بشویم ، یا انتقام بگیریم . و عمل کردند و قتله کربلا را همینها کشتند و شروع این نهضت از همان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود .
چه کسى این کار را کرد ؟ حسین بن على . شخصیت دادن به یک ملت به این است که به آنها عشق و ایدهآل داده شود و اگر عشقها و ایدهآله ائى دارند که رویش را غبار گرفته است آن گرد و غبار را از دود و دو مرتبه آن را زنده کرد . حسین بن على در سخنان و خطابه هاى خودش ، آنجا که از امر به معروف و نهى از منکر صحبت مى کند ، همه اش صحبتش این است : و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید (5) .
انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى (6) بعد از بیست سى سال که این حرفها فراموش شده بود ، حسین بن على به نام یک نفر مصلح و به نام یک نفر اصلاح طلب که باید در امت اسلام اصلاح ایجاد کرد ، قیام کرد و به مردم عشق و ایده آل داد . رکن اول حماسه زنده شدن یک قوم همین است . ملتى شخصیت دارد که حس استغناء و بى نیازى در او باشد . اینهاست درسهاى آموزنده اى که از قیام حسین بن على باید آموخت . او حس استغناء و بى نیازى به مردم داد .
روزى که مى خواهد از مکه حرکت کند ، یک ذره قیام خودش را مشروط نمى کند و این طور مى فرماید : خط الموت على ولد آدم (7) و در آخر خطبه مى فرماید : فمن کان فینا باذلا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه ، فلیرحل معنا فاننى راحل مصبحا انشاء الله تعالى (8) ، من فردا صبح حرکت مى کنم هر کس که آماده جانبازى است و حاضر است خون قلب خودش را در راه ما بریزد و تصمیم به ملاقات حق گرفته است ، فردا صبح حرکت کند که من رفتم . دیگر بیش از این حرفى نیست . این مقدار استغناء قطعا در دنیا نظیر ندارد .
از این بالاتر ، شب عاشورا است که اصحاب و اهل بینش را جمع مى کند و از آنها تمجید و تشکر مى کند . بعد به آنها مى گوید : بدانید از همه شما متشکر و ممنونم ، ولى بدانید که دشمنان با شما کارى ندارند ، و اگر بخواهید بروید مانع شما نمى شو ند ، من هم از نظر شخص خودم که با من بیعت کرده اید بیعت خودم را از دوش شما برداشتم و محظور بیعت هم با من ندارید ، هر کس مى خواهد برود آزاد است . حسین علیه السلام از اهل بیت و اصحابى که درباره آنها گفته است که اهل بیتى بهتر و باوفاتر از اینها سراغ ندارم ، این مقدار استغناء نشان مى دهد و هرگز سخنانى از این قبیل که من را تنها نگذارید ، من غریبم ، مظلومم ، بیچاره ام نمى گوی د . البته تکلیف دین خدا را بر نمى دارد ، لذا با افراد که اتمام حجت مى کرد ، اگر در آنها تمایل به ماندن نمى دید به آنها مى گفت از این صحنه دور بشوید زیرا که من نمى خواهم شما به عذاب الهى گرفتار شوید ، چون اگر از کسى استمداد بکنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نکند ، خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد کرد . این درس استغناء درس کوچکى نبود . همین استغناء بود که بعدها روحیه استغناء به وجود آورد و چقدر قیامها و نهضتها به وجود آمد .
حسین بن على درس غیرت به مردم داد ، درس تحمل و بردبارى به مردم داد ، درس تحمل شدائد و سختیها به مردم داد . اینها براى ملت مسلمان درسهاى بسیار بزرگى بود . پس اینکه مى گویند حسین بن على چه کرد و چطور شد که دین اسلام زنده شد ، جوابش همین است که حسین بن على روح تازه دمید ، خونها را به جوش آورد ، غیرتها را تحریک کرد ، عشق و ایدهآل به مردم داد ، حس استغناء در مورد مردم به وجود آورد ، درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ایستادگى در مقابل شدائد به مردم داد ، ترس را ریخت ، همان مردمى که تا آن مقدار مى ترسیدند ، تبدیل به یک عده مردم شجاع و دلاور شدند .
این داستان معروف است ، مى گویند : نادر در یکى از جنگهایش سربازى را دید که فوق العاده شجاع و دلیر بود ، و از شجاعت و دلاورى او اعجاب مى کرد . یک روز او را خواست ، گفت تو با این شجاعت و دلاوریت ، آن روزى که افاغنه ریختند به اصفهان غارت کردند و کشتند کجا بودى ؟ گفت من اصفهان بودم ، گفت تو اصفهان بودى و افاغنه آمدند و آنهمه جنایت کردند ؟ گفت بله بودم ، گفت پس آن روز شجاعتت کجا بود ؟ گفت آن روز نادرى نبود . مقدارى از شجاعتى که امروز من دارم ، از روحیه نادر دارم ، تو را که مى بینم ، غیرت من تحریک مى شود ، شجاع و دلیر و دلاور مى شوم .
اینکه من تاکید مى کنم که حماسه حسینى و حادثه کربلا و عاشورا باید بیشتر از این جنبه مورد استناد ما قرار بگیرد ، بخاطر همین درسهاى بزرگى است که این قیام مى تواند به ما بیاموزد . من مخالف رثاء و مرثیه نیستم ، ولى مى گویم این رثاء و مرثیه باید به شکلى باشد که در عین حال آن حس قهرمانى حسینى را در وجود ما تحریک و احیاء بکند . حسین بن على یک سوژه بزرگ اجتماعى است . حسین بن على در آن زمان یک سوژه بزرگ بود ، هر کسى که مى خواست در مقابل ظلم قیام بکند ، شعارش یا لثارات الحسین (9) بود امروز هم حسین بن على یک سوژه بزرگ است ، سوژه اى براى امر به معروف و نهى از منکر ، براى اقامه نماز ، براى زنده کردن اسلام ، براى اینکه احساسات و عواطف عالیه اسلامى در وجود ما احیاء بشود .
با وجودى که عرایض دیگرى در این باره دارم در همین جا به عرایضم خاتمه مى دهم و بر مى گردم به آیه اى که در ابتدا خواندم . آیه عجیبى است : یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (10) ایها الناس ! این دعوت پیغمبر را اجابت کنید ، مى خواهد شما را زنده کند . حیات یک ملت به داشتن ثروت زیاد نیست ، حتى به علم هم نیست ، علم به تنهایى کافى نیست که یک ملت را زنده بکند ، بلکه حیات ملت به این است که آن ملت شخصیتى را در خودش احساس بکند . اى بسا ملتهاى عالم که شخصیت ندارند ، و اى بسا ملتهاى جاهل که شخصیت خودشان را حفظ کرده اند . اگر الجزایریها بعد از صدو پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو در آورند و به استقلال برسند ، براى این بود که در آنها یک حماسه وجود داشت ، یک احساس منش وجود داشت . اگر در آن طرف مشرق زمین ، ملت دیگرى (11) دارد با قویترین و ثروتمندترین ملتهاى جهان مبارزه مى کند ، چرا مبارزه مى کند ؟ آیا عدد یا ثروتش با آنها مبارزه مى کند ؟ ابدا .
احساس شخصیت و منش آن ملت مبارزه مى کند . مى گوید : من ترا به آقائى قبول ندارم ، من یا باید زنده باشم روى پاى خودم باشم و کسى بر من حکومت نکند ، و یا باید نباشم .
در حماسه حسینى آن کسى که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینى بر روح مقدس او تابید ، خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها بود . راستى که موضوع عجیبى است ، زینب با آن عظمتى که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا علیه السلام و از تربیت على علیه السلام بدست آورده بود ، در عین حال زینب بعد از کربلا ، با زینب قبل از کربلا متفاوت است ، یعنى زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشترى دارد .
ما مى بینیم در شب عاشورا ، زینب یکى دو نوبت حتى نمى تواند جلوى گریه اش را بگیرد ، یکبار آنقدر گریه مى کند که بر روى دامن حسین بیهوش مى شود ، و حسین علیه السلام با صحبتهاى خود زینب را آرام مى کند . لا یذهبن حلمک الشیطان (12) . خواهر عزیزم ! مبادا هوس شیطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید ، صبر و تحمل را از تو برباید .
وقتى حسین به زینب مى فرماید که چرا این طور مى کنى ، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى ؟ جد من از من بهتر بود ، پدر ما از ما بهتر بود ، برادر همین طور ، مادر همین طور ، زینب با حسین این چنین صحبت مى کند : برادر جان ! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهى غیر از تو داشتم ، ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمى ماند . امام همینکه ایام عاشورا سپرى مى شود و زینب ، حسین علیه السلام را با آن روحیه قوى و نیرومند و با آن دستورالعملها مى بیند ، زینب دیگرى مى شود که دیگر احدى در مقابل او کوچکترین شخصیتى ندارد . امام زین العابدین فرمود ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را بیک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوى من و سر دیگر آن به بازوى عمه ام زینب بسته بود .
مى گویند تاریخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است . بنابراین بیست و دو روز از اسارت زینب گذشته است ، بیست و دو روز رنج متوالى کشیده است که با این حال او را وارد مجلس یزید بن معاویه مى کنند ، یزیدى که کاخ اخضر او یعنى کاخ سبزى که معاویه در شام ساخته بود ، آنچنان بارگاه مجللى بود که هر کس با دیدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه ، خودش را مى باخت . بعضى نوشته اند که افراد مى بایست از هفت تالار مى گذشتند تا به آن تالار آخرى مى رسیدند که یزید روى تخت مزین و مرصعى نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم سفراى کشورهاى خارجى نیز روى کرسیهاى طلا یا نقره نشسته بودند . در چنین شرایطى این اسراء را وارد مى کنند و همین زینب اسیر رنج دیده و رنج کشیده ، در همان محضر چنان موجى در روحش پیدا شد و چنان موجى در جمعیت ایجاد کرد که یزید معروف به فصاحت و بلاغت را لال کرد . یزید شعرهاى ابن زبعرى را با خودش مى خواند ، و به چنین موقعیتى که نصیبش شده است افتخار مى کند . زینب فریادش بلند مى شود : اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بک علیه کرامه ؟ (13) اى یزید ! خیلى باد به دماغت انداخته اى شمخت بانفک (14) ! تو خیال مى کنى اینکه امروز ما را اسیر کرده اى و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته اى ، و ما در مشت نوکرهاى تو هستیم ، یک نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر تو است ؟ ! به خدا قسم تو الان در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پست هستى ، و من براى تو یک ذره شخصیت قائل نیستم . ببینید اینها مردمى هستند که بجز ایمان و شخصیت روحى و معنوى همه چیزشان را از دست داده اند . آن وقت شما توقع ندارید که یک همچون شخصیتى مانند شخصیت زینب چنین حماسه اى بیافریند ، و در شام انقلاب به وجود بیاورد ؟ همان طور که انقلاب هم به وجود آورد .
یزید مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بکند و محترمانه اسراء را به مدینه بفرستد ، بعد تبرى بکند و بگوید خدا لعنت کند ابن زیاد را ، من چنان دستورى نداده بودم ، او از پیش خود این کار را کرد . چه کسى این کار را کرد ؟ زینب چنین کارى را کرد . در آخر جمله هایش اینطور فرمود : یا یزید کد کیدک واسع سعیک ناصب جهدک فوالله لا تمحوا ذکرنا و لا تمیت و حینا (15) . زینب علیهاسلام به کسى که مردم با هزار ترس و لرز به او یا امیرالمومنین مى گفتند ، خطاب مى کند که یا یزید به تو مى گویم ، هر حقه اى که مى خواهى بزن و هرکارى که مى توانى انجام بده ، امام یقین داشته باش که اگر مى خواهى نام ما را در دنیا محو بکنى ، نام ما محو شدنى نیست ، آنکه محو و نابود مى شود تو هستى .
چنان خطبه اى در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقى ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقى و لعین را فرا گرفت و براى اینکه دل زینب را آتش بزند و زبان او را ساکت کند ، و براى اینکه زینب منقلب بشود ، دست به یک عمل ناجوانمردانه زد ، با عصاى خیزران خود به لب و دندان اباعبدالله اشاره کرد .
لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
--------------------------------------------------------------------------------
1- اى اهل ایمان چون خدا و رسول شما را به ایمان دعوت کنند اجابت کنید تا به حیات ابدى برسید . انفال ، آیه 24 .
2- مفاتیح الجنان زیارت امام حسین علیه السلام در عید فطر و قربان .
3- اشاره به زمان طاغوت است که هر چند صباحى یکبار قلم بدستانى در رابطه با سیاست استعمارى رژیم ، مسئله تغییر خط فارسى به لاتین را مطرح مى کردند
4- مقتل المقرم ص 203 ، تاریخ طبرى ج 6 ص 218 ، کامل ابن اثیرج 6 ص 16 ، ارشاد شیخ مفید ص 218 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 195 کشف الغمه ج 2 ص 32 قلبهایشان با او بود و شمشیرهایشان بر علیه او .
5- اللهوف ص 11 ، فى رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 74 . زمانى که امت مبتلا شد به چوپان و سرپرستى چون یزید ، باید با السلام خداحافظى کرد .
6- مقتل الحسین مقرم ص 156 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 89 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 1 ص 188 ، لمعه من بلاغه الحسین ص 64 ، مقتل العواصم ص 54 ، نفس المهموم صفحه 45 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 702 . من خروج نکردم براى جاه طلبى و رسیدن به مقام ، بلکه منحصرا خروج کردم تا مفاسد بین امت جدم را اصلاح کنم .
7,8- بحار الانوارج 44 ص 366 ، اللهوف ص 25 ، نفس المهموم ص 100 ، مقتل خوارزمى ج 2 ص 5 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 598 ، کشف الغمه ج 2 صفحه 29 .
9- مسند الامام الرضاج 1 صفحه 148 ، عیون الاخبار الرضاج 1 صفحه 299 .
10- سوره انفال آیه 24 .
11- منظور ملت ویتنام است .
12- بحار الانوارج 45 صفحه 2 ، ارشاد شیخ مفید صفحه 232 ، اعلام الورى صفحه 236 .
13,14- بحار الانوار جلد 45 صفحه 133 ، مقتل الحسین مقرم صفحه 462 ، اللهوف صفحه 76 . اى یزید آیا تو گمان کردى که اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفته اى و این یک موهبتى است از طرف خدا براى تو و ذلت و خوارى است براى ما .
15- بحار الانوار جلد 45 صفحه 135 ، اللهوف صفحه 77 .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا (1) .
همان طورى که سخن انسانها از نظر بساطت و یا پیچیدگى ، یعنى از نظر اینکه غراء و ساده و تک معنى باشد و یا اینکه چند معنى و چند لایه و داراى صورت و باطن باشد ، فرق مى کند ، نهضتها و حرکتهاى انسانها هم عینا همین طور است . ما دو نوع سخن مى توانیم داشته باشیم : سخنى که تک معنى باشد و سخنى که چند معنى و چند پهلو باشد . بهترین مثلش آیات قرآن مجید است . قرآن مجید آیات خود را به دو دسته تقسیم مى کند : آیات محکمات و آیات متشابهات ، آیات محکمات آیاتى است که از نظر لفظ و عبارت تک معنى است ، یعنى یک معنى و یک مفهوم بیشتر از عبارات آن نمى توان استفاده کرد .
ولى آیات متشابهات آیاتى است که در آن واحد از آنها چند معنى مى توان استنباط کرد ، و البته براى اینکه در معانى متشابه ، به اشتباه نیفتیم باید آیات محکمه را مقیاس و معیار قرار بدهیم که آیات محکمه[ ام الکتاب] است .
گفتیم نهضتها و حرکتهاى انسانها هم عینا همین طور است . ممکن است نهضتى تک معنى و تک مقصد باشد و ممکن است به اصطلاح متشابه باشد ، یعنى در آن واحد مقصدها و هدفهاى مختلف داشته باشد ، گو اینکه همه آن هدفها بازگشتشان به یک هدف اصلى باشد . یک نهضت مى تواند در آن واحد داراى جنبه ها و ابعاد مختلف بوده باشد .
نهضت امام حسین علیه السلام یک نهضت چند مقصدى و چند جانبه اى و چند بعدى است . و علت اینکه تفاسیر و تعابیر مختلفى در مورد این نهضت شده است ، محاذى بودن عناصر دخیل در آن است . ما وقتى که از جنبه بعضى عوامل و عناصر به این نهضت نگاه مى کنیم ، مى بینیم صرفا جنبه تمرد و عدم تسلیم در مقابل قدرتهاى جابره و تقاضاى ناصحیح قدرت حاکم وقت دارد . از این نظر ، این نهضت یک نفى ، نه وعدم تسلیم است . آن جنبه این است که همه مى دانیم بعد از مردن معاویه و جانشین شدن یزید و پس از آن همه توطئه هایى که براى این کار چیدند ، یزید لازم دید از چند نفر از شخصیتهاى بزرگ جهان اسلام و در راس آنها وجود مقدس حسین بن على علیه السلام کسى که از او خیلى حساب مى برد ، بیعت بگیرد تا این بیعت سبب خاموشى همه مردم بشود و در واقع تعهدى از حسین بن على علیه السلام در مورد خودش بگیرد .
پس از مرگ معاویه ، یزید بلافاصله نامه اى از شام به حاکم مدینه[ ولید بن عتبه بن ابى سفیان] که از بنى اعمام خودش بود نوشت و در آن ، خبر درگذشت معاویه و نیز اینکه خودش در جاى پدرش نشسته است را به او رساند . و در نامه جداگانه اى نام چند نفر را نوشت و در راس آنها حسین بن على علیه السلام که حتما باید از اینها بیعت بگیرى . امام حسین علیه السلام حاضر به بیعت کردن نشد ( که داستانش را شاید مکرر شنیده اید ) و پس از چند روزى که در مدینه توقف کرد در حالیکه میدانست اینها دست بردار نیستند ، با اهل بیت و خاندانش بسوى حرم امن الهى[ بیت الله الحرام] در مکه حرکت کرد و به آنجا رفت . یعنى در دهه آخر ماه رجب بود که خبر مرگ معاویه به مدینه رسید و از امام حسین علیه السلام تقاضاى بیعت کردند .
شاید در حدود بیست و هفتم ماه رجب بود که امام حسین علیه السلام به طرف مکه حرکت کرد و در سوم ماه شعبان که روز ولادت ایشان هم هست ، وارد مکه شد ، و تا هشتم ماه ذى الحجه در مکه اقامت کرد . به هر حال به هیچ وجه حاضر نشد آن تقاضایى را که از او شده بود تمکین کند . این ( پاسخ منفى داد ) یک گفته است ، گفته اى که به این نهضت ماهیت مخصوص مى دهد ، و آن ماهیت نفى و عدم تمکین و تسلیم در مقابل تقاضاهاى جابرانه قدرت حاکم زمان است .
عنصر دیگرى که در این نهضت دخالت دارد ، عنصر امر به معروف و نهى از منکر است که در کلمات خود حسین بن على علیه السلام تصریح قاطع به این مطلب شده است و شواهد و دلایل زیادى دارد . یعنى اگر فرضا از او بیعت هم نمى خواستند باز او سکوت نمى کرد .
عنصر دیگر ، عنصر اتمام حجت است . در آن روز ، جهان اسلام سه مرکز بزرگ و م…ثر داشت : مدینه که دارالهجره پیغمبر بود ، شام که دارالخلافه بود و کوفه که قبلا دارالخلافه امیرالم…منین على علیه السلام بود ، و بعلاوه شهر جدیدى بود که به وسیله سربازان مسلمین در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آن را سربازخانه اسلامى مى دانستند و از این جهت با شام برابرى مى کرد . از مردم کوفه ، یعنى از سربازخانه جهان اسلام بعد از اینکه اطلاع پیدا مى کنند که امام حسین حاضر نشده است با یزید بیعت بکند ، در حدود هجده هزار نامه مى رسد . نامه ها را به مرکز مى فرستند ، به امام حسین علیه السلام اعلام مى کنند که شما اگر به کوفه بیائید ، ما شما را یارى مى کنیم .
اینجا امام حسین بر سر دو راهى تاریخ است ، اگر به تقاضاى اینها پاسخ نگوید قطعا در مقابل تاریخ محکوم است و تاریخ آینده قضاوت خواهد کرد که زمینه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسین از این فرصت نتوانست استفاده کند یا نخواست یا ترسید و از این قبیل حرفها . امام حسین براى اینکه اتمام حجتى با مردمى که چنین دستى به سوى او دراز کرده اند کرده باشد به تقاضاى آنها پاسخ مى گوید ، به تفصیلى که باز شنیده ایم . در اینجا این نهضت ماهیت و شکل و بعد 189 و رنگ دیگرى به خود مى گیرد .
یکى دیگر از جنبه هاى این جنبش ، جنبه تبلیغى آن است ، یعنى این نهضت در عین اینکه امر به معروف و نهى از منکر است و در عین اینکه اتمام حجت است[ و در عین اینکه عدم تمکین در مقابل تقاضاى جابرانه قدرت حاکم زمان است] ، یک تبلیغ و پیام رسانى است ، یک معرفى و شناساندن اسلام است .
براى اینکه بحث خودمان را شروع بکنیم ، باید معنى تبلیغ را درست توضیح بدهیم و مخصوصا فرق آن را با امر به معروف و نهى از منکر بیان بکنیم تا معلوم بشود که عنصر تبلیغ در نهضت حسینى غیر از عنصر امر به معروف و نهى از منکر در این نهضت است . تبلیغ ، کلمه اى است که در قرآن مجید زیاد استعمال شده است . در قرآن کریم ، از پیغمبران خدا به عنوان مبلغان رسالت الهى یاد شده است . البته منحصر به پیغمبران نیست ، غیر آنها هم هست .
مثلا قرآن از زبان پیغمبران نقل مى کند که : یا قوم لقد ابلغتکم رساله ربى و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین (2)
یا درباره پیغمبران مى گوید : ما على الرسول الا البلاغ (3)
غرض این است که کلمه[ بلاغ] ،[ تبلیغ] ،[ یبلغون] و آنچه که مربوط به این ماده است ، در قرآن مجید زیاد استعمال شده است . معنى این کلمه چیست ؟ بدبختانه این کلمه در عرف امروز ، سرنوشت شوم یعنى معنى منحوس و منفورى پیدا کرده ، به طورى که امروز در عرف ما فارسى زبانها تبلیغ یعنى راست و دروغ جور کردن ، و در واقع فریبکارى و اغفال براى به خورد مردم دادن یک کالا . مفهوم اغفال به خودش گرفته است و لذا گاهى اوقات که کسى درباره موضوعى صحبت مى کند ، وقتى مى خواهد بگوید اینها اساسى ندارد ، مى گوید آقا اینها همه تبلیغات است ، همه ، دروغ و فریبکارى است . بدین جهت ، گاهى مى بینیم بعضیها با استعمال این کلمه در مورد امور دینى موافق نیستند . ولى من در یک جلسه دیگر این مطلب را به رفقا گفتم که اگر کلمه اى معنى صحیحى دارد و آن معنى صحیح در استعمالات قرآن مجید و[ نهج البلاغه] آمده است ، ما نباید به جرم اینکه معنى تحریفى پیدا کرده است آن کلمه را مجازات بکنیم ، بلکه باید همیشه معنى صحیحش را به مردم بگوئیم .
تبلیغ با وصول و با ایصال معنى نزدیک دارد . در زبان عربى در خیلى موارد ، یک ظرافتها و لطافتهائى است که اینها را ما مثلا در زبان فارسى خودمان با اینکه زبان شیرین و وسیعى است ، نمى بینیم . ما در زبان عربى کلمه[ ایصال] داریم ، کلمه[ ابلاغ] هم داریم . معنى ایصال چیست ؟ مثلا اگر بگوئیم پارچه اى ر ا[ ایصال] کردم ، یعنى آن را رساندم[ ابلاغ] در فارسى یعنى چه ؟ اگر بگو ئیم فلان چیز را ابلاغ کردم ، باز مى گوئیم یعنى رساندم . در فارسى در مورد هر دوى اینها کلمه[ رسیدن] و[ رساندن] به کار برده مى شود ، ولى در زبان عربى[ ایصال] را به جاى[ ابلاغ] نمى شود به کار برد و[ ابلاغ] را هم به جاى[ ایصال] نمى توان بکار برد[ ایصال] معمولا در مورد رساندن چیزى به دست کسى یا در حوزه کسى است ، یعنى در مورد امور جسمانى و مادى به کار مى رود . اگر کسى بخواهد پاکتى را به شخص دیگرى برساند ، در اینجا کلمه[ ایصال] را به کار مى برند . یا اگر کسى پیش شما امانتى دارد ( امانت مادى ) و شما این امانت را به او برسانید ، اینجا مى گویند امانت را به صاحبش ایصال کرد .
ولى ابلاغ ، در مورد رساندن یک فکر و یا یک پیام است . یعنى در مورد رساندن چیزى به فکر و روح و ضمیر و قلب کسى به کار مى رود . و لهذا محتواى ابلاغ نمى تواند یک امر مادى و جسمانى باشد ، حتما یک امر معنوى و روحى است ، یک فکر و یک احساس است ، و به عبارت دیگر معمولا ابلاغ را در مورد پیامها و سلامها و امثال اینها به کار مى برند . مى گویند : ابلاغ پیام کرد ، ابلاغ سلام کرد . وقتى که ابلاغ پیام مى کند یعنى فکرى را ، پیغامى را به دیگران مى رساند . و هنگامى که ابلاغ سلام مى کند ، ابلاغ احساسات مى کند ، ابلاغ عشق مى کند . در مورد چنین چیزهایى ، کلمه تبلیغ و [ ابلاغ] به کار مى رود و قرآن کریم این کلمه را در مورد رسالات که عبارت است از پیامها به کار برده است .
پس تبلیغ یعنى رساندن یک پیام از کسى به کس دیگر . کلمه پیامبر و پیغامبر که در زبان فارسى آمده است ، ترجمه کلمه[ رسول] است که به معنى مبلغ رسالت مى باشد . کلمه[ رسالت] از کلماتى است که سرنوشت خوبى پیدا کرده است . البته ما فارسى زبانها ( و تا اندازه اى عربى زبانها ) به چیزهایى رساله مى گوئیم که به آن مفهومى که[ رسالت ) ] در قرآن دارد متفاوت است . معمولا جزوه هاى کوچک ، نوشته هاى کوچک که حجمشان به اندازه یک کتاب نیست را رساله مى گویند ، و حال آنکه موضوع رساله به پیامى ارتباط ندارد . مثلا فرض کنید کسى کتابچه اى مى نویسد درباره ریشه فلان لغت ، درباره دستور زبان فارسى یا دستور زبان عربى ، مى گویند فلانى در فلان موضوع رساله اى نوشته است ، در حالى که این اسم با آن موضوع ( مثلا ریشه لغت ) جور در نمی آید .
[ رساله] در جایى باید به کار رود که پیامى در کار باشد ، اما کسى که یک مسئله علمى یا ادبى را حل کرده است ، پیامى براى کسى نیاورده است . در این مورد استعمال این کلمه درست نیست . ولى اخیرا کلمه[ رسالت] را در لفظ فارسى به کار مى برند و مثلا مى گویند فلانى رسالتى در جامعه خودش دارد . یعنى امروز در مورد کسى که احساس مى کند براى جامعه خودش و در جامعه خودش وظیفه اى دارد که باید آن را انجام بدهد ، مى گویند او رسالتى دارد ، و این تعبیر ، و آن تعبیرى که در قرآن براى کلمه[ رسالت] آمده است ، اگر یکى نباشند خیلى به هم نزدیکند ، و به عبارت دیگر ، این مفهوم به مفهوم رسالت در قرآن بسیار نزدیک است .
قرآن مى فرماید : الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله (4) ، آنانکه پیامهاى الهى را به مردم مى رسانند و جز از خدا از احدى بیم ندارند . این ، شرط بزرگى براى پیام رسان است که بعدها اگر موفق شدیم ، انشاء الله درباره اش بحث مى کنیم .
وقتى معلوم شد که[ ابلاغ] یا[ تبلیغ] رساندن پیام است ، نتیجه مى گیریم تبلیغ که در قرآن آمده است ، و امر به معروف و نهى از منکر که آنهم در قرآن آمده ، دو مسئله جداگانه هستند . البته با یکدیگر پیوستگى دارند ، ولى دو مسئله هستند .
تبلیغ ، مرحله شناساندن و خوب رساندن است ، پس مرحله شناخت است .
ولى امر به معروف و نهى از منکر مربوط به مرحله اجراء و عمل است .
تبلیغ خودش یک وظیفه عمومى براى همه مسلمین است ، همچنان که امر به معروف و نهى از منکر یک وظیفه عمومى است . وظیفه اى که هر مسلمان از نظر تبلیغ دارد ، این است که باید این احساس در او پیدا بشود که به نوبه خودش حامل پیام اسلام است . اما وظیفه اى که هر مسلمان در مورد امر به معروف و نهى از منکر دارد اینست که باید این احساس در او باشد که مجرى و جزء قوه مجریه این پیام است که باید آن را در جامعه به مرحله عمل و تحقق برساند و به آن لباس عینیت بپوشاند . این است که امر به معروف و نهى از منکر یک مطلب است و تبلیغ ، مطلب دیگر . از این جهت ، عرض مى کنم که نهضت حسینى علاوه بر جنبه ولایه و بعد امر به معروف و نهى از منکر ، جنبه ولایه و بعد دیگرى دارد ، و آن تبلیغ است . این نهضت متشابه و تو در تو و چند لایه ، یکى از کارهایى که انجام داده است ، این است که ماهیت اسلام را آنچنان که هست شناسانده است . پیام اسلام را به جهان بشریت شناسانده و ارائه کرده است ، آنهم چقدر بلیغ ! همان طورى که عرض کردم ، سخن بر دو قسم است : سخن محکم و سخن متشابه . مى دانید که سخن از نظر دیگر ، باز بر دو قسم است : سخن بلیغ و سخن غیر بلیغ .
علماى اسلامى پاره اى از سخنان را سخنان فصیح و بلیغ مى گویند . به چه سخنى سخن بلیغ مى گویند ؟ به سخنى که بتواند منظور و هدف گوینده را به خوبى و شایستگى به فکر و روح و به احساس طرف برساند ، سخنى که بتواند واقعا هدف گوینده را برساند . نهضت هم همین طور است ، نهضت بلیغ و نهضت غیر بلیغ داریم .
نهضت بلیغ نهضتى است که پیامى را که مى خواهد به دلها و فکرها و احساسها ابلاغ بکند و برساند ، به خوبى برساند . از این جنبه وقتى نگاه مى کنیم ، مى بینیم که بلیغتر و رساتر و رساننده تر از نهضت حسینى ، نهضتى در جهان پیدا نمى شود . نهضتى که شما از یک طرف مى بینید از نظر ابعاد مکانى جهانى شده است و از طرف دیگر از نظر زمانى بعد از حدود چهارده قرن ، قدرت رسانندگى و قدرت نفوذش نه تنها کاسته نشده ، بلکه افزایش یافته است . نهضتى است فوق العاده قوى .
حالا ، ما باید مقدارى راجع به خود تبلیغ بحث بکنیم تا عناصر تبلیغى در نهضت امام حسین را درست بشناسیم و بیان کنیم . معنا و مفهوم تبلیغ را دانستیم ، و دانستیم که قرآن مجید روى کلمه تبلیغ تکیه کرده است .
در نهج البلاغه جمله معروفى است درباره فلسفه بعثت انبیاء .
مى فرماید : فبعث فیهم رسله ، و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسى نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ (5) . یعنى خدا ، پیامبران را یکى پشت سر دیگرى فرستاد . براى چه ؟ اولا براى اینکه : خدا پیمانى با تکوین ، در سرشت آدمیان نهاده است . ( مى خواهد بگوید دین ، امرى نیست که بر بشر تحمیل شده باشد ، بلکه پاسخ به نداى فطرت بشر است . پیمانى که خدا بسته است ، روى کاغذ نیست ، با لفظ نیست ، با صوت نیست ، با بیعت نیست ، بلکه با قلم تقدیر است ، در عمق روح و سرشت انسانهاست ) مى گوید پیغمبران آمده اند به مردم بگویند ایها الناس ! آن پیمانى که در سرشت خود با خداى خود بسته اید ، ما وفاى به آن پیمان را از شما مى خواهیم نه چیز دیگر . و یذکروهم منسى نعمته (6) ، پیامبران یاد آورانند . و یحتجوا علیهم بالتبلیغ (7) ، و براى اینکه پیام خدا را به مردم ابلاغ کنند و از این راه با مردم اتمام حجت نمایند .
و یثیروا لهم دفائن العقول (8) . ( چه جمله هاى عجیبى ! ) مى فرماید : در عقلهاى مردم ، در فکر مردم ، در روح مردم ، در اعماق باطن مردم ، گنجهایى مدفون است ، گنجهایى عقلانى در عقل مردم وجود دارد ، ولى روى این گنجها را خاکها و غبارها پوشانیده است . پیغمبران آمده اند تا این غبارها را ، این لایه هاى خاک را بزدایند و این گنجى را که مردم در درون خود دارند به خود آنها بنمایانند . هر فردى در خانه روح و روان خود گنجى دارد و از آن بى خبر است . پیغمبران آمده اند آن گنج را بنمایانند تا هر کس با کمال شوق و شور و ابتهاج در صدد بیرون آوردن گنج خودش باشد .
پیغمبران خدا همه مبلغند به این بیان که عرض کردم ، ولى همه مشرع نیستند . اینست که پیغمبران خدا دو دسته اند : پیغمبرانى که هم مشروعند و هم مبلغ ، و پیغمبرانى که فقط مبلغند . پیغمبران مشرع یعنى پیغمبران قانونگزار که عده شان خیلى کم است ، جمعا پنج تا مى شوند : نوح ، ابراهیم ، موسى ، عیسى و خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله وسلم . ولى همه پیغمبران ، مبلغ رسالات الهى هستند همچنانکه آمر به معروف و ناهى از منکر هستند . اینکه شنیده اید یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمده اند ، هر پیغمبرى ، براى بشر قانون نیاورده ، آنها که قانون آورده اند محدودند .
سایر پیغمبران مبلغ پیامى بوده اند ، که پیغمبران مشرع آورده اند ، و آنها را پیغمبران تبلیغى باید گفت . همان طورى که بعد از پیغمبر آخرالزمان و خاتم ، پیغمبر مشرعى نخواهد آمد ، بعد از او پیغمبر مبلغى هم نخواهد آمد ، ولى مبلغ باید باشد ، چطور ؟ چون دوره ختمیه دوره کمال و بلوغ بشر است ، در این دوره آن وظیفه اى را که صدوبیست و چهار هزار پیغمبر منهاى پنج تا انجام مى دادند ( و در واقع خدا خودش انجام مى داد ، یعنى پیغمبرانى را براى این کار مبعوث مى کرد ) ، یعنى تبلیغ را ، باید مردم عادى انجام بدهند ، غیر پیغمبران باید انجام بدهند ، علماء و غیر علماء باید انجام بدهند . این است که مبلغین واقعى اسلام ، پیامبران پیامبرند ، یعنى پیام پیامبر را به مردم مى رسانند .
اما ، شرط موفقیت یک پیام چیست ؟ چگونه پیامى مى تواند موفق بشود ؟ آیا اسلام خودش پیام موفقى بوده است ؟ اگر آرى ، راز موفقیت اسلام در چیست ؟ شرایط موفقیت یک پیام چهار چیز است که اگر این چهار شرط در یک جا جمع بشود ، موفقیت آن پیام قطعى است ، ولى اگر این چهار تا جمع نشود شکلهاى مختلفى پیدا مى شود .
اولین شرط موفقیت یک پیام ، عقلى بودن ، قدرت و نیرومندى محتواى آن است . یعنى اینکه خود آن پیام ، براى بشر چه آورده باشد ، با نیازهاى بشر چگونه انطباق داشته باشد ، یعنى چگونه برآورنده نیازهاى بشر باشد .
بشر صدها نیاز دارد ، نیازهاى فکرى ، احساسى ، عملى ، اجتماعى و مادى دارد . یک پیام نه تنها نباید بر ضد نیازهاى بشر باشد بلکه باید موافق و منطبق بر آنها باشد . یک پیام در درجه اول باید منطقى باشد ، یعنى با عقل و فکر بشر سازگار باشد ، به گونه اى باشد که جاذبه عقل انسان آن را به سوى خودش بکشد . یک پیام اگر ضد منطق و عقل باشد ولو مثلا احساسى باشد ، براى مدت کمى ممکن است دوام پیدا بکند ، ولى براى همیشه قابل دوام نیست . این است که در قرآن کریم دائما دم از تعقل و تفکر مى زند . قرآن هرگز عقل و منطق را ترک نکرده است ، بلکه از عقل و منطق به عنوان یک پایه براى خود استفاده کرده و دعوت به تعقل نموده است .
همچنین براى اینکه محتواى یک پیام غنى و نیرومند باشد ، باید با احساسات بشر انطباق داشته باشد : انسان کانونى دارد غیر از کانون عقلى و فکرى به نام کانون احساسات که آن را نمى توان نادیده گرفت . توافق و هماهنگى با احساسات و تا حدى اشباع احساسات عالى و رقیق بشر و نیز هماهنگى با نیازهاى زندگى و نیازهاى عملى و عینى بشر ، از دیگر شرایط غنى بودن ، محتواى یک پیام است . اگر پیامى با نیازهاى طبیعى بشر ضدیت داشته باشد ، نمى تواند موفق باشد .
حدیثى داریم که در فقه هم به آن استناد مى کنند . پیغمبر اکرم فرمود : الاسلام یعلو و لا یعلى علیه (9) یعنى اسلام علو و برترى پیدا مى کند ، غلبه پید ا مى کند و چیزى بر اسلام پیروز نمى شود و غلبه پیدا نمى کند . این حدیث از آن احادیثى است که هر گروهى از علماى اسلام با یک دید به آن نگریسته و نوعى استنباط کرده اند و در واقع از آن جمله هاى متشابه پیغمبر است ، به این معنى که از[ جوامع الکلم] پیغمبر است ، یعنى یک لفظ است به جاى چند معنى . توضیح اینکه : علماى فقه که از دید فقهى به هر چیزى نگاه مى کنند ، از این حدیث چنین استنباط کرده اند که در مقررات اجتماعى اسلام هیچ قانونى که نتیجه آن این باشد که غیر مسلمان بر مسلمان برترى پیدا کند وجود ندارد ، و اسلام چنین قانونى را امضاء نمى کند . براى مثال آیا در جامعه اسلامى ، یک نفر از اهل ذمه ( مانند یهودیان و مسیحیان و احیانا زرتشتیان ) مى تواند در حال و شانى قرار بگیرد که او حاکم باشد و یک مسلمان محکوم و مثلا یک بنده مسلمان را در اختیار خودش بگیرد ؟ فقهاء مى گویند : الاسلام یعلو و لا یعلى علیه ، یعنى دست اسلام همیشه باید بالا باشد ، اسلام دست پائین را هرگز نمى پذیرد ، و از این اصل احکامى را استنباط مى کنند .
متکلمین که از جنبه دیگرى به مسائل نگاه مى کنند و به این حدیث از دید کلامى مى نگریسته اند ( متکلم ، سر و کارش با منطق و استدلال و بحث و محاجه است ) ، مى گویند : الاسلام یعلو و لا یعلى علیه ، یعنى منطق اسلام بر هر منطق دیگرى برترى دارد . آنجا که منطقها و استدلالها با یکدیگر مواجه مى شوند ، در عرصه استدلالها و در میدان احتجاجها و در سرزمین منطقها منطق اسلام بر هر منطق دیگرى برترى و غلبه دارد . این ، دید و بعد دیگرى از این حدیث است . آنها که از دید اجتماعى به این حدیث نگاه کرده اند ، مسئله را به شکل دیگرى طرح مى کنند ، مى گویند : الاسلام یعلو و لایعلى علیه ، یعنى در جریان عمل برترى با اسلام است ، چرا ؟ براى اینکه قانون اسلام از هر قانون دیگرى بر نیازهاى بشر منطبقتر است و لذا راه خودش را عملا بهتر باز مى کند .
انسان وقتى نگاهى به دستگاههاى تبلیغاتى مسیحیت مى کند و آن وسعت و امکانات ، آن وسائل ، آن ابزارها ، آن افراد ، آن بودجه عظیم ، آن تاکتیکها و آن همه تجهیزات و تشکیلات تبلیغاتى را مى بیند ، مى گوید مگر با این همه دستگاه تبلیغاتى مسیحیت ، اسلام مى تواند ، مقاومت بکند ؟ ! واقعا عجیب است ! وقتى به خودمان نگاه مى کنیم ، مى بینیم از نظر دستگاه تبلیغاتى واقعا در حد صفر هستیم . هیچ دینى در دنیا به اندازه اسلام از نظر دستگاه تبلیغاتى و مبلغینش ضعیف نیست . حتى وقتى به یهود که اقلیت است نگاه مى کنیم ، مى بینیم این آبهاى زیر کاه بسیار مجهز هستند ، لااقل به عوامل تحریف . اینها جنبه اثباتى ندارند که مردم را دعوت به یهودیگرى بکنند ، ولى جنبه تخریبیشان زیاد است ، یعنى تخریب مکتبهاى دیگران . شما مى بینید یک نفر یهودى یک عمر در یک رشته از رشته هاى اسلامى درس مى خواند براى اینکه یک کرسى اسلامى را در یک دانشگاه اشغال بکند و در آن کرسى کار خود را انجام بدهد ، یا یک کتاب بنویسد و در آن کتاب فکر خودش را پخش کند .
هیچ مى دانید که ( این را من از اهل اطلاع مکرر شنیده ام ) بیش از 90 درصد کرسیهاى اسلام شناسى جهان در اشغال یهودیهاست ؟ اسلام شناسهاى جهان یهودیها هستند ! شما ببینید ، اینها چقدر قدرت ضربه زدن دارند ! شما ببینید ، اینها چقدر قدرت ضربه زدن دارند ! آن ، مسیحیت و این یهودیت ! شما همینهایى که اسمشان را گذاشته اید فرقه ضاله گمراه سیاسى که در کشور خودمان وجود دارند ، همین حزب کوچک را ببینید چقدر دستگاه تبلیغاتیش قوى است ! در این حال ، چند سال پیش بود در روزنامه اى خواندم ( از روزنامه لوموند نقل کرده بود ) که در طول چند سال اخیر ، چهارده میلیون نفر از مردم دنیا مسلمان شده ا ند . با کدام تبلیغ ؟ مبلغى نبوده ، شاید حد اکثر یک رادیوى مثلا ترانزیستورى داشته اند که گاهى اوقات از کشورهاى عربى برنامه هایى مى گرفته اند . با یک نفر مطلعى که از اروپا آمده بود ، این موضوع را در میان گذاشتم . این شخص که سالهاى سال در اروپا بوده و الان هم در اروپاست گفت : من با فلان مقام مسیحى که صحبت کردم ، گفت لوموند اشتباه کرده ، در سالهاى اخیر بیست و پنج میلیون نفر مسلمان شده اند ، و گفت در افریقا دو نیرو در حال پیشروى است ، اسلام و کمونیسم ، و مسیحیت هر چه فعالیت مى کند پیشروى قابل توجهى ندارد . در حالى که دستگاه تبلیغاتى آن قوى و وسیع و دستگاه تبلیغاتى اسلام ضعیف است . علتش این است که محتواها فرق مى کند ، این محتوا قوى و منطقى است و آن محتوا به اصطلاح احساسى است ، از نظر احساسى بسیار قوى است . این محتوا ، عملى است و با زندگى عملى سر و کار دارد ولى آن محتوا تحمیلى است . حرف اول اسلام ، مثل آب در گلوى یک تشنه ، به گوارایى نفوذ مى کند . مى گوید عقل ، و با عقل خدا و توحید را اثبات مى کند . ولى مسیحیت ، حرف اولش این است که عقل را کنار بگذار و بگو تثلیت ! ایام ، ایام محرم است و ما این بحث را طرح کرده ایم براى اینکه پیام حسینى را به مردم برسانیم و بعد بیان کنیم که نهضت حسینى چگونه پیام رسان اسلام بود ، چگونه امام حسین توانست با نهضت خودش پیام اسلام را به جهان و جهانیان برساند .
امام حسین علیه السلام در هشتم ذى الحجه ، در همان جوش و خروشى که حجاج وارد مکه مى شدند و در همان روزى که باید به جانب منا و عرفات حرکت کنند ، پشت به مکه کرد و حرکت نمود و آن سخنان غراى معروف را که نقل از سید بن طاووس است ، انشاء کرد . منزل به منزل آمد تا به نزدیکیهاى سر حد عراق رسید . در کوفه حالا چه خبر است و چه مى گذرد خدا عالم است .
داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است . امام حسین علیه السلام در بین راه شخصى را دیدند که از طرف کوفه می آید به این طرف ( در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده که از کنار یکدیگر رد بشوند .
بیابان بوده است ، و افرادى که در جهت خلاف هم حرکت مى کردند ، با فواصلى از یکدیگر رد مى شدند ) ، لحظه اى توقف کردند به علامت اینکه من با تو کار دارم ، و مى گویند این شخص امام حسین علیه السلام را مى شناخت و از 202 طرف دیگر حامل خبر اسف آورى بود ، فهمید که اگر برود نزدیک امام حسین ، از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر ؟ باید خبر بدى را به ایشان بدهد . نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر . دو نفر دیگر از قبیله بنى اسد که در مکه بودند و در اعمال حج شرکت کرده بودند ، بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید ، چون قصد نصرت امام حسین را داشتند ، به سرعت از پشت سر ایشان حرکت کردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبدالله .
اینها تقریبا یک منزل عقب بودند . برخورد کردند با همان شخصى که از کوفه می آمد . به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند ، یعنى بعد از سلام و علیک این دو نفر از او پرسیدند نسبت را بگو ، از کدام قبیله هستى ؟ گفت من از قبیله بنى اسد هستم ، اینها گفتند : عجب ! نحن اسدیان ، ما هم که از بنى اسد هستیم ، پس بگو پدرت کیست ، پدر بزرگت کیست ؟ او پاسخ گفت ، اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند . بعد ، این دو نفر که از مدینه می آمدند ، گفتند از کوفه چه خبر ؟ گفت حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگوارى است و اباعبدالله که از مکه به کوفه مى رفتند وقتى مرا دیدند ، توقفى کردند و من چون فهمیدم براى استخبار از کوفه است ، نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم . تمام قضایاى کوفه را براى اینها تعریف کرد .
این دو نفر آمدند تا رسیدند به حضرت . به منزل اولى که رسیدند ، حرفى نزدند ، صبر کردند تا آنگاه که اباعبدالله در منزلى فرود آمدند که تقریبا یک شبانه روز ، از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند ، فاصله زمانى داشت . حضرت ، در خیمه نشسته و عده اى از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند یا اباعبدالله ! ما خبرى داریم ، اجازه مى دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا مى خواهید در خلوت به شما عرض کنیم ؟ فرمود من از اصحاب خودم چیزى را مخفى نمى کنم ، هر چه هست در حضور اصحاب من بگوئید . یکى از آن دو نفر عرض کرد : یا ابن رسول الله ! ما با آن مردى که دیروز با شما برخورد کرد ولى توقف نکرد ، ملاقات کردیم ، او مرد قابل اعتمادى بود ، ما او را مى شناسیم ، هم قبیله ماست ، از بنى اسد است . ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است ؟ خبر بدى داشت ، گفت من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانى را شهید کرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى که ریسمان به پاهایشان بسته بودند ، در میان کوچه و بازارهاى کوفه مى کشیدند . اباعبدالله ، خبر مرگ مسلم را که شنید ، چشمهایش پر از اشک شد ولى فورا این آیه را تلاوت کرد : من الم…منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا (10) .
در چنین موقعیتى اباعبدالله نمى گوید کوفه را که گرفتند ، مسلم که کشته شد ، هانى که کشته شد ، پس ما کارمان تمام شد ، ما شکست خوردیم ، از همینجا برگردیم . جمله اى گفت که رساند مطلب چیست دیگرى است . این آیه قرآن که الان خواندم ، ظاهرا درباره جنگ احزاب است . یعنى بعضى مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند ، و بعضى دیگر انتظار مى کشند که کى نوبت جانبازى آنها برسد .
فرمود : مسلم وظیفه خودش را انجام داد نوبت ماست .
کاروان شهید رفت از پیش { وان ما رفته گیر و مى اندیش او به وظیفه خودش عمل کرد ، دیگر نوبت ماست . البته در اینجا هر یک سخنانى گفتند . عده اى هم بودند که در بین راه به اباعبدالله ملحق شده بودند ، افراد غیر اصیل که اباعبدالله آنها را غیظ و در فواصل مختلف از خودش دور کرد . اینها همینکه فهمیدند در کوفه خبرى نیست ، یعنى آش و پلوئى نیست ، بلند شدند و رفتند ( مثل همه نهضتها ) .
لم یبق معه الا اهل بیته و صفوته ، فقط خاندان و نیکان اصحابش با او باقى ماندند که البته عده آنها در آن وقت خیلى کم بود ( در خود کربلا عده اى از کسانى که قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشکر عمر سعد ، یک یک بیدار شدند و به اباعبدالله ملحق گردیدند ) ، شاید بیست نفر بیشتر همراه اباعبدالله نبودند . در چنین وضعى خبر تکان دهنده شهادت مسلم و هانى به اباعبدالله و یاران او رسید . صاحب لسان الغیب مى گوید : بعضى از مورخین نقل کرده اند امام حسین علیه السلام که چیزى را از اصحاب خودش پنهان نمى کرد ، بعد از شنیدن این خبر مى بایست به خیمه زنها و بچه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد ، در حالى که در میان آنها خانواده مسلم هست ، بچه هاى کوچک مسلم هستند ، برادران کوچک مسلم هستند ، خواهر و بعضى از دختر عموها و کسان مسلم هستند .
حالا اباعبدالله به چه شکل به آنها اطلاع بدهد . مسلم دختر کوچکى داشت .
امام حسین وقتى که نشست او را صدا کرد ، فرمود بگوئید بیاید . دختر مسلم را آوردند ، او را نشاند روى زانوى خودش و شروع کرد به نوازش کردن .
دخترک زیرک و باهوش بود ، دید که این نوازش ، یک نوازش فوق العاده است ، پدرانه است ، لذا عرض کرد یا اباعبدالله ! یا ابن رسول الله ! اگر پدرم بمیرد چقدر . . . (11)؟ اباعبدالله متاثر شد ، فرمود ، دخترکم من به جاى پدرت هستم . بعد از او ، من جاى پدرت را مى گیرم . صداى گریه از خاندان اباعبدالله بلند شد . اباعبدالله رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود : اولاد عقیل ! شما یک مسلم دادید کافى است ، از بنى عقیل یک مسلم کافى است ، شما اگر مى خواهید برگردید ، برگردید . عرض کردند یا اباعبدالله ! یا ابن رسول الله ! ما تا حال که مسلمى را شهید نداده بودیم ، در رکاب تو بودیم ، حالا که طلبکار خون مسلم هستیم ، رها کنیم ؟ ابدا ، ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتى که نصیب مسلم شد ، نصیب ما هم بشود .
و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرین .
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره احزاب آیه 39 .
2- سوره اعراف ، آیه 79 .
3- سوره مائده ، آیه 99 .
4- سوره احزاب آیه 39 .
5و6و7و8- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه اول ، قسمت 36 ، ص 33 .
9- نهج البلاغه الفصاحه ص 214 حدیث 1056 .
10- سوره احزاب ، آیه 23 .
11- افتادگى از متن پیاده شده از نوار است .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله وسلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا (1) .
در جلسه پیش گفتیم که براى موفقیت یک پیام شروطى لازم است . موفقیت یک پیام ، وابسته به چهار شرط است که اولین آنها مربوط است به ماهیت خود پیام ، به غنى بودن و قدرت معنوى خود پیام و به تعبیر قرآن به حقانیت خود پیام ، این یک شرط است که مربوط به پیام رسان نیست ، مربوط به خود پیام است . و در اینکه حقانیت یک پیام ، خود ، عامل بسیار موثرى در موفقیت آن پیام است ، نه از نظر علمى و روانى و روانشناسى جاى تردید است و نه از نظر منطق دینى و مذهبى . قرآن مجید روى این مطلب تکیه دارد که یک امر اگر حق و حقیقت باشد ، خود همان حقیقت بودن عاملى است براى بقاء آن ، و نیز باطل بودن ، بى محتوى بودن ، بى فایده و بى اثر بودن یک پیام ، خود ، عامل فناى آن و چیزى است که از درون آن را از بین مى برد .
مثلى در قرآن مجید در این زمینه هست که مى فرماید : انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها فاحتمل السیل زبدار ابیا و مما یوقدون علیه فى النار البتغاء حلیه او متاع زبد مثله کذالک یضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض ذلک یضرب الله الامثال (2) .
بطور خلاصه معنى قسمت اخیر آیه را ذکر مى کنم : بعد از اینکه موضوع آمدن باران و راه افتادن سیل را بیان مى کند ، و اینکه هر جویى و هر نهرى ، بزرگ یا کوچک به اندازه ظرفیت خود آب مى گیرد و در خلال حرکت سیل کفى روى آن قرار مى گیرد و کف احیانا روى آب را مى پوشاند ، مى فرماید : اما کف از بین مى رود . آنچه که به حال مردمنافع و مفید است ، یعنى خود آب باقى مى ماند . بعد مى گوید : این مثل ، مثل حق و باطل است .
عوامل دیگرى هم براى موفقیت یک پیام هست که مربوط به ماهیت و محتواى آن نیست . یک پیام وقتى مى خواهد از روحى به روح دیگر برسد و در روحهاى مردمنفوذ بکند ، جامعه اى را تحت تاثیر و نفوذ معنوى خودش قرار بدهد ، بدون شک احتیاج به پیام رسان دارد . خصوصیات و شخصیت و لیاقت پیام رسان و شرایطى که باید در پیام رسان وجود داشته باشد ، خود مطلبى است که باید جداگانه درباره اش بحث بکنیم .
عامل دیگر ، وسائل و ابزارهایى است که براى رساندن پیام به کار برده مى شود . یک پیام رسان بدون شک احتیاج به یک سلسله وسائل و ابزارهائى دارد که بوسیله آنها پیامى را که مامور ابلاغ آن است به مردم مى رساند .
عامل چهارم متد و سبک و اسلوب پیام رسان است ، کیفیت رساندن پیام .
پس چهار عاملى که در موفقیت یا شکست یک پیام مؤثرند عبارتند از :
1- ماهیت پیام ( حقانیت و غنى بودن محتواى آن ) .
2- شخصیت خاص پیام رسان .
3- ابزار پیام رسانى .
4- کیفیت و متد و اسلوب رساندن پیام .
با بحث در وسایل و ابزار پیام رسانى ، بحث را ادامه مى دهیم .
یک پیام اگر بخواهد به مردم برسد ، بدون شک احتیاج به وسیله و ابزار دارد . من اگر بخواهم پیامى را به شما ابلاغ بکنم ، بدون وسیله براى من مقدور نیست . یعنى نمى توانم همین طور که اینجا نشسته ام به اصطلاح از طریق اشراق آن را به قلب شما القاء بکنم ، بدون اینکه از هیچ وسیله اى استفاده کرده باشم . حداقل چیزى که من مى توانم از آن استفاده بکنم ، خود سخن است ، لفظ است ، قول است ، سخنرانى است ، کتاب است ، نوشتن است ، نثر است ، شعر است ، والا این منبر هم که الان در اینجا قرار دارد ، خودش یک وسیله و ابزار براى تبلیغ است ، این میکروفن که در اینجا قرار گرفته است ، خودش یک وسیله و ابزار براى گفتن و رساندن پیام است ، و هزاران وسیله دیگر .
البته اولین شرط رساندن یک پیام الهى این است که از هر گونه وسیله اى نمى توان استفاده کرد . یعنى براى اینکه پیام الهى رسانده بشود و براى اینکه هدف مقدس است ، نباید انسان این جور خیال بکند که از هر وسیله که شد براى رسیدن به این هدف باید استفاده بکنیم ، مى خواهد این وسیله مشروع باشد و یا نامشروع . مى گویند الغایات ، تبرر المبادى ، یعنى نتیجه ها مقدمات را تجویز مى کنند . همین قدر که هدف ، هدف درستى بود ، دیگر به مقدمه نگاه نکن . چنین اصلى ، مطرود است . ما اگر بخواهیم براى یک هدف مقدس قدم برداریم ، از یک وسیله مقدس و حداقل از یک وسیله مشروع مى توانیم استفاده بکنیم . اگر وسیله نامشروع بود ، نباید به طرف آن برویم . در اینجا ما مى بینیم که گاهى از اوقات براى هدفهائى که خود هدف ، فى حد ذاته مشروع است ، از وسائلى استفاده مى کنند و استفاده مى شود که این وسائل نامشروع است و خود این مى رساند که کسانى که وانمود مى کنند ما چنان هدفى داریم و اینها وسیله است ، خود همان وسیله براى آنها هدف است .
براى مثال در قدیم موضوعى بود به نام شبیه خوانى ( در تهران هم خیلى زیاد بوده است ) که در واقع نوعى نمایش از حادثه کربلا بود .
نمایش قضیه کربلا فى حد ذاته بدون شک اشکال ندارد ، یعنى نمایش از آن جهت که نمایش است اشکال ندارد . ولى ما مى دیدیم و همه اطلاع دارند که خود مسئله شبیه خوانى براى مردم هدف شده بود . دیگر هدف امام حسین و ارائه داستان کربلا و مجسم کردن آن حادثه مطرح نبود . هزاران چیز در شبیه خوانى داخل شده بود که آن را به هر چیزى شبیه مى کرد غیر از حادثه کربلا و قضیه امام حسین ، و چه خیانتها و شهوترانیها و اکاذیب و حقه بازیها در همین شبیه خوانیها مى شد که گاهى به طور قطع مرتکب امر حرام مى شدند . به هیچ چیز پایبند نبودند . از بچگى این در یادم هست که در همین محل خودمان که فریمان است ، همیشه مسئله شبیه خوانى مورد نزاع مرحوم ابوى ما رضوان الله علیه و مردم بود ، گو اینکه ایشان در اثر نفوذى که داشتند تا حد زیادى در آن منطقه جلوى این مسئله را گرفته بودند ، ولى همیشه یک کشمکش در این مورد وجود داشت . ایشان مى گفتند که شما کارهاى مسلم الحرامى را به نام امام حسین مرتکب مى شوید و این ، کار درستى نیست .
در سالهایى که در قم بودیم یادم هست که در آنجا هم یک نمایشها و شبیه هاى خیلى مزخرفى در میان مردم بود . سالهاى اول مرجعیت مرحوم آیت الله بروجردى رضوان الله علیه بود که قدرت فوق العاده داشتند . قبل از محرم بود به ایشان گفتند که وضع شبیه خوانى ما این جور است . دعوت کردند ، تمام روساى هیئتها به منزل ایشان آمدند ،از آنها پرسیدند شما مقلد کى هستید ؟ همه گفتند ما مقلد شما هستیم ، فرمودند اگر مقلد من هستید ، فتواى من این است که این شبیه هایى که شما به این شکل در می آورید حرام است . با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلد شما هستیم ، الا این سه چهار روز که ابدا از شما تقلید نمى کنیم ! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکردند .
خوب این نشان مى دهد که هدف ، امام حسین نیست ، هدف ، اسلامنیست ، نمایشى است که از آن استفاده هاى دیگرى و لااقل لذتى مى برند . این ، شکل قدیمیش بود .
شکل مدرنش را ما امروز در نمایشهایى که براى عرفا و فلاسفه ، هر چند وقت یک بار در خارج و داخل به عنوان کنگره اى بزرگ به نام فلان عارف بزرگ مثلا مولوى تشکیل مى دهند ، مى بینیم . یک چیزى هم مى گویند که عرفا مجلس سماع دارند که در خود مجلس سماع هزار حرف است . حالا گیرم آن مرد عارف مجلس سماعى هم داشته است ، آن مجلس سماع مشروع یا نامشروع بوده من کار ندارم ، ولى آن مجلس سماع قدر مسلم این طور نبوده که چهار تا رقاص و مطربى که آنچه که سرشان نمى شود معانى عرفانى است ، در آن شرکت مى کرده اند . بعد ما مى بینیم وقتى که جشن هفتصدمین سال مولوى را مى گیرند ، (3) یگانه کارى که شده این است که یک عده رقاص آورده اند و به اصطلاح مجلس سماع درست کرده اند ، یک مجلس شهوترانى .
این هم شان مولوى ! هدف اگر مشروع باشد باید از وسایل مشروع استفاده کرد . از طرف دیگر باز عده اى هستند که اینها را ، حتى به استفاده از وسائل مشروع هم با هزار زحمت مى شود راضى کرد که آقا دیگر استفاده نکردن از این وسائل چرا ؟ همین بلندگو اولین بارى که پیدا شد ، شما ببینید چقدر با آن مخالفت شد ! خوب ، بلند گو براى صدا مثل عینک است براى چشم انسان و مثل سمعک است براى گوش انسان . حالا اگر انسان گوشش سنگین است ، یک سمعک مى گذارد و معنایش این است که قبلا نمى شنید و حالا مى شنود ، قرآن را قبلا نمى شنید ، حالا قرآن را بهتر مى شنود ، فحش را هم قبلا نمى شنید حالا فحش را هم بهتر مى شنود ، این که به سمعک مربوط نیست . میکروفون هم همین طور است .
میکروفون که ابزار مخصوص فعل حرامنیست . استفاده از آن ابزارى حرام است که از آن ، جز فعل حرام کار دیگرى ساخته نباشد ، مثل صلیب که جز اینکه سمبل یک شرک است چیز دیگرى نیست و مثل بت . ولى بهره گیرى از ابزارى که هم در کار حرام مصرف مى شود و هم در کار حلال ، چرا حرام باشد .
یکى از آقایان وعاظ خیلى معروف مى گفت ، سالهاى اولى بود که بلندگو پیدا شده بود ، ما هم تازه پشت بلندگو صحبت مى کردیم و به قول او تازه داشتیم راحت مى نشس تیم . ( این بلندگو ، به جان وعاظ خیلى حق دارد . شما تا سى سال پیش اگر نگاه بکنید ، واعظى که به سن هفتاد سالگى مى رسید خیلى کم بود . اغلب وعاظ در سنین چهل پنجاه سالگى به یک شکلى مى مردند ، و این ، یکى به خاطر همین نبودن بلندگو بود که اینها مى بایست زیاد فریاد بکشند . اتومبیل هم که نبود تا بعد سوار اتومبیل گرم مى شوند ، سوار قاطر یا الاغ مى شدند و این در زمستان براى آنها خیلى بد بود . اغلب آنها در سن جوانى از بین مى رفتند .
بلندگو به فریاد اینها رسید ) ولى هنوز بلندگو شایع نشده بود . قرار بود من در یک مجلس معظم صحبت بکنم ، بلندگو هم گذاشته بودند . قبل از من آقائى رفت منبر ، همینکه رفت منبر گفت این گور شیطان را از اینجا ببرید . گور شیطان را برداشتند بردند . ما دیدیم اگر بخواهیم تحمل بکنیم و حرف نزنیم ، این گور شیطان را بردند و بعد از این همنمى شود از آن استفاده کرد . گفت تا رفتم و نشستم روى منبر گفتم آن زین شیطان را بیاورید .
غرض این است که این چنین جمود فکریها و خشک مغزیها بى مورد است ، بلندگو تقصیرى ندارد . رادیو و تلویزیون و فیلم فى حد ذاته تقصیرى ندارند . محتوى چه باشد ؟ آنکه گفته مى شود در رادیو چه باشد ؟ آنچه که گفته و نشان داده مى شود در تلویزیون چه باشد ؟ آنچه که ارائه مى شود در فیلم چه باشد ؟ اینجا دیگر آدمنباید خشکى به خرج بدهد و چیزى را که فى حد ذاته حرامنیست و مشروع است ، به صورت یک چیز نامشروع جلوه بدهد . حالا براى اینکه بدانید در تاریخ اسلام از همان وسائلى که در آن زمان بوده است چه استفاده هائى شده است و همان وسائل چه نقش فوق العاده مؤثرى در رساندن پیام اسلام داشته اند ، به این نکته توجه بفرمائید ، هیچ وقت در موضوع فصاحت و بلاغت و سلاست آیات قرآن مجید ، روانى این آیات ، جاذبه این آیات فکر کرده اید ؟ قرآن داراى دو خصوصیت است : یکى خصوصیت محتواى مطالب که از آن تعبیر به حقانیت مى کند و دیگر ، زیبائى .
قرآن نیمى از موفقیت خودش را از این راه دارد که از مقوله زیبائى است ، از مقوله هنر است . قرآن فصاحتى دارد فوق حد بشر ، و نفوذ خود را مرهون زیبائیش است ، فصاحت و زیبائى سخن ، خودش بهترین وسیله است براى اینکه سخن بتواند محتواى خودش را به دیگران برساند . و خود قرآن کریم به این زیبائى و فصاحت خودش چقدر مى نازد و چقدر در این زمینه ها بحث مى کند و اصلا راجع به تاثیر آیات قرآن در خود قرآن چقدر بحث شده است ! این تاثیر ، مربوط به اسلوب قرآن یعنى فصاحت و زیبائى آن است .
الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانى تقشعر جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذکر الله ذلک هدى الله یهدى به من یشاء (4) این حقیقتى را که وجود داشته و دارد ، قرآن بیان مى کند .
نیکوترین و زیباترین سخنان ، کتابى است مثانى ( که مقصود از مثانى هر چه مى خواهد باشد ) تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ، آنهائى که یک عاطفه از خشیت پروردگار در دلشان هست ، وقتى که قرآن را مى شنوند ، به لرزه در می آیند ، پوست بدنشان مرتعش مى شود . ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذکر الله . و در آیه دیگرى مى فرماید : انما المومنون الذین اذا ذکرالله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و على ربهم یتوکلون (5) .
یا در آیاتى از افرادى یاد مى کند که هنگام شنیدن قرآن بر روى زمین مى افتند : یخزون للاذقان سجدا (6) . و یا درباره بعضى مسیحیان مى گوید : اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعینهم تقیض من الدمع (7) ، وقتى که آیات قرآن را مى شنوند اشکهایشان جارى مى شود .
اصلا انقلاب حبشه چگونه رخ داد ؟ انقلاب حبشه را چه چیز آغاز کرد ؟ حبشه چرا مسلمان شد و منشا اسلام حبشه چه بود ؟ آیا غیر از قرآن و زیبائى قرآن بود ؟ این داستان مفصل که جعفر بن ابیطالب در حبشه وارد آن مجلس مى شود که با یک هیبت خیلى به اصطلاح سلطنتى به وجود آورده بودند و بعد شروع مى کند آیات قرآن ( سوره طه ) را خواندن و جلسه را یکجا منقلب مى کند ، چه بود ؟ ! قرآن از نظر بیان و فصاحت ، روانى و جاذبه و قدرت تاثیر به گونه اى ساخته شده است که روى دلها این چنین اثر مى گذارد .
امیرالمومنین موفقیتش در میان مردم یکى مرهون فصاحتش است . نهج البلاغه که از تالیف آن هزار سال مى گذارد ، یعنى از هنگام به صورت کتاب در آمدنش هزار سال مى گذرد و از انشاء خطبه ها حدود هزار و سیصد و پنجاه سال مى گذرد ( به سال قمرى ) ، چه در قدیم و چه در زمان معاصر مقام عالى خود را حفظ کرده است . یک وقت استقصا کردم از قدیم و جدید ، از همان زمان امیرالمومنین تا عصر جدید ( تا امروز ) ، دیدم همه ادباء و فصحاى عرب در مقابل کلمات امیرالمومنین از نظر فصاحت و بلاغت خضوع دارند .
گفته اند در مصر در سالهاى اخیر براى شکیل ارسلان که به او امیرالبیان یعنى امیر سخن مى گفتند ، جلسه اى تشکیل داده بودند ، جلسه اى افتخارى به نام او ، به اصطلاح به عنوان تقدیر و قدردانى از او . کسى که رفته بود براى شکیل ارسلان سخن بگوید ، مقایسه اى کرده بود میان او و امیرالمومنین ، گفته بود که این شکیل ، امیر بیان و سخن در عصر ماست ، آنچنان که على بن ابیطالب در زمان خودش امیر سخن بود . وقتى خود شکیل رفت پشت تریبون ، در حالى که ناراحت شده بود ، گفت این مزخرفات چیست چه مى گوئید ؟ ! من را با على مقایسه مى کنید ؟ ! من بند کفش على همنمى توانم باشم ، بیان من کجا و بیان على کجا ؟ ! ما در عصر خودمان مى بینیم ، افرادى با دلهاى خیلى صاف و پاک هستند که وقتى سخنان على را مى شنوند بى اختیار اشکشان جارى مى شود . این ، از چیست ؟ از زیبائى سخن است . در زمان خود امیرالمومنین از این نمونه ها زیاد داریم .
راجع به خطبه الغراى ایشان که ظاهرا در صحرا انشاء کرده اند ، نوشته اند وقتى سخنان على تمام شد ، تمام مردم همین طور داشتند اشک مى ریختند . مردى است به نام[ همام] ، از امیرالمومنین درخواست کرد که سیماى پرهیزکاران را براى من توضیح بده ، رسم کن . اول حضرت امتناع کردند ، دو سه جمله گفتند . گفت کافى نیست من مى خواهم شما سیماى پرهیزکاران را به طور کامل براى من بیان بکنید . على علیه السلام فى المجلس شروع مى کند سیماى متقیان را بیان کردن ، متقیان شبشان این جور است ، روزشان این جور است ، لباس پوشیدنشان این جور است ، معاشرتشان این جور است ، قرآن خواندنشان این جور است . من یک دفعه شمردم ، یکصد و سى وصف در چهل جمله فى المجلس براى متقیان بیان کرده است . این مرد همین طور که مى شنید التهابش بیشتر مى شد ، یک مرتبه فریاد کشید و مرد ، اصلا قالب تهى کرد . امیرالمومنین فرمود : هکذا تصنع المواعظ البالغه باهلها (8) ، سخن اگر رسا و دل اگر قابل باشد ، چنین مى کند .
برویم سراغ دعاها ، در دعا انسان با خدا حرف مى زند . از این جهت که سخن و لفظ ، تاثیرى ندارد . ولى دعاهاى ما در عالیترین حد فصاحت و زیبائى است . چرا ؟ براى اینکه آن زیبائى دعا باید کمکى باشد براى اینکه محتواى دعا را به قلب انسان برساند . چرا مستحب است موذن صیت یعنى خوش صدا باشد ؟ این در متن فقه اسلامى آمده است . الله اکبر که معنایش فرق نمى کند که خوش صدا بگوید یابد صدا ، اشهد ان لااله الاالله که معنایش فرق نمى کند که یک خوش صدا بگوید یا یک بد صدا ، ولى انسان وقتى الله اکبر را از یک خوش صدا مى شنود جور دیگرى بر قلبش اثر مى گذارد تا از یک بد صدا .
در یکى از مجالس دیدم یک پیرمردى به اصطلاح شعار مى دهد ، که نمى دانم بیچاره فلج بود ، زبان نداشت ، چطور بود که یک کلمه که مى خواست بگوید ، مثلا مى خواست صلوات بفرستد ، خودش هم تکان مى خورد ، با یک وضع مسخره و خندهآورى . پیش خودم گفتم سبحان الله ! دیگر جز این ، کس دیگرى نمى شود شعار صلوات را بدهد ؟ آیا ما باید بد صداترین افراد را در این موارد انتخاب بکنیم ؟ سعدى داستانى ذکر مى کند : مى گوید موذن بد صدایى بود در فلان شهر ، داشت با صداى بدى اذان مى گفت ، یک وقت دید یک یهودى برایش هدیه اى آورد ، گفت این هدیه ناقابل را قبول مى کنى ؟ گفت چرا ؟ گفت یک خدمت بزرگى به من کردى . چه خدمتى ؟ من که خدمتى به شما نکرده ام . گفت من دخترى دارم که مدتى بود تمایل به اسلام داشت ، از وقتى که تو اذان مى گویى و الله اکبر را از تو مى شنود ، دیگر از اسلام بیزار شده ، حال این هدیه را آورده ام براى اینکه تو خدمتى به من کردى و نگذاشتى این دختر مسلمان بشود . این خودش مسئله اى است .
بوعلى سخن بسیار عالى و لطیفى دارد در مقامات العارفین راجع به اینکه تجمع روحى به چه وسیله براى انسان پیدا مى شود ، عواملى را ذکر مى کند ، از آن جمله مى گوید : الکلام الواعظ من قائل زکى[ سخن واعظى که در درجه اول پاک باشد] . اینها را که مى گوئیم آن وقت شما خواهید فهمید که ما خیلى از این شرایط را واجد نیستیم . اولا خود واعظ باید پاکدل باشد . بعد مى گوید : بعباره بلیغه و نغمه رخیمه آهنگ صداى آن واعظ باید آهنگ خوبى باشد تا بهتر بر دل مستمع اثر بگذارد . سخن واعظ باید بلیغ باشد تا بر روح مستمع اثر بگذارد . خود قیافه واعظ در میزان تاثیر سخن او موثر است . اینها را عرض مى کنم براى اینکه بدانید که معنى رساندن خودش نقش مهمى دارد . اینها وسیله است ، خصوصیات است ، کیفیات است ، وسائلى است که پیام را مى خواهد به اطراف و اکناف ، به افراد و اشخاص برساند .
باز مسئله دیگرى عرض بکنم : خود قرآن خواندن چطور ؟ البته قرآن مثل اذان نیست . براى اذان یک نفر بالاى ماذنه مى رود و اذان مى گوید و گفته اند موذن باید صیت باشد ، ولى قرآن را همه مى خوانند . همه کسانى که مى خوانند ، موظفند آن را هر چه مى توانند زیبا بخوانند . این ، هم در روح قارى بهتر اثر مى گذارد و هم در روح زیبا شنونده . این مسئله ترتیل در قرآن : و رتل القرآن ترتیلا (9) یعنى چه ؟ یعنى وقتى که کلمات را مى خوانى آنقدر تند نخوان که چسبیده به یکدیگر باشد ، آنقدر هم بین آنها فاصله نینداز که این کلمه از آن کلمه بى خبر باشد . طورى این کلمات را بخوان که حالت القائى داشته باشد . جورى بخوان که گوئى خودت دارى با خودت حرف مى زنى . به قول عرفا انسان همیشه باید قرآن را طورى بخواند که فرض کند گوینده خداست و مخاطب خودش ، و خودش مستقیما دارد این سخن را از خدا مى شنود و تلقى مى کند .
اقبال لاهورى مى گوید سخنى پدرم به من گفت که در سرنوشت من فوق العاده اثر بخشید . مى گوید روزى در اطاق خود نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم ، پدرم آمد از جلوى اطاق من بگذرد ، رو کرد به من و گفت : محمد ! قرآن را آنچنان بخوان که گوئى بر خودت نازل شده است . از آن وقت من هر وقت به آیات قرآن مراجعه مى کنم و آنها را مطالعه مى کنم ، چنین فرض مى کنم که این خداى من است که با من که محمد اقبال هستم دارد حرف مى زند .
در حدیث داریم : تغنوا بالقرآن (10) که چندین حدیث دیگر بدین مضمون داریم . قدر مسلم ، مقصو د این است که قرآن را با آهنگهاى بسیار زیبا بخوانید ، البته آن آهنگهایى که مناسب لهو و لعب و شهوت آمیز و شهوت آلود است ، بالضروره حرام و نامشروع است ، ولى هر آهنگى متناسب با حالتى براى انسان است .
اوایلى که ما طلبه بودیم در مشهد ، پیرمردى بود که به او آقا سید محمد عرب مى گفتند و قارى قرآن بود . این مرحوم آقا سید محمد عرب مرد بسیار متدینى بود و مورد احترام همه علماى مشهد . شاگردان زیادى در قرائت قرآن تربیت کرد و قرائت را به دو معنى یعنى به دو جور تعلیم مى داد ، یکى اینکه قواعد علم قرائت را می آموخت که متاسفانه در ایران نیست و در کشورهاى عربى بالخصوص مصر رایج است ، و دیگر اینکه چندین آهنگ داشت ( رسما به نام آهنگ ) که اینها را در مسجد گوهرشاد تعلیم مى داد . آن روزها ، آهنگهایى بود که اسم آنها شبیه اسم آهنگهاى موسیقى بود ، ولى آهنگهاى قرآنى بود . شاگردان او این آهنگهاى لطیف قرآنى را می آموختند . این خودش یک مطلبى است و باید هم چنین باشد . و یکى از معجزات قرآن ، آهنگ پذیرى آن است ، آن هم آهنگهاى معنوى و روحى نه آهنگهاى شهوانى . که در این مورد یک متخصص باید اظهار نظر کند .
قرآن عبدالباسط چرا این قدر در تمام کشورهاى اسلامى توسعه پیدا کرده است ؟ براى اینکه عبدالباسط با صدا و آهنگ عالى و با دانستن انواع قرائتها و آهنگها و شناختن اینکه هر سوره اى را با چه آهنگى باید خواند مى خواند . فرض کنید خواندن سوره شمس یا والضحى با چه آهنگى مناسب است .
در حدیث ، درباره بسیارى از ائمه اطهار ، از جمله راجع به حضرت سجاد علیه السلام و حضرت باقر علیه السلام داریم که اینها وقتى قرآن مى خواندند آن را با صدا و آهنگ بلند و دلپذیر مى خواندند بطورى که صدایشان به درون کوچه مى رسید و هر کسى که از آن کوچه مى گذشت ، همانجا مى ایستاد به طورى که در مدتى که امام در خانه خودش قرآن را با آهنگ لطیف و زیبا قرائت مى کرد پشت در خانه جمعیت جمع مى شد و راه بند می آمد . حتى نوشته اند[ آبکشها] در قدیم معمول بود که اشخاص مشک به دوش مى گرفتند و مى رفتند از چاهها آب مى کشیدند و به منازل مى بردند . در مدینه فقط چاه بود و نهر نبود . هنوز همنهر نیست ) که زیاد هم بودند در حالى که مشک به دوششان بود ، وقتى می آمدند از جلوى منزل امام عبور کنند ، با شنیدن صداى امام ، پاهایشان قدرت رفتن را از دست مى داد و با همان بار سنگین مشک پر از آب بر دوش مى ایستادند که صداى قرآن را بشنوند تا وقتى که قرآن امام تمام مى شد . همه اینها چه را مى رساند ؟ استفاده کردن از وسائل مشروع براى رساندن پیام الهى .
چرا امام قرآن را با آهنگ بسیار زیبا و لطیف مى خواند ؟ او مى خواست به همین وسیله تبلیغ کرده باشد ، مى خواست قرآن را به این وسیله به مردم رسانده باشد . مسئله شعر را وقتى انسان در مورد اسلام مطالعه مى کند ، مسائل عجیبى را مى بیند . پیغمبر اکرم هم با شعر مبارزه کرد و هم شعر را ترویج کرد . با شعرهایى مبارزه کرد که به اصطلاح امروز متعهد نیست ، یعنى شعرى نیست که هدفى داشته باشد ، صرفا تخیلى است ، سرگرم کننده است ، اکاذیب است . مثلا کسى شعر مى گفت در وصف اینکه نیزه فلان کس این طور بود یا اسبش آنطور بود یا در وصف معشوق و زلف او ، یا کسى را هجو و شخصیتى را مدح مى کرد براى اینکه پول بگیرد . پیغمبر شدیدا با این نوع شعر مبارزه مى کرد . فرمود : لان یمتلى جوف رجل قبحا خیر له من ان یمتلى شعرا (11) . اگر درون انسان پر از چرک باشد بهتر از آن است که پر از شعرهاى مزخرف باشد . ولى باز فرمود : ان من الشعر الحکمه (12) . اما هر شعرى را نمى گویم بعضى از شعرها حکمت است ، حقیقت است .
پیغمبر در دستگاه خودش چندین شاعر داشت . یکى از آنها حسان بن ثابت است . تفکیک بین دو نوع شعر نه تنها در حدیث پیغمبر آمده ، بلکه خود قرآن نیز آن را بیان کرده است : و الشعراء یتبعهم الغاوون ، الم ترانهم فى کل واد یهیمون ، و انهم یقولون ما لا یفعلون ، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات (13) . شعرایى بودند که پیغمبر اکرم یا ائمه اطهار آنها را تشویق مى کردند ، اما چه جور شعرائى ، شعرائى که پیام اسلام را ، حقایق اسلام را در لباس زیباى شعر به مردم مى رساندند و بدون شک کارى که شعر مى کند ، یک نثر نمى تواند انجام دهد ، چون شعر زیباتر از نثر است .
شعر وزن دارد ، قافیه دارد ، آهنگ پذیر است ، اذهان براى حفظ کردن شعر آماده است . پیغمبر اکرم به حسان بن ثابت که شاعر دستگاه حضرت بود ، فرمود : لا تزال مویدا بروح القدس ، ما ذببت عنا اهل البیت (14) ، از طرف روح القدس تایید مى شوى مادامى که این راهى را که دارى ، بروى و از این راه منحرف نشوى . مادامى که مدافع حقیقت باشى ، مادامى که مدافع خاندان ما باشى ، موید به روح القدس هستى . درباره یک شاعر ، پیغمبر اکرم این سخنان را مى گوید.
شعراى زمان ائمه چه خدمتها کردند ! ما در تاریخ اسلام شعرهاى حماسى و توحیدى داریم در عربى و فارسى . ( البته به زبانهاى دیگر مثل ترکى و اردو هم داریم ) . شعرهاى فوق العاده اى داریم در وعظ و اندرز در عربى و فارسى . همه اینها از نتایج فرهنگ اسلامى است . اثرى که شعر دارد نثر ندارد .
اعجاب[ نهج البلاغه] این است که نثر است و این همه فصیح و زیباست بطورى که در حد شعر و بلکه والاتر از شعر است . در زبان فارسى شما نمى توانید یک صفحه نثر پیدا کنید که برابر باشد با یک صفحه شعر سعدى ، با توجه به اینکه نثر عالى زیاد داریم ، مثل کلمات قصار خواجه عبدالله انصارى ، یا نثر سعدى .
ملاى رومى با آنهمه قدرت و توانایى وقتى که سراغ مجالس و عطش مى روى مى بینى چیزى نیست ، یعنى آنها که به نثر گفته چیزى نیست . ما در عربى همنداریمنثرى که قدرت خارق العاده[ نهج البلاغه] در آن باشد .
شعر در قالب خودش خیلى کار کرده و خیلى مى تواند کار بکند . شعر بد خیلى مى تواند بد باشد و شعر خوب هم خیلى مى تواند خوب باشد . شعرهاى حکمت ، شعرهاى توحید ، شعرهاى معاد ، شعرهاى نبوت ، شعرهاى در مدح پیغمبر ، در مدح ائمه اطهار ، درباره قرآن ، شعرهاى به صورت رثا و مرثیه به شرط اینکه خوب باشند مثل اشعار شعراى زمان ائمه ، مى توانند بسیار موثر باشند .
من یک وقتى در سخنرانیهایى گفتم بسیار تفاوت است میان مرثیه هایى که کمیت یا خزاعى مى گفت و مرثیه هایى که در زمانهاى اخیر امثال جوهرى و حتى محتشم مى گویند . از زمین تا آسمان مضامین تفاوت دارند . آنها خیلى آموزنده است و اینها آموزنده نیست ، و بعضى از اینها اصلا مضرند .
اقبال لاهورى یا اقبال پاکستانى واقعا یک دانشمند ذى قیمت است . کسى است که رسالتى در زمینه اسلام براى خودش احساس مى کرده و از هر وسیله خوب و مشروعى براى هدف خودش استفاده کرده است . یکى از وسائلى که از آن استفاده کرده ، شعر است . در شعراى فارسى زبان بخصوص در عصرهاى متاخر ، از نظر داشتن هدف بدون شک ما شاعرى مثل اقبال نداریم . اگر شعر براى شاعر وسیله باشد براى هدفش ، دیگر نظیر ندارد . اقبال آنجا که مى بایست سرود بگوید ، سرود مى گفت . سرود فوق العاده اى را که به عربى ترجمه شده ، به اردو گفته بوده است . در سالهاى اخیر آقاى سید محمد على سفیر این سرود را به فارسى ترجمه کرد که در حسینیه ارشاد اجرا مى شد .
چقدر عالى بود ! من خودم پاى این سرود مکرر گریه کردم و مکرر گریه دیگران را دیدم . ما چرا نباید از سرود استفاده بکنیم ؟ اینها همه وسیله است .
امروز از وسائل نمى شود غافل بود . در عصر جدید وسائلى پیدا شده که در قدیمنبوده ، ما نباید فقط به وسائل قدیم اکتفا کنیم . ما فقط باید ببینیم چه وسیله اى مشروع است و چه وسیله اى نامشروع .
خود اباعبدالله علیه السلام در همان گرما کارها از هر وسیله اى که ممکن بود براى ابلاغ پیام خودش و براى رساندن پیام اسلام استفاده مى کرد .
خطابه هاى اباعبدالله از مکه تا کربلا و از اول ورود به کربلا تا شهادت ، خطبه هاى فوق العاده پر موج و مهیج و احساسى و فوق العاده زیبا و فصیح و بلیغ بوده است . تنها کسى که خطبه هاى او توانسته است با خطبه هاى امیرالمومنین رقابت بکند ، امام حسین است . حتى بعضى گفته اند خطبه هاى امام حسین در روز عاشورا برتر از خطبه هاى حضرت امیر است . وقتى که مى خواهد از مکه بیرون بیاید ببینید با چه تعبیرات عالى و با چه زیبایى و فصاحتى ، هدف و مقصود خودش را بیان مى کند .
آدم باید زبان عربى را خوب بداند تا این زیبائیهایى را که در قرآن مجید ، کلمات پیغمبر اکرم ، کلمات ائمه اطهار ، دعاها و خطبه ها وجود دارد ، درک بکند . ترجمه فارسى آنطور که باید ، مفهوم را نمى رساند .
مى فرماید مرگ به گردن انسان زینت است ، آنچنان مرگ براى یک انسان زیبا و زینت و افتخار است که یک گردنبند براى یک دختر جوان . ایها الناس ! من از همه چیز گذشتم ، من عاشق جانبازى هستم ، من عاشق دیدار گذشتگان خودم هستم ، آنچنان که یعقوب عاشق دیدار یوسفش بود . بعد براى ابراز اطمینان از اینکه آینده براى من روشن است و بیان اینکه خیال نکنید که من به امید کسب موفقیت ظاهرى دنیایى مى روم ، بلکه نه ، آینده را مى دانم و گویى دارم به چشم خودم مى بینم که در آن صحرا گرگهاى بیابان و انسانهاى گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مى کنند ، مى گوید : رضى الله ، رضانا اهل البیت (15) ، ما اهل بیت راضى هستیم به آنچه که رضاى خدا در آن است .
این راه ، راهى است که خدا تعیین کرده ، راهى است که خدا آن را پسندیده ، پس ما این راه را انتخاب مى کنیم . رضاى ما رضاى خدا است . فقط سه ، چهار خط بیشتر نیست ، اما بیش از یک کتاب نیرو و اثر مى بخشد . در آخر وقتى مى خواهد به مردم ابلاغ کند که چه مى خواهم بگویم و از شما چه مى خواهم ، مى فرماید : هر کس که آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل کند ، هر کس تصمیم گرفته است که به ملاقات با خداى خویش برود ، آماده باشد ، فردا صبح ما کوچ مى کنیم . شب عاشورا ، صوتهاى زیبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مى شنویم ، صداى زمزمه و همهمه اى را مى شنویم که دل دشمن را جذب مى کند و به سوى خود مى کشد . دیشب عرض کردم اصحابى که از مدینه با حضرت آمدند خیلى کم بودند ، شاید به بیست نفر نمى رسیدند ، چون یک عده در بین راه جدا شدند و رفتند . بسیارى از آن هفتاد و دو نفر در کربلا ملحق شدند و باز بسیارى از آنها از لشکر عمر سعد جدا شده و به سپاه اباعبدالله ملحق شدند . از جمله ، بعضى از آنها کسانى بودند که وقتى از کنار این خیمه عبور مى کردند ، صداى زمزمه عالى و زیبائى را مى شنیدند : صداى تلاوت قرآن ، ذکر خدا ، ذکر رکوع ، ذکر سجود ، سوره حمد ، سوره هاى دیگر . این صدا ، اینها را جذب مى کرد و اثر مى بخشید . یعنى اباعبدالله و اصحابش از هر گونه وسیله اى که از آن بهتر مى شد استفاده کرد ، استفاده کردند . تا برسیم به سایر وسائلى که اباعبدالله علیه السلام در صحراى کربلا استفاده کرد .
خود صحنه ها را با اباعبدالله طورى ترتیب داده است که گویى براى نمایش تاریخى درست کرده که تا قیامت به صورت یک نمایش تکان دهنده تاریخى باقى بماند .
نوشته اند تا اصحاب زنده بودند ، تا یک نفرشان هم زنده بود ، خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر ، از خاندان امام حسین ، از فرزندان ، از برادرزادگان ، از برادران ، از عموزادگان ، به میدان برود . مى گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه مان را انجام بدهیم ، ما وقتى کشته شدیم خودتان مى دانید . اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد .
آخرین فرد از اصحاب اباعبدالله که شهید شد یک مرتبه ولوله اى در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد . همه از جا حرکت کردند . نوشته اند : فجعل یودع بعضهم بعضا شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خداحافظى کردن ، دست به گردن یکدیگر انداختن ، صورت یکدیگر را بوسیدن .
از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسى که موفق شد از اباعبدالله کسب اجازه بکند ، فرزند جوان و رشیدش على اکبر بود که خود اباعبدالله درباره اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن ، شبیه ترین مردم به پیغمبر بوده است . سخن که مى گفت گویى پیغمبر است که سخن مى گوید . آنقدر شبیه بود که خود اباعبدالله فرمود : خدایا خودت مى دانى که وقتى ما مشتاق دیدار پیغمبر مى شدیم ، به این جوان نگاه مى کردیم ، آیینه تمامنماى پیغمبر بود . این جوان آمد خدمت پدر ، گفت پدر جان به من اجازه جهاد بده . درباره بسیارى از اصحاب ، مخصوصا جوانان ، روایت شده که وقتى براى اجازه گرفتن پیش حضرت می آمدند ، حضرت به نحوى تعلل مى کرد ، مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید ، ولى وقتى که على اکبر می آید و اجازه میدان مى خواهد ، فقط سرخودشان را پائین مى اندازند .جوان روانه میدان شد: نوشته اند اباعبدالله در حالى که چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود ، ثمنظر الیه نظر آئس(16) به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدى که به جوان خودش نگاه مى کند . نا امیدانه نگاهى به جوانش کرد ، چند قدمى هم پشت سر او رفت ، اینجا بود که گفت خدایا ! خودت گواه باش که جوانى به جنگ اینها مى رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه تر است . جمله اى هم به عمر سعد گفت ، فریاد زد بطورى که عمر سعد فهمید : یا بن سعد قطع الله رحمک (17) خدا نسل ترا قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردى . بعد از همین دعاى اباعبدالله ، دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت و حال آنکه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شرکت کرده بود ، براى شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى که روى آن پارچه اى انداخته بودند ، آوردند و گذاشتند جلوى مختار ، حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش . یک وقت به پسر گفتند آیا سرى را که اینجاست مى شناسى ؟
وقتى آن پارچه را برداشت ، دید سر پدرش است ، بى اختیار از جا حرکت کرد ، مختار گفت او را به پدرش ملحق کنید .
این طور بود که على اکبر به میدان رفت . مورخین اجماع دارند که جناب على اکبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظیرى مبارزه کرد . بعد از آن که مقدار زیادى مبارزه کرد ، آمد خدمت پدر بزرگوارش که این جزء معماهاى تاریخ است که مقصود چه بوده و براى چه آمده است ؟ گفت پدر جان[ العطش] تشنگى دارد مرا مى کشد ، سنگینى این اسلحه مرا خیلى خسته کرده است ، یک ذره آب اگر به کام من برسد ، نیرو مى گیرم و باز حمله مى کنم .
این سخن جان اباعبدالله را آتش مى زند . مى گوید پسر جان ! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است ، ولى من به تو وعده مى دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهى نوشید . این جوان مى رود به میدان و باز مبارزه مى کند .
مردى است به نام حمیدبن مسلم که به اصطلاح راوى حدیث است . مثل یک خبرنگار در صحراى کربلا بوده است . البته در جنگ شرکت نداشته ولى اغلب قضایا را او نقل کرده است . مى گوید : کنار مردى بودم . وقتى على اکبر حمله مى کرد همه از جلوى او فرار مى کردند . او ناراحت شد ، خودش هم مرد شجاعى بود ، گفت قسم مى خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور بکند ، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت . من به او گفتم تو چکار دارى ، بگذار بالاخره او را خواهند کشت . گفت خیر . على اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد ، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمى آنچنان به على اکبر زد که دیگران توان از او گرفته شد به طورى که دستهایش را انداخت به گردن اسب ، چون خودش نمى توانست تعادل خود را حفظ کند . در اینجا فریاد کشید : یا ابتاه هذه اجدى رسول الله (18) پدر جان الان دارم جد خودم را به چشم دل مى بینم و شربت آب مى نوشم . اسب ، جناب على اکبر را در میان لشکر دشمن برد ، اسبى که در واقع دیگر اسب سوارى نداشت . رفت در میان مردم . اینجا است که جمله عجیبى را نوشته اند . نوشته اند : فاحتمله الفرس الى عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا (19) .
ولا حول و لا قوه الابالله
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره احزاب آیه 39 .
2- سوره رعد ، آیه 17 .
3- اشاره به کنگره اى است که بوسیله رژیم منحوس گذشته برگزار شد .
4- سوره الزمر ، آیه 23 .
5- سوره انفال ، آیه 2 .
6- سوره اسراء ، آیه 107 .
7- سوره مائده ، آیه 83 .
8- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 184 معروف به خطبه همام ص 618 .
9- سوره مزمل آیه 4 .
10- بحار الانوارج 92 ص 191 ، جامع الاخبار فصل 23 ص 57 .
11- نهج الفصاحه ص 470 حدیث 2215 .
12- الغدیرج 2 ص 9 .
13- سوره شعراء آیه 224 تا 227 .
14- الغدیرج 2 ص 34 ( در عبارت الغدیر جمله ما نصرتنا بلسانک را بعد از روح القدس دارد ) .
15- بحار الانوارج 44 ص 367 ، مقتل الحسین مقرم ص 193 ، اللهوف ص 25 ، کشف الغمه ج 2 صفحه 29 .
16- اللهوف ص 47 .
17- اللهوف ص 47 ، مقتل على اکبر ( مقرم ) ص 76 ، مقتل الحسین مقرم ص 321 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 30 ، بحار الانوارج 45 ص 43 .
18- بحار الانوارج 45 ص 44 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 31 ، مقتل الحسین مقرم ص 324 ، مقتل العواصم ص 95 .
19- مقتل الحسین مقرم ص 324 ، مقتل العواصم ص 95 ، بحار الانوارج 45 ص 44 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 31 ، و این عبارت با مضامین مختلف در اعلام الورى ص 242 ، فى رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 127 ، الکامل فى التاریخ ج 4 ص 74 ، مناقب ابن شهر آشوب ص 109 ، اللهوف ص 48 ، ارشاد شیخ مفید ص 239 نقل شده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین ،
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احد الا الله و کفى بالله حسیبا (1) .
قبلا عرض کردم یک جنبه نهضت حسینى ، جنبه تبلیغى آن است ، تبلیغ به همان معنى واقعى نه به معناى مصطلح امروز ، یعنى رساندن پیام خودش که همان پیام اسلام است به مردم ، نداى اسلام را به مردم رساندن . ببینید امام در این حرکت و نهضت خودشان چه روشهاى خاصى بکار بردند که مخصوصا ارزش تبلیغى دارد ، یعنى از این نظر ارزش زیادى دارد که امام حسین با این روشها هدف و مقصد خودشان و فریاد واقعى اسلام را که از حلقوم ایشان بیرون می آمد به بهترین نحو به مردم رساندند . اول ، بحث مختصرى راجع به مسئله سبک و اسلوب که امروز روش مى گویند و کلمه خارجى آن متد است ، مى کنم .
یکى از شرایط موفقیت در هر کارى ، انتخاب روش و اسلوب صحیح است .
شما مثلا مى بینید علم طب یک جور است ، ولى گاهى اوقات ، متد و اسلوب کار اطباء یا جراحان با یکدیگر متفاوت است ، متد و اسلوب و روش عملى بعضى از آنها از دیگران موفقتر است .
مسئله اى مطرح است راجع به نقطه عطف در علم جدید و علم قدیم . مى بینیم دوره اى را دوره علم جدید مى نامند . البته علم ، قدیم و جدید ندارد ، ولى دوره اى را دوره جدید براى علم مى نامند . تفاوت دوره جدید با دوره قدیم علم در چیست ؟ در دوره جدید ، علم سرعت و پیشرفت فوق العاده اى پیدا کرد . یک مرتبه مثل اینکه مانعى را از جلوى چرخ علم برداشته باشند ، علم ، به سرعت شروع کرد به حرکت کردن ، در صورتى که حرکت علم در دوران قدیم کندتر بود . اما علت این سرعت در دوره جدید چیست ؟ آیا علماى جدید مثل پاستور ، نبوغ بیشترى از علماى قدیم مثل بقراط و جالینوس و بوعلى سینا داشته اند ؟ به عبارت دیگر آیا علت این است که در دنیاى جدید اشخاص خارق العاده اى پیدا شدند که در دنیاى قدیم چنین شخصیتها و مغزهاى متفکرى نبودند ؟ نه ، چنین نیست . شاید امروز احدى ادعا نکند که نبوغ پاستور یا دیگران از نبوغ ارسطو ، افلاطون ، بوعلى سینا ، بقراط ، جالینوس ، و یا خواجه نصیر طوسى بیشتر بوده ، ولى سرعت و موفقیت کار اینها بیشتر بوده است . سرش چیست ؟ مى گویند سرش این است که اسلوب علماء یک مرتبه تغییر کرد . از وقتى که اسلوب علماء در تحقیق عوض شد ، سرعت پیشروى علم بیشتر شد . اسلوبها در موفقیتها نقش دارند . ممکن است شما یک فرد نابغه و باهوش و با استعداد و پرکارى را در راس یک مؤسسه قرار بدهید و نتواند اداره بکند .
فرد دیگرى را که به اندازه او نبوغى از نظر حافظه و هوش و استعداد و درک ندارد ، در راس همان مؤسسه قرار بدهید و بهتر اداره بکند ، از باب اینکه سبک و روش او بهتر است .
مثال واضحتر و روشنترى بزنیم : مکرر افرادى را دیده ایم که بسیار باهوش ، با استعداد و پر حافظه هستند ، اما موفقیت اینها در یادگیرى ، کمتر از موفقیت کسانى است که از نظر هوش و حافظه و قدرت کار ، در سطح پائینترى قرار دارند . چرا ؟ براى اینکه سبک کار اینها بهتر است . مثلا یک آدم خیلى پر حافظه ممکن است در شبانه روز شانزده ساعت یکسره کار بکند . اما چگونه ؟ یک کتاب را از اول تا آخر مطالعه مى کند . بعد فورا کتاب دیگرى را برمى دارد و مطالعه مى کند . در صورتى که این کتاب در یک رشته است و آن کتاب در یک رشته دیگر . بعد کتابى دیگر ، بعد یک درس دیگر ، یک بلبشوئى راه مى اندازد . ولى یک نفر ممکن است که قدرت هشت ساعت کار بیشتر نداشته باشد ، ولى وقتى کتابى را مطالعه مى کند اولا با دقت مى خواند نه با تندى ، ثانیا به یک دور خواندن اکتفا نمى کند ، یک بار دیگر همین کتاب را مى خواند . به کتاب دیگرى دست نمى زند تا مطالبى که در این کتاب خوانده ، در ذهنش وارد بشود . به این حد نیز قناعت نمى کند . در نوبت سوم مطالب خوبى را که در این کتاب تشخیص داده است و لازم مى داند ، در ورقه هاى منظمى فیش بردارى مى کند ، یادداشت مى کند ، یعنى یک حافظه کتبى براى خودش درست مى کند که تا آخر عمر هر وقت بخواهد ، بتواند فورا به آن مطالب مراجعه کند . این کتاب را که تمام کرد ، کتابهاى دیگرى را که متناسب با همین موضوع هستند مطالعه مى کند . بعد از مدتى از مطالعه کردن این جور کتابها بى نیاز مى شود . بعد مى رود سراغ یک سلسله کتابهاى دیگر . اما آدمى که امروز این کتاب ، فردا آن کتاب و پس فردا کتاب دیگرى را مطالعه مى کند ، مثل کسى مى شود که وقتى مى خواهد غ ذا بخورد ، یک لقمه از این ، دو لقمه از آن ، چهار لقمه از نوع دیگر و پنج لقمه از آن دیگرى مى خورد . آخر معده خودش را فاسد مى کند . کارى هم انجام نداده است . اینها مربوط است به سبک و روش و اسلوب .
مسئله تبلیغ به همان معناى صحیح و واقعى ، رساندن و شناساندن یک پیام به مردم است ، آگاه ساختن مردم به یک پیام و معتقد کردن و متمایل نمودن و جلب کردن نظرهاى مردم به یک پیام است . رساندن یک پیام ، اسلوب و روش صحیح مى خواهد و تنها با روش صحیح است که تبلیغ موفقیت آمیز خواهد بود . اگر عکس این روش را انتخاب بکنید ، نه تنها نتیجه مثبت نخواهد داشت ، بلکه نتیجه معکوس خواهد داد . وقتى انسان در مطلبى دقت مى کند و به آن توجه دارد ، و بعد آگاهانه سراغ آیات قرآن راجع به آن مطلب مى رود و در آنها تدبر مى کند ، مى بیند چه نکاتى از آیات قرآن استفاده مى کند ! در هر موضوعى همین طور است . از آن جمله است موضوع تبلیغ .
قرآن کریم سبک و روش و متد تبلیغ را یا خودش مستقیما یا از زبان پیغمبران بیان کرده است . یکى از چیزهایى که قرآن مجید راجع به سبک و روش تبلیغ روى آن تکیه کرده است ، کلمه[البلاغ المبین]است ، یعنى ابلاغ و تبلیغ واضح ، روشن ، آشکارا . مقصود از این واژه روشن و آشکارا چیست ؟ مقصود مطلوب بودن ، سادگى ، بى پیرایگى پیام است بطورى که طرف در کمال سهولت و سادگى ، آن را فهم و درک نماید .
مغلق و معقد و پیچیده و در لفافه سخن گفتن و اصطلاحات خیلى زیاد به کار بردن و جملاتى از این قبیل که تو باید سالهاى زیاد درس بخوانى تا این حرف را بفهمى ، در تبلیغ پیامبران نبود . آنچنان ساده و واضح بیان مى کردند که همان طورى که بزرگترین علماء مى فهمیدند و استفاده مى کردند ، آن بى سوادترین افراد هم لااقل در حد خودش و به اندازه ظرفیت خودش استفاده مى کرد ( نمى خواهم بگویم همه در یک سطح استفاده مى کنند ) .
یک نفر مبلغ و پیام رسان که مى خواهد از زبان پیغمبران سخن بگوید و مانند پیغمبران حرف بزند و مى خواهد راه آنها را برود ، باید بلاغش ، بلاغ مبین باشد . این ، یک جهت در معنى مبین . البته در اینجا احتمالات دیگرى هم هست ( و جمع میان اینها یعنى اینکه همه اینها درست باشد هم ممکن است ) .
یکى از این احتمالات در معنى کلمه مبین ، بى پرده سخن گفتن است . یعنى پیامبران نه فقط مغلق و پیچیده و معقد سخن نمى گفتند ، بلکه با مردم بى رودربایستى و بى پرده حرف مى زدند ، سخن خود را با گوشه و کنایه نمى گفتند ، اگر احساس مى کردند مطلبى را باید گفت ، در نهایت صراحت و روشنى به مردم مى گفتند . اتعبدون ما تنحتون (2) ؟ آیا تراشیده هاى خودتان را دارید عبادت مى کنید ؟
مسئله دوم که قرآن مجید در مسئله تبلیغ روى آن تکیه مى کند ، چیزى است که از آن به[نصح]تعبیر مى نماید . ما معمولا نصح را به خیرخواهى ترجمه مى کنیم . البته این معنا درست است ولى ظاهرا خیرخواهى عین معنى نصح نیست ، لازمه معنى نصح است[نصح]ظاهرا در مقابل[غش] است . شما اگر بخواهید به کسى شیر بفروشید ، ممکن است شیر خالص به او بدهید و ممکن است خداى ناخواسته شیرى که داخلش آب کرده اید بدهید ، یا اگر مى خواهید سکه طلائى را به کسى بدهید ممکن است آن را به صورت خالص بدهید ( در حد عیارهاى معمولى ) ، و ممکن است به صورت مغشوش بدهید ، یعنى در آن غش باشد . نصح در مقابل غش است . ناصح واقعى آن کسى است که خلوص کامل داشته باشد . توبه نصوح یعنى توبه خالص . مبلغ باید ناصح و خالص و مخلص باشد ، یعنى در گفتن خودش هیچ هدف و غرضى جز رساندن پیام که خیر آن طرف است ، نداشته باشد .
مسئله دیگر ، مسئله اخلاق و خلوص است . الناس کلهم هالکون الا العالمون و العالمون هالکون الا العاملون والعاملون هالکون الا المخلصون و المخلصون على خطر عظیم . مردم در هلاکند مگر اینکه آگاه و عالم باشند ( جاهل ، نمى تواند راهى را پیدا بکند ) ، و علماء نیز در هلاکند مگر آنها که عاملند و عاملان نیز درهلاکند مگر آنها که مخلصند ، و مخلصان تازه در خطرند .
این داستان را در جلساتى مکرر گفته ام : نقل کرده اند از مرحوم آیت الله بروجردى اعلى الله مقامه . در همان مرض فوتشان بود ( یکى دو روز بعد فوت کردند ) عده اى اطرافشان بودند . یکى از آنها از ایشان تقاضا کرد که هم براى یادآورى خودتان و هم براى نصیحت دیگران جمله اى بفرمایید . گفتند ، آقا رفتیم ولى کارى نکردیم و اندوخته اى نزد خدا نداریم . یکى از حضار خیال مى کرد که حالا وقت تعارف کردن است ، گفت : آقا شما چرا این حرفها را مى زنید ؟ الحمدلله شما چنین کردید ، چنان کردید ، مسجد ساختید ، مدرسه ساختید ، حوزه علمیه تاسیس کردید ، و از این حرفها . . . همینکه حرفهایش را زد ، ایشان رو کردند به حضار و با گفتن جمله اى که در حدیث است ، سکوت کردند . فرمودند : خلص العمل فان الناقد بصیر بصیر (3) ، عمل را پاک تحویل بده که آنکه نقاد است ، نقد مى کند ، آن صرافى که به این سکه رسیدگى مى کند خیلى آگاه است . مسئله
اخلاص ، مسئله کوچکى نیست . قرآن هم به همین جهت است که ظاهرا از زبان همه انبیاء ، این سخن را مى گوید که ما اسئلکم علیه من اجر (4) ، من مزدى براى تبلیغ خودم نمى خواهم چون ناصحم ، ناصح و خیرخواه در عمل خودش باید نهایت اخلاص را داشته باشد .
مسئله دیگر ، مسئله متکلف نبودن است . تکلف ، در موارد مختلفى بکار مى رود و در واقع به معنى به خود بستن است که انسان چیزى را به زور به خود ببندد . این ، در مورد سخن هم به کار مى رود . به افرادى که در سخن خودشان به جاى اینکه فصیح و بلیغ باشند ، الفاظ قلمبه و سلمبه بکار مى برند ، مى گویند متکلف .
در حدیث است که کسى در حضور پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در صحبتهاى خود کلمه پردازیهاى قلمبه و سلمبه مى کرد . پیغمبر اکرم فرمود : انا و اتقیاء امتى برآء من التکلف من و پرهیزکاران امتم از اینگونه حرف زدن و بخود بندى در سخن ، برى و منزه هستیم ، پرهیز مى کنیم . تکلف غیر از فصاحت است . اصلا فصاحت خودش روانى و عدم تکلف و تعقید در سخن است . از زبان پیغمبران در زمینه تبلیغ آمده است : ما انا من المتکلفین (5) . آنطور که مفسرین گفته اند این جمله ظاهرا ناظر به این مطلب نیست که من در سخنم متکلف نیستم ، بلکه منظور این است که در آنچه مى گویم متکلف نیستم یعنى چیزى را که نمى دانم و برخوردم آنطور که باید ، ثابت و محقق و روشن نیست ،نمى گویم .در مقابل مردم تظاهر به دانستن مطلبى که هنوز آن را براى خودم توجیه نکرده ام ، نمى کنم .
در ذیل این آیه در مجمع البیان از عبدالله بن مسعود روایت شده است که ایها الناس من علم شیئا فلیقل (6) اى مردم ، کسى که چیزى را مى داند پس بگوید ، و من لم یعلم (7) و کسى که چیزى را نمى داند فلیقل الله اعلم (8) بگوید خدا داناتر است . فان من العلم ان یقول لما لا یعلم الله اعلم (9) یکى از علمها همین است که انسان علم به عدم علم خودش داشته باشد ، جاهل بسیط باشد ، لااقل بداند که نمى داند ( خود بداند که نداند ) اعتراف کردن به این مطلب ، خودش یک درجه از علم است . عبدالله بن مسعود ، بعد این آیه را خواند : فان الله تعالى قال لنبیه ، قل ما اسئلکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین (10) معلوم مى شود عبدالله بن مسعود که از صحابه بزرگوار رسول اکرم است ، از جمله : ما انا من المتکلفین ، این مطلب را استفاده کرده که هر کسى هر چه مى داند به مردم بگوید ، و آنچه را نمى داند ، بگوید که نمى دانم .
ابن جوزى که از خطباى معروف است ، بالاى یک منبر سه پله اى بود .
ظاهرا زنى آمد و مسئله اى از او پرسید ، گفت نمى دانم . گفت تو که نمى دانى چرا سه پله بالاتر رفته اى ؟ گفت این سه پله که بالاتر رفته ام براى آن چیزهایى است که من مى دانم و شما نمى دانید، اگر به نسبت چیزهایى که نمى دانم مى خواستند برایم منبر درست کنند ، باید منبرى درست مى کردند که تا کره ماه بالا برود .
شیخ انصارى از علماى بزرگ ماست ، هم از نظر علمى که در دو فن فقه و اصول واقعا از علماى محقق و طراز اول است و هم از نظر تقوى . به همین جهت وقتى که درباره ایشان حرف مى زدند ، مبالغه و اغراق مى کردند و مثلا مى گفتند از آقا هر چه بپرسى مى داند ، محال است که چیزى را نداند . ( شوشترى هم بوده است . مى گویند که آن لحن خوزستانى خودش را تا آخر عمر حفظ کرده بود ) . گاهى که از او مسئله اى ( مسئله شرعى ) مى پرسیدند ، با اینکه مجتهد بود ، یادش نبود . هر وقت که یادش نبود بلند مى گفت نمى دانم تا شنونده و شاگردان بفهمند که اعتراف به ندانستن ننگ نیست .
چیزى را که از او مى پرسیدند ، اگر مى دانست براى طرف یواش مى گفت ، همین قدر که طرف خودش بفهمد ، و اگر نمى دانست ، بلند مى گفت : ندانم ، ندانم ، ندانم .
مسئله دیگر که قرآن مجید در سبک و روش تبلیغى پیغمبران نقل مى کند ، تواضع و فروتنى است ( نقطه مقابل استکبار ) . کسیکه مى خواهد پیامى را ، آنهم پیام خدا را به مردم برساند ، باید در مقابل مردم ، در نهایت درجه فروتن باشد ، یعنى پر مدعائى نکند ، اظهار انانیت و منیت نکند ، مردم را تحقیر نکند . باید در نهایت خضوع و فروتنى باشد[ . قرآن کریم از زبان نوح علیه السلام خطاب به گروهى از قومش مى فرماید] او عجبتم ان جاءکم ذکرمن ربکم على رجل منکم (11) ، آیا تعجب مى کنید که پیام پروردگار شما ، ذکر پروردگار شما ، مایه تنبیهى که از طرف پروردگار شماست ، بر مردى از خود شما بر شما آمده است ؟ عبارت : من ربکم نشان دهنده این است که نمى خواهد خدا را بخودش اختصاص بدهد ، و در چنان مقامى ، بگوید خداى من ، شما که قابل نیستید تا بگوید خداى شما . بعد مى گوید : على رجل منکم ، بر مردى از خود شما ، من هم یکى از شما هستم . شما ببینید چقدر تواضع در این آیه کریمه افتاده است که خطاب به پیغمبر اکرم مى فرماید : قل انما انا بشر مثلکم (12) بگو به مردم من هم بشرى مثل شما هستم ، یوحى الى (13) ، بر یکى از امثال خود شما وحى نازل مى شود . انما الهکم اله واحد فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا (14) .
متناسب با همین مطلب ، مطلب ، مسئله دیگرى در رابطه با تبلیغ مطرح است و آن ، مسئله رفق و لینت و نرمش یعنى پرهیز از خشونت است . کسى که مى خواهد پیامى را ، آنهم پیام خدا را به مردم برساند تا در آنها ایمان و علاقه ایجاد بشود ، باید لین القول باشد ، نرمش سخن داشته باشد . سخن هم درست مثل اشیاء مادى ، نرم و سخت دارد . گاهى یک سخن را که انسان از دیگرى تحویل مى گیرد ، گویى راحت الحلقوم گرفته ، یعنى این قدر نرم و ملایم است که دل انسان مى خواهد به هر ترتیبى که شده آن را قبول بکند . گاهى اوقات ، برعکس ، یک سخن طورى است که گویى اطرافش میخ کوبیده اند ، مثل یک سوهان است . آنقدر خار دارد ، آنقدر گوشه و کنایه و تحقیر دارد ، و آنقدر خشونت دارد که طرف نمى خواهد بپذیرد .
وقتى که خداوند موسى و هارون را براى دعوت فردى مثل فرعون مى فرستد ، جزء دستورها در سبک و متد دعوت فرعون مى فرماید : فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشى (15) با این مرد متکبر و فرعون به تمام معنا ( که دیگر کلمه فرعون نام تمام این گونه اشخاص شده ) با نرمى سخن بگویید ، وقتى که شما با چنین مردم متکبرى روبرو م ى شوید ، کوشش کنید که به سخن خودتان نرمش بدهید ، نرم با او حرف بزنید ، باشد که متذکر بشود ، و از خداى خودش ، از رب خودش بترسد . البته موسى علیه السلام و هارون ، نرم و ملایم سخن گفتند ولى او این قدر هم لایق نبود .
قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم مى فرماید : فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله ان الله یحب المتوکلین (16) . به موجب رحمت و عنایت الهى ، تو با مردم نرم هستى ، نرمش دارى ، اخلاق و گفتار تو نرم است ، از خشونت اخلاقى و خشونت در گفتار پرهیزدارى . راجع به سبک بیان پیغمبر اکرم داستانهاى زیادى هست که نشان مى دهد پیغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهیز داشته است . قرآن خطاب به پیغمبر مى گوید اگر تو یک آدم درشتخو و سنگین دلى بودى ، با همه قرآنى که در دست دارى ، با همه معجزاتى که دارى و با همه مزایاى دیگرى که دارى ، مردم از دور تو پراکنده مى شدند . نرمش تو عامل مؤثرى است در تبلیغ و هدایت مردم ، در عرفان و ایمان مردم .
در این زمینه داستانهاى زیادى است که اگر بخواهم آنها را ذکر کنم ، از بحث خودم مى مانم . سعدى مى گوید :
درشتى و نرمى بهم در به است * چو رگزن که جراح و مرهم نه است
البته نمى خواهم تعبیر درشتى کرده باشم . این شعر را بدین جهت خواندم که نزدیک مقصود است . آیا همراه نرمى ، صلابت هم نباید باشد ؟ فرق است میان خشونت و صلابت . این ریگهایى که در کف نهرها هست ، سالیان درازى آب آمده از رویشان عبور کرده و آنها را ساییده است . وقتى انسان یکى از اینها را از کف نهرى بر مى دارد ، مى بیند که صلابت دارد و سفت است و از این جهت با سایر سنگها فرقى ندارد ، اما آنچنان صاف است که انسان از لمس کردن آن کوچکترین احساس ناراحتى نمى کند ، به طورى که از دست کشیدن روى جامه خودش بیشتر احساس ناراحتى مى کند تا از دست کشیدن روى آن سنگ . یک شمشیر صیقل داده شده ، نرمش دارد ، به گونه اى که مثل فنر تاب مى خورد ، ولى در عین حال صلابت هم دارد . مسئله صلابت داشتن ، استحکام داشتن ، شجاع بودن ، نترسیدن از کسى غیر از خدا ، غیر از مسئله خشونت داشتن است . پیامبران در عین اینکه منتهاى تواضع و نرمش را در برخوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم داشتند ، اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند ، جز خدا از احدى بیم نداشتند ، از احدى نمى ترسیدند .
شهامت و شجاعت را مى توان یکى از شرایط پیام رسان و جزء کیفیتهاى تبلیغ ذکر کرد . آیه اى که آن را در اول سخنم تلاوت کردم ، همین معنا را بیان مى کند : الذین یبلغون رسالات الله (17) آنانکه رسالات و پیامهاى الهى را به مردم مى ر سانند ، و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله (18) ، و از خداى خودشان مى ترسند و یک ذره خلاف نمى کنند ،[ از پیام ] کم نمى کنند[ و یا به آن] زیاد نمى کنند ، از راه حق منحرف نمى شوند ، و لا یخشون احدا الا الله (19) و از احدى جز خدا بیم ندارند ( این دیگر شرطى است که خیلى جایش خالى است ) . مسئله دیگر در مورد روش تبلیغى پیامبران ، این است که آنها مى گفتند ما نقشى جز رسالت نداریم .
ما خلق خدا و رسول خدا و پیام آور خدا هستیم . پیغمبران نمی آمدند سند بهشت و جهنم امضاء بکنند ، همانگونه که کشیشها از این کارها مى کردند و شاید هنوز هم مى کنند ، کارهایى از این قبیل که سند به دست کسى بدهند که آقا تو با این سند خیالت جمع باشد که من این قدر از بهشت را براى تو تضمین کردم ! با اینکه از نظر رسالت خودشان و کلیت آن کوچکترین تردیدى به خود راه نمى دادند و بطور کلى مسائل را مى گفتند ، ولى در جواب سؤالاتى نظیر : عاقبت من چطور است ؟ مى گفتند خدا عالم است ، چه مى دانم . از بواطن ، خدا عالم است ، اینکه عاقبت تو به کجا منتهى مى شود ، خدا خودش بهتر مى داند .
درباره جناب عثمان بن مظعون صحابه بسیار بزرگوار رسول خدا ، نوشته اند که بعد از آنکه رسول اکرم به مدینه هجرت کردند ، او جزء مهاجرین بود .
عثمان بن مظعون اول کسى بود که در مدینه وفات کرد و رسول اکرم دستور دادند که او را در بقیع دفع کنند و بقیع را از همان روز قبرستان قرار دادند . همین جناب عثمان بن مظعون است که در سمت شرقى بقیع مدفون است و مرد بسیار بزرگوارى است و رسول اکرم به او خیلى اظهار علاقه مى کردند و همه هم این را مى دانستند .
امیرالمؤمنین در نهج البلاغه مى فرماید : کان لى فیما مضى اخ فى الله ، و کان یعظمه فى عینى صغر الدنیا فى عینه (20) یعنى در گذشته یک برادر دینى داشتم ، برادرى داشتم که در راه حق بود و آنچه که او را در چشم من بزرگ مى کرد این بود که تمام دنیا در نظر او کوچک بود . شارحان نهج البلاغه گفته اند مقصود امیرالمؤمنین عثمان بن مظعون است . یکى از پسران امیرالمؤمنین اسمش عثمان است . وقتى متولد شد ، امیرالمؤمنین فرمود من هم مى خواهم اسم این را به نام برادرم عثمان بن مظعون بگذارم ، مى خواست یاد آور عثمان بن مظعون باشد . اینچنین مردى ، از دنیا رفت . او در خانه یکى از انصار زندگى مى کرد . زنى هم در آن خانه بود و شاید زن برادر انصاریش بود به نام ام علاء که به او خدمت مى کرد . رسول اکرم آمدند براى تشییع جنازه عثمان بن مظعون ، و در این مراسم طورى رفتار کردند که با اخص اصحاب رفتار مى کردند . یک دفعه ام علاء رو کرد به جنازه عثمان بن مظعون و گفت : هنیئا لک الجنه ، بهشت ترا گوارا باد .
رسول اکرم رو کرد به او و با تندى فرمود : چه کسى چنین قولى به تو داد ؟ گفت یا رسول الله ! این صحابى شما است ، من به خاطر این همه علاقه اى که شما به او داشتید این سخن را عرض کردم . رسول خدا این آیه را خواند : قل ما کنت بدعا من الرسل و ما ادرى ما یفعل بى ولابکم (21) خیلى معنى دارد . همچنین در اواخر سوره مبارکه جن است : قل انى لا املک لکم ضرا و لا رشدا (22) بگو اختیار سود و زیان شما با من نیست ، قل انى لن یجیرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا (23) خود مرا جز خدا کسى پناه نخواهد داد .
یکى دیگر از خصوصیات بسیار بارز سبک تبلیغى پیغمبران که شاید در مورد رسول اکرم بیشتر آمده است ، مسئله تفاوت نگذاشتن میان مردم در تبلیغ اسلام است . دوران جاهلیت بود ، یک زندگى طبقاتى عجیبى بر آن جامعه حکومت مى کرد . گویى اصلا فقرا آدم نبودند تا چه رسد به غلامان و بردگان .
آنها که اشراف و اعیان و به تعبیر قرآن ، ملا بودند ، خودشان را صاحب و مستحق همه چیز مى دانستند و آنهائى که هیچ چیز نداشتند مستحق چیزى نمى شدند ، حتى حرفشان هم این بود ، نه اینکه بگویند ما در دنیا همه چیز داریم و شما چیزى ندارید ولى در آخرت ممکن است خلاف این باشد . بلکه مى گفتند دنیا خودش دلیل آخرت است ، اینکه ما در دنیا همه چیز داریم ، دلیل بر این است که ما محبوب و عزیز خدا هستیم ، خدا ما را عزیز خود دانسته و همه چیز به ما داده است ، پس آخرت هم همین طور است ، شما هم در آخرت هم همین طور هستید . آنکه در دنیا بدبخت است ، در آخرت هم بدبخت است . به پیغمبر مى گفتند یا رس ول الله آیا مى دانى عیب کار تو چیست ؟ مى دانى چرا ما حاضر نیستیم رسالت تو را بپذیریم ؟ براى اینکه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع کرده اى . اینها را جارو کن بریز دور ، آن وقت ما اعیان و اشراف می آییم دور و برت . قرآن مى گوید به اینها بگو : و ما انا بطارد المؤمنین (24) من کسى را که ایمان داشته باشد ، به جرم اینکه غلام است ، برده است ، فقیر است طرد نمى کنم . و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشى یریدون و جهه (25) این اشخاص را هرگز از خودت دور نکن ، اشراف بروند گم شوند ، اگر مى خواهند اسلام اختیار کنند ، باید آدم شوند .
شنیده اید که یکى از همین شخصیتها که مسلمان شده بود در مجلس رسول خدا نشسته بود . سنت و سیره رسول اکرم این بود که اولا در مجلس بالا و پائین قرار نمى دادند معمولا حلقه وار و دائره وار مى نشستند ، تا مجلس بالا و پائین نداشته باشد . ثانیا نهى مى کردند که در هنگام ورود ایشان ، کسى جلوى پایشان بلند شود . مى گفتند این ، سنت اعاجم است ، سنت ایرانیهاست . و نیز مى فرمود هر کس که وارد شد ، در جایى که خالى است بنشیند ، نه اینکه افراد مجبور باشند جاى خالى بکنند تا کسى بالا بنشیند . اسلام چنین چیزى ندارد . یکى از مسلمانان فقیر و ژنده پوش وارد شد ، کنار آن شخص که به اصطلاح اشراف بود ، جائى خالى بود . آن مرد ، همانجا نشست .
همینکه نشست ، او روى عادت جاهلیت فورا خودش را جمع کرد و کنار کشید . رسول اکرم متوجه شد ، رو کرد به او که چرا چنین کارى کردى ؟ ! ترسیدى که چیزى از ثروتت به او بچسبد ؟ نه یا رسول الله . ترسیدى چیزى از فقر او بتو بچسبد ؟ نه یا رسول الله . پس چرا چنین کردى ؟ اشتباه کردم ، غلط کردم ، به جریمه اینکه چنین اشتباهى مرتکب شدم الان در مجلس شما ، نیمى از دارائى خودم را به همین برادر مسلمانم بخشیدم . به آن برادر مؤمن گفتند خوب پس حالا آن را تحویل بگیر ، گفت نمى گیرم ، گفتند تو که ندارى ، چرا نمى گیرى ؟ گفت من براى اینکه مى ترسم بگیرم و روزى دماغى مثل دماغ این شخص پیدا بکنم .
مسئله دیگرى که در روش تبلیغ مطرح است ، مسئله صبر و استقامت است .
فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت (26) . فاصبر کما صبر او لوالعزم من الرسل (27) پایدار باش ، خویشتن دار باش ، استقامت داشته باش ، فاستقم کما امرت (28) همان طورى که فرمان داده شده اى استقامت داشته باش . جمله فاستقم کما امرت در دو سوره ، یکى در سوره شورى و دیگر در سوره هود ذکر شده است . در سوره هود مى فرماید : فاستقم کما امرت و من تاب معک (29) خودت و مؤمنینى که با تو هستند ، همه تان استقامت داشته باشید . در سوره شورى مخاطب ، شخص پیامبر است . از رسول خدا نقل کرده اند که فرمود : شیبتنى سوره هود (30) سوره هود ریش مرا سفید کرد ، آن آیه اى که مى گوید : فاستقم کما امرت و من تاب معک ، استقامت داشته باش ، ولى تنها به خود من نگف ته ، بلکه گفته خودم و دیگران ، آنها را هم به استقامت وادار کن .
باید مقدارى هم راجع به امام حسین در همین زمینه صحبت بکنیم .
اباعبدالله علیه السلام در حرکت و نهضت خودشان یک سلسله کارها کرده اند که اینها را مى شود روش و اسلوب کار تلقى کرد . بگذارید من مسئله روش و اسلوب کار امام حسین را فردا شب که شب عاشورا است ، به عرض برسانم .
امشب مقدارى از مقتل برایتان عرض مى کنم . البته تقریبا یک سنتى است که در تاسوعا ذکر خیرى از وجود مقدس ابوالفضل العباس سلام الله علیه مى شود . مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست .
ائمه ما فرموده اند : ان للعباس منزله عندالله یغبطه بها جمیع الشهداء (31) عباس مقامى نزد خدا دارد که همه شهداء غبطه مقام او را مى برند . متاسفانه تاریخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زیادى نشان نداده ، یعنى اگر کسى بخواهد کتابى در مورد زندگى ایشان بنویسد ، مطلب زیادى پیدا نمى کند . ولى مطلب زیاد به چه درد مى خورد ، گاهى یک زندگى یک روزه یا دو روزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد ، آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه دهها کتاب ارزش آن شخص را ثابت بکند ، و جناب ابوالفضل العباس چنین شخصى بود . سن ایشان در کربلا در حدود 34 سال بوده است و داراى فرزندانى بوده اند که یکى از آنها به نام عبیدالله بن عباس بن على بن ابیطالب است و تا زمانهاى دور زنده بوده است . نقل مى کنند که روزى امام زین العابدین چشمشان به عبیدالله افتاد ، خاطرات کربلا به یادشان افتاد و اشکشان جارى شد .
جناب ابوالفضل در وقت شهادت امیرالمؤمنین ، کودکى نزدیک به حد بلوغ ، یعنى در سن چهارده سالگى بوده است . من از[ناسخ التواریخ]الان یادم هست که جناب ابوالفضل در جنگ صفین حضور داشته اند . ولى چون هنوز نابالغ و کودک بوده اند ( حدود دوازده سال داشته اند ، زیرا جنگ صفین تقریبا سه سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین است ) ، امیرالمؤمنین به ایشان اجازه جنگیدن نداده اند . همین قدر یادم هست که نوشته بود ایشان در جنگ صفین در عین اینکه کودک بودند ، سوار بر اسب سیاهى بودند . بیش از این چیزى ندیدم . ولى این موضوع را خیلیها نوشته اند ، در مقاتل معتبر این مطلب را نوشته اند که امیرالمؤمنین على علیه السلام یک وقتى به برادرشان عقیل فرمودند براى من زنى انتخاب کن که ولدتها الفحوله یعنى نژاد از شجاعان برده باشد . عقیل که برادر امیرالمؤمنین است ، نسابه است ، نسب شناس و نژادشناس بوده و عجیب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و اینکه کى از کجا نژاد مى برد را مى شناخته است . فورا گفت : عنى لک بام البنین بنت خالد ، آن زنى که تو مى خواهى ام البنین است .
ام البنین یعنى مادر پسران ( مادر چند پسر ) ، ولى خود این کلمه مثل ام کلثوم است که حالا ما اسم مى گذاریم . مخصوصا در تاریخ دیدم که یکى از جدات یعنى مادر بزرگهاى ام البنین اسمش ام البنین بوده و شاید هم به همین مناسبت ، اسم ایشان را هم ام البنین گذاشته اند . همین دختر را براى امیرالمؤمنین خواستگارى کردند و از او چهار پسر براى امیرالمؤمنین متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنیا نیامده است . بعد این زن به معنى واقعى ، ام البنین ، یعنى مادر چند پسر شد . امیرالمؤمنین فرزندان شجاع دیگر هم داشت ، اولا خود حسنین ( امام حسن و امام حسین ) شجاعتشان محرز بود ، مخصوصا امام حسین که در کربلا نشان داد که چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود . محمد بن حنفیه از جناب ابوالفضل خیلى بزرگتر بود و در جنگ جمل شرکت کرد و فوق العاده شجاع و قوى و جلیل و زورمند بود . حدس زده مى شود که امیرالمؤمنین به او عنایت خاصى داشته است ( البته این مطلب در متن تاریخ نوشته نشده ، حدس است ) .
مطابق معتبرترین نقلها اولین کسى که از خاندان پیغمبر شهید شد ، جناب على اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود . یعنى ایشان وقتى شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسى نمانده بود ، فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء . آمد عرض کرد برادر جان ! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلى از این زندگى ناراحت هستم . جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد ، گفت بروید برادران ، من مى خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم .
مى خواست مطمئن شود که برادران مادریش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود . بنابراین ام البنین است و چهار پسر ، ولى ام البنین در کربلا نیست ، در مدینه است . آنان که در مدینه بودند که از سرنوشت کربلا بى خبر بودند . به این زن ، مادر این چند پسر که تمام زندگى و هستیش همین چهار پسر بود خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند . البته این زن ، زن کامله اى بود ، زن بیوه اى بو د که همه پسرهایش را از دست داده بود . گاهى می آمد در سر راه کوفه به مدینه مى نشست و شروع به نوحه سرائى براى فرزندانش مى کرد .
تاریخ نوشته است که این زن ، خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنى امیه بود . هر کس که می آمد از آنجا عبور بکند ، متوقف مى شد و اشک مى ریخت . مروان حکم که یک وقتى حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است ، هر وقت می آمد از آنجا عبور کند ، بى اختیار مى نشست و با گریه این زن مى گریست .
این زن ، اشعارى دارد و در یکى از آنها مى گوید :
لا تدعونى ویک ام البنین * تذکرینى بلیوث العرین
کانت بنون لى ادعى بهم * و الیوم اصبحت و لا من بنین (32)
مخاطب را یک زن قرار داده مى گوید : اى زن ، اى خواهر ! تا بحال اگر مرا ام البنین مى نامیدى بعد از این دیگر ام البنین نگو ، چون این کلمه خاطرات مرا تجدید مى کند ، مرا بیاد فرزندانم مى اندازد . دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید . بله در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا که هیچیک از آنها نیستند .
رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل ، مرثیه بسیار جانگدازى دارد ، مى گوید :
یا من راى العباس کر على جماهیر النقد * و وراه من ابناء حیدر کل لیث فى لبد
انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید * ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فى یدیک لمادنى منه احد (33)
پرسیده بود که پسر من ، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد ؟ دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است . او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکى به او مى گفتند قمر بنى هاشم ، ماه بنى هاشم ، در میان بنى هاشم مى د رخشیده است . اندامش بسیار رشید بوده که بعضى از مورخین معتبر نوشته اند هنگامى که سوار بر اسب مى شد ، وقتى پایش را از رکاب بیرون می آورد ، سر انگشتانش زمین را خط مى کشید . بازوها بسیار قوى و بلند ، سینه بسیار پهن . مى گفت که پسرش به این مفتیها کشته نمى شد . از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند ؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعى او را کشتند . آن وقت در این مورد مرثیه اى گفت . مى گفت اى چشمى که در کربلا بودى ! اى انسانى که در صحنه کربلا بودى ! ، آن زمانى که پسرم عباس را دیدى که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى کردند .
یا من راى العباس کر على جماهیر النقد * و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذى لید
پسران على پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر ، پشت پسرم را داشتند ، واى بر من ، به من گفته اند که بر شیر بچه تو ، عمود آهنین فرود آوردند . عباس جانم ، پسر جانم ، من خودم مى دانم که اگر تو دست در بدن مى داشتى ، احدى جرات نزدیک شدن به تو را نداشت .
ولا حول ولا قوه الا بالله
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره احزاب آیه 39 .
2- سوره صافات ، آیه 95 .
3- مواعظ العددیه ص 124 .
4- سوره ( ص ) آیه 86 .
5- سوره ( ص ) آیه 86 .
6,7,8,9,10- مجمع البیان ج 8 ص 486 .
11- سوره اعراف آیه 61 .
12,13,14- سوره کهف آیه 110 .
15- سوره طه آیه 44 .
16- سوره آل عمران آیه 159 .
17,18,19- سوره احزاب آیه 39 .
20- نهج البلاغه ، حکمت 281 ، ص 1225 .
21- سوره احقاف آیه 9 .
22- سوره جن آیه 21 .
23- سوره جن آیه 22 .
24- سوره شعراء آیه 114 .
25- سوره انعام آیه 52 .
26- سوره والقلم آیه 48 .
27- سوره احقاف آیه 35 .
28- سوره هود آیه 112 .
29- سوره هود آیه 112 .
30- مجمع البیان ج 5 ص 140 .
31- ابصار العین فى انصار الحسین ص 27 ، بحار الانوارج 44 ص 298 به نقل از امالى صدوق مجلس 70 رقم 10 .
32- منتهى الامال ج 1 ص 386 ، ابصار العین فى انصار الحسین ( علیهم السلام ) ص 31 .
33- همان مدرک .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین ،
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا (1) .
دیشب وعده دادم که امشب که شب عاشورا است ، تا آنجا که براى من مقدور است و حضور ذهن دارم ، درباره روشها و کیفیات تبلیغى ( به معنى صحیح آن ) نهضت حسینى ، عرایضى براى شما عرض بکنم . ولى ابتداء ، مقدمه کوتاهى را که زمینه اى است براى پى بردن به ارزش به اصطلاح تاکتیکهاى تبلیغاتى اى که اباعبدالله علیه السلام به کار برده اند ، عرض مى کنم .
در تاریخ اسلام ، در پنجاه ساله بین وفات رسول خدا و شهادت حسین بن على علیه السلام ، جریانات و تحولات فوق العاده اى رخ داد . محققین امروز ، آنهائى که به اصول جامعه شناسى آگاه هستند ، متوجه نکته اى شده اند . مخصوصا عبدالله علائلى با اینکه سنى است ، شاید بیشتر از دیگران روى این مطلب تکیه مى کند . مى گوید : بنى امیه برخلاف همه قبائل عرب ( قریش و غیر قریش ) تنها یک نژاد نبودند ، نژادى بودند که طرز کار و فعالیتشان شبیه طرز کار یک حزب بود ، یعنى افکار خاص اجتماعى داشتند ، تقریبا نظیر یهود و در عصر ما و بلکه در طول تاریخ که نژادى هستند با یک فکر و ایده خاص که براى رسیدن به ایده خودشان گذشته از هماهنگى اى که میان همه افرادشان وجود دارد ، نقشه و طرح دارند . قدماى مورخین ، بنى امیه را بصورت یک نژاد زیرک و شیطان صفت معرفى کرده اند . و امروز با این تعبیر از آنها یاد مى کنند که بنى امیه همان گروهى هستند که با ظهور اسلام ، بیش از هر جمعیت دیگرى احساس خطر کردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظیم شمردند و تا آنجا که قدرت داشتند با اسلام جنگیدند ، تا هنگام فتح مکه که مطمئن شدند دیگر مبارزه با اسلام فایده ندارد ، لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختیار کردند و به قول عمار یاسر : ما اسلموا و لکن .
و پیغمبر اکرم هم با آنها معامله مولفه قلوبهم مى کرد ، یعنى مردمى که اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نکرده است .
پیغمبر اکرم در زمان خودش نیز هیچ کار اساسى را به بنى امیه واگذار نکرد ولى بعد از پیغمبر تدریجا بنى امیه در دستگاههاى اسلامى نفوذ کردند ، و بزرگترین اشتباه تاریخى و سیاسى که در زمان عمربن خطاب رخ داد ، این بود که یکى از پسران ابوسفیان به نام یزید والى شام شد و بعد از او معاویه حاکم شام شد و بیست سال یعنى تا آخر حکومت عثمان بر شامات که مشتمل بر سوریه فعلى و قسمتى از ترکیه فعلى و لبنان فعلى و فلسطین فعلى بود ، حکومت مى کرد . در اینجا یک جاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى امیه پیدا شد و چه جاى مهر اساسى اى ! عثمان که خلیفه شد گو اینکه با سایر بنى امیه از نظر روحى تفاوتهایى داشت ( آدم خاصى بود ، با ابوسفیان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود .
بارى ، پاى بنى امیه بطور وسیعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسیارى از مناصب مهم اسلامى مانند حکومتهاى مهم و بزرگ مصر ، کوفه و بصره ، به دست بنى امیه افتاد . حتى وزارت خود عثمان به دست مروان حکم افتاد .
این ، قدم بس بزرگى بود که بنى امیه به طرف مقاصد خودشان پیش رفتند .
معاویه هم روز به روز وضع خودش را تحکیم مى کرد . تا زمان عثمان اینها فقط دو نیرو در اختیار داشتند ، یکى پستهاى مهم سیاسى ، قدرت سیاسى و دیگر ، بیت المال ، قدرت اقتصادى . با کشته شدن عثمان ، معاویه ، نیروى دیگرى را هم در خدمت خودش گرفت و آن اینکه ، یک مرتبه داستان خلیفه مقتول و مظلوم را مطرح کرد و احساس دینى و مذهبى گروه زیادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختیار گرفت . مى گفت : خلیفه مسلمین ، خلیفه اسلام ، مظلوم کشته شد ، من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا (2) ، انتقام خون خلیفه مظلوم واجب است ، باید گرفت . احساسات دینى صدها هزار و شاید میلیونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خویش در اختیار گرفت . خدا مى داند که معاویه در روضه عثمان خواندنهاى خود ، چقدر از مردم اشک گرفته است ، آن ، در زمان خلفاى پیش از عثمان ، آن هم دوره عثمان ، این هم در قتل عثمان که تقریبا مقارن است با خلافت على علیه السلام .
بعد از شهادت على علیه السلام ، معاویه خلیفه مطلق مسلمین شد و دیگر همه قدرتها در اختیار او قرار گرفت . در اینجا یک قدرت چهارم را نیز توانست استخدام بکند و آن این بود که شخصیتهاى دینى و به اصطلاح امروز روحانیت را اجیر خودش کرد . از آن روز بود که یک مرتبه شروع کردند به جعل و وضع حدیث در مدح عثمان و حتى مقدارى در مدح شیخین ، چون معاویه ، این را به نفع خودش مى دانست و به ضرر على علیه السلام . و چه پولها که در این راه مصرف و خرج شد . على علیه السلام در کلمات خودشان به خطر عظیم بنى امیه اشاره ها کرده اند . خطبه اى است که اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء کرده اند . مى فرمایند : فانافقات عین الفتنه (3) من بودم که چشم فتنه را در آوردم ( مقصود داستان خوارج است ) ، یک مرتبه در وسط کلام گریز مى زنند به بنى امیه : الا و ان اخوف الفتن عندى علیکم ، فتنه بنى امیه فانها فتنه عمیاء مظلمه (4) ولى فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگى نیست ، یعنى بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناکتر ، فتنه بنى امیه است .
درباره فتنه بنى امیه ایشان کلمات زیادى دارند . یکى از خصوصیاتى که على علیه السلام براى بنى امیه ذکر مى کند این است که مى گوید مساوات اسلامى به دست اینها بکلى پایمال خواهد شد و آنچه که اسلام آورده بود که مردم همه برابر یکدیگر هستند دیگر در دوره بنى امیه وجود نخواهد داشت .
مردم تقسیم خواهند شد به آقا و بنده و شما ( مردم ) ، بنده آنها در عمل خواهید بود .
در جمله اى چنین مى فرماید : حتى لا یکون انتصار احدکم منهم الا کانتصار العبد من ربه (5) که خلاصه اش این است که برخورد شما با اینها شبیه برخورد یک بنده با آقا خواهد بود ، آنها همه آقا خواهند بود و شما حکم برده و بنده را خواهید داشت ، که در این زمینه مطلب خیلى زیاد است .
دوم چیزى که باز در کلمات امیرالمومنین ، در پیش بینى هاى ایشان آمده است که بعد رخ داد ، سر به نیست شدن ، به اصطلاح روشنفکران بعد از ایشان است . تعبیر حضرت چنین است : عمت خطتها و خصت بلیتها (6) این بلیه اى است که همه جا را مى گیرد ولى گرفتاریهایش اختصاص به یک طبقه معین پیدا مى کند . تعبیر حضرت تعبیر بسیار عالى و خوبى است . این طور مى فرمایند : و اصاب البلاء من ابصر فیها ، و اخطا البلاء من عمى عنها (7) . هر کس که بصیرتى داشته باشد و به قول امروز روشنفکر باشد ، هر کس که فهم و درکى داشته باشد ، این بلا و فتنه ، او را مى گیرد . زیرا نمى خواهند آدم چیز فهمى وجود داشته باشد . و تاریخ نشان مى دهد که بنى امیه افراد به اصطلاح روشنفکر و دراک آن زمان را درست مثل مرغى که دانه ها را جمع بکند ، یکى یکى جمع مى کردند و سر به نیست مى نمودند . و چه قتلهاى فجیعى در این زمینه انجام دادند .
مسئله سوم ، هتک حرمتهاى الهى است . دیگر حرامى باقى نمى ماند مگر اینکه اینها مرتکب خواهند شد و عقد و بسته اى از اسلام باقى نمى ماند جز اینکه باز مى کنند : لا یدعوا لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه (8) . چهارم اینکه مسئله به این جا پایان نمى گیرد ، بلکه عملا با اسلام مخالفت مى کنند و براى اینکه مردم را واژگونه کنند ، اسلام را واژگونه مى کنند . و لبس الاسلام لبس الفر و مقلوبا (9) . اسلام را مى پوشانند به تن مردم امام آنچنان که پوستینى را وارونه بپوشانند .
شما مى دانید که خاصیت پوستین یعنى گرم کردن و نیز زیبایى نقش و نگارهاى آن وقتى بروز مى کند که آن را درست بپوشند . اگر پوستین را وارونه بپوشند ، یک ذره گرما ندارد و بعلاوه یک امر وحشتناکى مى شود که مورد تمسخر افراد قرار مى گیرد . على علیه السلام که شهید شد برخلاف پیش بینى هاى معاویه که على با کشته شدنش تمام مى شود ، به صورت یک سمبل در جامعه زنده شد ، اگر چه به عنوان یک فرد کشته شد . یعنى فکر على بعد از مردنش بیشتر گسترش یافت و بعد شیعه ها در مقابل حزب اموى دور همدیگر جمع شدند ، همفکریها پیدا شد و در واقع آن وقت بود که شیعه على به صورت یک جمعیت متشکل در آمد .
معاویه در دوره خودش مبارزات زیادى با فکر على علیه السلام کرد ، سب و لعنها بالاى منبر براى على مى شد . بخشنامه کرده بودند که در سراسر کشور اسلامى در نماز جمعه ها على علیه السلام را لعن بکنند . و این علامت این است که على علیه السلام به صورت یک نیرو و یک سمبل و یک فکر و عقیده و ایمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت . این مرد براى مبارزه با فکر و روح على کارها انجام داد ، یکى را مسموم کرد ، سر دیگرى را روى نیزه کرد ، اینها به جاى خودش ، ولى معاویه یک ظاهرى را براى فریب مردم حفظ مى کرد . تا دوره یزید مى رسد که دیگر تشت رسوایى ، از بام مى افتد . و انصاف این است که یزید از نظر سیاست اموى هم یک غلط بود ، یعنى کسى بود که نتوانست سیاست اموى را اعمال بکند ، بلکه کارى کرد که پرده امویها را درید . در این شرایط است که اباعبدالله نهضت خودشان را آغاز مى کنند . حالا مقدارى راجع به نهضت ایشان براى شما عرض مى کنم . مطلبى را مى گویم ، شما تامل بفرمائید ، ببینید این طور هست یا نه . همان طور که کلمات و آیات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى ، نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مى پذیرد و این خود ، آیت بسیار بزرگى براى نفوذ قرآن بر دلها بوده و هست ، انسان وقتى تاریخ حادثه عاشورا را مى خواند ، استعدادى براى شبیه سازى در آن مى بیند . همان طور که قرآن براى آهنگ پذیرى ساخته نشده ولى این طور هست ، حادثه کربلا هم براى شبیه سازى ساخته نشده ولى این طور هست .
من نمى دانم ، شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته . البته این مطلب را اثبات نمى کنم ولى نفى هم نمى کنم . داستان کربلا در هزار و دویست سال پیش روى صفحه کتاب آمده ، یک وقتى آمده که کسى فکر نمى کرده که این حادثه این قدر گسترش پیدا خواهد کرد . متن تاریخ این حادثه گویى اساسا براى یک نمایشنامه نوشته شده است ، شبیه پذیر است ، گویى دستور داده اند که آن را براى صحنه بودن بسازند . شهادتهاى فجیع ما زیاد داریم ولى این داستان به این شکل آیا مى تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و اباعبدالله به این مطلب توجه نکرده باشد ؟ من نمى دانم ، ولى بالاخره قضیه این طور است و باور هم نمى کنم که تعمدى در کار نباشد .
از امام تقاضاى بیعت مى کنند ، بعد از سه روز امام حرکت مى کند و مى رود به مکه و به اصطلاح مهاجرت مى کند و در مکه که حرم امن الهى است ، سکنى مى گزیند و شروع به فعالیت مى کند . چرا به مکه رفت ؟ آیا به این جهت که مکه حرم امن الهى بود و معتقد بود که بنى امیه مکه را محترم خواهند شمرد ؟ یعنى درباره بنى امیه ، چنین اعتقاد داشت که اگر سیاستشان اقتضا بکند و بخواهند او را در مکه بکشند ، اینکار را نمى کنند ؟ یا نه ، رفتن به مکه اولا براى این بود که خود این مهاجرت ، اعلام مخالفت بود . اگر در مدینه مى ماند و مى گفت من بیعت نمى کنم صدایش آنقدر به عالم اسلام نمى رسید .
بدین جهت هم گفت بیعت نمى کنم و هم اهل بیتش را حرکت داد و برد به مکه . این بود که صدایش در اطراف پیچید که حسین بن على حاضر به بیعت نشد و لذا از مدینه به مکه رفت . خود این ، به اصطلاح ( اگر تعبیر درست باشد ) یک ژست تبلیغاتى بود براى رساندن هدف و پیام خودش به مردم .
از این بالاتر که عجیب و فوق العاده است اینکه امام حسین علیه السلام در سوم شعبان وارد مکه مى شود ، و ماههاى رمضان ، شوال ، ذى القعده و ذى الحجه ( تا هشتم این ماه ) یعنى ایامى که عمره مستحب است و مردم از اطراف و اکناف به مکه می آیند را در آنجا مى ماند .
کم کم فصل حج مى رسد ، مردم از اطراف و اکناف و حتى از اقصا بلاد خراسان به مکه می آیند . روز ترویه مى شود یعنى روز هشتم ذى الحجه ، روزى که همه براى حج از نو لباس احرام مى پوشند و مى خواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند . ناگهان ، امام حسین علیه السلام اعلام مى کند که من مى خواهم بطرف عراق بروم ، من مى خواهم به طرف کوفه بروم .
یعنى در چنین شرایطى پشت مى کند به کعبه ، پشت مى کند به حج ، یعنى من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضایت خودش را به این وسیله و به این شکل اعلام مى کند . یعنى این کعبه دیگر در تسخیر بنى امیه است ، حجى که گرداننده اش یزید باشد ، براى مسلمین فایده اى نخواهد داشت . این پشت کردن به کعبه و اعمال حج در چنین روزى و اینکه بعد بگوید من براى رضاى خدا رو به جهاد مى کنم و پشت به حج ، رو به امر به معروف مى کنم و پشت به حج ، این ، یک دنیا معنى داشت ، کار کوچکى نبود . ارزش تبلیغاتى ، اسلوب ، روش و متدکار در اینجا به اوج خود مى رسد . سفرى را در پیش مى گیرد که همه عقلا ( یعنى عقلایى که بر اساس منافع قضاوت مى کنند ) آن را از نظر شخص امام حسین ناموفق پیش بینى مى کنند . یعنى پیش بینى مى کنند که ایشان در سفر کشته خواهند شد . و امام حسین در بسیارى از موارد ، پیش بینى آنها را تصدیق مى کند ، مى گوید : خودم هم مى دانم .
مى گویند پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى برى ؟ مى گوید : آنها را هم باید ببرم . بودن اهل بیت امام حسین علیه السلام در صحنه کربلا ، صحنه را بسیار بسیار داغتر کرد . و در واقع امام حسین علیه السلام یک عده مبلغ را طورى استخدام کرد که بعد از شهادتش ، آنها را با دست و نیروى دشمن تا قلب حکومت دشمن یعنى شام فرستاد . این خودش یک تاکتیک عجیب و یک کار فوق العاده است . همه براى این است که این صدا هر چه بیشتر به عالم برسد ، بیشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بیشتر ابعاد تاریخ و ابعاد زمان را بشکافد و هیچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد . در بین راه کارهاى خود امام حسین ، نمایشهایى از حقیقت اسلام است ، از مروت ، انسانیت ، از روح و حقانیت اسلام است . اینها همه جاى خودش . ببینید ! این شوخى نیست . در یکى از منازل بین راه حضرت دستور مى دهند آب زیاد بردارید .
هر چه مشک ذخیره دارید پر از آب کنید و بر هر چه مرکب و شتر همراهتان است که آنها را یدک مى کشید ، بار آب بزنید . ( پیش بینى بوده است ) . در بین راه ناگهان یکى از اصحاب فریاد مى کشد : لا حول ولا قوه الا بالله ، یا : لا اله الا الله یا : انا لله و انا الیه راجعون ( ذکرى مى گوید ) مى گویند چه خبر است ؟ مى گوید من به این سرزمین آشنا هستم ، سرزمینى است که در آن نخل نبوده ، مثل اینکه از دور نخل دیده مى شود ، شاخه نخل است ، مى فرماید خوب دقت کنید .
آنهایى که چشمهایشان تیزتر است مى گویند : نه آقا نخل نیست ، آنها پرچم است ، انسان است ، اسب است که از دور دارد می آید ، اشتباه مى کنید ، خود حضرت نگاه مى کند ، مى گوید راست مى گوئید ، کوهى است در سمت چپ شما ، آن کوه را پشت خودتان قرار بدهید . حر است با هزار نفر . حسین علیه السلام مثل پدرش على علیه السلام ( در داستان صفین ) است که از این جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى کند . بلکه از نظر او ، اینجا جائى است که باید مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد ، فورا مى فرماید : آن آبها را بیاورید و اسبها را سیراب کنید ، افراد را سیراب کنید .
حتى خودشان مراقبت مى کنند که حیوانهاى اینها کاملا سیراب شوند . یک نفر مى گوید مشکى را در اختیار من قرار داد که نتوانستم درش را باز کنم ، خود حضرت آمدند و با دست خویش در مشک را باز کردند و به من دادند . حتى اسبها که آب مى خوردند ، فرمود : اینها اگر خسته باشند ، با یک نفس سیر نمى خورند ، بگذارید با دو نفس ، سه نفس آب بخورند . همچنین در کربلا در همان نهایت شدتها مراقب است که ابتداى به جنگ نکند .
مسئله دیگر این است که من با آقاى محترم نویسنده شهید جاوید که دوست قدیمى ماست صحبت مى کردم ، با نظر ایشان موافق نبودم به ایشان گفتم چرا خطبه هاى امام حسین بعد از اینکه ایشان از نصرت مردم کوفه مایوس مى شوند و معلوم مى شود که دیگر کوفه در اختیار پسر زیاد قرار گرفت و مسلم کشته شد ، داغتر مى شود ؟ ممکن است کسى بگوید امام حسین خودش دیگر راه برگشت نداشت ، بسیار خوب ، راه برگشت نداشت ، ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنکه به اصحابش فرمود من بیعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خیر ، ما دست از دامن شما بر نمى داریم ، نگفت اصلا ماندن شما در اینجا حرام است ، براى اینکه آنها مى خواهند مرا بکشند ، به شما کارى ندارند ، اگر بمانید ، خونتان بى جهت ریخته مى شود و این حرام است ؟ چرا امام حسین نگفت واجب است شما بروید ؟ بلکه وقتى آنها پایداریشان را اعلام کردند ، امام حسین آنان را فوق العاده تایید کرد و از آن وقت بود که رازهایى را که قبلا به آنها نمى گفت ، به آنان گفت .
در شب عاشورا که مطلب قطعى است ، حبیب بن مظاهر را مى فرستد در میان بنى اسد که اگر باز هم مى شود عده اى را بیاورد . معلوم بود که مى خواست بر عددکشتگان افزوده شود ، چرا که هر چه خون شهید بیشتر ریخته شود این ندا بیشتر به جهان و جهانیان مى رسد . در روز عاشورا ، حر می آید توبه مى کند بعد می آید خدمت اباعبدالله ، حضرت مى فرماید از اسب بیا پائین ، مى گوید نه آقا اجازه بدهید من خونم را در راه شما بریزم ، خونت را در راه ما بریز یعنى چه ؟ آیا یعنى اگر تو کشته شوى ، من نجات پیدا مى کنم ؟ من که نجات پیدا نمى کنم . و حضرت به هیچ کس چنین چیزى نگفت . اینها نشان مى دهد که اباعبدالله علیه السلام ، خونین شدن این صحنه را مى خواست و بلکه خودش آن را رنگ آمیزى مى کرد . اینجاست که مى بینیم قبل از عاشورا ، صحنه هاى عجیبى به وجود می آید که گویى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بیشتر نمایانده شود ، بیشتر نمایش داده بشود . اینجاست که جنبه شبیه پذیرى قضیه ، خیلى زیاد مى شود . خدا رحمت کند مرحوم آیتى ، دوست عزیزمان را ( امشب به یاد او افتادیم ) ، در کتاب بررسى تاریخ عاشورا روى نکته اى خیلى تکیه کرده است ، تعبیر ایشان این است ، مى گوید : رنگ خون از نظر تاریخى ثابت ترین رنگهاست ، در تاریخ و در مسائل تاریخى آن رنگى که هرگز محو نمى شود رنگ قرمز است ، رنگ خون است و حسین بن على علیه السلام تعمدى داشت که تاریخ خودش را با این رنگ ثابت و زایل نشدنى بنویسد ، پیام خود را با خون خویش نوشت .
شنیده شده که افرادى در حال از بین رفتن با خون خودشان مطلبى نوشته اند و پیام داده اند . معلوم است که این خودش اثر دیگرى دارد که کسى با خون خود پیام و حرف خویش را بنویسد . در عرب جاهلیت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد که قبائلى که مى خواستند با یکدیگر پیمان ناگسستنى ببندند ، یک ظرف خون می آوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى کردند .
مى گفتند : این پیمان دیگر هرگز شکستنى نیست ، پیمان خون است و پیمان خون شکستنى نیست . حسین بن على علیه السلام در روز عاشورا گوئى رنگ آمیزى مى کند ، اما رنگ آمیزى با خون . براى اینکه رنگى که از هر رنگ دیگر ثابت تر است در تاریخ ، همین رنگ است . تاریخ خودش را با خون مى نویسد .
گاهى مى شنویم یا در کتابهاى تاریخى مى خوانیم که بسیارى از سلاطین و پادشاهان ، افرادى که این اشتها را داشته اند که نامشان در تاریخ ثبت شود ، در صدها سال پیش ، در یک لوحه فلزى یا سنگى حک کرده اند که منم فلانى ، پسر فلان کس ، از نژاد خدایان . منم کسى که فلان شخص آمد پیش من زانو زد و . . . حالا چرا پیام خودش را روى سنگ یا فلز ثبت مى کند ؟ براى اینکه از بین نرود ، باقى بماند . به همان نشانى که ما مى بینیم ، تاریخ ، آنها را زیر خروارها خاک مدفون کرد و احدى از آنها اطلاع پیدا نکرد تا بعد از هزاران سال ، حفاران اروپایى آمدند و آنها را از زیر خاک در آوردند ، حالا که از زیر خاک در آورده اند ، خوب چیزى نیست ، مسئله اى نیست ، کسى برایش اهمیتى قائل نمى شود سخنانى است که روى سنگ نوشته شده ولى روى دلها نوشته نشده .
امام حسین علیه السلام پیام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى کرد ، آنچه او گفت در هواى لرزان و در گوش افراد طنین انداخت اما در دلها ثبت شد بطورى که از دلها گرفتنى نیست . و خودش کاملا به این حقیقت آگاه بود ، آینده را درست مى دید که بعد از این ، حسین کشته شدنى نیست و هرگز کشته نخواهد شد . شما ببینید اینها چیست ، آیا مى تواند تصادف باشد ؟ نه ، اباعبدالله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استغاثه مى کرد یعنى استنصار مى کرد ، باز هم یارى مى خواست ، یعنى یاورهایى که بیایند کشته بشوند نه یاورهایى که بیایند نجاتش بدهند . امام حسین دیگر بعد از کشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شک نمى خواهد زنده بماند ، ولى یارى و یاور مى خواست که باز هم بیاید کشته بشود . این است که حضرت هل من ناصر ینصرنى مى فرمود . صدایشان رسید به خیمه ها ، زنها گریستند ، فریاد گریه شان بلند شد . امام حسین علیه السلام ، برادرشان حضرت ابوالفضل و یک نفر دیگر از اهل بیت را فرستادند ، فرمودند بروید زنها را ساکت کنید ، آنها آمدند و ساکت کردند . بعد خودشان برگشتند به خیام حرم ، اینجاست که طفل شیر خوارشان را به دست ایشان مى دهند . این طفل در بغل عمه اش زینب خواهر مقدس اباعبدالله است . حضرت این طفل را در بغل مى گیرد .
اباعبدالله نفرمود خواهرجان چرا در میان این بلوا ، در فضایى که هیچ امنیتى ندارد و از آن طرف تیر پرتاب مى شود و دشمن کمین کرده این طفل را آوردى ، بلکه او را در بغل گرفت و در همین حال تیرى از سوى دشمن می آید و به گلوى طفل مقدس اصابت مى کند . اباعبدالله چه مى کند ؟ ببینید رنگ آمیزى چگونه است ؟ تا این طفل این چنین شهید مى شود ، دست مى برد و یک مشت خون پر مى کند و به طرف آسمان مى پاشد که اى آسمان ببین و شاهد باش ! در آن لحظات آخر که ضربات زیادى بر بدن مقدس اباعبدالله وارد شده بود که دیگرى روى زمین افتاده بود و بر روى زانوهایش حرکت مى کرد و بعد از مقدارى حرکت ، مى افتاد و دوباره بر مى خواست ، ضربتى به گلوى ایشان اصابت مى کند . نوشته اند باز دست مبارکش را پر از خون کرد و به سر و صورتش مالید و گفت من مى خواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اینها صحنه هاى تکان دهنده صحراى کربلاست ، قضایایى است که پیام امام حسین را براى همیشه در دنیا جاوید و ثابت و باقى ماندنى مى کند . در عصر تاسوعا دشمن حمله مى کند . حضرت ، برادرشان ابوالفضل را مى فرستند و به او مى فرمایند : من مى خواهم امشب را با خداى خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم ، دعا و استغفار کنم ، تو به هر زبانى که مى خواهى امشب اینها را منصرف کن تا فردا . البته با آنها خواهیم جنگید . آنها بالاخره منصرف مى شوند . اباعبدالله علیه السلام در شب عاشورا چندین کار انجام داد که تاریخ نوشته است .
یکى از کارها این بود که به اصحاب ( مخصوصا افرادى که اهل این فن بودند ) دستور داد که همین امشب ، شمشیرها و نیزه هایتان را آماده کنید ، و خودشان هم سرکشى مى کردند . مردى بود به نام جون که اهل این کار یعنى اصلاح اسلحه بود . حضرت مى رفتند و از کار او سرکشى مى کردند . کار دیگرى که اباعبدالله در آن شب کردند ، این بود که دستور دادند که همان شبانه خیمه ها را که از هم دور بودند نزدیک یکدیگر قرار دهند ، و آنچنان نزدیک آوردند که طنابهاى خیمه ها در داخل یکدیگر فرو رفت بگونه اى که عبور یک نفر از بین دو خیمه ممکن نبود . بعد هم دستور دادند خیمه ها را به شکل هلال نصب کنند و همان شبانه در پشت خیمه ها گودالى حفر کنند بطورى که اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نکند . همچنین دستور داد مقدارى از خار و خاشاکهایى که در آنجا زیاد بود را انباشته کنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند که تا اینها زنده هستند ، دشمن نتواند از پشت خیمه ها بیاید یعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت سرشان اطمینان داشته باشند . کار دیگر حضرت این بود که همه اصحاب را در یک خیمه جمع کرد و براى آخرین بار اتمام حجت نمود . اول تشکر کرد ، تشکر بسیار بلیغ و عمیق ، هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود : من اهل بیتى بهتر از اهل بیت خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .
در عین حال فرمود : همه شما مى دانید که اینها جز شخص من به کس دیگرى کارى ندارند ، هدف اینها فقط من هستم ، اینها اگر به من دست بیابند به هیچیک از شما کارى ندارند . شما مى توانید از تاریکى شب استفاده کنید و همه تان بروید ، بعد هم فرمود هر کدام مى توانید دست یکى از این بچه ها و خاندان مرا بگیرید و ببرید . تا این جمله را فرمود ، از اطراف شروع کردند به گفتن اینکه : یا اباعبدالله ما چنین کارى بکنیم ؟ ! بداهم بهذا القول العباس بن على (10) علیه السلام اول کسى که به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود . اینجا است که باز سخنانى واقعا تاریخى و نمایشنامه اى مى شنویم . هر کدام به تعبیرى حرفى مى زنند ، یکى مى گوید آقا ! اگر مرا بکشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاکسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده بکنند و هفتاد بار چنین کارى را تکرار بکنند ، دست از تو بر نمى دارم ، این جان نا قابل ما قربان تو نیست . آن یکى مى گوید اگر مرا هزار بار بکشند و زنده کنند ، دست از دامن تو بر نمى دارم . حضرت هر کارى که لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند ، انجام داد .
مردى بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ به دست کفار اسیر شده ، خوب جوانش بود ، و معلوم نبود چه بر سرش می آید . گفت من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتى پیدا بکند . خبر رسید به اباعبدالله که براى فلان صحابى شما چنین جریانى رخ داده است . حضرت او را طلب کردند ، از او تشکر نمودند که تو مرد چنین و چنان هستى . پسرت گرفتار است ، یک نفر لازم است برود آنجا پولى ، هدیه اى ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد بکنند . کالاهایى ، لباسهایى در آنجا بود که مى شد آنها را تبدیل به پول کرد . فرمود اینها را مى گیرى و مى روى در آنجا تبدیل به پول مى کنى بعد مى دهى بچه ات را آزاد مى کنى . تا حضرت این جمله را فرمود ، او عرض کرد : اکلتنى السباع حیا ان فارقتک (11) درنده هاى بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کارى بکنم . پسرم گرفتار است ، باشد ، مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟ ! در آن شب بعد از آن اتمام حجتها وقتى که همه یکجا و صریحا اعلام وفادارى کردند و گفتند ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد ، یکدفعه صحنه عوض شد ، امام علیه السلام فرمود حالا که این طور است ، بدانید که ما کشته خواهیم شد . همه گفتند الحمدلله ، خدا را شکر مى کنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد ، این براى ما مژده است ، شادمانى است .
طفلى در گوشه اى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت . این طفل پیش خودش شک کرده که آیا این کشته شدن شامل من هم مى شود یا نه .
از طرفى حضرت فرمود تمام شما که در اینجا هستید ، ولى ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو کرد به اباعبدالله و گفت : یا عماه ! عمو جان ! و انا فى من قتل ؟ آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود ؟ نوشته اند اباعبدالله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است ، جوابى نداد . از او سوالى کرد ، فرمود : پسر برادر ! تو اول به سوال من جواب بده تا بعد من به سوال تو جواب بدهم ، اول بگو : کیف الموت عندک ؟ مردن پیش تو چگونه است ، چه طعم و مزه اى دارد ؟ عرض کرد : یا عماه احلى من العسل ، از عسل براى من شیرینتر است . تو اگر بگویى که من فردا شهید مى شوم ، مژده اى به من داده اى . فرمود بله فرزند برادر ، اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم ولى بعد از آنکه به درد سختى مبتلا خواهى شد ، بعد از یک ابتلاى بسیار بسیار سخت . گفت خدا را شکر ، الحمد لله که چنین حادثه اى رخ مى دهد . حالا شما