جاعلان زبردست
سودگرایی و منفعتطلبی فردی و گروهی در درازای تاریخ حیات آدمی، جز به تجاوز و تعدی به حقوق آحاد مردم نینجامیده است. سودطلبان برای وصول به خواستههای خویش، تا تعرض به حریم جان و مال و ناموس دیگران پیش رفتهاند و از هیچ نیرنگی در پیشبرد مقاصدشان دریغ نکردهاند.
دامنه این فریب حتی به تحریف آموزههای الاهی ادیان نیز کشید و به برخی از ادیان، رنگ و لعاب سودمحوری و دنیامداری زد. دستتحریف رباخواران بخیل، آموزههای مقدس موسوی را چنان به تحریف کشاند که از یهود و یهودیت، بوی انحصار و منفعت طلبی به مشام رساند و در آموزههایش، دنیامداری و برتری قومی را برجای گذاشت تا پس از این، با تجویزی دیننمایانه به هر رفتاری دست یازند و به امیال خویش دست یابند. تاریخ حکایت از درافتادن مسیح (ع) با رباخواران بدکنشتی دارد که سالهای بسیار پس از او به نسلکشی گروندگان به او پرداختند و چون از فرونشاندن موجگرایش به مسیح (ع) نومید شدند، از میانشان همچون «پولسی» دعوی گرایش به مسیحیت برآورد و از تعالیم حضرتش، قرائتی نوین که منطبق بر امیال همپالکیهای سود طلب یهودیش بود، ارائه کرد و تعالیم خود را به جای تعالیم مسیح(ع) نشاند و سالها تفکر مسیحیت یهودی زده را، بر کرسی فرمانروایی دنیای غرب نشاند و خود به قدیسی در آنعالم مبدل گشت. همو بود که در اطاعت از فرمانروایان رومی سفارش کرد:
«هر شخص (باید) مطیع قدرتهای برتر بشود؛ زیرا که قدرتی جز از خدا نیست و آنهایی که هست، از جانب خدا مرتب شده است. هر که با قدرت مقاومت نماید (مخالفت کند) مقاومت با ترتیب خدا نموده باشد… » [ رسالة پولس رسول به رومیان 13؛ 1 ـ 3]
و آنگاه که پس از قرنها سلطه خرافات ستمکارانه ارباب کلیسا ـ که برای حفظ منافع خود، مردم را به دنیاگریزی، و تحمل مظالم امپراتوران از فقر، فلاکت و بیماری فرا میخواندند و طبق تعالیم یهودی زادگان، عزّت، عظمت و مکنت خدایی را برای خود ثابت میدانستند ـ مسیحیانِ بخش بزرگی از اروپا، دنیاگری(گردانی)خداگرایانه را در زندگی مسلمانان اندلس احساس کردند و از دین دنیاگریز و رهبانیتگرای ارباب کلیسا، روی گرداندند و جرقههای اصلاحات دینی در کلیسای کاتولیک زده شد و روشنگری آغاز گردید؛ کوشیدند، این حرکت مبارک را نیز در جهت خواستههای خویش، مدیریت کنند و چنان کردند که مؤلفههای اندیشه و فرهنگشان در هیأت اومانیسم و تمدن بورژوایی مدرن به وجه غالب و حاکم عصر جدید بدل گردد. اگرچه عقلمحوری رنسانس در گریز از ستمگریهای مسیحیت یهودیزده، در تأثر شدید از فرهنگ شرق اسلامی بود؛ اما در راستای مطالبات سودطلبانه و انحصارگرایانه سرمایهداری یهود مدیریت شد و دنیای مسیحیت را از فرهنگ دنیاگرایی یهودیت پر ساخت. خصلت انحصارگرایانه، آنها را برآن داشت که با تحریف دیگر در تاریخ، تأثیر بسزای اسلام بر جهان مسیحیت را نادیده انگارند و نام اسلام و مسلمانان را در پیدایش اصلاحات دینی و رنسانس فکری از صفحات تاریخ حذف کنند؛ همانگونه که با دست بردن در تاریخ اقوام و ملل مسلمان، کوشیدند تمدنهای پیش از مسلمانیشان را به اندازهای بزرگ نشان دهند که از باور به تأثیر عمیق اسلام در رشد و تعالیشان بکاهند و این باور را نه فقط به فراموشی سپارند که آحاد ایشان را به نقطه مقابل آن معتقد سازند که فیالمثل اسلام آمد و تمدن باشکوه ایران را ویران کرد. حال آن که ایران و ایرانی در سایه لطف مکتبی چون اسلام درخشید، بارور شد و امثال فارابی، ابنسینا، بیرونی، طوسی، سبزواری، ملاصدرای شیرازی و … را پروراند؛ اما دست جعـّال سردمداران سودگرای همانان که چنددههای است با نام صهیونیزم سربرآوردند، در پیروی از اسلاف تحریفگر ایشان، از آستین درآمده و اینبار به تحریف تاریخ و حذف افتخارات مکتب حیاتبخش مسلمانان از کتب، رسالهها و مقالهها پرداختهاند، گویا اسلام کمترین نقشی در کمال و ترقی انسان در هیچ جای دنیا نداشته است و نه فقط موجب رشد نشده که آن را متوقف ساخته است. و این همه از آن رو است که آنها آموزههای اسلام را در تعارض جدی با منفعتطلبی خویش میدیدند و میبینند. ایشان میکوشند با نیرنگ، خود را عامل مهم شروع همة حرکتهای مهم تاریخ بشریت نشان دهند و با وجود قلّت بضاعتشان، همه کمالات را به خود منتسب سازند و عصر روشنگری را محصول طراحی خویش نشان دهند. و این در حالی است که از یهودیتی که میوه ممنوعه را علم و دانش میداند، چیزی جز این نمیتوان توقع داشت که یا باید از آن میوه نخوری و در جهل بمانی یا بخوری و دیگر به خدا نیازی نداشتهباشی؛ به گونهای که خود، محور همه چیز گردی و خدایی کنی!
والسلام
سردبیر
چکیده
اندیشة صهیونیسم به سرعت زاده نشد، بلکه همانند هر پدیدة اجتماعی دیگر، در بستر زمان و درپی شکلگیری حوادث گوناگون تولد یافت. زمینههایی که به زایش صهیونیسم انجامید، در گوشه و کنار جهان روی داد، و پیش از آنکه به شکل اسرائیل غاصب (رژیم اشغالگر قدس) ظهور کند، در خارج از فلسطین اشغالی قوام یافت؛ بنابراین جای تعجب نیست که کنفرانس بال در 1898 در سوئیس ازسوی صهیونیستها به رهبری «هرتصل» تشکیل و در آن رسماً صهیونیسم زاده شود و اندیشة تشکیل یک دولت یهودی شکل گیرد. پس از آن، صهیونیستها کوشیدند با تلاشهای دیپلماتیک، تصمیمات کنفرانس بال را به اجرا درآورند؛ ولی ناکامی آنان، «وایزمن» را پس از مرگ هرتصل بر آن داشت تا با اتخاذ شیوههای عملی مانند تشویق به مهاجرت به فلسطین در تحقق دولت یهودی بکوشند.
البته نرمش و همکاری ترکهای جوان در امپراتوری عثمانی با صهیونیستها، راه را برای اجرای مقاصد صهیونیستی گشود. افزون بر آن، با بروز و تشدید اختلافات میان ترکها و شکست و فروپاشی امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول، خیانت انگلیسیها به اعراب و حمایت بیدریغ از صهیونیسم، درخت شوم صهیونیسم و اسرائیل غاصب را بارور کرد.
اعلامیة بالفور یا موافقت دولت انگلیس با درخواست صهیونیستها برای تشکیل یک دولت یهودی در فلسطین، پایة سیاستهای آیندة انگلیس در فلسطین را بنا نهاد. از آن پس کنفرانس ورسای، جامعة ملل و میثاق آن را به تصویب رساند، جامعة ملل، کشورهایی را که باید تحت قیومیت قرار گیرند، تعیین و کنفرانس سانریمو، دولتهای قیم را مشخص کرد. نتیجة این تحولات، قیومیت انگلیس بر فلسطین بود. انگلیس در دوران قیومیت با اقدامات مختلف، زمینة اجرای وعدة بالفور و تأسیس دولت اسرائیل را فراهم آورد. در جریان جنگ جهانی دوم و بهویژه پس از آن، با ضعف امپراتوری انگلیس، حمایتهای همه جانبة آمریکا، جانشین حمایتهای انگلیس از صهیونیست شد؛ ازاینرو آمریکائیان با جانبداری از قطعنامة سازمان ملل متحد دربارة تقسیم فلسطین، دست صهیونیستها را برای توسل به زور برای تشکیل دولت یهودی اسرائیل بازگذاشتند.
واژگان کلیدی
صهیونیسم، یهود، اسلام، هرتصل، فلسطین، مسلمانان، امپراتوری عثمانی، انگلیس، اسرائیل، آمریکا، رژیم اشغالگر قدس، انقلاب اسلامی، امام خمینی (ره)، ایران، سازمانملل، اعلامیه بالفور، اعراب.
مقدمه
برای پاسخگویی به پرسشهای پیشگفته، مقالة حاضر، در دو بخش تنظیم و تدوین شده است:
1. نخست برخی از مهمترین زمینهها و بسترهای زایش صهیونیسم بیان شده است؛ البته این زمینهها و بسترها گوناگون هستند؛ بهگونهایکه ابعاد مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را دربر میگیرد.
2. در بخش دوم، چگونگی تلاش صهیونیستها برای تحقق آرمان صهیونیسم (تأسیس یک دولت یهودی) به تصویر کشیده میشود. در این روند، عوامل دیگری مانند: اختلافات اعراب و ترکان، فروپاشی امپراتوری عثمانی و قراردادهای تقسیم آن، همچنین، تلاشهای دو سازمان بینالمللی (جامعة ملل و سازمان ملل) و تأثیر قدرتهای بزرگ در پیدایی اسرائیل مورد بررسی کنجکاوانه قرار میگیرد.
چیستی صهیونیسم
صهیون در زبان عبری، به معنای پر آفتاب و نیز نام کوهی در جنوب غربی بیتالمقدس است. کوه صهیون زادگاه و آرامگاه داود پیامبر(ع) و جایگاه سلیمان (ع) بود. گاه این واژه نزد یهودیان بهمعنای شهر قدس، شهر برگزیده و شهر مقدس آسمانی بهکار میرود؛ ولی در متون دینی یهود، صهیون به آرمان و آرزوی ملت یهود برای بازگشت به سرزمین داود(ع) و سلیمان(ع) و تجدید دولت یهود اشاره دارد؛ بهعبارتدیگر صهیون برای یهود، سمبل رهایی از ظلم، تشکیل حکومت مستقل و فرمانروایی بر جهان است؛ ازاینرو یهودیان خود را فرزندان صهیون میدانند.
صهیونیسم به جنبشی گفته میشود که خواهان مهاجرت و بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهود است. صهیونیسم مانند شووینیسم (ناسیونالیسمافراطی) است که با خوار شمردن ملتها و نژادهای دیگر و با غلو در برتری خود، درپی دستیابی به قدرت سیاسی است. این جنبش در نیمة نخست قرن سیزدهم ش./ نیمة دوم قرن نوزدهم م. در اروپا پا به عرصة حیات گذاشت؛ ولی واژة صهیونیسم، نخستین بار ازسوی «تئودور هرتصل» به کار رفت و سپس «ناحومساکولو» - مورّخ صهیونیست - در کتاب «تاریخ صهیونیست» از آن سخن گفت.
صهیونیسم فقط دارای ابعاد و معانی سیاسی (صهیونیسم سیاسی) نیست؛ بلکه ابعاد و معانی دیگری همچون: صهیونیسم کارگری، فرهنگی، دموکراتیک، رادیکال و توسعهطلب را نیز دربرمیگیرد. مشهورترین تقسیم صهیونیسم، طبقهبندی آن به دو بخش سیاسی و فرهنگی (دینی) است. صهیونیسم سیاسی خواهان بازگشت یهودیان به فلسطین است که با تدوین کتاب «دولت یهود» ازسوی هرتصل در 1263ش./ 1894م. زاده شد؛ اما صهیونیسم فرهنگی، مخالف مهاجرت یهودیان در قرن چهاردهم ش./20 م. به فلسطین است؛ زیرا در انتظار انسان رهاییبخش در آخرالزمان نشسته است تا یهودیان و تمام ادیان را به سرزمین ابراهیم(ع) و موسی(ع) یا سرزمین نجات بازگرداند.
صهیونیسم به دینی و غیردینی نیز تقسیم میشود. صهیونیسم دینی، اندیشهای است که اعتقاد دارد بازگشت به سرزمین موعود، در زمانیکه پروردگار مشخص کرده است و به شیوهای که او تعیین میکند، انجام خواهد شد و این کار به دست بشر انجامپذیر نیست. پیروان این اندیشه، گروهی یهودی (صهیونیسم) و شماری عیسوی (صهیونیسممسیحی) هستند. درمقابل، در صهیونیسم غیردینی و غیریهودی، کسانی جای دارند که با تکیه بر استدلالهای تاریخی، سیاسی و علمی به اسکان یهودیان در فلسطین مشروعیت میبخشند، این همان صهیونیسم لاییک (غیردینی) است که تنها مفاهیم سیاسی خویش را به زبان دین بیان میکند؛ بنابراین صهیونیسم همواره به معنای یهودیت نیست؛ بلکه گاه به مفهوم حرکتی برای غیریهودی کردن یهودیت نیز بهکار میرود.
یهودستیزی
صهیونیستها مدعیاند که صهیونیسم، پاسخی به یهودآزاری است. به عقیدة آنها، دولتها و ملتها به بیماری علاجناپذیر یهودستیزی دچار شدهاند؛ بنابراین یهودیان را در هر کجا باشند، عنصر بیگانه بهحساب میآورند و آنان را در آشکار و پنهان آزار میدهند. «حیم وایزمن» (متوفی 1331 ش. / 1952م.) دراینباره میگوید:
«ضدیت با یهود، میکروبی است (که) هر غیریهودی هر کجا… باشد و هر چند که خود منکر باشد، بدان آلوده است.»
به بیان دیگر، آنان یهودستیزی را بلایی ازلی و ابدی میدانند که تنها در پناه یک دولت یهودی میتوان از آن رهایی یافت.
صهیونیستها به نمونههای بسیاری از یهود آزاری در طول تاریخ اشاره میکنند. از نظر آنان، یهود آزاری با شکست دولت یهودی اسرائیل و جهودا (یهودا) ، به ترتیب در 721 و 586 ق.م. ازسوی آشوریان و بابلیان آغاز، درنتیجه با پراکندهشدن یهودیان به نقاط دیگر جهان ادامه یافت و بهتدریج روند رو به رشدی به خود گرفت؛ بهگونهای که نقطة اوج آن در آلمان هیتلری به چشم میخورد. در این دورة طولانی، یهودیان در امپراتوری روم، کشور لهستان، روسیه تزاری و … بارها سرکوب و شکنجه شدند و تنها در سال 770 ش./ 1391 م. هفتادهزار نفر بهدلیل نپذیرفتن دین مسیح(ع) در اسپانیا جان خود را از دست دادند. افزون بر آن، یهودیان همواره از حق مالکیت در برخی از مناطق جهان و نیز اشتغال در برخی حرفهها محروم بوده و اغلب در «گتو»ها به سر بردهاند.
البته این ادعاهای صهیونیسم بههیچوجه قابل اثبات نیست؛ زیرا نخست آنکه برخی نمونههای تاریخی یهودآزاری مانند آنچه صهیونیستها دربارة یهودسوزی در آلمان مطرح میکنند، بیش از حد بزرگ شدهاست. صهیونیستها دراینزمینه، با سلطهای که بر ابزارهای تبلیغی جهان و به کارگیری آن دارند، به مظلومنمایی پرداختهاند. دوم آنکه برخی قصههای یهودآزاری ساخته و پرداختة یهودیان و صهیونیستها است. با این هدف که به روند مهاجرت یهودیان به فلسطین و تأسیس یک دولت یهودی شتاب بخشند. «دیوید بنگوریون» (متوفی 1352 ش./ 1972م.) اعتراف میکند:
اگر قدرت داشتم، عدهای یهودی را به کشورهای مختلف میفرستادم تا یهودآزاری را تعمداً بهوجود آورند.
شواهد دیگری بر نادرستی ادعاهای صهیونیسم دراینباره وجود دارد؛ ازجمله:
1. مهاجرت و پراکندگی یهودیان، اغلب به دلخواه آنان و با هدف اقتصادی بهسوی پررونقترین سرزمینها صورت گرفته است.
2. یهودیان همواره در پهنهای گسترده از خاک امپراتوری عثمانی در صلح و آرامش میزیستهاند.
3. یهودیان در بریتانیا، فرانسه و آلمان قرون وسطا مورد آزار نبودهاند؛ حتی پس از عصر نوزایی، وضع اجتماعی آنان بهبود یافت.
4. رنج و دردی که میلیونها بردة آفریقایی سیاهپوست در انتقال و اسکان اجباری به غرب متحمل شدهاند، بیش از رنج و دردی است که بر یهودیان وارد آمدهاست. جالب اینکه صاحبان برخی از کشتیهای حاملِ بردگان، سوداگران و بانکداران یهودی بودهاند.
5. وقوع یهودآزاری را در حد پایینی میتوان پذیرفت که آن هم به ویژگیهای فردی و اجتماعی یهودیان مانند جمعگریزی و اشتغال در مشاغل غیرمولد، چون رباخواری باز میگردد و نیز ریشه در منازعه دایمی کلیسا و کنیسه دارد. به هر روی، نقش یهودآزاری ساختگی در تولد صهیونیسم آنچنان بزرگ بود که هرتصل آنرا موهبت الاهی نامید. اگر صهیونیسم محصول یهودآزاری است، پس چرا صهیونیسم به نوعی یهودآزاری از راه تبعیض بین یهودیان سفاردی و اشکنازی مبدل شده است؛ پرسشی که صهیونیست همچنان آن را بیپاسخ گذاشتهاست.
تحول امپریالیسم
صهیونیسم، مولد دوران تحول و انتقال سرمایهداری غرب به مرحلة امپریالیسم نیز بهشمار میرود. در این دوره، همة قدرتهای بزرگ برای تأمین منافع استعماری، فعالانه درپی یافتن جای پایی محکم در خاورمیانه شدند. برای دستیابی به این هدف، نخستینبار «ناپلئون بناپارت» (امپراتور فرانسه) به جلب همکاری یهودیان علیه امپراتوری عثمانی دست زد که در این کار توفیقی بهدست نیاورد؛ سپس «بیسمارک» (صدراعظم سابق آلمان) برای پاسداری از خط راهآهنی که قرار بود از برن - شهری در آلمان - به بغداد کشیده شود، به جذب و به کارگیری یهودیان پرداخت.
اما سرانجام این انگلیس بود که به آرزوی دیرینهاش، یعنی خلق اندیشة صهیونیسم و ترغیب یهودیان اروپای شرقی، روسیه و غرب، برای مهاجرت به فلسطین و تشکیل یک دولت یهودی - که حافظ منافع آن کشور باشد - دست یافت.
دلایل بسیاری در تأیید نقش قدرتهای بزرگ استعماری، بهویژه انگلیس در پدیدآمدن صهیونیسم و رژیم اشغالگر قدس در دست است؛ برای نمونه در1219 ش./ 1840 م. روزنامة تایمز لندن اعتراف کرد که پیشنهاد استقرار یهودیان در سرزمین فلسطین مورد حمایت پنج قدرت بزرگ جهانی است؛ سپس هرتصل فاش کرد:
«بازگشت به سرزمین پدرانمان…از بزرگترین مسائل سیاسی مورد علاقه قدرتهایی است که در آسیا چیزی میجویند.»
اما همانگونه که گذشت، انگلیس گوی سبقت را از قدرتهای دیگر اروپایی ربود و با ابداع اندیشة صهیونیسم زمینة تأسیس رژیم غاصب اسرائیل را فراهم آورد؛ بهبیان دیگر پس از یک منازعة طولانی میان صهیونیستها، سرانجام صهیونیستهای انگلوفیل ، جناح وابسته به وایزمن به تثبیت فلسطین - مکان موردنظر انگلیس - بهعنوان جایگاه نهایی یهودیان موفق شدند.
یهودیان تنها نامزد تشکیل دولتی حافظ منافع غرب در منطقة حساس و استراتژیک خاورمیانه بودند؛ زیرا به عقیدة (لرد ارل شافتسبری هفتم) «Seventh Eart Shafes bury »،
- که از رجال سیاسی بریتانیا و نیز یک صهیونیست مسیحی بود - اسکان یهودیان در فلسطین نه تنها برای انگلستان که برای سراسر دنیای متمدن (غرب) سودمند خواهدبود. هرتصل نیز بر آن بود که یهودیان میتوانند حلّال مشکل غرب در خاورمیانه باشند. ماکس نوردو از صهیونیستهای معروف معتقد بود:
«ما فرهنگ اروپایی را… همچنان حفظ خواهیم کرد… ما به این فکر که باید آسیایی شویم میخندیم.»
پیشتر نیز یک کشیش مسیحی پیشنهاد کرده بود که برای حفاظت از هندوستان زیر سلطة انگلیس، لازم است یهودیان در فلسطین ساکن شوند. بههرحال، صهیونیستها خود را مشعلدار تمدن غرب میدانند که در تلاش است دموکراسی را در خاورمیانه و قلب آن حاکم کند.
نتیجه اینکه نیازهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی غرب، بهویژه انگلیس، سبب پدیدآمدن جریان فکری صهیونیسم و اسکان یهودیان در فلسطین گردید؛ جریانی که با غیردینی (= سیاسیکردن) یهودیت، درپی تحقق و حفظ منافع استعماری در خاورمیانه برآمد؛ درحالیکه یهودیت دیندار ممکن بود برای غرب خطر آفرین باشد.
سرمایهداری یهود
از اواخر قرن دهم ش./ شانزدهم م. یهودیان سفاردی از اسپانیا و پرتقال طرد شدند و در کشورهای عثمانی، هلند و فرانسه سکونت گزیدند. آنان بهدلیل مهارت در بانکداری و با بهرهمندی از روابط تنگاتنگی که با سفاردیهای عثمانی داشتند، بهآسانی به عرصة تجارت جهانی وارد شدند و بدینسان، نخستین گام را در شکلدهی به بورژوازی یهود برداشتند. در قرن یازده ش./هجدهم م. نیز با ارتقای وضع اجتماعی اروپاییان، موقعیت یهودیان، بهویژه در عرصة اقتصادی بهبود یافت. این امر به تلاش بیشتر بخشی از یهودیان برای رهایی از نظام گتو و ادغام در جوامع غربی و رویآوردن به مشاغل مولد و درنتیجه، گسترش و تثبیت قشر بورژوازی یهود منجر گردید.
بورژوازی یهود به شکلهای گوناگون در پدیدآوردن صهیونیسم مؤثر افتاد که مهمترین آنها عبارتند از:
1. بورژوازی یهود، همگام و همراه با رشد و تکامل سرمایهداری غرب و همانند آن، همة جهان را بازار مصرف خود میپندارد. در آن زمان، هرچند امپراتوری عثمانی از ضعف اقتصادی رنج میبرد، اما بهدست آوردن بازار داخلی آن به سادگی امکانپذیر نبود و این امکان با مهاجرت بیشتر یهودیان به عثمانی - سرزمینی که از نیروی کار ارزان عرب بهرهمند بود - فراهم میآمد. افزون بر این، چنین اقدامی یهودیان غیرفعال اقتصادی و بیعلاقه به سرمایهگذاری را به عناصر فعال اقتصادی در امپراتوری عثمانی تبدیل میکرد و یهودیان باقی مانده در غرب را نیز بهسوی فعالیتهای اقتصادی و سودآور سوق میداد.
2. سرمایهداری یهود برای جلوگیری از افزایش تقاضای مالی یهودیان فقیر که به کاهش ثروت آنان میانجامید، خواهان طرد آنها بودند؛ ازاینرو با تشکیل دولت اسرائیل، ادارة دولت یهودی را در دست گرفتند؛ بنابراین بورژوازی یهود، هم در راندن یهودیان از اروپا و هم در ادارهکردن آنان در فلسطین اشغالی نقش اساسی داشتهاست.
3. بورژوازی یهود در آغاز خواهان مهاجرت یهودیان به فلسطین نبود؛ بلکه به اعتراف «حیم وایزمن»، اوگاندا بیشتر مورد علاقه بازرگانان یهودی بود. در مرحله بعد نیز بورژوازی یهود درپی مهاجرت همة یهودیان به فلسطین نبود؛ بلکه خواهان آن بود که شمار یهودیان به اندازهای کاهش یابد که به رفاه اقتصادی آنان در غرب لطمهای وارد نسازد. «ناحوم ساکولو» دراینباره اعتراف میکند که صهیونیسم نه بهعنوان یک نهضت، بلکه بهعنوان یک اقدام مالی و سرمایهداری ظهور کردهاست؛ البته یافتن مکانی برای خوشگذرانی و نیز دستیابی به کنترل مجدد یهودیان از دیگر هدفهای بورژوازی یهود در خلق صهیونیسم شمرده شدهاست.
ادبیات سیاسی
پیش از تولد صهیونیسم سیاسی، صهیونیسم ادبی پدید آمد و نخستین جرقههای سیاسیکردن دین یهود را برافروخت؛ به دیگر سخن، صهیونیسم، نخست در عرصة زبان، گفتار و اندیشه و آنگاه در عرصة سیاست قد برافراشت. در این روند، صهیونیسم ادبی، زبان عبری را به خدمت گرفت و در گسترش آن کوشید و یهودیان عبری زبان را مورد تشویق و پاداش قرار داد. درپی این تلاش چند صد ساله، زبان عبری که به گفتة «بنگوریون» یک زبان ناگویا بود و در قلبها میزیست و به نماز، شعر و ادبیات مذهبی اختصاص داشت، به جایگاهی دست یافت که دیگر تنها زبان زمان گذشته نبود، بلکه زبان آینده، زبان رستاخیز و زبانی بود که میتوانست یهودیان را بهعنوان یک ملت یگانه در زیر بیرق خویش گرد آورد.
در عرصة قلم، اندیشه و هنر، داستان، رمان و نمایشهای بسیار پدید آمد که به ایفای نقش در تولد صهیونیسم پرداختند؛ ازجمله اشعار مذهبی «یهود بنهالهوی» (متوفی519 ش./ 1140 م.) به سود مقاصد صهیونیستی به کار رفت. کتاب «تلمود» (نگارش 1129 ش. / 1750 م.) اندیشة بازگشت به ارض موعود را رواج داد. بنجامیندیزرائیلی Benjamin disraeli)) در رُمان «دیوید آلروی» (تألیف 1212 ش./ 1833 م.) شکلی از نژادپرستی افراطی یهودی را به تصویر کشید. «زیگموند فروید» (متولد 1235 ش./ 1856م.) بر لزوم اجرای تربیت صهیونیستی تأکید ورزید. جورج الیوت(Georg Eliot) در رمان «دانیل دروندا» (Daniel Deranda) (تدوین 1255 ش./1876 م.) که مهمترین سند ادبی صهیونیسم بهشمار میرود، ناممکن بودن ادغام یهودیان در تمدنهای دیگر را گوشزد کرد. افزون بر این تلاشها، نگارش «دایرةالمعارفصهیونیسم و اسرائیل» (تألیف 1259 ش./ 1880 م.) به سهم خویش، زمینهساز صدور اعلامیه بالفور گردید و آن نیز از زمینههای اساسی تأسیس اسرائیل بهشمار میرود.
برخی از افسانهها نیز در پدیدآوردن صهیونیسم دخیل بودهاند. مهمترین این افسانهها، افسانة «یهودی سرگردان» یا «یهودی دورهگرد» است. این افسانه برای نمایاندن زندگی سراسر آمیخته با رنج، محنت، سرگردانی و بیپناهی یهودیان بهکار رفت و بهتدریج زمینة ذهنی ضرورت تلاش برای رهایی یهودیان صهیونیست را در اواخر قرن دوازدهم ش./ نوزدهم م. فراهم آورد.
ادبیات صهیونیستی تنها به ترسیم چهرة یهودیان یا یهودیان ناراضی نپرداخته، بلکه گاه کوشیده است چهرهای نیک و انسانی از یهودیان بهدست دهد تا آنان راه کسب امتیازات اجتماعی بیشتری را بازیابند و آن را برای ظهور صهیونیسم بهکار گیرند. درمجموع، ادبیات صهیونیستی کوشیده است تا با رواج همبستگی یهودیان جهان، مبارزه با تبلیغات ضدصهیونیستی، رنج و ستمدیدگی یهودیت را به تصویر کشد و به پندار خود، وحشیگری اعراب علیه یهودیان را نمایان سازد و به ترویج اندیشة برتری قوم یهود بپردازد.
شخصیتهای صهیونیستی
شخصیتها و نخبگان بسیاری در پدیدآمدن صهیونیسم نقش داشتهاند. در ذیل به نام برخی شخصیتهای سیاسی که دراینزمینه سهم بیشتری از دیگران داشتهاند و نیز به عمدة فعالیت آنها اشاره شدهاست:
1. هرتصل: وی که بنیانگذار سازمان جهانی صهیونیسم و پدر صهیونیسم بهشمارمیرود، در بوداپست مجارستان بهدنیا آمد و در ادلاخ اتریش جان سپرد. هرتصل در هجدهسالگی به وین رفت و به تحصیل حقوق پرداخت. وی پس از پایان تحصیلات، بهجای کار وکالت، پا به دنیای ادبیات و مطبوعات گذارد. در این دوره، او به تأثیر از موج تازة یهودستیزی در روسیه، لهستان و برخی کشورهای اروپایی درپی مطالعه کتاب «مسأله یهودی» و نیز بهدنبال مشاهدة قضیة دریفوس به این نتیجه رسید که تنها راهحل پایان یافتن یهودآزاری، گردآوردن یهودیان جهان در یک سرزمین است. هرتصل این نظریه را در کتاب دولت یهود (چاپ 1275 ش./ 1896 م.) که در اصل نامهای به خاندان روچیلدها است، مطرح کرد و یک سال بعد، نخستین کنگرة جهانی صهیونیسم را در شهر بال سوئیس تشکیل داد (the Bale Declaration conferenc) که هدف آن، ایجاد موطنی برای یهودیان در فلسطین بود؛ درحالیکه خود به یهودیت ایمان نداشت، به شعائر مذهبی بیاعتنا بود، زبان عبری نمیدانست و به فرهنگ غربی خویش مباهات میکرد.
2 . روچیلد: Edmond Rothschild (Rotschild) اعلامیة (1296 ش./ 1917 م.) دولت انگلیس، دربارة لزوم تأسیس دولت یهودی در فلسطین (= اعلامیه بالفور) با عبارت «لرد روچیلد عزیزم!» آغاز میشود که خود نشان از سهم ویژه و مؤثر بارونادموند روچیلد (متوفی 1313 ش./1934م.) در تولد و حیات صهیونیسم دارد؛ همچنین او مشهور به «پدر اسکان یهودیان در فلسطین» است. این عنوان به پاس تلاش مستمر وی در خرید زمین و املاک اعراب فلسطینی و هزینهکردن یک میلیون و ششصد هزار لیرة استرلینگ برای احداث دهکدههای مهاجرنشین در فلسطین به او داده شد. ادموند روچیلد به خانوادهای ثروتمند و یهودیالاصل تعلق داشت که از راه صرافی و بانکداری به ثروتی افسانهای دست یافت، تا جاییکه اعضای خانواده روچیلدها به سلاطین مالی مشهور شدند. این خانوادة ثروتمند به پاس خدمات مالیشان به دولت اتریش ازسوی آن دولت به لقب «بارون» مفتخر شدند. سهم ادموند روچیلد در شکلگیری اسرائیل نیز بسیار است. او دراینباره اعتراف میکند:
«بدون من صهیونیستها هیچکاری نمیتوانستند انجام دهند.»
دولت اسرائیل نیز بهمنظور قدردانی از خدمات وی، نام او را بر یکی از بلوارهای تلآویو نهاده است.
3. وایزمن: وی برجستهترین رهبر صهیونیستی پس از هرتصل است. خدمات او به نیروی دریایی بریتانیا ، زمینه را برای پذیرش نظریههایش دربارة لزوم تأسیس یک دولت یهودی در فلسطین، نزد مقامهای انگلیسی و نیز برای صدور اعلامیه بالفور فراهم آورد. وی پس از هرتصل، به رهبری سازمان جهانی صهیونیسم و سپس به ریاست آژانس یهود در فلسطین و سرانجام به ریاست جمهوری اسرائیل (= نخستین رئیسجمهور اسرائیل) برگزیده شد.
4. شافتسبری: وی یکی از برجستهترین رجال سیاسی بریتانیا و نیز برادر همسر پالمرستون، نخستوزیر اسبق انگلیس بود. وی ریاست صندوق کشف فلسطین را برعهده داشت و به پیشنهاد او، نخستین کنسولگری انگلیس در بیتالمقدس تأسیس شد. شافتسبری بر پایة این استدلال که هر ملت باید دارای وطن باشد و سرزمین کهن از آنِ ملت کهن است، مشوق نظری و عملی مهاجرت یهودیان به فلسطین گردید.
5 . دیزرائیلی: این سیاستمدار و نویسندة یهودیالاصل انگلیسی در 1216 ش./ 1837 م. به عضویت پارلمان و سپس به رهبری مجلس عوام و حزب محافظهکار انگلیس درآمد و آنگاه به نخستوزیری انگلیس رسید. دیزرائیلی بار دومی که به نخستوزیری بریتانیا رسید، ورود یهودیان به پارلمان آن کشور در کسوت نمایندگی را قانونی ساخت و مهمتر از آن، به ابتکار شخصی خویش، سهام ترعه (کانال) سوئز را پس از دریافت وام چهار میلیون لیرهای از «بارون ادموند روچیلد»، از «خدیو مصر» خرید و آن را در اختیار دولت انگلیس قرار داد و بدینسان سلطة انگلیس را بر مصر، فلسطین و صحرای سینا فراهم آورد. چهل سال بعد، دولت بریتانیا به پاس قدردانی از زحمات او و دیگر صهیونیستها، فلسطین را بهعنوان سرزمین یهودیان درنظر گرفت؛ بنابراین تأثیر دیزرائیلی در شکلگیری دولت یهود غیرمستقیم، ولی اساسی بود.
6. اسرائیل بیر: (Israe Beer) که در سال 1223 ش./1842م. به «پل جولیوس رویتر» تغییر نام داد. او در 1195 ش./ 1816 م. به دنیا آمد و در سیزده سالگی از آلمان به انگلیس مهاجرت کرد. وی به تدریج به فعالیتهای خبری علاقهمند شد و سرانجام در 1228 ش./ 1849 م. مؤسسهای برای گردآوری خبر در فرانسه و بلژیک تأسیس کرد تا آلمان را به خطوط تلگراف آن دو کشور متصل کند. بیست و پنج سال بعد، این مؤسسه به یک خبرگزاری بیرقیب تبدیل شد و اینگونه رویتر به ثروت و شهرتی فراوان دست یافت. وی از نخستین کسانی است که در اواسط قرن دوازدهم ش./نوزدهم م. با خرید زمین در فلسطین، سنگ بنای دولت غاصب و اشغالگر اسرائیل را گذارد؛ همچنین با در اختیارداشتن سازمان بزرگ خبری رویتر، بیش از هر یهودی دیگر به شکل دهی صهیونیسم کمک کرد.
مارکسیسم و کمونیسم
یکی دیگر از عوامل شکلگیری صهیونیسم، مارکسیسم و کمونیسم است. برخی از شواهدی که دراینزمینه مورد استفاده قرار میگیرد، عبارت است از:
الف. در عقاید کارل مارکس (متوفی 1262 ش./1882 م.) که یک یهودی بودهاست، آلمان کشوری بهشمار میرود که گرفتار انقلاب کارگری خواهد شد و یهودیان در آن انقلاب، همانند انقلابهای گذشته بشری، نیروهای پیشرو خواهند بود. صهیونیستها به تأثیر از مارکس، ملت برگزیدة خداوند، یعنی یهودیان را همواره عامل هر حرکت پیشروانه و مترقیانه بهحساب میآوردند. به عقیدة آنان، این نقش پیشتازی در جریان تولد و رشد کمونیسم و نیز در فرآیند برپایی و پیروزی انقلاب کمونیستی روسیه وجود داشته است؛ زیرا بیشتر اعضای کادر مرکزی حزب کمونیست شوروی سابق مانند «تروتسکی» یهودی بودهاند. افزون بر این بسیاری از رهبران صهیونیستی مانند «بنگوریون» از روسیة تزاری - که نخستین کشور کمونیستی جهان بوده است - برخاستهاند.
ب. صهیونیستها مانند کمونیستها از ماتریالیسم تاریخی مارکس در تحلیل گذشته و آینده خود سود میجویند. به گمان صهیونیستها، دوران کمون اولیه ، جلوة روزگار یهودیان پیش از حضرت یعقوب (ع) است. در دورة بردهداری، بردهداران غیریهودی مانند فرعون، یهودیان را به بردگی گرفتند. در دوران فئودالیسم و سرمایهداری، زمینداران و سرمایهداران غیریهودی بر مسند قدرت باقی ماندند و یهودیان را بهسوی کارهای کمارزش و پستی مانند صرافی سوق دادند. «در اینجا بود که یهود لازم [دید] که با انقلاب کمونیستی، رقبا را از میدان به در کرده و با ایجاد یک حزب نیرومند… تمامی قدرت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را به دست گیرد.»
بههرجهت کمونیسم، جهان را با دیدگاه مادی محض تفسیر میکند، دین را افیون تودهها میداند، عواطف و احساسات و اخلاق را روبنا میشمارد، حرکت تاریخ را براساس جبر تشریح میکند، شیرازة جامعه را بر اقتصاد قرار میدهد، برای دستیابی به هدف از هر وسیلهای بهره میبرد و طبقات و نه شخصیتها را تاریخساز میداند، صهیونیسم نیز معتقد است:
1. ثروت، پایه و اساس حکومتها است؛ درنتیجه جهان را باید از دریچة سکه و سرمایه دید.
2. ایمان مذهبی را باید ریشهکن و به جای آن، ارقام و اعداد را جایگزین کرد.
3 . سیاست، هیچ وجه مشترکی با اخلاق ندارد و حکومت اخلاقی محکوم به
شکست است.
4. بیگمان یهودیان براساس مشیت الاهی به آقایی و سروری جهان میرسند.
5. طلا، برترین نیروی محرک جهانی، در دست یهودیان است.
6. از مکر، تزویر و خیانت برای نیل یا نزدیک شدن به هدف میتوان سود برد.
7. هیچ تحولی بدون دخالت و نظارت پرقدرت و نفوذ وافر یهودیان انجام نمیشود.
ملیگرایی
ناسیونالیسم یا ملیگرایی جدید، محصول انقلاب کبیر فرانسه و یکی از آثار تمدن نوین غرب است. پس از انقلاب کبیر فرانسه، میل به وطنخواهی و آرمانهای قومی در ملیتها و اقلیتهای دینی، چون یهودیت، افزایش یافت؛ ازاینرو صهیونیسم را نمیتوان فرزند درد و رنج یهودیان دانست؛ بلکه اگر به یهودیان آزار و آسیبی نیز نمیرسید، باز هم تولد صهیونیسم بر پایة رشد ناسیونالیسم غربی اجتنابناپذیر بود. هرتصل نیز با بیان این «مسألة تشکیل حکومت یهودی بیش از آنکه مسألهای مذهبی یا اجتماعی باشد، مسألهای ملی است»، بر تأثیر فزایندة ملیگرایی در خلق صهیونیسم تأکید میورزد؛ همچنین «مارتین بوبر»، یکی از بزرگترین منادیان یهود در قرن حاضر، بر ویژگی ناسیونالیستی صهیونیسم اشاره میکند. افزون بر این، «آلبرت اینشتین» از زیانهای گسترش ناسیونالیسم بر یهود بیمناک بود.
این اعتقاد که یهودیت در روح جمعی و گروهی، زبان و دشمن و سرزمین مشترک ریشه دارد، همواره میان یهودیان وجود داشته است؛ ولی یهودیان در گذشته به بهرهگیری از این عناصر برای خلق دولت یهود قادر نبودهاند. سرانجام گروهی با تأکید بسیار بر عناصر ناسیونالیستی یهود، زمینههای ظهور صهیونیسم و تأسیس دولت یهودی را فراهم آوردند؛ البته ظهور لیبرالیسم که میل به آزادی و برابری را شدت میبخشد، در بهبود وضع عمومی، اجتماعی و سیاسی یهود و ظهور ناسیونالیسم یهودی (= صهیونیسم) تأثیر بسزایی داشتهاست.
امروزه برخی اندیشمندان، عناصری را که یهودیان افراطی یا صهیونیسم، بهعنوان عناصر تشکیلدهندة دولت یهود مطرح میکنند، مورد تردید جدی قرار دادهاند؛ زیرا:
1.صهیونیسم، جریانی غیردینی است؛ ازاینرو نمیتواند با تکیه بر عناصر سازندة دین، به حیات خود مشروعیت بخشد.
2. یهود، یک نژاد نیست، بلکه یک دین است؛ آن هم دینی که پیروان پراکندهاش در هیچ نقطة جهان دارای اکثریت جمعیتی نبودهاند.
3. یهود، یک ملت نیست؛ زیرا یهودیان از عناصر تشکیلدهندة ملت، مانند زبان و دشمن مشترک برخوردار نیستند.
4. صهیونیسم با طرح قوم برگزیده بودن یهود درپی سلطه بر جهان است؛ درحالیکه برتری و برگزیدگی راستین نیز نمیتواند وسیلهای بر مشروعیت بخشیدن به رفتار سلطهگرایانه باشد.
5. اگر فلسطین قبلهگاه ویژة یهودیان است، پس چرا بیشتر یهودیان آن را نمیشناخته و حتی دربارة موقعیت جغرافیایی آن نیز بیاطلاع بودهاند؟
6. ناسیونالیسم صهیونیستی بهشکلی افراطی درآمده است و بشر امروز به هیچرو پذیرای تحمل ناسیونالیستی نیست که برای تحقق هدفهای خویش، به کشتار، خشونت، ازدواج قومی و رفتار ناپسند دست میزند.
قوم برگزیده
تفسیر و نگرش خاص صهیونیستها از ایدة قوم برگزیده به شکلهای ذیل در پدیدآمدن صهیونیسم دخالت داشته است:
1. براساس متون دینی یهودی، یهود قوم برگزیدة خداوند است؛ زیرا خدا به بنیاسرائیل وعدة حکومت از نیل تا فرات را داده است. این آموزه، تفسیر کلام خداوند به حضرت ابراهیم(ع) است که فرمود:
«به اخلاف تو، این سرزمین، از رود مصر تا شط بزرگ ]یعنی[ شط فرات را اعطا میکنم.»
درواقع کتاب مقدس یهودیان، آنان را «قومی که خداوند کیفرشان داده و در همان حال برگزیده است» معرفی میکند؛ به دیگر سخن براساس متون دینی یهودیان، آنان عطیة الاهی هستند و خداوند آنان را دوست میدارد؛ ازاینرو آنان را از میان مردم زمین برای ادارة حکومت جهانی برگزیده است.
اندیشة مذکور در شرایط عادی و در وضعیت طبیعی به پدیدآمدن صهیونیسم نینجامیده است؛ بلکه بزرگنمایی و سیاسیکردن آن، زایندة صهیونیسم است؛ زیرا:
الف. هرتصل بنیانگذار صهیونیسم فردی غیرمذهبی بود. وی اعتراف کرد که آرا و عقایدش متأثر از مذهب یهودی نیست؛ بلکه او انسان بیدینی است. در تأیید این اعتراف، «یوری اونری» (Uri Avnery) عضو سابق مجلس اسرائیل، بر این نکته پای فشرد که بیشتر جمعیت اسرائیل، بیمذهب و حتی ضدمذهب هستند.
ب. در تفسیر برگزیده شدن قوم بنیاسرائیل و اعطای حکومت نیل تا فرات به آنان ازسوی خداوند، دو نظریه مطرح است:
اول: وعدة فوق که به بنیاسرائیل داده شده، مربوط به زمانهای گذشته است که خانه به دوش بودهاند و پس از مدتی این وعده (تشکیل دولت یهود) تحقق یافتهاست.
دوم: این وعده مربوط به آینده است؛ بدینگونه که یک منجی ظهور میکند و یهودیان را به ارض موعود میبرد؛ البته هنوز آن منجی ظهور نکرده است.
2. یکی از دلایل دیگر یهودیان برای اثبات برگزیده بودن خویش، ویژگیهایی است که به گمان آنان تنها در یهودیان وجود دارد. یهودیان گمان میکنند که شباهتی به ملل دیگر ندارند و نژادشان پاکترین و خالصترین نژادها است و به این دلیل در سراسر تاریخ از پذیرش حاکمیت و سلطة هر سلطانی جز پروردگار عالم سرباز زدهاند. همچنین یهودیان برآنند که قوم یهود ملتی بیمانند است و آنان نخستین مورّخان دنیا، تنها دارندگان فرهنگ مستقل در خاورمیانه و جهان، گل سرسبد آفرینش، مردمی کوشا و توانا، نخستین کاشفان حکومت جهانی خدا، نژاد برتر و ملت مقدساند و بهدلیل برخورداری از این ویژگیها، بر دیگران میبالند و خود را شایسته حکومت مستقل یا مسلط بر جهانیان میدانند.
اگر هم بر فرض این گمان و اعتقاد آنان درست باشد، بههیچ روی موجب پدیدآمدن حقی برای تشکیل دولت یهود و سلطه بر جهان نمیشود. افزون بر این، تحقیقات نوین، نخست برخورداری یهودیان از ویژگیهای مذکور را رد میکند و در مرحلة بعد اگر فرض شود که این ویژگیها در یهود وجود دارد، اثبات وجود آنها در همة یهودیان ممکن نخواهد بود؛ چنانکه «ساکولو» میگوید:
«خلوص و ناآلودگی مطلق ]در یهود[ وجود ندارد.»
چگونه میتوان پذیرفت که آلودگی در یهود نیست؛ درحالیکه یکی از زمینههای پدیدآمدن صهیونیسم، نجات یهود از آلودگی نژادی است؟
ازاینرو «ساکولو» بهعنوان یک صهیونیست، یهودیانی را که زنان غیریهودی میگیرند، سرزنش و نفرین میکند و میکوشد آنان را از این کارِ گناه آلود باز دارد.
وعده خداوند
یهودیان مدعیاند که خداوند در کتابهای دینی به آنان وعده داده است که روزی فرزندان و بازماندگان قوم برگزیده و درهمانحال پراکنده یهود از سراسر جهان را به دور کوه صهیونِ اورشلیم گرد میآورد و آنان را برای همیشه از آوارگی نجات میدهد و در فلسطین ساکن میکند. خداوند این وعده را ازسوی یک منجی الاهی محقق میسازد؛ بنابراین نتیجه میگیرند که بازگشت یهودیان به ارض موعود، یک آرمان مذهبی و حاکی از علاقه آنان به فلسطین و نیز نمایانگر تلاش یهودیان در همسانسازی سرنوشت همکیشان است.
دراینزمینه صهیونیستها جایگاه مذهبی فلسطین یا سرزمین موعود را بسیار بالاتر از آنچه هست، نشان میدهند و از آن بهرهبرداری سیاسی میکنند؛ به گونهای که «ژنرال موشهدایان» میگوید:
«اگر کتاب مقدس به ما تعلق دارد و اگر خود را بهعنوان امت دینی کتاب [مقدس] تلقی میکنیم، بایستی تمامی سرزمینهای کتاب ]مقدس[ را در تملک خویش داشته باشیم.»
و به عقیده «روژه گارودی»، ایگال امیر به امر خداوند و گروه خود، یعنی جنگاوران اسرائیل، اسحاق رابین را ترور میکند؛ زیرا رابین برخلاف عقاید دینی درپی آن بود که بخشی از سرزمین موعود (= کرانه غربی رود اردن) را به اعراب تسلیم کند.
در نقد این عقیده میتوان گفت: اگر وعدة بازگشت به سرزمین موعود، کلام وحی باشد، آن بهمعنای سرزمینی جغرافیایی نیست؛ بلکه اعادة صهیون به یهود، اشاره به انعقاد نوعی پیمان با خداوند است؛ ازاینرو به نظر میرسد فلسطین هیچگاه سرزمین موعود یهودی نبودهاست. شاید ازاینرو است که مجمع اصلاح یهودیت در 1264 ش./1885 م. اعلام کرد که انتظار بازگشت به فلسطین را ندارد یا برخی از آنان گفتهاند: آمریکا و آلمان، صهیون یهودیان است؛ البته حذف کلمه صهیون در ادعیة مذهبی نیز نشان از بیپایگی این عقیده دارد که صهیون در فلسطین است.
بنابراین ادعای صهیونیسم مبنی براینکه صهیون در فلسطین است، درست نیست؛ زیرا صهیونیستها در اواخر قرن سیزدهم ش./ اوایل قرن بیستم م. فلسطین را پس از بررسی و رد مناطقی چون سورینام، کنیا، اوگاندا، قبرس، موزامبیک، آرژانتین، کنگو، آنگولا، طرابلس (لیبی) و صحرای سینا بهعنوان مکانی برای تأسیس حکومت یهود برگزیدهاند. نتیجه اینکه آنان حتی به اندازة یهودیان در اندیشه فلسطین نبودهاند؛ همچنین اینکه صهیون برای صهیونیستها مهم نبوده و نیست، با اعتراف «لئو پنسکر» (Leo Pinsker)، صهیونیست مشهور به اینکه «ما فقط به قطعه زمینی نیاز داریم که … اعتقاد به خدا و کتاب مقدس … را به آنجا ببریم» و نیز با این اعتراف هرتصل که تلاش او برای تأسیس دولت یهودی، یک برنامه استعماری است، روشنتر میگردد.
افزون بر آنچه گذشت، زمینههای دیگری نیز در زایش صهیونیسم دخیل بودهاند که در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود.
الف. قصه دریفوس: وی (متوفی 1314 ش./ 1935 م.) افسر یهودی ارتش فرانسه بود که در 1273 ش./ 1894 م. متهم به تحویل مدارک نظامی محرمانه و مهمی به آلمان شد. او در همین سال دستگیر، محاکمه و به حبس ابد محکوم شد؛ولی در 1278 ش./ 1899 م. تبرئه و در 1285 ش./ 1906 م. به خدمت فراخوانده شد. این ماجرا از یکسو موج تازهای از یهود آزاری و ازسویدیگر یهودگرایی را در اروپا شدت بخشید؛ اگرچه ماجرای دریفوس نزاعی میان گروههای چپ و راست فرانسه تلقی میشد، ولی صهیونیسم، آن را بهعنوان یکی از مظاهر آزار و ستم بر یهودیان مطرح کرد. همین ماجرا، اثری عمیق بر افکار هرتصل گذاشت؛ بهگونهای که وی را به یافتن راهحلی اساسی برای رهانیدن و نجات یهودیان از ظلم و ستم کشاند. درپی آن، وی طرح تأسیس یک کشور یهودی را بهعنوان راهحلی برای نجات یهودیان از یهودآزاری در کتاب «یهود و دولت» خویش به دستداد.
ب. نهضتهای صهیونیستی: از دیگر زمینههای ظهور صهیونیسم، تأسیس و تداوم فعالیتها و جنبشهای صهیونی است. از مهمترین این گروهها و جنبشها، گروه عشّاق صهیون و جنبش بیلو بودند که در نخستین سالهای دهة 1260 ش./1890م. در روسیه پدید آمدند و به سرعت در کشورهای دیگر گسترش یافتند.
جنبش بیلو، متأثر از آرا و نظریههای پنسکر، رهبر عشاق صهیون بود؛ اما رنگ صهیونیستی بیشتری در مقایسه با عشاق صهیون داشت؛ بهگونهایکه نخستین مهاجرت گروهی به فلسطین از ابتکارات این جنبش است. درمجموع، نتیجة تلاشهای حدود پانزده سالة گروه عشاق صهیون و جنبش بیلو، ظهور هرتصل و نگارش کتاب «دولتیهود» است. هرتصل برای نیل به هدف تأسیس کشور یهودی، جنبشها و سازمانهای پراکندة صهیونیستی را در کنفرانس بال، زیر چتر سازمانی واحد (= سازمانجهانی صهیونیسم) گردآورد.
ج. ملتی فرومایه: اروپاییان به یهودیان با نگاهی منفی مینگریستند. از نظر آنان، یهودیان موجوداتی پست، ملتی فرومایه، استثمارگران اصلی اقتصاد اروپا، ناتوان در همسانی با دیگران، نژادی با زاد و ولد فراوان و عناصری فقیر و انگل بودند و به عقیدة بالفور، آنان دشمنانی بودند که حضورشان در تمدن غرب به فلاکت آن میانجامد؛ بنابراین اروپاییان، تاب تحمل آنها را نداشتند و برآن شدند تا یهودیان را از اروپا اخراج و در یک سرزمین خارجی مانند فلسطین ساکن کنند. دراینصورت یهودیان فقیر و انگل با حراست از کانال استراتژیک سوئز به ابزار سودمند برای غرب مبدل میشدند.
د. ناهمزیستی: زندگی اجتماعی یهودیان در اروپا، با مشکلات و موانعی همراه بود. یکی از این مشکلات و موانع این بود که یهودیان توانایی هماهنگی و همسانی با جامعة غرب را نداشته و برای پاسداری از آداب، سنن و عقاید یهودی علاقهای از خود نشان نمیدادند و چون ناچار بودند، توان و نیروی خویش را در بهسازی، عمران و آبادانی تمدن غرب - تمدنی که در آن عنصری بیگانه بودند - بهکارگیرند، هیچگاه خشنود نبودهاند؛ ازاینرو بهسوی نظریة تأسیس دولت مستقل یهودی - که میتوانست آنان را از شر غرب رهایی بخشد - گرایش یافتند.
ه. حفظ هویت دینی: در دوره رنسانس و انقلاب صنعتی غرب، حصار زندگی گتویی یهودیان فروریخت. این امر رویارویی و برخورد یهودیان با فرهنگ غیرخودی و تضعیف عقاید دینی را درپی داشت و از قدرت پاسخگویی یهودیت به نیازهای نوین مردم یهودی کاست؛ درنتیجه گروهی که به ظاهر درپی حفظ هویت ملی و مذهبی یهود بودند، تحت تأثیر عوامل گوناگون و بهویژه نفوذ استعمارگران، به سیاسیکردن یهودیت، یعنی آفرینش صهیونیسم پرداختند. در دستیابی به این هدف، حفظ انسجام نسبی یهودیان و ممانعت از تفرقه آنها ضروری بود.
و. تحولات اجتماعی غرب: تحولات اجتماعی در غرب پس از عصر نوزایی، به گسترش حقوق مدنی و ترویج آزادیهای سیاسی و توسعة شعارهای برابری و برادری همگانی انجامید. این موضوع به یهودیان امکان داد تا در پرتو فضای ایجاد شده به تقویت عناصر ناسیونالیستی یهودیت، همچون: نژاد، خون، مذهب، وطن و زبان یهودی بپردازند؛ برای نمونه بسط و رشد آزادی سیاسی سبب دست کشیدن یهودیان آلمانی از زبان محلی «یدیش» و رویآوردن به زبان عبری گردید. خلاصه اینکه بهرهگیری از عناصر ناسیونالیستی برای خلق صهیونیسم در پرتو گسترش حقوق مدنی غربی بهوقوع پیوست.
ز. شکست دشمن: تجزیه و نابودسازی امپراتوری عثمانی از اهداف استعمارگران بود؛ زیرا تجزیة یک امپراتوری مسلمان، افزون بر اینکه شکست دشمن و حریفی دیرینه بهشمار میرفت، بازار مصرف، مواد اولیه و موقعیت اقتصادی نوینی را برای یکایک استعمارگران -ـ بهویژه بریتانیا بهعنوان بزرگترین دولت استعماری - فراهم میآورد. به اعتراف سرهنگ «جورج گاولر» (George Gauler)، حاکم انگلیسی استرالیای جنوبی، فلسطین بهعنوان محور، مرکز عصب و قلب دنیا است؛ بنابراین تصرف و تصاحب آن ازسوی هریک از کشورهای رقیب، ضربهای هولناک بر پیکر بریتانیا وارد میکرد.
ح. اندیشة ملت ارگانیک: ترویج اندیشة ملت واحد، در باروری صهیونیسم سهیم بودهاست. در ترویج و تزریق این اندیشه، کسانی مانند: «اسحاق نیوتن»
(Issac Newton) و «روسو» ( (Rousseau دارای سهم بزرگی هستند. در نوشتههای «کانت» (Kant) و «فیخته» (Fichte) نیز یهودیان بهعنوان یک ملت انداموار (ارگانیک) یا واحد معرفی شدهاند. کوششهای آنان به نگارش کتاب سرزمین جلعاد (چاپ 1259 ش./1890 م.) و تولد سرود هاتیکوه ((Hatikvah به معنای امید منجر شد که اولی بر لزوم اسکان یهودیان در یک سرزمین معین پای میفشرد و دومی بر حرکت صهیونیسم بهسوی فلسطین.
بدیهی است عوامل دیگری همچون: نقش مهاجرتهای یهودیان به نقاط گوناگون جهان، تحریف متون دینی و سکوت روحانیان مذهبی و نیز خاموشی و بیتفاوتی مسلمانان و حکومتهای اسلامی در پدیدآمدن صهیونیسم را نباید به فراموشی سپرد.
تا کنفرانس بال در 1277 ش./1898 م. زمینههای ذهنی و فکری اندیشة یک دولت صهیونیستی فراهم آمد. پس از آن حرکتهای عملی و عینی قابل توجهی ازسوی صهیونیستها برای تأسیس یک دولت یهودی آغاز و به انجام رسید که به برخی از مهمترین آنها میپردازیم:
منشورگرایی
فاصلة زمانی میان کنگرة اول (1276 ش./1897 م.) تا کنگرة هشتم (1286ش./1907م.) صهیونیستها، مرحلة نخست دیپلماسی صهیونیستی در نیل به تشکیل دولت یهودی را دربر میگیرد که طی آن، تلاشهای دیپلماتیک وسیعی برای اجرای اعلامیة کنفرانس بال (The Bale Declaration conference) صورت گرفت. به این دوره - که به تلاش برای کسب مجوز (منشور) از سلطان عثمانی به منظور تأسیس یک دولت یهودی در فلسطین محدود شد - «دوران منشور» و به طرفداران آن، «منشورگرایان» لقب دادهاند.
اعلامیة کنگره بال که از یک مقدمه و چهار ماده تشکیل میشد، تأسیس کشوری یهودی در فلسطین را هدف صهیونیسم اعلام کرد. کنفرانس مزبور برای تحقق این اهداف، راههای ذیل را پیشنهاد کرد.
1. تسریع ]در[ مستعمرهکردن فلسطین ازسوی کارگزاران کشاورزی و صنعتی یهود به روال مناسب.
2.سازماندهی و گردآوری تمامی یهودیان بهوسیلة مؤسسات خاص محلی و بینالمللی، متناسب با قوانین کشور.
3. تقویت و بارور کردن احساسات و وجدان ملـّی یهود.
4. برداشتن گامهای مقدماتی مورد لزوم جهت کسب رضایت حکومت ]عثمانی[ برای رسیدن به هدف صهیونیسم.
ماده اول و چهارم اعلامیة بال، لزوم دست زدن به اقدامات دیپلماتیک را برای تحقق هدف تشکیل دولت یهودی مورد تأکید قرار داد؛ البته پیش از برپایی کنفرانس بال، فعالیتهای سیاسی چندی برای قانعساختن سلطان عثمانی به منظور مهاجرت یهودیان به فلسطین بهعنوان بستر لازم برای برپایی دولت یهودی صورت گرفت؛ از آن جمله:
الف. گروهی از عشّاق صهیون در 1260ش ./ 1881 م. از دولت عثمانی خواستند که به یهودیان اجازة مهاجرت به فلسطین داده شود.
ب. لاورنس الیفانت Laurence oliphant)) ، صهیونیست انگلیسی در 1261 ش./ 1882 م. از طریق سفیر آمریکا در عثمانی، از سلطان عثمانی، سفر و مهاجرت یهودیان به فلسطین را تقاضا کرد.
ج. سر ساموئل مونتاگو( (Sir Samuel montagu، صهیونیست سرمایهدار انگلیسی در 1272 ش ./ 1893م. تقاضایی را با امضای مسوولان اجرایی و دبیران شاخههای عشّاق صهیون، برای سلطان عثمانی فرستاد که در آن، خواهان لغو ممنوعیت مهاجرت یهودیان به فلسطین و خرید زمین ازسوی آن دولت شد.
د. همچنین هرتصل در 1275 ش./ 1896 م. و برخی دیگر از رهبران انگلیسی صهیونیسم، مانند اسرائیل زانگویل «Israel Zangwill» و هربرت بنتویج
(Herbert Bentwich) به پایتخت کشور عثمانی مسافرت و خواستههای صهیونیسم را مطرح کردند؛ اما سلطان عبدالحمید همة درخواستهای مذکور را رد کرد.
پس از آنکه اقدامات سیاسی هرتصل و دیگر رهبران صهیونیسم در جلب نظر مساعد سطان بینتیجه ماند، آنان کوشیدند تا حمایت عملی دولتهای غربی را از تلاشهای دیپلماتیک خویش بهدست آوردند. ویلیام دوم ـ قیصر آلمان ـ نخستین رییس یک کشور اروپایی بود که مورد استفاده و بهرهبرداری صهیونیستها برای جلبنظر سلطان عثمانی قرار گرفت؛ ولی اینبار نیز صهیونیستها پاسخی دلخواه از سلطان دریافت نکردند. در برابر، قیصر آلمان آنان را مورد حمایت مالی و سیاسی دولت خویش قرار داد. ملاقات هرتصل در 1280 و 1281 ش./1901 و 1902 م. با سلطان نیز نتیجهای درپی نداشت؛ ازاینرو صهیونیستها بیش از گذشته از دستیابی به فلسطین از طریق تلاشهای سیاسی ناامید و سرخورده شدند؛ ازاینرو اندیشة مهاجرت به مکانی غیر از فلسطین یا «صهیونیسم بدون صهیون» مطرح شد. با اینهمه، سه سال پس از مرگ هرتصل (1286 ش./1907 م.)، همچنان تلاشهای دیپلماتیک برای تأسیس یک دولت یهودی ادامه یافت.
عملگرایی (Pragmatism)
مرحلة دوم دیپلماسی صهیونیستی، از 1286 ش./1907 م. آغاز و در 1293 ش./ 1914م. به پایان رسید. دیپلماسی جدید، همانند دیپلماسی پیشین فعال نبود؛ زیرا اقدامات عملی نیز برای نیل به هدف صهیونیستی بهکار گرفته شد و این موضوع به کاهش فعالیتهای دیپلماتیک گذشته انجامید؛ به دیگر سخن، از کنگرة هشتم صهیونیستی (1286 ش./1907م.) این اندیشه که «پیش از گرفتن منشور از سلطان عثمانی، نباید فعالیت عملی برای مستعمرهساختن فلسطین آغاز شود»، جای خود را به ضرورت نفوذ و رخنة تدریجی و عملی بدون کسب مجوز در فلسطین، با هدف در دستگرفتن حیات اقتصادی بهعنوان مهمترین راه برای استعمار کامل سپرد. چنین تحولی بهمعنای پایان عمر منشورگرایان به رهبری هرتصل و هوادارانش و آغاز حیات سیاسی عملگرایان به رهبری کسانی چون «حیم وایزمن» بود.
افزون بر این، از 1287 ش./1908 م. راه برای اجرای نقشههای عملگرایان بیش از گذشته فراهم آمد؛ زیرا نخست اینکه عبدالحمید بنعبدالحمید، سی و چهارمین سلطان امپراتوری عثمانی، در 1287 ش./1908 م. ازسوی ترکهای جوان از سلطنت خلع شد و دوم با انقلاب ترکهای جوان و برکناری سلطان، ترکهای جوان ادارة کشور را در دست گرفتند؛ درحالیکه آنان حساسیتی به توسعهطلبی صهیونیستها نشان ندادند؛ بلکه به افزایش همکاری با آنان دست زدند و سوم، گسترش سیاستهای نژادگرایانة پانتورانیستی (پان ترکیسم)، موجب توسعة نارضایتی اعراب عثمانی و کاهش مشروعیت امپراتوری نزد آنان شد. چنین اوضاع و احوالی، موقعیتی مناسب برای اجرای نقشههای صهیونیسم پدید آورد.
مهمترین برنامة صهیونیستهای عملگرا، اتخاذ و اجرای شیوهای گام به گام برای افزایش مهاجرت یهودیان به فلسطین و فراهم آوردن شرایط اسکان آنان و سرانجام ساختن دهکدههای یهودی به هم پیوسته و خلع ید و اخراج و راندن اعراب از دیار و کاشانة خویش بود. تحقق این هدف، بدون خرید یا تصاحب زمین اعراب فلسطینی که وسیلهای برای فراهم ساختن غذا و اسکان به شمار میرفت، امکانپذیر نبود. بههمیندلیل سازمان جهانی صهیونیسم در 1288 ش./1919 م. «شرکت توسعة ارضی فلسطین با مسوولیت محدود» را پیریزی کرد که بعدها به کارگزار اصلی خرید زمین برای صندوق ملی یهود مبدل شد. زمینهای خریداری شده به هیچکس حتی یهودیان فروخته نمیشد؛ بلکه به آنان اجاره داده میشد؛ البته اجارهکنندگان، حق واگذاری به غیر را نداشتند.
با وجود مخالفت اعراب شهرهای اورشلیم، نابلس، حیفا، طبریه و دیگر مردم، صهیونیستها با کمک ترکها و حمایت انگلیس، زمینهای بیشتری خریدند و حتی اجازة ثبت قانونی و رسمی آنها را نیز در 1292 ش./ 1913 م. از دولت عثمانی دریافت کردند. صهیونیستها برای تثبیت و مشروعیت بخشیدن به اقدامات خود، به تأسیس دو روزنامه و چند مجلة عبری، احداث شهر تلآویو در 1288 ش./ 1909 م. ساخت مدرسه، دبیرستان و کالج حیفا در 1291 ش./1912 م. و مهمتر از همه به تشکیل گروه شبه نظامی «هاشومیر» در 1288 ش./1902 م. پرداختند و با کمک ترکها آن را مسلح کردند. شعار این سازمان شبه نظامی که سهمی عمده در تأسیس اسرائیل داشت، این بود:
«یهودا با خون و آتش سقوط کرد و باری دیگر با خون و آتش قیام خواهد کرد.»
ملیگرایی عربی و ترکی
یکی دیگر از زمینههای پیدایش اسرائیل، ازهمگسستن پیوندها و وحدت اعراب و ترکان است که حاصل تأکید روز افزون آنان بر ناسیونالیسم عربی و ترکی بودهاست، البته تأثیر زیانبار ناسیونالیسم عربی بیش از ناسیونالیسم ترکی بود؛ زیرا ترکها به رغم پافشاری بسیار بر بسط مؤلّفههای ناسیونالیسم ترکی، به حفظ یکپارچگی امپراتوری علاقهمند بودند؛ اما تلاش آنان در تحمیل فرهنگ و زبان ترکی، اعدام برخی از رهبران جنبشهای ناسیونالیستی عرب (چون سرکوب رهبران ناسیونالیست دمشق و بیروت ازسوی جمال پاشا)، ناتوانی آنان در حفظ تمامیت ارضی و دفاع از سرزمینهای عربنشین (مانند اشغال لیبی و مراکش توسط ایتالیا و فرانسه) و نیز گرایش به نهادهای پیش از اسلام ، اندیشة جدایی کامل از عثمانی را در ذهن اعراب قوت بخشید.
ناسیونالیسم عرب از آغاز تا تکامل، این مراحل را پشت سرگذارده است:
«در آغاز بیداری عرب نوعی پاسخ به سلطة نظامی امپریالیسم اروپا بر بخشهای عربنشین عثمانی ]و واکنش علیه[ سیاستهای غربی تنظیمات و شیوة استبدادی سلطان عبدالحمید بود… در مرحلة بعد … خواستار اعطای خودمختاری داخلی به اعراب و ایجاد حکومت غیرمتمرکز] حکومت دو ملیتی و دو نژادی ترک و عرب[ بودند…اما در مرحلة سوم که با اجرای ] گسترده[ سیاست پانتورانیسم و سرکوب شدید اعراب و نیز آغاز جنگ جهانی و ضعف روز افزون عثمانی در دفاع از قلمرو عربی همراه بود، ناسیونالیستهای عرب به تدریج خواستار جدایی کامل از امپراتوری عثمانی و استقرار یک حکومت واحد عربی … شدند.»
افزون بر این، ترکان و اعراب برای از میدان به درکردن رقیب، خود را نیازمند به حمایت مالی و سیاسی صهیونیستها و انگلیسیها میدیدند. این موضوع به تضاد رو به رشدی که میان اعراب و ترکان پدید آمده و آنان را ناتوان ساخته بود، شدت بخشید؛ تضادی که زمینة رخنه و سوء استفادة صهیونیستها و حامیانشان را فراهم میکرد. بهرهبرداریهای صهیونیستها از این وضعیت عبارت بود از:
1. پس از رویکار آمدن «انور پاشا»، نفوذ صهیونیستها در ترکان افزایش یافت؛ بهگونهای که یک سال بعد، از سیزده وزیر کابینة «سعید حلیم پاشا»، چهار وزیر کار و امور اجتماعی (پساریا افندی)، بازرگانی و کشاورزی (نسیم مازلیاح)، پست و تلگراف (اوسقمان افندی) و دارایی (جاوید بیک) یهودی بودند؛ درحالیکه در همین کابینه، تنها یک وزیر عرب (سلیمان بستانی) حضور داشت.
2. برخی از مسلمانان عضو فراماسونری به انجمن مخفی(تأسیس 1254 ش./ 1875م.) پیوستند که نخستین تلاش سازمانیافتة ناسیونالیسم عربی علیه ترکان عثمانی بود. این انجمن در برانگیختن حس عربیت و گسترش روحیة ناسازگاری با پانترکیسم سهمی بسیار داشت. فراماسونری نیز به اعتراف صریح پروتکلهای 1، 3، 5، 9،10، 11، 12 و 15 صهیون، ساخته و پرداختة یهودیت جهانی است؛ بهعلاوه دریافت مجوز ثبت قانونی زمینهای خریداری شده ازسوی یهودیان، بیش از پیش اعراب را به لزوم همکاری با انگلیسیها و صهیونیستها سوق داد؛ ازاینرو پیشنهاد اتحاد و همکاری میان مسلمانان و یهودیان ازسوی اعراب مطرح و مذاکراتی انجام شد؛ البته از 1292 ش./1913م. صهیونیستها از همکاری با ترکهای جوان برای سرکوب نهضت عربی خودداری کردند؛ زیرا به ادامة حمایت انگلیس نیازمند بودند وانگلیس برای از پای درآوردن عثمانی به نهضت عربی نیازمند بود.
جنگجهانی اول
جنگجهانی اول یا جنگ بزرگ، فرصتی طلایی برای جنبش صهیونیسم بود؛ زیرا امپراتوری عثمانی، یعنی مهمترین مانع تأسیس دولت یهودی، فروپاشید. در مقابل، انگلیس پرحرارتتر از گذشته به حمایت از خواستههای نهضت صهیونیسم پرداخت. این حوادث تلخ را میتوان با مروری بر برخی رویدادهای دوران جنگ - که در زیر میآید - دریافت:
الف. در 1293ش./1914 م. انگلیسیها مذاکراتی را با حسین، شریف مکّه برای بسیج اعراب علیه ترکان عثمانی آغاز کردند و این مذاکرات با آغاز جنگجهانی اوّل با شدتی بیشتر پیگیری شد. یک ماه پس از آغاز جنگ و اندکی پس از آغاز مذاکرات میان انگلستان (مک ماهان) و اعراب (شریف حسین)، وایزمن با بالفور و تنی چند از چهرههای دولتی انگلیس ملاقات کرد و حمایت آنان و دولت انگلیس را از اهداف صهیونیستی بهدست آورد.
ب. در فروردین 1294 ش./ژانویه 1915 م. «مک ماهان» موافقت دولتش را با خواستههای «شریف حسین» اعلام کرد. در ماههای مه و اوت (مرداد و آبان) روابط اعراب و ترکان با اعدام 32 نفر از رهبران ناسیونالیسم عرب ازسوی دولت عثمانی بحرانیتر شد. «هربرت سموئل» (Herbert samuel)، وزیر صهیونیست دولت بریتانیا، از این وضعیت برای تصویب طرحش در کابینة دولت، مبنی بر ضرورت سیطرة انگلیس بر فلسطین از راه یهودیکردن آن سود برد.
ج. در مه 1295 ش./1916 م. دولتهای انگلیس و فرانسه، با انعقاد پیمان سری «سایکس پیکو» نقشة تقسیم بلاد عربی و منطقة آسیایی دولت عثمانی را ترسیم کردند. در این نقشه، فلسطین تحت سرپرستی یک گروه بینالمللی قرار میگرفت. بااینحال، یک ماه بعد، شورش اعراب به فرماندهی «فیصل» فرزند شریف حسین، با تیراندازی، محاصره، اشغال پادگانهای نظامی و تصرف شهرهای مکه، طائف و جده وارد مرحلة جدید و حساس شد.
د. در بهمن 1296 ش./ نوامبر 1917 م. اعلامیة شصت و هفت کلمهای بالفور مبنی بر تصمیم دولت انگلیس برای ایجاد یک دولت یهودی در فلسطین صادر گردید. مذاکرات صهیونیستها و انگلیسیها - که منجر به صدور اعلامیه مذکور شد - به دور از چشم متحدان انگلیس (فرانسه و اعراب) صورت میگرفت؛ درحالیکه در همان زمان، فرانسه با ادامة همکاری و اعراب با اشغال مناطقی چون عقبه، وفاداری خود را برای تداوم اتحاد با انگلیس و پیروزی متفقین به نمایش گذاشته بودند.
هـ . انگلیس بهرغم وعدههای گذشته، دو ماه پیش از متارکة جنگ
(1297ش./ 1918م.) به یک گروه صهیونیستی به ریاست «وایزمن» اجازة بازدید از فلسطین را داد و بیدرنگ پس از آن، ادارة فلسطین را به یک حکومت نظامی تحت ریاست «ژنرال اللنبی» سپرد. بااینحال در ماه نوامبر/ بهمن با ارسال تلگرافی به شریف حسین و صدور بیانیة مشترک با فرانسه، همچنان به اعطای استقلال به اعراب تأکید ورزید.
حاصل حمایتهای بیدریغ انگلیس از صهیونیستها، افزایش شمار یهودیان مهاجر به فلسطین بود که از 5% در 1279 ش./ 1897 م. به 10% در 1297 ش./ 1918م. یعنی به رقم 56000 نفر رسید. از دیدگاه صهیونیسم، افزایش جمعیت یهودیان در فلسطین برای تشکیل دولت یهودی امری اجتناب ناپذیر بود.
پیمان سایکس - پیکو
در تیر 1293 ش./ آوریل 1914 م. نخستین دور ملاقات و مکاتبات میان انگلیسها و عربهای مخالف عثمانی صورت گرفت که نتیجة آن، آغاز مکاتبات هشتگانة «شریف حسین» و «مک ماهان» بود؛ اما انگلیس بدون توجه به تعهدی که دربارة کمک به تشکیل حکومت مستقل عربی پذیرفته بود، مذاکرات محرمانهای را نخست با فرانسه (دی 1294ش./اکتبر 1915م.) و سپس با روسیه و فرانسه (خرداد 1295ش./1916 م.) آغاز کرد که سرانجام به دستیابی انگلیس و فرانسه به یک فرمول موقت (اردیبهشت 1295ش./ فوریه 1916 م.) و سپس تصویب فرمول دایم (پیمان سایکس پیکو) میان سه کشور روسیه، انگلیس و فرانسه دربارة تقسیم بلاد عربی امپراتوری عثمانی انجامید.
جزئیات توافق سایکس - پیکو در خرداد، تیر و مرداد 1295 ش./مارس، آوریل و مه 1961 م. به تصویب دولتهای روسیه، فرانسه و انگلیس رسید و در دی / اکتبر همان سال و نیز طی سالهای 1296 و 1297 ش./ 1917 و 1918 م. تغییرات و اصلاحاتی در آن ازسوی دول مزبور انجام شد؛ اما در مجموع، این توافقنامه - که حاصل یازده نامة رسمی و اقدامات دیپلماتیک سه کشور بود - دارای دوازده مادّه است. طرح نخستین (فرمول موقت پیمان) ازسوی «سر مارک سایکس» نمایندة پارلمان و معاون وزیرجنگ انگلیس و «جورج پیکو» کنسول فرانسه در بیروت فراهم آمد؛ ولی مبادلة اسناد و همچنین تغییرات بعدی آن ازسوی «سازوف» (Sazonov)، «سرادواردگری» (Sir Edward Grey)، «پالئولوگ» (Paleologue) و ...، یعنی نمایندگان سیاسی سهکشور انجام شد.
براساس موافقتنامة سایکس - پیکو، جهان عرب به چند بخش تقسیم و هر بخش به کشوری بزرگ واگذار شد:
1 . اردن، جنوب عراق و سوریه تا مرزهای ایران و خلیج فارس و نیز بنادر عکّا و حیفا به انگلیس واگذار شد.
2 . قسمت اعظم سوریه، نوار شمالی عراق، بخشهایی از آناتولی جنوبی در اختیار دولت فرانسه قرار گرفت.
3 . آناتولی شرقی و بخش وسیعی از شمال کردستان به روسیه سپرده شد.
4 . تمام سرزمین فلسطین، جز بنادر عکّا و حیفا، منطقهای بینالمللی دانسته شد.
پیمان سایکس پیکو، که طراحی کامل از قراردادهای گذشتة دولتهای استعمارگران برای تجزیة عثمانی و نیز مشهورترین، مهمترین و شاید مؤثرترین آنها بهشمار میرفت، با وعدههای همزمان ارضی بریتانیا به اعراب و صهیونیسم، سر ناسازگاری داشت؛ زیرا به صهیونیستها وعده دادند که سرزمین فلسطین وطن ملّی آنان خواهدشد و به شریف مکه اطمینان دادند که گرایشهای ملّیگرایانة اعراب نیز به نوبة خود به رسمیت شناخته خواهد شد؛ اما این تناقض به نفع صهیونیستها پایان یافت؛ زیرا در شرایط پس از جنگ جهانی اوّل و فروپاشی امپراتوری عثمانی، صهیونیستها بیش از اعراب برای سیاستهای استعماری انگلیس سودمند بودند؛ چنانکه پیشتر، هرتصل با این پندار که «ما میتوانیم بخش دیوار دفاعی اروپا در برابر آسیا باشیم، ما پاسدار تمدن در برابر بربریت خواهیم بود.» این موضوع را پیشبینی کرده بود. بههرحال، قراردادهایی چون سایکس - پیکو، راه حلّی پذیرفته شده برای طرفهای ذی نفع به ارمغان نیاورد؛ بلکه بخش مهمی از ریشههای منازعات بعدی و فعلی خاورمیانه را در خود پرورانید.
اعلامیه بالفور
صدور اعلامیة بالفور، که در تولّد دولت یهودی - صهیونیستی اسرائیل سهمی بسیار داشت، ناشی از اشتراک منافع صهیونیستها و انگلیسیها بود؛ زیرا از یکسو انگلیس برای حفظ منافع خویش در کانال سوئز و مصر و به پاس قدردانی از کمکهای مادی و معنوی یهودیان جهان به انگلیس و اهداف جنگی آن کشور در جنگ جهانی اول و در پاسخ به تلاشهای یهودیان آمریکا برای پیوستن آن کشور به انگلیس در جنگ بزرگ و به منظور کسب حمایت یهودیان روسیه برای جلوگیری از تسلیمشدن آن کشور به متحدین و نیز برای خنثی کردن توطئة آلمان در جذب و جلب پشتیبانی صهیونیسم و سرانجام برای قدردانی از خدمات وایزمن در پیشبرد اهداف جنگی دولتهای متفق، به حمایتی جدی از هدفها و خواستههای صهیونیستی پرداخت.
ازسویدیگر، در جریان جنگ جهانی اول، امید صهیونیستها به مستعمره کردن فلسطین از راه امپراتوری عثمانی و آلمان از آن رو که آن دو کشور به تحقق خواستههای صهیونیسم علاقهای نشان نمیدادند، به یأس مبدل شد.
«به این مناسبت صهیونیستها درپی آن بودند تا به جانب قدرتی جهتگیری کنند که درصورت سقوط عثمانی، نقش عمدهای در تصمیمگیری برای سرزمینهای عرب بهویژه فلسطین داشته باشد. این قدرت از نظر جنبش صهیونیسم، امپریالیسم بریتانیا بود.»
در کنار این تحول نظری و ذهنی، عملاّ اقداماتی چند صورت گرفت که هریک در تدوین و تسریع صدور اعلامیة بالفور مؤثر افتاد؛ برای نمونه:
1. روزنامة منچستر گاردین، در سرمقالة بهمن 1291 ش./نوامبر 1915 م. ضرورت تولد دولتی متحد انگلیس در منطقة خاورمیانه را که «نقش خط مقدم
]در دفاع[ از آبراه سوئز و مصر را بازی کند» متذکر شد، این مقاله تأکید میکند:
«تنها ملّتی که میتواند چنین دولت متحدی را برپا کند، ملّت یهود است.»
2. در دی 1295 ش./ اکتبر 1916 م. وایزمن در یادداشتی رسمی، طرحی را به نام «حکومتی جدید در فلسطین طبق اهداف صهیونیسم» به وزارت امورخارجه انگلیس ارائه داد. این یادداشت - که خواهان به رسمیت شناختن موجودیت یهودیان مقیم فلسطین، اعطای خودمختاری آموزشی، دینی و … به آنان و نیز تشکیل یک شرکت یهودی برای عمران و استعمار فلسطین بود - پایه و اساس مذاکرات انگلیس و سازمان صهیونیسم جهانی دربارة آینده فلسطین قرار گرفت.
3. در فروردین 1296 ش./ژانویه 1917 م. وایزمن با سایکس و در اردیبهشت 1296 ش./فوریه 1917 م. رهبران صهیونیسم با دولت دیوید جورج و بالفور و سایکس ملاقات کردند. این ملاقاتها آغاز مباحثی بود که به صدور اعلامیة بالفور انجامید.
4. در مهر 1296 ش./ژوئیه 1917 م. صهیونیستها پیشنویس پیشنهادی را که مبنای اعلامیة بالفور قرار گرفت، به وزیر امور خارجة انگلیس تسلیم کردند. در این پیشنهاد، دولت انگلیس «اعطای خودمختاری داخلی به ملّیت یهود در فلسطین، آزادی مهاجرت یهودیان و تأسیس یک شرکت مستعمرهسازی ملّی یهود را به منظور اسکان مجدد یهودیان و توسعة اقتصادی کشور لازم و ضروری دانسته بود.»
سرانجام لرد آرتور جمیزبالفور وزیر امورخارجة انگلیس در دولت دیوید لوید جورج، نامه و اعلامیهای خطاب به «بارون ادموند جیمز روچیلد» ثروتمند یهودی و سرپرست فدراسیون صهیونیسم در انگلیس صادر کرد. در بخشی از این اعلامیه آمدهبود: «دولت اعلاحضرت تأسیس یک موطن ملّی برای مردم یهود در فلسطین را به دیدة مساعد مینگرد و بهترین تلاشهای خود را برای تسهیل وصول به این هدف بهکار میبرد.»
اعلامیة بالفور بهرغم اینکه به دلایل گوناگونی مانند تناقض با تعهدات انگلیس دربرابر اعراب و تعارض با قرارداد سایکس - پیکو دارای اعتبار قانونی نبود و نیز با وجود مخالفتهای عربی (چون مخالفت هفت شخصیت عربِ ساکن قاهره) و غربی(چون مخالفت مجلس اعیان و عوام انگلیس) در توافقنامة فروردین 1298 ش./ژانویه 1919 م. امیرفیصل - فرزند شریف حسین - و دکتر وایزمن و در کنفرانس تیر 1299 ش. / آوریل 1920 م. سان ریمو ــ شورای عالی متفقین - و در قرارداد آبان 1299 ش./ اوت 1920 م. سورس (Sevres) - منعقده میان ترکیه و متفقین - و سرانجام در مهر 1301 ش./ ژوئیه 1922 م. در مقدمه حکم قیمومت انگلیس بر فلسطین ازسوی شورای جامعة ملل مورد تأیید و تأکید قرار گرفت. بدینسان، یکی دیگر از سنگ بناهای نخستین پیدایش اسرائیل نهاده شد.
پیمان ورسای
کنفرانس صلح در فروردین 1298 ش. / ژانویه 1919 م. در ورسای - شهری در 23 کیلومتری جنوب پاریس - تشکیل شد. در شهریور / ژوئن همان سال، پیمان تأسیس جامعة ملل در کنگرة صلح ورسای به امضا رسید. براساس مادة 22 اساسنامة جامعة ملل، مستعمرات متحدین تحت قیمومت دول متفق قرار گرفت ؛ زیرا به عقیدة مؤسسان جامعة ملل، سکنة آن نقاط مردمانی بودند که در اوضاع سخت عصر حاضر توانایی ادارهکردن خود را نداشتند. اقوام تابع امپراتوری عثمانی نیز به درجهای از ترقی رسیده بودند که ممکن بود آنها را بهگونة موقت، بهعنوان ملّتی مستقل شناخت به شرط آنکه نصایح و کمک یک دولت قیم، راهنمای ادارة آنها گردد تا زمانیکه خود، قادر به ادارة خویش شوند.
اختلاف انگلیس و فرانسه دربارة توافقنامة سایکس - پیکو (دربارة چگونگی ادارة فلسطین ازسوی یک رژیم بینالمللی) و چگونگی اجرای اعلامیة بالفور (دربارة وعدة یک موطن و کشور یهودی در فلسطین) به برپایی اجلاس شورای عالی متفقین در خرداد 1298 ش./ مارس 1919 م. در سانریمو انجامید. سرانجام پس از مذاکرات فراوان در تیر 1299 ش./آوریل 1920 م. بار دیگر دربارة بخشهای عربی امپراتوری عثمانی تصمیمگیری شد که براساس آن، سوریه و لبنان تحت سرپرستی فرانسه و عراق و فلسطین به شرط اجرای وعدة بالفور در قیمومت انگلیس قرار گرفتند.
برپایة معاهدة سور، دولت عثمانی تصمیمات کنفرانس سانریمو دربارة بلاد عربی را پذیرفت. پذیرش و امضای این معاهده ازسوی سلطان عثمانی، خشم جمعی از افسران و ملیگرایان ترک، ازجمله مصطفی کمال (بعدها آتاترک) را برانگیخت. آنان در مخالفت با معاهده سور، با یونان که براساس این معاهده به امتیازاتی دست یافته بود، به جنگ پرداختند. نتیجة جنگ، عزل و خلع خلیفة عثمانی در بهمن 1301 ش./ نوامبر 1922 م. امضای عهدنامة لوزان (LauZanne) با متفقین در مهر 1302 ش./ جولای 1923م. و تأسیس جمهوری ترکیه و نابودی امپراتوری عثمانی (دی 1302 ش./ اکتبر 1923 م.) ازسوی آتاترک و هوادارانش بود. متفقین در عهدنامة لوزان، قیمومت خود را بر فلسطین، عراق، شام (لبنان و سوریه) حفظ کردند و زمام امور حجاز و ماورای آن (عربستان سعودی فعلی) نیز به خاندان شریف حسین سپردهشد.
ماده 22 میثاق جامعة ملل، مصوب 1298 ش./1919 م. کشورهایی را که قرار بود در قیمومت قرار گیرند، تعیین کرد و دولتهای قیم نیز در شورای عالی نیروهای متفق (تأسیس 1299 ش./ 1920 م.) مشخص شدند. شرایط قیمومت نیز ازسوی شورای جامعة ملل در مهر 1301 ش./ژوئیه 1922 م. تصویب شد و از آذر 1302 ش./سپتامبر 1923 م. به مرحلة اجرا درآمد که بنابر آن، فلسطین بهطور رسمی در قیمومت انگلیس قرار گرفت و این، شامل بیشتر خواستة صهیونیستها در آن زمان بود.
«سازمان جهانی صهیونی در یادداشت مورخه ]اردیبهشت 1298 ش./فوریه 1919 م.[ که به کنفرانس صلح در پاریس تسلیم نمود، خواستها و آرزوهای خود را با توجه به آیندة فلسطین برشمرده بود. مهم این است که بسیاری از پیشنهادهای این یادداشت، پس از تجدید نظر، در طرح حکم قیمومت فلسطین… گنجانده شد… و پس از تجدید نظرهای بیشتر، بهوسیلة شورای جامعة ملل تصویب گردید… دولت بریتانیا با در دست داشتن حکم قیمومت و با استفاده از قدرت امپراتوری خود و تأیید نیروهای صهیونی، اعلامیة بالفور را برخلاف میل و علیرغم مخالفت مردم بومی فلسطین در این کشور اجرا کرد…سیستم قیمومت بهطور مؤثر تنها در فلسطین به مرحلة اجرا درآمد… یکی از اهداف عمدة قیمومت… اجرای …طرح اعلامیة بالفور ]بودکه[ در مقدمة… ]حکم قیمومت[ مورد تأیید قرار گرفت… با تصویب قیمومت… کشمکش اعراب فلسطینی و صهیونیسم بر سر فلسطین آغاز گشت.»
سیستم قیمومت
گرچه نظام قیمومت انگلیس بر فلسطین در 1301 ش./1922 م. به تصویب رسید و از 1302 ش./1922 م. به مرحلة اجرا درآمد؛ ولی انگلیسیها از 1297 ش./ 1918 م. بر فلسطین سلطه داشتهاند. رفتار دولت مردان انگلیسی در زمان قیمومت، در مجموع، زمینههای تأسیس اسرائیل را پدید آورد و حتی در دهة نخست حاکمیت و قیمومت (1307 ــ 1297 ش./1928ــ1918 م.) آنان دست به کارهایی زدند که صهیونیستها را برای دستیابی به آرزوهای خویش مدد رسانیدند؛ ازجمله:
1. تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین.
2. تسهیل فروش زمینهای اعراب به یهودیان.
3. ایجاد سازمانهای اجتماعی و اقتصادی یهودیان در فلسطین و جلوگیری از تشکل اعراب دربرابر این سازمانها.
4. آموزش نظامی یهودیان از سوی افسران انگلیسی.
5. تشویق سرمایهگذاری به نفع صهیونیستها در فلسطین ازسوی سرمایهداران امریکایی و انگلیسی.
همچنین آنان با انتصاب «سر هربرت سموئل»، صهیونیست مشهور و یکی از طراحان اعلامیة بالفور، بهعنوان کمیسر عالی انگلیس بر فلسطین، به اجرای خواستههای صهیونیستها بسیار مدد رسانید. مخالفتهای دیپلماتیک، قیامها (مانند تیر 1299 ش./ آوریل 1920 م.) تظاهرات و اعتصابات عمومی اعراب فلسطینی (چون خرداد 1304ش./ مارس 1925 م.) مانعی برای اجرای نقشههای انگلیسی پدید نیاورد.
در دورة دوم قیمومت (1317 ـ 1308 ش./1938ـ1929 م.) اختلاف مسلمانان و یهودیان بر سر مالکیت دیوار ندبه، به وقوع شورشهایی گسترده در 1308 ش./ 1929م. منجر شد. کمیسیون انگلیسی بررسیکنندة این حوادث، ارسال نیروهای اضطراری به فلسطین و تقویت سازمان پلیس را توصیه کرد. چند سال بعد، موج جدیدی از مهاجرت یهودیان به فلسطین آغاز گردید که صهیونیستها را در نیل به افزایش جمیعت و تأسیس دولت یهودی کمک کرد.
انگلیسیها بهرغم جانبداری جامعة ملل از خواستههای عرب و نیز دگرگون شدن مبارزة ضد یهودی و انگلیسی اعراب از مخالفتهای مسالمتآمیز به قیام مسلحانه و همچنین نیاز به کسب حمایت اعراب در جنگ احتمالی آینده علیه متحدین و بینتیجه کردن تلاشهای متحدین دراینباره، حاضر به پذیرفتن خواستههای فلسطینی نشد.
«در سومین دورة حکومت قیمومت در فلسطین]1327ــ1318ش./1948ــ1939م.[ که با جنگ جهانی دوم همزمان بود، انگلستان برای حفظ منافع خود در جنگ و جلب حمایت اعراب، بهتدریج از تقویت صهیونیستها دست کشید و سعی کرد میان دو گروه متخاصم در فلسطین نوعی سازش ایجاد کند. در این دوره، صهیونیستها، که بیمهری انگلستان را [ با انتشار کتاب سفید در 1318 ش./1939م. و اجرای مفاد آن یعنی محدودیت مهاجرت و خرید زمین ازسوی یهودیان] مشاهده میکردند، بهسوی قدرت نوظهور جهانی یعنی ایالات متحدة آمریکا روی آوردند.»
آمریکاییان برای گسترش نفوذ و همچنین برای برخورداری از حمایتهای مالی و سیاسی صهیونیستهای آن کشور، به پشتیبانی از خواست صهیونیستها و تجهیز گروههای تروریستی برای گسترش فعالیتهای ضد فلسطینی و انگلیسی پرداختند و شبهنظامیان یهودی، با بهرهگیری از خلاء تبعید رهبران فلسطینی و حمایت آمریکا، به منافع انگلیس و اعراب آسیب رسانیدند.
«بدینخاطر، بوین (Bewin) [وزیر امور خارجه انگلستان] در … [اردیبهشت 1326ش./ فوریه 1947م.] در مجلس عوام اعلام کرد که نظام قیمومت قادر به حل مسألة فلسطین نیست؛ زیرا یهودیان تقاضای پذیرش میلیونها مهاجر را دارند و این به زبان اعراب است… ] به این جهت[ انگلستان در حل مسأله به بنبست رسیده و دولت اعلیحضرت تصمیم گرفته است که کل قضیه را به سازمان مللمتحد ارجاع دهد.»
قیمومت انگلیس بر فلسطین، ازآنرو که حقوقی ویژه برای یهودیان فراهم آورد، به سیل مهاجرت یهودیان انجامید؛ ولی در برابر، به افزایش سطح رفاه و پیشرفت زندگی مردم بومی منجر نشد؛ همچنین شیوة رفتار انگلیس در دوران قیمومت، مغایر با مفاد اعلامیة بالفور و محتوای حکم قیمومت جامعة ملل بود و حتّی برخلاف حکم قیمومت - دولت قیم از ارائة خدماتی که برای آنها حکم قیمومت دریافت کرده بود- ناموفق ماند.
طرح تقسیم
در مهر 1324 ش. / ژوئیه 1945 م. حزب کارگر - که علاقة کمتری به ادامة سلطة امپراتوری انگلیس بر جهان نشان میداد - در انتخابات آن کشور به پیروزی رسید.
این حزب در بهمن / نوامبر همان سال، با تشکیل یک کمیسیون آمریکایی
- انگلیسی موافقت کرد و این کمیسیون خواستار جانشینی قیمومت سازمان ملل متحد بر قیمومت انگلیس شد. در مهر / ژوئیه سال بعد، انگلیس پیشنهاد تقسیم فلسطین به دو ایالت عرب و یهود را مطرح ساخت. در 1326 ش./1947 م. سازمان صهیونیسم جهانی نیز پیشنهادی مشابه را تصویب کرد؛ اما همة این طرحها بهسبب مخالفت برخی جناحهای ذینفع به کنار گذاشته شد؛ بنابراین انگلیس در تیر 1326 ش./ آوریل1947 م. تصمیم خود مبنی بر واگذاری مسألة فلسطین به سازمان ملل متحد را به آن سازمان اعلام کرد.
سازمان ملل متحد پس از دریافت درخواست رسمی دولت انگلیس، کمیتهای به نام «کمیتة ویژة سازمان ملل متحد دربارة فلسطین» با یازده عضو، مرکب از کشورهای استرالیا، کانادا، چکسلواکی، گواتمالا ، هند، ایران، هلند، پرو ، سوئد، اروگوئه و یوگسلاوی تشکیل داد. این کمیته در آذر 1326 ش./ 1947 م. دو طرح برای حل مسألة فلسطین به شرح ذیل پیشنهاد کرد:
اول: سه عضو کمیته، شامل کشورهای ایران، هند و یوگسلاوی، به تأسیس یک حکومت فدرال مرکب از دو حکومت عربی و یهودیت به مرکزیت اورشلیم با اقتصاد واحد و مشترک رأی دادند. (طرح اقلیت)
دوم: در برابر، بیشتر اعضای کمیته، ایجاد دو دولت عربی و یهودی مستقل از هم و نیز تشکیل یک رژیم بینالمللی را برای ادارة منطقه حایل (بیتالمقدس) پیشبینی کردند. (طرح اکثریت)
سرانجام آژانس یهود، به نمایندگی از یهودیان و صهیونیستها، با طرح اکثریت موافقت کرد؛ اما شورای عالی عرب، به نمایندگی از فلسطینیها و عربهای دیگر، با طرح دو کمیته با این استدلال که تمام فلسطین متعلق به عربهای آن منطقه است، مخالفت ورزید.
درپی مخالفت شورای عالی عرب با طرحهای گروه اکثریت و اقلیت، مجمع عمومی سازمان ملل متحد کمیتهای دیگر بهنام «کمیتة موقت مسألة فلسطین» تشکیل داد. این کمیته نیز طرح اکثریت و طرح شورای عالی عرب مبنی بر تأسیس یک فلسطین مستقل عربی را به دو کمیتة فرعی سپرد. پس از مدتی آرای کمیتة نخست به تصویب کمیتة موقت رسید. مجمع عمومی نیز تحت فشار آمریکا، در بهمن 1326ش./1947 م. طرح اکثریت را با اندکی تغییر، با 33 رأی موافق در برابر 13 رأی مخالف و 10 رأی ممتنع در قطعنامة شماره 181 به تصویب رساند. بیدرنگ آژانس یهود این قطعنامه را - که 56 درصد خاک فلسطین را به یک جمعیت سیدرصدی واگذار میکرد - پذیرفت.
پس از تصویب قطعنامة 181، آژانس یهود برای ایجاد یک کشور یهودی بر دامنة اقدامات خود افزود و حتی در تلاش برای اجرای قطعنامة تقسیم فلسطین - که آن را بهعنوان اعطای استقلال به یهودیان تفسیر میکرد - به زور متوسل شد. هدف صهیونیستها از به کارگیری زور، ترساندن عربها و خالی شدن مناطق عربی از اعراب فلسطینی بود. در این راه، گروههای شبه نظامی یهودی، چون «ایرگون» (Irgun) و «هاگانا» (Haganah ) به فرماندهی «مناخیم بگین» (Menahem Begin) و «بن زیون» (Ben zion)، فجایعی چون قتل عام دیریاسین را در تیر 1327 ش./ آوریل 1948 م. آفریدند و 300 هزار فلسطینی را تا اواسط مه 1327 ش./1948 م. مجبور به ترک خانههایشان کردند؛ درنتیجه زمینه برای اعلام حکومت موقت، استقلال و تأسیس مدینات یسرائیل (کشور اسرائیل)، یک روز پیش از اتمام قیمومت بریتانیا بر فلسطین، یعنی در مرداد1327 ش./مه 1948 م. پدیدآمد؛ سپس جنگ میان ارتشهای عربی و اسرائیل درگرفت که با پیروزی یک جمعیت 650 هزار نفری یهودی (اسرائیل غاصب، رژیم اشغالگر) با پشتیبانی قدرتهای بزرگ بر 30 میلیون عرب (کشورهای عربی درگیر جنگ) پایان یافت.
نتیجه
بیش از یک قرن از شکلگیری اندیشة صهیونیسم و حدود نیم قرن از تأسیس یک دولت یهودی و تلاش ناسیونالیستی و کمونیستی عربی و فلسطینی برای نابودی آن میگذرد، ولی به نظر میرسد که حل مسألة فلسطین - درصورت تبدیل آن به یک مسألة اسلامی - امکانپذیر است. این ایده ناشی از آن است که سالها مبارزة کشورهای عرب و سازمانهای فلسطینی در پناه روسها راه به جایی نبرده است. با مرگ «جمال عبدالناصر» و فروپاشی شوروی سابق، اندیشة ناسیونالیستی و کمونیستی کارآیی اندک خود را در مبارزة ضد اسرائیلی از دست داد؛ درحالیکه اسلام توانایی خود را در براندازی حکومت 2500 ساله شاهنشاهی ایران و تأسیس حکومت اسلامی به اثبات رساند. بنابراین جنبش فلسطینی برای خارج شدن از بنبست مبارزة بیفرجام خود، اسلام را تنها ابزار کارآمد یافته است. به عقیدة «شیخ محمد ابوطیر»، از روحانیان برجستة انتفاضه، تنها اسلام است که راهگشای آزادی فلسطین است. جهاد اسلامی فلسطین نیز بر این باور است که مسألة فلسطین، مسألهای اسلامی است، نه مسألهای ملی که تنها مربوط به فلسطینیان باشد یا مسألهای عربی که تنها به اعراب
مربوط باشد.
نشانههای بسیاری از تغییر ماهیت جنبش فلسطینی در دست است که انتفاضه و شیوه و ویژگیهایش یکی از آنها است. وابسته نبودن انتفاضه به گروههای داخلی و کشورهای خارجی و جایگزینی یک روش همهجانبة سیاسی، نظامی و فرهنگی بهجای روشهای صرفاً مسلحانه یا مسالمتآمیز، تبدیل مساجد به منابع الهامبخش روح اسلامی، ثبات و پیوستگی مبارزان، گرایش به شعارهای انقلاب اسلامی ایران، افزایش زنان با حجاب در روند مبارزه، گسترش شمار مساجد، توسعة حضور مردم در نمازجمعه و جماعات، انتشار مجلههای انقلابی چون «الطلیعـة الاسلامیه» و حملة مکرر به مشروب فروشیها در دو دهه اخیر، از نشانههای رویکرد جنبش فلسطین به اسلام است.
یکی از رهبران جهاد اسلامی دراینباره میگوید:
«انقلاب ایران بود که عصر جدیدی را پیش روی ما گذاشت و باعث شد که به مسأله فلسطین تنها از زوایه خاص اسلام نگاه کنیم.»
ازاینرو آنان امام خمینی(ره) را رهبر خود و انقلاب اسلامی را یگانه وسیله برای نجات فلسطین میدانند. «هانی الحسن»، نخستین سفیر ساف در تهران دراینباره گفتهاست:
«ما فرزندان یک انقلاب هستیم و رهبرمان یکی است و او امام خمینی است.»
و «یاسر عرفات» دراینباره چنین گفته است:
«به نظر میرسد که سرنوشت، چنین حتم (مقرر) کرده که بیتالمقدس به دست مردم غیر عرب ]=ایرانیان[ آزاد شود.»
اگر چه هماکنون این دو از مواضع خود دست برداشتهاند.
پینوشتها:
1. تئودور هرتصل، بنیانگذار صهیونیسم (Theodor Herzel) به شکلهای گوناگون همچون: تئودور هرتزل، هرزل، هرتسل و …نوشته میشود، ولی معمولاً آن را بهصورت «هرتصل» مینگارند.
2. ناحوم ساکولو (nahum sokolow) مورخ صهیونیستی است.
3. المسیری، عبدالوهاب، «صهیونیسم»، ترجمة لواء رودباری، ص 7 / حمید احمدی، «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 3، علی آقابخشی، همان، ص 423، ب. پراهی. «فریبخوردگان صهیونیسم» ترجمة ابوالقاسم سری، ص 27.
4. انسان رهاییبخش را در زبان عبری «ما شیاح» میگویند.
5. احمدی، حمید، پیشین، ص3، روژه گارودی، «پرونده اسرائیل و صهیونیسم سیاسی»، ترجمة نسرین حکمی، ص5، عبدالوهاب المسیری، همان، ص 8.
6. هرکسی که خواهان مهارت یهودیان جهان به فلسطین باشد، صهیونیست است، خواه یهودی باشد یا نباشد؛ بنابراین هر یهودی، صهیونیست نیست و به عکس، برخی صهیونیستها غیریهودیاند.
7. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 7ـ14، عادل توفیق عطاری، «تعلیموتربیتصهیونیستی»، ترجمة مجتبیبردبار، ص 50، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد، اسطورههای بنیانگذار سیاست اسرائیل»، ترجمة مجیدشریف، ص 23.
8. معادل لاتین یهودآزاری یا یهودستیزی Anti-Semitism است.
9. «حیم» یا «حیثم» یا «چیم وایزمن» (Chaim Weizman) پس از هرتصل، جامعة صهیونیستی را برای نیل به تأسیس اسرائیل رهبری کرد.
10. ایوانف، یوری، «صهیونیسم»، ترجمة ابراهیمیونسی، ص 74 - 71، عبدالوهاب المسیری، همان، ص 36.
11. نام دولت دیگر یهودی، یهودا (= یهوذا) بود.
12.«گتو Ghetto» در گذشته به محلهای در یک شهر گفته میشد که یهودیان به اقامت در آن مجبور بودهاند.
13. دراسدل، آلاسدایر و جرالد اچ.بلیک، «جغرافیای سیاسی خاورمیانه و شمال آفریقا»، ترجمة درّة میرحیدر، ص361.
14. دیوید داود بن گوریون (David Ben Gurion) در لهستان به دنیا آمد و در اسرائیل مرد. وی نخستوزیر اسرائیل در سالهای نخستین تأسیس رژیم صهیونیستی بود.
15. پراهی، «فریبخوردگان صهیونیسم»، ص 6، گالینا نیکیتینا، «دولت اسرائیل»، ترجمة ایرج مهدویان، ص 32.
16.ایوانف، یوری، همان، صص 32، 40، 71، 74، عبدالوهاب المسیری، همان صص 24 و 75.
17. سفاردی (Sepharadi) و اشکنازی (Ashkanase) به ترتیب به یهودیان مهاجر اروپای شرقی و شمال غرب اروپا به اسرائیل اطلاق میشود.
18. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 88.
19. پیش از جنگ جهانی اول، صهیونیستها به آلمان دل بسته بودند؛ ولی با مشاهدة شکست قریبالوقوع آلمان و پیروزی انگلیس به آن روی آوردند.
20. ایوانف، یوری، همان، صص 13، 45، 48 و 54.
21. به عقیدة ماکس نوردو (Max Nordau) یکی از رهبران صهیونیستها در قرن بیستم میلادی، صهیونیسم اختراع انگلیس است. ر.ک: یوری ایوانف، همان، ص 51.
22. انگوفیل به افراد و گروههایی میگویند که گرایش و وابستگی شدید به انگلیس دارند.
23. ایوانف، یوری، همان، صص 18،47،51، 85.
24. المسیری، عبدالوهاب، همان، صص 5، 8، 12، 54، یوری ایوانف، همان، ص 69.
25. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 29.
26. بورژوازی (Bourgeoisie) برای طبقة سرمایهدار نیز به کار میرود. ر.ک: علیآقابخشی، همان، ص 35.
27. به عقیدة ایوانف، بورژوازی یهود محصول رنسانس نیست؛ بلکه پیش از آن نیز وجود داشته است. ر.ک: یوری ایوانف، همان صص 20 ـ 26.
28. المسیری، عبدالوهاب، همان، صص 2، 7 و 8.
29. مایر ویلنر (Mcir Vilner) سیاستمدار اسرائیلی میگوید: «صهیونیسم نمایندة ایدئولوژی ارتجاعی یهودیان بورژوازی طرفدار امپریالیسم است.» ر.ک: پراهی، همان، ص 30.
30. المسیری، همان، صص 9، 17، 40، 55.
31. ایوانف، یوری، همان، صص 52، 82ــ83 /نیکیتینا، دولت اسرائیل، ص 31.
32. کنفانی، غسان، «نگاهی به ادبیات صهیونیسم»، ترجمة موسی بیدج، ص 13ـ23.
33. تلمود یا تعلیم، کتابی است شامل دو بخش که یکی را «مشنا» و دیگری را «گمارا» گویند. مشنا، مجموع تعالیم مختلف یهود است و گمارا، تعلیمات و تفاسیری است که پس از تکمیل مشنا در مدارس عالیه یهود بهوجود آمد. ر.ک: روژه گارودی، «پروندة اسرائیل و صهیونیسم سیاسی»، ص 181.
34. اعلامیة بالفور (Deslavation Balfeur) ازسوی لردآرتور بالفور (Lord Arthur James Balfeur) وزیر امور خارجة وقت انگلیس صادر شد. مفاد این اعلامیه به پیشنهاد وی در کنفرانس سانریمو (San Remo) - شهری در ایتالیا - به تأیید متفقین رسیدهبود.
35. روژه گارودی، همان، صص 28، 33، 42، 47، عبدالوهاب المسیری، همان، ص 14 - 17، در اینجا باید به ترجمة کتاب جلعاد (Gilead) - نام منطقهای در شرق اردن - اشاره کرد که رکورد بیسابقهای در فروش نشریات عبری برجای گذاشت.
36. کنعانی، «نگاهی به ادبیات صهیونیسم»، صص 57،66.
37. همان، صص 41، 43، 71، 81.
38. دریفوس، آلفرد (Alfred Drevtus) سرباز یهودی ارتش فرانسه بود که به اتهام جاسوسی برای ارتش آلمان دستگیر و زندانی شد.
39. (Rotschil) Rothschil یک خانوادة ثروتمند یهودی است که یکی از اعضای آن سهمی ویژه در شکلگیری صهیونیسم داشتهاست.
40. او در این زمان گفت: «امروز بنیان دولت یهود را گذاردم.» ر.ک: حمید احمدی، همان ص 37.
41. هرتصل نقش ممتازی در حیات مجدد یهودیان داشت؛ از این رو به وی لقب موسی جدید دادهاند. ر.ک: یوری ایوانف، همان، ص 83.
42. علیبابایی، غلامرضا، همان، ج 1، ص 49، ج 2، ص 414، ج 3، ص 313، عبدالوهابالمسیری، همان صص 52، 55، 63.
43. بارون (Baron) یکی از القاب سابق اشراف و نجبا در اروپا بود. ر.ک: حسن عمید، فرهنگ فارسی عمید، ج 1، چ 1364، ص 296.
44. اسرائیلیها اعتراف کردهاند که اگر کمک بارون ادموند روچیلد از پاریس نبود، مهاجرت یهودیان امکانپذیر نبود. ر.ک: حمید احمدی، همان، ص 26.
45. پایتخت رژیم اشغالگر قدس.
46. روچیلدها، ترجمة رضا سندگل و منیره اسلامبول چی، ص 94، غلامرضا علی بابایی، همان، ج 3، ص 149، حمید احمدی، همان. ص 26.
47. وایزمن استاد شیمی دانشگاه منچستر انگلیس در 1915 م / 1294 ش مادة استون (Asetone) را کشف کرد. این ماده در ساخت سلاحهای جنگی با قدرت انفجاری بالا بهکار میرود. ر.ک: حمیداحمدی، همان، ص 156.
48. این آژانس در 1308 ش / 1292م. به وسیلة صهیونیستها برای تسهیل مهاجرت، جذب و اسکان یهودیان در فلسطین تشکیل شد.
49. احمدی، حمید، همان صص 28 و 84، غلامرضا علی بابایی، همان، ج 3، ص 319.
50. المسیری، همان، ص 8 - 12.
51. کانال سوئز برای انگلیس بسیار حیاتی بود. هربرت سموئل، یکی از صهیونیستهای معروف دراینباره میگوید: «نزدیک شدن یک نیروی اروپایی به کانال سوئز، خطر جدی برای طرحهای مهم دولت بریتانیا بود.» ر.ک: حکم دروزه، «پروندة فلسطین»، ترجمة کریم زمانی، ص 20.
52. سپاهپاسداران انقلاب اسلامی، جهان زیر سلطة صهیونیسم، ص 141، علیاکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، ج 7، ص 10023.
53. پل جولیوس (ژولیوس) رویتر (Paul Julius Reuter) در 1872م/1250 ش امتیاز بهرهبرداری و استخراج بیشتر معادن ایران را از ناصرالدین شاه دریافت کرد. این امتیاز که به معنای فروش ایران بود، درپی مخالفتهای داخلی و خارجی لغو شد و شاه برای دلجویی از او، امتیاز بانک شاهنشاهی را در 1889 م / 1268 ش به رویتر واگذار کرد.
54. تیموری، ابراهیم، «عصر بیخبری یا تاریخ امتیازات ایران»، ص 97ـ101.
55. «واژة مارکسیسم» (Marxism) از نام کارل مارکس گرفته شده است. این مکتب، قدرتهای مادی تولید و مبارزة طبقاتی را نیروهای بنیادی فعال در تاریخ میداند. ر.ک: علیآقا بخشی، همان، ص 197.
56. تروتسکی (Trotski) از رهبران انقلاب 1917 روسیه بود؛ ولی پس از مرگ لنین در مبارزة قدرت از استالین شکست خورد و در تبعیدگاه خود در مکزیک به دست یکی از عوامل استالین به قتل رسید.
57. سپاهپاسداران انقلاب اسلامی، همان، صص 102، 104و 207.
58. ماتریالیسم (Materrialism) مکتب و ایدهای است که ماده و طبیعت را بر روح و تفکر مقدم میشمارد و معتقد است که ماده قبل از پیدایش شعور وجود داشته است و شعور، نتیجة تکامل طولانی ماده است. ر.ک: علی آقابخشی، همان، ص 198.
59. کمون (Commune) یا جامعة اشتراکی بدوی به نخستین شیوة تولید در تاریخ اطلاق میشود که شالودة آن، مالکیت جمعی به وسایل تولید است.
60. فئودالیسم (= زمینداری Fedalism) به بزرگ مالکی، نظام خان خانی، ملوک الطوایفی، رژیم ارباب و رعیتی ترجمه میشود.
61. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، همان، صص 205ــ206.
62. همان، ص 90ـ97 و 200ـ207.
63. درایسدل، آلاسدایر و جرالد اچ بلیک، همان، ص 21، توفیق عطاری، «تعلیم و تربیت صهیونیستی»، مجتبی بردبار، ص 50.
64. ایوانف، یوری، همان، ص 70، عبدالوهاب المسیری، همان صص 11، 21، 23، 129، روژهگارودی، «تاریخ یک ارتداد، اسطورههای بنیانگذار سیاست اسرائیل»، همان، صص 62ـ67.
65. ایوانف، یوری، همان، صص 29، 66،70 و 98، عبدالوهاب المسیری، همان، ص 29، روژهگارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، صص 61، 67.
66. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 14، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، صص 35، 37 و 50، ب. پراهی، همان، ص 29، درایسدل و اچ بلیک، همان، ص 362، یوری ایوانف، همان، صص 39 و 64.
67. ب. پراهی، همان، ص 29، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، صص 22، 39 و 41.
68. درایسدل و اچ بلیک، همان، ص 363، یوری ایوانف، همان، ص 35.
69. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 32 و 46، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، صص 26، 27، نیکیتینا، همان، ص 15 و 23، یوری ایوانف، همان، صص 28 ، 64،70 و 76.
70. ب. پراهی، همان ع ص 28، یوری ایوانف، همان، ص 76.
71. ایوانف، یوری، همان، صص 28، 69 و 79، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، ص 70.
72. ایوانف، یوری، همان، صص 36، 64 و 88، نیکیتینا، همان، ص 21.
73.گارودی، روژه، «تاریخ یک ارتداد»، همان، ص 36.
74. ایوانف، یوری، همان، صص 42، 45، 83، 85، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، صص 22، 42، 275.
75. حمیدی، حمید، همان، صص 49 ـ 54، جان گوئیلگی، «فلسطین و اسرائیل رویارویی با عدالت»، سهیلا ناصری، ص 9.
76. ایوانف، یوری، همان صص 42، 45، 83 و 85، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، ص 22، 42 و 275.
77. روچیلدها، همان، ص 68، حمید احمدی، همان، ص 37، روژه گارودی، «پروندة اسرائیل و صهیونیسم سیاسی»، ص 18، روژهگارودی، «ماجرای اسرائیل و صهیونیسم»، ترجمة، منوچهر بیات محمدی، ص 13.
78. Bilu حرف اول جملة عبری «بت یعقوب لیخ و نیلخا»، بهمعنای «ای دختر یعقوب، بیا تا در نور پروردگار حرکت کنیم» ر.ک. نمازی، اسماعیل ربابعه، استراتژیک اسرائیل، ترجمة محمدرضا فاطمی، ص 17.
79. احمدی، حمید، همان صص 37 ــ 39.
80. المسیری، عبدالوهاب، همان، صص 27، 31، 33، 39، 51.
81. همان، صص 24، 32 و 56، یوری ایوانف، همان، ص 77.
82. Reniaissance یا نوزایش نهضت فرهنگی بزرگ اروپا بعد از قرون وسطا که به پیدایش تمدن سرمایهداری انجامید.
83. ایوانف، یوری، همان صص 66، 97 ، نیکیتینا، همان، ص 14.
84. ایوانف، یوری، همان صص 41ـ 42.
85. المسیری، عبدالوهاب، همان، صص 49، 119، روژه گارودی، «تاریخ یک ارتداد»، همان، ص 31.
86. المسیری، عبدالوهاب، همان، صص 5، 14، 17.
87. همان.
88. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 45.
89. به نظر میرسد باید عبارت «متناسب با قوانین کشور» مندرج در مادة دوم را با توجه به مطالب مادة چهارم معنا کرد.
90. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 295.
91. المسیری، صهیونیسم، ص 85، «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 36، 41 و 46 - 47.
92. مکانهای دیگری که برای مهاجرت، اسکان و تشکیل دولت یهودی پیشنهاد شدند، عبارت بودند از: آرژانتین عراق و بینالنهرین، قبرس، العریش در صحرای سینا، اوگاندا، موزامبیک، کنگو، طرابلس (=لیبی) و آنگولا که در آن زمان جزئی از کشورهای عثمانی، پرتغال، ایتالیا، بلژیک و انگلیس محسوب میشد. ر.ک: ریشههای بحران در خاورمیانه، صص 49 -54. فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت، جانگوئیگلی، ترجمة سهیلاناصری، ص 9.
93. ریشههای بحران در خاورمیانه، ص 46ـ49.
94. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 56ـ55؛ «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، گوئیلگی، ص 11.
95. «تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید»، استانفوردجی. شاووازل کورال شاو، ترجمة محمود رمضانزاده، ج 2، ص 446؛ تا «فرهنگ تاریخی - سیاسی ایران و خاورمیانه»، علی بابائی، ج 1، ص 155 و ج 3، ص 207، «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 55 - 61.
96. «استراتژی اسرائیل»، صص 32ـ33. «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، صص 5ـ8.
97. هاشومیر (= Ha shomer) در زبان عبری به معنای نگهبان است.
98. «استراتژی اسرائیل»، صص 44ـ45. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 58ــ61؛ «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، صص 8 ـ 11.
99. ضیاء گوگ آلپ (= Ziya Gokalp) یکی از بزرگترین شارحان و متفکران پانترکیسم، دستیابی ترکان به ترقی و پیشرفت را صرفاً در سایة توسل و بازگشت به نهادهای قبل از اسلام ذکر میکرد. ر.ک: «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 116.
100. همان، صص 115 - 118.
101. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 119.
102. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 60-63 و 112 ـ 117. پروتکلهای دانشوران صهیون، نویهض، صص 150 ــ 154.
103. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 120 ـ 122 و 154. پروتکلهای دانشوران صهیون، نویهض، ص 156.
104. اسرائیل و عرب، «ماکسیم رودنسون»، ترجمة ابراهیم دانایی، ص 24. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 63.
105. بهرغم انعطاف ترکان در برابر صهیونیسم، آنان به حفظ یکپارچگی امپراتوری عثمانی میاندیشیدند و نیز مخالف جدا شدن فلسطین از پیکرة امپراتوری بودند. ر.ک: «تاریخ نوینفلسطین»، ترجمة محمد جواهرکلام، صص 96ـ 99.
106. پیش از جنگ جهانی اوّل و حتی در سالهای آغازین آن، صهیونیستها به آلمان دل بسته بودند؛ ولی با مشاهدة شکست زودهنگام آن کشور و جدیت انگلیس در حمایت از صهیونیستها به بریتانیا روی آوردند. ر.ک: «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 62.
107. حسین بن علی در 1287 ش/ 1908 م ازسوی ترکان بهعنوان شریف مکه
(= شریفحسین) منصوب شد. از آن پس وی از حمایت مادّی و معنوی همة اعراب قلمرو امپراتوری عثمانی بهرهمند بود. ر.ک: همان، ص 137.
108. سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاه استعمار، زعیتر، ص 81؛ «ریشههای بحران درخاورمیانه»، صص 137 ـ 139. «پرونده فلسطین، حکم دروزه، ترجمة کریم زمانی»، ص 19. «اسرائیل و عرب»، رودنسون، ص 25؛ «تاریخ نوین فلسطین»، ص 99.
109. «سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاه استعمار»، صص 82 ـ 83؛ «پرونده فلسطین»، دروزه، صص 19ـ20.
110. «سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاه استعمار» صص 83 و 87. تاریخ معاصر کشورهای عربی، گروه نویسندگان، ترجمة محمدحسین روحانی، ص 79.
111. هربرت سموئل دربارة این مخفیکاری میگوید: «نزدیک شدن یک نیروی بزرگ اروپایی به کانال سوئز، خطر جدی برای طرحهای مهم دولت بریتانیا ]بود[.» ر.ک: «پرونده فلسطین»، دروزه، ص 20.
112. لیدل هارت، استراتژیست انگلیسی میگوید: «اعراب، سپاه چهارم عثمانی راکه هرگز کاستی ]شکست[ نمیپذیرفت و قادر به پیروزی نهایی بود، درهم شکستند.» ر.ک: همان، ص 21. همچنین ژنرال اللنبی فرماندة سپاه انگلیس بر این عقیده بود که «در نتایج نهایی که از این جنگ بدست آوردهایم، سپاه عربی سهمبزرگی دارد.» ر.ک: «سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاهاستعمار»، زعیتر، ص 86.
113. همان، صص 84 و 96؛ «تاریخ معاصر کشورهای عربی»، ص 79. «اسرائیل فاشیسمجدید»، محمدحسن وزیری کرمانی، ص 163.
114. ش. دولاندلن، «تاریخ جهانی»، ترجمة احمد بهمنش، ج 2، ص 397، «سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاه استعمار»، زعیتر، صص 90 و 102 ـ 103. تاریخ معاصر کشورهای عربی، گروه نویسندگان، ص 79.
115. «اسرائیل فاشیسم جدید»، وزیری کرمانی، ص 163. «حقایقی درباره صهیونیسم»، (رمان برودسکی)، ترجمة کاوه گراوند و شیرازی، ص 14.
116. پیش از ارسال نامة حسین شریف به مک ماهان، پنج نامه میان عربها و انگلیسیها رد و بدل شده بود. رک: «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 139ـ 142.
117. این نامهها طی سالهای 1294 و 1295 ش / 1915 و 1916 م ارسال شد.
118. ریشههای بحران در خاورمیانه، صص 138، 144، 149، 150.
119. «تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید»، شاو، ج 2، صص 541 - 542، « ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 149، 150، 330 - 331.
120. «جریان نوین فلسطین» ص 95؛ «تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید»، شاو، ج 2، ص 541، «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 150، فلسطین و اسرائیل، «رویاروئی با عدالت» ص 9، «تاریخ نوین فلسطین» ص 101.
121. «تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید»، شاو، ج 2، ص 540 -542، «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، ص 9. «تاریخ نوین فلسطین»، ص 101.
122. ورود عثمانی به سود آلمان در جنگ جهانی اول و حملة آلمانیها به کانال سوئز باعث شد که انگلیس سیاست گذشتة خود را دربارة لزوم حفظ تمامیت ارضی امپراتوری عثمانی بری برقراری توازن قوا بهکنار نهد و سیاست تجزیة آن را در پیش گیرد. ر.ک: «ریشههای بحران در خاورمیانه» ص 155 و «تاریخ نوین فلسطین» ص 100.
123. متحدین همان دولتهای عضو اتحاد مثلث (مانند آلمان، عثمانی، ژاپن و …) و متفقین همان دولتهای عضو اتفاق مثلت (مانند انگلیس، فرانسه، روسیه و …) بودند.
124. وایزمن استاد شیمی دانشگاه منچستر انگلیس در 1294 ش/ 1915 م ماده استون (= Acetone) را کشف کرد. این ماده در ساخت سلاحهای جنگی با قدرت انفجاری بالا به کار می رود. ر.ک: «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 156.
125. همان، صص 156 و 343. «تاریخ نوین فلسطین»، صص 96ـ98.
126. نویسندة کتاب «ریشههای بحران در خاورمیانه» ( = ص 154) گرایش صهیونیستها به انگلیسیها را با آغاز جنگ جهانی اول مرتبط میسازد. این ادعا با توجه به مطالب مذکور، قابل دفاع نیست. به نظر میرسد انگلیس تا زمان انعقاد قرارداد سایکس - پیکو به اتحاد خود با اعراب ارزشی بیشتر مینهاد. ر.ک: «تاریخ نوین فلسطین، ص 101».
127. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 154.
128. اعلامیه بالفور در بهمن 1296 ش./ نوامبر 1917 م. صادر شد.
129. «تاریخ نوین فلسطین»، ص 100.
130. همان، ص 102.
131. مارک سایکس در این زمان سرپرستی گروه انگلیسی مذاکره کننده با صهیونیستها را بر عهده داشت. ر.ک: همان، ص 101.
132. دیوید لوید جورج (= David Lioyd George) نخست وزیر وقت انگلیس بود.
133. «ریشههای بحران درخاورمیانه»، ص 158.
134. همان، ص 342.
135. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 343. «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، ص 11.
136. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 161، 171 ـ 172، 164، 358 و 385. فلسطین و حقوق بینالملل، هنری کتان، ترجمة غلامرضا خدائی عراقی، صص 27، 35، 37 و 226.
137. متحدین شامل: آلمان، عثمانی، ایتالیا، ژاپن، اتریش، مجارستان و متفقین شامل: انگلیس، روسیه، فرانسه و آمریکا بود.
138. «سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاه استعمار»، صص 104ـ 105 و 108. اعلامیههای حقوق بشر، هوشنگ ناصرزاده، صص 311ــ 312.
139. «سرگذشت فلسطین یا کارنامة سیاه استعمار»، ص 111. تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید، شاو، ج 2، ص 559.
140. قاسمی، صابر، «ترکیه»، صص 140 و 148. جنگ جهانی اول، خسرو معتضد، ص 292 ـ 213. «تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید»، همان، ج 2، ص 560 و 611.
141. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 174 ـ 175؛ «فلسطین و حقوق بینالملل»، کتان، ص 41 ــ 44.
142. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 201 ــ 209.
143. همان، صص 209 - 220.
144. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 220.
145. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 236.
146. «فلسطین و حقوق بینالملل»، صص 44 ـ 50.
147. یکی از عدالتهای گرایش به برچیدن امپراتوری انگلیس، ضعف مالی و خسارات ناشی از جنگ جهانی دوم بود.
148.درینیک، ژانپییر، «خاورمیانه در قرن بیستم» ترجمة فرنگیس اردلان، صص 178، 182 - 183. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 237.
149. جمهوری گواتمالا در آمریکای مرکزی قرار دارد.
150. جمهوری پرو از کشورهای آمریکای جنوبی است.
151. جمهوری اوروگوئه جزء کشورهای امریکای جنوبی به شمار میرود.
152. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 237ــ240؛ «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، صص 49ــ54.
153. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، ص 241؛ «خاورمیانه در قرن بیستم»، پییر درینیک، ص 186. «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت»، کوئیلگی، صص 53ــ57.
154. «ریشههای بحران در خاورمیانه»، صص 243، 477؛ «فلسطین و اسرائیل، رویارویی با عدالت» صص 25،41، 63، 82، 83، 86، 87 و 90 «خاورمیانه درقرن بیستم»، پییردرینیک، صص 191 و 193، «فرهنگ تاریخی - سیاسی ایران و خاورمیانه»، علی بابائی، ج 3، ص 52.
155. فلسطین از دیدگاه امام خمینی(ره)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، صص 197،204، روزنامة اطلاعات، 22 آذر 1368، «رویارویی انقلاب اسلامی با آمریکا»، جمیلهکدیور، ص 114.
156. صدیقی، کلیم «نهضتهای اسلامی و انقلاب اسلامی»، صص 69 - 70؛ روزنامه اطلاعات، 6 دی 1366، فلسطین از دیدگاه امام خمینی.
157. فتحی، ابراهیم شقاقی، «انتفاضه»، (طرح اسلامی معاصر) ص 123؛ «رویارویی انقلاب اسلامی و آمریکا»، کدیور، ص 114.
مقدمه
امروزه مسألة فلسطین و جنایات اسرائیل برضد مردم بیدفاع آن، وارد حساسترین مرحلة خود شده است. در حقیقت این موضوع منطقهای نیست؛ بلکه در رأس موضوعات جهانی قرار گرفته است.
گرچه افکار عمومی جهان و بیشتر دولتها این جنایات را محکوم کردهاند، ولی ایالات متحده امریکا به دولت اشغالگر اسرائیل و شخص «شارون» کمک فراوانی میکند؛ بهگونهای که در این زمینه، همة مصوبات شورای امنیت بر ضد این کشور را «وتو» کرده است.
از نکات جالب توجه اینکه کشورهای اسلامی که پیوند عقیدتی و دینی با مردم مظلوم فلسطین دارند و دارای منابع اقتصادی بیشمار و جمعیت جوان و داشتن حدود 55 رأی در مجمع عمومی سازمان ملل هستند، بعد از گذشت 70 سال، هنوز هیچ اقدام هماهنگ و کارسازی در اینباره انجام نداده و همواره بر دامنة ظلم صهیونیستها افزودهاند.
در این میان، امام خمینی(ره) از معدود اندیشمندان و رهبرانی است که از آغاز شکلگیری دولت مجعول و نامشروع اسرائیل، با شیواترین بیان و بدون هیچگونه ملاحظه و ترسی، خطر صهیونیستها و اهداف آتی آنان را گوشزد کرده و اتحاد و همدلی کشورهای اسلامی و بهکارگیری امکانات آنان را در مقابل اسرائیل خواستار شده و سکوت آنان در اینزمینه را با شدیدترین بیان محکوم کرده است.
اگرچه «صهیونیسم» جدای از «یهود» است، ولی در موارد گوناگونی ایندو بایکدیگر درآمیختهاند و جدایی آنها مشکل است.
صهیونیسم سیاسی عمری حدود 70 سال دارد و همزمان با آغاز پیدایش اسرائیل است؛ با وجود این، عملکرد صهیونیسم سیاسی در بسیاری موارد، شبیه یهود و یهودیان در طول دوهزار سال گذشته است؛ بنابراین ممکن است برخی عملکردها خاص «صهیونیسم» باشد؛ ولی در بیشتر موارد، این عملکرد میان «صهیونیسم» و «یهود» مشترک است.
در نگارش این پژوهش، به یکی از کتابهای اصیل یهود یعنی، «تورات» مراجعه و استناد شده، همچنین، تلمود (شرح تورات) نیز مورد توجه واقع شده است. افزون بر این، به آیاتی از قرآن کریم و روایات امامان معصوم (ع) - که دربارة یهود و کارشکنیهای آنان در مقابل مسلمانان و مسیحیان است - استناد شده است؛ همچنین از برخی کتب تاریخی مربوط به «تاریخادیان» استفاده شده است. به هر حال با مطالعه سیر تاریخی، به اصول کلی دربارة ماهیت اعتقادی و دینی یهود دست مییابیم. برای نمونه «نژادپرستی» و «ملت برگزیده بودن»، در نهاد هر دو مشترک است؛ همانگونه که یهود در طول تاریخ 2500 سالة گذشته، ملتی نژادپرست و خود برتربین بودهاند، حکومت صهیونیسم نیز از آغاز پیدایش خویش، در سرزمینهای اشغالی، همین ایده و عقیده را داشته و دارد. رژیم اشغالگر اسرائیل، همانند یهود، خود را «ملت برگزیده» میداند و معتقد است که سایر ملتها، اساساً یا ارزشی ندارند یا اگر دارای ارزش باشند، بسیار کمتر از یهود و صهیونیسم است و سایر ملتها و ادیان، باید در خدمت یهود باشند؛ بنابراین قتل و کشتار ملتهای دیگر ازجمله مسلمانان، از نظر آنان کاملاً توجیه شدهاست و دارای مبنای دینی و اعتقادی است. آنان نه تنها دربرابر مسلمانان دارای عملکرد خصمانه هستند، بلکه نسبت به مسیحیان نیز همین عملکرد را دارند، بهعبارتدیگر آنان اساساً همزیستی مسالمتآمیز و تعامل با پیروان سایر ادیان را نه تنها در گفتار، آیین و دین منکر هستند، بلکه در عمل نشان دادهاند که هیچگاه حاضر نیستند با دیگران زندگی مسالمتآمیز داشته باشند و هرگاه در برخی از برهههای تاریخ قرارداد صلح منعقد ساختهاند، از روی عجز و ناچاری بوده و درواقع دنبالهرو شعار خویش، یعنی حکومت از نیل تا فرات بودهاند.
آنچه در این مقاله بهصورت مختصر مورد توجه قرار گرفته است، ماهیت اعتقادی و دینی صهیونیسم و یهود است. آنگاه روشن میشود که بسیاری از رفتارهای ضدبشری و جنگطلبانة آنان در طول تاریخ، بهویژه در دهههای اخیر، براساس تعالیم دینی و اعتقادی آنان شکل گرفته است. آنان هیچگاه با ادیان غیریهودی و ملل دیگر، همزیستی و تعاون نداشتهاند و برای رسیدن به اهداف خود، درپی نفوذ در مراکز قدرت، سیاست، اقتصاد و … در سطح بینالمللی هستند.
2. نگاهی به دین یهود
دین یهود یکی از ادیان مهم جهان و دارای سابقهای طولانی است. آغاز این دین تقریباً به 2500 سال پیش باز میگردد. پیروان این دین خود را پیرو پیامبر الاهی، حضرت موسی(ع) میدانند؛ همچنین این قوم را بهدلیل نسبت با حضرت یعقوب(ع)، «بنیاسرائیل» میگویند؛ «اسرائیل» لقب حضرت یعقوب(ع) بوده است.
تاریخ قوم یهود را میتوان به چند دوره تقسیم کرد:
1. از حضرت ابراهیم خلیل(ع) تا حضرت موسی(ع)، دورة توقف چهارصد ساله در مصر.
2. از حضرت موسی(ع) تا شائول، دورة خلاصی بنیاسرائیل از عبودیت مصر و بعثت حضرت موسی(ع) در کوه سینا و چهل سال سرگردانی قوم در دشت.
3. از شائول تا تقسیم مملکت یهود که نزدیک به 120 سال بود، شامل دوران ترقی یهود تحت سلطنت حضرت داود(ع) و حضرت سلیمان (ع).
4. از تقسیم مملکت تا پایان تألیف عهد قدیم که نزدیک به 500 سال طول کشید؛ شامل وفات حضرت سلیمان(ع) و انقراض سلطنت اسرائیل.
5. از بازگشت از اسیری تا بعثت حضرت مسیح(ع).
6. از انهدام اورشلیم به بعد که یهودیان در جهان پراکنده شدند.
7. تشکیل دولت اسرائیل در سرزمین فلسطین از سال 1944م.
کتاب این قوم تورات یا عهد قدیم است. عهد قدیم در برابر عهد جدید یا انجیل است؛ زیرا تورات یا «اسفار پنجگانة حضرت موسی(ع)» پیش از حضرت مسیح (ع) نوشته شده است.
اسفار پنجگانه یا پنج کتاب حضرت موسی(ع) عبارت است از:
1. ژنز یا سفر تکوین تا استقرار عبرانیان در مصر.
2. جلای وطن یا سفر خروج.
3. سفرلاویان یا احکام صریح مذهبی.
4. سفر اعداد یا شرح نیروی مادی قوم.
5. سفر تثنیه یا مکمل کتابهای یاد شده قبل.
از نظر قرآن کریم تورات کنونی، تحریف شده است. این یکی از معجزات قرآنکریم است که در قرن هفتم م. از جعل و تحریف تورات و انجیل خبر داده است. در آن روز، جز مؤمنان و بعضی از احبار و کشیشان کس دیگری این موضوع را باور نداشت؛ اما قرآن کریم بارها بر این نکته تأکید کرد.
«تورات» در اصل واژهای عبری بهمعنای «شریعت و قانون» است. پس از نزول کتابی ازسوی خداوند متعال بر حضرت موسیبنعمران(ع)، این کتاب به این نام خوانده شد. گاه نیز به مجموعه کتابهای عهد عتیق و گاه به اسفار پنجگانة آن نیز گفتهمیشود.
مجموعه کتابهای یهود که «عهد عتیق» نامیده شده، مرکب از تورات و چندین کتاب دیگر است. تورات ــ که دارای پنج بخش است ــ بهشرح پیدایش جهان، انسان و مخلوقات دیگر و بخشی از انبیای پیشین و حضرت موسیبنعمران(ع) و بنیاسرائیل و احکام این آیین میپردازد.
ناگفته پیدا است که غیر از اسفار پنجگانه تورات، هیچیک از این کتابها، آسمانی نیست، خود یهود نیز چنین ادعایی ندارند؛ حتی زبور حضرت داود(ع) ــ که آن را بهنام مزامیر مینامند ــ شرح مناجات و اندرزهای این پیامبر است.
اما دربارة اسفار پنجگانة تورات، قراین روشنی وجود دارد که نشان میدهد اینها نیز کتابهای آسمانی نیست، بلکه کتابهایی تاریخی است که پس از حضرت موسیبنعمران(ع) نوشته شده؛ زیرا در آنها شرح وفات حضرت موسی(ع) و چگونگی تدفین او و برخی حوادث پس از آن آمده است، بهویژه آخرین فصل «سفر تثنیه» بهوضوح نشان میدهد که این کتاب مدتها پس از وفات حضرت موسی(ع) به رشتة تحریر درآمده است.
افزون بر این، محتویات این کتابها - که آمیخته با خرافات فراوان و نسبتهای ناروا به پیامبران(ع) و نسبت بعضی سخنان کودکانه به آنها میباشد ــ گواه دیگری بر ساختگی بودن آنها است. شواهد تاریخی نیز نشان میدهد که تورات اصلی از میان رفت و بعدها پیروان حضرت موسی(ع) این کتابها را نگاشتند.
3. جنبش صهیونیزم
3 ـ 1. پیدایش جنبش صهیونیزم
در اوایل دهة شصت قرن نوزدهم، بعضی از متفکران یهود برای فعالیت در راه بازگشت به فلسطین و عمران آن، دعوت خود را آغاز کردند. نخستین آنها «هیرشکالیشر» (Hiresh Kalisher) خاخام یا عالم یهودی بود که این دعوت را در کتاب «درجستوجوی صهیون» در سال 1861 م. آغاز کرد. چند تن دیگر از یهودیان متفکر نیز آثاری دراینزمینه به رشته تحریر آورده و زمینة مهاجرت هرچه بیشتر یهودیان و تشکیل دولت صهیونیستی را در اذهان آماده کردند.
3 ـ 2 . صهیونیزم مذهبی و صهیونیزم سیاسی
در میان متفکران یهودی، دوگونه اندیشه و طرز فکر را میتوان مشاهده کرد. برخی از آنها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبة عرفان یهودی را مطرح میکردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.
براساس این اصل در هنگام ظهور قائم در آخرالزمان، سلطنت خداوند که تمام اقوام و قبایل زمین، با او میثاق بستهاند، برای تمام بشریت تحقق خواهد یافت و تمام بشریت، بهسوی سرزمینهایی که تورات، سرگذشت ابراهیم و موسی(ع) را در آن مکانها ذکر کرده، روان خواهند شد؛ در دورهای نزدیکتر به زمان ــ در قرن نوزدهم ــ هدف «عشاق صهیون»، ایجاد یک کانون روحانی جهت نشر عقاید و فرهنگ یهودی در سرزمین صهیون بود. جالب توجه است صهیونیزم مذهبی که فقط در بین گروههای محدودی رایج بود، هرگز به دشمنی با مسلمانان - که خود را بهعنوان وابستگان به فرزندان ابراهیم و پیرو دین او تلقی میکردند - بر نخاست. این صهیونیزم روحانی، بیگانه و به دور از هرگونه برنامة سیاسی برای ایجاد یک دولت یا هر نوع سلطهای بر فلسطین بود و هرگز رفتاری دال بر علاقه به درگیری بین جوامع یهودی و مردم عرب - مسلمان یا مسیحی - در پیش نگرفت.
اما صهیونیزم سیاسی با «تئودور هرتزل» (Theodor Hertzl) زاده شد که دکترین خود را از سال 1882 م. تدارک میدید. او این تئوری را در کتاب خود بهنام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین کنگرة صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (1897 م.) به کاربرد عملی آن پرداخت. «هرتزل» برخلاف صهیونیستهای مذهبی، بهطورکامل به خدا شکاک بود. او که اشتغال خاطرش عمدتاً نه مذهبی، بلکه سیاسی بود، مسأله صهیونیزم را به شکلی جدید مطرح کرد که در مجموع میتوان عناوین اصلی طرز تفکر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه کرد:
1. یهودیان سراسر دنیا، در هر کشوری که باشند، در مجموع یک قوم را تشکیل میدهند.
2. یهودیان، غیرقابل جذب و ادغام در ملتهایی هستند که در بین آنان زندگی میکنند و در آن تحلیل نمیروند. (نژادپرستی)
3. یهودیان همه وقت و همهجا تحت آزار و ظلم بودهاند.
راهحلهایی که «تئودور هرتزل» از عناصر بالا استخراج میکند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملتهای دیگر، ایجاد نه تنها یک کانون و مرکز فرهنگی برای اشاعة ایمان یهودی، بلکه دولتی یهودی است که تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند.
نکته دیگر اینکه این دولتها باید در یک محل خالی و بیمدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است که نباید به مردم بومی اهمیت داد و آنها را بهحساب آورد. در فرمولبندی «هرتزل» بهحضور مردم فلسطین، نه در کتاب او و نه در مجالس پایهگذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچگونه اشارهای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم، ریشه و منشأ تمام جنایات بعدی آنان است. خانم «گلد مایر» در «روزنامة ساندیتایمز» اعلام میکند:
«فلسطینی وجود ندارد، اینطور نیست که تصور کنیم که یک خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته که خود را بهعنوان یک خلق فلسطینی تلقی میکردهاند و ما آمدهایم آنان را بیرون کرده و کشورشان را گرفتهایم، آنان اصلاً وجود ندارند.»
«پروفسور بنزیون دینر» (Benzion Dinur) که نخستین وزیر آموزش ملی دولت اسرائیل و دوست صمیمی «داوود بن گورین» بنیانگذار دولت اسرائیل بود، در سال 1954 م. در مقدمة کتاب «تاریخ هاگاناه» از انتشارات سازمان صهیونیزم جهانی مینویسد:
«درکشور ما جا برای کسی بهجز یهودیان نیست؛ ما به اعراب خواهیم گفت: بیرون. اگر موافق نباشند یا مقاومت کنند، ما آنان را بیرون خواهیم کرد.»
این ادعا درحالی صورت میگیرد که پس از بیست سال فعالیت صهیونیزم سیاسی برای «بازگشت» بیانیه بالفور در سال (1917 م.) به تصویب رسید. عده فراوانی از یهودیان روسیه، لهستان و رومانی در قبل و بعد از این تاریخ گریختند و به سرزمین فلسطین وارد شدند. طبق سرشماری انگلیسیها در 31 دسامبر (1922 م.) تعداد 757000 نفر در سرزمین فلسطین ساکن بودهاند که از این عده 663000 عرب (590000 عرب مسلمان و 73000 عرب مسیحی) و 83000 یهودی بودهاند؛ بهعبارتی 88 درصد عرب و 11 درصد یهودی.
«هرتزل» پس از تلاشهای فراوان، درنهایت توانست حمایت رسمی انگلستان را جلب کند؛ این حمایت در قالب «اعلامیة بالفور» که در دوم نوامبر 1917 م. به شکل نامهای از «بالفور» وزیر خارجه انگلستان به «لرد روچیلد» ثروتمند یهودی انگلیس صادر شد، تبلور یافت. در «اعلامیه بالفور» آشکارا آمده است:
«دولت شاهنشاهی انگلستان، نظر لطف مخصوصی به تشکیل وطن ملی یهود در فلسطین دارد و در آیندهای نزدیک، نهایت سعی و کوشش در راه رسیدن به این هدف وتسهیل وسایل آن مبذول خواهدشد.»
3 ـ 3 . صهیونیزم سیاسی و سوءاستفاده از تورات
صهیونیستها جهت همراهسازی همه یهودیان با اهداف و سیاستهای خویش، در پروتکلها و مکالمات خود عموماً از واژه یهود بهره میگیرند و سنگ ملت یهود را بر سینه میزنند و چنین القا میکنند که منافع ملت یهود را دنبال میکنند؛ درحالیکه جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریکا است؛ هرچند مبانی فکری نژادپرستانه خود را از کتابهای تحریف شدة یهود گرفتهاند.
خانم «گلد مایر» و «بگین» میگویند:
«این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.»
«موشهدایان» نیز میگوید:
«اگر بر تورات مسلطیم، اگر خود را قوم تورات میدانیم، بایستی بر سرزمینهای توراتی نیز مسلط شویم. سرزمینهای قضات و ریشسفیدان، بیتالمقدس، حبرون، اریحا و باز هم جاهای دیگر.»
آنان پیوسته یک ادعای ارضی و یک «حق الاهی» مالکیت بر فلسطین را ادعا میکنند. آنان میگویند همه چیز بر ما مجاز میشود. وقتی «قوم برگزیدة» خداوند و عامل مطلق باشیم، برایناساس شکنجه و بدرفتاری، تروریسم، تهدید، ارعاب و دستگیریها، نقل و انتقال اجباری و تبعید دستهجمعی، انهدام اموال و مصادرة آنها و قتلهای دستهجمعی را برای خود محفوظ میدارند. بارزترین نمونه، همانا کشتار «دیریاسین» است. در نهم آوریل 1948 م. با روش خاص نازیها در «اورا دور»، 254 نفر سکنة این دهکده (مردها، زنها، کودکان و سالمندان) به دست گروه مسلح «ایرگون» به ریاست «مناخم بگین»کشته شدند.
این مفهوم و وعدهها و حربههای تحقق آن، مثل واژة «قوم برگزیده» و«اسرائیل بزرگ، از نیل تا فرات»، اساس ایدئولوژیک صهیونیزم سیاسی را تشکیل میدهد. استعمارگران همة زمانها و همة اقوام، همواره برای ضمیمهسازیها، غصب، تصرفات و سلطهگریهای خود، توجیهی تراشیدهاند. معمولاً بهانه آنان یک «برتری فرهنگی» بوده است که به مهاجم و غاصب، به اصطلاح «یک مأموریت تمدن بخش از طرف نژاد خود برای دیگران» را اعطا میکرده است و بهانه مذهبی، پوششی برای سلطة یک گروه اجتماعی بر دیگری بوده است.
اندیشة «قوم برگزیده» از نظر تاریخی و سیاسی جنایتآفرین است؛ چه همواره تهاجمات، توسعهطلبیها و سلطهگریها را مقدس وانمود کرده است. اندیشة قوم برگزیده از نظر مذهبی غیرقابل تحمل است؛ چه هرجا که برگزیدگان باشند، «طردشدگان» نیز هستند.
4. نژادپرستی یهود
نژادپرستی از مهمترین تعالیم یهود شمرده میشود؛ بهگونهای که «یهود» و «نژادپرستی» در طول تاریخ هیچگاه از یکدیگر جدا نبوده است؛ بلکه پیوند عمیقی با یکدیگر داشتهاند. اکنون به برخی از نمودهای نژادپرستی یهود اشاره میکنیم:
4 ـ 1 . یهود، فرزندان و دوستان خاص خداوند!
قرآنکریم دربارة این ویژگی یهود میفرماید:
«قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین»
بگو: ای یهودیان! اگر گمان میکنید که (فقط) شما دوستان خدایید نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید، اگر راست میگویید، (تا به لقای محبوبتان برسید)
خداوند متعال این ادعای دروغین آنان را رد میکند و میگوید: همینکه شما اینقدر از مرگ وحشت دارید، دلیل بر آن است که در این ادعای خود صادق نیستید.
«مهمتر اینکه آیین خویش را تنها آیین حق دانسته و دیگران را پیروان خدایان دروغین و محکوم به نابودی و فنا میدانستهاند و حتی حاضر به انعقاد پیمان با مخالفان خود نبودهاند. از اینجهت، کمترین لطف و ترحمی نسبت به آنان توصیه نشده و در مواقع جنگ، کمترین حقوقی برای آنان قایل نبودهاند.»
قرآنکریم در آیهای دیگر، از زبان یهود و نصارا چنین میگوید:
«یهود و نصارا گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم. بگو: پس چرا شما را دربرابر گناهانتان مجازات میکند؟! بلکه شما هم بشری هستید از مخلوقاتی که آفریده؛ هرکه را بخواهد (و شایسته بداند)، میبخشد و هرکه را بخواهد (و مستحق بداند)، مجازات میکند.»
در روایات اسلامی نیز در حدیثی از «ابنعباس» میخوانیم:
«پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) جمعی از یهود را به دین اسلام دعوت کردند و آنها را از مجازات خدا بیم دادند. گفتند:چگونه ما را از کیفر خدا میترسانی، درحالیکه فرزندان خدا و دوستان او هستیم؟»
همچنین در تفسیر «مجمعالبیان» در ذیل آیه 18 سوره مائده، حدیثی شبیه حدیث مزبور نقل شده است که جمعی از یهود در برابر تهدید پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) به مجازات الاهی گفتند:
«ما را تهدید مکن؛ ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم. اگر خشم بر ما کند، همانند خشمی است که انسان نسبت به فرزند خود دارد؛ یعنی به زودی این خشم فرو مینشیند!»
با توجه به آیة شریفه، فقط یهود ادعای دوستی و فرزندی خدا را نمیکردند، بلکه مسیحیان نیز در این عقیده با یهود شریکند. شک نیست که آنها خود را حقیقتاً فرزند خدا نمیدانستند، آنان تنها حضرت عیسی(ع) را فرزند حقیقی خدا میدانند و به آن تصریح دارند؛ ولی منظورشان از انتخاب این نام و عنوان برای خود، این بود که بگویند رابطه خاصی با خدا دارند و گویا هرکه در نژاد آنها یا جزء جمعیت آنها میشد، بدون اینکه اعمال صالحی داشته باشد، از دوستان و گروه فرزندان خدا میگردید!
قرآنکریم با تمام این امتیازات موهوم مبارزه میکند و امتیاز هرکس را تنها در ایمان و عمل صالح و پرهیزگاری او میشمارد؛ ازاینرو در این آیه، برای ابطال این ادعا چنین میگوید:
«… قل فلم یعذبکم بذنوبکم…»
«جوزف گئر»، از اینکه دین یهود در مقایسه با دیگر ادیان جهان دارای پیروان کمتری است، اظهار شگفتی میکند. زیرا دین یهود آیینی جهانی بوده است. دلیل این موضوع همان امتیازات ویژهای است که این گروه برای خود قائلند. وی میگوید:
«شگفت آنکه این مذهب توحیدی و آیین جهانی به علت حوادث تاریخی، به یک قوم خاص منحصر گردید؛ زیرا با سرنوشت این قوم مخلوط و مربوط شد؛ وگرنه میبایستی مقبول بسیاری از اقوام میگردید.»
4 ـ 2 . یهود؛ ملت برگزیده!
یکی از دلایل خودخواهی ملت یهود و اعتقاد آنان به برتری این است که آنان خود را تافتهای جدابافته میدانند و معتقدند که گنهکاران ملت یهود، فقط چند روز مجازات خواهند شد و سپس بهشت الاهی تا ابد در اختیار آنان خواهد بود. این امتیازطلبی با هیچمنطقی سازگار نیست؛ زیرا هیچ تفاوتی بین انسانها از نظر کیفر و پاداش اعمال در پیشگاه خدا وجود ندارد.
قرآنکریم به یکی از گفتههای بیاساس یهود که آنان را به خود مغرور ساخته و سرچشمة قسمتی از انحرافات آنها شده است، اشاره میکند، میفرماید:
«و گفتند: هرگز آتش دوزخ جز چند روزی به ما نخواهد رسید. بگو: آیا پیمانی از خدا گرفتهاید - پس خداوند هرگز از پیمانش تخلف نمیورزد - یا چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت میدهید؟»
مگر یهود چه کرده بودند که میبایست تبصرهای به سود آنها بر قانون کلی مجازات زده شود؟ بههرحال، آیة فوق با یک بیان منطقی، این پندار غلط را ابطال میکند و میگوید: این گفتار شما از دو حال خارج نیست: یا باید عهد و پیمان خاصی از خدا دراینزمینه گرفته باشید ــ که نگرفتهاید ــ و یا دروغ و تهمت به خدا میبندید!
از آیات مورد بحث استفاده میشود که روح تبعیض نژادی یهود - که امروز نیز در دنیا سرچشمه بدبختیهای فراوان شده - از آن زمان در یهود بوده است و امتیازات موهومی برای نژاد بنیاسرائیل قایل بودهاند. متأسفانه بعد از گذشت هزاران سال هم آن روحیه بر آنها حاکم است و درواقع، پیدایش کشور غاصب اسرائیل نیز همین روح نژادپرستی است.
آنها نه فقط در این دنیا برای خودبرتری قایل هستند، بلکه معتقدند که این امتیاز نژادی در آخرت نیز به کمک آنها میشتابد و گنهکارانشان برخلاف افراد دیگر، تنها مجازات کوتاه مدت وخفیفی خواهند دید و همین پندارهای غلط، آنها را آلوده انواع جنایات و بدبختیها و سیهروزیها کردهاست.»
در تفسیر مجمعالبیان و تفاسیر دیگر آمده است که مسلمانان و اهل کتاب، هرکدام بر دیگری افتخار میکردند. اهل کتاب میگفتند: «پیامبر ما پیش از پیامبر شما بوده و کتاب ما از کتاب شما سابقهدارتر است». مسلمانان هم میگفتند:
«پیامبر ما خاتم پیامبران و کتابش آخرین و کاملترین کتب آسمانی است، بنابراین بر شما امتیاز داریم».
طبق روایت دیگری یهود میگفتند: «ما ملت برگزیدهایم و آتش دوزخ جز روزهای معدودی به ما نخواهد رسید». و مسلمانان میگفتند: «ما بهترین امتها هستیم؛ زیرا خداوند دربارة ما گفته است: «کنتم خیر امة.»
در بطلان ادعاهای مزبور، آیة ذیل نازل گردید:
«(فضیلت و برتری) به آرزوهای شما و آرزوهای اهل کتاب نیست؛ هرکس بد کند، کیفر دادهمیشود و کسی را جز خدا ولی و یاور خود نخواهد یافت.»
4 ـ 3 . نبود عذاب برای قوم یهود، از نظر تورات
همین ادعا ــ یعنی نبود عذاب برای قوم یهود ــ در کتاب تورات مشاهده میشود:
«خداوند، رحمان و کریم است، دیر غضب و بسیار رحیم تا به ابد محاکمه نخواهد نمود و خشم را همیشه نگاه نخواهد داشت، با ما موافق گناهان عمل ننموده و به ما به حسب خطایای ما جزا ندادهاست؛ زیرا آنقدر که آسمان از زمین بلندتر است، به همانقدر رحمت او بر ترسندگانش عظیم است. به اندازة مشرق از مغرب دور است و به همان اندازه گناهان ما را دور کرده است، چنانکه پدر بر فرزندان خود رئوف است؛ همچنان خداوند بر ترسندگان خود رأفت مینماید؛ زیرا جبلت ما را میداند و یاد میدارد که ما خاک هستیم.»
همچنین در بخشی از تورات آمده است:
«ارتداد ایشان (بنیاسرائیل) را شفا داده، ایشان را مجاناً دوست خواهم داشت؛ زیرا خشم من از ایشان برگشته است. برای اسرائیل مثل شبنم خواهم بود و او مانند سوسنها، گل خواهد کرد و مثل لبنان ریشههای خود را خواهد دوانید، شاخههایش منتشر شده زیبایی او مثل درخت زیتون و عطرش مانند لبنان خواهد بود. آنانی که زیر سایهاش ساکن میباشند مثل گندم زیست خواهند کرد و مانند موها گل خواهند آورد.»
4 ـ 4 . نجات دستهجمعی یهود!
از اعتقادات یهود این است که سعادت و نجات ابدی بهصورت جمعی است، نه فردی! و مجرد انتساب به فرزندان حضرت ابراهیم(ع) برای شخص، نجات جاودانی را تضمین میکند. این توهم باطل، قرنهای متمادی بر افکار یهود سایه افکنده بود و موجب شد آنها را بهصورت گنهکارترین مردم از نظر انحرافات اخلاقی و زشتکاریها درآورد. درنتیجه از طرف تمام اقوام و مللی که با آنان همزیستی داشتند، مورد تحقیر و اهانت قرار گرفتند.
خداوند متعال این اندیشة گمراهکننده را مورد تعرض قرار داده و در رد آن آیات 168 و 169 سورة اعراف را نازل کرده که در بخشی از آن آمده است:
«یهود میگویند: (اگر ما گنه کاریم) خداوند بهزودی ما را میبخشد.»
4 ـ 5 . پولپرستی یهود
در تاریخ بشر، ملتی در پولپرستی و جمعآوری مال همچون یهود دیده نشده است. آنها برای رسیدن به این مقصود، تمام راههای مشروع و غیرمشروع را پیموده و تا حد پرستش با حرص و ولع خاص به جمعآوری مال پرداختهاند؛ تا جاییکه حضرت عیسی مسیح(ع) - که خداوند او را برای هدایت بنیاسرائیل فرستاده بود - آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
«لا تعبدوا ربین: الله و المال» دو پروردگار را بفرستید: خدا و پول را.
شاید این مسأله به طرز عقیدة یهود ــ که خود را ملت برگزیدة خدا میپندارند ــ ارتباط داشته باشد؛ بدیندلیل میخواهند بر جهان برتری داشته باشند؛ البته مال و ثروت از عوامل مهمی است که آنها را به هدف و مقصود خواهد رسانید. شاید هم دلیل تفکر مادی این دین این باشد که یهود بهجز مظاهر زندگی مادی به چیز دیگری ایمان ندارد و زندگانی جاویدان سرای دیگر از نظر آنها بیمفهوم است. قرآنکریم دراینباره میفرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، با قومی که خداوند آنها را مورد غضب قرار داده، دوستی نکنید، آنها از آخرت مأیوسند. همانگونه که کفار از مردگان مدفون در قبرها مأیوس میباشند.»
با وجود این، در آغاز ظهور اسلام، بعضی از یهودیان مدعی بودند که ثواب و پاداش روز رستاخیز مختص آنها است. قرآنکریم درباره صدق ادعایشان از آنها خواست تقاضای مرگ کنند تا آنان را به نعیم خالص و خاص خدا برساند:
«بگو: اگر (آنچنان که مدعی هستید) سرای دیگر در نزد خدا مخصوص شما است نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید، اگر راست میگویید.»
یهود با گفتن این سخنان که بهشت مخصوص ما است یا چند روزی بیش در آتش نمیسوزیم، میخواستند مسلمانان را نسبت به آیینشان دلسرد کنند؛ ولی قرآن پرده از روی دروغ وتزویر آنان برمیدارد؛ زیرا آنان بههیچ وجه حاضر به ترک دنیا نیستند و این خود، دلیل محکمی بر کذب ادعای آنها است. راستی اگر انسان چنان ایمانی به سرای آخرت داشته باشد، چرا اینقدر به زندگی این جهان دل ببندد و برای وصول به آن، مرتکب هزارگونه جنایت شود؟
در آیات بعد، قرآنمجید میافزاید:
«ولی آنها بهخاطر اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند، آرزوی مردن نخواهند کرد و خداوند از ستمگران آگاه است. آنها را حریصترین مردم، حتی حریصتر از مشرکان بر زندگی (این دنیا و اندوختن ثروت) خواهی یافت (تا آنجا) که هریک از آنها دوست دارد هزار سال عمر کند؛ درحالیکه این عمر طولانی، او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بینا است.»
بیشک سرچشمه بسیاری از جنگها و خونریزیها در طول تاریخ بشر، برتریجویی نژادی بوده است؛ بهویژه در جنگ جهانی اول و دوم ــ که بزرگترین رقم تلفات و ویرانی را در تاریخ به همراه داشت ــ عامل نژادپرستی آلمانها یا حزب نازی، عامل غیرقابل انکاری بود.
اگر بنا شود نژادپرستان جهان را ردهبندی کنیم، بدون شک یهود در ردههای بالا قرار خواهد گرفت. هماکنون کشوری را که آنها به نام «اسرائیل» تشکیل دادهاند، بر مبنای همین مسأله نژادپرستی تأسیس شده است، چه جنایتهای هولناکی که برای آن مرتکب شدند و چه جنایتهای وحشتناکی که برای نگهداری آن مرتکب میشوند! آنها حتی آیین موسی(ع) را در نژاد خود محصور ساختهاند و اگر کسی از غیر نژاد یهود بخواهد این آیین را بپذیرد، برای آنها جالب نیست؛ بههمیندلیل تبلیغ و دعوت بهسوی آیین خود را در میان اقوام دیگر انجام نمیدهند.
4ـ 6 . گوشهای از تعالیم تلمود
در تلمود ــ که شرح تورات یا «عهد قدیم» است و مهمترین کتاب «آداب وتعالیم» یهود بهشمار میرود ــ آمده است:
«1. امتیاز ارواح یهود از غیریهود به این است که ارواح یهود، جزئی از خدا است؛ همچنان که پسر جزئی از پدر است. ارواح یهود، پیش خدا نسبت به ارواح دیگران عزیز است؛ زیرا ارواح غیریهود، ارواح شیطانی و شبیه ارواح حیوانات است. نطفه غیریهودی مانند نطفه دیگر حیوانات است.
2. بر فرد یهودی لازم است تمام کوشش خود را مصروف جلوگیری از حیات و پیشرفت دیگر ملتها نماید تا قدرت مطلقه تنها برای آنها باشد … پیش از آنکه یهود بر همه ملتها پیروز شود، لازم است جنگ به حالت خود باقی باشد.
3. یهودی پیش خدا از ملائکه بالاتر است. هرگاه غیریهودی، یهودی را بزند، مثل این است که عزت الاهی را زده و مستحق مرگ خواهد بود. اگر یهودی آفریده نشده بود، برکت از زمین میرفت و باران نمیبارید و خورشید آفریده نمیشد.
ــ فرق میان انسان و حیوان، مانند فرق میان یهودی و دیگر ملتها است. نطفهای که دیگر ملتها از آن آفریده میشوند، نطفه چهار پا است.
ــ ملتهای دیگر مانند سگ هستند. اعیاد مقدسه برای آنها و برای سگها آفریده نشده است. سگ از غیریهودی بالاتر است؛ زیرا در اعیاد جایز است به سگها غذا دادن، اما به غیریهودی جایز نیست.
ــ هیچگونه خویشاوندی میان یهود و غیریهود نیست؛ زیرا آنها به خرها شبیهترند تا به انسانها. خانههای غیریهود پیش یهودیان، به منزله طویله حیوانات است. غیریهود، خوکهای نجسی هستند که برای خدمت یهودیان آفریده شدهاند.
4. افراد صالح غیریهودی را بکش و بر یهودی حرام است که غیریهودی را از مرگ و یا چاهی که افتاده، نجات بدهد، بلکه سزاوار است که جلوی آن را با سنگ بگیرد.
5. بر اسرائیلیها، کشتن و غصب کردن و دزدی نمودن مال غیراسرائیلی جایز، بلکه واجب است.
6. املاک غیر یهود، مانند مال متروک است؛ یهودی حق دارد آن را تملک نماید.
7. خداوند به یهودیان اجازه داده است که فراوردههای غیریهودی را مالک شوند.
8. کشتن افراد مسیحی از اموری است که لازم است از ناحیه یهودیان عملیگردد.
9. ما تنها ملت برگزیده خدا در زمین هستیم … خداوند بهخاطر لطفی که به ما داشته است حیواناتی از جنس انسان ــ که عبارت از سایر ملل باشند ــ برای ما آفریده و آنها را مسخر ما ساخته است؛ زیرا خداوند بهخوبی دانسته است که ما نیازمند به دو حیوان هستیم: یک نوع حیوان لال، مانند چهارپایان و پرندگان و یک نوع (حیوان) ناطق، مانند مسیحیها، مسلمانها، بوداییها و سایر از شرق و غرب. آنها را بهخاطر خدمتگذاری ما آفریده است و ما را در زمین متفرق ساخته است تا پشتهای آنان را لگدکوب کرده و زمام اختیار آنان را در دست داشته و از فنون آنان برای منافع خود بهرهبرداری نماییم.
بههمین جهت است که بر ما واجب است دختران زیبای خود را به ازدواج پادشاهان، وزرا و بزرگان درآوریم و فرزندان خود را میان پیروان مذاهب دیگر داخل کرده تا درصورت مقتضی، آنها را وادار به جنگ نموده، قدرت نهایی را در دست داشته و بهرهبرداری کامل از آنها نموده باشیم.»
5. اعمال یهود در برابر ادیان دیگر
یکی از مباحث مهم میان پیروان ادیان، امکان گفتوگو و همزیستی میان آنان است. این امر از نظر تعالیم هریک از ادیان، مهم و قابل بررسی است. آیا تعالیم یهود، اجازة همزیستی مسالمتآمیز و تعامل میان پیروان یهود با پیروان سایر ادیان را میدهد یا نه؟ از گذشته تا حال، رفتار و عملکرد آنها چگونه بوده است؟ در اینجا بهطور مختصر، عملکرد گذشتة پیروان دین یهود با پیروان ادیان دیگر را مورد توجه قرار میدهیم:
5 ـ 1 . اعمال یهود در برابر اسلام
عدم پذیرش اسلام ازسوی یهود در آغاز بعثت، سبب دشمنی میان مسلمانان و آنان گردید؛ همچنین یهودیان میدیدند که پیامبر اسلام(ص) با تبلیغ رسالتش، الفت و برادری در دلهای مردم ایجاد میکند و چنان تودة واحد و یکپارچهای از آنها میسازد که ممکن است قدرت و حکم روایی آنان را تهدید کند، بدین روی به مخالفت با پیغمبر(ص) برخاستند. قرآنکریم بعضی از نیات آنان را در مبارزه با اسلام آشکار کرد تا مسلمانان از آسیبشان بر حذر بمانند. در اینجا به بعضی از اعمال آنان اشاره میشود:
5 ـ 1 ـ 1 . محاصره اقتصادی
گروهی از یهودیان برای منصرف کردن مسلمانان از آیین خود، به کار جدیدی دست زدند. آنها با خودداری از پرداخت هرگونه دین یا امانت یا انجام معاملاتی که بر ذمه آنها بود، برای افرادی که به دین مقدس اسلام مشرف میشدند ، مشکل اقتصادی ایجاد میکردند و به آنها میگفتند: حقوقی که شما بر ما داشتید، پیش از اسلام بود و اکنون که مسلمان شدهاید، این حقوق از بین رفته است. قرآن کریم دراینباره میفرماید:
«و در میان اهل کتاب (از نصارا) کسانی هستند که اگر ثروت زیادی به رسم امانت به آنها بسپاری، به تو باز میگردانند؛ و برخی دیگر از اهل کتاب (از یهود)، کسانی هستند که اگر یک دینار هم به آنان بسپاری، به تو باز نمیگردانند، مگر تا زمانیکه بالای سر آنها ایستاده (و بر آنها مسلط) باشی. این بدان روست که میگویند: ما در برابر امیین (غیریهود)، مسوول نیستیم. و بر خدا دروغ میبندند، درحالیکه میدانند (این سخن دروغ است).
گروهی از مردمان عصر جاهلیت پیش از اسلام، کالایی را به یهودیان فروختند و پس از فروش کالا، مسلمان شدند. هنگامیکه پول کالا را از آنان درخواست کردند، یهودیان گفتند: نزد ما امانت و دینی نسبت به شما نیست؛ زیرا شما آیینی را که بر آن بودید، ترک کردید، آنها ادعا کردند که این دستور در کتابشان آمده است. میگفتند:
«ما اهل کتاب هستیم و پیامبر و کتاب آسمانی در میان ما بوده است، بنابراین اموال دیگران برای ما احترامی ندارد».
این مطلب به قدری نزد آنان مسلم بود که جنبة اعتقادی و مذهبی به خود گرفته بود. یهود میگفتند:
«ما در تصرف و غصب اموال عرب مجاز و مأذون هستیم؛ زیر آنان مشرکند و پیروی از مرام موسی ندارند».
5 ـ 1 ـ 2 . فتنهانگیزی در میان مسلمانان
یکی از یهودیان به نام «شاس بن قیس» که پیرمردی تاریک دل و در کفر و عناد کمنظیر بود، روزی از کنار مجمع مسلمانان میگذشت، مشاهده کرد که جمعی از طایفه اَوس و خزرج ــ که سالها با هم جنگهای خونینی داشتند ــ در نهایت صفا و صمیمیت گرد هم نشسته، مجلس انسی بهوجود آوردهاند و آتش اختلافات شدیدی که در جاهلیت در میان آنها شعلهور بود. بهکلی خاموش شده است. از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شد و با خود گفت: اگر اینها تحت رهبری محمد(ص) از همین راه پیش بروند، موجودیت یهود بهکلی در خطر است. در اینحال، نقشهای به نظرش رسید، به یکی از جوانان یهودی دستور داد به جمع آنها بپیوندد و حوادث خونین بغاث را ــ محلی که جنگ شدید اوس و خزرج در آن نقطه واقع شد ــ به یاد آنها بیاورد و آن حوادث را پیش چشم آنها مجسم کند.
اتفاقاً این نقشه ــ که با مهارت آن جوان یهودی پیاده شد ــ مؤثر واقع گردید و جمعی از مسلمانان از شنیدن این جریان به گفتوگو پرداختند؛ حتی بعضی افراد طایفه اوس و خزرج یکدیگر را به تجدید آن صحنهها تهدید کردند.
چیزی نمانده بود که آتش خاموش شدة دیرین بار دیگر شعلهور گردد. خبر به پیامبر(ص) رسید. بهسرعت با جمعی از مهاجران به سراغ آنها آمدند و با اندرزهای مؤثر و سخنان تکاندهندة خود، آنها را بیدار ساختند.
وقتی جمعیت سخنان آرامبخش پیامبر(ص) را شنیدند، از تصمیم خود برگشتند، سلاحها را برزمین گذاشتند، دست در گردن هم افکندند، بهشدت گریستند و دانستند این از نقشههای دشمنان اسلام بوده است و صلح، صفا و آشتی بار دیگر کینههایی را که میخواست زنده شود، شستوشو داد.
در این هنگام چهار آیه 98 - 101 از سورة آلعمران نازل شد. در دو آیة نخست، یهودیان اغواکننده را نکوهش میکند و در دو آیه بعد، به مسلمانان هشدار میدهد:
«بگو: ای اهل کتاب! چرا به آیات خدا کفر میورزید؟! و خدا گواه است بر اعمالی که انجام میدهید. بگو ای اهل کتاب! چرا افرادی را که ایمان آوردهاند، از راه خدا باز میدارید و میخواهید این راه را کج سازید درحالیکه شما (بهدرستی این راه) گواه هستید؟! خدا از آنچه انجام میدهید، غافل نیست؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر از گروهی از اهل کتاب (که کارشان نفاقافکنی و شعلهور ساختن آتش کینه و عداوت است) اطاعت کنید، شما را پس از ایمان، به کفر باز میگردانند و چگونه ممکن است شما کافر شوید، با اینکه آیات خدا بر شما خوانده میشود و پیامبر او در میان شماست؟! و هرکس به خدا تمسک جوید، به راهی راست هدایت شده است.»
5 ـ 1 ـ3 . شبههافکنی در میان مسلمانان
دشمنان اسلام، بهویژه یهود، برای دور کردن مسلمانان از هیچ کوششی فروگذار نبودند؛ حتی درباره یاران نزدیک پیامبر(ص) نیز چنین طمعی داشتند که بتوانند آنها را از اسلام بازگردانند و مسلماً اگر میتوانستند در یک یا چند نفر از یاران نزدیک پیامبر اکرم(ص) نفوذ کنند، ضربة بزرگی بر اسلام وارد و برای تزلزل دیگران نیز زمینة کاملاً مساعدی فراهم میشد.
بعضی از مفسران نقل کردهاند: جمعی از یهود میکوشیدند تا افراد سرشناس و مبارزی از مسلمانان پاکدل چون: «معاذ» و «عمار» و بعضی دیگر را بهسوی آیین خود دعوت کنند و با وسوسههای شیطانی از اسلام بازگردانند؛ در نتیجه این آیه نازل شد و به همه مسلمانان دراینزمینه هشدار داد:
«جمعی از اهل کتاب (از یهود) دوست داشتند شما را گمراه کنند. (اما آنها باید بدانند که نمیتوانند شما را گمراه سازند،) آنها گمراه نمیکنند، مگر خودشان را و نمیفهمند.»
5 ـ 1 ـ4 . مبارزه یهود برای تغییر عقیده مسلمانان
خداوند در قرآنکریم میفرماید:
«بسیاری از اهل کتاب از روی حسد ــ که در وجود آنها ریشه دوانده ــ آرزو میکردند شما را پس از اسلام و ایمان، بهحال کفر بازگردانند، با اینکه حق برای آنها کاملاً روشن شده است. شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید تا خداوند، خود (فرمان جهاد) بفرستد. خداوند بههر چیزی توانا است.»
یهود به این قناعت نمیکردند که خود آیین اسلام را نپذیرند، بلکه اصرار داشتند مؤمنان نیز از ایمانشان بازگردند و انگیزة آنها در اینکار، چیزی جز حسد نبود.
بنابراین، دستور مزبور یک دستور مبارزاتی است که به مسلمانان داده شده تا در برابر فشار شدید دشمن در آن شرایط خاص، از سلاح «عفو و گذشت» استفاده کنند و به ساختن خویشتن و جامعه اسلامی بپردازند و در انتظار فرمان خدا باشند.
مسلمانان، حتی در آن زمان، آنقدر قوت و قدرت داشتند که عفو و گذشت نکنند و به مقابله با دشمنان بپردازند، ولی برای اینکه دشمن - اگر قابل اصلاح است - اصلاح شود، خداوند نخست دستور «عفو و گذشت» میدهد. بهتعبیر دیگر، در برابر دشمن، هرگز نباید «خشونت» نخستین برنامه باشد، بلکه اخلاق اسلامی ایجاب میکند که نخستین برنامه «عفو و گذشت» باشد؛ اگر فایده نداشت، آنگاه به خشونت متوسل شوند.
5 ـ 2 . اعمال یهودیان در برابر مسیحیان
باوجود آنکه آیین یهود از آغاز پیدایش، مبتنی بر تبلیغ و توسعهطلبی نبوده و تنها به قوم یهود و بنیاسرائیل اختصاص داشته، بههمیندلیل، جنگ و تعرض به اقوام دیگر در آن پیشبینی نشده بوده است؛ ولی یهود به این عنوان که «قوم برگزیدة خدا» است و نژادشان بر دیگر نژادها برتری دارد، از هیچگونه کینهتوزی و فتنهانگیزی دریغ نکردهاند و در هرجا که سکونت داشتهاند. ملتی ستیزهجو و خرابکار به شمار آمدهاند و تا آنجا که قدرت داشتهاند، در زجر، آزار و اعدام پیروان ادیان دیگر میکوشیده و از هرگونه حرکت فکری و دینی با کمال قساوت ممانعت میکردهاند و پیغمبران الاهی(ع) را ــ که آنان را به راه راست دعوت میکردند ــ به قتل رسانیدهاند و در شکنجه و آزار پیروان انبیا، نهایت کوشش را به عمل میآوردند.
داستان حضرت مسیح(ع) و حوادث رقتبار زندگی آن پیغمبر بزرگ و شکنجه و آزاری که حواریون آن حضرت از قوم یهود دیدند و سرانجام آوارگی پیروان آیین مسیح ع) نموداری از رفتار قساوتبار یهودیان و تعصبات جنایتآمیز آنان است. مسیحیان تا زمانیکه آیین مسیحیت از طرف دولت روم به رسمیت شناخته نشده بود، همواره در زیر شکنجه و آزار یهودیان و حکومت یهودی به سر میبردند.
تنها در طلیعة قرن چهارم م. بود که به موجب فرمانی که در سال 311 م. ازسوی امپراتور روم صادر شد، مسیحیان آزادی اندک یافتند و از شکنجه و تعصبورزی آشکار یهودیان نجات یافتند.
یهودیان حتی پس از آنکه قدرت و استقلال سیاسی خود را درپی همین تعصبات و فتنهجوییها از دست دادند و شیرازة اجتماعشان از هم پاشیده شد، باز دست از تحریکات خصمانه و بدرفتاری نسبت به مخالفان، بهویژه مسیحیان، برنداشتند و در فرصتهای مناسب، فتنههایی به پا کردند و کشتارهایی بهراه انداختند.
در زمان «هرقل»، امپراتور روم، با وجود اینکه مذهب رسمی حکومت، مسیحیت بود، یهودیان در «انطاکیه» فتنه خونینی بهراه انداختند و با وضع فجیعی، اسقف بزرگ شهر را قطعهقطعه کردند. در شهر «صور» پایتخت «فنیقیها» والی شهر را به قتل رسانیدند؛ سپس با یهود فلسطین هم داستان شده، قرار بر آن گذاشتند که شبانه بر شهر صور حملهور شوند و مسیحیان را قتل عام کنند؛ ولی چون توطئة آنان عقیم ماند و سپاهیان روم طبق اطلاع قبلی، از هجوم وحشیانة آنان جلوگیری به عمل آوردند، یهودیان - که از خشم، حالت سبعیت پیدا کرده بودند، بهسوی دیرها و کلیساهای اطراف شهر سرازیر شده، آنها را با خاک یکسان و روستاهای مجاور را به خاک و خون کشیدند.
در یکی از جنگها ــ که میان دو دولت ایران و روم درگرفته بود ــ یهودیان هشتادهزار اسیر مسیحی را از ایرانیان خریدند و از روی کینه و انتقام، همه را مانند گوسفند سر بریدند.
گویند: نقشة این جنگ ازسوی یهودیها بوده است و ایرانیان به تحریک یهود به این جنگ خونین دست زدند.
در عصر امپراتوری «نیرون» یهودیها در شهر قدس فتنهای به پا کردند و فرماندار شهر را کشتند و آشوبی به راه انداختند که درپی آن از طرف امپراتور رومیان، شهر قدس محاصره و در سال 70 م. یهودیان قدس قتلعام شدند و معابد یهود ویران و کهنه و رؤسای مذهبیشان به وضع فجیعی کشته شدند. همین حادثه باعث جنبش یهودیها شد و حس انتقامجویی آنان را بیش از پیش تشدید کرد و سبب جنگها و خونریزیهای فراوانی گردید.
تا آنکه در میانة قرن چهارم م. یکی از پادشاهان ایران یهود را درصورت وفاداری و کمک به ایرانیان، وعدة آزادی داد و دیری نپایید که بر اثر خیانت و تمرد، مورد غضب پادشاه ایران واقع شدند؛ عدهای مقتول و جمعی محبوس و گروهی تبعید و مورد شکنجه قرار گرفتند.
در عصر حاضر نیز جنایات و تجاوزات و توطئههای تجاوزکارانة صهیونیسم بینالمللی بر همه مکشوف و اغراض و مقاصد شوم آنها بر ضد ملتهای غیریهودی کاملاً روشن گردیده است؛ تا آنجا که ایادی این حزب متعصب ضد انسانی در بیشتر مراکز بینالمللی رخنه کرده و در بیشتر خرابکاریها و تشنجات و کشتارهای عمدة جهان، از عوامل مؤثر شمرده میشوند.
یهودیها در جنگهای جهانی دست داشتند و پس از جنگ نیز براساس اصل کینهتوزی، شبکههای جاسوسی بینالمللی را به نفع استعمارگران اداره میکردند و این حقیقت ننگین با دستگیر شدن یکی از عناصر خطرناک این باند که ریاست شبکة جاسوسی را به عهده داشت، فاش گردید. وی اعتراف کرد که بنابر معاهدة سری - که در سال 1947 م. در مورد تشکیل دولت اسرائیل بین دولت امریکا و صهیونیستها منعقد شده بود ــ یهودیها انجام این وظایف را در قبال کمک امریکا بهعهده گرفتند و از آن به بعد شبکة جاسوسی آمریکا را اداره میکنند.
دولت امریکا نیز درمقابل خوش خدمتی آنها، به وعدة خود وفا کرد و سرانجام «صهیونیسم» توانست بخشی از فلسطین را اشغال و نزدیک به یک میلیون مسلمان فلسطینی را از خانه و وطن خود آواره کند.
از جمله مظاهر ننگین تعصبات مذهبی یهودیان، میتوان به کشتار فجیع مسیحیان یمن به دست حکومت یهودی آن سرزمین اشاره کرد. در این کشتار هولناک، دهها هزار نفر از مسیحیان با وضع فجیعی به قتل رسیدند و در آتش سوزانیده شدند.
قرآنکریم نیز به شکنجه، آزار و قتل مسیحیان بهدست یهودیها اشاره دارد:
«مرگ و عذاب بر شکنجهگران صاحب گودال (آتش) باد؛ گودالهایی پر از آتش شعلهور، هنگامیکه (یهود) در کنار آن نشسته بودند و آنچه را نسبت به مؤمنان (مسیحی) انجام میدادند، با خونسردی تماشا میکردند!»
در اینکه این ماجرا مربوط به چه زمانی و مربوط به چه قومی است و آیا این یک ماجرای خاص و معین بوده یا اشاره به ماجراهای متعدد از این قبیل در مناطق گوناگون جهان دارد، در میان مفسران و مورخان گفتوگو است. معروفتر از همه، مربوط به «ذونواس» آخرین پادشاه «حمیر» در سرزمین «یمن» است.
«ذونواس» که آخرین نفر از سلسله گروه «حمیر» بود، به آیین یهود درآمد و گروه «حمیر» نیز از او پیروی کردند. او نام خود را «یوسف» نهاد و مدتی بر این منوال گذشت؛ سپس به او خبر دادند که در سرزمین نجران، در شمال یمن، هنوز گروهی بر آیین نصرانیت باقی هستند. هم مسلکان ذونواس او را وادار کردند که اهل نجران را به پذیرش آیین یهود مجبور کند. او بهسوی نجران حرکت و ساکنان آنجا را جمع کرد و آیین یهود را بر آنها عرضه داشت و اصرار کرد که آن را پذیرا شوند؛ ولی آنها نپذیرفتند.
ذونواس دستور داد خندق بزرگی کندند و هیزم در آن ریختند و آتش زدند. گروهی را زندهزنده به آتش سوزاند و گروهی را با شمشیر کشت و قطعهقطعه کرد؛ بهگونهای که عدد مقتولان و سوختگان به بیستهزار نفر رسید.
این کورههای آدمسوزی که به دست یهود بهوجود آمد، احتمالاً نخستین کورههای آدمسوزی در طول تاریخ بوده است. آنها مؤمنان مسیحی را وادار میکردند دست از ایمان خود بردارند و هنگامیکه با مقاومت آنان روبهرو میشدند، آنها را در این کورههای آدمسوزی انداخته، به آتش میکشیدند! گروهی نیز با کمال خونسردی نشسته بودند و صحنههای شکنجه را تماشا میکردند و لذت میبردند که این مسأله، نهایت قساوت آنها را نشان میدهد. بعضی نیز گفتهاند: این گروه مأمور بازجویی و اجبار مؤمنان مسیحی به ترک مذهب حق بودند.
در این گیرودار، یک تن از نصارای نجران فرار کرد و بهسوی روم و دربار قیصر شتافت و از ذونواس شکایت کرد و یاری طلبید. قیصر گفت: سرزمین شما از من دور است؛ اما نامهای به پادشاه حبشه مینویسم. او مسیحی و همسایة شما است. از او میخواهم شما را یاری دهد؛ سپس نامهای نوشت و از پادشاه حبشه، انتقام خون مسیحیان نجران را درخواست کرد.
مرد نجرانی نزد سلطان حبشه، نجاشی، آمد و ماجرا را بازگفت. نجاشی از شنیدن این داستان سخت متأثر شد و از خاموشی شعلة آیین مسیح(ع) در سرزمین نجران افسوس خورد و تصمیم به انتقام شهیدان گرفت.
لشکریان حبشه به جانب یمن تاختند و در یک پیکار سخت، سپاه ذونواس را شکست دادند و گروه بسیاری از آنان را کشتند و طولی نکشید که مملکت یمن به دست نجاشی افتاد و بهصورت ایالتی از ایالات حبشه درآمد.
«جان ناس» در مورد رفتار یهودیان نسبت به مسیحیان میگوید:
«رابطه یهودیان و مسیحیان از ابتدا خصمانه بوده است، زیرا از قرون اول میلادی به بعد، ربانیون و احبار یهود، منکر مسیح بوده و آن را طرد مینمودند، گرچه پیروان عیسی تا حدی همیشه مساعی جمیله مبذول میداشتند.»
ضدیت یهود با حضرت مسیح(ع) در فرازهای از انجیل منعکس شده است.
6. جنگ نزد یهود
هنگامیکه بحث «جنگ در ادیان» را ملاحظه میکنیم، هیچ جنگی در قساوت و شدت همانند «جنگ در دین یهود» نیست. یهود براساس شریعت خود، در طول تاریخ، به جنگ و خونریزی فراوان میپرداختهاند و در این راه به اطفال و زنان نیز رحم نمیکرده و خود را «ملت برگزیدة خدا» میدانند. یهود،رهبران تخریب و نابودی در این عالم بودهاند. یکی از بزرگان یهود به نام «ارنست رینان» عقیده دارد:
«وقتی عدل در عالم تحقق پیدا نکند، پس بهتر است که کل عالم تخریب گردد.»
یکی دیگر از بزرگان یهود میگوید:
«ما یهود نیستیم مگر آقای عالم و فاسدکنندة عالم، ایجادکننده فتنه در عالم و جلاد عالم باشیم.»
قرآن کریم،یهود و مشرکان را در یک ردیف قرار میدهد و آنان را دشمنترین افراد نسبت به مسلمانان معرفی مینماید:
«بهطور مسلم، دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهی یافت. و نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانی مییابی که میگویند: ما نصارا هستیم این بدان روست که در میان آنها، افرادی عالم و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق) تکبر نمیورزند.»
تاریخ اسلام به خوبی گواه این حقیقت است؛ زیرا در بسیاری از نبردهای ضداسلامی، یهود بهطور مستقیم دخالت داشته و از هیچگونه کارشکنی و دشمنی خودداری نکردهاند. افراد بسیار کمی از آنها به اسلام گرویدهاند؛ درحالیکه در غزوات اسلامی، رویارویی مسلمانان با مسیحیان را کمتر شاهدیم و نیز افراد فراوانی از آنها را مشاهده میکنیم که به صفوف مسلمانان پیوستهاند.
این مقایسه بیشتر دربارة یهود و مسیحیان معاصر پیامبر اسلام(ص) است؛ زیرا یهود با اینکه دارای کتاب آسمانی بود، بهدلیل دلبستگی بیش از اندازه به مادیات، در صف مشرکانی قرار گرفته بودند که از نظر مذهبی با آنها هیچ اشتراکی نداشتند. در آغاز، یهودیان مبشران اسلام محسوب میشدند و انحرافاتی همانند «تثلیت» نداشتند؛ اما دنیاپرستی شدید، آنها را بهکلی از حق بیگانه کرد؛ درحالیکه مسیحیان آن عصر چنین نبودهاند.
البته مسیحیان قرون بعد نسبت به اسلام و مسلمانان مرتکب جنایاتی شدند که دست کمی از یهود نداشت؛ جنگهای طولانی و خونین صلیبی در گذشته و تحریکات فراوانی که امروز از ناحیة استعمار کشورهای مسیحی بر ضد اسلام و مسلمانان میشود، امری نیست که بر کسی پنهان باشد.
اما عجیب اینکه یهودیان، همة این جنگطلبیها را به استناد تورات انجام میدهند؛ برای نمونه، در متن تورات چنین میخوانیم:
«چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی، آن را برای صلح ندا کن و اگر تو را جواب صلح بدهد و دروازهها را برای تو بگشاید، آنگاه تمام قومی که در آن یافت شوند، به تو جزیه دهند و تو را خدمت نمایند و اگر با تو صلح نکرده، با تو جنگ نمایند، پس آن را محاصره کن و چون یهوه ـ خدایت ــ آن را به دست تو بسپارد، جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش، لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد ــ یعنی تمام غنیمتش را ــ برای خود به تاراج ببر و غنایم دشمنان خود را که یهوه ــ خدایت ــ به تو دهد، بخور. به همه شهرهایی که از تو بسیار دورند که از شهرهای این امتها نباشند، چنین رفتار نما؛ اما از شهرهای این امتهایی که یهوه ــ خدایت ــ را به ملکیت میدهی، هیچ ذینفسی را زنده مگذار، بلکه ایشان را … چنانکه یهوه ــ خدایت ــ تو را امر فرمودهاست، بالکل هلاک ساز.»
همچنین در تورات میخوانیم:
«یهوه، خدای ما، او (سرزمین سیحون و ملک حشبون) را به دست ما تسلیم نموده، او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم و تمامی شهرهایش را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاک کردیم که یکی را باقی نگذاشتیم، لیکن بهایم را با غنیمت شهرهایی که گرفته بودیم، برای خود به غارت بردیم.»
و در جای دیگر تورات آمده است:
«پس یهوه، خدای ما، عوج ملک باشان و نیز تمامی قومش را بهدست ما تسلیم نموده، او را به حدی شکست دادیم که احدی از برای وی باقی نماند و در آن وقت، همة شهرهایش را گرفتیم و شهری نماند که از ایشان نگرفتیم … و آنها را بالکل هلاک کردیم؛ چنانکه با سیحون و ملک حشبون کرده بودیم. هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاک ساختیم و تمامی بهایم و غنیمت شهرها را برای خود به غارت بردیم.»
و نیز آمده است:
«و هر آنچه در شهر بود، از مرد و زن و جوان و پیر، حتی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاک کردند.»
در این میان، قرآنکریم عدهای از یهودیان را میستاید؛ همانهایی که از غرور، خودپرستی و تکبر خودداری میکنند و همواره حقیقت را مد نظر دارند:
«آنها همه یکسان نیستند؛ از اهل کتاب جمعیتی هستند که (به حق و ایمان) قیام میکنند و پیوسته در اوقات شب، آیات خدا را میخوانند درحالیکه سجده مینمایند؛ به خدا و روز واپسین ایمان میآورند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در انجام کارهای نیک، پیشی میگیرند و آنها از صالحانند. و آنچه از اعمال نیک انجام دهند، هرگز کفران نخواهد شد (و پاداش شایسته آن را میبینند) و خدا از پرهیزگاران آگاه است.»
و به اینترتیب، قرآنکریم از اینکه نژاد یهود را بهکلی محکوم کند یا خون آنها را کثیف بشمرد، خودداری کرده و تنها بر اعمال آنها انگشت میگذارد و با تجلیل و احترام از افرادی که به اکثریت فاسد نپیوستند و در برابر ایمان و حق تسلیم شدند، به نیکی یاد میکند و این روش اسلام است که در هیچ موردی، مبارزهاش رنگ نژادی و قبیلهای ندارد و تنها بر محور عقاید، اعمال و رفتار میگردد.
7. یهود و همزیستی مسالمتآمیز با مسلمانان!
با توجه به آنچه گذشت، براساس تعالیم تورات موجود و عملکرد یهودیان در طول تاریخ، جایی برای «همزیستی مسالمتآمیز» و «حقوق بینالملل» وجود ندارد. آنان خود را «ملت برگزیدة خدا» میدانند و برای تحقق این نظر، همواره در فکر سلطه بر دیگر ادیان و ملل بودهاند و در مواردی نیز که به پیشنهادات دیگران تن دادهاند، جز از روی ضعف و ناتوانی نبوده و هر موقع قدرتی یافتهاند، کشتار گستردهای به راه انداختهاند؛ در گذشته با مسیحیان و امروز با مسلمانان.
اکنون گروهی از قوم یهود ــ یعنی صهیونیستها ــ اقدام به غصب سرزمینهای دیگران و آواره کردن آنها از وطن خود و کشتن و نابود کردن فرزندانشان کردهاند؛ حتی احترام خانة خدا ــ بیتالمقدس ــ را نیز رعایت نمیکنند.
آنها در برخورد با مسائل جهانی، عملاً نشان دادهاند که پیرو هیچ قانون و معیار بینالمللی نیستند. هرگاه به فرض، یک جنگجوی فلسطینی بهسوی آنها شلیک کند، درمقابل، اردوگاههای آوارگان، کودکستانها و بیمارستانهای آنان را بمباران میکنند و در ازای کشته شدن یک نفر از خوشان، گاهی صدها نفر بیگناه را به قتل میرسانند و خانههای فراوانی را منفجر میکنند.
«تاریخ شاهد فجایع این گروه به «مسجدالاقصی» از زمان اشغال آن در سال 1967 م. بوده است. در سال 1969 م. شخصی به نام «مایکل رومان» آتشی در مسجد برافروخت که نزدیک به 1500 مترمربع از مساحت مسجد را در برگرفت. در این آتشسوزی، منبر «صلاحالدین»، گنبد مسجد - که دارای آثار معماری اسلامی با ارزشی بود ــ و نیز «مسجد عمر» در داخل مسجد الاقصی و «محراب زکریا» و بعضی چیزهای دیگر در آتش سوخت. در سال 1969 م. گروهی از یهودیان، مراسم مذهبی خود را در مسجدالاقصی بهجای آوردند و این عمل را چندین بار تکرار کردند و هنگامیکه با اعتراض مسلمانان روبهرو شدند، قاضی یهود به محق بودن یهود حکم صادر کرد! در سال 1982 م. یک یهودی امریکایی، مسجد و نمازگزاران در مسجد را با آتش سلاح مورد تعرض قرار داد و در همان سال، فرد دیگری با مواد منفجره، بخشی از حرم را تخریب کرد. عدة فراوانی از یهود نیز اعلان کردند که باید مسجد خراب شود و بهجای آن، معبد یهودیها ساخته شود.»
یکی از نویسندگان عرب دربارة رفتار جنگطلبانة صهیونیستها میگوید:
«ما دارای دلیل واضح بر توحش یهود طی جنگهای فلسطین از سال 1948 م. به بعد بودهایم؛ بهگونهای که در توحش و خونریزی ضربالمثل هستند؛ کشتارهای آنها در دیریاسین، الخلیل، رامالله، غزه و دیگر شهرهای فلسطین.»
آنها خود را به هیچ یک از مصوبات بینالمللی و قطعنامههای سازمان ملل، پایبند نمیدانند و آشکارا همه را زیر پا میگذارند. بدون شک این همه قانون شکنی، بیدادگری و اعمال ضد حقوق بینالملل، ناقض اصل همزیستی مسالمتآمیز است و جایی برای تعاون و همکاری بینالمللی براساس حقوق پذیرفته شدة جهانی باقی نمیگذارد.
منابع:
قرآنکریم.
ــ انجیل (عهدجدید).
ــ تورات (عهد عتیق) و تلمود، شرح تورات.
ــ دهخدا، علیاکبر، لغتنامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1373.
ــ عمید زنجانی، عباسعلی، اسلام و همزیستی مسالمتآمیز، تهران، دارالکتابالاسلامیة، 1344.
ــ شلبی، احمد، مقارنة الادیان: المسیحیة، قاهره، مکتبة النهضة العربیة، 1993.
ــ همان، مقارنة الادیان: الیهود، همان، 1992.
ــ طبرسی، فضل بن حسن، مجمعالبیان، بیروت، دارالمعونة للطباعة و النشر، 1986.
ــ طباره، عفیفعبدالفتاح، یهود از نظر قرآن، ترجمة علی منتظمی، تهران، بعثت، 1353.
ــ قربانی، زینالعابدین، اسلام و حقوق بشر، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1375.
ــ قاسمی، مهدی، قدس موطن آرزوهای مسلمین، رهتوشه راهیان نور، ویژهنامه ماه مبارک رمضان 1378ش.
ــ گارودی، روژه، پروندة اسرائیل و صهیونیزم سیاسی، ترجمه دکتر نسرین حکمی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1369.
ــ گئر، جوزف، حکمت ادیان، ترجمه و تألیف محمد حجازی، تهران، کتابخانه ابنسینا، 1373.
ــ مؤسسة آموزشی ــ پژوهشی امام خمینی(ره)، فلسفة حقوق، جزوة آموزشی.
ــ مکارمشیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1366.
ــ ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علیاصغر حکمت، تهران، پیروز، 1354، چ 3.
پینوشتها:
1. ر.ک. به: علیاکبر دهخدا، «لغتنامه دهخدا»، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ج 14، ماده «یهود».
2. ر.ک. به: همان، ج 5، ص 6240، ماده «تورات».
3. مانند: سورة نساء(4): 64؛ سورة مائده (5): 14، 15، 41.
4. مکارم شیرازی و دیگران، ناصر، «تفسیر نمونه»، تهران، دارالکتبالاسلامیة، 1366، ج 2، ص 310، از الهدی الی دین المصطفی، الرحلة المدرسیه؛ رهبر سعادت و قرآن و آخرین پیامبر.
5. گارودی، روژه، «اسرائیل و صهیونیزم سیاسی» ترجمه دکتر نسرین حکمی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1369، ص 37.
6. گارودی، روژه، همان، ص 37.
7. همان، ص 38، از روزنامه ساندیتایمز، 15 ژوئن 1969.
8. گارودی، روژه، همان، ص 39.
9. قاسمی، مهدی، «رهتوشه راهیاننور» ص 252.
10. گارودی، روژه، همان، ص 39.
11. همان.
12. جمعه(62): 6.
13. مؤسسه آموزشی - پژوهشی امام خمینی(ره)، « فلسفة حقوق» جزوه آموزشی، ص 240.
14. مائده(5)، 18.
15. مکارم شیرازی و دیگران، ناصر، همان، ج 4، ص 331، از تفسیر فخر رازی، ج 11، ص 192.
16. طبرسی، فضل بن حسن، «مجمعالبیان» بیروت، دارالمعونةللطباعة والنشر، 1986، ج 3، ص 272 و 273.
17. مائده(5): 18.
18. گئر، جوزف، «حکمت ادیان» ترجمه و تألیف محمد حجازی، تهران کتابخانه ابنسینا، 1373، ص 139.
19. بقره(2): 80.
20. مکارم شیرازی ودیگران، ناصر، همان، ج 1، ص 324 و 325.
21. همان.
22. تورات (عهد عتیق)، کتاب مزامیر، باب1 و 3: 8 - 15.
23. «عهد عتیق» کتاب یوشعنبی، باب 14: 4 - 7.
24. ر.ک. به: عفیفعبدالفتاح طباره، «یهود از نظر قرآن» ترجمه علی منتظمی، تهران، بعثت، 1353، صص 114 و 116.
25. عفیفعبدالمفتاح طباره، همان، ص 87.
26. ممتحنه(60): 13.
27. بقره(2): 94.
28. بقره(2): 95 و 96
29. قربانی، زینالعابدین، «اسلام و حقوق بشر»، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1375، چ 5، ص 321 و 322، از تلمود، شرح عهد عتیق.
30. آلعمران (3): 75.
31. ر.ک. به: مکارم شیرازی، ناصر، همان، ج 2، ص 472؛ عفیف عبدالفتاح طباره، «یهود از نظر قرآن»، ص 11 به بعد.
32. ر.ک. به: مکارمشیرازی، ناصر، همان، ذیل آیة 98 سوره آلعمران.
33. آلعمران(3): 98 تا 101، همچنین نگاه کنید به: ناصر مکارمشیرازی و دیگران، همان، ج 2، ص 463.
34. آلعمران(3): 69.
35. بقره (2): 109.
36. مکارمشیرازی، ناصر، همان، ج 1، ص 398 تا 401.
37. عمید زنجانی، عباسعلی، «اسلام و همزیستی مسالمتآمیز» تهران، دارالکتاب الاسلامیة، 1344، صص 19 ــ 23
38. بروج(85): 5 - 8.
39. مکارمشیرازی، ناصر، همان، ج 26، ص 334 تا 339، به نقل از: علیبنابراهیم قمی، «تفسیر»، ج 2، ص 414.
40. ناس، جان، «تاریخ جامع ادیان» ترجمة علیاصغر حکمت، تهران، پیروز، 1354، چ 3، ص 371.
41. ر.ک. به: انجیل متی، 5: 11 - 12؛ 7؛ 15: 34:12- 38؛ 23: 12؛ و نیز احمد شلبی، «مقارنةالادیان: المسیحیه»، قاهره، مکتبة النهضةالعربیة، 1993، ص 32.
42. ر.ک. به: وهبة الزحیلی، «آثار الحرب» دمشق، دارالکفر، 1992، چ 4، ص 45، به نقل از: دکتر هرتس (خاخام بزرگ انگلستان)، «فیالفکر الیهودی».
43. همان، به نقل از: الخطر الیهودی.
44. همان.
45. مائده(5): 12.
46. تورات، سفر تثنیه، باب بیستم: 10 - 18.
47. تورات، سفر تثنیه، باب 2: 33 - 35.
48. تورات، سفر تثنیه، باب 3:3 - 7.
49. تورات، سفر تثنیه، باب 32:41 - 44.
50. آلعمران(3): 113 - 115.
51. شلبی، احمد، «مقارنة الادیان، الیهود»، قاهره، مکتبة النهضة العربیة، 1992، ص 118 - 119.
52. الزحیلی، وهبة، همان، ص 45.
مقدمه
هرگاه از «عهد»، «پیمان» و مانند آن سخن بهمیان میآید، ذهن ما متوجه امری میگردد که دارای دو جهت است؛ یعنی بهاصطلاح با مفهومی سروکار خواهیم داشت که از زمرة مفاهیم اضافی است. عهد از سوی انسان، با کسی یا چیزی منعقد میشود و گویی در این حال، طرفین متعهد و ملزم به انجام کار یا قولی میشوند و در صورت عدم التزام باید متحمل خسارات یا تبعات ناشی از تخلف خود گردند.
در میان افراد و جوامع انسانی، همواره صورتها و مراتبی از عهد، پیمان، میثاق و مانند آن وجود داشته و دارد و هیچصورتی از صورتهای حیات آدمی، خالی از این مقوله نیست، حتی آدمی گاه با خودش در انجام کاری عهد میبندد و گویی طرف او در این پیمان، وجود خودش بنفسه است؛ ولی عالیترین شکل عهد و پیمان، پیمانی است که میان انسان و خدا (یا در برخی فرهنگها، خدایان) بسته میشود. این صورت از عهد با تمامی اشکال و اقسام پیمانها و میثاقهای رایج در جوامع بشری تفاوت داشته، مبدأ زایش بسیاری از آداب و عادات و شکلگیری برخی از شوون مادی و معنوی تمدنها و فرهنگها شده است. اینگونه از عهد و پیمان، گاه در صورت گفتوگوی میان انسان و خدایان ظاهر شده است؛ بهگونهای که مثلاً در سنت یونانی و ادبیات کلاسیک این قوم، اساطیر و قهرمانان (Mythos) نوعاً موجوداتی بودند که طرف گفتوگو و تعامل با خدایان قرار میگرفتند. ظهور «تراژدی» یونانی نیز از همینجا آغاز گردید و حماسهسرایان و تراژدی نویسانی چون «آشیل» و «سوفوکل» و «اوریپید» در آثار خود، روح واقعی و اساس حیات معنوی فرهنگ هلنی را به نمایش گذاردند.
تراژدی، حکایت رویارویی انسان با خدا یا خدایانی بود که در پی نمایش و تحقّق خواست و ارادة خود در عرصة زمین بود و این تقابل، گاه بهغلبة ارادة خدایان بر انسان و گاه به مصالحة میان آنان میانجامید. مصداقاً «پرومته» و «اودیپ» در مقابل «زئوس» چنین وضعیتی داشتند و نویسندگان و مورخانی چون «هزیود»، «سوفوکل» و «آشیل» تصاویر گوناگونی از رویارویی انسان با تقدیر و خواست الاهی را ترسیم کردهاند. البته ناگفته نماند «پرومته» مظهر انسانی عصیانگر و تسلیمناپذیر است که در برابر ارادة خدایان میایستد و اگر نتواند خواست فردی خویش را محقق کند، دستکم در جریان تقدیر عالم وتحقّق مشیتالاهی خلل ایجاد میکند! از اینرو اسطورة یونانی غالباً دست به خلق نوعی حماسه میزند که شرح قهرمانیهای آنان را در شعر حماسی دورة هلنی مشاهده میکنیم. از یاد نبریم که اساطیر یونانی، عمدتاً چهرة انسانی و ناسوتی دارند؛ هرچند که از قدرت و توانایی ماورایی برخوردار هستند.
از آنجا که نوشتار حاضر به بحث درباره معنای «عهد» در تورات ـــ کتاب مقدس یهودیان ـــ میپردازد، بد نیست بدین نکته اشاره کنیم که واژة «اسرائیل» یا همان یعقوبی که در جریان رویارویی و کارزار با خداوند، قدرت خود را نشان داد. و بر خداوند فایق آمده است، احتمالاً صورتی از انسان پرومتهای در سنت یونانی است و به عقیدة نگارنده از مظاهر تأثیر فرهنگ و اساطیر یونانی بر مضامین عهد عتیق، همین نکتة اخیر است؛ هرچند مقایسة این دو چهره در جزئیات، متفاوت خواهد بود. در ضمن در این نوشتار هرجا ارجاعاتی با عنوان «پیدایش»، «خروج»، «اعداد» و مانند آن آمده است،مراد اسفار تورات یا یکی از کتابها و رسایل عهد عتیق است.
عهد، معانی و انحای آن
واژة «عهد» که در بحث حاضر، معنای خاص کلامی و تاریخی آن اخذ شده است، معانی دیگری هم دارد که اجمالاً به برخی از آنها اشاره میکنیم:
بهطور کلی «عهد»، حفظ کردن و نگاهداری از چیزی است که آدمی به حفظ و مراقبت از آن ملتزم گردیده و نیز عهد، التزام به هر چیزی است که از انسانها قولاً و فعلاً صادر میشود.
در اصطلاح فقهی «عهد» پیمان و تعهد در برابر امری یا چیزی است که انسان وعدة آنرا داده است؛ البته میان «عهد» و «میثاق» تفاوت وجود دارد؛ زیرا «میثاق» تأکید بر همان عهد است و گفته شده که عهد، امری طرفینی، یعنی میان دو نفر است؛ در حالی که در میثاق، یک طرف وجود دارد و عهد شرعی، همانند نذر کردن است با تمامی شرایط آن و ذکر صیغة مربوطه که بنا بر اجماع فقها، التزام به لوازم آن، واجب شرعی است.
در اصطلاح عرفانی، عهد و پیمان حقیقی، همان عهد و پیمانی است که حق تعالی در «روز الست» و در ازل از ماسوای خود گرفت و این عهد تا ابد پا برجا است. از این منظر تمامی حوادث، رویدادها و نیز اقوال و احوالات آدمی، براساس همین عهد و پیمان ازلی، تفسیر و تأویل میشود. توضیح اینکه واژه و اصطلاح «اَلَست» از واژگان قرآنی است که در فرهنگ اسلامی و در میان مفسران، محدثان، فقها، متکلمان، فلاسفه و عرفا مورد تعبیر و تفسیرهای گوناگون قرار گرفته است. این واژه که فقط یکبار در قرآن ذکر شده، در ضمن آیة 172 سورة اعراف آمده است:
«و اذ اَخَذَ ربک من بنی آدم … ، اَلَستُ بربکم، قالو بلی…»
و (بیادآر) هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریة آنها را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟گفتند: آری (گواهی دادیم) تا مبادا روز قیامت بگویید، از این امر غافل بودیم».
نزد بسیاری از مفسران و عالمان علوم قرآنی، خطاب خداوند در ضمن واژة «اَلَست»، متضّمن همان پیمان و عهدی است که حضرت آدم (ع) و ذرّیه او مبنی بر عبودیت خداوند عالمیان منعقد گردیده است و در بسیاری از آیات قرآن کریم بدین پیمان اشارت رفته است. به عنوان مثال در آیهای از قرآن کریم به این عهد و پیمان الاهی اینچنین اشاره شده است:
«ما لکم لا تومنون بالله وا لرسول…
و شما را چه شده که به خداوند ایمان نمیآورید و حال آنکه پیامبر خدا، شما را به ایمان به پروردگارتان دعوت میکند و اگر مؤمن باشید، بیشک (خداوند) از شما پیمان گرفته است.»
از ظاهر این آیات و مانند اینها برمیآید که خطاب خداوند در واقع همان جوهره و فطرت خداجوی انسان است که هیچگاه از طلب حق او قرار به ربوبیت پروردگار خالی نبوده و گویی خمیرة وجودی او با این معنا سرشته شدهاست. با این وصف «عهد الست» یا «روز الست» تعابیری است که به هنگام گرفتن پیمان و عهد الاهی از انسان و فرزندان او اطلاق میگردد؛ اما در دیدگاه عرفا، «عهد الست» موید این معنا است که نفوس و ارواح خلائق موجودات، قدیم و ازلیاند و روانها پیش از پیکرها آفریده شده است. برخی از اهل عرفان این نظر را با حدیثی از پیامبر اکرم(ص) که در آن فرمودهاند: «بیگمان خداوند ارواح عالمیان را هزاران سال (یا دو یا چهار هزار سال) پیش از اجسادشان بیافرید»، تثبیت کرده و نتیجه میگیرند که حق تعالی در ازل با ارواح آدمیان پیمان بست؛ بنابراین مخاطب اصلی «الست بربکم» ارواح و نفوس مخلوقات بوده است.
همچنین برخی از علمای اهل سنت مانند «اسحاق بن رحیم» و «ابوهریره» و برخی از علمای شیعه مانند «شیخ صدوق» و «شیخ مفید» و نیز بیشتر اهل عرفان و در رأس آنها «ابنعربی» قایل به آفرینش نخستین بوده و بنا بر حدیث نبوی معتقدند که ارواح آدمیان دوهزار سال قبل از آفرینش بدنهای آنها آفریده شده است. این ارواح، دارای عقل و ادراک هستند و خداوند قبل از آفرینش بدنها از آنها پیمان گرفته است. در اینباره «ابنعربی» میگوید:
«آدمی روح کلی یا نفس واحدهای است که از آن، نوع انسان آفریده شده.»
چنانکه قرآن کریم در سورة نساء و سورة اعراف میفرماید:
«هوالذی خلقکم من نفس واحده»
«اوست که شما را از نفس واحدهای بیافرید.»
حاصل آنکه این نفس واحده، قبل از آفرینش بدنها خلق شده، با عقل همراه بوده و از این رو به دعوت و پیمان الاهی پاسخ مثبت داده و پذیرفته است که بنده و فرمانبردار پروردگارش باشد.
در این زمینه تمثیلی نزد اهل ذوق و عرفان شایع شده که بر مبنای آن، فیض وجود الاهی به نور خورشید و نفوس خلایق به ذرات معلق در هوا تشبیه شده است؛ بدین شکل که چون خورشید در فضایی تاریک از روزنی به درون آن بتابد، ذرات گرد وغبار پراکنده در هوا در پرتو نور خورشید هویدا میگردند؛ ذرههایی که حرکت آنها در مسیر تابش نور آشکار است و گویی چرخزنان و رقصکنان به آسمان رفته و بهسوی خورشید در حرکت هستند. عرفا خورشید را رمز حقیقت (خداوند) و ذرهها را ـ که ظهور و پیدایی آنها معلول تابش نور خورشید است ـ رمز ما سوی الله میشمارند و برآنند همانگونه که ذرههای ناچیز از پرتو تابش خورشید ظاهر میگردند، معشوق (خداوند) نیز در پرتو خورشید جمال خود،ارواح ذرهوار انسان را ظاهر ساخته و به تعبیر دینی و فلسفی، آنها را بیافرید و ارواح در صورت ذرهای در هوای او به رقص آمدند.
برخی از مفسران و نیز گروه فراوانی از اهل سنت و جماعت، همچنین برخی از اخباریان شیعه با طرح نظریهای موسوم به «نظریة عالم ذر» تفسیری ظاهری از آیة میثاق به عمل آورده و تعابیری همانند «اخذ ذریه» و «اشهاد» را دربارة «الست ربکم» عرضه میدارند. بر این اساس، در وادی نعمان، کنار سرزمین عرفات (طبق عقیدة ابن عباس) یا در محلی به نام «دهناء» در سرزمین هند، آنجایی که حضرت آدم(ع) از آسمان به زمین فرود آمد و یا به قول «کلبی» جایی در میان مکه و طائف، خداوند پشت آدم را بمالید و تمامی فرزندان و نسل او ـ که به تدریج تا پایان عالم زندگی خواهند یافت ـ به صورت ذرهها بیرون آمدند، بدین ترتیب که نخست دست بر پهلوی راست آدم کشید و ذرههای سپید بسیار که به مروارید مانند بودند، به در آورد (= اصحاب یمین) و گفت که اینان نیکبخت و اهل بهشتاند؛ سپس دست بر پهلوی چپ آدم کشید و ذرههای بسیار بیرون آورد (= اصحاب شمال) و فرمود که ایشان تیرهبختان و اهل دوزخاند. آنگاه ذرهها را مخاطب ساخته و فرمود: «اَلَست بربکم؟» یعنی آیا من خدای شما نیستم؛ همان خدای یگانهای که پیامبران را میفرستد تا عهد او را به شما بیاموزند و با شما پیمان بندند و برای شما کتابها میفرستند تا راهنمایتان باشد.
همانگونه که گفته شد بسیاری از اهل حدیث، اخباریان شیعه و نیز علامه مجلسی (ره) به نظریة عالم ذر معتقدند. در میان روایاتی که از ائمه اطهار(ع) نقل شده نیز میتوان قرائتی را یافت که مؤید دیدگاه مذکور باشد و نظریة عالم ذر را تأیید کند. در این میان، حدیثی موسوم به «حدیث ذر» مورد استناد بیشتر آنها قرار گرفته است.
در میان متکلمان نیز «روز الست» و پیمان الاهی تعبیری خاص یافته است. بیشتر معتزلیان و نیز بسیاری از متکلمان امامیة شیعه، مراد از اخذ ذریه را بیرون آمدن ذرهها از پشت آدم نمیدانند؛ بلکه از نظر آنها، مراد از آن، آفرینش تدریجی فرزندان آدم در طول زمان تا پایان جهان است و این خلق تدریجی است که در علم خداوند به شکل قبلی و اجمالی ظهور یافته است.
اما بنابر نظر اشاعره، آدمی دارای چهارگونه یا چهار مرتبه از حیات و ممات است:
الف. عالم ذر یا یومالمیثاق.
ب. عالم کنونی یا دنیا.
ج. عالم مرگ یا برزخ.
د. عالم آخرت یا قیامت.
دربرابر این دیدگاه، و به استناد ظاهر آیه قرآنی، گفته شده است که طبق نص قرآنی، آدمی دارای دو حیات و دو ممات است: «احیتینا اثنتین و امتنا اثنتین» در اینباره «امام فخر رازی» به تفصیل به نقل و بررسی آرای متکلمان و محدثان پرداخته است.
عهد در تورات
حکایت عهد و پیمان الاهی با انسان در کتب آسمانیِ ادیان ابراهیمی با اندکی اختلاف در جزئیات آمده است. نخست در تورات و در «سفر پیدایش» چنین ذکر شده است که خداوند به آدم ابوالبشر امر کرد در بهشت از همة درختان و میوهها میتوانی تناول کنی جز از «درخت معرفت» که اگر از آن خوردی، خواهی مرد؛ سپس در ادامة حکایت تورات از فریب و اغوای شیطان سخن رفته است و اینکه بر اثر فریب مار (یا همان شیطان) نخست حوا و سپس آدم از میوة درخت ممنوعه (=معرفت) تناول کردند؛ در نتیجة این نافرمانی به رنج و الم فراوان و ابدی دچار شدند.
اگرچه این حکایت در انجیل و قرآن کریم نیز آمده است؛ ولی تنها در تورات است که درخت معرفت به عنوان «درخت ممنوعه» معرفی شده و علت خروج آدم و حوا از بهشت عدن را بیم خداوند از دانایی انسان به نیک و بد چیزها عنوان کرده است!
«و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردید، اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند؛ پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد …»
پس از این پیمانشکنی انسان و نافرمانی از دستور الاهی، دومین صورت عهد الاهی در داستان حضرت نوح(ع) تجلی مییابد؛ جایی که خداوند نه تنها با نوح و فرزندانش،بلکه حتی با تمامی حیوانات و جانداران روی زمین عهد خود را استوار ساخته و نوح رابه سوار کردن بهایم و حیوانات بر کشتی خویش امر میکند و جملگی رااز طوفان سهمگین نجات میبخشد.
اما سومین و مهمترین پیمان الاهی با انسان در جریان داستان حضرت ابراهیم(ع) است که از نظر تورات، ابراهیم همان «پدر امتها»یی است که وارث سرزمین کنعان خواهند شد، در آنجا مستقر شده و تا ابد مالک آن خواهند بود. تفصیل پیمان اخیر خداوند با انسان و استمرار آن در فرزندان و ذریه ابراهیم را بهزودی مورد بررسی قرار خواهیم داد.
در اناجیل به طور خاص و در «عهد جدید» به طور عام نیز از دو پیمان الاهی سخن رفته است. نخست پیمان خداوند با ابراهیم(ع) و دیگری با داود نبی(ع) که در اولی وعدة اعطاء و مالکیت سرزمین موعود داده میشود و در دومی، وعدة پادشاهی و سلطنت بر طوایف و امتها داده شده است. مقایسة محتوا و مضامین عهد الاهی در دو مجموعة «عهد عتیق» و «عهد جدید» خود بحث مستقلی است که به فراهم کردن مقدمات خاص نیاز دارد؛ ولی آنچه به اجمال میتوان گفت این است که بهنظر میرسد آنچه در عهد جدید در اینباره آمده تمام ـ یا دستکم بخش عمدهای از آن ـ برگرفته از مضامین عهد عتیق است؛ بهگونهای که مفاهیمی مانند «سرزمین موعود»، «ارض مقدس» و «سلطنت داود» که به وفور در عهد عتیق آمده است، با اندک اختلافی در دومین مجموعه تکرار شده و گاه عین عبارات و جملات در هر دو کتاب منعکس شده است. در سایر ادیان و آیینها نیز صوری از این پیمان و عهد انسان با مبادی الوهی و ماورایی وجود دارد که وجه مشترک آنها نخست نقش و جایگاهی است که در کل حیات بشر و شوونات فردی و احتماعی وی ایفا میکند و دوم، این که این پیمان جنبة ابدی و جاودانه دارد؛ و بهگونهای که گذشت حوادث ایام و احوالات دهر در اعتبار و قوام آن تأثیری نمیگذارد؛ اما در این مقال با توجه به محدودة بحث فقط به روایت عهد عتیق در اینباره بسنده میکنیم و بررسی شکلهای دیگر عهد الاهی نزد متون و فرهنگهای دینی را به مجالی دیگر وامیگذاریم.
میثاق الاهی در عهد عتیق
لغت عبری معمول برای عهد و پیمان، واژة «بریث» است که در ضمن دو واژة «edut» و «alah» نیز در فرهنگ عبری برای مفهوم عهد و پیمان ذکر شده است. اصطلاحات مربوط به معنای عهد و پیمان در زبانهای آرامی قدیم، اکدیان، فنیقیها و هیتیها اشاره ضمن به سوگندی دارد که در معاهدهها و قراردادهای فیمابین ادا میشدهاست. ضمناً اصطلاحات «berit» و «alah» غالباً به همراه یکدیگر آمده و به معنای نوعی سوگند الزامآور بودهاست؛ همچنین در برخی سنتها به اصطلاحی با عنوان «قطع عهد» بر میخوریم و آن عبارت بوده از انجام کار یا عملی خاص که به هنگام بستن عهدو پیمان مرسوم بوده است.
معنای واژه اخیر چنین است که در برخی فرهنگها رایج بوده که گاو جوانی را به دو قطعه تقسیم کرده، پارهای از آن در طرفی و پارهای دیگر را در طرف مقابل قرار میدادند و عهد کنندگان از میان این قطعهها عبور میکردند. این عمل، طرفین معاهده و پیمان راملزم به رعایت مفاد پیمان کرده، و یا اینکه این عمل به معنای ضمانت تحقق مفاد و پیمان منعقد شده تلقی میشد. این موضوع در عهد عتیق در ضمن داستان حضرت ابراهیم و در جایی که حیواناتی را برگرفته و گوشت آنها را دوپاره میکند، آمده است. در واقع این عمل درپی پرسش حضرت ابراهیم(ع) از خداوندا که میپرسد: «خداوندا چگونه بدانم که وارث آن
(= سرزمین کنعان) خواهم بود؟» بر او تکلیف شده و پس از انجام این عمل، گویا وی به وقوع و تحقق وعدة الاهی اطمینان مییابد. جزئیات بیشتر موضوع را بزودی مورد ملاحظه قرار خواهیم داد؛ اما اجمالاً در اینجا متذکر میشویم که در سنت عبرانی، قربانی کردن از ویژگیها و لوازم پایبندی به عهد رایج بوده و حتی صورتهای شگفتآوری از قبیل: ذبح قربانی و پاشیدن خون آن به مذبح و حتی محراب بیتالمقدس در میان آنان شایع بوده است. در یهودیت معاصر نیز شکلهای دیگری از قربانی کردن با مراسم خاص آن مشاهده میشود.
همانگونه که قبلاً ذکر شد. نخستین عهد و پیمان الاهی در عهد عتیق، عهد و پیمانی است که خداوند با آدم ابوالبشر منعقد کرد؛ و البته این عهد، معنا و تعبیر خاصی دارد که با معنای رایج آن تفاوت میکند؛ ولی این عهد در زمانهای بعد به شکلهای گوناگون نزد اقوام دیگر وانبیای بنیاسرائیل ظهور مییابد:
«… پس خداوند آدم را گرفت و در باغ عدن گذارده تا کار آنرا انجام داده و آنرا محافظت نماید و خداوند آدم را امر فرموده گفت: ازهمة درختان باغ بی ممانعت تناول کن؛ اما از درخت معرفت نیک و بد نخوری؛ زیرا روزی که از آن خوردی، خواهی مرد…»
در فقراتی دیگر از تورات، بهویژه «سفر پیدایش» این جریان با اندکی تفاوت تکرار شده و دربارة میوه درخت معرفت نیز تعبیرها و تأویلهای گوناگونی ارائه شده است. از باب مقایسه باید گفت که در قرآن کریم نیز موضوع منع آدم ابوالبشر از خوردن میوهای خاص را به صراحت مشاهده میکنیم و بیشتر مفسران بر مبنای روایات و احادیث موجود، این میوه را گندم، سیب، انجیر و مانند آن ذکر کردهاند: «و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین»
اما در این میان نکته دارای اهمیت آن است که در عهد عتیق، درخت یاد شده به درخت معرفت وصف شده است، آنهم معرفت به نیک و بد! پرسش اینجا است که چرا خداوند بهعنوان منبع فیض و حکمت و معرفت، باید آدمی را از دستیابی به منابع علم و دانایی منع کرده باشد و آیا این مطلب با کمال و ربوبیت الاهی میتواند سازگار باشد یا خیر؟ خداوند بهعنوان نخستین معلم و هدایتگر انسان، آدمی را به علوم و معارفی مجهز ساخت که حتی فرشتگان الاهی نیز از آن علوم بیبهره ماندند و در واقع این آدم بود که معلم فرشتگان شد و این آدم بود که پس از تعلیم الاهی (علم آدم الأسماءکلها) و در و اقع آراسته شدن به معرفت ربوبی، مکلف به اجرای اوامر و دوری جستن از نواهی شد؛ زیرا هدف غایی، سعادت و تعالی بشر بوده است؛ و البتّه به پشتوانة همین معرفت، معرفتی که سجده و تعظیم فرشتگان الاهی را سبب شدهاست. بنابر این باید گفت عهد و پیمان الاهی شایسته آن است که در مسیر رشد و تعالی آدمی قرار گیرد، نه محروم کردن او از علل و اسباب سعادت و در این جهت است که بعثت انبیا نیز معنای واقعی خود را مییابد.
اما باز گردیم به انعکاس عهد الاهی در عهد عتیق؛ پس از پیمانی که خداوند با آدم و حوا در آغاز خلقت میبندد و او را به پرهیز از درخت معرفت و عدم استفاده از میوة آن فرا میخواند، نوبت به پیامبری دیگر از پیامبران خدا میرسد که مخاطب پیمان الاهی واقع میگردد. این پیامبر، حضرت نوح(ع) است و دربارة او چنین آمده است:
«و خدا، نوح و پسران او را خطاب کرده و گفت: اینک من عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت شما استوار سازم»
در عهد عتیق، جزئیات پیمان اخیر چندان روشن نیست و بهنظر میرسد مضمون این پیمان، پرستش و عبودیت خداوند و پیروی از دستورات و احکام الاهی باشد؛ اما عهد عتیق هرچه قدر دربارة این پیمان به اجمال سخن گفته، ولی در زمینة سومین پیمان وعهد الاهی به تفصیل و با ذکر جزئیات سخن رانده است. جریان این عهد و محتوای آن بیش از همه در «سفر پیدایش» مورد توجه و تفصیل قرارگرفته است.
با توجه به ساختار اعتقادی و قومی یهود، مرکز ثقل عهد الاهی در تورات، پیمانی است که با ابراهیم(ع) منعقد گردیده، پیمانی که هم متضمن سرنوشت و تقدیر نسلهای پس از اوست، و هم در بردارندة تکالیف و مسوولیتهای جوامع واقوام بعد از وی میباشد:
«و چون ابرام نودونه ساله بود، خداوند بر وی ظاهر شده گفت: من هستم خدای قادر مطلق، پیش روی من بخرام و کامل شو و عهد خویش را در میان خود و تو خواهم بست و ترا بسیار کثیر خواهم گردانید، آنگاه ابرام بروی در افتاد و خدا به وی خطاب کرده و گفت، اما من، اینک عهد من باتست و تو پدر امتهای بسیار خواهی بود.»
بنابر روایت عهد عتیق، نام ابراهیم نیز به سبب همین وعدة الاهی ـ یعنی ظهور نسلها و امتهای عدیده ـ بر وی نهاده شده:
«و نام تو پس از این ابرام خوانده نشود، بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود؛ زیرا که ترا پدر امتهای بسیار گردانیدم.»
و تأکید بر آن است که از ذریت او پادشاهان و صاحبان ملک و سلطنت پدید خواهند آمد.
«و ترا بسیار بارور نمایم و امتها از تو پدید آوردم و پادشاهان از تو بهوجود آیند و عهد خویش را در میان خود و تو و ذریت بعد از تو استوار گردانم که نسلاً بعد نسل عهد جاودانی باشد تا تو را و ذریت تو را بعد از تو خدا باشم.»
اما نکته اساسی پیمان اخیر در آیه بعدی ظاهر میشود:
«و زمین غربت تو، یعنی تمام زمین کنعان را به تو و بعد از تو به ذریت تو به ملکیت ابدی دهم و خدای ایشان باشم.»
از این پس هرچه دربارة عهد و میثاق الاهی در تورات و سایر مکتوبات عهد عتیق آمده است، به شکل مستقیم یا غیرمستقیم به این وعدة الاهی، یعنی اعطای سرزمین کنعان به ابراهیم و ذریه او یعنی یعقوب، اسحاق، موسی و بهویژه بنیاسرائیل باز میگردد. هنگامی که خداوند ابراهیم را از سرزمین اورکلدانیان خارج و او را به نوعی به مهاجرت قومی دعوت میکند، در واقع وعدة اسکان و استقرار در سرزمین کنعان را به وی میدهد؛ وعدهای که بارها در تورات و سایر نوشتههای عهد عتیق مورد استناد و ارجاع قرار گرفته است. ظاهراً پس از پرستش خداوند، بزرگترین عطیه و موهبت الاهی در اینجا، همان وعدة سرزمین است که اندیشة نجات یهودیت بر همین معنای استقرار در سرزمین موعود استوار است؛ اما تحقق وعدة الاهی مشروط به شرایطی است که از جمله آن، اجرای اوامر الاهی و اطاعت از دستورات او است و از مهمترین این اوامر، انجام «عمل ختان» دربارة فرزندان ذکور است که بهعنوان نشان عضویت در قوم خداوند معرفی شده است:
«پس خدا به ابراهیم گفت: و اما تو عهد مرا نگاه دار؛ تو و بعد از تو ذریت تو در نسلهای ایشان، این است عهد من که نگاه خواهید داشت، درمیان من و شما و ذریت تو (که) بعد از تو هر ذکوری از شما مختون شود.»»
بدین ترتیب، هر پسری که متولد میشود، پس از هشت روز مختون میشود تا بتواند عهد الاهی را در پوست و گوشت خود حفظ کند. در واقع عمل ختان که در آغاز بهعنوان نشانة طهارت و عبادت خداوند انجام میگرفت، تدریجاً بهعنوان نشانهای برای عضویت در «قوم برگزیده» تبدیل شد، چیزی که به مرور، «یهودیت» را بهعنوان آیینی قومی و نه آیینی جهانی جلوهگر ساخت؛ البته دربرابر این نظر، عدهای از مفسران یهود برآنند که علت تغییر نام ابرام به ابراهیم (=پدر امتها) آن بوده است که میراث ابراهیم ـ یعنی به زعم آنها یهودیت ـ دینی جهانی است، نه اینکه اختصاص به قومی خاص داشته باشد، ولی همانگونه که در مجال دیگری اشاره خواهیم کرد، هم براساس متون مقدس یهودیان، و هم به استناد آثار و کتابهای متعددی که نگاشته شده، عنصر قومیت و ملیت چنان در اندیشة یهودیت ریشه دوانده است که با حذف آن، بسیاری از آموزهها و عقاید و حتی عملکرد پیروان این دین، در گذشته و حال معنا و مفهوم خود را از دست داده و به تناقضات عدیدهای خواهد انجامید.
در ادامة روایت عهد عتیق به چگونگی استمرار عهد الاهی در فرزندان ابراهیم بر میخوریم؛ یعنی آنچه از سوی اسماعیل و اسحاق به نسلهای بعدی انتقال مییابد و نقشی که این دو تن دربارة تحقق وعدة الاهی برعهده گرفتهاند. بدون آنکه بخواهیم در اینجا دیدگاه کلامی ـ دینی موضوع را مورد توجه قرار دهیم، تنها به این نکته اشاره میکنیم که در سنت دینی یهودیت و مسیحیت، هرچند هر دو فرزند ابراهیم ـ یعنی اسماعیل و اسحاق ـ گرامی داشته شده و برای هر یک مقامی عالی توصیف گردیده است، ولی در نظر این دو دین، وعده وراثت کنعان و برخورداری از پیمان الاهی به واسطة اسحاق به نسلهای بعدی منتقل شده و اسماعیل تنها منشأ اولاد و امتهای بسیار واقع شده است:
«و اما در خصوص اسماعیل ترا اجابت فرمودم. اینک او را برکت داده، بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم، دوازده رییس از وی پدید آیند و امتی عظیم از وی بهوجود آورم؛ لکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت که ساره او را بدین وقت در سال آینده برای تو خواهد زایید.»
بدین ترتیب، ابراهیم و همسر سالخورهاش، پس از اسماعیل دارای فرزندی دیگر به نام اسحاق میشوند که خداوند از راه فرزند اخیر، وعدة خود را تحقق داده و قوم برگزیده را در سرزمین موعود مستقر خواهد ساخت؛ بنابراین خداوند در آغاز با ابراهیم و سپس با اسحاق و فرزندش یعقوب عهد بست که فرزندان آنان را فراوان ساخته و سرزمین موعود ـ ارض کنعان ـ را به آنان بدهد و آنان نیز قوم خاص خداوند باشند؛ اما در تمامی قسمتهای کتاب مقدس، تحقق وعدة الاهی مشروط به این است که قوم از خداوند اطاعت کنند، اعمال صالح انجام داده و از منهیات اجتناب ورزند. در حقیقت دورة نسبتاً طولانی حرکت قوم اسرائیل از سرزمین مصر به سوی سرزمین کنعان، دورة آزمایشهای مکرر این قوم است. ناگفته نماند که خود ابراهیم نیز در معرض امتحان و آزمون الاهی قرار میگیرد که مهمترین جلوه آن، ذبح اسماعیل ـ و در عهد عتیق اسحاق ـ است که خود این جریان، منشأ برخی آداب و فرایض دینی در میان یهودیان قدیم و جدید واقع گردیده؛ بهگونهای که مراسم قربانی در معبد یهودیان و پاشیدن خون آن بر روی محراب و سپس مردمی که برای عبادت حاضر بودند، یکی از مهمترین فرایض دینی یهودیان بهشمار میآورد، بهگونهای که این عمل را سبب ارتباط و وحدت آحاد قوم و اتصال آنها به خداوند تلقی میکردند.
«… در عهد عتیق، خداوند اغلب بهعنوان نماینده برقراری ارتباط میان اولاد و فرزندان بامعبد اسرائیل است و این احتمال وجود دارد که قربانی کردن پایه و اساس همه آئینهای قراردادی بین خدا و فرد یا افراد اسرائیل قرار گرفته باشد. این مسأله بهویژه در مورد پیمان ابراهیم و اسرائیل (موسی) در صحرای سینا قابل توجه است…»
در بخشهای بعدی، ضمن بیان فشردهای از چگونگی شکلگیری قوم اسرائیل و حرکت تاریخی آنان، عملکرد و سلوک این قوم را در موقعیتهای مختلف ملاحظه کرده و براساس مدارک و اسناد تاریخی ـــ از جمله فقراتی از خود کتاب مقدس ـــ تاریخچه رفتار سوء این قوم را در برابر نعمتها و عطایای بزرگ الاهی و پیمانی را که در این راه با آنان بسته شده است، به نظاره خواهیم نشست.
عهد الاهی و ظهور شریعت
اما مهمترین و اصلیترین صورت پیمان الاهی که در عهد عتیق به تصویر کشیده شده و در واقع مشعر بر کمال و تمامیت عهد الاهی است، آن پیمانی است که با حضرت موسی(ع) در کوه سینا بسته شده است و بر مبنای آن، خدای قوم یهود (=یهوه) در مقابل فرمانبرداری و اطاعت قوم از اوامرش، آنان را به شکوه، جلال، مکنت، دولت و ریاست بر کل عالمیان خواهد رساند. با این وصف، پیمان اخیر از سویی استمرار همان عهدی است که با ابراهیم و فرزندان او بسته شده و از سویی عهدی است که تا ابد متوجه قوم خاص خداوند خواهد بود:
«… و خدا به موسی خطاب کرده و یرا گفت: من یهوه هستم و بر ابراهیم و اسحاق و یعقوب بنام خدای قادر مطلق ظاهر شدم، لیکن بنام خود یهوه در نزد ایشان معروف نگشتم و عهد خود را نیز با ایشان استوار کردم که زمین کنعان را بدیشان دهم؛ یعنی زمین غربت ایشان را که در آن غریب بودند.
و من نیز چون نالة بنیاسرائیل را که مصریان، ایشان را مملوک خود ساختهاند شنیدم، عهد خود را بیاد آوردم؛ بنابراین بگو من یهوه هستم و شما را از زیر مشقتهای مصریان بیرون خواهم آورد و شما را از بندگی ایشان رهایی دهم و شما را به بازوی بلند و داوریهایی عظیم نجات دهم و شما را خواهم گرفت تا برای من قوم شوید و شما را خدا خواهم بود و خواهید دانست که من یهوه هستم خدای شما که شما را از مشقتهای مصریان بیرون آوردم و شما را خواهم رسانید به زمینی که دربارة آن قسم خوردم که آن را به ابراهیم و اسحاق و یعقوب بخشم. پس آن را به ارثیت شما خواهم داد. من یهوه هستم.»
در آیات یاد شده علت بعثت حضرت موسی، نخست میثاقی است که با ابراهیم(ع) بسته بود که زمین کنعان را به فرزندان او ببخشند؛ دوم آنکه رنج و ستمی بود که بنیاسرائیل از دست مصریان میکشیدند و باعث شد تا خداوند به وعدة خویش عمل کند.
و آنها را از زیر رنج و مشقتهایی که میکشیدند، خارج سازد و سرزمین موعود را به آنها اعطا کند تا از این وضعیت فلاکتبار نجات یابند.
مکاشفاتی که برای موسی(ع) رخ داد، هم در قرآن، هم در تورات بیان شده است، شعلهور شدن بوته بدون سوختن، ندای خداوند به او و مقدس خواندن آن مکان و امر به بیرون آوردن کفشها، معرفی کردن خداوند خود را بهعنوان خدای قادر متعال و دستور به رفتن نزد فرعون و اجرای فرمان الاهی و … از مواردی است، که قرآن و تورات اتفاق نظر دارند؛ البته موارد اختلاف روایت در عهد عتیق و قرآن کریم در اینباره را نیز نباید از یاد برد، چنانکه تصویر خداوند و پیامبر او موسی در عهد عتیق با آنچه در قرآنکریم آمده است، تفاوتهای قابل ملاحظهای دارد که مجال پرداختن به آن در این نوشتار نیست. باری، همانگونه که قبلاً گفته شد، عهد اخیر همراه با ذکر دستورات و احکامی است که خداوند، موسی و قومش را به مراعات و عمل بدانها امر کرده و در واقع این دستورات که موسوم به احکام عشره (=دستورات دهگانه) است، سر منشأ بسیاری از احکام و فرایض دینی یهود در طول تاریخ قرار گرفته است:
«من یهوه هستم، خداوند تو که تو را از مصر بیرون آوردم و از قید بندگی و بردگی برهانیدم. من هستم خدای تو و تو را خدایانی دیگر غیر از من نیست، صورتی تراشیده و هیچگونه تصویر و تندیسی از آنچه که در آسمانها و زمین و زیرزمین است، برای خود مساز آنهارا سجده مکن و به عبادتشان مپرداز…
نام خدای خود یهوه را به باطل بر زبان جاری مساز، چون یهوه، کسی را که نام او را به باطل برد، گناهکار خواهد شمرد. روز سبت را نگاهدار و آن را تقدیس نما، شش روز هفته را مشغول باش و هر کاری را که داری انجام بده، اما بر حذر باشد که روز هفتمین سبت (استراحت) یهوه خدای توست … پدر و مادر خود را احترام کن، قتل مکن، زنا مکن، به دزدی دست میالای، بر همسایهات به دروغ شهادت مده، به خانة همسایة خودت و به زن و بردهاش و کنیزش و گاوش و الاغش و به هیچ چیز دیگر او طمع مورز.»
اعتقاد عمومی در میان یهودیان آن است که احکام عشرهای که خداوند بر بالای کوه سینا و بر روی الواح سنگی به موسی(ع) وحی فرمود، جوهرة تمامی احکام و فرایض دینی یهودیان است و غیر از آن، دستور و حکمی خاص به موسی ابلاغ نگردد؛ در حالیکه برخی دیگر، از جمله گروهی از عالمان یهودی برآنند که تعداد احکام و دستوراتی که به موسی وحی شد، ششصد و سیزده حکم بوده است: سیصد و شصت نهی و دویست و چهل وهشت (یا پنجاهوسه) امر.
بنابراین بهنظر میرسد دربارة تعداد احکامی که به موسی(ع) وحی شده است، در میان علمای یهود اختلاف نظر وجود دارد؛ ولی به هر روی از دیدگاه قرآن، الواح نازل شده بر موسی(ع) مشتمل بر جمیع احکام و دستوراتی بوده که مورد نیاز قوم او بوده است؛ بنابراین نقص و کاستی در آن مشاهده نمیشده است.
پس عهد خداوند با قوم موسی در دو مرحله اتفاق میافتد: نخست به هنگام خروج آنان از سرزمین مصر و دوم به هنگام توقف در وادی سینا و بر فراز کوه. اولی در منطقهای به نام «حوریب» و دومی در محلی به نام «موآب».
«یهوه خدای ما با ما در حوریب عهد بست، خداوند این عهد را با پدران ما نه بست؛ بلکه با ما که جمیعاً امروز در اینجا زنده هستیم.»
و همچنین:
«این است کلمات عهدی که خداوند در زمین موآب به موسی امر فرمود که با بنی اسراییل ببندد، سوای آن عهد که با ایشان در حوریب بست.»
بر مبنای نص و تورات و سایر فقرات مربوطه در عهد عتیق (مانند مکتوبات و کتب انبیا)، عهدی که با موسی بسته میشود، محتوایی کاملاً قومی و نژادی دارد و قابل تسری به سایر اقوام و ملل نیست، چنانکه این عنصر قومی، ملی و نژادی در سایر عرصههای فکری وعملی تاریخ یهود ـــ و بهویژه در زمان حاضر ـــ نمود یافته است:
«تا در عهد یهوه خدایت و سوگند او که یهوه خدایت امروز با تو استوار میسازد، داخل شوی، تا ترا امروز برای خود قومی برقرار دارد و او خدای تو باشد، چنانکه به تو گفته است و چنانکه برای پدرانت ابراهیم و اسحاق و یعقوب قسم خورده است.»
و نیز:
«.. ای فرزندان یعقوب برگزیدة او، یهوه خدای ماست، داوریهای او در تمامی جهان است، عهد خود را یاد میدارد تا ابد الآباد و کلامی را که بر هزاران پشت فرموده است، آن عهدی را که با ابراهیم بسته و قسمی را که برای اسحاق خورده است و آنرا برای یعقوب فریضهای استوار ساخت و برای اسراییل عهد جاودانی و گفت که زمین کنعان را بتو خواهم داد، تا حصه میراث شما شود.»
و همچنین:
«خداوند میگوید: اینک ایامی میآید که با خاندان اسراییل و خاندان یهودا، عهد تازهای خواهم بست، نه مثل آن عهدی که با پدران ایشان بستم در روزی که ایشان را دستگیری نمودم تا از زمین مصر بیرون آورم؛ زیرا که ایشان عهد مرا شکستند، با آنکه خداوند میگوید من شوهر ایشان بودم، اما خداوند میگوید اینست عهدی که بعد از این ایام با خاندان اسراییل خواهم بست، شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آنرا بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود.»
چنانکه ملاحظه میشود، بنابر تصریح کتاب مقدس آنکه میان دو پیمانی که خداوند به واسطة موسی(ع) با قوم او بسته، پیمان نخستین از سوی قوم مراعات نشده است و عهد الاهی را شکستهاند و دوم، هر دو عهد محدود به قلمرو فرزندان یعقوب یا همان بنیاسرائیل است که به اصطلاح رایج در میان یهودیان، همان قوم برگزیدة خداوند هستند. پرسشی که در این مقطع قابل طرح است، این است که آیا قومی که تنها در زمان حیات موسی چندین بار عهد و پیمان خود را نقض کرده و بارها پس از موسی و در زمان پیامبران بنیاسرائیل این عهد شکنی را تکرار کرده است، چگونه میتواند قوم مخصوص و برگزیدة خدا باشد و آیا چنین قومی میتواند شایستگی اجراو تحقق وعدة خداوند را بر روی زمین داشته باشد یا خیر؟ بدین پرسش در بخشهای بعدی خواهیم پرداخت.
از سوی دیگر در همین زمینه، عنصر قومی و نژادی در باورهای یهودیت چنان است که به استناد فقراتی از عهد عتیق اول آنکه غایت وعدة الاهی، همانا استقرار مردمانی خاص در سرزمین کنعان یا سرزمینه موعود است و دوم، سرزمین مورد نظر، میراث کسانی خواهد بود که به نژاد و قومی خاص تعلق دارند:
«… (خداوند) به ابرام گفت: این وارث تو نخواهد بود؛ بلکه کسی که از صلب تو درآید، وارث تو خواهد بود.»
و نیز:
«در آن روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: این زمین را از نهر مصر تا به نهر عظیم، یعنی نهر فرات به نسل تو بخشیدهام.»
مصادیق و نمونههایی از این دست را به وفور میتوان در آیات و فقر ات عهد عتیق مشاهده کرد و جالب آنکه همین فقرات توانسته است اسباب تاریخنویسی و در واقع بایدگفت تاریخپردازی قوم یهود را فراهم و براساس آن، حقانیت و مشروعیت خویش رادر تصرف و تملک غاصبانة سرزمین فلسطین موجه سازد؛ حتی فراتر از این، امکان ادعای مالکیت سرزمینهایی فراتر از فلسطین اشغالی را برای دولت اشغالگر فراهم گرداند! جالبتر آنکه پشتوانة بسیاری از این دعاوی و رفتارهای سیاسی مبتنی بر آن، همین استنادات و ارجاعات به کتاب مقدس بوده و هست، اما مستنداتی که هم به لحاظ تاریخی قابلیت نقض آن وجود دارد، هم میتوان تعارض آنها را با روح دعوت و دین الاهی نشان داد، برای فهم بهتر موضوع کافی است تبلیغات، عملکرد و رفتار سیاسی ـــ اجتماعی یهودیت رسمی در یکصد ساله اخیر، بهویژه کارنامة دولت اسرائیل در پنجاه سال اخیر مرور شود تا بهدرستی زوایای آشکار و پنهان تأثیرات این تحریف و استحالة بزرگ در دین خداوند در جای جای این عالم روشن شود. فرازهایی از مبادی نظری و فکری از جریانی موسوم به «صهیونیزم» و «یهودیت بنیادگرا» را در پایان این نوشتار ملاحظه خواهید کرد. با این وصف میتوان نتیجه گرفت که عنصر قومیت در یهودیت، با عنصر دیانت چنان آمیخته شده است که گویی ملاحظة هر یک از آنها به نحو مجرد و مستقل امکانپذیر نمیباشد و مبنای تاریخانگاری یهود و همین آمیختگی در عنصر دیانت و قومیت استوار شده است.
گروهی از محققان بر این اعتقادند که هرچند یهودیت رسمی میکوشد از جریان عهد الاهی با ابراهیم وموسی(ع) چنین استنتاج کند که مخاطب این عهد، قوم و ملیتی خاص هستند، ولی در عین حال قراین متعددی در کتاب مقدس وجود دارد که خلاف این ادعا را اثبات میکند و در واقع دلایل مربوط به یهودیت کلاسیک، ضعیف و قابل نقض است. مهمترین قرینهای که میتوان در اینباره بدان استناد کرد، همان عمل ختان بهعنوان نشانه درآمدن به قوم خاص و برگزیده خداوند است؛ بدین معنا که چون این عمل بهعنوان ورود هر کس، از هر قبیله و نژاد به آن ملت موردنظر توصیف شده است؛ بنابراین کسانی هم که از ذریه رئیس قوم، یعنی ابراهیم(ع) نیز نباشند، میتوانند به این پیمان الاهی بپیوندند؛ یعنی این پیمان، ضمن آنکه قومی هست، اما محدود به قومی خاص نمیشود و میتواند تمامی اقوام و آحاد را در برگیرد؛ بنابراین در اصل، پیمان و عهد الاهی، پیمانی جهانی و فراگیر است که از یکسو آنان که با انجام این عمل، آمادگی خود را برای ورود در اطاعت خداوند اعلام میکنند، داخل در قوم خداوند میشوند و از سوی دیگر، هر کس که از انجام این عمل سرباز زند، از قوم و اطاعت الاهی خارج میشود.
با این وصف، فراگیر بودن و ویژگی جهانی دین حنیف ابراهیمی(ع) و در حقیقت تمامی ادیان الاهی اثبات میشود؛ هرچند یهودیت مدعی است که شریعت موسوی اختصاص بدانها دارد و از محدودة ملی ـــ نژادی آنها خارج نتواند شد؛ ولی از آنجا که عهد طور سینا استمرار همان عهد الاهی با ابراهیم(ع) است ـــ چیزی که حتی عهد عتیق نیز بدان اعتراف دارد ـــ و بهعبارت دیگرتحقق وعدة الاهی و پیمانی که خداوند با ابراهیم دربارة بخشیدن میراث سرزمین کنعان به فرزندان او در عهد طور سینا نیز جلوهگر شده است. ناچار ادعای یهودیت دربارة جنبة قومی این عهد و پیمان قابل اثبات نمیباشد. قرآنکریم در اینزمینه میفرماید:
«و لقد کتبنا فیالزبور ان الارض یرثها عبادی الصالحون»
و ملاک وراثت زمین در اینجا، بندگان صالح و نیکوکار خداوند بیان شده است، نه قوم یا ملیتی خاص.
پینوشتها:
. البته آشیل با توانایی خاصی میکوشد تا پرومته را منجی عالم معرفی کرده و مصالحة او با زئوس را در مسیر خیر و نیکی انسانها توجیه کند.
. پیدایش، 32/29.
. فرهنگ معارف اسلامی، ج 3، ص 385.
. حدید: 8.
. اعراف؛ 182.
. نگاه کنید به تفسیر المیزان، ج 3، ص 359.
. مدخل عالم ذر به نقل از دائرهالمعارف تشیع، ج 2، ص 312.
. بنگرید به: طباطبایی، محمدحسین، المیزان، ج 5 فارسی، ص 121.
. مؤمن: 11.
. رازی امام فخر، «تفسیر کبیر» ج 2، ص 48.
. پیدایش، 2/15 ـ 17.
. همان، 3/4 ـ 24.
. همان، 3/22 ـ 23.
. همان، 9/8 ـ 17.
. همان، 17/1 ـ 9.
16 . Old Testament(O.T)
. New Testament (N.T)/
. نگاه کنید به: W.R.Browning, A Dicfionary of the Bible Oxford University
ذیل واژههایی همچون David, Canaan:.,..
. برگرفته از دائرهالمعارف Judaica ، ج 5، ص 1012، واژه Convenant.
. قاموس کتاب مقدس، ص 691.
. پیدایش، 15/9 ـ 20.
. J. Comay, Who’s who in the Old Testament, Routledge, 2002. P.10.
. پیدایش، 2/ 15 ـ 17.
. بقره: 35.
. بقره: 31.
. بقره: 34.
. پیدایش، 9/8 ـ 10.
. همان، 17/1 ـ 5.
. همان، 17/5 ـ 6.
. همان، 17/6 ـ 8.
. همان، 17/9.
. ناحیهای در جغرافیای قدیم، واقع در جنوب بینالنهرین و حد فاصل ایلام و بابل که گفته میشود محل تولد حضرت ابراهیم(ع) بوده است.
. ناحیهای وسیع حدفاصل رود اردن، مرز سوریه و صحرای سینا.
. پیدایش، 17/11.
.همان، 13 ـ 15.
. اپستین، ص 16.
. The Jewish Religion, Oxford university, 1995. P 68.
. پیدایش، 17/21 ـ 22.
. سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، یهودیت، ص 56.
. هاستینگ، دائرهالمعارف دین، ج 14، ص 223.
. خروج، 6/3 ـ 9.
. نگاه کنید به: خروج، باب بیستم به بعد.
. برای نمونه میتوان به منابع آخر نوشتار دربارة انعکاس الوهیت خداوند وعصمت پیامبران در تورات و قرآنکریم مراجعه کرد.
. خروج، 20/2 ـ 18.
. کهن، 1، گنجینهای از تلمود، ص 97.
. تثنیه، 5/42.
. تثنیه، 29/1 ـ 2.
. تثنیه، 29/12 ـ 14.
. مزامیر، 105/6 ـ 12.
. ارمیای نبی، 31/31 ـ 34.
. پیدایش، 16/5.
. همان، 19.
. انبیاء، 105.
مقدمه
خاورمیانه بهسبب موقعیت ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک، منطقهای مهم است؛ بهگونهای که همواره توجه دولتهای جهان و قدرتهای بزرگ را به خود جلب کردهاست. بسیاری از تحولات خاورمیانهای، بهویژه در قرن بیستم، نشانگر اهمیت فوقالعادة این منطقه برای قدرتهای جهان است؛ چنانکه میتوان یکی از ثمرات سیاستهای توسعهطلبانة قدرتهای بزرگ منطقه را در پیدایش رژیم اسرائیل جستوجو کرد.
امروزه اسرائیل مظهر اراده و خواست سیاستهای توسعهطلبانة قدرتهای استعماری است و تجزیه و تحلیل دربارة سیاستگزاریهای خارجی اسرائیل در منطقه، بازتابی از آن ارادة سلطة جهانی است. آیندة اسرائیل تحت تأثیر مناسبات اقتصادی خاورمیانهای، یکی از مهمترین جنبههای سیاست سلطهگرانه محسوب میشود؛ بنابراین مطالعة سیاستها، اهداف، ابزار اجرایی و عوامل موفقیت اسرائیل در بعد اقتصادی قابل توجه است.
امروزه اقتصاد برای اسرائیل در کنار امنیت از اولویت خاصی برخوردار است و همة اطلاعات موجود در زمینة واقعیت پیشرفت اقتصادی و پروژههای مطرحشدة اقتصادی این رژیم از موقعیت محوری موردنظر برای اسرائیل در آنچه «نظمخاورمیانه» لقب گرفته است، حکایت دارد. به گفتة یکی از پژوهشگران اسرائیلی، فقط «صلح» میتواند فرصت ساماندهی اوضاع را به اسرائیل بدهد و جایگاه اقتصادی، سیاسی و استراتژیک آن را در خاورمیانه تأمین کند که این برخاسته از تفوق اقتصادی، تکنولوژیک و نظامی اسرائیل در برابر عقبماندگی اعراب در این زمینهها است.
رژیم صهیونیستی تا چندی قبل بهسبب اوضاع خصمانهای که در منطقه برضد او وجود داشت، امکان ورود به بازارهای اقتصادی و تجاری منطقه را نداشت؛ اما با فرصت مناسبی که در آغاز دهة 1990 در منطقه پیش آمد، این فرصت را یافت تا در ترتیبات اقتصادی منطقه وارد شود. رژیم صهیونیستی و امریکا به این واقعیت اذعان دارند که امروزه انحصارات تجاری ـــ صنعتی، توان اقتصادی و دسترسی به بازارهای فروش، مهمترین کار در معاملات بینالمللی به شمار میرود. تحلیل انگیزة اصلی سیاست اقتصادی اسرائیل در منطقة خاورمیانه و پاسخ به این پرسش که «آیا رژیم صهیونیستی درپی برتری، سلطه و سیطرة اقتصادی بر کشورهای خاورمیانة عربی است» چارچوب نظری این مقاله را تشکیل میدهد. شناخت انگیزههای اصلی سیاست خارجی اسرائیل در حوزة اقتصادی، ماهیت استراتژی «نظم خاورمیانهای» آن و تمایل این رژیم به صلح برای چیرگی اقتصادی بر کشورهای علیه خاورمیانه را روشن میکند.
در پاسخ به پرسش اصلی مقاله، ادعاهایی ارائه شده است که در قالب فرضیههای جانشین ذیل میگنجد:
1. اسرائیل در مناسبات اقتصادی خود با کشورهای خاورمیانه، درصدد ایجاد سلطه و سیطره نیست؛ بلکه بهسبب ضرورت تثبیت و تحکیم موقعیت اسرائیل در منطقه و کاهش تشنج و گسترش سیاست تشنجزدایی که در سایة گسترش روابط اقتصادی با کشورها قابل حصول است.
2. منشأ عقلانی اقتصاد سیاسی اسرائیل ایجاب میکند تا بازار اقتصاد منطقة خاورمیانة عربی را برای کسب منافع ناشی از حضور اقتصادی در منطقة خاورمیانه افزایش دهد.
3. اسرائیل بهجهت موقعیت اقتصادی در منطقه، درصدد ایجاد سلطه و سیطره در مناسبات اقتصادی نیست؛ بلکه نقش واسطهای برای تحکیم قدرت اقتصادی غرب بهویژه امریکا در منطقه دارد.
فرضیههای بالا پاسخ جامعی به پرسش اصلی نیست، زیرا در چارچوب متد توصیفی، تحلیلی یعنی با گردآوری و ارائة اطلاعات و بیان روندها و برقرار کردن ارتباط بین متغیرها و ارتباط علمی و علت و معلولی بین عوامل متداخل در فرضیهها، ناکارآمدی هریک در پاسخ به پرسش اصلی تأیید میشود و فرضیة اصلی با اتکا به تجربیات تاریخی و عملکرد رژیم صهیونیستی در نظام بینالملل و منطقة خاورمیانه عبارت است از اینکه اسرائیل با پیوند اقتصادی خود با کشورهای خاورمیانه بهویژه کشورهای عربی، درصدد گسترش سلطه، سیطره و تثبیت موقعیت خود بهعنوان هژمون اقتصادی در منطقة خاورمیانة عربی است.
چارچوب تئوریک سیاستهای اسرائیل در مناسبات اقتصادی با کشورهای خاورمیانه عربی
نظریة توافق همگانی ـــ که براساس نظریة امپریالیسم اجتماعی طراحی شدهاست ـــ الگوی موردنظر این مقاله در تبیین سیاستهای اسرائیل در مناسبات اقتصادی را تشکیل میدهد. این نظریة درپی مطالعات امریکاییها دربارة نظریة امپریالیسم غیررسمی یا تجارت آزاد، بیشتر ازسوی «ویلیام اپلمن ویلیامز» و «والتر لافیبر» مطرح شدهاست.
این محققان، امپریالیسم امریکایی را بهعنوان روند مستمری میدانند که با اسکان در قارة امریکای شمالی آغاز شد و با کوششهای ایالات متحده برای گشودن درهای باز در کشورهای آن سوی اقیانوس اطلس و آرام ادامه یافت.
دوران کوتاه امپریالیسم میان سالهای 1898 و 1900، موانع اصلی توسعه تلقی شدهاست که علت آن، عوامل گوناگونی ازجمله رکود سال 1896 و نگرانی از بحران اقتصادی بعدی بود تا آنهنگام امریکا با وجود ایدئولوژی ضدامپریالیستی خود، پیوسته سیاست امپریالیسم تجارت آزاد را پیگیری میکرد که هدفش گشودن همة جهان بهروی محصولات و سرمایة برتر خود بوده است.
امریکا مانند همة کشورهای صنعتی دیگر پس از رسیدن به مرحلة تکامل صنعتی و اشباع بازارهای داخلی، بهمنظور گسترش تولیدات خود اعم از صنعتی و کشاورزی و بالطبع پیشگیری از رویارویی با رکود اقتصادی ـــ که معلول کمبود بازارهای فروش کالاهای تولیدی است ـــ به بررسی شرایطی پرداخت که در پرتو آن بتواند این سیاست توسعة اقتصادی را همچنان تداوم بخشد.
«هانس اولریش وهلر» برخی شکلهای رفتاری برگرفته از تجربة امریکا را مورد استفاده قرار داد. او با تهیة تز «توافق همگانی» ویلیامز، همة گروههای مهم اجتماعی و دولت امریکا را در این نظر همصدا میداند که امریکا برای ثبات خود و جلوگیری از انقلاب، به توسعة اقتصادی نیاز دارد. «وهلر» برایناساس و با توجه به سیاست مستعمراتی «بیسمارگ»، نظریة جدیدی شبیه نظریة امپراتوری غیررسمی تدوین کرد که ازسوی «ویلیامز» و «گاکماکر» تشریح شده بود؛ اما آن را با مفهوم رشد نابرابری اقتصادی ترکیب کرد. «وهلر» امپریالیسم نوین را اساساً نتیجة نوسانهای رشد اقتصادی کشورهای صنعتی اروپایی در دورة رکود بزرگ، یعنی بعد از سال 1873 میداند.
تجربة دورانهای بحرانی سبب پدید آمدن این نظریة واحد شد که باید به هر قیمت بازارهای تازهای برای توسعة اقتصادی در آنسوی دریاها فراهم آورد تا بتوان در دوران بحرانهای اقتصادی نیز به توسعه ادامه داد. در غیر اینصورت، کل نظام سرمایهداری ممکن است به خطر افتد. درواقع راه «وهلر»، بازگشت به نظریةای جانبی با عنوان «توافق همگانی» است که ازسوی «ویلیام آ.ویلیامز» تدوین شده است. این نظریة میگوید:
«بهسبب رشد نابرابر اقتصادی در میان طبقات مسلط جامعه، وحدت نظری در مورد ضرورت سیاست توسعهطلبی برای تضمین رشد پیوستة اقتصادی بهوجود میآید.»
تئوری توافق همگانی و سیاستهای اسرائیل در محاسبات اقتصادی با کشورهای خاورمیانهای از جهات مؤثری قابل انطباق است. ضعف بنیة صنعتی و ساختار ضعیف سرمایهداری عربی و غلبة جنبة خدماتی، واسطهگری و سمساری بر سرمایهداری عربی و درمقابل پیشرفته بودن سرمایهداری صنعتی و مالی اسرائیل، کشورهای عربی را در بهترین حالت بهعنوان شریک کوچکتر در چارچوب بازار و اقتصاد جدید خاورمیانه قرار خواهد داد.
اقتصاد اسرائیل تا حد زیادی بر مبادلات خارجی، به شکل واردات مواد خام و کالاهای واسطهای و صادرات کالاهای صنعتی ـــ که دوسوم صادرات اسرائیل را تشکیل میدهد ـــ متکی است. اقتصاد اسرائیل از تواناییهای بالقوه و بالفعلی برخوردار است و این امر باعث رشد و توسعه آن نیز شده است.
اما نکتة لازم بهذکر این است که سیاست اسرائیل و به قولی استراتژی صهیونیسم و رهبران آن، قبل و بعد از تشکیل این رژیم، همواره بهسوی توسعهطلبی، تعرض، جنایت، زیادهخواهی و سلطه و سیطره حرکت کرده است؛ بدین سبب همواره این رژیم در مناسبات سیاسی، اقتصادی، نظامی و …، توسعهطلبی و زیادهخواهی را بهعنوان مهمترین هدف دنبال کرده است؛ درنتیجه رابطة تئوری توافق همگانی و سیاستهای رژیم اسرائیل از بعد اقتصادی بهسوی توسعهطلبی و زیادهخواهی حرکت خواهد کرد که در عمل نیز به اثبات رسیده است.
ضعف اقتصادی اعراب در برابر اقتصاد رژیم اسرائیل و نیز رشد نابرابری اقتصادی بین آنها، توسعهطلبی و زیادهخواهی رژیم صهیونیستی را تشدید خواهد کرد.
بنابراین اسرائیل نیز مانند تجربة امریکا در تئوری توافق همگانی پس از رسیدن به مرحلة تکامل صنعتی و اشباع بازارهای داخلی به منظور گسترش تولیدات خود، اعم از صنعتی و کشاورزی و بالطبع پیشگیری از رویارویی با رکود اقتصادی ـــ که معلول کمبود بازارهای فروش کالاهای تولیدی است ـــ به بررسی شرایط پرداخته و میپردازد که در پرتو آن بتواند این سیاست توسعة اقتصادی را همچنان تداوم بخشد. براساس تئوری توافق همگانی، این سیاست عملی نمیشود، جز با توسعهطلبی یا هژمونی اقتصادی بر کشورهای خاورمیانه، بهویژه کشورهای عربی که میتواند رشد پیوستة اقتصادی را تضمین کند.
امنیت و سیاست خارجی اسرائیل
مهمترین دغدغة سردمداران اسرائیل، حفظ امنیت بهمثابة یک منفعت حیاتی است. کوشش برای افزایش امنیت، یکی از مهمترین نگرانیهای رژیم اسرائیل و یکی از اولویتهای پایهای سیاست خارجی آنها است. برقراری مناسبات سیاسی و اقتصادی، تقویت توان نظامی و دفاعی، جستوجوی متحد، بستن پیمانهای نظامی و همراهی با نظام امنیت جمعی، همه برای دستیابی به چنین هدفی است.
این اقدامات، متأثر از تهدیدات امنیتی است که منافع رژیم اسرائیل را در منطقه تهدید میکند؛ البته باید گفت که درک تهدید، فرایندی پیچیده است و تعریف آن به آسانی امکانپذیر نیست؛ اما به اختصار میتوان انواع تهدیدات امنیتی را براساس موضوعات سیاسی، اقتصادی، نظامی، اجتماعی، فرهنگی و زیستمحیطی تقسیمبندی کرد.
تهدیدات امنیتی به محیط امنیتی و کشوری بستگی دارد. درواقع ارائة هر نظریةای در زمینة امنیت یک کشور، متاثر از دادههایی است که نظام سیاسی از محیط خارجی و داخلی دریافت میکند و بدون تردید متغیرهای محیطی، تابع قاعدهمندی خاصی نیست و طبیعتی ثابت ندارد؛ در نتیجه هر عصری متناسب با متغیرهای داخلی و خارجی متفاوت با نظام سیاسی کشور، تعریف خاصی از امنیت ارائه میکند که الزاماً با تعریف قبلی و بعدی خود یکی نیست. از آغاز دهة 1950، محیط عملیاتی امنیت اسرائیل، متاثر از عناصر ذیل بوده است:
1. عدم تناسب کلانبینی منافع اسرائیل و اعراب ( بهویژه برحسب سرزمین، نیروی انسانی، تولید ناخالص ملی GNP) اسرائیل را از پایان دادن به درگیری بهوسیلة ابزارهای نظامی باز میداشت؛ درحالیکه اجازة چنین کاری را به اعراب میداد. نتیجه آنکه اسرائیل، یک قدرت سیاسی و سرزمینی خواهان حفظ وضع موجود است و تنها هدف IDF (نیروی دفاع اسرائیل) دفاع از کشور علیه تهاجم جهان عرب است.
2. اساسیترین و خطرناکترین تهدید در برابر موجودیت اسرائیل، تهاجم غافلگیرانة عربی با تمام قوا است. اسرائیل باید همواره توانایی دفاع از خود را تحت شرایط برترین سناریو حفظ کند.
محیط امنیت اسرائیل در طی دوران تأسیس این رژیم بهویژه در دهههای اخیر، تغییرات ساختاری ـــ مفهومی اساسی را پشت سرگذاشته است که مهمترین آن، ملاحظات اقتصادی در راستای سیاست کلان تحدید قدرت کشورهای عربی است. ازسویی با توسعة اقتصادی و افزایش جمعیت، نیاز و وابستگی اسرائیل به انرژی، بازارهای مصنوعی، سرمایههای خارجی و نیروی کار ارزانقیمت افزایش یافته است و تهدید اقتصادی، محیط امنیتی اسرائیل در قبال منطقه و دولتهای عربی را تحت تأثیر قرار داده است و سبب تشدید آسیبپذیری این کشور در حوزة امنیت اقتصادی شدهاست.
گسترش روابط اقتصادی برای اسرائیل به مثابة یک ضرورت جهت تثبیت و تحکیم موقعیت این رژیم و رویارویی با بحران امنیتی و پیوند اقتصادی این رژیم با کشورهای عربی خاورمیانه برای گسترش سلطه و تثبیت موقعیت خود، امروزه بیش از هر دورانی میتواند آسیبپذیری اسرائیل در حوزة امنیت اقتصادی را بهویژه در دورة اصلاحات اقتصادی از سال 1985 به بعد از بین ببرد.
این رژیم با تشکیل دولت وحدت ملی و اجرای برنامة اصلاحات اقتصادی و دریافت کمک اضطراری ازسوی امریکا کوشیده است تا از تبدیل رکود اقتصادی به بحرانی ملی جلوگیری کند. در این راستا عادیسازی و گسترش روابط اسرائیل با کشورهای عربی جهت دسترسی آسانتر به منابع انرژی فراوان و ارزانقیمت منطقه ـــ که از آنجمله به طرحهای انتقال نفت و گاز از مصر به اسرائیل میتوان اشاره کرد ـــ تأکیدی است بر توسعه و گسترش سلطة اقتصادی اسرائیل بر کشورهای عربی خاورمیانه بهعنوان یک استراتژی جدید.
ابعاد اقتصادی اندیشه «خاورمیانه جدید»
نفوذ اقتصادی صهیونیستی در بازارهای منطقه و تلاش برای بهرهبرداری از امکانات اقتصادی کشورهای عربی از مهمترین اخبار این اندیشه است. رژیم اسرائیل به گسترش روابط اقتصادی بیش از روابط سیاسی اهمیت میدهد. این رژیم در شرایط جدید ـــ که متعاقب فروپاشی کمونیسم پیش آمده است ـــ میکوشد در بازارهای اقتصادی و تجاری کشورهای خاورمیانه فعالانه مشارکت کند. رژیم اسرائیل در گذشته به دلیل به رسمیت شناختهشدن ازسوی کشورهای عربی و اسلامی، همواره مورد تحریم اقتصادی آن کشورها بوده است. اتحادیة عرب در سال 1951 تحریم اقتصادی بر ضد رژیم صهیونیستی را تصویب کرد و طی قطعنامهای تمام مبادلات تجاری و اقتصادی با رژیم صهیونیستی را ممنوع اعلام کرد؛ اما در آغاز دهة 1990، اعضای شورای همکاری خلیج فارس درپی ملاقاتی که وزرای خارجة عضو این شورا با «کریستوفر» وزیر خارجة امریکا در مهرماه سال 1373 داشتند، تحریم اقتصادی رژیم صهیونیستی را پس از چهلوشش سال لغو کردند.
بهدلیل اوضاع خصمانهای که در منطقه برضد رژیم اسرائیل وجود داشت، امکان ورود به بازارهای اقتصادی و تجاری منطقه را نداشت؛ اما با فرصت مناسبی که در دهة نود در منطقه پیش آمد، این امکان را یافت تا در ترتیبات اقتصادی منطقه وارد شود. رژیم صهیونیستی و امریکا اذعان دارند که امروزه انحصارات تجاری ـــ صنعتی و توان اقتصادی و دسترسی به بازارهای فروش، مهمترین عامل در معاملات بینالمللی بهشمار میرود.
اسرائیل تجربة بسیار مهمی از شکست خود در عادیسازی روابط اقتصادی با مصر پس از معاهدة سازش در کمپ دیوید بهدست آورد؛ زیرا این رژیم به این نتیجه رسید که نمیتواند از طریق مصر و با عنوان اسرائیل، وارد ترتیبات اقتصادی جهان عرب شود، بلکه فقط با پوششی عربی و از راه برقراری پلهای اقتصادی ـــ به شکلی که منافع دو طرف را تأمین کند ـــ میتواند با اعراب وارد معامله شود؛ در نتیجه رژیم صهیونیستی از این راه به راحتی میتواند به کارگر ارزان از کرانة غربی و نوار غزه دست یابد؛ همچنین اسرائیل بهدلیل همکاری با امریکا با سلطة اقتصادی و سیاسی گستردهای که در منطقه دارد، سود هشتاد درصد کالاهای صادراتی کرانة باختری و نوارغزه را به سوی اسرائیل سرازیر خواهد کرد. ازسوی دیگر رژیم اشغالگر به سرمایهگذاریهای کلان مالی در کشورهای ثروتمند خلیجفارس خواهد پرداخت و از بازارهای عربی که قدرت و نیروهای انسانی گستردهای دارند، بهره خواهد گرفت.
در بررسی اوضاع و ابعاد اقتصادی خاورمیانة جدید و موقعیت اقتصادی اسرائیل در آن لازم است به دو نکته اشاره شود:
1. رژیم صهیونیستی و امریکا به منظور سلطه بر امکانات اقتصادی و بازارهای خاورمیانه چه ترتیباتی درنظر گرفته و از چه روشهایی جهت تحقق نظام نوین اقتصادی خاورمیانه بهره بردهاند؟
2. روابط اقتصادی میان اعراب و رژیم صهیونیستی در چه زمینههایی خواهد بود؟ آیا امکان همکاری در زمینههای اقتصادی مشترک وجود خواهد داشت؟ رژیم صهیونیستی و اعراب هریک چه تواناییها و قابلیتهایی دارند که میتوانند در ترتیبات جدید مبادله کنند؟ آیا نابرابری رژیم صهیونیستی در بسیاری از طرحهای اقتصادی درمقابل اعراب به سلطهگری بیشتر آن رژیم در منطقه خواهد انجامید؟
پیمانهای اقتصادی امریکا و اسرائیل
امریکا و اسرائیل در دهة هشتاد، در جهت همکاریهای بیشتر اقتصادی به منظور تقویت بنیة اقتصادی خود، پیمانها و قراردادهای اقتصادی گوناگونی منعقد کردند.
در سال 1984 سنای امریکا طرحی را ـــ که به «ریگان» اجازة ایجاد یک منطقة بازرگانی آزاد میان امریکا و اسرائیل را میداد ـــ با اکثریت آرا تصویب کرد. سنای امریکا این طرح را که از حمایت دولت «ریگان» برخوردار بود، با اکثریت 410 رای مثبت در مقابل شش رای منفی مورد موافقت خود قرار داد.
این طرح در سال 1985 بهصورت پروتکل الحاقی بین امریکا و اسرائیل به امضا رسید که به موجب آن، تمام موانع صادراتی برای کالاهای اسرائیلی از قبیل عوارض گمرکی و … برطرف شد تا کالاهای اسرائیلی بتواند با کالاهای ژاپن و اروپایی در امریکا رقابت کند. اسرائیل این امتیاز را در بازارهای اروپایی نیز کسب کرد.
در پیمانهای اقتصادی گذشته که شامل انعقاد قراردادها و کمکهای اقتصادی دو طرف، یعنی اسرائیل و امریکا، بود مسائل دیگری مانند همکاریهای نظامی یا سیاسی میان آنها مطرح میشود که دو طرف متفقالقول به آنها صحه گذاشته و توافقاتی دراین زمینه بهعمل میآورند.
از جمله موارد موردنظر در پیمانها و قراردادهای اقتصادی، مسألة کمکهای اقتصادی و تصمیمگیری در زمینة وامهای پرداختی است. در این زمینه اسرائیل به مراتب بیشتر از امریکا تمایل و اشتیاق نشان میدهد تا با تغییر وامها به وامهای بلاعوض از بروز مشکلات مالی جلوگیری کند و از راه این پروتکلها و پیمانها، میزان بازپرداخت وامهای دریافتی خود را کاهش دهد. اسرائیل در دهة هشتاد، کل وامهای بلاعوض خود را در چارچوب اعتبارات صادراتی امریکا دریافت میکرد.
روابط اقتصادی اسرائیل با کشورهای عربی خاورمیانه
خاورمیانه بهسبب موقعیت استراتژیک و وجود منابع غنی زیرزمینی و منابع گستردة انرژی، بهویژه نفت با منافع جهانی قدرتهای بزرگ غربی پیوند خورده است.
تأثیر روابط اقتصادی اسرائیل بر کشورهای عربی خاورمیانهای برای ورود به بازارهای اقتصادی و تجاری خاورمیانه و نیز پیوند شریانهای حیات اقتصادی اعراب با اقتصاد اسرائیل میباشد. اسرائیل بهدلیل امکانات و تمهیدات گستردة خود و نیز حمایتهای گستردة مالی و سیاسی امریکا از آنها مطمئن است که هرگونه همکاریهای مشترک اقتصادی با اعراب، سلطه اقتصادی این رژیم را درپی خواهدداشت.
اگر رژیم اسرائیل در آینده به تحقق رویاهای اقتصادی خود بر خاورمیانه موفق شود، بهسبب برتری این رژیم بر اعراب، انجام هر نوع همکاری مشترک میان دو طرف سرانجام به نفع قویتر تمام خواهد شد و کشورهای عربی و اسلامی همة موسسات کنونی خود را از دست خواهند داد؛ همچنین ترتیبات کاملاً جدید که با خاورمیانة جدید نیز متناسب است، جایگزین ترتیبات گذشته خواهد شد و انرژی برق، کارشناسی، تجهیزات کشاورزی و سایر نیازهای خود را ناگزیر باید از راه رژیم صهیونیستی تأمین کنند.
راهکارهای رژیم صهیونیستی در تحقق سلطه و سیطرة اقتصادی
راهکارهای اقتصادی صهیونیسم که در قالب پروتکلهایی ازسوی تئوریسینهای صهیونیستی مطرح شده است، استراتژیهای اقتصادی کلان صهیونیسم را تشکیل میدهد که محورهای کلی آن به شرح ذیل است:
1.در انحصار گرفتن صنعت و سرمایه (پروتکل 6 ماده 1)
2.در اختیار گرفتن نخبگان اقتصادی کشورها (پروتکل 8 ماده 1)
3.ایجاد بحران اقتصادی در کشورها (پروتکل 6 ماده 7)
4. نابودی صنعت غیرصهیونیستی (پروتکل 6 ماده 7)
این پروتکلها بر استراتژی صهیونیسم در زمینههای هژونی اقتصادی در خاورمیانه دلالت دارد. اجرای چنین سیاستی در چارچوب اندیشة خاورمیانهای جدید، مستلزم تقویت طرح سازش اعراب با اسرائیل است. ازسویی وجود وضعیت بحرانی در جهان عرب، زمینه را برای پیادهکردن استراتژی صلح خاورمیانهای فراهم میآورد. از میانبرداشتن سازمانها و نظامهایی که موجب تقویت و استحکام روابط میان کشورهای اسلامی و عربی است، یکی از هدفهای مهم رژیم اسرائیل است. اسرائیل نمیخواهد میان جهان عرب و جهان اسلام نظام منسجم و تکاملیافتهای وجود داشته باشد، حتی آن رژیم نمیخواهد بین کشورهای اسلامی نیز چنین روابطی برقرار باشد؛ بلکه یکی از هدفهای این رژیم این بوده است که کشورها و دولتهایی در منطقه پدید آید که هیچگونه ارتباطی میان آنها نباشد و مصالح فردی آنها نیز با یکدیگر ارتباطی نداشتهباشد؛ زیرا اسرائیل امنیت خود را تنها در گرو پیوند دادن مصالحش با مصالح تمامی نظامهای منفعل موجود در منطقه میبیند.
اگر سیاست خارجی رژیم اسرائیل از زمان نخستوزیری «اسحاق رابین» تا امروز را مرور کنیم، شاهد اجرای این سیاست ازسوی این رژیم خواهیم بود. در زمان نخستوزیری «پرز»، شاهد امضای یک قرارداد نظامی میان تلآویو و آنکارا بودیم، توافقنامة مزبور که تهدیدی جدی برضد تمامی کشورهای اسلامی منطقه بهشمار میآید، بهطور محرمانه میان این دو کشور به امضا رسید؛ حتی در داخل ترکیه نیز پارلمان این کشور اجازه نیافت تا به تحقیق و تفحص در این زمینه بپردازد؛ تنها پاسخی که نمایندگان مجلس ترکیه شنیدند این بود که موافقتنامة مزبور یک قرارداد نظامی و سری است و ارتباطی با پارلمان ندارد.
استراتژی دیگر اسرائیل برای تفرقه بین کشورهای اسلامی، برقراری روابط این رژیم با هریک از کشورهای عربی بهطور جداگانه بود؛ بهگونهای که هریک از کشورهای عربی بدون مشورت با همپیمانان خود به برقراری رابطه با رژیم اشغالگر مبادرت کردند. عمان و قطر ـــ دو عضو رسمی شورای همکاری خلیجفارس ـــ بدون مشورت رسمی با دیگر اعضای این شورا، به برقراری رابطه با اسرائیل پرداختند.
همکاری رژیم اسرائیل با کشورهای جمهوریهای آسیای میانه و جلوگیری از نفوذ سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی در این جمهوریها، بخش دیگری از استراتژی سیاسی رژیم صهیونیستی برای تفرقه میان کشورهای اسلامی است.
رژیم صهیونیستی در حال حاضر ـــ که «حزب لیکود» قدرت را در اسرائیل بهدست گرفته است ـــ همان سیاست گذشته را برای برقراری رابطه با کشورهای عربی و اسلامی یا از سرگیری مذاکرات صلح دنبال میکند. رژیم صهیونیستی در طرح «بهرههای اقتصادی صلح خاورمیانة» خود، چند هدف را دنبال میکند:
1. ایجاد شرایط روانی لازم پس از امضای موافقتنامة صلح با اعراب برای نفوذ تدریجی به بازار کشورهای عربی.
2. بسیج نیروهای فنی و تخصصی این رژیم در زمینههای کشاورزی، نیرو، بهرهبرداری از آبهای زیرزمینی، مخابرات، هتلسازی، راهسازی، احداث نیروگاههای آبی و حرارتی برای اشغال بازار کار اعراب.
3. صرفهجویی در هزینههای جنگی برای بازسازی اقتصاد رژیم صهیونیستی.
4. بازسازی خط لولة نفت حیفا در اراضی اشغالی به زرقاء در اردن.
5. تشکیل بازار مشترک عربی ـــ اسرائیلی با هدف حفظ برتری تجاری رژیم صهیونیستی.
هژمونی اقتصادی اسرائیل برکشورهای خاورمیانة عربی و تهدیدات آن
خطر گشودن درها به روی اسرائیل، بالاتر از خطر درهای باز به روی اقتصاد اروپا و امریکا است. دلیل آن تنها به برتری اقتصادی و تکنولوژیک اسرائیل مربوط نیست؛ بلکه دلایل دیگری نیز دارد؛ از جمله اینکه اسرائیل در برابر اعراب تنها با تفاوتهای موجود میان سطوح هزینهها و تخصصها سنجیده نمیشود؛ بلکه علاوه برآن، میزان نیاز کشورهای مقابل به چنین ارتباطی نیز مقایسه میشود.
بهنظر میرسد که اسرائیل هیچ ارزشی برای آنچه حق یا مشروعیت بینالمللی نام دارد، قایل نیست. آنچه برای آن مهم است، تحمیل امور و واقعیتهای جدید و استفاده از برگ اشغال و توسعهطلبی برای واداشتن اعراب به پذیرش صلح اسرائیلی است. بهنظر میرسد که این نقشه بهدلیل تکیه بر حمایتهای بیقید و شرط امریکا و وعدههای آن کشور در زمینة مشارکت اسرائیل در طرحهای تجدید ساختار منطقه تا حدود زیادی موفق بوده است. از نتایج این موضعگیریها، تردید در جدی بودن فرایند صلح و آمادگی طرفهای درگیر برای پذیرش شرایط اصلی صلح بوده است.
چالشهایی که در برابر جهان عرب قرار دارد، بسیار است و چه بسا کم خطرتر از تهدیدات صهیونیستی ـــ که نشانههای آن به تدریج آشکار شده است ـــ نباشد. انرژی نفت رو به پایان و مواد غذایی نیز رو به کاهش است و ناتوانی مستمری در توان مردمان عرب مشاهده میشود؛ درحالیکه بدهی خارجی کشورهای عربی در آغاز دهة هفتاد، بیش از چهار میلیارد دلار بود که در پایان دهة هشتاد به بیش از 215 میلیارد دلار رسید. افزایش کسری تراز بازرگانی و حادترشدن عقبماندگی اجتماعی، علمی و تکنولوژیک در نظمی جهانی که برخوردار از پیشرفتهای قاطع علمی و سلطة تکنولوژی بر همة جنبههای زندگی و نیز غلبة معادلات اقتصادی بر روابط بینالمللی است، از دیگر ویژگیها است.
در زمینة نگرانی اعراب از سلطة اقتصادی اسرائیل «جروم سگال» تئوریسین امریکایی معتقد است:
«یکی از پرسشهای بزرگ این است که آیا فلسطینیان در دراز مدت بهعنوان یک نیروی کارگری فعال در داخل اسرائیل باقی خواهد ماند یا نه و اینکه آیا آنان خود را در موقعیتی قرار خواهند داد که به آنها اجازه دهد تا دریچهای برای صادرات اسرائیل با بازارهای عربی باشند، آنها باید چنین کنند؛ زیرا باید مطمئن باشند که بعضی یا بخشهایی از آنچه صادر میشود، ساخت فلسطینیان یا جمعآوریشده در کرانة غربی یا غزه است و اگر فلسطینیان این نقش را ایفا کنند، درواقع نقش شریک کوچک اسرائیل را در زمینة اقتصادی برای خود دست و پا کردهاند که چهبسا به حضور در حد بالایی از نیروی کار آموزشدیده و ماهر بینجامد که به ایجاد اقتصادی متمایز و پیچیده و مبتنی بر صنایع الکترونیک و مانند آن منجر شود.»
سلطة اسرائیل در بعضی از نیروهای قرارداد غزه ـــ اریحا که به همکاری اقتصادی تجاری ـــ مالی مربوط میشود، در بعضی از نیروهای آن آشکار است؛ از جمله:
1. دولت اسرائیل تلاشهایی را برای جمعآوری کمکهای مالی و اقتصادی برای مناطق خودگردان فلسطین بر عهده میگیرد و دولت خودگردان انتقالی فلسطینی، حق دریافت کمکهای مالی رسمی و غیررسمی را بدون اطلاع دولت اسرائیل ندارد و همه کمکها باید در بودجة عمومی اسرائیل منظور شود.
2. بودجة حکومت خودگردان انتقالی فلسطین، بخش جداییناپذیر از بودجة دولت اسرائیل در زمینة گسترش مناطق خودگردان فلسطین است.
3. حکومت خودگردان انتقالی فلسطین، حق امضای قراردادها یا توافقنامههایی را برای طرحهای اقتصادی، مالی یا تجاری مشترک قبل از بررسی آن ازسوی دولت اسرائیل ندارد.
4. پول رسمی، شیکل اسرائیل است.
5. واردات و صادرات هرگونه مواد یا کالاهای غیرنظامی برای استفاده در مناطق خودگردان فلسطین از راه وزارت تجارت خارجی اسرائیل صورت میگیرد و حکومت خودگردان بهطور مستقل حق انجام چنین کاری را ندارد.
6. حکومت خودگردان نمیتواند معاملاتی با ارزهای خارجی انجام دهد یا وامهای خارجی دریافت کند، مگر براساس قوانین اقتصادی، تجاری و مالی اسرائیل.
7. دولت اسرائیل زمینة کار و تجارت میان فلسطینیان و کشورهای نفتی عرب را فراهم میکند و برای انتقال متخصصین فلسطینی به منظور کار در خارج، با اجازة بازگشت به اراضی خود در هر زمانی که بخواهند تسهیلاتی فراهم میآورد.
8. حکومت خودگردان فلسطین برای کمک به اسرائیل در دسترسی به پروژههای تجاری یا اقتصادی در کشورهای عربی پس از امضای قراردادهای صلح با سایر کشورهای عربی تلاش میکند.
9. فلسطینیان مناطق خودگردان فلسطین در ترویج کالاها و صنایع اسرائیل، تحصیل در دانشگاههای اسرائیل و مشارکت در پروژههای خارجی اسرائیل اولویت دارند.
نگرانیهای سلطة اقتصادی اسرائیل بر کشورهای عربی را با جملهای از نویسنده و روزنامهنگار عرب پی میگیریم: «و اگر اعراب هوشیاری خود را حفظ نکنند، زمانی فرا خواهد رسید که هیچ عربی در خاورمیانه بدون خوردن تخممرغ اسرائیل، روز خود را به ثبت نخواهد رساند.»
«جایم وایزمن» از رهبران صهیونیسم در سال 1926 طی نطقی در شهر بیتالمقدس به صهیونیستها چنین توصیه میکند:
«راه بهسوی پلالنبی که از روی آن به اردن عبور خواهیم کرد، هرگز به وسیلة سربازان اسرائیلی هموار نخواهد شد؛ بلکه بهوسیلة کار و گاوآهن یهودی هموار میشود»
در همین حال «ژنرال اهارون یاریو» رییس مرکز مطالعات استراتژیک دانشگاه تلآویو میگوید:
«مصلحت ملی ما اقتضا میکند که تنها به قدرت نظامی خود متکی نباشیم؛ بلکه باید به امکان بهرهبرداری از تمامی ابزارهای سیاسی نیز توجه داشته باشیم و این مهم فراهم نمیشود، مگر از مشکل فلسطین و این بنبست رها شویم»
رهبران رژیم اسرائیل، حتی حزب تندرو لیکود، اعتقاد به پیشروی اقتصادی با برنامه به جای پیشروی نظامی دارند؛ البته اسرائیل در ساختار اقتصادی منطقه با صفات موثر و ویژگیهای مهمتر در منطقه ظاهر خواهد شد و بهصورت یک طرف مساوی با اعراب حضور نخواهد داشت؛ زیرا هدف اسرائیل این است که با صفات و امکانات برتر و تلاش همهجانبه، برتری نظامی و امنیتی خود را ـــ همانگونه که در طول منازعه اعراب و اسرائیل برقرار بوده است ـــ به برتری اقتصادی تبدیل کند.
در مقایسه بین کشورهای عربی و اسرائیل، اعراب دارای امکانات و منابع انسانی گسترده هستند و اسرائیل دارای زیر ساختهایی برتر و قویتر است؛ بنابراین از این راه تلاش میشود تا اسرائیل در مرتبة بالاتری از اعراب قرار گیرد؛ در نتیجه میتوان نظام خاورمیانة جدید را با توجه به ملاحظات اقتصادی بر سه محور متمرکز کرد:
محور اول: طرحهای اقتصادی بزرگ منطقهای که از راه ایجاد تعدادی از موسسات همکاری اقتصادی صورت خواهد گرفت. این همکاریها با کمک بانک همکاری و توسعه در خاورمیانه و شمال آفریقا و موسسة جهانگردی منطقهای، شورای همکاری و تجارت منطقهای و دبیرخانة اجرایی کنفرانسهای اقتصادی خواهد بود.
محور دوم: روابط چند جانبه را تشکیل میدهد که مبنی بر طرحهای توسعه منطقهای است و تعدادی از کشورها در آن مشارکت دارند، این طرح شامل برنامههای کشاورزی، سیاحتی، حمل و نقل و تجارت خواهد بود؛ برای نمونه میتوان به طرح توسعة منطقة جنوب خاورمیانه اشاره کرد. تقریب این طرحها تمامی زمینهها را شامل میشود.
محور سوم: برقراری روابط میان اسرائیل و تمامی کشورهای منطقه است. این امر از راه برقراری روابط طبیعی و عادی میان اسرائیل و کشورهای عربی اجرا خواهد شد. این روابط پس از امضای موافقتنامه میان اردن و اسرائیل و سپس میان اسرائیل و هریک از کشورهای قطر، عمان، مغرب و تونس به شکلی دیگر برقرار شده است.
محورهای بالا با دیدگاهی که «شیمون پرز» با عنوان خاورمیانة جدید مطرح کرده است، مطابقت کامل دارد. بازار مشترک منطقهای بدون آنکه به روند صلح ارتباطی داشتهباشد، باید منعکسکنندة دیدگاههای جدید در منطقه باشد. امریکا نیز در حوزة اقتصادی با درگیر کردن رژیم اسرائیل در کشورهای منطقهای و تحمیل کالاهای صهیونیستی به آنان از امتیازات آن برای مقاصد سیاسی بهرهمند میشود. به این ترتیب، سه ضلع مثلث هژمونیک نظامی، سیاسی و اقتصادی به نفع اسرائیل کامل میشود و تلآویو ضمن بهرهمندی از اقتصاد ضعیف کشورهای عرب از بازارهای آنان برای تقویت بنیة اقتصادی خود سود میجوید.
برخی گزارشهای سیاسی و اقتصادی حاکی است که خسارت بالقوة تحریم کشورهای عربی به رژیم صهیونیستی بیش از 87 میلیارد دلار بوده است. کارشناسان اقتصادی معتقدند که رژیم اسرائیل برای تقویت ارتباط اقتصادی خود با کشورهای عربی و برای تثبیت برتری و هژمونی اقتصادی خود، همچون برتری نظامی در منطقة خاورمیانه و حفظ آن، به تلاش گسترده دست زده و در این زمینه بهعنوان مثال توانسته است حجم تبادلات تجاری خود با اردن با سیوشش درصدافزایش در سال 98 به 35 میلیون دلار برساند. براساس این گزارش، اسرائیل هماکنون هجوم اقتصادی خود را برای ورود به بازار بیش از 25 کشور در آسیا، اروپا و امریکای لاتین آغاز کرده است. امریکا نیز در این میان بهعنوان واسطهای برای عادیسازی روابط اقتصادی رژیم صهیونیستی با این کشورها تلاش میکند.
براساس این گزارش، تبادلات تجاری این رژیم با کشورهای اردن، لبنان، عربستانسعودی، یمن، کویت، بحرین، قطر، عمان، مصر، مراکش، قدس بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم صورت میگیرد. رژیم صهیونیستی با سنجش کمی و کیفی موقعیت اقتصادی کشورهای عربی، بهویژه کشورهایی که از اقتصاد ضعیفی برخوردارند، میکوشد این وضعیت را در خدمت برقراری روابط بهکار گیرد. درهمتنیدگی آشکار اقتصادی و امنیتی امریکا با منافع رژیم صهیونیستی، امریکا را به مدافع تمام عیار این رژیم تبدیل ساخته است.
نتیجهگیری
در این مقاله سعی شده است تأیید گردد که اسرائیل با پیوند اقتصادی خود با کشورهای خاورمیانه، بهویژه کشورهای عربی، درصدد گسترش سلطه، سیطره و تثبیت موقعیت خود بهعنوان هژمون اقتصادی در منطقة خاورمیانة عربی است.
استراتژی صهیونیسم و رهبران آن قبل از تشکیل رژیم اسرائیل و بعد از آن، همواره با هدف توسعهطلبی، تعرض، جنایت، زیادهخواهی و سلطه و سیطره فقط بر ملت و دولت کشورهای منطقه نبوده است، بلکه درصدد فرمانروایی بر مردم سراسر جهان و رهبری جهان بوده و خواهد بود. رژیم صهیونیستی در مناسبات سیاسی، اقتصادی، نظامی و … مهمترین موضوعی که مدنظر قرار داده، توسعهطلبی و زیادهخواهی بوده و بعد از آن به اهداف دیگری میاندیشیده است؛ بنابراین فرضیههای جانشین که در استراتژیها و مناسبات گوناگون رژیم صهیونیستی موضوع زیادهخواهی، توسعهطلبی و سلطه و سیطره را نادیده انگاشتهاند، نمیتوانند بهعنوان فرضیههایی قابل قبول تلقی شوند.
اگرچه رژیم صهیونیستی در آن استراتژی سلطه و سیطره درپی کسب سود و ثروت، تثبیت و تحکیم موقعیت اسرائیل در منطقه، بهدست آوردن بازارهایی برای فروش تولیدات و دستیابی به عوامل تولید (مدار اولیه، منابع انرژی، نیروی کار فراوان و ارزان و در نهایت سرمایه) بوده و خواهد بود، ولی اهمیت آن بعد از استراتژی اصلی عنوان شده است و به بیانی دیگر شرط کافی در مناسبات رژیم صهیونیستی نمیباشند.
آنچه مسلم است، این است که اسرائیل با پیوند اقتصاد خود با کشورهای خاورمیانه، بهویژه در کشورهای عربی، درصدد گسترش، سیطره و تثبیت موقعیت خود بهعنوان هژمون اقتصادی در منطقة خاورمیانه عربی است.
نتایجی که اسرائیل از روند گسترش هژمونی اقتصادی بهدست خواهد آورد، بیانکنندة ضرورتهایی است که فرضیة اصلی این مقاله را تأیید میکند که اتخاذ چنین استراتژیای پیامدهای تهدید کنندهای دارد.
1. توسعة نیروهای تولید در اقتصاد اسرائیل، به بازاریابی مازاد تولید کالاهای زراعی و صنعتی در بازارهای عربی بستگی دارد؛ بهویژه با توجه به مشکلات و موانع فزایندهای که فراروی صادرات اسرائیل در بازارهای اروپا و امریکا وجود دارد.
2. استفادة شرکتهای چند ملیتی از اسرائیل بهعنوان آغاز و پایگاه اساسی نظامهای تولیدی و توزیعی در چارچوب بازار خاورمیانة جدید که دارای قدرت جذب وسیعی است.
مخاطرات سلطة هژمونی اقتصادی و تکنولوژیک اسرائیلی، زاییدة توهمات و خیالپردازیهای بعضی از محققان و سیاستمداران عرب نیست؛ بلکه نشانههای مهم و نیرومندی در این زمینه وجود دارد.
خلاصه آنکه هموار ابعاد استراتژیک در تداخل با ابعاد اقتصادی خواهد ماند. بیتوجهی به بعد استراتژیک به خطاهای بزرگی در ریشهیابی، بهویژه در زمینة ارزیابی دستاوردها و خسارت خواهد انجامید. از خسارتهای اقتصادی دارای ماهیت استراتژیک که بر ترتیبات اقتصادی نظم نوین خاورمیانهای مترتب میشود، کاهش فرصتهای رشد مستقل و گرایش به ادغام در اقتصادهای عربی است که در نهایت نفوذ و پیشروی اسرائیل در آنها رخ میدهد.
در سایر ترتیبات اقتصادی خاورمیانهای جدید و توزیع نابرابر دستاوردهای صلح، اسرائیل به شکل مرکز و ایستگاه پمپاژ اصلی درمیآید و سایر کشورهای عربی بهدلیل فقدان یک نظام عربی جمعی که حداقلها را از شرایط توسعة مستقل و متوازن حفظ کند، بهصورت طرفهای حاشیهای درمیآیند.
3. پیشرفت علمی و تکنولوژیک ـــ که رژیم صهیونیستی از آن برخوردار است ـــ بهطور قطع به احساس حقارت نزد اعراب میانجامد و این امر به تسهیل سلطة کامل اسرائیل بر کشورهای عربی، از لحاظ تمدنی، فرهنگی، علمی و تکنولوژیک کمک خواهد کرد.
4. اسرائیل از همة تخصصهای تجارتی و باجخواهی خود استفاده خواهد کرد تا ثروتهای عربی انباشته در خزانههای کشورهای نفتی ما به خزانة آن منتقل شود.
5. اسرائیل در تلاش است که انبار ذخیرة خود را از کشورهای خاورمیانه، بهویژه پادشاهی عربستان سعودی و کشورهای خلیجفارس تأمین کند. درخصوص تأمین انبار ذخیره آب در خاورمیانه از ترکیه (فرات)، مصر از راه سینا (نیل)، اردن (رود اردنویرموک) و از لبنان (رود لیتانی و شاخههای آن) بهرهبرداری کند، تا جاییکه آنها را ذخیره و نیازهای خود را برآورده و مازاد آن را به کشورهای نیازمند با قیمتی که تحمیل خواهد کرد، بفروشد.
اسرائیل درحال حاضر میکوشد خط لولههایی برای انتقال آبهای نیل از مصر به صحرای نقب و نیز انتقال آبهای فرات از ترکیه به فلسطین اشغالی احداث کند که بهنام خط لولة صلح معروف شده است.
6. نظم خاورمیانهای احتمالی، مسألة ایجاد بازار مشترک خاورمیانهای را برای اسرائیل مطرح خواهد کرد که اسرائیل در مرکز آن باشد و امریکا دسترسی این بازار به تسهیلات و کمکهای لازم برای موفقیت و تداوم آن بهگونهای که جایگزین هر بازار مشترک عربی احتمالی باشد، تضمین کند. امریکا مدتی است که فشار خود را بر کشورهای عربی طرفدار خود برای کاهش تدابیر تحریم اقتصادی اسرائیل یا درصورت امکان لغو نهایی این تحریم آغاز کرده است. این تلاشها و فشارها به تدریج به بار نشسته است و لغو تحریم اقتصادی غیرمستقیم اسرائیل، نخستین گام در جهت لغو تحریمها بوده است.
7. نظم خاورمیانهای سبب تأسیس منطقة مبادلات تجاری آزاد ـــ که مصر، اسرائیل، اردن، لبنان، سوریه و کیان فلسطینی را دربرمیگیرد ـــ میشود تا موانع گمرکی میان این کشورها برداشته شود و نوعی عادیسازی روابط اقتصادی و تجاری تحقق یابد؛ زیرا اسرائیل میتواند شرکتهای خارجی را جذب کند؛ همچنین میتواند بهعنوان مرکز شرکت اقتصادی، کشورهای دیگر را برای صادرات صنایع پیشرفتة خود بهسوی خود بکشاند، مسألهای که به تقویت رشد نابرابر اتحاد اسرائیل و سایر اقتصادهای عربی میانجامد.
8. نظم جدید خاورمیانهای میتواند طرحهای توریستی بین کشورهای عربی و اسرائیلی را به مورد اجرا بگذارد که این مسأله نیازمند ایجاد امنیت واحد میان این کشورها است و اسرائیل نیز بخشی از آنها است که در این صورت تدابیر امنیتی ویژهای اتخاذ خواهد شد و نیز مصلحتی در روند فعالیتهای توریستی بهوجود منافع مشترک خواهد انجامید؛ بهگونهای که منافع دستاندرکاران توریسم و هتلدارای درکشورهای عربی، هماهنگ با منافع همتایان خود در اسرائیل باشد و دیگر توریسم عربی تنها بهصورت توریسم لبنانی، سوری یا اردنی نخواهد بود؛ بلکه به عنوان توریسم خاورمیانهای مطرح خواهد شد.
پینوشتها:
1. عیسی، نجیب، «چالشهای اقتصادی تسویه نزاع»، ترجمة شریعتمدار، روزنامه اطلاعات، 18 و 17/9/1375.
2. ج. مومسن، ولفگانگ، «تئوریهای امپریالیسم»، ترجمة کورش زعیم، تهران، انتشارات امیرکبیر 1363، صص 112 ـــ 113.
3. کاپلان، مایلز، «امپریالیسم امریکا در خاورمیانه»، ترجمة دکتر عبدالصاحب یادگاری، قم، کانون نشر اندیشههای اسلامی، 1368، ص 3.
4. ساعی، احمد، «نظریةهای امپریالیسم»، تهران، نشر قومس، 1376، ص 79.
5. Uri bar Joseph, »Towards a paradigm shift in israels national security cinception« Israel Affairs, volume ___ 6 nvamber 3 ___4, P99.
6. اقبال، اسماعیل، «ایدة خاورمیانة جدید، طرحی برای سلطة اقتصادی رژیم صهیونیستی بر منطقه»، روزنامة اطلاعات، 23/2/1376.
7. اقبال، اسماعیل، همان.
8. ساداتینژاد، سید مهدی، «پیدا و پنهان در استراتژی رژیم صهیونیسم»، روزنامه اطلاعات، 10/10/1375.
9. چاقگر گل، صلاحالدین، «الوحده»،سپتامبر 1996، شماره 194، ص 9.
10. هانیزاده، حسن، «راهبرد صهیونیستها برای اشغال اقتصادی خاورمیانه»، روزنامه اطلاعات، 27/7/1374.
11. زعرور، حسن، «بازار خاورمیانه، ابعاد اهداف و دستاوردها»، ترجمه 1375.
شریعتمدار (ماهنامه العرفان، مارس آوریل 1996)، روزنامه اطلاعات 2/11/1375.
12. همان، 2/11/1375.
13. همان، 2/11/1375.
14. هانیزاده، حسن، همان، روزنامه اطلاعات، 27/7/1374.
15. همان، 27/7/1372.
16. شرباف، جواد، «اجلاسی که دشمن برکرسی ریاست آن تکیه زده است»، روزنامه کیهان، 25/8/1376.
17. خبرگزاری جمهوری اسلامی، «نگاهی به تلاش رژیم صهیونیستی برای عادی سازی روابط با اعراب» روزنامه اطلاعات 29/2/1379.
اشاره
بررسی صهیونیسم و تفکر دربارة جلوهها و جوانب گوناگون آن، امری دشوار و دراز دامن است و اقتضا دارد که با حوصله و صلابت ویژهای به آن پرداخته شود؛ زیرا در این حوزه کاملاً ویژه، مسألهای که پژوهشگر، متفکر، منتقد و … با آن روبهرو است، امر علمی محض با شرایط حاکم بر مسائل و مجامع علمی نیست؛ از اینرو شیوة برخورد با هرگونه طرح و نظریه عمیق و جاندار علمی، هیچگونه سنخیتی با علم و رویکردهای علمی ندارد؛ زیرا براساس اظهارنظر پروفسور «روژهگارودی»، این یک حوزة «ممنوع» است. ایشان متذکر شدهاند که در فرانسه، میتوان از جزمهای کاتولیک یا مارکسیسم انتقاد کرد، لامذهبی یا ملیگرایی را مورد انتقاد قرار داد، نظامهای شوری، ایالات متحده یا افریقای جنوبی را محکوم و هرجومرجطلبی یا نظام سلطنتی را تقبیح کرد، بدون اینکه این انتقادها، ما را بیش از حد معمول یک مجادله یا تکذیب، در معرض خطر قرار دهد. اگر تحلیل صهیونیسم را مطرح کنیم، به دنیای دیگری پا میگذاریم و از محدودة ادبیات، به حوزة قضایی منتقل میشویم.
علاوه بر دادگاه «روژه گارودی» - که مشهور خاص و عام است - به حوادث و اتفاقات مشابهی برخورد میکنیم که نشان میدهد، پرخاشگری و روحیة ترس و وحشت موجود در بطن صهیونیستها، در برابر منتقدان و حتی تحلیلگرانشان، جزئی از «شخصیت» و ذات آنها است. دکتر «عبدالوهاب المسیری» از جمله نویسندگان دانشمند و فرهیختة مسلمان (متولد 1938 مصر) و نویسنده آثار و تألیفات تحقیقی و تحلیلی گوناگون، بهویژه دایرهالمعارف هشت جلدی یهود، یهودیت و صهیونیسم نیز به نوبة خود در معرض تهدید و فشار قرار گرفت؛ زیرا کتاب ایشان بدون شک تحلیلیترین و عالمانهترین کتابی است که دربارة یهود، یهودیت و صهیونیسم نوشتهشده است؛ از اینرو از دست دژخیمان صهیونیستی و هوادارانش در امان نماند و در معرض خطرات و تهدیدات گوناگونی قرار گرفت: خانهاش در شهر دانشگاهی نیوجرسی سرقت شد، کتابخانه و دستنوشتههای دایرة المعارف و مقالات آن را بردند و چنانکه خودش میگوید: «هدفشان از اینکار، ایجاد ترس روحی و از دست دادن تعادل بود». بهسبب تطمیع یا ترس و ترهیب جماعتهای تندرو یهودی، بهویژه هواداران «مائیر کاهانا» رهبر گروه تروریستی صهیونیستی، نه تنها چاپ و نشر کتاب ایشان مدتی طولانی به تعویق افتاد؛ بلکه باران سیلآسایی از نامههای تهدیدآمیز بهسوی ایشان سرازیر شد؛ تا جاییکه وقتی از عربستان سعودی به قاهره بازگشت، سیزدهمین بیانیة تهدیدآمیز را با عنوان «ما میدانیم به قاهره برگشتهای تمبر تو را آماده کردهایم» برای ایشان فرستادند تا اینکه مجبور شد از نیروهای امنیتی مصر کمک بگیرد تا از او و خانوادهاش محافظت کنند.
همه میدانند تلاشهای دیگرستیزانة صهیونیستها فقط به این مسأله محدود نمیشود؛ بلکه هر فرد یا گروه و حتی کشوری که به نوعی به بررسی دقیق و واقعی سیره و سرگذشت یهودیان به شیوهای تحلیلی اقدام کند، به بلای «گارودی» و «المسیری»گرفتار میشود و ما ایرانیان بهخوبی این مطلب را درک کردهایم.
هدف از بیان این مقدمه، فراهم کردن مسیر بحث از زبان و ادبیات صهیونیستی، بررسی این موضوع است که چرا زبان و ادبیات صهیونیستی، هم به معنای مشخص کلمه و هم به معنای گفتمان حاکم بر مقولات و مبانی فرهنگی، صهیونیستی تا این حد مهم شده است که صهیونیستها به مثابة دژ محکمی در آن پناه گرفته و بهعنوان یکی از مهمترین «راههای نفوذ» خود از آن بهرهبرداری میکنند. آیا همه این امور از قدرت ذاتی «زبان عبری» ناشی میشود؟ آیا واقعاً منظور از زبان و ادبیات صهیونیستی، همان زبان عبری و میراثی است که در میان یهودیان عبری زبان پدید آمده است؟ آیا واقعاً مسألهای بهنام ادبیات یهودی، ادیب یهودی، ادیب صهیونیست وجود دارد؟ آیا میان زبان عبری و صهیونیستی بودن ادبیات، رابطة لازم و ملزوم برقرار است؟ و …
بدیهی است که نگاهی گذرا به پرسشهای بالا و طرح پرسشهای گوناگون دیگری از این قبیل، پیش از هر چیز نمایان میکند که ادبیات، چنانکه در این مسیر مورد بحث است - و چنانکه واقعاً هست - برای لحظات استراحت و اوقات بیکاری یا بازی با کلمات متقاطع و سرگرمی نیست؛ بلکه یکی از بازوهای اصلی و اساسی بیان مقاصد، توضیح دلدادگیها و شور و شیداییهای فراتر از آن و سوز سطحی و گذرا، بیان لطیف و خیالانگیز خواستههای نهفته در بطن سیاست و جامعه و در نهایت، سیطرة نرم و آرام بر ذهن و زبان خودی و بیگانه برای هممسیر کردن آنان در راستای اهدافی نهانی است.
ازاینرو زبان و قالبی که دایهوار افکار و مقاصد را در زیر پر و بال خود میگیرد، نقش مهم و انکار ناپذیری در فراهم کردن بستر هموار برای نفوذ بهتر و آسانتر این اهداف نهانی و مسلم دارد؛ از این گذشته، زبان و ادبیاتی که برای نگارش مطالب بهکار گرفته میشود (انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، روسی، یدیشی، عبری و …) بدون شک کلیدی و حیاتی است و میتواند زمینة رشد و بالندگی افکار موردنظر را فراهم کند یا قبر آن را در همان بدو تولد بکند. مشخص است که بهکار بردن زبان حال مخاطب و بهرهبرداری از تکنیکهای خاص زبانی، استفادة ماهرانه از حافظة تاریخی و همه آنچه برای سیطرة موردنظر لازم است، امری است که بدون شک به میزان بلوغ و انسجام آن زبان و مقدار توفیق و کامیابی آن بستگی دارد.
بنابراین بررسی زبان و ادبیات صهیونیستی، امری لازم و ضروری مینماید و این امر نه تنها بهعنوان کاری معمولی برای آشنایی با زبان و بیان ملل مختلف، بلکه بهعنوان شگرد خاصی از ادبیات با اهداف و مقاصد گوناگون که هدف آن، ریشهدار کردن مفاهیم و مطلوبات خاصی است که درصورت توفیق، بسیاری از مواضع تاریخی و فرهنگی تباه میشوند و امور متعددی که حالت شاد و استثنا دارند، بهعنوان اصل و قاعده جا میافتند و از همه مهمتر، نوعی مسخ همه جانبه پدید میآید که ناشی از تزریق سموم و آفات گوناگون به درون روح و ذهن بشر است.
با اینهمه، این ادبیات، چنانکه باید و شاید موردتوجه کافی و دقیق قرار نگرفته و آثاری که در اینباره پدید آمده است، از انگشتان دست تجاوز نمیکند. آثار موجود نیز، نتوانسته است به صورت کامل و همه جانبه، زوایا و ارکان بحث را بیان کند؛ البته این مسأله نیز مانند همه جوانب وجودی صهیونیسم، پر پیچوخم است و امکان احاطة کامل بر آن از قدرت همه افراد بر نمیآید، ازاینرو در این نوشته مختصر نیز به جستاری ساده، اما درحد امکان علمی و پربار، به یکی دیگر از جوانب مهم و مبهم صهیونیسم پرداخته میشود و چنانکه گفته شد، بهدلیل کمبود منابع، ناگزیر باید بههمین مقدار بسنده و تحقیقات خود را بر آنها استوار کرد.
زبان و پیوند آن با ادبیات صهیونیستی
در نگاه نخست، چنین مینماید که ادبیات صهیونیستی، بهصورت مشخص و عینی، مجموعهای است که براساس زبان عبری و دستور زبان آن، قابلیتها، دستاوردها، سنت و سرگذشت حاکم بر آن و… پدید آمده باشد. حق هم همین است؛ زیرا ادبیاتی که میکوشد، از ویژگیها، سرگذشت، عشق و علاقه، غم و اندوه، اهداف و آینده و … مردم خاصی با ویژگیهای منحصر به فردی سخن بگوید و همه این امور را به شکلی عمیق و مسلم بازگو کند، ناگزیر باید از زبان و بیانی بهره گیرد که خاص آن مردم است تا به این وسیله، ضمن اعلام وفاداری به سنن و آداب قومی - ملی و مشارکت در غنا و برخورداری آن، امکان ارتباط بیشتری را با مخاطبان اصلی خود فراهم کند. درغیر اینصورت، آنچه نوشته میشود (مثلاً با زبان انگلیسی یا …)، در حقیقت، ترجمه است که هرچند خوانندگان زبان اصلی (مثلاً عبری زبانان) میتوانند آنها را مطالعه کنند، زبان دوم محسوب میشود و نمیتواند جای زبان مادری را برای آنان پر کند؛ ازاینرو بهتر است بهصورتی کاملاً مختصر به سرگذشت زبان یهودیان بپردازیم تا به اینصورت، زمینهها یا علل پیدایش آنچه زبان و ادبیات صهیونیستی نامیده میشود، بهتر هویدا شود.
حقیقت این است که عبارت «زبانهای یهودی» اصطلاحی است که دستهای از منابع صهیونیستی (یا منابعی که از آنان متأثر شدهاند) برای بحث از زبانها، لهجهها و گویشهایی بهکار میبرند که افراد و اعضای گروههای صهیونیستی در جهان، با آنها سخن میگویند، با اینحال، اصطلاح یاد شده، دقیق نیست؛ زیرا گروههای یهودی با زبان غالب جامعهای سخن میگویند که در کنف آن زندگی میکنند و اگر اختلافاتی دراین زمینه وجود دارد، بسیار ناچیز است و تفاوت آنها را به سطح لهجه و گویش کاهش میدهد.
یهودیان فقط مدت بسیار اندکی با زبانی که عبری نامیده میشود سخن گفتند؛ زیرا زبان پدران (ابراهیم، اسحاق و یعقوب/ 2100 - 120 ق.م.) لهجهای از سامی بوده که با عبری یا آرامی نزدیکی زیادی داشته است و عبری یکی از لهجههای کنعانی بوده و یهودیان تنها پس از اقامت خود در کنعان (یعنی از 1250 ق.م.) از آن استفاده کردند. روشن میشود که زبان عبری به مثابة زبان محاوره و گفتوگو میان یهود، با کوچ بابلی (567 ق.م) پنهان شد. نظریهای نیز وجود دارد که براساس آن، زبان آرامی، زبان مسوولان کاخ در مملکت یهودای جنوبی بوده است و با آنکه دستهای از یهودیان در فلسطین باقی مانده و با زبان عبری سخن میگفتند، با اینحال زبان آرامی، بهطورکامل، در حدود سال 250 ق.م. جای زبان عبری را گرفت.
درباره زبانهایی نیز که اعضای گروههای یهودی، پس از پراکنده شدن در جهان در تعامل خود با دیگران از آنها استفاده میکردند، باید گفت که این زبانها در بیشتر موارد، زبان کشوری بوده که در آن استقرار یافته و به آن منسوب شدند یا اینکه یکی از زبانهای حاکم و مطرح بینالمللی بوده است؛ برای نمونه یهودیان بابل با زبان آرامی، یعنی زبان تجارت بینالمللی و حکومت در خاور نزدیک قدیم سخن میگفتند. یهودیان اسکندریه در دوره هلنی با زبان یونانی و یهودیان فلسطینی نیز یا با زبان آرامی یا یونانی سخن میگفتند. در عهد جدید نیز آمده که «بولس» با زبان یونانی با فلسطینیان سخن گفته است.
پس از تجزیة امپراتوری روم، یهودیان امپراتوری شرقی با زبان این امپراتوری، یعنی زبان یونانی، سخن میگفتند و این حالت تا زمان فتوحات عثمانیها ادامه داشت؛ اما یهودیان امپراتوری غربی، افریقا و غرب اروپا با زبان لاتینی سخن میگفتند. براساس آنچه در سٍفر «استر» آمده، یهودیان موجود در امپراتوری ایران، با لهجههای مختلف فارسی، به راحتی با ایرانیها سخن میگفتند. یهودیان دنیای عرب نیز در میان عربها با زبان عربی سخن میگفتند. در پارهای موارد نیز اعضای گروههای یهودی، در مسائل میان خودشان، گویشهایی متشکل از زبان کشوری که در آن میزیستند و پارهای کلمات عبری، آرامی، یا هر زبان دیگری را که قبل از هجرت خود در آن به سر میبردند، استفاده میکردند؛ برای نمونه یهودیان اندلس با گویش «عربی یهودی» و یهودیان اسپانیا با «لادینو» سخن میگفتند. یهودیان اروپای شرقی با «یدیشی» که گویشی آلمانی بود و بعدها بهصورت یک شبه زبان مستقل برای محاوره و نگارش بهکار میرفت، سخن میگفتند.
چنین مینماید که در قرن شانزدهم، بیشتر یهودیان یا به یدیشی سخن میگفتند (اروپا) یا لادینو (حکومت عثمانی). در بسیاری از موارد، اعضا و افراد گروههای یهودی برای نوشتن این گویشها، در کار و بار روزانة خود، نظیر فاکتورهای تجاری و سایر امور دنیوی دیگر حروف عبری را بهکار میبردند.
کاربردهای زبان در میان یهودیان
در نگاه نخست، بحث درباره این مطلب، اندکی سطحی یا دستکم در زمرة توضیح واضحات بهحساب میآید؛ چراکه کاربرد زبان و موارد بهرهبرداری از آن، امری واضح و متعارف است و علاوه بر ایجاد ارتباط میان افراد همزبان، در کارهای روزمره، نظیر آنچه در مورد امور تجاری گفته شد نیز بهکار گرفته میشود؛ ازاینرو برای برجستهکردن بحث کاربرد زبان و قرار دادن آن بهعنوان یک موضوع جداگانه، باید توجیه و دلیل کافی و قانعکنندهای موجود باشد.
در این راستا، میتوان عدم اعتقاد قاطع و متفق علیه همه پژوهشگران درباره وجود «یک زبان» برای همه یهودیها و حتی عدم کاربرد و بهرهبرداری فراگیر و همگانی از زبانی که پنداشته میشود زبان یهودیت و مقدس است (زبان عبری) و نیز به منظور بحث درباره آنچه امروز ازسوی یهودیان، بهویژه صهیونیستها، ادبیات یهودی و صهیونیستی خوانده میشود و … را برای توجیه بحث از کاربردهای زبان در میان یهودیان بیان کرد.
قبلاً نیز گفته شد که زبان عبری، بسیار کم در میان یهودیان، مورد استفادة فراگیر قرار گرفت و چنانکه به شکل تفصیلی بیان شد، زبان آنها تغییرپذیر، نوسانی، سازگار با محیط و حتی طفیلی و دنبالهرو بوده است. بدون شک وضعیت تاریخی و بهویژه کوچاندهشدنهای متعدد و مهاجرتهای متنوع آنها و نیز اشتغالات مشخص و تقریباً انحصاری آنان و … در این امر دخیل بوده است.
ازاینرو ناگفته پیدا است که اگر دست کم به تأثیر و تأثر متقابل افراد و گروههای انسانی در ارتباط عادی و حتی علمی، فلسفی، عرفان و … اعتقاد داشته باشیم، مسأله اقلیتها (که یهودیان پراکندة جهان بارزترین نمونه آن به حساب میآیند) و اوضاع آنان را درنظر بگیریم و … بهصورت منطقی، باید در انتظار یک تنوع زبانی و حداقل لغوی باشیم.
چنانکه گفته شد، با درنظر گرفتن گروههای پراکندة یهودی بهعنوان «اقلیت»، باید پذیرفت که زبان و ادبیات شفاهی آنها زیر فشارهای متنوعی از خارج و داخل (بهعنوان مثال خودباختگی و خود کمتربینی ) قرار گرفته است؛ ازاینرو کاملاً طبیعی است که فاصله تغییر زبان یهودیان از آغاز مهاجرت و استقرار در یک نقطه تا زمان تشکیل رژیم اشغالگری که بهنام یهودیان علم شد، فقط تغییر عادی و معمولیای نیست که شامل همه زبانها میشود؛ بلکه این تغییر از نوع تحول، دگرگونی و تأسیس یک زبان جدید است.
درباره زبان تألیفات دینی باید گفت که تورات (عهد قدیم) با زبان عبری عهد قدیم نوشته شد که پس از کوچاندن بابلی، بهعنوان یک زبان، از ظهور افتاد؛ در حالیکه زبان تلمود، کاملاً آرامی است. با این حال، زبان عبری، در بیشتر موارد و نه همیشه، بهعنوان زبان مؤلفات دینی باقی ماند؛ برای نمونه،«هلیل» (Helil) و «شمای» (Shmai ) تألیفات خود را با زبان عبری نوشتند؛ درحالیکه متفکران یهودی اسکندریه در عصر هلنی (Helenestic) آثار دینی و غیردینی خود را با زبان یونانی به رشتة تحریر درآوردند. «موسی بن میمون»(Mosa-bin-Maimon) با زبان عربی مینوشت؛ ولی «راشی» (Rashi) با زبان عبری کتابت میکرد. بیشتر ادبیات «کابالا» نیز با زبان آرامی نگاشته شد. این وضع تا قرن نوزدهم ادامه داشت. در این زمان متفکران یهودی، مطالب دینی خود را فقط با زبان کشوری مینوشتند؛ بهعنوان نمونه «موسی مندلسون» (Mosa mandelson) اندیشمند اصلاحطلب یهودی و نیز «مارتین بوبر» (Martin Bober) با آلمانی نوشتند. بسیاری از متفکران کنونی یهودی مانند «جیکوب نیوزنر»، (G.newzner) در ایالاتمتحده، تألیفات دینی خود را با زبان انگلیسی مینویسند؛ حتی زبان نماز نزد یهودیان اصلاحطلب، محافظه کاران، و تجدیدگرایان، انگلیسی شده است و جز ارتودکسها، کسی عبری بهکار نمیبرد.
درباره نوشتههایی که خارج از حوزه تفکر دینی قرار میگیرد، نظیر: ادبیات، فلسفه و علم که مؤلفان یهودی آنها را نوشتهاند - که البته تا قرن نوزدهم تعداد انگشتشماری هستند - از همان آغاز به زبان کشوری نوشته شدند که این آثار در میان آنان پدید آمد؛ برای نمونه «فیلون اسکدرانی»، (Filon) تألیفات خود را با زبان یونانی نوشت. «موسی بن میمون» از زبان عربی استفاده میکرد. بیشتر شعرای یهودی اندلس نیز همین کار را میکردند. در قرون وسطا نیز نویسنده یهودی قابل ملاحظهای وجود ندارد. تا اینکه در قرن هفدهم اسپینوزا (Spinoza) - که از یهود جدا شدهبود - ظهور کرد. او نیز مانند بسیاری از نویسندگان غربی همروزگار خود، آثارش را با زبان لاتینی به رشتة تحریر درآورد.
نیازی به بیان نیست که نویسندگان یهودی، در حال حاضر، همه نوشتههای غیردینی خود را به زبان کشوری مینویسند که در آن بهسر میبرند بهعنوان مثال «یعقوب صنوع» (yaaghob sannoa) (نویسندة یهودی مصری) با زبان عربی، «هاینه»(Haine) و «مارکس» (Marx) با زبان آلمانی، «بروست» (Brost) با زبان فرانسوی و «دزرائیلی» (Dezraili) و «سول پیلو» (S.pilo) با زبان انگلیسی دست به نوشتن زدند. از این گذشته، بیشتر نوشتههای کلاسیک اندیشة صهیونیستی، با زبان آلمانی یا انگلیسی به رشتة تحریر درآمد. تئودور هرتزل «هرتصل» (Teodor Hertzel)، زبان عبری و الفبای آن را نیز نمیشناخت؛ با اینحال در کنگرة اول صهیونیستی در سال (1897 م.) تلاش کرد خوشی و سرور را به قلب خاخامهای ارتودکس هدیه کند؛ ازاینرو چند کلمه عبری را که با الفبای لاتینی برای او نوشته شده بود، بر زبان راند. بعدها در خاطرات خود درباره این مسأله نوشت:
«این کار من، موجب سختی ومشقت فراوانی برای من شد که از همه کارها و فعالیتهایم برای آماده شدن در کنگره بیشتر بود.»
«هرتزل»، «نوردو» و بسیاری از نخستین اندیشمندان صهیونیست، بهوجود چیزی که «فرهنگ یهودی» خوانده میشد، ایمان نداشتند و حتی هرتزل وقتیکه برای نخستینبار این مفهوم در یکی از کنگرهها عنوان شد، آن را مسخره کرد. هرتزل تصور هم نمیکرد که زبان عبری، زبان ملی قومی شود که او آن را پیشنهاد داده بود؛ چرا که او میخواست زبان آلمانی در این زمینه بهکار گرفته شود. بهنظر او هر شهرک یهودینشین با زبان خودش سخن میگوید. در سالهای اول اشغال فلسطین نیز جنگی به نام «جنگ زبان» میان طرفداران استعمال زبان آلمانی - که هوادار استعمار آلمان بودند - و یهودیان شرق اروپا - که خواستار استعمال زبان عبری و هوادار استعمار انگلیس بودند - در گرفت. عدهای دیگر، خواستار استعمال زبان «یدیشی» بودند.
جنگ زبان، در مهاجرنشینهای صهیونیستی فلسطین درگرفت که بیانگر تعدد علایق و هویتهای زبانی و تمدنی یهودیان و نیز جدال دولتهای بزرگ استعماری (فرانسه، انگلیس و آلمان) برای تحمیل هویت فرهنگی خاصی بر مهاجرنشین صهیونیستی و تضمین بقای خود در منطقة نفوذش بود؛ بهگونهای که مدارس الیانس، زبان فرانسوی و مدارس انگلیسی یهودی، زبان وطن اصلی را ابقا و حراست کردند؛ بدین ترتیب زبان عبری در همه این حوزهها، زبان دوم باقی ماند.
هنگامیکه جنگ و جدال مهاجرنشینها به خاطر بهکارگیری زبان عبری بالا گرفت، حکومت آلمانی به مهاجرنشینهای یهودیای که از آلمان مهاجرت کرده بودند، در سال (1913 م.) سفارش کرد که زبان خود را حفظ کنند و بکوشند که بیانیهای از اتحادیة مدرسان دریافت کنند، مبنی بر اینکه زبان رسمیای برای مهاجرنشینها (شهرکنشینها) وجود نداشته باشد. این دسته تلاش کردند که زبان آلمانی را بهصورت زبان درس و پژوهش در «تخنیون» و سایر مدارس انجمن آلمانی «عذرا» درآورند. با اینهمه، زبان عبری از همه جلو افتاد.
هم اکنون زبان اساسی یهودیان جهان که یهودیهای ایالات متحدة امریکا، کانادا، انگلستان، استرالیا، نیوزیلند وجنوب افریقا با آن سخن میگویند، زبان انگلیسی است. چنانکه میدانیم این یهودیان اکثریت چشمگیر یهودیان جهان را تشکیل میدهند. زبان عبری، یعنی زبان یهودیان اسرائیل، در مرتبة دوم قرار میگیرد. زبان یدیشی در امریکا کاملاً از رواج افتاده و در روسیه نیز درحال زوال است و از زبان لادینو، هیچ اثری باقی نمانده است.
گفته میشود تعدد زبان گروههای یهودی در شرق اروپا، یکی از علل اساسی بحران هویتی است که آنها با آن درگیر و روبهرو شدند؛ چرا که زبان مقدس آنان، عبری، زبان قانونی، آرامی (زبان تلمود)، زبان محاوره، یدیشی و زبان الگوی اعلای آمیزش و اختلاط، آلمانی، لهستانی، روسی و گاه اوکراینی بوده است. در موازات این تقسیمبندیهای زبانی، تقسیمبندی طبقاتی و اجتماعی وجود دارد و همه این تقسیمات، به بالا گرفتن بحران یهودیان یاری رسانده است. با سرآغازهای عصر جدید و خروج یهودیان از «گتو» (Gheto) نوسازی آنان و پایان گرفتن تمایز کارکردی/ کارگزاری آنان، همه این گویشها رفته رفته روبه زوال نهاد؛ چرا که دولت قومی جدید، از اعضای اقلیتها خواست که انتساب قومی آنها،کاملاً در خدمت سرزمینشان باشد؛ ازاینرو بهصورت مشخص، زبان یدیشی مورد هجوم شدیدی واقع شد.
با آنکه بحث درباره زبانهای یهودیان و اوضاع و احوال گویشها و لهجههای آنان، بههمین قطرة کوچک محدود نمیشود، محدودیت مجال، ناگزیر ما را بر آن میدارد که بههمین مقدار کم بسنده شود؛ وگرنه توضیح پارهای از مطالب و موضوعات زبانی یهودیان، در بررسی سیر و سرگذشت قبلی و حال و هوای فعلی لازم و ضروری است؛ (نظیر آنچه درباره شاخهشاخه شدن زبان و ارتباط آن با تقسیمات طبقاتی و اجتماعی گفته شد و …). ازاینرو بحث خود را از این پس به گذار زبانهای یهودیان به حوزه ادبیات، چه بهصورت مستقیم، چه بهصورت غیرمستقیم اختصاص میدهیم و در ضمن آن، امید میرود این نکته روشن شود که چگونه یهودیان از زبان و بعداً از ادبیات خود، به مثابة وسیلهای برای نفوذ بهره میگیرند.
بدون شک این امر و تلاش یهودیان و بهویژه صهیونیستها برای خروج از بحرانهای زبان و اقدام به احیا و تأسیس زبان واحدی برای آنان که ملت یهودی یا شهروندان اسرائیل خوانده میشوند، ربط مستقیمی دارد؛ چرا که حقیقت آن است که اعضای گروههای یهودی، چه در گذشته و چه در حال، با لهجهها و گویشهایی که نام برده شد، مطلب ننوشتهاند؛ جز یدیشی که به علت عمر نسبتاً طولانی و نیز بهسبب آنکه در قرن نوزدهم بهصورت زبان مستقلی درآمد که بیشتر یهودیان غربی که در روسیه و لهستان متمرکز شده بودند، با آن سخن میگفتند، ادبیات قومیای برای زنان و عموم مردم نوشتهاند. بعداً کارهای ادبیای با این زبان پدید آمد که بعضی از آن به سطح جدی و خوب ارتقا یافت؛ اما این امر چندی نپایید و زوال رواج زبان یدیشی را میتوان علت اصلی این امر دانست.
اینک بهمنظور بررسی بیشتر درباره زبان، لهجه و گویش گروههای یهودی پراکنده در جهان، بهویژه اروپا و نحوة کاربرد و بهرهبرداری آنها از عنصر زبان و … به گروههای بسیار خاصی از اقلیتهای یهودی ساکن گتوها اشاره میشود و این موضوع، براساس یک الگوی عملی و عینی که در مورد این افراد صدق میکند، بیشتر کاویده میشود.
براساس آنچه متفکر و اندیشمند یهودی سکولار، «اهارون گوردون»
(Aharon Gordon) یهودیان خارج از فلسطین را «طفیلی» میخواند و متفکر صهیونیست آلمانی، «ماکس نوردو»، (Max nordo) آنها را «باکتری» مینامد و بعدها «هیتلر» (Hitler) نیز این اصطلاح را بهکار میبرد، میتوان به حالوهوای یهودیان در غربت (تبعید) و تصویر اساسی آنان در گفتمان سیاسی غربی، سرمایهداری، سوسیالیسم، و … دست یافت.
اگر وصف «باکتری» را در حق اقلیتهای یهودی پراکنده در اروپا دقیق بدانیم و آن را مبنای کار خود قرار دهیم، میتوان گفت که این صفت، در همان آغاز، چند حالت مهم و ذاتی را به ذهن متبادر میسازد؛ بهعنوان مثال پنهانکاری، زیانباری، عدم سازگاری با محیط پیرامونی و در نتیجه ایجاد مزاحمت و تشنج و … که عیناً در مورد باکتری طفیلی نیز صادق است.
فارغ از بررسی تاریخ و سرگذشت اقلیتهای یهودی در اروپا و فقط با ملاحظة حالت «گتو»ها و زندگی مجبورانة دور از اکثریت مردم جامعه، محرومیت از پارهای حقوق ومزایای اجتماعی و … میتوان دریافت که آنان، به نوعی احساس تنهایی، جدایی و تمایز کردهاند و اگر در نگاه اول چنین فرض شود که اینهمه تحقیر و توبیخ فردی و جمعی که در مورد یهودیان اقلیت اعمال شده، عملاً و بهصورت مستقیم به درهم شکستن همه ارکان هویتی آنان منجر میشود و در نتیجه با مسخ حقیقی آنان، آنها را عملاً به ابزاری در خدمت نیل به اهداف و مقاصد موردنظر اکثریت قرار دادهاست، میتوان عکس این مطلب را نیز تصور کرد؛ به این صورت که آنان دستکم در ذهن خود، خویشتن را حامل و دارندة پیام موسوی و انبیای الاهی میدانستهاند و حتی اگر به شرایع دینی خود التزامی نداشتهاند و اکثراً بر اثر نوسازی و حرکتهای مدرن غربی، سکولار شده بودهاند، باز خود را «امت برگزیده» و تنها مردم مورد نظر برای «بازگشت به سرزمین موعود» میپنداشتهاند. اگر این وجه را نیز جاری بدانیم، باید بپذیریم که آنان، دستکم در پارهای موارد، بهصورت آگاهانه در برابر ذوب هویت و از دست دادن همه میراث و سنت خود مقاومت به خرج دادهاند و اگر در این برههها، عملاً حرکتهایی برای رهایی از زندگی مجبورانه دیده نمیشود، صرفاً بهخاطر نبود فرصت و شرایط کافی بوده است؛ وگرنه آنان هر آن مترصد فرصتی بودهاند تا خود را رها سازند.
شکی نیست که بسیاری از حکومت داران زمان از این امر نهانی ولی حتمی، با خبر بودهاند؛ از اینرو آنان را در خدمت اهداف و مصالح خود، بهعنوان «ابزار»ی بهکار گرفتهاند تا کارها و امور خاصی که نیازمند افراد ویژهای است، انجام دهند. این افراد و گروههای ابزاری که در تاریخ یهودیت (صهیونیسم)، جماعتهای کارگزاران نامیده میشوند، طبیعتاً دارای «خاصیت» و «خصوصیت» قابل عنایتی بودهاند که آنان را نه تنها از اکثریت جامعه، بلکه حتی از سایر هم سرنوشتها و همکیشان خود نیز جدا میساخته است.
اقتضای نوع وظایف و مسوولیتهایی که این گروهها بر عهده میگرفتهاند، این بودهاست که در نهان صورت بگیرد و با شیوه و شگرد خاصی عملی شود؛ ازاینرو بهگونهای «محرمیت» و رازداری نیاز داشته است و این امر دستکم نشان میدهد که کار این گروه از افراد یا ممنوعیت عرفی و قانونی داشته و یا جاسوسگونه بوده است. درغیر اینصورت نیازی به این گروه ویژه که از کمترین حقوق، مزایا و حتی روابط اجتماعی برخوردار بودهاند، وجود نداشته است.
«زبان مخفی» مهمترین وسیله ارتباطی این افراد با یکدیگر و با طرفهای کاری آنان بوده است. زبانهای مخفی، لهجهها و گویشهای خاص، گاه زبانهای خاصی است که اعضای گروههای کارگزار، آنها را بهکار میگیرند. این لهجه، گویش یا زبان، معمولاً با زبان جامعة میزبان یا جامعة اکثریت اختلافی ندارد؛ ولی سخن گفتن به این زبان، شرط ورود به گروه میباشد؛ البته اینگونه لهجهها، گویشها و زبانها، خاص یهودیان نیست و در بسیاری از موارد مشابه نیز بهکار گرفته شده و میشود؛ برای نمونه در امپراتوری عثمانی، ممالیک میان خود با زبان «چرکسی» یا یکی از لهجههای ترکی با هم حرف میزنند. گروههای کارگزار چینی در جنوب آسیا با زبان خود سخن میگویند. عربها در افریقا، با زبان خود حرف میزنند. جماعتهای کارگزار یهودی شرق اروپا نیز از زبان یدیشی بهره میگرفتند.
بهنظر میآید سخن گفتن با یکی از زبانهای مخفی، نشانهای از انتساب و سرسپردگی گروه کارگزار است، با اینکه کسی که با این زبان سخن میگوید به این وسیله کفایت و شایستگی خود را نشان میدهد، درعینحال خود را از اکثریت مردمی که با زبان ملی خود سخن میگویند جدا میکند؛ ازاینرو یکی از وسایل جدایی گروه کارگزار و اعضای جامعة میزبان است و درعینحال وسیلة ارتباط میان اعضای گروه مزبور میباشد و اعضای گروههای کارگزار یهودی به هیچوجه از این قاعده جدا نیستند و در طول تاریخ همواره در هر جامعه و جاییکه بودهاند، بهنوعی این وضعیت را حفظ کردهاند؛ بهعبارت دیگر این روش زبانی میان اعضای گروههای کارگزار همواره برقرار بوده است؛ یعنی با زبان اقوامی که میان آنها زندگی میکردند، پس از وارد کردن الفاظ عبری به آن، سخن میگفتند؛ بهگونهای که زبان آن قوم بهصورت لهجه یا گویشی یهودی در میآمد و معمولاً آن را با حروف عبری مینوشتند.
منظور از گویش، شیوهای در سخن گفتن است که با روش و الگوی زبانی حاکم متفاوت است. با این حال بر سطح نظام زبانی مستقل ارتقا نمییابد؛ یعنی در مرزهای زبان اصلی (مادر) متوقف میشود؛ نه کاملاً منسوب به آن است و نه کاملاً جدا از آن است (و این امر درست مانند وضعیت خود جماعتهای کارگزار است).
مسأله گویش و ارتباط آن با زبان اصلی دقیقاً در مورد زبان یدیشی صدق میکند که زبانشناسان آن را بهعنوان گویشی از زبان آلمانی محسوب میکنند؛ چراکه ساختار آن در اصل همان ساختار زبان آلمانی قرون وسطایی است. با این تفاوت که کلماتی از زبان اسلامی و عبری از راه مهاجرت یهودیان به لهستان وارد آن شده است و با حروف عبری نوشته میشود.
از جمله فواید مستقیم زبان مخفی این است که کار ادای وظیفه را - که معمولاً زننده است - آسان میکند. بدین ترتیب زبان مخفی از جمله نشانههای حاشیهایبودن است. یهودیان بهصورت عملی از این زبان بهره میگرفتهاند و چنانکه گفته شد، این زبان، ترکیبی از زبان کشور میزبان و کلمات عبری بود که براساس قواعد زبانی آن منطقه بهکار برده میشد؛ بهعنوان مثال کلمه «اخل» یک کلمه عبری و بهمعنای «خوردن» است. حال اگر یک یهودی که با زبان انگلیسی صحبت میکند، درباره جملة «اوغذاخورده است» بهصورت(He has already akhaled) سخن میگوید: نکتة مهم این است که اینگونه کلمات وارد شده بیانگر اجزای مهم نظیر اسمها و افعال موجود در جمله هستند؛ همچنین نام اماکن بهصورت حرف به حرف به زبان عبری برگردانده میشود؛ بهعنوان مثال کلمه «نیویورک» در جمله «به نیویورک رفتم» بهصورت (I Went to york hadash) بیان میشود؛ یعنی کلمه «حاداش» که در زبان عبری بهمعنای جدید است، بهجای کلمه «نیو» بهکار رفته است. یهودیان این زبان سری را برای گفتوگو درباره کارهای مورد نظرشان بهکار میبرند، بدون آنکه افراد پیرامون آنها چیزی از آن زبان بدانند.
با اینهمه زبانی که هنوز هم در بحث از انواع زبانهای پیدا و پنهان یهودی، مرکز صدارات را در انحصار خود دارد، زبان عبری است که علاوه بر نگارش آثاری که دینی و گاه مقدس خوانده میشود، در مطرحکردن «مسأله یهود» در اروپا و به ویژه درانگلستان نقش مهمی داشت و از این طریق به صورت مشخص ومسلم بر ادبیات اروپاییان تأثیر نهاد؛ بهگونهای که درباره مسائل یهودیان و بحث از سرگذشت و آینده آنان، آثار و نوشتههایی نظیر: رمان، شعر و نمایشنامه به زبان انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و… پدید آمد که بدون شک میتوان آنها را در زمرة نابترین گروه از آنچه ادبیات صهیونیسم میخوانیم، قرار داد.
ازاینرو در همینجا میتوان به پرسشی که در آغاز مقاله مبنی بر ارتباط مستقیم نگارش به زبان عبری و ادبیات صهیونیسم مطرح شد، به این صورت پاسخ داد که همه آنچه در زمره ادبیات صهیونیستی بهحساب میآید، عبری نیست و آثار فراوانی را میتوان در این حوزه جای داد که به زبانی غیر از عبری یا حتی سایر زبانهای مورد استفاده گروههای کارگزار یهودی به رشته تحریر درآمده است.
احیای زبانعبری و سرآغازهای ادبیات صهیونیستی
بدون شک تاریخ مشخصی که با دقت و سندیت کامل، احیا و تجدید حیات زبان عبری را معین کند، کار سادهای نیست و فقط میتوان از طیف، موج و کلمات کلی دیگری از این قبیل بهره گرفت که نشان میدهد در دوره و عصر خاصی با توجه به زمینهها و شرایط ویژهای که حاکم بوده، فرهنگ یهودیت و بهصورت مشخص زبان خاص آن، عبری، سربرآورده و نه بهعنوان یک زبان حاشیهای و الزاماً مخفی، بلکه بهعنوان زبانی مجاز و قانونی، به فراخور بخشی از سیره یهودیان را به دیگران انتقال داده است.
(هنری)(Henry) هشتم، پادشاه انگلستان، در سال 1538 م. دستور ترجمة تورات به زبان انگلیسی، انتشار و در دسترس عموم مردم قرار دادن آن را صادر کرد و به این صورت یهودیت را از لحاظ تاریخ، عادات و قوانین، جزئی از فرهنگ انگلیسی قرار داد تا در سه قرن پس از آن در این فرهنگ تأثیر سرسامآوری داشته باشد. حالتی پدید آمد که بر تورات ترجمه شده، «تورات ملی انگلستان» اطلاق میشد و بیش از هر کتاب دیگری بر روح حیات انگلیسیها تأثیر نهاد و داستانهای تاریخ یهودی، مادة اصلی فرهنگ انگلیسیها و شناخت تاریخی آنان شد.
از این گذشته، فلسطین در قرائت کلیساها و مواعظ آن و در اندیشة مسیحیت اروپای پروتستانیست بهصورت سرزمین یهودی و یهودیان، ملت غریب فلسطین در اروپا، دورماندگان از وطن خود و بازگشتکنندگان به آن در زمان مناسب به حساب آمدند.
زبان عبری نیز به این اعتبار که زبان تورات است، در کنار زبانهای انگلیسی، فرانسوی، لاتینی و یونانی از جایگاه ویژهای برخوردار و جزء پذیرفته شدهای از فرهنگ اروپایی محسوب شد. اصلاحطلبان آن را برای فهم محتوای تورات ضروری دانستند تا اینکه با فرا رسیدن اواخر قرن شانزدهم، عبری به حیطة حروف چاپی راه یافت.
حمایت از پدیدة عبریگرایی به رجال و پیروان کلیسای پروتستان محدود نشد، بلکه به حوزه روشنفکران و از همه مهمتر حوزه هیأتهای قضایی بسیار مؤثر در جامعه نیز راه یافت. بهدنبال آن، پژوهشهای عبری به دانشگاههای انگلستان و سایر دولتهای اروپایی - غربی دیگر نیز وارد شد که به کثرت پژوهشگران حوزه عبری انجامید و «جیمزاول» (Jemsi) (1603 - 1625 م.) در ترجمة عهد قدیم از آنها بهره گرفت.
انتشار عبریگرایی و پژوهشهای یهودی در دانشگاهها و فرهنگ اروپایی تأثیرات متعددی برجای گذاشت که از آن جمله میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
1. امکان قبول تفسیر یهودی از عهد قدیم، بهویژه تفسیر متعلق به آیندة بازگشت یهودیان به فلسطین.
2. اطمینان دانشجویان دانشگاهها و پژوهشگران به اینکه کلمه اسرائیل که در عهد قدیم وارد شده است، به معنای همه گروههای یهودی در جهان است.
3. قبول تفسیر مربوط به زمان پایان جهان با بازگشت دوبارة مسیح و اینکه این بازگشت با مقدمهای در ارتباط است که به بازگشت یهودیان به فلسطین اشاره دارد.
بنابراین کاملاً طبیعی است که در انتظار ادبیات صهیونیستی باشیم که ازسوی مسیحیان و بهطور کلی غیریهودیان نوشته شده باشد و این امر به وضوح نشان میدهد که آنچه ادبیات صهیونیستی خوانده میشود، بسی فراتر از زبان عبری و نوشتههای یهودیان است و به این طریق میتوان دامنة پژوهش درباره ادبا و آثار ادبی صهیونیستی را گسترش داد.
بدیهی است که موضوعی با چنین گستردگی و شاخ و برگ نمیتواند در مجالی چنین محدود و مختصر بگنجد؛ ازاینرو ناچار باید صرفاً به توضیح پارهای اصطلاحات، شخصیتها و نمای کلی آن بسنده کرد.
ادبیات صهیونیستی، اصطلاحات و مفاهیم
هر علم، فن و شاخهای از معرفت بشری از اصطلاحات، مفاهیم و عبارات کلیدی و اصیلی برخوردار است که شناخت و درک درست و اصولی آنها امکان احاطه و فهم بیشتر آن علوم و معارف را فراهم میکند؛ بهگونهای که گاه بدون آشنایی با این مفاهیم و مصطلحات و شناخت آنها هرچند بهصورت اجمالی امکان ندارد یا دستکم بسیار دشوار است؛ ازاینرو مقدمهوار به چند اصطلاح کلیدی ادبیات صهیونیسم و پیش از آن به بنیاد مفهومسازی صهیونیستی نظری میافکنیم.
پیشتر درباره سرگذشت یهودیان در طول تاریخ و بهویژه دورههای نزدیکتر آن در اروپا اشارهای شد و بهصورت اجمالی از ارتباط متین و قطعی این وضعیت با زبان و بیان یهودیان مهاجر پرده برداشته شد و نیز به نتیجة معکوس توبیخهای یهودیان ازسوی اروپائیان اشاره شد. اگر این امر پذیرفته شود، در نتیجه پذیرش این مطلب نیز الزامی میشود که در زبان و بیان یهودیان، عبارات و کلمات خاصی وجود داشته باشد که فقط خاص خود آنان باشد. منظور از این کلمات آن دسته از عبارات و واژگانی نیست که به زبان مملکت میزبان اضافه میشد و به این وسیله نوعی زبان مخفی را پدیدمیآورد؛ بلکه منظور، کلمات و عباراتی است که بدون درنظر گرفتن اوضاع و احوال یهودیان، بهنوعی مبهم و ناگویا است یا دستکم خود آنان بر این باورند که بسیاری از کلمات و عبارات موجود در زبان آنها، غیرقابل ترجمه یا دارای معنا و مفهومی مخالف با سایر زبانها هستند. از این گذشته به وضوح، حالت عزلت و انزوای زندگی آنها در «گتو»ها بر ساحت زبان و بیانشان نیز سایه افکنده و نوعی «انزوای زبانی» را برای آنان پدید آورده است؛ برای نمونه آنها ترجمة بسیاری از الفاظ و کلمات عبری را نمیپذیرند و بر کاربرد آنها به همان صورت عبری اصرار میورزند؛ از جملة این کلمات عبارتند از: لیکود، معراخ، (Mearakh) احدوث،(Ahdoth) هاعفداه، (Haafdah) مسلتفاه،(Mostfah) یوم کیبور(Kibor) و …
از دیگر جلوههای انزوای زبانی و گتویی بودن اصطلاحات یهودی در ترجمة اسمای علم نمایان میشود؛ زیرا از آنجا که این اصطلاحات صهیونیستی از این ایمان نشأت میگیرند که یهودیت یک ارتباط قومی است، پس باید همه اینگونه اسمها، عبری شوند؛ بهعنوان مثال اسحاق به «یتسحاق» (yatshagh) موسی به «موشیه» و سعید به «سعدیا» تبدیل میشود و…
از جمله مهمترین جلوههای انزوای زبانی، در اصطلاحاتی نظیر: «هولوکوست» (Halokost) و «عالیاه» (Aliah) به چشم میخورد. عالیاه اصطلاحی دینی و بهمعنای علو و صعود به سرزمین موعود است و با هیچ پدیده اجتماعی ارتباط ندارد. با این حال صهیونیستها این کلمه را برای اشاره به مهاجرت اشغالگرانة سکناگزین خود بهکار میبرند؛ یعنی پدیدهای که دارای علت و نتیجه است، بهصورت یک امر بینظیر و پدیدهای ذاتی تبدیل میشود که در ذیل هیچ قاعده و بحثی نمیگنجد. «هولوکوست» نیز به معنای تقدیم قربانی به پروردگار در هیکل است که همه آن قربانی میسوزد و چیزی از آن برای کاهنان باقی نمیماند. با این همه، صهیونیستها این کلمه را برای نسلکشی یهودیان ازسوی نازیها بهکار میگیرند.
هدف از کاربرد اینگونه مصطلحات دینی - عبری، از میان بردن مرزها و تفاوتهای میان پدیدههای مختلف است؛ بهگونهای که «عالیاه» از معنای خود خارج میشود و بهصورت مهاجرت صهیونیستی سکناگزین درمیآید و مهاجرت صهیونیستی به علو و صعود به سرزمین موعود تبدیل میشود. مهاجرت از سرزمین موعود بهصورت «یریداه» (yeridah)بیان میشود که معنای هبوط، عقبنشینی و ارتداد است. شاید تنها دلیلی که در زبان عبری نیز یک کلمه بیطرف وجود دارد که منظور و معنای آن فقط و فقط مهاجرت است، واژة «هجیراه» (Hajirah) میباشد؛ با این حال صهیونیستها از آن دوری میگزینند و …
بحث درباره مصطلحات و مفاهیمی که صهیونیستها در مقاطع مختلف و با اهداف متعدد بهکار میبرند، همین مقدار نیست؛ البته این، امری طبیعی است؛ چراکه ایدئولوژی و مرام صهیونیستی، با عمری نسبتاً طولانی و تعصبی که در خود دارد و نیز با توجه به حمایتهای همه جانبة استعمارگران و امپریالیستهای جهانخوار از آن و … طبیعی است که دارای پیچوخمهایی تا این اندازه ترسناک و حتی بزرگتر از این هم باشد؛ ازاینرو بحث درباره خود این اصطلاحات، با وجود اهمیت و اعتباری که برای تفسیر ذات و ماهیت این پدیده دارد، صرفاً نما و جلوهای از اهداف نهانی و در عینحال بنیادی است که منجر به ظهور این اصطلاحات شده است و این و بنیادها، مسلماً در حوزهای با عنوان «غرب مرکزی/غربمداری» میگنجد.
توضیح اینکه اعتقاد به «ما مرکز و عالم همه خط پرگار» موجب میشود پارهای مزایا و اعتبارات برای طراحان و مجریان چنین شعاری پدید بیاید و در ضمن بسیاری از حقوق و حقایق مربوط به آنان که در حاشیه یا خط پرگار واقع شدهاند، تضییع شود و در حقیقت میتوان گفت که اصل و پایه بسیاری از این مزایا در اینگونه تضییعات ریشه دارد. در غرب جنگهایی بر سر منافع و اطماع خود غربیان میان آنان درگرفت؛ با این حال عبارات و اصطلاحاتی نظیر: «جنگ جهانی یکم و دوم» دیگر جزو ذاتی زبانهای غیرغربی شده است. بحث درباره وضعیت کنونی جهان و دورهای که در آن قرار دارد نیز به همین صورت است. آنها بر این باورند که قرون وسطا، مربوط به تاریخ بشر است؛ در حالیکه همزمان با این دوره که برای غربیان، تاریخ شوم و قرون وسطا به حساب میآید، در اسلام و تاریخ و تمدن آن، «عصر زمین» و طلایی آن، بر همه ساحتهای متنوع بال گسترده بود و …
صهیونیستها به دو طریق از این «مرکزیت» و «خصوصیت/ خصوصی بودن»بهرهمیبرند: یکبار از طریق مادر غربی خود و یکبار از رهگذر عقاید و باورهای خود بهعنوان یک امت ناب و خالص که با «تاریخ یهودی»، «نژاد یهودی»، «زبانیهودی»، «نبوغ و استعداد یهودی» و … عبارات انحصاری دیگری از این قبیل بیان میشود.
ازاینرو کاملاً بدیهی است ادبیاتی که با این واژگان و پیش از آن با این دیدگاهها پدید بیاید، در مرحلة نخست، خوانندة غیرعبری و غیرصهیونیست را دچار نوعی خلأ میسازد و به او میفهماند که زبان او قدرت احاطة واژگان عبری را ندارد؛ در نتیجه ضمن سرگردان کردن و واداشتن این خواننده به جستوجوی معانی کلمات و عبارات عبری، دست آخر در حالت بیاطلاعی یا عدم اطلاع کامل باقی میماند و تنها فرج او، توضیح و تفسیر صهیونیستها از این کلمات است که مجمل و مفصل نتیجهای که از این امر برمیآید، از همین ابتدا واضح است. بنابراین در همین جا میتوان گفت که ادبیات صهیونیستی، الزاماً ادبیاتی نیست که صرفاً با واژگان و عبارات عبری نوشته شدهباشد، بلکه هرگونه نوشته یا عملی که عرفاً در حوزه ادبیات قرار میگیرد، در صورتیکه حامل و حاوی اینگونه اندیشههای صهیونیستی باشد، جزو ادبیات صهیونیستی به حساب میآید؛ ازاینرو بحث از ادبیات عبری یا ادیب عبری، فقط به نوعی ساحت زبانی آنان را دربر میگیرد و با آنکه در سال 1966 م. جایزة نوبل به یک نویسنده اسرائیلی تقدیم شده است، با اینحال این زبان نیز مانند یدیشی و لادینو هرگز اعتبار عام و جهانی نیافت و نوعی زبان محلی به شمار میآید.
بنابراین ادبیات صهیونیستی، به پارهای از کارهای ادبی با مضمون واضح صهیونیستی، با صرفنظر از ارتباط قومی، دینی، تمدنی یا زبانی مؤلف اشاره دارد؛ بهعنوان مثال رمان «دانیال دروندا» که جرج الیوت (Gorge Eliyot)یک نویسندة زن مسیحی، به زبان انگلیسی نوشت، در حوزه این ادبیات میگنجد؛ در حالیکه بعضی از رمانهایی که یهودیان درباره زندگی یهودیت نوشتهاند، به هیچ وجه با ادبیات صهیونیستی مربوط نمیشود، بلکه بعضی از آنها دربردارنده دیدگاهی ضد صهیونیستی و حتی ضدیهودی هستند و آنچه ادبیات صهیونیستی خوانده میشود، معمولاً یک ادبیات درجه سوم است که ما آن را «ادبیات روزنامهای» مینامیم؛ یعنی اینگونه آثار ادبی برای چاپ در روزنامهها نوشته شدهاند و دارای رویکرد تبلیغاتی روشنی هستند.
از مهمترین کارهای ادبی صهیونیستی، رمان «خروج» اثر نویسندة امریکایی یهودی «لئون اریس» (Lean Arise)و آثار نویسندة امریکایی یهودی «مائیر لوین» (Mair Levin) است. آثار ادبی که با زبان عبری یا یدیشی نوشته شدهاند یا آثاری که ادبای یهودی در نقاط مختلف جهان نوشتهاند، در موارد بسیار کمی جزء ادبیات صهیونیستی به حساب میآید. دستهای دیگر ضد صهیونیستی و بیشتر آنها غیرقابل توجه هستند. [اصطلاح ادبیات صهیونیستی، شکل ادبیات، محتوای آن وحتی زبان آن را توصیف نمیکند؛ بلکه رویکرد دو گرایش عام اعتقادی آن را بهطور کامل بیان میکند؛ مانند ادبیات سرمایهداری یا ادبیات سوسیالیستی. از اینرو این اصطلاح عام است و قدرت تفسیری چندانی ندارد.
شکی نیست که بررسی انتقادی و فنی ادبیات صهیونیستی، امری مهم و بسیار درخور است؛ با اینحال چنانچه پیشتر نیز گفته شد، در اینباره کارهای بسیار معدودی صورت گرفته است؛ ازاینرو بررسی همه جانبة همه آنچه بهصورت جزئی یا کلی به این ادبیات مربوط میشود، بسیار جزئی و در مواردی معطل مانده است.
بنابراین در این نوشته نمای کلی و تصویری عمومی از این ادبیات ارائه میشود:
بهنظر میآید ذکر این نکته جالب باشد که از نظر تاریخی، ادبیات پیش از تولد صهیونیسم، تقریباً به شعر، بهویژه شعر تغزلی مذهبی اختصاص داشت و یک دیدگاه مذهبی محض بود، حتی زمانیکه زبان عبری زبانی گویا بود، زبان روحی یهودیان بهشمار میآمد؛ با اینحال ناگهان وضع دگرگون میشود و صهیونیسم سیاسی با تمام توان خود از زبان عبری، زبان ملی میسازد و این کار زیر نظر استادان ادامه مییابد؛ بهگونهای که در ارزیابیهای جدید گفته میشود زبانعبری در طی قرنهای متمادی بهاین خاطر زنده نمانده است که یادبودی از مراسم مذهبی باشد؛ بلکه به این دلیل ماندگار شده که بهگونة یک دولت بوده است. شکی نیست تعویض نقش زبان عبری و دادن نقش جدید به آن از حیطة زبان فراتر رفته و نقش «قهرمان یهودی» را نیز در آثار جدید تحریف کردهاست. با تغییر نقش زبان عبری از یک زبان مذهبی به زبان ملی محتوای داستانها نیز چهره عوض میکند و قهرمانان از نقش قهرمان مذهبی و جلوه تصوف، تعهد و استقامت به قهرمانان سیاسی تغییر ماهیت میدهد؛ بنابراین به نقطة عطف مهم و یکی از ارکان اساسی ادبیات صهیونیسم بهعنوان سیاسیشدن مذهب یهود یا دستکم پیوند مذهب و سیاست میرسیم؛ زیرا قهرمانان یهودی در زمان سیاسیشدن نیز ریشههای کهن اسطوری خود را از دست نمیدهند و اینجا است که از اندیشة «امت برگزیده» که مبنای برتریطلبیهای یهودیان قرار گرفته است، بهسود ادبیاتی جدید که در آن شخصیت قهرمان یهودی نه تنها از «سرگردان بودن» خارج میشود، بلکه از ستمکش بودن نیز جدا میشود و اینبار قهرمانان جدیدی با شخصیتها و سرنوشتهای دیگری جلوه میکند؛ بهگونهای میتوان از «قهرمان معصوم یهودی» که در رمان «خروج/ اکودس» توسط «لئون اریس» با سبکی هندی ترسیم شده است، نام برد و علت همه رنج و شکنجههایی که یهودیان میکشند، معصومیت آنان و در عین حال برتر بودن آنان دانست؛ بدین ترتیب اندیشة برتری شخصیت یهودی سرگردان را به یهودی سیاسی تحول مییابد و آنچه شکسپیر در نمایشنامة مشهور خود به نام «تاجر ونیزی» از شخصیت یهودی ترسیم کرد و بعدها بهعنوان «شخصیت شایلاکی» نام گرفت، در رمان «ماریا ادگارت» (Mary Edgart) موسوم به «هارنگتون»(Harengton) که در سال 1817 م. منتشر گردید، به «شخصیت نیک» تبدیل شد.
بدون شک بررسی «شخصیت یهودی»در رمانهای پیش از تولد صهیونیسم یا رمانهایی که عملاً در خدمت اهداف و مقاصد صهیونیستی قرار میگیرد، ما را بر نوع زندگی یهودیان و زوایای مختلف آن آگاه میکند؛ اگرچه شخصیتپردازیها فعلاً به حد نهایی و اوج خود نرسیده است و احتمال و امکان پیدایش شخصیتهای متعدد و متنوع دیگری وجود دارد. چراکه گفته شد، نقش زبان از مذهبی به سیاسی و قهرمان یهودی از سیمای سرگردانی به ثبات، از شایلاکی به نیک، از ستمکش به ستمگر و … تغییر کرد و نشان میدهد که این ادبیات، کاملاً به اهداف صهیونیستی متعهد مانده و بنا به تغییراتی که در مرامها و مبانی صهیونیستی و رویکردهای آن صورت میگیرد، رویکردهای این ادبیات نیز تغییر میکند؛ زیرا میتوان ادبیات صهیونیستی را در یک تحلیل واقعبینانه، ادبیاتی سیاسی نامید و «تئودور هرتزل» با نوشتن رمان «سرزمین جدید - قدیم» راه را برای تبدیل هنر به سیاست فراهم کرد و میتوان گفت راه تبدیل شدن هرتزل هنرمند به هرتزل سیاسی را نشان میدهد.
نکتة قابل توجه در ادبیات صهیونیستی، تنوع آن است؛ بهگونهای که میتوان گفت علاوه بر استفادة این ادبیات از همه امکانات زبانی و سیاسی، از انواع مختلف ادبی نظیر شعر و نمایشنامه نیز کمک گرفته است؛ بهعنوان مثال شعر انگلیسی و مشخصاً شللی (Shelli) (1792 - 1822) «ولرد بایرن» (Lora Bairon) (1788 - 1824) پیش از رمان انگلیسی، مسأله یهودی سرگردان را مطرح کردهاند و در همین موضوع، نمایشنامههای زیادی پدید میآید که از آن میان میتوان به نمایشنامه «یهودی ازلی» توسط «دیوید پینسکی» یهودی در سال 1906م. به زبان پدیش اشاره کرد. این نمایشنامه ازسوی «اسحاق گولد برگ»(Gold Berge) با عنوان «ناآشنا» به انگلیسی ترجمه شد. از دیگر نمایشنامههای صهیونیستی درباره یهودی سرگردان اثری است که با همین عنوان ازسوی «تام پل تورستون» (Tome pel Torestane) در سال 1920 م. نوشته شد.
برشمردن آثار متعددی که در زمینه ادبیات صهیونیستی نوشته شد، صرفاً شمارش نمونههای متعددی است که به نوبه خود و در زمان خود مسوولیت (وظیفه) خویش را انجام دادهاند؛ با اینحال بهطور مختصر میتوان گفت که یک نویسندة صهیونیستی با مسائل ذیل روبهرو است.
1. برتری مطلق یهودی و معصومیت قهرمان خود.
2. موضعگیری در مقابل اعراب بهطور اخص و دیگر ملتها بهطور اعم.
3. شخصیت یهودی و روابط آن با اسرائیل.
4. دلایل صهیونیستی برای اشغال فلسطین؛ از جمله تأکید بر سرکوب یهود و به ویژه قتلعامهای هیتلر.
هیچ بحثی درباره نقشی که ادبیات صهیونیسم در دست و پا کردن گونهای انکار عمومی به سود اسرائیل و ادعاهای آن بازی کرده نیست؛ برای نمونه رمان «اکودسیش» از دو کتاب سیاسی دیگر صهیونیستی، به تبلیغات صهیونیسم و مسأله اسرائیل خدمت کرده است.
از نظر داخلی ادبیات صهیونیسم دو هدف عمده را دنبال میکند؛ آفرینش و تغذیة شخصیت یهودی از لحاظ سیاسی و اثرگذاری بر آگاهی فرهنگی و سیاسی عرب در درون سرزمین اشغال شده در راه خدشه وارد آوردن و حصار افکندن بر آن و از میان بردن غیرمستقیم ریشههای آن.
آثار ادبی صهیونیسم بنا به ملاحظات فنی و غیرفنی نتوانستهاند ارزشی به افسانة برتری یهود بیخشند؛ همچنین ازاینکه از تمامی آثار و پیامدهای آمیختگی تام و تحمیلی میان نژاد و مذهب گذار کنند؛ ازاینرو دو ویژگی کاملاً اساسی در نگاه ادبیات صهیونیستی به جبهة مقابل و نیز محتوای آثار خود پدید آمده است:
1. حقیر شمردن غیرصهیونیستها.
2. گزافهگویی قهرمانانه در وصف صهیونیست.
ایندو محور اساسی که بیشتر در راه ارضای نیازهای حس حقیربینی و توجیه آن است، تقریباً در بیشتر آثار ادبی صهیونیسم به چشم میخورد؛ علاوه بر این میتوان در آثاری که پس از 1948 نوشته شدهاند، خطی را که رویدادهای صهیونیسم بر آن جریان پیدا کردند، بهصورت ذیل مشخص کرد:
1. قهرمان اغلب از اروپا، با انگیزهای میهنی و اخلاقی و یادگاری از کشتار هیتلر که خویشان و دوستان خود را در آن از دست داده است، به فلسطین کوچ میکند.
2. قهرمان مرد یا زن، عاشق فردی غیریهودی میشود و در نتیجه غیر یهودی پرده از حقانیت یهود برمیدارد و به یکی از سربازان صهیونیسم تبدیل میشود.
3. تلاش نویسنده برای اثبات تخریب فلسطین ازسوی عربهای مسلمان و بزرگ جلوه دادن آثار باستانی یهود. در اینگونه داستانها قهرمان، غالباً در تورات و باستانشناسی یهودی تبحر دارد.
4. بیان شکنجههایی که بر یهودیان رفته و استثنا کردن امریکائیان و دانمارکیها از انتقادها و تحقیرها.
موارد مذکور بارزترین ارکان استخوانبندی اکثریت آثار صهیونیستی را تشکیل میدهد و به نوبة خود تاریخنگاری و تثبیت موردی اهداف صهیونیستی را به شیوه خاصی بر دوش کشیده است؛ بهگونهای توانسته است تا حد قابل ملاحظهای صهیونیسم را با یهودیت یکی کند و چنان در مسیحیت رخنه و نفوذ کند که این دشمن تاریخی و ایمانی خود را نه تنها دوست، بلکه به خادمی در اجرای برنامههای خود تبدیل کند. اینجا است که بررسی بازوی فرهنگی صهیونیسم بهویژه ادبیات، امری گریز ناپذیر و در عین حال مفید است؛ چرا که بیشتر آنچه به صراحت بر زبان صهیونیستها جاری نمیشود، در قالب داستان و شعر بر زبان قهرمانها و شخصیتها جاری میشود. بدینترتیب میتوان با تعاملی آگاهانه با ادبیات صهیونیستی به بسیاری از خفایا و نوایای ناگفتة آنها احاطه یافت و براساس فرمایش حضرت علی علیهالسلام که انسان در زیر زبانش نهان است، آنان را از این نهانگاه بیرون آورد و سیمای حقیقی آنها را بر ملا ساخت و بدیهی است ایجاد نوعی از ادبیات با مایهها و ارکان ضدصهیونیستی یا تقویت و توسعة آنچه ادبیات مقاومت در سرزمینهای اشغالی خوانده میشود، گامی مهم و اساسی در راه این حرکت میمون و مبارک است.
پینوشتها:
. گارودی، روژه، «پرونده اسرائیل و صهیونیسم سیاسی»، ترجمة نسرین حکیمی، ص 3، چ دوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران 1369.
. درباره شرح بیشتر این ماجرا، ر.ک: سعید شبار، إسلامیة المعرفة (مجله)، صص 171 - 190، سال هفتم، شماره 26، امریکا، 2001 م.
. در اینجا بهصورت مشخص، بر آثار مرحوم غسان کنفانی (1936 - 1972)، بهویژه کتابهای ادبیات مقاومت در فلسطین اشغال شده و نگاهی به ادبیات صهیونیسم و سه کتاب از استاد عبدالوهاب المسیری به نامهای فیالخطاب و المصطلح الصهیونی، الجماعات الوطیفیة الیهودیة، الموسوعة الیهودیة … تکیه شده است.
. به عنوان مثال، ر.ک: عهد جدید، کتاب اعمال رسولان، باب 21، عبارت 37.
. لادینو، تغییر یافتة «لاتینی» است.
. المسیری، عبدالوهاب، «موسوعة الیهود و الیهودیة و الصهیونیة» (جزئین) ج 1، صص 330 - 331، الطبعة الأولی، دارالشروق، القاهرة 2004 م.
. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 332.
. عبدالدائم، عبدالله، «إسرائیل و هویتها الممزقة»، ص 40، الطبعة الأولی، مرکز دراسات الوحدة العربیة، بیروت، 1996.
. همان.
. المسیری، عبدالوهاب، همان، ص 334 - 335.
. برای بررسی بیشتر در اینباره، ر.ک: المسیری. عبدالوهاب: الجماعات الوظیفیة الیهودیة؛ نموذج تفسیری جدید، الطلبة الثانیة، دار الشروق، 2002 م.
. المسیری، عبدالوهاب، «الجماعات الوظیفیة الیهودیة»، ص 137.
. Tuchman, Bible and sword: Englanld and palestine Frome the Bronze Age to Balfour, p. 80. New York: New York university press,1956.
. Sharif, Reginas, Non ___ Jewish Zionism: Its Roots in western History, P. 14. London: Zed press, 1983.
. Cecil Roth, Essays and portraits in Anglo ___ Jewish History, philadelphia: Jewish publication Society of America, 1962, p. 11.
. Roth, Ibid, P. 17.
. شبار، سعید، همان، ص 184.
. المسیری، عبدالوهاب، «فیالخطاب و المصطلح الصهیونی»، ص 30، الطبعة الاولی، دارالشروق، القاهره، 2003.
. همان.
. درباره اینگونه تحریفات ر.ک: حسن حنفی، مقدمة فی علم إلإستغراب، الطبعة الثانیة، مکتبة المدبولی، القاهرة 2001.
. Axodus.
. المسیری، عبدالوهاب، «موسوعة الیهود و الیهودیة و .. »، ج 1، ص 313 - 314.
. در اینباره از منبع ذیل بهره گرفته شده است: عسان کنفانی، نگاه به ادبیات صهیونیسم، ترجمه موسی بیدج، چ اول، انتشارات برگ، تهران، 1365.
. در اینباره از مرجع زیر، با دخل و تصرف بهره گرفته شده است. کنفانی، غسان ، «ادبیات مقاومت در فلسطین اشغال شده»، ترجمة موسی اسوار، چ یکم، انتشارات سروش 1361.
بسم الله الرحمن الرحیم،
قبل از شروع بحث لازم میدانم، ابتدا از مدعوین ارجمندی که دعوت ما را برای شرکت در این گفتمان پذیرفتند، تشکر کنم و خیلی مختصر به معرفی آقایان بپردازم. جناب آقای شمسالدین رحمانی که سابقه طولانی در مباحث مربوط به شناخت صهیونیسم دارند و آثار ارزشمندی نیز در این زمینه آفریدهاند. جناب آقای سروشنژاد، مدیر مؤسسه ندا و جناب آقای علیرضا سلطانشاهی ، مدیر مرکز مطالعات فلسطین.
همانگونه که آگاه هستید، موضوع بحث ما پرداختن به ابعاد و جنبههای ناگفته یا کمتر گفته شده صهیونیسم جهانی است.
صهیونیسم جهانی، ناگفتههای فراوانی دارد؛ ناگفتههایی که به وسعت تاریخ است. در واقع اگر بخواهیم درباره این موضوع صحبت کنیم، باید به عمق تاریخ برگردیم و ببینیم از کجا آغاز شده، چه مسیری را طی کرده و امروز به کجا رسیده است. امروزه صهیونیستها با سلطه بر ساختار قدرت در امریکا و اروپا و برنامهریزیهای دقیق و تلاشهای پیگیر، درصدد اجرای نقشههای شوم خود در دنیا هستند. از سویی به نظر من، اینها نوابغی هستند که باید به آنها به چشم دشمن نگریست و اهداف شیطانی آنها را فاش کرد. باید دید که اینها چطور توانستند امریکا و اروپا را در چنگال خود بگیرند، بنابراین لازم است که صهیونیسم جهانی شناخته شود؛ بهویژه در مساله فلسطین و عراق که مساله روز است و ردپای صهیونیستها در این جریانها کاملاً آشکار است و کسانی که در سیاست جهان دست دارند، به خوبی به این مسأله واقفند.
هدفمان در این گفتوگو این است که مسائل جدید صهیونیسم را بیان کنیم و بگوییم که صهیونیسم ما را نیز تهدید میکند؛ زیرا در پشت مرزهای ما کمین کرده است و با استقرار نیرو در عراق تا حدودی به خواستههای خود دست یافته و اسرائیل بزرگ درحال شکلگیری است. آنها کوشیدند تا خود را به فرات رسانند و به گمان خود آمدهاند که بمانند و لشکرکشیهایشان نیز بیهدف نیست. آنها بیجهت هزینه نمیکنند و بدون برنامهریزی راه نیافتادهاند که افغانستان و عراق را تصرف کنند. بعد از این نوبت ما است؛ زیرا در پشت مرزهای ما هستند. البته ما با ایجاد و الهام بخشیدن به انتفاضه مردم فلسطین، پایههای صهیونیسم جهانی را به لرزه در آوردهایم؛ اما خطر صهیونیسم جدی است و مردم باید به این مسأله آگاه شوند. تعجب اینجا است که اینها بهنام دموکراسی، صلح و آزادی وارد شدهاند، ولی با مردم عراق اینگونه رفتار میکنند که میبینید و میشنوید و هنگامیکه پروتکلهای زعمای صهیون را مطالعه میکنیم میبینیم که بسیاری از این کارها در سرلوحه برنامههایشان قرار دارد. ناگفتهها درباره صهیونیسم جهانی بسیار است و من ترجیح میدهم که آقایان بحث را ادامه دهند.
رحمانی: در اواخر پروتکل شانزده میگوید: یکی از عوامل ما به نام «بورژوا» در فرانسه روی شیوههای دروس عینی کار میکند و این خیلی موثر و خوب است. آقای دکتر «بهرام محسنپور» در ترجمهای که از پروتکلها انجام دادهاند، میگوید: بورژوا همان کسی است که شیوه «Object Lesson» را ایجاد کرده است. در این شیوه، میگویند برای بچهها فقط باید از چیزهای ملموس و عینی صحبت کرد و خیلی وارد چیزهایی نشویم که قابل لمس نیست. بهخاطر دارم که قبل از انقلاب، برخی از آقایان نویسنده میگفتند که برای بچهها از چیزهایی که عینی نیست، نباید صحبت کنیم؛ مانند روح، بهشت، جهنم و …
«لئون آگوست بورژوا» سیاستمداری فرانسوی و نظریهپرداز علوم تربیتی است. به تازگی دیدم که او استاد درجه سیوسه فراماسونری و استاد اعظم است. در شرح حال «محمدعلی فروغی» ـــ نخستوزیری که رضا شاه را آورد و برد، بعد از جنگ جهانی اول، برای به راه انداختن جامعه ملل میگوید: به فرانسه رفتم و با آقای بورژوا ملاقات کردم؛ چه مرد بزرگی است و . . . از او تعریف میکند و بعد میگوید که این مرد بزرگ گفت: خوب شد جامعه ملل را درست کردیم؛ البته کاری را که میخواستیم انجام دهیم، نشد؛ ولی تا حدودی بد نیست. این عبارتها و ارتباطها را بنگرید. از اینجا درمییابیم که نقش فروغی تا کجاها است.
وی یهودیالاصل و استاد فراماسونری است و کسی است که دم و دستگاه پهلوی را به واقع او ساخته و پرداخته است. حاکم واقعی، او بود. وی دانشگاهی لاییک ــ که داعیه روشنفکری داشت ـــ تأسیس کرد و اینک نیز اگر بخواهیم درباره وی مطالبی بگوییم، مورد اعتراض واقع میشویم که به چنین دانشمند بزرگی توهین نکنید؛ و …
وی کتاب «سیر حکمت در اروپا» را دارد و هرکه میخواهد درباره فلسفه مطالعه کند، سراغ این کتاب میرود؛ غافل از آنکه وی برای اینکه دکارت را جا بیندازد، سراسر مقدماتش از یونان تا دکارت را میگوید تا روش درست بهکار بردن عقل دکارت را ترجمه کرده و مقدمهای فراهم شود و بعد مفاهیم به اصطلاح مدرن و نگاه پیشرفته امروز را ـــ که از دکارت شروع میشود و به «هانری برگسون» میرسد ـــ توضیح دهد، معمولاً، در مسائل مربوط به صهیونیسم یا پروتکلها به این نکتهها و رابطهها نمیپردازیم. و این که فراماسونری، ابزار کار یهودیها است؛ موضوعی که کمتر به آن توجه شدهاست. نکته دیگر اینکه وقتی بین یهودی و صهیونیست تفاوت قایل میشویم، این تفاوت را براساس قرآن قایل شویم؛ زیرا در قرآن دو دسته یهودی وجود دارد: یهودی خوب یا اهل کتاب که تعدادشان اندک است و دسته دیگر یهودیهای خبیث که همین صهیونیستها و ایلتبارشان هستند که سراسر عالم را آلوده کردهاند. و اما مسیحیها که ضالین هستند و گمراهی آنها نیز بهوسیله یهودیها است. آنها با وجود یک دو میلیارد جمعیتشان، هیچ اختیاری ندارند. یک بخش از مسیحیها مانند: پروتستانهای محافظهکار امروز امریکا، آلت دست یهودیها هستند و این یهودیها هستند که بر سراسر دنیا حکومت میکنند. بخشی از این یهودیها صهیونیست هستند؛ اینها تابلو و ویترین نمایش حکومت یهودی در فلسطین را ساختهاند و بخش دیگر که اشاره به آنها لازم است، حاکمان امریکا، انگلیس و سرمایهداران یهودی آنها و هیأت حاکمه واقعی و جدای از دولت است. سرمایهداری حاکم بر انگلیس و امریکا با صهیونیسم یکی است. در تعبیرهای عمومی میگویند لابی صهیونیستها؛ این، حرف درستی نیست؛ زیرا امریکا و صهیونیسم یکی است و یهودیها در انگلستان این، فرق دارد با توده مردم انگلیس و امریکا که باز مسیحی هستند، مردم عادی هستند و گرفتار یهودیها.
مسأله دیگر نظم نوین جهانی است؛ نظمی که یهودیها، از سال 1917 م. دنبال آن هستند و بیش از هشتاد سال برای آن برنامهریزی کردهاند و میپندارند که دستیابی به آن نزدیک است.
نکته دیگر، حکومتهای دست نشاندهای هستند ـ خصوصاً در خاورمیانه ـ که از جنگ جهانی اول پدید آمدهاند. اینها مشخصاً دستنشانده انگلیس، امریکا و غربند و کاملاً مطیع یهودیها و صهیونیستها و گوشهگوشه تاریخشان مطابق برنامه صهیونیستها است و این حکومتهای دست نشانده کشورهای خاورمیانه و ایران تا زمان انقلاب را شامل میشود؛ همچنین بسیاری از وقایع دیگر در دنیا که هرکدام در جای خود بیان میشود. اینها فهرستی است از مسائلی که در نسبت با صهیونیسم میتوان بررسی کرد.
سلطانشاهی: به نام خدا. در آغاز لازم میدانم که بهعنوان کوچکترین عضو این مجموعه از محضر دیگران استفاده کنم و اگر مطلبی به ذهنم رسید، بیان کنم. بهنظر من آقای سروشنژاد بحث را شروع کنند؛ البته نخست لازم است معرفی اندکی از ایشان ارائه دهم. ایشان رییس مؤسسه (ندا) هستند؛ تنها مؤسسهای خصوصیای که در قضیه فلسطین و صهیونیسم کار میکند. اعضای این مؤسسه یکی مجموعه خوب تحقیقاتی بهراه انداختهاند و رسانههای صهیونیستی هم تا آنجا که لازم است رصد میکنند و به لطف خدا آثار خوبی هم ارائه شده است.
سروشنژاد: نخست باید به بررسی اوضاع یهود و صهیونیسم در دنیا بپردازیم و اینکه هم اکنون در چه وضعیتی هستند. درحال حاضر آمارها نشان میدهد که 000/600/6 نفر اسرائیلی وجود دارد؛ البته بعضی بیشتر آمار میدهند و بعضی کمتر. از این تعداد اگر یکمیلیون و دویست یا چهارصد هزار عرب اسرائیلی را کم کنیم، حدود پنج میلیون و دویست یا سیصد هزار نفر یهودی در اسرائیل ساکن هستند. جمعیت یهودیها در دنیا با بالاترین برآورد حدود چهارده میلیون نفر میباشد. که از این تعداد حداکثر، 5/5 میلیون نفر در اسرائیل ساکن هستند و 5/8 میلیون نفر باقیمانده در سراسر دنیا به سر میبرند، تازه از این 5/5 میلیون نفری که در فلسطین زندگی میکنند، بسیاری مهاجر نیستند؛ بلکه عدهای در فلسطین متولد شدهاند؛ البته این عده نیز از پدر و مادرهای مهاجر زاده شدهاند و نمیتوان گفت که اینها مهاجر واقعی و عامل به ایده هجرت به سرزمین موعود هستند.
اکنون بحث بر سر این است که چرا آن 5/8 میلیون نفر به فلسطین نیامدهاند. شاید بتوان دو دلیل را بیان کرد:
1.دلایل اجباری
2.دلایل اختیاری
اول اینکه یهودیان فلسطین را فاقد امنیت میدانند و در نگاه نخست برای یک فرد یهودی، امنیت مهم است و وقتی میبینید که هر آن ممکن است یک فلسطینی در کنارش منفجر شود، از این کار چشمپوشی میکند و با خود میگوید چه لزومی دارد که امکانات و امنیت خویش را رها کنم و به قلب ناامنی بروم.
دلیل دیگر اینکه یهودیها برای سرمایهگذاریای که میکنند، ارزش بسیاری قایلند و میکوشند به نسبت سرمایهگذاری، سود کسب کنند که در فلسطین چنین امکانی وجود ندارد ؛ حتی در شرایط خوب نیز اقتصادش شکننده است و تابع اوضاع و احوال همسایگانش میباشد و اینک که در وضعیت جنگی بهسر میبرد، بدترین شرایط اقتصادی را میگذراند و اگر امریکا و صهیونیستهای سراسر دنیا به آن یاری نرسانند، یقیناً این دولت جعلی سقوط خواهد کرد؛ در نتیجه با داشتن چنین اوضاعی، یهودیها سرمایههایشان را بهخطر نمیاندازند و بهسوی آن کشور روان نمیشوند…
مطالبی که بیان شد، از دلایل اجباری عدم مهاجرت یهودیها به فلسطین بود، اما دلایل دیگری وجود دارد که اختیاری است.
آقای دکتر دوست محمدی: چرا در فلسطین امنیت وجود ندارد؟ نبود امنیت در فلسطین بدان دلیل است که مردم آن سرزمین برای حفظ وطن و جلوگیری از اشغالگری، ایستادگی میکنند و اگر به تاریخ بنگریم، خواهیم دید که یهودیها در مبارزه نیز جدی هستند و اگر امید به پیروزی داشته باشند تا آخر ایستادگی میکنند؛ ولی اگر به پیروزی امیدوار نباشند یا فرار میکنند یا به خودکشی دست میزنند؛ و اکنون چون مضارش زیاد است، فرار میکنند که نمونهاش قضیه لبنان است. یهودیها به این نتیجه رسیدند که دیگر نمیتوانند در آنجا پیروز شوند؛ در نتیجه خاک لبنان را ترک کردند.
در چهار جنگ مهم اعراب با اسرائیل، یعنی جنگهای سال 48، 56، 67 و73 یهودیها از پشتوانه محکمی مانند امریکا و قدرتهای دیگر و یهودیان پولدار برخوردار بودند؛ بههمینسبب جنگیدند و پیروز هم شدند؛ هرچند تلفاتی هم دادند. آنها از همان نخست به نتیجه آگاه بودند و اگر ناکامی نصیبشان میشد، هیچگاه به جنگ اقدام نمیکردند. همانگونه که گفتم، قضیه حزبالله لبنان یک نمونه واقعی است؛ انتفاضه نیز چنین است و اینکه میفرمایید چرا از فلسطین اشغالی، یهودیان مهاجرت معکوس دارند، بههمین دلیل است.
سروشنژاد: فرصتی فراهم شد و دوستان زحمت کشیدند تا بحث بهطور خلاصه آغاز شود. پیشنهاد من این است بحث را همانگونه که جناب رحمانی مطرح کردند، دنبال کنیم؛ زیرا پراکندگی بحث، زمینهساز مشکلاتی است؛ البته نکاتی که آقای سلطانشاهی بیان کردند، بهدلیل مفید و قابل استفاده بودن برای بحثهای آتی نیاز است. در اینجا باید دستور جلسه مانندی داشته باشیم تا بتوانیم به جمعبندی برسیم. به نظر من شاید با یکی دو نتوان بحث صهیونیسم را جمعبندی کرد.
در اینجا دو نکته مهم وجود دارد که یکی از آنها قبل از نکتهای که شما فرمودید و دیگری بعد از نکته شما قابل بررسی است؛ البته میکوشم تا با چارچوب محدودتری به آن بپردازم. یکی از این موضوعات، بحث صهیونیسم است. وقتی که امروز در کشور میگوییم، لابی صهیونیستی در امریکا اینگونه عمل کرد باید تعریفی از صهیونیسم داشته باشیم و تا پایان بحث بتوانیم به آن اشاره میکنیم و بدین وسیله بحث را ادامه دهیم.
گاه پیش آمده است که در سخنانمان، صهیونیسم، امپریالیسم، استکبار و چیزهای متفاوت دیگر را یکی قلمداد میکنیم. ازسوی دیگر یک تعریف خاص لغوی داریم؛ میگوییم صهیونیستها کسانی هستند که طرفدار رفتن یهودیها به پای کوه صهیون میباشند. تعریف محدودش این است که چهار نفر یهودی میخواهند به آنجا بروند و اگر تعریف گستردهاش را درنظر بگیریم، شامل هیأت حاکمه انگلیس، امریکا و آن تشکیلاتی میشود که دارند نظام سلطه جهانی را اداره میکنند؛ به عبارتی نظام سلطه بینالمللی در این چارچوب قرار میگیرد؛ بنابراین بهنظر میرسد که تکلیف بحث باید مشخص شود و ببینیم که مقصود شما از صهیونیسم چیست؟اگر به یک جمعبندی رسیدیم، آنگاه ادامه دهیم، نخست اختلافهایمان را روشن کنیم و دومین مطلبی که در لابهلای صحبتهای دوستان به آن اشاره شده، بحث روشها است. اگر بتوانیم روشهای اینها را دستهبندی کنیم، کمک فراوانی به ما میکند؛ حتی در سایر بحثها نیز ما را یاری میکند.
دوست محمدی: صهیونیسم جهانی از ابعاد و زوایای مختلف قابل بررسی است، ما در اینجا بحث را متمرکز کنیم بر خطری که ازسوی صهیونیسم جهانی، جهان و بهویژه جهان اسلام را تهدید میکند.
امروز صهیونیسم جهانی، در واقع، اصلیترین خطر برای صلح و امنیت جهانی است؛ همانگونه که «هنری فورد»، سرمایهدار معروف آمریکایی و صاحب بنیاد فورد در کتاب خود با عنوان «یهود، یگانه مشکل جهان»، حدود نیمقرن پیش یهودیان را تنها مشکل جهان معاصر توصیف کرده بود، امروز هم به نظر من «صهیونیسم جهانی یگانه مشکل جهان» است. صهیونیسم جهانی در واقع همان یهودیت است. به قول «عجاج نویهض»، محقق برجسته عرب و صاحب کتاب ارزشمند «پروتکلهای دانشوران صهیون»، یهودیت و صهیونیسم جهانی در واقع یکی هستند. یهودیت جهانی، امروز در قالب «صهیونیسم جهانی» عمل میکند؛ یهودیتی که روزی تشکیلات فراماسونری را اداره و پنهان و آشکار بر جهان حکومت میکردند و میکنند؛ البته این موضوع در بندهای مختلف پروتکلهای زعمای صهیون صراحت دارد.
بنابراین این صهیونیسم جهانی است که امروز در پشت پرده قدرتهای بزرگی مانند انگلیس و آمریکا ظالمانه بر جهان حکومت میکند. اشغال افغانستان و عراق بخشی از همین برنامههای صهیونیسم جهانی است.
سروش نژاد: اینک به عمد سراغ این موضوع میرویم که این 5/8 میلیون نفر کجا هستند و چکار میکنند و چه نقشهای دارند؛ البته نمیخواهم بگویم فقط در فلسطین ساکن شدهاند؛ چون بخشی به قول شما کارهای نیستند، بلکه فقط ابزار و سرباز هستند. در واقع اگر به این موضوع اینگونه بنگریم که یهودیت و صهیونیسم چیست و چگونه است، مسیر بحث را شناساندهایم.
لازم به ذکر است که یکسان نگریستن به این موضوع (یهودیت و صهیونیسم) منطقی نیست و تعریف یکسان از این دو موضوع برای عموم ایجاد شبهه میکند، مگر بگوییم اینها مانند اژدهای هفت سر یا هشت پایی هستند که هرکدام از این سر یا پاها به شکل واحدی عمل میکنند که میتواند فراماسونری باشد یا یهودیت یا صهیونیسم.
در مقام تعریف، هشتپا موجودی است که هشتپا دارد و تمام پاها به یکدیگر شبیه است؛ ولی اگر قضیه را جور دیگری بنگریم، خواهیم گفت که یک پا چهار انگشت دارد و دیگری هشت انگشت؛ در نتیجه اگر این موضوع دقیقتر بررسی شود، بهتر است…
دوست محمدی: اجازه بدهید برای اثبات ادعای یکی بودن یهودیت جهانی و صهیونیسم جهانی این جمله را از صفحه 42 کتاب نویهض نقل کنم که میگوید:
«صهیونیسم ، پوشش خارجی یهودیت جهانی است. صهیونیسم، فراماسونری و یهودیت جهانی هر سه یک چیز است»
و این هر سه ریشه در تلمود دارد. کتابی که ملاک عمل صهیونیسم جهانی است وحدود 22 قرن پیش بر تورات فایق آمد وتلمود هم همانطور که میدانید، انبار شرارتها و کفرگوییها و تحریفهای ظالمانه یهودیان در طول تاریخ بوده و هست. قرآنکریم هم در آیات متعددی به فتنهجوییها و شرارتهای یهودیان در طول تاریخ اشاره دارد که در این مجال نمیتوان به آنها پرداخت و آنها که کم و بیش با قرآن سر وکار دارند،به خوبی از این موضوع آگاهند. تاریخ یهود هم به این خصیصههای زشت یهودیان در جوامع مختلف و آشتیناپذیریهای اجتماعی آنان در همه جای جهان، به ویژه روسیه و کل اروپا گواهی میدهد.
اما امروز یهودیت جهانی، سازمان یافتهتر، قویتر و خشنتر از همیشه در تاریخ ظاهر شده است و هستی ما را تهدید میکند. نژادپرستی و برتری جویی یهودیان جزء خوی و خصلتشان است و این را اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در دوربان آفریقا به اتفاق اعلام کرده و دولت اسرائیل را ، که امروز نماد اصلی یهودیان جهانی است، نژادپرست نامیدند.
شمسالدین رحمانی: نکتهای که آقای سروش گفتند، بجا است. ما به کسی یهودی میگوییم که خودش را اینگونه تعریف کند: «پیغمبر بزرگ ما حضرت موسی(ع) است، کتاب ما تورات است و تاریخمان نیز از زمان حضرت یعقوب (ع) که لقب او اسرائیل بوده و فرزندانشان (بنیاسرائیل) هستند تا امروز ادامه دارد.» اینها یهودی هستند. ظاهراً تعدادشان در دنیا، سیزده ـــ چهارده میلیون است.
دسته دیگر، صهیونیستها هستند. اینها در یک قرن اخیر مطرح شدهاند؛ از اواخر قرن نوزدهم اینها یهودیهایی هستند که آرزو دارند به فلسطین بروند و در آنجا به هر شکل که شده حکومت تشکیل دهند.
از اوایل قرن هجدهم (سال 1717)، چهار لژ فراماسونری در انگلستان یکی شد و به لژ بزرگ لندن تبدیل گردید . فراماسونها لزومی ندارد که حتماً یهودی باشند. هرکسی که ازسوی لژ فراماسونها دعوت شود، میتواند در تشکیلات آنها فعالیت کند، البته قطعی است که تشکیلات فراماسونری، تحت فرمان و با برنامهریزی یهودیها کار میکنند. فراماسونرها در دنیا، ظاهراً حدود هشت میلیون نفرند. در لژهای فراماسونری، یهودیها هم فعالیت میکنند اما بیشترشان غیر یهودیاند. تشکیلات فراماسونری، افراد برجسته کشورهای مختلف را انتخاب و آنها را تربیت کرده و در خدمت خود میگیرند.
قرآن در مورد یهودیها میفرماید: اگر یهودیها به خدا و معاد اعتقاد داشته باشند و عمل صالح انجام دهند، مشکلی ندارند و اهل نجاتند. این قاعده برای مسیحیها و صابین و مسلمانان نیز صدق میکند. مسلمانان نیز باید ایمان و اعتقاد داشته باشند و اعمال صالح انجام دهند و اگر یکی از اینها لنگ بزند، با مشکل روبهرو میشوند. اما بیشتر یهودیها کسانی هستند که ربا خوارند، قسیالقلب و قاتل انبیا هستند، تفرقهانداز و مفسد و نژادپرستند، حسود و حیلهگرند و از این قبیل . . . ؛ بنابراین اگر با نگاه قرآنی بخواهیم نگاه کنیم، امروز چه در کشور ما باشند یا هر جای دنیا بیشتر آنها یا به خدا اعتقاد ندارند یا معاد را قبول ندارند و یا عمل صالح انجام نمیدهند. اینها گروههای خبیثی هستند که مورد لعن و طعن و غضب خدا و مومنین هستند. اینها مغضوبعلیهم هستند.که در سوره حمد به آنها اشاره شده. اما اگر یک یهودی این خصوصیات را نداشته باشد همان «قلیل» از افراد بنیاسرائیلند که اهل کتاب و محترمند.
اکنون اگر یک چنین یهودی ساکن اسرائیل باشد، او وضعش چگونه است؟ در تعبیر معمول میگویند بیشتر یهودیها داخل اسرائیل یهودی معمولی هستند و اشکالی ندارد؛ درحالیکه چنین نیست، اشکال دارد؛ زیرا آنجا غضب شده است. هر یهودی با هر خصوصیتی که امروز در فلسطین است؛ چون در زمین غصبی زندگی میکند و آنجا سرزمین فلسطینی است و متعلق به مردم مسلمان فلسطین است که یهودیها آن را تصاحب کردهاند، او هم شریک این قضیه است و حتماً مغضوب خدا است و حتماً باید از فلسطین اخراج شود. بنابراین از بین یهودیها هر کس امروز در فلسطین است، صهیونیست است و باید بیرون برود.
این نکته را عرض کنم که وقتی میگوییم یهودیهای سراسر دنیا، مقصودمان اکثریت است و الا اگر چهار تا یهودی بدبخت و بیچاره و فقیر هم باشد ــ چنین چیزی هرجایی هستــ نمیتوان گفت که اینها هم جزو همان یهودیهای خبیث هستند. این درست نیست. نژادی نگاه نمیکنیم. یهودی سرمایهدار آن گروه از یهودیها هستند که در طول تاریخ، تمام قوم یهود را هدایت کردهاند. آنها سرمایهدار هستند و میدانید که در دین یهود و قوم یهود، ثروت داشتن و عالم دین بودن هر دو با هم قرین است. برخلاف ما که میگوییم: علم بهتر است یا ثروت! در گذشته و حال، علمای اسلام از جمعآوری مال پرهیز میکردند؛ در حالیکه در میان قوم یهود، ایندو با هم است؛ یعنی عموم بزرگان علمی و دینی یهود، همان ثروتمندان هستند و بیشتر ثروتمندان یهود در طول تاریخ، رهبری دینی آنها را هم دارند. اینها مشکل را حل کردهاند و لازم نیست بگویند: علم بهتر است یا ثروت! زیرا از نظر آنها هر دوی این امور خوب است و ایندو با هم همان عبارتی است که در پروتکلها و در نگاه یهودیها مشاهده میشود. آنها میگویند: با علم و ثروت تمام مسأله یهودیها و دنیا را حل میکنیم.
صهیونیسم جهانی میگوید: ما دنبال این هستیم که یهودیها بر بیتالمقدس مسلط شوند و دولت تشکیل دهند و امروز هرکس از دولت جعلی اسرائیل دفاع کند، یا صهیونیست است یا شریک و همراه آنهاست.
برای نمونه بحث نژادپرست بودنشان، یعنی خود را برگزیده دانستن مطرح است. حالا ممکن است مسیحی باشند، ولی عضو آن شورا یا تشکیلات نظام سلطه بینالملل هستند که این از حضور دولت غاصب اسرائیل در منطقه خاورمیانه حمایت میکند، به جهت آن نگاهی که نظام سلطه بگوید، برای سلطه درپی وسایل مادی است که این مسأله منافع اقتصادی را تعقیب میکند. در اینجا دو شاخصه را مطرح میکنیم: یکی برگزیده دانستن خود است، به این شکل که میگویند ما انسان هستیم و غیر از ما جزء انسان نیستند. حالا ممکن است کل انبیا را هم بگویند. میگویم که اینها جمعی شدند و با گرفتن آن جمع که تمام یهودی هستند، این تشکیلات را درست کردند که طبیعتاً اصلیترین محورشان، یهودی بوده است، تقریباً به هرکس بنگریم، یهودی است یا رگهای از یهودیت دارد.
رحمانی: تا قبل از تشکیلات صهیونیسم و اسرائیل، کسانی که دوست داشتند بروند آنجا و حکومت درست کنند، صهیونیست بودند؛ اما وقتی دولتی به نام دولت اسرائیل تشکیل شدهاست هر یهودی که از آن دفاع کند و معتقد باشد که این دولت خوبی است، صهیونیست است. این صهیونیسم شامل غیریهودیها نمیشود.
امریکاییهایی که به آنها مسیحیان صهیونیست میگویند؛ (که خودشان این نام را برای خود درست کردهاند) پروتستانهایی هستند که معتقدند برای اینکه حضرت مسیح(ع) دوباره ظهور کند، باید یهودیها در خاورمیانه ساکن شوند و یک جنگ عمومی و وسیع اتفاق افتد؛اما فرض کنید آدمی که ظاهراً مسلمان است و از اسرائیل دفاع میکند، به او صهیونیست نمیگویند؛ بلکه چنین افرادی از طرفداران و نوکران صهیونیستها هستند.
دوست محمدی: اشاره شد که همه یهودیان، صهیونیست نیستند؛ البته این درست است، اما یهودیانی که صهیونیست نمیباشند، اصلاً در جهان کارهای نیستند و شمار آنها نیز در مقایسه با یهودیان معتقد به صهیونیسم جهانی که امروز در سرزمینهای اشغالی جمع شدهاند، اندک است.
امروزه در واقع صهیونیسم جهانی نماد یهودیت جهانی است؛ یعنی ما امروز اگر بخواهیم یهودیت جهانی را بشناسیم، باید به سراغ صهیونیسم جهانی برویم که امروز سرنوشت دنیا را به دست گرفته و بیخ گوش ما هستند. اینها ابتدا اروپا را گرفتند و بعد هم بر آمریکا سلطه پیدا کردند و امروز هم از راه همین حکومتها در افغانستان و عراق حضور ظالمانه یافتهاند.
یک فعال حقوق بشر در اسرائیل به نام «عزرائیل شاهیر»، بعد از حادثه ساختگی و به شدت مشکوک 11 سپتامبر، در کنفرانسی در ترکیه، حضور پشت پرده صهیونیستها را در حوادث افغانستان و عراق افشا کرد. او فارغ التحصیل علوم شوروی و استاد حقوق دانشگاه تل آویوو از مدافعان تشکیل دولت واحد فلسطینی ـ اسرائیلی است؛ او میگوید: عملیات افغانستان و نقشه حمله به عراق سالها پیش طراحی شده است؛ البته هیات حاکمه آمریکا میگویند که در یازدهم سپتامبر به ما حمله شده است. وارونه نشان دادن حقایق یکی از چیزهای عجیبی است که امروز در رسانههای جمعی غرب یک سنت غالب شده است. آنها افغانستان را اشغال کردند و خواستند طالبان و القاعده را از بین ببرند، اما دیدید که خون از بینی طالبان و القاعده اینها نیامد. به عراق رفتند و گفتند که تعدادی سلاحهای شیمیایی و کشتار جمعی در آنجا وجود دارد که باید جمعآوری شود؛ ولی چیزی بهدست نیاوردند؛ با اینحال نیرو پیاده کردند و در آنجا حضور یافتند.
شامیر میگوید: امریکا میکوشد منطقه وسیعی در خاورمیانه که شامل ایران و عربستان نیز میشود، به شکل منطقه امنی درآورد و حاکمیت آن را به اسرائیل بدهد. حضور صهیونیستها در اروپا و امریکا نیز مشاهده میشود؛ چنانکه حدود شصت درصد رسانههای پرقدرت امریکا دست یهودیها است. شامیر میگوید: این فکر سازان، یعنی رسانهها، امریکا را به سوی جنگ سوق میدهند و میگوید که صهیونیستها، سربازان امریکایی را آلت دست خود قرارمیدهند، همانگونه که در گذشته، سربازان انگلیسی را برای تحقق اهداف و دسیسههای خود بهکار گرفتند و در جنگ جهانی اول امپراتوری عثمانی را تجزیه کردند و عوامل خود را در جای جای جهان اسلام سرکار گذاشتند و امروز هم در اغلب کشورهای اسلامی حاکم واقعی هستند. البته ما با انقلاب اسلامی خود از چنگ صهیونیستها درآمدیم که اینک در پشت دیوار ما، یعنی عراق، خیمه زدهاند.
سلطانشاهی: البته من به این دسته یهودیهای ضد صهیونیست اعتقادی ندارم. آنها میگویند و ادعا میکنند که یهودی هستند و ضد صهیونیست، ولی هیچ وقت به این سؤال جواب نمیدهند وقتی شما صهیونیست نیستید، پس چرا به اسرائیل مهاجرت کردهاید؟ ممکن است جواب دهند که پدران ما مهاجرت کردهاند و ما مجبور هستیم؛ در حالیکه منطقاً انسانی که مدعی است، هیچوقت مرتکب اشتباهی نمیشود که پدرانش مرتکب شدند؛ درنتیجه اینها در ادعای خود مبنی بر ضد صهیونیست بودن صادق نیستند. و به نظر بنده این جریانی است که ازسوی این عده در اسرائیل وجود داشته تا مفرّی برای صهیونیست باشد و حالا با عنوان پُست صهیونیسم آمدند این مقوله را مطرح میکنند و میگویند بیایید تا در شیوه صهیونیسم تجدید نظر کنیم. در عین اینکه صهیونیسم را نفی نمیکنند. آنها معتقدند که مؤسسان دولت یهود مرتکب زیادهروی و خشونت در رفتار شدهاند و ما با روش آنها موافق نیستیم؛ بلکه باید روش دیگری که مورد قبول عموم جهانیان است در پیش گیریم.
در مجموع، احساس میکنم وقتی یهودیت را تعریف میکنیم، باید به این قضیه توجه کنیم که یهود یا یهودیت قبل از اینکه یک دین باشد، یک نژاد است، در حالیکه نباید چنین باشد؛ زیرا حضرت موسی(ع) چنین ایدهای نداشت و یهودیت یک دین بود که ایشان آوردند؛ البته قوم بنیاسرائیل میگوید که فقط برای ما آورد؛ یعنی اقوام دیگر نباید از این شریعت بهره ببرند و میگویند که حضرت موسی(ع) پیامبر اختصاصی ما است. در این هم قلب کردند. الان آن چیزی که بهعنوان یهودیت (حالا چه یهودی صهیونیست، چه یهودی غیرصهیونیست همه آن را قبول دارند و اینجور نیست که یک یهودی غیر صهیونیست بگوید که من این را قبول ندارم.) مطرح است آن است که اینها خود میگویند: قبل از اینکه ما یک دین باشیم، یک نژاد هستیم؛ و به همین اساس قوم یهود شکل گرفته است. یعنی چی؟ یعنی اینکه یک یهودی وقتی یهودی است که پدر و مادرش نیز یهودی باشد، نه اینکه دین یهودی داشته باشد؛ در نتیجه دین خود را تبلیغ نمیکنند؛ برای نمونه ما اگر یک مسیحی را مسلمان کنیم، خوشحال میشویم؛ درحالیکه یهودیها تبلیغ دین خود را نمیکنند و اگر یک نفر به شریعت موسوی ابراز علاقه کند، میگویند تو نمیتوانی یهودی شوی؛ اگر هم بپذیری ما تو را قبول نداریم؛ زیرا پدر و مادرت باید یهودی باشند. این، بحث نژاد است؛ این تعریف نسبت به اسلام و مسیحیت صدق نمیکند؛ زیرا مسیحیها موسیونر دارند و ما هم مبلغان اسلامی داریم و اساساً بحث نژاد مطرح نیست از سوی دیگر در اسلام، مسیحیت و یهودیت، ایده حکومتی جهانی وجود دارد؛ منتها در اسلام و مسیحیت این حکومت جهانی با استقرار امت مسلمان یا مسیحی در کل جهان بدون مرزهای ملی مستقر میشود؛ ولی در یهودیت، حکومت واحد جهانی با استقرار نژاد یهود در رأس تمام ملیتها بهوجود میآید؛ به همیندلیل مهمترین مشکل یهودیت در طول تاریخ، امتها بودند؛ یعنی همیشه با امتها مشکل داشتند؛ در نتیجه با این دیدگاه قدرت ادیان به نحوی باید از بین برود و مهمترین راه از بین بردن قدرت ادیان، تبدیل امت به ملت است؛ یعنی ترویج ناسیونالیسم، یعنی به ملل و اقوام مختلف بگویند و تبلیغ کنند که شما میتوانید یک حکومت تشکیل دهید؛ به کردها، بلوچها، ترکمنها و ترکها هم بگویند شما میتوانید یک حکومت تشکیل دهید؛ و در حال حاضر نتایج تحقیق بسیاری از پژوهشگران حاکی از نقش یهودیان در اضمحلال دو امت مسیحی و مسلمان است؛ مثلاً «مارتین لوتر»، نخست از یهودیها تأثیر بسیاری پذیرفت، ولی بعد فهمید که چه فریبی خورده است، بهعنوان یکی از افرادی که در این امت مسیحی انشقاق ایجاد کرد؛ در نتیجه ابراز انزجار کرد و برضد یهودیها سخنهای بسیاری گفت. البته ما کاتولیکها را به سبب اشکالاتی که داشتند، تبرئه نمیکنم، ولی نتیجه عملکرد پروتستانها ایجاد جنگ در اروپا و سپس بهوجود آوردن نیشن استیت (Nation State)، یعنی حکومتهای ملی بود؛ یعنی آن امپراتوری مسیحیت که دین در آن تصمیم میگرفت، تکهتکه شد و کشورهای ذرهای پدید آمد که یهودیت بتواند از لای اینها رد شود.بعد هم آمدند در جهان اسلام این کار را ادامه دادند. حال ممکن است این سوال مطرح شود که این همه تلاش برای رفتن به سرزمین موعود بود؟ یعنی این سرزمین اینقدر اهمیت دارد و به نظر من بحث سرزمین موعود بحثی کاملاً واهی است. خیلیها به این نتیجه رسیدند که اصلاً یهودیت به هیچ سرزمینی تعلق ندارد؛ یعنی نمیتواند ادعا کند که زمانی من اجداد و نیاکانم در فلسطین بودهاند پس الان به آنجا تعلق دارم؛ اگر واقعاً چنین چیزی برایشان مهم است، چرا نیویورک را رها نمیکنند و بروند فلسطین. حالا چی شده است که در این عصر یک دفعه متوجه فلسطین شدهاند؛ چرا آنزمان که کورش آمد و آنها را آزاد کرد و به آنها گفت بروید سرزمین خودتان را احیا کنید، خیلی از آنها نرفتند و به ایران آمدند و بسیاری دیگر در کل دنیا پراکنده شدند و هیچ وقت به فکر بازگشت نبودند؟
بهنظر من مهمترین دلیلی که سبب شد اینها بهویژه در اوایل قرن بیستم متوجه منطقه خاورمیانه بشوند، پی بردن به اهمیت این منطقه از جهات مختلف بود. اگر فردا این نفت و اهمیت این مناطق از بین رفت، به جای دیگر میروند.
دوستمحمدی: در تأیید فرمایشات امروز، همین طرح خاورمیانه بزرگ که شامل شمال آفریقا نیز میشود، نقشهای است که صهیونیستها کشیدهاند.
سلطانشاهی: خیلی وقت پیش، نویسندهای مطلبی را مطرح کرد که من خیلی علاقمند بودم اگر شبیه به این چیزی شنیدم، درپی تحقیق آن باشم و آن این بود که یهودیها فعلاً یک سرزمین را توی آبنمک گذاشتهاند تا وقتش برسد و آن را اشغال کنند و آن جزایر مالویناس کنار آرژانتین است. نگاه کنید، چند وقت از استعمار گسترده انگلیس در سراسر دنیا میگذرد؛ ولی هنوز انگلیس حاضر نشده است که آنجا را به کشور اصلیش (آرژانتین) بازگرداند.
این محقق ادعا کرده بود که بعد از منابع شناخته شده کنونی نفت ـــ که هماکنون در دنیا مطرح است ـــ منبع ناشناختهای به نام قطب جنوب وجود دارد و نزدیکترین منطقه به قطب جنوب، جزایر فاللکته یا مالویناس است. الان یکی از بیشترین جمعیت یهودیها که هنوز به فلسطین مهاجرت نکردهاند، (300 هزار نفر) در آرژانتین است و از این طرف هم در آفریقای جنوبی جمعیت یهودی زیادی سکونت دارند و این موارد، حاکی از عدم تعلق یهود به یک سرزمین خاص است. یهودیان سرزمینی را متعلق به خود میدانند که از قبل اشغال آن منافعی بلندمدت به دست آورند.
سلطانشاهی: درواقع جهان امروز در ابعاد مختلف تحت مدیریت آنها است و لزومی ندارد به فلسطین برگردند؛ در حال حاضر منطقهای به وسعت جهان را در اشغال دارند و ساکنان یهودی فلسطین از پایینترین قشر یهودیان در جهان هستند که منافع یهودیان پولدارتر را تامین میکنند.
اکنون این حکومت واحد جهانی به ابزاری مانند: ابزار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نیاز دارد آن کمیسیون سه جانبهای که خودتان کتابش را ترجمه کردهاید؛ ابزار اقتصادی آنها است؛ شورای روابط خارجی امریکا، که همهاش در دست یهودیها است؛ ابزار سیاسی آنها است و در عرصه فرهنگی نگاه کنید که مهمترین فعالان عرصه رسانهای و فرهنگی در جهان همچون «روبرت مورداک» یهودی هستند؛
سروشنژاد: در حقیقت ما به یکدیگر نزدیک شدیم؛ به عبارتی ما الان صهیونیستها را فقط یک سری یهودی که درپی رفتن به فلسطین هستند و بگوییم فقط اینها صهیونیست هستند، نمیدانیم صهیونیست، چهرهای جدید از مسأله قدیمی یهود است و نمود اینها را هم داریم؛ و در این مسیر، فعالیتی که انجام دادند، این بود که حتی یهودیها را هم از بین بردند، زدند و کشتند و نابودشان کردند. ماجرای کشتی مهاجران یهودی به فلسطین که ازسوی صهیونیستها مورد حمله قرار گرفت، در خاطر همگان هست.
بههرحال آشکار است که در این مسیر، هدف چیز دیگری است. هدف رسیدن به بیتالمقدس با این نگاهی که شما فرمودید، نیست. هدف، سلطه بر جهان است؛ بنابراین ما در این تعریف میتوانیم صهیونیست جهانی را اینگونه تعریف کنیم، آن جمع یا آن گروه یا هر چیز دیگری که به دنبال برتری و سلطهطلبی در جهان هستند و از ابزارهای مختلف: سیاسی، اقتصادی و فرهنگی هم استفاده میکنند که نمونههایی از آن را نیز داریم. اکنون با این تعریف میتوانیم وارد بحث خود صهیونیست جهانی بشویم و برایمان روشن شد.
سلطانشاهی: اسلام میخواهد ایدهای را جهانی کند و یهودیت میکوشد تا خود را حاکم کند. یهودیت نیاز دارد تا خود را حاکم کند، قدرت و دارایی معنوی همه ملل را بگیرد. این به هیچعنوان امکان ندارد، غیر از ناسیونالیسم؛ ناسیونالیسم وقتی حاکم شود، دیگر همه چیز رنگ و بوی نژاد و قومیت میگیرد، یک چیزی شبیه یهودیت؛ بنابراین قدرتها کاملاً تحلیل میرود؛ برای نمونه تصور کنید ایران خودمان، قومیتهای مختلف دارد و چیزی که اینها را بههم وصل کرده، اسلام است؛ ولی اگر تصور کنیم که زمانی ایده یهودی بخواهد در ایران رواج یابد؛ ایران کاملاً از بین میرود؛ به عنوان مثال مبارزه اسرائیل با ایران با محوریت و حاکمیت اسلام بسیار مشکلتر از حاکمیت بر قومیتهای متعدد در محدوده سرزمینی ایران است.
چند نفر از نمایندگان مجالس کشورهای هند، سریلانکا، بنگلادش و آسیای جنوبی با «روبرت مورداک» دیدار کردند و گفتند که ماهواره اسکای شما، پدر مردم را درآورده است؛ زیرا شما چیزهایی تبلیغ و پخش میکنید که اساساً با فرهنگ و اعتقادات ما سنخیت ندارد و از او خواستند که جلوی این قبیل برنامهها را بگیرد؛ ولی او گفت که من نمیتوانم چنین کاری بکنم. شما هم اگر میتوانید مقابله کنید مهم این بود که «مورداک» گفته بود: خانواده من در استرالیا از دیدن بعضی برنامههای اسکای ممنوع هستند؛ یعنی من نمیگذارم آن را ببینند؛ یعنی آنچه تبلیغ میشود، از نظر او نیز مخرب است و فقط میخواهد دیگران را خراب کند؛ یعنی حاکمیت دین و اعتقادات را از بین ببرد و راه ترویج ایسمهای غیردینی در این جوامع هموار شود.
سروشنژاد: بحث من روی آن نظم جهانی مورد نظر است که جنابرحمانی در صحبتشان اشاره کردند. آنها میگویند: با آن نظمی که ما میگوییم، باید این مهرهها چیده شود. نکته دیگر درباره تقسیم بحث یهودیت است که من خیلی در زمینه آن کار نکردهام. احتمالاً شما باید بهتر در جریان موضوع باشید؛ ولی آنچه به ذهنم میرسد، این است که ما در گذشته یهودیها را به این شکل تقسیم میکردیم؛ برای نمونه میگفتیم کلیمیها که یک مقدار بارش مفهومتر است؛ یعنی کسانی که به راه موسی کلیمالله هستند و میتوانیم اینگونه تفکیک کنیم که آنکه هنوز در حقیقت بر راه درست موسیکلیمالله است، کلیمی نام دارد و اگر خوب در بین آنها باشد، رستگارند. گروه دیگر کلیمی نیستند. اینها دنبال یهودی جهود هستند؛ بنابراین وقتی ما میگوییم یهود، منظورمان کلیمیها نیستند. میگوییم یهودیها، آدمهایی نژادپرست هستند. چون مجبوریم در بحثها صحبت کنیم، منظورمان یهودیها هستند؛ البته منظورمان یهودیهای خوب نیستند (که تعدادشان هم اندک است).
سلطانشاهی: استاد «محیططباطبایی» در نشریه تموز، طی مقالهای همزمان با تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی، درباره واژه یهود میگوید: «کلمه یهود که بهطور مسلم در زمان حضرت ابراهیم و حضرت یعقوب و حضرت موسی و حتی زمان حیات یهود و حضرت سلیمان هم بدین معنی متداول ابداً بر زبان کسی نرفته بود، از دو هزار و پانصد سال پیش بدینطرف براثر بینام و نشان ماندن بازماندگان ده سبط دیگر بنیاسرائیل در غرب آسیا مجال پهناوری در قلمرو استعمال دینی و تاریخی پیدا کرده و در هر زبانی از زبانهای زنده جهان، بجز زبان عربی تغییر صورتی بهخود داده است؛ از جمله در زبان فارسی دری و پهلوی، حرف «ی» اول یهود مانند همین حرف در زبان انگلیسی صدای «جیم» گرفته و در شاهنامه فردوسی و دیوان ناصرخسرو و خمسه نظامی و گلستان سعدی به صورت جهود درآمدهاست.
اشتراک صورتی لفظ جهود فارسی با جحود عربی به معنی انکار و رد ادعا یا لفظ «،» فارسی شاید برخی از یهودیان را در دوره جدید نسبت به استعمال صورت فارسی کلمه یهود ناخشنود ساخته باشد و به اعتبار معنی نامرغوب آن در کلمه مشابه عربی از حیث تلفظ فارسی چارهای اندیشیده صفت کلیمی را از لقب حضرت موسی (کلیمالله) گرفته باشند.
به فرض اینکه در قانوناساسی مشروطه ایران، ذکری از یهود نرفته و در قوانین عادی مصوب از مدنی و غیره این معنی به صورت کلیمی، ذکر شده باشد این عمل مجوز آن نمیتواند شود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که باید به کلی مبتنی بر کتاب خدا و اخبار محمد و آل محمد و اجماع فقها و اجتهاد علما باشد، از کلمه یهودی که بارها در قرآن مجید برای شناساندن پیروان حضرت موسی به کار رفته، عدول ورزیم و در برابر قرآن و سنت از استعمال امثال دبیرالملک و ذکاء الملک و منصور السلطنه که ریشه استعمال لغوی صحیح و منقحی در زبان فصیح فارسی و عربی نداشته، پیروی کنیم و کلیمی را بهجای یهودی معروف قرآن و سنت و آثار اسلامی در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بگذاریم»
رحمانی: اگر اجازه دهید، این تکه را اضافه کنم که به این نکته رسیدیم که ما آن یهودی بد را صهیونیست مینامیم؛ یهودی سرمایهداری که همراه تشکیلات فراماسونری است و نژادپرست است و قرآن به بهترین و دقیقترین شکل، این یهودی نژادپرست رباخوار را معرفی میکند.
امروز در صحنه جهانی با مسألهای روبهرو هستیم، و آن، مادیت و مادهپرستی است؛ آن چیزی که در اروپای صنعتی پدید آمد دین را کنار زد و یک اندیشه مادی زمینی جایگزین آن شد. این کار، کار یهودیها بود. از روز اول، یعنی از زمان رنسانس آنچه را که به آن فرهنگ مادی میگوییم، یک فرهنگ یهودی است؛ چه این مادیت، کمونیسم باشد که کار «مارکس» است. و وی اصلاً یهودی بود؛ چه با جنبه روانشناسانهاش باشد که «فروید» در اوج آن و با بدترین شکلش مطرح کرد و او نیز یهودی بود و چه اندیشه لیبرالیسم که امروز در دنیا تبلیغ میشود؛ اینهم یهودی است. یهودیها غیر از مادیت و غیر از چیزهای ملموس دنیا به چیز دیگری اعتقاد ندارند. آیه قرآن که «فتمنوا الموت ان کنتم صادقین» بیانگر عدم اعتقاد آنها به معاد است؛ زیرا اگر اعتقاد داشتند، آرزوی مرگ میکردند. تا زودتر به بهشت موعود وارد شوند. اسلام میگوید همه چیز تسلیم امر خدا است، و لذا همه انبیا مُسلماند: حضرت ابراهیم، یعقوب، موسی، عیسی، یوسف(علیهمالسلام). همه این انبیا، همین را میگفتند و جهودها را میکشتند، شکنجه و تحقیر میکردند و توهین روا میداشتند و نفی بلد میکردند، برای اینکه به منافع خود دست یابند. حضرت موسی با معجزات فراوان اینها را از چنگ فرعون نجات داد؛ ولی در مدت نزدیک به دوماه بعد از نجاتشان از دریا، اینها آمدند گوسالهپرستی و طلاپرستی (به رهبری سامری) راه انداختند.
آنچه امروز ما به شکل نژادپرستی و نفرت نژادی میبینیم و مادیت و بهدنبال غرایز دویدن و هوای نفس، قدرتپرستی و پولپرستی، همه و همه حاکی از فرهنگ کامل یهودی است. اگر غیر از ادیان الاهی به ادیان دیگر دنیا هم بنگریم میبینیم که آنها براساس تجربه فهمیده بودند که یک اخلاق و رفتار انسانی و ملایم لازم است. برای نمونه فرض کنید، آنچه بهعنوان عرفان سرخپوستی، عرفان هندی، آیین کنفوسیوس چینی ،…. با آنکه ادیان الاهی نیستند، ولی یکجور ملایمت و ملاحظه دیگران در آنها مشاهده میشود زیرا اینها تجربه بشر است و بشر با فطرتش، این را میفهمد که آدمها باید نسبت بههم مهربان و با گذشت باشند. تنها قومی که بهطور مداوم و در طول تاریخ، مادیت، نژادپرستی، خشونت و قساوت قلب را ادامه دادهاست، همین یهودیها هستند که طبعاً داعیه حکومت جهانی هم دارند و آن حرص و آز سبب میشود که آنچه را که دارند، به آن قانع نشوند و هرچه بیشتر طلب کنند و این طلبٍ بیشتر را از هر راهی، با حقه بازی، با جنایت، با هر فساد، … خواهانند و حاصلش میشود این وضع فاجعهباری که امروز در دنیا مشاهده میشود. مواد مخدر در دست اینها است؛ فساد و فحشا دست اینها است؛ مشروبات الکلی دست اینها است و تمام اینها برای کسب ثروت، و برای تضعیف ملتها است؛ همانگونه که با رباخواری این کار را میکنند؛ و همانگونه که با ناسیونالیسم و انواع شیوههای فکری، تحریف اندیشه و ساختن مکتبهای گوناگون این کار را میکنند. حکومت جهانی، هم یهودیش هست، هم مسیحیاش هست و هم اسلامیش. دین خاصیتش این است. حتی بهاییها، مسیحیهای صهیونی، قادیانیها و گروههای مصنوعی و فراماسونها همگی یک دین جهانی دارند و اینها همه برای آن است که ظرفیت و قدرت و وحدت اعتقاد دینی از ملتها گرفته شود؛ آن وقت است که از راه مادی کاملاً میشود بر آنها سلطه یافت و به آن حکومت جهانی مادی رسید.
دوستمحمدی: در واقع صهیونیستها از طریق سازمانهای بینالمللی، سازمانهای جهانی و نهادهای بینالمللی به آن قدرتی که امروز دارند رسیدهاند. یعنی در واقع شما هرجا در سازمانهای جهانی بخواهید کاری بکنید، میبینید که قدرت دست یهودیها است. در واقع از طریق بانک جهانی و سازمانهای بینالمللی و نهادهای مالی، بینالمللی اعمال قدرت میکنند.
آقای رحمانی: البته اینکه اکنون شنونده و خواننده ما تصور کند که دیگر آنها به منظورشان رسیدهاند، باید گفت که نه، آنها بهمنظورشان دست نیافتهاند. امروز سازمانهای جهانی، دولتهای بیشتر کشورهای دنیا، سازمانهای جاسوسی، ثروتهای جهان در بانکها، تشکیلات تبلیغاتی مؤسسهها و رسانههای فرهنگی همه در اختیار یهودیها هست؛ ولی ملّتها، نه. ملتهای دنیا، نخست بهدلیل فطرتشان و بعد بهسبب ظلم و فشار و گرفتاریها و فقر و بیچارگی فراوانی که دچار آنند، درپی حکومت و قدرتی عادل میگردند و چون یهودیها در حکومت جهانیشان اصلاً از عدل چیزی نمیگویند، قاعدتاً چشم ملتهای دنیا به آن حکومت عادلهای است که ما حکومت حضرت صاحبالزمان میگوییم. همه ملتهای دنیا، دنبال حکومت عدل هستند و چون جای دیگری نمییابند، باید سراغ حکومت اسلامی بیایند. بله یهودیت در تشکیلات و سازماندهی، همه چیز را در اختیار دارد؛ ولی قدرت تودههای مردم که بالاترین قدرت است و نمیشود بر آن مسلط شد مگر اینکه خود مردم بخواهند، این قدرت را نمیتوان در اختیار گرفت و بر آن مسلط شد و انشاءالله همین، ریشه آنها را خواهد کند.
سلطانشاهی: من نمونهای را آماده کردهام که برایتان بیان میکنم. در امریکا کتابی به نام «در کوچه پسکوچههای غربت» منتشر شده است که به زبان فارسی و حدوداً سیصد و پنجاه صفحه است. این کتاب مجموعه مقالات یا گزارشات خانمی است که برای رادیو و تلویزیون فارسی آنجا مینوشته و با عنوان برنامه «در کوچهپسکوچههای غربت» پخش میشده است. در هیچ جای کتاب نویسنده خود را معرفی نمیکند. وقتی کتاب را مطالعه میکردم، چون نویسندهاش را میشناختم، به این نتیجه رسیدم که این فرد بدون اینکه خود را معرفی کند، در مطالبش نکات مخربی را القا میکند.
این خانم، ایران را بسیار دوست دارد و به آن عشق میورزد و به قول خودش، دلش بالبال میزند که فقط برای یکبار دیگر از خیابان ولیعصر تا میدان ونک و تجریش را طی کند. بهعنوان یک ایرانی به چیزهایی اشاره میکند که با مظاهر مذهبی میانهای ندارد؛ با اینحال خود را به هیچ شکل مخالف سرسخت حکومت نشان نمیدهد؛ اگر یک نفر این کتاب را بدون سوابق و کارهای دیگر او نگاه کند، میگوید: این فرد اگر زمانی تمایل داشت، میتواند به ایران بیاید؛ درحالیکه با زبانی عامهپسند، حرفهایی میزند که بسیار مخرب است موافقت با سقطجنین یکی از دهها نظر وی میباشد که مطلب مربوطه را به شرح ذیل برای شما میخوانم:
«سروصدای معترضان را شنیدهاید مخالفان سرسخت سقط جنین را میگویم. گروهی که چندان هم انسانهای دلسوز، با حقیقت و درستکاری بهنظر نمیآیند. این عده که بیشتر شبیه آتش بیاران معرکه هستند، درباره اعتقاد خود با چنان حرارتی نطق میکنند که منٍ شنونده اگر کمی خوشبین باشم، فکر میکنم اگر فردا سقط جنین در تمام دنیا ممنوع شود، این عده با تمام جان و مال خود، آماده نگهداری از کودکان بیچارهای میشوند که ناخواسته بهدنیا آمدهاند. در خانوادههای نیازمند متولد شدهاند، مادری کم سن و سال دارند یا بهدنبال فاجعهای چون تجاوز، نطفهشان بسته شده است. هر بار که این عده فریاد برمیآورند؛ از خود میپرسم این خانم و آقایان محترمی که پشت سنگر مذهب ایستادهاند و به دیگران حکم میکنند تا از سقط جنینهایی که به هر دلیل حضورشان با رضا و رغبت پدر و مادر مواجه نشده است، خودداری کنند، بر سری این همه کودک نیازمند، فقیر و بیسرپرست چه تاجی ز