تألیف:
على اصغر رضوانى
درست است که اکنون سالها از واقعه غدیر گذشته و تاریخ، سیر خویش را کرده است، امّا این حقیقت از چند نظر براى هر مسلمان، در هر روز، مطرح است. از جمله از نظر عقیده دینى، چه حقیقت غدیر براى هر مسلمانى که به پیامبر(ص) ایمان آورده است و مىخواهد از گفتهها و دستورهاى او پیروى کند و سنّت پیامبر را عملى سازد و هیچ یک از خواستهها و ارشادات او را ترک نکند، تا دامنه رستاخیز مطرح است و جزء حقیقتى است که همواره با خورشید طلوع مىکند و در متن لحظهها تکرار مىشود. از نظر عملى و اجتماعى و پیدا کردن خطّ مشى سیاسى - دینى در راه مبارزات انسانى و ضدّ استعمارى نیز چنین است. چرا؟
چون از نظر اجتماعات انسانى و اسلامى، اگر مفهوم غدیر، جدّیّت خویش را در اذهان و افکار باز یابد، به بازسازى موفّق خواهد گشت، و از این رهگذر مىتوان جوامع اسلامى را به یک وحدت جوهرى رهنمون ساخت.
از این رو باید جامعه اسلامى با زنده کردن خاطرات این روز عظیم و تفهیم محتواى آن به فرزندان سرزمینهاى اسلامى و نشر تعالیم نهفته در آن و حساسیت دادن نسبت به آن، یکى از بزرگترین آرمانهاى انسانى اسلام را احیا کند.
آرى، پوشاندن یا پوشیده ماندن «غدیر» پوشیدن یا پوشیده ماندن یکى از روشنترین روزهاى انسان است، و به دیگر سخن، ردّ کردن عظیمترین فریاد، بلکه فریاد نهایى و ابدى وحى است.
تبلور جوهرنمایى در جامعه اسلامى غدیر است، و پایان فریادهاى وحى خدایى غدیر و چون پیامبر ما خاتم پیامبران است باید گفت: آخرین حکم آسمان، حکم روز غدیر است. یعنى ارشاد ابدیت در مسیر حیات انسانى امامت علىبنابىطالب(ع) است...
و امّا سبب تألیف این کتاب...
اسلامىترین کتاب -پس از قرآن کریم و کتب روائى- کتابى است که مسلمین را مستقیماً با پیامبر اکرم(ص) روبهرو سازد و در جریان مستقیم خواستههاى او قرار دهد و به پاى سخنان و دستورات او بنشاند، تا گوش فرا داده و عمل کنند.
اسلامىترین کتاب کتابى است که نگذارد مسلمانان به جریانات پس از درگذشت پیامبر(ص) دچار شوند و قطعات ابرهاى سیاه چون شب ظلمانى میان آنان و رفتار کردن بر طبق دستورات پیامبر(ص) حایل گردد، و سخن او را به گوششان سنگین کند تا جایى که نشنوند که چه مىگوید. اسلامىترین کتاب آن است که چون آن مرد قوىّالصوتِ صحابه -ربیعة بن امیّة بن خَلف-، که در خطبه حجة الوداع پیامبر(ص)، سخنان پیامبر را تکرار مىکرد تا به گوش همه مسلمین برسد، سخنان آخرین و سفارشهاى نهایى پیشواى امّت را به گوش همگان برساند و تا سواحل تاریخ و درون زمانها گسترش دهد... این تألیف ناچیز در همین راستا است.
در این اثر براى خنثى کردن توطئهها و پاسخگویى به شبهات دشمنان، در حدّ توان کوشیده شده است تا با بهرهگیرى از منابع شیعه و سنّى، به برخى از اتهامات مطرح شده پاسخ بگوییم و پرده از توطئههاى شوم آنان برداریم.
امید است این حرکت براى طالبان حق و حقیقت سودمند بوده، گامى هر چند کوچک در افشاى توطئه دشمنان تشیّع باشد.
از همه خوانندگان، به خصوص علما و اندیشمندان مىخواهم تا کاستىها را بر من ببخشایند و عیوب این نوشتار را متذکر شوند.
در پایان کلیه کسانى که مرا در راه آمادهسازى این کتاب یارى دادند، قدردانى مىکنم و پاداش همه را از خداوند متعال مسألت دارم.
على اصغر رضوانى
به نظر برخى، در عصر ما بحث از غدیر و امامت حضرت علی(ع) - که زمان بسیارى از آن گذشته است - بى فایده بلکه زیان آفرین است، زیرا این بحثها مربوط به قضیهاى است تاریخى، که قرنها از وقوعش گذشته است. بحث از این که خلیفه و جانشین بعد از پیامبر(ص) چه کسى بوده و هست؟ على بن ابى طالب(ع)یا ابوبکر؟ در این زمان خالى از فایده است و حتى چه بسا این مباحث در این زمان، جز ایجاد فتنه و نزاع و برانگیختن کینهها، اثر دیگر ندارد؛ به عبارت دیگر در این عصر که احتیاج مبرم به وحدت و تقریب بین مذاهب است، چرا این گونه مباحث که اختلافزا است مطرح مىگردد؟... .
ما به لطف خداوند متعال در صددیم آثار و فواید بحثِ امامت را در این عصر طىّ مطالبى بیان کنیم.
آثار و فواید بحثِ امامت
1 - حقیقت وحدت
از آن جا که اشکال کننده، به واژه «وحدت» اهمیت فراوانى مىدهد، جا دارد ابتدا به مفهوم حقیقى آن بپردازیم:
دو اصطلاح و عنوان مهمّ است که باید در کنار هم مورد توجه خاص قرار گیرد و هیچ کدام را نباید فداى دیگرى کرد: یکى حفظ وحدت و یک پارچگى امّت اسلامى و دیگرى حفظ اصل اسلام.
شک نیست که همه مسلمانان وظیفه دارند این دین حنیف را حفظ کرده و در گسترش آن بکوشند و از این رو همگان در این راه مسئولیت سنگینى دارند، همچنین از آن جا که مسلمانان دشمنان مشترکى دارند که در صددند اصل اسلام و مسلمانان را نابود کنند، باید متحد شده و در حفظ کیان اسلام و مسلمانان بکوشند. ولى این بدان معنا نیست که از وظیفه دیگر شانه خالى کرده و از بیان حقایق مسلّم اسلامى سرباز زنند. هرگز نباید مسئله وحدت یا اتحاد را اصل و هدف قرار داده و حقایق شریعت را فرع و فداى آن نماییم. بلکه بر عکس، اگر اسلام بر وحدت یا اتحاد بین مسلمانان تاکید دارد، براى صیانت و نگهدارى از دین است، حال چگونه ممکن است مسئله «وحدت» براى کسى بسیار مهم جلوه کند؛ به طورى که دست از برخى مسلّمات دین و مذهب بردارد و یا آن که در صدد توجیهات بى مورد آنها برآید.
تاریخ و سیره پیامبر(ص) بهترین شاهد و مؤیّد این مطلب است: پیامبر اکرم(ص) با آن که مىداند بنىامیّه با علی(ع) و بنىهاشم مخالف است و هرگز عدهاى زیر سلطه و ولایت امام علی(ع) نمىروند و امامت او را هرگز نمىپذیرند، اما این مسئله باعث نشد که از بیان حقّ و حقیقت صرف نظر کرده و ولایت و امامت علی(ع) را بیان نکند، بلکه در طول 23 سال بعثت خود در هر جا و هر نحو که ممکن بود و موقعیت داشت، ولایت و امامت علی(ع) را به مردم گوشزد کرد، با این که به طور قطع مىدانست از هنگام وفاتش در این موضوع اختلاف خواهند کرد، بلکه این اختلاف باقى مانده تا روز ظهور امام زمان(ع) ادامه پیدا خواهد کرد، با این همه حقّ را بیان کرد. چرا پیامبر(ص) با این که مىداند تا روز قیامت به سر مسئله امامت علی(ع) اختلاف مىشود، این گونه بر ولایت علی(ع) تأکید مىورزد، که حتّى در روز غدیر براى جلوگیرى از شک و شبهه دست آن حضرت را بالا مىبرد، تا همه ببینند که پیامبر(ص) چه تأکیدى بر ولایت او داشتهاست.
از این جا به خوبى روشن مىشود که بیان حقّ و حقیقت اصل است و در هیچ موقعیّتى نباید از آن صرف نظر کرد؛ حتّى در صورتى که مىدانیم با بیان آن میان مسلمین دو صف ایجاد شده و دو دستگى ایجاد خواهد شد. ولى این بدان معنا نیست که مسلمانان به جان یکدیگر افتاده و هم دیگر را نابود کنند، بلکه با بیان مدّعاى خود، یکدیگر را تحمل کرده و به پیروى از گفتار نیکو دعوت نمایند، ولى در عین حال از دشمن مشترک نیز غافل نباشند. قیام امام حسین(ع) نیز دلیل و شاهد خوبى بر مدعاى ماست، زیرا حضرت(ع) با آن که مىدانست با قیامش بین دو دسته از مسلمانان نزاع خواهد شد، در عین حال هرگز به جهت اتحاد بین مسلمانان از اصل مهم امر به معروف و نهى از منکر غافل نشد.
سیره و روش امام علی(ع) نیز گویاى این مطلب است، زیرا به نظر برخى حضرت مىتوانست با دادن امتیاز بى جا به طلحه و زبیر و معاویه، جلوى جنگ جمل و صفین را بگیرد و با این کار از ایجاد اختلاف بین مسلمانان جلوگیرى کند تا هزاران نفر در این قضیه کشته نشوند، ولى آن حضرت به جهت حفظ اصول اسلام و حقّ و حقیقت و شریعت اسلامى هرگز حاضر نشد از آن حقایق چشم پوشى کند.
پس حقیقت مفهوم «وحدت» - و به عبارت صحیحتر «اتحاد» - آن است که با حفظ عقاید قطعى و مسلم خود در مقابل دشمن مشترک موضع واحدى داشته و از او غافل نباشیم و این بدان معنا نیست که از بحث و گفتگوى علمى محض و خالى از تعصبات پرهیز کنیم، زیرا همه امور در حقیقت براى حفظ شریعت اسلامى است.
از این رو است که امام علی(ع) در بحبوبه جنگِ صفین، از وقت فضیلت نماز سؤال مىکند و بعد از آن که از او سؤال مىشود که اکنون در اوج نبرد چه وقت نماز است؟ در جواب مىفرماید: مگر ما براى غیر از برپایى نماز مىجنگیم؟ لذا نباید هیچ گاه هدف، فداى وسیله گردد.
شیخ محمّد عاشور، معاون رئیس دانشگاه الازهر مصر و رئیس کمیته گفت و گوى بین مذاهب اسلامى در بیان نظریهاى کاملاً منطقى و متین مىگوید: «مقصود از اندیشه تقریب بین مذاهب اسلامى، یکى کردن همه مذاهب و روى گردانى از مذهبى و روى آوردن به مذهبى دیگر نیست، که این به بیراهه کشاندن اندیشه تقریب است. تقریب باید بر پایه بحث و پذیرش علمى باشد تا بتوان با این اسلحه علمى به نبرد با خرافات رفت و باید دانشمندان هر مذهبى در گفت و گوى علمى خود، دانش خود را مبادله کنند، تا در یک محیط آرام بدانند، بشناسند، بگویند و نتیجه بگیرند».
( بازخوانى اندیشه تقریب، اسکندرى، ص 32)
نگاه اهل هر مذهب به نقاط مشترک، باعث همکارى درون گروهى براى زیستن در جامعه جهانى مىشود و نگاه به نقاط اختلاف، در یک بستر علمى و تحقیقاتى، باعث جدّیت و تلاش در بحث و پژوهش علمى براى رسیدن به حقیقت و تبیین آرا و نظرات دیگران مىگردد. نمىتوان در پوشش شعار «تمسک به ولایت اهل بیت:»، آثار و لوازم فقهى اقرار به «شهادتین» را نفى کرد، همان طور که نمىتوان تحت عنوان «وحدت اسلامى» و با شعار براندازى تعصبات، از جهات اختلاف در اصول ایمانى و آثار و لوازم آن چشم پوشى نمود.
نفى تعصّب به معناى عدول از حقایق نیست، بلکه به معناى پایه ریزى مبانى اعتقادى بر موازین علمى و کارشناسانه است - چه در زمینه پژوهش و تحقیق، و چه در زمینه گفت و گو و بحث - تا در نتیجه این نظام فکرى، سلوک اهل مذاهب با یکدیگر بر پایه مدارا و عدم خشونت، شکل گیرد.
2 - وحدت بر محور امام بر حقّ
اسلام بر وحدت میان مسلمانان تأکید فراوانى دارد؛ قرآن کریم مىفرماید:
«اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا»؛ «و نعمت خدا را بر خود یاد کنید آن گاه که دشمنان [یکدیگر] بودید، پس میان دلهاى شما الفت و مهربانى انداخت تا به لطف او برادران هم شدید.»( سوره آل عمران، آیه 103)
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»؛ «و چون کسانى مباشید که پس از آن که دلایل آشکار برایشان آمد، پراکنده شدند و با هم اختلاف پیدا کردند و براى آنان عذابى سنگین است.»( همان، آیه 105)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ «در حقیقت مومنان با هم برادرند.»( سوره حجرات، آیه 10)
«إِنَّ الَّذینَ فَرَّقُوا دینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعًا لَسْتَ مِنْهُمْ فی شَیْءٍ»؛ «کسانى که دین را پراکنده ساختند و فرقه فرقه شدند، تو هیچ گونه مسئول ایشان نیستى.»( سوره انعام، آیه 159)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعًا وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ «و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.»( سوره آل عمران، آیه 103)
«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ»؛ «و با هم نزاع مکنید که سُست شوید و مهابت شما از بین برود.»( انفال، آیه 46)
«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ»؛ «و این امت شما که امتى یگانه است و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستید.»( سوره انبیاء، آیه 92)
با این همه تأکید فراوان که قرآن بر مسئله وحدت اسلامى و اتّحاد دارد، لکن از این نکته نباید غافل بود که وحدت، محور مىخواهد و به تعبیر دیگر کانالى براى رسیدن به وحدت و اتحاد لازم است. تأکید بر اصل وحدت، بدون آن که محور و کانال آن مشخّص شود، کارى لغو و بیهودهاى است.
هرگز قرآن صامت به تنهایى نمىتواند محور وحدت باشد، زیرا به تعبیر امیرالمؤمنین(ع): قرآن داراى وجوهى است که مىتوان لفظ آن را بر هر یک از آن وجوه حمل کرد؛ از این رو مىبینیم که قرآن کریم، با آن که از کتاب آسمانى به «امام» تعبیر مىکند آن جا که مىفرماید: « وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى إِمامًا وَ رَحْمَةً»؛ «و پیش از وى [نیز] کتاب موسى راهبر و مایه رحمت بوده است.»( سوره هود، آیه 17) همچنین از صحف ابراهیم و موسى یاد کرده و مىفرماید: «صُحُفِ إِبْراهیمَ وَ مُوسى»؛ «صحیفههاى ابراهیم و موسى.»( سوره اعلى، آیه 19) ولى در عین حال به آن اکتفا نکرده، ابراهیم(ع) را به عنوان امام ناطق معرفى مىکند و مىفرماید: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ»؛ «و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود و وى آن همه را به انجام رسانید، [خدا به او] فرمود: «من تو را پیشواى مردم قرار دادم.« [ابراهیم] پرسید: «از دودمانم [چطور]؟« فرمود: پیمان من به بیدادگران نمىرسد.»( سوره بقره، آیه 124)
از این جا به خوبى استفاده مىشود که امام صامت که همان کتابهاى آسمانى است، کافى نیست، بلکه نیاز به امام ناطقى است که در موارد اختلاف، بیانگر حقّ و حقیقت باشد. و به تعبیر دیگر او محور حقّ و وحدت اسلامى گردد.
از آیه اعتصام نیز این نکته به خوبى روشن مىشود؛ زیرا مسلمانان را امر مىکند که به ریسمان الهى چنگ زنند؛ یعنى آن که شما را به طور قطع به خداوند مىرساند، کسى جز امام بر حقّ و معصوم نیست، زیرا همان گونه که اشاره شد قرآن داراى ظاهر و باطن متعدّدى. ضابطه بسیار مهم در وحدت اسلامى این است که نتیجه آن باید اتحاد و وحدت بر حقیقتى باشد که پس از بحث و بررسى کارشناسانه خبرگان امر، کشف مىشود. مراد و نتیجه وحدت، دست برداشتن از حقایق نیست، بلکه وحدت در مسیر حقیقت است. آیه اعتصام با تعیین معیار و میزان وحدت در امت اسلامى از این راز بسیار مهمّ پرده بر مىدارد که این وحدت در امّت محقّق نمىشود مگر با اعتصام و تمسک به «حبل اللَّه»؛ چنگ زدن به ریسمان الهى امّت را از تفرقه و فرو افتادن در وادى بدبختىها و فتنههاى تیره و تار نجات مىدهد.
نکته قابل توجه این است که از محور وحدت، به حبل تعبیر شده است. روشن است که این ریسمان دو طرف دارد: یک سوى آن امت و سوى دیگرش خداوند متعال است؛ واسطهاى است بین زمین و آسمان؛ بشر و غیب. پس باید این قطب دایره وحدت و اتحاد، متّصل به عالم غیب و ملکوت باشد تا بتواند حلقه ارتباط عالم شهود با عالم غیب گردد. از همین جا مىتوان نتیجه گرفت که کشتى وحدت باید در بندر حقّ و حقیقت پهلو گیرد و لنگر بیندازد، نه در اسکله هوا و هوس؛ اتحاد بر حقّ و حقیقت مدّ نظر است، نه اتفاق بر هوا و هوس.
بنا بر این، «حقیقت» واقعیتى است که هیچ گونه ربطى به وفاق یا عدم وفاق امّت ندارد. و این، وظیفه امّت است که حقیقت را بیابد و به آن به صورت جمعى - چنگ بزند؛ یعنى پس از درک آن حقیقت، با تطبیق خود بر آن، متّحد گردد. پس «حقیقت»، مولود اتفاقِ امت نیست که هر گاه بر چیزى متفق شد، همان حقّ باشد و هر گاه از چیزى روى گرداند، باطل گردد. همان گونه که حضرت سیدالشهدا(ع)، شجاعانه اتحاد مسلمانان را بر هم زد و علیه یزید قیام کرده و فرمود: «إنّما خرجت لطلب الاصلاح فی أمّة جدّی أرید أن آمر بالمعروف وأنهى عن المنکر.»؛ «من به جهت اصلاح در امّت جدّم قیام کردم و هدف من امر به معروف و نهى از منکر است.» ( بحارالانوار، ج 44، ص 329)اگر نفس اتفاق امّت، ملاک و معیار حق و حقیقت است، دیگر احتیاج به اصلاح ندارد. اصلاح و امر به معروف و نهى از منکر قوىترین برهان است که حقّ، حقانیّت خود را از اجماع مردم کسب نمىکند، بلکه این مردماند که باید خود را بر حق عرضه کنند، و خویش را با آن هماهنگ سازند. با مراجعه به روایاتى که ذیل آیه «اعتصام» وارد شده نیز به این نتیجه مىرسیم که ریسمان خدا همان امامان معصوماند که انسان را به طور قطع و یقین به خداوند متعال مىرسانند. ابن حجر هیتمى این آیه را در ردیف آیاتى آورده که در شأن اهل بیت: وارد شده است. هم چنین مىتوان حدیث ثقلین را مفسّر آیه «اعتصام» دانست، زیرا در آن حدیث، رسول خدا(ع) مؤمنان را امر مىکند که به دو گوهر گران بها چنگ زنند، که همان قرآن و عترت است، تا به حقّ و حقیقت رهنمون شده و از گمراهى رها شوند.( الصواعق المحرقة، ص 90)
ابو جعفر طبرى در تفسیر آیه «اعتصام» مىگوید: مقصود از «اعتصام»، تمسک و چنگ زدن است، زیرا ریسمان، چیزى است که انسان را به مقصد خواهد رساند. از طرف دیگر در برخى از متنهاى حدیث ثقلین، تعبیر «اعتصام» به کار رفته است. از باب نمونه ابن ابى شیبه، حدیث ثقلین را چنین نقل مىکند که پیامبر(ص) فرمود: «انّى ترکت فیکم ما لن تضلّوا بعدى ان اعتصمتم به: کتاب اللَّه و عترتى.».( جامع البیان، ج 4، ص 21)
از این جاست که( المصنّف، ابن ابىشیبه) مفسران و محدثان، حدیث ثقلین را در ذیل آیه شریفه «اعتصام» ذکر کردهاند.
حاکم حسکانى به سند خود از رسول خدا(ص) نقل مىکند: «کسى که دوست دارد سوار بر کشتى نجات شده به ریسمان محکم چنگ زند و اعتصام به ریسمان الهى داشته باشد، باید ولایت علىّ را پذیرفته و به فرزندان هدایتگر او اقتدا کند.( شواهد التنزیل، ج 1، ص 130)
نتیجه این که از آیه شریفه و روایاتى که در تفسیر آن آمده است به خوبى استفاده مىشود که اهل بیت: محور وحدت میان امّت اسلامىاند، و بحث از امامت و ولایت آنان در حقیقت، بحث از محور وحدتى است که قرآن و روایات بر آن تأکید فراوانى داشتهاند. همان گونه که روایات دیگر نیز بر این امر تأکید دارند؛
حاکم نیشابورى به سند خود از ابن عباس نقل مىکند که رسول خدا(ص) فرمود: «ستارگان، امان اهل زمیناند از غرق شدن و اهل بیت من اماناند براى امّتم از اختلاف و هر گاه قبیلهاى از عرب با آنان مخالفت کنند، در میان خودشان اختلاف افتاده و جزء حزب ابلیس مىگردند. ( مستدرک حاکم، ج 2، ص 149)و نیز به سند خود از ابوذر نقل مىکند که او در کنار کعبه ایستاد، دستها را به درِ کعبه گرفت، خطاب به مردم فرمود: اى مردم! هر کس مرا مىشناسد که مىشناسد و هر کس نمىشناسد، من ابوذرم، از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «مثل اهل بیت من مثل کشتى نوح است، هر کس سوار بر آن شود نجات یافته است و هر کس از آن سرپیچى کند غرق شود». آن گاه هر دو حدیث را صحیح مىشمرد.( همان، ج 2، ص 343)
3 - بحث علمى زمینه ساز وحدت
بزرگترین اختلاف بین امّت اسلامى، مسئله امامت و رهبرى است. شهرستانى مىگوید: «بزرگترین خلاف بین امّت، اختلاف در مسئله امامت است، زیرا در هیچ مسئلهاى در اسلام مانند امامت اینقدر شمشیر کشیده نشده است».( الملل و النحل، ج 1، ص 24) لذا هر مسلمانى وظیفه دارد که در راه وحدت مسلمانان بکوشد ولى این بدان معنا نیست که دست از بحث علمىِ خالى از هر گونه تعصّب و عناد بر دارد، زیرا این بحثها به طور قطع در وحدت صفوف مسلمان اثر دارد. هنگامى که هر کدام از فرقههاى مسلمانان، پى به عقاید واقعى فرقه دیگر برده و بداند که او نیز عقائدش مستند به عقل و قرآن و سنت است. کینه و دشمنى نسبت به یکدیگر کمتر مىشود. بخش مهّم کینهها و دشمنىها به این خاطر است که مسلمانان از عقاید یکدیگر بى خبرند و یا بدون دلیل مىدانند. اگر شیعه را به جهت اعتقاد به بدا متهم به کفر مىکنند، تقیه را به نفاق نسبت مىدهند، به خاطر آن است که از حقیقت این اعتقاد و عمل ناآگاهاند، که بخشى از آن به کوتاهى ما در عرضه نمودن عقاید خودمان باز مىگردد. مسئله امامت نیز از این موضوع مستثنا نیست اگر اهل سنت اعتقاد شیعه امامیه را در مسئله امامت و شرایط آن غلوّ مىدانند، به جهت آن است که ما به طور علمى و صحیح آن را معرفى نکردهایم، و هر جا که خوب عمل کردیم تا حدود زیادى موفق بودهایم و زمینهساز وحدت مسلمانان شدهایم. اینک به نمونه هایى از این قبیل اشاره مىکنیم:
الف - تمایل به حق
1 - شیخ محمود شلتوت، رئیس دانشگاه الأزهر مصر در عصر خود، بعد از مطالعه فراوان در فقه شیعه و مرجعیت اهل بیت: پى به اعتبار شیعه جعفرى برده و فتواى معروف خود را در جواز تعبّد به مذهب جعفرى صادر مىکند و مىفرماید: «مذهب جعفرى، معروف به مذهب شیعه امامى اثناعشرى، مذهبى است که تعبّد به آن شرعاً جایز است، همانند سایر مذاهب اهل سنت، لذا سزاوار است بر مسلمانان که آن را شناخته و از تعصّبِ به ناحقّ نسبت به مذاهبى معیّن خلاصى یابند».( اسلامنا، رافعى، ص 59 ؛ مجله رسالة الاسلام، تاریخ 13 ربیع الاول 1378 هجرى، قاهره)
2 - شیخ أزهر، دکتر محمّد محمّد فحّام نیز در تقریظى که بر فتواى شلتوت نوشت نظر او را تأیید کرده، فرمود: «من از شیخ محمود شلتوت و اخلاق، علم، گستردگى اطلاع، بهرهمندى از لغت عرب، تفسیر قرآن و اصول فقه او در عجبم. او فتوا به جواز تعبد به مذهب شیعه امامیه را صادر کرده است. شک ندارم که فتواى او اساس محکمى دارد، که اعتقاد من نیز همان است».( فی سبیل الوحدة الإسلامیة، ص 64)
و نیز مىفرماید: «خدا رحمت کند شیخ شلتوت را که به این معناى کریم التفات نمود و با آن فتواى صریح و شجاعانهاى که صادر کرد خودش را جاودانه ساخت، او فتوا به جواز عمل به مذهب شیعه امامیه داد، از آن جهت که مذهبى است فقهى و اسلامى، و اعتماد آن بر کتاب و سنت و دلیل محکم است...».( همان)
3 - شیخ محمّد غزالى نیز مىگوید: «من معتقدم که فتواى استاد اکبر؛ شیخ محمود شلتوت، راه طولانى را در تقریب بین مسلمان پیموده است... عمل او در حقیقت تکذیب خیالاتى است که مستشرقین در سر مىپروراندند، آنان در این خیال بودند که کینهها و اختلافاتى که بین مسلمانان است بالاخره روزى امت اسلامى را از هم پاشیده قبل از آن که به وحدت برسند و تحت لواى واحد در آیند، آنان را نابود خواهد کرد. ولى این فتوا در نظر من شروع راه و اولین کار است».( دفاع عن العقیدة والشریعة، ص 257)
4 - عبدالرحمن نجار، مدیر مساجد قاهره مىگوید: «ما نیز فتواى شیخ شلتوت را محترم شمرده و به آن فتوا مىدهیم و مردم را از انحصار در مذاهب چهار گانه بر حذر مىداریم. شیخ شلتوت، امامى است مجتهد، رأى او صحیح و عین حقّ است، چرا باید در اندیشه و فتاوایمان، اکتفا بر مذاهب معیّنى نماییم، در حالى که همه آنان مجتهد بودند؟».( فى سبیل الوحدة الاسلامیة، ص 66)
5 - استاد احمد بک، استاد شیخ شلتوت و ابوزهره مىگوید: «شیعه امامیه همگى مسلماناند و به خدا و رسول و قرآن و هر چه پیامبر(ص) آورده، ایمان دارند. در میان آنان از قدیم و جدید فقیهانى بزرگ و علمایى در هر علم و فنّ دیده مىشود. آنان تفکّرى عمیق داشته و اطلاعاتى وسیع دارند. تألیفات آنان به صدها هزار مىرسد و من بر مقدار زیادى از آنها اطلاع پیدا نمودم».( تاریخ التشریع الاسلامى)
6 - شیخ محمّد ابوزهره نیز مىنویسد: «شکى نیست که شیعه، فرقهاى است اسلامى،... هر چه مىگویند به خصوص قرآن یا احادیث منسوب به پیامبر(ص) تمسک مىکنند. آنان با همسایگان خود از سنّىها دوست بوده و از یکدیگر نفرت ندارند».( تاریخ المذاهب الاسلامیّة، ص 39)
7 - استاد محمود سرطاوى، یکى از مفتیان اردن مىگوید: «من همان مطلبى را که سلف صالحمان گفتهاند مىگویم و آن این که شیعه امامیه برادران دینى ما هستند، بر ما حق اخوّت و برادرى دارند و ما نیز بر آنان حقّ برادرى داریم».( مجله رسالة الثقلین، شماره 2، سال اوّل 1413 هجرى، ص 252)
8 - استاد عبدالفتاح عبدالمقصود نیز مىگوید: «به عقیده من شیعه تنها مذهبى است که آینه تمام نما و روشن اسلام است و هر کسى که بخواهد بر اسلام نظر کند باید از خلال عقائد و اعمال شیعه نظر نماید. تاریخ بهترین شاهد است بر خدمات فراوانى که شیعه در میدانهاى دفاع از عقیده اسلامى داشته است».( فى سبیل الوحدة الاسلامیة)
9 - دکتر حامد حنفى داود، استاد ادبیات عرب در دانشکده زبان قاهره مىگوید: «از این جا مىتوانم براى خواننده متدبّر آشکار سازم که تشیع آن گونه که منحرفان و سفیانىها گمان مىکنند که مذهبى است نقلى محض، یا قائم بر آثارى مملو از خرافات و اوهام و اسرائیلیات، یا منسوب به عبد اللَّه بن سبأ و دیگر شخصیتهاى خیالى در تاریخ، نیست، بلکه تشیع در روش علمى جدید ما به عکس آن چیزى است که آنان گمان مىکنند. تشیع اولین مذهب اسلامى است که عنایت خاصى به منقول و معقول داشته است و در میان مذاهب اسلامى توانسته است راهى را انتخاب کند که داراى افق گستردهاى است. و اگر نبود امتیازى که شیعه در جمع بین معقول و منقول پیدا کرده هرگز نمىتوانست به روح تجدّد در اجتهاد رسیده و خود را با شرایط زمان و مکان وفق دهد به حدّى که با روح شریعت اسلامى منافات نداشته باشد».( نظرات فى الکتب الخالدة، ص 33)
او همچنین در تقریظى که بر کتاب عبداللَّه بن سبأ زده مىگوید: «سیزده قرن است که بر تاریخ اسلامى مىگذرد و ما شاهد صدور فتواهایى از جانب علما بر ضدّ شیعه هستیم، فتاوایى ممزوج با عواطف و هواهاى نفسانى. این روش بد سبب شکاف عظیم بین فرقههاى اسلامى شده است. و از این رهگذر نیز علم و علماى اسلامى از معارف بزرگان این فرقه محروم گشتهاند، همان گونه که از آراى نمونه و ثمرات ذوقهاى آنان محروم بودهاند. و در حقیقت خساراتى که از این رهگذر بر عالم علم و دانش رسیده، بیشتر است از خساراتى که توسط این خرافات به شیعه و تشیع وارد شده است، خرافاتى که در حقیقت، ساحت شیعه از آن مبرّا است. و تو را بس، این که امام جعفر صادق (ت 148ه’.) پرچم دار فقه شیعى - استاد دو امام سنّى است: ابوحنیفه نعمان بن ثابت (ت 150ه’.) و ابىعبداللَّه مالک بن انس (ت 179ه’.) و در همین جهت است که ابو حنیفه مىگوید: اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک مىشد. مقصود او همان دو سالى است که از علم فراوان جعفر بن محمّد بهرهها برده بود. و مالک بن انس مىگوید: من کسى را فقیهتر از جعفر بن محمّد ندیدم».( عبد اللَّه بن سبأ، ج 1، ص 13)
10 - دکتر عبد الرحمن کیالى یکى از شخصیتهاى حلب در نامه خود به علامه امینى؛ مىنویسد: «عالم اسلامى همیشه نیاز شدید به مثل این تحقیقات دارد... چرا بعد از وفات رسول اعظم، بین مسلمین اختلاف شد و در نتیجه بنى هاشم از حقّ خود محروم شدند؟ و نیز سزاوار است که از عوامل انحطاط و انحلال مسلمانان سخن به میان آید، چه شد که مسلمانان به این وضع امروز مبتلا شدهاند؟ آیا ممکن است آن چه از دست مسلمانان رفته با رجوع به تاریخ اصیل و اعتماد بر آن، باز گرداند؟».( الغدیر، ج 4، ص 4 و 5)
11 - استاد ابوالوفاء غنیمى تفتازانى، مدرّس فلسفه اسلامى در دانشگاه الأزهر مىگوید: «بسیارى از بحث کنندگان در شرق و غرب عالم، از قدیم و جدید، دچار احکام نادرست زیادى بر ضدّ شیعه شدهاند که با هیچ دلیل یا شواهد نقلى سازگار نیست. مردم نیز این احکام را دست به دست کرده و بدون آن که از صحت و فساد آن سؤال کنند، شیعه را به آنها متهم مىنمایند. از جمله عواملى که منجرّ به بىانصافى آنان نسبت به شیعه شد، جهلى است که ناشى از بى اطلاعى آنان نسبت به مصادر شیعه است و در آن اتهامات تنها به کتابهاى دشمنان شیعه مراجعه نمودهاند».( مع رجال الفکر فى القاهرة، ص 40)
ب - اعتراف به حقّ
طرح مباحث علمى محض و عارى از تعصّب و جدال غیر احسن و تالیف در آنها، نه تنها منجرّ به تمایل برخى از شخصیتهاى طراز اوّل اهل سنت در اعتراف به جواز تعبّد به مذهب جعفرى و قبول شیعه امامیه به عنوان مذهبى که داراى اصول و فروع مستند به عقل و قرآن و حدیث است، شد، بلکه باعث شد که عدهاى دیگر از بزرگان اهل سنت مذهب خود را رها کرده، مذهب تشیع را در آغوش بگیرند. و اعتراف کنند که حقّ یکى است و آن در هیچ مذهبى جز تشیع که همان مذهب اهلبیت: است، نیست. اینک تعدادى از این اشخاص را معرفى مىکنیم:
1 - علامه شیخ محمّد مرعى، امین انطاکى
او در قریه عنصو از توابع انطاکیه در سال 1314ه’ متولد شد. مذهب شافعى داشت. به همراه برادرش احمد براى فراگیرى علوم به مصر عزیمت نمود و بعد از طىّ مراحل مقدماتى از شخصیتهاى طراز اوّل ازهر؛ از قبیل: شیخ مصطفى مراغى، محمود ابوطه مهنى، شیخ رحیم و دیگران استفاده کرده و به درجات عالى از علم رسید. هنگام بازگشت به وطن، بزرگان ازهر از آندو دعوت کردند که در مصر باقى مانده و هر کدام تدریس در ازهر را به عهده گرفته و شاگردان را از علوم خود سیراب کنند، ولى نپذیرفته و به شهر خود باز گشتند. با گذشت زمانى نه چندان دور با مطالعه کتابها به حقانیّت شیعه پىبرده و هر دو برادر داخل در مذهب تشیع مىشوند.
شیخ محمّد در کتاب خود «لماذا اخترت مذهب الشیعة» مىگوید: «به طور قطع خداوند مرا هدایت کرد. و برایم تمسک به مذهب حقّ مقدّر فرمود؛ یعنى مذهب اهلبیت:، مذهب نوه رسول خدا(ص) امام جعفر بن محمّد صادق...
او در عوامل و اسبابى که منجرّ به تمسک به مذهب اهل بیت: شد مىگوید:
اولاً: مشاهده کردم که عمل به مذهب شیعه مجزى است و ذمه مکلف را به طور قطع برى مىکند. بسیارى از علماى اهل سنت - از گذشته و حال - نیز به صحّت آن فتوا دادهاند...
ثانیاً: با دلایل قوى، برهانهاى قطعآور و حجتهاى واضح، که مثل خورشید درخشان در وسط روز است، ثابت شد حقانیت مذهب اهلبیت: و این که آن مذهب همان مذهبى است که شیعه آن را از اهلبیت: اخذ کرده و اهل بیت نیز از رسول خدا و او از جبرائیل و او از خداوند جلیل اخذ کرده است...
ثالثاً: وحى در خانه آنان نازل شد و اهل خانه از دیگران بهتر مىدانند که در خانه چیست. لذا بر عاقل مدبّر است که دلیلهایى که از اهل بیت: رسیده رها نکرده، و نظر بیگانگان را دنبال نکنند.
رابعاً: آیات فراوانى در قرآن کریم وارد شده که دعوت به ولایت و مرجعیت دینى آنان نموده است.
خامساً: روایات فراوانى از پیامبر اکرم(ص) نقل شده که ما را به تعبد به مذهب اهلبیت: دعوت مىکند، که بسیارى از آنها را در کتاب الشیعة و حججهم فى التشیع آوردهام.
2 - علامه شیخ احمد امین انطاکى
او برادر شیخ محمّد امین است که بعد از مطالعه کتاب المراجعات سید شرفالدین عاملى و تدبّر و تفکر در مطالب آن، از مذهب خود عدول کرده، مذهب تشیع را انتخاب نموده است. او نیز در مقدمه کتابش فى طریقى إلى التشیع مىگوید: «سبب تشیع من گفتارى است از پیامبر اکرم که تمام مذاهب اسلامى بر آن اتفاق نظر دارند. پیامبر(ص) فرمود: «مثل اهل بیت من همانند کشتى نوح است، هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کسى از آن سرپیچى کرد غرق شد». ملاحظه کردم که اگر از اهلبیت: پیروى کرده و احکام دینم را از آنان اخذ کنم بدون شک نجات یافتهام. اگر آنان را رها کرده و احکام دین خود را از غیر آنان اخذ نمایم، از گمراهان خواهم بود...».
و نیز مىفرماید: «با تمسک به مذهب جعفرى، ضمیر و درونم آرامش یافت. مذهبى که در حقیقت مذهب آل بیت نبوت: است، که درود و سلام خدا تا روز قیامت بر آنان باد. به عقیدهام از عذاب خداوند متعال با پذیرفتن ولایت آل رسول:، نجات یافتهام، زیرا نجات جز با ولایت آنان نیست...».
3 - دکتر محمّد تیجانى سماوى
او در تونس متولد شد. و بعد از گذر از ایام طفولیّت، به کشورهاى عربى مسافرت نمود، تا بتواند از شخصیتهاى مختلف علمى بهرهمند شود. در مصر، علماى الازهر از او درخواست کردند که در آنجا بماند و طلاب الأزهر را از علم فراوان خود بهرهمند سازد، ولى قبول نکرد و در عوض سفرى که به عراق داشت، با مباحثات فراوان با علماى شیعه امامیه، مذهب تشیع را انتخاب نمود و الآن در دنیا از مروّجین تشیع شناخته مىشود. و کتابهایى را نیز در دفاع از این مذهب تألیف نموده است.
او در بخشى از کتابش مىگوید: «شیعه ثابت قدم بوده و صبر کرده و به حقّ تمسک کرده است... و من از هر عالمى تقاضا دارم که با علماى شیعه مجالست کرده و با آنان بحث نماید، که به طور قطع از نزد آنان بیرون نمىآید جز آن که به مذهب آنان که همان تشیع است، بصیرت خواهد یافت... آرى من جایگزینى براى مذهب سابق خود یافتم و سپاس خداوندى را که مرا بر این امر هدایت نمود و اگر هدایت و عنایت او نبود، هرگز بر این امر هدایت نمىیافتم.
ستایش و سپاس خدایى را سزاست که مرا بر فرقه ناجیه راهنمایى کرد؛ فرقهاى که مدتّها با زحمت فراوان در پى آن بودم. هیچ شک ندارم هر کس به ولاى على و اهل بیتش تمسک کند به ریسمان محکمى چنگ زده که گسستنى نیست. روایات پیامبر(ص) در این مورد بسیار است، روایاتى که مورد اجماع مسلمین است. عقل نیز به تنهایى بهترین راهنما براى طالب حق است... آرى، به حمد خدا، جایگزین را یافتم، و در اعتقاد به امیرالمؤمنین و سید الوصیین امام على بن ابىطالب(ع)، به رسولخدا(ص) اقتدا کردم، و نیز در اعتقاد به دو سیّد جوانان اهل بهشت و دو دسته گل از این امّت، امام ابو محمّد حسن زکّى و امام ابو عبداللَّه حسین، و پاره تن مصطفى خلاصه نبوت، مادر امامان و معدن رسالت و کسى که خداوند عزیز به غضب او غضبناک مىشود، بهترین زنان، فاطمه زهرا.
به جاى امام مالک، با استاد تمام امامان، امام جعفر صادق(ع) و نه نفر از امامان معصوم از ذریه حسین و امامان معصوم را برگزیدم...».
او بعد از ذکر حدیث «باب مدینة العلم» مىگوید: «چرا در امور دین و دنیاى خود از علی(ع) تقلید نمىکنید، اگر معتقدید که او باب مدینه علم پیامبر(ص) است؟ چرا باب علم پیامبر(ص) را عمداً ترک کرده و به تقلید از ابوحنیفه و مالک و شافعى و احمد بن حنبل و ابن تیمیه پرداختهاید، کسانى که هرگز در علم، عمل، فضل و شرف به او نمىرسند؟
آن گاه خطاب به اهل سنت نموده مىگوید: «اى اهل و عشیره من! شما را به بحث و کوشش از حقّ و رها کردن تعصّب دعوت مىکنم، ما قربانیان بنىامیه و بنىعباسیم، ما قربانیان تاریخ سیاهیم. قربانىهاى جمود و تحجر فکرى هستیم که گذشتگان براى ما به ارث گذاشتهاند.
او کتابهایى در دفاع از تشیع نوشته که برخى از آنها عبارتند از: ثم اهتدیت، لأکون مع الصادقین، فاسألوا أهل الذکر، الشیعة هم أهل السنة، اتقوا اللَّه.
4 - نویسنده معاصر، صائب عبدالحمید
او شخصیتى عراقى است که با سفر به ایران و تحقیقات فراوان، با عنایات خداوند مذهب اهل سنت را رها و تشیع را انتخاب نموده است. او در بخشى از کتاب خود مىنویسد: «من اعتراف مىکنم بر نفس خود که اگر رحمت پروردگار و توفیقات او مرا شامل نمىشد، به طور حتم نفس معاندم مرا به زمین مىزد. این امر نزدیک بود و حتّى یک بار نیز اتفاق افتاد. ولى خداوند مرا کمک نمود. با اطمینان خاطر به هوش آمدم در حالى که خود را در وسط کشتى نجات مىیافتم، مشغول به آشامیدن آب گوارا شدم و الآن با تو از سایههاى بهارى آن گلها سخن مىگویم.
بعد از اطلاع دوستانم از این وضع همگى مرا رها نموده به من جفا کردند. یکى از آنان که از همه داناتر بود به من گفت: آیا مىدانى که چه کردى؟ گفتم: آرى، تمسک کردم به مذهب امام جعفر صادق، فرزند محمّد باقر، فرزند زین العابدین، فرزند سیّد جوانان بهشت، فرزند سید وصیین و سیده زنان عالمیان و فرزند سید مرسلین. او گفت: چرا این گونه ما را رها کردى، و مىدانى که مردم در حقّ ما حرفها مىزنند؟ گفتم: من آنچه رسولخدا(ص) فرموده مىگویم. گفت چه مىگویى: گفتم: سخن رسولخدا(ص) را مىگویم که فرمود: «من در میان شما چیزهایى قرار مىدهم که با تمسک به آنها بعد از من گمراه نمىشوید: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم». و گفتار پیامبر(ص) در حق اهلبیتش که فرمود: «اهل بیتم کشتىهاى نجات اند، که هر کس بر آنها سوار شود، نجات یابد».
صائب عبدالحمید کتابهایى را نیز در دفاع از اهل بیت: و تشیع نوشته که برخى از آنها عبارتند از: منهج فى الانتماء المذهبى وابن تیمیه، حیاته، عقائده و تاریخ الاسلام الثقافى و السیاسى.
5 - استاد صالح الوردانى
او نیز از جمله کسانى است که با مطالعات فراوان پى به حقانیت تشیع برده، و مذهب اهل سنت را رها کرده تشیع را انتخاب مىکند. او از جمله کسانى است که بدون خوف و ترس از کسى، به طور علنى اعتراف به تشیع نموده و مردم را نیز در مصر به آن مذهب دعوت مىنماید.
در بخشى از کتاب خود الخدعة، رحلتى من السنة الى الشیعة مىنویسد: «در مدتى که سنّى بودم، مردم را به عقل گرایى دعوت کرده و شعار عقل را سر دادم، ولى در میان قوم خود جایگاهى نیافتم و از هر طرفى تهمتها و شایعات علیه خود شنیدم... و من به خوبى مىدانستم که کوتاه آمدن از عقل یعنى ذوب شدن در پیشینیان و در نتیجه انسان بدون هیچ شخصیتى خواهد بود که واقع را بر او روشن کند... من هرگز چیزى را بدون تحقیق و دقت نظر نمىگویم... عقلگرایى من عامل اساسى در تمایلم به سوى تشیع و خطّ اهلبیت: و اختیار مذهب آنان بود...».( صالح الوردانى، الخدعة، العقل المسلم بین أغلال السلف وأوهام الخلف)
6 - استاد معتصم سید احمد سودانى
او با مطالعات فراوان در تاریخ و حدیث، به حقانیت مذهب اهلبیت: پى برده و با رها کردن مذهب خود، تشیع را انتخاب مىکند. او در توصیف و وجه نام گذارى کتابش، بنور فاطمة اهتدیت مىگوید: «هر انسانى در اندرون خود نورى رإ احساس مىکند که راهنماى به حق است، ولى هواهاى نفسانى و پیروى از گمان بر آن نور پرده مىاندازد، لذا انسان نیازمند تذکّر و بیدارى است و فاطمه(س) اصل آن نور است. من آن نور را دائماً در وجود خود احساس مىکنم...».( المتحّولون، ج 1، ص 123)
او نیز درباره نظریه عدالت صحابه مىگوید: «عدالت صحابه نظریهاى است که اهل سنت در مقابل عصمت اهل بیت: جعل نمودند، و چقدر بین این دو فرق است. عصمت اهل بیت: حقیقتى است قرآنى و پیامبر(ص) نیز بر آن تأکید دارد و در واقع نیز تحقّق پیدا کرده است. امّا نظریه عدالت صحابه، مخالف قرآن کریم است. همان گونه که پیامبر(ص) نیز تصریح بر خلاف آن نموده است، بلکه خود صحابه به بدعت هایى که در زمان پیامبر(ص) و نیز بعد از آن ایجاد کردند، اقرار نمودند».( همان، ج 3، ص 126)
و نیز مىفرماید: «من در وجود خود چیزى مىیابم و احساس مىکنم، که نمىتوانم توصیفش کنم. ولى نهایت تعبیرى که مىتوانم از آن داشته باشم این که: هر روز احساس مىکنم که به جهت تمسّک به ولاى اهلبیت: در خود قرب بیشترى به خداوند متعال پیدا کردهام، و هر چه در کلمات آنان بیشتر تدبر مىکنم معرفت و یقینم به دین بیشتر مىشود. معتقدم اگر تشیع نبود، از اسلام خبرى نبود. و هر گاه در صدد تطبیق و پیاده کردن تعلیمات اهلبیت: در خود بر مىآیم، لذت ایمان و لطافت یقین را در خود احساس مىکنم. و هنگامى که دعاهاى مبارکى را که از طریق اهل بیت: رسیده و در هیچ مذهبى یافت نمىشود، قرائت مىکنم، شیرینى مناجات پروردگار را مىچشم...».( همان، ج 3، ص 127)
7 - وکیل مشهور مصرى، دمرداش عقالى
او از شخصیتهاى مشهور و بارز مصرى است که در شغل وکالت مدتهاست فعالیّت مىکند. هنگام تحقیق در یک مسئله فقهى و مقایسه آرا در آن مسئله، فقه و استنباطهاى شیعه امامیه را از دیگر مذاهب فقهى قوىتر مىیابد و همین مسئله بارقههاى تشیع را در دلش روشن مىگرداند، تا این که حادثهاى عجیب سرنوشت او را به کلّى عوض کرده و او را مفتخر به ورود در مذهب تشیع مىنماید و آن، این بود که: وقتى گروهى از حجّاج ایرانى همراه با حدود بیش از بیست کارتن کتاب اعتقادى وارد عربستان مىشوند. تمام کتابها از طرف حکومت مصادره مىشود. سفیر ایران در زمان شاه، موضوع را با ملک فیصل در میان مىگذارد. او نیز به وزارت کشور عربستان مىنویسد تا به موضوع رسیدگى کنند. وزیر کشور دستور مىدهد که تمام کتابها را بررسى کرده، اگر مشکلى ندارد آن را به صاحبش برگردانند. در آن زمان «دمرداش عقالى» در حجاز به سر مىبرد، از او خواستند که این کتابها را بررسى کند و در نهایت رأى و نظر قانونى خود را بدهد. او با مطالعه این کتابها به حقانیّت تشیع پى مىبرد و از همان موقع قدم در راه اهل بیت: مىگذارد...».( همان، ج 3، ص 87و86، به نقل از صالح الوردانى)
8 - علّامه دکتر محمّد حسن شحّاته
او نیز که استاد سابق دانشگاه ازهر است پس از مطالعات فراوان در رابطه با شیعه امامیّه پى به حقّانیّت این فرقه برده و در سفرى که به ایران داشت در سخنرانى خود براى مردم اهواز مىگوید:
«عشق به امام حسین(ع) سبب شد که از تمامى موقعیّتهایى که داشتم دستبردارم.»
و در قسمتى دیگر از سخنانش مىگوید: «اگر از من سؤال کنند: امام حسین(ع) را در شرق یا غرب مىتوان یافت؟ من جواب مىدهم که امام را مىتوان در درون قلب من دید و خداوند توفیق تشرّف به ساحت امام حسین(ع) را به من داده است».
وى در ادامه مىگوید: «50 سال است که شیفته امام علی(ع) شدهام و سالهاست که هالهاى از طواف پیرامون ولایت امام علی(ع) در خود مىبینم».( به نقل از روزنامه جمهورى اسلامى، شماره 6771، قسمتى از سخنرانى ایشان در اهواز)
9 - عالم فلسطینى شیخ محمّد عبدالعال
او کسى است که بعد از مدّتها تحقیق در مذهب تشیع، پى به حقانیّت آن برده، و به اهلبیت: اقتدا نموده است. در مصاحبهاى مىگوید: «...از مهمترین کتابهایى که قرائت کردم کتاب المراجعات بود، که چیزى بر ایمان من نیفزود و تنها بر معلوماتم اضافه شد. تنها حادثهاى که مطلب را نهایى کرده و مرا به ولایت اهلبیت: رهنمون ساخت. این بود که: روزى در پیاده رو، رو به روى مغازه یکى از اقوامم نشسته بودم، مغازهاى کوچک بود. شنیدم که آن شخص به یک نفر از نوههاى خود امر مىکند که به جاى او در مغازه بنشیند، تا نماز عصر را به جاى آورد. من به فکر فرو رفتم، که چگونه یک نفر مغازه خود را رها نمىکند تا به نماز بایستد، مگر آن که کسى را به جاى خود قرار دهد که بتواند حافظ اموالش باشد، حال چگونه ممکن است که پیامبر اکرم(ص) یک امّتى را بدون امام و جانشین رها کند!! به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهد بود...
هنگامى که از او سؤال شد که آیا الآن که در شهر غربت لبنان به سر مىبرى احساس وحشت و تنهایى نمىکنى؟. او در جواب مىگوید: «به رغم این که عوارض و لوازم تنهایى زیاد و شکننده است، ولى در من هیچ اثرى نگذاشته و هرگز آنها را احساس نمىکنم؛ زیرا در قلبم کلام امیرالمؤمنین را حفظ کردهام که فرمود: «اى مردم هیچ گاه از راه حق به جهت کمى اهلش وحشت نکنید».( همان، ج 3، ص 113)
او نیز مىگوید: «مردم به خودى خود به دین اهل بیت: روى خواهند آورد، زیرا دین فطرت است، ولى چه کنیم که این دین در زیر چکمههاى حکومتها قرار گرفته است».
و نیز در پاسخ این سؤال که آیا ولایت احتیاج به بیّنه و دلیل دارد مىگوید: «ما معتقدیم که هر چیزى احتیاج به دلیل دارد مگر ولایت اهلبیت:، که دلیل محتاج به آن است...».( همان، ج 3، ص 117)
و نیز مىگوید: «هر کسى که دور کعبه طواف مىکند -دانسته یا ندانسته، جبرى باشد یا اختیارى یا امر بین الامرى- در حقیقت به دور ولایت طواف مىکند، زیرا کعبه مظهر است و مولود آن، جوهر، و هر کسى که برگرد مظهر طواف مىکند در حقیقت به دور جوهر طواف مىکند».( همان)
10 - مجاهد و رهبر فلسطینى محمّد شحّاده
او کسى است که هنگام گذراندن محکومیّت خود در زندانهاى اسرائیل با بحثهاى فراوانى که با شیعیان لبنانى در بند زندانهاى اسرائیل داشت پى به حقانیت شیعه برد و با انتخاب تشیع و مذهب اهلبیت: از دعوت کنندگان صریح و علنى مردم فلسطین به اهلبیت: شد. اینک قسمتهایى از مصاحبهاى را که با او انجام گرفته نقل مىنماییم: «بازگشت فلسطین به محمّد و علىّ است». «من آزاد مردان عالم را به اقتدا و پیروى از امام و پیشواى آزاد مردان؛ حسین(ع) دعوت مىکنم».
و نیز مىفرماید: «من هم دردى فراوانى با مظلومیّت اهلبیت پیامبر(ص) دارم و احساسم این است که على بن ابىطالب(ع) حقاً مظلوم بود. و این احساس به مظلومیّت آن حضرت(ع) در من عمیقتر و ریشه دارتر شده، هر گاه که ظلم اشغالگرى در فلسطین بیشتر مىشود.
جهل من به تشیع عامل این بود که در گذشته در تسنّن باقى بمانم. و امیدوارم که من آخرین کسى نباشم که مىگویم: «ثم اهتدیت». رجوع من به تشیع هیچ ربطى به مسئله سیاسى ندارد که ما را احاطه کرده است. من همانند بقیه مسلمانان افتخارها و پیروزىهایى را که مقاومت در جنوب لبنان پدید آورد در خود احساس مىکنم، که در درجه اوّل آن را«حزب اللَّه» پدید آورد. ولى این بدان معنا نیست که عامل اساسى در ورود من در تشیع مسائل سیاسى بوده است، بلکه در بر گرفتن عقیده اهلبیت: از جانب من، در نتیجه پذیرش باطنى من بوده و تحت تأثیر هیچ چیز دیگرى نبوده است. راه اهلبیت: راه حقّ است که من به آن تمسک کردهام». «تشیع من عقیدتى است نه سیاسى». «زود است که در نشر مذهب امامى در فلسطین بکوشم و از خداوند مىخواهم که مرا در این امر کمک نماید».
«امام قائم آل بیت نبّوت(ع) براى ما برکتها و فیضهایى دارد که موجب تحرک مردم فلسطین است. و در ما جنب و جوشى دائمى ایجاد کرده، که نصرت و پیروزى را در مقابل خود مشاهده مىکنیم و فرج او را نزدیک مىبینیم ان شاءاللَّه. و من با او از راه باطن ارتباط دارم و با او نجوا مىکنم و از او مىخواهم که ما را در این موقعیت حساس مورد توجه خود قرار دهد».
«آزاد مردان عالم خصوصاً مسلمانان با اختلاف مذاهب را نصیحت مىکنم که قیام حسین(ع) و نهضت او بر ضد ظلم را سرمشق خود قرار داده و هرگز سکوت بر ظلمى را که آمریکا، شیطان بزرگ و اسرائیل آن غده سرطانى که در کشورهاى اسلامى رشد کرده، رو اندازد».
من در کنفرانسها و جلساتى که در فلسطین تشکیل مىشود و مرا براى سخنرانى دعوت مىکنند، در حضور هزاران نفر، تمام کلمات و سخنان خود را بر محور مواقف و سیره اهلبیت پیامبر(ص) قرار مىدهم که این سخنان سهم به سزایى در تغییر وضع موجود در جامعه فلسطین رابطه با اهلبیت: داشته، و این روش را ادامه مىدهم تا این که مردم قدر آنان را بدانند و با اقتدا به آنان به اذن و مشیّت خداوند به پیروزى برسند...».
«زود است که با مشیّت خداوند با گروهى از برادران مؤمنم مذهب اهل بیت: را در فلسطین منتشر خواهیم کرد تا این که زمینه ساز ظهور مهدى آلمحّمد عجلاللَّه تعالى فرجه الشریف گردد».
هنگامى که رئیس علماى ازهر مصر به طور صریح به جهت نشر تشیع و دفاع از آن، او را مورد هجوم قرار داد، در جواب فرمود: «من تنها [این را] مىگویم: بار خدایا قوم مرا هدایت کن، که آنان نمىدانند...» سپس مىگوید: «من مردود کلامى را که به زبان جارى کرد: که جهل و نادانى من نسبت به مذهب شیعه باعث شد که وارد تشیع شو و تنها بر این نکته تأکید مىکنم که در حقیقت این جهل به تشیع بود که مرا در مذهب تسنن تا به حال باقى گذارد، تا الآن که به حقانیّت آن اعتراف مىکنم».( المتحولون، ج 1، ص 709)
11 - طبیب فلسطینى اسعد وحید قاسم
او نیز بعد از مطالعات بسیار در رابطه با شیعه، تشیع را انتخاب نمود و از راههاى مختلف در صدد اثبات حقانیّت و نشر تشیع بر آمد و در این راه سعى و کوشش فراوان نمود. در مصاحبهاى که با او انجام گرفته مىگوید: «به عقیده من تشیع همان اسلام است و اسلام نیز همان تشیع». او نیز تألیفاتى در دفاع از مذهب تشیع دارد که از( همان، ج 1، ص 462)
آن جمله مىتوان به ازمة الخلافة و الامامة و آثارها المعاصرة اشاره کرد.
لازم به ذکر است که حقّانیّت تشیّع باعث گرایش تعداد فراوان از پیروان اهلسنّت و سایر ادیان به این مذهب گردیده و انسانهاى پاک نهاد و حقیقتگرا؛ پس از درک حقّانیت شیعه، پیرو این مکتب پویا و مقدّس مىشوند.
آنچه در این مختصر آورده شد، نتها به عنوان نمونه مطرح گردید.
4 - تعیین مرجع دینى
مسئله امامت دو جنبه دارد: یکى جنبه تاریخى و دیگرى دینى. بر فرض که از جنبه تاریخى عصر آن گذشته باشد، از جنبه دینى، اثر آن تاکنون باقى است و تا روز قیامت نیز باقى خواهد ماند. اگر از امامت و ولایت بحث مىکنیم، یک جهت مهمّش این است که مرجع دینى ما کیست و دین را از چه کسانى باید اخذ کرد؟ سنت واقعى پیامبر(ص) نزد چه کسانى است؟ آیا دین و معارف اسلام را از امثال ابوالحسن اشعرى و ابنتیمیه و فقه و فروع دین را از ائمه مذاهب چهارگانه بگیریم، همان گونه که اهلسنت و وهابیون مىگویند، یا از راه افرادى معصوم که جز اهلبیت پیامبر(ص) کسان دیگر نیستند، پیروىکنیم؟
0همان گونه که آیات و روایات بر این امر تأکید فراوان نموده است و شیعه امامى بر آن اصرار دارد؛ بر هر مسلمان واجب است که بعد از گذشت زمان و فاصله زیاد از صاحب رسالت، پیامبر اکرم(ص) و اختلاف مذاهب و آرا، راهى را براى رسیدن به سنت نبوى و معارف دینى بپیماید که مورد اطمینان اوست. و لذا نصب امام علی(ع) به مقام ولایت و خلافت غیر از آن که خلأ زعامت و حاکمیّت اسلامى را در امور سیاسى، بعد از پیامبر(ص) جبران مىکند، او را مرجعى براى رفع مشکلات دینى و مسائل شرعى مردم نیز قرار مىدهد. مشکلاتى که طبیعتاً بعد از پیامبر(ص) پدید آمده بلکه شدیدتر مىشود. و به همین جهت است که امام علی(ع) بر این امر مهّم تأکید کرده در توصیف عترت پیامبر(ص) خطاب به مردم مىفرماید: «فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَکُونَ وَ الأَعْلاَمُ قَائِمَةٌ وَ الآیَاتُ وَاضِحَةٌ وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ وَ کَیْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَیْنَکُمْ عِتْرَةُ نَبِیِّکُمْ؟ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلاَمُ الدِّینِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ»؛ «مردم کجا مىروید؟ چرا از حق منحرف مىشوید؟ پرچمهاى حقّ بر پاست، و نشانههاى آن آشکار است، با این که چراغهاى هدایت روشنگر راهاند، چون گمراهان به کجا مىروید؟ چرا سرگردان هستید؟ در حالى که عترت پیامبر(ص) شما در میان شماست. آنان زمامداران حقّند، پیشوایان دین، و زبانهاى راستى و راست گویانند، پس در بهترین منازل قرآن جایشان دهید همچون تشنگانى که به سوى آب شتابانند، به سویشان هجوم ببرید.»( نهج البلاغه، عبده، ج 2، ص 19)
2 - «اُنْظُرُوا أَهْلَ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ یُعِیدُوکُمْ فِی رَدًى فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا»؛ «مردم! به اهل بیت پیامبرتان بنگرید از آن سو که گام برمىدارند و گام را به جاى گام آنان بگذارید، آنان شما را از راه هدایت بیرون نمىبرند و به پستى و هلاکت باز نمىگردانند. اگر سکوت کردند سکوت کنید و اگر قیام کردند، بپا خیزید. از آنان پیشى نگیرید که گمراه مىشوید و از آنان عقب نمایید که نابود گردید.»( همان، ص 19)
3 - «نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الأَصْحَابُ وَالْخَزَنَةُ وَ الأَبْوَابُ وَ لا تُؤْتَى الْبُیُوتُ إِلّا مِنْ أَبْوَابِهَا فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَیْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقاً»؛ «مردم! ما اهل بیت پیامبر(ص) چونان پیراهن تن او و یاران راستین او خزانه داران علوم و معارف وحى و درهاى ورود به آن معارف، مىباشیم، که جز از در، هیچ کس به خانهها وارد نخواهد شد.»( همان، ج 1، ص 278)
4 - «أَیْنَ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنَا کَذِباً وَ بَغْیاً عَلَیْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَوَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا یُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ یُسْتَجْلَى الْعَمَى»؛ «کجایند کسانى که پنداشتند دانایان علم قرآن آنان مىباشند نه ما؟ که این ادعا را بر اساس دروغ وستمکارى بر ضد ما روا داشتند. خدا ما اهل بیت پیامبر(ص) را بالا آورد و آنان را پست و خوار کرد، به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت، ما را در حریم نعمتهاى خویش داخل و آنان را خارج کرد، که راه هدایت را با راهنمایى ما مىپویند و روشنى دلهاى کور از ما مىجویند.»( همان، ج 2، ص 55)
5 - «إِنَّمَا مَثَلِی بَیْنَکُمْ کَمَثَلِ السِّرَاجِ فِی الظُّلْمَةِ یَسْتَضِیءُ بِهِ مَنْ وَلَجَهَا»؛ «همانا من در بین شما چونان چراغ درخشنده در تاریکى هستم که هر کس به آن روى مىآورد از نورش بهرمند مىگردد.»( همان، ج 5، ص 362)
6 - «هُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ یُخْبِرُکُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِکَمِ مَنْطِقِهِمْ لا یُخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لا یَخْتَلِفُونَ فِیهِ»؛ «آنها -اهلبیت پیامبر(ص)- رمز حیات دانش و راز مرگ نادانى هستند، حکمشان شما را از دانش آنان، ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از منطق آنان اطلاع مىدهد، نه با دین خدا مخالفتى دارند و نه در آن اختلاف مىکنند.»( نهج البلاغه، صحبى صالح، خطبه 147)
5 - نقش غدیر در ساختار زندگى انسان
یکى از امتیازات ادیان این است که اگر هدفى عالى را براى انسان مشخص کرده و راه رسیدن به آن را ترسیم مىکنند، الگو و نمونهاى را نیز براى آن مشخص مىنمایند تا با در نظر گرفتن سیره عملى او، و اقتدا و پیروى از او، انسانها بهتر بتوانند به سر منزل مقصود برسند، زیرا طبق نظر روانشناسان و روان کاوان، با الگوى کامل، بهتر مىتوان انسانها را به حقّ و حقیقت و هدف راهنمایى کرد.
خداوند متعال پیامبر اسلام را الگوى خوبى براى مسلمین معرفى کرده مىفرماید: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛ «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیکوست.»( سوره احزاب، آیه 21)
باید دانست که موقعیتها و مواقفى بعد از پیامبر اکرم(ص) پدید آمد که هرگز در عصر پیامبر(ص) پدید نیامده بود، تا آن حضرت(ص) را در آن مواقف الگو قرار دهیم، از آن جمله اتفاقى بود که در عصر امام حسین(ع) پدید آمد، که حاکمى به اسم اسلام ولى بر ضدّ اسلام به اسم یزید حاکم بر کشورهاى اسلام شود، در آن وقت تنها کسى که بهترین الگو را تا روز قیامت به جامعه انسانى عرضه کرد امام حسین(ع) بود. این الگو براى جامعه شیعه و پیروان اهل بیت: از آن جمله امام حسین(ع) است، که اهل سنّت چنین الگویى ندارند.
بحث از امامت و خلافت بعد از پیامبر اکرم(ص) اگر چه از جهتى تاریخى است، ولى همین تاریخ صدر اسلام است که انسان ساز است. بحث از امامت بعد از پیامبر(ص) در حقیقت بحث از این موضوع است که امام باید قابلیت امامت داشته باشد و از جانب خداوند منصوب گردد. بحث از این که امام بعد از پیامبر(ص) چه کسى بوده، در حقیقت بحث از این است که چه کسى باید تا روز قیامت براى جامعه اسلامى، بلکه جامعه بشریت الگو باشد؛ آیا مثل علی(ع) الگو باشد که جامع همه صفات کمال است، در شجاعت، عدالت، سخاوت، عبادت، زهد، تقوا، فروتنى، و دیگر صفات که نظیر نداشت، یا آن که ابوبکر الگو باشد که به قول عبدالکریم خطیب، نویسنده مصرى؛ هیچ موقفى در هیچ جنگى نداشته است؟ یا مثل عمر بن خطاب که فرّار غیر کرار در جنگها بوده است. امّت اسلامى احتیاج به الگوهایى جامع در بین بزرگان صدر اسلام دارد، که بتوانند محرّک آنان تا روز قیامت باشند. و مردم با خواندن مواقف و فضائل و کمالاتشان در راه آنان قرار گرفته، به حق و حقیقت نزدیک شوند.
مگر نه این است که ماهاتما گاندى به عنوان الگو و نمونه ضد استعمار در شبه قاره هند مطرح است؟ مگر نه این است که دهقان فداکار به عنوان الگوى فداکارى و از خود گذشتگى در کتابهاى کودکان مطرح مىشود، تا از ابتدا کودکان با ترسیم موقعیت او در روح و روان و ذهنشان فداکار بار آیند. چرا امّت اسلامى در خواب است در حالى که دشمنان اسلام و مسلمانان بر بلاد آنان غلبه و سیطره پیدا کرده و دین و منابع مادى آنان را به غارت مىبرد؟ مگر خداوند متعال در قرآن کریم نمىفرماید: «وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلى المُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»؛ «و خداوند هرگز بر مؤمنان، براى کافران راه [تسلطى] قرار نداده است.»( سوره نساء، آیه 141)
مگر پیامبر(ص) نفرموده است: «الإسلام یَعْلو و لا یُعلى علیه»؛ «اسلام بر هر دینى برترى دارد و هیچ دینى بر او علوّ و برترى ندارد.»( بحار الانوار، ج 39، ص 44 ؛ کنز العمال، ج 1، ص 166، ح 246)
چرا مسلمانان باید در خدمت به استعمار، حتّى بر ضدّ بلاد دیگر اسلامى سبقت گرفته و مسابقه دهند؟ چرا باید یک کشور اسلامى به خاطر خوش خدمتى به استعمار؛ به خاطر اشغال یکى از بلاد اسلامى به اشغالگر مدال افتخار عطا کند؟ چرا در خوابیم؟ چرا غافلیم؟ چرا ملت تاجیکستان با تقدیم دویست هزار شهید و دو ملیون آواره به پیروزى نرسید؟ ولى ملّت ایران با تقدیم کمترین شهید در حدود شصت هزار ظرف یک سال، حکومت طاغوتى 2500 ساله را بر انداخت، این به جهت داشتن الگوهایى همانند على و حسین(علیهما) بود. کدام کشورى مىتوانست هشت سال جنگ را که از سوى استکبار و استعمار تحمیل شده بود، از همان اوایل پیروزى انقلابش تحمل کند و در نهایت، سرفراز از جنگ بیرون آید؟ آیا غیر از داشتن الگوهایى همچون حسین(ع) و اهلبیت پیامبر(ص) بود؟ آیا به غیر از داشتن الگویى همچون اباالفضل العباس(ع) بود؟ این ادعا از من نیست که یک نفر شیعى هستم، بلکه این ادعاى افراد و شخصیتهاى بزرگ سیاسى و انقلابى برخى از کشورهاى اسلامى است، که از بىتحرّکى امّتشان رنج مىبرند. در قضیه فلسطین متأسفانه شاهد بوده و هستیم که برخى از کشورهاى اسلامى از خود هیچ گونه تحرکى نشان ندادند، حتّى در سطح یک راهپیمایى، که در حقیقت به نفع خودشان بود، زیرا اسرائیل چشم طمع به تمام کشورهاى اسلامى دوخته است، ولى گویا که هیچ اتفاقى براى ملّت فلسطین که هم نوع و هم دین آنان است نیفتاده است و آنان همانند پرندهاى که سر بزیر برف کرده و شکارچى را نمىبیند و مىگوید دشمن وجود ندارد، مشغول عیش و نوش خود هستند، اما زهى غفلت که یک مرتبه دشمن بر بالاى سر آنان آمده و همه را شکار کرده و نابود کنند ولى ملّت مسلمان شیعه دوازده امامى با پیروزى بر استکبار، به فکر تمام ملتهاى اسلامى است، و از فلسطین و افغانستان و چچن و عراق گرفته تا بوسنى و سایر ملتهاى مسلمان در صدد یارى رساندن به آنان از هر طریق ممکن بر آمده است اگر چه در این راه بهاى سنگینى را پرداخته است. اینها نیست مگر آن که شیعه امامى الگوهایى دارد که براى او درسهایى تا پایان تاریخ به یادگار گذاشته است.
شیعه الگویى مثل علی(ع) دارد که معتقد است اگر به خاطر ربودن خلخال از پاى زن یهودى، انسان بمیرد جا دارد. شیعه الگویى دارد مثل حسین بن علی(ع) که مىگوید: «نه ظلم کن به کسى نى به زیر ظلم برو» کسى که مىگوید: «هیهات منّا الذله». کسى که مىگوید: «مرگ سرخ به از زندگى ننگین است». کسى که معتقد است به خاطر امر به معروف ونهى از منکر گاهى جان باید داد.
بحث از امامت در این زمان در حقیقت بحث از این الگوهاست. بحث از امامت در حقیقت بحث از الگو در تمام زمینه هاست: در زمینه عبادت، نظام خانواده، وظائف فردى و اجتماعى، و... این الگوها هستند که آینده انسان را ترسیم کرده ورق مىزنند. فرزند خردسالى که از کودکى پرچم «هیهات منّا الذله» را بر پیشانى مىبندد و در مجالس امام حسین(ع) شرکت کرده و او را الگوى خود مىبیند، هرگز در سنین بالاتر زیر بار ذلت نمىرود، همان گونه مولایش حسین(ع) چنین بود. انسان الگو را نصب العین خود قرار مىدهد، تا به او اقتدا کرده و به او نزدیک شود، نزدیکى به او همان، و نزدیک شدن به خدا همان، پس چه بهتر که در الگو، بهترینها انتخاب شوند، آنانى که در طول عمر خود هرگز گناهى انجام نداده و هرگز خطا و اشتباهى از آنان سرنزده است. امام حقیقى است که براى انسان حقّ را از باطل، نیک از بد، مضر از مفید را تمییز مىدهد. و با ارتباط به خطّ امامت است که راه انسان از هر یک از دو طرف جدا مىشود. اگر من پیرو حسین بن على باشم هرگز دست بیعت به حاکم فاسق و فاجر نمىدهم، ولى اگر پیرو فردى مانند عبداللَّه بن عمر باشم، حاضرم حتّى با پاى حجاج بن یوسف ثقفى آن خونخوار معروف تاریخ هم بیعت کنم، همان گونه که احمد بن حنبل با الگو قرار دادن عبداللَّه بن عمر، با متوکّل بیعت کرد. امامت است که معیارها و شعارها را مشخّص مىکند. پس بحث از «امامت» و «غدیر» بحثى تاریخى و بىثمر عقیم نیست، بحث روز است، بحثى است زنده که حیات جامعه اسلامى بلکه بشرى به آن وابسته است. امامت امرى است که با حقیقت و شالوده وروح انسانى ارتباط دارد. امامت مسیر و آینده انسان را روشن مىکند، امامت مربوط بهدنیا و آخرت انسان است، امامت حقیقتى است که در جاىجاى زندگى انسان تأثیرگذار است.
6 - انتخاب مذهب با دلیل و برهان
آیا هر یک از ما مذهب خود را با دلیل و برهان و تحقیق انتخاب کردهایم، یا این که موروثى به دست ما رسیده است؟ چون پدر و مادرمان بر این مذهب و عقیدهاند ما نیز چنین هستیم؟ آیا امامت از اصول اعتقادى نیست که هر یک باید بر آن دلیل اقامه کنیم؟ چه عاملى باعث شده که من این اعتقاد و مذهب را پذیرفتهام؟ آیا عامل قرآنى است یا حدیثى یا عقل سلیم قطعى یا تعصّبات قومى و قبیلهاى و خانوادهاى که به هیچ اصلى تکیه ندارد؟ به چه دلیل مذاهب دیگر از مذهب من برتر نباشند؟ آیا در آینده بر این اعتقاداتى که دارم مسئول نیستم؟ اینها سؤالهایى است که ممکن است در ذهن هر کسى خطور کند و طبیعتاً باید پاسخگوى آن بود پاسخ آن جز با بحث از امامت نخواهد بود، زیرا محور همه مذاهب بر مسئله امامت است.
تقلید مذموم
تقلید هر چند در برخى از موارد صحیح و ممدوح است؛ مثل تقلید جاهل از عالم در مسائل فقهى، لکن در برخى از موارد دیگر صحیح نیست و مورد سرزنش عقل و شرع است، مثل تقلید جاهل از جاهل، یا تقلید عالم از عالم بر خلاف آن چه که خود به آن نتیجه رسیده است. لذا قرآن کریم مىفرماید: «وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَإِلى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَلایَهْتَدُونَ»؛ «و هنگامى که به آنان گفته شود: به سوى آن چه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر بیایید، مىگویند: «آن چه از پدران خود یافتهایم ما را بس است. آیا اگر پدران آنها چیزى نمىدانستند، و هدایت نیافته بودند [باز هم از آنها پیروى مىکنند]؟!».( سوره مائده، آیه 104)
و نیز مىفرماید: «وَکَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلّا قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَإِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»؛و بدین گونه در هیچ شهرى پیش از تو هشدار دهندهاى نفرستادیم مگر آن که خوش گذرانان آن گفتند: «ما پدران خود را بر آیینى [و راهى] یافتهایم و ما از پى ایشان راهسپاریم.»( سوره زحرف، آیه 23)
و نیز مىفرماید: «یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِیالنّارِ یَقُولُونَ یا لَیْتَنا أَطَعْنا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاْ × وَقالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَکُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاْ × رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ العَذابِ َالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً»؛ «روزى که چهرههایشان را در آتش زیرو رو مىکنند، مىگویند: «اى کاش ما فرمان خدا را فرمان مىبردیم و پیامبر را اطاعت مىکردیم؛ و مىگویند:پروردگارا، ما رؤسا و بزرگان خویش را اطاعت کردیم و ما را از راه به در کردند؛ پروردگارا، آنان را دو چندان عذاب ده و لعنتشان کن لعنتى بزرگ.»( سوره احزاب، آیات 68و66)
پیامبر اکرم(ص) فرمود: «امتى نباشید که بگویید اگر مردم کار خوب کردند ما نیز خواهیم کرد و اگر مردم ظلم کردند ما نیز ظلم مىکنیم. ولى خود را آماده کنید که اگر مردم کار خوب کردند شما نیز چنین کنید و اگر بد کردند شما بد نکنید».( الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 341)
7 - تعیین فرقه ناجیه
پیامبر اکرم(ص) فرمود: «امت موسى بر هفتاد و یک فرقه متفرّق شدند و امّت عیسى بر هفتاد و دو فرقه و زود است که امّت من بر هفتاد و سه فرقه متفرّق گردند، یک فرقه آنان اهل نجات و سایر فرقهها در آتش دوزخاند». مىدانیم که عمده( سنن ابن ماجه، باب الفتن، ح 3991 ؛ سنن ترمذى، حدیث 2640)
اختلافات در مسئله امامت است و همین مسئله بود که سرمنشأ بسیارى از فرقهها در جامعه اسلامى شده است. لذا براى آن که به فرقه ناجیه برسیم باید از امامت و رهبرى در جامعه اسلامى بحثکنیم.
گروهى از اهل سنت معتقدند که پیامبر(ص) براى بعد از خود کسى را به عنوان خلیفه معین نکرده و امر خلافت را به مردم واگذار نموده است. گروهى دیگر مىگویند: پیامبر، ابوبکر را به عنوان جانشین خود معین کرده است، ولى شیعه امامیه معتقد است که باید پیامبر(ص) خلیفه و جانشین بعد از خود را معرفى مىکرده که قطعاً نیز معرّفى کرده است. ما در این بحث این موضوع را بررسى کرده و ضرورت تعیین جانشین بعد از پیامبر(ص) را به اثبات خواهیم رساند:
پیامبر و آگاهى از آینده امّت
اولین سؤالى که مىتوان آن را مطرح کرد این است که آیا پیامبر اکرم(ص) از اختلاف و حوادثى که بعد از وفاتش در مورد خلافت پدید آمد اطلاع داشته است یا خیر؟
قرآن و آگاهى از آینده
در مورد علم غیب، حتّى در موضوعات خارجى باید بگوییم: اگر چه خداوند در آیات فراوانى علم غیب را مخصوص به خود مىداند: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ»؛ «و کلید خزائن غیب نزد خداست، کسى جز خدا بر آنها آگاه نیست.» ( سوره انعام، آیه 59)و نیز مىفرماید: «وَ لِلَّهِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ»؛ «و علم غیب آسمانها و زمین مختص خدا است.»( سوره نحل، آیه 77) و مىفرماید: «قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللَّهُ»؛ «بگو [اى پیامبر] هیچ کس از آنان که در آسمانها و زمین هستند به جز او از غیب آگاهىندارند.»( سوره نمل، آیه 65)
ولى یک آیه هست که مخصّص تمام آیاتِ حصر غیب است، آن جا که مىفرماید: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَدًا إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ»؛ «او آگاه از غیب است، پس احدى را بر غیبش مطّلع نمىسازد، مگر رسولان برگزیده خود را.»( سوره جن، آیه 26)
با جمع بین این آیه و آیات پیشین به این نتیجه مىرسیم که علم غیب به تمام انواعش تنها مخصوص خداوند است، ولى به هر کسى که خداوند اراده کرده باشد، عنایت مىکند.
بنابراین از قرآن به خوبى استفاده مىشود که پیامبر(ص) از غیب و آینده مطلع است، لذا از فتنهاى که بعد از وفاتش در مورد خلافت و جانشینى پدید خواهد آمد مطلع بوده است.
روایات و آگاهى از آینده
با مراجعه به روایات نیز به طور صریح پى مىبریم که پیامبر(ص) کاملاً نسبت به فتنه و نزاعى که در مسئله خلافت و جانشینى او پدید آمد، آگاهى داشته است. اینک به برخى از روایات اشاره مىکنیم:
1 - پیامبر اکرم(ص) فرمود: «آگاه باشید که اهل کتاب قبل از شما به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند و این ملّت زود است که به هفتاد و سه فرقه تقسیم شود، هفتاد و دو فرقه از آنها در جهنّم و یک فرقه در بهشت است».( سنن ابى داود، ج 3، ص 198 ؛ مسند احمد، ج 3، ص 145 ؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 364 ؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 128)
این حدیث را عده زیادى از صحابه همانند: على بن ابىطالب(ع)، انس بن مالک، سعد بن ابى وقاص، صُدى بن عجلان، عبداللَّه بن عباس، عبداللَّه بن عمر، عبداللَّه بن عمرو ابن عاص، عمرو بن عوف مزنى، عوف بن مالک اشجعى، عویمر بن مالک و معاویة بن ابى سفیان نقل کردهاند.( فیض القدیر، ج 2، ص 21)
عدهاى از علماى اهل سنت نیز آن را تصحیح نموده یا به تواتر آن تصریح کردهاند؛ همانند: مناوى در فیض القدیر، حاکم نیشابورى در المستدرک على الصحیحین، ذهبى در تلخیص المستدرک، شاطبى در الاعتصام، سفارینى در لوامع( مستدرک حاکم، ج 1، ص 128)( الاعتصام، ج 2، ص 189)
الانوار البهیة و ناصر الدین البانى در سلسلة الاحادیث الصحیحة.( لوامع الانوار، ج 1، ص 93)( سلسلة الاحادیث الصحیحة، ج 1، ص 359)
البته عدد هفتاد و سه فرقه را مىتوان یا حقیقى گرفت و یا مجازى تا بر مبالغه دلالت بکند.
مىدانیم که عمده اختلافات و دسته بندىها در مورد مسئله امامت و رهبرى در جامعه اسلامى است.
2 - عقبة بن عامر از پیامبر(ص) نقل کرده که فرمود: «همانا من پیشتاز شما در روز قیامتم و بر شما شاهدم، به خدا سوگند که من الآن نظر مىکنم بحوضم، به من کلید خزینههاى زمین داده شده است. نمىترسم از این که بعد از من مشرک شوید، ولى از نزاع و اختلاف در مسأله خلافت بیمناکم».( صحیح بخارى، رقم حدیث 1279، کتاب الجنائز)
3 - ابن عباس از پیامبر اکرم(ص) نقل مىکند که فرمود: «روز قیامت گروهى از اصحابم را به جهنّم مىبرند، عرض مىکنم خدایا اینان اصحاب من هستند؟ خداوند مىفرماید: اینان کسانى هستند که از زمانى که از میانشان رحلت نمودى به جاهلیّتبرگشتند».( صحیح بخارى، ج 8، ص 169 ؛ صحیح مسلم، ج 8، ص 157)
به این مضمون روایات زیادى در اصحّ کتب اهل سنت از برخى از صحابه از قبیل: انس بن مالک، ابى هریره، ابى بکره، ابى سعید خدرى، اسماء بنت ابىبکر، عایشه و امّسلمه نقل شده است.
شیخ محمود ابوریه از مقبلى در کتاب العلم الشامخ نقل مىکند که این احادیث متواتر معنوى است.
البته این احادیث را نمىتوان بر اصحاب ردّه (از مسلمین) که بعد از پیامبر(ص) به شرک و بتپرستى بازگشتند حمل کرد، زیرا پیامبر در روایتى که عقبة بن عامر از آن حضرت نقل مىکند مىفرماید: «به خدا سوگند که من بر شما از این که بعد از من مشرک شوید نمىترسم، بلکه از آن مىترسم که بعد از من مشاجره و نزاع نمایید».( التاج الجامع للاصول، ج 5، ص 379)
لذا پیامبر(ص) در ذیل برخى از احادیث مىفرماید: «سحقاً سحقاً لمن غیّر بعدى.» و مىدانیم که تبدیل و تحریف در دین غیر از شرک است.( صحیح بخارى، ج 8، ص 149 ؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 70)
هم چنین نمىتوانیم این دسته را همان کسانى بدانیم که بر عثمان هجوم آورده و او را به قتل رساندند. چنانکه عدهاى مىگویند، زیرا:
اولاً: در برخى از روایات آمده: بعد از وفات پیامبر(ص) آنان به جاهلیت برگشتند که ظهور در اتصال دارد.
ثانیاً: اهل سنت قائل به عدالت کل صحابهاند و شکى نیست که در میان آنان جماعتى از صحابه نیز وجود داشته است.
4 - ابى علقمه مىگوید: به سعد بن عباده -هنگام تمایل مردم به بیعت با ابىبکر- گفتم: آیا همانند بقیه با ابىبکر بیعت نمىکنى؟ گفت: نزدیک بیا، به خدا سوگند! از رسولخدا(ص) شنیدم که مىفرمود: وقتى که از دنیا مىروم، هواى نفس [بر مردم] غلبه کرده و آنها را به جاهلیت بر مىگرداند، حقّ در آن روز با علىّ است و کتاب خدا به دست اوست، با کسى غیر از او بیعت مکن.( احقاق الحقّ، ج 2، ص 296، به نقل از کتاب المواهب طبرى شافعى)
5 - خوارزمى حنفى در مناقب، از ابى لیلى نقلى مىکند که رسولخدا(ص) فرمود: «زود است که بعد از من فتنهاى ایجاد شود، در آن هنگام به على بن ابىطالب پناه برید، زیرا او فرق گذارنده بین حقّ و باطل است».( مناقب خوارزمى، ص 105)
6 - ابن عساکر به سند صحیح از ابن عباس نقل مىکند: «من با پیامبر و على(علیهما) در کوچههاى مدینه عبور مىکردیم، گذرمان به باغى افتاد، علی(ع) عرض کرد: اى رسول خدا! این باغ چقدر زیباست؟ پیامبر(ص) فرمود: باغ تو در بهشت از این باغ زیباتر است. آن گاه به دست خود بر سر و محاسن علی(ع) اشاره کرده و سپس با صداى بلند گریست. علی(ع) عرض کرد: چه چیز شما را به گریه درآورد؟ فرمود: این قوم در سینههایشان کینههایى دارند که آن را اظهار نمىکنند، مگر بعد از وفاتم».( ترجمه امام علىعلیهالسلام، ابن عساکر، رقم 834)
7 - ابو مویهبه، خادم رسول خدا مىگوید: «پیامبر(ص) شبى مرا از خواب بیدار کرد و فرمود: من امر شدهام تا بر اهل بقیع استغفار نمایم، همراه من بیا. با حضرت حرکت کردم تا به بقیع رسیدیم. پیامبر(ص) بر اهل بقیع سلام نمود و سپس فرمود: جایگاه خوشى داشته باشید، هر آینه فتنهها مانند شب تاریک بر شما روى آورده است. آنگاه بر اهل بقیع استغفار نمود و برگشت و در بستر بیمارى افتاد و با همان مرض از دنیا رحلت نمود».( کامل ابن اثیر، ج 2، ص 318)
شهید صدر؛ در توضیح آن فتنه مىگوید: «این فتنه همان فتنهاى است که فاطمه زهرا(س) از آن خبر داده، آن جا که فرمود:« از فتنه ترسیدند، ولى خود در فتنه گرفتار شدند». ( خطبه حضرت زهراعلیهاالسلام ؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 234)آرى این همان فتنه است، بلکه بدون شک اصل و اساس همه فتنههاست. اى پاره تن پیامبر! چه چیز قلب تو را به درد آورده است که پرده از حقیقتى تلخ بر مىدارى و براى امّت پدرت از آیندهاى بس تاریک خبر مىدهى؟
آرى بازىهاى سیاسى در آن روز فتنهاى بود که در حقیقت اصل و ریشه همه فتنهها شد، همان گونه که از کلام عمر بن خطاب ظاهر مىشود که گفت: بیعت ابىبکر امرى بدون فکر و تأمل بود که خداوند مسلمین را از شرّ آن نجات داد».( تاریخ طبرى، ج 2، ص 235 ؛ فدک در تاریخ، شهید صدر)
سه راه پیش روى پیامبر(ص)
گفته شد که پیامبر اکرم(ص) از آینده امّت خود و آن فتنهاى که درباره خلافت اتفاق افتاد، آگاهى داشت، حال سؤال این است که پیامبر(ص) براى مقابله با آن فتنه چه تدابیرى اندیشیده بود؟ آیا احساس مسئولیّت کرده و راه حلّى براى پیشگیرى از آن ارائه داده است یا خیر؟
در جواب مىگوییم: سه احتمال در این جا متصوّر است:
الف - راه سلبى: یعنى پیامبر(ص) وظیفهاى را احساس نمىکرده است.
ب - راه ایجابى به واگذارى به شورا: به این صورت که براى رفع اختلاف و نزاع، مردم را به شورا دعوت نموده تا طبق نظر شورا عمل کنند.
ج - راه ایجابى به تعیین: یعنى پیامبر(ص) براى رفع فتنه و اختلاف مردم، کسى را به جانشینى خود معرفى کرده است.
ترویج کنندگان راه اوّل
نخستین کسى که این شایعه را پراکنده کرد که پیامبر(ص) بر کسى وصیت نکرده، عایشه بود. او مىگوید: پیامبر(ص) در حالى که سرش بر دامان من بود از دنیا رفت و بر کسى وصیّت ننمود.( صحیح بخارى، ج 6، ص 16)
ابوبکر نیز هنگام وفاتش مىگفت: دوست داشتم که از رسولخدا(ص) سؤال مىکردم که امر خلافت در شأن کیست تا کسى در آن نزاع نکند.( تاریخ طبرى، ج 3، ص 431)
در جایى دیگر نیز مىگوید: «پیامبر(ص) مردم را به حال خود گذاشت تا براى خود آن چه مصلحت شان در آن است انتخاب کنند».( همان، ج 4، ص 53)
عمر بن خطاب نیز در جواب فرزندش که از او خواسته بود تا مردم را مانند گلهاى بدون چوپان رها نکند، گفت: «اگر جانشین براى خود معین نکنم، به رسول خدا(ص) اقتدا کردهام و اگر خلیفه معیّن کنم به ابوبکر اقتدا نمودهام».( حلیة الاولیاء، ج 1، ص 44)
اشکالات راه اول
این احتمال که پیامبر(ص) هیچ گونه احساس وظیفهاى نسبت به جانشینى بعد از خود نمىکرده اشکالاتى دارد که در ذیل به آن اشاره مىکنیم:
1 - نتیجه این احتمال، اهمال یکى از ضروریات اسلام و مسلمین است. ما معتقدیم که اسلام دین جامعى است که در تمام ابعاد زندگى انسان دستورات کاملى دارد که مىتواند سعادت آفرین باشد، حال چگونه ممکن است پیامبر اسلام(ص) نسبت به این وظیفه مهمّ (جانشینى) بى توجه بوده باشد!
2 - این احتمال، خلاف سیره رسول خدا(ص) است. کسانى که توجهى به تاریخ پیامبر دارند مىدانند که چه مقدار آن حضرت در طول بیست و سه سال براى گسترش اسلام و عزت مسلمین کوشش نموده است. او کسى بود که حتّى در مرض موتش لشکرى را براى حفظ حدود و مرزهاى اسلامى تجهیز کرده و خود تا بیرون شهر آنان را در حالى که بیمار بود، بدرقه نمود.
او کسى بود که براى حفظ مسلمین از اختلاف و ضلالت، دستور داد: کاغذ و قلمى آماده کنند تا وصیتى کند که مردم با عمل کردن به آن گمراه نشوند.
او کسى بود که هر گاه به خاطر جنگ از مدینه بیرون مىرفت کسى را به جاى خود نصب مىکرد تا امور مردم را ساماندهى کند؛ مثلاً:
در سال دوّم هجرت در «غزوه بواط»، سعد بن معاذ را، و در غزوه «ذى العشیره»، ابوسلمه مخزومى، و در غزوه «بدر کبرا»، ابن ام مکتوم و در غزوه «بنى قینقاع» و غزوه «سویق»، ابولبابه انصارى را جانشین خود کرد.
در سال سوّم هجرى نیز در غزوه «قرقرة الکُدْر» و «فران» و «احد» و «حمراء الاسد»، ابن ام مکتوم و در غزوه «ذى امر» در نجد، عثمان بن عفان را به جاى خود قرار داد.
در سال چهارم، در غزوه «بنى النضیر»، ابن ام مکتوم و در غزوه «بدر سوّم»، عبداللَّه بن رواحه را جانشین خود قرار داد.
در سال پنجم هجرى در غزوه «ذات الرقاع»، عثمان بن عفان، و در غزوه «دومة الجندل» و «خندق»، ابن امّ مکتوم و در غزوه «بنى المصطلق»، زید بن حارثه را به جاى خود قرار داد.
در سال ششم، ابن ام مکتوم را در غزوه «بنى لحیان» و «ذى قَرَد» و «حدیبیه» جانشین خود کرد.
در سال هفتم، سباع بن عُرْفُطه را در غزوه «خیبر» و «عمرة القضاء» و در سال هشتم، على بن ابى طالب(ع)را در غزوه «تبوک» جانشین خود در مدینه قرار داد.
حال با این چنین وضعى که پیامبر(ص) حاضر نبود تا براى چند روزى که از مدینه خارج مىشود، آن جا را از جانشین خالى گذارد، آیا ممکن است کسى تصور کند که در سفرى که در آن بازگشت نیست کسى را جانشین خود نکند، تا به امور مردم بپردازد؟
3 - این احتمال، خلاف دستورات پیامبر(ص) است، زیرا حضرت به مسلمانان فرمود: «هر کسى صبح کند در حالى که به فکر امور مسلمین نباشد، مسلمان نیست».( اصول کافى، ج 2، ص 131)
آیا با این وضع مىتوان گفت که پیامبر(ص) به فکر آینده درخشان مسلمین نبوده است؟
4 - این احتمال، خلاف سیره خلفاست، زیرا هر یک از خلفا به فکر آینده مسلمین بوده و براى خود جانشین معین نمودهاند.
طبرى مىگوید: ابوبکر هنگام احتضار، عثمان را در اتاقى خلوت به حضور پذیرفت. به او گفت: بنویس: بسم اللَّه الرحمن الرحیم، این عهدى است از ابوبکر بن ابىقحافه به مسلمین، این را گفت و از هوش رفت. عثمان براى آن که مبادا ابوبکر بدون تعیین جانشین از دار دنیا برود، نامه را با تعیین عمر بن خطاب به عنوان جانشین ابوبکر ادامه داد. ابوبکر بعد از به هوش آمدن نوشته او را تصدیق کرده و آن را مهر نمود و به غلام خود داد تا به عمر بن خطاب برساند. عمر نیز نامه را گرفت و در مسجد به مردم گفت: اى مردم! این نامه ابىبکر خلیفه رسول خداست که در آن از هیچ نصیحتى براى شما فروگذار نکرده است.( تاریخ طبرى)
در این قصه به دو نکته پى مىبریم: یکى این که ابوبکر و عثمان هر دو به فکر امّت اسلامى بوده و ابوبکر براى خود جانشین معیّن نمودهاند که عمر نیز آن را تأیید کرده است.
دوم این که چگونه حبّ جاه و مقام؛ عمر را بر آن واداشت که با وصیت پیامبر(ص) مقابله کرده و به پیامبر(ص) نسبت هذیان دهد، ولى وصیت ابوبکر در حال احتضار را قبول کرده و هرگز آن را به هذیان نسبت نداد؟!
عمر نیز همین که احساس کرد مرگش حتمى است، فرزند خود عبداللَّه را نزد عایشه فرستاد تا از او براى دفن در حجره پیامبر(ص) اجازه بگیرد، عایشه با قبول درخواست، براى عمر چنین پیغام فرستاد: مبادا امت پیامبر(ص) را مانند گلهاى بدون چوپان رها کرده و براى آنان جانشین معین نکنى.( الامامة و السیاسة، ج 1، ص 32)
از این داستان نیز استفاده مىشود که عایشه و عمر نیز به فکر آینده امت اسلامى بوده و براى امت جانشین معین کردهاند.
معاویه نیز براى گرفتن بیعت براى فرزندش یزید، به مدینه آمد و با ملاقاتى که با جمعى از صحابه؛ از جمله عبداللَّه بن عمر داشت، گفت: من از این که امّت محمّد را مانند گلهاى بدون چوپان رها کنم ناخوشنودم، لذا در فکر جانشینى فرزند خود یزید هستم.( همان، ص 168)
حال چگونه ممکن است که همه به فکر امّت باشند، ولى پیامبر(ص) بى خیال باشد؟
5 - این احتمال، خلاف سیره انبیاست، زیرا با بررسىهاى اولیه پى مىبریم که تمام انبیاى الهى براى بعد از خود جانشین معین کردهاند و به طور قطع پیامبر اسلام نیز از این خصوصیّت مستثنا نیست.
به همین دلیل حضرت موسى(ع) از خداوند متعال مىخواهد که وزیرى را براى او معین کند، آن جا که مىفرماید: «وَ اجْعَلْ لی وَزیرًا مِنْ أَهْلی هارُونَ أَخی»؛ «از اهلم هارون برادرم را به عنوان وزیر من قرار ده.»( سوره طه، آیه 30)
ابن عباس نقل مىکند: یهودىاى به نام «نعثل» خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: اى محمّد! از تو درباره امورى سؤال مىکنم که در خاطرم وارد شده، اگر جواب دهى به تو ایمان مىآورم. اى محمّد! به من بگو که جانشین تو کیست؟ زیرا هیچ پیامبرى نیست، مگر آن که جانشینى داشته است. و جانشین نبى ما (موسى بن عمران)، یوشع بن نون است. پیامبر(ص) فرمود: همانا وصىّ من على بن ابىطالب و بعد از او دو سبط من حسن و حسین، بعد از آن دو، نُه امام از صُلب حسین است.( ینابیع المودة، باب 76، ح 1)
یعقوبى مىگوید: آدم(ع) هنگام وفات بر شیث وصیّت نمود و او را به تقوى و حُسن عبادت امر کرده و از معاشرت با قابیلِ لعین برحذر داشت.( تاریخ یعقوبى، ج 1، ص 7)
شیث نیز به فرزندش «انوش» وصیت کرد. انوش نیز به فرزندش «قینان» و او به فرزندش «مهلائیل» و او به فرزندش «یَرد» و او به فرزندش «ادریس» وصیت نمود.( کامل ابن اثیر، ج 1، ص 54 و 55)
ادریس نیز به فرزندش «متوشلخ»، و او به فرزندش «لمک» و او به فرزندش «نوح»، و نوح نیز به فرزندش «سام» وصیت نمود.( همان، ص 62)
هنگامى که ابراهیم(ع) خواست از مکه حرکت کند به فرزندش «اسماعیل» وصیت نمود که در کنار خانه خدا اقامت کند و حج و مناسک مردم را برپا دارد.( تاریخ یعقوبى، ج 1، ص 28)
اسماعیل نیز هنگام وفات به برادرش «اسحاق» وصیت نمود، و او نیز به فرزندش «یعقوب»، وهمین طور وصیت از پدر به پسر یا برادر ادامه یافت.
داود بر فرزندش سلیمان وصیت نمود و فرمود: به وصایاى خدایت عمل کن و مواثیق و عهدها و وصایاى او را که در تورات است، حفظ نما.
عیسى(ع) نیز به شمعون وصیت کرده و شمعون نیز هنگام وفات، خداوند به او وحى نمود که حکمت (نور خدا) و تمام مواریث انبیا را نزد یحیى به امانت بگذارد.
و یحیى را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواریین از اصحاب حضرت عیسى قرار دهد. این چنین وصیت ادامه یافت تا به پیامبر اسلام(ص) رسید.( اثبات الوصیة، ص 70)
این وصایا تنها به تقسیم مال یا مراعات اهل بیت محدود نبوده است خصوصاً با در نظر گرفتن اینکه اهل سنت معتقدند که انبیا از خود مالى به ارث نمىگذاشتهاند، بلکه وصایت در امر هدایت و رهبرى جامعه و حفظ شرع و شریعت نیز بوده است.
حال آیا ممکن است که پیامبر(ص) از این قانون عقلایى مستثنا بوده باشد؟
سلمان فارسى از رسول خدا(ص) سؤال کرد: اى رسول خدا! براى هر پیامبرى وصیّى است، وصىّ تو کیست؟ پیامبر بعد از لحظاتى فرمود: آیا مىدانى وصىّ موسى کیست؟ سلمان گفت: یوشع بن نون. حضرت فرمود: براى چه او وصىّ شد؟ عرض کرد: زیرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پیامبر(ص) فرمود: «همانا وصى و موضع سرّ من و بهترین کسى که براى بعد از خود مىگذارم، کسى که به وعده من عمل کرده و حکم به دینم خواهد کرد، على بن ابى طالب است.( کنزالعمال، ج 11، ص 610، ح 32953 ؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 114و113)
بریده نیز از رسول خدا(ص) نقل مىکند که فرمود: «براى هر پیامبرى وصى و وارث است، و همانا علىّ وصى و وارث من است».( الریاض النضرة، ج 3، ص 138)
6 - پیامبر(ص) وظیفهاش تنها گرفتن وحى و ابلاغ آن به مردم نبوده است، بلکه وظائف دیگرى نیز داشته است از قبیل:
الف - تفسیر قرآن کریم و شرح مقاصد و بیان اهداف و کشف رموزات و اسرار آن.
ب - تبیین احکام و موضوعاتى که در زمان حضرت اتفاق مىافتاد.
ج - پاسخ به سؤالات و شبهاتِ دشوار که دشمنان اسلام به خاطر غرضورزىهایى که داشتند، به جامعه تزریق مىکردند.
د - حفظ دین از تحریف.
بعد از پیامبر نیز این احتیاجات، شدیداً احساس مىشد، و ضرورت وجود جانشین براى پیامبر که قابلیت پاسخ گویى به آن را داشته باشد احساس مىگشت.
از طرفى دیگر نیز مىدانیم که کسى از عهده آنها غیر از على بن ابىطالب(ع) بر نمىآمد.
7 - هم چنان مشاهده مىکنیم که هنگام وفات پیامبر، امّت اسلامى از راههاى مختلف، مورد تهاجم و خطر بوده است؛ مثلاً از طرف شمال و شرق با دو امپراطور بزرگ روم و ایران در حال کشمکش بوده، و در داخل نیز با منافقین درگیر بود. یهود بنىقریظه و بنىنضیر هم با مسلمین چندان انسى نداشتند و خیال شکست و نابودى آن را در سر مىپروراندند.
حال در این وضعیت وظیفه پیامبر(ص) درباره جانشینى خود چیست؟ آیا آنان را به حال خود بگذارد، یا این که وظیفه دارد یک نفر را به عنوان جانشین براى رفع اختلافات مسلمین معین کرده تا با هدایت و رهبرى مردم از تضعیف اسلام جلوگیرى نماید؟
قطعاً باید قبول کنیم که پیامبر(ص) در این زمینه به وظیفه خود عمل کرده و جانشینى را تعیین کرده است، ولى متأسفانه عدهاى از اصحاب، این سفارش و وصیت را نادیده گرفته و مردم را به گمراهى کشاندند. لذا آشوبى در جامعه به وجود آوردند که -به قول عمر بن خطاب- خداوند مسلمین را از شرّ آن نجات داد.
اشکالات راه دوّم
راه دومى که در پیش روى پیامبر(ص) قرار داشت این بود که آن حضرت مسئله خلافت را به شورا واگذار نموده تا با توافق هم خلیفهاى را انتخاب نمایند. اشکالات این راه نیز عبارت اند از:
1 - اگر پیامبر(ص) این راه را براى خلافت برگزیده بود، مىبایست، مردم را در این باره توجیه نموده و براى فرد انتخاب شده و افراد انتخاب کننده شرایطى بیان مىکرد، در حالى که مىبینیم چنین اتفاقى نیفتاده است. بنابراین اگر بنا بود که امر خلافت، شورایى باشد باید آن را مکرر و با بیانى صریح و بلیغ بیان مىداشت.
2 - نه تنها پیامبر(ص) نظام شورایى را بیان نکرد، بلکه هرگز مردم صلاحیّت و آمادگى چنین نظامى را نداشتند، زیرا اینان همان کسانى بودند که در قضیه بناى «حجرالاسود» با یک دیگر در نصب آن نزاع کرده و هر قبیلهاى مىخواست آن را خود نصب کند تا این افتخار نصیب او گردد که نزدیک بود، این نزاع به جنگى تبدیل شود. تنها پیامبر(ص) با تدبیر حکیمانه خود این نزاع را خاموش کرد و با قرار دادن حجرالاسود در میان پارچهاى از تمام اقوام دعوت کرد تا نماینده آنان در نصب حجرالاسود سهیم باشد.
در غزوه «بنى المصطلق» یکى از انصار و دیگرى از مهاجرین در مسئلهاى نزاع کردند و هر کدام قوم خود را به یارى خواست، در همان جنگ نزدیک بود که جنگ داخلىاى در گرفته و دشمن بر مسلمین مسلط گردد که باز هم پیامبر(ص) آنان را مورد سرزنش قرار داده و از ادعاهاى جاهلى برحذر داشت.
همان مردم هستند که در مسئله خلافت بعد از رسول خدا(ص) این چنین اختلاف کرده و تعدادى از انصار و مهاجرین در سقیفه با ادعاهاى واهى و بى اساس خود، حقّ خلافت را از آنِ خویش دانستند. در آخر هم با زیر پا گذاشتن صحابى (سعد بن عباده) مهاجرین حکومت و خلافت را براى خود تمام نمودند.
3 - گفته شد که پیامبر(ص) وظایف دیگرى غیر از تلقى و تبلیغ وحى داشته است. مسلمین بعد از رسولخدا(ص) به کسى احتیاج داشتند که خلأاى را که با رحلت پیامبر حاصل شده بود جبران کند و آن هم کسى غیر از علی(ع) و اهل بیتش نبوده است.
لذا از علی(ع) سؤال شد: چرا تو از همه بیشتر از پیامبر(ص) روایت نقل مىکنى؟ فرمود: زیرا من هرگاه از پیامبر(ص) سؤال مىکردم مرا خبر مىداد و هر گاه سکوت مىکردم او شروع به حدیث گفتن مىکرد.
( صحیح ترمذى، ج 5، ص 460 ؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 101)
پیامبر بارها فرمود: «من شهر حکمت و على درب آن است».
( صحیح ترمذى، ج 5، ص 637)
هم چنین فرمود: «من شهر علم و على درب آن شهر است، هر کس اراده علم مرا دارد باید از درب آن وارد شود».
( مستدرک حاکم، ج 3، ص 127)
نتیجه این که: با ردّ احتمال و راه اول و دوّم، راه سوّم که همان تعیین و نصب خلیفه از جانب رسول خدا است، متعیّن مىگردد.
از جمله شرایط متکلمان براى امامت امام، این است که باید افضل اهل زمانش باشد.
خداوند متعال مىفرماید: «أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»؛ «آیا آن که خلق را به راه حقّ رهبرى مىکند سزاوارتر به پیروى است یا آن که نمىکند مگر آن که خود هدایت شود. پس شما مشرکان را چه شده [که این قدر بى خرد و نادانید] و چگونه چنین قضاوت باطل مىکنید؟.»( سوره یونس، آیه 35)
پیامبر(ص) فرمود: «هر کس شخصى را بر ده نفر بگمارد و بداند که در میان آنها فاضلتر از آن کس وجود دارد، به طور قطع غشّ به خدا و رسول و جماعتى از مؤمنان کرده است».( کنز العمال، ج 6، ص 19، ح 14653)
احمد بن حنبل به سندش از پیامبر(ص) نقل کرده که فرمود: «هر کس شخصى را به جماعتى بگمارد، در حالى که مىداند در میان آنها افضل از او وجود دارد، قطعاً به خدا و رسول و مؤمنان خیانت کرده است».( مجمع الزوائد، ج 5، ص 232 ؛ مسند احمد، ج 1، ص 165)
به خلیل بن احمد گفتند: چرا علی(ع) را مدح نمىکنى؟ فرمود: چه بگویم در حقّ کسى که دوستانش فضایل او را به جهت خوف کتمان کرده و دشمنانش نیز به دلیل حسد از انتشار آن جلوگیرى کردند، در حالى که فضایل آن حضرت همه جا را پر کرده است.( احقاق الحقّ، ج 4، ص 2)
برتری حضرت علی (ع)ازدیدگاه آیات وروایات
الف - برخى از آیاتى که دلالت بر افضلیت امام علی(ع) دارد
1 - امام علی(ع) و ولایت
امام علی(ع) کسى است که در شأن او آیه ولایت نازل شده است:«ِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»؛ ولّى امر شما تنها خدا و رسول خدا و مؤمنانى هستند که نماز به پا داشته و فقیران را در حال رکوع زکات مىدهند.»( سوره مائده، آیه 55)
به اتفاق مفسّران عامه و خاصه، شأن نزول آیه علی(ع) است، و بیش از پنجاه نفر از علماى اهل سنت به آن اشاره کردهاند.( در المنثور، ج 2، ص 239 و..)
2 - امام علی(ع) و مودّت
امام علی(ع) از جمله کسانى است که مودّتش بر همه مسلمانان فرض و واجب شده است. خداوند متعال مىفرماید: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى»؛ «[اى رسول ما به امّت] بگو من از شما اجر رسالت جز این نمىخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشان من منظور دارید.»( سوره شورى، آیه 23)
سیوطى از ابن عباس نقل کرده است: «هنگامى که این آیه بر پیامبر(ص) نازل شد، عرض کردند: اى رسول خدا! قرابت تو که مودّتشان بر ما واجب است کیانند؟ فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آنها».( احیاء المیت بفضائل اهل البیتعلیهالسلام، ص 239 ؛ در المنثور، ج 6، ص 7 ؛ جامع البیان، ج 25، ص 14 ؛ مستدرک حاکم، ج 2، ص 444 ؛ مسند احمد، ج 1، ص 199 و..)
3 - امام علی(ع) و آیه تطهیر
امام علی(ع) کسى است که مشمول آیه تطهیر است. خداوند مىفرماید: «ِنَّما یُرِیدُاللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»؛ مسلم بن حجاج به( سوره احزاب، آیه 33)
سند خود از عایشه نقل کرده که رسول خدا(ص) صبح هنگامى از اتاق خارج شد، در حالى که بر دوش او عبائى بود، در آن هنگام حسن بن على وارد شد، او را داخل آن عبا - کسا - نمود. سپس حسین وارد شد و در آن داخل شد. آن گاه فاطمه وارد شد و پیامبر او را داخل آن عبا نمود. آن گاه على وارد شد و او را نیز در آن داخل نمود. سپس این آیه را قرائت کرد: «ِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».( صحیح مسلم، ج 2، ص 331)
4 - امام علی(ع) و لیلة المبیت
امام علی(ع) کسى است که در شب هجرت پیامبر(ص) به جاى حضرت خوابید و در شأن او این آیه نازل شد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»؛ «بعضى از مردان به جهت درخواست رضایت الهى از جان خود درگذرند؛ و خداوند دوستدار چنین بندگانى است.»( سوره بقره، آیه 207)
ابن عباس مىگوید: آیه هنگامى نازل شد که پیامبر(ص) با ابوبکر از دست مشرکان مکه به غار پناه برد و علی(ع) در رختخواب پیامبر(ص) خوابید.( المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 4)
ابن ابى الحدید مىگوید: تمام مفسران روایت کردهاند که این آیه در شأن علی(ع) هنگامى نازل شد که در بستر رسول خدا(ص) آرمید.( شرح ابن ابى الحدید، ج 13، ص 262)
این حدیث را احمد بن حنبل در المسند( مسند احمد ابن حنبل، ج 1، ص 348)، طبرى در تاریخ الأمم و الملوک( تاریخ الامم والملوک، ج 2، ص 101-99)؛ و دیگران نقل کردهاند.
5 - امام علی(ع) و آیه مباهله
خداوند متعال مىفرماید: «فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ»؛ «پس هر کس با تو [درباره عیسى] در مقام محاجّه بر آید، پس از آن که به وحى خدا براحوال او آگاه شدى، بگو که بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخیزیم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.»( سوره آل عمران، آیه 61)
مفسران بر این اجماع دارند که مراد از «انفسنا» در این آیه على بن ابى طالب(ع)است، پس علی(ع) در مقامات و فضایل با پیامبر(ص) مساوى است.
احمد بن حنبل در «المسند» نقل کرده است. «هنگامى که این آیه بر پیامبر(ص) نازل شد، حضرت على و فاطمه و حسن و حسین: را دعوت کرد و فرمود: بار خدایا اینان أهلبیت منند».( مسند احمد، ج 1، ص 185)
به همین مضمون مسلم، ترمذى، حاکم و دیگران نقل کردهاند.( صحیح مسلم، ج 7، ص 120)( سنن ترمذى، ج 5، ص 596)( المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 150)
ب - برخى از روایاتى که دلالت بر افضلیت امام علی(ع) دارد
1 - امام علی(ع) برادر پیامبر(ص)
حاکم نیشابورى از عبداللَّه بن عمر روایت کرده است: پیامبر(ص) بین اصحاب خود عقد اخوّت بست: ابوبکر را برادر عمر، طلحه را برادر زبیر و عثمان را برادر عبداللَّه بن عوف قرار داد. علی(ع) عرض کرد: اى رسول خدا! بین اصحابت عقد اخوت بستى، پس برادر من کیست؟ پیامبر(ص) فرمود: تو برادر منى در دنیا و آخرت.( المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 14 و... )
استاد توفیق ابو علم - وکیل اول وزارت دادگسترى مصر - مىنویسد: «این عمل پیامبر دلالت بر برترى امام علی(ع) بر جمیع صحابه دارد، و نیز دلالت دارد بر این که غیر از علی(ع) کسى دیگر کفو و همتاى رسول خدا(ص) نیست».( الامام على بن ابى طالب، ص 43)
استاد خالد محمّد خالد مصرى مىنویسد: «چه مىگویید در حق شخصى که رسولخدا(ص) او را از بین اصحابش انتخاب نمود تا آن که در روز عقد اخوّت او را برادر خود برگزید. چه بسیار ابعاد و اعماق ایمان آن حضرت گسترده بود، که پیامبر(ص) او را بر سایر صحابه مقدم داشته و به عنوان برادر برگزیده است».( فى رحاب على)
استاد عبدالکریم خطیب مصرى مىنویسد: «این اخوت و برادرى را که پیامبر(ص) تنها به علی(ع) مرحمت نمود بى جهت نبود، بلکه به امر خداوند و به جهت فضل او بوده است».( على بن ابى طالبعلیهالسلام بقیة النبوة و خاتم الخلافة، ص 110)
2 - امام علی(ع) مولود کعبه
حاکم نیشابورى مىنویسد: «اخبار متواتره دلالت دارد بر این که فاطمه بنت اسد، امیرالمؤمنین على بن ابى طالب - کرّم اللَّه وجهه - را داخل کعبه به دنیا آورد».( المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 550، ح 6044)
خانم دکتر سعاد ماهر محمّد از نویسندگان اهل سنت مىگوید: «امام علی(ع) بىنیاز از ترجمه و تعریف است. و بس است ما را از تعریف این که آن حضرت در کعبه متولد شد، و در منزل وحى تربیت یافت و تحت تربیت قرآن کریم قرار گرفت...».( مشهد الإمام علىعلیهالسلام فى النجف، ص 6)
3 - امام علی(ع) و تربیت الهى
حاکم نیشابورى مىنویسد: «از نعمتهاى خداوند بر على بن ابىطالب(ع) تقدیرى بود که براى آن حضرت مقدر داشت. قریش در مشکلات بى شمارى قرار گرفته بودند. ابوطالب(ع) اولاد زیادى داشت، رسولخدا(ص) به عمویش عباس که از تمام بنىهاشم ثروتمندتر بود، فرمود: اى اباالفضل! برادر تو ابوطالب عیالمند است و زندگى سختى دارد، نزد او رویم تا از بار او بکاهیم: من یکى از فرزندان او را بر مىگزینم و تو نیز فرزند دیگرى را انتخاب کن تا تحت کفالت خود قرار دهیم. عباس قبول کرد و هر دو به نزد ابوطالب آمدند و بعد از طرح تقاضاى خود، ابوطالب عرض کرد: عقیل را نزد من بگذارید و هر کدام از فرزندها را که خواستید مىتوانید انتخاب کنید. پیامبر(ص) علی(ع) را انتخاب کرد و عباس، جعفر را. علی(ع) تا هنگام بعثت با پیامبر(ص) بود و از او پیروى کرده و او را تصدیق مىنمود...
پیامبر(ص) براى نماز به مسجد مىآمد، و به دنبالش علی(ع) و خدیجه(ع) مىآمدند و با آن حضرت در ملأ عام نماز مىگزاردند، در حالى که غیر از این سه نفر کسى دیگر نمازگزار نبود».( المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 183 ؛ مسند احمد، ج 1، ص 209 ؛ تاریخ طبرى، ج 2، ص 311)
عبّاد بن عبداللَّه مىگوید:از علی(ع) شنیدم که فرمود: من بنده خدا و برادر رسول اویم. من صدیق اکبرم، این ادعا را کسى بعد از من نمىکند مگر آن که دروغگو و تهمتزننده است. من هفت سال قبل از مردم باپیامبر(ص) نماز گزاردم.( تاریخ طبرى، ج 2، ص 56)
استاد عباس محمود عقّاد نویسنده معروف مصرى مىگوید: «علی(ع) در خانهاى تربیت یافت که از آنجا دعوت اسلامى به سر تا سر عالم گسترش یافت...».( عبقریة الامام علىعلیهالسلام، ص 43)
دکتر محمّد عبده یمانى در مورد امام علی(ع) مىنویسد: «او جوانمردى بود که از زمان کودکیش که در دامان رسولخدا(ص) پرورش یافت، تا آخر عمر آن حضرت را رها نساخت».( علّموا أولادکم محبّة آلَ بیت النبیّصلى الله وعلیه وآله، ص 101)
4 - امام علی(ع) بر هیچ بتى سجده نکرد
استاد احمد حسن باقورى وزیر اوقات مصر مىنویسد: «اختصاص امام علی(ع) از بین صحابه به کلمه «کرم اللَّه وجهه» به جهت آن است که او هرگز بر هیچ بتى سجده نکرده است...».( علىّ امام الأئمة، ص 9)
استاد عباس محمود عقّاد مىنویسد: «به طور مسلّم علی(ع) مسلمان متولد شد، زیرا او تنها کسى بود که دو چشمش را بر اسلام باز نمود، و هرگز شناختى از عبادت بتها نداشت».( عبقریة الامام على، ص 43)
دکتر محمّد یمانى مىنویسد: «على بن ابى طالب همسر فاطمه، صاحب مجد و یقین دختر بهترین فرستادگان -کرّم اللَّه وجهه- کسى که براى هیچ بتى تواضع و فروتنى نکرد».( علموا اولادکم محبّة آل بیت النبّىصلى الله وعلیه وآله، ص 101. پاورقی)
همین فضیلت را دکتر محمّد بیوّمى مهران استاد دانشکده شریعت در دانشگاه امّالقرى در مکه مکرمه، و خانم دکتر سعاد ماهر نیز بیان کرده است.( على بن ابى طالبعلیهالسلام، ص 50 ؛ مشهد الامام على فى النجف، ص 36)
5 - امام علی(ع) اوّلین مؤمن
پیامبر(ص) در مورد علی(ع) به حضرت زهرا(س) فرمود: «همانا او اولین شخصى است از اصحابم که به من ایمان آورد».( مسند احمد، ج 5، ص 662، ح 19796 ؛ کنز العمال، ح 11، ص 605، ح 23924 و... )
ابن ابى الحدید مىنویسد: «چه بگویم در حق کسى که پیشى گرفت از دیگران به هدایت، به خدا ایمان آورد و او را عبادت نمود، در حالى که تمام مردم سنگ را مىپرستیدند...».( شرح ابن ابى الحدید، ج 3، ص 260)
6 - امام علی(ع) محبوبترین خلق به سوى خداوند
ترمذى به سندش از انس بن مالک نقل کرده که فرمود: نزد رسولخدا(ص) پرندهاى بریان شده قرار داشت، پیامبر(ص) عرض کرد: بار خدایا محبوبترین خلقت را به سوى من بفرست تا با من از این پرنده میل نماید، در این هنگام على آمد و با پیامبر(ص) تناول نمود.( صحیح ترمذى، ج 5، ص 595)
استاد احمد حسن باقورى مىنویسد: «اگر کسى از تو سؤال کند که به چه دلیل مردم على را دوست مىدارند؟ بر توست که در جواب او بگویى: بدان جهت است که خدا علی(ع) را دوست مىدارد».( على امام الأئمة، ص 107)
7 - على و پیامبر از یک نور
رسول خدا(ص) فرمود: من و على بن ابى طالب چهار هزار سال قبل از آن که حضرت آدم خلق شود نزد خداوند نور واحدى بودیم، هنگامى که خداوند آدم را خلق کرد، آن نور دو قسمت شد: جزئى از آن، من هستم و جزء دیگرش على است.( تذکرة الخواص، ص 46)
8 - امام علی(ع) زاهدترین مردم
استاد عباس محمود عقّاد مىنویسد: «در میان خلفا، در لذّت بردن از دنیا، زاهدتر از علی(ع) نبوده است...».( عبقریة الامام على، ص 29)
9 - امام علی(ع) شجاعترین صحابه
استادان على جندى، و محمّد ابوالفضل ابراهیم، و محمّد یوسف محجوب در کتاب خود «سجع الحمام فى حکم الامام» مىنویسد: «او سیّد مجاهدین بود و در این امر منازعى نداشت. و در مقام او همین بس که در جنگ بدر -بزرگترین جنگى که در آن رسولخدا(ص) حضور داشت- هفتاد نفر از مشرکان کشته شدند، که نصف آنها را علی(ع) و بقیه را مسلمانان و ملائکه کشتند. او کسى بود که در جنگها زحمات زیادى را متحمل شد. وى پیشتاز مبارزان در روز بدر بود. و از جمله کسانى بود که در جنگ احد و حنین ثابت قدم ماند. او فاتح و شجاع خیبر و قاتل عَمر بن عبدوَدّ سواره خندق و مرحب یهودى بود».( سجع الحمام فى حکم الامام، ص 18)
عباس محمود عقّاد مىنویسد، «مشهور است که على با کسى تن به تن نشد مگر آن که او را به زمین زد. و با کسى مبارزه نکرد مگر آن که او را به قتل رسانید».( عبقریة الامام على، ص 15)
دکتر محمّد عبده یمانى در توصیف امام علی(ع) مىنویسد: «او شجاع و پیش تازى بود که براى سلامتى و حفظ رسول خدا(ص) در روز هجرت، جانش را در طبق اخلاص گذاشت؛ آن هنگامى که به جاى پیامبر(ص) در بستر او خوابید...».( علّموا اولادکم محبة آل بیت النبّىصلى الله وعلیه وآله، ص 109)
10 - امام علی(ع) داناترین صحابه
امام علی(ع) داناترین اهل زمان خود بود و این مطلب را از جهاتى مىتوان به اثبات رساند:
الف - تصریح پیامبر(ص)
پیامبر(ص) فرمود: «أعلم امّت بعد از من على بن ابى طالب است».( مناقب خوارزمى، ص 40)
ترمذى از رسول خدا(ص) نقل کرده که فرمود: «من خانه حکمتم و على درب آن است».( صحیح ترمذى، ج 5، ص 637)
پیامبر(ص) فرمود: «من شهر علمم و على درب آن است، پس هر کس طالب علم من است باید از درب آن وارد شود».( المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 127)
احمد بن حنبل از پیامبر(ص) نقل کرده که به فاطمه(س) فرمود: «آیا راضى نمىشوى که من تو را به کسى تزویج کنم که اولین مسلمان است و علمش از همه بیشتر و حکمش از همه عظیمتر است».( مسند احمد، ج 5، ص 26 ؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 101)
ب - اعتراف صحابه به اعلمیّت امام علی(ع)
عایشه مىگوید: «على اعلم مردم به سنت است».( تاریخ ابن عساکر، ج 5، ص 62 ؛ اسدالغابة، ج 4، ص 22)
ابن عباس مىگوید: «عمر در خطبهاى که ایراد کرد، گفت: على در قضاوت بىمانند است».( تاریخ ابن عساکر، ج 3، ص 36 ؛ مسند احمد، ج 5، ص 113 ؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 102)
امام حسن(ع) بعد از شهادت پدرش امام علی(ع) فرمود: «همانا روز گذشته از میان شما شخصى رفت که سابقین و لاحقین به علم او نرسیدند».( مسند احمد، ج 1، ص 328 و...
عباس محمود عقاد مىنویسد: «امّا در قضاوت و فقه: مشهور آن است که حضرت علی(ع) در قضاوت و فقه و شریعت پیش تاز بود و بر دیگران سابق... هر گاه بر عمر بن خطاب مسئله دشوارى پیش مىآمد، مىگفت: این قضیهاى است که خدا کند براى حلّ آن اباالحسن به فریاد ما برسد».( عبقریة الامام على، ص 195)
ج - رجوع جمیع علوم به امام علی(ع)
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مىنویسد: «مبادى جمیع علوم به او باز مىگردد. او کسى است که قواعد دین را مرتب و احکام شریعت راتبیین کرده است. او کسى است که مباحث علوم عقلى و نقلى را تقریر نموده است». آن گاه کیفیت رجوع( شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 17)
هر یک از علوم را به امام علی(ع) توضیح مىدهد.
11 - امام علی(ع) بت شکن زمان
امام علی(ع) مىفرماید: «با رسولخدا(ص) حرکت کردیم تا به کعبه رسیدیم. ابتدا رسولخدا(ص) بر روى شانه من سوار شد و فرمود: حرکت کن. من حرکت نمودم و هنگامى که رسولخدا(ص) ضعف مرا مشاهده کرد، فرمود: بنشین و من نیز نشستم. پیامبر(ص) از روى دوش من پایین آمده بر زمین نشست و فرمود. تو بر دوش من سوار شو. بر دوش او سوار شدم. و به سطح کعبه رسیدم. حضرت مىفرماید: در آن هنگام گمان مىکردم که اگر بخواهم مىتوانم به افق آسمانها برسم. بالاى کعبه رفتم، بر روى بام تمثالى طلا یا مس دیدم، به فکر افتادم چگونه آن را نابود سازم، آن را چپ و راست و جلو و عقب کردم تا بر آن دسترسى یابم. پیامبر(ص) فرمود: او را بر زمین بینداز. من نیز آن را از بالاى بام کعبه پایین انداخته و به مانند کوزه که بر زمین مىخورد و خُرد مىشود، آن را شکستم. آنگاه از بام کعبه پایین آمده با سرعت فرار نمودیم، تا آن که در اتاقهایى مخفى شدیم تا کسى ما را نبیند».( مستدرک حاکم، ج 2، ص 366 ؛ مسند احمد، ج 1، ص 84 ؛ کنز العمال، ج 6، ص 407 ؛ تاریخ بغداد، ج 13، ص 302 و..)
گفته شد که پیامبر اکرم(ص) باید جانشین خود را مشخص مىنمود، لذا راه سلبى و ایجابىِ به واگذارى انتخاب خلیفه به شورا را ابطال کردیم و گفتیم تنها شخص لایق براى جانشینى پیامبر(ص) على بن ابىطالب(ع) است، چون همه کمالات را در خود داشت و از همه صحابه فاضلتر و کاملتر بود.
حال ببینیم پیامبر(ص) براى تبیین و تثبیت خلافت و جانشینى امام علی(ع) چه تدابیرى اندیشید.
مىتوان تدابیر پیامبر اکرم(ص) در تبیین و تثبیت خلافت و جانشینى امام علی(ع) را در سه نوع خلاصه کرد:
1 - آمادگى تربیتى امام علی(ع) از کودکى و امتیاز او در کمالات و فضایل و علوم.
2 - بیان نصوص ولایت و امامت.
3 - اجراى عملى با تدابیر مخصوص در اواخر عمر پیامبر.
اینک هر یک از این سه مورد را توضیح مىدهیم:
تدابیر پیامبر اکرم(ص) در تثبیت خلافت امام علی(ع)
الف - آمادگى تربیتى
از آنجا که قرار بود خلیفه و جانشین رسول خدا(ص) امام على بن ابىطالب(ع) باشد، لذا اراده و مشیّت الهى بر آن تعلّق گرفت که از همان ابتداى طفولیت در دامان رسولخدا(ص) و در مرکز وحى بزرگ شود.
1 - حاکم نیشابورى مىگوید: «از نعمتهاى خدا بر على بن ابىطالب(ع) این بود که بر قریش قحطى شدیدى وارد شد، ابوطالب(ع) عیالوار بود. رسول خدا(ص) به عموى خود عباس، که از ثروتمندان بنىهاشم بود، فرمود: اى ابافضل! برادرت عیالوار است و قحطى بر مردم هجوم آورده، بیا به نزد او رویم و از عیالات او کم کنیم. من یکى از فرزندانش را انتخاب مىکنم، تو نیز یک نفر را انتخاب کن، تا با کفالت آن دو از خرجش بکاهیم. عباس این پیشنهاد را پذیرفت و با پیامبر(ص) به نزد ابوطالب(ع) رفتند و پیشنهاد خود را بازگو نمودند. ابوطالب(ع) عرض کرد: شما عقیل را نزد من بگذارید و هرکدام از فرزندانم را که مىخواهید به منزل خود ببرید. رسول خدا(ص) علی(ع) را انتخاب کرد و عباس، جعفر را برگرفت. علی(ع) تا زمان بعثت پیامبر(ص)، با آن حضرت بود و از او پیروى کرده و او را تصدیق مىنمود».( مستدرک حاکم، ج 3، ص 182)
2 - در آن ایّام پیامبر اکرم(ص) به مسجدالحرام مىرفت تا نماز بخواند، علی(ع) و خدیجه نیز به دنبالش مىرفتند و با او در مقابل دیدگان مردم نماز مىخواندند، و این در زمانى بود که کسى غیر از این سه، روى زمین نماز نمىگزارد.( مسند احمد، ج 1، ص 209 ؛ تاریخ طبرى، ج 2، ص 311)
عباد بن عبداللَّه مىگوید: از علی(ع) شنیدم که مىفرمود: «من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدّیق اکبرم؛ این ادعا را کسى بعد از من، غیر از دروغگو و افترازننده، نمىکند، هفت سال، قبل از مردم با رسول خدا(ص) نماز گزاردم.( تاریخ طبرى، ج 2، ص 56)
ابن صباغ مالکى و ابن طلحه شافعى و دیگران نقل مىکنند: «رسول خدا(ص) قبل از دعوت به رسالت خود هر گاه مىخواست نماز بگزارد، به بیرون مکّه، در میان درّهها، مىرفت، تا مخفیانه نماز بخواند و علی(ع) را نیز با خود مىبرد، و هر دو با هم هر مقدار مىخواستند نماز مىگزاردند و باز مىگشتند».( الفصول المهمة، ص 14 ؛ مطالب السؤول، ص 11 ؛ تاریخ طبرى، ج 2، ص 58)
3 - امام علی(ع) آن ایّام را، در نهجالبلاغه چنین توصیف مىکند: «شما مىدانید که من نزد رسول خدا چه جایگاهى دارم، و خویشاوندیم با او در چه درجه است. آنگاه که کودک بودم مرا در کنارش مىنهاد و در سینه خود جا مىداد و در بستر خود مىخوابانید، چنان که تنم را به تن خویش مىسود، و بوى خوشِ خود را به من مىافشاند! و گاه بود که چیزى را مىجَوید و به من مىخورانید. از من دروغى نشنید و خطایى ندید.
هنگامى که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته خود را شب و روز همنشین او فرمود، تا راههاى بزرگوارى را پیمود و خوىهاى نیکوى جهان را فراهم نمود.
من در پى او بودم -در سفر و حضر- چنانکه بچهشترى در پى مادر. هر روز براى من از اخلاقِ خود نشانهاى بر پا مىداشت و مرا به پیروى از آن مىگماشت. هر سال در «حراء» خلوت مىگزید، من او را مىدیدم و جز من کسى وى را نمىدید. آن هنگام، اسلام در هیچ خانهاى جز در خانهاى که رسول خدا(ص) و خدیجه در آن بود، راه نیافته بود، منسوّمین آنانبودم. روشنایى وحى و پیامبرى را مىدیدم و بوى نبوت را استشمام مىکردم.
من هنگامى که وحى بر او(ص) فرود آمد، آواى شیطان را شنیدم، گفتم: اى فرستاده خدا این آوا چیست؟ فرمود: این شیطان است و از اینکه او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو مىشنوى آنچه را من مىشنوم و مىبینى آنچه را من مىبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستى و وزیرى و به راه خیر مىروى».( نهجالبلاغه، خطبه 192)
4 - پیامبر اکرم(ص) هنگام هجرت بهسوى مدینه، علی(ع) را انتخاب کرد تا در جاى او بخوابد، آنگاه امانتها را به صاحبانش برگرداند و سپس با بقیه زنان بنىهاشم بهسوى مدینه هجرت کند.( مسند احمد، ج1، ص348 ؛ تاریخ طبرى، ج2، ص99 ؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 4 ؛ شرح ابن ابىالحدید، ج 13، ص 262)
5 - در سنین جوانى او را به دامادى خود برگزید، و بهترین زنان عالم یعنى فاطمه زهرا(س) را به ازدواج او درآورد. و این هنگامى بود که خواستگارى ابوبکر و عمر را رد نموده بود.( الخصائص، ح 102)
پیامبر(ص) بعد از ازدواج فرمود: «من تو را به ازدواج کسى درآوردم که در اسلام از همه پیشتر و در علم از همه بیشتر و در حلم از همه عظیمتر است».( مسند احمد، ج 5، ص 26)
6 - در غالب جنگها پرچم مسلمانان یا تنها مهاجرین به دست على بن ابىطالب(ع) بود.( الإصابة، ج2، ص30)
7 - در حجّةالوداع در هدى و قربانىِ پیامبر(ص) شریک شد.( کامل ابناثیر، ج 2، ص 302)
8 - پیامبر(ص) در طول مدّت حیاتش او را امتیاز خاصّى داده بود، که احدى در آن شریک نگشت یعنى اجازه داده بود که علی(ع) ساعتى از سحر نزد او بیاید و با او مذاکره کند.( الخصائص، ح 112)
امام علی(ع) مىفرمود: من با پیامبر(ص) شبانهروز دو بار ملاقات مىکردم: یکى در شب و دیگرى در روز.( السنن الکبرى، ج 5، ص 1414، ح 8520
9 - هنگام نزول آیه شریفه {وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ}؛ «و اهلت را بر نماز امر کن.» پیامبر(ص) هر روز صبح هنگام نماز کنار خانه علی(ع) مىآمد و مىفرمود: «الصلاة، رحمکم اللَّه {إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}».( تفسیر قرطبى، ج 11، ص 174 ؛ تفسیر فخر رازى، ج 22، ص 137 ؛ روح المعانى، ج 16، ص 284)
10 - در جنگ خیبر بعد از آن که ابوبکر و عمر کارى از پیش نبردند، پیامبر(ص) فرمود: پرچم را به کسى خواهم داد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند، خداوند او را هرگز خوار نخواهد کرد، باز نمىگردد تا آنکه خداوند به دست او فتح و پیروزى برساند. آنگاه علی(ع) را خواست، و پرچم را به دست او داد و برایش دعا کرد. و پیروزى به دست علی(ع) حاصل شد.( سیره ابنهشام، ج 3، ص 216 ؛ تاریخ طبرى، ج 3، ص 12 ؛ کامل ابناثیر، ج 2، ص 219)
11 - پیامبر(ص) ابوبکر را با سوره برائت، امیر بر حجّاج نمود، آنگاه به امر خداوند علی(ع) را به دنبال او فرستاد تا سوره را از دست او گرفته و خود، آن را بر مردم ابلاغ کند. پیامبر(ص) در پاسخ اعتراض ابوبکر فرمود: من امر شدم که خودم این سوره را ابلاغ کنم یا به کسى که از من است بدهم تا او ابلاغ نماید».( مسند احمد، ج 1، ص 3 ؛ سنن ترمذى، ج 5، ح 3719 ؛ سنن ترمذى، ج 5، ح 8461)
12 - برخى از اصحاب درى را به سوى مسجد باز کرده بودند که پیامبر(ص) دستور داد تا همه درها بسته شود بهجز در خانه علی(ع).( مسند احمد، ج 1، ص 331 ؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 3732 ؛ البدایة والنهایة، ج 7، ص 374)
13 - عائشه مىگوید: رسول خدا(ص) هنگام وفات خود فرمود: حبیبم را صدا بزنید که بیاید. ابوبکر را صدا زدند. تا نگاه رسول خدا(ص) به او افتاد سر خود را به زیر افکند. باز صدا زد: حبیبم را بگویید تا بیاید. عمر را خواستند. هنگامى که پیامبر(ص) نگاهش به او افتاد سر را به زیر افکند. سوّمین بار فرمود: حبیبم را بگویید تا بیاید. علی(ع) را صدا زدند. هنگامى که آمد، کنار خود نشانید و او را در پارچهاى که بر رویش بود، گرفت در این حال بود تا آن که رسول خدا(ص) دست در دستان علی(ع) از دنیا رحلت نمود.( الریاض النضرة، ص 26 ؛ ذخائرالعقبى، ص 72)
امّسلمه نیز مىگوید: رسولخدا(ص) هنگام وفاتش با علی(ع) نجوا مىنمود و اسرارى را به او بازگو مىکرد و در اینحال بود که از دنیا رفت. لذا علی(ع) نزدیکترین مردم به رسولخدا(ص) از حیث عهد و پیمان است.( مستدرک حاکم، ج 3، ص 138 ؛ مسند احمد، ج 6، ص 300)
14 - ترمذى از عبداللَّه بن عمر نقل مىکند که پیامبر اکرم(ص) بین اصحاب خود عقد اخوت بست. علی(ع) در حالى که گریان بود خدمت رسولخدا(ص) آمد و عرض کرد: اى رسول خدا، بیناصحاب خود عقد اخوّت بستید ولى میان من و کسى عقد اخوت نبستید؟ رسول خدا(ص) فرمود: «تو برادر من در دنیا و آخرتى!»
توجه خاص پیامبر(ص) به علی(ع) جهتى جز آماده کردن علی(ع) براى خلافت نداشت، و این که نشان دهد تنها کسى که براى این پست و مقام قابلیّت دارد امام علی(ع) است.
ب: تصریح بر ولایت و امامت
تدبیر دیگر پیامبر اکرم(ص) این بود که در طول 23 سال بعثت هر جا که موقعیت را مناسب مىدید یادى از ولایت امام علی(ع) و جانشین خود کرده، و مردم را به این مسئله مهمّ تذکّر مىداد. که از جمله آنها نص غدیر است.
ج - تدابیر عملى
پیامبر اکرم(ص) در آخر عمر خود نیز براى تثبیت خلافت امام علی(ع) راههایى را عملى کردند تا شاید جلوى مکر و حیله دیگران را در غصب خلافت بگیرند، ولى متأسفانه این تدابیر اثرى نداشت، زیرا گروه مخالف، چنان قوى بود که نگذاشت این تدبیرهاى پیامبر(ص) عملى شود. در اینجا به چند نمونه از تدابیر عملى اشاره خواهیمکرد:
1 - بلند کردن دست امام علی(ع) در روز غدیر خم
پیامبر اکرم(ص) براى بهجا آوردن آخرین حج که به حجةالوداع معروف شد با جماعت زیادى از اصحاب به سوى مکه حرکت کرد. در سرزمین عرفات براى مردم خطبهاى ایراد فرمود. در آن خطبه خواست امامان بعد از خود را معرفى کند تا امّت بعد از خود به گمراهى و فتنه و آشوب نیفتد. ولى گروه مخالف بنىهاشم که با خلافت اهل بیت: دشمنى مىورزیدند در کمین بودند تا مبادا در آن جمع عظیم، پیامبر(ص) مطلبى بگوید و توطئههاى آنان نقش بر آب شود. جابر بن سمره سوائى مىگوید: من نزدیک پیامبر(ص) بودم تا سخنان او را بشنوم. حضرت در خطبهاش اشاره به خلفا و امیرانى بعد از خود نمود و فرمود: «امامان و خلفا و جانشینان بعد از من دوازده نفرند». جابر مىگوید: پیامبر(ص) به اینجا که رسید عدهاى شلوغ کردند به حدّى که من نفهمیدم پیامبر(ص) چه گفت. از پدرم که نزدیکتر بود پرسیدم؟ گفت: پیامبر(ص) در ادامه فرمودند: «تمام آنان از قریشند».
شگفتا هنگامى که به مُسند جابر بن سمره در «مسند احمد» مراجعه مىکنیم، مىبینیم تعبیراتى از جابر آمده که سابقه نداشته است. در برخى از روایات جابر بن سمره آمده: هنگامى که سخن پیامبر(ص) به این نقطه رسید فرمود: «جانشینان بعد از من دوازده نفرند» مردم فریاد زدند. در بعضى دیگر آمده «تکبیر گفتند» و در برخى دیگر: «شلوغ کردند» و در برخى دیگر: «بلند شده و نشستند».
جمع این روایات که همگى از یک راوى است به این است که در آن مجلس طیف مخالف دستههایى را براى بر هم زدن مجلس قرار داده بودند تا نگذارند که پیامبر(ص) به مقصود خود در امر خلافت و جانشینى برسد. و این دستهها درصدد برآمدند تا هر کدام به نحوى جلسه را بر هم زنند که در این امر نیز موفّق شدند.
پیامبر اکرم(ص) براى آن که بتواند با گفتار خود امر خلافت را در این مرکز بزرگ تبیین و تثبیت کند مأیوس شد. و به فکر مکانى دیگر برآمد، تا با اجراى عملى، امر خلافت را براى امام علی(ع) تثبیت نماید. از آن رو بعد از پایان اعمال حجّ و قبل از آن که حاجیان متفرّق شوند، مردم را در سرزمین غدیر خم جمع کرد و قبل از بیان ولایت امام، امورى را به عنوان مقدمه بیان داشته و از مردم نیز اقرار گرفت. پیامبر(ص) مىدانست که این بار نیز منافقین در کمیناند تا نگذارند امر خلافت حضرت علی(ع) تثبیت شود، ولى آن حضرت(ص) تدبیرى عملى اندیشید که همه نقشهها را بر باد داد، و آن اینکه دستور داد تا سایهبانهاى هودج شتران را روى هم بگذارند، آنگاه خود و علی(ع) بر بالاى آن قرار گرفتند؛ به طورى که همگى آن دو را مىدیدند. پس از قرائت خطبه و تذکر به نکاتى چند و اقرارهاى اکید از مردم، آنگاه دست علی(ع) را بلند کرد و از جانب خداوند، ولایت و امامت او را به مردم ابلاغ نمود.
منافقان با این تدبیر پیامبر(ص) که قبلاً فکر آن را نکرده بودند، در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتند، و لذا نتوانستند از خود عکسالعملى انجام دهند.
2 - فرستادن لشکر اسامه
پیامبر(ص) در بستر بیمارى است، در حالى که بر امت خود سخت نگران مىباشد؛ نگران اختلاف و گمراهى؛ نگران اینکه تمام تدابیر او بر هم ریزد؛ نگران اینکه مسیر نبوت و رسالت و شریعت به انحراف کشیده شود. پیامبر(ص) مضطرب است، دشمنى بزرگ چون روم در پشت مرزهاى اسلامى کمین نموده تا صحنه را خالى ببیند و با ضربهاى سهمگین مسلمین را از پاى درآورد.
پیامبر(ص) وظایف مختلفى دارد؛ از سویى باید با دشمن بیرونى مقابله کند، لذا تأکید فراوان داشت تا لشکرى را براى مقابله با آنان گسیل دارد، از طرفى دیگر خلیفه و جانشین به حقّ باید مشخص شده و موقعیّت او تثبیت گردد، ولى چه کند؟ نهتنها با دشمن بیرونى دست به گریبان است بلکه با طیفى از دشمنان داخلى نیز که درصددند تا نگذارند نقشهها و تدابیر پیامبر(ص) در مسئله خلافت و جانشینى عملى شود، نیز روبهروست. پیامبر(ص) براى عملى کردن تدبیر خود دستور مىدهد همه کسانى که آمادگى جهاد و شرکت در لشکر اسامه را دارند از مدینه خارج شده و به لشکر او بپیوندند. ولى مشاهده مىکند که عدهاى با بهانههاى واهى عذر آورده و از لشکر اسامه خارج مىشوند و به او نمىپیوندند. گاهى بر پیامبر(ص) اعتراض مىکنند که چرا اسامه را، که فردى جوان و تازهکار است، به امیرى لشکر برگزیده است، در حالى که در میان لشکر افرادى کارآزموده وجود دارد؟
پیامبر(ص) با اعتراض بر آنها و اینکه اگر بر فرماندهى اسامه خرده مىگیرید، قبلاً بر امارت پدرش هم ایراد مىکردید، سعى بر آن داشت که جمعیّت را از مدینه خارج کرده و به لشکر اسامه ملحق نماید. حتّى کار به جایى رسید که وقتى پیامبر(ص) نافرمانى عدهاى از جمله عمر و ابوبکر و ابوعبیده و سعد بن ابىوقاص و برخى دیگر را دید که امر او را در ملحق شدن به لشکر اسامه امتثال نمىکنند، آنان را لعنت کرد و فرمود: «خدا لعنت کند هر کسى را که از لشکر اسامه تخلّف نماید». ولى در عین حال( ملل و نحل، شهرستانى، ج 1، ص 23)
برخى به دستورهاى اکید پیامبر(ص) توجهى نمىکردند. و گاهى به بهانه این که ما نمىتوانیم دورى پیامبر(ص) را هنگام مرگ تحمل کنیم، از عمل به دستور پیامبر(ص) سرپیچى مىکردند.
ولى حقیقت امر چیز دیگرى بود؛ آنان مىدانستند که پیامبر(ص)، علی(ع) و برخى از اصحاب خود را که موافق با بنىهاشم و امامت و خلافت امام علی(ع) هستند، نزد خود نگاه داشته تا هنگام وفات به او وصیت کرده و بعد از وفات نیز آن گروه از صحابه با علی(ع) بیعت نمایند و خلافت از دست آنان خارج شود، ولى عزم آنان بر این بود که هر طور و به هر نحوى که شده از انجام این عمل جلوگیرى کنند، و نگذارند که عملى شود.
این نکته نیز قابل توجه است که چرا پیامبر(ص) اسامه را که جوان تازهکار و کم سنّ و سال است، به فرماندهى لشکر برگزید و به پیشنهاد کنار گذاشتن او از فرماندهى لشکر به حرف هیچ کس توجهى نکرده بلکه بر امیرى او تأکید نمود؟ نکتهاش چیست؟
پیامبر(ص) مىدانست که بعد از رحلتش به مسئله خلافت و امامت على بن ابىطالب(ع) به بهانههاى مختلف از جمله جوانى على بن ابىطالب(ع) خرده مىگیرند؛ خواست با این عمل به مردم بفهماند که امارت و خلافت به لیاقت است، نه به سنّ، بعد از من نباید در امامت علی(ع) به عذر اینکه علی(ع) کم سن و سال است، اعتراض کرده و حقّ او را غصب نمایند. اگر کسى لایق امارت و خلافت است، باید همه -پیر و جوان، زن و مرد- مطیع او باشند، ولى -متأسفانه- این تدبیر پیامبر(ص) هم عملى نشد و با بر هم زدن لشکر و خارج شدن از آن به بهانههاى مختلف نقشههاى پیامبر(ص) را بر هم زدند.
( ر.ک: طبقات ابن سعد، ج 4، ص 66 ؛ تاریخ ابن عساکر، ج 2، ص 391 ؛ کنزالعمال، ج 5، ص 313 ؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 93 ؛ شرح ابن ابىالحدید، ج 2، ص 21 ؛ مغازى واقدى، ج 3، ص 111 ؛ تاریخ ابنخلدون، ج 2، ص 484 ؛ سیره حلبیه، ج 3، ص 207)
مگر خداوند متعال در قرآن امر اکید به اطاعت از دستورهاى پیامبر اکرم(ص) نکرده است آنجا که مىفرماید: {وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا}؛ «آن چه را که رسول دستور دهد بگیرید و آن چه را که از آن نهى کند واگذارید.»( سوره حشر، آیه 7)
و نیز مىفرماید: {فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً}؛ «نه چنین است قسم به خداى تو که( سوره نساء، آیه 65)
اینان به حقیقت اهل ایمان نمىشوند مگر آن که در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه هر حکمى که کنى هیچگونه اعتراض در دل نداشته، کاملاً از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.»
3 - دعوت به نوشتن وصیت
بعد از آنکه پیامبر(ص) مشاهده نمود که تدبیر فرستادن مردم با لشکر به بیرون مدینه عملى نشد، در صدد برآمد که تمام سفارشهاى لفظى را در باب امامت علی(ع) که در طول 23سال به مردم گوشزد کرده است، در وصیتنامهاى مکتوب کند. از همینرو در روز پنجشنبه چند روز قبل از وفاتش در حالى که در بستر آرمیده بود و از طرفى نیز حجره پیامبر(ص) مملوّ از جمعیّت و گروههاى مختلف بود، خطاب به جمعیت کرده و فرمود: «کتابى بیاورید تا در آن چیزى بنویسم که با عمل به آن بعد از من گمراه نشوید.» بنىهاشم و همسران پیامبر(ص) در پشت پرده اصرار اکید بر آوردن صحیفه و قلم براى نوشتن وصیتنامه رسول خدا(ص) داشتند. ولى همان طیفى که در سرزمین عرفات مانع شدند تا پیامبر(ص) کلام خود را در امر امامت خلفاى بعدش بیان بفرماید، در حجره پیامبر(ص) نیز جمع بودند و از عملى شدن دستور پیامبر(ص) جلوگیرى کردند. عمر یک لحظه متوجه شد که اگر این وصیت مکتوب شود تمام نقشهها و تدبیرهایش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفى مخالفت دستور پیامبر(ص) را صلاح نمىدید. لذا درصدد چارهاى برآمد و به این نتیجه رسید که به پیامبر(ص) نسبتى دهد که عملاً و خود به خود نوشتن نامه و وصیت بىاثر گردد. از اینرو به مردم خطاب کرده گفت: «نمىخواهد صحیفه بیاورید، زیرا پیامبر(ص) هذیان مىگوید! کتاب خدا ما را بس است!» این جمله را که طرفداران عمر و بنىامیه و قریش از او شنیدند، آنان نیز تکرار کردند. ولى بنىهاشم سخت ناراحت شده با آنان به مخالفت برخاستند. پیامبر(ص) با این نسبت ناروا، که همه شخصیت او را زیر سؤال مىبرد، چه کند؟ چارهاى ندید جز اینکه آنان را از خانه خارج کرده و فرمود: «از نزد من خارج شوید، سزاوار نیست که نزد پیامبر(ص) نزاع شود!».( ر.ک: صحیح بخارى: کتاب المرضى، ج 7، ص 9 ؛ صحیح مسلم، کتاب الوصیة، ج 5، ص 75 ؛ مسند احمد، ج 4، ص 356، ح 2992)
تعجب اینجاست که طرفداران عمر بن خطاب و به طور کلّى مدرسه خلفا براى سرپوش گذاشتن بر این نسبت ناروا از طرف عمر به پیامبر اکرم(ص)، هنگامى که اصل کلمه را که همان «هجر - هذیان» باشد مىخواهند نقل کنند، آن را به جمعیت نسبت داده مىگویند: «قالوا: هجر رسول اللَّه». و هنگامى که به عمر بن خطاب نسبت مىدهند مىگویند: «قال عمر: انّ النبیّ قد غلب علیه الوجع». ولى کلام ابوبکر جوهرى در کتاب «السقیفه» مطلب را روشن مىسازد که: شروع نسبت هذیان از جانب عمر بوده و طرفداران او به متابعت از این جمله را به پیامبر(ص) نسبت دادند. جوهرى اینگونه نسبت را از ناحیه عمر نقل مىکند: «عمر جملهاى گفت که مضمون و معناى آن این است که پیامبر(ص) درد مرض بر او غلبه کرده است». پس معلوم مىشود که تعبیر عمر چیز دیگرى بوده که به جهت قباحت آن نقل به معنا کردهاند. متأسفانه بخارى و مسلم و دیگران اصل کلمه را نقل نکردهاند و نقل به معنا و مضمون را آوردهاند. گر چه از کلام ابن اثیر در «النهایة» و ابن ابىالحدید استفاده مىشود که نسبت هذیان را مستقیماً خود عمر داده است.
لکن به هر تقدیر پیامبر اکرم(ص) بعد از بیرون کردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصیت خود را آن طور که باید بیان نمود، و طبق نصّ سلیم بن قیس با وجود برخى از اصحاب بر یکایک اهلبیت: وصیت کرده و آنان را به عنوان خلفاى بعد از خود معرفى کرد.( کتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 658)
اهل سنت نیز در کتابهاى حدیثى خود به این وصیت اشاره کردهاند، ولى اصل موضوع را مبهم گذاردهاند.
ابنعباس در پایان آن حدیث مىگوید: «پیامبر در آخر امر، به سه مورد وصیت نمود: یکى آنکه مشرکین را از جزیرةالعرب بیرون برانید. دیگر آنکه به کاروانها همانگونه که من اجازه ورود دادم، اجازه دهید. ولى در خصوصِ وصیت سوّم سکوت کرد. و در برخى از احادیث دیگر آمده است: آنرا فراموش کردم.( صحیح بخارى، کتاب مغازى، باب 78 ؛ صحیح مسلم، کتاب وصیّت، باب 5)
سابقه نداشته است که در حدیثى ابنعباس بگوید: این قسمت از آن را فراموش کردهام یا آن را نقل نکند. این نیست مگر خوف و ترس ابنعباس از عمر بن خطاب، زیرا به طور حتم وصیت سوّم به ولایت و خلافت و امامت امام علی(ع) و اهلبیت پیامبر: بوده است، ولى از آنجا که ابنعباس از عمر مىترسید، از نشر آن جلوگیرى کرد. همانگونه که در زمان حیات عمر بن خطاب نتوانست با نظر عمر بن خطاب در مسئله عول و تعصیب مخالفت کند، تا اینکه بعد از فوت او حقّ را بیان کرد و هنگامى که از او در تأخیر بیان حکم سؤال کردند، گفت: از مخالفت با نظر عمر بیمناک بودم.
چرا عمر از نوشتن نامه جلوگیرى کرد؟
این سؤال در ذهن هرکس خطور مىکند که چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبیر پیامبر(ص) عملى شود؟ مگر پیامبر(ص) نوید نگهدارى امّت از ضلالت را تا روز قیامت نداده بود؟ چه بشارتى بالاتر از این؟ پس چرا با این کار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از این سعادت محروم کردند؟ چه بگوییم که حبّ جاه و مقام و کینه و حسد گاهى بر عقل چیره مىشود و نتیجهگیرى را از عقل سلب مىکند. مىدانیم که عمر چه نیّاتى در سر مىپروراند. او مىدانست که پیامبر(ص) براى چه از مردم کاغذ و دوات مىخواهد، او بهطور حتم مىدانست که پیامبر(ص) قصد مکتوب کردن سفارشهاى لفظى خود در امر خلافت على بن ابىطالب(ع) و بقیه اهلبیت: را دارد، از همین رو مانع نوشتن این وصیّت مىشود. این صرف ادعا نیست بلکه مىتوان براى آن شواهدى قطعى ادعا نمود که به دو نمونه از آن اشاره مىکنیم:
1 - عمر بن خطاب در اواخر زندگانى پیامبر(ص) مکرر حدیث ثقلین به گوشش رسیده بود؛ در آن حدیث، پیامبر(ص) مىفرماید: من دو چیز گرانبها در میان شما به ارمغان مىگذارم که با تمسک به آن دو هرگز گمراه نخواهید شد. این تعبیرِ «گمراهنشدن» را چندین بار عمر درباره کتاب و عترت شنیده بود. در حجره پیامبر(ص) هنگام درخواست کاغذ و دوات نیز همین تعبیر را از زبان پیامبر(ص) شنید که مىفرماید: «نامهاى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید». فوراً عمر به این نکته توجه پیدا کرد که: پیامبر(ص) قصد دارد تا وصیت به کتاب و عترت را مکتوب دارد، لذا شدیداً با آن به مخالفت برخاست.
2 - ابنعباس مىگوید: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم... رو به من کرده گفت: بر تو باد خونهاى شتران اگر آنچه از تو سؤال مىکنم کتمان نمایى! آیا هنوز على در امر خلافت، خود را بر حق مىداند؟ آیا گمان مىکند که رسولخدا(ص) بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آرى. این را از پدرم سؤال کردم؛ او نیز تصدیق کرد... عمر گفت: به تو بگویم: پیامبر(ص) در بیماریش خواست تصریح به اسم علىّ (به عنوان امام و خلیفه) کند، من مانع شدم...».( شرح ابن ابىالحدید، ج 12، ص 21)
یکى از مهمترین ادله ولایت و امامت و خلافت بلافصل حضرت علی(ع) حدیث معروف به «غدیرخم» است.
مطابق این حدیث پیامبر اکرم(ص) حضرت امیر(ع) را از جانب خداوند متعال به امامت بعد از خود منصوب کرده است. سند این حدیث چگونه است؟ بر چه مطالبى دلالت دارد؟ اهلسنت درباره آن چه مىگویند و چه شبهاتى را درباره این حدیث مطرح کردهاند؟ اینها مطالبى است که در این بحث مطرح خواهیم کرد.
واقعه غدیر
در دهمین سال هجرت، رسول خدا(ص) قصد زیارت خانه خدا را نمودند، فرمان حضرت مبنى بر اجتماع مسلمانان، در میان قبایل مختلف و طوائف اطراف، اعلان شد، گروه عظیمى براى انجام تکالیف الهى (اداى مناسک حج) و پیروى از تعلیمات آن حضرت، به مدینه آمدند. این تنها حجّى بود که پیامبر بعد از مهاجرت به مدینه، انجام مىداد، که با نامهاى متعدد، در تاریخ ثبت شده است، از قبیل: حجةالوداع، حجةالاسلام، حجةالبلاغ، حجةالکمال و حجةالتمام.
رسول خدا(ص)، غسل کردند. دو جامه ساده احرام، با خود برداشتند: یکى را به کمر بسته و دیگرى را به دوش مبارک انداختند، و روز شنبه، 24 یا 25 ذىقعده، به قصد حج، پیاده از مدینه خارج شدند. تمامى زنان و اهل حرم خود را نیز، در هودجها قرار دادند. با همه اهلبیت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبایل عرب و گروه بزرگى از مردم، حرکت کردند. بسیارى از مردم به علت شیوع بیمارى آبله از عزیمت( طبقات ابن سعد، ج 3، ص 225 ؛ مقریزى، الامتاع، ص 511 ؛ارشادالسارى، ج 6، ص 329)
و شرکت در این سفر باز ماندند با این وجود، گروه بىشمارى با آن حضرت، همراه شدند. تعداد شرکت کنندهها را، 114 هزار، 120 تا 124 هزار و بیشتر، ثبت کردهاند؛ البته تعداد کسانى که در مکه بوده، و گروهى که با علی(ع) و ابوموسى اشعرى از یمن آمدند به این تعداد افزوده مىشود.
بعد از انجام مراسم حج، پیامبر با جمعیت، آهنگ بازگشت به مدینه کردند. هنگامى که به غدیر خم، رسیدند، جبرئیل امین، فرود آمد و از جانب خداى متعال، این آیه را آورد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...»؛ «اى رسول ما! آن چه( سوره مائده، آیه 67)
از جانب پروردگارت به تو نازل شده به مردم ابلاغ کن.» جحفه، منزلگاهى است که راههاى متعدد، از آنجا منشعب مىشود. ورود پیامبر و یارانش به آنجا، در روز پنجشنبه، هجده ذىالحجّة صورت گرفت.
امین وحى، از طرف خداوند به پیامبر امر کرد تا علی(ع) را ولى و امام، معرفى کرده و وجوب پیروى و اطاعت از او را به خلق ابلاغ کند.
آنان که در دنبال قافله بودند، رسیدند، و کسانى که از آن مکان عبور کرده بودند، باز گشتند. پیامبر فرمود: خار و خاشاک و خار آنجا را برطرف کنند. هوا به شدت گرم بود، مردم، قسمتى از رداى خود را بر سر و قسمتى را زیر پا افکندند و براى آسایش پیامبر، چادرى تهیه کردند.
اذان ظهر گفته شد و پیامبر، نماز ظهر را با همراهان، ادا کردند. بعد از پایان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعى ترتیب دادند.
پیامبر با صداى بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه را اینگونه آغاز فرمود: «حمد، مخصوص خداست، یارى از او مىخواهیم، به او ایمان داریم، و توکل ما بر اوست. از بدىهاى خود و اعمال نادرست به او پناه مىبریم. گمراهان را جز او، پناهى نیست. آن کس را که او راهنمایى فرموده گمراهکنندهاى نخواهد بود. گواهى مىدهم معبودى جز او نیست و محمّد بنده و فرستاده اوست. پس از ستایش خداوند و گواهى به یگانگى او فرمود: اى گروه مردم! خداوند مهربان و دانا مرا آگاهى داده که دوران عمرم به سر آمده است. هر چه زودتر دعوت خدا را اجابت و به سراى باقى خواهم شتافت. من و شما هر کدام برحسب آن چه بر عهده داریم، مسئولیم. اینک اندیشه و گفتار شما چیست؟
مردم گفتند: «ما گواهى مىدهیم که تو پیام خدا را ابلاغ کردى و از پند دادن ما و کوشش در راه وظیفه، دریغ ننمودى، خداى به تو پاداش نیک عطا فرماید!» سپس فرمود: «آیا اینکه شما به یگانگى خداوند و اینکه محمّد بنده و فرستاده اوست، گواهى مىدهید؟ و اینکه بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت تردید ناپذیر است و اینکه مردگان را خدا بر مىانگیزد، و اینها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟» همگان گفتند: «آرى! به این حقایق، گواهى مىدهیم.»
پیامبر(ص) فرمود: «خداوندا! گواه باش». پس، با تأکید فرمود: «همانا من در انتقال به سراى دیگر و رسیدن به کنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در کنار حوض بر من وارد مىشوید؛ پهناى حوض من به مانند مسافت بین «صنعا» و «بصرى» است، در آن به شماره ستارگان، قدحها و جامهاى سیمین، وجود دارد. بیندیشید و مواظب باشید، که من پس از خودم دو چیز گرانبها و ارجمند در میان شما مىگذارم، چگونه رفتار مىکنید؟« در این موقع، مردم بانگ برآوردند: یا رسولاللَّه، آن دو چیز گرانبها چیست؟ فرمود: «آنچه بزرگتر است کتاب خداست، که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن، در دست شماست. بنابراین آن را محکم بگیرید و از دست ندهید تا گمراه نشوید. آن چه کوچکتر است، عترت من مىباشد. همانا، خداى دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، که این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض بر من وارد شوند؛ من این امر را از خداى خود، درخواست نمودهام، بنابراین بر آن دو پیشى نگیرید و از پیروى آن دو باز نایستید و کوتاهى نکنید، که هلاک خواهید شد».
سپس دست علی(ع) را گرفت و او را بلند نمود، تا به حدّى که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد. مردم او را دیدند و شناختند. رسولاللَّه، اینگونه ادامه داد: «اى مردم! کیست که بر اهل ایمان از خود آنها سزاوارتر باشد؟» مردم گفتند: «خداى و رسولش داناترند.» فرمود: «همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنین هستم و بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم. پس هر کس که من مولاى اویم، على مولاى او خواهد بود.» و بنا به گفته احمد بن حنبل (پیشواى حنبلىها)، پیامبر این جمله را چهار بار تکرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: «بارخدایا! دوست بدار، آنکه او را دوست دارد و دشمن بدار آن که او را دشمن دارد. یارى فرما یاران او را و خوارکنندگان او را خوارگردان. او را معیار، میزان و محور حق و راستى قرار ده».
آنگاه، پیامبر فرمود: «باید آنان که حاضرند، این امر را به غایبان برسانند و ابلاغ کنند.»
قبل از پراکندهشدن جمعیت، امین وحى، این آیه را بر پیامبر(ص) نازل نمود: «أَلْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَرَضیتُ لَکُمْ الاِسْلامَ دیناً»؛ «امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را براى شما پسندیدم.» در این موقع پیامبر(ص) فرمود: «اللَّهاکبر، بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت علی(ع) بعد از من.»( سوره مائده، آیه 6)
جمعیت حاضر، از جمله شیخین (ابوبکر و عمر) به امیرالمؤمنین، این گونه تهنیت گفتند: «مبارک باد! مبارک باد! بر تو اى پسر ابىطالب که مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى».
ابنعباس گفت: «به خدا سوگند، ولایت علی(ع) بر همه واجب گشت».
حسان بن ثابت گفت: «یا رسولاللَّه! اجازه فرما تا درباره علی(ع) اشعارى بسرایم» پیامبر(ص) فرمود: «بگو با میمنت و برکت الهى.» در این هنگام، حسّان برخاست و چنین گفت: «اى گروه بزرگان قریش! در محضر پیامبر اسلام، اشعار و گفتار خود را درباره ولایت، که مسلّم گشت بیان مىنمایم.»
و اینگونه اشعار خود را سرود: ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم بخم فاسمع بالرسول منادیا» تا آخر اشعار.( الغدیر، ج 1، ص 36-31)
اجمالى از واقعه غدیر را، که همه امت اسلامى، بر وقوع آن اتفاق دارند بیان نمودیم. شایان ذکر است که در هیچ جاى جهان، واقعه و داستانى به این نام و نشان و خصوصیات، ذکر نشده است.
اهمیّت واقعه غدیر
داستان نصب علی(ع) به مقام ولایت، در غدیر خم، از داستانهاى مهم تاریخ اسلام است؛ شاید داستانى با اهمیتتر و مهمتر از این واقعه نداشته باشیم. این واقعه بیانگر بقاى رسالت پیامبراکرم(ص) و دوام دوره الهى آن حضرت در تجلّىگاه وجود مبارک علی(ع) بوده است.
غدیر، نشانِ اتحاد و پیوند رسالت و امامت است؛ این دو از یک ریشه و بن روییدهاند؛ غدیر، محل ظهور حقایق مخفى و بواطن پنهان شده و ارشاد و هدایت مردمان به این راه است.
غدیر، روز بیعت با حق و روز سرسپردگى است، روز دادوستد جنود شیطان با جنود رحمان است.
غدیر، روز درخشش خورشید عالمتاب از پس ابرهاى تاریک است.
موضع جغرافیایى غدیر خم
«غدیر» در لغت به معناى مکان فرو رفته از زمین را گویند که در آن آب باران یا سیل جمع شده و تا تابستان آینده باقى نمىماند.
درباره کلمه «خم» یاقوت حموى از زمخشرى نقل کرده که «خم» اسم مردى رنگکار بوده و غدیرى را که بین مکه و مدینه در جُحفه است به او نسبت دادهاند.( معجم البلدان، ج 2، ص 389)
«غدیر خم» همان گونه که اشاره شد موضعى است بین مکه و مدینه، ولى به مکه نزدیکتر است تا مدینه، و مسافت بین آن تا جُحفه دو میل است.( مراصد الاطلاع، ج 1، ص 482و315)
«جُحفه» دهى است بزرگ در بین راه مکه به مدینه، در شمال غربى از مکّه. و در قدیم نام آن را «مَهْیعَه» مىنامیدند، ولى بعدها او را به «جُحفه» تغییر نام دادند؛ زیرا «جحفه» به معناى کوچ است، و در آن ایام سیلهاى مخرّب که مىآمد مردم آن دیار را کوچ مىداد. این منطقه الآن خراب شده است.( معجم البلدان، ج 1، ص 111)
«غدیر خم» در امروز حدود 164کیلومتر از شمال مکه دور است، و حدود 450کیلومتر از طرف جنوب مدینه منوّره فاصله دارد.
راویان حدیث غدیر
راویان حدیث غدیر از صحابه
عده زیادى از صحابه حدیث غدیر را نقل کردهاند. اینک ما اسامى آنها را به ترتیب حروف هجاء ذکر خواهیم کرد. ولى به قصد تبرّک در ابتدا اسامى اصحاب کساء را نقل خواهیم نمود.
1 - امیر المؤمنین علىبن ابىطالب(ع).
2 - صدیقه فاطمه(س) دختر رسولخدا(ص).
3 - امام حسن مجتبى(ع).
4 - امام حسین شهید(ع).
حرف الف
5 - ابوبکربن ابىقحافه تمیمى.
6 - ابو ذویب خویلد.
7 - ابو رافع قِبطى.
8 - ابو زینب بن عوف انصارى.
9 - ابو عمره بن عمرو بن مِحْصَن انصارى.
10 - ابو فضاله انصارى، از اهل بدر که در صفین در رکاب حضرت امیر(ع) کشته شد.
11 - ابو قدامه انصارى.
12 - ابو لیلى انصارى. بنابر نقلى در صفین به شهادت رسید.
13 - ابو هریره دوسى.
14 - ابو الهیثم بن تیهان. در صفّین به شهادت رسید.
15 - ابى بن کعب انصارى خزرجى، بزرگ قراء.
16 - اسامة بن زید به حارثه کلبى.
17 - اسعد بن زراره انصارى.
18 - اسماء بنت عُمیس خثعمیّه.
19 - أمّ سلمه همسر پیامبر(ص).
20 - امّ هانى دختر ابى طالب(ع).
21 - انس بن مالک انصارى خزرجى، خادم پیامبر(ص).
حرف باء
22 - براء بن عازب انصارى اوسى.
23 - بریدة بن عازب انصارى اوسى.
حرف ثاء
24 - ثابت بن ودیعه انصارى، ابو سعید خزرجى مدنى.
حرف جیم
25 - جابر بن سَمُره بن جناده، ابو سلیمان سوائى.
26 - جابر بن عبد اللَّه انصارى.
27 - جبلة بن عمرو انصارى.
28 - جبیر بن مطعم بن عدى قرشى نوفلى.
29 - جریر بن عبد اللَّه جابر بجلى.
30 - جندب بن جناده غفارى ابوذر.
31 - جندع بن عمرو بن مازن انصارى، ابو جُنَیده.
حرف حاء
32 - حَبّة بن جوین، ابو قُدامه عُرَنى بجلى.
33 - حُبشى بن جناده سلولى.
34 - حبیب بن بُدَیل بن ورقاء خزاعى.
35 - حذیفة بن أَسید، ابو سریحه غفارى، از اصحاب شجره.
36 - حذیفة بن یمان یمنى.
37 - حسّان بن ثابت.
حرف خاء
38 - خالد بن زید، ابو ایوب انصارى. در جنگ با روم به شهادت رسید.
39 - خالد بن ولید بن مغیره مخزومى، ابو سلیمان.
40 - خزیمة بن ثابت انصارى ذوالشهادتین، که در صفّین به شهادت رسید.
41 - خُویلد بن عمرو خزاعى، أبو شریح.
حرف راء و زاء
42 - رفاعة بن عبد المنذر انصارى.
43 - زبیر بن عوّام قرشى.
44 - زید بن ارقم انصارى خزرجى.
45 - زید بن ثابت ابو سعید.
46 - زید یا یزید بن شراحیل انصارى.
47 - زید بن عبد اللَّه انصارى.
حرف سین
48 - سعد بن ابى وقّاص، ابو اسحاق.
49 - سعد بن جناده عوفى، پدر عطیه عوفى.
50 - سعد بن عباده انصارى خزرجى.
51 - سعد بن مالک انصارى، ابو سعید خدرى.
52 - سعید بن زید قرشى عدوى، یکى از عشره مبشّره.
53 - سعید بن سعد بن عباده انصارى.
54 - سلمان فارسى ابو عبد اللَّه.
55 - سَلَمة بن عمرو بن الأکوع اسلم، ابو مسلم.
56 - سمرة بن جُندب فزازى، ابو سلیمان.
57 - سهل بن حُنَیف انصارى، أوسى.
58 - سهل بن سعد انصارى، خزرجى، ساعدى، ابو العباس.
حرف صاد و ضاد
59 - صُدَىُّ بن عجلان باهلى، ابو أُمامه.
60 - ضُمیره أسدى.
حرف طاء
61 - طلحة بن عبد اللَّه تَیْمى.
حرف عین
62 - عامر بن عُمیر نمیرى.
63 - عامر بن لیلى بن حمزه.
64 - عامر بن لیلى غِفارى.
65 - عامر بن واثله لیثى، ابو الطفیل.
66 - عائشه دختر ابى بکر.
67 - عباس بن عبد الملک بن هاشم، عموى پیامبر(ص).
68 - عبدالرحمن بن عبد ربّ انصارى.
69 - عبدالرحمن بن عوف قرشى، زهرى، ابو محمّد.
70 - عبدالرحمن بن یعمر دیلىّ.
71 - عبداللَّه بن عبد الأسد مخزومى.
72 - عبداللَّه بن بُدَیل بن وَرْقاء.
73 - عبداللَّه بن بشیر مازنىّ.
74 - عبداللَّه بن ثابت انصارى.
75 - عبداللَّه بن جعفر بن ابى طالب هاشمى.
76 - عبداللَّه بن حنطب قرشى، مخزومى.
77 - عبداللَّه بن ربیعه.
78 - عبداللَّه بن عباس.
79 - عبداللَّه بن ابى أوفى علقمه اسلمى.
80 - عبداللَّه بن عمر بن خطاب عدوى، ابو عبد الرحمن.
81 - عبداللَّه بن مسعود هُذَلى، ابو عبد الرحمن.
82 - عبداللَّه بن یامیل.
83 - عثمان بن عفّان.
84 - عُبَید بن عازب انصارى.
85 - عدى بن حاتم، ابو طریف.
86 - عطیّه بن بسر مازنى.
87 - عُقبة بن عامر جُهَنى.
88 - عمّار بن یاسر عنسّى، ابو الیقظان.
89 - عَماره خزرجى انصارى.
90 - عمر بن ابى سلمة بن عبد الأسد مخزومى.
91 - عمر بن خطاب:
حدیث او را حافظ ابن مغازلى در «المناقب» به دو طریق، و محبّالدین طبرى( مناقب على بن ابى طالبعلیهالسلام، ص 22، ح 31)
در «الریاض النضرة» و «ذخائر العقبى» به نقل از «مسند احمد» آورده است. و نیز( الریاض النضرة، ج 3، ص 113)( ذخائر العقبى، ص 67)
ابن کثیر دمشقى و شمس الدین جزرى، عمر را از جمله راویان حدیث «غدیر» به حساب آوردهاند.( البدایة والنهایة، ج 7، ص 386 ؛ اسنى المطالب، ص 48)
92 - عمران بن حصین خزاعى، أبو نحید.
93 - عمرو بن حمق خزاعى، کوفى.
94 - عمرو بن شراحیل.
95 - عمرو بن عاص.
96 - عمرو بن مرّة جُهَنى، ابو طلحه.
حرف فاء
97 - فاطمه دختر حمزة بن عبد المطلب.
حرف قاف و کاف
98 - قیس بن ثابت شمّاس انصارى.
99 - قیس بن سعد بن عُباده انصارى، خزرجى.
100 - کعب بن عجره انصارى، مدنى، ابو محمّد.
حرف میم
101 - مالک بن حویرث لیثى، ابو سلیمان.
102 - مقداد بن عمرو کندى، زهرى.
حرف نون
103 - ناجیة بن عمرو خزاعى.
104 - نضلة بن عتبه اسلمى، ابو برزه.
105 - نعمان بن عجلان انصارى.
حرف هاء تا آخر حروف.
106 - هاشم بن مِرْقال بن عتبة بن ابى وقّاص زهرى، مدنى.
107 - وحشى بن حرب حَبَشى، حِمْصى، ابو وَسْمه.
108 - وهب بن حمزه.
109 - وهب بن عبد اللَّه سوائى، ابو جحیفه.
110 - یعلى بن مرّة بن وهب ثقفى، ابو مُرازم.
اینها اسامى صدوده نفر از بزرگان صحابه بود که ما نقل کردیم، و به طور حتم بیش از این افراد حدیث غدیر را نقل کردهاند، زیرا مطابق نقل تاریخ صدهزار یا بیشتر در سرزمین خم حاضر بودهاند، و طبیعت حال اقتضا مىکند که بیش از این تعداد جمعیت این حدیث را نقل کرده باشند، ولى آن چه که با تتبّع در کتب اهل سنت به دست آمده این تعداد جمعیّت است.
حافظ سجستانى (متوفّى477) کتابى به نام «الداریة فی حدیث الولایة» در هفده جلد تألیف کرده و در آن طرق حدیث غدیر را ذکر کرده است. او این حدیث را از صدوبیست صحابى نقل کرده است.( مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 34)
راویان حدیث غدیر از تابعین
حدیث غدیر را هشتاد و چهار نفر از تابعین نقل کردهاند امثال:
- ابوراشد حُبرانى، شامى. افضل اهل زمان خود در دمشق.
- ابو سلیمان مؤذن، از بزرگان تابعین.
- ابوصالح سمّان ذکوان مدنى. احمدبن حنبل او را «ثقة ثقة» معرفى کرده است.( العلل و معرفة الرجال، ج 3، ص 161، رقم 4723)
- أصبغ بن نُباته تمیمى کوفى.
- حبیببن ابىثابت اسدى، کوفى، فقیه کوفه.
- حکمبن عُتَیبه کوفى، کندى. در حقّ او گفته شده: «ثقة، ثبت، فقیه».
- حُمَید طویل بصرى. در حقّ او گفته شده: «حافظ، محدّث، ثقة».
- زاذان بن عمر کندى، بزّار، کوفى، از بزرگان تابعین.
- زرّ بن حُبیش أسدى.
- سالم بن عبد اللَّهبن عمربن خطاب قرشى، مدنى.
- سعیدبن جُبیر اسدى، کوفى، به دست حجّاج شهید شد.
- سعیدبن مسیّب قرشى، مخزومى. احمدبن حنبل درباره او گفته است: مراسیل سعید همگى صحیحاند.
- سُلَیم بن قیس هلالى.
- سلیمان بن مهران أعمش.
- ضحاک بن مزاحم هلالى.
- طاووس بن کیسان یمان، جَنَدى.
- عائشه دختر سعد.
- عبد الرحمن بن ابى لیلى.
- عدى بن ثابت انصارى، کوفى، خطمى.
- عمر بن عبد العزیز، خلیفه اموى.
- عمرو بن عبد اللَّه سبیعى، همدانى.
- فطر بن خلیفه مخزومى.
- مسلم بن صُبَیح همدانى، کوفى، عطار.
- نذیر ضبّى کوفى، از بزرگان تابعین.
- یحیى بن سُلَیم فزارى، واسطى.
- یزید بن ابى زیاد کوفى.
- یسار ثقفى، ابو نجیح.
و دیگران.
راویان حدیث در قرن دوّم
در قرن دوم پنجاهوشش نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- حافظ محمّدبن اسحاق مدنى (151).
- حافظ سفیان بن سعید ثورى (161).
- حافظ وکیع بن جراح (196).
و...
راویان حدیث در قرن سوّم
در قرن سوّم نودودو نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- محمّد بن ادریس شافعى(204).( النهایة، ج5، ص228)
- احمد بن حنبل شیبانى(241).( المسند)
- حافظ محمّد بن اسماعیل بخارى(256).( التاریخ الکبیر، ج1، ص375)
- حافظ محمّدبن عیسى ترمذى(279).
- حافظ احمد بن یحیى بلاذرى(279).( انساب الأشراف، ج2، ص108)
و...
راویان حدیث در قرن چهارم
در قرن چهارم چهل و سه نفر از علماء اهلسنّت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- احمد بن شعیب نسائى (303). این حدیث را در «سنن» و «خصائص» نیز به طُرق بسیارى نقل کرده که بیشتر آنها صحیح السند است.( خصائص النسائى، ص10و16)
- حافظ احمد بن على موصلى، ابویعلى، (307).( مسند ابىیعلى، ج11، ص307)
- حافظ محمّدبن جریر طبرى(310).( تفسیر طبرى، ج3، ص428)
- ابوالقاسم طبرانى(360). او نیز حدیث غدیر را به طرق بسیارى نقل کرده که( المعجم الاوسط، ج3، ص133)
بیشتر آنها صحیح السند است.
و...
راویان حدیث در قرن پنجم
در قرن پنجم بیستوچهار نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- قاضى ابىبکر باقلانى(403).( التمهید، ص169)
- ابواسحاق ثعلبى(427).( الکشف والبیان، ص181)
- ابومنصور ثعالبى(429).( ثمار القلوب، ص636، رقم1068)
- حافظ ابوعمر قرطبى(463).( الاستیعاب، قسم سوم، 1099)
- ابوبکر خطیب بغدادى(436).( تاریخ بغداد، ج8، ص290)
- ابن مغازلى شافعى(483).( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص25، ح37)
- حافظ حسکانى حنفى(490).( شواهد التنزیل، ج1، ص201، ح211)
راویان حدیث در قرن ششم
در قرن ششم بیست نفر از علماى عامه این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- حجة الاسلام غزّالى(505).
- جاراللَّه زمخشرى(538).( ربیع الابرار، ج1، ص84)
- موفقبن احمد خوارزمى(568).( المناقب، ص154، ح182)
- ابنعساکر دمشقى(571).( ترجمه امام علىعلیهالسلام، رقم572)
و...
راویان حدیث در قرن هفتم
در قرن هفتم بیستویک نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- فخرالدین رازى شافعى، (606).( التفسیر الکبیر، ج3، ص636)
- ابن اثیر جزرى (630).( اسد الغابة، ج 1، ص 364)
- ابن ابى الحدید معتزلى (655).( شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 13)
- حافظ گنجى شافعى (658).( کفایة الطالب، ص 16)
- حافظ محبّ الدین طبرى شافعى (694).
و...
راویان حدیث در قرن هشتم
در قرن هشتم هجده نفر از علماى عامه این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- شیخ الاسلام جوینى (722).( فرائد السمطین، ج 2، ص 274)
- جمال الدین زرندى (750).( نظم درر السمطین، ص 109)
- قاضى ایجى شافعى (756).( المواقف، ص 405)
- ابن کثیر شافعى (774).( البدایة والنهایة، ج 5، ص 209)
- سید على همدانى (786).( المودّة القربى، مودّت پنجم)
- سعدالدین تفتازانى شافعى (791).( شرح مقاصد، ج 5، ص 273)
و...
راویان حدیث در قرن نهم
در قرن نهم شانزده نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- حافظ ابىالحسن هیثمى شافعى(870).( مجمع الزوائد، ج9، ص165)
- حافظ ابنخلدون مالکى(808).( مقدمه ابنخلدون، ج1، ص246)
- سید شریف جرجانى حنفى(816).( شرح مواقف، ج8، ص360)
- ابنحجر عسقلانى شافعى(852).( الاصابة، ج7، ص780)
- ابنصبّاغ مالکى(855).( الفصول المهمة، ص24)
- علاءالدین قوشچى(879).( شرح تجرید، ص477)
و...
راویان حدیث در قرن دهم
در قرن دهم چهارده نفر از علماى عامه این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- حافظ جلالالدین سیوطى(911).( تاریخ الخلفاء، ص114)
- نورالدین سمهودى شافعى(911).
- حافظ ابىالعباس قسطلانى شافعى(923).
- ابنحجر هیتمى شافعى(974).( الصواعق المحرقة، ص25)
- متقى هندى.( کنز العمّال، ج2، ص154)
و...
راویان حدیث در قرن یازدهم
در قرن یازدهم دوازده نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- زینالدین مناوى شافعى(1031).( کنوز الحقائق، ج2، ص118)
- نورالدین حلبى شافعى(1044).( السیرة الحلبیة، ج3، ص274)
و...
راویان حدیث در قرن دوازدهم
در قرن دوازدهم سیزده نفر از علماى عامه این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- ضیاءالدین مقبلى (1108).
- ابنحمزه حرّانى(1120).( البیان و التعریف، ج3، ص74)
- ابىعبداللَّه زرقانى مالکى(1122).( شرح المواهب، ج7، ص13)
و...
راویان حدیث در قرن سیزدهم
در قرن سیزدهم دوازده نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- ابىالعرفان محمّدبن صبّان شافعى(1206).( الاسعاف در حاشیه نور الأبصار، ص152)
- قاضى شوکانى(1250).
- شهاب الدین آلوسى(1270).( روح المعانى، ج6، ص194)
و...
راویان حدیث در قرن چهاردهم
در قرن چهاردهم نوزده نفر از علماى اهلسنت این حدیث را نقل کردهاند از قبیل:
- سید احمدبن زینى دحلان شافعى(1304).
- سید مؤمن شبلنجى.
- شیخ محمّد عبده مصرى (1323).( تفسیر المنار، ج6، ص464)
- سید عبدالحمید آلوسى (1324).( نثر اللآلى، ص166)
- عبدالفتاح عبدالمقصود.
و...
تواتر حدیث غدیر
هر قضیه تاریخى بزرگ که رهبر امت در آن دخیل بوده و در بین جماعت بسیارى از مردم اتفاق افتاده، طبیعت چنین قضیهاى اقتضا دارد که متواتر باشد، خصوصاً آن که آن قضیه مورد اهتمام رهبر بزرگ الهى قرار گرفته و از تمام کشورها و شهرها افرادى شاهد و ناظر قضیه باشند، و تأکید فراوانى از ناحیه آن رهبر در نشر خبر آن واقعه باشد، آیا مىتوان ادعا کرد که این خبر تنها در حدّ نقل یک نفر و دو نفر و... محدود گردد یا به طور قطع نقل آن متواتر خواهد بود؟ حدیث غدیر از این قسم خبرهاست، زیرا پیامبراکرم(ص) این خبر را در میان دههاهزار جمعیت از کشورها و شهرهاى مختلف اسلامى بیان داشت و تأکید فراوانى نیز براى نشر آن بین مسلمین نمود...
کسانى که اعتراف به تواتر حدیث غدیر نمودهاند
عده زیادى از علماى عامه به تواتر حدیث «غدیر» تصریح کردهاند از قبیل:
1 - جلالالدین سیوطى.( الفوائد المتکاثرة فى الأخبار المتواترة)
2 - علامه مناوى.( التیسیر فى شرح الجامع الصغیر، ج2، ص442)
3 - علامه عزیزى.( شرح جامع الصغیر، ج3، ص360)
4 - ملّا على قارى حنفى.( المرقاة فى شرح المشکاة، ج5، ص568)
5 - میزرا مخدومبن میرعبدالباقى.( نفحات الأزهار، ج6، ص121)
6 - محمّدبن اسماعیل یمانى.( همان، ص126)
7 - محمّد صدر عالم.( همان، ص127)
8 - شیخ عبداللَّه شافعى.( الاربعین)
9 - شیخ ضیاءالدین مقبلى.( نفحات الأزهار، ج6، ص125)
10 - ابنکثیر دمشقى.( البدایة و النهایة)
11 - ابوعبداللَّه حافظ ذهبى.( طرق حدیث من کنت مولاه)
12 - اینجزرى.( اسنى المطالب)
13 - شیخ حسامالدین متقى.
14 - جمالالدین حسینى شیرازى.( الأربعین)
15 - حافظ شهابالدین ابوالفیض احمدبن محمّدبن صدّیق غمارى، مغربى:
او مىگوید: حدیث «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» به تواتر از پیامبر(ص) از طریق شصت نفر رسیده است. و اگر بخواهیم تا سندهاى همه را بیاوریم جدّاً به طول خواهد انجامید، ولى اشاره به ناقلین آن به جهت تتمیم فائده خواهیم کرد. و هرکس که اراده نموده تا بر طرق و سندهاى آن مطّلع شود به کتاب «المتواتر» ما مراجعه کند».( تشنیف الأذان، ص 77)
تصریح به صحت حدیث غدیر
عدهى بسیارى از علماى عامه به صحّت حدیث «غدیر» تصریح کردهاند از قبیل:
1 - ابن حجر هیتمى
او مىگوید: «حدیث غدیر صحیح بوده و هیچ گونه شکّى در آن نیست، جماعتى همچون ترمذى، نسائى و احمد آن را نقل کردهاند، و طرق او جداً زیاد است».
او نیز مىگوید: «بسیارى از سندهاى آن صحیح و حسن است. و هیچ گونه توجّهى به کسى که درصدد تضعیف حدیث برآمده نمىشود. و نیز به کسى که مىگوید: علی(ع) در آن هنگام در یمن بوده است توجّهى نمىگردد؛ زیرا ثابت شده که او از یمن رجوع کرده و در حجةالوداع با پیامبر(ص) شرکت کرده است. و اینکه برخى گفتهاند جمله: «اللَّهم وال من والاه...» جعلى است، حرفى مردود است؛ زیرا این جمله از طرقى وارد شده که ذهبى بسیارى از آن طُرق را تصحیح کرده است».( صواعق المحرقه، ص 43و42)
2 - حاکم نیشابورى
او بعد از نقل حدیث از زیدبن ارقم آن را تصحیح نموده و تصریح کرده که این حدیث شرائط صحّت نزد شیخین را دارد.( مستدرک حاکم، ج 3، ص 109)
3 - حلبى
او بعد از نقل حدیث غدیر مىگوید: «این حدیثى است صحیح با سندهاى صحیح و حسن، و هرگز به کسى که در صحّت آن تشکیک کرده التفات نمىشود».( السیرة الحلبیة، ج 3، ص 274)
4 - ابن کثیر دمشقى
او بعد از نقل حدیث از استادش ذهبى نقل مىکند که او قائل به صحّت این حدیث بوده است.( البدایة والنهایة، ج 5، ص 288)
5 - ترمذى
او بعد از نقل حدیث «غدیر» در باب مناقب علىبن ابىطالب(ع) مىگوید: «این حدیثى حسن و صحیح است».( صحیح ترمذى، ج 2، ص 298)
6 - ابو جعفر طحاوى
او نیز بعد از نقل حدیث «غدیر» مىگوید: «این حدیث از حیث سند صحیح بوده و هیچ کس بر راویان آن طعنى وارد نکرده است».( مشکل الآثار، ج 2، ص 308)
7 - ابن عبدالبرّ قرطبى
او درباره حدیث «مؤاخاة» و «اعطاء رایه» و «غدیر» مىگوید: «تمام این روایات آثارى ثابتاند».( الاستیعاب، ج 2، ص 373)
8 - سبط بن جوزى
او مىنویسد: «اگر کسى اشکال کند که این روایت که عمر به علی(ع) گفت: «اصبحت مولاى و مولى کلّ مؤمن و مؤمنة» ضعیف است، در جواب مىگوییم: این روایت صحیح است.( تذکرة الخواص، ص 18)
9 - عاصمى
او در کتاب «زین الفتى فى تفسیر سورة هل اتى» در رابطه با این حدیث مىگوید: «این حدیثى است که امّت آن را تلقّى به قبول کرده است، و نیز موافق با اصول مىباشد».( زین الفتى)
10 - آلوسى
او در تفسیر خود بعد از نقل حدیث مىگوید: «نزد ما ثابت شده که پیامبر(ص) در حقّ امیر در غدیر خم فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه».( روح المعانى، ج 6، ص 61)
11 - ابن حجر عسقلانى
او مىگوید: «و امّا حدیث «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» را ترمذى و نسائى نقل کردهاند، و جداً طرق آن بسیار زیاد است. و ابنعقده تمام طرق آن را در کتابى جداگانه به شماره درآورده است. و بسیارى از سندهاى آن صحیح و حسن است».( فتح البارى، ج 7، ص 61)
12 - ابن مغازلى شافعى
او از ابىالقاسم فضلبن محمّد درباره حدیث «غدیر» نقل کرده که مىگوید: «این حدیثى است صحیح از رسولخدا(ص) که حدود صدنفر از صحابه از جمله عشره مبشّره آن را نقل کردهاند. و این حدیثى است ثابت که در آن هیچ گونه عیبى نمىبینم. تنها حضرت علی(ع) به این فضیلت اختصاص یافته است، فضیلتى که هیچ کس در آن شریک نبوده است».( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص 26)
13 - فقیه ابو عبد اللَّه بغدادى (م 330)
او در کتاب «الامالى» حدیث غدیر را تصحیح کرده است.
14 - ابو حامد غزّالى
او مىگوید: «حجت و دلیل، خود را به طور وضوح آشکار نموده و عموم مردم بر متن این حدیث اجماع کردهاند که پیامبر(ص) در روز غدیر خم به اتفاق همه فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه». عمر در این هنگام گفت: مبارک باد مبارک باد...».( سرّ العالمین، ص 21)
15 - ابن ابى الحدید معتزلى
او در شرح خود بر «نهج البلاغه» حدیث غدیر را از اخبار شایع در فضائل امیرالمؤمنین(ع) شمرده است.( شرح ابن ابى الحدید، ج 9، ص 166، خطبه 154)
16 - حافظ ابو عبداللَّه گنجى شافعى
او مىگوید: «این حدیث مشهور و حسن است و راویان آن همگى از ثقاتاند، انضمام برخى از سندها به برخى دیگر دلیلى بر صحّت این حدیث است».( کفایة الطالب، ص 61)
17 - شیخ ابو المکارم علاء الدین سمنانى (736)
او در ذیل حدیث غدیر مىگوید: «این حدیث از جمله احادیثى است که اتفاق بر صحّت آن است و لذا حضرت سیّد اولیاء شمرده مىشود...».( العروة لأهل الخلوة، ص 422)
18 - شمس الدین ذهبى شافعى (748)
او در کتابى مستقل که درباره حدیث غدیر تألیف کرده در آن بعد از بررسى سندهاى آن تصریح به صحت سند بسیارى از آنها نموده است. و نیز در تلخیص( طرق حدیث من کنت مولاه)
«مستدرک حاکم» تصریح به صحت این حدیث کرده است.( تلخیص المستدرک، ج 3، ص 613، ح 6272)
او همچنین در کتاب خود به نام «رسالة فى طرق حدیث من کنت مولاه» مىگوید: «حدیث «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» از جمله احادیث متواترى است که صدورش از رسولخدا(ص) قطعى است، و گروه زیادى آن را از طرق صحیح و حسن و... نقل کردهاند».( طرق حدیث من کنت مولاه، ص 11)
آنگاه سندها و طرق این حدیث را نقل مىکند و درباره دهها طریق از طرق این حدیث تصریح به صحّت یا قوّت یا وثاقت آن مىنماید.
19 - حافظ نورالدین هیثمى (807)
او که این حدیث را به طرق مختلف نقل کرده در بسیارى از سندهاى آن، رجال حدیث غدیر را رجال صحیح مىداند.( مجمع الزوائد، ج 9، ص 109-104)
20 - شهاب الدین قسطلانى (923)
او در ذیل حدیث غدیر مىگوید: «و طرق این حدیث جداً بسیار است، ابنعقده آن طرق را در کتابى مستقل شماره کرده و بسیارى از سندهاى آن صحیح و حسن است».( المواهب اللدنیّة، ج 3، ص 365)
21 - شیخ نور الدین هروى قارى حنفى (1014)
او درباره این حدیث مىگوید: «این حدیثى است صحیح که هیچ شکّى در آن وجود ندارد، بلکه برخى از حفّاظ آن را از احادیث متواتره به حساب آوردهاند».( المرقاة فى شرح المشکاة، ج 10، ص 464، ح 6091)
22 - شیخ احمد بن باکثیر مکى (1047)
او درباره این حدیث مىگوید: «این روایت را بزّار به رجال صحیح از فطربن خلیفه نقل کرده که ثقه است...».( وسیلة المآل فى مناقب الآل، ص 118و117)
23 - میرزا محمّد بَدَخشى.
او درباره حدیث غدیر مىگوید: «این حدیث صحیح و مشهور است، و هیچ کس به جز انسان متعصّب و منکرى که اعتبارى به گفتار او نیست در صحّت آن شک نکرده است؛ زیرا حدیث غدیر جداً داراى طرق بسیارى است».( نزل الأبرار، ص 54)
24 - ابو العرفان صبّان شافعى (1206)
او بعد از نقل حدیث غدیر مىگوید: «این حدیث را سىنفر از صحابه از پیامبر(ص) نقل کردهاند و بسیارى از طرق آن صحیح یا حسن است».( اسعاف الراغبین در حاشیه نور الابصار، ص 153)
25 - ناصر الدین البانى
او درباره حدیث غدیر مىگوید: «این حدیثى است صحیح که از طرق جماعتى از صحابه رسیده است».( السنة، ابن ابىعاصم، با تحقیق البانى، ج 2، ص 566)
البانى و سند حدیث غدیر
البانى در موسوعه حدیثى خود به نام «سلسلة الأحادیث الصحیحة» که احادیث صحیحالسند را نقل کرده و آنها را تصحیح نموده است، این حدیث شریف را نیز نقل کرده مىگوید: «حدیث غدیر از زیدبن ارقم و سعدبن ابىوقاص و بریدةبن حصیب و علىبن ابىطالب(ع) و ابىایوب انصارى و براءبن عازب و عبداللَّهبن عباس و انسبن مالک و ابىسعید و ابىهریره نقل شده است.
الف - حدیث زیدبن ارقم از پنج طریق نقل شده که همگى صحیح السند است:
1 - ابى الطفیل از زید.
2 - میمون ابى عبد اللَّه از زید
3 - ابى سلیمان مؤذّن از زید
4 - یحیى بن جعده از زید
5 - عطیه عوفى از زید
ب - حدیث سعد بن ابىوقّاص از سه طریق رسیده که همگى صحیح السندند:
1 - عبدالرحمن بن سابط از سعد
2 - عبد الواحد بن ایمن از سعد
3 - خیثمة بن عبدالرحمن از سعد.
ج - حدیث غدیر از بریده سه طریق دارد که همگى صحیح السندند:
1 - طریق ابن عباس از بریده
2 - طریق فرزند بریده از بریده
3 - طریق طاووس از بریده
د - حدیث غدیر از امام علىبن ابىطالب(ع) نُه طریق دارد که همگى صحیحالسند است:
1 - طریق عمروبن سعید از امام علی(ع).
2 - طریق زاذانبن عمر از امام علی(ع).
3 - طریق سعیدبن وهب از امام علی(ع).
4 - طریق زیدبن یُثیع از امام علی(ع).
5 - طریق شریک از امام علی(ع).
6 - طریق عبد الرحمنبن ابىلیلى از امام علی(ع).
7 - طریق ابىمریم از امام علی(ع).
8 - طریق یکى از هم مجلسىهاى امام علی(ع) از حضرت(ع).
9 - طریق طلحةبن مصرف از امام علی(ع).
ه’ - حدیث ابوایوب انصارى از طریق ریاحبن حارث نقل شده که رجال سند آن همگى ثقهاند.
و - حدیث براءبن عازب از عدىبن ثابت نقل شده که رجال سند آن نیز ثقه مىباشند.
ز - حدیث براءبن عازب از عدىبن ثابت نقل شده که رجال سند آن نیز ثقه مىباشند.
ح - حدیث ابنعباس از عمربن میمون روایت شده که سند آن صحیح است.
ط - حدیث انسبن مالک و ابوسعیده و ابوهریره از عَمیرةبن سعد نقل شده که در آن سندهاى صحیح و موثق وجود دارد.
آنگاه بعد از نقل سندهاى مختلف این حدیث و تصحیح آنها مىگوید: «این مطلب را که دانستى، حال باید بگویم که انگیزه من بر تفصیل کلام درباره این حدیث و بیان صحّت آن این است که مشاهده کردم شیخ الاسلام ابنتیمیه جزء اول حدیث را تضعیف کرده و جزء دوم را گمان کرده که باطل است، و این -به نظر من- از مبالغات او در تسریع در تضعیف احادیث است قبل از آن که طُرق آن را جمع کرده و در آنها دقت کند...».
( سلسلة الاحادیث الصحیحة، ح 1750)
حدیث تهنیت
مورّخ معروف اهل سنت میرخواند در کتاب «روضة الصفا» بعد از نقل حدیث غدیر مىگوید: «آن گاه رسول خدا(ص) در خیمه اختصاصى خود نشست، و دستور داد تا امیرالمؤمنین علی(ع) در خیمهاى دیگر بنشیند. و عموم مردم را فرمود تا در خیمه حضرت علی(ع) وارد شده و به او تهنیت بگویند.
بعد از فارغ شدن مردان از تهنیت به حضرت امیر(ع) رسول خدا(ص) همسران خود را دستور داد تا نزد او رفته و به حضرت تهنیت بگویند. آنان نیز چنین کردند. و از جمله کسانى که به حضرت تهنیت گفت عمربن خطاب بود که خطاب به او عرض کرد: «گوارا باد بر تو اى فرزند ابىطالب! تو مولاى من و مولاى همه مردان و زنان مؤمن گردیدى».
( تاریخ روضة الصفا، ج 2، ص 541)
راویان حدیث تهنیت از علماى عامه
این مضمون را گروهى از امامان حدیث و تفسیر و تاریخ از علماى اهل سنت نقل کردهاند به نحوى که برخى آن را از مسلّمات دانسته و برخى دیگر با سندهاى صحیح آن را از برخى صحابه امثال ابنعباس، ابىهریره، براءبن عازب و زیدبن ارقم نقل کردهاند.
از جمله کسانى که حدیث «تهنیت» را نقل کردهاند عبارتند از:
1 - حافظ ابوبکر عبداللَّهبن محمدبن ابىشیبه (م235).( المصنف، ج12، ص78، ح12167)
2 - احمدبن حنبل (241).( المسند، ج5، ص355، ح18011)
3 - حافظ شیبانى نسوىّ (303).( مسند شیبانى نسوىّ)
4 - حافظ ابویعلى موصلى (307).( مسند ابىیعلى)
5 - حافظ ابوجعفر محمدبن جریر طبرى (310).( جامع البیان، ج3، ص428)
6 - حافظ علىبن عمر دارقطنى بغدادى (358).( الصواعق المحرقة، ص44)
7 - قاضى ابوبکر باقلانى (403).( التمهید، ص171)
8 - ابواسحاق ثعلبى (427).( الکشف والبیان، در ذیل آیه67 از سوره مائده)
9 - حافظ ابوبکر بیهقى (458).( الفصول المهمّة، ص40)
10 - حافظ ابوبکر خطیب بغدادى (463).( تاریخ بغداد، ج8، ص290)
11 - فقیه شافعى ابوالحسن ابنمغازلى (483).( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص18، ح24)
12 - ابو حامد غزّالى (505).( سرّ العالمین، ص21)
13 - شهرستانى (548).( الملل والنحل، ج1، ص145)
14 - خطیب خوارزمى (568).( المناقب، ص94، فصل14)
15 - فخر رازى (606).( التفسیر الکبیر، ج12، ص49)
16 - ابوالسعادات ابناثیر شیبانى (606).( النهایة، ج5، ص228)
17 - عزّالدین ابوالحسن ابناثیر شیبانى (630).( اسد الغابة، ج4، ص108)
18 - حافظ ابوعبداللَّه گنجى شافعى (658).( کفایة الطالب، ص62)
19 - سبطبن جوزى حنفى (654).( تذکرة الخواص، ص 29)
20 - محبّ الدین طبرى (694).( الریاض النضرة، ج3، ص113)
21 - شیخ الاسلام حمّوئى (722).( فرائد السمطین، ج1، ص77، ح44)
22 - نظام الدین نیشابورى.( غرائب القرآن، ج6، ص194)
23 - ولى الدین خطیب.( مشکاة المصابیح، ج3، ص360، ح6103)
24 - جمال الدین زرندى.( نظم درر السمطین، ص109)
25 - ابنکثیر دمشقى.( البدایة والنهایة، ج5، ص229)
26 - تقى الدین مقریزى.( الخطط، ج1، ص388)
27 - نور الدین ابنصباغ مالکى.( الفصول المهمة، ص40)
28 - متقى هندى.( کنز العمّال، ج13، ص133، ح36420)
29 - ابو العباس شهاب الدین قسطلانى.( المواهب اللدنیّة، ج3، ص365)
30 - ابنحجر هیثمى.( الصواعق المحرقة، ص44)
31 - شمس الدین مناوى شافعى.( فیض القدیر، ج6، ص218)
32 - ابو عبداللَّه زرقانى مالکى.( شرح المواهب، ج7، ص13)
33 - سیّد احمد زینى دحلان مکى شافعى.( الفتوحات الاسلامیة، ج2، ص306)
و...
مؤلّفان پیرامون حدیث غدیر
برخى از علماى اهل سنت در طول تاریخ درباره این حدیث تألیفاتى داشته و در آن سندهاى حدیث را ذکر کردهاند از قبیل:
1 - محمدبن جریر طبرى
او کتابى به نام «الولایة فى طرق حدیث الغدیر» تألیف کرده است.
ابن کثیر مىگوید: «ابوجعفر محمدبن جریر طبرى -صاحب تفسیر و تاریخ- به امر این حدیث اعتنا کرده و درباره آن دو جلد کتاب تألیف نموده و طرق و الفاظ این حدیث را در آن کتاب جمعآورى کرده است».( البدایة والنهایة، ج5، ص183)
ذهبى مىگوید: «دو جلد کتاب درباره طرق حدیث غدیر از ابنجریر مشاهده کردم و از کثرت طرق آن متحیّر شدم».( طبقات الحفاظ، ج 2، ص 54)
2 - حافظ ابنعقده
او در کتابى به نام «الولایة فی طرق حدیث الغدیر» این حدیث را با (150)طریق نقل کرده است.
ابنحجر درباره حدیث غدیر مىگوید: «این حدیث را ابنعقده تصحیح نموده و به جمع طرق آن اعتنا نموده است، و آن را از طریق هفتاد صحابى یا بیشتر نقل کرده است».( تهذیب التهذیب، ج 7، ص 337)
3 - ابوبکر جعابى
او در این باره کتابى را به نام «من روى حدیث غدیر خم» تألیف کرده و حدیث غدیر را با (125)طریق نقل کرده است.( الغدیر، ج 1، ص 145)
4 - على بن عمر دارقطنى
گنجى شافعى مىگوید: «حافظ دارقطنى طرق این حدیث را در یک جلد کتاب جمع کرده است».( همان)
5 - شمس الدین ذهبى
او در کتابى به نام «طرق حدیث من کنت مولاه» تألیف کرده و در آن دهها سند صحیح و حسن و موثق از این حدیث را نقل کرده است. او خود به این کتاب اشاره کرده است مىگوید: «و امّا حدیث «من کنت مولاه» داراى طرق خوبى است و من جداگانه آنها را در کتابى آوردهام».( تذکرة الحفاظ، ج 3، ص 231)
6 - جزرى شافعى
او رسالهاى مستقل در اثبات تواتر حدیث غدیر تألیف کرده و اسم آنرا «اسمى المطالب فی مناقب علىبن ابىطالب(ع)» گذارده است، و در آن این حدیث را از هشتاد طریق نقل کرده است.( الغدیر، ج 1)
7 - ابو سعید سجستانى
او کتابى را به نام «الدرایة فی حدیث الولایة» تألیف کرده است.( نفحات الازهار)
8 - ابو القاسم عبیداللَّه حسکانى
او درباره این حدیث کتابى را به نام «دعاة الهداة الى اداء حق المولاة» تألیف کرده و در «شواهد التنزیل» به آن اشاره کرده است.( شواهد التنزیل، ج 1، ص 190، ح 246)
9 - امام الحرمین جوینى
قندوزى حنفى در کتاب «ینابیع المودة» به جوینى کتابى مستقل درباره حدیث غدیر نسبت داده است.( ینابیع المودة، ص 36)
دلالت حدیث غدیر
کلمه «مولى» در حدیث غدیر به معناى سرپرست و امام و اولى به تصرف است، و این معنا را از طرق مختلف مىتوان به اثبات رساند:
1 - تبادر از حاقّ لفظ
لفظ «ولىّ» و «مولى» در لغت گرچه به معانى مختلفى آمده است، ولى هنگامى که بدون قرینه به کار مىرود عرب از آن معناى سرپرست و اولى به تصرف که همان معناى امامت است استفاده مىکند. و تبادر علامت حقیقت است.
2 - تبادر هنگام اضافه به افراد انسان
بر فرض که تبادر از حاقّ لفظ را قبول نداشته باشیم مىتوان ادعاى این تواتر را هنگام اضافه این کلمه به افراد انسان استفاده کرد. مثلاً: عرب مىگوید: ولى و مولاى همسر، این به معناى سرپرست است. و نیز مىگوید: ولى و مولاى طفل، اینجا نیز در سرپرست به کار رفته است.
3 - استعمال قرآنى
با مراجعه به قرآن کریم پىخواهیم برد که کلمه «مولى» به معناى اولویّت به کار رفته است. خداوند متعال مىفرماید: «فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ»؛ «پس امروز نه از شما فدیهاى پذیرفته مىشود، و نه از کافران؛ و جایگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مىباشد؛ و چه بد جایگاهى است!»( سوره حدید، آیه 15)
در این آیه مولا به معناى اولویت به کار رفته است.
4 - فهم صحابه
با مراجعه به تاریخ پىخواهیم برد صحابهاى که در غدیر خم حضور داشته و سخنان پیامبر(ص) را شنیدهاند همگى از این حدیث معناى سرپرستى و اولى به تصرف و امامت را فهمیدهاند، و فهم کسانى که در عصر نص بوده و مقصود پیامبر(ص) را درک مىکردند مىتواند براى ما حجت باشد. فهمى که هیچ کس با آن مخالفت نکرده بلکه آیندگان نیز این فهم را دنبال کرده و در شعر و نظم خود آودهاند.
اشخاصى مثل امام علىبن ابىطالب(ع) در جواب معاویه، حسانبن ثابت، قیسبن سعدبن عباده انصارى، محمّدبن عبداللَّه حمیرى، عبد کوفى، ابىتمام، دعبل خزاعى، حِمّانى کوفى، امیر ابىفراس و علمالهدى و دیگران از این حدیث معناى سرپرستى فهمیده و در اشعارشان به آن اشاره کردهاند.
مگر نه این است که عمر و ابابکر به حضرت امیر(ع) بعد از خطبه غدیر از ناحیه پیامبر(ص) و ذکر حدیث غدیر، تهنیت گفته و به او تبریک گفتند. آیا این به جهت فهم معناى امامت و خلافت نبوده است؟
چرا حارثبن نعمان فهرى ولایت حضرت را تحمل نکرد و از خداوند متعال درخواست عذاب کرد؟ آیا به جهت فهم معناى امامت و سرپرستى حضرت بعد از وفات پیامبر(ص) نبوده است؟
گروهى در کوفه خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسیده عرض کردند: «السلام علیک یا مولانا». حضرت به آنها فرمود: «من چگونه مولاى شما هستم در حالى که شما قومى از عرب هستید؟ آنان در جواب عرض کردند: زیرا از رسولخدا(ص) شنیدیم که در روز غدیر خم مىفرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه».( ارشاد السارى، ج 7، ص 280)
5 - اشتراک معنوى
ابن بطریق مىگوید: «کسى که مراجعه به کتب لغت داشته باشد پى به وجود معانى مختلف براى کلمه (مولى) مىبرد. از باب نمونه فیروزآبادى مىگوید: مولى به معناى: مالک، عبد، آزاد کننده، آزاد شده، همراه، نزدیک همانند پسر عمو، و...، همسایه، هم قسم، فرزند، عمو، فرو آمده، شریک، فرزند خواهر، سرپرست، تربیت کننده، یاور، نعمت دهنده، کسى که به او نعمت داده شده، دوست، پیرو و داماد، آمده است».( قاموس المحیط، ج 4، ص 410)
آن گاه مىگوید: حقّ این است که کلمه «مولى» بیش از یک معنا ندارد و آن اولى و سزاوارتر به یک چیز است، ولى این اولویّت به حسب استعمال در هر مورد از مواردش مختلف است. نتیجه این که لفظ «مولى» مشترک معنوى بین این معانى مختلف است. و مشترک معنوى از مشترک لفظى سزاوارتر است...».( ابن بطریق، العمدة، ص 115و114)
در توضیح کلام ابنبطریق مىگوییم:
با کمى تأمل و دقّت پىخواهیم برد که معناى «اولویت در یک شئ» در تمام معانى لفظ «مولى» به یک نحوى موجود است، و اطلاق این کلمه بر هر یک از آن معانى به اعتبار در برداشتن معناى اولویت است:
1 - مالک اولى به تصرّف در ملک خود است.
2 - عبد سزاوارتر بر اطاعت مولاى خود از دیگرى است.
3 - آزاد کننده سزاوارتر است به تفضیل بر کسى که او را آزاد کرده، از دیگرى.
4 - آزاد شده اولى است به تشکر از آزاد کننده.
5 - همراه سزاوارتر است به شناخت حقوق کسى که همراه اوست.
6 - نزدیک، سزاوارتر است به دفاع و کمک قوم خود.
7 - همسایه سزاوارتر است به حفظ حقوق همسایگى.
8 - هم قسم اولى است به دفاع و حمایت از کسى که با او هم قسم شده.
9 - فرزند سزاوارتر است به اطاعت از پدرش.
10 - عمو اولىتر است به مراعات فرزند برادرش.
و...
نتیجه این که: کلمه «مولى» در لغت عرب در یک معنا یعنى «سزاوارتر» به کار مىرود، و در مورد حدیث غدیر به قرینه اضافه به «ه» که مقصود افراد است، معناى آن همان سرپرستى افراد است که مرادف با امامت مىباشد.
6 - قرینه صدر حدیث
پبامبر اکرم(ص) صدر حدیث «من کنت مولاه...» از باب مقدمه فرمود: «الست اولى بکم من انفسکم»؛ «آیا من سزاوارتر بر شما از خود شما نیستم؟» همگى گفتند:( این جمله در بسیارى از احادیث غدیر آمده است)
آرى. آن گاه فرمود: «فمن کنت مولاه فعلىّ مولاه». این «فاء» تفریع بر جمله سؤال سابق است. و در حقیقت جمله سابق مفسّر معناى حدیث غدیر مىباشد. به این معنا که همان مقامى که خداوند براى من قرار داده و مرا سرپرست شما معرفى نموده، همان مقام براى حضرت علی(ع) بعد از من است. و این معنا از آیه قرآن نیز استفاده مىشود آن جا که فرمود: «النَّبِیُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ».( سوره احزاب، آیه 6)
قسطلانى در تفسیر آیه مىگوید: «پیامبر(ص) سزاوارتر است در تمام امور بر مردم از خودشان، از بعضى به بعض دیگر، در نفوذ حکم و وجوب طاعتش. ابنعباس و عطا مىگویند: هرگاه پیامبر(ص) آنها را به کارى دعوت نمود، و نفوس آنها از جانب خودشان به کار دیگرى دعوت شد، اطاعت پیامبر(ص) سزاوارتر است بر آنان از اطاعت خودشان؛ زیرا پیامبر(ص) تنها به چیزى امر مىکند و رضایت مىدهد که صلاح و رستگارى آنان است بر خلاف نفس انسان...».( ارشاد السارى، ج 7، ص 280)
بیضاوى مىگوید: «پیامبر(ص) سزاوارتر است به مؤمنین از خودشان در تمام امور، زیرا پیامبر(ص) آنان را امر نمىکند و از آنها راضى نمىشود مگر به چیزى که در آن مصلحت مردم است، به خلاف نفس انسان».( انوار التنزیل، بیضاوى، ذیل آیه 6 سوره احزاب)
زمخشرى مىگوید: «پیامبر(ص) سزاوارتر است به مؤمنین در هر چیز از امور دنیا و دین، از خود آنها، و به همین جهت است که به صورت مطلق آمده و مقیّد نشده است. لذا واجب است بر مؤمنین که پیامبر محبوبترین افراد نزدشان باشد، و حکم او نافذتر از حکم خودشان باشد، و نیز حقّ او مقدّم بر حقوق خودشان باشد...».( الکشاف، ج 3، ص 523)
همین تفسیر از نسفى و سیوطى نیز وارد شده است.( مدارک التنزیل، نسفى، ج 3، ص 294 ؛ تفسیر جلالین، ذیل آیه)
قابل ذکر است که جمله «الست اولى بکم من انفسکم» را بسیارى از علماى اهلسنت نقل کردهاند از قبیل: احمدبن حنبل، ابنماجه، نسائى، شیبانى، ذهبى، حاکم، ثعلبى، ابونعیم، بیهقى، خطیب بغدادى، ابنمغازلى، خوارزمى، بیضاوى، ابنعساکر، ابناثیر، گنجى شافعى، تفتازانى، قاضى ایجى، محبّالدین طبرى، ابنکثیر، حمّوئى، زرندى، قسطانى، جزرى، مقریزى، ابنصبّاغ، هیثمى، ابنحجر، سمهودى، سیوطى، حلبى، ابنحجر مکّى، بدخشى و...
7 - ذیل حدیث
در ذیل بسیارى از احادیث غدیر این جمله آمده است: «اللَّهم وال من والاه و عاد من عاداه»؛ «بار خدایا! هر کس که ولایت او را پذیرفت دوست بدار، و هر کس که ولایت او را نپذیرفت و با او ستیز کرد، دشمن بدار.»( مسند احمد، ج 1، ص 118 ؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 109، و...)
این جمله که برخى از علماى اهلسنت همچون ابنکثیر و البانى تصریح به صحّت آن دارند تنها با معناى «سرپرستى و امامت» سازگارى دارد، نه با معناى «محبّ و دوست» که اهلسنت مىگویند؛ زیرا معنا ندارد که پیامبر(ص) دعا کند بر کسانى که حضرت علی(ع) دوست آنان است.
8 - گواهى گرفتن از مردم
حذیفةبن أُسیدبه سند صحیح نقل کرده که رسولخدا(ص) در روز غدیر خمّ فرمود: «آیا شما شهادت به وحدانیّت خدا (لا اله الّا اللَّه) و نبوت من (محمّداً عبده و رسوله) نمىدهید؟... گفتند: آرى، ما به این امور شهادت مىدهیم. آن گاه پیامبر(ص) فرمود: اى مردم! خدا سرپرست من و من سرپرست مؤمنانم، و من سزاوارترم به شما از خود شما، پس هر کس که من مولاى اویم پس این على مولاى اوست».( اسد الغابة، ج 6، ص 136، رقم 5940 ؛ تاریخ دمشق، ج12، ص226 ؛ سیره حلبى، ج3، ص374)
این که پیامبراکرم(ص) ولایت حضرت علی(ع) را در ردیف شهادت و گواهى به توحید و رسالت قرار داده، دلیل بر آن است که ولایت حضرت(ع) همان معناى امامت و سرپرستى امّت است.
9 - اکمال دین به ولایت حضرت علی(ع)
مطابق روایات صحیح السند که در ذیل آیه «اکمال» آمده و بیان خواهیم کرد، خداوند متعال بعد از واقعه غدیر و اتمام خطبه رسولش این آیه را نازل کرد: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»؛ «امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»( سوره مائده، آیه 3)
از این آیه استفاده مىشود که خداوند متعال، اسلامِ با ولایت حضرت علی(ع) را مورد رضایت دارد. و نیز دین با ولایت او کامل و نعمت با ولایت او تمام خواهد شد. و این با امامت و سرپرستى امام علی(ع) سازگارى دارد. و لذا مطابق برخى از روایات، بعد از نزول آیه «اکمال» و قبل از پراکنده شدن مردم پیامبر(ص) فرمود: «اللَّه اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمة ورضى الربّ برسالتى والولایة لعلىّ من بعدى»؛ «خدا بزرگتر است بر کامل کردن دین و تمام کردن نعمت و رضایت پروردگار به رسالت من و ولایت براى على از بعد من.»( البدایة والنهایة، ج 5، ص 214 ؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 157)
10 - خبر وفات پیامبر(ص)
پیامبراکرم(ص) در صدر خطبه غدیر خطاب به مردم فرمود: «کأنّى دُعیت فأجبت»؛ «گویا من دعوت شده و اجابت کردهام.» بنابر نقلى فرمود: «یوُشِک ان ادعى فاجیب»؛ «نزدیک است که دعوت شوم و من نیز آن دعوت را اجابت خواهم کرد.»
از این تعبیرات استفاده مىشود که پیامبر(ص) در صدد ابلاغ مطلب بسیار مهمّى است که قبل از آن مقدمهچینى کرده و خبر از مرگ خود مىدهد، و این به جز با معناى جانشینى خود در امر امامت و خلافت و سرپرستى سازگارى ندارد.
11 - تبریک به پیامبر(ص)
مطابق برخى از روایات، پیامبر(ص) بعد از واقعه غدیر و تمام شدن خطبهاش به مردم امر کرد تا به او تهنیت و تبریک بگویند. و بنابر نقل حافظ ابوسعید نیشابورى(م407) در کتاب «شرف المصطفى» به سندش از براءبن عازب و ابىسیعد خدرى نقل مىکند که رسولخدا(ص) فرمود: «هنّئونى هنّئونى، انّ اللَّه تعالى خصّنى بالنبوّة، و خصّ اهلبیتى بالإمامة»؛ «مرا تبریک بگویید، مرا تبریک بگویید، زیرا خداوند متعال مرا به نبوت و اهلبیت مرا به امامت اختصاص داد.»
و همین موقع بود که عمربن خطاب جلو آمد و به حضرت علی(ع) تبریک گفت.
12 - ترس پیامبر(ص)
سیوطى نقل کرده که رسولخدا(ص) فرمود: «همانا خداوند مرا مبعوث به رسالت نمود، این مطلب براى من سنگین بود و مىدانستم که مردم مرا با ابلاغ این امر تکذیب خواهند کرد. خداوند مرا تهدید کرد که باید این مطلب را ابلاغ کنى یا اینکه عذاب خواهى شد. آنگاه این آیه را نازل فرمود: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...».( درّ المنثور، ج 2، ص 298)
چرا پیامبر(ص) مىترسد و از چه چیزى خوف دارد؟ آیا ابلاغ این مطلب که حضرت علی(ع) دوست و یاور شماست ترسى دارد؟ هرگز، این تنها ابلاغ ولایت و سرپرستى و خلافت حضرت علی(ع) است که پیامبر(ص) از ابلاغش بر مردم خوف دارد؛ زیرا مىداند قریش با حضرت علی(ع) خصومت دارد، این همان کسى است که در جنگها پدران و اقوام آنها را به قتل رسانده است... .
13 - انکار حارث بن نعمان
مطابق برخى از روایات، حارثبن نعمان فهرى بعد از انتشار خبر غدیر خدمت رسولخدا(ص) آمده و عرض کرد: «اى محمّد! ما را از جانب خداوند امر کردى که شهادت به وحدانیت خدا داده و تو را رسولخدا بدانیم، ما آن را قبول کردیم. و ما را امر کردى که پنجوقت نماز گذاریم آن را قبول کردیم. و ما را امر به زکات و روزه و حج کردى آنها را نیز قبول نمودیم. به این مقدار راضى نشدى تا اینکه دست پسر عموى خود را بلند کرده و او را بر ما برترى دادى و فرمودى: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه»، این مطلب از جانب تو بود یا از جانب خدا؟ پیامبر(ص) فرمود: «سوگند به کسى که به جز او خدایى نیست، این مطلب را از جانب خداوند ابلاغ کردم». در این هنگام حارثبن نعمان پشت کرده و به سوى راحلهاش حرکت نمود در حالى که با خودش چنین زمزمه مىکرد: «بار خدایا! اگر آن چه را که محمد مىگوید حق است پس بر ما سنگى از آسمان بفرست یا به عذاب دردناکى مبتلا گردان. هنوز به مرکبش نرسیده بود که خداوند سنگى را بر او زد و بر فرق او خورد و از پشتش خارج شد و به درک واصل گشت. در این هنگام بود که این آیه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»...
این حدیث را ثعلبى در تفسیر این آیه و دیگران نیز نقل کردهاند.
اگر در حدیث غدیر تنها خبر از محبّت حضرت علی(ع) و نصرت او داده است چه جاى تقاضاى عذاب از خداوند است؟ این معناى سلطه و سرپرستى است که برخى حاضر به زیر بار رفتن آن نبودند.
14 - تعبیر به نصب
در برخى از روایات غدیر خم با لفظ «نصب» تعبیر شده است.
شهاب الدین همدانى از عمربن خطاب نقل کرده که گفت: «رسولخدا(ص) علی(ع) را به عنوان عَلَم نصب کرده و فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه»...( مودّة القربى، مودّت پنجم)
حموینى به سند خود از حضرت علی(ع) نقل کرده که فرمود: «خداوند پیامبرش را امر کرد تا مرا بر مردم نصب کند». و مىدانیم که تعبیر «نصب» با مقام امامت و سرپرستى سازگارى دارد.( فرائد السمطین، ج 1، ص 312)
15 - تاج گذارى
مطابق برخى از روایات، پیامبر اکرم(ص) بعد از واقعه غدیر عمامه معروف خود به نام «سحاب» را بر سر مبارک حضرت(ع) گذاشت.
ابنقیّم مىگوید: «رسول خدا(ص) عمامهاى داشت به نام سحاب که بر سر علی(ع) گذاشت».( زاد المعاد، ج 1، ص 121)
مسلم نقل مىکند که رسول خدا(ص) آن عمامه را در ایّام خاص همانند روز فتح مکه بر سر مىگذاشت».( صحیح مسلم، کتاب الحج، ح 451 ؛ سنن ابىداود، ج4، ص54)
محب الدین طبرى از عبدالاعلىبن عدى بهرانى نقل مىکند که گفت: رسول خدا(ص) در روز غدیر خم علی(ع) را خواست و بر سر او عمامهاى پیچید و ذیل آن را بر پشتش انداخت.( الریاض النضرة، ج 2، ص289 ؛ اسد الغابة، ج3، ص114)
عدهاى از علماى اهل سنت حدیث تاج گذارى حضرت علی(ع) را نقل کردهاند امثال:
- ابو داود طیالسى
- ابن ابىشیبه
- احمد بن حسینبن على بیهقى
- ابراهیمبن محمد حموینى
- محمدبن یوسف زرندى
- على بن محمد معروف به ابن صباغ مالکى
- جلال الدین سیوطى
- متقى هندى
و...
16 - تعبیر به اولویّت
سبط بن جوزى بعد از ردّ معانى دیگر غیر از «اولویّت و سرپرستى» براى حدیث غدیر مىگوید: «پس متعیّن است معناى دهم، و معناى آن این است: هر کس من به او سزاوارتر از خودش هستم پس على سزاوارتر به اوست. آن گاه مىگوید: به این معنا تصریح کرده حافظ ابوالفرج یحیىبن سعید ثقفى اصفهانى در کتاب «مرج البحرین»، زیرا این حدیث را به سند خود از مشایخش نقل کرده و در آن چنین آمده است: «رسول خدا(ص) دست علی(ع) را گرفت و فرمود: «من کنت ولیّه و أولى به من نفسه فعلىّ ولیّه»؛ «هر کس من ولىّ و سزاوارتر به او از خودش هستم پس على ولىّ و سرپرست اوست».
( تذکرة الخواص، ص 32)
اعتراف کنندگان به دلالت حدیث غدیر بر ولایت
برخى از علماى اهل سنت تا حدودى انصاف به خرج داده و دلالت حدیث را بر امامت و سرپرستى حضرت امیر(ع) قبول کردهاند، گرچه از طرفى دیگر درصدد توجیه آن برمىآیند. اینک به اسامى برخى از آنها اشاره مىکنیم:
1 - محمدبن محمد غزّالى
او بعد از نقل حدیث غدیر مىگوید: «این، تسلیم و رضایت و تحکیم است. ولى بعد از این واقعه هوا و هوس به جهت حبّ ریاست و به دست گرفتن عمود خلافت و...، بر آنان غلبه کرد... و لذا به خلاف اول بازگشته و اسلام را به پشت سر خود انداختند و با پول اندکى آن را معامله کردند، پس چه بد معاملهاى انجام دادند».( سرّ العالمین، ص 40و39، طبع دار الآفاق العربیة، مصر)
همین مطلب را سبطبن جوزى از غزّالى نقل کرده است.( تذکرة الخواص، ص 62)
2 - ابوالمجد مجدودبن آدم، معروف به حکیم نسائى
او در مدح حضرت امیر مىگوید:
نائب مصطفى بروز غدیر
کرده بر شرع خود مر او را میر
( حدیقة الحقیقة، حکیم نسائى)
3 - فرید الدین عطار نیشابورى
او در معناى حدیث غدیر مىگوید:
چون خدا گفته است در خمّ غدیر
با رسول اللَّه ز آیات منیر
ایّها الناس این بود الهام او
زانکه از حق آمده پیغام او
گفت رو کن با خلایق این ندا
نیست این دم خود رسولم بر شما
هر چه حق گفته است من خود آن کنم
بر تو من از اسرار حقّ آسان کنم
چونکه جبریل آمد و بر من بگفت
من بگویم با شما راز نهفت
این چنین گفته است قهّار جهان
حقّ و قیّوم خداى غیب دان
مرتضى والى در این ملک من است
هر که این سرّ را نداند او زنست
( مثنوى مظهر حقّ، عطار نیشابورى)
4 - محمد بن طلحه شافعى
او مىگوید: «...باید دانسته شود که این حدیث -حدیث غدیر- از اسرار قول خداوند متعال در آیه مباهله است «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ». و مراد نفس علی(ع) است آن گونه که گذشت؛ زیرا خداوند جلّ و علا چون مقارنت بین نفس رسول خدا و بین نفس علی(ع) انداخته و آن دو را با هم جمع کرده، لذا رسولخدا(ص) در این حدیث هر آن چه براى خودش نسبت به مؤمنین ثابت است براى حضرت علی(ع) نیز ثابت کرده است. پیامبر(ص) سزاوارتر به مؤمنین و ناصر و آقاى مؤمنین است. هر معنایى که براى رسول خدا اثباتش ممکن است و لفظ «مولى» بر آن دلالت دارد همان معنا براى حضرت علی(ع) ثابت است. و این مرتبهاى است عالى و درجهاى است بس بزرگ که پیامبر(ص) تنها به حضرت علی(ع) اختصاص داده است. و به همین جهت است که روز غدیر خم عید و موسم سرور اولیاء خداست».( مطالب السؤول، ص 45و44)
5 - سبط بن جوزى
او درباره حدیث غدیر مىگوید: «معناى آن این است: «هر کس من اولى و سزاوارتر به او هستم پس علی(ع) سزاوارتر به اوست...».( تذکرة الخواص، ص 34-30)
6 - محمد بن یوسف گنجى شافعى
او مىگوید: «...لکن حدیث غدیر خم دلالت بر تولیه و استخلاف دارد».( کفایة الطالب، ص 167و166)
7 - سعیدالدین فرغانى
او در شرح یک بیت از ابنفارض که مىگوید:
واوضح بالتأویل ما کان مشکلاً
علىّ بعلم ناله بالوصیة
مىنویسد: «در این شعر به این مطلب اشاره شده که على -کرم اللَّه وجهه- کسى است که مشکلات کتاب و سنت را بیان و واضح خواهد کرد به توسّط علمى که به او رسیده است؛ زیرا پیامبر(ص) او را وصىّ و قائم مقام خود قرار داد آن هنگام که فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه».( شرح تائیه ابن فارض، فرغانى)
8 - تقى الدین مقریزى
او از ابن زولاق نقل مىکند: «در روز هجدهم ذىحجه، سال363 که روز غدیر خم است جماعتى از اهل مصر و مغرب زمین و متابعین آنها دور هم جمع مىشوند و دعا مىخوانند؛ زیرا آن روز عید است، به جهت آن که رسول خدا(ص) در آن روز عهد کرد به امیرالمؤمنین علىبن ابىطالب(ع) و او را خلیفه خود قرار داد...».( المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار، ج2، ص220)
9 - سعدالدین تفتازانى
او در دلالت حدیث غدیر مىگوید: «(مولى) گاهى به معناى آزادکننده و گاهى آزادشده و همقسم، همسایه، پسرعمو، یاور و سرپرست استعمال مىشود. خداوند متعال مىفرماید: «مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ» یعنى اولى بکم. این معنا را ابوعبیده نقل کرده است. و پیامبر(ص) فرمود: «ایّما امرأة أنکحت نفسها بغیر اذن مولاه...»؛ «هر زنى که خودش را بدون اذن مولایش به نکاح درآورد...»، مولى در این حدیث به معناى اولى و سرپرست است. و مثل این معنا براى کلمه «مولى» در شعر بسیار است. و به طور کلى، استعمال کلمه «مولى» به معناى متولّى و مالک امر و اولى به تصرف، در کلام عرب شایع است و نیز از بسیارى از بزرگان اهل لغت نقل شده است. و مقصود آن است که کلمه «مولى» اسم براى این معناست، نه این که صفت باشد و به منزله اولى به تصرف، تا اعتراض گردد که این کلمه صیغه اسم تفضیل نیست، و به این معنا استعمال نمىشود. و سزاوار است که در حدیث غدیر از کلمه «مولى» همین معنا اراده شود، تا با صدر حدیث مطابقت پیدا کند. و به جهت این که با پنج معناى اول مناسبت ندارد، و این امرى است ظاهر. و نیز با معناى ششم یعنى «ناصر» سازگارى ندارد؛ زیرا معنا ندارد که پیامبر(ص) مردم را در آن مکان براى ابلاغ این معنا جمع کرده باشد، این مطلب نیز واضح است...».
او در آخر مىگوید: «مخفى نماند که ولایت بر مردم، و سرپرستى و مالکیّت تدبیر امر مردم و تصرّف در شؤون آنان همانند منزلت پیامبر(ص) با معناى امامت سازگارى دارد».( شرح مقاصد، ج 2، ص 290)
کتمان کنندگان حدیث غدیر
مطابق برخى از روایات، حضرت امیرالمؤمنین(ع) در مجامعى از صحابه خواست تا کسانى که در روز غدیر خم حاضر بوده و از پیامبر(ص) حدیث غدیر را شنیدند برخیزند و در بین جمعیّت شهادت و گواهى دهند. عدهاى برخواسته و گواهى دادند ولى برخى نیز بدون هیچ جهت خاص از شهادت سرباز زده و بهانههایى آوردند و در نتیجه مبتلا به امراضى شدند که هرگز علاجپذیر نبود، که از جمله مىتوان به این افراد اشاره کرد:
1 - انسبن مالک: او کسى بود که به جهت کتمان حدیث غدیر به مرض برص مبتلا شد.( المعارف، ابن قتیبه، ص 194 ؛ شرح ابنابىالحدید، ج1، ص362)
2 - براء بن عازب: او به جهت کتمان حدیث غدیر کور شد.( احقاق الحق، ج 6، ص 560 ؛ ارجح المطالب، ص 580)
3 - زیدبن ارقم: او نیز به جهت کتمان حدیث غدیر خم کور شد.( شرح ابنابىالحدید، ج1، ص362 ؛ السیرة الحلبیة، ج 3، ص 337)
4 - جریربن عبداللَّه بجلى: او بعد از کتمان حدیث و نفرین امیرالمؤمنین(ع) به جاهلیّت بازگشت.( انساب الاشراف، ج2، ص156)
فضیلت روزه روز غدیر
خطیب بغدادى با سند صحیح از ابىهریره نقل کرده که گفت: هر کس در روز هجدهم از ماه ذىحجه روزه بگیرد براى او معادل شصت ماه روزه نوشته مىشود. و آن روز غدیر خم است، هنگامى که پیامبر(ص) دست علىبن ابىطالب(ع) را گرفته و فرمود: «آیا من سرپرست مؤمنین نیستم؟» گفتند: آرى، اى رسول خدا، حضرت فرمود: هر کس که من مولاى اویم پس على مولاى اوست. عمربن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد بر تو اى فرزند ابىطالب، تو مولاى من و مولاى هر مسلمان شدى. آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ...»...( تاریخ بغداد، ج 8، ص 290 ؛ مناقب ابنمغازلى، ص18، ح24 ؛ تذکرة الخواص، ص 30 ؛ فرائد السمطین، ج1، ص77، ح44 و..)
این حدیث را خطیب بغدادى از عبداللَّهبن علىبن محمدبن بشران، از حافظ علىبن عمر دارقطنى، از ابىنصر حبشون خلّال، از علىبن سعید رملى، از ضمرةبن ربیعه، از عبداللَّهبن شوذب، از مطر ورّاق، از شهربن حوشب، از ابىهریره نقل کرده است.
- ابىهریره: کسى است که جمهور اهل سنت اجماع بر عدالت و وثاقت او دارند.
- شهربن حوشب اشعرى: ابونعیم او را از اولیا شمرده ( حلیة الاولیاء، ج 6، ص 67-59)، و ذهبى مىگوید:بخارى او را ثنا گفته و احمدبن عبداللَّه عجلى و یحیى و ابنشیبه و احمد و نسوى او را توثیق کردهاند( میزان الاعتدال، ج 2، ص 283، رقم3756). و ابنعساکر نقل مىکند که از احمدبن حنبل درباره او سؤال شد، او حدیثش را ستود، و خودش را نیز توثیق کرده و بر او ثنا گفت.( تاریخ مدینة دمشق، ج 8، ص148-137)
- مطربن طهمان ورّاق، ابورجاء خراسانى: ابونعیم او را از اولیاء برشمرده است. و ابنحبّان او را جزء ثقات آورده، و از عجلى نقل کرده که او صدوق است.( حلیة الاولیاء، ج3، ص75) بخارى و مسلم و بقیه صحاح از او روایت نقل کردهاند.( الثقات، ج 5، ص 435)
- ابو عبدالرحمن (عبداللَّه)بن شوذب: او را نیز حافظ از اولیاء به حساب آورده است. خزرجى از احمد و ابنمعین نقل کرده که او ثقه است.( حلیة الاولیاء، ج 6، ص135-125) ابنحجر او را از ثقات دانسته و از سفیان ثورى نقل کرده که او از ثقات مشایخ ما به حساب مىآید( خلاصة الخزرجى، ج 2، ص 66، رقم 3566). و ابنخلفون توثیقش را از ابننمیر و ابىطالب و عجلى و ابن عمار و ابن معین و نسائى، نقل کرده است.( تهذیب التهذیب، ج5، ص225)
- ضمرةبن ربیعه قرشى ابوعبداللَّه دمشقى: ابنعساکر از احمدبن حنبل نقل کرده که او ثقه مأمون و مرد صالح و ملیح الحدیث است. و نیز از ابنمعین نقل کرده که او ثقه است( تاریخ دمشق، ج 8، ص 475). و ابنسعد نیز او را ثقه مأمون و اهل خیر معرّفى کرده که هیچ کس افضل از او نبوده است.( الطبقات الکبرى، ج 7، ص 471)
- ابو نصر علىبن سعید ابىحمله رملى: ذهبى او را توثیق کرده و مىگوید: تا کنون از کسى نشنیدهام که درباره او حرفى بزند( میزان الاعتدال، ج 3، ص 125، رقم 5833 و ص131، رقم5851). ابنحجر در «لسان المیزان» توثیقش را اختیار کرده است.( لسان المیزان، ج4، ص260، رقم5806) - ابو نصر حبشونبن موسىبن ایّوب خلاّل: خطیب بغدادى او را توثیق کرده و از دارقطنى حکایت شده که او صدوق است.( تاریخ بغداد، ج8، ص284، رقم4392)
- حافظ علىبن عمر، ابوالحسن بغدادى، مشهور به دارقطنى، صاحب سنن: او کسى است که بسیارى از علماى اهل سنت او را تعریف کردهاند: خطیب بغدادى او را یگانه دهر و... و ابنخلّکان و حاکم نیشابورى او را بسیار ستایش کردهاند.( وفیات الاعیان، ج 3، ص 279، رقم 434)( تذکرة الحفّاظ، ج 3، ص 991، رقم 925)
احتجاجات به حدیث غدیر
1 - احتجاج امام علی(ع)
امام علی(ع) بعد از وفات پیامبر اکرم(ص) هر موقعیتى که مناسب مىدید حقانیت خود را از هر راه ممکن به اثبات مىرساند که از آن جمله تذکّر به حدیث غدیر و ولایت خود است. اینکه به مواردى اشاره مىکنیم:
الف - روز شورا
خطیب خوارزمى حنفى و حمّوئى شافعى با سند خود از ابىالطفیل عامربن واثله نقل کردهاند که گفت: من در روز شورا کنار درب اتاقى بودم که علی(ع) و پنج نفر دیگر در آن بودند. شنیدم که حضرت به آنها مىفرمود: «هر آینه بر شما به چیزى احتجاج خواهم کرد که عرب و عجم نمىتواند آن را تغییر دهد».
آنگاه فرمود: «شما را به خدا سوگند اى جماعت! آیا در میان شما کسى هست که قبل از من خدا را به توحید بخواند؟ همگى گفتند: خیر... شما را به خدا سوگند مىدهم آیا در میان شما کسى هست که رسولخدا در حق او فرموده باشد: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله، لیبلّغ الشاهد الغائب، غیرى؟» گفتند: به خدا هرگز.( مناقب خوارزمى، ص313، ح314 ؛ فرائد السمطین، ج1، ص319، ح251)
این مضمون را جماعت بسیارى از اهلسنت در کتابهاى خود آوردهاند از قبیل:
- ابنحاتم شامى.( الدر النظیم، ج1، ص116)
- ابنهجر هیثمى.( الصواعق المحرقة، ص126، به نقل از دارقطنى)
- ابنعقده.( الامالى، طوسى، ص332، ح667)
- حافظ عقیلى.( میزان الاعتدال، ج1، ص441، رقم1643 ؛ لسان المیزان، ج2، ص198، رقم2212)
- ابنعبدالبرّ.( الاستیعاب، قسم سوم/1098، رقم1855)
- بخارى.( التاریخ الکبیر، ج2، ص382)
- ابنعساکر.( تاریخ دمشق، رقم1142و1141و1140)
- قاضى ابوعبداللَّه الحسینبن هارون ضبّى (398ه’).( امالى، ضبّى، مجلس61)
- گنجى شافعى.( کفایة الطالب، ص386)
- ابن المغازلى شافعى.( المناقب، ح155)
- سیوطى شافعى.( جمع الجوامع، ج2، ص166و165 ؛ مسند فاطمهعلیهاالسلام، ص21)
- متقى هندى.( کنز العمال، ج5، ص726-717، ح14243و14241)
ب - ایام خلافت عثمان
حمّوئى شافعى به سند خود از تابعى بزرگ سلیمبن قیس هلالى نقل مىکند که فرمود: على -صلوات اللَّه علیه- را در مسجد رسول خدا(ص) در عصر خلافت عثمان مشاهده کردم و جماعتى که با یکدیگر مذاکره علم و فقه مىنمودند. آنان فضیلت و سوابق و هجرت قریش را متذکّر شدند و آنچه رسول خدا(ص) در فضیلت آنها بیان کرده است... در میان آن جمعیت بیش از دویست نفر از جمله علىبن ابىطالب(ع)، سعدبن ابىوقاص، عبدالرحمنبن عوف، طلحه، زبیر، مقداد، هاشمبن عتبه، ابنعمر، حسن(ع)، حسین(ع)، ابنعباس، محمدبن ابىبکر و عبداللَّهبن جعفر بود. و نیز از انصار ابىّبن کعب، زیدبن ثابت، ابوایوب انصارى، ابوالهیثمبن تیهان، محمدبن سلمه، قیسبن سعد، جابربن عبداللَّه، انسبن مالک و... بودند... علىبن ابىطالب(ع) و اهل بیتش ساکت نشسته سخن نمىگفتند. جماعت حاضر رو به حضرت کرده عرض کردند: اى اباالحسن! چه شده که سخن نمىگویى؟
حضرت فرمود: هیچ قبیلهاى نبود جز آن که فضیلت خود را بیان کرده و حق خود را ذکر کرد، ولى من از شما سؤال مىکنم از جماعت قریش و انصار! خداوند به توسط چه کسى این فضیلت را به شما عطا فرمود؟ آیا به توسط شما و عشایر و اهل بیوتتان یا توسط غیر شما؟ عرض کردند: بلکه خداوند اینها را توسط محمد(ص) و عشیره او به ما عطا کرده و منّت گذاشته است نه به واسطه خود ما و عشایر و اهل بیوت ما. آن گاه حضرت(ع) شروع به ذکر مناقب و فضائل خود کرده یکى پس از دیگرى آنها را برمىشمارد تا این که مفرماید: شما را به خدا سوگند مىدهم آیا مىدانید که این آیه کجا نازل شد: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَوَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»( سوره نساء، آیه 59). و کجا نازل شد: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْراکِعُونَ»( سوره مائده، آیه 55). و کجا نازل کرد: «...وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنینَ وَلیجَةً...». مردم گفتند: اى رسول خدا! آیا مخصوص( سوره توبه، آیه 16)
برخى از مؤمنین است یا شامل جمیع آنان خواهد شد؟ خداوند عزّوجلّ پیامبر خود را امر نمود تا والیان امرشان را معرفى کند، و نیز همان گونه که براى آنان نماز و زکات و حجّ را تفسیر نمود، ولایت را نیز تفسیر نماید و مرا نیز در غدیر خم منصوب به خلافت کند. آن گاه پیامبر در خطبهاى فرمود: اى مردم! خداوند مرا مأمور به رسالتى کرده که دلم به آن تنگ آمده است و مىترسم که با ابلاغ آن مردم مرا تکذیب کنند، ولى مرا تهدید کرده که آن را ابلاغ کنم وگرنه مرا عذاب خواهد کرد. آن گاه امر نمود تا نداى نماز جماعت سر داده شود. سپس در خطبهاى فرمود: اى مردم! آیا مىدانید که خداوند عزوجل مولاى من و من مولاى مؤمنین و اولى به آنها از خودشان هستم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود: بلند شو اى على. پس من بلند شدم. حضرت فرمود: هر کس من مولاى اویم پس على مولاى او است، بار خدایا هر کس که ولایت او را پذیرفت او را دوست داشته و او را تحت ولایت و سلطه خود قرار بده، و هر کس که از روى عناد و سرکشى از ولایت او سرباز زد او را دشمن بدار...( فرائد السمطین، ج1، ص312، ح350)
ج - در اجتماع کوفه
امام علی(ع) بعد از آنکه به او خبر رسید که مردم او را در ادعاى حقانیت خود بر خلافت متهم مىسازند در رحبه کوفه میان جماعتى از مردم حاضر شده و به حدیث غدیر بر ضدّ کسانى که با او به نزاع برخاسته بودند استشهاد نمود.
این احتجاج به حدّى شایع و علنى بود که عده بسیارى از تابعین آن را نقل کرده و علما نیز با سندهاى مختلف و متظافر آن را در کتابهاى خود آوردهاند. اینک به برخى از راویانى که این قصه را نقل کرده اشاره مىکنیم:
1 - ابو سلیمان مؤذّن:
ابنابىالحدید به سند خود از ابىسلیمان مؤذن نقل کرده که علی(ع) با مردم چنین احتجاج کرد: «هر کس از رسول خدا(ص) شنید که فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» شهادت دهد؟ قومى به آن شهادت دادند ولى زیدبن ارقم از آن امساک نموده و شهادت نداد در حالى که مىدانست. حضرت به او نفرین کرد که خداوند او را کور گرداند. و لذا کور شد. ولى بعد از کورى حدیث غدیر را روایت مىنمود.( شرح ابنابىالحدید، ج4، ص74، خطبه56)
2 - اصبغبن نباته.( اسد الغابة، ج3، ص469، رقم3341)
3 - حَبَّةبن جُوَین عُرَنى، ابوقدامه بجلى، صحابى (م76، 79ه’).( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ابنالمغازلى، ص20، ح27)
4 - زاذانبن عمر.( مسند احمد، ج1، ص135، ح642 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص107 ؛ صفة الصفوة، ج1، ص121 ؛ مطالب السؤول، ص54 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص210 و ج7، ص348 ؛ تذکرة الخواص، ص17 ؛ کنز العمال، ج13، ص170، ح36514 ؛ تاریخ دمشق، رقم524 ؛ مسند علىعلیهالسلام، سیوطى، ح144 و..)
5 - زِرّبن حبیش اسدى.( شرح المواهب، ج7، ص13 ؛ اسد الغابة، ج1، ص441 ؛ الاصابة، ج1، ص305 ؛ قطن الازهار المتناثرة، سیوطى، ص 278)
6 - زیادبن ابىزیاد.( مسند احمد، ج1، ص142، ح672 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص106 ؛ البدایة و النهایة، ج7، ص384، حوادث سال 40هجرى ؛ الریاض النضرة، ج3، ص114 ؛ ذخائر العقبى، ص67 ؛ تاریخ دمشق، رقم532 ؛ المختارة، حافظ ضیاء، ج2، ص80، ح458 ؛ درّ السحابة، شوکانى، ص211)
7 - زیدبن ارقم.( مسند احمد، ج6، ص510، ح22633 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص106 ؛ المعجم الکبیر، ج5، ص175، ح4996 ؛ مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ابنالمغازلى، ص23، ح33 ؛ ذخائر العقبى، ص67 ؛ البدایة والنهایة، ج7، ص383، حوادث سال 40ه’)
8 - زیدبن یُثیع.( مسند احمد، ج1، ص189، ح953 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص229 ؛ کفایة الطالب، ص63 ؛ اسنى المطالب، ص49 ؛ خصائص امیرالمؤمنینعلیهالسلام، نسائى، ص101، ح87 و ص102، ح88 ؛ سنن نسائى، ج5، ص131، ح8472 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص105 ؛ جامع الاحادیث، سیوطى، ج16، ص263، ح7899 ؛ کنز العمال، ج13، ص158، ح36487 و..)
9 - سعیدبن ابى حدّان.( فرائد السمطین، ج1، ص68، ح34)
10 - سعیدبن وهب.( مسند احمد، ج1، ص189، ح953 و ج6، ص504، ح22597 ؛ خصائص امیرالمؤمنینعلیهالسلام، نسائى، ص117، ح98 ؛ سنن نسائى، ج5، ص136، ح8483 ؛ اسد الغابة، ج3، ص492، رقم3382 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص104 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص229 و ج7، ص384 ؛ المناقب، خوارزمى، ص156، ح185 ؛ المعجم الکبیر، ح5058 ؛ المعجم الاوسط، ح1987 ؛ تاریخ دمشق، رقم522-517 ؛ المختارة، ضیاء مقدسى، رقم481و480و479)
11 - ابو الطفیل عامربن واثله.( مسند احمد، ج5، ص498، ح18815 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص104 ؛ خصائص امیرالمؤمنینعلیهالسلام، نسائى، ص113، ح93 ؛ السنن الکبرى، ج5، ص134، ح8478 ؛ کفایة الطالب، ص55 ؛ الریاض النضرة، ج3، ص114 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص231 ؛ نزل الابرار، ص52 ؛ اسد الغابة، ج6، ص252، رقم6169 ؛ ینابیع المودة، ج1، ص36، باب4)
12 - ابو عماره، عبد خیربن یزید.( المناقب، خوارزمى، ص156، ح185 ؛ المناقب، ابنالمغازلى، رقم27 ؛ تاریخ دمشق، رقم520)
13 - عبدالرحمنبن ابىلیلى.( مسند احمد، ج1، ص191، ح964 ؛ تاریخ بغداد، ج14، ص236 ؛ مشکل الآثار، ج2، ص308 ؛ اسد الغابة، ج4، ص108، رقم3783 ؛ فرائد السمطین، ج1، ص69، ح36 ؛ اسنى المطالب، ص48و47 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص230 ؛ کنز العمال، ج13، ص131، ح36417 ؛ مسند بزّار، رقم632 ؛ مسند علىعلیهالسلام، سیوطى، ص46 ؛ مسند ابویعلى، رقم 567 ؛ جمع الجوامع، ج2، ص155 ؛ تاریخ امیرالمؤمنینعلیهالسلام، ابنعساکر، رقم510 ؛ المختارة، ضیاء مقدسى، ج2، ص273، رقم654)
14 - عمرو ذى مرّ.( مسند احمد، ج1، ص189، ح954 ؛ خصائص نسائى، ص117، ح99 ؛ سنن نسائى، ج5، ص136، ح8484 ؛ فرائد السمطین، ج1، ص68، ح36 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص105 ؛ کفایة الطالب، ص63 ؛ میزان الاعتدال، ج3، ص294، رقم6481 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص230 ؛ تاریخ الخلفاء، ص158 ؛ کنز العمال، ج13، ص158، ح36487 ؛ مسند بزّار، ج3، ص35، رقم766 ؛ اسنى المطالب، ص49 ؛ المعجم الکبیر، ح5059 ؛ المعجم الاوسط، ح5301و2130 ؛ تاریخ امیرالمؤمنینعلیهالسلام، ابنعساکر، رقم516و515 ؛ جمع الجوامع، ج2، ص72 ؛ درّ السحابة، ص209)
15 - عمیرةبن سعد.( حلیة الاولیاء، ج5، ص26 ؛ خصائص نسائى، ص100، ح85 ؛ سنن نسائى، ج5، ص131، ح8470 ؛ المناقب، ابن المغازلى، ص26، ح38 ؛ البدایة و النهایة، ج5، ص230 و ج7، ص384 ؛ کنز العمال، ج13، ص154، ح36480 و ص157، ح36486)
16 - یعلى بن مرّه.( اسد الغابة، ج5، ص297، رقم5162)
17 - هانىبن هانى.( همان، ج3، ص492، رقم3382)
18 - حارثةبن مضرّب.( خصائص نسائى، ص167، ح58 ؛ السنن الکبرى، ج5، ص154، ح8542. شرح نهج البلاغة، ابن ابىالحدید، ج2، ص228، خطبه37 ؛ السیرة الحلبیة، ج3، ص274)
19 - هبیرةبن مریم.( المعجم الکبیر، ح8058)
20 - ابو رمله عبداللَّهبن ابى امامه.( کتاب الموالاة، طبرى)
21 - ابو وائل شقیق بن سلمه.( انساب الاشراف، ترجمه امیرالمؤمنینعلیهالسلام، رقم169)
22 - حارث اعور.( لسان المیزان، ج2، ص379)
برخى از گواهان
برخى از کسانى که در روز رحبه شهادت و گواهى براى امیرالمؤمنین(ع) به حدیث غدیر دادهاند عبارتند از:
1 - ابو زینببن عوف انصارى
2 - ابو عمرةبن عمروبن محصن انصارى.
3 - ابو فضاله انصارى.
4 - ابو قدامه انصارى.
5 - ابو لیلى انصارى.
6 - ابو هریره دوسى.
7 - ابو الهیثمبن تیّهان.
8 - ثابتبن ودیعه انصارى.
9 - حُبشبن جناده سلولى.
10 - ابوایوب خالد انصارى.
11 - خزیمةبن ثابت انصارى.
12 - ابو شریح خویلدبن عمرو خزاعى.
13 - زید یا یزیدبن شراحیل انصارى.
14 - سهلبن حنیف انصارى اوسى.
15 - ابو سعید سعدبن مالک خُدرى انصارى.
16 - ابو العباس سهلبن سعد انصارى.
17 - عامربن لیلى غفارى.
18 - عبدالرحمنبن عبد ربّ انصارى.
19 - عبداللَّهبن ثابت انصارى خادم رسول خدا(ص).
20 - عبیدبن عازب انصارى.
21 - ابوطریف عدىبن حاتم.
22 - عقبة بن عامر جهنى.
23 - ناجیةبن عمرو خزاعى.
24 - نعمانبن عجلان انصارى.
25 - حافظ هیثمى به سند صحیح نقل کرده که تعداد نفراتى که در آن منطقه حاضر بوده و احتجاج امیرالمؤمنین(ع) را به حدیث غدیر شنیدند سى نفر بودهاند.
( مجمع الزوائد، ج9، ص104)
از آن جا که تاریخ این احتجاج سال 35هجرى بوده و از وقت صدور حدیث غدیر 25سال مىگذشته است، طبیعى به نظر مىرسد که بسیارى از صحابه که حدیث را شنیده بودهاند از دار دنیا رحلت کرده باشند. و نیز برخى در جنگها شهید شده و برخى دیگر نیز در کشورها و شهرهاى مختلف پراکنده شدهاند و تنها این سى نفر کسانى بودند که در کوفه آن هم در منطقه رحبه در آن وقت حاضر بوده و شهادت و گواهى به حدیث غدیر براى امیرالمؤمنین(ع) دادند.
د - احتجاج در جنگ جمل
یکى دیگر از مواردى که حضرت علی(ع) به حدیث غدیر احتجاج نمود در روز جنگ جمل بر طلحه بود.
حافظ حاکم نیشابورى به سند خود از نُذیر ضبّى کوفى تابعى نقل مىکند که گفت: ما با علی(ع) در روز جمل بودیم، حضرت(ع) کسى را به نزد طلحةبن عبیداللَّه فرستاد تا به ملاقات او بیاید. طلحه خدمت حضرت رسید. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم! آیا از رسول خدا(ص) نشنیدى که مىفرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه»؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: پس براى چه با من جنگ مىکنى؟ گفت: یادم نمىآید. این را گفت و از حضرت جدا شد.( المستدرک على الصحیحین، ج3، ص419، ح5594 ؛ المناقب، خوارزمى، ص182، ح221 ؛ تاریخ دمشق، ج8، ص568 ؛ تذکرة الخواص، ص72 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص107 ؛ کنز العمال، ج11، ص332، ح31662 و..)
ه’ - حدیث سواران در کوفه
احمدبن حنبل به سند خود از ریاحبن حارث نقل کرده که گفت: جمعى در منطقه رحبه بر علی(ع) وارد شدند و عرض کردند: السلام علیک یا مولانا. حضرت فرمود: «چگونه من مولاى شمایم در حالى که شما عرب هستید؟» عرض کردند: ما از رسول خدا(ص) شنیدیم که در روز غدیر خم مىفرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه».( مسند احمد، ج6، ص583، ح23052و23051 ؛ اسد الغابة، ج1، ص441، رقم1038 ؛ الریاض النضرة، ج3، ص113 ؛ البدایة و النهایة، ج5، ص231 و ج7، ص385و384 ؛ المعجم الکبیر، ج4، ص173، ح4053 ؛ مختصر تاریخ دمشق، ج17، ص354 و..)
و - احتجاج در روز صفین
سلیمبن قیس هلالى، تابعى بزرگ در کتاب خود نقل مىکند که امیرالمؤمنین(ع) در صفین در میان لشکر خود بر منبر رفت و مردم را دور خود جمع کرده و براى آنان که از نواحى مختلف بوده و از آن جمله مهاجرین و انصار بودند سخن گفت: او پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «اى جماعت مردم! همانا مناقب من بیش از آن است که احصا شود...».
در این حدیث نیز حضرت به طور تفصیل فضائل خود را بیان کرده که از آن جمله تذکّر به حدیث غدیر است.( کتاب سلیمبن قیس، ج2، ص757، ح25)
2 - احتجاج حضرت زهرا(س) به حدیث غدیر
شمس الدین ابوالخیر جزرى دمشقى شافعى به سند خود از امّکلثوم دختر فاطمه(س)، و او از فاطمه زهرا(س) نقل کرده که فرمود: «أنسیتم قول رسول اللَّه(ص) یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلىّ مولاه، وقوله(ص): انت منّى بمنزلة هارون من موسى؟»؛ «آیا فراموش کردید گفتار رسول خدا(ص) در روز غدیر خم را که فرمود: هر کس من مولاى اویم پس على مولاى اوست. و گفتارش که فرمود: تو نزد من همانند هارون نزد موسى هستى.»( اسنى المطالب، ص49)
به حدیث غدیر نیز امام حسن و امام حسین8 تمسک کرده و احتجاج نمودهاند.( ینابیع المودة، ج 3، ص150، باب90 ؛ کتاب سلیم، ج2، ص788، ح26)
3 - احتجاج دیگران به حدیث غدیر
غیر از اهل بیت: نیز، در مواردى خاص به حدیث غدیر خم احتجاج و تمسک کردهاند و این به نوبه خود بر این دلالت دارد که این حدیث نزد عموم مسلمانان از جایگاه ویژهاى برخوردار است. اینک به اسامى برخى از آنها اشاره مىکنیم:
1 - احتجاج عبداللَّهبن جعفر بر معاویه به حدیث غدیر بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع).( کتاب سلیم، ج 2، ص834، ح42)
2 - احتجاج بُرد بر عمروبن عاص به حدیث غدیر خم.( الامامة و السیاسة، ج1، ص97)
3 - احتجاج عمروبن عاص بر معاویه به حدیث غدیر.( مناقب خوارزمى، ص199، ح240)
4 - احتجاج عماربن یاسر در روز صفین بر عمروبن عاص به حدیث غدیر.( شرح ابنابىالحدید، ج 2، ص206، خطبه35 ؛ وقعه صفّین، ص338)
5 - احتجاج اصبغبن نباته به حدیث غدیر در مجلس معاویه در سال(37).( مناقب خوارزمى، ص205، ح240 ؛ تذکرة الخواص، ص85)
6 - مناظره جوانى با ابوهریره به حدیث غدیر در مسجد کوفه:
این مناظره را ابوبکر هیثمى نیز در کتاب «مجمع الزوائد» به نقل از ابىیعلى و طبرانى و بزّار به دو طریق نقل کرده، و یکى از آن دو طریق را تصحیح و طریق دیگر را توثیق نموده است.( مسند ابىیعلى موصلى، ج11، ص307، ح6423 ؛ مجمع الزوائد، ج9، ص105)
7 - احتجاج شخصى بر زیدبن ارقم به حدیث غدیر خم.( ینابیع المودة، ج 2، ص 73، باب 56)
8 - مناظره مردى عراقى با جابربن عبداللَّه انصارى به حدیث غدیر.( کفایة الطالب، ص 61)
9 - احتجاج قیسبن سعد بر معاویه به حدیث غدیر خم در سال(56 50).( کتاب سلیم، ج 2، ص 777، ح26)
10 - احتجاج دارمیّه حجونیّه بر معاویه به حدیث غدیر در سال(56 50).( ربیع الابرار، ج 2، ص 599)
11 - احتجاج عمربن عبدالعزیز خلیفه اموى به حدیث غدیر.( حلیة الاولیاء، ج 5، ص 364)
12 - احتجاج مأمون خلیفه عباسى به حدیث غدیر خم بر فقهاء.( عقد الفرید، ج 5، ص 61-56)
بررسى شبهات حدیث غدیر
از آن جا که این حدیث شریف از قوىترین ادله بر امامت و ولایت حضرت امیرالمؤمنین(ع) است، اهل سنت در صدد اشکال و تشکیک در سند یا دلالت آن برآمدهاند. اینک به بررسى هر یک از آنها مىپردازیم:
1 - حدیث از طریق ثقات نقل نشده است!!
ابنحزم مىگوید: «و اما حدیث (من کنت مولاه فعلىّ مولاه) هرگز از طریق ثقات نرسیده و صحیح نیست».( الفِصَل، ج 4، ص 224)
پاسخ
اولاً: قبلاً اشاره کردیم که بسیارى از علماى اهل سنت تصریح به صحّت این حدیث نمودهاند.
ثانیاً: او کسى است که تمام فقهاى عصرش اتفاق بر گمراه بودن او داشته و عوام را از نزدیک شدن به او باز داشتهاند.( لسان المیزان، ج 4، ص 229، رقم 5737)
ثالثاً: او آرایى دارد که از آنها استفاده مىشود شخصى است متعصّب و حتى نسبت به حضرت علی(ع) عناد و بغض و کینه دارد.
او در کتاب خود «المحلّى» مىگوید: «بین هیچ یک از امت خلافى نیست که عبدالرحمنبن ملجم، على را نکشت مگر با تأویل، و اجتهادش او را به این نتیجه رساند، و این چنین حساب کرده بود که کارش صحیح است».( المحلّى، ج 10، ص 482)
در حالى که بسیارى از علماى اهل سنت از پیامبر اکرم(ص) نقل کردهاند که خطاب به حضرت علی(ع) فرمود: «قاتل تو شقىترین از آخرین است». و در تعبیرى دیگر فرمود: «شقىترین مردم است». و در تعبیرى دیگر آمده است: شقىترین این امت است، همانگونه که پى کننده شتر صالح شقىترین قوم ثمود است».
( مسند احمد، ج5، ص326، ح17857 ؛ خصائص نسائى، ص162 ؛ مستدرک حاکم، ج3، ص151، ح4679 و..)
و در خبرى دیگر از پیامبر(ص) نقل شده که خطاب به حضرت علی(ع) فرمود: «آیا تو را خبر دهم به شدیدترین مردم از حیث عذاب در روز قیامت؟ حضرت عرض کرد: خبر ده مرا اى رسول خدا(ص). آنگاه فرمود: همانا شدیدترین مردم از حیث عذاب در روز قیامت پى کننده شتر ثمود است، و کسى که محاسنت را به خون سرت سیراب خواهد کرد.( عقد الفرید، ج 4، ص 155)
و نیز فرمود: «قاتل تو شبیه یهود بلکه خود یهود است».( کنز العمال، ج 13، ص 195، ح 36582)
امام علی(ع) روزى خطاب به ابنملجم کرد و فرمود: «من تو را از شرورترین خلق خدا مىبینم».( تاریخ طبرى، ج 5، ص145 ؛ کامل ابناثیر، ج2، ص435)
چگونه مىتوان ابنملجم را مجتهد نامید در حالى که امام واجب الاطاعه خود را به قتل رسانده است؟ مگر پیامبر(ص) خروج بر امام مسلمین را همانند خروج از جماعت مسلمین ندانسته و حکم به قتل او نکرده است.( صحیح مسلم، کتاب الامارة)
ابن حزم کسى است که قاتل عمار -ابو الغادیه یساربن سبع سلمى- را نیز اهل تأویل و مجتهد مىداند که در این عملش داراى یک اجر است. و مىگوید: این عمل همانند کشتن عثمان نیست؛ زیرا کشتن عثمان جاى اجتهاد نیست.( الفصل، ج 4، ص 161)
در صورتى که ابوالغادیه از مجاهیل دنیا به حساب مىآید و هیچ کس او را تعریف و توثیق نکرده است.
این چه نوع اجتهادى است که در مقابل نصوص صریح کرده است؟ مگر پیامبر اکرم(ص) مطابق احادیث صحیح السند خطاب به عمّار نفرمود: «تو را گروه ظالم خواهند کشت».( الاصابة، ج 2، ص 512، رقم 5704)
مگر پیامبر(ص) در حق او نفرمود: «هر گاه مردم اختلاف کردند فرزند سمیّه (عمار) با حق است».( المعجم الکبیر، ج 10، ص 96، ح 10071)
مگر پیامبر(ص) نفرمود: «بار خدایا قریش به عمار ولع دارد، همانا قاتل عمار و برنده لباس او در آتش است».( مستدرک حاکم، ج 3، ص 437، ح 5661)
2 - مردم در صحت آن نزاع دارند!!
ابن تیمیه مىگوید: «و اما حدیث (من کنت مولاه فعلىّ مولاه) در صحاح وجود ندارد، ولى علما آن را نقل کردهاند، و مردم در صحت آن نزاع دارند. از بخارى و ابراهیم حربى و طائفهاى از اهل علم به حدیث نقل شده که آنان در این حدیث طعن وارد کرده و آن را تضعیف کردهاند...».( منهاج السنة، ج 7، ص 319)
پاسخ
اولاً: ترمذى این حدیث را در صحیح خود نقل کرده و تصریح به صحّت آن نموده است.
ثانیاً: کسى را نمىشناسیم که در این حدیث نزاع کرده باشند، اگر کسى مىبود حتماً ابن تیمیه نام او را مىبرد.
ثالثاً: کار ابنتیمیه در تضعیف این حدیث و احادیث دیگرى که در مدح اهلبیت و خصوصاً علىبن ابىطالب(ع) وارد شده به جایى رسیده که حتى ناصرالدین البانى که از اتباع او در مسائل اعتقادى است این عمل او را ناخرسند دانسته و تصریح مىکند که او در تضعیف احادیث سرعت داشته است، بدون آن که طرق آن را مورد بررسى قرار دهد.( سلسلة الاحادیث الصحیحة، ح 1750)
در حقیقت باید گفت: ابنتیمیه به جهت خصومت با شیعه و بهتر باید گفت: خصومت با اهل بیت: در صدد تضعیف بدون دلیل تمام احادیث فضائل و مقامات اهل بیت: و در رأس آنها امام علی(ع) برآمده است.
3 - «مولى» به معناى اولویّت نیست!!
محمود زعبى در اشکال بر شرف الدین مىگوید: «مولى به معناى اولویّت و برترى در تصرّف در لغت عرب به کار نرفته است».
( البیّنات، محمود زعبى)
پاسخ
این ادعا که کلمه «مولى» به معناى اولویت و برترى به کار نرفته حرفى بدون دلیل بلکه بر خلاف واقعیات است؛ زیرا بزرگان کلام و تفسیر و لغت به این معنا براى کلمه «مولى» تصریح کردهاند:
الف - کلمات مفسّرین:
فخر رازى در تفسیر آیه «هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ»؛ از کلبى و زجاج و( سوره حدید، آیه 15)
ابىعبیده و فرّاء نقل مىکند که معناى آن «اولى بکم» است.( تفسیر رازى، ج 29، ص 227)
- بغوى نیز این آیه را چنین تفسیر مىکند: «صاحبتکم و اولى بکم» همدم شما و( معالم التنزیل، ج 8، ص 29)
اولى و سزاوار به شما است.
این تفسیر نیز از زمخشرى، ابوالفرج ابنجوزى، نیشابورى، قاضى بیضاوى، نسفى، سیوطى، ابىالسعود، در ذیل آیه فوق رسیده است.( الکشاف، ج 4، ص476 ؛ زاد المسیر، ج8، ص168 ؛ غرائب القرآن در حاشیه تفسیر طبرى، ج27، ص131 ؛ انوار التنزیل ؛ مدارک التنزیل، ج4، ص226 ؛ تفسیر جلالین و..)
ب - کلمات متکلمین:
و نیز برخى از متکلمین اهل سنّت همانند سعد تفتازانى، علاء قوشچى و دیگران نیز به این معنا براى کلمه «مولى» تصریح کردهاند. تفتازانى مىگوید: «استعمال (مولى) به معناى متولّى و مالک امر و اولى به تصرّف در کلام عرب شایع و از بسیارى از ائمه لغت نقل شده است...».( شرح مقاصد، ج 2، ص 290)
ج - تصریح لغویّین
از بزرگان لغت اشخاصى از قبیل: فرّاء، زجّاج، ابوعبیده، اخفش، علىبن عیسى رمّانى، حسینبن احمد زوزنى، ثعلب و جوهرى و دیگران به معناى «اولى» براى کلمه «مولى» اشاره کردهاند.
ریشه واژه «مولى»:
ریشه واژه «مولى»، ولایت است. اصل این ماده بر قرب و نزدیکى دلالت مىکند، یعنى میان دو چیز به گونهاى از نسبت قرب برقرار است که چیز دیگرى میان آنها فاصله نیست.
ابنفارس مىگوید: «واو، لام و ى (ولى) بر قرب و نزدیکى دلالت مىکند و واژه ولى به معناى قرب و نزدیکى است، و کلمه مولى نیز از همین باب است. و بر معتِق، معتَق، صاحب، حلیف، ابنعم، ناصر و جار اطلاق مىشود. ریشه همه آنها ولى به معناى قرب است».( ابنفارس، معجم مقاییس اللغه، ص 1104)
راغب اصفهانى گفته است: «ولاء و توالى آن است که دو یا چند چیز به گونهاى باشند که غیر آنها میان آنها نباشد. این معنا براى قرب مکانى و قرب به لحاظ نسبت، دین، صداقت، نصرت و اعتقاد استعاره آورده مىشود.
واژه وِلایت (بر وزن هِدایت) به معناى نصرت، و واژه وَلایت (بر وزن شَهادت) به معناى تولّى امر است. و گفته شده هر دو واژه یک معنا دارد و حقیقت آن همان تولّى امر است».( راغب اصفهانى، مفردات، ص 533)
با توجه به حالات اولیه انسان در کاربرد الفاظ و این که معمولاً کلمات را در آغاز براى بیان معانى مربوط به محسوسات به کار مىبرد مىتوان گفت: واژه ولایت در آغاز براى قرب و نزدیکى خاص در محسوسات (قرب حسى) به کار رفته است، آنگاه براى قرب معنوى استعاره آورده شده است. بر این اساس هر گاه این واژه در امور معنوى به کار رود بر نوعى از نسبت قرابت دلالت مىکند و لازمه آن این است که ولىّ نسبت به آن چه بر آن دلالت دارد، داراى حقى است که دیگرى ندارد و مىتواند تصرّفاتى را بنماید که دیگرى جز به اذن او نمىتواند. مثلاً ولىّ میّت مىتواند در اموال او تصرف کند، این ولایت او ناشى از حقّ وراثت است. و کسى که بر صغیر ولایت دارد حقّ تصرف در امور وى را دارد. کسى که ولایت نصرت دارد مىتواند در امور منصور (آن کسى که نصرتش را عهدهدار شده است) تصرف کند. و خداوند ولىّ امر بندگان خویش است، یعنى امور دنیوى و اخروى آنها را تدبیر مىکند و او ولىّ مؤمنان است یعنى بر آنان ولایت خاصى دارد...
بنابر این، معناى ولایت در همه موارد استعمال آن، گونهاى از قرابت است که منشأ نوعى تصرف و مالک بودن تدبیر است.( المیزان، ج 6، ص 12)
به عبارت دیگر: ولایت، نوعى اقتراب و نزدیکى نسبت به چیزى است به گونهاى که موانع و حجابها از میان براشته مىشود...( همان، ج 5، ص 368)
حال اگر کسى با ریاضتهاى نفسانى و قابلیتهایى که براى خود ایجاد کرده، و از طرفى دیگر مورد عنایات و الطاف الهى قرار گرفته و به مقام قرب تام الهى نائل شده این چنین شخصى بر مردم از جانب خداوند ولایت پیدا مىکند، ولایتى که لازمه آن این است که ولىّ نسبت به آن چه بر آن دلالت دارد، داراى حقى است که دیگرى ندارد و او مىتواند تصرفاتى بنماید که دیگرى جز به اذن او نمىتواند. و همه اینها به اذن و اراده و مشیّت خداوند است.
4 - اولى و سزاوارتر در محبّت!!
زعبى در اعتراضى دیگر مىگوید: «شیعه بعد از آن که (مولى) را به معناى اولى گرفتند آن را به «تصرّف» نسبت داده و آن کلمه را به معناى اولى به تصرف معنا کردهاند، چرا ارتباط آن را به محبّت ندادهاند؟».( البیّنات)
پاسخ
اولاً: در قرآن کلمه «مولى» در معناى «متصرف در امر» به کار رفته است. خداوند متعال مىفرماید: «وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ»( سوره حج، آیه 78). فخر رازى در تفسیر خود «مولى» را به معناى آقا و متصرّف معنا کرده است.( تفسیر رازى، ج 23، ص 74)
نیشابورى نیز در ذیل آیه «ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ»، کلمه «مولى» را به( سوره انعام، آیه 62)
معناى متصرف گرفته مىگوید: «آنان در دنیا تحت تصرفات موالى باطل بودهاند».( تفسیر نیشابورى، ج 7، ص 128)
ثانیاً: ثابت شد که (مولى) به معناى متولّى امر به کار رفته است و فرقى بین متولّى و متصرّف نیست.
ثالثاً: کلمه «مولى» به معناى «ملیک» آمده، و معناى آن همان متصرف در امور است.
رابعاً: در جاى خود به اثبات رساندیم که حدیث غدیر با معناى محبّت سازگارى ندارد، و تنها معناى مناسب با آن «متصرف در امور» و «متولّى» است.
5 - امامت حضرت امیر(ع) بعد از عثمان!!
برخى مىگویند: ما این حدیث را از حیث سند تمام مىدانیم و دلالت آن را نیز بر امامت و خلافت حضرت علی(ع) قبول مىکنیم، ولى در این حدیث اشاره نشده که حضرت بعد از رسول خدا(ص) بلافاصله امام است، و لذا به جهت جمع با سائر ادله او را خلیفه چهارم مىدانیم.
پاسخ
اولاً: هیچ دلیلى بر خلافت خلفاى قبل از حضرت علی(ع) وجود ندارد تا بخواهید بین ادله جمع کنید.
ثانیاً: با جمع بین این حدیث و حدیث «ولایت» که در آن تصریح به «بعدى» آمده مىتوان فهمید که حضرت علی(ع) خلیفه بلافصل رسولخدا(ص) است. زیرا مطابق احادیث صحیح السند پیامبر(ص) درباره علی(ع) فرمود: «و هو ولىّ کلّ مؤمن بعدى»،( مسند احمد، ج 4، ص 438)
و او سرپرست هر مؤمنى بعد از من است. این بعدیّت ظهور در اتصال دارد.
ثالثاً: ظهور خود حدیث غدیر خصوصاً با قرائن حالیه و مقالیه در این است که حضرت علی(ع) خلیفه بلافصل پیامبر اکرم(ص) است.
رابعاً: مفاد حدیث غدیر آن است که حضرت علی(ع) سرپرست همه مسلمین حتى این سه خلیفه است و این با خلافت بلافصل سازگارى دارد.
خامساً: اگر چنین است، چرا عمربن خطاب در روز غدیر خم به حضرت علی(ع) تبریک گفت، و او را مولاى خود و هر مؤمنى خطاب کرد؟
6 - امامت باطنى نه ظاهرى!!
برخى مىگویند: مقصود از «ولایت» در حدیث غدیر ولایت باطنى است نه ظاهرى که مرادف با حکومت دارى و خلافت و سرپرستى عموم مسلمین باشد، و با این توجیه در صدد جمع بین ولایت حضرت امیر(ع) و خلافت سه خلیفه قبل مىباشند.
پاسخ
اولاً: اگر بنا است که این گونه کلمات حمل بر خلاف ظاهر شود، باید نبوّت را نیز این گونه بتوان حمل کرد، در حالى که قطعاً باطل است.
ثانیاً: به چه دلیل خلافت این خلفا ثابت شده تا در صدد جمع بین حقانیّت خلافت آنان و حدیث غدیر برآمدهاند.
ثالثاً: این تفسیر، خلاف ظاهر کلمه «مولى» و ولایت است، زیرا معنایى که از ظاهر آن به دست مىآید همان سرپرستى در ظاهر است.
رابعاً: ما معتقدیم که «ولایت» در حدیث غدیر و دیگر احادیث، همان ولایت کبرى الهى است که از شؤونات آن حاکمیت سیاسى و مرجعیّت دینى است.
7 - احتمال اولویّت در تعظیم!!
دهلوى مىگوید: «احتمال دارد که مراد به کلمه (مولى) اولویّت در تعظیم باشد».
پاسخ
اولاً: این احتمال خلاف ظاهر از کلمه (مولى) است، همان گونه که قبلاً به آن اشاره شد، و معناى خلاف ظاهر و مجازى احتیاج به قرینه صارفه از معناى حقیقى دارد.
ثانیاً: این احتمال با قرینههاى موجود در حدیث که مناسب با معناى سرپرستى است خصوصاً با قرینه صدر حدیث منافات دارد، آن جا که پیامبر(ص) فرمود: «الست اولى بکم من انفسکم».
ثالثاً: این احتمال با تبریک گفتن عمربن خطاب سازگارى ندارد.
رابعاً: بر فرض که مقصود از کلمه (مولى) اولویّت در محبّت و تعظیم است، ولى این معنا با آن چه ما مىگوییم منافات ندارد، زیرا کسى که سزاوارتر از دیگرى به تعظیم در امور دینى و شرعى است افضل از همه است، و افضل و برتر از همه سزاوارتر به خلافت و امامت مىباشد.
8 - نقض به آیه 68 سوره آل عمران!!
دهلوى نیز مىگوید: «چه ضرورتى دارد که لفظ (مولى) در حدیث را حمل بر اولى به تصرف و سرپرستى نماییم در حالى که در قرآن بر خلاف این معنا به کار رفته است. خداوند متعال مىفرماید: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا»، و پرواضح است که أتباع حضرت ابراهیم اولى به تصرف از او نبودهاند.
پاسخ
اولاً: در برخى از آیات قرآن کلمه (مولى) به معناى اولى و اولویت به کار رفته است، همانند آیه «مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ».( سوره حدید، آیه 15)
ثانیاً: حمل کلمه (مولى) در حدیث غدیر بر معناى اولى به تصرف و سرپرستى به جهت قرائنى است که در حدیث وجود دارد.
ثالثاً: در آیه مربوط به حضرت ابراهیم(ع) قرینهاى وجود دارد که مانع از حمل آیه بر اولویت در تصرف است، و آن این که هیچ کس بر پیامبر خدا مقدم نیست. به خلاف مورد حدیث غدیر.
9 - ذیل حدیث!!
او نیز مىگوید: قرینهاى در ذیل حدیث وجود دارد که دلالت بر اراده محبّت از کلمه (مولى) دارد؛ زیرا پیامبر(ص) فرمود: «اللَّهم وال من والاه وعاد من عاداه».
پاسخ
اولاً: این دعا، به قرینه حدیث غدیر «من کنت مولاه فعلى مولاه» که به جهت صدر حدیث «الست اولى بکم من انفسکم» حمل بر معناى سرپرستى شد، این چنین معنا مىشود: «بار خدایا! هر کس که ولایت حضرت علی(ع) را پذیرفت او را دوست بدار، و هر کس از ولایت او سرباز زد او را دشمن دار».
ثانیاً: این معنا هرگز با اهتمام شدید پیامبر(ص) در ذکر آن سازگارى ندارد، زیرا چگونه قابل توجیه است که ما بگوییم: پیامبر(ص) آن جماعت عظیم را در آن بیابان گرم به جهت اعلان یک مطلب جزئى و آن این که حضرت علی(ع) محبّ آنها است، جمع کرده باشد.
ثالثاً: در برخى از روایات جمله «وال من والاه» همراه با جمله «احبّ من احبّه» آمده است، و این شاهد بر آن است که جمله اول به معناى محبّت نیست، و در غیر این صورت تکرار لازم مىآید.
ابنکثیر از طبرانى قضیّه رحبه را نقل کرده و در ذیل آن آمده است: آن گاه سیزده نفر از صحابه برخاسته و شهادت دادند که رسولخدا(ص) فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه، واحبّ من احبّه وابغض من ابغضه، وانصر من نصره واخذل من خذله».( البدایة والنهایة، ج 7، ص 347)
متقى هندى نیز این حدیث را نقل کرده و در ذیل آن از هیثمى نقل مىکند که گفته: رجال سند این حدیث همگى از افراد ثقه هستند.( کنز العمّال، ج 13، ص 158)
رابعاً: برخى از بزرگان اهل سنت همانند محبالدین طبرى شافعى این توجیه و تفسیر را بعید شمردهاند.( الریاض النضرة، ج 1، ص 205)
خامساً: جمله «اللّهم وال من والاه...» دعایى است که پیامبر(ص) بعد از فارغ شدن از خطبه، کرده است، و لذا نمىتواند قرینه بر حمل کلمه «مولى» بر معناى محبّت باشد، بلکه جمله قبل از آن که همان «الست اولى بکم من انفسکم» است بهترین قرینه و زمینهسازى براى حمل کلمه «مولى» بر معناى امامت و اولى به تصرف و سرپرستى است.
سادساً: در برخى روایات کلمه «بعدى» آمده است. ابنکثیر به سند خود از براءبن عازب نقل کرده هنگام اجتماع مردم در غدیر خم پیامبر(ص) فرمود: «الست اولى بکم من انفسکم؟! قلنا: بلى یا رسول اللَّه! قال: ألست؟ ألست؟ قلنا: بلى یا رسول اللَّه! قال: من کنت مولاه فانّ علیاً بعدى مولاه، اللهم وال من والاه وعاده من عاداه...».
اگر پیامبر(ص) از کلمه «مولى» اراده محبّت کرده بود، وجهى براى ذکر کلمه «بعدى» نداشت، زیرا معنا ندارد که پیامبر(ص) بگوید: حضرت علی(ع) بعد از من دوست شماست نه قبل از من.
10 - مولى به معناى محبوب!!
برخى مثل ابنحجر مکى و شاه ولى اللَّه دهلوى مىگویند: مراد به (مولى) در حدیث غدیر «محبوب» است. یعنى هر کس که من محبوب اویم این على نیز محبوب اوست.
پاسخ
اولاً: این ادعایى بدون دلیل است؛ زیرا با مراجعه به کتب لغت به این نتیجه مىرسیم که هیچ یک از لغویین این معنا را براى کلمه (مولى) ذکر نکردهاند.
ثانیاً: این معنا با معناى متبادر از حدیث بدون قرینه سازگارى ندارد.
ثالثاً: این معنا با قرائن موجود در روایت خصوصاً قرینه صدر حدیث «الست اولى بکم من انفسکم» سازگارى ندارد.
رابعاً: اگر مقصود پیامبر از این حدیث این احتمال است، پس چرا افرادى همچون معاویه و عائشه و طلحه و زبیر و عمروبن عاص و امثال آنها با حضرت علی(ع) به جنگ برخواسته و با او مخالفت کردند؟ آیا معاویه نبود که لعن حضرت را در مأذنهها علنى کرد؟ و...
خامساً: این معنا خلاف آن چیزى است که صحابه از حدیث غدیر فهمیدهاند، و لذا حسّانبن ثابت در شعر خود از قول پیامبر(ص) مىگوید: «و رضیت من بعدى اماماً وهادیاً»، و راضى شدم از بعد خود که علی(ع) امام و هادى باشد.
11 - استدلال به روایتى از حسن مثنّى
دهلوى مىگوید: ابونعیم اصفهانى از حسن مثنّى نقل کرده که از او سؤال شد: آیا حدیث (من کنت مولاه) نصّ بر خلافت حضرت علی(ع) است؟ او در جواب گفت: اگر مقصود رسولخدا(ص) به این حدیث خلافت مىبود باید آن را به طور فصیح بیان مىکرد؛ زیرا او از فصیحترین مردم بود...».
پاسخ
اوّلاً: کلام حسن مثنّى بر فرض ثبوت، حجیّت و اعتبارى ندارد، زیرا او معصوم نبوده، و نیز از صحابه به حساب نمىآید تا فهم او نزد اهل سنت داراى اعتبار باشد.
ثانیاً: این حدیث سندى ندارد.
ثالثاً: چگونه پیامبر(ص) مسأله خلافت و امامت حضرت را در این حدیث به طور فصیح بیان نکرده است؟ در حالى که مقصود حضرترسول(ص) با قرائن حالیه و مقالیه که همان امامت و خلافت حضرت علی(ع) است به طور وضوح از حدیث غدیر استفاده مىشود. و علماى بلاغت گفتهاند که کنایه ابلغ از تصریح است. و نیز حضرت رسول(ص) در روایات دیگر مسأله امامت و خلافت حضرت علی(ع) را به طور واضح بیان کرده است.
12 - قرینهاى بر حمل بر محبّت!!
شیخ سلیم البشرى مىگوید: «در حدیث غدیر قرینهاى وجود دارد که کلمه (مولى) را بر معناى محبّت حمل مىکند و آن این که این حدیث بعد از واقعهاى بیان شده که در یمن اتفاق افتاد برخى بر ضدّ او اقدام کردند، لذا رسولخدا(ص) در روز غدیر خم در صدد تمجید و مدح حضرت علی(ع) برآمد، تا جلالت قدر او را بیان کرده و در مقابل کسانى که بر حضرت حمله کرده بایستد».( المراجعات، رقم 58)
دهلوى نیز مىگوید: «سبب این خطبه -آن طور که مورّخین و سیرهنویسان مىگویند- این بود که: جماعتى از اصحاب که با حضرت علی(ع) در یمن بودند امثال بریده اسلمى و خالدبن ولید و دیگران از مشاهیر، قرار گذاشتند که هنگام بازگشت از جنگ بر ضدّ حضرت علی(ع) نزد پیامبر(ص) شکایت کنند... پیامبر(ص) بعد از مشاهده این صحنه در روز غدیر مردم را به محبّت علی(ع) دعوت کرد...
پاسخ
اولاً: پیامبر(ص) در همان مجلس معترضین را از اعتراض بر ضدّ حضرت علی(ع) بر حذر داشت، و سه بار فرمود: از جان على چه مىخواهید...
ثانیاً: مطابق کثیرى از روایات واقعه غدیر به امر خداوند بوده است نه به جهت شکایت عدهاى از حضرت.
ثالثاً: بر فرض اتحاد دو قضیه دلالت حدیث غدیر بر سرپرستى و امامت تمام است؛ زیرا اعتراض بریده و دیگران به جهت تصرّف در غنائم قبل تقسیم آن بوده است که حضرت رسول(ص) با ذکر ولایت داشتن او در آن حدیث و این حدیث به این نکته اشاره مىکند که او حقّ هر نوع تصرفى را دارد زیرا او امام و ولىّ خداست.
رابعاً: واقعه غدیر خم بعد از قضیه بریده بوده است و هیچ گونه ارتباطى به آن ندارد( سیره نبویه، زینى دحلان در حاشیه سیره حلبیه، ج 2، ص 346). سیّد شرفالدین مىگوید: «پیامبر(ص) علی(ع) را دوبار به سوى یمن فرستاد: مرتبه اوّل در سال هشتم هجرى بود. در آن مرتبه برخى شکایت حضرت علی(ع) را نزد رسولخدا بعد از بازگشتشان از یمن نمودند. در آن هنگام رسولخدا(ص) بر آنها غضب کرد، و آنان نیز با خود عهد کردند تا دیگر بار بر حضرت اعتراض نکنند( سیره ابن هشام، ج 4، ص 212). بار دوّم در سال دهم هجرت بود. در آن سال، پیامبر(ص) پرچم را به دست حضرت علی(ع) داد و به دست مبارکش عمامهاى بر سر او بست. و به او فرمود: حرکت کن و به کسى التفات نکن... در این سفر کسى شکایت حضرت را رسولخدا(ص) نکرد و بر او حمله ننمود، حال چگونه ممکن است که حدیث غدیر مسبَّب از اعتراض و شکایت بریده و امثال او باشد...».( المراجعات، ص 407)
خامساً: بر فرض که کسى بر ضدّ حضرت علی(ع) مطلبى را گفته است، ولى وجهى ندارد که پیامبر(ص) این جمعیّت عظیم را در صحرایى سوزان به جهت یک امرى جزئى و کوچک جمع کند و این مقدار به آن بها دهد.
سادساً: اگر مقصود رسولخدا(ص) مجرد بیان فضیلت حضرت امیر(ع) و ردّ بر اعتراضکنندگان بر او بود باید به طور صریح این مطلب را بیان مىکرد، مثل آن که مىفرمود: این شخص پسر عم و داماد و پدر فرزندان من و سیّد اهلبیت من است، او را اذیت نکنید و...، کلماتى که دلالت جلالت قدر و عظمت حضرت دارد.
سابعاً: از این حدیث شریف غیر از معناى اولى به تصرّف و سرپرستى و امامت معناى دیگرى متبادر به ذهن نمىشود، حال سبب ذکر این حدیث هر چه مىخواهد باشد، ما الفاظ را حمل بر معناى حقیقى آن مىنماییم و به اسباب آن کارى نداریم، خصوصاً آن که قرائن عقلى و نقلى نیز این معنا را تأیید مىنماید.
13 - اشکال اجتماع دو تصرّف!!
محمود زعبى مىگوید: «اگر دلالت حدیث غدیر بر ولایت و اولى به تصرف و سرپرستى را قبول کنیم لازم مىآید که در یک زمان و عصر دو متصرف مطلق و سرپرست بر مسلمانان وجود داشته باشد، و این داراى محذورات بسیارى است».( البینات)
پاسخ
اولاً: از حدیث غدیر استفاده ولایت و سرپرستى و اولى به تصرّف براى حضرت علی(ع) استفاده مىشود، ولى در زمان حیات رسولخدا(ص) تصرفات حضرتعلی(ع) در طول تصرفات رسولخدا(ص) است، یعنى در غیاب حضرت(ص) او متصرف در امور است.
ثانیاً: اشکال و محذورى در اجتماع دو ولایت نیست، و اگر محذورى باشد در اجتماع دو تصرف است، و ثبوت ولایت مستلزم فعلیّت تصرّف نیست.
ثالثاً: محذور اجتماع دو تصرّف در صورتى است که هر یک از تصرفات با یکدیگر مخالف باشد در حالى که پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) هیچ گونه اختلافى در تصرّف نداشتند.
رابعاً: عمده ولایت حضرت علی(ع) و فعلیّت آن بعد از وفات رسولخدا(ص) است.
عید غدیر در اسلام
از جمله امورى که موجب جاودانگى داستان غدیر گشته و مفاد آن را ثابت و محقّق ساخته است، عید قرار گرفتن آن است. روز غدیر، عید به شمار آمده و روز و شب آن همراه با عبادت و خشوع و جشن و نیکى به ضعیفان و توسعه بر خود و خانواده قرار گرفته است و مردم در این جشن، لباسهاى خوب و زینتهاى خود را مىپوشند.
هرگاه مردم به این گونه امور گرایش داشته باشند، در پى عوامل آن رفته، از راویان آن جستجو کرده و به سرودن اشعار و نقل کردن آن مىپردازند و این گونه در هر دورهاى، همه ساله توجّه نسلها به آن معطوف مىشود و همواره سندهاى واقعه و متون و اخبار مربوط به آن خوانده مىشود و ماندگار مىگردد. در رابطه با عید غدیر از دو جهت بحث است:
1 - عدم اختصاص به شیعه
این عید، تنها به شیعه مربوط نیست، هر چند که شیعه، دلبستگى خاصّى نسبت به آن دارد. فرقههاى دیگر مسلمین هم در عید گرفتن غدیر، با شیعه شریکند. و بزرگانى از غیر شیعه در فضیلت این روز و عید بودنش به خاطر تعیین امیرالمؤمنین(ع) به مقام والاى ولایت از سوى حضرت رسول(ص) سخنانى ابراز کردهاند؛ چرا که این موسم، موسم شادمانى هواداران حضرت علی(ع) است؛ چه او را به عنوان جانشین بلافصل پیامبر(ص) بدانند، چه چهارمین خلیفه.
بیرونى در «الآثار الباقیة» روز غدیر خم را از روزهایى مىداند که اهل اسلام آن را از اعیاد به حساب آوردهاند.( الآثار الباقیة فى القرون الخالیة، ص 334)
ابن طلحه شافعى مىگوید: «روز غدیر خم، امیرالمؤمنین(ع) آن را در شعر خود ذکر کرده و آن روز عید و موسم به حساب مىآید، زیرا آن روز وقتى است که رسولخدا(ص) او را به این منزلت منصوب کرده و بر سایر خلائق برترى داده است».( مطالب السؤول، ص 53)
و نیز مىگوید: «هر معنایى که اثباتش ممکن است و لفظ مولى براى رسولخدا(ص) بر آن دلالت داشته باشد، حضرت(ص) آن را براى علی(ع) قرار داده است، و این مرتبهاى است بلند، و منزلتى است عظیم، و درجهاى است عالى، و مکانتى است رفیع، که پیامبر(ص) حضرت علی(ع) را به آن اختصاص داده است. و لذا آن روز، روز عید و موسم سرور براى اولیاى الهى گشته است».( همان، ص 56)
از کتب تاریخ، استفاده مىشود که امّت اسلامى در شرق و غرب، در عید بودن آن متّفقاند و مصریان و مغربیان و عراقیان، به جایگاه آن اعتنا و اهتمام داشتهاند. و روز غدیر نزد آنان به عنوان روزى مشخّص براى نماز، دعا، خطبه و مدیحهسرایى مشهور بوده است، و نامگذارى این روز به عید، مورد اتفاق بوده است.( وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 1، ص 60 و ج 2، ص 223)
ابن خلّکان مىگوید: «پیامبراکرم(ص) هنگام بازگشت از مکّه در حجّة الوداع، وقتى به غدیر خم رسید، میان خود و علی(ع) عقد برادرى بست و او را براى خود، همچون هارون براى حضرت موسى(ع) دانست و فرمود: «خدایا! کسانى که ولایت او را پذیرا شدند دوست بدار و کسانى که تحت سلطه ولایت او نرفته و با او دشمنى ورزیدند دشمن بدار، و یارانش را یاور باش و خوار کنندگانش را خوار کن». و شیعه را به این روز، دلبستگى خاصّى است.( همان)
سخنِ ابنخلّکان را مسعودى تأیید کرده است، آن جا که مىگوید: فرزندان حضرت علی(ع) و شیعیان او این روز را بزرگ مىدارند.( التنبیه و الإشراف، مسعودى، ص 221)
ثعالبى نیز پس از آن که شب غدیر را از شبهاى مشهور نزد امّت شمرده است مىنویسد: «و این، شبى است که فردایش پیامبرخدا(ص) در غدیر خم، بر فراز جهاز شتران خطبه خواند و فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه...»، و شیعیان، این شب را گرامى داشته، به احیاء و عبادت مىپردازند».( ثمار القلوب، ثعالبى، ص 511)
2 - مبدأ عید غدیر
با مراجعه به تاریخ پىمى بریم که مبدأ این عید بزرگ به عصر پیامبر اکرم(ص) باز مىگردد. مبدأ آن زمانى بود که پیامبر(ص) در صحراى غدیر خم حضرت علی(ع) را به امامت و ولایت از جانب خداوند منصوب کرد. در آن روز هر مؤمنى بدین جهت مسرور شد. و لذا نزد حضرت علی(ع) آمده و بر او تبریک گفتند. از جمله کسانى که او را تبریک گفتند عمر و ابوبکر بود که قبلاً به آن اشاره کردیم. و نیز به جهت تبریک و بزرگداشت این واقعه افرادى از قبیل حسان بن ثابت، قیسبن سعدبن عباده انصارى و دیگران این واقعه را به شعر درآوردند.
از آیاتى که مىتوان در باب امامت خاصه امیرالمؤمنین علىبن ابىطالب(ع) به آن استشهاد کرد آیه معروف به «تبلیغ» است.
خداوند متعال مىفرماید: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ»؛ «اى رسول! آن چه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر چنین نکنى رسالت پروردگارت را نرساندهاى و خدا تو را از مردم حفظ خواهد کرد. خداوند گروه کافران را هدایت نمىکند.»( سوره مائده، آیه 67)
مفسران و متکلمان شیعه، این آیه را درباره ابلاغ ولایت و امامت و خلافت امام علی(ع) مىدانند و در این قول متّفقاند.اینک براى بررسى مطلب آیه را مورد بحث و تحلیل قرار مىدهیم.
تحلیلى درباره آیه
قبل از ورود در بحث مناسب است که نکاتى چند درباره آیه «تبلیغ» اشاره شود:
1 - ظهور فعل در ماضى
ظهور جمله «ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ» در ماضى و گذشته حقیقى است نه مضارع و آینده به دو دلیل:
الف - صیغه ماضى وضع شده براى معناى گذشته و در صورتى که قرینهاى در آن براى حمل بر مضارع نباشد حمل بر همان معناى موضوع له حقیقى که ماضى است مىشود.
ب - آیه مورد بحث در آخرین ماههاى نبوت پیامبر اکرم(ص) نازل شده است، و اگر فعل را حمل بر مضارع و آینده کنیم معناى آیه این مىشود: «و اگر آن چه را که بعداً بر تو نازل مىکنیم در ماههاى باقیمانده از نبوّتت ابلاغ نکنى، هرگز رسالتت را به پایان نرساندهاى». معنایى که در هیچ روایتى به آن اشاره نشده و از هیچ عالم شیعى و سنّى نیز نرسیده است.
در این صورت آیه دلالت مىکند بر این که خداوند بر پیامبرش مطالبى را نازل کرده که بر او ابلاغش سنگین و دشوار بوده است. و از طرفى نیز پیامبر(ص) مأمور به تبلیغ آن است. حضرت(ص) در فکر دشوارى چگونگى تبلیغ آن است که آیه فوق نازل مىشود تا به او گوشزد کند که هیچ فکر و ناراحتى به خود راه ندهد که مردم در مقابل ابلاغ آن چه موقفى خواهند داشت...
2 - بیان اهمیت شرط
جمله شرطیه در آیه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» در مقام تهدید آمده است و حقیقت آن بیان اهمیّت حکم است به این معنا که اگر این حکم به مردم نرسد و حق آن مراعات نشود گویا حقّ هیچ جزئى از اجزاى دین مراعات نشده است. نتیجه اینکه: جمله شرطیه در صدد بیان اهمیّت شرط در ترتّب جزاء مهمتر است، و لذا نمىتوان این نوع جمله شرطیه را همانند جملات شرطیه دیگر دانست که در مکالمات رایج است، زیرا غالب جملات شرطیه در مواردى به کار برده مىشود که انسان به تحقق جزاء غافل است چون از تحقق شرط آگاهى ندارد، ولى این احتمال در حقّ پیامبر(ص) جارى نمىشود.( المیزان، ج 6، ص 49)
3 - نوع خوف پیامبر(ص)
از آن جا که پیامبر اکرم(ص) شجاع بوده و در راه پیشبرد اهداف اسلام از هیچ فداکارى دریغ نمىکرده است، لذا خوفى که از آیه استفاده مىشود که پیامبر(ص) در ابلاغ آن داشته مربوط به خودش نبوده، بلکه خوف حضرت بر اسلام و رسالتش بوده است.
4 - مقصود از «الناس»
گر چه افرادى امثال فخر رازى در صددند که «الناس» در آیه را به کفار برگردانند به قرینه ذیل آیه که مىفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ»، ولى این معنا خلاف ظاهر کلمه «الناس» است، زیرا «ناس» اعمّ از کافر و مؤمن است و وجهى براى حصر آن در کفار نیست. و لذا باید «کافرین» در آیه را به مرتبهاى از کفر معنا کرد که شامل منافقان زمان حضرت رسول اکرم(ص) که از آنها خوف داشته نیز بشود.
5 - معناى عصمت
مطابق بیانات گذشته مقصود از عصمت الهى که به پیامبرش وعده داده شده، نوع عصمتى است که با خوف رسول خدا(ص) تناسب داشته است، که همان عصمت از طعن در نبوّت و اتهام حضرت(ص) به امورى است که با مقام نبوت او سازگارى ندارد.
بررسى روایات
اینک برخى از روایاتى را که درباره نزول آیه تبلیغ در شأن امیرالمؤمنین(ع) از طرق فریقین وارد شده اشاره مىکنیم:
1 - روایت ابى نعیم اصفهانى
ابى نعیم از ابوبکر خلاد، از محمدبن عثمانبن ابىشیبه، از ابراهیمبن محمدبن میمون، از علىبن عابس، از ابىحجّاف و اعمش، از عطیه، از ابىسعید خدرى نقل کرده که این آیه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...» بر رسول خدا(ص) در شأن علىبن ابىطالب(ع) نازل شده است.( الخصائص، ابن بطریق، به نقل از کتاب «ما نزل من القرآن فى علىّ» از ابىنعیم اصفهانى)
بررسى سند
- ابوبکر بن خلاد: همان احمدبن یوسف بغدادى است که خطیب بغدادى، سماع او را صحیح دانسته و ابونعیم ابنابىفراس او را ثقه معرّفى کرد. و ذهبى نیز او( تاریخ بغداد، ج 5، ص 221و220)
را شیخ صدوق خوانده است.( سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 69)
- محمد بن عثمانبن ابىشیبه: کسى است که ذهبى او را از ظرفیّتهاى علم برشمرده و صالح جزره او را ثقه معرفى کرده است و ابنعدى مىگوید: من از او حدیث منکرى نشنیدم که آن را ذکر کنم.( تاریخ بغداد، ج 3، ص 43)
- ابراهیم بن محمد بن میمون: ابن حیّان او را در جمله ثقات آورده است. و کسى او را در کتب ضعفاء ذکر نکرده است، و اگر عیبى از او گرفته مىشود به جهت آن است که او فضائل اهل بیت خصوصاً امیرالمؤمنین(ع) را نقل مىکند.( الثقات، ج 8، ص 74)
- على بن عابس: او از رجال صحیح ترمذى است. و اگر عیبى بر او وارد مىشود همانند شاگردش به جهت نقل فضائل اهل بیت: است.( تقریب التهذیب، ج 2، ص 39) ولى مطابق نصّ ابنعدى حدیثش نوشته مىشود.( الکامل فى الضعفاء، ج 5، ص 190، رقم 1347)
- ابو الحجّاف: او که داود بن ابىعوف نام دارد از رجال ابىداود و نسائى و ابنماجه به حساب آمده، که احمدبن حنبل و یحیىبن معین او را توثیق کرده است، و ابوحاتم نیز او را صالح الحدیث مىداند( میزان الاعتدال، ج 2، ص 18). گر چه ابنعدى به جهت اینکه غالب احادیث او درباره اهل بیت: است، او را تضعیف کرده است.( الکامل فى الضعفاء، ج 3، ص 83و82، رقم 625)
- اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار مىآید.( تقریب التهذیب، ج 1، ص 331)
در نتیجه این که: این حدیث مطابق رأى اهل سنت معتبر است.
2 - روایت ابن عساکر
ابن عساکر از ابوبکر وجیهبن طاهر، از ابو حامد ازهرى، از ابومحمد مخلّدى حلوانى، از حسنبن حمّاد سجّاده، از علىبن عابس، از اعمش و ابىالجحاف، از عطیه از ابىسعید حذرى نقل کرده که این آیه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» بر رسول خدا(ص) در روز غدیر خم در شأن علىبن ابىطالب(ع) نازل شده است.( ترجمه امام علىبن ابىطالبعلیهالسلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص 86)
بررسى سند
- وجیه بن طاهر: ابن جوزى او را شیخ صالح و صدوق، و ذهبى او را شیخ عالم( المنتظم، ج 18، ص 54)
و عدل معرفى کرده است.( سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 109)
- ابو حامد ازهرى: که همان احمدبن حسن نیشابورى است، به تصریح ذهبى عدل و صدوق است.( همان، ج 18، ص 254)
- ابو محمد مخلّدى: حاکم او را صحیح السماع و متقن در روایت معرفى کرده است. و ذهبى نیز او را شیخ صدوق و عدل و شیخ عدالت دانسته است.( همان، ج 16، ص 540)( همان، ص 539)
- ابوبکر محمد بن ابراهیم حلوانى: خطیب بغدادى او را ثقه مىداند( تاریخ بغداد، ج 1، ص 398). و حاکم نیشابورى او را از ثقات أثبات دانسته ( سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 61)و ذهبى او را حافظ ثبت معرفى کرده است( همان، ص 60). و ابن جوزى نیز او را ثقه مىداند.( المنتظم، ج 12، ص 279)
- حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابى داود و نسائى و ابن ماجه است که احمدبن حنبل در حق او گفته: «از او به جز خیر به من نرسیده است». ذهبى او را از
اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته( سیر اعلام النبلاء، ج 11، ص 393)، و ابن حجر نیز او را صدوق معرفى کرده است.( همان)( تقریب التهذیب، ج 1، ص 165)
بقیه رجال سند حدیث قبلاً بررسى شد.
3 - روایت واحدى
واحدى ابوسعید محمدبن على صفّار، از حسنبن احمد مخلدى از محمّدبن حمدون، از محمّد ابراهیم خلوتى (حلوانى)، از حسنبن حمّاد سجّاده، از علىبن عابس، از اعمش و ابىجحّاف، از عطیّه، از ابىسعید خدرى نقل کرده که این آیه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» در روز غدیر خم در حقّ علىبن ابىطالب(ع) نازل شد.
بررسى سند
محمود زعبى در کتاب خود «البیّنات فى الردّ على المراجعات» تنها اشکالى که به سند این حدیث داشته وجود عطیّه در سند آن است.
او مىگوید: «عطیه کسى است که امام احمد او را ضعیف الحدیث دانسته و ابوحاتم نیز او را تضعیف کرده و ابنعدى او را از شیعیان کوفه به حساب آورده است».
ولى این تضعیف به طور قطع ناصواب است زیرا:
اولاً: عطیه عوفى از تابعین است که مورد مدح رسول خدا(ص) واقع شدهاند.
ثانیاً: او از رجال بخارى در کتاب «الأدب المفرد» و صحیح ابىداود و ترمذى و ابنماجه و احمد به حساب مىآید، که علماى اهل سنت شدیداً آنها را مدح کردهاند.
آرى، امثال جوزجانى او را تضعیف کردهاند که معروف به ناصبى بودن و انحراف از علىبن ابىطالب(ع) هستند. و سبب تضعیف او نیز به جهت آن است که امام علی(ع) را بر همه ترجیح مىداد. و هنگامى که به امر حجاج مأمور شد سبّ بر امام علی(ع) گوید: امتناع کرد و در نتیجه 400 ضربه شلاق خورد و ریشش را نیز تراشیدند.
4 - روایت حبرى
حبرى از حسنبن حسین، از حبان، از کلبى، از ابىصالح، از ابنعباس در تفسیر آیه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...» نقل کرده که آیه در شأن علی(ع) نازل شده است. رسولخدا(ص) امر شد تا آن چه درباره او است ابلاغ کند. پس دست علی(ع) را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاده، اللَّهم وال من والاه، وعاد من عاداه»؛ «هر کس من مولاى اویم این على مولاى اوست. بار خدایا! دوست بدار هر کس را که ولایت او را پذیرفته و دشمن بدار هر کس را که با او دشمنى کرده است.»( تفسیر حبرى، ص 262)
سند این روایت نزد اهل سنت معتبر است.
شأن نزول آیه از دیدگاه اهل بیت:
کلینى؛ با سند صحیح از زراره، فُضیلبن یسار، بکیربن اعین، محمدبن مسلم، بریدبن معاویه و ابىالجارود، جملگى از امام باقر(ع) چنین نقل مىکنند: «خداوند، پیامبرش را به ولایت علی(ع) فرمان داد و بر او چنین نازل کرد: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ».( سوره مائده، آیه 55) خداوند ولایت اولى الامر را واجب کرد، آنان نمىدانستند این ولایت چیست، پس خداوند به محمد(ص) فرمان داد ولایت را براى آنان تفسیر کند همانگونه که احکام نماز و زکات و روزه و حجّ را تفسیر مىکند. چون این فرمان رسید، حضرت دلتنگ شده ونگران بود، نکند مردم از دینشان برگشته و او را تکذیب کنند. حضرت به پروردگارش رجوع کرد. پس خداوند چنین وحى فرستاد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ». پس حضرت به فرمان خدا امر ولایت را آشکار ساخت و به معرفى ولایت علی(ع) در روز غدیر خم پرداخت... و به مردم فرمان داد تا حاضران به غایبان اطلاع دهند...».( کافى، ج 1، ص 290، ح 5)
راویان حدیث
1. راویان حدیث از صحابه
دانشمندان اهل سنت به نقل از صحابه روایات متعددى را نقل کردهاند که صریح در نزول آیه «تبلیغ» در شأن امام علی(ع) است، از قبیل:
1 - زیدبن ارقم.( الغدیر، ج1، ص424)
2 - ابو سعید خدرى.( تفسیر القرآن العظیم، ج4، ص173، ح66:9 ؛ در المنثور، ج3، ص117 ؛ ترجمة الامام علىعلیهالسلام من تاریخ دمشق، ج2، ص85، ح588)
3 - عبداللَّه بن عساکر.( الامالى، ص162، ح133 ؛ مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص240، ح349 ؛ الکشف والبیان، ج4، ص92 ؛ شواهد التنزیل، ج1، ص239، ح240)
4 - عبداللَّه بن مسعود.( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص239، ح346 ؛ درّ المنثور، ج3، ص117 ؛ فتح القدیر، ج2، ص60 ؛ روح المعانى، ج4، ص282)
5 - جابربن عبداللَّه انصارى.( شواهد التنزیل، ج1، ص255، ح249)
6 - ابوهریره.( شواهد التنزیل، ج1، ص249، ح244 ؛ فرائد السمطین، ج1، ص158، ح120)
7 - عبداللَّه بن ابى اوفى اسلمى.( شواهد التنزیل، ج1، ص252، ح247)
8 - براء بن عازب انصارى.( مفاتیح الغیب، ج12، ص50 ؛ الکشف والبیان، ج4، ص92)
2. راویان حدیث از تابعین
و از تابعین نیز آنان که نزول آیه را درباره امام علی(ع) و روز غدیر مىدانند عبارتند از:
1 - امام باقر(ع).( الکشف والبیان، ج4، ص92 ؛ ینابیع المودة، ج1، ص119، باب39 ؛ شواهد التنزیل، ج1، ص254، ح248 ؛ مفاتیح الغیب، ج12، ص50 ؛ عمدة القارى، ج18، ص206)
2 - امام جعفر صادق(ع).( تفسیر الحبرى، ص285، ح41)
3 - عطیهبن سعد عوفى.( النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فى على، ص86، ح16)
4 - زیدبن على.( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص240، ح348)
5 - ابو حمزه ثمالى.( همان، ص240، ح347)
3. راویان حدیث از علماى عامه
جماعت بسیارى از علماء عامه این حدیث را در کتب خود نقل کردهاند از قبیل:
1 - ابو جعفر طبرى.( الولایة فى طریق حدیث الغدیر)
2 - ابى حاتم رازى.( الدر المنثور، ج2، ص298 ؛ فتح القدیر، ج2، ص57)
3 - حافظ ابو عبداللَّه محاملى.( کنز العمال، ج11، ص603، ح3291)
4 - حافظ ابن مردویه.( درّ المنثور، ج2، ص298)
5 - ابو اسحاق ثعلبى.( الکشف والبیان، ج4، ص92)
6 - ابونعیم اصفهانى.( ما نزل من القرآن فى علىعلیهالسلام، ص86)
7 - واحدى نیشابورى.( اسباب النزول، ص135)
8 - حاکم حسکانى.( شواهد التنزیل، ج 1، ص255، ح249)
9 - ابو سعید سجستانى.( کتاب الولایه، به نقل از الطرائف، ج1، ص121)
10 - ابوالقاسم ابن عساکر شافعى.( تاریخ مدینة دمشق، ج12، ص237)
11 - فخر رازى.( التفسیر الکبیر، ج 12، ص 49)
12 - ابو سالم نصیبى شافعى.( مطالب السؤول، ص 16)
13 - شیخ الاسلام حمّوئى.( فرائد السمطین، ج1، ص158، ح120)
14 - سید على همدانى.( مودة القربى، مودّت پنجم)
15 - ابن صباغ مالکى.( الفصول المهمة، ص42)
16 - قاضى عینى.( عمدة القارى فى شرح صحیح البخارى، ج18، ص206)
17 - نظام الدین نیشابورى.( غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج6، ص194)
18 - کمال الدین میبدى.( شرح دیوان امیرالمؤمنینعلیهالسلام، ص406)
19 - جلال الدین سیوطى.( الدر المنثور، ج3، ص116)
20 - میرزا محمد بدخشانى.( مفتاح النجا، ص36-34، باب3، فصل11)
21 - شهاب الدین آلوسى.( روح المعانى، ج6، ص192)
22 - قاضى شوکانى.( فتح القدیر، ج2، ص60)
23 - قندوزى حنفى.( ینابیع المودة، ج1، ص119، باب39)
24 - شیخ محمده عبده.( المنار، ج6، ص463)
دیدگاه شیعه در آیه تبلیغ
شیعه معتقد است آیه تبلیغ مربوط به ولایت امام علی(ع) بوده و مصداق «ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» ولایت امیرالمؤمنین(ع) است، زیرا:
اولاً: خداوند متعال در این مورد اهتمام بسیارى کرده است به حدّى که اگر این موضوع ابلاغ نشود گویا رسالت پیامبر ابلاغ نشده است. و این امرى جز مسأله امامت و زعامت و جانشینى امیرالمؤمنین(ع) نیست که عهدهدار وظائف و شؤونات نبى به جز وحى است.
ثانیاً: از آیه فوق استفاده مىشود که ابلاغ این امر براى رسول خدا(ص) دشوار بوده است، زیرا خوف آن را مىداده که مردم از فرمان او سرپیچى کرده و با ایجاد اختلاف و تشتّت زحمات 23ساله او را بر باد دهند، و این مطلب -با مراجعه به تاریخ- جز ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین(ع) چیز دیگرى نبوده است.
در یک بررسى اجمالى در آیات قرآن خواهیم دید که رسول خدا(ص) میثاق بر نبوت داشته و از ناحیه خداوند مأمور به استقامت و صبر بوده است. از این رو در تبلیغ دین خدا و رساندن پیامها هیچ کوتاهى نکرده و در برابر درخواست غیر معقول و بهانهجویىها هرگز سر تسلیم فرود نیاورده است. پیامبر خدا(ص) در ابلاغ پیامها( سوره یونس، آیه 15)( سوره احزاب، آیه 7)( سوره هود، آیه 12)
حتى در مواردى که به نوعى تحمّل آن براى دیگران سنگین مىبود مانند داستان زینب همسر زید، استحیاى از مؤمنان، ابلاغ همین آیه مورد بحث و... چیزى را به دلیل ترس از خود و یا امر دیگر فروگذار نکرده است.( سوره احزاب، آیه 37)( همان، آیه 53)
بنا بر این، دلیل دل نگرانى پیامبر(ص) را باید در جاى دیگر (نه ترس از قتل) جستجو کرد، و آن پیامدهاى وخیم تکذیب منافقان و عکسالعمل منفى برخى از یاران حضرت(ص) در برابر این پیام بوده که منجر به حبط عمل آنان و شدّت نفاق و کفر منافقان مىشد. و از سوى دیگر با تکذیب و کفر آنان، ادامه رسالت و حتّى اصل رسالت ناکام مىماند و موجب هدم دین مىشد.
ثالثاً روایات صحیح السند نیز از طرق شیعه و سنّى شأن نزول آیه «اکمال» را درباره حضرت امیر مؤمنا(ع) مىدانند.
نتیجه این که مقصود از «ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» امر ولایت حضرت علی(ع) است که پیامبر(ص) مأمور به ابلاغ آن بوده است.
بررسى شبهات
برخى از علماى اهل سنت در صدد توجیه دیگرى براى آیه برآمدهاند تا ربطى به مسأله غدیر نداشته و از مؤیّدات ولایت امیرالمؤمنین علىبن ابىطالب(ع) به حساب نیاید. اینک این توجیهات را مورد بررسى قرار مىدهیم:
1 - نزول آیه در مورد حراست پیامبر(ص) در مدینه
اهل سنت بر اساس برخى از روایات مىگویند: پیش از نزول این آیه از پیامبر(ص) حراست مىشد ولى پس از نزول آن و تضمین خداوند بر حفظ جان ایشان، عذر نگهبانان را خواستند، و فرمودند: «بروید، خداوند من را حفظ خواهد کرد».
پاسخ
اولاً: این روایات بر فرض احراز صدور، درصدد بیان مورد نزول آیه نیست و با آن منافاتى ندارد، بلکه در آنها تنها استناد پیامبرخدا(ص) را به بخشى از این آیه نشان مىدهد و چون در متن برخى از روایات تصریح شده این ترخیص از ناحیه رسولخدا(ص) در مدینه بوده است، احتمال دارد در فاصله غدیر خم تا وفات پیامبر خدا(ص) باشد.
ثانیاً: اساساً مفسران اهل سنت این روایات را غریب دانسته و بر این قول متفقاند که چون آیه مذکور مدنى و در اواخر بعثت نازل شده است، با حراست ابوطالب در مکه پیوندى ندارد.
ثالثاً: قول به اینکه آیه فوق دو بار یکى در اوائل بعثت و دیگرى در مدینه در اواخر بعثت نازل شده باشد، نمىتواند مشکلى را حل کند؛ زیرا بر فرض که آیه در اوائل بعثت نازل شده باشد و در آن تضمین خداوند بر حفظ پیامبر(ص) باشد ولى نیازى به نگهبانى رسول خدا(ص) در مدینه توسط یارانش نخواهد بود.( تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 79)
2 - نزول آیه در مورد حراست در مکه
سیوطى از ابن عباس نقل مىکند که از رسول خدا(ص) سؤال شد: کدام آیه بر شما گران آمد؟ حضرت فرمود: «در ایام موسم در منا بودم و مشرکان عرب و سایر مردم در آنجا بودند. جبرائیل بر من نازل شد و گفت «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ...» من برخاستم و ندا دادم: اى مردم! چه کسى مرا یارى مىکند تا پیام پروردگارم را برسانم و براى او بهشت باشد. اى مردم! بگویید: لا اله الّا اللَّه و من رسول خدایم تا رستگار شده، نجات یابید و به بهشت روید. پس هیچ کس از مرد و زن و کودک نبود جز آن که مرا با خاک و سنگ هدف قرار دادند و در صورتم آب دهان انداختند و گفتند: دروغگو است... پس عموى ایشان عباس آمد و حضرت را از دست آنان نجات داد و آنان را به عقب راند».( درّ المنثور، ج 3، ص 17 ؛ روح المعانى، ج 4، ص 290 ؛ فتح القدیر، ج2، ص61)
پاسخ
حدیث از موضوعات و جعلیات بنى العباس بوده تا در برابر علویان فضیلتى بسازند زیرا:
اولاً: آیه مذکور به اتفاق شیعه و سنّى در اوائل بعثت در مکه نازل نشده است. و تکرار نزول هم وجهى ندارد.
ثانیاً: این حدیث خبر واحد است و مخالفت است با تمام احادیثى که مخالفت با این مضمون دارد.
3 - نزول آیه در جنگ با بنى انمار!!
ابن ابى حاتم به نقل از جابربن عبداللَّه انصارى مىگوید: «در جنگ پیامبر خدا(ص) با بنى انمار، حضرت بر سر چاهى نشستند. مردى به نام «وارث» یا «غورثبن حارث» از بنىنجار قصد کشتن حضرت را کرد... وى نزد پیامبر آمد و گفت: شمشیرت را بده تا ببویم. حضرت آن را به وى داد. آنگاه از دستش لیز خورده و افتاد. پیامبر(ص) به او فرمود: خداوند بین تو و آنچه مىخواستى انجام دهى مانع شد. آنگاه این آیه نازل شد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ».( تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 1173، ح 6614)
پاسخ
اولاً: ابن کثیر بعد از نقل این حدیث مىگوید: «حدیث جابر بدین صورت غریب است».( تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 79)
ثانیاً: در نقل این داستان اختلاف است، زیرا ابوهریره آن را به نحو دیگرى نقل مىکند. و اختلاف در نقل سبب وهن روایت است.( اسباب النزول، سیوطى، ص 152 ؛ درّ المنثور، ج3، ص119 ؛ تفسیر ابن کثیر، ج2، ص79)
ثالثاً: این داستان با متن آیه سازگارى ندارد؛ زیرا در آن ضمانت بر حفظ پیامبر خدا(ص) به خاطر ابلاغ پیام خداوند مىباشد.
رابعاً: توطئه براى قتل رسول خدا تازگى نداشته تا در اثر آن در اواخر بعثت، خداوند طبق آیه مذکور، ضمانت بر حفظ پیامبر(ص) کند.
خامساً: این جریان با تمام روایاتى که از طریق فریقین نقل شده منافات دارد، زیرا در آنها نگرانى پیامبر از تبلیغِ دستورى بوده که بر ایشان نازل شده است.
4 - نزول آیه درباره رجم و قصاص
برخى از اهل سنت در شأن نزول آیه مىگویند: «خداوند به پیامبرش دستور داد تا آن چه را که درباره حکم رجم و قصاص بر وى نازل شده اعلان کند. در واقع این اعلان برخوردى در برابر موضع یهود بود که مىخواستند به نحوى از حکم رجم زناى محصنه و قصاص که در تورات آمده است فرار کنند. از این رو افرادى را نزد رسول خدا(ص) فرستادند تا از ایشان درباره این دو موضوع سؤال کنند، جبرئیل نازل شد و حکم رجم و قصاص را آورد.( عمدة القارى، ج 18، ص 206 ؛ تفسیر معالم التنزیل، بغوى، ج2، ص51 ؛ مفاتیح الغیب، ج12، ص48)
این افراد از اهل سنت مىگویند آیات 41 تا 43 که پیش از آیه مورد بحث در همین سوره مائده است در این باره مىباشد.
پاسخ
اولاً: این قول بدون دلیل و مخالف با اقوال تمام صحابه است.
ثانیاً: متن این آیات در ردّ این قول کافى است، چون یهود در زمان نزول این سوره در اواخر بعثت تار و مار شده و سر جایشان نشسته بودند و در موقعیتى قرار نداشتند که بتوانند به حضرت زیانى برسانند تا خداوند وعده حفظ به او دهد.
5 - نزول آیه درباره مکر یهود!!
اولین کسى که آیه «تبلیغ» را در مورد مکر یهود تفسیر کرده مقاتلبن سلیمان است( تفسیر مقاتلبن سلیمان، ج 1، ص 492و491). و پس از وى طبرى و بغوى ومحمدبن ابىبکر رازى این قول و تفسیر را اختیار کردهاند( جامع البیان، طبرى، ج 4، ص 307 ؛ معالم التنزیل، بغوى، ج2، ص51 ؛ تفسیر اسألة القرآن المجید واجوبتها، رازى، ص74). فخر رازى نیز پس از احتمالات فراوان در مورد نزول آیه مورد بحث همین قول را برگزیده و تنها دلیل آن را نیز سیاق یا تناسب آیات قبل و بعد دانسته که جملگى درباره یهودیان است.( مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50)
پاسخ
اولاً سوره مائده آخرین سورهاى است که بر پیامبر(ص) در حجة الوداع نازل شده است، و در آن موقع یهود شوکتى نداشتهاند تا پیامبر از آنها خوف داشته باشد و احتیاج به محافظت و عصمت و نگهبانى از آنها داشته باشد.
ثانیاً: قرآن بر ترتیب نزول آن نبوده تا بتوان به سیاق آیات آن بر ظهور یک معنا تمسک کرد.
ثالثاً: سیاق بر فرض ظهور دادن، قرینه مقامى است و در برابر نص روایات و قرینههاى دیگر ظهورى نخواهد داشت.
رابعاً: بنا بر گفته فخر رازى، حکمى که خداوند درباره یهود نازل کرد و به قدرى بر آنان گران تمام شد که موجب تأخیر در ابلاغ آن از سوى رسول خدا(ص) گردید، این بود: «یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَیْءٍ حَتَّى...» «اى اهل کتاب شما بر هیچ چیز نیستید تا آن که...». در حالى که قرآن پیش از این آیه در آیه64 همین سوره خطاب تندترى به یهود دارد: «وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا...»؛ «و یهود گفتند: دست خدا [با زنجیر] بسته است، دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن از رحمت [الهى] دور شوند...».
خامساً: ممکن است که وجود این آیه در بین آیات یهود اشاره به این نکته باشد که منافقانى که پیامبر از آنها خوف داشت به منزله یهود و از سنخ آنان در کفر و ضلالتند.
از جمله آیاتى که دلالت بر امامت و ولایت حضرت علی(ع) دارد و مىتواند پشتوانه بسیار محکمى براى حدیث «غدیر» در افاده معناى ولایت و امامت باشد، آیه معروف به «اکمال» است. خداوند متعال مىفرماید: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»؛ «امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»( سوره مائده، آیه 3)
در ذیل آیه روایات بسیارى از فریقین وارد شده که آیه در شأن امیرالمؤمنین(ع) وارد شده است. اینک به بحث و بررسى درباره آن مىپردازیم.
بررسى احادیث
با مراجعه به مصادر حدیثى اهل سنت پى به وجود روایاتى صحیح السند در رابطه با نزول آیه در شأن امام علی(ع) مىبریم، اینک به بررسى برخى از این روایات مىپردازیم:
1 - روایت ابىنعیم اصفهانى
ابىنعیم از محمّدبن احمدبن علىبن مخلّد، از محمّدبن عثمانبن ابىشیبه، از یحیى حمانى، از قیسبن ربیع، از ابىهارون عبدى، از ابىسعید خدرى نقل مىکند که: پیامبر(ص) مردم را در روز غدیر خم به علی(ع) دعوت نمود. و امر کرد که هر چه خار و خاشاک زیر درخت بود بکنند. و این واقعه در روز پنجشنبه بود. علی(ع) را صدا زد، آنگاه بازوهاى او را گرفت و هر دو را بلند نمود به حدّى که مردم سفیدى زیر بغلهاى رسولخدا(ص) را مشاهده کردند. مردم متفرّق نشدند تا این که این آیه نازل شد: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً» پس رسولخدا(ص) فرمود: اللّه اکبر بر کامل کردن دین و تمام نمودن نعمت، و رضایت پروردگار به رسالت من و به ولایت علىّ از بعد من. آنگاه فرمود: هر که من مولاى اویم پس علىّ مولاى اوست، بار خدایا هر کس ولایت او را پذیرفت او را دوست بدار و هر که با او دشمنى نمود او را دشمن دار. و هر کس او را یارى کرد یارى کن و هر کس او را خار کرد خارش نما...
( خصائص الوحى المبین، ص 62ù61، به نقل از کتاب ما نزل علىّ من القرآن از ابىنعیم اصفهانى)
بررسى سند
- محمدبن احمدبن علىبن مخلّد معروف به ابنمحرّم: از بزرگان شاگردان ابنجریر طبرى و ملازمین او است، که دار قطنى و ابوبکر برقانى او را معتبر دانستهاند، و ذهبى از او به امام تعبیر کرده است. و اگر برخى او را تضعیف کردهاند به جهت نقل احادیث مناقب اهلبیت: است.( سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 61 ؛ تاریخ بغداد ج 1، ص 331 ؛ شذرات الذهب، ج 3، ص 26)
- محمّدبن عثمانبن ابىشیبه: ذهبى او را به امام حافظ تعبیر کرده و صالح جزره او را توثیق نموده است. و ابنعدى مىگوید: من از او حدیث منکرى ندیدهام تا آن را نقل کنم.( تاریخ بغداد، ج 3، ص 43)
- یحیى حمانى: او از رجال مسلم در صحیح اوست. و نیز از مشایخ ابىحاتم و مطیّن و امثال این دو از بزرگان اهل سنت به حساب مىآید. و عدهاى از یحیىبن معین نقل کردهاند که او را صدوق و ثقه معرفى نموده است. و نیز گروهى دیگر از علماى اهل جرح و تعدیل (رجال) او را توثیق نمودهاند. و هر کس درباره او سخنى ناشایست گفته به جهت حسد او بوده است. گفتهاند که او عثمان را دوست نداشته و درباره معاویه مىفته که او بر غیر ملت اسلام بوده است.( تهذیب التهذیب، ج 11، ص 218-213)
- قیسبن ربیع: او از رجال ابىداود و ترمذى و ابنماجه به حساب مىآید. و ابنحجر او را صدوق دانسته است.( تقریب التهذیب، ج 2، ص 128)
- ابوهارون عبدى: که همان عمارةبن جوین است، او از مشاهیر تابعین بوده و از رجال بخارى در «خلق افعال العباد»، و ترمذى و ابنماجه و از شیوخ ثورى و حمّادین و دیگران از بزرگان اهل سنت بوده است. گرچه برخى به جهت تشیع بر او خرده گرفتهاند، ولى نمىتوانند او را ردّ کنند؛ زیرا حدیث او در کتب بخارى و دو کتاب از صحاح اهل سنت وارد شده است.( تهذیب التهذیب، ج 7، ص 362و361) و دیگر این که در جاى خود به اثبات رسیده که تشیع با وجود صدق رجل مضرّ به حدیث او نیست.( ر.ک: مقدمه فتح البارى)
2 - روایت خطیب بغدادى
خطیب بغدادى از عبداللَّهبن علىّبن محمّدبن بشران، از علىبن عمر حافظ، از ابونصر حبشونبن موسىبن ایوب خلّال، از علىبن سعید رملى، از ضمرةبن ربیعه قرشى، از ابنشوذب، از مطر ورّاق، از شهربن حوشب، از ابىهریره نقل کرده که گفت: هر کس در روز هجدهم ذىحجه روزه بگیرد ثواب شصتماه روزه بر او نوشته خواهد شد. و آن روز غدیر خم است، زمانى که پیامبر(ص) دست علىبن ابىطالب(ع) را گرفت و فرمود: آیا من ولىّ مؤمنین نیستم؟ گفتند: آرى اى رسولخدا! فرمود: هر که من مولاى اویم پس علىّ مولاى اوست. عمربن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد اى پسر ابىطالب! تو مولاى من و مولاى هر مسلمان شدى. آنگاه خداوند این آیه را نازل کرد: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ...»....( تاریخ بغداد، ج 8، ص 290)
بررسى سند
- ابنبشران (م415): خطیب بغدادى او را صدوق، ثقه، ثبت و... معرفى کرده است. و ذهبى نیز او را عدل دانسته است.( سیراعلام النبلاء، ج 17، ص 311)
- علىبن حافظ: همان دارقطنى است (م388) که علماى رجال او را بسیار تمجید کردهاند.( تاریخ بغداد، ج 12، ص 34 ؛ سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 449)
- ابونصر حبشون: ذهبى او را صدوق دانسته و خطیب بغدادى نیز او را توثیق کرده و درباره او قول مخالفى ذکر نکرده است.
- علىّبن سعید رملى: ذهبى تصریح به وثاقت او کرده و مىگوید: تا به حال کسى را ندیدم که درباره او مذمّتى بگوید.( میزان الاعتدال، ج 4، ص 125)
- ضمرةبن ربیعه (م202): او از رجال بخارى در کتاب «الادب المفرد» و چهار صحیح دیگر از صحاح اهل سنت است. عبداللَّهبن احمد از پدرش نقل کرده که او صالح الحدیث و از ثقات به حساب مىآید. عثمانبن سعید دارمى از یحیىبن معین و نسائى توثیق او را نقل کرده، و ابوحاتم او را صالح، و محمّدبن سعد او را ثقه مأمون خیّر دانسته و گفته که افضل از او وجود ندارد.( تهذیب الکمال، ج 13، ص 320و319)
- عبداللَّهبن شوذب (م156)؛ او از رجال ابىداود و ترمذى و نسائى و ابنماجه است. ذهبى مىگوید: جماعتى او را توثیق کردهاند، و ابنحجر او را صدوق عابد( الکاشف، ج 1، ص 356)
معرفى نموده است. و از سفیان نقل کرده که ابنشوذب از ثقات مشایخ ما به حساب( تقریب التهذیب، ج 1، ص 423)
مىآید. و ابنمعین و ابنعمار و نسائى نیز او را ثقه معرفى کرده است. و ابنجبّان نیز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.( تهذیب التهذیب، ج 5، ص 261-255)
- مطر ورّاق (م129): او از رجال بخارى و رجال مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح است.( تهذیب الکمال، ج 28، ص 551 ؛ تقریب التهذیب، ج 2، ص 252)
- شهربن حوشب (م112): او از رجال بخارى درکتاب «الادب المفرد» و مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح به حساب مىآید و همین معنا در توثیق او نزد اهل سنت کافى است.( تهذیب الکمال، ج 12، ص 578 ؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 355)
3 - روایت ابنعساکر
ابنعساکر به طرق مختلف این مضمون را نقل کرده است. به یک سند از خطیب بغدادى نقل کرده قبلاً ذکر شد.
در سندى دیگر از ابوبکربن مزرفى، از حسینبن مهتدى، از عمربن احمد، از احمدبن عبداللَّهبن احمد، از علىبن سعید رقّى، از ضمره، از ابنشوذب، از مطر ورّاق، از شهربن حوشب از ابىهریره همان مضمون قبل را نقل کرده است.
( ترجمه امیرالمؤمنینعلیهالسلام از تاریخ دمشق، رقم 585و575و578)
بررسى سند
- ابوبکربن مزرفى (م527): ابنجوزى مىگوید: «من از او حدیث شنیدم، مردى ثبت، عالم و حسن العقیده بود». و ذهبى نیز او را ثقه و متقن دانسته است.( المنتظم، ج 17، ص 281)( سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 241)
- ابوالحسینبن مهتدى، (م465): خطیب بغدادى او را ثقه، و سمعانى او را ثقه حجت معرفى کردهاند.( سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 241)
- عمربن احمد: او که همان ابنشاهین است (م385)، خطیب بغدادى و ابنماکولا او را ثقه امین، و دارقطنى و ابوالولید باجى و ازهرى او را ثقه، و ذهبى او را شیخ صدوق حافظ معرفى کرده است.( همان، ج 16، ص 431)
- احمدبن عبداللَّهبن احمد همان ابنالنیرى سابق است. و بقیه رجال سند قبلاً مورد بررسى قرار گرفت.
4 - طریق دیگر از ابنعساکر
ابنعساکر نیز از ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسینبن نقور، از محمّدبن عبداللَّهبن حسین دقّاق، از احمدبن عبداللَّهبن احمدبن عباسبن سالمبن مهران، معروف به ابنالنیرى، از سعید رقّى، از ضمره، از ابنشوذب، از مطر ورّاق از شهربن حوشب از ابىهریره همین مضمون را نقل کرده است.( ترجمه امیرالمؤمنینعلیهالسلام از تاریخ دمشق، ج 2، ح 585و575و578)
بررسى سند
- ابوالقاسمبن سمرقندى (م536): ابن عساکر و سلفى او را ثقه، و ذهبى او را شیخ امام معرفى کرده است.( سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 28)
- ابوالحسینبن نقور (م470): خطیب او را صدوق، و ابنخیرون او را ثقه، و ذهبى او را شیخ جلیل صدوق معرفى کرده است.( همان، ج 18، ص 372)
بقیه رجال حدیث قبلاً به آنها اشاره شد.
راویان نزول آیه در روز غدیر خم
جماعت بسیارى از علماى اهل سنت روایت نزول آیه در روز هجدهم ذىحجه در سرزمین غدیر خم را در کتابهاى خود نقل کردهاند اینک به اسامى برخى از آنها اشاره مىکنیم:
1 - حافظ ابوجعفر محمّدبن جریر طبرى (م310).( کتاب الولایة)
2 - حافظ ابنمردویه اصفهانى (م410).( تفسیر ابنکثیر، ج2، ص14 ؛ درّالمنثور، ج3، ص19 ؛ تاریخ مدینة دمشق، ج12، ص 237 ؛ الاتقان، ج1، ص53)
3 - حافظ ابىنعیم اصفهانى.( ما نزل من القرآن فى علىّعلیهالسلام، ص56)
4 - حافظ ابوبکر خطیب بغدادى (م463).( تاریخ بغداد، ج 8، ص 290)
5 - حافظ ابوسعید سجستانى (م477).( کتاب الولایة)
6 - ابوالحسنبن مغازلى شافعى (م483).( مناقب علىبن ابىطالبعلیهالسلام، ص18، ح 24)
7 - حافظ ابوالقاسم حسکانى.( شواهد التنزیل، ج 1، ص 201، ح 211)
8 - حافظ ابوالقاسمبن عساکر دمشقى شافعى (م571).( ترجمه امیرالمؤمنینعلیهالسلام از تاریخ دمشق، ح 585و575و578)
9 - خطیب خوارزمى (م568).( المناقب، ص135، ح152)
10 - سبطبن جوزى.( تذکرة الخواص، ص30)
11 - شیخ الاسلام حمّوئى.( فرائد السمطین، ج 1، ص 72، ح 39)
12 - عمادالدین ابنکثیر دمشقى شافعى.( البدایة والنهایة، ج 5، ص 232)
13 - جلال الدین سیوطى شافعى.( در المنثور، ج3، ص19 ؛ الاتقان فى علوم القرآن، ج1، ص53)
14 - میرزا محمّد بدخشى.( مفتاح النجا، باب3، فصل11، ص34)
و دیگران.
آراء در شأن نزول آیه
در رابطه با شأن نزول آیه سه رأى عمده مطرح است:
1 - اشاره به دوران عظمت اسلام
فخر رازى احتمال مىدهد که کلمه «الیوم» در این آیه در معناى حقیقى خود به کار نرفته است، بلکه معناى مجازى دارد، بدین معنا که «یوم» در اینجا به معناى «دوران» و «یک برهه از زمان» است، نه یک قطعه کوتاه از زمان.
طبق این نظریه، آیه نظر به روز خاص و حادثه ویژهاى ندارد، بلکه از شروع و آغاز دوران عظمت اسلام و فرا رسیدن دوران یأس و ناامیدى کفار خبر مىدهد.
پاسخ
اولاً: معناى مجازى و غیر حقیقى نیاز به قرینه روشنى دارد که فخر رازى براى این معناى مجازى قرینهاى ارائه نمىدهد.
ثانیاً: اگر این تفسیر صحیح بود، نزول این آیه بنابر این معنا سزاوارتر بود که در فتح مکه باشد.
ثالثاً: با روایاتى که دلالت بر نزول آیه در هجدهم ذىحجه دارد سازگار نیست.
2 - نزول آیه در روز عرفه
فخر رازى احتمال دیگرى مىدهد که بگوییم آیه در روز عرفه بر پیامبر نازل شده و کلمه «یوم» نیز در معناى حقیقى آن به کار رفته است، که همان روز خاص و معیّنى باشد، یعنى روز هشتم ماه ذىحجه در آخرین سفر حج پیامبر(ص) که سال دهم هجرت بوده است.
بخارى به سند خود از عمربن خطاب نقل کرده که مردى از یهود به او گفت: اى امیرالمؤمنین: آیهاى در کتاب شما است که مىخوانید، اگر بر ما جماعت یهود نازل شده بود آن روز را عید مىگرفتیم. عمر گفت: کدامین آیه؟ او گفت: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً». عمر گفت: ما آن روز و مکانى را که این آیه بر پیامبر(ص) نازل شد مىدانیم، آن روز، روز عرفه و روز جمعه بود.( صحیح بخارى، ج 1، ص 16)
پاسخ
اولاً: تمام روایات از این قبیل از حیث سند ضعیف است، زیرا از پنج نفر از صحابه نقل شده است، که دو نفر از آنها عمربن خطاب و معاویهاند، و از آن جا که در قول به نزول آیه در روز نهم ذىحجه نه روز هجدهم ذىحجه در غدیر خم ذى نفعاند، زیرا هر دو غاصب خلافت امیرالمؤمنین(ع) بودهاند، لذا قولشان مورد قبول نخواهد بود.
و نیز از طریق سمرةبن جندب و ابنعباس و امام علی(ع) نیز نقل شده است، ولى در روایت سَمُره، عمربن موسىبن وجیه قرار دارد که ضعیف است و لذا اصلروایت را هیثمى ردّ کرده است. ( مجمع الزوائد، ج 7، ص 13)و در سند روایت منسوب به ابنعباس، عمّار مولى بنىهاشم قرار دارد که بخارى در صدد تضعیف اوبرآمده است...( تهذیب التهذیب، ج 7، ص 404) در روایت منسوب به امام علی(ع) نیز احمدبن کامل واقع شده که دارقطنى او را متساهل در نقل حدیث معرفى کرده است.( لسان المیزان، ج 1، ص 249)
ثانیاً: فخر رازى مىگوید: «مورخان و محدّثان اتفاق نظر دارند که پیامبر اسلام(ص) پس از نزول این آیه شریفه بیش از 81 یا 82 روز عمر نکرده...».( تفسیر فخر رازى، ج 11، ص 139)
و از طرفى دیگر اهل سنت معتقدند که پیامبر اسلام(ص) در روز دوازدهم ربیعالأوّل به دنیا آمده است و اتفاقاً در روز دهم ربیعالأوّل نیز رحلت نمودهاند. حال با کمى تأمّل پىمىبریم که این مدت زمان تنها با مبدئیّت هجدهم ذىحجه سازگارى دارد نه نهم عرفه.
ثالثاً: ممکن است که این دو قول را بر فرض صحت این گونه با هم جمع کنیم که آیه دو بار بر پیامبر(ص) نازل شده است.
رابعاً: ممکن است این دو قول را به این نحو جمع کنیم که آیه در روز نهم ذىحجه بر پیامبر(ص) نازل شده ولى در روز هجدهم پیامبر(ص) آن را تلاوت کرده است، زیرا پیامبر(ص) از جانب خداوند مأمور به ابلاغ به ولایت امیرالمؤمنین در حجةالوداع بوده است.
خامساً: ممکن است که مقصود از اکمال دین در آن روز کامل شدن کلّ اسلام با تبیین حجّ و ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین(ع) باشد؛ زیرا مطابق برخى از روایات جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل شد و از جانب خداوند به او فرمود که: تو همه چیز را بیان کردى جز دو وظیفه را که باید عملى کنى، یکى حجّ و دیگر ولایت....( ر.ک: تفسیر صافى، ذیل آیه اکمال)
علامه طباطبایى؛ مىفرماید: «جایز است که بگوییم: خداوند سبحان معظم سوره را که در آن آیه «اکمال» و امر ولایت است در روز عرفه نازل کرده است، ولى پیامبر(ص) ابلاغ و بیان ولایت را به روز غدیر خم در هجدهم ذىحجه موکول کرد، گرچه آن را در روز عرفه تلاوت کرده بود. و این که در برخى از روایات آمده که نزول آیه در روز غدیر است، بعید به نظر نمىرسد که مراد تلاوت حضرت همراه تبلیغ امر ولایت باشد که در آن روز انجام گرفته است. بنابر این توجیه بین روایات تنافى وجود ندارد.( المیزان، ج 6، ص 197و196)
3 - نزول آیه در روز غدیر خم
نظر شیعه امامى و بسیارى از علماى اهل سنت آن است که آیه «اکمال» در روز هجدهم ذىحجه، در سرزمین غدیر خم بر پیامبر نازل شده است، که به برخى از روایات صحیح السند اشاره کردیم.
کلینى؛ به سندش از امام باقر(ع) در حدیثى نقل کرده که فرمود: «و کانت الفریضة تنزل بعد الفریضة الأولى، وکانت الولایة آخر الفرائض، فانزل اللَّه عزّوجلّ «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى»...»؛ «فریضه به ترتیب یکى پس از( اصول کافى، ج 1، ص 289)
دیگرى نازل مىشد و ولایت آخرین فریضهها بود سپس خداوند عزوجل این آیه را نازل فرمود: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ...»...».
این نظریه با مضمون و محتواى آیه شریفه نیز سازگار است، زیرا:
اولاً: دشمنان اسلام پس از ناکامى در تمام توطئهها تنها به یک چیز دل بسته بودند و آن این که پیامبر(ص) از دنیا برود و پس از ارتحال آن حضرت بتوانند به آرزوى خود برسند و ضربه نهایى را بر اسلام وارد سازند. اما وقتى دیدند که آن حضرت در روز هجدهم ذىحجه، سال دهم هجرت در بین عموم مردم شخصى بىنظیر را به جانشینى خود انتخاب کرد، آرزوهاى خویش را بر باد رفته دیدند.
ثانیاً: با انتخاب امیرالمؤمنین(ع) به ولایت و امامت، نبوت به سیر تکاملى خود ادامه داد، و به آن دین خود را تمام و کامل کرد.
ثالثاً: نعمتهاى خداوند با نصب امامت و رهبرىِ پس از پیامبر تکمیل شد.
رابعاً: بدون شک اسلام بدون امامت و رهبرى پس از پیامبر(ص) یک دین فراگیر و جهانى نخواهد شد.
استعمالات واژه الیوم
«یوم» در چهار معنا استعمال شده است:
1 - مدّت زمانى که از طلوع فجر آغاز و به غروب خورشید ختم مىشود. بنابر این معنا «یوم» مترادف «نهار» است و به معناى روز در مقابل شب به کار مىرود. مانند: «إِذْ تَأْتیهِمْ حیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ یَوْمَ لا یَسْبِتُونَ لا تَأْتیهِمْ»؛ «روز شنبه آنان، ماهىهایشان روى آب مىآمد، و روز غیر شنبه به سوى آنان نمىآمد.»( سوره اعراف، آیه 163)
و نیز مىخوانیم: «فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَر»؛ «هر کس از شما که در ماه رمضان بیمار یا در سفر باشد، پس روزهاى دیگرى را روزه بگیرد.»( سوره بقره، آیه 184)
2 - مجموع شبانه روز: چنان که بر مجموع نمازهایى که در یک شبانه روز خوانده مىشود نمازهاى یومیه مىگویند.
3 - عصر، روزگار و برههاى از زمان، مانند آیه: «تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ»؛ «ما این روزهاى ظفر و شکست را به نوبت میان مردم مىگردانیم.»( سوره آل عمران، آیه 140)
حضرت امیرالمؤمنین(ع) مىفرماید: «الدهر یومان: یوم لک ویوم علیک»؛ «زمانه دو روز است: یک روز به نفع تو است و یک روز به ضرر تو.»( نهج البلاغه، حکمت 396)
4 - مرحله: چنان که درباره خلقت آسمان و زمین فرمود: «الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ»؛ «خدایى که آسمان و زمین را در شش مرحله خلق کرد.» ( سوره اعراف، آیه 54 ؛ سوره حدید، آیه 4)و نیز فرمود: «خَلَقَ الْأَرْضَ فی یَوْمَیْنِ»؛ «زمین را در دو مرحله خلق کرد.»( سوره فصّلت، آیه 9)
5 - قیامت: بیشترین استعمال واژه در قرآن کریم مربوط به روز قیامت است. سرّ اینکه از قیامت به «یوم» تعبیر مىشود آن است که مرحله دیگرى از نظام هستى و مرحله پایانى آن است.
الف و لام در «الیوم» براى عهد است و اشاره به روز معیّن و مشخصّى دارد که نزد گوینده و شنونده معلوم است. بنابر این واژه «الیوم» به معناى امروز در مقابل دیروز و فردا قرار دارد.
حقّ آن است که آیه، اشاره به برههاى از روزگار دارد که آغاز آن قطعه زمانى، روز نزول این آیه بوده است. از این رو اختصاصى به دوازده ساعت یا بیستوچهار ساعت ظرف نزول آیه ندارد.
«الیوم» دوم در آیه که به منظور اهمّیت دادن به آن روز بزرگ تکرار شده است نیز به همین معناست.
طمع کافران
مراد از «کافران» در جمله «أَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ» تنها مشرکان مکّه یا حجاز نیست، بلکه به علت مطلق بودنش شامل مشرکان، بت پرستان، یهودیان و مسیحیان و... نیز مىشود.
تلاش کافران به امید نفوذ در دین با انگیزه نابودى آن از برخى آیات قرآن کریم استفاده مىشود. خداى سبحان اهداف کافران را در محورهاى زیر تشریح کرده است:
1 - ابتدا تلاش مىکردند تا چراغ دین را به طور کلّى خاموش کنند و این نهال نو پا را از ریشه بیرون آورند: «یُریدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ»؛ «آنان اراده دائمى دارند که نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند. در حالى که خدا مىخواهد نورش را تمام و کامل کند هر چند که کافران را خوش نیاید.»( سوره توبه، آیه 32)
2 - چون دیدند که موفّق به ریشهکن ساختن دین و خاموش کردن چراغ آن نشدند تلاش کردند تا مسلمانان را از دین و آیینشان برگردانند: «لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا»؛ «مشرکان، پیوسته با شما مىجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آیینتان برگردانند.»( سوره بقره، آیه 217)
این تلاش فرهنگى و نظامى اختصاص به مشرکان ندارد، بلکه اهل کتاب نیز در چنین تلاش و کوششى بودند: «وَدَّ کَثیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إیمانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً»؛ «بسیارى از اهل کتاب دوست دارند شما را بعد از ایمان آوردنتان به کفر برگردانند.»( همان، آیه 109)
3 - بعد از بىثمر ماندن کوششهایشان در دو مرحله قبل، تلاش کردند تا با پیشنهادِ گرویدن به آیین یهود و نصارى در حقیقت دین بدلى بسازند و حسّ دینگرایى آنان را این گونه اقناع کنند. از این رو به مردم عوام مىگفتند «لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى»؛ «کسى داخل بهشت نمىشود جز آن که یهودى یا نصرانى باشد.»( همان، آیه 111) یا آن جا که مىفرماید: «کُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا» «یهودى یا نصرانى باشید تا هدایت شوید.»( همان، آیه 135) سران کفر نیز در مقام توصیه به استقامت و پایدارى مىگفتند: براى حفظ خدایانتان و عبادت آنها صبر و استقامت به خرج دهید: «أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِکُمْ»؛ «بروید و بر خدایانتان استقامت و پایدارى بورزید.»( سوره ص، آیه 6)
4 - بعد از آن که همه نقشههاى پیشین آنان بر باد رفت به فکر دیگرى افتاده و خود را به آن دل خوش کردند و آن اینکه محمّد(ع) فرزند پسرى ندارد تا جانشین او و ادامه دهنده راهش باشد. و نیز کسى را به طور علنى به جانشینى خود نصب نکرده است، لذا نقشهها را براى بعد از وفات رسولاکرم(ص) ریختند و به آن دل خوش کرده بودند که در روز غدیر خم رسول گرامى اسلام(ص) حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین خود معرفى کرده و بر این سمت در میان جماعت بسیارى نصب نمود. اینجا بود که کافران و منافقان از این نقشه خود نیز مأیوس شدند، و لذا خداوند متعال این آیه را نازل کرد: «أَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»؛ «امروز کافران از [زوال] آیین شما مأیوس شدند، بنابر این از آنها نترسید، و از [مخالفت] من بترسید! امروز، دین شما را کامل کردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم، و اسلام را به عنوان آیین [جاویدان] شما پذیرفتم.»( سوره مائده، آیه 3)
مقصود از اکمال دین
در این که مقصود از «اکمال دین» در آیه مورد بحث چیست سه نظریه مطرح شده است:
1 - منظور از «دین» قوانین و احکام شرع است، یعنى در آن روز قوانین اسلام کامل شد، و پس از آن دیگر در اسلام خلأ قانونى وجود ندارد.
پاسخ:
اگر مقصود از اکمال دین، اکمال تشریعى بود باید بعد از نزول آیه حکمى بر پیامبر(ص) نازل نمىگشت، با این که مطابق روایات بسیار آیه کلاله و آیه ربا و برخى دیگر از احکام بعد از آن روز بر پیامبر(ص) نازل شد.
طبرى از براءبن عازب نقل مىکند که آخرین آیهاى که بر پیامبر(ص) نازل شد آیه: «یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتیکُمْ فِى الْکَلالَةِ» است.( سوره نساء، آیه 176)
ابوحیان اندلسى مىگوید: «بعد از این آیه -آیه اکمال- آیات بسیارى از قبیل آیات ربا و آیات کلاله و دیگر آیات بر پیامبر(ص) نازل شد».
2 - برخى معتقدند که منظور از دین در آیه «اکمال» حجّ است، یعنى در آن روز خاص و با شکوه، خداوند حجّ شما را کامل کرد.
پاسخ:
اولاً: حجّ جزء شریعت اسلامى است نه دین، و حمل دین بر شریعت که جزئى از آن، حجّ است خلاف ظاهر به نظر مىرسد.
ثانیاً: این توجیه با ظاهر کلمه «الیوم» سازگارى ندارد؛ زیرا مقصود از «الیوم» ظرف زمان حاضر و همان زمان نزول و ابلاغ آیه مىباشد. باید مشاهده کرد که در آن روز چه اتفاقى افتاده که به سبب آن دین کامل شده است. مىدانیم که در آن روز جز ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین(ع) واقعه دیگرى نبوده است.
3 - مقصود از «اکمال دین» کامل شدن ارکان آن به توسط ولایت و امامت امیرالمؤمنین است؛ زیرا با ادامه نبوت از کانال امامت است که دین به قله کمال خود خواهد رسید.
ویژگىهاى روز غدیر در آیه
مطابق آیه سوم از سوره مائده، شش ویژگى براى روز غدیر خم که هجدهم ذىحجه بوده و در آن روز، واقعه غدیر و نصب امامت حضرت امیر(ع) بوده، وجود دارد:
1 - امید تمام دشمنان را که براى نابودى اسلام دندان طمع تیز کرده بودند، به یأس مبدّل کرد: «أَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا».
2 - افزون بر تبدیل شدن امیدشان به یأس، آن چنان زمینه فعالیّت آنها را خنثى کرد که ترس مسلمانان را از آنان بىجهت دانست: «فَلا تَخْشَوْهُمْ».
3 - امکان داشت که مسلمانان با پشت پا زدن و نادیده گرفتن آن نعمت بزرگ، کفران نعمت کنند و زمینه غضب الهى و بازگشت سلطه کفّار را فراهم و امید تازهاى در آنان ایجاد کنند، از این رو براى پیشگیرى از این مسأله فرمود: «وَ اخْشَوْنِ».
4 - پیشرفتى کیفى (کمال) در دین الهى ایجاد کرد و مایه تکامل آن گردید: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ».
5 - پیشرفتى کمّى (تمامیّت) در نعمت مطلق الهى (ولایت) ایجاد کرد، و آن را به مراحل پایانى و اتمام رساند: «وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى».
6 - در مرحله ابلاغ نیز خدا راضى شد تا اسلامِ با ولایت، دین ابدى مردم گردد: «وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً».
بنابر این، آن روز آغاز برههاى جدید در تاریخ اسلام شد.
کیفیت نزول آیه
برخى از علماى شیعه به اقتضاى ظاهر روایات، احتمال دادهاند که این بخش از آیه جدا از بقیه بخشها نازل شده و هنگام جمع آورى قرآن در این جا قرار داده شده است، در حالى که غالب یا همه مفسّران اهل سنت مىگویند: مجموع این آیه با هم نازل شده و قسمتهاى گوناگون آن، مضمون مشترک دارد. از این رو لازم است هر دو احتمال به طور جداگانه مورد بحث و گفتگو قرار گیرد:
1 - علماى شیعه مىگویند: تعدّد یا وحدت آیات به تنهایى نمىتواند دلیل تعدد یا وحدت نزول باشد، یعنى همان گونه که دو آیه بودن، نشان تعدّد نزول نیست، یک آیه بودن نیز دلیل وحدت نزول تمام بخشهاى آن نمىتواند باشد. مثلاً در آیه تطهیر که در سوره احزاب آمده، نشان مىدهد، که این آیه، مستقل از قبل و بعد خودش است، چنان که مضمون و محتواى آن شهادت مىدهد که مخاطبى غیر از مخاطب قبل و بعد خود دارد. شأن نزولى که علماى اهلسنت نیز نقل کردهاند نشان مىدهد این فقره از آیه در واقعهاى خاص نازل شده است.
در آیه محلّ بحث نیز مطلب از همین قرار است؛ زیرا هنگام بیان حکم خون، مردار، گوشت خوک و... مىفرماید: «أَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ...».
همان طور که مىدانیم معلوم شدن حکم خون و امثال آن موجب یأس دشمن و تکمیل دین نمىشود. شاهدش آن است که این احکام، قبلاً در دو سوره مکّى -انعام، آیه145 و نحل، آیه115- ونیز در آیه173 از سوره بقره، که اولین سوره مدنى است، نازل شده بود ولى عنوان یأس کفار و تکمیل دین در آنها مطرح نیست، در حالى که اگر نزول و ابلاغ این احکام داراى چنین خاصیّتى باشد باید در آن سورهها نیز «أَلْیَوْمَ یَئِسَ» ذکر مىشد.
بدین ترتیب «أَلْیَوْمَ...» نمىتواند اشاره به روز نزول حکم خون، مردار، و... باشد، بلکه باید اشاره به روزى باشد که در آن، حادثه مهمّ دیگرى واقع شده است. از این جهت شیعه اعتقاد دارد آیه «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ...» اشاره به روزى دارد که نبىّ اکرم(ص) آیه «تبلیغ» را عملى نمود. آن چه که خداوند مىفرماید: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ»؛ «اى پیامبر! آن چه که از سوى پروردگارت به تو نازل شد به مردم ابلاغ کن.»( سوره مائده، آیه 67) امرى که اگر امتثال نمىشد زحمات بیستوسه ساله آن حضرت به هدر مىرفت و رسالت الهى ابلاغ نمىگردید.
نتیجه این که یا باید بگوییم: این دو بخش، جداى از قبل و بعد خود نازل شده، لیکن هنگام جمع آورى قرآن به دستور پیامبراکرم(ص) یا به دستور کسانى که بعد از آن حضرت به جمع آورى قرآن پرداختند -طبق مبانى مختلف در تدوین قرآن- در اینجا قرار گرفته است. یا این که بگوییم: این دو جمله همراه قبل و بعد خود نازل شده، لیکن به روز نزول آیه، از آن جهت که ظرف نزول برخى احکام فقهى است اشاره ندارد، بلکه جمله معترضهاى است که بین این جملات قرار گرفته است.
مؤیّد این مدّعا این است که اگر این دو جمله را حذف کنیم بقیه آیه، تامّ و کامل خواهد بود و خللى در معناى آن وارد نمىشود. چنان که حذف آیه تطهیر خللى در معنا ایجاد نمىکند، بلکه معنا روشنتر و ترجمه و تفسیر راحتتر خواهد شد.
2 - احتمال دیگر این که این جمله همراه بقیه قسمتهاى آیه نازل شده و جداى از آنها نیست، چنان که مفسّران عامه بر این باورند.
با این احتمال نیز مىتوان گفت: «الیوم» اشاره به روز نزول احکام مذکور در آیه است؛ زیرا وحدت نزول، نقشى در این جهت ندارد. همان گونه که صدر آیه29 سوره یوسف با خطاب به حضرت یوسف(ع) مىفرماید: «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا»؛ «اى یوسف! از این حادثه صرف نظر کن.» و در ذیل آن خطاب به همسر عزیز مصر آمده است: «وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ»؛ «و تو اى زن! از گناه خویش استغفار کن.» با آن که مجموع اینها یک آیه بیشتر نیست و نامى از همسر عزیز مصر به میان نیامده است. کسى ادعا نکرده که هر دو بخش آیه خطاب به یک نفر است. بنابر این، گرچه در محاورات و گفتگوهاى عرفى، از وحدت سیاق به عنوان یک اصل و قاعدهاى عقلائى نام مىبرند و بدان توجّه و عنایت دارند؛ لیکن نمىتوان گفت: یک قاعده کلّى و عمومى است و همیشه مىتواند دلیل یا مؤیّد باشد، به ویژه اگر قرینه داخلى یا خارجى بر خلاف آن وجود داشته باشد.
برخى مىگویند: در ابتداى آیه سوم مائده سخن از گوشتهاى حرام است، و در انتهاى آن، سخن از اضطرار و ضرورت و حکم آن و در وسط آن دو آیه «اکمال» آمده است، اگر مقصود از آیه اکمال مسأله ولایت و امامت و جانشینى پیامبر(ص) است چه تناسبى با صدر و ذیل آیه دارد؟
پاسخ:
آیات قرآن به صورت یک کتاب کلاسیک تنظیم نشده است، بلکه به همان شکلى که نازل مىگشت به دستور پیامبر(ص) ثبت مىشد. بنابر این ممکن است صدر آیه مورد بحث به خاطر سؤالاتى که از پیامبر اکرم(ص) در مورد گوشتهاى حرام شده، قبل از واقعه غدیر نازل شده باشد، و بعد از مدّتى واقعه غدیر پیش آمده و آیه مورد بحث نازل گشته و کتّاب و نویسندگان وحى آن را به دنبال حکم گوشتهاى حرام ثبت کردهاند. سپس مسأله اضطرار یا مصداقى از مصادیق آن رخ داده و حکم آن نازل شده و ذیل آیه را که حاوى حکم اضطرار است به دنبال قسمت وسط آیه ثبت کرده باشند. بنابر این، با توجه به نکته فوق، لازم نیست آیات تناسب خاصّى با هم داشته باشند.
یکى از آیاتى که درباره قصه غدیر خم نازل شده و دلالت حدیث غدیر بر امامت و ولایت و خلافت حضرت علی(ع) را تأیید مىکند آیه «سأل سائل» است.
خداوند متعال مىفرماید: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ × لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ»؛ «تقاضاکنندهاى تقاضاى عذابى کرد که واقع شود. این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمىتواند آن را دفع کند.»( سوره معارج، آیات 1و2)
اصل قصّه چیست؟ و چگونه ارتباط با واقعه غدیر دارد؟ و چگونه دلالت حدیث بر امامت و ولایت را تأیید مىکند؟ سؤالهایى است که در این مبحث به آن مىپردازیم.
اعتراف به نزول آیه در مورد قصه غدیر
برخى از علماى اهل سنت این آیه را مربوط به قصه غدیر مىدانند از قبیل:
1 - ابو اسحاق ثعلبى
او مىگوید: از سفیانبن عینیه درباره تفسیر قول خداوند عزوجل «سَأَلَ سائِلٌ» سؤال شد که در شأن چه کسى نازل شده است؟ او در جواب گفت: تو از من درباره مسألهاى سؤال کردى که کسى قبل از تو از من سؤال نکرده بود. حدیث کرد مرا پدرم از جعفربن محمد از پدرانش: هنگامى که رسولخدا(ص) در سرزمین غدیر خم به سر مىبردند مردم را ندا داده و همه را جمع کرد. آنگاه دست علىبن ابىطالب را گرفت و فرمود: هر کس من مولاى اویم این على مولاى اوست. این خبر شایع شد و در همه کشورها و شهرها پیچید. از آن جمله خبر به حارثبن نعمان فهرى رسید. او در حالى که بر شتر خود سوار بود وارد سرزمین ابطح شد و از شتر خود پایین آمده شتر را خوابانید و پاى او را بست. آنگاه به خدمت رسول خدا(ص) آمد در حالى که در میان جمعى از اصحاب خود بود. عرض کرد: اى محمد! ما را از جانب خداوند امر کردى تا شهادت به وحدانیّت خدا دهیم و این که تو رسول خدایى، ما هم قبول کردیم. و امر نمودى تا پنج نوبت نماز بخوانیم. آن را نیز از تو قبول کردیم. و ما را به زکات و روزه ماه رمضان و حج امر کردى آنها را نیز قبول کردیم. به این راضى نشدى تا آن که بازوان پسرعمویت را بالا برده و او را بر ما برترى دادى و گفتى: «من کنت مولاه فعلى مولاه»؛ «هر کس که من مولاى اویم این على مولاى اوست.» آیا این مطلبى بود که از جانب خود گفتى یا از جانب خداى عزوجل؟!
پیامبر(ص) فرمود: قسم به کسى که جز او خدایى نیست همانا این مطلب از جانب خداوند بوده است. در این هنگام حارثبن نعمان به پیامبر پشت کرده و به سوى راحله خود حرکت کرد در حالى که مىگفت: بارخدایا! اگر آن چه محمد مىگوید حق است بر من سنگى از آسمان ببار یا عذابى دردناک بر من بفرست. او به شتر خود نرسیده بود که خداوند بر او سنگى فرستاد که بر سر او خورده و از پشت او بیرون آمد و با این طریق به قتل رسید. در این هنگام بود که خداوند عزوجل این آیه را نازل کرد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ × لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ».( الکشف والبیان، ذیل آیه)
ترجمه ابى اسحاق ثعلبى
ابن خلّکان مىگوید: «ابو اسحاق احمدبن محمدبن ابراهیم ثعلبى نیشابورى، مفسّر مشهور، او یکتاى اهل زمان خود در علم تفسیر بود. تفسیرى نوشته که با آن بر سایر مفسرین فایق آمده است. عبدالغافربن اسماعیل فارسى در کتاب سیاق تاریخ نیشابور او را یاد کرده و بر او درود فرستاده و نیز او را صحیح النقل و مورد وثوق و اطمینان دانسته است...».( وفیات الاعیان، ج 1، ص 62و61)
صفدى نیز درباره او مىگوید: «او حافظ، عالم، صاحب نظر در عربیّت و موثّق است».( الوافى بالوفیات، ج 8، ص 33)
ترجمه سفیان بن عیینه
سفیان از مشاهیر مورد وثوق نزد اهل سنت است. نووى درباره او مىگوید: «سفیانبن عیینه... اعمش، ثورى، مسعر، ابنجریح، شعبه، همّام، وکیع، ابنمبارک، ابنمهدى، قطّان، حمّادبن زید، قیسبن ربیع، حسنبن صالح، شافعى، ابنوهب، احمدبن حنبل، ابنمدینى، ابنمعین، ابنراهویه، حمیدى و خلائقى بسیار که قابل شمارش نیستند، از او روایت نقل کردهاند. و ثورى از قطّان، و او از ابنعیینه روایت نقل کرده است. علما اتفاق بر امامت و جلالت و عظمت مرتبه او دارند».( تهذیب الأسماء واللغات، ج 1، ص 224)
ذهبى گوید: «امام ابومحمد سفیانبن عیینه هلالى شیخ حجاز». شافعى گفته: اگر نبود مالک و سفیان علم حجاز از بین رفته بود... او ثابت قدم در حدیث بود. بهزبن اسد گفته: همانند ابن عیینه را ندیدم... و احمد گفته من کسى را داناتر به سنن از او نیافتم».( العبر، حوادث سنه 197)
یافعى مىگوید: «علما در حق او گفتهاند که او: امام، عالم، ثابت، باورع بوده و اجماع بر صحت حدیث اوست...».( مرآة الجنان، حوادث سنه 198)
2 - ابو عبید هروى (م 223)
هروى در تفسیرش به نام «غریب القرآن» در ذیل آیه «سَأَلَ سائِلٌ» مىنویسد: «هنگامى که رسول خدا(ص) در غدیر خم آن چه قرار بود ابلاغ کند به مردم رساند و آن مطلب در کشورها و شهرها پخش شد جابربن نضربن حارثبن کلده عبدرى آمد و عرض کرد: اى محمد! تو ما را از جانب خدا امر کردى که شهادت به وحدانیت خدا دهیم... تا آخر روایت».
ابن خلکان در ترجمه هروى مىنویسد: «او مردى ربّانى، و داراى فنون مختلف در علوم اسلامى بود، روایتش حسن و صحیح النقل بود. و کسى را نمىشناسم که در امر دین او طعنى وارد کرده باشد».( وفیات الاعیان، ج 4، ص 60، رقم 534)
3 - شیخ الاسلام حمّوئى
او در باب پانزدهم از کتاب «فرائد السمطین» از شیخ عمادالدین عبدالحافظبن بدران، از قاضى جمالالدین عبدالقاسمبن عبدالصمد انصارى، از عبدالجباربن محمد خوارزمى بیهقى، از ابىالحسن علىبن احمد واحدى نقل کرده که گفت: من از شیخ ما استاد ابىاسحاق ثعلبى در تفسیرش قرائت کردم که از سفیانبن عیینه درباره این آیه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد که در شأن چه کسى نازل شده است؟ او این حدیث را (که قبلاً ذکر کردیم) نقل نمود...( فرائد السمطین، ج 1، ص 82، ح 63)
حموئى همان ابراهیمبن محمدبن مؤیّدبن حمویه صدرالدین ابوالمجامع شافعى است که از شیوخ ذهبى بوده و در سال722 وفات یافته است. علماء اهلسنت او را امام در علوم حدیث و فقه معرفى کردهاند.( تذکرة الحفاظ، ج 4، ص 1505 ؛ معجم شیوخ الذهبى، ص125، رقم156)
کتاب او «فرائد السمطین» در سال716 تألیفش به پایان رسیده است.
بغدادى مىگوید: «جوینى از کتابش (فرائد السمطین) در سال716 فارغ شد».( ایضاح المکنون در ذیل کشف الظنون، ج4، ص182)
کتاب او از بهترین کتابهایى است که اهل سنت در نقل فضائل و مناقب اهل بیت: به رشته تحریر درآوردهاند.
4 - حاکم حسکانى
حاکم حسکانى حنفى این روایت را با سندهاى بسیار از برخى از امامان اهلبیت: و تعدادى از صحابه نقل کرده است. اینک ما یک روایت از آنها را نقل مىکنیم:
او از ابوبکر محمدبن محمد بغدادى، و او از ابومحمد عبداللَّهبن احمدبن جعفر شیبانى، از عبدالرحمنبن حسن اسدى، از ابراهیمبن حسین کسائى، از فضلبن دکین، از سفیانبن سعید، از منصور، از ربعى، از حذیفةبن یمان نقل کرده که گفت: هنگامى که رسول خدا(ص) درباره علی(ع) فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه» نعمانبن منذر فهرى ایستاد و گفت:... آنگاه تا آخر قصه را نقل مىکند.( شواهد التنزیل، ج 2، ص 385-381)
- ابوبکر محمدبن محمد بغدادى: حافظ عبدالغافر نیشابورى در ترجمه او مىگوید: «او فقیه، فاضل، دیندار... بود».( السیاق فى تاریخ نیشابور، ص 37)
- عبداللَّهبن احمدبن جعفر شیبانى نیشابورى: خطیب بغدادى در ترجمه او مىگوید: «او اموال بسیارى داشت، همه آنها را در راه علم و اهل علم و حج و جهاد و اعمال نیک بکار گرفت، واز تمام علماى هم عصرش بیشتر حدیث شنید... او مورد وثوق است...».( تاریخ بغداد، ج 9، ص 391)
- عبدالرحمن بن حسن اسدى: خطیب بغدادى او را در ترجمهاش تمجید کرده است( همان، ج 10، ص 292). گرچه برخى از معاصرینش او را تضعیف کردهاند ولى بنا بر رأى ذهبى و ابنحجر تضعیف معاصر قابل توجه نیست.( لسان المیزان، ج 5، ص 234 ؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 111)
- ابراهیم بن حسین کسائى معروف به ابندیزل: ذهبى درباره او مىگوید: «امام حافظ، ثقه، عابد... حاکم او را ثقه مأمون معرفى کرده است...».( سیر اعلام النبلاء، ج 13، ص 184)
فضل بن دکین: او از رجال صحاح سته به شمار مىآید. ابنحجر مىگوید: «او ثقه، ثبت بوده و از بزرگان شیوخ بخارى به حساب مىآید».( تقریب التهذیب، ج 2 ص 110)
سفیان بن سعید: او که معروف به ثورى است، شعبه و سفیانبن عیینه و ابوعاصم نبیل و یحیىبن معین و بسیارى از علما او را امیرالمؤمنین در حدیث معرفى کردهاند. سفیانبن عیینه مىگوید: اصحاب حدیث سه نفرند: ابنعباس در زمانش، شعبى در زمانش، ثورى در زمانش. عباس دورى مىگوید: مشاهده کردم که یحیىبن معین هیچ کس را در فقه و حدیث و زهد و هر چیز، بر سفیان مقدم نمىداشت. او از رجال صحاح سته است.( تهذیب الکمال، ج 11، ص 169-164)
- منصور: همان منصوربن معتمر است که از رجال صحاح سته بوده و ابنحجر در شأن او گفته: «او ثقه، ثبت و اهل تدلیس نبوده است».( تقریب التهذیب، ج 2، ص 177)
- ربعى: همان ربعىبن خِراش است که از رجال صحاح سته به حساب مىآید. ابنحجر او را ثقه و عابد معرفى کرده است.( همان، ج 1، ص 243)
- حذیفة بن یمان: او از اصحاب جلیل القدر است.
راویان حدیث
راویان حدیث از اهل بیت و اصحاب
این روایت را برخى از امامان اهل بیت: و نیز برخى از صحابه نقل کردهاند از قبیل:
1 - امام امیرالمؤمنین(ع).
2 - امام محمد باقر(ع).
3 - امام جعفر صادق(ع).
4 - عبداللَّهبن عباس.
5 - حذیفةبن یمان.
6 - سعدبن ابىوقاص.
7 - ابىهریره.
راویان حدیث از عامه
مضمون این حدیث را عدهاى از علماى اهل سنت در کتب خود نقل کردهاند از قبیل:
1 - حافظ ابو عبید هروى (223).( تفسیر غریب القرآن)
2 - ابوبکر نقّاس موصلى بغدادى (351).( تفسیر شفاء الصدور)
3 - ابو اسحاق ثعلبى نیشابورى (427).( الکشف والبیان)
4 - حاکم حسکانى حنفى.( شواهد التنزیل، ج2، ص383)
5 - ابوبکر یحیى قرطبى (567).( الجامع لأحکام القرآن، ج8، ص278)
6 - سبط بن جوزى حنفى (654).( تذکرة الخواص، ص30)
7 - شیخ الاسلام حموئى.( فرائد السمطین، ج1، ص82، ح63)
8 - شیخ محمد زرندى حنفى.( نظم درر السمطین، ص93)
9 - نورالدین ابنصبّاغ مالکى.( الفصول المهمة، ص41)
10 - سید نورالدین سمهودى شافعى.( جواهر العقدین، ص179)
11 - ابو السعود عمادى.( ارشاد العقل السلیم، ج9، ص29)
12 - شمس الدین شربینى شافعى.( السراج المنیر، ج4، ص380)
13 - سید جمال الدین شیرازى.( الاربعین فى مناقب امیرالمؤمنینعلیهالسلام، ص40)
14 - شیخ زین الدین مناوى شافعى.( شرح جامع الصغیر، ج6، ص218)
15 - شیخ برهان الدین على حلبى شافعى.( السیرة الحلبیة، ج3، ص274)
16 - سید مؤمن شبلنجى شافعى.( نور الابصار، ص159)
17 - شیخ احمد بن باکثیر مکى شافعى.( وسیلة المآل، ص119)
18 - شیخ عبدالرحمن صفورى.( نزهة المجالس، ج2، ص209)
19 - شمس الدین حنفى شافعى.( شرح جامع الصغیر، ج2، ص378)
20 - ابو عبداللَّه زرقانى مالکى.( شرح المواهب اللدنیّة، ج7، ص13)
21 - قندوزى حنفى.( ینابیع المودة، ص274)
22 - محمد بن یوسف گنجى.( کفایة الطالب)
و دیگران.
دلالت حدیث
این روایت از جمله شواهد و قرائنى است که دلالت بر معناى سرپرستى در حدیث غدیر دارد، زیرا اگر مقصود از مولا در حدیث غدیر محبّت و یا نصرت بود چه ضرورتى داشت که حارثبن نعمان این گونه با رسول خدا(ص) محاجّه کرده و در نهایت امر از خداوند تقاضاى مرگ کند؟ به طور حتم او از حدیث غدیر معناى سرپرستى و امامت حضرت علی(ع) را فهمیده بود، لذا به جهت عنادى که با حضرت داشت تحمل نیاورده، حسد او باعث شد که چنین درخواستى از خداوند نماید.
پاسخ به شبهات
برخى از متعصبین از علماى اهل سنت درصدد توجیه یا تکذیب این حدیث برآمدهاند اینک به این شبهات پرداخته و هر یک را مورد نقد و بررسى قرار خواهیم داد:
1 - سوره معارج مکّى است!!
ابن تیمیه در یک سرى از اشکالات خود بر این حدیث مىگوید: «سوره معارج که این آیه در اول آن آمده است به اتفاق اهل علم مکّى است، در نتیجه نزول آن ده سال یا بیشتر قبل از واقعه غدیر بوده است».( منهاج السنة، ج 4، ص 31)
پاسخ
اجماعى را که ابن تیمیه ادعا کرده متیقّن از آن نزول مجموع سوره در مکه است نه مجموع آیات آن؛ زیرا ممکن است که خصوص این آیه مدنى باشد.
اگر کسى اشکالى کند قاعده در این که سورهاى مکّى یا مدنى است این است که اول آن سوره آیهاش در کجا نازل شده باشد، و چون افتتاح سوره با آیه مدنى است پس با مکّى بودن سوره سازگارى ندارد.
در جواب مىگوییم: این ادعا خلاف واقع است زیرا چه بسیار مواردى که بر خلاف این مطلب آمده است:
الف - سوره عنکبوت: تمام آیات آن مکّى است به جز ده آیه از اول آن.( جامع البیان، ج 20، ص 133 ؛ الجامع لأحکام القرآن، ج13، ص41)
ب - سوره کهف: تمام آیات آن مکّى است به جز هفت آیه از اول آن که مدنى است.( الجامع لأحکام القرآن، ج 10، ص 235 ؛ الاتقان، ج1، ص41)
ج - سوره مطفّفین: تمام آیات آن مکى است به جز آیه اول آن.( جامع البیان، ج 30، ص 91)
د - سوره لیل: تمام آیات آن مکّى است به جز آیه اول آن.( الاتقان، ج 1، ص 47)
ه’ - سوره مجادله: تمام آیات آن مدنى است به جز ده آیه از اول آن.( ارشاد العقل السلیم، ج 8، ص 215)
و - سوره بلد: تمام آیات آن مدنى است به جز آیه اول آن.( الاتقان، ج 1، ص 47)
2 - خداوند با وجود پیامبر عذاب نخواهد کرد!!
ابن تیمیه نیز مىگوید: «این آیه به سبب مطلبى است که مشرکین در مکه گفتهاند، و بعد از آن هم عذابى به خاطر آن نازل نشد؛ زیرا خداوند متعال مىفرماید: «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»؛«ولى [اى پیامبر!]( سوره انفال، آیه 33)
تا تو در میان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد. و [نیز] تا استغفار مىکنند، خدا عذابشان نمىکند.»( منهاج السنة)
پاسخ
اولاً: منافاتى ندارد که عذاب خداوند در مکه بر مشرکین وارد نشده باشد ولى در این مکان بر حارث نازل گشته باشد.
ثانیاً: از برخى روایات استفاده مىشود که در عصر پیامبر(ص) برخى از اشخاص مورد عذاب قرار گرفتند.
الف - مسلم در صحیح خود به سندش از ابنمسعود نقل مىکند که قریش نافرمانى رسول خدا نمود و از قبول اسلام سرباز زد پیامبر(ص) در حقّ آنها نفرین کرد و به خداوند عرض کرد: «بار خدایا! همانند هفت سال یوسف بر آنان قحطى بفرست. در این هنگام بود که خشکسالى شبه جزیره حجاز را فرا گرفت و کار به جایى رسید که مردار مىخوردند. و از شدت گرسنگى و عطش آسمان را همانند دود مشاهده مىکردند...( صحیح مسلم، ج 5، ص 342، ح 39 ؛ صحیح بخارى، ج4، ص1730، ح4416)
ب - ابن عبدالبر نقل مىکند: پیامبر هر گاه راه مىرفت به طرف راست و چپ مایل مىشد. حکمبن عاص آن حرکت را به جهت استهزاى حضرت انجام مىداد. پیامبر(ص) روزى او را دید که چنین کارى را انجام مىدهد، حضرت او را نفرین کرد که خدا کند که چنین شوى. از همان روز به حالتى مبتلا شد که هنگام راه رفتن بدنش مىلرزید.( الاستیعاب، قسم اول، ص 359)
ج - بیهقى به سند خود از اسامةبن زید نقل کرده که رسول خدا(ص) کسى را به محلّى فرستاد، او بر رسول خدا(ص) دروغ بست. حضرت(ص) او را نفرین کرد. او را مشاهده کردند که از دنیا رفته و شکمش پاره شده است. و هنگام دفن هر چه کردند او را خاک کنند زمین او را قبول نکرد.( الخصائص الکبرى، ج 2، ص 130)
از این قضایا و قصههاى دیگر استفاده مىشود که مقصود از عذابى که با وجود پیامبر(ص) بلکه پیامبران از مردم برداشته مىشود عذاب عمومى است نه عذاب خصوصى و مربوط به یک فرد یا دو فرد، و این مطلب موافق با مقتضاى حکمت است، زیرا گاهى ضرورت چنین اقتضائى را دارد.
3 - اگر چنین بود باید معجزه مىشد!!
ابن تیمیه مىگوید: «اگر این واقعه صحیح بود باید همانند قصه اصحاب فیل به عنوان معجزهاى در بین همه مردم پخش مىشد و همه آن را مىدانستند در حالى که چنین نیست».( منهاج السنة)
پاسخ
اولاً: قیاس ابن تیمیه یک قضیه و واقعه فردى را به قصه اصحاب فیل قیاس معالفارق است، زیرا در مورد قصه اصحاب فیل حادثهاى عظیم و همگانى اتفاق افتاد و لذا سریع خبر آن بین مردم پخش شد، بر خلاف قصه حارثبن نعمان که قضیهاى فردى و در محدودهاى خاص بوده است.
ثانیاً: از آن جا که این قصّه از فضائل حضرت امیر(ع) به حساب مىآید لذا سعى مدرسه خلفا در طول تاریخ در مخفى داشتن آن بوده است.
4 - مسلمان عذاب دنیوى نمىشود!!
ابن تیمیه مىگوید: «از ظاهر کلمات حارث استفاده مىشود که او مسلمان بوده و به مبادى پنجگانه اسلامى اعتراف داشته است. و معلوم است که در دنیا خصوصاً در عصر پیامبر(ص) کسى که مسلمان است عذاب نمىشود».( همان)
پاسخ
از حدیث مذکور همان گونه که اسلام حارث استفاده مىشود از آن حرفى که در آخر کلامش زده استفاده مىشود که مرتد شده و در حقیقت مشرک است. و لذا او استحقاق چنین عذابى را داشته است.
بعد از بحثهاى طولانى که با برخى از اهل تسنن درباره شیعه و حقانیّت و ولایت بلافصل امیرالمؤمنین مىشود، و بعد از آن که ادله امامت و خلافت آن حضرت از جمله حدیث غدیر ملاحظه مىگردد و پى به صحت سند و قوّت دلالت آن برده مىشود، آخرین سؤال یا اشکالى که از طرف اهل سنت مطرح مىشود این است که چه شد که با وجود این هجم از آیات و روایات در شأن و امامت علی(ع)، صحابه به آنها بى اعتنایى کرده و توجّهى به آن نکردند؟ على بن ابىطالب(ع) را رها کرده و به سراغ دیگران رفتند و آنها را به خلافت برگزیدند؟ آیا اعراض مردم سبب سست شدن روایات نمىشود؟
شیخ سلیم البشرى بعد از بحث طولانى با مرحوم سید شرف الدین عاملى و تصدیق احادیث ولایت و امامت بلافصل امیرالمؤمنین(ع) مىگوید: «من چه بگویم! از طرفى به این ادله نگاه مىکنم آنها را از حیث سند و دلالت تمام مىیابم، ولى از طرف دیگر مىبینم که اکثر صحابه از علی(ع) اعراض نمودند، و این بدان معنا است که به این روایات عمل نکردهاند، من با این سیاهى لشکر چه کنم؟»( المراجعات)
لذا جا دارد که به این سؤال پرداخته و موضوع را به طور وضوح بیان کنیم تا حق روشن گردد.
عامل اول: وجود دو خط فکرى در میان صحابه
هرکس که مطالعهاى در رابطه با حیات صحابه در عصر رسول خدا(ص) و بعد از آن داشته باشد، پى مىبرد که دو اتجاه و خط فکرى در میان آنها حاکم بوده است:
الف - خطّ فکرى اجتهاد در مقابل نصّ:
این خطّ فکرى معتقد است که لازم نیست به تمام آن چه که پیامبر(ص) به آن خبر و دستور داده ایمان آورده و تعبّداً آن را قبول کنیم، بلکه مىتوان در نصوص دینى مطابق با مصالحى که درک مىکنیم اجتهاد کرده و در آن تصرّف نماییم. این خط فکرى از مبانى اساسى مدرسه خلفا قرار بود و پیامبر اکرم(ص) مصائب فراوانى را از این نوع خط فکرى تحمّل نمود.
ب - در مقابل این اتجاه و خط فکرى، خط فکرى دیگرى است که معتقد است، باید در مقابل مجموعه دستورات دین و شریعت تسلیم بوده و تعبّد کامل داشت. این خط فکرى همان طریق و ممشاى اهل بیت و به تعبیر دیگر مدرسه اهل بیت است.
طرفداران طریق اجتهادى
از آنجا که اجتهاد در مقابل نصوص به جهت رعایت مصالح، امرى موافق با میل و طبیعت انسان است، لذا گروهى از صحابه از همان زمان حیات پیامبر(ص) دست به این کار زده و عملاً با حضرت به مقابله پرداختند، که مىتوان از سردمداران این جرأت و خط فکرى را عمر بن خطاب دانست. او کسى بود که در صلح حدیبیه شدیداً با پیامبر برخورد کرد و در اذان تصرّف کرده (حىّ على خیرالعمل) را از آن ساقط نمود و به جاى آن (الصلاة خیر من النوم) را در اذان صبح اضافه کرد. او از متعة النساء منع کرده و حجّ تمتع را نیز تعطیل نمود. او در برخى از امور امثال تجهیز لشکر اسامه و احضار قلم و دوات براى پیامبر(ص) به جهت نوشتن وصیّتش، مخالفت عملى نمود. اینها همه دلالت بر وجود یک نوع خط فکرى خاص در بین برخى از صحابه داشته است که به جهت آن برداشت و خط فکرى این گونه با پیامبر عمل مىکردند. آنها پیامبر را در غیر وحى قرآنى یک فرد عادى بیش نمىدانستند. فردى که همانند سایر افراد مردم اشتباه کرده و به خطا مىرود و لذا بر مردم است که در مقابل خطاها و اشتباهات او بایستند. آنها معتقدند که ممکن است پیامبر خلاف مصلحت عمل کرده باشد، لذا بر ما است که مصالح واقعى را درک کرده و مطابق آن عمل کنیم گر چه خلاف نصّ کتاب و سنت باشد.
عمر بن خطاب در توجیه مخالفت با پیامبر(ص) در نوشتن وصیتنامه خود مىگوید: «من مىدانستم که پیامبر چه چیزى قصد داشت بنویسد، او اراده نموده بود تا به اسم علىّ تصریح کند، ولى من به جهت مهربانى و احتیاط بر اسلام از آن امتناع نمودم».( شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 12، ص 21)
عذر مدرسه خلفا در مخالفت با امام علی(ع)
با مراجعه به تاریخ و کلمات رؤساى مدرسه خلفا پى مىبریم که در عملکرد خود براى گرفتن حقّ خلافت امیرالمؤمنین(ع) به بهانههایى تمسک جستند که نه تنها عذرى شرعى و عقلانى براى عمل آنها نیست، بلکه خود، دلالت بر بطلان افکار آنها مىباشد. اینک به برخى از این توجیهات اشاره مىکنیم:
1 - کراهت قریش:
گاهى در توجیه عمل ناشایست خود به جملهاى تمسک مىکردند که غربزدگان امروز نیز این شعار را بر زبان خود جارى ساخته و آن را دنبال مىکنند. آنان مىگفتند: قریش کراهت دارد که نبوّت و خلافت در یک خاندان قرار گیرد، اگر نبوّت در خاندان بنىهاشم بوده، امامت و خلافت نبى باید در خاندانى دیگر قرار گیرند. و از آنجا که باید توسعه سیاسى در حکومت اسلامى باشد، لذا به خاطر جلب نظر قریش، خلافت و امامت را از علی(ع) که از بنى هاشم است سلب مىنماییم.
پاسخ:
بهترین پاسخ را در آن زمان ابن عباس در ردّ این استدلال داده است. او در جواب آنها گفت: «اگر قریش خلافت را براى خود انتخاب کرد به جهت آن که خواست و اراده خدا بود، اشکالى ندارد، ولى حق، خلاف این امر است، خداوند متعال گروهى را متّصف به کراهیت کرده و فرموده است: «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ»؛ «این به خاطر آن است که از آن چه خداوند نازل کرده کراهت داشتند؛ از این رو خدا اعمالشان را حبط و نابود کرد!».( سوره محمّد، آیه 9)
خواست خداوند چنین بوده که على و اهل بیتش را بر دیگران برترى دهد، زیرا قلوب آنان از قلب رسول خدا است. آنان کسانىاند که خداوند رجس و پلیدى را از وجودشان دور کرده و قلبشان را پاک گردانیده است».( تاریخ طبرى، ج 4، ص 224)
در حکومتى که به اسم اسلام و دین برپا شده معنا ندارد که به خاطر جلب توجّه عدّهاى بى دین و بى تفاوت و دشمن اسلام و مسلمین، به آنها امتیاز داده و حتّى پستهاى کلیدى را در اختیار آنان قرار داد، یا حاکم عادل اسلامى که از جانب خداوند متعال براى رهبرى جامعه معیّن شده را عزل کرده و اشخاص ناقابلى را بر این سمت گماشت. آیا این قریش که بر آنها دل مىسوزاند همان کسانى نبودند که در مدت عمر پیامبر(ص) چه در مکه و چه در مدینه، به اسلام و مسلمین و شخص پیامبر ضربههاى هولناکى زدند و در آخر نیز به جهت ترس و خوف از مسلمین اسلام اختیار کردند؟
آیا به خاطر جلب توجه آنان باید دست از حقّ و حقیقت شسته و صاحب حقّ را خانهنشین کرد و کسانى را به جاى او بر حکومت اسلامى نشاند که از اسلام و دین چندان اطّلاعى ندارند؟
2 - عرب تحمّل علی(ع) را ندارد:
گاهى در توجیه غصب خلافت امام علی(ع) اینگونه عذر مىآوردند: از آنجا که علی(ع) مظهر عدل و عدالت است عرب تاب و توان عدالت او را ندارد لذا صلاح نیست که او خلیفه مردم باشد.( الطبقات الکبرى، ج 5، ص 20)
پاسخ:
اولاً: این اجتهاد در مقابل نصّ و به تعبیرى کاسه از آش داغتر شدن است. کسانى که بر فرض چنین نیتى داشتند آیا مشاهده این همه سفارشات رسولخدا(ص) و وصایاى او با تأکیدات فراوان در شأن امیرالمؤمنین(ع) را نکردند؟ آیا آنان پیامبر را معصوم و خیرخواه و مصلحت اندیش امت نمىدانند؟ آیا به خاطر عدم تحمّل حقّ مىتوان از حقّ گذشت و به باطل روى آورد؟ باطلى که جز گمراهى چیز دیگرى در آن نیست. خداوند متعال مىفرماید: «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ»؛ «پس بعد از حق، چه چیزى جز گمراهى وجود دارد؟!».( سوره یونس، آیه 32)
اگر امر چنین است چرا رسول خدا(ص) به جهت تألیف قلوب مشرکین، از مواضع اصولى خود هیچ قدمى عقبنشینى نکرد حتّى حاضر شد تمام مشکلات و گرفتارىها از قبیل هجرت از موطن اصلى خود و جنگ را بپذیرد، ولى قدمى از مواضع خود عقب نشینى نکند.
ثانیاً: آیا عرب نسبت به اشخاص دیگر غیر از علی(ع) استقامت و رضایت داشتند که با علىّ نداشتند؟ مگر نه این بود که سعد بن عباده رئیس قومى بزرگ با ابوبکر مخالفت کرد؟ مگر نه این است که گروهى به طور کلّى از دین رسول خدا(ص) خارج شده و مرتد گشتند؟ مگر نه این است که برخى قسم یاد کردند که ما تا ابد با ابافصیل بیعت نمىکنیم؟ ( تاریخ طبرى، ج 3، ص 254)مگر نبود که انصار در سقیفه بر ابوبکر اعتراض کردند و غضب قریش را به این جهت برانگیختند تا کار به جایى رسید که بین آنان درگیرى شد و به یکدیگر فحش و ناسزا گفتند؟( تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 128)
هرگز انصار قصدشان این نبود که علی(ع) را از خلافت عزل کنند، زیرا اکثر آنان مىگفتند: ما با کسى غیر از على بیعت نمىکنیم.( تاریخ طبرى، ج 3، ص 202 ؛ الکامل، ج 2، ص 325)
هرگز قبائل عرب قصد تمرّد بر امام علی(ع) را در صورت به خلافت رسیدن نداشتند. آنان در بین خود کسى را غیر از علی(ع) اولى به مقام خلافت بعد از رسول نمىدانستند.
آلوسى در توجیه این قصه که چرا رسول خدا(ص) ابوبکر را از تبلیغ سوره برائت کنار زد و على بن ابىطالب را بر این کار انتخاب کرد و فرمود: «نباید سوره را کسى غیر از من یا کسى که از سنخ خود من است ابلاغ کند» مىگوید: «زیرا عادت عرب بر این بود که کسى متولى عهد میثاق الهى و نقض آن نشود مگر خود پیامبر یا کسى که از نزدیکان او باشد، تا حجّت بر مردم تمام گردد».( روح المعانى، ج 10، ص 45)
از کلام آلوسى به خوبى استفاده مىشود که مردم نماینده و شخص منتخب رسولخدا(ص) را به خوبى مىپذیرفتند، ولى چه کنیم که عدهاى با شیطنت و زیرکى خاص عقول مردم را تخدیر کرده و به انحراف کشیدند.
حقّ آن است: کسى که عرب یا قریش بر او استقامت نداشت و زیر بار او نمىرفت علی(ع) نبود بلکه همان چند نفر از مهاجرین بودند که ماهیتشان بر همه معلوم بود و لذا براى پیش بردن آمال شوم و مطامع خود از هر راهى حتّى تهدید و زور استفاده مىکردند.
ابن ابىالحدید مىگوید: «اگر شلاق و تازیانه عمر نبود خلافت ابوبکر پابرجا نمىشد».( شرح ابن ابى الحدید، خطبه سوم)
آنان به جاى این که مردم را به حق و حقیقت و ولایت به حقّ امیرالمؤمنین(ع) دعوت کنند، مردم را از او دور کرده و عقول آنان را تخدیر کردند، مردم را فریب داده و خلافت را به نام خود تمام کردند. آنان خصوصاً عمر به همان اندازه که براى تثبیت خلافت ابىبکر فعالیت کردند اگر نیمى از آن را براى تثبیت خلافت علی(ع) به کار مىگرفتند هرگز کار به اینجا نمىکشید. مگر ابوسفیان، طلحه و زبیر در آن زمان از سردمداران و طرفداران علی(ع) نبودند، مگر ابوسفیان رئیس قریش پیشنهاد بیعت بإ؛ًًشخ علی(ع) را بعد از وفات پیامبر(ص) نداد. مگر گروهى از مهاجرین و انصار در خانه آن حضرت به جهت مخالفت با ابىبکر تحصّن نکردند تا آن که آنها را با زور و تهدید براى بیعت بردند، مگر زبیر شمشیر نکشید و نگفت که این شمشیر را غلاف نمىکنم تا با علىّ بیعت شود؟( العقد الفرید، ج 4، ص 85)
اینها که حقّ را به بهانههاى مختلف از علی(ع) گرفتند تنها به فکر حکومت و مطامع شخصى خود بودند و هیچگاه به فکر دیگران و اسلام نبودند ولى با این بهانهها عقول مردم را تخدیر نمودند.
خضرى مىگوید: «شکى نیست که اگر خلیفه از آل بیت نبوت مىبود به طور حتم مردم بیشتر به آن میل پیدا کرده و با رغبت تمام با او بیعت مىکردند همانگونه که با رغبت و میل با پیامبر بیعت کرده و به او گرویدند، زیرا جنبههاى دینى، اثر محکمى در میان مردم دارد. به همین جهت است که در اوائل قرن دوم عدهاى به عنوان اهلبیت پیامبر(ص) مردم را به خود دعوت کرده و به پیروزى رسیدند...».( تاریخ الامم الاسلامیه، ص 497)
3 - کمى سنّ:
عمر بن خطاب در جواب اعتراض ابن عباس که چرا حقّ امیرالمؤمنین(ع) را گرفتید مىگویند: «من گمان نمىکنم که علت منع على از خلافت غیر از این باشد که قوم، او را کوچک به حساب مىآوردند».
ابن عباس در جواب عذر عمر بن خطاب مىگوید: «خداوند از آن جهت که او را اختیار کرد علی(ع) کوچک نشمرد».( شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 45)
مگر مقام و فضیلت به سن است؟ مگر نه این است که اسامة بن زید جوانى نوزده یا بیست ساله بیش نبود، چرا پیامبر این قدر اصرار بر امارت او بر لشکر خود داشت، حتّى با اصرار فراوان از جانب عمر و ابوبکر و دیگران که او کم سنّ است، در میان ما بزرگان و پیرمردان ورزیده جنگ وجود دارد چرا او را بر این امر انتخاب کردید؟ حضرت به سخنان آنان گوش نداد و فرمود: «اگر در امارت او تردید مىکنید قبلاً در امارت پدرش نیز تردید داشتید». از این عملکرد پیامبر استفاده مىشود که مقام و منصب به لیاقت است نه به سنّ.
4 - خدا نخواست:
برخى نیز در توجیه عملکرد غلط خود به جبر متوسل مىشوند و مىگویند: «اگر چنین شد جهتش این بود که خدا نخواست تا علی(ع) به خلافت برسد، گرچه رسولخدا بر این امر اصرار مىورزید. و هنگام تعارض بین مراد خداوند و مراد رسول او حقّ تقدم با خداست».( همان، ج 12، ص 78)
پاسخ:
اولاً: این توجیه در حقیقت بازکردن باب جبرگرایى است، که اگر این مسئله باب شود به همه امور حتى گناهان بشر نیز تعمیم داده مىشود و در نتیجه تمام مبانى عقلایى و عقلى و نقلى بر هم خواهد ریخت. خداوند هر فعلى را با اختیار از بشر درخواست کرده نه به جبر.
ثانیاً: مگر درخواست ولایت على بن ابى طالب(ع)اختصاص به رسول خدا دارد تا با خواست خداوند متعال تعارض داشته باشد؟ مگر خداوند متعال در آیات متعدد همچون آیه ولایت، سخن از ولایت امیرالمؤمنین(ع) به میان نیاورده است؟
ثالثاً: مگر ممکن است که رسول خدا(ص) اراده چیزى کند که خلاف اراده و مراد خدا باشد؟ مگر قرآن نمىفرماید: «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»؛ «بگو: اگر خدا را دوست مىدارید، از من پیروى کنید! تا خدا [نیز] شما را دوست بدارد.»( سوره آل عمران، آیه 31)
و نیز در جایى دیگر مىفرماید: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ»؛ «کسى که از پیامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است.»( سوره نساء، آیه 80)
نتیجه: در توجیه اول از اعراض صحابه از امیرالمؤمنین(ع) بعد از وفات رسول خدا(ص) گفتیم که: دو اتجاه و روش فکرى در میان صحابه حاکم بوده است، برخى خود را صاحب نظر در مقابل شریعت دانسته و در مقابل آن مصلحت اندیشى کرده و اجتهاد مىنمودند. اینان در مورد ادله خلافت و امامت علی(ع) نیز چنین کردند، در صدد توجیه آن به انواع حیلهها برآمدند.
و از طرفى دیگر امر براى گروهى دیگر از صحابه مشتبه شد، زیرا آنان صاحبان این خط فکرى را از صحابه مىپنداشتند، کسانى که با پیامبر حشر و نشر داشتند، باور نمىکردند که اینها شیطنت کرده و پا بر روى حق و حقیقت بگذارند.
گروهى دیگر به تعبیر علی(ع) «همج رعاع» بوده با هر بادى میل پیدا مىکردند. خصوصاً آن که داهیه و مصیبت وفات پیامبر(ص) اثر سنگینى بر آنان گذاشته بود که قدرت فکر کردن در امور را از آنان گرفته بود، و لذا رؤساى مدرسه خلفا این وقت را بهترین موقعیّت براى اجراى نقشههاى خود پنداشتند و سریع به سقیفه رفتند و مسئله خلافت را به نفع خود به پایان رساندند.
عامل دوّم: حقد و کینه
امام علی(ع) کسى بود که پدران و اجداد کافر و فاسق عدهاى از همین افراد تازه مسلمان را در جنگها به قتل رسانده بود و لذا کینه عجیبى در دل از این جهت نسبت به آن حضرت داشتند.
على بن حسن بن فضّال از پدرش نقل مىکند که: از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) سؤال کردم درباره امیرالمؤمنین(ع): چه شد که مردم از او اعراض کرده و به دیگرى میل پیدا کردند، در حالى که فضیلت و سابقه او در اسلام و منزلت او را نزد رسول خدا(ص) مىدانستند؟ حضرت فرمود: جهتش این است که امام علی(ع) پدران و اجداد و برادران و عموها و خالهها و نزدیکان آنان را که دشمن خدا و رسول او بودند تا حدّ زیادى به قتل رسانید، لذا به این جهت کینه حضرت را در دل گرفتند، و نمىخواستند که او متولى امورشان شود ولى از غیر علی(ع) در دل کینهاى نداشتند آنگونه که از علی(ع) داشتند، زیرا کسى به مانند علی(ع) در جهاد بر ضدّ مشرکان شرکت نکرده بود. و به همین جهت بود که از او اعراض کرده و به سراغ دیگرى رفتند».( علل الشرایع، ج 1، ص 146، ح 3 ؛ عیون اخبار الرضاعلیهالسلام، ج 2، ص 81، ح 15)
عبداللَّه بن عمر به علی(ع) عرض کرد: «چگونه قریش تو را دوست بدارد در حالى که تو در روز بدر و احد هفتاد نفر از بزرگان آنان را به قتل رساندى».( المناقب، ج 3، ص 220)
از امام زین العابدین(ع) و نیز ابن عباس سؤال شد: چرا قریش نسبت به علی(ع) بغض داشت؟ امام(ع) فرمود: «زیرا دسته اول آنان را به جهنم واصل کرده، و دسته آخر را نیز خوار و ذلیل کرد».( بحارالانوار، ج 29، ص 482)
ابوحفص مىگوید: «حریز بن عثمان شدیداً بر علی(ع) حمله مىکرد و بر بالاى منابر او را دشنام مىداد و همیشه مىگفت: من او را به جهت این که پدرانم را به قتل رسانید دوست ندارم».( مختصر تاریخ دمشق، ج 6، ص 276)
لذا در تاریخ مشاهده مىکنیم که یزید بن معاویه بعد از به شهادت رساندن حسین بن على بن ابىطالب(ع) خطاب به سر مبارک کرده و اشعار ابن زبعرى را مىخواند که در آن اشاره به مقابله به مثل از کشتههاى بدر است.
لیت اشیاخى ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
لأهلّوا واستحلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزید لاتشل
قد قتلنا القوم من ساداتهم
وعدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء ولا وحى نزل
لست من خندف ان لم انتقم
من بنى احمد ما کان فعل( البدایة و النهایة، ج 8، ص 142 ؛ تذکرة الخواص، ص 235 ؛ شرح ابن ابى الحدید، ج 3، ص 283)
عامل سوّم: امام علی(ع) مرد عدالت
امام علی(ع) کسى بود که بدون جهات الهى و تقوایى کسى را بر دیگرى مقدّم نمىداشت، او کسى بود که همه را به یک دید نگاه مىکرد، از این جهت خلافتش خوشایند عدهاى نبود، آنان مىخواستند کسى به خلافت منصوب شود که بین آنان تبعیض قرار داده و بهرهاى بیشتر از بیت المال مسلمین به آنان برساند.
ابن ابى الحدید مىنویسد: «مهمترین سبب در اعراض عرب از امیرالمؤمنین(ع) مسئله مالى بود، زیرا علی(ع) شخصى نبود که کسى را بىجهت بر دیگرى برترى دهد، عرب را بر عجم تفضیل بخشد همانگونه که پادشاهان چنین مىکردند. او کسى بود که هرگز اجازه نمىداد تا شخصى به جهات خاصّ به او متمایل گردد...».( شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 197)
او نیز از هارون بن سعد نقل مىکند که عبداللَّه بن جعفر بن ابىطالب به علی(ع) عرض کرد: اى امیرالمؤمنین! از تو مىخواهم که دستور دهى به من کمکى شود، به خدا سوگند که هیچ نفقهاى ندارم جز اینکه مرکب خود را بفروشم تا با آن امور معاش خود را بگذرانم.
حضرت فرمود: «نه به خدا سوگند، من چیزى را براى تو نمىیابم جز آن که تو عمویت را امر کنى تا سرقت کرده و از آن به تو چیزى بدهد».( همان، ص 200)
همو مىگوید: «از جمله منحرفین از علی(ع) انس بن مالک است، کسى که مناقب آن حضرت را کتمان کرده و به خاطر میل به دنیا کمک به دشمنان آن حضرت نمود...».( همان، ج 4، ص 174)
عامل چهارم: دشمنى با بنى هاشم
تاریخ گواهى مىدهد که قریش زمان رسول خدا(ص) عداوت و دشمنى خاصى با بنىهاشم داشت. تا هنگامى که آن حضرت زنده بود از هیچ آزار و اذیتى فروگذار نکرد؛ زیرا بعد از ظهور اسلام و دعوت پیامبر به دین جدید مشاهده کردند که با خسارت عظیمى از ناحیه او و دینش مواجه شدهاند، خصوصاً آن که هدف اصلى این دین بر قلع و قمع بت پرستى و اعتقادات آنان برپا شده است. آنان مشاهده مىکردند که روز به روز محمّد(ص) در قلوب مردم نفوذ کرده و مردم به او و دین و آیینش جذب مىشوند و در مقابل آنها جبههاى عظیم تشکیل دادهاند. لذا کینه آن حضرت را به دل گرفته در صدد جبههگیرى با او برآمده و شدیداً به مقابله پرداختند.
عباس بن عبدالمطلب روزى در حالى که غضبناک بود بر رسول خدا(ص) وارد شد. حضرت به او فرمود: چه چیز تو را به غضب درآورده است؟ عرض کرد: اى رسولخدا! ما چه کردهایم با قریش که هرگاه به خودشان مىرسند با روى باز همدیگر را در آغوش مىگیرند ولى هر گاه با ما ملاقات مىکنند طور دیگرى معامله مىکنند؟
راوى مىگوید: در این هنگام بود که رسول خدا(ص) به حدّى غضبناک شد که صورتش قرمز گشت، آنگاه فرمود: قسم به کسى که جانم به دست اوست در قلب کسى ایمان داخل نمىشود تا این که شما را به خاطر خدا و رسولش دوست بدارد...( ینابیع المودة، ج 1، ص 53)
رسول خدا(ص) از آنجا که براى پیشبرد اهداف الهى خود مجبور بود تا با آنان مقابله کند، لذا در این راستا از علی(ع) کمکهاى فراوان گرفت. برخى از آنان که اقوام و افراد عشیره خود را در جنگها از دست داده بودند کینه و خشم خود را بعد از وفات پیامبر(ص) بر على بن ابىطالب ریخته و از او قصاص نمودند، و نگذاشتند تا به حقّى که خداوند براى او معیّن کرده بود برسد.
عمر بن خطاب در مناظرهاى که با ابن عباس دارد در آخر آن مىگوید: «به خدا سوگند همانا على پسر عمویت از همه به خلافت سزاوارتر است، ولى قریش تحمّل او را ندارد».( تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 137 ؛ کامل ابن اثیر، ج 3 ص 24)
انس بن مالک مىگوید: «با رسول خدا و على بن ابىطالب بودیم گذرمان به باغى افتاد، علىّ عرض کرد: اى رسول خدا! آیا نمىبینى که این باغ چقدر زیباست؟ پیامبر فرمود: باغ تو در بهشت از این بهتر است. انس مىگوید: ما بر هفت باغ گذر کردیم، و این سؤال و جواب در آنها تکرار شد. رسولخدا(ص) ایستاد و ما نیز توقف نمودیم، آنگاه سر خود را بر على گذاشت و شروع به گریه نمود. علی(ع) عرض کرد: اى رسول خدا! چه چیز تو را به گریه درآورد؟ پیامبر فرمود: کینهها در سینههاى قومى که آنها را بر تو آشکار نمىسازد تا من از دنیا بروم...».( شرح ابن ابى الحدید، ج 4، ص 107)
پیامبر در حدیثى خطاب به علی(ع) کرده و فرمود: «همانا امت زود است که بعد از من بر تو حیله کنند».( مستدرک حاکم، ج 3، ص 150، ح 4676)
و نیز خطاب به علی(ع) فرمود: «آگاه باش همانا زود است که بعد از من مشکلاتى خواهى دید. علی(ع) عرض کرد: آیا در سلامت دینى هستم؟ پیامبر(ص) فرمود: آرى در سلامت دینى خواهى بود».( همان، ص 151، ح 4677)
عثمان روزى خطاب به علی(ع) کرده و گفت: «چه کنم اگر قریش تو را دوست ندارد، زیرا تو کسى هستى که از آنان در جنگ بدر هفتاد نفر را به قتل رساندى».( شرح ابن ابى الحدید، ج 9، ص 23)
امام علی(ع) به خداوند عرضه مىدارد: «بار خدایا! به تو از قریش شکایت مىکنم، آنان انواعى از شرّ و خدعه در سر داشتند که بر رسولت پیاده کنند ولى از آن عاجز ماندند و تو بین آنان با نیاتشان حائل شدى، بعد از پیامبر(ص) دور مرا گرفتند و نیت شوم خود را بر من جارى ساختند. بار خدایا! حسن و حسین را حفظ گردان، و تا زندهام آنها را از گزند قریش مصون دار، و هنگامى که جانم را گرفتى تو بر آنان مراقب باش و تو بر هر چیز شاهدى».( همان، ج 20، ص 298، رقم 413)
شخصى به امام علی(ع) عرض کرد: خبر بده مرا، اگر پیامبر فرزند پسرى داشت که به حدّ بلوغ و رشد رسیده بود آیا عرب امر خلافت را به او واگذار مىکرد؟
حضرت فرمود: «هرگز، بلکه اگر آن تدبیرى که من انجام دادم انجام نمىگرفت عرب او را مىکشت. عرب نسبت به کار محمّد کراهت داشت، و از آن چه خداوند به فضلش به او داده بود حسد مىورزید...».( همان، رقم 414)
اکثر مسلمانان بعد از وفات رسول خدا(ص) از نص غدیر اعراض نموده و آن را انکار کرده یا به فراموشى سپردند در حالى که قرآن مردم را به متابعت از آن دعوت کرده بود، و در نتیجه گرفتار مشکلات و مصیبتهاى فراوانى شدند.
1 - خداوند متعال مىفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ»؛ «اى کسانى که ایمان آوردهاید دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامى که شما را به سوى چیزى مىخواند که شما را حیات مىبخشد.»( سوره انفال، آیه 24)
2 - و نیز مىفرماید: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً»؛ «هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش امرى را لازم بداند، اختیارى [در برابر فرمان خدا] داشته باشد، و هر کس نافرمانى خدا و رسولش را کند به گمراهى آشکار گرفتار شده است.»( سوره احزاب، آیه 36)
3 - و نیز مىفرماید: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ»؛ «پروردگار تو هر چه مىخواهد مىآفریند، و هرچه بخواهد برمى گزیند، آنان [در برابر او] اختیارى ندارند.»( سوره قصص، آیه 68)
اعتراف اهل سنت به عواقب انکار نصّ
طبیعى به نظر مىرسد که انکار نصّ شرعى و الهى بر امام معصوم و واگذارى آن بر امت داراى عواقب و خطراتى خواهد بود که از روشنفکران اهل سنت نیز پوشیده نمانده است. اینک به نقل برخى از عبارات آنها مىپردازیم:
1 - دکتر احمد محمود صبحى
او مىگوید: «نحوه فکر اهل سنت در مسئله سیاست و اصول حکم یا به تعبیرى جامعتر نظام بیعت، بسیارى از چالشها را ایجاد نمود. سه خلیفه اوّل هر کدام به طریقى بر خلاف طریق دیگرى حکم کردند، حال چگونه ممکن است که رأى اسلام را از عملکرد گوناگون آنان استنباط کرده و جمهور مسلمین بر آن اتفاق داشته باشند».( نظریة الامامة لدى الشیعة الاثنى عشریة، ص 501)
او نیز مىگوید: «هنگامى که معاویه به فکر افتاد تا خلافت را از بعد خودش براى فرزندش یزید به ارث گذارد در نظام اسلامى بدعت گذارده و در آن تقلید جدیدى ایجاد نمود که با آن سنت سلف را تغییر داد، و خلافت را شبیه پادشاهان فارس و بیزنطىها نمود، و خلافت را -آن گونه که جاحظ گفت- به پادشاهى قیصر و کسرى تبدیل نمود».( النظم الاسلامى نشأتها و تطوّرها، ص 267)
او نیز مىگوید: «هر چه که به اسم اسلام از تسلّط و زور در عصر خلفاء جائر اتفاق افتاد دین خدا از آن متبرّى است، و گناه آن تا روز قیامت به گردن کسانى است که چنین حکومتى داشتند».( همان، ص 279)
2 - جاحظ
او در عین حال که از طرفداران عثمان است به روش معاویه در حکومتدارى اعتراض کرده و مىگوید: «...معاویه در حکومت طریقه استبداد را پیش گرفت، و بر بقیه اعضاى شورا و بر جماعت مسلمین از انصار و مهاجرین در سالى که آن را «سال جماعت» نامیدند استبداد به خرج داد. سالى که سال جماعت نبود بلکه سال تفرقه و قهر و جبر و غلبه بود. سالى که در آن امامت به پادشاهى کسروى منتقل شد و خلافت منصبى قیصرى گشت...».( رسائل جاحظ، ص 297-292، رساله یازدهم)
3 - ابن قتیبه
او مىگوید: «جهمیّه و مشبّهه در تأخیر علىّ -کرّم اللَّه وجهه- غلوّ کرده و حقّش را ضایع کردند و در گفتار خود لجاجت به خرج دادند گرچه تصریح به ظلم خود نکردند و خون او را بدون حقّ و از روى تعدّى بر زمین ریختند... و او را به جهت جهلشان از امامت امامان خارج کرده و در جمله امامان فتنهگر قرار دادند، و بر خلافت او به جهت اختلاف مردم اسم خلافت نگذاشتند و در عوض یزید بن معاویه را به جهت اجماع مردم بر او مستوجب خلافت دانستند...».( الاختلاف فى اللفظ و الردّ على الجهمیّة و المشبّهة، ص 49-47)
4 - مقریزى
او مىنویسد: «خدا و رسولش راست گفتهاند که بعد از رسول خدا(ص) خلفائى خواهند آمد که به هدایت و دین حقّ قضاوت نمىکنند و سنتهاى هدایت را تبدیل مىنمایند...».( النزاع و التخاصم، ج 12، ص 317-315)
5 - ابن حزم ظاهرى
او مىگوید: «یزید فرزند معاویه در اسلام آثار قبیحى را از خود بجا گذارد: اهل مدینه و بزرگان قوم و بقیه صحابه را در روز حرّه در آخر دولتش به قتل رسانید، و حسین و اهل بیتش را در اول دولتش به قتل رسانید. و ابن زبیر را در مسجدالحرام محاصره کرد و حرمت کعبه و اسلام را بر پا نداشت...».( جمهرة انساب العرب، ص 112)
او نیز در «المحلّى» مىگوید: «پادشاهان بنى امیه تکبیر را در نماز اسقاط کردند و خطبه نماز عید فطر و قربان را مقدم داشتند تا آن که این مطلب بر روى زمین پخش شد. لذا صحیح است که بگوییم عمل هیچ کس به جز رسول خدا حجّت نیست».( المحلّى، ج 1، ص 55)
6 - ابوالثناء آلوسى
او در تفسیر آیه شریفه: «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتی أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبیراً»؛ «و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم، فقط براى آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره درخت نفرین شده را که در قرآن ذکر کردهایم. ما آنها را بیم داده [و انذار] مىکنیم، اما جز طغیان عظیم، چیزى بر آنها نمىافزاید!»( سوره اسراء، آیه 60). روایاتى از ابنجریر از سهل بن سعد، و از ابنابىحاتم و ابنمردویه و بیهقى در «الدلائل» و ابنعساکر از سعید بن مسیّب، و روایت ابنابىحاتم از یعلى بن مرّه و از ابنعمر، درباره خواب پیامبر(ص) نقل کرده که بنىامیه از منبر او همانند بوزینه بالا مىرفتند. این خواب بر او دشوار آمد و خداوند این آیه را نازل کرد...( تفسیر آلوسى، ذیل آیه)
7 - دکتر طه حسین مصرى
او در کتاب «مرآة الاسلام» مىگوید: «...خداوند مکه را در قرآن حرمت داده و نیز مدینه پیامبر(ص) را محترم شمرده است، ولى بنىامیه مدینه و مکه را مباح کردند. از یزید بن معاویه شروع شد که او سه بار مدینه را مباح کرده و غارت نمود. عبدالملک بن مروان نیز به حجاج بن یوسف اجازه داد تا مکه را مباح گرداند و چه جنایاتى که در آنجا انجام داد. همه اینها براى این بود که بلاد مقدّس براى فرزندان ابىسفیان و بنىمروان خاضع گردد. ابن زیاد با امر یزید بن معاویه کشتن حسین و فرزندان و برادرانش و به اسارت گرفتن دختران رسولخدا(ص) را مباح کرد... مال مسلمانان ملک خلفا شد و آن گونه که دوست داشتند انفاق مىنمودند نه آنگونه که خدا دوست مىداشت...».( مرآة الاسلام، ص 270-268)
او نیز مىگوید: «طغیان و سرکشى اصلى از اصول حکم بین شرق و غرب عالم شد. زیاد و فرزندانش در روى زمین فساد مىکردند تا حکومت را براى بنى امیه قرار دهند، و بنى امیه براى آنان این فساد را مباح کرده بود. و حجاج بعد از زیاد و فرزندش وارد عراق شد و عراق را پر از شرّ و منکر نمود».( همان، ص 272)
او نیز در کتاب «الفتنة الکبرى» مىگوید: «علىّ نزدیکترین مردم به پیامبر(ص) بود. او تربیت شده پیامبر(ص) و جانشین او بر ودیعهاش بود. او به حکم عقد اخوّتى که با پیامبر بسته بود برادر او بود. او داماد پیامبر(ص) و پدر ذرّیه رسول(ص) بود. او صاحب پرچم پیامبر(ص) و جانشین او در بین اهلبیتش بود. و به نصّ حدیث نبوى منزلتش نزد پیامبر همانند منزلت هارون نزد موسى است. اگر تمام مسلمانان چنین مىگفتند و به حکم این مطلب علىّ را انتخاب مىنمودند هرگز از حقّ دور نمىشده و منحرف نمىشدند...
و همه چیز نشانگر کاندیداتورى على بر خلافت بود... خویشاوندى او با پیامبر(ص)، سابقه او در اسلام، جایگاه او در بین مسلمین، بلاهاى حسنى که در راه خدا کشیده، و سیره او که هرگز در آن انحراف و اعواج نبوده است و شدّتش در دین و فقاهت و فهمش نسبت به کتاب و سنت و استقامت رأیش، همگى زمینه ساز امامت و خلافت او بود... بنى هاشم از امر خلافت به طور عمد دور شدند و قریش بودند که آنان را چنین کردند، زیرا از آن مىترسیدند که براى بنىهاشم جماعتى جمع شود، و نمىخواستند که خلافت به دست قبیلهاى دیگر غیر از قبیله خودشان قرار گیرد».( الفتنة الکبرى، ج 1، ص 152)
او نیز مىگوید: «هر چه مردم درباره معاویه بگویند ولى او فرزند ابوسفیان رهبر مشرکان در جنگ احد و خندق است. او فرزند هند است که باعث قتل حمزه بود، که شکم او را دریده و جگر او را بیرون آورد، امرى که نزدیک بود پیامبر از آن جان تهى کند...».( همان، ج 2، ص 15)
8 - مورّخ مشهور سید امیر على هندى
«حکومت بنى امیه تنها اصول خلافت و تعلیمات آن را تغییر نداد بلکه حکومت آنان منجرّ به واژگون شدن اساس مبدأ اسلام شد».( مختصر تاریخ العرب و التمدن الاسلامى، ص 63)
او در جایى دیگر مىگوید: «با به دست گرفتن خلافت توسط معاویه در شام حکومت بتپرستى سابق باز گشته و جاى دمکراسى اسلامى را گرفت...».( روح الاسلام، ص 296)
و در جایى دیگر مىگوید: «و این چنین بت پرستى مکه بازگشته و سر از شام درآورد».( همان، ص 300)
او نیز مىگوید: «بنى امیه به جز عمر بن عبدالعزیز اهل بت پرستى بوده و به مراعات نکردن شرع و ارکان دین مباهات مىکردند، همان دینى که اعتراف به داشتن آن مىکردند... آنان کرسى خلافت را با جرائم دو چندان خود ملوّث نمودند و در دریاهاى خون غوطهورساختند...».( همان، ص 301)
9 - دکتر احمد امین مصرى
او در کتاب «ضحى الاسلام» مىگوید: «...نظر اهل سنت به خلافت متعادلتر و قوىتر و نزدیکتر به عقل است! گر چه باید آنان را مؤاخذه شدید نمود بر این که نظریه خود را به طور محکم و قوى پیاده نکردند، آنان امامان خود را به طور صریح انتقاد نکردند، و هنگامى که ظلم نمودند در مقابلشان نایستادند، و هنگامى که ستم کردند آنان را در راه مستقیم قرار ندادند، و احکامى را که بتواند جلوى ظلم خلیفه را بر امت بگیرد وضع نکردند، بلکه در مقابل آنها تسلیمى داشتند که ناخوشایند بود، و لذا آنان بزرگترین جنایت را بر امت وارد ساختند».( ضحى الاسلام، ج 3، ص 225)
او نیز در کتاب «یوم الاسلام» مىگوید: «رسول اسلام در آن مرضى که با آن از دنیا رحلت نمود اراده کرد که متولّى امر مسلمین بعد از خود را تعیین کند آنجا که بنابر نقل صحیحین فرمود: بیاورید تا نامهاى بنویسم که بعد از من گمراه نشوید... ولى آنان امر خلافت را براى هر کسى از مسلمانان که قصد داشته باشند قرار مىدهند، و لذا تا این زمان در امر خلافت اختلاف وجود دارد. اسلام در عصر رسولخدا(ص) قوىّ و متین بود ولى چون از دنیا رحلت نمود معرکههاى خانمانسوز شروع شد».( یوم الاسلم، ص 41)
او نیز مىگوید: «از مظاهر خلاف، اختلافى بود که صحابه در مورد متولّى امر خلافت بعد از رسولخدا(ص) پیدا کردند، و این خود ضعف لیاقت آنها را مىرساند، زیرا قبل از آن که پیامبر(ص) دفن شود اختلاف نمودند...».( همان، ص 53)
او نیز در کتاب «فجرالاسلام» مىنویسد: «چون بنى امیه خلافت را به دست گرفتند عصبیت همانند عصر جاهلیت به حال خود بازگشت».( فجرالاسلام، ص 79)
10 - دکتر على سامى نشار
او مىگوید: «...خلیفه دمشق گوشهایش در جاهلیت اولى از صوت کنیزان و مغنّیان و آلات لهو و لعب پر شده بود. او به طور علنى و مخفیانه مرتکب گناه مىشد... و فحشاء را بین مردم گسترش مىداد...».( نشأة الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج 1، ص 229)
او نیز مىنویسد: «ابوسفیان عقیده کفرآمیزش را هنگامى که عثمان بن عفان به حکومت رسید ابراز داشت، آن جا که گفت: حکومت بعد از تیم وعدى به شما رسید، پس به مانند کره آن را دست به دست کنید و میخهاى آن را در بنىامیه قرار دهید، زیرا خلافت ملک و حکومت است و من نمىدانم که بهشت و دوزخى باشد( النزاع و التخاصم، ص 31). و عثمان گر چه او را طرد نمود ولى چیزى نگذشت که ریسمانهاى این خانواده کافر بر جایگاههاى خلافت قرار گرفت، و زمانى که این خانواده متولّى امر حکومت شدند نفسهاى مسموم آنها در بیشتر احیان ظاهر شد».( نشأة الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج 1، ص 198)
او نیز مىگوید: «من معاویه را از سمّ دادن به حسن(ع) تبرّى نمىکنم، زیرا این مرد ابداً مسلمان تامّ نبود، بلکه به تمام معناى کلمه جاهلى بود که استعداد ارتکاب هر گونه گناهى در راه فرزندش یزید را داشت. این مردى که آزاد شده در فتح مکه بود مُرد بعد از آن که برخى از بزرگان صحابه همچون حجر بن عدى و اصحابش را به نحو مرگ صبر به قتل رسانید. او مُرد بعد از آن که از مردم براى فرزندش یزید بیعت گرفت، و لذا امر خلافت به پادشاه جاهلى منتقل شد که با آن