بانک سوال
- اگر به انسان تهمتی بزنند که به واسطهء آن , زندگی انسان 180درجه تغییر کند, چگونه می توان آن را جبران کرد؟ اصولاً تکلیف چیست وچه باید کرد؟
- این جانب غالب اوقات به خاطر حواس پرتی , وقتی که جنسی را به نسیه می فروشم ,فراموش می کنم در دفتر بنویسم یا اگر نوشتم , بعد از چند روز مشتری می گوید: پول را پرداخت کرده ام و من مجبورم قبول کنم . لطفاً در این مورد راهنمایی ام کنید؟
- چگونه می توان در عمل به سعادت و کمال رسید؟
- برای این که مشکلات جسمانی مشکلات معنوی تبدیل نشود چه باید کرد؟
- در مسائل اعتقادی دچار تردید شده ام * لطفا مرا راهنمایی کرده و چند کتاب در این زمینه معرفی کنید.
- احساس می کنم از خدا دورم با اینکه می دانم مورد عنایت اویم راهنمایی ام کنید؟
- مبسوط.
- یک انسان اسلامی برنامه زندگی خود را به چند بخش تقسیم می کند ؟
- انسان برای این که فقط به هدف نهایی خودش در زندگی فکر کند و به فرعیات و چیزهای دیگری دل نبندد چه کارهایی لازم است؟
- مشاور عزیز به من می گویند که جادو شده ام که با وجود موقعیت خوبم هیچ خواستگاری ندارم در ضمن زن دایی و زن عمویم که دشمنی خانوادگی با ما دارند اهل جادو و جنبل هستند از طرفی حدیث پیامبر را می بینم که می گوید کسی که اعتقاد داشته باشد که جادو شده است و نزد جادوگر برود از امت من نیست به من بگوئید چه کنم که واقعأ برایم ثابت شود که جادو شده ام یا نه؟ آیا می توانیم به کسانی که ادعا می کنند جادو را باز می کنند مراجعه کنیم؟ قابل ذکر است که خاله ها و خواهرانم نیز همین وضعیت را دارند در حالی که دخترانی در فامیلمان هستند که هیچ جنبة مثبتی شاید نداشته باشند ولی همسران خوبی دارند و همه می گویند آن پسرها را چیز خور کرده اند ما چه کنیم که از این بلایا در امان باشیم؟
- بعنوان یک فرد به ظاهر مسلمان متاسفانه باید بگویم که بسیاری از مسائل اسلام را درک نکرده ام،و تصمیم دارم بازنگری مجددی بر تمامی مطالبی که تحت عنوان اسلام یاد گرفته ام داشته باشم پیشنهاد شما چیست؟ با عرض پوزش از اینکه نامه ام طولانی شد امیدوارم اعمال همه مورد قبول درگاه ایزد منان باشد.
- من برای بررسی یک مشکل با شما مشاوره می کنم که مرا بسیار رنج می دهد و زندگی مرا از حالت عادی خارج می کند خانواده ما مشکل بزرگی دارند و آن این می باشد که ما پنج خواهر ازدواج نکرده می باشیم که من کوچکترین آنها می باشم و حرف و زخم زبانهای مردم و غیره ... مرا به شدت آزار می دهد و خواهری بزرگتر اجازه ازدواج به ما نمی دهند و خودشان نیز حاضر به قبول شرایط زندگی مان نمی شوند و هر چقدر ما به آنها صحبت می کنیم به هیچ عنوان در آنها تأثیری نمی گذارد و پدرمان نیز امسال فوت کرده و مادرمان نیز ظاهرأ درباره مشکل ما زیاد صحبت نمی کند و ظاهرأ بی توجه است و اگر شرایطی برای ازدواج پیش می آید به هیچ عنوان سر هم نمی آید ما زیاد نذر و نیاز کرده ایم ولی قبول نمی شود من هم دوست دارم مثل خیلی جوانها حیات طیبه و همراه با آرامش داشته باشیم و همه جوانهای با ایمان شوم و این فقط در حد آرزوست و راستی نمی دانم چه کنم و ما هر چقدر تقلا نیز می کنیم فایده ای ندارد البته ممکن است این ریشه در گذشته و اشتباهات زیاد ما داشته باشد ولی من هم دوست دارم بر طبق سنتی که سرنوشت تغییر می کند سرنوشت خود را که به گمانم سیاه می باشد تغییر دهم لطفأ مرا راهنمایی کنید.
- آقا جان تاکنون 22 سال از عمرم گذشته و در خواب و بی خبری هم گذشته. آقا جان دلم داره فریاد می کشه دیگه حاضر نیست که این وضعیت را تحمل کنه، دیگه از دستم بستوه آمده، فریاد می زنه، میگه بس کن تا کی می خواهی اینطور بی عار و بیحال زندگی کنی؟ تا کی می خواهی سرگردان باشی؟ تا کی می خواهی سرگرم هیچ و پوچ باشی؟ تا کی می خواهی نسبت به خودت و پیرامونت بی تفاوت باشی؟ بخدا داره گریه می کنه ولی نمی دانم چکار کنم هر کاری می کنم نمی تونم راهی پیدا کنم گاهی یه کارایی می کنم ولی چند قدم که جلو می رم از همه طرف شبهه و شک ، به طرفمم سرازیر میشه و مرا خورد می کنه چون هیچ چیزی برای مقابل با آنها ندارم نمی توانم از خودم دفاع کنم و گاهی هم که این چیزا دست از سرم بر می دارند من دیگه حال راه رفتن ندارم. آخر چکار کنم؟ چطور زندگی کنم؟ دوتام و هم اتاقیهام هم خسته شدن از دستم چرا؟ آخه یه روز می بینی خوشحال و شادم اما یه روز ناراحت و غمگین. به چه خاطر حالا اینطوری ام نمی دانم فلسفه برای زندگی در دست ندارم. پس هر روز یه طوری ام گاهی شاد و گاهی ناراحت. دیگه از دست خودم خسته شدم. از اینکه شخصیت ثابتی ندارم خسته شدم از اینکه بی هدفم و در کارهام بی فکر و بی بصیرتم خسته شدم. هیچ کاری را اصولی انجام نمی دم. برنامه ای برای زندگی آینده ام ندارم. هنوز از اعتقاداتم سر در نیاورده ام تلاش دست و پا شکسته ای هم انجام دادم ولی فکر کنم از راهش وارد نشدم و شکست خوردم. آقا جان از این کفران نعمت دیگه خسته شدم می خواهم ز هر چی گناه کردم توبه کنم و بر گردم طرف خدا جان، تا شاید گذشته سیاهم را جبران کنم. و یک بنده خوبی بشم. راستی می دانید چطور سرم به سنگ خرد! یه روز رفتم کتابخونه و دنبال یک کتابی می گشتم. خدا خواست و یه کتابی از آقا که بیاناتشان را، جمع آوری کرده و بصورت یک کتاب درآورده بودند را برداشتم و خواندم. ایشان فرمودند (در آن کتاب البته مضمون بیاناتشان این بود): «جوان یک ستاره درخشان در جیبش دارد که بسیار درخشان و خوش طالع است اگر جوان این چیز قیمتی و بی نظیر را در وجودش حس کند فکر کنم ان شاء الله از آن خوب استفاده خواهد کرد.» و در ادامه دادند تا اینکه فرمودند: «اگر او این سه خصوصیت بارز را مشخص کند و با تقوا هدایت کند موفق خواهد شد و آن سه خصوصیت 1) انرژی 2) امید 3) ابتکار ...» و در یک قسمت از همان کتاب در پاسخ به سئوالی فرمودند: «شما باید خودتان الگویتان را پیدا کنید و خصوصیات اصلی آن شخصیت را بیابید و در مواجهه با مسایل بر اساس آن عمل کنید.» بعد از این ماجرا، فکر افتادم و رفتم دنبال الگو و آن سه ویژگی که فرمودند. چکار بکنم، چه کار نکنم تا اینکه این نامه را برای شما فرستادم ان شاء الله شما مرا راهنمایی کنید. تا با خواست خدا من هم بتوانم به این شخصیت مورد علاقه خودم یعنی حضرت ابراهیم(ع) کربلائی برسم لطف کنید راجع به این موضوعات توضیح مفصلی برایم بدهید.
- لازمه یک خانم خوب بودن در دوران تجرد و بعداً تأهل چیست، خصوصیات بارز و خوب.
- آیا مبارزه با امیال درونی باعث بیماری های روانی نمی شود؟
- مدتی است که اکثر دوستان دور و بر بنده متأهل شده اند و من هم مدتی است در فکر ازدواج افتاده ام اما به هیچ عنوان نه آمادگی و نه قصد آن را دارم چرا که هدف بنده ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر است اما این موضوع همانند شکی هر از چندگاه فکر مرا مشغول می کند. برای رهایی از این تفکرات چه باید بکنم؟
- مهمترین هدف زندگی؟
- ما جوانها را که در شرف ازدواج هستیم راهنمایی کنید و ما باید چه کار کنیم تا در مسیر اسلامی حرکت کنیم اگر در این زمینه کتاب خاصی هست به ما پیشنهاد کنید ؟
- خواهری دارم که در مورد مسایل مختلف فکر می کند اینکه اگر همه عقل دارند چرا یکی درس خوان و دیگری درس نخوان است چرا کسی عاشق دیگری می شود چرا برادر ما عاشق کسی می شود .و فکر خود را به آن مشغو ل کرده است و اعصابش کاملا خرد می شود و دنبال جواب برای خود می گردد از شما راهنمایی می خواهیم؟
- دختری 23 ساله هستم در دوران دانشجویی خود یکی از دوستان صمیمی ام می خواست عکسهای خانوادگی ام را ببیند برای همین من هم به او اطمینان کردم و عکسهایم را به او نشان دادم ولی چون در سر کلاس بودیم او عکسهای مرا داخل جزوه هایش گذاشت و آخر ساعت هم از من زودتر از کلاس بیرون آمد و من دیگر نتوانستم از او عکس هایم را بگیرم و چند روز بعد با من تماس گرفتند من به او گفتم اگر می توانید عکس هایم را بیاورید و او هم گفت عکسهای شما دست برادرم است و اصلا هم نمی دهد که به شما بدهم و گفت که برادرم گفته که با من ازدواج می کنی و چون او پسری بیکار بود و آدم خوبی نبود من هم گفتم من هنوز قصد ازدواج ندارم و جواب رد به او دادم که باز دوباره من دوستم را در دانشگاه دیدم و گفتم تو را به خدا عکس هایم را بیاور و او گفت برادرم گفته اگر با من ازدواج نکنی عکسهایت را به برادرهایت و پدرت نشان می دهم و می گویم تو با من ارتباط داشتی و از آن وقت تا به حال به هر دری می زنم که بتوانم عکسهایم را از آنها بگیرم نمی توانم و این سئوال هم برایم پیش آمده که عکسهای من که در دست آن آقاست چون بی حجاب هستم آیا هرموقع که آن آقا به عکسهای من نگاه می کند آیا من هم دچار گناه می شوم و هر موقع که می خواستم موضوع را به پدرم بگویم یک ترس عجیبی در وجودم است که نمی توانم بگویم مرا راهنمایی کنید.
- من در دوران دبیرستان به دروس متون اسلامی علاقه مند بودم ولی با ورود به دانشگاه و با توجه به رشته ورودیم تا حد زیادی از این دروس فاصله گرفتم هر چند به رشته کنونی ام علاقه مندم ولی علاقه دارم دروس متون دینی را نیز مطالعه کنم. من را راهنمایی کنید که به کجا بروم و به چه کسی رجوع کنم یا چه کتابهایی را مطالعه کنم .کدام دروس حوزوی را بخوانم که در زمینه معرفتی پیشرفت کنم. البته هدف اصلی من این است که معرفتم نسبت به دین بالا رود .
- مبسوط
- در یک مراسم پرفیض عزاداری امام حسین در ماه صفر سال 83 با خدا عهد بستم که چادری شوم اما موفق به انجام این کار نشدم خودم هم به دلایلی فقط تصمیم گرفتم با رعایت حجاب ،مانتو بپوشم اما احساس می کنم به عهدی که با خدا بستم بی وفایی نمودم و شدیدا عذاب وجدان دارم مرا راهنمایی کنید.
- من دانشجوی رشته پرستاری می باشم و 21 ساله می باشم در شکل بسیج دانشجویی فعالیت دارم به مسائل مذهبی خیلی عقیده دارم و بسیار هم دوست دارم در این زمینه فعالیت کنم ولی مدتی است که بی انگیزه شده ام و احساس می کنم دنیا خیلی تکراری شده است هر چند در کارهایم تنوع و تغییر ایجاد می کنم ولی باز این احساس وحشتناک را نمی توانم از خود دور کنم و همیشه این سوال را از خود می کنم که «حالا من درسم را بخوانم خوب؟ آخرش چی» یا می میرم و در آن دنیا عذاب می کشم یا نه آخرش چی می شه. احساس می کنم خیلی بی هدف شده ام فکر می کنم زندگی مرحله به مرحله طی می شود ولی ان چیزی را که دوست داری به آن نمی رسی؟ در واقع مانند تشنه ای که به دنبال سراب میرود. از همه چیز خسته شده ام تا کی کار تکراری کنم در صورتی که نمی دانم این کارها نتیجه اش چه می شود. در ضمن این احساس حدود یک سال است که در من ایجاد شده است. البته بعد از اینکه به سفر پرخیر و برکت حج عمره رفتم این سوالات بیشتر پررنگتر شد آخه آنجا واقعا یک دنیای دیگری است یه بهشت زمینی کاش همیشه اونجا بودم مرا راهنمایی کنید.
- 1ـ اینجانب سال گذشته برا ی ترک اعتیاد خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم و از حضرت کمک گرفتم مدت یک سال است که از لحاظ جسمی ترک کرده ام ولی از نظر روحی و روانی نتوانسته ام البته از زمانی که از حضرت کمک گرفته ام وقتی بعضا می کشم دچار شکم درد می شوم نه لذت بردن لطفا مرا کاملا راهنمائی کنید؟
- خیلی دوست دارم با ایمان باشم و نمازهایم را اول وقت و با حضور قلب بخوانم اما شرایط روحی و اقتصادی اجاره نمی دهد لطفا مرا راهنمایی کنید
- آیا انسان می تواند همیشه آن گونه که دوست دارد زندگی کند؟
- غریبه و آشنا به خاطر بیماری ام مرا آزار می دهند و هیچ کس مرا درک نمی کند. لطفا بگویید چه کنم ؟
- از ضعف بینایی رنج می برم و احساس می کنم چشمانم رفته رفته کم سو می شود. این وضع مرابیمناک کرده و گاه از درس باز می مانم . چه توصیه ای برای رفع این مشکل دارید؟
- دربارة مشورت از نظر معنا و مفهوم توضیح دهید.

