سوالات سایت نهاد

پرسش و پاسخ دانشجويي

آدرس

http://www.nahad.ir

آخرین بروزرسانی

16 ساعت 48 دقیقه قبل

March 20, 2010

نام پيامبران صاحب كتاب و شريعت را نام ببريد؟

كتاب حضرت موسى(ع) تورات، حضرت عيسى(ع) انجيل، حضرت ابراهيم(ع) صُحُف، حضرت داوود(ع) زبور و حضرت محمد(ص) قرآن است. برخى پيامبران ديگر هم كتاب‏هايى داشته‏اند كه متأسفانه تاريخ آنها را ضبط نكرده است.

آيا الفاظ عربى قرآن نيز از سوى خدا است، يا اين الفاظ از زبان‏پيامبرصلى الله عليه وآله است؟

نزول قرآن به زبان عربى با توجه به مخاطبان نخستين و شخص پيامبرصلى الله عليه وآله - كه عرب زبانند يك جريان طبيعى است و هر سخنورى، مطالب خويش را با زبان مخاطبان مستقيم خود، بيان مى‏كند. خداوند متعال نيز در فرستادن پيامبران و ابلاغ پيام‏هاى خويش، همين رويه را به كار گرفته است.ابراهيم(14)، آيه‏4؛ نگا: مصباح‏يزدى، محمدتقى، قرآن‏شناسى، (تحقيق وتدوين: محمود رجبى)، ص 98. در اين باره، توجه به چند نكته مهم بايسته است: يكم. قرآن كريم اگر چه براى تنزل در اين عالم، نياز به زبان خاص دارد و آن عربى فصيح و مبين است؛ ولى زبان و فرهنگ آن، همان «زبان فطرت» است كه قابل فهم براى همگان است و تنها در اين صورت، مى‏تواند جهانى باشد. اگر فرهنگ قرآن، مربوط به يك نژاد و گروه خاصى بود، هيچ گاه نمى‏توانست جهانى باشد.جوادى آملى، عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، (قم: اسراء)، ج 1، صص 353-355. دوّم. همان طور كه ايجاد حقيقت وحى، اختصاص به ذات خداوند متعال دارد؛ تنزل آن حقيقت به لباس عربى مبين و الفاظ اعتبارى نيز كار او است. نه آنكه فقط معناى كلام و وحى الهى در قلب پيامبرصلى الله عليه وآله تنزل يافته و آن حضرت با انتخاب خود، الفاظى را به عنوان ابزار انتقال آن معارف قرار داده باشد! پس الفاظ قرآن كريم، از سوى خداوند تعيين شده و از همين‏رو آرايش‏هاى لفظى قرآن، يكى از وجوه اعجاز آن است. آيات فراوانى دلالت دارد كه علاوه بر محتوا، الفاظ و عبارت‏هاى عربى قرآن نيز از ناحيه خداوند به پيامبرصلى الله عليه وآله وحى شده است.ابراهيم(14)، آيه 4؛ مريم(19)، آيه 97؛ دخان(44)، آيه‏58؛ اعلى(87)، آيات 17، 18، 22 و 32؛ قمر(54)، آيه 40؛ احقاف(46)، آيه 12؛ فصلت(41)، آيه 2 و 3؛ رعد(13)، آيه 37 و ... . نگا: طباطبايى، سيدمحمدحسين، تفسير الميزان، ج 17، ص 359. بهترين گواه اين مطلب، تفاوت سبك بيان و عبارت‏هاى روايات نبوى، با آيات قرآن كريم است. سوّم. ارتباط الفاظ با معانى، ارتباطى تكوينى و حقيقى نيست؛ بلكه در اثر قرارداد است كه لفظ معينى، نشانه معناى خاصى مى‏گردد. به همين دليل براى يك معناى خاص در اقوام مختلف، الفاظ گوناگونى وجود دارد و نيز يك حقيقت تكوينى همچون وحى، گاهى به صورت عربى مبين، گاهى به صورت عبرى، زمانى به زبان سريانى و ... ظهور مى‏كند. چهارم. اعراب اولين گروه مخاطب پيامبر بودند در نتيجه بايد اين پيام‏را به خوبى درك مى‏كردند. از خصوصيات اين قوم، فرهنگ بومى آنان بود؛ يعنى آنها رنگ فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى ديگر را به خود نگرفته بودند. علاوه بر اينكه در بدترين وضعيت فرهنگى و در گمراهى آشكار به سر مى‏بردند. قرآن با تربيت اين جامعه، ظرفيت‏هاى بالاى سازندگى و تربيتى خود را به نمايش گذاشت تا آنجا كه از همين مردم، جامعه‏اى ساخت كه فرهنگ خود را به مناطق متمدن آن روز جهان (نظير ايران، روم و مصر) صادر كردند. «ويل دورانت» در تاريخ تمدن و «گوستاولوبون» در كتاب تاريخ تمدن اسلام و عرب به اين موضوع پرداخته‏اند. پس حكمت اقضا مى‏كرد تا اصول تربيتى و زبان فطرى قرآن، رنگ و زبان عربى بگيرد؛ هر چند منحصر به عرب زبانان نبود. با توجه به اين نكته، شايد اين پرسش پديدار شود كه: چگونه وحى الهى، از مقام قدسى خداوند - كه جز تكوين صرف چيزى نيست در پوشش الفاظ و كلمات اعتبارى - كه قرارداد محض است درمى آيد؟ در پاسخ گفتنى است: تنزل حقيقت تكوينى قرآن، بايد مسيرى داشته باشد تا در آن مسير، حقيقت قرآن فرود آيد و با اعتبار پيوند بخورد. اين مسير همان نفس مبارك رسول خداصلى الله عليه وآله است كه مى‏تواند بهترين واسطه، براى پيوند امر تكوينى و قراردادى باشد. مانند انسان‏هاى ديگر كه همواره حقيقت‏هاى معقول را از بلنداى عقل، به مرحله تصوّر تنزل مى‏دهند و از آنجا به صورت فعل يا قول، در گستره طبيعت جارى مى‏سازند.جوادى آملى، عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، ص 45-46. بنابراين آنچه قرآن را جهان شمول ساخته است، «زبان فطرى» آن است كه در «زبان عربى» رسا و گويا جلوه‏گر شده است؛ زبانى كه الفاظ آن، ظرفيت نمايش معانى گسترده و پردامنه‏اى را دارا است. ازاين رو آشنايى با زبان عربى و تلاوت قرآن به اين زبان، همچون مدخل ورودى براى نيل به مراتب و مراحل بالاتر اين كتاب بى‏نظير است.

ما وقتي به كسي مي گوييم گناه نكند در عين حال به اين هم اعتقاد داريم كه ابزار گناه هم فراهم نباشد مثلا اگر به كسي بگوييم فيلم مبتذل نبين انتظار

قبل از هر سخن مناسب است که تأملي در اين برداشت خود نماييد که آيا اين تصوري که شما از مسأله داريد تصور صحيحي است يا نه، منشأ تأمل آن است که خداوند ظالم نيست و ابزار ظلم را نيز در اختيار کسي قرار نمي دهد. آنچه را که خداوند خلق فرمود براساس حکمت و مصلحتي بوده که حتي آنچه را که به نظر ما ممکن است وسيله ظلم و ستم باشد اما در خلقت آن نوعي حکمت و مصلحت خوابيده است. نيش عقرب نه از ره کين استاقتضاي طبيعتش اين است به عبارت ديگر ابزار، ابزار است و از اين حيث نه مثبت است نه منفي بلکه نوع بکارگيري آن است که وصف مثبت و منفي آن پيدا مي کند همچنين اگر ابزار با اين ويژگي وجود داشته باشد اما شخص توانايي استفاده از آن را نداشته باشد باز هم مسأله آزمايش انسان ها عبث خواهد بود. لکن اشکال اساسي در نحوه بکارگيري از ابزار و امکانات است. مثلا از چاقو که يک ابزار به شمار مي رود مي توان کارهاي زيادي انجام داد که همه آنها داراي مصلحت هستند و از اين جهت وجود آن نيز ضروري است اما همين چاقو که گاهي براي کندن پوست ميوه ها و يا خرد کردن خوراکي ها و يا بريدن قسمتي از بدن جهت انجام عمل جراحي استفاده مي شود گاهي نيز به وسيله آن شاهرگ حياتي کسي را قطع مي کنند و موجبات مرگ انساني را فراهم مي نمايند در اين صورت کسي چاقو و يا سازنده آن را ملامت نمي کند بلکه استفاده کننده آ ن را سرزنش مي نمايد. خداوند متعال از گوهري واحد، مرد و زن آفريد که بر اثر توالد و تکثير نسل، گسترش يافته اند طبيعي است که خداوند متعال از آفرينش انسان که گل سرسبد مخلوقات است هدفي را دنبال مي کرده است. از اين رو گرايش در اين دو جنس متفاوت قرار داد تا در کنار يکديگر به زندگي بپردازند و تکامل يابند و براي اين که هر کدام از زن و مرد بتوانند به وظايف خويش عمل نمايند مسؤوليت ها و تکاليفي را به عهده آنان قرار داده است به يکي قدرت تعقل بيشتر و حزم و دورانديشي بخشيد و ديگري را سرشار از احساسات و عواطف و مهر و محبت قرار داد. يکي را مسؤول تأمين زندگي قرار داد و ديگري را مسؤول پرورش فرزند و ايجاد امنيت و آسايش در محيط خانه و خانواده. بديهي است که هر مسؤوليتي، علاوه بر توانايي لازم، امکانات و ابزاري لازم دارد و اگر کسي از اين امکانات و يا از اين مسؤوليت ها سوء استفاده کند دليل بر اين نيست که خداوند ابزار ظلم را در اختيار وي قرار داده و يا او را توانمند ساخته است. همچنين تقسيم مسؤوليت ها دليل بر ضعف يکي و قوت ديگري و يا وابستگي يکي بر ديگري نيست زيرا خداوند متعال براساس حکمت و مصلحت و نيز ويژگي هاي هر کدام از دو جنس زن و مرد، مسؤوليت هايي به عهده آنان گذاشته است؛ يعني اگر مرد قدرت بدني بيشتري دارد، زن نيز از مهر و عطوفت و صبر و حوصله بيشتري برخوردار است و اين به خاطر آن است که وظيفه مرد کار کردن و تأمين معاش خانواده است که طبيعتا قدرت بدني بيشتري مي طلبد و وظيفه زن مادر بودن است که طبيعتا مهر و عاطفه و صبر و حوصله بيشتري مي طلبد. اين که مرد به اندازه زن از احساسات و عاطفه زيادي برخوردار نيست دليل بر ضعف وي نيست و يا اگر زن از توانايي جسمي کمتري برخوردار است دليل بر ضعف وي نيست چه آن که اقتضاي طبيعت هر کدام چنين است. بنابراين خداوند متعال به مقتضاي جنسيت هر يک از زن و مرد وظيفه اي به آنان محول کرده است تا بتوانند در کنار يکديگر با تفاهم و تعامل بيشتري به زندگي خويش ادامه دهند حال اگر کسي از دارايي خويش سوء استفاده نمود و در حق ديگري ظلم کرده، مرتکب معصيت شده است و خداوند نه تنها خودش ظالم نيست و هيچ ظلمي نمي کند بلکه ظلم و ظالم را نيز دوست نمي دارد و آنان را مجازات خواهد نمود.

چگونه مى‏توان از ابتلاء به شرك در زندگى جلوگيرى كرد؟

بايد دانست در يك تقسيم‏بندى كلى دو نوع شرك داريم: 1- شرك اعتقادى، 2- شرك عملى. آنچه آمرزيده نمى‏شود، شرك اعتقادى به معنى شريك قرار دادن براى خداوند در نظام هستى است كه از آن به شرك «جلى و آشكار» تعبير مى‏شود و گروه مشركان را نيز شامل مى‏شود. اما آنچه برخى مسلمانان و خداپرستان گاهى به آن دچار مى‏شوند «شرك عملى» به معناى عدم اخلاص در نيت و رفتار و تكيه بر غيرخدا در امور زندگى است كه از آن به «شرك خفى و پنهان» نيز تعبير مى‏شود. اين نوع شرك قابل آمرزش است و به هر مقدار آدمى با توبه و انابه و توكل به خدا در مسير اخلاص گام بردارد. رهايى او از اين نوع شرك موجب كسب «درجات بهشت» مى‏شود و از «دركات جهنم» نجات مى‏يابد.

در مورد جهاني سازي و جهان شدن و عقايد مخالفان و موافقان آن توضيح دهيد ؟

شناخت دقيق جهانى‏سازى و دهكده جهانى در فرايند شناخت دقيق جهانى‏شدن ابعاد و تفاسير مختلف آن ميسر مى‏باشد: تعبير «جهانى‏شدن» در برابر واژه «Globalization» به كار مى‏رود. اين مفهوم سابقه چندانى در علوم اجتماعى ندارد. اصطلاحاتى چون «Globalization» و «Globalize» و «Globalizing» و از حدود دهه 1960 مطرح شدند و از اواسط دهه 80 شيوع گسترده‏اى يافتند. مفهوم جهانى شدن و مفاهيم نزديك به آن نظرياتى هستند كه از سوى اكثر پژوهشگران مسائل سياسى وامور بين‏الملل براى توصيف وضعيت كنونى حاكم بر نظام بين‏الملل به كار مى‏رود. به طور كلى در نظرياتى كه چنين مفهومى را به انحاء مختلف مطرح مى‏كنند. جهانى شدن به معناى فرايندى اجتماعى است كه از مدت‏ها پيش آغاز شده و رو به گسترش است؛ و در آن قيد و بندهاى جغرافيايى كه بر روابط اجتماعى و فرهنگى سايه افكنده است از بين مى‏رود. بر حسب اين نظرات در دنياى كاملاً جهانى شده گويا عمدتا يك جامعه و يك فرهنگ در سراسر سياره زمين مستقر خواهد شد، گرچه احتمالاً در اين فرهنگ اختلاف، تنوع، آزادى و انتخاب فردى پذيرفته مى‏شود، اما «وابستگى به سرزمين» به عنوان يك اصل وحدت بخش در زندگى اجتماعى و فرهنگى از بين خواهد رفت و جامعه‏اى مستقر خواهد شد كه حدود و ثغور جغرافيايى - به معناى امروزين آن - از بين خواهد رفت. به تعبيرى خلاصه جهانى شدن فرايندى است كه همپاى گسترش آن جهان نيز از جهاتى كوچك‏تر و فشرده‏تر مى‏شود. البته در مورد اين مفهوم تعاريف و تفاسيرى متعدد و از زواياى مختلف ارائه شده است. برخى از تفسيرها فرايند جهانى شدن را با روى‏كردى عمدتا اقتصادى مطالعه مى‏كنند ؛ در اين تعاريف، جهانى‏شدن را با گسترش تجارت آزاد و پذيرش اصول اقتصادى ليبراليسم و سرمايه‏دارى مترادف مى‏دانند. اما بايد توجه داشت كه دگرگونى‏هاى اقتصادى مسلما حوزه‏هاى فرهنگى و سياسى جهان را نيز از بروز تحولات، بى‏نصيب نمى‏گذارد. علاوه بر اين روند جهانى شدن مسلما از اساس، يك مفهوم چند بعدى و فراگير است. بعضى از تعاريف نيز بر جنبه سياسى اين مفهوم متمركز شده‏اند و جهانى شدن را عبارت از فراگير شدن دموكراسى ليبرال و كم‏رنگ شدن حاكميت ملى كشورها مى‏دانند. برخى از تعاريف نيز به شكلى بر گستره‏ى جهانى‏شدن و افزايش ارتباطات و وابستگى‏هاى متقابل و شدت روابط فراملى تأكيد مى‏كنند. در ادبيات غربى مفهوم جهانى شدن معمولاً و به صورت ضمنى توجيه‏كننده گسترش جبرى فرهنگ غرب و جامعه سرمايه‏دارى است. از اين منظر، جهانى شدن پيامد مستقيم گسترش فرهنگ اروپايى از طريق مهاجرت، استعمار، ارتباط و تقليد فرهنگى در سراسر كره‏ى زمين است. در مورد اين كه آيا جهانى شدن يك جريان و روند طبيعى است يا يك جريان تحميل و هدايت شده، در مسأله جهانى شدن دو نظريه تحت عنوان دو واژه مطرح است: يك واژه جهانى‏شدن«Globalization» و ديگرى واژه جهانى‏سازى«Globalizing» جهانى‏شدن به معناى نزديك‏تر شدن جامعه جهانى، به دليل سرعت ارتباطات روندى طبيعى يك واقعيت است. اما جهانى‏سازى جريانى تحميل و هدايت شده و يك سياست براى تداوم سلطه است و محدود به مسأله ارتباطات نيست، بلكه اين نظريه از ديرباز، دست‏كم از زمان جنگ جهانى اول مطرح بوده است. ويلسون رئيس‏جمهور وقت آمريكا، مسأله دولت جهانى فدرال را مطرح كرد. در خلال جنگ جهانى دوم هم رزولت رئيس‏جمهور وقت آمريكا اين نظريه را مطرح كرد كه ما در واقع يك جامعه جهانى و يك خانواده هستيم. در اين خانواده، همه اعضاى جامعه جهانى را دولت‏ها تشكيل مى‏دهند؛ اين خانواده‏ى جهانى فاقد پدر و مادر است ولى برادران بزرگترى دارد كه رسالت و مسؤوليت پدر و مادر اين خانواده را بر عهده دارند. نظريه«Bigbrothers» يا برادران بزرگ‏تر در اين زمان مطرح شد و آمريكا به عنوان برادر بزرگ، اين نقش و رسالت را پيدا كرد كه اگر برادران كوچك‏تر خواستند تخطى كنند آن‏ها را تنبيه كند! نظريه حق وتو براى پنج قدرت جهانى ناشى از همين مسأله بود. منتها اين پنج برادر بزرگ‏تر نهايتا به دو برادر بزرگتر تبديل شدند و دنيا را بين خودشان تقسيم كردند. فروپاشى اتحاد جماهير شوروى اين موقعيت را براى آمريكا ايجاد كرد كه خود را به عنوان برادر بزرگتر معرفى كند كه در حقيقت مسؤوليت اداره خانواده جهانى را بر عهده داشت. در مسأله نظام تك‏قطبى كه به دنبال سياست نظم نوين جهانى مطرح شد، آمريكا در رأس اين نظام قرار گرفت و بقيه دولت‏ها با توجه به قدرت‏شان، جايگاه خاصى يافتند براساس نظريه دو تن از انديشمندان آمريكا به نام گيدنزو رابرتسون؛ دنيا به دليل سرعت ارتباطات به صورت يك دهكده كوچك جهانى درآمده است.اين دهكده يك كدخدا دارد كه آمريكا است. يك فرهنگ دارد كه فرهنگ غربى است يك اقتصاد دارد كه اقتصاد آزاد و ليبرال است و يك سياست دارد كه سياست دموكراسى و ليبراليزم غربى است. فرهنگ‏ها و خرده فرهنگ‏ها و خرده اقتصادهاى ديگر در حاشيه قرار مى‏گيرند كه چاره‏اى جز تبعيت از فرهنگ و اقتصاد و سياست مركز و محور ندارند. آمريكايى‏ها اين نظريه را به عنوان جهانى‏شدن مطرح كردند، حال آن كه در واقع همان «جهانى‏سازى» است. به طور خلاصه مى‏توان وجوه مختلف جهانى‏سازى را به شرح ذيل تبيين كرد: 1- در زمينه اقتصاد: جهانى شدن كالا، نيروى كار، تكنولوژى، سرمايه و ارزشى افزوده در چارچوب تقسيم كار جهانى. 2- در زمينه سياسى: تضعيف دولت‏هاى ملى وناكارامدى آنها در حل مسايل داخلى به دليل ارتباط و همبستگى فزاينده مسايل داخلى وخارجى و درهم تنيدن اين مسايل، رشد پيمان‏ها و اتحاديه‏هاى منطقه‏اى و جهانى و ظهور سازمان‏هاى بين‏المللى، همگى نشان از شكل‏گيرى نظام نوين سياسى در جهان است. 3- در زمينه فرهنگى - اجتماعى: جهانى شدن ارزش‏هاى فرهنگى، ذائقه‏ها، فرهنگ مصرف و تمدن غربى (عمدتا انگلوساكسون). فرهنگ‏زيدايى، مذهب‏زدايى، ايدئولوژى‏زدايى، تاريخ‏زدايى و... در كشورهاى جنوب ضرورت جهانى كردن فرهنگ سرمايه‏دارى است. 4- در زمينه نظامى: جهانى‏شدن ارتش‏هاى كشورهاى صنعتى پيشرفته، تشكيل نيروهاى واكنش سريع آمريكايى و... 5- در زمينه اطلاع‏رسانى وتبليغاتى: جهانى‏شدن اطلاع‏رسانى و تبليغات نظام سرمايه‏دارى ضلع پنجمى است كه براى جهانى شدن اقتصاد ضرورى است. خبرسازى و خبررسانى خبر ساخته شده، تحليل‏سازى و القاء اين تحليل‏ها با استفاده از تكنولوژى‏هاى پيشرفته ارتباطاتى در اين پروسه از اهميت بالايى برخوردار مى‏باشند. خلاصه اين كه جهانى‏شدن يك فرايند طبيعى و امرى تقريبا اجتناب‏ناپذير است. اما جهانى‏سازى نوعى از اعمال مديريت ليبرال دموكراسى آمريكايى است بر اين تحول تقريبا محتوم و ابزارهاى آن سازمان‏هاى بين‏المللى، وسايل ارتباطى و قدرت نظامى مى‏باشد. اما در مورد آراء و نظراتى كه در اين زمينه وجود دارد بايد گفت كه به طور كلى در مورد واكنش و نحوه مواجهه با فرايند جهانى شدن، سه راهبرد و سه نظريه عمده وجود دارد: T{1- راهبرد همگرايانه انفعالى:}T در اين استراتژى، نظام سرمايه‏دارى ليبرال به عنوان آخرين حلقه نظام مديريتى تلقى مى‏شود و هر نوع مخالفت با اين جريان، شنا كردن در جهت مخالف و محكوم به فنا خواهد بود. در اين تلقى، براى ترقى و توسعه، الگويى جز الگوى غربى و راهى جز پيدا كردن جايى در قطار پيشرفت غربى و سوار شدن بر آن وجود ندارد. T{2- راهبرد واگرايانه و مقابله‏اى: اين راهبرد جهانى شدن را يك جريان هدايت شده و نيز دو وجهى، يعنى همسان‏كننده (در اقتصاد) و شكافآور و برهم زننده (در سياست) مى‏داند و مخالفت همه جانبه با آن لذا توصيه مى‏كند. ايمانوئل والرشتاين در كتاب «سياست و فرهنگ در نظام متحول جهانى» معتقد است: هر اندازه كه با اين نظام رابطه داشته باشيم به همان ميزان زيان خواهيم ديد. T{3- راهبرد تبادل و گفتگو:}T اين استراتژى كه خصوصا از سوى جمهورى اسلامى ايران طرح و ترويج شده بر مبناى نيك نهادى و اخلاقى بودن انسان استوار است. اين پيشنهاد راهى است براى دست‏يابى به اهداف مشترك فرهنگ‏ها و تمدن‏ها. اگر چه وجوه تفاوت فراوانى در مبانى و مؤلفه‏ها، ميان فرهنگ‏ها (از جمله ميان اسلام وغرب ليبرال) وجود دارد، اما تأكيد اين تفكر بر تعامل و ديالوگ بر محورهاى مشترك و ميان تمدنى و مفاهيمى، چون صلح، امنيت جهانى، عدالت، دين و معنويت و... است. آن چه اين نظريه بايد عميقا و با دغدغه بيشترى به آن عنايت كند، التفات به مكانيسم گفتگو و توجه به نابرابرى در ساز و كار گفتگو ميان اسلام و غرب و التفات و تأكيد بر مبانى ارزش اسلام است. بى‏توجهى به اين امور مى‏تواند خطر استحاله‏ى فرهنگى را در پى داشته باشد. پايان سخن آن كه: فرهنگ خودى براى در امان ماندن از اين استحاله و براى آن كه در اين نظام جهانى شد و در حال گفتگو، صدايى قوى در ميان ساير صداها ارائه دهد، علاوه بر كسب مؤلفه‏ها وعناصر مثبت از فرهنگ‏هاى ديگر، على‏القاعده مى‏تواند با تأمل و بازسازى خردورزانه در سنت‏ها و بازانديشى عالمانه در ارزش‏هاى خود، فعالانه از امكانات و ابزار ارتباطى دنياى جديد براى عرضه آرمان‏ها و ارزش‏هاى خود سود جويد. به هر حال بقاء و پويايى ارزش‏هاى خود و به طور كلى بقاى فرهنگ‏هاى سنتى، منوط به تأمل و انديشه صاحبان آنهاست. البته اگر چه در كوتاه‏مدت به نظر مى‏رسد، ادامه روند تفوق غرب و ارزش‏ها و نهادهاى آن امرى قهرى است. اما در يك چشم‏انداز وسيع، جهانى شدن مى‏تواند تحت شرايطى به بسط ارزش‏هاى متعالى و متناسب با فطرت الهى انسان كمك كند و با توجه به گرايش‏هاى فزاينده‏ى معنوى كه در كشورهاى پيشرفته در حال حاضر مشاهده مى‏شود، انسان تشنه‏ى معنويت را در مقابل گزينه‏هاى متعدد معنوى موجود قرار مى‏دهد. خصوصا اگر مروجان دين و معنويت، موجودى خود را به نحوى شايسته و فعال و به صورت ايجاب ارائه دهند، در نهايت ممكن است اين اوضاع بتواند براى يك فرهنگ معنوى، و چه بسا يك فرهنگ دينى حقيقت‏جو و «عدالت‏خواه» زمينه‏سازى كند. بنابراين راهى كه براى ما باقى مى‏ماند، بازگشت به هويت شيعى و ملى خودمان است واستفاده از ظرفيت‏هاى موجود براى همراهى ساير كشورها در صحنه بين‏الملل و كند كردن روند جهانى‏سازى و نيز اعمال قدرت مستضعفان در برابر مستكبرانى كه مى‏خواهند همه دنيا را يكپارچه در اختيار داشته باشند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- آن سوى جهانى‏سازى، دكتر محمد حسين رفيعى، نشر صمديه، چاپ اول، 1381 2- جهانى شدن تكامل فرايند برون‏برى ارزش‏ها و نهادهاى غربى، حسين دهشيار، اطلاعات سياسى و اقتصادى، شماره 158 - 157 3- بررسى پديده‏ى جهانى شدن [گفتگو]، دكتر محمد جواد لاريجانى، دكتر توكلى، دكتر منوچهر محمدى، مجله معرفت، شماره 124 4- فرهنگ واژه‏ها، عبدالرسول بيات و جمعى از نويسندگان، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، چاپ اول، 1381

March 19, 2010

چرا در بعضى مواقع انسان نسبت به خواندن قرآن بى‏ميل مى‏شود؟

الف) روح انسان داراى حالات خاصّى است گاهى از شادابى و نشاط برخوردار است و گاهى هم خسته مى‏شود. از اين‏رو سفارش شده كه خودتان را در عبادات - اعم از واجب و مستحب - خسته نكنيد. و در قرآن خواندن نيز هرگاه ديديد حال قرائت نداريد، نخوانيد. ب) آنچه باعث بى‏ميلى روح انسان به عبادت و توجه به خدا مى‏شود گناه است و هر چه روح از آلودگى گناه و يا خوردن غذاهاى حرام دور باشد، اقبال به عبادت بيشتر مى‏شود. ازاين‏رو حالات خودتان را مورد بررسى قرار دهيد. اگر ديديد حالتان براى دعا و قرائت مساعد است، همان وقت به تلاوت قرآن و ساير عبادات بپردازيد.

چهچهه زني مطرب يعني چه؟ آيا انسان با چهچهه زدن به شيطان نزديك مي شود؟ آيا اسلام مخالف زيبايي موسيقي است؟ چرا نظر مراجعي مانند گلپايگاني با غي

پيش از پاسخ، شايان ذكر است آنچه كه در ذيل مي آيد براساس بررسي هاي به عمل آمده و مطابق با نظر عده اي از مراجع بزرگوار است. آگاهي دقيق از وظيفه خود منوط به پرسش از مرجع تقليدي است كه از او تقليد مي كنيم. چهچهه زن: چهچهه زدن كه در روايت ها از آن به ترجيع تعبير شده است به «بازگردانيدن صدا در گلو» معنا شده است. در روايات ترجيع به دو گونه به كار رفته است: گاه ترجيع غنايي در تلاوت قرآن نهي شده است، چنانچه رسول اكرم(ص) مي فرمايند: قرآن را با الحان عرب تلاوت كنيد و از آهنگ و لحن هاي اهل گناه بپرهيزيد و بدانيد پس از من اقوامي خواهند آمد كه قرآن را به ترجيع غنايي مي خوانند. از سوي ديگر روايات ديگري آمده است كه «خداوند صوت نيكو و زيبا را دوست دارد. صوتي كه در آن ترجيع به كار رفته باشد». ترجيع از مقومات صدا و آواز زيباست؛ ولي از اين دو روايت استفاده مي شود كه ترجيع غناگونه، غير از ترجع در آواز خوش است. بنابراين ترجيع در آواز غنايي، تمريني و آموختني است كه در غنا شدن آواز نقش به سزايي دارد. از اين رو برخي ترجيعي را كه به صورت لهو به كار برود و موجب لهوي شدن صدا گردد، موضوع حرمت قرار دادند. بديهي است كه اين نوع ترجيع، انسان را از خدا دور و به شيطان نزديك مي كند. توضيح بيشتر در اين زمينه در ذيل خواهد آمد. موسيقي و زيبايي: در مورد شناخت عوامل ديدگاه منفى داشتن فقها و جامعه مذهبى و تريبون‏هاى مذهبى نسبت به موسيقى توجه به تأثيرات منفى و زيان بار موسيقى به ويژه موسيقى هاى مهيج در حوزه‏ها و ابعاد عقلى، احساسى، اعصاب و روان، عرفان و اخلاق لازم است. تأثيرات موسيقى بر عقل‏ 1. خروج عقل از تعادل و جديت؛ شأن و ويژگى عقل آن است كه «معتدل» و «متين» باشد. يعنى با حفظِ استوارى و پختگى‏اش بتواند به هر صورت ممكن از چاشنى‏هاى لذّت و سرور، خيال، و انفعال و تحريك بهره‏مند باشد؛ امّا در اين ميان، موسيقى (مخصوصاً از نوعِ عالى‏اش) آن چنان يكّه‏تاز ميدان لذّت و نشاط، خيال و تحريك و احساس است كه آدمى دچار حالتِ «طَرَب» مى‏شود. «طَرَب» تأثيرى است فوق‏العاده! با محوريت موسيقى. اين «تأثير فوق‏العاده» باعثِ كاهش يا سلبِ جدّيّت عقل مى‏شود. و اين پيشامد، باعث مى‏شود كه عقل از محاسبات جدّى، دقيق و واقع‏بينانه به دور بيفتد. جوانى كه موسيقى‏گرا و «طَرب‏خواه» است: براى زدودنِ افسردگى‏اش، دُكمه ضبط صوت را حركت مى‏دهد تا يكى ديگر برايش بخواند و بنوازد تا او «خوش» باشد! اما جوانِ معقول، آن گاه كه در خود افسردگى مشاهده كند سعى در شناختِ عوامل پژمردگى مى‏كند تا با يافتِ آن علت‏ها، عوامل خوشىِ ماندگار يا معقول را در خود فراهم سازد. جوانِ موسيقى‏گرا، براى تحريك و برانگيختن احساس، به درمان‏هاى مجازى و آنى روى مى‏آورد. اين چنين كسى كه خواسته‏اش را در «موسيقى» مى‏بيند هيچ وقت به خودش، به عقلش و به اراده‏اش اين زحمت را نمى‏دهد تا ببيند و بفهمد كه كجاى زندگى را اشتباه محاسبه كرده و چه سنگى مقابل راهش است. آيا دوستِ ناباب او را به افسردگى كشانده؟ يا سستى در انجامِ وظايفِ دينى و الهى او را به افسردگى كشانيده؟ پس: «موسيقى، عقل را به خواب مى‏برد!» يك شعار و شعر نيست. يك قانون است. يك حقيقت است و براى فهم حقائق بايد چشم گشود نه اينكه چشم‏ها را بست. موسيقى عقل را به خواب مى‏برد: يعنى باعثِ اشتغالِ آدمى به امورى مى‏شود كه كم‏كم باعثِ غفلت از خود، نيازها، علل و درمان‏ها مى‏شود. موسيقى عقل را به خواب مى‏برد. يعنى: مبناى محاسبات و اشكالات و راه حلّ‏ها را فراموش كردن. شما دردى داريد كه درمانش تنها با اراده و تغيير شرايط و علل ميسّر است. ولى وقتى مى‏بينى نوار موسيقى آن را حلّ كرده، ديگر آن را درمانِ دردت مى‏بينى و ديگر هيچ! اينجاست كه آن درد همچنان عمق و شدّت پيدا مى‏كند و شما بيشتر به نوار رو مى‏آوريد... و اين روند تا آنجا ادامه مى‏يابد كه از آهنگ‏هاى معمولى به تند و غربى و شرقى‏اش رو مى‏كنى. افلاطون مى‏گويد: «وقتى ريتمِ موسيقى تغيير مى‏كند، اساس قوانين جامعه نيز با آن متحوّل مى‏شود». چرا؟ چون اين ديگر عقل نيست كه حاكميت دارد.؛ بلكه موسيقى و طَرَب برخاسته از آن، عقل را به حاشيه مى‏راند و عقل نيز اساسِ جامعه است. و اين عقل است كه دين را مى‏شناسد و ما را نسبت به آن ترغيب مى‏كند. به راستى چگونه ما مى‏خواهيم - با اين حساب - با موسيقى، دين را بشناسيم و بفهميم؟ و با آن زندگى كنيم؟ جان كلام اينكه: «موسيقى، عقل را به خواب مى‏برد». يعنى: او را از محاسبات، واقعيّات و اقداماتِ متناسب، باز مى‏دارد و اين همان «غفلت» است؛ «هر آن غافل زِيد، غافل خورد تير» و «مشغوليت» به موسيقى عاملِ غفلت است؛ و قران كريم از «مشغول‏شدن‏هاى اين چنينى» به «لَهْو» تعبير مى‏كند. لهو چيست؟ اين واژه، از واژگانِ فرهنگِ قرآن و از زبانِ عرب مى‏باشد و فرهنگ‏نويسان درباره‏اش اين چنين توضيح داده‏اند: لهو، آن است كه چيزى آن چنان انسان را به خودش جذب و مشغول نمايد كه باعثِ غفلت و بازماندن از كارهاى مهم‏تر شود. قرآنكه مى‏فرمايد: «لاتلهِكُم اَموالُكم و لااولاًدكم» اموال و اولادتان شما را از ياد خدا مشغول و غافل نكند. اينك ببينيد كه چگونه قرآن كريم، ضمن آنكه ما را از موسيقى باز مى‏دارد، چگونه علّتِ مذمّت را هم بيان مى‏فرمايد: «و من الناسِ منْ يشْتَرى لَهو الحديث لِيُضِلّ عنْ سبيل‏الله؛ عده‏اى از مردم از آن چه لهو است استقبال كرده و نسبت به آن گرايش دارند اينان ندانسته خود و ديگران را به بى‏راهه، گمراهى و اشتباه مى‏اندازند؛ اين نوعى بازى گرفتنِ دين است. و بدانيد كه سرنوشتى عذاب‏آور و خواركننده در انتظارشان است» (لقمان (31)، آيه 5.) آن گاه حضرت امام صادق(ع) فرمودند: «غنا مصداقى است از آن چه موجب مشغوليت و بازماندن از ياد خدا مى‏شود (ر.ك: وسائل‏الشيعه، ج 12، ص 226 و 228.) بارها گفته‏ايم كه عالى‏ترين نوعِ موسيقى كه داراى اثراتِ كامل طربناكى توأم با شادى، تخيّل‏آفرينى و احساس‏انگيزى باشد را «غنا» مى‏گويند كه از لحاظِ فن موسيقى بايد، با محوريت گفتار و در ضمنِ آهنگ باشد. موسيقى، قوه‏ى تشخيص عقل را ضعيف مى‏كند. جان كلام اينكه: موسيقى با تأثيراتى كه در اَبعادِ شادى‏آفرينى، خيال‏آفرينى و تحريك‏آفرينى دارد، آن چنان به تقويت احساس مى‏پردازد و از آن سو، عقل را -هر چند موقتا- ضعيف مى‏كند كه در اين هنگام، مرجعِ شناخت و تشخيص خوب از بد، مطابقتِ يك موضوع با احساس و ميل خواهد بود، نه هماهنگى‏اش با ضوابط و استانداردهاى عقل! چندان كه حتى بى‏محتواترين مفاهيم رابا بهره‏گيرى از آهنگ مى‏توان دلنشين و مثبت و عرفانى نشان داد. كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و هر چيز بى‏تناسب را كنار بزند؛ اما در اين وضعيّت كه آدمى دل سپرده‏ى احساسات و اثراتِ ناشى از موسيقى گردد، جنبه‏هاى احساسى بودن چندان قوى مى‏گردد كه به سختى مى‏تواند در درياىِ احساسات وارد شد، امّا خيس از آب نگردد. اينجاست كه آدمى وقتى مى‏خواهد چيزى را ارزيابى كند، چون آلوده به شناخت‏هاى احساسى موسيقيايى شده، در اين ارزيابى موفق نخواهد بود. شايد بتوان با مثالى اين حالت را ملموس‏تر نمود. بسيار مشاهده كرده‏ايم كه راننده‏اى جوان سوار بر ماشين مدل بالا شده و با سرعتِ زياد مشغولِ راندن ماشين است. چندان كه با اين سرعت مافوق صوتش مى‏خواهد بيرون از فضاى عالم مادى دنيا پرواز كند. وقتى دقّت بيشترى مى‏كنيم درمى‏يابيم او به مفهوم دقيق كلمه مشغولِ «دل سپردن» به نوار موسيقى است. آن هم آهنگى با ريتم هيجان‏آفرين و تحريك‏زا. هر آن گاه كه نوار ترانه و موسيقى‏اش، تندتر مى‏گردد او بر تندى سرعتش مى‏افزايد، امّا در اين موقيعت او در رانندگى اش مطابقِ استانداردهاى رانندگى و ضوابط عقلى نمى‏راند. او را مى‏بينى كه تابعِ همان احساسِ موقعِ شنيدن آهنگ است. و اين احساس، باعث شده تا از تشخيص انسان در حالِ تعادل فاصله بگيرد. او ديگر فقط يك چيز را خوب تشخيص مى‏دهد: «همگام با تند شدنِ آهنگ به تند شدنِ سرعت» بپردازد. و اينك شما در اطراف همين مثال تفكّر و توجّه بيشترى بنمائيد تا ابعادى ديگر برايتان روشن شود. «وقتى عقل ملاكِ تشخيص (تصوّر و عمل) باشد، كردار نيز بسيار متين و حساب شده خواهد بود. مگر نه اينكه سبكى و سستى در عقل، موجب سبكى و سستى در عمل نيز مى‏گردد؟ پس وقتى مى‏بينيد كه شخصى با شنيدن آهنگ به رفتارهاى سبك دست مى‏زند، معلوم مى‏شود كه عقلش دچارِ خفّت و سبكى گرديده و اين احساس است كه بر وى حكم مى‏راند. (صديقين اصفهانى، محمدتقى، غنا، موضوعاً و حكماً، ص 18.) البته تصور نشود كه ما با هر آواز خوبى مخالفيم! خير، گفته ما بر اساسِ نظريه كارشناسى «فارابى» است كه موسيقى را به سه نوع نشاط آور، خيال‏آفرين و هيجان‏ساز تقسيم كرده و آن گاه بهترين نوعِ موسيقى آن موسيقى دانسته كه داراىِ هر سه بعد آن هم در سطح عالى باشد. بنابر اين، موسيقى عالى همان مفهومى است كه در روايات از آن به «غنا» تعبير شده است. «غنا» يعنى هر صدايى كه طرب‏انگيز باشد. «طربْ» چيست؟ معناى اين لغت، اين است كه خوبى و كيفيت صوت طورى باشد كه حالِ شنونده دچار انفعال و تغيير شود. حال چه از جهتِ نشاط و سرور و يا از جهت حزن و اندوه. «فارابى» پس از تقسيم كردن موسيقى بر سه نوع (نشاط انگيز، احساس‏انگيز و محرّك، خيال‏انگيز) مى‏گويد: «هنگامى كه يك آهنگ داراى ويژگى‏هاى اقسامِ سه‏گانه موسيقى باشد، البته كامل‏تر، برتر و سودمندتر است. تأثير چنين آهنگى جزئى از تأثير يك گفتار شعرى به شمار مى‏رود. و وقتى اين دو با هم همراه شدند، تأثير گفتار به مراتب كامل‏تر و بيان‏كننده‏تر براى مقصود است. بنابر اين: موسيقى كامل‏تر، عالى‏تر و مؤثرتر همان موسيقى‏اى است كه داراىِ ويژگى‏هاى هر سه نوع باشد و (در عين حال كه موزيك است) با گفتار (نيز) توأم شود. و در مجموع آن موسيقى‏اى كه در اين سطح باشد، همان موسيقى آوازى انسان است. ولى باز برخى از انواعِ كامل موسيقى را مى‏توان از آلاتِ موسيقى (بدون توأم بودن با گفتار) نيز شنيد. (حقيقت موسيقى غنايى، به نقل از انديشه‏هاى علمى فارابى درباره موسيقى، مهدى‏بركشلى، ص‏205.) ملاحظه فرموديد كه از لحاظِ كارشناسى، بهترين موسيقى آن است كه سه اثر داشته باشد. و اين اثرات گاهى از صداىِ خوب با اين نتايج و پيامدها، نشأت مى‏گيرد و گاهى از آلاتِ موسيقى! امّا مهم اينجاست كه آيا واقعاً اين سه اثر ديگر اجازه‏ى فعاليت به عقل مى‏دهند؟ از اين رو است كه ما مى‏گوييم موسيقى قوّه تشخيص را ضعيف مى‏كند، و اين است اثرِ گفتار يا آهنگ طرب‏انگيز! (كه غنا ناميده مى‏شود). در قرآن كريم، توصيه شده كه «واجْتَنِبُوا قُولَ الزّور؛ اى مردم از گفتارِ باطل ظاهرپسند بپرهيزيد» (حج ‹‹22››، آيه 30.) حضرت امام صادق(ع) پس از آنكه اين آيه را تلاوت فرمودند، بيان داشتند: يكى از مصاديقِ «گفتارِ بى‏واقعيت ولى حق‏نما»، همين «غنا»ست. (وسائل الشيعه، ج 12، ص 227.) در اين روايت و آيه خوب دقت كنيد. چه اينكه نه «خيال» را ماندگارى است؛ نه «احساساتِ برانگيخته از موسيقى»؛ و نه «لذّت‏هاى زودفرجامش» فرصتِ پائيدن و ماندن دارد. چكيده و نتيجه گفتار اوّل (تأثيرات موسيقى بر عقل): از مجموع گفتگوهاى پيشين به اين نتايج رسيديم: 1. قانون زيربنايى و غير قابل انكار آن است كه؛ «عقل هر آن چيزى را تقويت كند كه عقل را تقويت مى‏كند». اگر عنصرى براى عقل، تأثيرگذار نبوده و در استحكام آن اثرى به خصوص نداشته باشد و از سويى به عقل نيز ضرر وارد نسازد، عقل آن را خنثى مى‏داند، نه به تأييدش مى‏پردازد، نه ردش مى‏كند. 2. كار عقل آن است كه «عِقال» باشد. يعنى: «قلعه» براى حفظِ جسم و روحِ آدمى و «پايبند» براى بستن پاى هوى و هوس و تمايلات و شهوات. (اين «يعنى» را از معناى واژه‏ى عقل و تناسبش با آدمى به دست آورده‏ايم). 3. از اين رو چنان چه چيزى (مثلِ موسيقى) نه در استحكامِ آن قلعه نقش داشته و نه در تقويتِ آن بند پاى هوى و شيطان و شيطنت‏ها تأثيرى به سزا؛ ديگر نمى‏توان آن را «عقلايى» دانست. چون طَرَفِ حساب عقل واقع نگرديده. 4. براى شناختِ عوامل تقويت و تضعيفِ عقل به منابع فهم و شناخت رو مى‏نماييم تا بيابيم و بدانيم؛ هيچ منبعى غنى‏تر و دقيق‏تر از «عقلِ برتر» يعنى عقلِ خدا (عقل عصمت) نيست. اين عقل در آئينه وحى انعكاس يافته. براى شناختِ ماهيت عقل و اسباب نفع و ضرر آن، مسائلى در قرآن و حديث آمده كه هيچ يك نه تنها موسيقى را مفيد ندانسته‏اند، بلكه مطلق موسيقى (حتّى نوعِ معمولى‏اش) را مفيد عقل معرّفى نكرده، بلكه عالى‏ترين نوعِ موسيقى را كه واجد سه فاكتور: لذّت‏آفرينى، خيال‏سازى و هيجان‏انگيزى (تحريك احساسات و اندام) است را ناپسند مى‏داند. موسيقى در حاكميتش يكه‏تاز است كه در تشخيصِ خوب يا بد چيزى «طبقِ ملاك‏هاى خود رفتار مى‏كند. يعنى هر قدر، احساس لذّت و خيال و انفعالات جسمانى بيشتر باشد، پس بهتر است. امّا كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و اعتدال در هر چيز مخصوصاً ابعاد فوق را شناخته و اِعمال گرداند. حال اگر موسيقى به عالى‏ترين نوعش يعنى گفتارى (و توأم با صداى آهنگ) گفته شود، همين اثراتِ تخريبى‏اش بيشتر مى‏گردد. چون ديگر در اينجا، ضريب تخريب و سحرِ روح و جسم، حدّ و حصر ندارد. اينجاست كه قرآن فرموده: «واجتنبوا قُولَ الزّور» »اى مردم از گفتارِ باطل ولى ظاهرپسند بپرهيزيد». حضرت امام صادق(ع) اين گفتار دو گانه با دو چهره جذب و دلرُباى، همراه با تخريب و سلطنت‏يابى را در مصداقِ «غنا» (موسيقى عالى = آهنگ با محوريت گفتار مطرب) معرفى فرمودند. تأثيرات موسيقى بر احساس: شايد بارها شنيده‏ايد كه مى‏گويند: «موسيقى يعنى سكوتِ آهنگين! آن گاه كه «سه تار» در دستانِ نوازنده قرار مى‏گيرد و ارتعاشات صوتى منظم و موزيكاليش در هوا موج مى‏افكند، روحِ آدمى لحظه‏هاى سكوتِ طبيعت برايش تداعى مى‏شود. در اين اوقات است كه آرامش، در سلول سلول جسم و جان نفوذ مى‏كند و نياز روحى انسان در كوتاه‏ترين مدّت و با كمترين هزينه پاسخ داده مى‏شود. با تدبّر در گفته بالا مى‏بينيد كه انس با موسيقى را با حسّ زيبايى‏خواهِ انسان گره مى‏زنند. يعنى همچنان كه ما نمى‏توانيم هر لحظه كه بخواهيم در باغ قدم بزنيم، امّا با ايجاد فضاى سبز مصنوعى (باغچه، گلدان و پانسيون) آن خواسته را بر آورده مى‏سازيم، به همين ترتيب نيز سكوتِ طبيعت را با آهنگ خاطره‏آفرين موسيقى در محيط كوچكمان بازسازى مى‏كنيم. شايد بيانات گفته شده، مغز و ماهيت حرفِ موسيقى‏خواهان طبيعت‏گرا باشد. امّا اين گفته‏ها را نيز جدّى نگيريد. نقدِ سخنان ياد شده را با دقّت مطالعه كنيد: وقتى شما بينِ «فضاى سبز وسيع مثلِ باغستان» و «فضاىِ سبز كوچك مثل باغچه و پانسيون» مقايسه مى‏كنيد، چند چيز را مى‏يابيد كه مى‏توانند «وجه شباهت و تناسب جهت برقرارى مقايسه» بين اين دو مكان باشند. امّا همين موارد يا مواردى از اين قبيل نه تنها در دو عنوانِ «طبيعت و محيط زيست سالم» با «موسيقى» وجود ندارد، بلكه گاه عكس اين حالات مشاهده مى‏شود. از اين روست كه مى‏گوييم مقايسه بين موسيقى و فضاى طبيعت بِكر، مقايسه‏اى است بى‏ربط و همراه با فرسنگ‏ها فرق و فاصله: - عناصر به كار رفته در فضاى سبز وسيع همان عناصر به كار گرفته شده در فضاى گل خانه است. امّا عناصر به كار رفته در محيط طبيعت با عناصرِ استفاده شده در موسيقى و فضاى مصنوعى آن تفاوت دارد. ازاين‏رو، آهنگ طبيعت، شما را به تفكّر پيرامونِ ذاتِ آن آهنگ كه پيامِ فطرت است سوق مى‏دهد، ولى امواجِ موسيقى شما را - ناخودآگاه - به تفكّر در مورد آن چيزى كه مقصودِ خواننده يا نوازنده است وا مى‏دارد. يكى از خوانندگانِ موسيقى پاپ مى‏گويد: «موسيقى، زبانِ زبان هاست» و هيچ ابزارى براى انتقالِ خواسته‏ها و افكارِ پيدا و ناپيدا بهتر از موسيقى نيست. چون در آن واحد سه كار انجام مى‏دهد: لذّت‏آفرينى، هيجان‏افكنى، خيال‏سازى. و اين سه پلى است براى آن چه در فكر و روح و خيالِ نوازنده يا خواننده مى‏گذرد. يك پژوهشگر موسيقى مى‏گويد: «به وسيله موسيقى، معيارهاى شنوندگان تغيير داده مى‏شود و آنها را با تربيت والدينشان بيگانه مى‏كند. (ر.ك: صفى‏زاده، فاروق، موسيقى شيطانى در غرب.) نمونه كاملاً مستندِ اين گفتار همان چيزى است كه در موسيقى «راك»، «پاپ» و «هوى‏متال» القاء مى‏شود. اين موسيقى‏ها كه عمدتاً توسط گروه‏هايى شيطان‏پرست تهيه و توزيع مى‏گردد!! اين مفاهيم تكرار مى‏شود: «به جهنّم خوش آمديد، سرودى از جهنّم، شهروند جهنّم، به مِن شيطان گوش بده، شيطان خداوندِ ماست، ما با تمامِ ارواح شرير تسخير شده‏ايم. (همان.) تفاوتِ ديگرى كه بين لذّت بردن از فضاى سبز وسيع و كوچكِ خانه‏اى با طبيعتِ واقعى و فضاى طبيعتِ‏نماى موسيقى وجود دارد آن است كه: براى لذت بردن از محيط طبيعت و چهچه پرندگان و موسيقى ذاتىِ طبيعت، نيازى به تلقين به احساس بردن و تلاش براى ايجاد حسّ لذّت‏بَرى نيست! ولى آن گاه كه مى‏خواهيم از كنسرت موسيقى و صداى خواننده لذت برده و در نهايت به اوجِ اُنس با موسيقى رسيده (كه اثرش در هيجان انگيزى و خيال‏سازى برمَلا مى‏گردد) بايد خود دست به كار شده و درون و بُرون را براى لذّت بردن آماده كنيم. يعنى نوعى تلقينِ لذّت‏برى. (از خواننده محترم درخواست مى‏شود به اين قسمت توجّه بيشترى نمايد!) اينجاست كه ما مى‏گوييم براى لذت بردن از موسيقى، بايد در حسّ زيبايى‏خواهى دست بُرد. دقيقاً مثل كسانى كه براى خنديدن به بعضى جملات بايد خود را به حالتِ خنده شبيه كند. اگر چيزى زيباست پس حقِّ اوست كه نسبت به او گرايش داشته باشيم، نه چيزى ديگر! حرفِ ما ا ين است كه آنها كه از موسيقى احساس لذّت مى‏كنند براى اينكه اين «احساس» به آنها دست بدهد، به شيوه‏هايى متوسل مى‏شوند كه به هر جورى كه شده به خود بقبولانند كه «موسيقى پلى است ميانِ انسان و طبيعت...». تفاوت احساسات‏ براى روشن شدنِ بيشتر اين قسمت كه در واقع، مهم‏ترين بخش بيانِ تفاوت ميانِ احساسِ برخاسته از موسيقى با احساسِ برخاسته از طبيعت است، با هم سخنانِ «موراى شافِر»، نويسنده، شاعر و آهنگساز كانادائى را مى‏خوانيم: «تقريباً هيچ صدايى در جهانِ مدرن نيست كه به طور مصنوعى ايجاد نشده باشد و در تملّك كسى نباشد، مثلِ موسيقى، بوق اتومبيل و سر و صداى كارگاه‏هاى ساختمانى... و اين صداهاى مصنوعى به تعبيرى برآيندِ خواست و اراده‏ى گروه‏هايى خاص‏اند كه مى‏خواهند اراده‏شان را اقشار ديگر جامعه تحمّل كنند... و در اين هجوم بى‏امانِ صدا و فرياد و بوق، مجالى براى انديشيدن و آرامش ذهن و فراغتِ تن و روان باقى نمى‏ماند». اينك خود قضاوت كنيد كه با اين وجود ديگر چه شباهتى ميان طبيعت و صداى مصنوعىِ موسيقى وجود خواهد داشت تا در نتيجه موسيقى، پلى باشد ميانِ انسان و طبيعت؟! در ادامه گفته‏هاى وى آمده: «... از آن زمان كه انسان دشت‏هاى وسيع و پهناور را به سوى كلان‏شهرهاى پرجمعيت ترك گفت؛ و از آن هنگام كه صداى زنگ ساعت جاى آواز خروس و صداى باد و باران را گرفت و صداى كارخانه جاىِ صداى آواز پرندگان را اشغال كرده و ما به جاى تسليم شدن به چرت‏زدن‏هاى طبيعى با ضرباهنگِ شتابناكِ زندگى شهرى خو كرديم، تمدّنى بنا نهاده شد كه در آن فاصله بسيار كم انسان‏ها با يكديگر خطر بروز اختلاف‏ها را افزايش داده است». اين آهنگساز و شاعر و نويسنده، در ادامه سخنانش به پوچى و دور از واقعيتِ پاك بودنِ صداها و عدمِ ارتباطشان با طبيعت، مى‏پردازد و مى‏گويد: «آن چه براى ما ضرورى است، مراسمى است آرام و بى‏هياهو كه در آن جماعت گردآمده لحظاتى زيبا را با هم سپرى كنند، بى‏آنكه براى بيان احساساتِ خود به شيوه‏هاى منحط يا ويرانگر متوسّل شوند». دقت كنيد و ببينيد كه: چرا آنها كه مى‏گيوند «موسيقى روح را پالايش مى‏كند» و «موسيقى يك ضرورت است» و «موسيقى رازگويى و نيايش انسانِ خاكى با خداست» آن قدر كه با «تار» و «سه تار» انس دارند، با قرآن و نماز و دعا مأنوس نيستند؟ چرا از خدا سؤال نمى‏كنند كه براى نزديكى و رسيدن به تو (=عرفان) از چه راهى بياييم؟ و آيا اساساً خدا اين حق را ندارد كه بگويد از چه راهى مى‏توانيد به من نزديك شويد؟ چرا «عارفان عرفانِ موسيقيايى» به اين احاديث و آياتى كه در آن نه تنها موسيقى ترويج و تأييد نشده، بلكه مذموم هم بوده، توجه ندارند؟ بخشى از آيات و روايات را در بحث «شناخت عقلى پيرامون موسيقى» گفته و بقيه را در ادامه خواهيم گفت. چرا به خدا، عملاً اين حق را نمى‏دهند كه به حال و هواى مصنوعى برخاسته از موسيقى را عرفانى و آرامش‏آور نداند؟ بلى، ما منكر نيستيم كه موسيقى آن چنان دل و روح را مى‏لرزاند كه اشك جارى مى‏شود. ولى بحث اينجاست كه اين حالت، چقدر مورد تأييد خداست؟ چرا مى‏خواهيم «حالت مجازى و مصنوعى» را به جاى «حالت حقيقى و معنادار» حساب كنيد؟ در ادامه گفته‏هاى آهنگساز و شاعرِ كانادايى به اين موضوع پرداخته شده: «... توجّه به آن چه هنگامِ اجراى كنسرت‏هاى موسيقى كلاسيك در غرب مى‏گذرد، خالى از فايده نيست. آن چه در اين كنسرت‏ها بسيار تعجّب‏برانگيز است، جماعت شنونده‏اى‏اند كه حاضرند نفس را در سينه حبس كرده و به اصواتى كه هوا را به ارتعاش درآورده، گوش بسپارند. شايد اين نهايتِ موفقيت در اجراى يك قطعه موسيقى باشد. امّا بايد يادآور شد كه چنين سكوتى بيشتر از عادت ناشى مى‏شود تا از قدرتِ زيبايى». جهتِ شناخت و فهم فزون‏تر اين كلام، به ادامه گفته‏هاى «موراى شافر» (آهنگساز و شاعر كانادايى) توجه فرمائيد، شافِر پس از آنكه تأثير عادت و تلقين در توجّه به موسيقى را علّتِ نهفته در رازِ گوش‏سپارى شنوندگانِ كنسرت‏ها مى‏داند، اضافه مى‏كند كه: «من بارها از خود پرسيده‏ام آيا ممكن نيست كه شبيه چنين مراسمى را در موقعيت‏هاى ديگرى مثلاً گوش سپارى مشترك به آواز پرندگان و يا جشن‏هاى تابستانى برپا كرد. (روزنامه اطلاعات، چهارشنبه، 2 آبان 1380، صفحه 5.) آرى! اين است تنها گوشه‏اى از معناى اين سخن ما كه: «موسيقى‏گرايى نوعى تحريف و تغييرسازى است در حسّ زيبايى‏خواهى و ايجاد دگرگونى در ذائقه روحى و روانى بشر». به راستى چرا همان لذّتى را كه مى‏خواهم با شنيدن صداى مصنوعى موسيقى به دست آورى با دل سپردن به طبيعت و نواى فطرت تحصيل نمى‏كنيم؟ در روزگار ما نه تنها رابطه انسان با انسان بسيار تيره است، بلكه رابطه انسان و طبيعت نيز نگران‏آور است. اُنس با طبيعت يكى از خصايص انسانى است و زمانى كه خصايص انسانى نابود گردد، حيات انسانى هم به دنبال آن از بين مى‏رود. اگر حس زيبايى‏خواهى و آسوده‏طلبى جوان را به موسيقى و طربناكى سوق مى‏دهد، پس چرا همين حس او را به محيط، طبيعت، زمزمه چشمه‏هاى كوهسار متمايل نمى‏كند؟ و يا چرا او را به اين شدّت سمت و سو نمى‏دهد؟ كدام مفهوم موزيكالى پرمعناتر از حقيقتى است كه در طبيعت و ساير زيبائى‏هاى فطرى نهفته؟ خاستگاه اختلاف مراجع در حكم موسيقي: به طور كلي، منشأ اختلاف مراجع، يا اختلاف در ناقلان و راويان احاديث با توجه به جاعلان احاديث است يا اختلاف در معاني و مفاهيم احكام است و يا اختلاف در مصاديق و موضوعات احكام و گاهي احتمال تقيه در روايات است. با توجه به نكته ياد شده علل اختلاف مراجع در حكم موسيقي و غنا چند امر ذيل مي تواند باشد: 1. با يك ديد عميق و نگرش عالمانه، معلوم مي گردد، ارايه يك تعريف جامع و مانع از پديده غنا كه بتواند تمام جهات و ابعاد آن را روشن سازد، امري بس مشكل است. حتي لغويين نيز معاني متعددي براي غنا گفته اند. 2. آميختگي برخي آوازها و سرودها با مسايل حرام، لغو، لهو، از سوي ديگر داشتن كاربردهاي فراوان با شكل هاي كاملا متفاوت و تأثيرهاي گوناگون آن، موجب آن مي شود كه برداشت هاي افراد درباره آن متشتت باشد. 3. هر چه زمان پيش مي رود، اسرار پيچيده غنا و موسيقي نيز بيشتر مي شود. 4. در قرآن و روايات براي غنا تعريف خاصي ارايه نشده است؛ بلكه ويژگي هاي غناي حرام بيان شده است و شايد يكي از مهمترين علل تشتت در تعريف غنا به همين عامل بر مي گردد. 5. اخبار و روايات در اين موضوع مختلف و متعارض است. 6. غناء همواره با تغيير شرايط زماني، جغرافيايي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي، موضوع آن نيز تغيير مي كرده است و چه بسا، اختلاف فقها در تعريف غناء و حكم آن تحت تأثير تلقي عرف آنها از مفهوم غنا بوده است و... (رجب زاده، محمد رضا، نگرشي به مباني فقهي موسيقي، تهران، نشر عابد، ص 31).

مدرك دعاى توسل، ندبه و زيارت عاشورا چيست؟

1) زيارت عاشورا را علقمة بن محمد حضرمى از امام باقر(ع) نقل كرده است. 2) مرحوم محدث قمى از علامه مجلسى نقل كرده كه فرموده است در بعضى از كتاب‏هاى معتبره، دعاى توسل را محمد بن بابويه از ائمه(ع) روايت كرده است؛ اما درباره اين كه از كدامين امام نقل شده است، سخنى به ميان نياورده است. 3) دعاى ندبه در كتاب‏هاى «مزار كبير» و «مزار قديم» و «بحارالانوار»، (ج 22، ص 262) از «محمد بن على بن يعقوب بن اسحق بن ابى قرة» و او از «محمد بن حسين بن سفيان البزوفرى» - كه در زمان غيبت صغرى مى‏زيسته است - نقل شده و گفته شده است كه قاعدتاً او به وسيله مكاتبه از طريق نواب با امام زمان(عج) تماس گرفته و او از آن حضرت نقل مى‏كند كه دستور دادند اين دعا را بخوانند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: پرسش‏ها و پاسخ‏هاى مذهبى، آيت‏اللَّه‏مكارم و سبحانى (ج 2، ص 116 - 122).

علت ايجاد وسواس و راه جلوگيري از آن چيست و آيا خواندن اذكاري مانند لااله الا الله تاثيري در درمان دارد؟

سئوال شما در مورد وسواس خيلي كلي است و بهتر بود به طور واضحتر مشكل خود را طرح مي نموديد تا ما راهكارهاي مناسب را خدمت شما ارائه نمائيم . بنابراين ابتدا توضيحي در مورد وسواس بيان مي كنيم سپس راهكارهايي جهت درمان و همچنين نكاتي را براي پيش گيري در صورت مبتلا نبودن ارائه مي نمائيم . - وسواس دو نوع است 1. وسواس عملي 2. وسواس فكري . وسواس عملي يعني اينكه انسان در انجام بعضي از كارهاي خود مثل شستشو, طهارت , غسل كردن , نماز خواندن , بستن درب ماشين يا منزل , خاموش كردن كليد برق و يا بستن شير گاز يا آب دچار ترديد مي شود و بارها به صورت تكراري و اجباري آنها را كنترل مي كند به گونه اي كه هم خودش و هم افرادي كه با او سر و كار دارند از اين اعمال تكراري و اجباري او خسته مي شوند مثلا" براي انجام يك غسل 2 ساعت در حمام معطل مي شود. اما وسواس فكري يعني افكار مزاحم و تكراري به صورت اجباري ذهن انسان را به خود مشغول مي كند. معمولا" وسواس فكري و عملي همراه هستند يعني بيشتر افراد مبتلا به وسواس هر دو نوع وسواس را با هم دارند. براي پيشگيري از مبتلا شدن به اين اختلال رعايت نكات زير لازم و ضروري است . 1. يادگيري دقيق مسائل شرعي و عمل كردن صحيح آنها. 2. به هيچوجه عملي را كه انجام داديد دوباره تحت هيچ عنواني تكرار نكنيد. 3. كنترل فكر - براي كنترل فكر بايد از تنهايي و بيكاري اجتناب كنيد. 4. داشتن برنامه اي منظم براي اوقات شبانه روزي . 5. ترتيب اثر ندادن به افكار مزاحم , بعبارت ديگر اگر فكر مزاحمي به سراغ شما آمد, بلافاصله خود را با مشغول كردن به كاري از قبيل مطالعه , از چنبره ي آن نجات دهيد. 6. روابط اجتماعي خود را تقويت كنيد و سعي كنيد در آن اعمالي كه احساس مي كنيد گرايش به وسواس داريد آنها را در مقابل ديگران انجام دهيد و از انجام اين اعمال در تنهايي اجتناب كنيد. 7. گفتن ذكر »لا اله الا الله « با توجه به معناي آن و تكرار زياد اين ذكر. 8. توجه به مفاسدي كه وسواس به دنبال دارد مثل اتلاف وقت زياد, از بين رفتن تمركز حواس , گوشه گيري , افسردگي و باز ماندن از انجام كارها و تكاليف شرعي , غلط انجام دادن تكاليف شرعي , اسراف كردن , مزاحمت براي افرادي كه به نحو با انسان سر و كار دارند. 9. از بين بردن عوامل اضطراب زا چه اينكه ريشه ي اين بيماري اضطراب است . دانشجوي محترم : اگر شما به اين بيماري مبتلا هستيد از طريق مشاوره ي مكاتبه اي نمي توان آن را درمان كرد و نياز به مشاوره حضوري آن هم طي جلسات متعدد, داريد بنابراين در صورت مبتلا بودن توصيه مي شود به يك روان شناس باليني مراجعه كنيد و در صورت توصيه ي روان شناس به روانپزشك نيز مراجعه كنيد مطمئن باشيد در صورت عمل به توصيه هاي روان شناس و روانپزشك مشكل شما حل خواهد شد. اما علل بيماري وسواس : اين بيماري بر اساس طبقه بندي علمي كه از بيماريهاي رواني شده است در طبقه ي بيماريهاي اضطرابي قرار دارد و در واقع يكي از زير مجموعه هاي اختلالات اضطرابي است بنابراين علت اصلي اين بيماري اضطراب است و خود اضطراب علل گوناگوني مي تواند داشته باشد كه به برخي از آنها اشاره مي شود. 1. سختگيريهاي والدين نسبت به فرزندانشان در دوران كودكي و نوجواني . 2. تنبيه هاي متعدد در خانه يا مدرسه 3. خبرهاي اضطراب آور ناگهاني و حوادث اضطراب زا كه ممكن در طول زندگي براي انسان اتفاق بيفتد. 4. يادگيري ; يعني اگر در خانواده اي والدين يا يكي از اعضائ خانواده مبتلا به وسواس باشد احتمال دارد از طريق يادگيري به ساير اعضائ خانواده نيز سرايت كند. 5. بعضي از تحقيقات نيز نشان مي دهد كه عوامل ژنتيكي و وراثتي نيز نقش دارد البته علت تامه نمي تواند باشد. 6. عدم اعتماد به نفس : معمولا" افرادي كه نسبت به تواناييهاي خود شك دارند و به كارهايي كه انجام مي دهند اعتماد ندارند بلكه ترديد دارند كه آيا درست انجام دادند يا نه سعي مي كنند آن كار را خيلي كنترل كنند يا چند بار تكرار كنند و خود اين تكرار كم كم تبديل به وسواس مي شود.

. دختري21 ساله و مجرد هستم كه از 3-4 سالگي بدون اينكه از مسائل جنسي چيزي بدانم دچار خود ارضايي بوده ام.با كوچكترين چيزها مثل ديدن يك تصوير ساده -ش

پاكى و طهارت مطلوب و هدف هر انسانى است و كسى را نمى‏يابيد كه طالب آن نباشد و اين مهم بدون تلاش هماهنگ و حساب‏شده و صبر و حوصله و تكيه بر توفيق الهى به دست نمى‏آيد. از اين رو با تكيه بر توفيق خداوند و استعانت از درگه الهى به توصيه‏هايى كه در ذيل بيان مى‏گردد به صورت كامل، دقيق و مستمر عمل كنيد تا به اميد حضرت دوست هدف به كف آيد. تلاش مجددانه شما براي يافتن احكام و تعيين تكليف خود بر اساس دستور خداوند از نشانه هاي شمول لطف خدا نسبت به شماست و پشيماني از اين خطا توفيق الهي است كه نصيب شما شده است. انگيزه قوي شما در يافتن راه حل نشانه توانمندي شما بر حل مشكل و حفظ ايمان است. در صورت مساعدت وضعيت جسمي روزه در روزهاي پنج شنبه را مداومت كنيد و به نماز اول وقت ملتزم باشيد. ان شاء الله به امداد الهي و در ظل توجهات حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از همه خطرها و خطاها محفوظ باشيد و زندگي با نشاط همراه با مؤمنان را از درگاه خداوند براي شما مسئلت داريم. به چند توصيه كارشناسان توجه شما را جلب مي كنيم: 1. هيچ‏گاه بيكار نباشيد، براى اوقات فراغت خود برنامه داشته باشيد و آن را با مطالعه، ورزش، زيادت عبادت و... پر كنيد. 2. هرگز در مكانى خلوت و تنها و دور از نظر ديگران نباشيد. 3. هرگاه مورد هجوم افكار جنسى واقع شديد، در مكان خلوت و دور از نظر ديگران بسر نبريد، بلكه در مجالس عمومى وارد شويد و در آنجا به سر بريد. 4. هفته‏اى يكى دو روز، روزه مستحبى بگيريد و اگر توان آن را نداريد روزه اخلاقى بگيريد؛ يعنى، ميزان صرف غذا را كاهش و فاصله هر وعده غذا را افزايش و تعداد دفعات غذا را كاهش دهيد و به حداقل خوراك اكتفا كنيد. 5. با نامحرم رفتار متكبرانه داشته باشيد و از سخنان ملايمت‏آميز با آنها خوددارى كرده واز نرمى و لينت در كلام با آنها اجتناب ورزيد. 6. هيچ‏گاه با نامحرم و جنس مخالف در مكان خلوت و دور از نگاه ديگران باقى نمانيد، حتى براى آموزش و... 7. قرآن زياد بخوانيد و درباره معانى آيات آن فكر كنيد. عواقب خودارضايى: توجه و آگاهي به عواقب خودارضايى باعث مي شود که انسان بهتر بتوانيد دامن همت به كمر زده و از اين گناه اجتناب ورزد. البته عواقب سوء و پيامدهاى منفى و عملى اين گناه جداى از آنكه معصيت و حرام است، فراتر از آن است كه بتوان آنها را برشمرد؛ بلكه فقط به چند مورد از آن اكتفا مى‏كنيم: 1. پيامدهاى جسمانى: ضعف چشم و بينايى، تحليل رفتن قواى جسمانى، عقيم شدن و ناتوانى در توليد مثل، پيرى زودرس، ضعف مفاصل، لرزش دست، زشتى چهره و از بين رفتن طراوت صورت. 2. پيامدهاى روحى و روانى: ضعف حافظه و حواس‏پرتى، اضطراب، منزوى شدن و گوشه‏گيرى، افسردگى، بى‏نشاطى و لذت نبردن از زندگى، پرخاشگرى و بداخلاقى و تندخويى، كسالت دائمى، ضعف اراده. 3. عوارض اجتماعى: ناسازگارى خانوادگى، بى‏ميل شدن به همسر و ازدواج، ناتوانى در ارتباط با جنس مخالف و همسر، بى‏غيرت شدن، احساس طرد شدن، از بين رفتن عزت، پاكى، شرافت و جايگاه اجتماعى، دير ازدواج كردن و لذت نبردن از زندگى مشترك. تذکرات پاياني: 1. توجه داشته باشيد كه تنها رعايت تمام اين امور، بدون كم و كاستى و به صورت مستمر، نتيجه‏بخش خواهد بود. 2. به محض گناه و ارتكاب آن، از رحمت الهى مأيوس نباشيد و با توبه مجددا ره پاكى را فراگيريد و سعى كنيد كه تكرار نشود. 3. در صورت امكان با كم كردن سطح توقعات و انتظارات ازدواج کنيد که اين بهترين راه حل است. 4. در تمام حالات از خداوند براى حفظ پاكى استعانت بجوييد. مطمئن باشيد اين مشكل قابل حل و درمان است؛ ولى مشروط به تصميم‏گيرى قاطع و پشتكار كافى در راه انجام دستورالعمل‏هاى ارائه شده. بنابراين اگر امكان ازدواج برايتان فراهم است، هر چه زودتر اقدام به ازدواج كنيد يا به دستورالعمل‏هاى ارائه شده پاى‏بند باشيد.

March 18, 2010

دليل اين كه هيچ كسى تا به حال نتوانسته مانند قرآن را بياورد، چيست؟

شما تحليل روان‏شناسانه از وحى ارائه كرده، سپس آن را با آثار ديگرى كه اين چنين‏اند، مقايسه نموده‏ايد و آن گاه به عدم اقناع خويش در باب بى‏مانند بودن قرآن حكم كرده‏ايد. اما مشكل اصلى آن است كه شما توجه نفرموده‏ايد كه وحى تبيين روان‏شناسانه را برنمى‏تابد و از اين رو به هيچ وجه، با آثار نابغان بشرى، قابل مقايسه نيست. كسانى كه تفسير روان‏شناسانه از «وحى» ارائه مى‏كنند، مقصودشان آن است كه وحى، الهامى است كه از درون وجود پيامبر(ص)، به روح او افاضه مى‏شود و همان فوران خودآگاهى‏هاى باطنى شخصى است كه در موقعيت مناسبى متبلور مى‏شود؛ نه چيزى از خارج وجود آن حضرت. به بيان ديگر، روح متعالى، فطرت پاك، ايمان و باور مستحكم به خداوند و دورى از ناهنجارى‏هاى اعتقادى و رفتارى و سلامت وراثت خانوادگى همه و همه، در انديشه او تأثير گذاشته، از او شخصيتى ممتاز مى‏سازد و در عقل و بينش و حالات روانى او، اثر ويژه‏اى را پديد مى‏آورد. اين تأثير آن چنان عميق است كه رؤياها و حالات مختلف متظاهر از مركز ناخودآگاه، وجود خويش را ارشاد الهى نازل از آسمان و سروش غيبى به حساب مى‏آورد؛ در حالى كه اينها چيزى جز همان الهامات و باورهاى درونى خود او نيست كه براى وى، همچون يك اعتقاد راسخ جلوه‏گر شده است. از باب نمونه نگا: محمد رشيد رضا، تفسير المنار، دارالمعرفة، بيروت: بى‏تا، ج‏11، صص 190-164. اما به اعتقاد ما اين رويكرد با آنچه كه از حقيقت وحى به دست مى‏آيد، ناسازگار است؛ زيرا: 1. پيامبران، خود را نابغه و بالاتر از ديگران نمى‏دانستند و ايده‏هاى خويش را به خدا نسبت مى‏دادند. نگا: يونس(10)، آيه 106 - انعام(6)، آيه 50 - نساء(4)، آيه 113. پيامبران بى‏انتساب به نيروى خدايى، براى خود به طور مستقل هيچ ادعايى نداشته‏اند؛ حال آن كه تمام نوابغ، اطلاعات، نگاشته‏ها، ديدگاه‏ها و نظريه‏هاى خود را ابتكار خود دانسته، آنها را به نام خويش به ثبت مى‏رسانند (مثلاً سعدى گلستان را به نام خود ثبت كرده و هدف از نگارش آن را نيز مطرح ساخته است). نگا: گلستان سعدى، مقدمه، تصحيح و شرح لغات على شيروانى، نشر طلا، قم: بى‏تا، چاپ اول، ديباچه، صص 30 - 28. 2. نبوغ، خلاقيت و ظهور شخصيت باطنى، همراه با محدوديت‏ها است، در حالى كه قلمرو وحى نبوى گستره‏اى فراخ دارد. پيامبران - خصوصاً حضرت رسول(ص) - اطلاعاتى گسترده از گذشته، حال و آينده عالم و آدم داشته‏اند. جالب‏تر آن كه مجموعه معلومات آنها - كه يكباره بروز مى‏يابد - تناسبى با خصيصه نبوغ - كه تدريجى و همراه با تجديد نظر و تكميل است - ندارد. كدام نابغه را سراغ داريد كه ادعاى جامعيت در تمام عصرهاى مورد نياز سعادت بشر را كرده باشد؟ و كدام ذهن خلاق را مى‏شناسيد كه گفته باشد: محصول فكرى من، آخرين و درست‏ترين نظريه در موضوع خويش است؟ سعدى خود در گلستان، گفته است: هر كه گردن به دعوى افرازدخويشتن را به گردن اندازد سعدى افتاده‏اى است آزاده‏كس نيايد به جنگ افتاده‏ اول انديشه وانگهى گفتارپاى‏بست آمده است و پس ديوار يا در جاى ديگر مى‏گويد: گرچه شاطر بود خروس به جنگ‏چه زند پيش باز رويين چنگ‏ گربه شير است در گرفتن موش‏ليك موش است در مصاف پلنگ‏ گلستان، همان، ص 29. اما سخن «وحى آسمانى» اين است كه محتوايش دربردارنده تمام آن چيزى است كه سعادت ابدى و پايدار انسان را تضمين‏مى‏كند. (نحل، آيه 89). 3. آنان كه تحليل روان‏شناسانه از وحى ارائه مى‏دهند، پيش فرضشان اين است كه نيروى باطنى انسان، به هنگام تعطيلى قوا و حواس ظاهرى، بيدار و فعّال مى‏شود؛ در حالى كه موقعيت‏هاى «من» وحى‏گيرندگان، كاملاً يك موقعيت هشيار و با توجّه بوده است و بيشتر موارد نزول وحى - براساس روايت‏هاى تاريخى مربوط - به فرصت‏هايى است كه توجّه آنان معطوف به وظايف فردى، اجتماعى و تبليغى بوده است. در اين باب نگا: محمدباقر سعيدى روشن، تحليل وحى، مؤسسه فرهنگى انديشه، تهران: چاپ اول، مهرماه 1375، صص 47 - 52. 4. اگر القاى پيام از خلاقيت حضرت رسول(ص) نشأت مى‏گرفت، بايد تحت كنترل و اراده او مى‏بود و در تعامل اجتماعى هرگاه بدان نياز داشت، از آن سود مى‏جست؛ حال آن كه چنين نيست؛ بلكه بنا بر اسناد معتبر تاريخى، در برهه‏اى از زمان «وحى» منقطع مى‏شد نگا: محمدهادى معرفت، التمهيد فى علوم‏القرآن،، انتشارات جامعه‏مدرسين، قم: ج‏1،ص‏83. و گاهى كه در شرايط حساسى به آن لازم بود، پيام خدا با تأخير ابلاغ مى‏شد. نگا: بحارالانوار، ج 18، ص 197. 5. اگر قرآن براساس نبوغ شخص رسول خدا(ص) بود؛ چرا وظيفه داشت كه آن را مخفى نكند. انسان در اظهار مقاصد درونى و قلبى خويش، آزاد است و گاهى مى‏تواند مطالبى را كتمان كند؛ چنان كه درباره برخى از تاريخ‏ها چنين گزارشى شده است. اما رسول خدا(ص) موظف بود كه هر چه دريافت مى‏كند، همان را به مردم برساند. (تكوير، آيه 24) دو ويژگى مهم قرآن: يكم. اين‏كه با توجه به امى بودن پيامبر(ص)، طرح چنين آموزه‏هايى نزديك به محال است. در سنجش ذهنى نمى‏گنجد كه فردى امى، به اقتضاى وسايل علمى عصر خويش، معارف و مفاهيمى را عرضه كند كه فراتر از افق فكر و انديشه انسانى است. نگا: موريس بوكاى، تورات، انجيل، قرآن و علم، ترجمه ذبيح‏اللَّه دبير، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران: چاپ اول 1371، فصل آخر. شرح تفاصيل حيات جهان و انسان، تشريح جزئيات زندگى پس از مرگ و تبيين قوانين و برنامه‏هاى زندگى انسان و... از عهده كدام فكر درونى برمى‏آيد؟ تاريخ اجتماعى انسان ميليون‏ها كتاب را سراغ دارد؛ اما جز قرآن، كدام يك از آنها ادعاى كامل بودن و جامعيت خويش را داشته است (نحل، آيه 89). آيا سعدى، گلستان خود را جامع و كامل دانسته است؟، حافظ چطور؟ نيوتن، گاليله، فردوسى، ابوعلى‏سينا و... چطور؟ آيا اعجاز قرآن، تنها در لفظ آن است يا اعجاز محتوايى و از جهت آورنده آن نيز مورد نظر است؟ در اين باب نگا: سيدمصطفى ثامنى، وجوه اعجاز قرآن، مجموعه مقالات دومين كنفرانس تحقيقاتى علوم و مفاهيم قرآن كريم، قم: دارالقرآن، صص 178 - 168. دوّم. مدعاى ما آن است كه قرآن، كتاب خدا است؛ نه رسول او. از اين جهت ما در نوشتارهاى علوم قرآنى، پنج مطلب را در اين باره ثابت و مستدل مى‏كنيم: 1. مفاد و محتواى قرآن از سوى خداوند است؛ 2. علاوه بر آن، تك تك الفاظ نيز از سوى خدا است؛ 3. تركيبات اين الفاظ - كه در قالب آيات آمده‏اند - نيز از سوى خداوند است؛ 4. مجموعه اين آيات - كه به صورت سوره‏ها تجلى كرده است - هم از ناحيه خداوند مى‏باشد؛ 5. چينش و ترتيب سوره‏ها در كنار يكديگر و تشكيل قرآن موجود نيز، از ناحيه خداوند است. مهدى هادوى تهرانى، مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم، مؤسسه فرهنگى خانه خرد، قم: چاپ اول 1377، صص 67-10. در اين صورت آيا كلام خداوند، با كلام مخلوق او قابل مقايسه است كه حكم آثار بشرى را به اثر الهى، سرايت دهيم؟! آن هم آثار بشرى كه گاهى نيز در پاره‏اى از بخش‏ها و فرازها، مشابه پيدا مى‏كنند.

تعريف توكل و مراحل آن را بيان كنيد.

عريف توكل: راغب اصفهانى درباره معناى توكل مى‏فرمايد: اگر كلمه توكل با «لام» بيايد به معناى تولى و عهده‏دار شدن سرپرستى مى‏باشد مثل توكلت لفلان مى‏باشد يعنى من متولى و عهده دار سرپرستى فلانى شدم و اگر با على بيايد بمعناى اعتماد كردن مى‏باشد مثل توكلت على فلان يعنى اعتماد كردم بر فلانى (المفردات راغب اصفهانى) برخى از بزرگان توكل به همين معنا را با تفويض به يك معنا و يا حداقل نزديك به هم دانسته‏اند زيرا توكل را به معناى واگذار كردن كار به ديگرى معنا كرده‏اند در حالى كه تفويض چنين معنايى را دارد ثقه الاسلام كلينى در اصول كافى التفويض الى الله (واگذار كردن كار به خدا) در باب التوكل على الله (اعتماد كردن به خدا) در يك باب آورده‏اند (اصول كافى ج 3 مترجم، ص 103) جناب خواجه نصير الدين طوسى در كتاب اوصاف‏الاشراف درباره توكل مى‏فرمايد: (مقصود از توكل اين است كه بنده هر كارى كه مى‏كند و براى او پيش مى‏آيد به خداى متعال واگذارد زيرا كه مى‏داند خدا از خود او تواناتر و قوى‏تر است و به نحو احسن انجام مى‏دهد سپس به قضاى خدا راضى باش و با وجود اين در امورى كه خدا به او واگذر فرموده است. كوشش و جديت كند و خود را با كوشش و قدرت و اراده خويش از اسباب و شروطى بداند كه موجب تعلق اراده و قدرت خدا به امر او مى‏شود و معنى لاجبر و لاتفويض «بل امر بين الامرين» هم از اين بيان ظاهر مى‏گردد، (همان، ص 106) . آوردن معناى تفويض در تعريف توكل و اين‏ها را به نزديك به هم دانستن توجيهى وجيه دارد زيرا توكل يعنى اعتماد كردن و تفويض يعنى واگذار كردن. و لازمه واگذارى اعتماد كردن مى‏باشد. وقتى كسى به كسى ديگر اعتماد مى‏كند به راحتى و بدون دغدغه كار خود را هم به او واگذار مى‏كند ازاين‏رو در قسمتى از روايتى در باب توكل و تفويض اصول كافى چنين آمده: .... فتوكل على الله بتفويض ذالك اليه... (همان ص 106 ر، 5)يعنى با واگذار كردن كار به خداى تعالى بر او توكل كن پس تفويض ظهور بخش و لازمه بروز توكل مى‏باشد در پاره‏اى از روايات تعريف توكل به لحاظ همان معناى لازم ذكر شده است حال معناى لازم همان معناى تفويض است يا معناى لازمى ديگر مثلاً در روايتى پيامبر(ص) از جبرئيل مى‏پرسند: ما التوكل على الله عزوجل؟ فقال: العلم بانّ المخلوق لايضر و لاينفع و لامعطى و لايمنع و استعمال الياس من الخلق فاذا كان العبد كذالك لم يعمل لاحد سوى الله و لم يرج و لم يخف سوى الله و لم يطمع فى احد سوى الله فهذا هو التوكل‏؛ توكل برخداى عزوجل چيست؟ جبرئيل عرض كرد: علم داشتن به اين كه مخلوق نه زيانى مى‏رساند ونه سودى مى‏بخشد و نه مى‏دهد و نه باز مى‏دارد و به كار گرفتن يأس از خلق (يعنى آن يأس باطنى را كه نسبت به مردم دارد در عمل و خارج نشان دهد)پس هر گاه بنده چنان باشد براى احدى غير از خدا كار نمى‏كند و جز خدااميد ندارد و از غير او ترسى ندارد و در احدى غير از خدا طمع ندارد اين همان توكل است در تمام اين فقرات توكل به معناى لازم آن گرفته شده است مثلاً وقتى انسان علم دارد كه مخلوق نه ضررى مى‏رساند و نه سودى مى‏بخشد كه فقط بر خداى تعالى اعتماد داشته باشد ونسبت به مخلوق نه ضررى مى‏رساند و نه سودى مى‏بخشد كه فقط بر خداى تعالى اعتماد داشته و كارش را به او واگذار كرده باشد در اين صورت فقرات حديث شريف به معناى لازم لازم گرفته شده‏اند»، (ميزان الحكمه، ج 10، ص 676، 22223) . پس خلاصه توكل بر خدا يعنى اعتماد كردن بر خداى تعالى و واگذار كردن كار به او و تسليم اراده و مشيت او بودن و هيچگونه اعتماد و تكيه نداشتن و استقلال ندادن به اسباب غير از مسبب الاسباب يعنى حضرت حق تعالى. البته واضح است ك معناى توكل آن نيست كه انسان به دنبال اسباب كار نرود زيرا تمامى كارها با اسباب انجام مى‏گيرند ولى فقط بايد بداند كه اسباب از خود چيزى نداشته و هرگز مستقل نمى‏باشند و تنها تكيه گاه خداى تعالى مى‏باشد، (با استفاده از الميزان، علامه طباطبايى ج 5 ص 239) . مراحل توكل: توكل را مى‏توان بطور كلى بر سه قسم تقسيم كرد: 1- توكل زبانى: يعنى آن توكلى كه فقط با زبان گفته مى‏شود توكلت على الله (برخداتوكل كردم) اين توكل از ارزش معنوى برخودار نيست. 2- توكل اعتقادى: يعنى آن توكلى كه ناشى از اين اعتقاد است كه واقعاً همه كاره خداوند تبارك و تعالى است و حقيقتاً او تكيه گاه همه چيز و همه كس است با توجه به اين اعتقاد توكل بر خداى تعالى مى‏شود و سپس بر كارى اقدام مى‏گردد اين توكل از ارزش معنوى برخودار است كه اكثر مسلمان‏ها مى‏توانند با توجه به اين مرحله توكل كارهاى خود را آغاز كنند. 3- توكل قلبى: يعنى آن توكلى كه از حالات بلكه از ملكات فضيله نفس انسانى گشته است و شايد حديث شريف زير به اين مرحله عالى از توكل اشاره داشته باشد: على بن سويد مى‏گويد از امام موسى بن جعفر(ع) درباره اين آيه شريفه وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ‏{w7-13w}{I65:3I}/}؛ هر كس بر خدا توكل كند خدا او را بس است پرسيدم حضرت فرمود: التوكل على الله درجات منها ان تتوكل على الله فى امورك كلها فما فعل بك كنت عنه راضياً تعلم انه لا يألوك خيراً و فضلاً و تعلم ان الحكم فى ذالك له فتوكل على الله بتفويض ذالك اليه وثق به فيها و فى غيرها؛ توكل بر خدا داراى درجاتى است از جمله اينكه در تمام كارهايت برخدا توكل كنى پس هر چه خدا با تو انجام داد (و اراده حكمت آميزش بر هر چه تعلق گرفت) راضى باشى علم و يقين داشته باشى كه او از هيچ خيز و فضلى دريغ نكند و نيز علم و يقين داشته باشى كه حكم و فرمان در اين جهت با اوست پس با واگذارى كار به او بر او توكل كن و به او در كارهاى خود و كارهاى غير خود وثوق (اطمينان و آرامش) داشته باش‏»، (ترجمه اصول كافى كلينى، ج 3، ص 106، ر 5) . در اين حديث به دو مقام بلند معنوى كه از اركان ايمان هم هستند اشاره شده است: 1- مقام رضا. 2- مقام تفويض. امام على(ع) مى‏فرمايند: الايمان على اربعه اركان، التوكل على الله و التفويض الى الله و التسليم لامرالله و الرضا بقضاءالله‏؛ ايمان چهار ركن دارد 1- توكل برخدا 2- تفويض الى الله 3- تسليم امرالله 4- رضا به قضاى الهى‏»، (ميزان الحكمه، ج 1، ص 318، ر 1348) . در نتيجه ايمان كه خود فقط يك امر قلبى است نه اعتقادى و زبانى چهار ركن دارد كه همه آنها نيز قلبى مى‏باشند بنابراين آن توكلى در كلام امام موسى بن جعفر(ع) مراد است كه قلبى باشد در چنين توكلى علم، يقين، وثوق و آرامش نهفته است و توكل كننده ذره‏اى دغدغه و ناآرامى ندارد توكل قسم اول از آن منافقين است زيرا صرفاً توكل زبانى است و باطن بدان اعتقادى ندارد توكل قسم دوم بهره عامه مسلمانان است و توكل قسم سوم ويژه مؤمنان واقعى است كه دستيابى به آن بسيار مشكل و در درازمدت مى‏باشد و هر كس به اين مقام و مرحله سوم رسيد متوكل واقعى مى‏باشد. ثمره و دستاورد توكل: توكل ثمرات زيادى دارد كه پاره‏اى از آنها عبارتند از: 1- قوت قلب: امام على(ع) مى‏فرمايند: اصل قوه القلب التوكل على الله‏؛ ريشه قوت قلب توكل برخداست‏، (همان، ج 10، ص 681، ر 22248) و اين ثمره بلندى است كه انسانى چنين از صلابت، استقامت در كارها برخورار است. 2- قوت ايمان: امام رضا(ع) مى‏فرمايند: من احب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على الله‏؛ هر كس دوست دارد قوى‏ترين مردم باش پس بايد بر خداتوكل كند، (همان، ر22246) در روايتى ديگر اين قوى‏ترين مردم به قوى‏ترين مردم از جهت ايمان تفسير مى‏شود امام على(ع) مى‏فرمايند: اقوى الناس ايماناً اكثرهم توكلاً على الله سبحانه‏، قوى‏ترين مردم به لحاظ ايمان كسى است كه از همه مردم بر خدا بيشتر توكل كند (همان ،ص 680 ر 22240) بنابراين هر كس توكل بيشترى داشته باشد از قوت ايمان بيشترى برخوردار است بزرگى اين ثمره هم بر كسى پوشيده نيست. 3- رام شد دشوارى‏ها و آسان گشتن اسباب: امام على(ع) مى‏فرمايند: من توكل على الله ذلت له الصعاب و تسهلت عليه الاسباب‏؛ هر كس بر خدا توكل كند سختى‏ها برايش رام و اسباب و علل در مقابلش آسان مى‏گردد». 4- شكست ناپذيرى: امام محمدباقر(ع) مى‏فرمايد: من توكل على الله لايلغب و من اعتصم بالله لايهزم‏؛ هر كس بر خدا توكل كند مغلوب نمى‏گردد و هر كس به خدا چنگ زند شكست خورده نمى‏باشد»، (همان، ص 681، ر 22247) . البته واضح است كه مهمترين و پرثمرترين توكل همان قسم سوم است نه دوم و قسم سوم هم خود داراى مراتبى است كه هر چه توكل قلبى از مراتب بالاترى برخوردار باشد ثمرات توكل بيشر عائد مى‏گردد.

چرا خداوند روزى افراد را متفاوت مى‏دهد؟

در آغاز بايستى معناى روزى واقسام آن كاملاً مشخص گردد تا يك نتيجه‏گيرى صحيح و اصولى به دست آيد. روزى به معناى همه مواهب و نعمت‏هايى است كه خداوند در اختيار انسان قرار داده است (مانند خانواده، روح و جان، بدن، استعداد، زيبايى، علم، هوش و بالاخره مال). گفتنى است كه بخش‏هاى مهمى از «رزق»، اختيارى انسان نيست (مانند، خانواده، استعداد، زيبايى و...) ولى بخش‏هايى از آن به همت و تلاش بستگى دارد كه علم و مال از اين مقوله هستند. روشن است كه در بخش اختيارى رزق هر قدر تلاش بيشتر باشد، نوعاً برخوردارى نيز بيشتر خواهد بود. عالمى كه زحمت مى‏كشد و سال‏ها رنج آموختن و تفكر را بر خود هموار مى‏سازد، دانش و معلومات بيشترى به دست خواهد آورد. از همين‏رو در روايات آمده است: «رزق دوگونه است رزقى كه به دنبال تو است و رزقى كه تو آن را دنبال مى‏كنى، (بحارالانوار، ج 103، ص 21). بنابراين تفاوت: در بخشى از روزى‏ها به تلاش انسان و تدبير او بستگى دارد. اما فلسفه اين تفاوت در اين زمينه چند محور براى گفت و گو وجود دارد: اولا: هركس در اين دنيا امكانات بيشترى دارد مسؤوليت بيشترى هم متوجه اوست، اگر كسى اندامى زيبا و يا استعداد خوب دارد در قبال آن مسووليت بيشترى هم داشته، علاوه بر آن خطرات فزونترى نيز او را تهديد مى‏كند. كسى كه قله كوه است اگر پرتاب شود بيشتر آسيب مى‏بيند تا كسى كه چند مترى از كوه بالا رفته است. بنابراين تكليف و مسؤوليت هر فرد به ميزان عقل و ديگر امكانات خدادادى او بستگى دارد. ثانيا: ما در مقام مقايسه دچار قضاوت‏هايى مى‏شويم كه اصولى و حساب شده نيستند. براى مثال هندوانه‏اى كه 30 كيلو وزن دارد و هندوانه 1 كيلويى آيا به هندوانه يك كيلويى ظلم شده است؟! آن هنداونه در شرايطى قرارداشته كه بيش از يك كيلو امكان رشد نداشته ولى هنداونه ديگر در شرايط مناسبترى قرار داشته لذا بيشتر رشد كرده است. هيچ تبعيض و بى‏عدالتى هم صورت نگرفته است. هندوانه يك كيلويى كمال خودش را داراست. خواهيد گفت چرا خداوند شرايط رشد را متفاوت قرارداده بهتر نبود درتمامى زمين و تمامى نقاط هندوانه‏ها يك شكل و اندازه و رنگ مى‏شدند ؟! روشن است كه در اين صورت بايد ما جهانى را فرض كنيم كه همه چيز آن يكنواخت و يك سطح است و هيچ حركتى هم در آن مشاهده نمى‏شود زيرا همه چيز در رتبه اعلاى خود قرار دارند. اين جهان جهان ماده و طبيعت و حركت است و لازمه چنين وضعيتى اختلاف مراتب و درجات است حال به محيط انسانى باز مى‏گرديم از نظر شما معناى عدالت آن است كه همه افراد بشر در يك سطح و يك شكل باشند مثلا همه زيبارو و خوشگل آيا در اين صورت زيبايى معنا داشت؟! وقتى همه زيبا باشند ديگر زيبايى قابل شناسايى نيست. گذشته از اين چرا فقط زيبا بهتر نبود همه بوعلى‏سينا و انيشتن و ... بودند كه در اين صورت عالم و دانشمند نيز فاقد معنى بود و اگر چنين حالتى در موجودات عالم بود كه همه چيز مرتبه‏اى از كمال به صورت مساوى قرار داشتند جهان يخبندانى بود كه هيچ حركت و تلاشى در آن تحقق پيدا نمى‏كرد. برادر عزيز زشت ترين و ناقص ترين افراد بشر نيز از هستى برخوردارند ودر پلكانى از كمال ايستاده‏اند و به نوبه خود خانه‏اى از جدول حيات را پركرده‏اند. ثالثا: نظام جهان نظام اسباب و مسببات و نظام ضرورى و تخلف ناپذيراست يعنى تحقق هر چيز در پى علل و شرايط و موجوداتش ضرورى است و كوچكترين تغييرى در گوشه‏اى از آن تمام هستى را دگرگون مى‏سازد بدون آن كه طرح بهترى جايگزين آن شود زيرا نظام موجود نظامى است كه در آن به كمترين شر ضرورى براى برترين چيز ممكن بسنده شده و نفى آن خيرات غالب را درپى خواهد داشت. تفاوت در كيفيت خلقت انسان‏ها نتيجه ولازمه حتمى نظام‏مندى و قانونمندى جهان هستى است؛ يعنى: 1- نظام خلقت نظام علت و معلول است و هيچ معلولى بدون علت به وجود آمدنى نيست وتخلف هيچ معلولى از علت تامه‏اش ممكن نيست (اصل ضرورت على). 2- رابطه علت و معلول داراى مكانيسم و ارگانيسم معين است و هرچى به هرچى نيست. يعنى چنان نيست كه از هر علتى هر معلولى قابل ايجاد باشد به تعبير ديگر هر علت معينى معلول معينى دارد. مثلا از علف خوردن گوسفند بوعلى سينا درست نمى‏شود و آمريكايى‏ها هم به خاطر قهوه خوردن به كره ماه نرفتند (اصل سنخيت علت و معلول). اگر دو اصل فوق با ژرف‏كاوى دقيق فلسفى مورد بررسى قرار گيرد مشخص خواهد شد كه مثلا بينا يا نابينا تولد يافتن يك فرد لازمه مجموعه عللى است كه در به وجود آوردن وى دست داشته‏اند. در اين امور عوامل بسيار متعددى دخيلند حتى كيفيت آميزش والدين، زمان، مكان، روحيات و حالات روانى، وضعيت جسمى، نوع و مقدار غذاهايى كه مصرف كرده‏اند و.... هريك به سهم خود نقشى در كيفيت تكوين جنين ايفا مى‏كنند. دراين جا ممكن است پرسش شود كه آيا خداوند نمى‏تواند باتفاوت چشمگيرى كه همه اين عوامل دارند تأثير همه را يكسان سازد؟ پاسخ آن است كه چنين چيزى سر از تناقض درمى‏آورد. زيرا لازمه آن اين است كه علت پديده‏اى باشد و تأثير نكند وعلت بودن و تأثير نكردن تناقض آميز است و يا معلولى بدون علت پديدآيد و لازمه آن اين است كه كل طرح نظام آفرينش به هم بخورد. زيرا دراين صورت پديدآمدن هر چيز از هر امر نامربوطى محتمل مى‏شود و آن گاه است كه از علف خوردن بز بايد ابوعلى سينا پديد آيد!! رابعا: درقيامت ميزان هر كس براساس نعماتى است كه خداوند به وى داده و به گونه‏اى كاستيهاى غيراختيارى كه در دنيا مانع رشد و كمال بود جبران مى‏شود. بلكه از نظر برخى از انديشمندان كمال اخروى چيزى جز نسبت سرمايه‏هاى نعم دنيايى و در مقايسه با فعاليت و بهره‏بردارى‏هايى كه انسان كرده نيست حال هركس در هر سطحى كه باشد. براى آگاهى بيشتر ر.ك.به: عدل الهى شهيد مطهرى.

چند نوع كفّاره روزه وجود دارد؟

كفّاره روزه چهار نوع است: 1. كفاره روزه‏خوارى عمدى در ماه رمضان؛ و آن آزاد كردن بنده يا گرفتن دو ماه روزه و يا اطعام شصت فقير است. 2. كفاره خوردن عمدى روزه قضاى ماه رمضان در بعد از ظهر؛ و آن اطعام ده فقير است و در صورت عدم تمكن، گرفتن سه روز، روزه است. 3. كفاره روزه نذر معين؛ و آن همان كفاره روزه‏خوارى عمدى در ماه رمضان است.برخى (تبريزى و وحيد)، كفّاره آن را كفّاره قسم مى‏دانند و آن آزاد كردن بنده يا اطعام ده فقير و يا پوشاندن ده فقير است و در صورت عدم تمكن، گرفتن سه روز، روزه است. 4. كفاره روزه اعتكاف؛ و آن همان كفاره روزه‏خوارى عمدى در ماه رمضان است.

مسيحيت و يهوديت حقيقى چه بوده است؟

اين گونه به نظر مى‏رسد كه سؤال اين است كه حقيقت و اصل تحريف نشده اديان مسيحيت و يهوديت چه بوده است؟ اصول اين اديان، آن چيزى است كه توسط قرآن كريم بيان شده است و آن اينكه حضرت موسى و عيسى دو پيامبرى هستند كه از سوى خداوند براى هدايت بنى اسرائيل مبعوث شده‏اند و مردم را دعوت به توحيد و پرستش خداى يگانه كرده‏اند و صاحب كتاب آسمانى و شريعت بوده‏اند. از ديد قرآن تمام اديان توحيدى و پيامبران الهى مبيّن توحيد و يكتاپرستى هستند و همگى يك رسالت و يك هدف را تعقيب مى‏كنند و رسالت حضرت موسى و حضرت عيسى و حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) در همين جهت و راستا مى‏باشد. لذا قرآن كريم پيامبر اكرم را تأييد كننده و ادامه دهنده آنچه كه در تورات و انجيل واقعى و تحريف نشده آمده است، معرفى مى‏كند: اَللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ * نَزَّلَ عَلَيْكَ اَلْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ اَلتَّوْراةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ * مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ أَنْزَلَ اَلْفُرْقانَ‏{w1-27w}{I3:4-2I}/}...؛ خداى يكتا، جز او خدايى نيست، زنده پاينده است * اين كتاب را كه تصديق كننده كتابهاى پيشين است به راستى و درستى بر تو فرو فرستاد و تورات و انجيل را پيش از آن فرو فرستاد براى راهنمايى مردم و فرقان (قرآن) را فرو فرستاد»، (آل عمران، 4-3-2). و از سوى ديگر مى‏گويد كه بشارت آمدن پيامبر اسلام در آن كتب، داده شده است: وَ إِذْ قالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اَللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ اَلتَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ‏{w1-34w}{I61:6I}/}؛ ياد كن آنگاه كه عيسى پسر مريم گفت اى فرزندان اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شمايم، تورات را كه پيش از من آمده تصديق مى‏كنم و مژده دهنده‏ام به پيامرى كه پس از من مى‏آيد و نام او احمد است...»، (سوره صف/6). از همين رو، در قرآن پديده‏اى به نام مسيحيت و يهوديت به رسميت شناخته نشده است. قرآن، دين را واحد و يگانه دانسته و تمام پيامبران الهى را دعوت كنندگان به توحيد و خدا پرستى و تسليم در برابر خداوند معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: إِنَّ اَلدِّينَ عِنْدَ اَللَّهِ اَلْإِسْلامُ وَ مَا اِخْتَلَفَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ‏{w1-19w}{I3:19I}/}؛ دين در پيشگاه خداوند فقط اسلام است و اختلاف اهل كتاب (يهود و نصارى‏) چيزى جز طغيان و سركشى از حق بعد از علم به آن نيست. چرا كه در دعوت توحيدى حضرت موسى و عيسى بشارت آمدن پيامبر اكرم آمده بود. بنابراين حقيقت دعوت حضرت موسى و عيسى چيزى جز تسليم در برابر خداوند يعنى همان دين اسلام نيست‏، (آل عمران، آيه 19). براى شناخت بيشتر مسيحيت و يهوديت حقيقى مراجعه كنيد به: 1- منشور جاويد (تفسير موضوعى قرآن)، جلد 12، تأليف آيت الله جعفر سبحانى 2- تاريخ و كلام مسيحيت، تأليف محمدرضا زيبايى نژاد.

March 17, 2010

سن ازدواج پسران تحصيل كرده به 30 سال مي رسد از طرفي در دين اسلام اين مسئله خيلي مورد پذيرش نيست و توصيه به ازدواج در سن كمتر مي شود اما بنده خود

اينكه سن ازدواج در جامعه ايران افزايش يافت است يک واقعيت تلخ است و عوامل زيادي در بروز اين پديده دخالت دارند که بررسي آنها خارج از حوصله و مسئوليت ما است ولي در مورد تصميمات شخصي و برنامه خصوصي عرضه مي داريم که سن ازدواج تابع چندين فاكتور اساسي است: 1. ميزان خود نگهداري و كنترل خواهش هاي نفساني و قدرت و حفظ پاكي و طهارت: بر اساس اين فاكتور ازدواج زماني بر آدمي واجب و ضروري مي شود كه بدون ازدواج قادر به حفظ طهارت و پاكي نيست در اين صورت هيچ يك از موانع فوق و مندرج در نامه شما نمي تواند سبب تأخير در ازدواج شود و بايد هر چه سريعتر اقدام به ازدواج نمود تا گوهر پاكي و طهارت به قيمت شغل ، سربازي و ... معامله نشود و ارزان فروخته نشود. آنگونه كه هيچ يك از اين امور نمي توانند معادل خوبي براي پاكي و طهارت باشند البته توجه داريد كه منظور از آلوده نشدن و پاك بودن تنها رسيدن و يا بهتر آلوده شدن به اعمال خاص جنسي و رفتارهاي خاص جنسي نيست چه بسا نگاه و ... نيز آلوده شوند و تأخير در ازدواج اين نوع ناپاكيها را به دنبال داشته باشد. 2. حفظ نسل و تربيت نسل ايده آلي در فرصت مطلوب: گاهي اوقات آدمي به خودي خود قادر به حفظ پاكي خويش هست و يا با اعمال تدابير ويژه اين سرمايه را صيانت مي كند اما اگر تمام انسانها اين سياست را پيش گيرند نسل آدمي رو به نابودي مي گذارد و يا در زماني اقدام به توليد نسل مي كند كه قادر به تربيت صحيح آن نيست و فرصت فرزند آوري و فرزند پروري ايده آل از كف مي رود در اين مورد معيار بر اساس نياز جمعي تنظيم مي شود نه فردي. و در زمان حاضر اين معيار در جامعه ما مصداق ندارد و نمي تواند مبناي قضاوت و تصميم شما در مورد ازدواج قرار گيرد و بر اين اساس تنها معيار اولي مي تواند در تصميم شما براي ازدواج مؤثر باشد لذا با مراجعه به ظرفيت هاي رواني، جسمي و نيز پولوژيكي خود ، در مورد زمان ازدواج تصميم بگيريد ، اگر با تأخير ازدواج متحمل خسران مي شويد و خداي ناكرده گوهر پاكي را از كف مي دهيد بايد هر چه سريعتر ازدواج كنيد. لازم به يادآوري است كه منظور از ازدواج، تشكيل خانواده نيست ازدواج يعني از تجرد خارج شدن و متأهل گشتن چه بسا ازدواجي كه براي شما اندك زحمت و دردسر نداشته باشد ، البته در پي يافتن شخصي كه حاضر به اين ازدواج باشد برآييد و معلوم است كه اينگونه افراد فراوان هستند يعني يك نوع شرط و به تعبيري ديگر شكلي از برنامه ريزي و آينده نگري است كه مي توانيد با توافق طرفين به سرانجام نيك برسيد پر واضح است كه تشكيل خانواده مانع تحصيل نشده و نمي شود تا چه رسد به ازدواج صرف و بر همين اساس عدم اشتغال نيز مانع اين اقدام نيست و نمي تواند مانع باشد چون اين اقدام يك كار هزينه بر نيست تا منبع درآمد قبلي و اشتغال را بطلبد چون افراد بيكار و بي ايمان اين اقدام ر ا به شكل نامشروع انجام مي دهند و شما تنها در يك عنصر با آنها تفاوت داريد و آن ايمان است و ايمان هزينه بر نيست و شروع ساختن آنهم يك نيت قلبي و اراده پاك الهي را لازم دارد و هزينه اي را در پي ندارد. بنابراين با تفكيك بين تشكيل خانواده و ازدواج ، آن هم ازدواجي سهل و آسان و فارغ از تشريفات مي توان به اين دغدغه ديرين پايان داد. كافي است از بزرگ نمايي و كلان سازي مشكلات دست بكشيد و به سمت تسهيل ازدواج حركت كنيد و افرادي كه اين انديشه را بپذيرند نيز فراوان يافت شده و مي شود.

روح مقدم بر جسم است يا جسم مقدم بر روح؟ اگر روح مقدم بر جسم است پس منظور قرآن از «سپس از روح خود در آن دميديم» چيست؟ و اگر جسم مقدم بر روح است پس

براي پاسخ به اين سؤال مهم فلسفي، ديني ابتدا بايد نسبت به نفس و مراتب آن شناختي هر چند اجمالي داشته باشيم و پيش از ان نيز بايد تعريفي صحيح از دو واژه فلسفي «بالقوه» و «بالفعل» ارائه دهيم. هرگاه شيئي در درون خود قابليت دارا شدن کمالي يا کمالاتي را داشته باشد آن شيء نسبت به آن کمال بالقوه است و آنگاه که آن کمال را دارا شد نسبت به آن بالفعل است. به عنوان مثال يک دانه گل سرخ قابليت گل شدن را دارد يعني اين کمال را بالقوه دارد و هرگاه به گل تبديل شد کمال گل بودن را بالفعل داراست. اين بحث در مسأله «حرکت و زمان» فلسفه اسلامي نقش کليدي دارد و شما مي توانيد براي پژوهش بيشتر به کتاب هاي ذيل مراجعه نماييد: 1- حرکت و زمان، استاد شهيد مطهري. 2- گشتي در حرکت، استاد حسن زاده آملي. اما نفس و مراتب آن: متون ديني و فلسفي ما برآنند که حيات هر جسمي به نفس بسته است و لذا هر جسم زنده اي نفس دارد چه ملکوتي باشد و چه غير آن و نفس نيز براساس نوع افعال و آثاري که به طور هميشه و دائم از خود صادر مي کند داراي سه مرتبه است؛ نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني. نفس نباتي آن است که دائما تغذيه و رشد دارد و نفس حيواني آن است که هميشه تغذيه، رشد، حس و تحرک ارادي دارد و نفس انساني آن است که همواره تغذيه، رشد، تحرک ارادي، حس و ادراک دارد. اين سه مرتبه همچنان که در تعريفشان روشن است، سه حلقه جدايي ناپذيرند و سلسله وار به يکديگر ارتباط دارند و ارتباطشان نيز تکاملي است به اين معنا که به دليل برتري نفس انساني از نفس حيواني و برتري نفس حيواني از نفس نباتي، اگر موجود زنده اي بخواهد داراي نفس انساني گردد ابتدا بايد نفس نباتي داشته باشد و سپس داراي نفس حيواني گردد و سپس گام در عرصه نفس انساني نهد و البته چنين تکاملي دفعي و ناگهاني نيست بلکه با حرکت اشتدادي - که در فلسفه صدرايي به زيبايي تبيين شده - صورت مي گيرد به اين صورت که نفس نباتي با آن قابليت هاي نهفته اش اندک اندک و با حرکت اشتدادي خود را مي پروراند و درجه درجه خود را بالا مي کشد و تک تک قابليت ها را به فعليت مي رساند و بالقوه ها را بالفعل مي کند و آنگاه که در نبات بودن به فعليت تام رسيد صاحب قابليت هاي نفس حيواني مي شود و نفس حيواني نيز همانند نفس نباتي قابليت ها و بالقوه هاي خويش را با حرکت اشتدادي به فعليت مي رساند تا اين که حيواني کاملا بالفعل گردد ودر اين زمان صاحب قابليت هاي نفس انساني مي شود و مثال اين مسأله را اجازه دهيد در پايان پاسخ ارائه دهيم. مسأله نفس و مراتب آن در فلسفه اسلامي جايگاه ويژه واهميت بسزايي دارد و شما مي توانيد در اين باره به «دروس معرفت نفس» استاد علامه حسن زاده آملي که به زبان روان و شيوا نگاشته شده رجوع کنيد. اما واژه روح؛ هرگاه نفس چه نباتي و چه حيواني و چه انساني از جهت تدبير بدن لحاظ و اعتبار گردد به آن روح مي گويند و مراد از تدبير آن است که حرکات، سکنات و افعال بدن با مديريت نفس انجام مي گيرد و لذا جسم غير زنده مانند مرده اي به دليل مفارقت نفس از آن حرکات و سکناتي از خود نشان نمي دهد. اين بحث نيز در کتاب هاي فلسفي ياد شده بررسي شده است و شما مي توانيد به آن رجوع کنيد. با اين مقدمه اجمالي که به پژوهش بيشتر و تفکر بيشتر نياز دارد پاسخ سؤال را آغاز مي کنيم: جسم مقدم بر روح است و اين نکته اي است که اولا قرآن به آن تصريح کرده است که فرموده «پس از روح خود در آن دميدم» (حجر، آيه 29 - ص، آيه 72 - سجده، آيه 9) و ثانيا فلاسفه بزرگي مانند شيخ الرئيس بوعلي سينا و صدرالمتألهين ملا صدراي شيرازي با بياني برهاني آن را به اثبات رساندند، گرچه از جهت کيفيت پديداري روح و نفس و نحوه تعلق روح به بدن اختلافي بنيادين دارند که بحث از اين مسأله پژوهش و پاسخ ديگري مي طلبد. البته اين تقدم جسم بر روح با زنده بودن سلول هاي تخم منافاتي ندارد زيرا سلول هاي تخم گرچه داراي نفس و روح انساني نيستند ولي به دليل داشتن نفس نباتي زنده هستند زيرا همانند ديگر نفس هاي نباتي داراي تغذيه و رشدند، چرا که از طريق مويرگ ها تغذيه مي شوند و داراي رشد سلولي هستند. البته چنين سلول زنده اي اندک اندک رشد مي کند و با حرکت خودش قابليت هاي خويش را به فعليت مي رساند تا اين که جنين مي شود و اين جنين به قول ملاصدرا (اسفار، ج 8، ص 136) نبات بالفعل است که قابليت نفس حيواني را پيدا مي کند و اندک اندک نفس حيواني نيز با حرکت اشتدادي قابليت هاي خود را که احساس و تحرک ارادي است به فعليت مي رساند و با کامل شدن و بالفعل شدن تمامي بالقوه ها به قول ملاصدرا حيوان بالفعل مي شود و قابليت انسان شدن را پيدا مي کند و اگر بتواند قابليت هاي انساين را بالفعل کند (جسما و روحا) انسان و الا مقام و برتري خواهد شد.

درباره فلسفه احكام و اينكه چرا در موقع استحاضه , بايد زحمت غسل و تطهير را تحمل كرد توضيح دهيد.

«با عرض سلام و تحيت، از حسن اعتماد شما به اين واحد خرسنديم. اميد است بتوانيم پاسخ‏گوى خوبى براى سؤالات شما باشيم»/p P align=Justify قدس سره رضي الله عنه صلي الله عليه و آله وسلم عليه‏السلام /p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 1 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"بنا بر فتواى حضرت امام خمينى هر موسيقى و آوازى كه طرب‏انگيز باشد حرام است و صداهاى مشكوك مانعى ندارد/FontFont face=MTR Style="fo nt-size:15"، (استفتاآت امام خمينى، ج 2، ص 12)./p P align=Justify /FontFont face=LTS Style="font-size:21"بررسى متون دينى و آراء عالمان دين نشان مى‏دهد كه موسيقى از نظر اسلام در چند صورت حرام مى‏باشد:/p P align=Justify 1 ) موسيقى مطرب يعنى آهنگهايى كه موجب تحريكات شهوانى و جنسى است و انسان را از ياد خدا غافل مى‏سازد./p P align=Justify 2 ) موسيقى همراه با مضامين لهوى يعنى آهنگهايى كه در كنار آن اشعار و سرودهايى قرائت مى‏شوند كه به گونه‏اى موجب فساد اخلاق و انحراف اذهان است مانند ترانه‏هاى عاشقانه و اشعارى كه در وصف زن، شراب و غيره است و از همين قسم است اشعارى كه به هر نحو موجب ترويج باطل و مخالفت با حق باشد مانند اشعارى كه بر عليه اسلام و مقدسات آن همچون قرآن، پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) يا نظام و حكومت اسلامى بوده و يا در جهت تاييد كفر و شرك و نظامهاى فاسد و سردمداران آن باشد./p P align=Justify 3 ) موسيقى در مجلس گناه و لهو و لعب مانند آهنگهايى كه در حال رقص يا نوشيدن شراب و غيره نواخته مى‏شوند./p P align=Justify تشخيص موضوع به عهده مكلف مى‏باشد بنابراين هر كس موردى را مطرب تشخيص داد نبايد استماع كند ولى اگر در مطرب بودن آن شك داشته باشد مانعى ندارد. گذشته از آثار زيان‏بارى كه موسيقى و غنا براى اعصاب و روان دارد اين تأثيرات را نيز دارد :/p P align=Justify الف) موجب فساد اخلاق مى‏گردد و ايمان حيا و عفت را از دل انسان يبرون مى‏برد و تجربه نشان داده است كه بسيارى از افراد تحت تاثير آهنگ‏هاى غنا راه تقوا و پرهيزكارى را رها كرده و به شهوات و فساد روى مى‏آورند. در تفسير «روح المعانى» سخنى از سران يكى از بنى‏اميه نقل مى‏كنند كه به آنها مى‏گفت: از غنا بپرهيزيد كه حيا را كم مى‏كند شهوت را مى‏افزايد شخصيت را درهم مى‏شكند و اگر مى‏بينيم كه در روايات اسلامى مكرر آمده كه غنا روح نفاق را در قلب پرورش مى‏دهد اشاره به همين حقيقت دارد. روح نفاق همان روح آلودگى به فساد و كناره‏گيرى از تحول و پرهيزكارى است. امام صادق (ع) فرمودند: /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«الغنا يورث النفاق و يعقب الفقر؛/FontFont face=ZAR Style="font-size:18; Font-style:Italic" غنا در دل روح نفاق را پرورش مى‏دهد و بدنبال خود بدبختى و فقر مى‏آورد»./p P align=Justify /FontFont face=LTS Style="font-size:21"ب ) غافل شدن از ياد خدا و فراموش كردن خدا نيز يكى ديگر از آثار زيان بار غنا و موسيقى است. امام صادق(ع) در تفسير آيه شريفه «واجتنبوا قول الزور؛/FontFont face=ZAR Style="font-size:18; Font-style:Italic" از گفتار باطل و ناروا بپرهيزيد». /FontFont face=LTS Style="font-size:21"فرمودند: مراد از قول زوردر آيه شريفه غناست. گفتار باطل و ناروا هر چيزى است كه انسان را از خدا دور مى‏كند و از راه درست منحرف مى‏كند. امام صادق (ع) فرمودند: /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«الغنا مجلس لاينظرالله الى اهله و هو مما قال الله عزوجل: «ومن الناس من يشترى لهوالحديث ليضل عن سبيل‏الله؛ /FontFont face=ZAR Style="font-size:18; Font-style:Italic"مجلس غنا و خوانندگى مجلسى است كه خدا به اهل آن نمى‏نگرد و آنها را مشمول لطفش قرار نمى‏دهد. و اين مصداق همان چيزى است كه خداوند عز وجل فرموده: بعضى از مردم هستند كه سخنان بيهوده را خريدارى مى‏كنند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند»./FontFont face=LTS Style="font-size:21" در اين روايت امام(ع) غنا و موسيقى را يكى از مصداق‏هاى گفتار بيهوده‏اى دانسته كه انسان‏هارا از راه خدا گمراه مى‏كند./p P align=Justify در اين بين يك نكته ديگر نيز قابل تأمل است و آن اين كه برخى آهنگ‏ها و موسيقى‏هاى وارداتى، پوششى براى تبليغات بيگانگان و دشمنان انقلاب است./p P align=Justify آنان سعى دارند با قالب‏هاى فريبنده، براى خود مستمع دست و پا كنند و در لابه‏لاى گفته‏هاى خود، تبليغات مسموم‏شان را نيز به جوانان القا كنند./p P align=Justify گذشته از اين كه در هر حال، اگر بعضى از موسيقى‏ها حرام نيز نباشد، فضيلتى نيز در گوش دادن به آنها نيست. برخى از آنها نيز ممكن است از جهتى سازنده باشد؛ ولى از جهاتى نيز جنبه تخريبى بر روح و روان و انديشه داشته باشد./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 2 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"اگر پول‏هايى است كه بزرگ‏ترها مانند پدر و مادر به بچه‏ها بخشيده‏اند و هديه كرده‏اند و آنها در قلك نگه‏دارى مى‏كنند خمس ندارد و اما اگر مراد پول‏هايى است كه افراد ار منفعت كسب و حقوق در قلك‏ها پس‏انداز مى‏كنند در صورتى كه سال بر آن بگذرد بايد خمس آن داده شود./p P align=Justify بديهى است وقتى خمس آن داده شد، اگر چند سال هم بماند در صورتى كه چيزى بر آن اضافه نشود خمس ندارد ولى اگر چيزى اضافه شد و سال بر آن گذشت، آن مقدار اضافه خمس دارد./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 3 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"خون بايد نفوذ كند و صرف رطوبت و نم خون به پنبه كفايت نمى‏كند./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 4 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"در استحاضه قليله براى هر نماز يك وضو لازم است هر چند خون در داخل باشد و خارج نشود./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 5 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"قبل از پرداختن به جواب سؤال مقدمه‏اى براى تقريب ذهن لازم است و آن اين كه فلسفه احكام داراى انواعى است كه به آنها اشاره مى‏شود. /p P align=Justify 1- حكمت بعضى از احكام از همان آغاز ظهور اسلام براى همه مردم روشن و آشكار بوده است ولى شارع مقدس اسلام براى اين كه همه مردم را به رعايت اين احكام موظف كند به آن‏ها شكل قانونى و شرعى مى‏بخشيد مانند وجوب رد امانت و جاير نبودن دروغ و خيانت./p P align=Justify 2- فلسفه‏هاى دينى: دسته‏اى از احكام وجود دارد كه در منابع دينى به برخى از حكمت‏ها و اسرار آن اشاره شده است ولى براى تمام مردم اشكار نبوده است. /p P align=Justifyمثلاً: قرآن در جايى به اثر اخلاقى روزه اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام....للعكم تتقون»/FontFont face=MTR Style="font-size:15"، (سوره بقره، آيه 182)/FontFont face=LTS Style="font-size:21" و آن اثر اخلاقى تقوا است. يا امام صادق (ع) اثر اجتماعى روره چنين بيان مى‏فرمايند /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«انما فرض الله عزوجل الصيام ليستوى به الغنى والفقير»/FontFont face=MTR Style="font-size:15"، (من لا يحضر الفقيه ج 2 ص 73) /FontFont face=LTS Style="font-size:21"كه اثر اجتماعى همان تساوى فقير و غنى مى‏باشد. يا پيامبر اكرم(ص) اثر بهداشتى روزه را چنين ذكر مى‏فرمايد: /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«صومواتصحوا»/FontFont face=LTS Style="font-size:21" كه اثر بهداشتى آن سلامت بودن جسم است. /p P align=Justify 3- احكام و مسائلى وجود دارد كه بشر به سبب پيشرفت‏هاى علمى به برخى از فلسفه‏ها و حكمت‏هاى هر چند احتمالى آن پى برده است مانند اثرات زيانبار جسمى و روحى مشروبات الكلى كه برخى از حكمت‏ها و اسرارى حرمت آن را مى‏توانيم از اين اثرات دريابيم يا از نظر علم امروز ثابت شده است كه گوشت خوك از نظر طبى و بهداشتى داراى ميكروب «برتوليسم »است و در بدن ايجاد مسموميت مى‏كند. اين گوشت هم چنين توليد كننده‏ى كرم تريشين است كه تكثيرپذيرى بسيار دارد و گلبولهاى سرخ را از بين مى‏برد انسان را دچار كم‏خونى و التهابات عضلانى مى‏كند و به سوى مرگ مى‏كشاند وشايد از چنين اثراتى بتوانيم برخى از حكمت‏هاى حرمت گوشت خوك را به صورت احتمالى استنباط كنيم. اما بايد در مورد يافته‏هاى عصبى به دو نكته توجه كرد. /p P align=Justifyالف) حكمت‏ها و اثراتى كه از نظر علم به صورت قطعى ثابت شده است علت «تام و نهايى» نيست و نبايد فلسفه احكام را به اينها منحصر كنيم./p P align=Justifyب) بسيارى از حكمت‏هايى كه علم و دانش يافته است يقينى و حسى نيستند، بلكه بر احتمال، ظن و گمان و فرضيه استوارند. بنابراين يافته‏هاى علمى تكيه گاه مستحكمى براى فلسفه احكام

آيا استفاده از بيمه ديگران، جايز است؟

همه مراجع: استفاده از دفترچه بيمه ديگرى، برخلاف مقررات و موجب ضمان استفاده كننده است‏دفتر همه مراجع..

وقتي جايي نجس است و دست خيسي به آن مي خورد و بعد آن دست را به تلويزيون - متكا و... مي زنند آيا نجس نمي شود در اين حال آيا من وسواسم ؟

من نيز اگر به جاي شما بودم و دچار گرفتاري هاي وسواس مي شدم و آن را از اسلام مي دانستم , مي گفتم خوش به حال غير مسلمان ها؟! خواهر گرامي ! شما خود مي دانيد كه اسلام هرگز چنين دستوراتي را نداده است ودر سيره هيچ يك از پيشوايان دين نيز چنين برنامه هايي ديده نمي شود (كه به خاطر پاكي و نجسي عرصه را بر خود و اطرافيانشان تنگ كنند). ما در آغاز با توجه به اين كه شما تحصيل كرده هستيد, يك نكته اساسي را با شما درميان مي گذاريم : آيا ما براي نماز مكلف به پاكي واقعي لباس و بدن هستيم يا به پاكي ظاهري ؟! توضيح آن كه ما اگر ندانيم لباس و بدن ما نجس است و با آن نماز بخوانيم , آيا نماز ما صحيح است يا نه ؟ به فتواي همه علما نماز در اين صورت صحيح است ; چون طهارت بدن و لباس شرط ظاهري است نه واقعي ; يعني , لازم نيست در واقع لباس و بدن پاك باشد; بلكه همين مقدار كه ندانيم نجس است كافي است (هر چند واقعا" نجس باشد). از همين رو قاعده اي در فقه مطرح است به نام »اصل طهارت «. مقتضاي اين اصل آن است كه هر چيزي پاك است , مگر آن كه بدانيم نجس است . از طرفي تفحص و جست و جو در موضوعات لازم نيست . خلاصه آن كه در آغاز شما بايستي آنچه را كه نادرست درك كرده ايد, تصحيح كنيد, تا زمينه براي اصلاح حالت وسواس فراهم گردد. يقين شما در مورد نجس شدن چيزها معتبر نيست . بنابراين به آن هرگز اعتنا نكنيد و براي مدتي اين گونه فرض كنيد كه اساسا" شما تكليفي در مورد نجاست و طهارت نداريد; چه اين كه از نظر شرعي هر تكليفي كه موجب مشقت باشد, ساقط مي شود. به ترديدهاي خود توجه نكنيد, چيزي را كه نمي دانيد پاك است يا نجس , پاك بدانيد و همان گونه كه گفته شد به خود تلقين كنيد كه اگر نجس هم باشد من تكليفي ندارم . براي بعد از زمان بهبودي الان فكر نكنيد شما فعلا تكليفي نداريد . خواهر گرامي ! برنامه اي براي شما عرضه مي شود, اگر واقعا" خواهان نجات خود و زندگي تان هستيد دقيقا" آن را اجرا كرده و نتيجه را نيز به ما گزارش كنيد: 1- هر موقع آرامش داشتيد - به ويژه شب ها در موقع خوابيدن - اين جملات را با خود تكرار كنيد (تا دو ماه ): - من كاملا" قادر هستم بر مشكل وسواس خويش غلبه كنم و با استعانت از خداوند, از همين فردا در اين مسير قدم خواهم برداشت . - من مي توانم بر اين عادت ناپسند غلبه كنم و سلامت و بهداشت رواني خود و خانواده ام را تضمين كنم . - هرگز اسلام و قرآن دستورات غير قابل اجرا و مشقت آور نداده است . من هم از همين فردا مثل بقيه مردم رفتار خواهم كرد و از وسوسه هاي شيطان دوري خواهم كرد. 2- هر شب كارهاي روزانه خود را كنترل كنيد و تعداد موارد مثبت و منفي را يادداشت كنيد. روز بعد سعي كنيد از تعداد موارد منفي (عمل به وسواس ) كاسته و بر موارد مثبت بيافزاييد. اين كار را نيز تا دو ماه ادامه دهيد. 3- صله رحم زياد كنيد; با خويشان خود خيلي گرم بگيريد و اظهار محبت كنيد. حتي الامكان با آنها هم غذا بشويد و در صورت امكان هر يكي دو هفته يك بار خانوادگي به تفريح برويد. 4- در مراسم جمعي ديني مانند نماز جماعت و ... شركت فعال داشته باشيد و با ديگر شركت كنندگان بسيار دوستانه و صميمي برخورد كنيد. 5- با اهل خانه با احترام و صميميت برخورد كنيد و در برابر هيچ حركتي از آنان حساسيت و واكنش تند نشان ندهيد. 6- خود را از ديگران نه برتر بدانيد و نه كمتر. 7- در حد امكان به ورزش بپردازيد. 8- حتي الامكان بكوشيد دوستان خوبي براي خود پيدا كنيد و روابط صميمانه و مشاركت هاي علمي و عملي را پايه گذاري كنيد. 9- در مورد حمام رفتن و آب كشيدن به برنامه زير عمل كنيد. الف ) اول با خود سنجش كنيد كه مثلا يك لباس معمولي يا نجس را چند بار و در چه مقدار زمان مي شوييد و آب مي كشيد سپس آن را بنويسيد (فعلا فرض مي كنيم شش بار و از نظر زماني پانزده دقيقه ), ب ) حالت روحي خود را پس از اين مقدار شستن ثبت كنيد. (مثلا آيا بعد از اين همه شستن باز لباس را پاك مي دانم يا نجس ؟ آيا با خيال راحت از آن دست مي كشم يا با دغدغه خاطر؟), ج ) تصميم قطعي بگيريد كه از زمان و تعداد دفعات شستن كم كنيد (مثلا شش دفعه را به چهار بار و پانزده دقيقه را به ده دقيقه تغيير دهيد), د ) بعد از عمل شستن به خود بگوييد به خدا قسم ديگر پاك پاك است و ديگر بهتر از اين نمي شود و اگر نجس هم باشد هيچ اشكالي ندارد وظيفه من اين است كه همين را بپوشم . 10- ورزش آرام و پياده روي را فراموش نكنيد. 11- همواره به خود با جديت كامل تلقين كنيد كه من سالم سالم هستم و هيچ مشكلي ندارم . 12- با ديگران (خانواده و دوستان ) بسيار گشاده رو, خندان و گرم برخورد كنيد. مطالب خوبي بگوييد و با آنان بخنديد. ( حتما اين عمل را انجام دهيد). 13- به سرگرمي هاي هنري سالم بيشتر بپردازيد و فرصت هاي خود را با مطالعه و برنامه هاي مفيد ديگر پر كنيد و فرصتي براي هجوم افكار وسواسي باقي نگذاريد . 14- ذكر خدا را بسيار بگوييد و سوره هاي الناس و فلق را زياد بخوانيد. نسبت به مواردي كه ترديد داريد مثلا شما ممكن است تصور كنيد كه بخاطر شيوه عملي آنها تمام خانه و وسايل آن نجس باشد دراينجا است كه بايد بدانيد كاملا حكم شرعي خلاف اين است بلكه شما بايد تمام خانه و وسايل را پاك بدانيد و فقط مواردي را كه نجس شدن آن را عينا و دقيقا باچشم خود ديده ايد نجس بدانيد. حتي از نظر شرعي نسبت به موارد مشكوك لازم نيست تحقيق كنيد كه آيا پاك است يانجس بلكه از نظر شرعي اصل در همه چيز طهارت است حتي در بسياري از جاها وضع خيلي بدتر از خانه شماست . روايات متعددي در اين زمينه داريم كه مسائل خيلي حادي را از ائمه : سوال مي كردند و با آن كه بسياري از آن موارد از خوردنيها هم بوده است در همه آنها حكم طهارت جاري مي كردند. دراين مورد اكيدا توصيه مي شود به احساسات و گرايشات روحي خود توجه نكنيد و كاملا طبق همين وظيفه عمل نماييد و مطمئن باشيد كه هيچ مساله اي ندارد و حتي اگر موردي واقعا هم نجس بوده چون به حكم ظاهري شرعي عمل كرده ايد هيچ مشكلي نداريد. براي از بين رفتن حالت وسواس راه هايي وجود دارد كه از جمله آنها مي توان عوامل زير را برشمرد: 1) يادگيري مسائل شرعي به نحو صحيح . 2) توجه به مفاسدي كه وسواس به دنبال دارد; مانند از بين رفتن تمركز فكري و اختلال در امور زندگي و بازماندن از انجام تكاليف شرعي . 3) مطالعه كتاب هايي كه در اين زمينه نوشته شده است ; مانند كتاب »وسواس « تائليف مرحوم مصطفي زماني . بايد بدانيد كه شخص وسواسي , دچار يك ناراحتي روحي است و بايد به يك متخصص اعصاب و روان مراجعه كند و چنان كه گفته شده مدتي معالجه دارد. بيشتر اين افراد, بعد از مراجعه بهبود يافته اند. از طرفي بايد بدانيدكه شخص وسواسي در واقع پيرو شيطان است . چنان كه در روايتي نقل شده كه وقتي در نزد حضرت صادق (ع ) راجع به كسي گفتند عقل و بينش خوبي دارد; اما قدري در وضو و نمازش وسواس دارد, حضرت فرمودند: اين چگونه آدم عاقلي است كه پيروي از شيطان مي كند. بعد فرمودند: »اثن الشيطان يةحب ابن يةطاع ; شيطان دوست دارد كه از او پيروي شود«, (اربعين امام ). بنابراين سعي كنيد هر چه زودتر از وسواس دست برداريد و هر وضو يا نماز يا عملي را يك بار انجام دهيد و به شك هاي خودتان اعتنا نكنيد كه بيشتر از آن بر شما حرام است و دهن كجي به دين و پيامبر اسلام محسوب مي شود.