سوالات سایت نهاد
March 20, 2010
نام پيامبران صاحب كتاب و شريعت را نام ببريد؟
كتاب حضرت موسى(ع) تورات،
حضرت عيسى(ع) انجيل،
حضرت ابراهيم(ع) صُحُف،
حضرت داوود(ع) زبور
و حضرت محمد(ص) قرآن است.
برخى پيامبران ديگر هم كتابهايى داشتهاند كه متأسفانه تاريخ آنها را ضبط نكرده است.
آيا الفاظ عربى قرآن نيز از سوى خدا است، يا اين الفاظ از زبانپيامبرصلى الله عليه وآله است؟
نزول قرآن به زبان عربى با توجه به مخاطبان نخستين و شخص پيامبرصلى الله عليه وآله - كه عرب زبانند يك جريان طبيعى است و هر سخنورى، مطالب خويش را با زبان مخاطبان مستقيم خود، بيان مىكند. خداوند متعال نيز در فرستادن پيامبران و ابلاغ پيامهاى خويش، همين رويه را به كار گرفته است.ابراهيم(14)، آيه4؛ نگا: مصباحيزدى، محمدتقى، قرآنشناسى، (تحقيق وتدوين: محمود رجبى)، ص 98.
در اين باره، توجه به چند نكته مهم بايسته است:
يكم. قرآن كريم اگر چه براى تنزل در اين عالم، نياز به زبان خاص دارد و آن عربى فصيح و مبين است؛ ولى زبان و فرهنگ آن، همان «زبان فطرت» است كه قابل فهم براى همگان است و تنها در اين صورت، مىتواند جهانى باشد. اگر فرهنگ قرآن، مربوط به يك نژاد و گروه خاصى بود، هيچ گاه نمىتوانست جهانى باشد.جوادى آملى، عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، (قم: اسراء)، ج 1، صص 353-355.
دوّم. همان طور كه ايجاد حقيقت وحى، اختصاص به ذات خداوند متعال دارد؛ تنزل آن حقيقت به لباس عربى مبين و الفاظ اعتبارى نيز كار او است. نه آنكه فقط معناى كلام و وحى الهى در قلب پيامبرصلى الله عليه وآله تنزل يافته و آن حضرت با انتخاب خود، الفاظى را به عنوان ابزار انتقال آن معارف قرار داده باشد! پس الفاظ قرآن كريم، از سوى خداوند تعيين شده و از همينرو آرايشهاى لفظى قرآن، يكى از وجوه اعجاز آن است.
آيات فراوانى دلالت دارد كه علاوه بر محتوا، الفاظ و عبارتهاى عربى قرآن نيز از ناحيه خداوند به پيامبرصلى الله عليه وآله وحى شده است.ابراهيم(14)، آيه 4؛ مريم(19)، آيه 97؛ دخان(44)، آيه58؛ اعلى(87)، آيات 17، 18، 22 و 32؛ قمر(54)، آيه 40؛ احقاف(46)، آيه 12؛ فصلت(41)، آيه 2 و 3؛ رعد(13)، آيه 37 و ... . نگا: طباطبايى، سيدمحمدحسين، تفسير الميزان، ج 17، ص 359. بهترين گواه اين مطلب، تفاوت سبك بيان و عبارتهاى روايات نبوى، با آيات قرآن كريم است.
سوّم. ارتباط الفاظ با معانى، ارتباطى تكوينى و حقيقى نيست؛ بلكه در اثر قرارداد است كه لفظ معينى، نشانه معناى خاصى مىگردد. به همين دليل براى يك معناى خاص در اقوام مختلف، الفاظ گوناگونى وجود دارد و نيز يك حقيقت تكوينى همچون وحى، گاهى به صورت عربى مبين، گاهى به صورت عبرى، زمانى به زبان سريانى و ... ظهور مىكند.
چهارم. اعراب اولين گروه مخاطب پيامبر بودند در نتيجه بايد اين پيامرا به خوبى درك مىكردند. از خصوصيات اين قوم، فرهنگ بومى آنان بود؛ يعنى آنها رنگ فرهنگها و تمدنهاى ديگر را به خود نگرفته بودند. علاوه بر اينكه در بدترين وضعيت فرهنگى و در گمراهى آشكار به سر مىبردند. قرآن با تربيت اين جامعه، ظرفيتهاى بالاى سازندگى و تربيتى خود را به نمايش گذاشت تا آنجا كه از همين مردم، جامعهاى ساخت كه فرهنگ خود را به مناطق متمدن آن روز جهان (نظير ايران، روم و مصر) صادر كردند.
«ويل دورانت» در تاريخ تمدن و «گوستاولوبون» در كتاب تاريخ تمدن اسلام و عرب به اين موضوع پرداختهاند. پس حكمت اقضا مىكرد تا اصول تربيتى و زبان فطرى قرآن، رنگ و زبان عربى بگيرد؛ هر چند منحصر به عرب زبانان نبود.
با توجه به اين نكته، شايد اين پرسش پديدار شود كه: چگونه وحى الهى، از مقام قدسى خداوند - كه جز تكوين صرف چيزى نيست در پوشش الفاظ و كلمات اعتبارى - كه قرارداد محض است درمى آيد؟
در پاسخ گفتنى است: تنزل حقيقت تكوينى قرآن، بايد مسيرى داشته باشد تا در آن مسير، حقيقت قرآن فرود آيد و با اعتبار پيوند بخورد. اين مسير همان نفس مبارك رسول خداصلى الله عليه وآله است كه مىتواند بهترين واسطه، براى پيوند امر تكوينى و قراردادى باشد. مانند انسانهاى ديگر كه همواره حقيقتهاى معقول را از بلنداى عقل، به مرحله تصوّر تنزل مىدهند و از آنجا به صورت فعل يا قول، در گستره طبيعت جارى مىسازند.جوادى آملى، عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، ص 45-46.
بنابراين آنچه قرآن را جهان شمول ساخته است، «زبان فطرى» آن است كه در «زبان عربى» رسا و گويا جلوهگر شده است؛ زبانى كه الفاظ آن، ظرفيت نمايش معانى گسترده و پردامنهاى را دارا است. ازاين رو آشنايى با زبان عربى و تلاوت قرآن به اين زبان، همچون مدخل ورودى براى نيل به مراتب و مراحل بالاتر اين كتاب بىنظير است.
ما وقتي به كسي مي گوييم گناه نكند در عين حال به اين هم اعتقاد داريم كه ابزار گناه هم فراهم نباشد مثلا اگر به كسي بگوييم فيلم مبتذل نبين انتظار
قبل از هر سخن مناسب است که تأملي در اين برداشت خود نماييد که آيا اين تصوري که شما از مسأله داريد تصور صحيحي است يا نه، منشأ تأمل آن است که خداوند ظالم نيست و ابزار ظلم را نيز در اختيار کسي قرار نمي دهد. آنچه را که خداوند خلق فرمود براساس حکمت و مصلحتي بوده که حتي آنچه را که به نظر ما ممکن است وسيله ظلم و ستم باشد اما در خلقت آن نوعي حکمت و مصلحت خوابيده است.
نيش عقرب نه از ره کين استاقتضاي طبيعتش اين است
به عبارت ديگر ابزار، ابزار است و از اين حيث نه مثبت است نه منفي بلکه نوع بکارگيري آن است که وصف مثبت و منفي آن پيدا مي کند همچنين اگر ابزار با اين ويژگي وجود داشته باشد اما شخص توانايي استفاده از آن را نداشته باشد باز هم مسأله آزمايش انسان ها عبث خواهد بود. لکن اشکال اساسي در نحوه بکارگيري از ابزار و امکانات است. مثلا از چاقو که يک ابزار به شمار مي رود مي توان کارهاي زيادي انجام داد که همه آنها داراي مصلحت هستند و از اين جهت وجود آن نيز ضروري است اما همين چاقو که گاهي براي کندن پوست ميوه ها و يا خرد کردن خوراکي ها و يا بريدن قسمتي از بدن جهت انجام عمل جراحي استفاده مي شود گاهي نيز به وسيله آن شاهرگ حياتي کسي را قطع مي کنند و موجبات مرگ انساني را فراهم مي نمايند در اين صورت کسي چاقو و يا سازنده آن را ملامت نمي کند بلکه استفاده کننده آ ن را سرزنش مي نمايد.
خداوند متعال از گوهري واحد، مرد و زن آفريد که بر اثر توالد و تکثير نسل، گسترش يافته اند طبيعي است که خداوند متعال از آفرينش انسان که گل سرسبد مخلوقات است هدفي را دنبال مي کرده است. از اين رو گرايش در اين دو جنس متفاوت قرار داد تا در کنار يکديگر به زندگي بپردازند و تکامل يابند و براي اين که هر کدام از زن و مرد بتوانند به وظايف خويش عمل نمايند مسؤوليت ها و تکاليفي را به عهده آنان قرار داده است به يکي قدرت تعقل بيشتر و حزم و دورانديشي بخشيد و ديگري را سرشار از احساسات و عواطف و مهر و محبت قرار داد. يکي را مسؤول تأمين زندگي قرار داد و ديگري را مسؤول پرورش فرزند و ايجاد امنيت و آسايش در محيط خانه و خانواده.
بديهي است که هر مسؤوليتي، علاوه بر توانايي لازم، امکانات و ابزاري لازم دارد و اگر کسي از اين امکانات و يا از اين مسؤوليت ها سوء استفاده کند دليل بر اين نيست که خداوند ابزار ظلم را در اختيار وي قرار داده و يا او را توانمند ساخته است. همچنين تقسيم مسؤوليت ها دليل بر ضعف يکي و قوت ديگري و يا وابستگي يکي بر ديگري نيست زيرا خداوند متعال براساس حکمت و مصلحت و نيز ويژگي هاي هر کدام از دو جنس زن و مرد، مسؤوليت هايي به عهده آنان گذاشته است؛ يعني اگر مرد قدرت بدني بيشتري دارد، زن نيز از مهر و عطوفت و صبر و حوصله بيشتري برخوردار است و اين به خاطر آن است که وظيفه مرد کار کردن و تأمين معاش خانواده است که طبيعتا قدرت بدني بيشتري مي طلبد و وظيفه زن مادر بودن است که طبيعتا مهر و عاطفه و صبر و حوصله بيشتري مي طلبد. اين که مرد به اندازه زن از احساسات و عاطفه زيادي برخوردار نيست دليل بر ضعف وي نيست و يا اگر زن از توانايي جسمي کمتري برخوردار است دليل بر ضعف وي نيست چه آن که اقتضاي طبيعت هر کدام چنين است. بنابراين خداوند متعال به مقتضاي جنسيت هر يک از زن و مرد وظيفه اي به آنان محول کرده است تا بتوانند در کنار يکديگر با تفاهم و تعامل بيشتري به زندگي خويش ادامه دهند حال اگر کسي از دارايي خويش سوء استفاده نمود و در حق ديگري ظلم کرده، مرتکب معصيت شده است و خداوند نه تنها خودش ظالم نيست و هيچ ظلمي نمي کند بلکه ظلم و ظالم را نيز دوست نمي دارد و آنان را مجازات خواهد نمود.
چگونه مىتوان از ابتلاء به شرك در زندگى جلوگيرى كرد؟
بايد دانست در يك تقسيمبندى كلى دو نوع شرك داريم:
1- شرك اعتقادى، 2- شرك عملى. آنچه آمرزيده نمىشود، شرك اعتقادى به معنى شريك قرار دادن براى خداوند در نظام هستى است كه از آن به شرك «جلى و آشكار» تعبير مىشود و گروه مشركان را نيز شامل مىشود. اما آنچه برخى مسلمانان و خداپرستان گاهى به آن دچار مىشوند «شرك عملى» به معناى عدم اخلاص در نيت و رفتار و تكيه بر غيرخدا در امور زندگى است كه از آن به «شرك خفى و پنهان» نيز تعبير مىشود. اين نوع شرك قابل آمرزش است و به هر مقدار آدمى با توبه و انابه و توكل به خدا در مسير اخلاص گام بردارد. رهايى او از اين نوع شرك موجب كسب «درجات بهشت» مىشود و از «دركات جهنم» نجات مىيابد.
در مورد جهاني سازي و جهان شدن و عقايد مخالفان و موافقان آن توضيح دهيد ؟
شناخت دقيق جهانىسازى و دهكده جهانى در فرايند شناخت دقيق جهانىشدن ابعاد و تفاسير مختلف آن ميسر مىباشد: تعبير «جهانىشدن» در برابر واژه «Globalization» به كار مىرود. اين مفهوم سابقه چندانى در علوم اجتماعى ندارد. اصطلاحاتى چون «Globalization» و «Globalize» و «Globalizing» و از حدود دهه 1960 مطرح شدند و از اواسط دهه 80 شيوع گستردهاى
يافتند. مفهوم جهانى شدن و مفاهيم نزديك به آن نظرياتى هستند كه از سوى اكثر پژوهشگران مسائل سياسى وامور بينالملل براى توصيف وضعيت كنونى حاكم بر نظام بينالملل به كار مىرود. به طور كلى در نظرياتى كه چنين مفهومى را به انحاء مختلف مطرح مىكنند. جهانى شدن به معناى فرايندى اجتماعى است كه از مدتها پيش آغاز شده و رو به گسترش است؛ و در آن قيد و بندهاى
جغرافيايى كه بر روابط اجتماعى و فرهنگى سايه افكنده است از بين مىرود.
بر حسب اين نظرات در دنياى كاملاً جهانى شده گويا عمدتا يك جامعه و يك فرهنگ در سراسر سياره زمين مستقر خواهد شد، گرچه احتمالاً در اين فرهنگ اختلاف، تنوع، آزادى و انتخاب فردى پذيرفته مىشود، اما «وابستگى به سرزمين» به عنوان يك اصل وحدت بخش در زندگى اجتماعى و فرهنگى از بين خواهد رفت و جامعهاى مستقر خواهد شد كه حدود و ثغور جغرافيايى - به معناى امروزين آن - از بين خواهد رفت. به تعبيرى خلاصه جهانى شدن فرايندى است كه همپاى گسترش آن جهان نيز از جهاتى كوچكتر و فشردهتر مىشود. البته در مورد اين مفهوم تعاريف و تفاسيرى متعدد و از زواياى مختلف ارائه شده است. برخى از تفسيرها فرايند جهانى شدن را با روىكردى عمدتا اقتصادى مطالعه مىكنند ؛ در اين تعاريف، جهانىشدن را با گسترش تجارت آزاد و پذيرش اصول اقتصادى ليبراليسم
و سرمايهدارى مترادف مىدانند. اما بايد توجه داشت كه دگرگونىهاى اقتصادى مسلما حوزههاى فرهنگى و سياسى جهان را نيز از بروز تحولات، بىنصيب نمىگذارد. علاوه بر اين روند جهانى شدن مسلما از اساس، يك مفهوم چند بعدى و فراگير است. بعضى از تعاريف نيز بر جنبه سياسى اين مفهوم متمركز شدهاند و جهانى شدن را عبارت از فراگير شدن دموكراسى ليبرال و كمرنگ شدن حاكميت ملى كشورها مىدانند. برخى از تعاريف نيز به شكلى بر گسترهى جهانىشدن و افزايش ارتباطات و وابستگىهاى متقابل و شدت روابط فراملى تأكيد مىكنند. در ادبيات غربى مفهوم جهانى شدن معمولاً و به صورت ضمنى توجيهكننده گسترش جبرى فرهنگ غرب و جامعه سرمايهدارى است. از اين منظر، جهانى شدن پيامد مستقيم گسترش فرهنگ اروپايى از طريق مهاجرت، استعمار، ارتباط و تقليد فرهنگى در سراسر
كرهى زمين است. در مورد اين كه آيا جهانى شدن يك جريان و روند طبيعى است يا يك جريان تحميل و هدايت شده، در مسأله جهانى شدن دو نظريه تحت عنوان دو واژه مطرح است: يك واژه جهانىشدن«Globalization» و ديگرى واژه جهانىسازى«Globalizing» جهانىشدن به معناى نزديكتر شدن جامعه جهانى، به دليل سرعت ارتباطات روندى طبيعى يك واقعيت است. اما جهانىسازى جريانى تحميل و هدايت شده و يك سياست براى تداوم سلطه است و محدود به مسأله ارتباطات نيست، بلكه اين نظريه از ديرباز، دستكم از زمان جنگ جهانى اول مطرح بوده است. ويلسون رئيسجمهور وقت آمريكا، مسأله دولت جهانى فدرال را مطرح كرد. در خلال جنگ جهانى دوم هم رزولت رئيسجمهور
وقت آمريكا اين نظريه را مطرح كرد كه ما در واقع يك جامعه جهانى و يك خانواده هستيم. در اين خانواده، همه اعضاى جامعه جهانى را دولتها تشكيل مىدهند؛ اين خانوادهى جهانى فاقد پدر و مادر است ولى برادران بزرگترى دارد كه رسالت و مسؤوليت پدر و مادر اين خانواده را بر عهده دارند.
نظريه«Bigbrothers» يا برادران بزرگتر در اين زمان مطرح شد و آمريكا به عنوان برادر بزرگ، اين نقش و رسالت را پيدا كرد كه اگر برادران كوچكتر خواستند تخطى كنند آنها را تنبيه كند! نظريه حق وتو براى پنج قدرت جهانى ناشى از همين مسأله بود. منتها اين پنج برادر بزرگتر نهايتا به دو برادر بزرگتر تبديل شدند و دنيا را بين خودشان تقسيم كردند. فروپاشى اتحاد جماهير شوروى اين موقعيت را براى آمريكا ايجاد كرد كه خود را به عنوان برادر بزرگتر معرفى كند كه در حقيقت مسؤوليت اداره خانواده جهانى را بر عهده داشت. در مسأله نظام تكقطبى كه به دنبال سياست نظم نوين جهانى مطرح شد، آمريكا در رأس اين نظام قرار گرفت و بقيه دولتها با توجه به قدرتشان، جايگاه خاصى يافتند
براساس نظريه دو تن از انديشمندان آمريكا به نام گيدنزو رابرتسون؛ دنيا به دليل سرعت ارتباطات به صورت يك دهكده كوچك جهانى درآمده است.اين دهكده يك كدخدا دارد كه آمريكا است. يك فرهنگ دارد كه فرهنگ غربى است يك اقتصاد دارد كه اقتصاد آزاد و ليبرال است و يك سياست دارد كه سياست دموكراسى و ليبراليزم غربى است. فرهنگها و خرده فرهنگها و خرده اقتصادهاى ديگر در حاشيه
قرار مىگيرند كه چارهاى جز تبعيت از فرهنگ و اقتصاد و سياست مركز و محور ندارند.
آمريكايىها اين نظريه را به عنوان جهانىشدن مطرح كردند، حال آن كه در واقع همان «جهانىسازى» است. به طور خلاصه مىتوان وجوه مختلف جهانىسازى را به شرح ذيل تبيين كرد:
1- در زمينه اقتصاد:
جهانى شدن كالا، نيروى كار، تكنولوژى، سرمايه و ارزشى افزوده در چارچوب تقسيم كار جهانى.
2- در زمينه سياسى:
تضعيف دولتهاى ملى وناكارامدى آنها در حل مسايل داخلى به دليل ارتباط و همبستگى فزاينده مسايل داخلى وخارجى و درهم تنيدن اين مسايل، رشد پيمانها و اتحاديههاى منطقهاى و جهانى و ظهور سازمانهاى بينالمللى، همگى نشان از شكلگيرى نظام نوين سياسى در جهان است.
3- در زمينه فرهنگى - اجتماعى:
جهانى شدن ارزشهاى فرهنگى، ذائقهها، فرهنگ مصرف و تمدن غربى (عمدتا انگلوساكسون). فرهنگزيدايى، مذهبزدايى، ايدئولوژىزدايى، تاريخزدايى و... در كشورهاى جنوب ضرورت جهانى كردن فرهنگ سرمايهدارى است.
4- در زمينه نظامى:
جهانىشدن ارتشهاى كشورهاى صنعتى پيشرفته، تشكيل نيروهاى واكنش سريع آمريكايى و...
5- در زمينه اطلاعرسانى وتبليغاتى:
جهانىشدن اطلاعرسانى و تبليغات نظام سرمايهدارى ضلع پنجمى است كه براى جهانى شدن اقتصاد ضرورى است. خبرسازى و خبررسانى خبر ساخته شده، تحليلسازى و القاء اين تحليلها با استفاده از تكنولوژىهاى پيشرفته ارتباطاتى در اين پروسه از اهميت بالايى برخوردار مىباشند. خلاصه اين كه جهانىشدن يك فرايند طبيعى و امرى تقريبا اجتنابناپذير است. اما جهانىسازى نوعى از اعمال مديريت ليبرال دموكراسى آمريكايى است بر اين تحول تقريبا محتوم و ابزارهاى آن سازمانهاى بينالمللى، وسايل ارتباطى و قدرت نظامى مىباشد. اما در مورد آراء و نظراتى كه در اين زمينه وجود دارد بايد گفت كه به طور كلى در مورد واكنش و نحوه مواجهه با فرايند جهانى شدن، سه راهبرد و سه نظريه عمده وجود دارد:
T{1- راهبرد همگرايانه انفعالى:}T
در اين استراتژى، نظام سرمايهدارى ليبرال به عنوان آخرين حلقه نظام مديريتى تلقى مىشود و هر نوع مخالفت با اين جريان، شنا كردن در جهت مخالف و محكوم به فنا خواهد بود. در اين تلقى، براى ترقى و توسعه، الگويى جز الگوى غربى و راهى جز پيدا كردن جايى در قطار پيشرفت غربى و سوار شدن بر آن وجود ندارد.
T{2- راهبرد واگرايانه و مقابلهاى:
اين راهبرد جهانى شدن را يك جريان هدايت شده و نيز دو وجهى، يعنى همسانكننده (در اقتصاد) و شكافآور و برهم زننده (در سياست) مىداند و مخالفت همه جانبه با آن لذا توصيه مىكند. ايمانوئل والرشتاين در كتاب «سياست و فرهنگ در نظام متحول جهانى» معتقد است: هر اندازه كه با اين نظام رابطه داشته باشيم به همان ميزان زيان خواهيم ديد.
T{3- راهبرد تبادل و گفتگو:}T
اين استراتژى كه خصوصا از سوى جمهورى اسلامى ايران طرح و ترويج شده بر مبناى نيك نهادى و اخلاقى بودن انسان استوار است. اين پيشنهاد راهى است براى دستيابى به اهداف مشترك فرهنگها و تمدنها. اگر چه وجوه تفاوت فراوانى در مبانى و مؤلفهها، ميان فرهنگها (از جمله ميان اسلام وغرب ليبرال) وجود دارد، اما تأكيد اين تفكر بر تعامل و ديالوگ بر
محورهاى مشترك و ميان تمدنى و مفاهيمى، چون صلح، امنيت جهانى، عدالت، دين و معنويت و... است. آن چه اين نظريه بايد عميقا و با دغدغه بيشترى به آن عنايت كند، التفات به مكانيسم گفتگو و توجه به نابرابرى در ساز و كار گفتگو ميان اسلام و غرب و التفات و تأكيد بر مبانى ارزش اسلام است. بىتوجهى به اين امور مىتواند خطر استحالهى فرهنگى را در پى داشته باشد. پايان سخن آن كه: فرهنگ خودى براى در امان ماندن از اين استحاله و براى آن كه در اين نظام جهانى شد و در حال گفتگو، صدايى
قوى در ميان ساير صداها ارائه دهد، علاوه بر كسب مؤلفهها وعناصر مثبت از فرهنگهاى ديگر، علىالقاعده مىتواند با تأمل و بازسازى خردورزانه در سنتها و بازانديشى عالمانه در ارزشهاى خود، فعالانه از امكانات و ابزار ارتباطى دنياى جديد براى عرضه آرمانها و ارزشهاى خود سود جويد. به هر حال بقاء و پويايى ارزشهاى خود و به طور كلى بقاى فرهنگهاى سنتى، منوط به تأمل و انديشه صاحبان آنهاست. البته اگر چه در كوتاهمدت به نظر مىرسد، ادامه روند تفوق غرب و ارزشها و نهادهاى آن امرى قهرى است. اما در يك چشمانداز وسيع، جهانى شدن مىتواند تحت شرايطى به بسط ارزشهاى متعالى و متناسب با فطرت الهى انسان كمك كند و با توجه به گرايشهاى فزايندهى معنوى كه در كشورهاى پيشرفته در حال حاضر مشاهده مىشود، انسان تشنهى معنويت را در مقابل گزينههاى
متعدد معنوى موجود قرار مىدهد. خصوصا اگر مروجان دين و معنويت، موجودى خود را به نحوى شايسته و فعال و به صورت ايجاب ارائه دهند، در نهايت ممكن است اين اوضاع بتواند براى يك فرهنگ معنوى، و چه بسا يك فرهنگ دينى حقيقتجو و «عدالتخواه» زمينهسازى كند. بنابراين راهى كه براى ما باقى مىماند، بازگشت به هويت شيعى و ملى خودمان است واستفاده از ظرفيتهاى موجود براى همراهى ساير كشورها در صحنه بينالملل و كند كردن روند جهانىسازى و نيز اعمال قدرت مستضعفان در
برابر مستكبرانى كه مىخواهند همه دنيا را يكپارچه در اختيار داشته باشند.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- آن سوى جهانىسازى، دكتر محمد حسين رفيعى، نشر صمديه، چاپ اول، 1381
2- جهانى شدن تكامل فرايند برونبرى ارزشها و نهادهاى غربى، حسين دهشيار، اطلاعات سياسى و اقتصادى، شماره 158 - 157
3- بررسى پديدهى جهانى شدن [گفتگو]، دكتر محمد جواد لاريجانى، دكتر توكلى، دكتر منوچهر محمدى، مجله معرفت، شماره 124
4- فرهنگ واژهها، عبدالرسول بيات و جمعى از نويسندگان، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، چاپ اول، 1381
March 19, 2010
چرا در بعضى مواقع انسان نسبت به خواندن قرآن بىميل مىشود؟
الف) روح انسان داراى حالات خاصّى است گاهى از شادابى و نشاط برخوردار است و گاهى هم خسته مىشود. از اينرو سفارش شده كه خودتان را در عبادات - اعم از واجب و مستحب - خسته نكنيد. و در قرآن خواندن نيز هرگاه ديديد حال قرائت نداريد، نخوانيد.
ب) آنچه باعث بىميلى روح انسان به عبادت و توجه به خدا مىشود گناه است و هر چه روح از آلودگى گناه و يا خوردن غذاهاى حرام دور باشد، اقبال به عبادت بيشتر مىشود. ازاينرو حالات خودتان را مورد بررسى قرار دهيد. اگر ديديد حالتان براى دعا و قرائت مساعد است، همان وقت به تلاوت قرآن و ساير عبادات بپردازيد.
چهچهه زني مطرب يعني چه؟ آيا انسان با چهچهه زدن به شيطان نزديك مي شود؟ آيا اسلام مخالف زيبايي موسيقي است؟ چرا نظر مراجعي مانند گلپايگاني با غي
پيش از پاسخ، شايان ذكر است آنچه كه در ذيل مي آيد براساس بررسي هاي به عمل آمده و مطابق با نظر عده اي از مراجع بزرگوار است. آگاهي دقيق از وظيفه خود منوط به پرسش از مرجع تقليدي است كه از او تقليد مي كنيم.
چهچهه زن:
چهچهه زدن كه در روايت ها از آن به ترجيع تعبير شده است به «بازگردانيدن صدا در گلو» معنا شده است. در روايات ترجيع به دو گونه به كار رفته است: گاه ترجيع غنايي در تلاوت قرآن نهي شده است، چنانچه رسول اكرم(ص) مي فرمايند: قرآن را با الحان عرب تلاوت كنيد و از آهنگ و لحن هاي اهل گناه بپرهيزيد و بدانيد پس از من اقوامي خواهند آمد كه قرآن را به ترجيع غنايي مي خوانند.
از سوي ديگر روايات ديگري آمده است كه «خداوند صوت نيكو و زيبا را دوست دارد. صوتي كه در آن ترجيع به كار رفته باشد».
ترجيع از مقومات صدا و آواز زيباست؛ ولي از اين دو روايت استفاده مي شود كه ترجيع غناگونه، غير از ترجع در آواز خوش است. بنابراين ترجيع در آواز غنايي، تمريني و آموختني است كه در غنا شدن آواز نقش به سزايي دارد. از اين رو برخي ترجيعي را كه به صورت لهو به كار برود و موجب لهوي شدن صدا گردد، موضوع حرمت قرار دادند.
بديهي است كه اين نوع ترجيع، انسان را از خدا دور و به شيطان نزديك مي كند. توضيح بيشتر در اين زمينه در ذيل خواهد آمد.
موسيقي و زيبايي:
در مورد شناخت عوامل ديدگاه منفى داشتن فقها و جامعه مذهبى و تريبونهاى مذهبى نسبت به موسيقى توجه به تأثيرات منفى و زيان بار موسيقى به ويژه موسيقى هاى مهيج در حوزهها و ابعاد عقلى، احساسى، اعصاب و روان، عرفان و اخلاق لازم است.
تأثيرات موسيقى بر عقل
1. خروج عقل از تعادل و جديت؛
شأن و ويژگى عقل آن است كه «معتدل» و «متين» باشد. يعنى با حفظِ استوارى و پختگىاش بتواند به هر صورت ممكن از چاشنىهاى لذّت و سرور، خيال، و انفعال و تحريك بهرهمند باشد؛ امّا در اين ميان، موسيقى (مخصوصاً از نوعِ عالىاش) آن چنان يكّهتاز ميدان لذّت و نشاط، خيال و تحريك و احساس است كه آدمى دچار حالتِ «طَرَب» مىشود.
«طَرَب» تأثيرى است فوقالعاده! با محوريت موسيقى. اين «تأثير فوقالعاده» باعثِ كاهش يا سلبِ جدّيّت عقل مىشود. و اين پيشامد، باعث مىشود كه عقل از محاسبات جدّى، دقيق و واقعبينانه به دور بيفتد.
جوانى كه موسيقىگرا و «طَربخواه» است:
براى زدودنِ افسردگىاش، دُكمه ضبط صوت را حركت مىدهد تا يكى ديگر برايش بخواند و بنوازد تا او «خوش» باشد! اما جوانِ معقول، آن گاه كه در خود افسردگى مشاهده كند سعى در شناختِ عوامل پژمردگى مىكند تا با يافتِ آن علتها، عوامل خوشىِ ماندگار يا معقول را در خود فراهم سازد.
جوانِ موسيقىگرا، براى تحريك و برانگيختن احساس، به درمانهاى مجازى و آنى روى مىآورد.
اين چنين كسى كه خواستهاش را در «موسيقى» مىبيند هيچ وقت به خودش، به عقلش و به ارادهاش اين زحمت را نمىدهد تا ببيند و بفهمد كه كجاى زندگى را اشتباه محاسبه كرده و چه سنگى مقابل راهش است. آيا دوستِ ناباب او را به افسردگى كشانده؟ يا سستى در انجامِ وظايفِ دينى و الهى او را به افسردگى كشانيده؟
پس: «موسيقى، عقل را به خواب مىبرد!» يك شعار و شعر نيست. يك قانون است. يك حقيقت است و براى فهم حقائق بايد چشم گشود نه اينكه چشمها را بست.
موسيقى عقل را به خواب مىبرد: يعنى باعثِ اشتغالِ آدمى به امورى مىشود كه كمكم باعثِ غفلت از خود، نيازها، علل و درمانها مىشود.
موسيقى عقل را به خواب مىبرد. يعنى: مبناى محاسبات و اشكالات و راه حلّها را فراموش كردن. شما دردى داريد كه درمانش تنها با اراده و تغيير شرايط و علل ميسّر است. ولى وقتى مىبينى نوار موسيقى آن را حلّ كرده، ديگر آن را درمانِ دردت مىبينى و ديگر هيچ! اينجاست كه آن درد همچنان عمق و شدّت پيدا مىكند و شما بيشتر به نوار رو مىآوريد... و اين روند تا آنجا ادامه مىيابد كه از آهنگهاى معمولى به تند و غربى و شرقىاش رو مىكنى.
افلاطون مىگويد: «وقتى ريتمِ موسيقى تغيير مىكند، اساس قوانين جامعه نيز با آن متحوّل مىشود». چرا؟ چون اين ديگر عقل نيست كه حاكميت دارد.؛ بلكه موسيقى و طَرَب برخاسته از آن، عقل را به حاشيه مىراند و عقل نيز اساسِ جامعه است. و اين عقل است كه دين را مىشناسد و ما را نسبت به آن ترغيب مىكند. به راستى چگونه ما مىخواهيم - با اين حساب - با موسيقى، دين را بشناسيم و بفهميم؟ و با آن زندگى كنيم؟
جان كلام اينكه: «موسيقى، عقل را به خواب مىبرد». يعنى: او را از محاسبات، واقعيّات و اقداماتِ متناسب، باز مىدارد و اين همان «غفلت» است؛ «هر آن غافل زِيد، غافل خورد تير» و «مشغوليت» به موسيقى عاملِ غفلت است؛ و قران كريم از «مشغولشدنهاى اين چنينى» به «لَهْو» تعبير مىكند. لهو چيست؟
اين واژه، از واژگانِ فرهنگِ قرآن و از زبانِ عرب مىباشد و فرهنگنويسان دربارهاش اين چنين توضيح دادهاند: لهو، آن است كه چيزى آن چنان انسان را به خودش جذب و مشغول نمايد كه باعثِ غفلت و بازماندن از كارهاى مهمتر شود. قرآنكه مىفرمايد: «لاتلهِكُم اَموالُكم و لااولاًدكم» اموال و اولادتان شما را از ياد خدا مشغول و غافل نكند.
اينك ببينيد كه چگونه قرآن كريم، ضمن آنكه ما را از موسيقى باز مىدارد، چگونه علّتِ مذمّت را هم بيان مىفرمايد: «و من الناسِ منْ يشْتَرى لَهو الحديث لِيُضِلّ عنْ سبيلالله؛ عدهاى از مردم از آن چه لهو است استقبال كرده و نسبت به آن گرايش دارند اينان ندانسته خود و ديگران را به بىراهه، گمراهى و اشتباه مىاندازند؛ اين نوعى بازى گرفتنِ دين است. و بدانيد كه سرنوشتى عذابآور و خواركننده در انتظارشان است» (لقمان (31)، آيه 5.)
آن گاه حضرت امام صادق(ع) فرمودند: «غنا مصداقى است از آن چه موجب مشغوليت و بازماندن از ياد خدا مىشود (ر.ك: وسائلالشيعه، ج 12، ص 226 و 228.) بارها گفتهايم كه عالىترين نوعِ موسيقى كه داراى اثراتِ كامل طربناكى توأم با شادى، تخيّلآفرينى و احساسانگيزى باشد را «غنا» مىگويند كه از لحاظِ فن موسيقى بايد، با محوريت گفتار و در ضمنِ آهنگ باشد.
موسيقى، قوهى تشخيص عقل را ضعيف مىكند. جان كلام اينكه: موسيقى با تأثيراتى كه در اَبعادِ شادىآفرينى، خيالآفرينى و تحريكآفرينى دارد، آن چنان به تقويت احساس مىپردازد و از آن سو، عقل را -هر چند موقتا- ضعيف مىكند كه در اين هنگام، مرجعِ شناخت و تشخيص خوب از بد، مطابقتِ يك موضوع با احساس و ميل خواهد بود، نه هماهنگىاش با ضوابط و استانداردهاى عقل! چندان كه حتى بىمحتواترين مفاهيم رابا بهرهگيرى از آهنگ مىتوان دلنشين و مثبت و عرفانى نشان داد.
كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و هر چيز بىتناسب را كنار بزند؛ اما در اين وضعيّت كه آدمى دل سپردهى احساسات و اثراتِ ناشى از موسيقى گردد، جنبههاى احساسى بودن چندان قوى مىگردد كه به سختى مىتواند در درياىِ احساسات وارد شد، امّا خيس از آب نگردد. اينجاست كه آدمى وقتى مىخواهد چيزى را ارزيابى كند، چون آلوده به شناختهاى احساسى موسيقيايى شده، در اين ارزيابى موفق نخواهد بود. شايد بتوان با مثالى اين حالت را ملموستر نمود. بسيار مشاهده كردهايم كه رانندهاى جوان سوار بر ماشين مدل بالا شده و با سرعتِ زياد مشغولِ راندن ماشين است. چندان كه با اين سرعت مافوق صوتش مىخواهد بيرون از فضاى عالم مادى دنيا پرواز كند. وقتى دقّت بيشترى مىكنيم درمىيابيم او به مفهوم دقيق كلمه مشغولِ «دل سپردن» به نوار موسيقى است. آن هم آهنگى با ريتم هيجانآفرين و تحريكزا. هر آن گاه كه نوار ترانه و موسيقىاش، تندتر مىگردد او بر تندى سرعتش مىافزايد، امّا در اين موقيعت او در رانندگى اش مطابقِ استانداردهاى رانندگى و ضوابط عقلى نمىراند. او را مىبينى كه تابعِ همان احساسِ موقعِ شنيدن آهنگ است. و اين احساس، باعث شده تا از تشخيص انسان در حالِ تعادل فاصله بگيرد. او ديگر فقط يك چيز را خوب تشخيص مىدهد: «همگام با تند شدنِ آهنگ به تند شدنِ سرعت» بپردازد. و اينك شما در اطراف همين مثال تفكّر و توجّه بيشترى بنمائيد تا ابعادى ديگر برايتان روشن شود.
«وقتى عقل ملاكِ تشخيص (تصوّر و عمل) باشد، كردار نيز بسيار متين و حساب شده خواهد بود. مگر نه اينكه سبكى و سستى در عقل، موجب سبكى و سستى در عمل نيز مىگردد؟ پس وقتى مىبينيد كه شخصى با شنيدن آهنگ به رفتارهاى سبك دست مىزند، معلوم مىشود كه عقلش دچارِ خفّت و سبكى گرديده و اين احساس است كه بر وى حكم مىراند. (صديقين اصفهانى، محمدتقى، غنا، موضوعاً و حكماً، ص 18.)
البته تصور نشود كه ما با هر آواز خوبى مخالفيم! خير، گفته ما بر اساسِ نظريه كارشناسى «فارابى» است كه موسيقى را به سه نوع نشاط آور، خيالآفرين و هيجانساز تقسيم كرده و آن گاه بهترين نوعِ موسيقى آن موسيقى دانسته كه داراىِ هر سه بعد آن هم در سطح عالى باشد. بنابر اين، موسيقى عالى همان مفهومى است كه در روايات از آن به «غنا» تعبير شده است. «غنا» يعنى هر صدايى كه طربانگيز باشد. «طربْ» چيست؟ معناى اين لغت، اين است كه خوبى و كيفيت صوت طورى باشد كه حالِ شنونده دچار انفعال و تغيير شود. حال چه از جهتِ نشاط و سرور و يا از جهت حزن و اندوه.
«فارابى» پس از تقسيم كردن موسيقى بر سه نوع (نشاط انگيز، احساسانگيز و محرّك، خيالانگيز) مىگويد: «هنگامى كه يك آهنگ داراى ويژگىهاى اقسامِ سهگانه موسيقى باشد، البته كاملتر، برتر و سودمندتر است. تأثير چنين آهنگى جزئى از تأثير يك گفتار شعرى به شمار مىرود. و وقتى اين دو با هم همراه شدند، تأثير گفتار به مراتب كاملتر و بيانكنندهتر براى مقصود است. بنابر اين: موسيقى كاملتر، عالىتر و مؤثرتر همان موسيقىاى است كه داراىِ ويژگىهاى هر سه نوع باشد و (در عين حال كه موزيك است) با گفتار (نيز) توأم شود.
و در مجموع آن موسيقىاى كه در اين سطح باشد، همان موسيقى آوازى انسان است. ولى باز برخى از انواعِ كامل موسيقى را مىتوان از آلاتِ موسيقى (بدون توأم بودن با گفتار) نيز شنيد. (حقيقت موسيقى غنايى، به نقل از انديشههاى علمى فارابى درباره موسيقى، مهدىبركشلى، ص205.)
ملاحظه فرموديد كه از لحاظِ كارشناسى، بهترين موسيقى آن است كه سه اثر داشته باشد. و اين اثرات گاهى از صداىِ خوب با اين نتايج و پيامدها، نشأت مىگيرد و گاهى از آلاتِ موسيقى! امّا مهم اينجاست كه آيا واقعاً اين سه اثر ديگر اجازهى فعاليت به عقل مىدهند؟ از اين رو است كه ما مىگوييم موسيقى قوّه تشخيص را ضعيف مىكند، و اين است اثرِ گفتار يا آهنگ طربانگيز! (كه غنا ناميده مىشود).
در قرآن كريم، توصيه شده كه «واجْتَنِبُوا قُولَ الزّور؛ اى مردم از گفتارِ باطل ظاهرپسند بپرهيزيد» (حج ‹‹22››، آيه 30.)
حضرت امام صادق(ع) پس از آنكه اين آيه را تلاوت فرمودند، بيان داشتند: يكى از مصاديقِ «گفتارِ بىواقعيت ولى حقنما»، همين «غنا»ست. (وسائل الشيعه، ج 12، ص 227.)
در اين روايت و آيه خوب دقت كنيد. چه اينكه نه «خيال» را ماندگارى است؛ نه «احساساتِ برانگيخته از موسيقى»؛ و نه «لذّتهاى زودفرجامش» فرصتِ پائيدن و ماندن دارد.
چكيده و نتيجه گفتار اوّل (تأثيرات موسيقى بر عقل): از مجموع گفتگوهاى پيشين به اين نتايج رسيديم:
1. قانون زيربنايى و غير قابل انكار آن است كه؛ «عقل هر آن چيزى را تقويت كند كه عقل را تقويت مىكند». اگر عنصرى براى عقل، تأثيرگذار نبوده و در استحكام آن اثرى به خصوص نداشته باشد و از سويى به عقل نيز ضرر وارد نسازد، عقل آن را خنثى مىداند، نه به تأييدش مىپردازد، نه ردش مىكند.
2. كار عقل آن است كه «عِقال» باشد. يعنى: «قلعه» براى حفظِ جسم و روحِ آدمى و «پايبند» براى بستن پاى هوى و هوس و تمايلات و شهوات. (اين «يعنى» را از معناى واژهى عقل و تناسبش با آدمى به دست آوردهايم).
3. از اين رو چنان چه چيزى (مثلِ موسيقى) نه در استحكامِ آن قلعه نقش داشته و نه در تقويتِ آن بند پاى هوى و شيطان و شيطنتها تأثيرى به سزا؛ ديگر نمىتوان آن را «عقلايى» دانست. چون طَرَفِ حساب عقل واقع نگرديده.
4. براى شناختِ عوامل تقويت و تضعيفِ عقل به منابع فهم و شناخت رو مىنماييم تا بيابيم و بدانيم؛ هيچ منبعى غنىتر و دقيقتر از «عقلِ برتر» يعنى عقلِ خدا (عقل عصمت) نيست. اين عقل در آئينه وحى انعكاس يافته. براى شناختِ ماهيت عقل و اسباب نفع و ضرر آن، مسائلى در قرآن و حديث آمده كه هيچ يك نه تنها موسيقى را مفيد ندانستهاند، بلكه مطلق موسيقى (حتّى نوعِ معمولىاش) را مفيد عقل معرّفى نكرده، بلكه عالىترين نوعِ موسيقى را كه واجد سه فاكتور: لذّتآفرينى، خيالسازى و هيجانانگيزى (تحريك احساسات و اندام) است را ناپسند مىداند.
موسيقى در حاكميتش يكهتاز است كه در تشخيصِ خوب يا بد چيزى «طبقِ ملاكهاى خود رفتار مىكند. يعنى هر قدر، احساس لذّت و خيال و انفعالات جسمانى بيشتر باشد، پس بهتر است. امّا كار عقل اين است كه تناسبات را كشف كرده و اعتدال در هر چيز مخصوصاً ابعاد فوق را شناخته و اِعمال گرداند.
حال اگر موسيقى به عالىترين نوعش يعنى گفتارى (و توأم با صداى آهنگ) گفته شود، همين اثراتِ تخريبىاش بيشتر مىگردد. چون ديگر در اينجا، ضريب تخريب و سحرِ روح و جسم، حدّ و حصر ندارد. اينجاست كه قرآن فرموده: «واجتنبوا قُولَ الزّور» »اى مردم از گفتارِ باطل ولى ظاهرپسند بپرهيزيد».
حضرت امام صادق(ع) اين گفتار دو گانه با دو چهره جذب و دلرُباى، همراه با تخريب و سلطنتيابى را در مصداقِ «غنا» (موسيقى عالى = آهنگ با محوريت گفتار مطرب) معرفى فرمودند.
تأثيرات موسيقى بر احساس:
شايد بارها شنيدهايد كه مىگويند: «موسيقى يعنى سكوتِ آهنگين! آن گاه كه «سه تار» در دستانِ نوازنده قرار مىگيرد و ارتعاشات صوتى منظم و موزيكاليش در هوا موج مىافكند، روحِ آدمى لحظههاى سكوتِ طبيعت برايش تداعى مىشود. در اين اوقات است كه آرامش، در سلول سلول جسم و جان نفوذ مىكند و نياز روحى انسان در كوتاهترين مدّت و با كمترين هزينه پاسخ داده مىشود.
با تدبّر در گفته بالا مىبينيد كه انس با موسيقى را با حسّ زيبايىخواهِ انسان گره مىزنند. يعنى همچنان كه ما نمىتوانيم هر لحظه كه بخواهيم در باغ قدم بزنيم، امّا با ايجاد فضاى سبز مصنوعى (باغچه، گلدان و پانسيون) آن خواسته را بر آورده مىسازيم، به همين ترتيب نيز سكوتِ طبيعت را با آهنگ خاطرهآفرين موسيقى در محيط كوچكمان بازسازى مىكنيم.
شايد بيانات گفته شده، مغز و ماهيت حرفِ موسيقىخواهان طبيعتگرا باشد. امّا اين گفتهها را نيز جدّى نگيريد. نقدِ سخنان ياد شده را با دقّت مطالعه كنيد:
وقتى شما بينِ «فضاى سبز وسيع مثلِ باغستان» و «فضاىِ سبز كوچك مثل باغچه و پانسيون» مقايسه مىكنيد، چند چيز را مىيابيد كه مىتوانند «وجه شباهت و تناسب جهت برقرارى مقايسه» بين اين دو مكان باشند. امّا همين موارد يا مواردى از اين قبيل نه تنها در دو عنوانِ «طبيعت و محيط زيست سالم» با «موسيقى» وجود ندارد، بلكه گاه عكس اين حالات مشاهده مىشود. از اين روست كه مىگوييم مقايسه بين موسيقى و فضاى طبيعت بِكر، مقايسهاى است بىربط و همراه با فرسنگها فرق و فاصله:
- عناصر به كار رفته در فضاى سبز وسيع همان عناصر به كار گرفته شده در فضاى گل خانه است. امّا عناصر به كار رفته در محيط طبيعت با عناصرِ استفاده شده در موسيقى و فضاى مصنوعى آن تفاوت دارد. ازاينرو، آهنگ طبيعت، شما را به تفكّر پيرامونِ ذاتِ آن آهنگ كه پيامِ فطرت است سوق مىدهد، ولى امواجِ موسيقى شما را - ناخودآگاه - به تفكّر در مورد آن چيزى كه مقصودِ خواننده يا نوازنده است وا مىدارد.
يكى از خوانندگانِ موسيقى پاپ مىگويد: «موسيقى، زبانِ زبان هاست» و هيچ ابزارى براى انتقالِ خواستهها و افكارِ پيدا و ناپيدا بهتر از موسيقى نيست. چون در آن واحد سه كار انجام مىدهد: لذّتآفرينى، هيجانافكنى، خيالسازى. و اين سه پلى است براى آن چه در فكر و روح و خيالِ نوازنده يا خواننده مىگذرد. يك پژوهشگر موسيقى مىگويد: «به وسيله موسيقى، معيارهاى شنوندگان تغيير داده مىشود و آنها را با تربيت والدينشان بيگانه مىكند. (ر.ك: صفىزاده، فاروق، موسيقى شيطانى در غرب.)
نمونه كاملاً مستندِ اين گفتار همان چيزى است كه در موسيقى «راك»، «پاپ» و «هوىمتال» القاء مىشود. اين موسيقىها كه عمدتاً توسط گروههايى شيطانپرست تهيه و توزيع مىگردد!! اين مفاهيم تكرار مىشود: «به جهنّم خوش آمديد، سرودى از جهنّم، شهروند جهنّم، به مِن شيطان گوش بده، شيطان خداوندِ ماست، ما با تمامِ ارواح شرير تسخير شدهايم. (همان.)
تفاوتِ ديگرى كه بين لذّت بردن از فضاى سبز وسيع و كوچكِ خانهاى با طبيعتِ واقعى و فضاى طبيعتِنماى موسيقى وجود دارد آن است كه: براى لذت بردن از محيط طبيعت و چهچه پرندگان و موسيقى ذاتىِ طبيعت، نيازى به تلقين به احساس بردن و تلاش براى ايجاد حسّ لذّتبَرى نيست! ولى آن گاه كه مىخواهيم از كنسرت موسيقى و صداى خواننده لذت برده و در نهايت به اوجِ اُنس با موسيقى رسيده (كه اثرش در هيجان انگيزى و خيالسازى برمَلا مىگردد) بايد خود دست به كار شده و درون و بُرون را براى لذّت بردن آماده كنيم. يعنى نوعى تلقينِ لذّتبرى. (از خواننده محترم درخواست مىشود به اين قسمت توجّه بيشترى نمايد!) اينجاست كه ما مىگوييم براى لذت بردن از موسيقى، بايد در حسّ زيبايىخواهى دست بُرد. دقيقاً مثل كسانى كه براى خنديدن به بعضى جملات بايد خود را به حالتِ خنده شبيه كند. اگر چيزى زيباست پس حقِّ اوست كه نسبت به او گرايش داشته باشيم، نه چيزى ديگر! حرفِ ما ا ين است كه آنها كه از موسيقى احساس لذّت مىكنند براى اينكه اين «احساس» به آنها دست بدهد، به شيوههايى متوسل مىشوند كه به هر جورى كه شده به خود بقبولانند كه «موسيقى پلى است ميانِ انسان و طبيعت...».
تفاوت احساسات
براى روشن شدنِ بيشتر اين قسمت كه در واقع، مهمترين بخش بيانِ تفاوت ميانِ احساسِ برخاسته از موسيقى با احساسِ برخاسته از طبيعت است، با هم سخنانِ «موراى شافِر»، نويسنده، شاعر و آهنگساز كانادائى را مىخوانيم: «تقريباً هيچ صدايى در جهانِ مدرن نيست كه به طور مصنوعى ايجاد نشده باشد و در تملّك كسى نباشد، مثلِ موسيقى، بوق اتومبيل و سر و صداى كارگاههاى ساختمانى... و اين صداهاى مصنوعى به تعبيرى برآيندِ خواست و ارادهى گروههايى خاصاند كه مىخواهند ارادهشان را اقشار ديگر جامعه تحمّل كنند... و در اين هجوم بىامانِ صدا و فرياد و بوق، مجالى براى انديشيدن و آرامش ذهن و فراغتِ تن و روان باقى نمىماند».
اينك خود قضاوت كنيد كه با اين وجود ديگر چه شباهتى ميان طبيعت و صداى مصنوعىِ موسيقى وجود خواهد داشت تا در نتيجه موسيقى، پلى باشد ميانِ انسان و طبيعت؟! در ادامه گفتههاى وى آمده: «... از آن زمان كه انسان دشتهاى وسيع و پهناور را به سوى كلانشهرهاى پرجمعيت ترك گفت؛ و از آن هنگام كه صداى زنگ ساعت جاى آواز خروس و صداى باد و باران را گرفت و صداى كارخانه جاىِ صداى آواز پرندگان را اشغال كرده و ما به جاى تسليم شدن به چرتزدنهاى طبيعى با ضرباهنگِ شتابناكِ زندگى شهرى خو كرديم، تمدّنى بنا نهاده شد كه در آن فاصله بسيار كم انسانها با يكديگر خطر بروز اختلافها را افزايش داده است».
اين آهنگساز و شاعر و نويسنده، در ادامه سخنانش به پوچى و دور از واقعيتِ پاك بودنِ صداها و عدمِ ارتباطشان با طبيعت، مىپردازد و مىگويد: «آن چه براى ما ضرورى است، مراسمى است آرام و بىهياهو كه در آن جماعت گردآمده لحظاتى زيبا را با هم سپرى كنند، بىآنكه براى بيان احساساتِ خود به شيوههاى منحط يا ويرانگر متوسّل شوند».
دقت كنيد و ببينيد كه: چرا آنها كه مىگيوند «موسيقى روح را پالايش مىكند» و «موسيقى يك ضرورت است» و «موسيقى رازگويى و نيايش انسانِ خاكى با خداست» آن قدر كه با «تار» و «سه تار» انس دارند، با قرآن و نماز و دعا مأنوس نيستند؟ چرا از خدا سؤال نمىكنند كه براى نزديكى و رسيدن به تو (=عرفان) از چه راهى بياييم؟ و آيا اساساً خدا اين حق را ندارد كه بگويد از چه راهى مىتوانيد به من نزديك شويد؟ چرا «عارفان عرفانِ موسيقيايى» به اين احاديث و آياتى كه در آن نه تنها موسيقى ترويج و تأييد نشده، بلكه مذموم هم بوده، توجه ندارند؟ بخشى از آيات و روايات را در بحث «شناخت عقلى پيرامون موسيقى» گفته و بقيه را در ادامه خواهيم گفت.
چرا به خدا، عملاً اين حق را نمىدهند كه به حال و هواى مصنوعى برخاسته از موسيقى را عرفانى و آرامشآور نداند؟ بلى، ما منكر نيستيم كه موسيقى آن چنان دل و روح را مىلرزاند كه اشك جارى مىشود. ولى بحث اينجاست كه اين حالت، چقدر مورد تأييد خداست؟ چرا مىخواهيم «حالت مجازى و مصنوعى» را به جاى «حالت حقيقى و معنادار» حساب كنيد؟
در ادامه گفتههاى آهنگساز و شاعرِ كانادايى به اين موضوع پرداخته شده: «... توجّه به آن چه هنگامِ اجراى كنسرتهاى موسيقى كلاسيك در غرب مىگذرد، خالى از فايده نيست. آن چه در اين كنسرتها بسيار تعجّببرانگيز است، جماعت شنوندهاىاند كه حاضرند نفس را در سينه حبس كرده و به اصواتى كه هوا را به ارتعاش درآورده، گوش بسپارند. شايد اين نهايتِ موفقيت در اجراى يك قطعه موسيقى باشد. امّا بايد يادآور شد كه چنين سكوتى بيشتر از عادت ناشى مىشود تا از قدرتِ زيبايى».
جهتِ شناخت و فهم فزونتر اين كلام، به ادامه گفتههاى «موراى شافر» (آهنگساز و شاعر كانادايى) توجه فرمائيد، شافِر پس از آنكه تأثير عادت و تلقين در توجّه به موسيقى را علّتِ نهفته در رازِ گوشسپارى شنوندگانِ كنسرتها مىداند، اضافه مىكند كه: «من بارها از خود پرسيدهام آيا ممكن نيست كه شبيه چنين مراسمى را در موقعيتهاى ديگرى مثلاً گوش سپارى مشترك به آواز پرندگان و يا جشنهاى تابستانى برپا كرد. (روزنامه اطلاعات، چهارشنبه، 2 آبان 1380، صفحه 5.)
آرى! اين است تنها گوشهاى از معناى اين سخن ما كه: «موسيقىگرايى نوعى تحريف و تغييرسازى است در حسّ زيبايىخواهى و ايجاد دگرگونى در ذائقه روحى و روانى بشر». به راستى چرا همان لذّتى را كه مىخواهم با شنيدن صداى مصنوعى موسيقى به دست آورى با دل سپردن به طبيعت و نواى فطرت تحصيل نمىكنيم؟ در روزگار ما نه تنها رابطه انسان با انسان بسيار تيره است، بلكه رابطه انسان و طبيعت نيز نگرانآور است.
اُنس با طبيعت يكى از خصايص انسانى است و زمانى كه خصايص انسانى نابود گردد، حيات انسانى هم به دنبال آن از بين مىرود. اگر حس زيبايىخواهى و آسودهطلبى جوان را به موسيقى و طربناكى سوق مىدهد، پس چرا همين حس او را به محيط، طبيعت، زمزمه چشمههاى كوهسار متمايل نمىكند؟ و يا چرا او را به اين شدّت سمت و سو نمىدهد؟
كدام مفهوم موزيكالى پرمعناتر از حقيقتى است كه در طبيعت و ساير زيبائىهاى فطرى نهفته؟
خاستگاه اختلاف مراجع در حكم موسيقي:
به طور كلي، منشأ اختلاف مراجع، يا اختلاف در ناقلان و راويان احاديث با توجه به جاعلان احاديث است يا اختلاف در معاني و مفاهيم احكام است و يا اختلاف در مصاديق و موضوعات احكام و گاهي احتمال تقيه در روايات است. با توجه به نكته ياد شده علل اختلاف مراجع در حكم موسيقي و غنا چند امر ذيل مي تواند باشد:
1. با يك ديد عميق و نگرش عالمانه، معلوم مي گردد، ارايه يك تعريف جامع و مانع از پديده غنا كه بتواند تمام جهات و ابعاد آن را روشن سازد، امري بس مشكل است. حتي لغويين نيز معاني متعددي براي غنا گفته اند.
2. آميختگي برخي آوازها و سرودها با مسايل حرام، لغو، لهو، از سوي ديگر داشتن كاربردهاي فراوان با شكل هاي كاملا متفاوت و تأثيرهاي گوناگون آن، موجب آن مي شود كه برداشت هاي افراد درباره آن متشتت باشد.
3. هر چه زمان پيش مي رود، اسرار پيچيده غنا و موسيقي نيز بيشتر مي شود.
4. در قرآن و روايات براي غنا تعريف خاصي ارايه نشده است؛ بلكه ويژگي هاي غناي حرام بيان شده است و شايد يكي از مهمترين علل تشتت در تعريف غنا به همين عامل بر مي گردد.
5. اخبار و روايات در اين موضوع مختلف و متعارض است.
6. غناء همواره با تغيير شرايط زماني، جغرافيايي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي، موضوع آن نيز تغيير مي كرده است و چه بسا، اختلاف فقها در تعريف غناء و حكم آن تحت تأثير تلقي عرف آنها از مفهوم غنا بوده است و... (رجب زاده، محمد رضا، نگرشي به مباني فقهي موسيقي، تهران، نشر عابد، ص 31).
مدرك دعاى توسل، ندبه و زيارت عاشورا چيست؟
1) زيارت عاشورا را علقمة بن محمد حضرمى از امام باقر(ع) نقل كرده است.
2) مرحوم محدث قمى از علامه مجلسى نقل كرده كه فرموده است در بعضى از كتابهاى معتبره، دعاى توسل را محمد بن بابويه از ائمه(ع) روايت كرده است؛ اما درباره اين كه از كدامين امام نقل شده است، سخنى به ميان نياورده است.
3) دعاى ندبه در كتابهاى «مزار كبير» و «مزار قديم» و «بحارالانوار»، (ج 22، ص 262) از «محمد بن على بن يعقوب بن اسحق بن ابى قرة» و او از «محمد بن حسين بن سفيان البزوفرى» - كه در زمان غيبت صغرى مىزيسته است - نقل شده و گفته شده است كه قاعدتاً او به وسيله مكاتبه از طريق نواب با امام زمان(عج) تماس گرفته و او از آن حضرت نقل مىكند كه دستور دادند اين دعا را بخوانند.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: پرسشها و پاسخهاى مذهبى، آيتاللَّهمكارم و سبحانى (ج 2، ص 116 - 122).
علت ايجاد وسواس و راه جلوگيري از آن چيست و آيا خواندن اذكاري مانند لااله الا الله تاثيري در درمان دارد؟
سئوال شما در مورد وسواس خيلي كلي است و بهتر بود به طور واضحتر مشكل خود را طرح مي نموديد تا ما راهكارهاي مناسب را خدمت شما ارائه نمائيم . بنابراين ابتدا توضيحي در مورد وسواس بيان مي كنيم سپس راهكارهايي جهت درمان و همچنين نكاتي را براي پيش گيري در صورت مبتلا نبودن ارائه مي نمائيم . - وسواس دو نوع است 1. وسواس عملي 2. وسواس فكري . وسواس عملي يعني اينكه انسان در انجام بعضي از كارهاي خود مثل شستشو, طهارت , غسل كردن , نماز خواندن , بستن درب ماشين يا منزل , خاموش كردن كليد برق و يا بستن شير گاز يا آب دچار ترديد مي شود و بارها به صورت تكراري و اجباري آنها را كنترل مي كند به گونه اي كه هم خودش و هم افرادي كه با او سر و كار دارند از اين اعمال تكراري و اجباري او خسته مي شوند مثلا" براي انجام يك غسل 2 ساعت در حمام معطل مي شود. اما وسواس فكري يعني افكار مزاحم و تكراري به صورت اجباري ذهن انسان را به خود مشغول مي كند. معمولا" وسواس فكري و عملي همراه هستند يعني بيشتر افراد مبتلا به وسواس هر دو نوع وسواس را با هم دارند. براي پيشگيري از مبتلا شدن به اين اختلال رعايت نكات زير لازم و ضروري است . 1. يادگيري دقيق مسائل شرعي و عمل كردن صحيح آنها. 2. به هيچوجه عملي را كه انجام داديد دوباره تحت هيچ عنواني تكرار نكنيد. 3. كنترل فكر - براي كنترل فكر بايد از تنهايي و بيكاري اجتناب كنيد. 4. داشتن برنامه اي منظم براي اوقات شبانه روزي . 5. ترتيب اثر ندادن به افكار مزاحم , بعبارت ديگر اگر فكر مزاحمي به سراغ شما آمد, بلافاصله خود را با مشغول كردن به كاري از قبيل مطالعه , از چنبره ي آن نجات دهيد. 6. روابط اجتماعي خود را تقويت كنيد و سعي كنيد در آن اعمالي كه احساس مي كنيد گرايش به وسواس داريد آنها را در مقابل ديگران انجام دهيد و از انجام اين اعمال در تنهايي اجتناب كنيد. 7. گفتن ذكر »لا اله الا الله « با توجه به معناي آن و تكرار زياد اين ذكر. 8. توجه به مفاسدي كه وسواس به دنبال دارد مثل اتلاف وقت زياد, از بين رفتن تمركز حواس , گوشه گيري , افسردگي و باز ماندن از انجام كارها و تكاليف شرعي , غلط انجام دادن تكاليف شرعي , اسراف كردن , مزاحمت براي افرادي كه به نحو با انسان سر و كار دارند. 9. از بين بردن عوامل اضطراب زا چه اينكه ريشه ي اين بيماري اضطراب است . دانشجوي محترم : اگر شما به اين بيماري مبتلا هستيد از طريق مشاوره ي مكاتبه اي نمي توان آن را درمان كرد و نياز به مشاوره حضوري آن هم طي جلسات متعدد, داريد بنابراين در صورت مبتلا بودن توصيه مي شود به يك روان شناس باليني مراجعه كنيد و در صورت توصيه ي روان شناس به روانپزشك نيز مراجعه كنيد مطمئن باشيد در صورت عمل به توصيه هاي روان شناس و روانپزشك مشكل شما حل خواهد شد. اما علل بيماري وسواس : اين بيماري بر اساس طبقه بندي علمي كه از بيماريهاي رواني شده است در طبقه ي بيماريهاي اضطرابي قرار دارد و در واقع يكي از زير مجموعه هاي اختلالات اضطرابي است بنابراين علت اصلي اين بيماري اضطراب است و خود اضطراب علل گوناگوني مي تواند داشته باشد كه به برخي از آنها اشاره مي شود. 1. سختگيريهاي والدين نسبت به فرزندانشان در دوران كودكي و نوجواني . 2. تنبيه هاي متعدد در خانه يا مدرسه 3. خبرهاي اضطراب آور ناگهاني و حوادث اضطراب زا كه ممكن در طول زندگي براي انسان اتفاق بيفتد. 4. يادگيري ; يعني اگر در خانواده اي والدين يا يكي از اعضائ خانواده مبتلا به وسواس باشد احتمال دارد از طريق يادگيري به ساير اعضائ خانواده نيز سرايت كند. 5. بعضي از تحقيقات نيز نشان مي دهد كه عوامل ژنتيكي و وراثتي نيز نقش دارد البته علت تامه نمي تواند باشد. 6. عدم اعتماد به نفس : معمولا" افرادي كه نسبت به تواناييهاي خود شك دارند و به كارهايي كه انجام مي دهند اعتماد ندارند بلكه ترديد دارند كه آيا درست انجام دادند يا نه سعي مي كنند آن كار را خيلي كنترل كنند يا چند بار تكرار كنند و خود اين تكرار كم كم تبديل به وسواس مي شود.
. دختري21 ساله و مجرد هستم كه از 3-4 سالگي بدون اينكه از مسائل جنسي چيزي بدانم دچار خود ارضايي بوده ام.با كوچكترين چيزها مثل ديدن يك تصوير ساده -ش
پاكى و طهارت مطلوب و هدف هر انسانى است و كسى را نمىيابيد كه طالب آن نباشد و اين مهم بدون تلاش هماهنگ و حسابشده و صبر و حوصله و تكيه بر توفيق الهى به دست نمىآيد. از اين رو با تكيه بر توفيق خداوند و استعانت از درگه الهى به توصيههايى كه در ذيل بيان مىگردد به صورت كامل، دقيق و مستمر عمل كنيد تا به اميد حضرت دوست هدف به كف آيد.
تلاش مجددانه شما براي يافتن احكام و تعيين تكليف خود بر اساس دستور خداوند از نشانه هاي شمول لطف خدا نسبت به شماست و پشيماني از اين خطا توفيق الهي است كه نصيب شما شده است. انگيزه قوي شما در يافتن راه حل نشانه توانمندي شما بر حل مشكل و حفظ ايمان است.
در صورت مساعدت وضعيت جسمي روزه در روزهاي پنج شنبه را مداومت كنيد و به نماز اول وقت ملتزم باشيد. ان شاء الله به امداد الهي و در ظل توجهات حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از همه خطرها و خطاها محفوظ باشيد و زندگي با نشاط همراه با مؤمنان را از درگاه خداوند براي شما مسئلت داريم.
به چند توصيه كارشناسان توجه شما را جلب مي كنيم:
1. هيچگاه بيكار نباشيد، براى اوقات فراغت خود برنامه داشته باشيد و آن را با مطالعه، ورزش، زيادت عبادت و... پر كنيد.
2. هرگز در مكانى خلوت و تنها و دور از نظر ديگران نباشيد.
3. هرگاه مورد هجوم افكار جنسى واقع شديد، در مكان خلوت و دور از نظر ديگران بسر نبريد، بلكه در مجالس عمومى وارد شويد و در آنجا به سر بريد.
4. هفتهاى يكى دو روز، روزه مستحبى بگيريد و اگر توان آن را نداريد روزه اخلاقى بگيريد؛ يعنى، ميزان صرف غذا را كاهش و فاصله هر وعده غذا را افزايش و تعداد دفعات غذا را كاهش دهيد و به حداقل خوراك اكتفا كنيد.
5. با نامحرم رفتار متكبرانه داشته باشيد و از سخنان ملايمتآميز با آنها خوددارى كرده واز نرمى و لينت در كلام با آنها اجتناب ورزيد.
6. هيچگاه با نامحرم و جنس مخالف در مكان خلوت و دور از نگاه ديگران باقى نمانيد، حتى براى آموزش و...
7. قرآن زياد بخوانيد و درباره معانى آيات آن فكر كنيد.
عواقب خودارضايى:
توجه و آگاهي به عواقب خودارضايى باعث مي شود که انسان بهتر بتوانيد دامن همت به كمر زده و از اين گناه اجتناب ورزد. البته عواقب سوء و پيامدهاى منفى و عملى اين گناه جداى از آنكه معصيت و حرام است، فراتر از آن است كه بتوان آنها را برشمرد؛ بلكه فقط به چند مورد از آن اكتفا مىكنيم:
1. پيامدهاى جسمانى: ضعف چشم و بينايى، تحليل رفتن قواى جسمانى، عقيم شدن و ناتوانى در توليد مثل، پيرى زودرس، ضعف مفاصل، لرزش دست، زشتى چهره و از بين رفتن طراوت صورت.
2. پيامدهاى روحى و روانى: ضعف حافظه و حواسپرتى، اضطراب، منزوى شدن و گوشهگيرى، افسردگى، بىنشاطى و لذت نبردن از زندگى، پرخاشگرى و بداخلاقى و تندخويى، كسالت دائمى، ضعف اراده.
3. عوارض اجتماعى: ناسازگارى خانوادگى، بىميل شدن به همسر و ازدواج، ناتوانى در ارتباط با جنس مخالف و همسر، بىغيرت شدن، احساس طرد شدن، از بين رفتن عزت، پاكى، شرافت و جايگاه اجتماعى، دير ازدواج كردن و لذت نبردن از زندگى مشترك.
تذکرات پاياني:
1. توجه داشته باشيد كه تنها رعايت تمام اين امور، بدون كم و كاستى و به صورت مستمر، نتيجهبخش خواهد بود.
2. به محض گناه و ارتكاب آن، از رحمت الهى مأيوس نباشيد و با توبه مجددا ره پاكى را فراگيريد و سعى كنيد كه تكرار نشود.
3. در صورت امكان با كم كردن سطح توقعات و انتظارات ازدواج کنيد که اين بهترين راه حل است.
4. در تمام حالات از خداوند براى حفظ پاكى استعانت بجوييد.
مطمئن باشيد اين مشكل قابل حل و درمان است؛ ولى مشروط به تصميمگيرى قاطع و پشتكار كافى در راه انجام دستورالعملهاى ارائه شده.
بنابراين اگر امكان ازدواج برايتان فراهم است، هر چه زودتر اقدام به ازدواج كنيد يا به دستورالعملهاى ارائه شده پاىبند باشيد.
March 18, 2010
دليل اين كه هيچ كسى تا به حال نتوانسته مانند قرآن را بياورد، چيست؟
شما تحليل روانشناسانه از وحى ارائه كرده، سپس آن را با آثار ديگرى كه اين چنيناند، مقايسه نمودهايد و آن گاه به عدم اقناع خويش در باب بىمانند بودن قرآن حكم كردهايد. اما مشكل اصلى آن است كه شما توجه نفرمودهايد كه وحى تبيين روانشناسانه را برنمىتابد و از اين رو به هيچ وجه، با آثار نابغان بشرى، قابل مقايسه نيست.
كسانى كه تفسير روانشناسانه از «وحى» ارائه مىكنند، مقصودشان آن است كه وحى، الهامى است كه از درون وجود پيامبر(ص)، به روح او افاضه مىشود و همان فوران خودآگاهىهاى باطنى شخصى است كه در موقعيت مناسبى متبلور مىشود؛ نه چيزى از خارج وجود آن حضرت. به بيان ديگر، روح متعالى، فطرت پاك، ايمان و باور مستحكم به خداوند و دورى از ناهنجارىهاى اعتقادى و رفتارى و سلامت وراثت خانوادگى همه و همه، در انديشه او تأثير گذاشته، از او شخصيتى ممتاز مىسازد و در عقل و بينش و حالات روانى او، اثر ويژهاى را پديد مىآورد. اين تأثير آن چنان عميق است كه رؤياها و حالات مختلف متظاهر از مركز ناخودآگاه، وجود خويش را ارشاد الهى نازل از آسمان و سروش غيبى به حساب مىآورد؛ در حالى كه اينها چيزى جز همان الهامات و باورهاى درونى خود او نيست كه براى وى، همچون يك اعتقاد راسخ جلوهگر شده است. از باب نمونه نگا: محمد رشيد رضا، تفسير المنار، دارالمعرفة، بيروت: بىتا، ج11، صص 190-164. اما به اعتقاد ما اين رويكرد با آنچه كه از حقيقت وحى به دست مىآيد، ناسازگار است؛ زيرا:
1. پيامبران، خود را نابغه و بالاتر از ديگران نمىدانستند و ايدههاى خويش را به خدا نسبت مىدادند. نگا: يونس(10)، آيه 106 - انعام(6)، آيه 50 - نساء(4)، آيه 113. پيامبران بىانتساب به نيروى خدايى، براى خود به طور مستقل هيچ ادعايى نداشتهاند؛ حال آن كه تمام نوابغ، اطلاعات، نگاشتهها، ديدگاهها و نظريههاى خود را ابتكار خود دانسته، آنها را به نام خويش به ثبت مىرسانند (مثلاً سعدى گلستان را به نام خود ثبت كرده و هدف از نگارش آن را نيز مطرح ساخته است). نگا: گلستان سعدى، مقدمه، تصحيح و شرح لغات على شيروانى، نشر طلا، قم: بىتا، چاپ اول، ديباچه، صص 30 - 28.
2. نبوغ، خلاقيت و ظهور شخصيت باطنى، همراه با محدوديتها است، در حالى كه قلمرو وحى نبوى گسترهاى فراخ دارد. پيامبران - خصوصاً حضرت رسول(ص) - اطلاعاتى گسترده از گذشته، حال و آينده عالم و آدم داشتهاند. جالبتر آن كه مجموعه معلومات آنها - كه يكباره بروز مىيابد - تناسبى با خصيصه نبوغ - كه تدريجى و همراه با تجديد نظر و تكميل است - ندارد. كدام نابغه را سراغ داريد كه ادعاى جامعيت در تمام عصرهاى مورد نياز سعادت بشر را كرده باشد؟ و كدام ذهن خلاق را مىشناسيد كه گفته باشد: محصول فكرى من، آخرين و درستترين نظريه در موضوع خويش است؟ سعدى خود در گلستان، گفته است:
هر كه گردن به دعوى افرازدخويشتن را به گردن اندازد
سعدى افتادهاى است آزادهكس نيايد به جنگ افتاده
اول انديشه وانگهى گفتارپاىبست آمده است و پس ديوار
يا در جاى ديگر مىگويد:
گرچه شاطر بود خروس به جنگچه زند پيش باز رويين چنگ
گربه شير است در گرفتن موشليك موش است در مصاف پلنگ
گلستان، همان، ص 29.
اما سخن «وحى آسمانى» اين است كه محتوايش دربردارنده تمام آن چيزى است كه سعادت ابدى و پايدار انسان را تضمينمىكند. (نحل، آيه 89).
3. آنان كه تحليل روانشناسانه از وحى ارائه مىدهند، پيش فرضشان اين است كه نيروى باطنى انسان، به هنگام تعطيلى قوا و حواس ظاهرى، بيدار و فعّال مىشود؛ در حالى كه موقعيتهاى «من» وحىگيرندگان، كاملاً يك موقعيت هشيار و با توجّه بوده است و بيشتر موارد نزول وحى - براساس روايتهاى تاريخى مربوط - به فرصتهايى است كه توجّه آنان معطوف به وظايف فردى، اجتماعى و تبليغى بوده است. در اين باب نگا: محمدباقر سعيدى روشن، تحليل وحى، مؤسسه فرهنگى انديشه، تهران: چاپ اول، مهرماه 1375، صص 47 - 52.
4. اگر القاى پيام از خلاقيت حضرت رسول(ص) نشأت مىگرفت، بايد تحت كنترل و اراده او مىبود و در تعامل اجتماعى هرگاه بدان نياز داشت، از آن سود مىجست؛ حال آن كه چنين نيست؛ بلكه بنا بر اسناد معتبر تاريخى، در برههاى از زمان «وحى» منقطع مىشد نگا: محمدهادى معرفت، التمهيد فى علومالقرآن،، انتشارات جامعهمدرسين، قم: ج1،ص83. و گاهى كه در شرايط حساسى به آن لازم بود، پيام خدا با تأخير ابلاغ مىشد. نگا: بحارالانوار، ج 18، ص 197.
5. اگر قرآن براساس نبوغ شخص رسول خدا(ص) بود؛ چرا وظيفه داشت كه آن را مخفى نكند. انسان در اظهار مقاصد درونى و قلبى خويش، آزاد است و گاهى مىتواند مطالبى را كتمان كند؛ چنان كه درباره برخى از تاريخها چنين گزارشى شده است. اما رسول خدا(ص) موظف بود كه هر چه دريافت مىكند، همان را به مردم برساند. (تكوير، آيه 24)
دو ويژگى مهم قرآن:
يكم. اينكه با توجه به امى بودن پيامبر(ص)، طرح چنين آموزههايى نزديك به محال است. در سنجش ذهنى نمىگنجد كه فردى امى، به اقتضاى وسايل علمى عصر خويش، معارف و مفاهيمى را عرضه كند كه فراتر از افق فكر و انديشه انسانى است. نگا: موريس بوكاى، تورات، انجيل، قرآن و علم، ترجمه ذبيحاللَّه دبير، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران: چاپ اول 1371، فصل آخر. شرح تفاصيل حيات جهان و انسان، تشريح جزئيات زندگى پس از مرگ و تبيين قوانين و برنامههاى زندگى انسان و... از عهده كدام فكر درونى برمىآيد؟ تاريخ اجتماعى انسان ميليونها كتاب را سراغ دارد؛ اما جز قرآن، كدام يك از آنها ادعاى كامل بودن و جامعيت خويش را داشته است (نحل، آيه 89). آيا سعدى، گلستان خود را جامع و كامل دانسته است؟، حافظ چطور؟ نيوتن، گاليله، فردوسى، ابوعلىسينا و... چطور؟ آيا اعجاز قرآن، تنها در لفظ آن است يا اعجاز محتوايى و از جهت آورنده آن نيز مورد نظر است؟ در اين باب نگا: سيدمصطفى ثامنى، وجوه اعجاز قرآن، مجموعه مقالات دومين كنفرانس تحقيقاتى علوم و مفاهيم قرآن كريم، قم: دارالقرآن، صص 178 - 168.
دوّم. مدعاى ما آن است كه قرآن، كتاب خدا است؛ نه رسول او. از اين جهت ما در نوشتارهاى علوم قرآنى، پنج مطلب را در اين باره ثابت و مستدل مىكنيم:
1. مفاد و محتواى قرآن از سوى خداوند است؛
2. علاوه بر آن، تك تك الفاظ نيز از سوى خدا است؛
3. تركيبات اين الفاظ - كه در قالب آيات آمدهاند - نيز از سوى خداوند است؛
4. مجموعه اين آيات - كه به صورت سورهها تجلى كرده است - هم از ناحيه خداوند مىباشد؛
5. چينش و ترتيب سورهها در كنار يكديگر و تشكيل قرآن موجود نيز، از ناحيه خداوند است. مهدى هادوى تهرانى، مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم، مؤسسه فرهنگى خانه خرد، قم: چاپ اول 1377، صص 67-10.
در اين صورت آيا كلام خداوند، با كلام مخلوق او قابل مقايسه است كه حكم آثار بشرى را به اثر الهى، سرايت دهيم؟! آن هم آثار بشرى كه گاهى نيز در پارهاى از بخشها و فرازها، مشابه پيدا مىكنند.
تعريف توكل و مراحل آن را بيان كنيد.
عريف توكل: راغب اصفهانى درباره معناى توكل مىفرمايد: اگر كلمه توكل با «لام» بيايد به معناى تولى و عهدهدار شدن سرپرستى مىباشد مثل توكلت لفلان مىباشد يعنى من متولى و عهده دار سرپرستى فلانى شدم و اگر با على بيايد بمعناى اعتماد كردن مىباشد مثل توكلت على فلان يعنى اعتماد كردم بر فلانى (المفردات راغب اصفهانى) برخى از بزرگان توكل به همين معنا را با تفويض به يك معنا و يا حداقل نزديك به هم دانستهاند زيرا توكل را به معناى واگذار كردن كار به ديگرى معنا كردهاند در حالى كه تفويض چنين معنايى را دارد ثقه الاسلام كلينى در اصول كافى التفويض الى الله (واگذار كردن كار به خدا) در باب التوكل على الله (اعتماد كردن به خدا) در يك باب آوردهاند (اصول كافى ج 3 مترجم، ص 103) جناب خواجه نصير الدين طوسى در كتاب اوصافالاشراف درباره توكل مىفرمايد: (مقصود از توكل اين است كه بنده هر كارى كه مىكند و براى او پيش مىآيد به خداى متعال واگذارد زيرا كه مىداند خدا از خود او تواناتر و قوىتر است و به نحو احسن انجام مىدهد سپس به قضاى خدا راضى باش و با وجود اين در امورى كه خدا به او واگذر فرموده است. كوشش و جديت كند و خود را با كوشش و قدرت و اراده خويش از اسباب و شروطى بداند كه موجب تعلق اراده و قدرت خدا به امر او مىشود و معنى لاجبر و لاتفويض «بل امر بين الامرين» هم از اين بيان ظاهر مىگردد، (همان، ص 106) . آوردن معناى تفويض در تعريف توكل و اينها را به نزديك به هم دانستن توجيهى وجيه دارد زيرا توكل يعنى اعتماد كردن و تفويض يعنى واگذار كردن. و لازمه واگذارى اعتماد كردن مىباشد. وقتى كسى به كسى ديگر اعتماد مىكند به راحتى و بدون دغدغه كار خود را هم به او واگذار مىكند ازاينرو در قسمتى از روايتى در باب توكل و تفويض اصول كافى چنين آمده: .... فتوكل على الله بتفويض ذالك اليه... (همان ص 106 ر، 5)يعنى با واگذار كردن كار به خداى تعالى بر او توكل كن پس تفويض ظهور بخش و لازمه بروز توكل مىباشد در پارهاى از روايات تعريف توكل به لحاظ همان معناى لازم ذكر شده است حال معناى لازم همان معناى تفويض است يا معناى لازمى ديگر مثلاً در روايتى پيامبر(ص) از جبرئيل مىپرسند: ما التوكل على الله عزوجل؟ فقال: العلم بانّ المخلوق لايضر و لاينفع و لامعطى و لايمنع و استعمال الياس من الخلق فاذا كان العبد كذالك لم يعمل لاحد سوى الله و لم يرج و لم يخف سوى الله و لم يطمع فى احد سوى الله فهذا هو التوكل؛ توكل برخداى عزوجل چيست؟ جبرئيل عرض كرد: علم داشتن به اين كه مخلوق نه زيانى مىرساند ونه سودى مىبخشد و نه مىدهد و نه باز مىدارد و به كار گرفتن يأس از خلق (يعنى آن يأس باطنى را كه نسبت به مردم دارد در عمل و خارج نشان دهد)پس هر گاه بنده چنان باشد براى احدى غير از خدا كار نمىكند و جز خدااميد ندارد و از غير او ترسى ندارد و در احدى غير از خدا طمع ندارد اين همان توكل است در تمام اين فقرات توكل به معناى لازم آن گرفته شده است مثلاً وقتى انسان علم دارد كه مخلوق نه ضررى مىرساند و نه سودى مىبخشد كه فقط بر خداى تعالى اعتماد داشته باشد ونسبت به مخلوق نه ضررى مىرساند و نه سودى مىبخشد كه فقط بر خداى تعالى اعتماد داشته و كارش را به او واگذار كرده باشد در اين صورت فقرات حديث شريف به معناى لازم لازم گرفته شدهاند»، (ميزان الحكمه، ج 10، ص 676، 22223) . پس خلاصه توكل بر خدا يعنى اعتماد كردن بر خداى تعالى و واگذار كردن كار به او و تسليم اراده و مشيت او بودن و هيچگونه اعتماد و تكيه نداشتن و استقلال ندادن به اسباب غير از مسبب الاسباب يعنى حضرت حق تعالى. البته واضح است ك معناى توكل آن نيست كه انسان به دنبال اسباب كار نرود زيرا تمامى كارها با اسباب انجام مىگيرند ولى فقط بايد بداند كه اسباب از خود چيزى نداشته و هرگز مستقل نمىباشند و تنها تكيه گاه خداى تعالى مىباشد، (با استفاده از الميزان، علامه طباطبايى ج 5 ص 239) . مراحل توكل: توكل را مىتوان بطور كلى بر سه قسم تقسيم كرد:
1- توكل زبانى:
يعنى آن توكلى كه فقط با زبان گفته مىشود توكلت على الله (برخداتوكل كردم) اين توكل از ارزش معنوى برخودار نيست.
2- توكل اعتقادى:
يعنى آن توكلى كه ناشى از اين اعتقاد است كه واقعاً همه كاره خداوند تبارك و تعالى است و حقيقتاً او تكيه گاه همه چيز و همه كس است با توجه به اين اعتقاد توكل بر خداى تعالى مىشود و سپس بر كارى اقدام مىگردد اين توكل از ارزش معنوى برخودار است كه اكثر مسلمانها مىتوانند با توجه به اين مرحله توكل كارهاى خود را آغاز كنند.
3- توكل قلبى:
يعنى آن توكلى كه از حالات بلكه از ملكات فضيله نفس انسانى گشته است و شايد حديث شريف زير به اين مرحله عالى از توكل اشاره داشته باشد: على بن سويد مىگويد از امام موسى بن جعفر(ع) درباره اين آيه شريفه وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ{w7-13w}{I65:3I}/}؛ هر كس بر خدا توكل كند خدا او را بس است پرسيدم حضرت فرمود: التوكل على الله درجات منها ان تتوكل على الله فى امورك كلها فما فعل بك كنت عنه راضياً تعلم انه لا يألوك خيراً و فضلاً و تعلم ان الحكم فى ذالك له فتوكل على الله بتفويض ذالك اليه وثق به فيها و فى غيرها؛ توكل بر خدا داراى درجاتى است از جمله اينكه در تمام كارهايت برخدا توكل كنى پس هر چه خدا با تو انجام داد (و اراده حكمت آميزش بر هر چه تعلق گرفت) راضى باشى علم و يقين داشته باشى كه او از هيچ خيز و فضلى دريغ نكند و نيز علم و يقين داشته باشى كه حكم و فرمان در اين جهت با اوست پس با واگذارى كار به او بر او توكل كن و به او در كارهاى خود و كارهاى غير خود وثوق (اطمينان و آرامش) داشته باش»، (ترجمه اصول كافى كلينى، ج 3، ص 106، ر 5) . در اين حديث به دو مقام بلند معنوى كه از اركان ايمان هم هستند اشاره شده است:
1- مقام رضا.
2- مقام تفويض.
امام على(ع) مىفرمايند: الايمان على اربعه اركان، التوكل على الله و التفويض الى الله و التسليم لامرالله و الرضا بقضاءالله؛ ايمان چهار ركن دارد 1- توكل برخدا 2- تفويض الى الله 3- تسليم امرالله 4- رضا به قضاى الهى»، (ميزان الحكمه، ج 1، ص 318، ر 1348) . در نتيجه ايمان كه خود فقط يك امر قلبى است نه اعتقادى و زبانى چهار ركن دارد كه همه آنها نيز قلبى مىباشند بنابراين آن توكلى در كلام امام موسى بن جعفر(ع) مراد است كه قلبى باشد در چنين توكلى علم، يقين، وثوق و آرامش نهفته است و توكل كننده ذرهاى دغدغه و ناآرامى ندارد توكل قسم اول از آن منافقين است زيرا صرفاً توكل زبانى است و باطن بدان اعتقادى ندارد توكل قسم دوم بهره عامه مسلمانان است و توكل قسم سوم ويژه مؤمنان واقعى است كه دستيابى به آن بسيار مشكل و در درازمدت مىباشد و هر كس به اين مقام و مرحله سوم رسيد متوكل واقعى مىباشد. ثمره و دستاورد توكل: توكل ثمرات زيادى دارد كه پارهاى از آنها عبارتند از:
1- قوت قلب:
امام على(ع) مىفرمايند: اصل قوه القلب التوكل على الله؛ ريشه قوت قلب توكل برخداست، (همان، ج 10، ص 681، ر 22248) و اين ثمره بلندى است كه انسانى چنين از صلابت، استقامت در كارها برخورار است.
2- قوت ايمان:
امام رضا(ع) مىفرمايند: من احب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على الله؛ هر كس دوست دارد قوىترين مردم باش پس بايد بر خداتوكل كند، (همان، ر22246) در روايتى ديگر اين قوىترين مردم به قوىترين مردم از جهت ايمان تفسير مىشود امام على(ع) مىفرمايند: اقوى الناس ايماناً اكثرهم توكلاً على الله سبحانه، قوىترين مردم به لحاظ ايمان كسى است كه از همه مردم بر خدا بيشتر توكل كند (همان ،ص 680 ر 22240) بنابراين هر كس توكل بيشترى داشته باشد از قوت ايمان بيشترى برخوردار است بزرگى اين ثمره هم بر كسى پوشيده نيست.
3- رام شد دشوارىها و آسان گشتن اسباب:
امام على(ع) مىفرمايند: من توكل على الله ذلت له الصعاب و تسهلت عليه الاسباب؛ هر كس بر خدا توكل كند سختىها برايش رام و اسباب و علل در مقابلش آسان مىگردد».
4- شكست ناپذيرى:
امام محمدباقر(ع) مىفرمايد: من توكل على الله لايلغب و من اعتصم بالله لايهزم؛ هر كس بر خدا توكل كند مغلوب نمىگردد و هر كس به خدا چنگ زند شكست خورده نمىباشد»، (همان، ص 681، ر 22247) . البته واضح است كه مهمترين و پرثمرترين توكل همان قسم سوم است نه دوم و قسم سوم هم خود داراى مراتبى است كه هر چه توكل قلبى از مراتب بالاترى برخوردار باشد ثمرات توكل بيشر عائد مىگردد.
چرا خداوند روزى افراد را متفاوت مىدهد؟
در آغاز بايستى معناى روزى واقسام آن كاملاً مشخص گردد تا يك نتيجهگيرى صحيح و اصولى به دست آيد. روزى به معناى همه مواهب و نعمتهايى است كه خداوند در اختيار انسان قرار داده است (مانند خانواده، روح و جان، بدن، استعداد، زيبايى، علم، هوش و بالاخره مال).
گفتنى است كه بخشهاى مهمى از «رزق»، اختيارى انسان نيست (مانند، خانواده، استعداد، زيبايى و...) ولى بخشهايى از آن به همت و تلاش بستگى دارد كه علم و مال از اين مقوله هستند. روشن است كه در بخش اختيارى رزق هر قدر تلاش بيشتر باشد، نوعاً برخوردارى نيز بيشتر خواهد بود. عالمى كه زحمت مىكشد و سالها رنج آموختن و تفكر را بر خود هموار مىسازد، دانش و معلومات بيشترى به دست خواهد آورد. از همينرو در روايات آمده است: «رزق دوگونه است رزقى كه به دنبال تو است و رزقى كه تو آن را دنبال مىكنى، (بحارالانوار، ج 103، ص 21). بنابراين تفاوت: در بخشى از روزىها به تلاش انسان و تدبير او بستگى دارد. اما فلسفه اين تفاوت در اين زمينه چند محور براى گفت و گو وجود دارد:
اولا:
هركس در اين دنيا امكانات بيشترى دارد مسؤوليت بيشترى هم متوجه اوست، اگر كسى اندامى زيبا و يا استعداد خوب دارد در قبال آن مسووليت بيشترى هم داشته، علاوه بر آن خطرات فزونترى نيز او را تهديد مىكند. كسى كه قله كوه است اگر پرتاب شود بيشتر آسيب مىبيند تا كسى كه چند مترى از كوه بالا رفته است. بنابراين تكليف و مسؤوليت هر فرد به ميزان عقل و ديگر امكانات خدادادى او بستگى دارد.
ثانيا:
ما در مقام مقايسه دچار قضاوتهايى مىشويم كه اصولى و حساب شده نيستند. براى مثال هندوانهاى كه 30 كيلو وزن دارد و هندوانه 1 كيلويى آيا به هندوانه يك كيلويى ظلم شده است؟! آن هنداونه در شرايطى قرارداشته كه بيش از يك كيلو امكان رشد نداشته ولى هنداونه ديگر در شرايط مناسبترى قرار داشته لذا بيشتر رشد كرده است. هيچ تبعيض و بىعدالتى هم صورت نگرفته است. هندوانه يك كيلويى كمال خودش را داراست. خواهيد گفت چرا خداوند شرايط رشد را متفاوت قرارداده بهتر نبود درتمامى زمين و تمامى نقاط هندوانهها يك شكل و اندازه و رنگ مىشدند ؟! روشن است كه در اين صورت بايد ما جهانى را فرض كنيم كه همه چيز آن يكنواخت و يك سطح است و هيچ حركتى هم در آن مشاهده نمىشود زيرا همه چيز در رتبه اعلاى خود قرار دارند. اين جهان جهان ماده و طبيعت و حركت است و لازمه چنين وضعيتى اختلاف مراتب و درجات است حال به محيط انسانى باز مىگرديم از نظر شما معناى عدالت آن است كه همه افراد بشر در يك سطح و يك شكل باشند مثلا همه زيبارو و خوشگل آيا در اين صورت زيبايى معنا داشت؟! وقتى همه زيبا باشند ديگر زيبايى قابل شناسايى نيست. گذشته از اين چرا فقط زيبا بهتر نبود همه بوعلىسينا و انيشتن و ... بودند كه در اين صورت عالم و دانشمند نيز فاقد معنى بود و اگر چنين حالتى در موجودات عالم بود كه همه چيز مرتبهاى از كمال به صورت مساوى قرار داشتند جهان يخبندانى بود كه هيچ حركت و تلاشى در آن تحقق پيدا نمىكرد. برادر عزيز زشت ترين و ناقص ترين افراد بشر نيز از هستى برخوردارند ودر پلكانى از كمال ايستادهاند و به نوبه خود خانهاى از جدول حيات را پركردهاند.
ثالثا:
نظام جهان نظام اسباب و مسببات و نظام ضرورى و تخلف ناپذيراست يعنى تحقق هر چيز در پى علل و شرايط و موجوداتش ضرورى است و كوچكترين تغييرى در گوشهاى از آن تمام هستى را دگرگون مىسازد بدون آن كه طرح بهترى جايگزين آن شود زيرا نظام موجود نظامى است كه در آن به كمترين شر ضرورى براى برترين چيز ممكن بسنده شده و نفى آن خيرات غالب را درپى خواهد داشت. تفاوت در كيفيت خلقت انسانها نتيجه ولازمه حتمى نظاممندى و قانونمندى جهان هستى است؛ يعنى:
1- نظام خلقت نظام علت و معلول است و هيچ معلولى بدون علت به وجود آمدنى نيست وتخلف هيچ معلولى از علت تامهاش ممكن نيست (اصل ضرورت على).
2- رابطه علت و معلول داراى مكانيسم و ارگانيسم معين است و هرچى به هرچى نيست. يعنى چنان نيست كه از هر علتى هر معلولى قابل ايجاد باشد به تعبير ديگر هر علت معينى معلول معينى دارد. مثلا از علف خوردن گوسفند بوعلى سينا درست نمىشود و آمريكايىها هم به خاطر قهوه خوردن به كره ماه نرفتند (اصل سنخيت علت و معلول). اگر دو اصل فوق با ژرفكاوى دقيق فلسفى مورد بررسى قرار گيرد مشخص خواهد شد كه مثلا بينا يا نابينا تولد يافتن يك فرد لازمه مجموعه عللى است كه در به وجود آوردن وى دست داشتهاند. در اين امور عوامل بسيار متعددى دخيلند حتى كيفيت آميزش والدين، زمان، مكان، روحيات و حالات روانى، وضعيت جسمى، نوع و مقدار غذاهايى كه مصرف كردهاند و.... هريك به سهم خود نقشى در كيفيت تكوين جنين ايفا مىكنند. دراين جا ممكن است پرسش شود كه آيا خداوند نمىتواند باتفاوت چشمگيرى كه همه اين عوامل دارند تأثير همه را يكسان سازد؟ پاسخ آن است كه چنين چيزى سر از تناقض درمىآورد. زيرا لازمه آن اين است كه علت پديدهاى باشد و تأثير نكند وعلت بودن و تأثير نكردن تناقض آميز است و يا معلولى بدون علت پديدآيد و لازمه آن اين است كه كل طرح نظام آفرينش به هم بخورد. زيرا دراين صورت پديدآمدن هر چيز از هر امر نامربوطى محتمل مىشود و آن گاه است كه از علف خوردن بز بايد ابوعلى سينا پديد آيد!!
رابعا: درقيامت ميزان هر كس براساس نعماتى است كه خداوند به وى داده و به گونهاى كاستيهاى غيراختيارى كه در دنيا مانع رشد و كمال بود جبران مىشود. بلكه از نظر برخى از انديشمندان كمال اخروى چيزى جز نسبت سرمايههاى نعم دنيايى و در مقايسه با فعاليت و بهرهبردارىهايى كه انسان كرده نيست حال هركس در هر سطحى كه باشد. براى آگاهى بيشتر ر.ك.به: عدل الهى شهيد مطهرى.
چند نوع كفّاره روزه وجود دارد؟
كفّاره روزه چهار نوع است:
1. كفاره روزهخوارى عمدى در ماه رمضان؛ و آن آزاد كردن بنده يا گرفتن دو ماه روزه و يا اطعام شصت فقير است.
2. كفاره خوردن عمدى روزه قضاى ماه رمضان در بعد از ظهر؛ و آن اطعام ده فقير است و در صورت عدم تمكن، گرفتن سه روز، روزه است.
3. كفاره روزه نذر معين؛ و آن همان كفاره روزهخوارى عمدى در ماه رمضان است.برخى (تبريزى و وحيد)، كفّاره آن را كفّاره قسم مىدانند و آن آزاد كردن بنده يا اطعام ده فقير و يا پوشاندن ده فقير است و در صورت عدم تمكن، گرفتن سه روز، روزه است.
4. كفاره روزه اعتكاف؛ و آن همان كفاره روزهخوارى عمدى در ماه رمضان است.
مسيحيت و يهوديت حقيقى چه بوده است؟
اين گونه به نظر مىرسد كه سؤال اين است كه حقيقت و اصل تحريف نشده اديان مسيحيت و يهوديت چه بوده است؟ اصول اين اديان، آن چيزى است كه توسط قرآن كريم بيان شده است و آن اينكه حضرت موسى و عيسى دو پيامبرى هستند كه از سوى خداوند براى هدايت بنى اسرائيل مبعوث شدهاند و مردم را دعوت به توحيد و پرستش خداى يگانه كردهاند و صاحب كتاب آسمانى و شريعت بودهاند. از ديد قرآن تمام اديان توحيدى و پيامبران الهى مبيّن توحيد و يكتاپرستى هستند و همگى يك رسالت و يك هدف را تعقيب مىكنند و رسالت حضرت موسى و حضرت عيسى و حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) در همين جهت و راستا مىباشد. لذا قرآن كريم پيامبر اكرم را تأييد كننده و ادامه دهنده آنچه كه در تورات و انجيل واقعى و تحريف نشده آمده است، معرفى مىكند: اَللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ * نَزَّلَ عَلَيْكَ اَلْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ اَلتَّوْراةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ * مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ أَنْزَلَ اَلْفُرْقانَ{w1-27w}{I3:4-2I}/}...؛ خداى يكتا، جز او خدايى نيست، زنده پاينده است * اين كتاب را كه تصديق كننده كتابهاى پيشين است به راستى و درستى بر تو فرو فرستاد و تورات و انجيل را پيش از آن فرو فرستاد براى راهنمايى مردم و فرقان (قرآن) را فرو فرستاد»، (آل عمران، 4-3-2). و از سوى ديگر مىگويد كه بشارت آمدن پيامبر اسلام در آن كتب، داده شده است: وَ إِذْ قالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اَللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ اَلتَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ{w1-34w}{I61:6I}/}؛ ياد كن آنگاه كه عيسى پسر مريم گفت اى فرزندان اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شمايم، تورات را كه پيش از من آمده تصديق مىكنم و مژده دهندهام به پيامرى كه پس از من مىآيد و نام او احمد است...»، (سوره صف/6). از همين رو، در قرآن پديدهاى به نام مسيحيت و يهوديت به رسميت شناخته نشده است. قرآن، دين را واحد و يگانه دانسته و تمام پيامبران الهى را دعوت كنندگان به توحيد و خدا پرستى و تسليم در برابر خداوند معرفى مىكند و مىفرمايد: إِنَّ اَلدِّينَ عِنْدَ اَللَّهِ اَلْإِسْلامُ وَ مَا اِخْتَلَفَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ{w1-19w}{I3:19I}/}؛ دين در پيشگاه خداوند فقط اسلام است و اختلاف اهل كتاب (يهود و نصارى) چيزى جز طغيان و سركشى از حق بعد از علم به آن نيست. چرا كه در دعوت توحيدى حضرت موسى و عيسى بشارت آمدن پيامبر اكرم آمده بود. بنابراين حقيقت دعوت حضرت موسى و عيسى چيزى جز تسليم در برابر خداوند يعنى همان دين اسلام نيست، (آل عمران، آيه 19). براى شناخت بيشتر مسيحيت و يهوديت حقيقى مراجعه كنيد به: 1- منشور جاويد (تفسير موضوعى قرآن)، جلد 12، تأليف آيت الله جعفر سبحانى 2- تاريخ و كلام مسيحيت، تأليف محمدرضا زيبايى نژاد.
March 17, 2010
سن ازدواج پسران تحصيل كرده به 30 سال مي رسد از طرفي در دين اسلام اين مسئله خيلي مورد پذيرش نيست و توصيه به ازدواج در سن كمتر مي شود اما بنده خود
اينكه سن ازدواج در جامعه ايران افزايش يافت است يک واقعيت تلخ است و عوامل زيادي در بروز اين پديده دخالت دارند که بررسي آنها خارج از حوصله و مسئوليت ما است ولي در مورد تصميمات شخصي و برنامه خصوصي عرضه مي داريم که سن ازدواج تابع چندين فاكتور اساسي است:
1. ميزان خود نگهداري و كنترل خواهش هاي نفساني و قدرت و حفظ پاكي و طهارت: بر اساس اين فاكتور ازدواج زماني بر آدمي واجب و ضروري مي شود كه بدون ازدواج قادر به حفظ طهارت و پاكي نيست در اين صورت هيچ يك از موانع فوق و مندرج در نامه شما نمي تواند سبب تأخير در ازدواج شود و بايد هر چه سريعتر اقدام به ازدواج نمود تا گوهر پاكي و طهارت به قيمت شغل ، سربازي و ... معامله نشود و ارزان فروخته نشود. آنگونه كه هيچ يك از اين امور نمي توانند معادل خوبي براي پاكي و طهارت باشند البته توجه داريد كه منظور از آلوده نشدن و پاك بودن تنها رسيدن و يا بهتر آلوده شدن به اعمال خاص جنسي و رفتارهاي خاص جنسي نيست چه بسا نگاه و ... نيز آلوده شوند و تأخير در ازدواج اين نوع ناپاكيها را به دنبال داشته باشد.
2. حفظ نسل و تربيت نسل ايده آلي در فرصت مطلوب: گاهي اوقات آدمي به خودي خود قادر به حفظ پاكي خويش هست و يا با اعمال تدابير ويژه اين سرمايه را صيانت مي كند اما اگر تمام انسانها اين سياست را پيش گيرند نسل آدمي رو به نابودي مي گذارد و يا در زماني اقدام به توليد نسل
مي كند كه قادر به تربيت صحيح آن نيست و فرصت فرزند آوري و فرزند پروري ايده آل از كف مي رود در اين مورد معيار بر اساس نياز جمعي تنظيم مي شود نه فردي. و در زمان حاضر اين معيار در جامعه ما مصداق ندارد و نمي تواند مبناي قضاوت و تصميم شما در مورد ازدواج قرار گيرد و بر اين اساس تنها معيار اولي مي تواند در تصميم شما براي ازدواج مؤثر باشد لذا با مراجعه به ظرفيت هاي رواني، جسمي و نيز پولوژيكي خود ، در مورد زمان ازدواج تصميم بگيريد ، اگر با تأخير ازدواج متحمل خسران مي شويد و خداي ناكرده گوهر پاكي را از كف مي دهيد بايد هر چه سريعتر ازدواج كنيد.
لازم به يادآوري است كه منظور از ازدواج، تشكيل خانواده نيست ازدواج يعني از تجرد خارج شدن و متأهل گشتن چه بسا ازدواجي كه براي شما اندك زحمت و دردسر نداشته باشد ، البته در پي يافتن شخصي كه حاضر به اين ازدواج باشد برآييد و معلوم است كه اينگونه افراد فراوان هستند يعني يك نوع شرط و به تعبيري ديگر شكلي از برنامه ريزي و آينده نگري است كه مي توانيد با توافق طرفين به سرانجام نيك برسيد پر واضح است كه تشكيل خانواده مانع تحصيل نشده و
نمي شود تا چه رسد به ازدواج صرف و بر همين اساس عدم اشتغال نيز مانع اين اقدام نيست و نمي تواند مانع باشد چون اين اقدام يك كار هزينه بر نيست تا منبع درآمد قبلي و اشتغال را بطلبد چون افراد بيكار و بي ايمان اين اقدام ر ا به شكل نامشروع انجام مي دهند و شما تنها در يك عنصر با آنها تفاوت داريد و آن ايمان است و ايمان هزينه بر نيست و شروع ساختن آنهم يك نيت قلبي و اراده پاك الهي را لازم دارد و هزينه اي را در پي ندارد. بنابراين با تفكيك بين تشكيل خانواده و ازدواج ، آن هم ازدواجي سهل و آسان و فارغ از تشريفات مي توان به اين دغدغه ديرين پايان داد. كافي است از بزرگ نمايي و كلان سازي مشكلات دست بكشيد و به سمت تسهيل ازدواج حركت كنيد و افرادي كه اين انديشه را بپذيرند نيز فراوان يافت شده و مي شود.
روح مقدم بر جسم است يا جسم مقدم بر روح؟ اگر روح مقدم بر جسم است پس منظور قرآن از «سپس از روح خود در آن دميديم» چيست؟ و اگر جسم مقدم بر روح است پس
براي پاسخ به اين سؤال مهم فلسفي، ديني ابتدا بايد نسبت به نفس و مراتب آن شناختي هر چند اجمالي داشته باشيم و پيش از ان نيز بايد تعريفي صحيح از دو واژه فلسفي «بالقوه» و «بالفعل» ارائه دهيم.
هرگاه شيئي در درون خود قابليت دارا شدن کمالي يا کمالاتي را داشته باشد آن شيء نسبت به آن کمال بالقوه است و آنگاه که آن کمال را دارا شد نسبت به آن بالفعل است. به عنوان مثال يک دانه گل سرخ قابليت گل شدن را دارد يعني اين کمال را بالقوه دارد و هرگاه به گل تبديل شد کمال گل بودن را بالفعل داراست. اين بحث در مسأله «حرکت و زمان» فلسفه اسلامي نقش کليدي دارد و شما مي توانيد براي پژوهش بيشتر به کتاب هاي ذيل مراجعه نماييد:
1- حرکت و زمان، استاد شهيد مطهري.
2- گشتي در حرکت، استاد حسن زاده آملي.
اما نفس و مراتب آن: متون ديني و فلسفي ما برآنند که حيات هر جسمي به نفس بسته است و لذا هر جسم زنده اي نفس دارد چه ملکوتي باشد و چه غير آن و نفس نيز براساس نوع افعال و آثاري که به طور هميشه و دائم از خود صادر مي کند داراي سه مرتبه است؛ نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني.
نفس نباتي آن است که دائما تغذيه و رشد دارد و نفس حيواني آن است که هميشه تغذيه، رشد، حس و تحرک ارادي دارد و نفس انساني آن است که همواره تغذيه، رشد، تحرک ارادي، حس و ادراک دارد.
اين سه مرتبه همچنان که در تعريفشان روشن است، سه حلقه جدايي ناپذيرند و سلسله وار به يکديگر ارتباط دارند و ارتباطشان نيز تکاملي است به اين معنا که به دليل برتري نفس انساني از نفس حيواني و برتري نفس حيواني از نفس نباتي، اگر موجود زنده اي بخواهد داراي نفس انساني گردد ابتدا بايد نفس نباتي داشته باشد و سپس داراي نفس حيواني گردد و سپس گام در عرصه نفس انساني نهد و البته چنين تکاملي دفعي و ناگهاني نيست بلکه با حرکت اشتدادي - که در فلسفه صدرايي به زيبايي تبيين شده - صورت مي گيرد به اين صورت که نفس نباتي با آن قابليت هاي نهفته اش اندک اندک و با حرکت اشتدادي خود را مي پروراند و درجه درجه خود را بالا مي کشد و تک تک قابليت ها را به فعليت مي رساند و بالقوه ها را بالفعل مي کند و آنگاه که در نبات بودن به فعليت تام رسيد صاحب قابليت هاي نفس حيواني مي شود و نفس حيواني نيز همانند نفس نباتي قابليت ها و بالقوه هاي خويش را با حرکت اشتدادي به فعليت مي رساند تا اين که حيواني کاملا بالفعل گردد ودر اين زمان صاحب قابليت هاي نفس انساني مي شود و مثال اين مسأله را اجازه دهيد در پايان پاسخ ارائه دهيم.
مسأله نفس و مراتب آن در فلسفه اسلامي جايگاه ويژه واهميت بسزايي دارد و شما مي توانيد در اين باره به «دروس معرفت نفس» استاد علامه حسن زاده آملي که به زبان روان و شيوا نگاشته شده رجوع کنيد.
اما واژه روح؛ هرگاه نفس چه نباتي و چه حيواني و چه انساني از جهت تدبير بدن لحاظ و اعتبار گردد به آن روح مي گويند و مراد از تدبير آن است که حرکات، سکنات و افعال بدن با مديريت نفس انجام مي گيرد و لذا جسم غير زنده مانند مرده اي به دليل مفارقت نفس از آن حرکات و سکناتي از خود نشان نمي دهد.
اين بحث نيز در کتاب هاي فلسفي ياد شده بررسي شده است و شما مي توانيد به آن رجوع کنيد.
با اين مقدمه اجمالي که به پژوهش بيشتر و تفکر بيشتر نياز دارد پاسخ سؤال را آغاز مي کنيم:
جسم مقدم بر روح است و اين نکته اي است که اولا قرآن به آن تصريح کرده است که فرموده «پس از روح خود در آن دميدم» (حجر، آيه 29 - ص، آيه 72 - سجده، آيه 9) و ثانيا فلاسفه بزرگي مانند شيخ الرئيس بوعلي سينا و صدرالمتألهين ملا صدراي شيرازي با بياني برهاني آن را به اثبات رساندند، گرچه از جهت کيفيت پديداري روح و نفس و نحوه تعلق روح به بدن اختلافي بنيادين دارند که بحث از اين مسأله پژوهش و پاسخ ديگري مي طلبد.
البته اين تقدم جسم بر روح با زنده بودن سلول هاي تخم منافاتي ندارد زيرا سلول هاي تخم گرچه داراي نفس و روح انساني نيستند ولي به دليل داشتن نفس نباتي زنده هستند زيرا همانند ديگر نفس هاي نباتي داراي تغذيه و رشدند، چرا که از طريق مويرگ ها تغذيه مي شوند و داراي رشد سلولي هستند. البته چنين سلول زنده اي اندک اندک رشد مي کند و با حرکت خودش قابليت هاي خويش را به فعليت مي رساند تا اين که جنين مي شود و اين جنين به قول ملاصدرا (اسفار، ج 8، ص 136) نبات بالفعل است که قابليت نفس حيواني را پيدا مي کند و اندک اندک نفس حيواني نيز با حرکت اشتدادي قابليت هاي خود را که احساس و تحرک ارادي است به فعليت مي رساند و با کامل شدن و بالفعل شدن تمامي بالقوه ها به قول ملاصدرا حيوان بالفعل مي شود و قابليت انسان شدن را پيدا مي کند و اگر بتواند قابليت هاي انساين را بالفعل کند (جسما و روحا) انسان و الا مقام و برتري خواهد شد.
درباره فلسفه احكام و اينكه چرا در موقع استحاضه , بايد زحمت غسل و تطهير را تحمل كرد توضيح دهيد.
«با عرض سلام و تحيت، از حسن اعتماد شما به اين واحد خرسنديم. اميد است بتوانيم پاسخگوى خوبى براى سؤالات شما باشيم»/p P align=Justify قدس سره رضي الله عنه صلي الله عليه و آله وسلم عليهالسلام /p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س
1 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"بنا بر فتواى حضرت امام خمينى هر موسيقى و آوازى كه طربانگيز باشد حرام است و صداهاى مشكوك مانعى ندارد/FontFont face=MTR Style="fo nt-size:15"، (استفتاآت امام خمينى، ج 2، ص 12)./p P align=Justify /FontFont face=LTS Style="font-size:21"بررسى متون دينى و آراء عالمان دين نشان مىدهد كه موسيقى از نظر اسلام در چند صورت حرام مىباشد:/p P align=Justify 1 ) موسيقى مطرب يعنى آهنگهايى كه موجب تحريكات شهوانى و جنسى است و انسان را از ياد خدا غافل مىسازد./p P align=Justify 2 ) موسيقى همراه با مضامين لهوى يعنى آهنگهايى كه در كنار آن اشعار و سرودهايى قرائت مىشوند كه به گونهاى موجب فساد اخلاق و انحراف اذهان است مانند ترانههاى عاشقانه و اشعارى كه در وصف زن، شراب و غيره است و از همين قسم است اشعارى كه به هر نحو موجب ترويج باطل و مخالفت با حق باشد مانند اشعارى كه بر عليه اسلام و مقدسات آن همچون قرآن، پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) يا نظام و حكومت اسلامى بوده و يا در جهت تاييد كفر و شرك و نظامهاى فاسد و سردمداران آن باشد./p P align=Justify 3 ) موسيقى در مجلس گناه و لهو و لعب مانند آهنگهايى كه در حال رقص يا نوشيدن شراب و غيره نواخته مىشوند./p P align=Justify تشخيص موضوع به عهده مكلف مىباشد بنابراين هر كس موردى را مطرب تشخيص داد نبايد استماع كند ولى اگر در مطرب بودن آن شك داشته باشد مانعى ندارد. گذشته از آثار زيانبارى كه موسيقى و غنا براى اعصاب و روان دارد اين تأثيرات را نيز دارد :/p P align=Justify الف) موجب فساد اخلاق مىگردد و ايمان حيا و عفت را از دل انسان يبرون مىبرد و تجربه نشان داده است كه بسيارى از افراد تحت تاثير آهنگهاى غنا راه تقوا و پرهيزكارى را رها كرده و به شهوات و فساد روى مىآورند. در تفسير «روح المعانى» سخنى از سران يكى از بنىاميه نقل مىكنند كه به آنها مىگفت: از غنا بپرهيزيد كه حيا را كم مىكند شهوت را مىافزايد شخصيت را درهم مىشكند و اگر مىبينيم كه در روايات اسلامى مكرر آمده كه غنا روح نفاق را در قلب پرورش مىدهد اشاره به همين حقيقت دارد. روح نفاق همان روح آلودگى به فساد و كنارهگيرى از تحول و پرهيزكارى است. امام صادق (ع) فرمودند: /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«الغنا يورث النفاق و يعقب الفقر؛/FontFont face=ZAR Style="font-size:18; Font-style:Italic" غنا در دل روح نفاق را پرورش مىدهد و بدنبال خود بدبختى و فقر مىآورد»./p P align=Justify /FontFont face=LTS Style="font-size:21"ب ) غافل شدن از ياد خدا و فراموش كردن خدا نيز يكى ديگر از آثار زيان بار غنا و موسيقى است. امام صادق(ع) در تفسير آيه شريفه «واجتنبوا قول الزور؛/FontFont face=ZAR Style="font-size:18; Font-style:Italic" از گفتار باطل و ناروا بپرهيزيد». /FontFont face=LTS Style="font-size:21"فرمودند: مراد از قول زوردر آيه شريفه غناست. گفتار باطل و ناروا هر چيزى است كه انسان را از خدا دور مىكند و از راه درست منحرف مىكند. امام صادق (ع) فرمودند: /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«الغنا مجلس لاينظرالله الى اهله و هو مما قال الله عزوجل: «ومن الناس من يشترى لهوالحديث ليضل عن سبيلالله؛ /FontFont face=ZAR Style="font-size:18; Font-style:Italic"مجلس غنا و خوانندگى مجلسى است كه خدا به اهل آن نمىنگرد و آنها را مشمول لطفش قرار نمىدهد. و اين مصداق همان چيزى است كه خداوند عز وجل فرموده: بعضى از مردم هستند كه سخنان بيهوده را خريدارى مىكنند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند»./FontFont face=LTS Style="font-size:21" در اين روايت امام(ع) غنا و موسيقى را يكى از مصداقهاى گفتار بيهودهاى دانسته كه انسانهارا از راه خدا گمراه مىكند./p P align=Justify در اين بين يك نكته ديگر نيز قابل تأمل است و آن اين كه برخى آهنگها و موسيقىهاى وارداتى، پوششى براى تبليغات بيگانگان و دشمنان انقلاب است./p P align=Justify آنان سعى دارند با قالبهاى فريبنده، براى خود مستمع دست و پا كنند و در لابهلاى گفتههاى خود، تبليغات مسمومشان را نيز به جوانان القا كنند./p P align=Justify گذشته از اين كه در هر حال، اگر بعضى از موسيقىها حرام نيز نباشد، فضيلتى نيز در گوش دادن به آنها نيست. برخى از آنها نيز ممكن است از جهتى سازنده باشد؛ ولى از جهاتى نيز جنبه تخريبى بر روح و روان و انديشه داشته باشد./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 2 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"اگر پولهايى است كه بزرگترها مانند پدر و مادر به بچهها بخشيدهاند و هديه كردهاند و آنها در قلك نگهدارى مىكنند خمس ندارد و اما اگر مراد پولهايى است كه افراد ار منفعت كسب و حقوق در قلكها پسانداز مىكنند در صورتى كه سال بر آن بگذرد بايد خمس آن داده شود./p P align=Justify بديهى است وقتى خمس آن داده شد، اگر چند سال هم بماند در صورتى كه چيزى بر آن اضافه نشود خمس ندارد ولى اگر چيزى اضافه شد و سال بر آن گذشت، آن مقدار اضافه خمس دارد./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 3 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"خون بايد نفوذ كند و صرف رطوبت و نم خون به پنبه كفايت نمىكند./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 4 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"در استحاضه قليله براى هر نماز يك وضو لازم است هر چند خون در داخل باشد و خارج نشود./p Font face=NZN Style="font-size:18; Weight:700"ج س 5 - /FontFont face=LTS Style="font-size:21"قبل از پرداختن به جواب سؤال مقدمهاى براى تقريب ذهن لازم است و آن اين كه فلسفه احكام داراى انواعى است كه به آنها اشاره مىشود. /p P align=Justify 1- حكمت بعضى از احكام از همان آغاز ظهور اسلام براى همه مردم روشن و آشكار بوده است ولى شارع مقدس اسلام براى اين كه همه مردم را به رعايت اين احكام موظف كند به آنها شكل قانونى و شرعى مىبخشيد مانند وجوب رد امانت و جاير نبودن دروغ و خيانت./p P align=Justify 2- فلسفههاى دينى: دستهاى از احكام وجود دارد كه در منابع دينى به برخى از حكمتها و اسرار آن اشاره شده است ولى براى تمام مردم اشكار نبوده است. /p P align=Justifyمثلاً: قرآن در جايى به اثر اخلاقى روزه اشاره مىكند و مىفرمايد /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام....للعكم تتقون»/FontFont face=MTR Style="font-size:15"، (سوره بقره، آيه 182)/FontFont face=LTS Style="font-size:21" و آن اثر اخلاقى تقوا است. يا امام صادق (ع) اثر اجتماعى روره چنين بيان مىفرمايند /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«انما فرض الله عزوجل الصيام ليستوى به الغنى والفقير»/FontFont face=MTR Style="font-size:15"، (من لا يحضر الفقيه ج 2 ص 73) /FontFont face=LTS Style="font-size:21"كه اثر اجتماعى همان تساوى فقير و غنى مىباشد. يا پيامبر اكرم(ص) اثر بهداشتى روزه را چنين ذكر مىفرمايد: /FontFont face=KDK Style="font-size:18; Weight:700"«صومواتصحوا»/FontFont face=LTS Style="font-size:21" كه اثر بهداشتى آن سلامت بودن جسم است. /p P align=Justify 3- احكام و مسائلى وجود دارد كه بشر به سبب پيشرفتهاى علمى به برخى از فلسفهها و حكمتهاى هر چند احتمالى آن پى برده است مانند اثرات زيانبار جسمى و روحى مشروبات الكلى كه برخى از حكمتها و اسرارى حرمت آن را مىتوانيم از اين اثرات دريابيم يا از نظر علم امروز ثابت شده است كه گوشت خوك از نظر طبى و بهداشتى داراى ميكروب «برتوليسم »است و در بدن ايجاد مسموميت مىكند. اين گوشت هم چنين توليد كنندهى كرم تريشين است كه تكثيرپذيرى بسيار دارد و گلبولهاى سرخ را از بين مىبرد انسان را دچار كمخونى و التهابات عضلانى مىكند و به سوى مرگ مىكشاند وشايد از چنين اثراتى بتوانيم برخى از حكمتهاى حرمت گوشت خوك را به صورت احتمالى استنباط كنيم. اما بايد در مورد يافتههاى عصبى به دو نكته توجه كرد. /p P align=Justifyالف) حكمتها و اثراتى كه از نظر علم به صورت قطعى ثابت شده است علت «تام و نهايى» نيست و نبايد فلسفه احكام را به اينها منحصر كنيم./p P align=Justifyب) بسيارى از حكمتهايى كه علم و دانش يافته است يقينى و حسى نيستند، بلكه بر احتمال، ظن و گمان و فرضيه استوارند. بنابراين يافتههاى علمى تكيه گاه مستحكمى براى فلسفه احكام
آيا استفاده از بيمه ديگران، جايز است؟
همه مراجع: استفاده از دفترچه بيمه ديگرى، برخلاف مقررات و موجب ضمان استفاده كننده استدفتر همه مراجع..
وقتي جايي نجس است و دست خيسي به آن مي خورد و بعد آن دست را به تلويزيون - متكا و... مي زنند آيا نجس نمي شود در اين حال آيا من وسواسم ؟
من نيز اگر به جاي شما بودم و دچار گرفتاري هاي وسواس مي شدم و آن را از اسلام مي دانستم , مي گفتم خوش به حال غير مسلمان ها؟! خواهر گرامي ! شما خود مي دانيد كه اسلام هرگز چنين دستوراتي را نداده است ودر سيره هيچ يك از پيشوايان دين نيز چنين برنامه هايي ديده نمي شود (كه به خاطر پاكي و نجسي عرصه را بر خود و اطرافيانشان تنگ كنند). ما در آغاز با توجه به اين كه شما تحصيل كرده هستيد, يك نكته اساسي را با شما درميان مي گذاريم : آيا ما براي نماز مكلف به پاكي واقعي لباس و بدن هستيم يا به پاكي ظاهري ؟! توضيح آن كه ما اگر ندانيم لباس و بدن ما نجس است و با آن نماز بخوانيم , آيا نماز ما صحيح است يا نه ؟ به فتواي همه علما نماز در اين صورت صحيح است ; چون طهارت بدن و لباس شرط ظاهري است نه واقعي ; يعني , لازم نيست در واقع لباس و بدن پاك باشد; بلكه همين مقدار كه ندانيم نجس است كافي است (هر چند واقعا" نجس باشد). از همين رو قاعده اي در فقه مطرح است به نام »اصل طهارت «. مقتضاي اين اصل آن است كه هر چيزي پاك است , مگر آن كه بدانيم نجس است . از طرفي تفحص و جست و جو در موضوعات لازم نيست . خلاصه آن كه در آغاز شما بايستي آنچه را كه نادرست درك كرده ايد, تصحيح كنيد, تا زمينه براي اصلاح حالت وسواس فراهم گردد. يقين شما در مورد نجس شدن چيزها معتبر نيست . بنابراين به آن هرگز اعتنا نكنيد و براي مدتي اين گونه فرض كنيد كه اساسا" شما تكليفي در مورد نجاست و طهارت نداريد; چه اين كه از نظر شرعي هر تكليفي كه موجب مشقت باشد, ساقط مي شود. به ترديدهاي خود توجه نكنيد, چيزي را كه نمي دانيد پاك است يا نجس , پاك بدانيد و همان گونه كه گفته شد به خود تلقين كنيد كه اگر نجس هم باشد من تكليفي ندارم . براي بعد از زمان بهبودي الان فكر نكنيد شما فعلا تكليفي نداريد . خواهر گرامي ! برنامه اي براي شما عرضه مي شود, اگر واقعا" خواهان نجات خود و زندگي تان هستيد دقيقا" آن را اجرا كرده و نتيجه را نيز به ما گزارش كنيد: 1- هر موقع آرامش داشتيد - به ويژه شب ها در موقع خوابيدن - اين جملات را با خود تكرار كنيد (تا دو ماه ): - من كاملا" قادر هستم بر مشكل وسواس خويش غلبه كنم و با استعانت از خداوند, از همين فردا در اين مسير قدم خواهم برداشت . - من مي توانم بر اين عادت ناپسند غلبه كنم و سلامت و بهداشت رواني خود و خانواده ام را تضمين كنم . - هرگز اسلام و قرآن دستورات غير قابل اجرا و مشقت آور نداده است . من هم از همين فردا مثل بقيه مردم رفتار خواهم كرد و از وسوسه هاي شيطان دوري خواهم كرد. 2- هر شب كارهاي روزانه خود را كنترل كنيد و تعداد موارد مثبت و منفي را يادداشت كنيد. روز بعد سعي كنيد از تعداد موارد منفي (عمل به وسواس ) كاسته و بر موارد مثبت بيافزاييد. اين كار را نيز تا دو ماه ادامه دهيد. 3- صله رحم زياد كنيد; با خويشان خود خيلي گرم بگيريد و اظهار محبت كنيد. حتي الامكان با آنها هم غذا بشويد و در صورت امكان هر يكي دو هفته يك بار خانوادگي به تفريح برويد. 4- در مراسم جمعي ديني مانند نماز جماعت و ... شركت فعال داشته باشيد و با ديگر شركت كنندگان بسيار دوستانه و صميمي برخورد كنيد. 5- با اهل خانه با احترام و صميميت برخورد كنيد و در برابر هيچ حركتي از آنان حساسيت و واكنش تند نشان ندهيد. 6- خود را از ديگران نه برتر بدانيد و نه كمتر. 7- در حد امكان به ورزش بپردازيد. 8- حتي الامكان بكوشيد دوستان خوبي براي خود پيدا كنيد و روابط صميمانه و مشاركت هاي علمي و عملي را پايه گذاري كنيد. 9- در مورد حمام رفتن و آب كشيدن به برنامه زير عمل كنيد. الف ) اول با خود سنجش كنيد كه مثلا يك لباس معمولي يا نجس را چند بار و در چه مقدار زمان مي شوييد و آب مي كشيد سپس آن را بنويسيد (فعلا فرض مي كنيم شش بار و از نظر زماني پانزده دقيقه ), ب ) حالت روحي خود را پس از اين مقدار شستن ثبت كنيد. (مثلا آيا بعد از اين همه شستن باز لباس را پاك مي دانم يا نجس ؟ آيا با خيال راحت از آن دست مي كشم يا با دغدغه خاطر؟), ج ) تصميم قطعي بگيريد كه از زمان و تعداد دفعات شستن كم كنيد (مثلا شش دفعه را به چهار بار و پانزده دقيقه را به ده دقيقه تغيير دهيد), د ) بعد از عمل شستن به خود بگوييد به خدا قسم ديگر پاك پاك است و ديگر بهتر از اين نمي شود و اگر نجس هم باشد هيچ اشكالي ندارد وظيفه من اين است كه همين را بپوشم . 10- ورزش آرام و پياده روي را فراموش نكنيد. 11- همواره به خود با جديت كامل تلقين كنيد كه من سالم سالم هستم و هيچ مشكلي ندارم . 12- با ديگران (خانواده و دوستان ) بسيار گشاده رو, خندان و گرم برخورد كنيد. مطالب خوبي بگوييد و با آنان بخنديد. ( حتما اين عمل را انجام دهيد). 13- به سرگرمي هاي هنري سالم بيشتر بپردازيد و فرصت هاي خود را با مطالعه و برنامه هاي مفيد ديگر پر كنيد و فرصتي براي هجوم افكار وسواسي باقي نگذاريد . 14- ذكر خدا را بسيار بگوييد و سوره هاي الناس و فلق را زياد بخوانيد. نسبت به مواردي كه ترديد داريد مثلا شما ممكن است تصور كنيد كه بخاطر شيوه عملي آنها تمام خانه و وسايل آن نجس باشد دراينجا است كه بايد بدانيد كاملا حكم شرعي خلاف اين است بلكه شما بايد تمام خانه و وسايل را پاك بدانيد و فقط مواردي را كه نجس شدن آن را عينا و دقيقا باچشم خود ديده ايد نجس بدانيد. حتي از نظر شرعي نسبت به موارد مشكوك لازم نيست تحقيق كنيد كه آيا پاك است يانجس بلكه از نظر شرعي اصل در همه چيز طهارت است حتي در بسياري از جاها وضع خيلي بدتر از خانه شماست . روايات متعددي در اين زمينه داريم كه مسائل خيلي حادي را از ائمه : سوال مي كردند و با آن كه بسياري از آن موارد از خوردنيها هم بوده است در همه آنها حكم طهارت جاري مي كردند. دراين مورد اكيدا توصيه مي شود به احساسات و گرايشات روحي خود توجه نكنيد و كاملا طبق همين وظيفه عمل نماييد و مطمئن باشيد كه هيچ مساله اي ندارد و حتي اگر موردي واقعا هم نجس بوده چون به حكم ظاهري شرعي عمل كرده ايد هيچ مشكلي نداريد. براي از بين رفتن حالت وسواس راه هايي وجود دارد كه از جمله آنها مي توان عوامل زير را برشمرد: 1) يادگيري مسائل شرعي به نحو صحيح . 2) توجه به مفاسدي كه وسواس به دنبال دارد; مانند از بين رفتن تمركز فكري و اختلال در امور زندگي و بازماندن از انجام تكاليف شرعي . 3) مطالعه كتاب هايي كه در اين زمينه نوشته شده است ; مانند كتاب »وسواس « تائليف مرحوم مصطفي زماني . بايد بدانيد كه شخص وسواسي , دچار يك ناراحتي روحي است و بايد به يك متخصص اعصاب و روان مراجعه كند و چنان كه گفته شده مدتي معالجه دارد. بيشتر اين افراد, بعد از مراجعه بهبود يافته اند. از طرفي بايد بدانيدكه شخص وسواسي در واقع پيرو شيطان است . چنان كه در روايتي نقل شده كه وقتي در نزد حضرت صادق (ع ) راجع به كسي گفتند عقل و بينش خوبي دارد; اما قدري در وضو و نمازش وسواس دارد, حضرت فرمودند: اين چگونه آدم عاقلي است كه پيروي از شيطان مي كند. بعد فرمودند: »اثن الشيطان يةحب ابن يةطاع ; شيطان دوست دارد كه از او پيروي شود«, (اربعين امام ). بنابراين سعي كنيد هر چه زودتر از وسواس دست برداريد و هر وضو يا نماز يا عملي را يك بار انجام دهيد و به شك هاي خودتان اعتنا نكنيد كه بيشتر از آن بر شما حرام است و دهن كجي به دين و پيامبر اسلام محسوب مي شود.

