سوالات سایت نهاد
July 5, 2009
آياتى در مورد نظم بيان نماييد؟
درباره نظم ر.ك:
آيه 33، سوره 5
- آيه 189، سوره 2
- آيه 33، سوره 5
- آيه 3 و 2 و 1، سوره 37
- آيه 24، سوره 70
- آيه 258 و 164، سوره 2
- آيه 190، سوره 3
- آيه 67، سوره 10
- آيه 38، سوره 36
- آيه 39، سوره 36
- آيه 40، سوره 36
- آيه 71، سوره 4
- آيه 205، سوره 2
- آيه 83، سوره 4
- آيه 96، سوره 6
- آيه 189، سوره 7
- آيه 90، سوره 2
- آيه 24، سوره 70
- آيه 83، سوره 4
- آيه 62، سوره 24
- آيه 144، سوره 2
- آيه 185، سوره 2
- آيه 200، سوره 2
- آيه 203، سوره 2
- آيه 8، سوره 13
- آيه 12، سوره 16
- آيه 20، سوره 73
كسى نذر كرده به فقير مبلغى پول بدهد؛ ولى فراموش كرده كه مقدار آن چقدر است؛ تكليف چيست؟
همه مراجع: اگر نذر طبق صيغه معتبر شرعى بوده، مىتواند به مقدار حداقل اكتفا كند.به عنوان مثال اگر بين هزار تومان يا بيشتر ترديد دارد؛ پرداخت همان هزار تومان كافى است [ و اگر بيشتر هم بدهد، كار پسنديدهاى است].آيتالله فاضل، جامعالمسائل، ج 2، س 1173؛ آيتالله تبريزى، استفتاءات، س 1731؛ آيتالله خامنهاى، اجوبة الاستفتاءات، س 1109 و دفتر همه مراجع.
راههاي علمي و عملي رسيدن و كسب حكمت چيست؟ و حد نهايي حكمت چه درجه اي است؟ (لطفا منبع معرفي كنيد.)
در كافي از حضرت صادق (ع ) روايتي در ذيل آيه 269, بقره «يؤتي الحكمه من يشاء و من يؤت الحكمه فقد اوتي خيرا" كثيرا» نقل شده كه حضرت فرمود: مراد از حكمت در اين آيه اطاعت خداوند و معرفت و شناختن امام است و اين روايت را عياشي در تفسير خود و برقي در محاسن ذكر نموده اند و نيز به نقل ديگري از امام صادق (ع) آمده است كه حضرت فرمود: حكمت روشني و چراغ معرفت است و سبب پرهيزكاري است و نتيجه درستي است و اگر بگوييم خداوند نعمتي بزرگ تر و بهتر و بالاتر از نعمت حكمت به بندگانش عطا نفرموده همانا راست گفتيم.
مرحوم علامه طباطبايي در ذيل آيه 269, بقره حكمت را چنين معني مي كند: حكمت عبارت است از قضاياي حقه اي كه مطابق با واقع باشد يعني به نحوي مشتمل بر سعادت بشر باشد. مثلا" معارف حقه الهيه درباره مبدأ و معاد باشد و يا اگر مشتمل بر معارفي از حقايق عالم طبيعي است معارفي باشد كه باز با سعادت انسان سر و كار داشته باشد. مانند حقايق فطري كه اساس تشريعات ديني را تشكيل مي دهد.
در تفسير نمونه : براي حكمت معاني زيادي از قبيل معرفت و شناخت اسرار جهان هستي و آگاهي از حقايق قرآن و رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل و بالاخره معرفت و شناسايي خدا ذكر شده است كه همه آنها در يك معني وسيع جمع است .
براي آگاهي بيشتر ر.ك :
- سوره بقره , آيه 269 تفسير ابن كثير, ج 1, ص 480
- تفسير كبير, ج 7, ص 72
- تفسير پرتوي , ج 2, ص 241
- مجمع البيان , ج 2, ص 659
- التبيان , ج 2, ص 348
- المنير, ج 3, ص 62
- آيه 125 سوره نحل , تفسير التحرير, ج 14, ص 327
- آيه 31 سور بقره , تفسير كبير, ج 2, ص 178
1- واژه حكمت، چنان كه در فرهنگنامهها از جمله «مفردات راغب آمده، به معناى رسيدن به حقيقت به وسيله علم و عقل است. علامه طباطبايى درباره معناى واژه حكمت مىگويد: حكمت [به اصطلاح نحوى] بناء نوع است يعنى نوعى از محكم كارى يا كار محكمى كه سستى و رخنهاى در آن راه ندارد و غالبا در معلومات عقلى واقعى كه ابدا قابل بطلان و كذب نيست استعمال مىشود، (علامه طباطبايى، تفسير الميزان، ج 3، ص 395).
علامه طبرسى نيز مىگويد: حكمت آن است كه تو را بر امر حق كه باطلى در آن نيست واقف كند، (طبرسى، مجمعالبيان، ج 2، ص 155، نشر بيروت، مؤسسه اعلمى) بنابراين مىتوان گفت مفهوم حكمت يعنىيافتن حقيقت و آنچه كه مطابق با واقع است.
2- به گفته محققين، واژه حكمت در قرآن بيست بار به كار رفته و در بيشتر موارد با كتاب توأم است. در بعضى آيات به تكاليف نيز حكمت گفته شده است مانند آيه 39 اسراء و آيه 34 احزاب و آيه 63 زخرف و همچنين در آيه 12 سوره لقمان به شكر الهى نمودن نيز حكمت اطلاق شده است. شايد علت اطلاق حكمت بر تكاليف بدان جهت باشد كه رعايت آنها سبب حكمتاند و سبب اطلاق آن بر شكر، به اين لحاظ باشد كه شكر نتيجه حكمت مىباشد، (قرشى، سيد علىاكبر، قاموس قرآن، ج 2، ص 160،نشر دارالكتب الاسلاميه).
3- منظور از حكمتى كه در قرآن به كار رفته، مجموعه علوم و معارفى است كه انسان را به حقيقت رهنمون مىشود به طورى كه هيچ شك و ابهامى در آن نماند. زيرا مجموعه عقايد و آموزههايى كه قرآن بيانگر آنها است، همه با مقتضاى فطرت بشر همسو است و مقتضاىفطرت، آن بخش از علم و عمل را شامل مىشود كه كمال واقعى و سعادت حقيقى او را تأمين بكند. ازاينرو، مىشود گفت دين با واقعيت و حقيقت مطابقت دارد، اصول و قواعدى كه با دين آمده، در واقع حكمتاند پيامبر مأمور است اين حكمت را، به مردم بياموزد،(ترجمه الميزان، ج 12، ص 571).
4- برخى نيز مىگويند: با مراجعه به اصل معناى حكمت مىتوان به دست آورد كه حكمت يك حالت و خصيصه درك و تشخيص است كه شخص به وسيله آن مىتواند حق و واقعيت را درك كند و مانع از فساد شود و كار را متقن و محكم انجام دهد، بنابراين حكمت نوعىحالت نفسانى و صفت روحى است نه شىء خارجى، بلكه شىء محكم خارجى از نتايج حكمت است، (قاموس قرآن، ج 2، ص 163).
خلاصه، چنان كه بيان شد، حكمت در زبان قرآن عبارت است از علم و معرفت داشتن به مجموعه اصولى كه موافق با فطرت انسانى و مطابق با واقع هستند. اما حكمتى كه در علوم بشرى از آن ياد مىشود در مقابل علوم تجربى به كار رفته و بيشتر مباحث نظرى و عقلى صرف را شامل مىشود. ازاينرو به نظر مىرسد شباهت اين دو فقط در عقلى و نظرى بودن باشد و لكن در دو جهت تفاوت دارند يكى اين كه تمامى حكمت قرآن موافق با مقتضاى فطرت است و ديگر اين كه با واقع مطابقت دارد، (ترجمه الميزان، ج 19، ص543).
البته براي دستيابي به حکمت عملي، علاوه بر آشنايي با مباني حکمت علمي، منازل سير و سلوک را بايد طي کرد که مقامات آن از يقظه و توبه شروع مي شود تا به مرتبه فنا في الله مي رسد.
براي توضيح بيشتر ر.ک: محمد حقيقي، کريم، آداب و مراحل سلوک الهي، انتشارات فلاح.
براى آشنايى با كلام و حكمت و فلسفه اسلامى مىتوانيد از كتب ذيل استفاده نماييد.
1- بدايةالحكمه، علامه محمد حسين طباطبايى
2- آموزش فلسفه، محمد تقى مصباح يزدى
3- آموزش كلام اسلامى، ج 1 و 2، محمد سعيدىمهر
4- آموزش عقايد، محمد تقى مصباح يزدى
من دوست دارم عاقبت بخير شوم و در دنيا خير و نيكي و در آخرت سعادت داشته باشم و از سرنوشت بد رهايي پيدا كنم مرا راهنمايي كنيد.
در اين باره آن چه لازم است اين است كه انسان بايد دائما در حال مراقبه از نفس خويش باشد و لحظهاى زمام نفس را به دست شيطان ندهد. غرور و اطمينان به نفس، خود زمينهساز گمراهى و اغواى آن مىشود. پيامبر اكرم(ص) در نمازهاى خود اين دعا را مىفرمود: «الهى لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا؛ خداوندا مرا لحظهاى به خودم وا مگذار» وقتى يكى از همسرانش با اشاره به مقام بلند حضرت نزد خدا از او علت اين دعا را پرسيد، حضرت فرمود: خداوند برادرم يونس را لحظهاى به حال خود واگذاشت و آمد به سر او آنچه كه آمد. بنابراين بهترين راه براى عاقبت به خير شدن مراقبت دائم از نفس خويش است يا به عبارت ديگر مطمئنترين راه و روش، ايمان و عمل صالح است. خداوند در سوره العصر مىفرمايد: «به عصر قسم كه انسانها همه در زيانند . مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و يكديگر را به حق سفارش كرده و يكديگر را به شكيبايى و استقامت توصيه نمودهاند».
ايمان اولين و اساسىترين و محكمترين ريسمان نجات است و مطمئنترين ضامن عاقبت به خيرى مىباشد. «عن ابى عبداللّه(ع)... و قال فى قوله عزّ وجلّ «فقد استمسك بالعروة الوثقى» قال: هى الايمان باللّه وحده لاشريك له...؛ از امام صادق(ع) است كه درباره اين كلام الهى «فقد استمسك بالعروه الوثقى» فرمود: عروةالوثقى همان ايمان به يگانگى خداوند بىشريك مىباشد»، (اصول كافى، ج 2، ص 14، روايت 1 به نقل از سرالاسراء، على سعادتپرور، ج 2، ص 324) جمله فقد استمسك... پارهاى از آيةالكرسى است كه در آيه 256 سوره بقره آمده است يعنى... كسى كه به طاغوت [بت و شيطان و هر موجود طغيانگر] كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمى چنگ زده كه گسستن براى آن نيست... بنابراين آن دستگيره محكم (عروه الوثقى) كه قابل گسستن نيست همان ايمان به خداوند تعالى است.
عمل صالح ركن ديگرى است كه انسان را از خسران، زيان و عاقبت به شرى نجات مىبخشد، چنان كه سوره العصر بدان گواهى مىدهد و در حديثى از اميرالمؤمنين على(ع) وارد شده: «انكم ان اغتنمتم صالح الاعمال، نلتم عن الاخرة نهاية الآمال؛ تحقيقا چنين است كه اگر شما اعمال صالح را مغتنم شمريد به آن غايت بلند آرزوهاى اخروى خواهيد رسيد»، (الغرر والدرر، باب العمل، به نقل از سرالاسراء، استاد على سعادتپرور، ج 2، ص 209).
بنابراين با دو بال ايمان و عمل صالح بايد از پستى خسران و عاقبت به شرى، به بلنداى رضوان، عرفان و عاقبت به خيرى پرواز كرد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- راه گريز از شور بختى، انتشارات الزهرا.
2- تقوا، شهيد عبدالحسين دستغيب.
آيا نگاه كردن دختران به زنان بد حجاب و بدون قيد و بند مي تواند تأثيري روي آنها داشته باشد؟
ترديدى نيست برخى نگاهها آثار منفى غفلت و عادى شدن ناهنجارى را در پى دارد و موجب توجه انسان به غرايز و در نتيجه از دست دادن نيرو و قواى معنوى مىشود و آدمى را از راه تهذيب باز مىدارد.
اگر به قصد پندگيرى نگاه كنيد مىتواند عبادت شود حضرت على(ع) در قسمتى از روايتى مىفرمايند: «... و كل نظر ليس فيه اعتبار فلهو؛ هر نگاهى كه در آن پندگيرى و عبرت آموزى نباشد بيهوده است قهرا در آن پند باشد انسان به سمت خدا و آخرت نزديك مىشود و اين خود مىتواند عبادت باشد چون عبادت قربت و نزديكى به خداى تعالى مىباشد»، (همان، ج 10، ر 19963). اما بايد به حداقل نگاه اكتفا كرد.
July 4, 2009
ولايت مطلقه فقيه يعنى چه؟ و آيا به استبداد و ديكتاتورى نمىانجامد؟
ولايت مطلقه فقيه در فقه شيعه به دو معنا استعمال مىشود:
1. ولايت فقيه، منحصر به ولايت بر قضا، محجورين و... نيست،؛ بلكه ولايت او شامل زعامت و رهبرى سياسى و اجتماعى نيز مىشود.
2. اختيارات «ولى امر» در زمامدارى منحصر به اجراى احكام اوليه و ثانويه نيست؛ به عبارت ديگر وظيفه او، رهبرى جامعه است به گونهاى كه مصالح جامعه، در پرتو هدايتهاى الهى، به خوبى تأمين شود. و نيازمندىهاى متنوع و تغييرپذير جامعه، در شرايط مختلف بدون پاسخ نماند و جامعه از رشد و ترقى باز نماند. از اين رو اگر در شرايط ويژهاى، يكى از مصالح و نيازمندىهاى جامعه با يكى از احكام اوليه در تزاحم قرار گرفت؛ در چنين صورتى «ولى فقيه» بايد بين آن دو مقايسه كند؛ پس اگر مسألهاى كه با حكم اولى در «تزاحم» قرار گرفته، داراى مصلحتى برتر براى جامعه باشد؛ در اين صورت ولى فقيه مىتواند، آن حكم اوليه را موقتاً تعطيل كند و مصلحت برتر جامعه را بر آن مقدم بدارد؛ در اين باره چند مطلب گفتنى است:
1. ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت گره گشا در تزاحم احكام و مصالح اجتماعى است؛ و نشانه واقعنگرى اسلام در برخورد با مقتضيات زمان است.
2. ولايت مطلقه خود، مقيد به قيودى است نه اينكه از هر حيث مطلق باشد. اين قيود عبارت از اين است كه:
يك. او بايد مجرى احكام الهى باشد و حق ندارد خود سرانه و دلخواهانه عمل كند؛ بلكه اين فلسفه اصلى ولايت فقيه است.
دو. مصالح جامعه را بايد رعايت كند.
سه. در زمانى مىتواند حكم اولى شرعى را موقتاً تعطيل كند كه با يكى از مصالح اهم جامعه، در تزاحم باشد؛ نه با خواست و ميل يا مصلحت شخصى، و يا مصلحتى در رتبه فروتر از حكم اولى شرعى.
اكنون اگر واقعبينانه بنگريم، درخواهيم يافت كه «ولايت مطلقه» - به معنايى كه گذشت - يكى از مهمترين راهحلهايى است كه اسلام براى خروج از بن بستها در عرصه تزاحم مصالح پيشبينى كرده و بدون آن عملاً حكومت، با مشكلات بسيار زيادى رو به رو خواهد شد. از طرف ديگر اين مقدار از اختيارات در هر حكومتى وجود دارد؛ بلكه حاكمان ديگر كشورها از اختياراتى بسيار بيشتر از اختيارات ولى فقيه بهرهمند مىباشند.
از آنچه گذشت روشن مىشود كه «مطلقه بودن» به معنايى كه ذكر شده، هيچ پيوندى با «ديكتاتورى و استبداد» ندارد. آنچه موجب توهم ديكتاتورى شده، تشابه لفظى «ولايت مطلقه» با «رژيمهاى مطلقه» (Absolutist) است كه در آن حاكم مطلق العنان مىباشد. در حالى كه مطلقه در معناى فوق، اساساً با آن متفاوت است. از اين رو حضرت امام خمينى(ره) فرمودند: «ولايت فقيه ضد ديكتاتورى است». براى آگاهى بيشتر ر.ك:
الف. جوان آراسته، حسين، مبانى حكومت دينى، صص 38-35؛
ب. صحيفه نور.
تعريف آزادى از نظر اسلام چيست؟
اين پرسش به دليل عموميت و گستره خودِ آزادى، بسيار مطلق بوده و از اين رو، پاسخ دهى تفصيلى در يك نوشتار كوتاه ميسور نيست؛ ولى در عين حال سعى مىكنيم آنچه را كه در نگاه نخست اين سؤال به دنبال آن است، توضيح دهيم. امّا قبل از پاسخ، توجّه به يك نكته ضرورى است: در تبيين و تفسير هر موضوع و مسألهاى بايد نوع رويكرد به آن را مشخص ساخت، چرا كه هر رهيافتى مبانى، پيش فرض و روش خود را مىطلبد مثلاً هيچگاه نمىتوان بارويكردى جامعه شناسانه، تحليلى روان شناسانه طلبيد و يا بالعكس، بنابراين، اگر آزادى از منظر اسلام بررسى و تشريح مىشود بايد با پيش فرضهاى خود، منابع اسلامى و مِتُد خويش اين مسأله را پىگيرى كرد. با عنايت به اين نكته، پيش از توضيح ديدگاه اسلام نسبت به مقوله «آزادى» بايد چند مطلب به عنوان مبادى و مبانى پاسخ مدّ نظر قرار گيرد:
1. واژه «آزادى» به معنى باز بودن راه انجام فعل و ترك آن است، خواه آن فعل جنبه ارزشى داشته باشد يا خير، خواه در حوزه تفكر باشد يا در حوزه سياست، در حوزه اخلاق باشد يا خير، فردى باشد يا اجتماعى، معقول باشد يا غير معقول.
2. انسان بر حسب خلقت خاص خويش، موجودى صاحب عقل و اراده بوده به صورتى كه در هر كارى مىتواند جانب انجام آن را اختيار كرده يا جانب ترك آن را برگزيند. بر اساس فطرت آدمى، وى در مورد انجام و ترك فعل مطلق العنان بوده و مقيد به يكى از دو طرف نمىباشد. از اين نوع آزادى انسان به «آزادى تكوينى» ياد مىكنند.
3. لازمه آزادى فوق، آزادى ديگرى است عبارت از: امكان بهره مندى آدمى از مواهب «آزادى تكوينى» بدون دخالت قوه، قدرت و اراده قاهرى بيرون از نفس انسان. اين آزادى، «آزادى تشريعى» يا «آزادى حقوقى» نام دارد. طباطبايى، سيد محمد حسين. الميزان، مؤسسة الاعلمى اللمطبوعات. بيروت، لبنان، چاپ پنجم، 1403ق، 1983م، ج 10، ص 370.
4. اين واژه از ديدگاهها و حيثيتهاى گوناگون تقسيمات و انواع متعددى پيدا مىكند چون، آزادى درونى، آزادى برونى، آزادى جمادى، آزادى نباتى، آزادى حيوانى، آزادى هستانى، آزادى ولايى، آزادى اخلاقى، آزادى فردى، آزادى اجتماعى، آزادى انديشه، آزادى بينش، آزادى بيان و نوشتار و...
5. با دقّت در مطالب شمارههاى 1 تا 3 مشخص مىگردد كه منشاء «آزادى» اراده آدمى است كه او را وادار به عمل يا ترك آن ساخته و حالت نفسانى است كه از ميان رفتن آن مساوى با از بين رفتن اصل انسانيت مىباشد.
6. تعريف آزادى با تعريف انسان ارتباط تنگاتنگى دارد. چرا كه متعلق آزادى خود انسان است. از اين رو، هر تعريفى از انسان در برداشت از آزادى دخيل خواهد بود و بالاتر بدون ارائه تعريفى از انسان، تعريف آزادى ممكن نخواهد بود.
از اين رو، تعريف آزادى از منظر اسلام را با مطلب اخير يعنى تعريف و ديدگاه اسلام به انسان شروع مىكنيم:
الف) انسان در نگرش اسلامى:
1. كارگزار يا خليفه خداوند بر روى زمين و عبد اوست، در مقام عبوديت مطيع خواست و اراده اوست امّا در مقام كارگزارى بر روى زمين بايد فعال باشد. انسان پلى ميان ملك و ملكوت و ابزارى است كه مشيت خداوند از طريق آن در اين جهان تحقق و تبلور مىيابد. بقره / 30.
2. انسان هم داراى عقل است و هم داراى اراده، اسلام مىخواهد انسان ارادهاش را تابع مشيت خداوند قرار دهد زيرا تنها در اين صورت است كه آدمى به يك زندگى توأم با سعادت و رستگارى در دنيا و آخرت دست خواهد يافت. احزاب/ 29، اسراء / 19.
3. انسان از آن جهت كه به مستقيمترين وجهى منعكس كننده حكمت الهى است و به كاملترين وجى مظهر صفات الهى است، اشرف همه مخلوقات است. اسراء / 70.
4. انسان قدرت دارد كه بر همه مخلوقات ديگر سلطه پيدا كند امّا مسئوليت نيز دارد كه از همه اين مخلوقات مراقبت نمايد. در باب نگرش اسلام به انسان، جناب دكتر سيد حسين نصر در كتاب «جوان مسلمان و دنياى متجدد» صص 63 - 66 مطالب جالبى ذكر كردهاند.
5. انسان داراى دو ضلع وجود است: طبيعت و فطرت و از همين رو آدمى نقطه صفرى است كه قابليت تا بىنهايت صعود يا سقوط را دارا است. انسان/ 3. راز تعبيرات دوگانه و متضاد برخى آيات قرآن كريم از انسان در همين خصوصيت نهفته است. در برخى آيات انسان ضعيف و ناتوان (نساء / 28)، ستمكار (ابراهيم / 34)، جهول و بسيار نادان (احزاب/ 72)، ناسپاس (عاديات/ 6)، سركش (علق/ 6) و در بعضى آيات ديگر خودآگاه (قيامت / 14)، حق گرا (زمر / 18)، مسئوليتپذير (احزاب / 72) و خوانده شده است.
حاصل آن كه در يك برآيند كلى اسلام آدمى را محدود در همين كه هست و تا كنون خود را نشان داده نمىبيند، بلكه براى او آرمانى فراتر از بينش طبيعى و مادّى دارد. اسلام مىخواهد انسان ايده آل بسازد نه انسان صرفاً نرمال كه تنها با جامعه ساخته و با ديگران هماهنگ باشد. بر خلاف نگرش ليبراليزم از انسان كه طبيعت گرا بوده و آدمى را همين مىبيند كه هست و تا كنون خود را نشان داده است.
تو ز كر منا بنى آدم شهىهم به خشكى هم به دريا پا نهى
كه حملناهم على البحرى به جاناز حملنا هم على البر پيش ران
مر ملايك را سوى بر راه نيستجنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
تو به تن حيوان به جانى از ملكتا روى هم بر زمين هم بر فلك
تا به ظاهر مثلكم باشد بشربا دل يوحى اليه ديده ور
مثنوى / 2 / ابيات 3773 - 3777.
ب) با توجّه به همين دوگانگى وجودى انسان (طبيعت و فطرت؛ سقوط و صعود) از نگرش اسلام است كه خداوند هم «آزادى تكوينى» به بشر اعطاء فرموده و هم بر «آزادى تشريعى» صحه گذاشته است تا در پرتو آن آدمى بر ترميم كاستيىها و مصونيّت از آسيبهاى ناشى از كژىهاى ضلع طبيعت خود توانا گشته و با شناخت و پرداخت آزادانه به ضلع فطرت خويش مرتبه خلافت الهى و كارگزارى خداوند را به دست آورد. به عبارت ديگر، از نگاه اسلام خداوند متعال انسان را واجد قابليتها و صلاحيتهايى مىداند كه سبب شايستگى و بايستگى بهره مندى او از موهبت «آزادى» است و از همين رو است كه قرآن غايت قصواى بعثت پيامبر گرامى(ص) را تحقق آزادى تكوينى و تشريعى تلقى كرده است. صلى الله عليه وسلمو يضع عنهم إصرهم و الأغلال التى كانت عليهمرحمهما الله؛ اعراف / 157. «و از [روش] آنان قيد و بندهايى را كه برايشان بوده است بر مىدارد» گويا با نبود آزادى دعوت به دين و ديندارى لغو و عبث است.
ج) با توجّه به مطالب پيش گفته روشن گشت كه تعريف آزادى در نگرش اسلام چيست؟ اسلام هم آزادى تكوينى براى انسان قائل است و هم آزادى تشريعى. براساس آيات قرآن، انسان از آزادى تكوينى برخوردار است؛ يعنى، مختار است بر انجام فعل و ترك آن؛ و اين آزادى، فطرى بشر است. همچنين آزادى تشريعى - كه در منظر اسلام امرى شايسته و بايسته است - يعنى، انسان آزاد است كه از آزادى تكوينى خود در عمل و زندگى خويش بهرهمند شود و هيچكسى حق ندارد با اعمال فشار، زور و قدرت از بهرهورى معقول از آزادى تكوينى او جلوگيرى كند. به فرموده خداوند متعال: «بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيريد» آل عمران / 64. و «هيچ بشرى را نسزد كه خدا به او كتاب و حكم و پيامبرى بدهد؛ سپس او به مردم بگويد: به جاى خدا، بندگان من باشيد» همان / 79. و اين همان آزادى است كه حضرت على(ع) در وصيت خود به فرزندش امام حسن(ع) سفارش نمود: «نفست را از هر پستى گرامىدار، هر چند دنائت، تو را به خواهشهايت برساند. چرا كه هرگز در برابر نفس [ارجمند]ت كه مىبخشى، چيز ارزندهاى به دست نخواهى آورد. بنده دگرى مباش! زيرا خدايت آزاد آفريده است». نهجالبلاغه، نامه 31.
براساس روح توحيدى - كه در نگرش اسلامى از جايگاه ويژهاى برخوردار است - انسان تنها بايد بنده خداوند باشد، نه غير خدا؛ و چنان كه گفته شد، اراده خود را تابع مشيت و اراده خداوند قرار دهد و آزادى تكوينى خود را محدود و مقيد به خواست خداوند گرداند كه در آن صورت به زندگى با سعادت در دنيا و آخرت بار خواهد يافت. اما همين انسان در نگرش اسلامى حق ندارد بهرهورى از آزادى تكوينى خود را محدود به خواستهها و ارادههاى انسانهاى ديگر كرده، خود را بنده ديگران سازد و عملاً خويش را از آزادى حقوقى و تشريعى محروم سازد. آزادى تشريعى با تعريفى كه از آن در ديدگاه قرآن ارائه شد، حق مسلّم و طبيعى بشر است و هيچ انسانى حق بازستانى و محدوديت آن را ندارد. خلاصه آن كه: بندگى خداوند موجب آزادى و بندگى غير خداوند موجب فقدان آزادى است؛ چنان كه «همسر عمران [مادر مريم ]گفت: پروردگار من! نذر كردم كه آنچه در رحم من است آزاد و در خدمت تو باشد». آل عمران / 35.
گفت اى صدّيق آخر گفتمتكه مرا انباز كن در مكرمت
گفت ما دو بندگان كوى توكردمش آزاد من بر روى تو
تو مرا مىدار بنده و يارِ غارهيچ آزادى نخواهم، زينهار
كه مرا از بندگيت آزادى استبىتو بر من محنت و بىدادى است
(مثنوى/ 6 / 1075 - 1078)
د) امّا بايد توجّه داشت كه انسانهاى ديگر نمىتوانند آزادى تشريعى را محدود سازند ولى از آنجا كه انسان يك موجود اجتماعى است، به صورت طبيعى ملزم مىشود كه اراده خود را در اراده ديگران دخالت دهد و به بيان ديگر اراده خود را در عرصه اجتماع با اراده ديگران شريك سازد، از اين رو بايد در برابر قانونى كه حدودى براى ارادهها و آزادىهاى مردم معيّن نموده و آنها را تعديل كرده، خضوع كند. پس همان طبيعتى كه به يك انسان آزادىِ اراده وعمل داده عيناً همان طبيعت در عرصه اجتماع اراده و عمل را محدود وآزادى تشريعى انسان را مقيد مىسازد.
در نگرش اسلامى از آن جهت كه قانون را بر اساس توحيد و در مرتبه بعد بر پايه اخلاق فاضله گذاشته و متعرض همه اعمال فردى و اجتماعى تحت عنوان ضوابط شرع شده است، آزادى تشريعى در اين چارچوب مرز بندى مىشود. با توجّه به اين مطلب مهم، از ديدگاه اسلام، آزادى تشريعى به اين معنا مىشود كه انسان آزاد و مختار است از تمامى حقوقى كه قوانين شرع براى او مشخص كرده بهرهمند شود. مثلاً يكى از قوانين شرع آن است كه انسان مىتواند تا هر جا كه بخواهد در عرصه علم اندوزى پيش برود و در اين ساحت آزاد است و حتّى دولت اسلامى مؤظف است كه امكاناتى براى افراد فراهم كند تا از اين حق بهرهمند شوند. نگا: الميزان. ج 10، صص 371 - 372 و ج 4، ص 116.
چرا امام سجاد در كربلا در معركه جنگ حضور نداشتند ؟مگر بيماري ايشان چقدر مهلك بود؟
حضرت امام سجاد(ع) در كربلا بيمار بود و پرستار آن حضرت زينب كبري (س) بود. (بحارالانوار، ج 45، ص 1 باب 37 ، چاپ ايران) روز عاشورا وقتي كه همه ياران و خويشان امام حسين(ع) به شهادت رسيدند و امام كسي از ياران و خويشان را نديد ، حضرت امام سجاد وقتي اين صحنه را ديد با اينكه بيمار بود، شمشير برداشت واز خيمه خارج شد در حالي كه قدرت حمل شمشير هم نداشت. ام كلثوم پشت سر او از خيمه خارج شد و صدا زد: عزيزم برگرد . امام سجاد در جواب عمه اش گفت: عمه ام بگذار از فرزند رسول خدا دفاع كنم . در اين حال امام حسين(ع) فرمود: اي ام كلثوم! او را بگير و نگذار بجنگد تا كره زمين از نسل آل پيامبر خالي نماند. (همان، ص 46)
اين روايت مي رساند كه بيماري آن حضرت بيماري سختي بوده و با آن بيماري نمي توانست بجنگد و اين هم حكمت خدا بود كه در آن روزها آن حضرت بيمار باشد تا در معركه حاضر نشود و كشته نشود. چون بايد بماند او امام است و كره زمين بدون امام نمي ماند.
اگر امام سجاد در معركه جنگ حاضر مي شد كشته مي شد. ولي اگر در معركه نبود كشته نمي شد. كسي كه در معركه نبود كشته نمي شد بخصوص آنكه بيمار هم باشد.
امام سجاد(ع) در خيمه ها بود. پس از انكه خيمه ها آتش گرفت و همه چيز غارت شد ، آن حضرت توان فرار نداشت و او را بنحوي از آتش نجات دادند . او به رو افتاده بود ، توان نشستن نداشت و بسيار گرسنه و تشنه بود. زنان و دختران به حال او گريه مي كردند و در عين حال او هم به حال آنان گريه ميكرد. (همان، ص 61) وقتي نيروهاي شمر خيمه ها را گرفتند ، امام سجاد در بستر بيماري بود. يكي از ياران شمر پيشنهاد كرد که اين بيمار را هم بكشيم ولي ديگران قبول نكردند. (همان)
بنابراين، بيماري امام سجاد بسيار شديد بود و با آن حال نمي توانست در معركه حضور بيابد و اصل بيماري هم مصلحت و حكمت خدا بود.
پيروان اديان ديگر در قيامت بر چه اساسى محاكمه مىشوند؟
پيروان ساير اديان دورههاى متفاوتى دارند؛ مثلاً يهوديت تاكنون داراى چند دوره بوده است: 1- دوران حضرت موسى(ع) تا حضرت عيسى(ع)، 2- دوران حضرت عيسى(ع) تا حضرت محمد(ع)، 3- دوران حضرت محمد(ع) تاكنون. و از آن جا كه از عصر ظهور هر پيغمبر اولوالعزمى تا پيغمبر اولوالعزم بعدى دين همان پيامبر رسميت دارد، امت يهود از زمان حضرت موسى(ع) تا حضرت عيسى(ع) براساس آيين راستين يهوديت در برزخ و قيامت محاكمه مىشوند و از زمان حضرت عيسى(ع) تا پيامبر بزرگ اسلام(صلي الله عليه و آله) براساس آيين راستين حضرت عيسى(ع) محاكمه مىشوند و از زمان نبى اكرم(صلي الله عليه و آله) براساس اسلام مورد سؤال و محاكمه قرار خواهند گرفت. ديگر اديان را نيز به همين كيفيت مقايسه بفرماييد.
July 3, 2009
هدف انسان در زندگي چيست ؟ و از چه راهي مي تواند به آن برسد؟
هر انساني در زندگي خود, هدفي را دنبال مي كند. حتي كساني كه سرگردان و حيران اند, هر دم هدفي را مي جويند و چون به آن مي رسند, از آن نااميد مي شوند و هدف ديگري را جاي گزين آن مي كنند. براي اين كه انسان هدف مناسبي براي زندگي خود انتخاب كند, بايد ببيند »چرا آفريده شده است «.
آن كس كه هدفش در زندگي , متناسب با هدف از آفرينشش باشد, به آرامش و سعادت دست يافته، همه جنبه هاي وجودي خود را در مسير صحيح حيات قرار خواهد داد. در اين رابطه مي توان به چند مطلب اشاره كرد:
يكم . از ديدگاه اسلام , دنيا براي آخرت آفريشده شده است و آمدن انسان نيز به اين دنيا براي كسب آمادگي براي زندگي جاويد اخروي است . دنيا »محل تجارت «, (نهج البلاغه , كلمات قصار, 131؛الدنيا... مسجد احبائ الله و مصلي ملائكه الله و مهبط وحي الله و متجر اوليائ الله؛ )و »زراعت آخرت «, (بحارالانوار, ج 14, ص 314 ؛»ان الدنيا خلقت مزرعه «; و ج 73, ص 148. »الدنيا مزرعه الاخره «) و محل »آزمايش «, (نهج البلاغه , نامه ي 55؛ »فان الله سبحانه قد جعل الدنيا لما بعدها و ابتلي فيها اهلها يعلم ايهم احسن عملا"«), است .
خداوند، انسان را در اين دنيا آفريد تا انسان بتواند به كمال لايق و شايسته ي خود دست يابد.
دوم . رسيدن به كمالات شايسته ي انساني , به گونه اي است كه جز با اختيار انسان حاصل نمي شود; يعني , اين گونه كه چنين كمالي را بتوان بدون طي مسير و انجام دادن افعال اختياري به انسان اعطا كرد; زيرا مرتبه ي وجودي اين كمال , پس از افعال اختياري و آزمايش هاي فراوان است . پس خداوند متعال , مجالي را براي كسب چنين كمالي براي انسان فراهم ساخت ; مثلا" خداوند براي اعطاي مقام امامت به حضرت ابراهيم (ع ), او را به ذبح فرزندش آزمايش مي كند: »و اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات ج فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما"«, (بقره / 124).
براي اعطاي مقام محمود (شفاعت ) به پيامبرش , آن حضرت را امر به نماز شب مي كند. »و من الليل فتهجد به نافله عسي ان يبعثك ربك مقاما" محمودا"«, (اسراء / 79).
سوم . انسان , داراي گرايش ها, تمايلات و نيازهاي متفاوت است . حضرت اميرالمؤمنين (ع ) انسان را در مقايسه با حيوان و ملائكه چنين معرفي مي كند: »خداوند عزوجل ملائكه را از عقل آفريد و در آنان شهوت قرار نداد و حيوانات را از شهوت آفريد و در آنان عقل قرار نداد و بني آدم را از عقل و شهوت آفريد. پس هر كس عقلش بر شهوتش پيروز شود, از ملائكه برتر خواهد بود و هر كس شهوتش بر عقلش غلبه كند, از حيوانات پست تر خواهد بود«, (وسائل الشيعه , ج 11, س 164).
اگر انسان بر شهواتش غلبه كند, به همه ي اين نيازها پاسخ مناسب مي دهد. و اين پاسخ ها, همان افعال اختياري او است كه بايد انسان را به كمال لايقش برساند. اگر اين پاسخ ها دقيقا" منطبق بر نيازهاي واقعي جسم و جان و ذهن انسان باشد, قطعا" انسان با عقل و فطرت خود, اين پاسخ هاي صحيح و راه هاي اعتدال در ابعاد وجودي خود را مي شناسد; اما هيچ گاه بي نياز از هدايت الهي نبوده است . قرآن , هدف از آفرينش انسان را »خداشناسي «, (طلاق , آيه 12) و »خداپرستي «, (ذاريات , آيه ي 56) معرفي كرده است .
دين - به عنوان هدايت الهي - راه صحيح اين دو را به انسان آموزش مي دهد; زيرا خدايي كه خالق انسان و جهان است , همو دين را فرستاده است . لذا تسليم شدن در برابر خداوند و پيروي از هدايت هاي ديني , به يقين مي تواند انسان را در همه ي زواياي وجوديش به كمال برساند.
چهارم . »خداشناسي و خداپرستي « كه به عنوان هدف آفرينش انسان معرفي شده است - هدف مياني راه رسيدن به هدف نهايي است . هدف نهايي آفرينش انسان , بازگشت به سوي خداوند »لقائ الله « است : »انا لله و انا اليه راجعون «, (بقره , آيه 156). لكن در ملاقات با خداوند, برخي با جلوه ي رحمانيت او ملاقت مي كند و عده اي با مظهر عدالت و قهاريت او: »يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا" فملاقيه فاما من ائوتي كتابه بيمينه فسوف يحاسب حسابا" يسيرا"... و ائما من ائوتي كتابه ورائ ظهره فسوف يدعو ثبورا"; اي انسان ! حقا كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي , و او را ملاقات خواهي كرد, اما كسي كه نامه اش به دست راستش داده شود به زودي اش حسابي بس آسان كنند... و اما كسي كه نامه اش از پشت سر به او داده شود زودا كه هلك خويش خواهد«, (انشقاق , آيه 6 - 11).
پنجم . حال كه معلوم شد هدف از زندگي انسان , بازگشت به سوي خدا و »لقاء الله« است و راه و طريق آن , خداشناسي و بندگي او است ; بايد دانست كه فرصت اندك و راه بسي سخت و دشوار است .
پس بايد در كسب معرفت , تحصيل فضايل اخلاقي و اطاعت و بندگي , تمام تلاش را مبذول داشت . هم چنين از لغزش ها و خطاها, نااميد نشد كه خداي رحمان بخشنده و مهربان است و راه توبه را تا آخرين لحظات براي انسان بازگذاشته است .
ششم . در كنار عزم , اراده و تلاش در راه بندگي خداوند, بايد از امدادهاي غيبي نيز بهره جست و از دعا و توسل به مقربان درگاه الهي , غافل نشد. دعا و مناجات و درخواست از خدا, هم خود به عنوان يك عمل و عبادت , باعث كمال نفس مي شود, و هم اجابت آن توفيق افزونتري را براي انسان در پي دارد.
آيا هر لذتي در راه سلوك رهزن است و مگر مي شود انسان منظره زيبايي را نبيند و از آن لذت نبرد؟
اى عزيز بدون تقوا نمىتوان مدارج كمال و مقامات معنوى را به دست آورد. مادامى كه نفس آلوده به محرّمات است سالك طريق انسانيّت نيست، و مادامى كه تابع مشتهيات و لذايذ نفسانيه است و شيرينى لذايذ در كام اوست، اوّل مقام كمالات و انسانى براى او حاصل نشود، و تا حبّ و علاقه به دنيا در قلب او باقى است، به مقام زاهدين نرسد، و تا حب نفس در درون ذات اوست، به مقام مخلصين و محبّين نايل نگردد، و تا كثرات مُلك و ملكوت در قلب او آشكار است، به مقام مجذوبين نرسد، و تا... .
پس تقواى عامّه از محرّمات است
و تقواى خاصّه از مشتهيات و لذايذ حيوانى.
و تقواى زاهدان از علاقه به دنيا
و تقواى مخلصان از حبّ نفس.
و تقواى مجذوبان از ظهور كثراتِ افعالى و... (شرح چهل حديث امام راحل، ص 206).
پس پايدارى كن آن گونه كه مىبايست فرمان برد: فاستقم كما أمِرتَ(هود، آيهى 112).
در مورد اين كه وقتى انسان منظرهى زيبايى را مىبيند و از ديدن آن لذت مىبرد، اين احساس لذت، از حسن جمالخواهى و زيباجويى انسان نشأت مىگيرد. اين گونه احساسها بايد به عنوان آينه يا وسيله تلقى شود كه «حق» را بنماياند. بالاخره در دو مرحله از سير و سلوك، جائى كه لذّت با كمال توأم است، جايى كه لذّت مانع و حاجب ترقّى سالك نيست، توجه به آن لذّت بدون اشكال است. و اصل لذت بردن از نعمتهاى خداوندى است كه بايد در آن اعتدال رعايت شود و از افراط و تفريط در آن پرهيز شود. مثلاً اگر انسان از خوردن غذا لذتى نبرد به آن ميل پيدا نمىكند. اگر از مالك بودن لذتى نبرد تن به كار و كوشش نمىدهد. ولى مهم در اين ميان رعايت حدّ اعتدال است كه در دستورات الهى و دينى حدّ اعتدال آن بيان شده است.
خريد حلقه نامزدى اسلامى است يا رسم ايرانى؟
گرفتن حلقه از رسومى است كه مردم درست كردهاند و پايه و اساس شرعى ندارد؛ يعنى، شرعاً هيچ لزومى ندارد و آنچه از نظر شرعى در عقد ازدواج لازم است، همان اجراى صيغه نكاح و تعيين مهريه به طور متوسط و معمولى است.
مهم اين است كه زن و مرد از نظر دينى و اخلاقى با هم توافق داشته باشند و اما قرار دادن مهريههاى سنگين با شيربها و يا خريدن طلا و لوازم ديگرى كه امروز مرسوم شده هيچ كدام شرعاً واجب نيست؛ بلكه رسومى است كه مردم قرار دادهاند.
از نظر سنت و اسلام شانس چه جايگاهى دارد؟
اصل واژه «شانس» فرانسوى و به معناى فرصت است و در فارسى قديم اين واژه وجود نداشته است. اما آيا شانس به معناى رايج آن حقيقت دارد يا نه؟ در توضيح آن بايد گفت: هيچ چيز در عالم از روى تصادف و اتفاق رخ نمىدهد. همه چيز در نظامى متقن، متكى بر سلسله علل خويش هستند. ولى ما از آن جايى كه علل را نمىشناسيم، نامش را تصادف و شانس مىگذاريم. اگر پرده از روى سلسله علل كنار رود، خواهيم ديد كه هيچ چيز اتفاقى وجود ندارد، گرچه برخى از اين علل از اختيار و علم ما خارج باشد. بنابراين بايد كوشيد تا با فراهم كردن اسباب و عوامل در هر زمينهاى، به ايجاد بخت و شانس پرداخت؟! خوش شانسى و بد شانسى، بيشتر از آن كه معلول علتهاى ناشناخته باشد، دستاورد تفكر و انديشه هر شخص درباره خويشتن است. كسى كه به هر دليل خود را همواره بدشانس مىداند، طبيعتاً عملى متناسب با آن بروز مىدهد و زمينهساز بدشانسى خويش مىشود. نكته ديگر آن كه ممكن است رفتارهايى از ما سر بزند - كه عواقب آن مدتها بعد ظاهر مىگردد - ولى آدمى نتواند ريشه آن را دريابد. و قرآن قاعدهاى كلى در اين گونه موارد به دست مىدهد و آن اين كه: ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ{w8-13w}{I4:79I}/} ؛ آنچه از بدىها به تو مىرسد، دستاورد عمل خودت مىباشد، (نساء، آيه 79). البته گاهى در ميان مردم شانس به مقدرات الهى اطلاق مىگردد. مثلاً به شخصى كه روزيش زياد است و معمولاً در كارهاى اقتصادى سود مىكند مىگويند فلانى خوششانس است كه براى تحليل اين مطلب بايد با نگاهى گستردهتر به عوامل پديدهها نگريست و علاوه بر فعاليتهاى ظاهرى شخص، به شرايط روحى و معنوى فرد و حتى تأثير نسلهاى گذشته و تأثير دعا يا نفرين ديگران در زندگى فرد و ديگر عوامل آشكار و پنهان در هموارى يا ناهموارى زندگى توجه نمود كه اگر منظور از شانس اين معنا باشد ريشه در روايات و آيات دارد. زيرا از نظر دين نيز اين مسأله مورد قبول است. وَ اَللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِي اَلرِّزْقِ{w1-8w}{I16:71I}/}....، (نحل، آيه 71). امام على(ع) مىفرمايد: خداوند روزىها را مقدر فرمود و آن گاه آنها را زياد و كم و به تنگى و فراخى عادلانه تقسيم كرد تا هر كه را بخواهد به وسعت روزى و يا تنگى آن بيازمايد و از اين طريق سپاسگزارى و شكيبايى توانگر و تهيدست را به آزمايش گذارد، (نهجالبلاغه، خطبه 91). بنابراين همه اشخاص با توجه به فاكتورهاى ياد شده در بالا، در شرايط يكسان آفريده نشدهاند و مقدرات آنها نيز يكسان نيست.
اما در نگاه عموم مردم كه بسيارى از علل و عوامل پنهان است و تنها به فعاليت ظاهرى شخص توجه مىكنند از سودهاى كلان او تعبير به خوششانسى مىكنند، پس شانس به معناى تصادف در سنت پيامبر(ص) و مكتب اسلام جايگاه ندارد و درست نمىباشد چرا كه با اصل عليّت منافات دارد. چون اصل عليت عمومى و نظام اسباب و مسببات بر جهان و جميع وقايع و حوادث جهان حكمفرماست و هر حادثى ضرورت و قطعيت وجود خود را و همچنين شكل و خصوصيت زمانى و مكانى و ساير خصوصيات وجودى خود را از علل متقدمه خود كسب كرده است و يك پيوند ناگسستنى ميان گذشته و حال و استقبال ميان هر موجودى و علل متقدمه اوهست. اما بايد ديدگاه ما نسبت به علتها گسترش يابد و علاوه بر علتهاى مادى و ظاهرى به علتهاى روحى و معنوى نيز توجه كنيم و حتى تأثير نسلهاى گذشته در نسل آينده را ناديده نگيريم، (شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 55).
July 2, 2009
منظور از اين آيه: «الرجال قوامون علي النساء» چيست؟
درباره آيه شريفه «الرجال قوامون على النساء» بايد معناى آن را به درستى فهم نمود. در اين رابطه بايد ابتدا درك درستى از «قوام» بودن مرد و دايره شمول آن داشت، تا بتوان به دليل و فلسفه آن راه يافت. بنابراين در اينجا سه نكته بايد روشن شود: معنا، گستره و حكمت.
الف) در رابطه با معناى كلمه «قوام» آمده است: «القوام من القيام و هو اداره المعاش»؛ يعنى، «قوّام» مشتق شده از «قيام» و آن به معناى اداره امور زندگى است، (تفسير الميزان، ج 4، ص 215).
ب ) گستره اين حكم محدود به روابط خانوادگى است. به عبارت ديگر اين آيه، بيانگر برترى مطلق مرد نسبت به زن نيست و تنها مسؤوليت مرد در سرپرستى كانون خانواده را بيان نموده و به دنبال آن، به برخى از توابع اين مسؤوليت (مانند لزوم تأمين نيازهاى اقتصادى خانواده) اشاره مىكند.
ج ) فلسفه اين حكم آن است كه به طور طبيعى مرد، توانايى بهترى براى اداره خانواده و تأمين نيازمندىهاى آن دارد. از طرف ديگر زن نيازمند محيطى امن همراه با آسايش كافى است تا در پرتو آن، بتواند به انجام وظايف ديگرى كه در نظام آفرينش بر عهده او قرار داده شده است (مانند حمل، رشد و تربيت فرزند و...) بپردازد. بنابراين رياست و مسؤوليت مرد و در راستاى آن تلاش براى اداره و تأمين نيازهاى خانواده، نه تنها امرى شرعى؛ بلكه حقيقتى تكوينى و متناسب با نظام خلقت زن و مرد است.
د ) در همين آيه دو فلسفه براى مديريت و سرپرستى مرد نسبت به زن بيان شده است:
1- « بما فضل الله بعضهم على بعض» به دليل امتيازهايى كه خداوند براى برخى از بندگانش قرار داده است.
2- «و بما انفقوا» به جهت اين كه مخارج زندگى زن و نفقه او به عهده مرد است.
هـ ) تجربه نشان داده است كه زن با صورت فطرى، جورى آفريده شده كه نيازمند تكيه نمودن بر مرد و اتكاء به مديريت اوست. امروزه حتى زنان غربى از جابجايى مسؤوليتهاى زن و مرد و پذيرش اداره زندگى و شكستن حقوق مرد در روابط خانوادگى و بىاعتنايى به مسؤوليت مرد در سرپرستى و اداره كانون خانواده، به ستوه آمدهاند.
اسلام با سپردن مديريت و سپردن خانواده به مردان، تمامى مناسبات ميان مرد و زن و تفاوت در روحيات و آفرينش آنان را رعايت كرده است.
اقتصاد، عدالت و مدينه فاضله مهدوي چه ويژگيهايي دارد؟
آنچه كه از روايات استفاده مىشود وعده تحقق مدينه فاضله در زمان ظهور حضرت مهدى(عج) به ما داده شده است، مدينه فاضلهاى كه پس از درگيرى و جنگهايى كه حضرت با تركان، يهوديان و سپس غربيان كرده و بر آنها غالب مىشود و بر سرتاسر جهان تسلط مىيابد، محقق مىشود. شمارش ويژگىهاى مدينه فاضله كه از كتب روايى نقل شده است، شما را در رسيدن به پاسخ پرسشتان يارى مىكند بلكه افقى فراتر از پرسش در مقابل ديدگانتان مىگشايد:
ويژگىهاى مدينه فاضله در عصر ظهور:
1- مدينه عدل:
آن قدر كه در روايات بر ويژگى عدالت گسترش حضرت مهدى تأكيد شده بر ساير مسائل چنين حكمى نرفته است و اين نشان از برجستگى اين مهم در سازمان مدينه فاضله اسلامى در دوران ظهور دارد.
2- مدينه رفاه:
مدينه فاضله اسلامى مدينه رفاه و آسايش همگانى است رفاه و تنعم بدانسان كه ديگر نيازمند و صاحب حاجتى در سطح جامعه نمىتوان يافت و يك دليل مهم آن توزع عادلانه ثروتها و منابع در زمان آن حضرت(ع) است.
3- مدينه امن و سلام:
آنچه از حجم زيادى از روايات ظهور برمىآيد، نشان مىدهد كه مدينه فاضله اسلامى شهر امن و اسلام است آن هم امنيت در معناى واقعى و در تمامى ابعاد آن.
4- مدينه تربيت:
تربيت و پرورش روح انسانها و توجه به اخلاق و فضائل روحى كه از اساسىترين برنامههاى ظهور است در مدينه فاضله زمان حضور حضرت مهدى(عج) معنا يافته و محقق مىشود مدينهاى كه در آن سجايا و فضايل انسانى ظهور و بروز دارد.
5- مدينه علم:
دوره ظهور براساس روايات دوران گسترش علم و دانايى است و مدينه فاضله اسلامى مدينةالعلم است وى علاوه بر آن كه از علوم زمان حمايت كرده و از آن سود مىجويد، علوم و دانشهايى كه در طول اعصار و قرون در پشت پردهها مكنون مانده، مطرح ساخته و آن را در سطح جهان گسترش مىدهد.
6- مدينه مستضعفان:
حكومت در مدينه فاضله به دست تودههاى محروم و مستضعف جامعه است آنان كه پيش از ظهور بار سنگين فقر و بيچارگى را تحمل كردهاند، در زمان ظهور حضرت به حق مسلم خويش در وراثت و پيشوايى زمين دست مىيابند.
- براى اطلاع تفصيلى ر.ك: عصر ظهور، على كورانى، ترجمه عباس جلالى، سازمان تبليغات اسلامى تهران، چاپ مكرر.
فرمايش حضرت على(ع) به آن منجم كه ( من صدقك بهذا فقد كذب القرآن )را توضيح فرمائيد؟
حضرت على(ع) به آن منجم فرموده بود: «فمن صدقك بهذا فقد كذب القرآن و استغنى عن الاستعانه بالله». با عنايت به روايات ديگر (روايات فراوان كه يكى از آنها خطبه 91 خطبه اشباح كه در آن كلمه بسعودها و نحوسها آمده) ممكن است توجيه شود به اين كه اگر كسى كواكب را به طور مستقل مؤثر بداند و براى خداوند نقشى قائل نباشد در جهت قرار دادن تأثير در كواكب و... چنين شخصى قرآن را تكذيب كرده و خود را از كمك خداوند بىنياز دانسته است.
ولى اگر كسى معتقد باشد كه اين آثار را خداوند در كواكب قرار داده و به طور حتم حكم نكند كه فلان طور خواهد شد بلكه مشيت خداوند را مؤثر بداند؛ اين منافاتى با توحيد ندارد چنان كه عدهاى از علما تصريح به اين مطلب نمودهاند. مثل اين كه هواشناسى با ديدن اوضاع جوى بگويد به احتمال قوى باران خواهد آمد. اين سخن منافاتى با توحيد نخواهد داشت؛ زيرا در عقيده او فاعل در ملك خداوند است و همو مىتواند باران را نفرستد و... .
روزههاى مكروه كدامند؟
1. روزه روز عاشورا،
2. روزه روز عرفه براى كسى كه او را از خواندن دعا باز دارد،
3. روزه مستحبى مهمان بدون اجازه ميزبان،
4. روزه مستحبى فرزند بدون اجازه پدر و مادر.
چگونه ما با اينكه قيامت را نديدهايم در مورد آن صحبت مىكنيم؟
ما درباره خيلى از مسائل، سخن مىگوييم، در حالى كه آنها را مشاهده نكردهايم و با ابزار حسى، به شناختشان نايل نشدهايم. حتى مسأله خداشناسى - كه مهمتر و اصلىتر از مسأله فرجامشناسى و قيامت است - از جمله مسائلى است كه بدون رؤيت حسى خداوند، دربارهاش گفتوگو مىكنيم. پس آيا اين همه مباحث درباره خدا، بيهوده و لغواست؟
در پاسخ به پرسش شما گفتنى است كه اگر شناخت، تنها در «شناخت حسى»، و ابزار شناخت تنها در «ابزار حسى» محدود و منحصر بود؛ مىتوانستيم بگوييم كه چون ما قيامت را به ابزار حسى نديدهايم، سخن از چند و چون و اثبات و كم و كيف آن لغو است و اصلاً قيامت، يك توهم باطل و ساخته خيال است!
اما در «معرفتشناسى»، اثبات شده است كه معرفت تنها در حس و ابزار حسى منحصر نيست؛ بلكه ما معرفت حضورى و رؤيت قلبى و نيز معرفت عقلى داريم كه با ابزارهاى خود، ما را به مسائلى فراحسى و فراطبيعى رهنمون مىسازند. مسأله قيامت را مىتوان در قالب برهانهاى عقلى اثباتكرد و از اين رو به معرفت آن نايلشد و نيز مىتوان با سلوك عملى، حجابها را كنار زد و با چشم دل و قلب آن را يافت. همچنين مىتوان در باب قيامت، با مراجعه به كلمات پيامبران و امامان(ع) و قرآن - كه حقانيت آن به وسيله ادله عقلى به اثبات رسيده است و ما به آن معرفت عقلانى داريم - به شناخت مسائل جزئى و مراحل و مراتب عالم آخرت نايل آمد؛ هر چند جزئيات آن را با ابزار حسى، مشاهده نكرده باشيم.
July 1, 2009
چرا مردم ما ديگر مثل سابق به هم اعتماد ندارند. مسئولان ما چرا با مردم غريبه هستند؟
بياعتمادي به مسئولان
كليت اين موضوع ـ چه در ميان مردم نسبت به يكدگير و چه بين مردم با نخبگان و صاحب منصبان قدرت سياسي ـ جاي بحث و تأمّل داشته و بررسي دقيق اين مسئله و دلايل وجود بياعتمادي در بعضي عرصههاي جامعه، نيازمند تحقيقات جامعهشناختي است.
به يقين در بايستگي وجودي و ارزش عنصر اعتماد در بخشهاي مختلف جامعه شكي نيست؛ زيرا عنصر اعتماد, لازمة هرگونه روابط اجتماعي, سياسي و اقتصادي در سطوح مختلف است. تا زماني كه اعتماد در روابط اقتصادي وجود نداشته باشد، توسعه اقتصادي امري محال است. در عرصة سياست نيز در صورت عدم اعتماد، حكومتها هميشه با بحران مشروعيت مواجه شده و از طرف ديگر ثبات سياسي خدشهدار ميشود. اعتماد در روابط اجتماعي نيز باعث پيوند و ارتباط هر چه بيشتر اشخاص، گروهها، قشرها و نسلهاي مختلف جامعه با يكديگر ميشود.
اما دربارة ميزان وجود اعتماد در عرصههاي مختلف جامعه مي توان گفت كه هر چند بدبيني نسبت به حاكمان و بياعتمادي سياسي، بخش اساسي فرهنگ سياسي ايران را از گذشتههاي دور ـ كه حاصل ذهنيّت تاريخي مردم اين ديار از استبداد و خودكامگي حاكمان ايراني است ـ تشكيل ميدهد و اصولاً عناصري كه در فرهنگ سياسي يك مردم در طول قرنها ريشه دوانيده و نهادينه شده است، بعد از از ميان رفتن عوامل اصلي ايجاد آن، با تغيير چندين نسل و در درازمدت، امكان تغيير وجود دارد.اما واقعيتهاي اجتماعي، نشانگر اين است كه هر زمان مسئولان صادقانه با مردم احساس همدردي كرده و در رفع مشكلات جامعه كوشيده اند و توانايي خويش را در اداره جامعه به اثبات رسانيدهاند، اين ميزان بياعتمادي كاهش يافته است. ر.ك: فرامرز رفيعپور، توسعه و تضاد، شركت سهامي انتشار، چاپ چهارم، 1379، ص 457
افزايش اعتماد سياسي
بر اين اساس بين دو متغير عملكرد مسئولان و ميزان اعتماد مردم رابطة مستقيمي وجود دارد. شاخصهاي عملكرد مسئولان در زمينه جلب اعتماد مردم، عبارت است از:
1. تدبير و دورانديشي براي حل مشكلات كشور، 2. تخصص و مهارت لازم براي انجام وظايف، 3. آمادگي پذيرش انتقادات و راهحلهاي جديد، 4. تجربه و پختگي براي انجام وظايف، 5. استفادة درست از امكانات موجود كشور، 6. دلسوزي كافي نسبت به حفظ بيتالمال، 7. احساس وظيفه و دلسوزي جدي براي مردم، 8. صداقت و درستكاري، 9. فداكاري و ازخودگذشتگي، 10. وفاي به عهد.
بسياري از اين شاخصها با ارزشهاي مسلّط جامعه در ارتباط است؛ زماني كه ارزشها در سطح جامعه كمرنگ شود ـ مانند آنچه كه در دوران بعد از دفاع مقدس اتفاق افتاد. اعمال برخي سياستهاي اقتصادي و تهاجم فرهنگي غرب، باعث تغيير ارزشهاي جامعه شده، مدركگرايي، گرايش به تجملات، انباشت ثروت، تعقيب منافع فردي و... در بين مردم و به تبع بسياري از مسئولان كشور رواج يافت اين شاخصها در ميان مردم و مسئولين فروكش كرده و باعث بياعتمادي اجتماعي، سياسي و... ميشود و راه حل اساسي اين مسئله نيز در گرو رشد و تقويت ارزشهاي الهي و بسترسازي و فرهنگسازي لازم براي افزايش اعتماد مردم به صورت عقلاني و آگاهانه ـ با جلب مشاركت و حس مسئوليت مردم در سرنوشت خويش و امور عامالمنفعه است.
خوشبختانه ميزان آگاهي سياسي ـ اجتماعي مردم بعد وقوع انقلاب اسلامي در حال افزايش است، بالا رفتن سطح تحصيلات و گسترش رسانههاي ارتباط جمعي ميتواند زمينة خوبي را براي جهتدهي صحيح و بالا بردن سطح آگاهيها، فراهم آورد.
افزايش اين آگاهيها باعث ميشود مردم، به جاي منافع شخصي، به منافع عمومي نيز بينديشند. در مقابل جامعه و ديگران احساس مسئوليت كنند، عملكردهاي مسئولان را تحت نظارت خود بگيرند و... و خلاصه زمينههاي بالا بردن ضريب اعتماد در روابط اجتماعي، سياسي و اقتصادي را ـ كه باعث تكامل و پيشرفت جامعه در عرصههاي مختلف است ـ فراهم آورند.
دلايل نفي زنا در اسلام چه بوده است؟جوابي كه من به آن رسيده ام 1. مسئله غيرت پدر و برادر و شوهر 2. نامشخص بودن پدر واقعي فرزند 3. محكم ماندن روابط
نخست بايد اندكى به موضوع زنا بپردازيم تا افق بحث روشنتر گردد. در دلايل نفى زنا در اسلام مىتوان به مواردى اضافه بر آنچه كه شما بيان نموديد چون قطع نسلها، از ميان رفتن عفت و پاكدامنى، نابودی دوستىها و عواطف، متزلزل شدن نهاد اجتماعى خانواده، تأثيرات شديد سوء جنسى بر بهداشت روانى و جسمى، و بروز بيمارىهاى لاعلاجى همانند HIV ، كه همگى از آثار زيانبار آميزشهاى اشتراكى است، اشاره نمود. ليكن تمام سخن نبايد در اين موضوع خلاصه گردد كه به كدامين دليل شريعت اسلام زنا را ممنوع اعلام كرده است زيرا موضوع حرمت و ممنوعيت زنا تقريباً در تمامى اديان، ملل و اقوام از دير باز ممنوع و مورد نكوهش بوده است. (البحر الرائق، ابن نجيم مصرى، ج 5، ص 7؛ المبسوط، سرخسى، ج 24، ص 32.)
به طورى كه برخى از دانشمندان نامى همانند ابوبكر كاشانى ممنوعيت زنا را يك فرايند عقلى دانسته است (بدايع الصنايع، ج 7، ص 177.) گر چه در زمان جاهليت زنا را بر دو قسم آشكار و پنهان تقسيم نموده، و نوع آشكار آن را ممنوع مىدانستند بر خلاف زناى پنهانى (المجموع، محى الدين نووى، ج 20، ص 4.). و حتى سازمان بهداشت جهانى بيمارىهاى آميزشى STD يكى از شايعترين بيماريهاى جهان برشمرده كه در بسيارى از كشورها امر دستيابى به سلامتى را دچار وقفه جدى نموده و عوارض اجتماعى و اقتصادى فراوانى در بر داشته است.(كنترل بيمارى مبتلا به بيمارىهاى آميزشى، سازمان بهداشت جهانى 1991، سرى گزارشهاى تكنيكى، شماره 180.)
استيس Stisse در بررسى فلسفه هگل (كه يك فلسفه انسانى نام گرفته) مىنويسد:
«زناشويى اصلاً پيوندى اخلاقى و به خودى خود غايتى مطلق است زناشويى را نبايد صرفاً تدبيرى براى لذت يا مصلحت فردى و ملاحظاتى ديگر از اين گونه دانست. زناشويى در طبع ذاتى و اصلى خود وحدتى اخلاقى است و ارضاى غريزه جنسى فرع بر آن است.... زناشويى به عنوان يكى از تأسيسات اخلاقى، تجسم كلى است و به پاس اين، بر تمايلات و آرزوها و هوسهاى فردى رجحان دارد».(فلسفه هگل، ج 3، فصل سوم، اخلاق اجتماعى، ص 571.)
و حتى گفته مىشود در باب ديه و كيفر فعل زنا در دين يهود نيز مقرراتى اين چنين بيان گرديده بود: «اگر شخصى مجرد با يك فرد مؤنث زنا كند بايد پنجاه مثقال نقره بپردازد و با او ازدواج كند. و اگر فردى با دختر قسيس (روحانى) زنا كند بايد به موجب قانون يهودى به كمتر از ديه كيفر شود و دختر آتش زده شود.»(كتاب مقدس يهود، بخش 22، ص 28 و 29.)
گذشته از اين كه اقوام و ملل ديگر حتى پادشاهان مصرى و نيز بابليان، آشوريان و پارس قديم و هندىها هم زنا را ممنوع دانسته و مرتكبين آن را كيفر مىكردهاند.(تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج 13، ص 491.) حتى در كشورهاى پيشرفته صنعتى و اروپايى نيز همواره روسپىها (adultress) از اعتبارى اجتماعى برخوردار نيستند و همواره محافل مذهبى و كشيشان يا كليسا مخالفت خود را با چنين اعمالى بيان داشته است. مگر پس از قرن هفدهم ميلادى و پس از دوره رنسانس (renaissance)، كه در عمل كليسا از صحنه اجتماع كنار گذاشته شد.
تا اين جا آنچه را آوردهايم اشارهاى بود گذرا در باب حرمت زنا از گذشتههاى بسيار دور تا كنون.
و اما با عنايت به موضوع فوق، در پاسخ به اين بخش از پرسش شما - كه تفاوت ميان ازدواج موقت مأذون به اذن پدر، با خانوادههاى اروپايى كه فرزندانشان را در امور زناشويى آزاد مىگذارند چيست، بايد بگوييم: كه بسيارى از عقود در جوامع بشرى جزو امور اعتبارى اند نه امور حقيقى. چه اين امور اعتبارى از سوى حضرت حق (جل و على) وضع گرديده باشند چه از سوى كارگزاران حكومتى و يا قانونگزاران، همانند حصول طهارت در انجام وضو در شريعت اسلام، زيرا چنين طهارتى (گر چه ثمراتى معنوى و اخروى بر آن مرتكب باشد) چون از سوى شارع مقدس بيان گرديده، معتبر است. و اين امور نيز از آن رو اعتبارى اند كه چنانچه خداوند سبحان اراده مىفرموده مىتوانست همه به لحاظ شكلى و هم به لحاظ ماهوى به گونهاى ديگر و با آثارى ديگر آن را تشريع نمايد. بنابر اين عقد نكاح نيز جزوى از اين امور اعتبارى اند. يعنى شارع مقدس مىتوانست بدون امر به اظهار كلماتى كه دال بر علقه زوجيت ميان زوج و زوجه دارد، زوجيت ميان آن دو را معتبر شمارد. همان گونه كه مىتوانست با كلماتى ديگر (غير از آنچه كه امروزه در شريعت معمول است) اين علقه زوجيت را معتبر بدارد. به عبارت ديگر مىتوان گفت كه «زنا» ارتباطى است بين زن و مرد بيگانه بدون اعتبار علقه زوجيت مشروع؛ و متقابلاً «ازدواج» ارتباط زناشويى است با اعتبار علقه زوجيت مشروع. از اين رو تفاوتى ميان زوجين در عقد نكاح به امر شارع مقدس و زوجين در نكاح، با نهى شارع مقدس، وجود ندارد، مگر رعايت نشدن امر اعتبارى اظهار عقد نكاح، در نكاح با نهى شارع مقدس. البته همانطور كه در فلسفه حقوق اسلامى تبيين گرديده است اين قوانين و مقررات اعتبارى صرف نيستند بلكه مبتنى بر يك سرى مصالح و مفاسد واقعى هستند، يعنى به دليل آثار و نتايج مفيد يا زيان بار رفتارها و كارها اين اعتبارات تشريع مىگردد و چون در اعتبار مشروع شرايطى ملحوظ نظر شارع مقدس قرار گرفته است (همانند نداشتن شوهر، مراعات كردن عده و جز اينها) پس در زنا آثار سويى بر فرد و جامعه يا خانواده مترتب مىگردد كه حكمت بارى تعالى باوضع شرايطى ويژه چنين آثار سويى را (كه در مقدمه بدان اشاره كردهايم) دفع و آن را ممنوع نموده است. بنابراين قطعاً اگر كسى بخواهد به امر شريعت گردن نهد نمىتواند هر فرد مؤنثى را با وجود هر شرايطى، به زوجيت برگزيند نتيجتاً آن آسيبهاى روحى، جسمى و اجتماعى ياد شده دامنگير آنان نخواهد شد.
نكته ديگر اين كه گمان مىرود در این پرسش تا حدی خلط شدهاست زيرا (محكم ماندن روابط زن و شوهر) را كه جزو يكى از علل نفى زنا در شريعت اسلام آوردهايد فقط در تقابل با ازدواج موقت مفروض دانستهايد در صورتى كه زنا بر دو گونه است: محصنه و غير محصنه. و اين موارد در تقابل و يا حتى در ارتباط با ازدواج موقت نيست.
به هر صورت، در باب پاسخ به اين پرسش، كه با وجود ازدواج موقت چه استحكامى در بنيان خانواده برقرار خواهد ماند بايد گفت كه دو نوع پاسخ به اين پرسش متصور است پاسخ نقضى و پاسخ حلى.
پاسخ نقضى اين است كه چنانچه بنيان خانواده با ازدواج موقت مستحكم نماند، به طريق اولى با ازدواج دائم ديگر نيز، مستحكم نخواهد ماند. در ازدواج دائم دوم چه پاسخى مىدهيم، همان پاسخ را در ازدواج موقت نيز مىدهيم. يعنى فى الواقع پاسخ به آن پرسش، عيناً پاسخ به اين پرسش است مگر اين كه مدعى گرديد ازدواج دائم دوم نيز خود زير سؤال است. البته هر کدام در جايگاه خود نيکوست و به تصريح شارع مقدس اصل اوليه نيز ازدواج دائم است.
ديگر اين كه چگونه در مجامعى كه قوانين دينى مراعات نمىگردد. بنيان خانواده سست نخواهد شد ليكن اگر با شرايطى از سوى شريعت انجام پذيرد نقض استحكام بنيان خانواده مىگردد. پاسخ در آنجا، پاسخ در اين جا است.
و اما پاسخ حلى اش اين است كه استحكام خانواده، تمام علت نهى و نفى زنا در اسلام نبوده تا بدين جهت بنيان خانواده متزلزل گردد. بلكه زنا مفاسد ديگرى نيز داشته است كه آنها نيز عامل حرمت آن بودهاند وانگهى برهانى بر تزلزل بنيان خانواده با وجود ازدواج موقت، وجود ندارد و بر عكس چنانچه چنين ازدواج هايى به گونهاى قانونمند در جوامع بشرى انجام پذيرند جلوى بسيارى از فسادهاى اجتماعى (كه با كمال تأسف آثار زيان بارى را تا كنون از خود برجاى گذاشته) خواهد گرفت و هرگز شاهد فحشا و تولد زنازادگان بى شمار و آمار رو به افزايش طلاق نخواهيم بود. البته قبول داريم كه گاهى از اين قانون سوء استفاده مىشود و از اين مجرى بنيادهاى خانواده احياناً در معرض آسيب قرار مىگيرد كه بايد گفت از هر وسيله خوبى ممكن است سوء استفاده شود ولى راه علاج، نفى آن وسيله نيست بلكه بينش مكانيسمى جهت جلوگيرى از سوءاستفاده است. و اما در پاسخ به پرسش آخرتان در مورد تفاوت زنان كرايهاى در اروپا و زنان خيابانى در ايران مىتوان گفت كه هيچ تفاوتى ميان اين دو وجود ندارد بلكه هر دو غير مشروع، آسيب رسان و در هم شكننده نهادهاى اجتماعى خانواده است مگر اين كه شرايط و مقررات شريعت در آنها مراعات گردد.

