گردآورنده اخبار
August 30, 2008
اصولاً استاد اخلاق يعني چه و به چه دردي مي خورد؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 02:00
در رابطه با داشتن استاد اخلاق بايد به چند نکته توجه کرد:
1- داشتن استاد و راهنما در عرفان , اخلاق و مسير كمال يك ضرورت است . استاد چندين نقش مي تواند ايفا كند:
الف ) در سير و سلوك اخلاقي انسان با مسائل پيچيده و مشكلي روبه رو مي شود كه استاد پيوسته بيانگر معضلات و مشكلات راه بوده و سالك را ارشاد مي كند; وگرنه چه بسا به صورت عقده هايي در دل بماند و عدم حل آنها به تدريج باعث انحراف يا بي تفاوتي انسان گردد.
ب ) اطلاعات وسيع و تجارب گسترده استاد, مي تواند اطلاع و آگاهي انسان را افزون كند.
ج ) وجود استاد و درك محضر او، مي تواند ايجاد شوق و انگيزش نمايد و هر از چندي انسان شور و نشاط تازه اي پيدا كند.
د ) علاوه بر همه اينها وجود استاد مي تواند براي اهداف كمالي انسان تجسم عيني داشته باشد و اين موضوع نقش بسيار حساسي در پرورش و ترقي انسان خواهد داشت ; چون نفس انسان الهام پذير است و خواه ناخواه رفتار ديگران در او اثر مي گذارد; به ويژه اگر كسي مورد علاقه و محبت او باشد اين اثر نافذتر است . بر همين اساس بر انتخاب استاد تأكيد بسيار شده است .
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ‹‹اياك ان تنصب رجلا" دون الحجه فتصدقه في كل ما قال؛ مبادا بدون داشتن حجت و دليل , كسي را براي خود شاخص گردانيده و آن گاه هر چه گفت , او را تصديق كنيد›› (وسائل الشيعه , ج 27, ص 126). هم چنين در روايت ديگري از امام صادق (ع ) نقل شده است كه : ‹‹اياك ان تدين بما لاتعلم؛ بر حذر باشيد از اين كه ديانت خود را بر پايه جهالت قرار دهيد›› (كافي , ج 1, ص 42).
احاديث فراواني در ضرورت وجود استاد و راهنما وجود دارد كه قابل توجه و تأمل است:
الف) امام سجاد(ع ) مي فرمايد: ‹‹هلك من ليس له حكيم يرشده؛ كسي كه حكيم فرزانه اي او را ارشاد نكند, در معرض هلاكت قرار خواهد داشت››.
ب ) امام صادق (ع ) مي فرمايد: ‹‹من لم يكن له واعظ من قلبه و زاجر من نفسه و لم يكن له قرين مرشد استمكن عدوه من عنقه؛ كسي كه از قلب خويش واعظي و از نفس خويش بازدارنده اي نداشته باشد و هم چنين در كنار خود ارشاد كننده و راهنمايي نداشته باشد, دشمن خود را بر خويش مسلأط ساخته است›› (من لا يحضره الفقيه , ج 4, ص 402).
‹‹جالس اهل الورع والحكمه واكثر مناقشتهم فانك ان كنت جاهلا" علموك و ان كنت عالما" ازددت علما؛ با اهل ورع و حكمت مجالست داشته باش و بسيار با آنها به گفت و گو بپرداز كه در آن صورت اگر جاهل باشي به تو آموزش خواهند داد و اگر عالم باشي بر ميزان معلومات تو افزوده خواهد شد›› (غرر الحكم , ص 429).
2- در رابطه با چگونگي ارتباط مي توان گفت كه شما مي توانيد ابتدا سراغ استاد شايسته اي را گرفته و نشاني و محل كار و فعاليت او را به دست آوريد و با حضور در محافل عمومي استاد, به تدريج خود را به او نزديك تر سازيد و با طرح سؤال و... خود را با او آشنا كنيد. سپس با برقراري رابطه نزديك سعي كنيد تا كم كم در محافل خصوصي استاد نيز راه پيدا كنيد و بهترين شيوه براي فراگيري از استاد اين است كه از قبل سؤالات مناسبي آماده كنيد و هنگامي كه به محضر استاد رسيديد آنها را با او در ميان بگذاريد, مطمئن باشيد كه از اين طريق به نتايج فراواني دست خواهيد يافت .
اين سخن شير است در پستان جانبي كشنده خوش نمي گردد روان
مستمع چون تشنه و جوينده شدواعظ ار مرده بود گوينده شد
مستمع چون تازه آيد بي ملالصد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
(مولوي )
3- براي استفاده از محضر استاد به چند نكته بايد توجه داشت :
الف ) در اين رهگذر از وقت خويش سرمايه گذاري نموده و حوصله به خرج دهيد.
ب ) اشتياق به فراگيري از استاد را در خودتان بيشتر كنيد.
ج ) در محضر استاد با تواضع و فروتني برخورد نماييد.
د ) پيوسته به جهل و نقص خود در درون اعتراف كنيد و درصدد فراگيري و تكامل باشيد.
ه' ) استاد ممكن است در ابتداي امر زير بار نرود و شما بايد با متانت استقامت كنيد. گاهي استاد با امتناع خويش، در صدد امتحان شاگرد برمي آيد و مي خواهد ميزان اشتياق و جدي بودن او را محك بزند. در اين جا بايد با ظرافت تمام برخورد كنيد و تشنگي و جديت خود را به استاد ثابت كنيد.
و ) استاد ممكن است در خلال فراگيري و درس انسان را مورد عتاب قرار دهد. در اين جا نيز نبايد زود برنجيد و از عتاب او دلسرد شويد و.... در اين صورت بهره اي كه از محضر آن استاد خواهيد برد, براي شما بسيار ارزشمند خواهد بود.
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكشكه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليكچو درد در تو نبيند كر ادوا بكند
(حافظ)
ز ) به طور كلي در ايجاد ارتباط با اساتيد وزين و بزرگوار ممكن است با ناملايماتي رو به رو شويد, ولي هيچ يك از اينها نبايد شما را دلسرد كند. شما بدانيد كه استقامت لطيف و پايداري ظريف شما در گرفتن نتيجه بسيار مؤثر خواهد بود.
نقش استاد در سير و سلوك بسيار تعيين كننده است و عرفا به آن تأكيد فراوان كردهاند. بدون داشتن استاد، قدم نهادن در مسير سلوك مىتواند آفتهايى براى انسان داشته باشد كه گاهى جبرانناپذير است. مانند وارد آوردن فشار بيش از حد بر خود و خروج از تعادل روحى و روانى بر اثر رياضتهاى شديد و غلبه اوهام بر ذهن انسان يا گرفتار شدن در دام كبر و عجب و يا عدم تشخيص القائات شيطانى از الهامات غيبى و آفات و مفاسد ديگر كه هر يك از آنها براى سقوط معنوى انسان كافى است.
البته در سير و سلوك كار اصلى را خود سالك انجام مىدهد او استاد نقش يك راهنماى با تجربه را دارد كه از اين راه آگاهى دارد و از خطرات و خصوصيات آن مطلع است و وسيله حركت را به خوبى مىشناسد و آن را در اختيار سالك قرار مىدهد. گاهى انسان سالك نيازمند ذكر خاصى است تا حالت و مقام معنوى خاصى در او ايجاد شود كه استاد آن را تشخيص مىدهد. همچنين مراقبتهايى كه سالك بايد انجام دهد كه داراى مراتب مختلف است تشخيص آن با استاد است. اگر مراقبه سالك بيش از توان روحى و معنوى او باشد نمىتواند دوام بياورد و از ادامه راه منصرف خواهد شد. فوائد وجود استاد فراوان است و به همين اندازه اكتفا مىشود.
البته اين بدين معنا نيست كه انسان بدون استاد هرگز نمىتواند به سعادت برسد، بلكه عمل به دستوراتى كه به صورت كلى و عمومى در قرآن كريم و روايات آمده است و عمل خالصانه و تقوا داشتن و پاك بودن و وظيفه خود را به نحو شايسته انجام دادن و احترام به والدين همگى زمينهساز سعادت انسان مىباشند و كم نبودهاند بندگانى كه از اين راهها به قرب الهى رسيدهاند و شايسته لطف ويژه خداوند گشتهاند.
دسترسى به استاد سير و سلوك از طريق كسانى ميسر است كه در اين راه گام برداشتهاند و اساتيد اين راه را مىشناسند لذا پرسش از اهل سلوك و تحقيق از آنان مىتواند استاد مناسب را براى انسان آشكار سازد. البته شناخت كامل استاد سلوك براى سالك ميسر نيست زيرا شرايط استاد كامل طبق آنچه بزرگان اين راه گفتهاند بسيار نادر است و تشخيص آن هم از افق فهم افراد مبتدى خارج است. لذا تنها راه شناخت استاد سلوك، تأييد افراد سالك و شهرت خوب استاد در بين سالكين است و نيز تأييدى كه استاد سلوك از استاد خود دارد و از طرف او اجازه راهنمايى سالكين يافته است. اما با اين همه بايد دقت نمود كه استاد سير و سلوك نبايد سر سوزنى از دستورات شرع تخطى نمايد كه در اين صورت نمىتواند به او اعتماد كرد.
براى اطلاع از شرايط استاد سلوك به كتاب سير و سلوك علامه بحرالعلوم به همراه تعليقه مرحوم علامه محمد حسين حسيني تهرانى مراجعه فرماييد.
و نكته مهم در اين رابطه اين است كه كسانى كه به اسم ارشاد و هدايت و داشتن منصب استادى در راه معنويت، جوانان را فريب داده و آنان را از مسير حق منحرف كرده، در طول تاريخ اندك نبودهاند. كسانى كه خود بويى از حقيقت و بندگى خداوند نبردهاند و قدمى در اين راه برنداشتهاند و با كتاب و سنت آشنايى ندارند و تنها به قصد منافع دنيوى و كسب شهرت و دكان باز كردن خود را استاد راه معرفى كرده و دلهاى پاك و با صفا و خداجوى جوانانى را كه به دنيال نداى فطرت خدايى در جستجوى حقيقت مىباشند، منحرف نمودهاند. بنابراين نمىتوان به سادگى و بدون تحقيق كافى و اطمينان به كسى سرسپرد و او را به عنوان استاد انتخاب نمود.
پس در سير و سلوک ملازمت با دستورات شرع مقدس اساس کار مي باشد از آيه شريفه سوره عنکبوت استفاده مي شود: هر کس در راه رسيدن به رضايت و خشنودي الهي تلاش کند، خداوند او را به راه هاي خود هدايت مي نمايد «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ان الله لمع المحسنين» و کساني که در راه ما مجاهده کنند، ما به سوي راه هاي خود هدايتشان مي کنيم و خدا همواره با نيکوکاران است.
اين که مي فرمايد بعد از مجاهده و تلاش، مؤمن مشمول هدايت الهي مي شود اشاره به اين است که خداوند اسباب و وسايل هدايت و به عبارتي سير در طريق صراط مستقيم را برايش فراهم مي نمايد يکي از اين وسايل، همان استاد و مرشد است که طبق وعده الهي نصيب تلاشگران خواهد شد.
قدم هاي نخستين اين راه، عهد و پيمان و سپس مراقبت و محاسبه مي باشد. وقتي از آيت الله بهجت (دامت برکاته) پرسيده شد استادي به ما معرفي کنيد فرمودند: «به هر آنچه مي دانيد صحيح است عمل کنيد اگر ديديد در سيرتان وقفه اي رخ داده است بدانيد از دانسته هاي خود عدول نموده ايد».
در زمان دلتنگى براى برقرارى ارتباط معنوى و عاشقانه با خدا چه بايد كرد؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 02:00
يكى از بهترين راههاى ارتباط با خدا در زمان دلتنگى، برشمردن نعمتهايى است كه خداوند به ما عنايت كرده و توجه به لطفهايى است كه خداوند در طول عمر به ما روا داشته است، در اين صورت محبت ما به خداوند زياد مىشود و روحيه نشاط و اميد در ما زنده مىشود، از ديگر راههاى رفع دلتنگى و توجه به خداوند، ارتباط با انسانهاى وارسته و خواندن سرگذشت بزرگان است و همچنين مطالعه و تدبر در متون دينى؛ مانند قرآن، احاديث و دعاها كه عالىترين و بهترين گنجينههاى معرفت الهى هستند و راههاى ارزشمند و بىنظيرى در جهت شناخت و تقرب به حق تعالى به روى انسان مىگشايند. امتياز اين راه بر ديگر راهها چند چيز است:
1) سهولت و دسترس پذيرى،
2) فقدان خطا،
3) ايجاد انس و ارتباط بين فرد و خالق علاوه بر ثمره علمى و معرفتى.
فوايد دين براي بشر امروز چيست؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 02:00
كاركردهاي دين براي انسان امروزي
اين پرسش كه دين در جامعه امروزي و انسان متمدني كه مسلح به تكنولوژي پيشرفته است، چه قايده و ثمري خواهد داشت، از جمله سئوالات تك پاسخي نيست كه با سخني كوتاه بتوان به تحليل و تفسير آن پرداخته، آن را تمام يافته تلقي نمود. برخي از پرسشهاي ديني كه براي فهم و ايمان ديني در اولويت اول قرار دارند، از جمله مطالبي هستند كه نيازمند به مجموعهاي از تلاش علمي ـ ديني هستند و بدون انجام چنين تلاشي نظاممند و ارگانيك، نميتوان از يافت عمق پاسخ، اطمينان حاصل نمود. اين پرسش نيز در ميان پرسشهاي ديني، (1) از آن مجموعه پايههايي است كه فهم آن در سير مطالعاتي از مجموعه مطالعات ديني اتفاق ميافتد.
پرسش از كاركرد دين، ابعاد مختلفي دارد كه البته در اين مقاله نميتوان به بسط و تفصيل آنها پرداخت؛ چرا كه در نگاه علمي تحقيقي، هريك ازاين ابعاد، خود پروژهاي گسترده را ميطلبد كه گسترة آن از چارچوب اين پرسش و پاسخ به كلي خارج ميباشد. ليكن ازاين نيز گريزي نخواهد بود كه اشاره هر چند كوتاه به مباني و زمينههاي لازم براي كاركرد دين را داشته باشيم.
نكته نخستي كه در درك پرسش از كاركرد دين، بايد مورد توجه قرار بگيرد، عنصر فايده و كاركرد ميباشد. آيا مراد از كاركرد ذكر شده، صرفا فوايد دنيوي ميباشد، يا در اين ميان فوايد معنوي، روحي، و ماورايي نيز مورد نظر ميباشد؟ آيا منظور ازفوايد، كاركردهاي نقدي، حسي و بالفعل ميباشد، يا نه مراد از فايدة دين، ميتواند ثمراتي كه بالفعل نيستند يا بالفعلاند ولي حسي نيستند، را نيز شامل ميشود؟ همين طور آيا مراد از اين فوايد، فوايد فردي است، يا فوايد اجتماعي، سياسي و اقتصادي را نيز ميتواند دربگيرد؟
از سوي ديگر اين نكته نيز بايد معلوم گردد كه تشخيص اينكه در اين بين فوايدي حسي يا غير حسي وجود دارد، چگونه واقع ميشود؟ آيا ميتوان بدون يك پژوهش علمي ـ آماري در بعد كاركردهاي حسي نظر داد و همين طور ميتوان بدون يك تحقيق علمي ـ فلسفي در بعد كاركردهاي هستي شناختي دين در نظام هستي به قضاوت نشست؟ همين طور آيا صرفا ميتوان با تمايلات محدود شخصي كه افقهاي ناپيداي هستي را درنمييابد، به ارزيابي از حقيقت دين و ثمرات انسان شناختي و جامعه شناختي آن پرداخت؟ پاسخ به هر يك ازاين پرسشها، روش علميِ ما را درفهم حقيقت دين و نتايح آن و پاسخ معقول آن، تاحدي معلوم ساخته، از نوعي تهور علمي در قضاوتهاي فكري و عقيدتي باز ميدارد و ما را به احتياط و وسواس (دقت) در گزينش يك عقيده براي ايمان ورزي و زندگي سازي وادار مينمايد.
عنصر ديگري كه بايد در اين ميان مورد دقت و بررسي قرار بگيرد، مقولة «دين» است. البته چه بسا از اين مقوله تعاريف گوناگوني ارائه شده باشد، ولي بايد حقيقت و ماهيت دين را ـ البته با روشي تحليلي و فلسفي ـ مورد مطالعه قرار داد، تا معلوم گردد كه وقتي سخن از دين به ميان ميآيد، مراد از آن چيست و آنگاه كاركردهاي آن نيز چه ميتواند باشد. چه بسا گاهي طرح يك پرسش خود برخاسته از تلقياي نادرست از يك مسئله ميباشد كه اگر آن مسئله به درستي مورد تعريف و تبيين قرار ميگرفت، اساسا طرح چنان پرسشي هم خطا خواهد بود.
براي پاسخ گويي به كاركردهاي دين، بايد معلوم نمود كه اساسا دين به چه معناست وطبق آن معنا آيا ميتوان انساني را فرض نمود كه دين نداشته باشد، يا آنكه همگان طبق يك تعريف از دين، در اصل ديانت شريكاند و براين اساس نه ازاصل ضرورت دين بلكه بايد از راستي و درستي هر يك از اديان سئوال نمود. همين طور اين نكته هم در فهم حقيقت دين و كاركرد حاصل ازآن راه گشا خواهد بود كه بدانيم آيا اساسا دين، حقيقتي صرفا شناختني است، يا اينكه ماهيت ايماني صرف دارد و يا آنكه حقيقتي معرفتي و ايماني (توأمان) دارد و كاركرد حاصل ازآن نيز حتما بايد در حوزه معرفت از يك سو، و ايمان از سوي ديگر، به بار نشسته باشد؟
عنصر سومي كه بايد در اين ميان مورد مطالعه واقع شود، عبارت از «انسان» است. انسان از لحاظ شاكله ماهوي، داراي چه عناصري است و ارتباط شخصيت انسان با مقولة دين چه ميباشد؟ اگر در پروسة انسان شناسي ـ به فرض ـ به اين نتيجه برسيم كه هويت انساني انسان، براي حفظ هويت خود، نيازمند به حقيقتي برتر ميباشد و زندگي آدمي و خود شكوفاييِ او جز در سايه تلاش براي رسيدن به امري برتر مفهومي نمييابد(2) ـ هر چند كه در تشخيص مصداقهاي آن امر برين اختلافات فراواني وجود دارد ـ آنگاه نميتوان با اندك بهانهاي بحث دين در زندگي را به عنوان بستر شكوفايي خود حقيقي انسان، ناديده انگاشت و با تمسك به نظام صنعتي روز و تكنولوژي پيشرفته، مغرورانه كوس بينيازي از دين سرداد. بلي اگر ما با نگاهي ماترياليستي انسان را جز همين واقعيت كه همه آن را ميبينند و حس ميكنند، نشناسيم و بيش از اين ارزش قايل نشويم، بيشك در ارزيابي نقش دين در زندگي انساني بايد ترديدي جدي داشته باشيم.
آخرين عنصري كه بايد مورد پرسش و مطالعه واقع شود كه البته خود گستره وسيعي از بحثهاي مدرنيستي و پست مدرنيستي را ميطلبد، مقولة «مدرن» است كه بايد معلوم گردد كه دنياي مدرن، چه ارمغاني براي بشر امروز داشته است كه در مقابل ميخواهد دين او را از او برگيرد؟ حقيقتي كه در دنياي مدرن توانسته جاي دين را پر نمايد آن چه حقيقتي است و در اين ميان اگر ثمراتي داشته است، آنها چه بوده است؟ آيا ميتواند در دنياي پر اضطرابي كه برخي از انديشمندان غربي خود، به آن «عصر اضطراب»(3) نام نهادهاند، راه ثبات در زندگي و آرامش روح و روان را در فلسفههايي جستجو نمود كه غالبا نه تنها به ثبات روحي وعلمي انسان هيچ كمكي نميكند بلكه با دامنزني به نسبيت و شكگرايي، مقدار آرامش موجود را نيز به بحران ميكشد و انساني بيباور و هرهري مسلك ثمر ميدهد؟ در هرحال آيا به بهانه اينكه انسان به نيروي شگرف علمي خود توانسته است خيلي از مجهولات طبيعي خود را پيدا كند، ميتواند مجهولات ديني خود را نيز حل نموده و از وجود دين بي نياز بماند؟ در اين صورت آيا بايد گفت كه دين جز امور و عقايدي موهوم و تشريفاتي نيست؟
حال اگر بخواهيم به هريك ازاين موارد پاسخي خلاصه عنوان نماييم ابتدا در مورد مسئله «فايده» ميتوان گفت كه وقتي سخن از سود و فايده به ميان ميآيد بايد معناي عام آن مورد نظر بوده باشد. يعني درارزيابي كاركردهاي ديني، هم بايد به كاركردهاي فردي و هم كاركردهاي اجتماعي، هم فوايد حسي و هم فوايد روحي و معنوي، و هم فايدههاي دنيوي و هم ثمرات اخروي آن توجه داشت تا بتوان ازبرآيند آن به يك ايدة مشخصي و مطمئني در مورد دين و كاركردهاي آن نايل آمد. البته اگر سئوال از ثمر دين، برخاسته از تئوري «سودگرايي» بنتامي بوده باشد و آميخته به لذت، آن هم لذت مادي و فردي بوده باشد،(4) آنگاه پاسخ به اين پرسش، رويكرد خاصي پيدا خواهد كرد و البته بخش عمدهاي از ثمرات و فوايد ديني مورد غفلت قرار خواهد گرفت.(5)
براي فهم درست حقيقت دين بايد به اين نكته توجه داشت كه انسان درميان مجموعه نظاممند هستي، پديدهاي مستقل از عالم هستي نيست و حقيقت انسانيِ او و راه و روش زندگي او، تنها در تناسب وتعامل او با هرآنچه كه با او مرتبط است، مفهوم پيدا ميكند. يعني راه و رسمي كه براي انسان برگزيده ميشود، نميتواند فارغ از هستهاي پيرامونيِ او بوده باشد، نقشه زندگي و حيات واقعي، در گرو شناخت درست جغرافياي هستي و جايگاه انسان در آن جغرافياست. براين اساس روشي كه براي انسان به عنوان دين و روش زندگي نگاشته ميشود، بايد همگني در نظام هستي و نظام وجودي انسان را از بين نبرد و با تك نگري هويت انساني را مسخ نسازد. يعني در اين برنامه زندگي، هم بايستي همة ابعاد انسان مورد توجه قرار گيرد، و هم اينكه ديگر حقايق هستي و شاهراههاي صعود به كمال شناسايي گردد، آنگاه برنامهاي جامع و بدون هيچ نقصي در اختيار انسان گذاشته شود، تا فلسفه خلقت كه همان معرفت باريتعالي است، به درستي واقع شود و خلقت به پوچي و عبث منتهي نشود. اين برنامة زندگي تنها شايسته خدايي خواهد بود كه نسبت به نظام هستي و تمام آنچه كه از انسان و غيره در آن وجود دارد، احاطهاي علمي و تكويني دارد و راه سعادت انساني را از راه نگونبختي به خوبي بازميشناسد و قدرت براي هدايت انسان گمگشته درمسير زندگي را تماما دارا ميباشد. فيلسوف شهير علامه طباطبايي درهمين مورد كه برنامه زندگي انساني بايد متناسب با آفرينش وي بوده و اين برنامه را تنها باريتعالي ميتواند تدوين و ارائه نمايد، چنين مينويسد:
خداي متعال هر يك از آفريدههاي خود و از آن جمله انسان را به سوي سعادت و هدف آفرينش ويژه خودش از راه آفرينش خودش راهنمايي ميفرمايد و راه واقعي براي انسان در مسير زندگي همان است كه آفرينش ويژه وي به سوي آن دعوت ميكند و مقرراتي را در زندگي فردي و اجتماعي خود بايد بكار ببندد كه طبيعت يك انسان فطري به سوي آنها هدايت ميكند نه انسانهايي كه به هوي و هوس آلوده و در برابرعواطف واحساسات دست بسته ميباشند. مقتضاي دين فطري اين است كه قواي وجودي انسان الغا نشود و حق هر يك از انها ادا شود و جهازات مختلف و متضاد مانند قواي گوناگون عاطفي و احساسي كه در هيكل وي بوديعه گذارده شده، تعديل شده، بهر كدام از آنها تا اندازهاي كه مزاحم حال ديگران نشود، رخصت عمل داده شود. ..... از بحث بالا نتيجه گرفته ميشود كه زمام حكم در تشريع تنها به دست خداست و جز او را نشايد كه تشريع قانون و وضع مقررات و تعيين وظيفه نمايد زيرا چنانكه روشن شد تنها مقررا ت و قوانيني در صراط زندگي بدرد ميخورد كه از راه آفرينش براي او تعيين شده باشد يعني علل و عوامل بيروني و دروني، انسان را به انجام دادن آن دعوت نمايند و آن را اقتضا كنند.(6)
بنابراين دين، روشي است براي زندگي كردن كه تمامي ابعاد روحي، جسمي، فردي و اجتماعي انسان را شامل ميشود و براي كمال بخشي به انسان در هريك از اين بسترهاي زندگي، او را به هرآنچه كه آفرينش انساني او اقتضا ميكند، رهنمون ميشود.
اما آنچه از ماهيت انسان براي فهم نياز انسانِ مدرن به دين گفتني است اين نكته است كه انسان به عنوان يك پديدهاي كه همواره هويت انسانياش ثابت بوده است، داراي عناصري ثابت و اصيل در وجود خود است كه هرگز و در هيچ زماني نميتواند خود را فارغ از آن نموده باشد مگر آنكه هويت انساني خود را از دست داده باشد. اين ذاتيات انساني كه همواره بوده است، وشاكله انساني نيز با آن عينيت مييابد، همان امور فطرياي هستند كه در وجود همة انسانها در طول تاريخ ـ از انسان بربرصفت يوناني تا انسان متمدن امروزي ـ وجود داشته است. روشن است كه اگر نتوان اصالتي مشترك ميان همه انسانها در يك زمان و در طول تاريخ پيدا كرد، آنگاه هرگز نميتوان سخن از پيشرفت و تكامل انسان در طول تاريخ و يا حتي در يك عصر تاريخي پيدا نمود.(7)
حال آيا مقوله دين نيز جزو اموري است كه از امور اصيل انساني به حساب ميآيد كه نميتوان شاكله انساني را بدون آن سامان و پرورش داد، يا آنكه مقولة دين، امري مربوط به دوران جهل بشري و زاييده نادانيهايي است كه روزگاران گذشته، بشريت بدان مبتلا بوده است.
براي پاسخ به اين پرسش دو روش ميتوان اتخاذ نمود كه البته هركدام از آنها ميتواند براي دريافت پاسخي مطمئن كافي باشد. نخست ميتوان با رويكردي تاريخي، دين را در بستر تاريخ جستجو كرد و دقت نمود كه آيا دين همواره در گذشته بوده است، و همواره ميان انسانهاي نادان بوده است، يا آنكه دين در بستر علم نيز رخ نموده است، و بسياري از دانشمندان خود به اديان گوناگون همچون مسيحيت، اسلام، بودا، و ... سخت باور داشتهاند. آنچه ازمطالعات تاريخي برميآيد روشنگر اين معناست كه هيچ زماني خالي از دين نبوده است و آدمي همواره با دين زندگي كرده است. البته گاهي اوقات اين دين در مسايل اجتماعي نيز حضور داشته است، و گاهي نيز دين در اثر تحولات اجتماعي، در حوزه زندگي فردي محدود و محصور گشته است. در اين ميان سخن ويل دورانت مبني بر اينكه «دين صد جان دارد، هرچه آن را بكشي دو مرتبه زنده ميشود»(8) ميتواند از بُعد تاريخي اطمينانزا بوده باشد.
رويكرد ديگري كه در پاسخ به اين سؤال ميتوان درنظر داشت، روش فلسفي و عقلي است كه بايد آن را در فلسفه يا دست كم در كلام به نتيجه رساند كه دين با هويت همگامي كه با نظام آفرينش انساني دارد، براي انساني كه هدف از خلقت او، معرفت حق و نيل به كمالات حقاني است، امري عقلاني و ضروري ميباشد كه بدون آن نه نظام آفرينش معنا پيدا ميكند و نه نيل انسان به كمال انساني و غايت وجودي خود، امكان مييابد و اين با حكمت الهي هيچ تناسبي نخواهد داشت كه انساني براي معرفت حق و حقاني شدن خلق گردد، بيآنكه زمينة چنين امكاني فراهم آمده باشد.
اما آنچه از دنياي مدرن بايد متذكر شد دو نكته است . نخست اينكه به فرض پيشرفت موزون دنياي جديد با محوريت علوم طبيعي، نميتوان از علوم طبيعي، انتظاربرآورده شدن نيازهاي غيرطبيعي وماوارطبيعي را داشت. علامه طباطبايي در همين مورد نوشته است:
پيشرفت انسان دريك قسمت از معلومات، كافي براي قسمت ديگر نبوده، و مجهولات ديگر انسان را حل نمينمايد. درست كه علوم طبيعي چراغي است روشن كه بخشي از مجهولات را از تاريكي در آورده و براي انسان معلوم ساخته ولي چراغي است كه براي رفع هر تاريكي سودي نميبخشد: از فن روان شناسي حل مسائل فلكي را نميتوان توقع داشت، از يك پزشك حل مشكلات يك نفر مهندس راه، بر نميآيد، و بالاخره علومي كه از طبيعت بحث مينمايد اصلا از مسال ماوراء الطبيعه و مطالب معنوي و روحي بيگانه بوده، و توانايي بررسي اين گونه مقاصدي كه انسان با نهاد و فطرت خدادادي خود خواستار كشف آنها ست، ندارند. خلاصه هر مسئلهاي مربوط به ماوراء الطبيعه كه از يك فن از فنون طبيعي سؤال شود جوابش سكوت است، نه مبادرت به نفي و انكار. زيرا فني كه موضوع بحث آن ماده است، نسبت به امور غير مادي ساکت ميباشد، و فني كه در موضوعي بحث نميكند، حق هيچگونه اظهار نظر مثبت و منفي را درآن ندارد.(9)
نكته دومي كه در اين باره بايد بدان اشاره داشت كاستيهايي است كه در دنياي مدرن خيلي جدي شده و بسياري از انديشمندان غربي را نيز نگران ساخته است.
فقط در اين قسمت به گزارشي از تحليلهايي كه برخي از انديشمندان غرب همچون هايدگر در مورد دنياي مدرن و پيامدهاي فرهنگي آن مطرح كردهاند بسنده ميكنيم و خواننده محترم را به كتابهاي مبسوطي كه در اين باب تأليف يافته است، ارجاع ميدهيم.
آدمي به گفتهي مارتين هايدگر تصويري بود كه از چشم خداوند يا خدايان ديده ميشد، و هويت او محصول كاركرد يك نظام مقتدر و از پيش تعيين شدهي باورهاي ديني و آييني و اسطورهاي بود. انسان در نظامي نمادين جاي داشت كه هم شناخته شده، و هم روشنگر و گشايندهي امكانات و جهتگيريها بود.شخص به عنوان عضو يك كلان، يك قبيله، يك نظام خاص خويشاوندي و تعلق، و گسترهاي از زندگي، يعني در موقعيتهاي اجتماعي و فرهنگي كاملا مشخص و تثبيت شدهاي به دنيا ميآمد، و به ندرت مي توانست از سرنوشت محتوم خود، يعني از جايگاه پيشاپيش تعيين شدهاش بگريزد، و براي خود جايي تازه دست و پا كند. .... [اما] مدرنيته فراشد هرگز پايان نيافتنياي از گسستهاي دروني و قطعه قطعه شدنهاست. شكل نامتمركزي است كه به گونهاي نامنظم و محاسبه ناپذير تغيير مكان ميدهد، شكلي كه شالوده ندارد، مفصل بندي نميشود، بر اساس يك دليل، يك علت، ويك قانون شكل نميگيرد. تعريفهاي ثابت هويت نيز در اين ميان منفجر ميشوند. هويت جامعه و هويت فرد، آن كليت خوش ـ ساختي كه در راه دگرگوني تكاملي پيش ميروند، نخواهند بود. جامعه و فرد، بيقواره و بيـ مركز هستند، آماده دگرگونيهايي كه در هر لحظه روي مينمايند. چيزهايي انعطاف پذير كه گوهر ندارند. فراهم آمده از تفاوتها، محصول تقسيمهاي متعدد عناصر نامتعين، و متكي بر موقعيتهاي هر دم دگرگون شونده، و پيش بيني ناپذير. در درون يك فرد، هويتهاي گوناگوني كه او براي خود قايل شده، يا بهتر است بگوييم تابع آنها شده، با يكديگربه تعارض در ميآيند. هر يك ديگري را بيمركز ميكنند. تضادها نه فقط در «بيرون» يعني در جامعه بل در «درون» يعني در يك فرد موجود در حال كارند. از اين رو هويت فرضي يكه نميتواند پاسخگوي كنشها، انديشهها خواستها و واپس زدنهاي رواني فرد باشد. نميتوان كسي را بر اساس يكي از تعلقهاي او شناخت، يا كنشها و خواستها و انديشههايش را پيش بيني كرد. هيچ هويت ساخته و پرداختهاي مسلط و تعيين كننده نيست. منافع اجتماعي افراد و مبارزه عيني آنها براي اين منافع، برداشتهاي ذهني آنها ازاين منافع ديگر بهسادگي درمحدودهي كنش وآگاهيهاي طبقاتي نميگنجد. .... هويت از هويت سياسي يا طبقاتي جدا شده، و تا حدودي ميتوان آن را در چارچوب موقعيتهاي به سرعت تحليل رونده «سياست تفاوتها» بازشناخت. اين شناخت از امري معلوم و معين نيست، بل شناخت از چيزي است فرار و گريزنده.(10)
در همين كتاب در مورد بحران علوم اروپايي و بن بست حاصل از آن علوم از زبان هوسرل استاد هايدگر چنين آمده است:
در همان دههاي كه هيدگر به نهيليسم اروپايي ميانديشد، استاد قديماش ادموند هوسرل نيز در باره «بحران علوم اروپايي» مينوشت، و بن بست فرهنگ و انديشه روزگار را در خرد حسابگر و منطق كمي مدرنيته مي يافت. هيدگر و هوسرل يگانه انديشگراني نبودند كه خطر را ميديدند، و از آن حرف ميزدند. بسياري از انتقادهاي هيدگر به مدرنيته در آثار شماري از انديشگران هم نسل او نيز يافت ميشودند. آنچه در كار هيدگر تازه است، قرار دادن آن همه در بنياد متافيزيكي فراموشي هستي است. اگر اواز انسانگرايي يادميكرد، آن رانه علت مصيبتهاي مدرنيته، بل يكي از معلولها به شمار ميآرود. و علت را در فراموشي هستي ميجست. او ميگفت كه خرد مدرن سرسختترين دشمن انديشيدن است، زيرا راه را ميگشايد تا فراموشي انديشه به هستي توجيه و حتي ضرورت فكر انكار شود. اين خرد با تكيه به دستاوردهاي تكنولوژي، و تسهيل زندگي هر روزه كه هدف مدرنيته است، وانمود ميكند كه سخن گفتن از هستي عمل نابخردانهاي است.(11)
و بالاخره در همين كتاب، علاوه با نكات بسياري از كاستيها و خلأ دنياي مدرن، به مسئله سلطه ارزشهاي پولي بر ارزشهاي انساني و اخلاقي چنين آمده است:
آنچه نخست .... به چشم ميآيد، قدرت عظيم بازار در زندگي دروني آدمي است: آدميان با نگريستن به فهرست قيمتها ميخواهند پاسخ پرسشهايي از اين قبيل كه چه چيز ارزشمند است، و چه چيز داراي حيثيت است، و حتي چه چيز واقعي است. هنگامي كه ماركس ميگويد ساير ارزشها در ارزش مبادله «حل ميشوند» منظورش اين است كه جامعه بورژوايي ساير ساختارهاي كهنه را محو نميكند بلكه آنها را در خود حل ميكند. شرف و وقار از ميان نميروند بلكه در بازار ادغام ميشوند و بر چسب قيمت بر رويشان چسبانيده ميشود و زندگي جديدي را درلباس كالا شروع ميكنند. بنابراين هر نوع رفتار انساني، زماني از نظر اخلاقي مقبول واقع ميشود كه از نظر اقتصادي امكان بروز بيابد و «داراي قيمت و ارزش» باشد، هر چيزي سودآور باشد، بقا مييابد. نيهيليسم مدرن چيزي بجز اين نيست. داستايفسكي و نيچه و اخلاف قرن بيستمي آنها اين سرنوشت را ناشي از علم و عقل گرايي و «مرگ خداوند» مي دانند. ماركس ميگويد كه بينان اين نيهيليسم چيزي به مراتب انضماميتر و زمينيتر است: فرمان اين سرنوشت را كاركردهاي پيش پا افتاده و روزانه نظام اقتصاد بورژوايي صادر كردهاند ـ نظامي كه ارزش انساني را مساوي قيمت ما در بازار مي داند نه بيش و نه كم، و ما را وا ميدارد كه با بالا بردن قيمتمان تا آنجا كه توان داريم، خودمان را وسعت بخشيم.(12)
حال با توجه به اين واقعيت و هزاران واقعيت تلخ گفته يا ناگفته در مورد دنياي مدرن آيا ساده لوحانه نخواهد بود كه پايگاه ثابت و اطمينان بخش دين را به آساني ازدست داده، خود در دام فرهنگي قرار بدهيم كه بحران، اضطراب در درون آن نهفته، و به موجب رسوخ فرهنگ نسبيت درزندگي، هيچ نوع ثبات و آرامش، و هيچ افقي روش در وراي آن به چشم نميآيد؟ آيا شايسته نيست كه كاستيها و خلأهاي زندگي خود را نه در اصل دين، بلكه در معرفت كامل به دين، ايمان به دين و التزام رفتاري، به آن جستجو نماييم؟
اينكه انسان در زندگي فردي خود، گسترة وجودي خودرا در سايه تعليمات ديني به خوبي ميشناسد و ميداند كه در وجود محدود او عالَمي نهفته است، در عين آنكه ميداند او همه كاره نيست و محدوديتهايي نيز در زندگي فراروي او قرار دارد، اينكه انسان يك وجود برين و شعورمندي را در نظام هستي به عنوان تدبير كننده همه حوادث و وقايع باور دارد و ميداند كه ميتواند با ياد او و استعانت از او، از امدادهاي غيبي و پنهان او مدد بگيرد، و اينكه انسان در عين قبول محدوديت وجودي خود، خود را مسلط بر سرنوشت و آينده خويش ميداند و هرگز اجتماع، محيط زيست، و مسايل ژنتيكي و غيره را به عنوان عوامل تعيين كننده شخصيت خود نميشناسد و خود را اين اندازه قادر ميداند كه ميتواند با تكيه بر امداد الهي از همه محدوديتهاي پيرامون رهيده و راه سعادت و نيكبختي را پيشه كند، همه وهمه و هزاران راز زندگيِ حقيقي و رهايي از زندگيهاي پوشالين و تكراري، از تعليماتي است كه انسان درسايه نزول پيامبران و بزرگان دين، آموخته است.
در بعد اجتماعي نيز ميتوان مهمترين كاركرد دين را غير از بستر سازي براي رشد و پرورش فرد انساني در همه ابعاد وجودياش، برچيده شدن اختلافات اجتماعي دانست. با محوريت يافتن توحيد كه همان مفاد دين فطري است در حوزه اخلاق، اعتقادات، و قوانين، ميتوان اختلافات برآمده از خود پرستي و شرك را از ميان برداشت و زمينه را براي وفاق اجتماعي در جهتي واحده براي تشكيل امتي واحد فراهم آورد.(13)
گفتني است كه در اين ميان پس از دريافت عقلاني ضرورت وجود دين، بايد با ايجاد باور در درون كه با نوعي تلقين صورت ميگيرد، ميتوان كاركردهاي بيشتر و عينيتري را از وجود در زندگي فردي و اجتماعي انسان حس نمود. و نكته ديگر اينكه همواره بايد از تك نگري به دين به شدت پرهيز نمود و ابعاد فقهي دين را در كنار ابعاد اخلاقي و عرفاني(14) وجهات اخلاقي و عرفاني را در كنار ابعاد جامعه شناختي آن مد نظر قرار داد تا در ارزيابي دين از قضاوتهاي نادرست و يك سويه مصون ماند.
پي نوشت ها:
1. ناگفته نماند که در اين ميان برخي از پرسش هاي ديني نيز هستند که در طبقه بندي سئوالات ديني، هيچ ثمر علمي نداشته، جزو علومي لا ينفع به حساب مي آيند. در اين باب ر.ک: مرتضي مطهري، بيست گفتار، مقاله پرسش هاي ديني.
2. استاد مطهري در نقد ديدگاه آقاي سارتر که مسئله پرستش را نوعي از خود بيگانگي تلقي مي کند، مي نويسد: تعلق يک موجود به غايت و کمال نهايي خودش، بر خلاف نظر آقاي ساتر «از خود بيگانه شدن» نيست، بيشتر در خود فرو رفتن است؛ يعني بيشتر «خود، خود شدن» است. آزادي اگر به اين مرحله برسد که انسان حتي از غايت و کمال خودش آزاد باشد، يعني حتي از خودش آزاد باشد، اين نوع آزادي از خود بيگانگي مي آورد، اين نوع آزادي است که بر ضد کمال انساني است. آزادي اگر بخواهد شامل کمال موجود هم باشد، يعني شامل چيزي که مرحله تکاملي آن موجود است، به اين معنا که من حتي از مرحله تکاملي خودم آزاد هستم، مفهومش اين است که من از خود کاملترم، و «خود» ناقص تر من از «خود» کامل تر من آزاد است. اين آزادي بيشتر انسان را از خود دور مي کند تا اين وابستگي [يعني وابستگي به کمال و خود کامل تر] ... بله هر تعلقي ضد آزادي است مگر تعلق به خدا که تعلق به خود است، و تعلق به خود کامل تر است و جز با تعلق به خدا، آزادي پيدا نمي شود. پس آگاهي به خدا مستلزم آگاهي بيشتر از خود است و انسان هر چه که در عبادت و خلوت، بيشتر در ذکر خدا فرو رود توجهش به خدا بيشتر مي شود و آن وقت است که نفس خود را بهتر مي شناسد. انسان کامل، انتشارات صدرا، چ سيزدهم، 1374، ص 339 و 343 - 34.
3. ر.ک: فرانکلين لووان بومر، جريان هاي بزرگ در تاريخ انديشه غربي، ترجمه حسين بشيريه، مرکز بازشناسي اسلام و ايران، سال 1380، چاپ اول، ص 805.
4. البته همه سودگرايان هم عقيده با بنتام نيستند. برخي از آنها مانند جان استوارت ميل با توجه به نواقص نظريه بنتام، تلاش کرده است که در عين قبول سودگرايي، با تحليلي ديگر، خودخواهي برآمده از مکتب بنتام را به گونه اي تعديل سازد. وي نخست با تفکيک ميان لذت هاي مادي و معنوي، لذايذ معنوي را از لذايذ مادي برتر دانسته، آنگاه در مرحله بعدي، کارهاي مضر به اجتماع و مصالح عمومي را نامشروع شناخت و سود فردي را با سود اجتماعي و منافع ديگران مرتبط ساخت . ر.ک: ناصر کاتوزيان، فلسفه حقوق، ج 1، انتشارات شرکت سهامي انتشار، چ اول، 1377، ص 163 _ 164.
5. همان، ص 157.
6. قرآن در اسلام، دار الکتب الاسلاميه، 1373، ص 8_9.
7. ر.ک: مرتضي مطهري، فطرت، انتشارات صدرا، چ اول، سال 369، ص 154.
8. به نقل از همان، ص 212.
9. محمدحسين طباطبايي، فرازهايي از اسلام، تنظيم سيد مهدي آيت اللهي، نشر جهان آرا، ص 8.
10. بابک احمدي، معماي مدرنيته، نشر مرکز، ص 39_41.
11. همان، ص 237.
12. مارشال برمن، تجربه مدرنيته، ترجمه مراد فرهاد پور، چ دوم، سال 1380، ص 136.
13. ر.ک: محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج 2، مؤسسه الاعلمي بيروت، ص 122 به بعد. ذيل آيه 213 از سوره بقره: کان الناس امه واحده فبعث الله النبيين... .
14. در اين ميان مي توان به بحث «شريعت، طريقت و حقيقت» در کتاب هاي اهل معرفت مراجعه نمود. ر.ک: شرح امام خميني رحمه الله، تعليقات علي شرح فصوص الحکم و مصباح الانس، ص 201 و نيز ر.ک: شيخ محمد لاهيجي، شرح گلشن راز، چ ؟، انتشارات کتابفروشي محمودي، سال ؟، ص 290 به بعد و نيز ر.ک: فتوحات، ج 1، ص 354.
پدر دختر مورد نظرم، الكلى است، آيا مىتوانم با اين دختر ازدواج كنم؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 02:00
اگر خود دختر از نظر شرعى و اخلاقى و جهات ديگر خوب است، ازدواج با او شرعاً اشكالى ندارد؛ ولى وصلت با خانوادهاى كه بزرگ آن اهل شراب است، معلوم نيست عاقبت خوبى داشته باشد. دختري که در اين خانواده به دنيا امده و زندگي مي کند مسلما تحت تاثير عوارض سوئ مصرف مواد الکلي قرار مي گيرد و خواه ناخواه نسبت به اين گناه و ديگر گناهان بي توجه ميشود و اين مانع بزرگي براي يک زندگي سالم و سعادتمندانه است.
علاوه بر اين ممكن است در آينده، فرزندان شما از او تأثير بپذيرند. در هر صورت به نظر ما بهتر است از ازدواج منصرف شويد؛ مگر آن كه يقين داشته باشيد با اين وصلت، مىتوانيد در آنها تأثير بگذاريد و پدر دختر را از اين كار خلاف باز داريد.که اين کار سختي است همچنين چگونه در اينده ميخواهيد با چنين خانوادهاي رفت وامد داشته باشيد؟ زيرا پيوند ازدواج پيوند دو خانواده است نه صرفا پيوند دو نفر.
البته نبايد نقش ارداه و مختار بودن انسان را از نظر دور داشت, چه بسيار کسانی بودند که در محيط های نامطلوب بزرگ شده اند ولی آينده ای روشن و درخشان داشته اند و اين تنها در سايه اراده و همت خودشان بوده است.
لطف بفرماييد کارهايي از قبيل دشنام و تهمت و شادي در مرگ کسي، که در شرايط عادي حرام است-درمورد اشخاص خاص، نظير خلفاي راشدين وجناب عايشه- مي توا
Source: سوالات سایت نهاد @ 02:00
دشنام و تهمت و شادي در مرگ افراد، از يك انسان مؤمن شايسته و روا نيست. حتي اگر فرد هم كيش و هم دين و هم مذهب ما نباشد و اين امري مسلم و ثابت شده در سيره نبي اكرم و ائمه معصومين است. بارها ائمه(ع) پيروان خود را از اين امور منع كرده اند. به ويژه اگر آن افراد مسلمان باشند و به ويژه اگر از بزرگان مورد اعتماد فرقه هاي مختلف اسلامي باشند.
اما متأسفانه همواره از همان صدر اسلام چنين صحنه هايي ديده شده است به عنوان مثال نقل كرده اند:
1- عائشه وقتي خبر شهادت علي(ع) را شنيد سجده شكر به جا آورد!!!
2- از زمان معاويه (خليفه مسلمين) دستور به دشنام و سب و لعن علي(ع) در همه منابر و در آغاز خطبه ها صادر شد و سال هاي متمادي اين سيره اي رايج در بسياري از بلاد اسلامي بود!!!
خلاصه سخن:
مواردي كه ذكر كرده ايد، اموري ناپسند است به ويژه نسبت به كساني كه به اسلام و مسلمين منسوبند و به ويژه كساني كه مورد اعتقاد مسلمين هستند مانند خلفاي راشدين و همسران پيامبر(ص). ولي متأسفانه اين امري است كه از سوي افراد مختلف و از فرقه هاي مختلف مسلمين ديده مي شود.
August 29, 2008
چرا گناهكاران در همين دنيا مجازات نمىشوند؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 01:00
اولاً: پاداش و كيفر الهى اختصاص به زندگى اين دنيا ندارد و حيات پس از مرگ (حيات برزخى و قيامت كبرى) نيز از عرصه مجازات و پاداش و بلكه مجال اصلى آن است. ثانياً: رفاه پى در پى و مهلت دادن براى گناه - كه در فرهنگ قرآنى به آن «استدراج و امهال» گفته مىشود - خود، كيفر اعمال آنان است كه كيفراخروى را نيز به دنبال دارد. توضيح: براى روشن شدن مطلب به نكات زير دقت كنيد:
1- به قطع انسان پاداش و كيفر اعمال خود را - هر چند كوچك باشد - خواهد ديد؛ اما از آن جا كه حيات انسان اختصاص به اين دنيا ندارد، اگر عدهاى پاداش و كيفر خود را در اين دنيا نبينند، دليل بر اين نيست كه پاداش و كيفرى ندارند.
2- زندگى دنيا، مجال عمل و تلاش است و آنچه در اين دنيا انجام مىشود حيات اخروى را شكل مىدهد: الدنيا مزرعةالاخرة اما پس از مرگ فرصت عمل به پايان مىرسد و حيات پس از آن، براساس آنچه دراين جا كسب شده رقم مىخورد. پس مجال اصلى پاداش و كيفر، حيات پس از مرگ است. آيه شريفه زير نيز درباره آخرت است: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ{w1-13w}{I99:8-7I}/}؛ پس هر كس هموزن ذرهاى نيكى كند آن را خواهد ديد و هر كه هموزن ذرهاى بدى كند آن را خواهد ديد، (الزلزله، آيه 7 و 8). البته اين بدان معنا نيست كه حيات اين دنيا خالى از پاداش و كيفر است. چه بسا كسانى پاداش و كيفر اعمال خود را در همين دنيا ببينند؛ اما اين پاداش و كيفر خود - مانند ديگر مظاهر دنيا - وسيله آزمايش و امتحان آنها است و در حيات اخروى آنان نيز موثر است.
3- نعمت بهرهمندى از موهبتهاى دنيا - به عنوان رحمت عام الهى - شامل همه موجودات مىشود و كافران و ظالمان به حكم اين كه مخلوقى از مخلوقات خداوند رحمان هستند، از اين نعمت بهرهمنداند و عمل و عقيده زشت و پليد آنان، مانع از اين رحمت عام نمىشود. بله رحمت خاص الهى - كه كسب آن نيازمند تحصيل مقدماتى از سوى بندگان است - شامل حال آنان نمىشود. نوع نعمتهايى كه ظالمان از آن برخوردارند، از نوع رحمتهاى عام الهى مىباشد كه مواهب دنيوى است.
4- دو سنت الهى ديگر در زندگى انسان جارى است كه مستقيماً مربوط به سؤال شما است و آن سنت استدراج و سنت امهال است.
الف) استدراج؛ يعنى، امداد اهل باطل در جهت باطل و سرازير كردن نعمتهاى دنيا بر آنان تا قدم به قدم و درجه به درجه بر كفر و ظلم خود بيفزايند و استحقاق عذاب الهى را بيابند. پارهاى از آيات بر اين سنت دلالت دارد: فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ فَقُطِعَ دابِرُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا{w1-25w}{I6:45-44I}/}؛ همين كه آنچه را به يادشان آورده بوديم به فراموشى سپردند، درهاى همه را بر آنان گشوديم و چون به آنچه يافته بودند شادمان شدند ناگهان بگرفتيمشان و يكباره درمانده و نوميد شدند و گروهى كه ستم مىكردند ريشهكن شدند، (انعام، آيه 44 و 45). و نيز فرمود: وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ اَلنَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ{w1-42w}{I43:35-33I}/}؛ واگر نه آن بود كه همه مردم در انكار خداوند امتى واحد شوند (همه كافر شوند) قطعاً براى خانههاى آنان كه به خداى رحمان كفر مىورزيدند، سقفها و نردبانهايى از نقره كه به آنها بالا روند قرار مىداديم و براى خانههايشان نيز درها و تختهايى كه بر آنها تكيه زنند و زر و زيورهاى ديگر نيز [قرار مىداديم ]همه اينها جز متاع زندگى دنيا نيست و آخرت پيش پروردگار تو براى پرهيزگاران است، (زخرف، آيه 35 - 33). براى مطالعه بيشتر ر.ك: سوره اعراف، آيات 95، 182 و 183 - سوره رعد، آيه 32 - سوره قلم، آيات 44 و 45. استدراج سه منشأ (فلسفه) دارد:
يكم: استدراج نتيجه وضعى رفتار خود كافران و ظالمان است. حالت طبيعى گرايش به دنيا جمع و تصاحب دنيا است. پس در واقع استدراج دامى است كه آنان خود براى خود پهن كرده و در آن گرفتار مىشوند.
دوم: برخى از كفار و ظالمان هستند كه لياقت سعادت اخروى را به كلى از دست دادهاند: وَ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ{w11-15w}{I43:35I}/}؛ و آخرت پيش پروردگار تو براى پرهيزگاران است، (زخرف، آيه 35). اينان اگر در اين دنيا عمل نيكى انجام دهند، پاداش آن عمل نيك در همين دنيا به آنها داده مىشود تا ظلمى متوجه آنان نشده باشد. اما بهره آنها از رحمت الهى، فقط در همين دنياى فانى است؛ چرا كه لياقت سعادت اخروى را از دست دادهاند.
سوم: استدراج، خود نوعى امتحان محسوب مىشود؛ هم امتحان براى كافران و ظالمانى كه گرفتار استدراج مىشوند و هم امتحان براى مؤمنانى كه نعمتهاى دنيوى كافران را مشاهده مىكنند و شكى به دل راه نمىدهند. ب ) امهال؛ يعنى، مهلت دادن. خداوند متعال براى رعايت يك سلسله مصالحى كه ما از برخى از آنها ناآگاهيم، در عقوبت اهل باطل تعجيل نمىكند؛ بلكه به آنان فرصت و مهلت مىدهد. امورى را مىتوان به عنوان فلسفه امهال نام برد.
اول: امهال به همان فلسفه استدراج باشد. خداوند مىفرمايد: وَ لا يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ{w1-19w}{I3:178I}/}؛ كسانى كه كفر ورزيدند مپندارند كه مهلتى كه به آنان مىدهيم برايشان خوب است. فقط مهلتشان مىدهيم تا گناهشان بيشتر شود و عذابى خواركننده دارند، (آل عمران، آيه 178).
دوم: فرصت توبه و بازگشت. اگر خداوند در عقاب ظالمان تعجيل كند و فرصت توبه و اصلاح به آنان ندهد، اولاً انسانى باقى نمىماند كه از عقوبت دنيوى سالم بماند. ثانياً با نبود فرصت توبه روح نااميدى بر مردم حاكم مىشد. خداوند مىفرمايد: وَ لَوْ يُؤاخِذُ اَللَّهُ اَلنَّاسَ بِما كَسَبُوا ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اَللَّهَ كانَ بِعِبادِهِ بَصِيراً{w1-27w}{I35:45I}/}؛ اگر خداى متعال مردم را به آنچه مىكنند مؤاخذه مىكرد، هيچ جنبندهاى را بر پشت زمين باقى نمىگذاشت ولى [مؤاخذه ]آنان را تا سرآمدى معين به تأخير مىاندازد؛ و چون سرآمدشان در رسد خداى متعال به [كار] بندگانش بينا است، (فاطر، آيه 45). 5- سنت الهى ديگرى نيز بر جوامع و زندگى بشر جارى است كه نبايد با استدراج خلط شود و آن سنت ازدياد نعمت به واسطه شكر است. خداوند مىفرمايد: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ{w5-7w}{I14:7I}/}؛ اگر سپاس [نعمتها] را به جاى آوريد به يقين افزونتان دهم، (ابراهيم، آيه 7) و نيز مىفرمايد: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرى آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ اَلسَّماءِ وَ اَلْأَرْضِ{w1-15w}{I7:96I}/}؛ اگر اهل قريهها ايمان مىآوردند و پرهيزگارى مىكردند، بركاتى از آسمان و زمين بر آنان مىگشوديم، (اعراف، آيه 96).
براى آگاهى بيشتر ر.ك: مائده، آيه 66 - هود، آيات 2 و 3 - نوح، آيات 10 - 12 - جن، آيه 16. پس چنين نيست كه ازدياد نعمت همواره استدراج باشد. اين سنتهاى الهى هر يك مجارى خاص خود را دارد. شايد بتوان در جمع اين سنتها چنين گفت كه حالت اولى انسان اين است كه نعمتها در اثر شكر افزون شود و از او گرفته نشود و در صورت كفران و ناسپاسى و ظلم چنين نيست كه نعمت حتماً از او گرفته شود. خداوند در ادامه همان آيه شكر مىفرمايد: لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ{w9-13w}{I14:7I}/}؛ و اگر ناسپاسى كنيد عذاب من بسيار سخت است اين تعبير نمىرساند كه در صورت كفران حتماً نعمتها كاسته مىشود؛ بلكه مىگويد عذاب الهى سخت است و ممكن است سنت الهى ديگرى (مانند امهال و استدراج) آن نعمتها را باقى نگهدارد كه در واقع اين امهال و استدراج مقدمه عذاب سخت الهى است و يا مهلت داده شده سبب توبه و بازگشت باشد كه باز بقاى نعمت را به دنبال دارد. براى مطالعه بيشتر اين بحثت ر.ك: جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، محمد تقى مصباح يزدى.
يکي از استدلالات شيعه مبني بر مسلمان بودن حضرت ابي طالب عموي پيامبر وجود فاطمه بنت اسد در خانه ايشان است اما حضور زينب دختر پيامبر درمنزل ابي
Source: سوالات سایت نهاد @ 01:00
اين درست است که از سوي خدا پيامبر اسلام مأمور شد که به مسلمانان اعلام کند که زن مسلمان نمي تواند در خانه شوهر کافر بماند و بايد از شوهرش جدا شود و در مورد زينب هم مسأله چنين است و او هم از شوهر کافرش جدا شد پس اين حکم راجع به زينب دختر پيامبر هم اجرا شد. منتهي گاهي برخي از کارها به کندي پيش مي رود و يا با تأخير صورت مي گيرد. حالا ماجراي زينب و ابوالعاص را به صورت کوتاه براي شما مي آوريم:
ابو عاص بن ربيع داماد پيامبر و شوهر زينب بود، او از بزرگان مکه به شمار مي رفت، هم ثروتمند بود، هم تاجر بود و هم امانت دار. ابوعاص خواهر زاده حضرت خديجه(س) بود. حضرت خديجه از پيامبر درخواست کرد که زينب را به همسري ابوعاص درآورد و پيامبر هم پذيرفت. وقتي که اسلام ظاهر شد، حضرت خديجه و زينب ايمان آوردند ولي ابوعاص به شرک خود باقي ماند. وقتي که زينب مسلمان شد، عده اي از قريش نزد ابوعاص آمدند و به او گفتند که تو زن مسلمانت را رها کن و ما به جاي آن بهتر از او را برايت فراهم مي کنيم ولي ابوعاص حرف آنان را رد کرد و زن خود را رها نکرد.
از سوي خدا دستور رسيد که زن مسلمان نمي تواند با مرد کافر زندگي کند. وقتي که اين حکم آمد پيامبر اسلام در نظر داشت زينب را از ابوعاص جدا کند ولي مقدمات اين کار فراهم نمي شد و زينب همچنان در خانه ابوعاص بود. رسول خدا به مدينه هجرت کرد و پس از آن جنگ بدر پيش آمد و مسلمانان در اين جنگ از دشمن عده اي را اسير گرفتند. يکي از اين اسيرها همين ابوعاص بود.
ابوعاص، در مدينه نزد پيامبر مي ماند. اهالي مکه براي آزادي اسيران خود اموالي را به مدينه فرستادند، همسر ابوعاص هم اموالي را براي آزادي شوهرش به مدينه فرستاد. در ميان اين اموالي که زينب فرستاده بود، گردنبندي هم بود. پيامبر آن را گردنبند را ديد (آن گردنبند را حضرت خديجه در روز عروسي زينب به زينب داده بود). رسول خدا وقتي چشمش به آن گردنبند افتاد، دلش به حال زينب سوخت و به اصحاب خود فرمود: اگر مصلحت مي بينيد شوهر زينب را آزاد کنيد و اموال او را هم پس بدهيد. اصحاب هم قبول کردند و ابوعاص با اموال زينب به مکه رفت. پيامبر خدا به ابوعاص گفت: وقتي به مکه رسيدي زينب را بفرست بيايد. ابوعاص هم قبول کرد. وقتي ابوعاص به مکه آمد به زينب گفت: تو برو و به پدرت ملحق شود. برادر ابوعاص زينب را سوار بر شتر کرد و روز روشن به طرف مدينه راه افتاد. قريش از اين کار ناراحت شدند و چند نفر فرستادند تا مانع حرکت زينب به مدينه شوند.
هبار و فهري به زينب رسيدند و او را با نيزه تهديد کردند و در اين ماجرا بچه زينب که به آن حامله بود، سقط شد. برادر ابوعاص اصرار به رفتن مي کرد و مردان قريش اصرار به برگرداندند.
در پايان کار ابوسفيان دخالت کرد و گفت: ما نيازي نداريم که اين زن را نگهداريم ولي رفتن شما در روز روشن براي ما ذلت است. شما برگرديد و چند روز در مکه بمانيد و پس از آن که سر و صداها خوابيد شبانه برويد و چنين شد و زينب را شبانه حرکت دادند و به مدينه آوردند.
پيامبر اکرم به اصحاب خود دستور دادند که هبار را که موجب سقط شدن بچه زينب شده بود هر کجا يافتيد بکشيد.
زينب به اين ترتيب از شوهرش جدا شد و به مدينه آمد. ابوعاص در مکه ماند و زينب نزد پيامبر مي ماند. ابوعاص به عنوان تجارت به شام رفت و اموالي از بزرگان قريش را هم با خود برد. موقع برگشتن از شام، عده اي از نيروهاي اسلامي او را ديدند به او حمله کردند و اموال او را گرفتند ولي خود او فرار کرد و گرفتار نشد و آن اموال بين آنان تقسيم شد.
ابوعاص از تاريکي شب استفاده کرد، به مدينه آمد و به زينب پناه برد، زينب هم به او پناه داد. صبح زينب به مردم اعلام کرد که من او را پناه داده ام و مسلمانان هم قبول کردند. سپس پيامبر نزد دخترش زينب رفت و به او گفت: دخترم! ابوعاص را گرامي بدار ولي تو براي او حلال نيستي و او نمي تواند شوهر تو باشد. پيامبر اسلام به آن عده از نيروهاي رزمي که اموال ابوعاص را گرفته بودند فرمود: من دلم مي خواهد اموال او را به او برگردانيد و اگر نخواستيد مي توانيد برنگردانيد. آن نيروها همه اموال ابوعاص را به او پس دادند. ابوعاص اموال را گرفت و تصميم به برگشتن به مکه گرفت. ابوعاص با اموال خودش و اموال قريش به مکه رفت. صاحبان اموال آمدند و اموال خود را گرفتند. پس از آن ابوعاص گفت: اي بزرگان و ثروتمندان قريش! بدانيد که من در مدينه مسلمان نشدم تا شما گمان نکنيد که به خاطر اموال شما مسلمان شدم. حال که اموال شما را پس دادم، بدانيد که «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله» و به اين ترتيب ابوعاص مسلمان شد و پس از آن به مدينه آمد و پيامبر هم زينب را به او برگردانيد.
درباره امانت داري ابوعاص آورده اند که به ابوعاص پيشنهاد دادند که بيا مسلمان شود و اموال قريش را تملک بکن. او گفت: چقدر زشت است که اسلام خودم را با خيانت آغاز کنم(سيره ابن هشام، ج 2، ص 306 به بعد، چاپ مصر، 1355 ق).
از زبان يكى از علما بهترين نصيحت را بيان فرماييد.
Source: سوالات سایت نهاد @ 01:00
«آنچه را كه از مسائل دينى براى قرب به خدا مىدانيد عمل كنيد تا خداوند آنچه را كه نمىدانيد به شما بياموزد»، (از گفتار آيتاللَّه بهجت «زيد عزّه»).
چرا در مورد معضل بدحجابى در دانشگاهها كه به صورت عادت درآمده فكر وانديشه نمىشود؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 01:00
اين معضل در دانشگاهها، متأثر از وجود آن در جامعه بوده و حل آن نيز ارتباط تنگاتنگى با حل آن در جامعه دارد. ابتدا لازم است ريشهها و عوامل آن را در جامعه مورد شناسايى قرار داد و با توجه به آنها اقدامات اساسى و حساب شده انجام داد. بر اين اساس عوامل بدحجابى در جامعه به دو دسته تقسيم مىشود:
الف) عوامل درونى: منظور از عوامل درونى، مجموعه مؤلّفههايى است كه به وجود آوردن اين پديده دخالت داشته و ناشى از عملكرد افراد يك جامعه و سيستم سياسى، اجتماعى و فرهنگى حاكم بر آن است. مهمترين آنها عبارت است از:
1. از نظر انسانشناختى و روانشناختى انسان موجودى است كه داراى قدرت اختيار مىباشد، يعنى، هم توانايى انتخاب راه درست و طى كردن مراتب كمال انسانى را دارد و هم توانايى پيروى از اميال و هواهاى نفسانى و طى كردن مدارج انحطاط و سقوط را. قرآن مىفرمايد: إِنَّا هَدَيْناهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً{w1-8w}{I76:3I}/}، (انسان، آيه 3). بر اين اساس در جامعهاى مانند جامعه اسلامى ما - كه بسيارى از احكام، ارزشها و معارف اسلامى براى اداره جامعه تبيين شده و جاى هيچ گونه عذر و بهانهاى نيست - بعضى از احكام الهى (مانند حجاب) از سوى برخى افراد ناديده گرفته مىشود، به اين اصل و عنصر روانشناختى باز مىگردد. به عبارت ديگر يكى از مهمترين عوامل بدحجابى در جامعه، پيروى از هواهاى نفسانى است كه خود ناشى از ضعف ايمان و تقوا، تزلزل شخصيت است و... مىباشد و در مظاهرى از قبيل تجملگرايى، خودنمايى در مقابل بيگانگان و... نمود پيدا مىكند. يكى از راههاى اصلاح جامعه از اين معضل، مقابله با عوامل روانشناختى آن و تقويت ايمان و تقواى افراد جامعه و تقويت انگيزه، عزم و اراده آنان در اجراى احكام الهى و موازين و مقررات اسلامى در سطح جامعه مىباشد. قرآن كريم مىفرمايد: إِنَّ اَللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ{w13-22w}{I13:11I}/}...؛ خداوند سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمىدهد، مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند، (رعد، آيه 11).
2. ريشههاى تاريخى اين مسأله كه به اقدامات رژيم پهلوى براى گسترش فرهنگ برهنگى، بىبند و بارى و كشف حجاب بر مىگردد، كه توانست بخشى از جامعه ما را دچار اين انحراف كند و بىحجابى را در خانوادهها به صورت يك هنجار و ارزش درآورد. روند گسترش اين معضل، هر چند با وقوع انقلاب اسلامى و فضاى ناشى از دوران دفاع مقدس، تا حد زيادى كنترل شد؛ ولى به دلايل متعددى، رگهها و ريشههاى خود را همچنان حفظ نمود و بعد از تغيير محيط ارزشى جامعه و فاصله گرفتن از فضاى معنوى حاصل از انقلاب و دفاع مقدس، دوباره مجال ظهور و بروز پيدا كرد.
3. كوتاهى و بىتوجهى برخى از مسؤولان فرهنگى كشور در تثبيت ارزشها و احكام اسلامى و تعميق بخشيدن به آن، از وسايل ديگر گسترش بدحجابى است. گفتنى است كه به علت وجود مشكلات ناشى از تثبيت انقلاب اسلامى، جنگ تحميلى، فشارهاى خارجى محاصرههاى گوناگون اقتصادى، سياسى و... باعث شد كه بيشترين وقت و انرژى مسؤولان و دستگاههاى دولتى به اين امور صرف شود و توجه چندانى به مسائل فرهنگى جامعه و اجراى راهكارها و برنامههايى در جهت تثبيت و تعميق ارزشها و احكام اسلامى مبذول نگردد.
4. بعضى از اقدامات انجام گرفته بعد از سال 1368 (از قبيل سياستهاى پولى و ارزى و...) كه به منظور تسريع در روند توسعه و رشد اقتصادى، صنعت و... انجام گرفت، ناخواسته موجب تغيير ارزشهاى جامعه، به سوى هنجارهاى مادى، مدركگرايى، تجمل پرستى و... گرديد.
5. عملكرد منفى و نامطلوب برخى از دستگاههاى فرهنگى (از جمله وزارت ارشاد و مطبوعات وابسته در سالهاى اخير) و ميدان دادن به افراد و عناصرى كه هيچ اعتقادى به نظام اسلامى ندارند و با استفاد از تسهيلات مادى و معنوى وزارت ارشاد و فضاى باز و بدون نظارت جامعه، موجبات نشر و ترويج فرهنگ فاسد منحط دوران پهلوى و ارزشهاى حاكم بر جوامع غرب را فراهم و اوضاع فرهنگى كشور را به شدت مسموم و آلوده نمودند به گونهاى كه مقام معظم رهبرى هشدارهاى شديد به مسئولين فرهنگى داده، نارضايتى خود را از عملكرد وزارت ارشاد اعلام نمودند كه در نهايت منجر به استعفاى وزير ارشاد گرديد.
6. برخى از افراط و تفريطهايى كه در سالهاى اوليه انقلاب و بعد از آن در مبارزه با بى حجابى و بد حجابى شد از قبيل استفاده روشهاى خشونتآميز و فيزيكى و... باعث بوجود آمدن تنفر و انزجار و بدبينى به اين حكم الهى گرديد.
7. اجرا نشدن فريضه مهم امر به معروف و نهى از منكر يا نظارت ملى به صورت فراگير و گسترده و نظاممند از طرف آحاد جامعه، كه در روايات متعدد ضامن حفظ و سلامت جامعه از فساد، نا امنى و... شمرده شده است.
ب) عوامل بيرونى: مهمترين عامل بيرونى تهاجم فرهنگى گسترده و همه جانبه غرب به ارزشهاى اسلامى و ملّى ما، براى بى هويت نمودن نسل جوان، تضعيف باورهاى عقيدتى در مردم و در نهايت شكست نظام اسلامى در ايران با استفاده از پيشرفتهترين وسايل تكنولوژى - اعم از نرمافزارى و سختافزارى، عناصر وابسته داخل در عرصههاى فرهنگى و اقتصادى و... در جهت حاكم نمودن فرهنگ و ارزشها و مظاهر تمدن غرب. مجموعه عوامل فوق سبب گرديده كه متأسفانه عليرغم گذشت بيش از دو دهه از انقلاب اسلامى، معضل بد حجابى در جامعه اسلامى ما وجود داشته باشد. اما در مورد راههاى برخورد و مقابله با اين پديده زشت دو راهكار قابل پيشبينى مىباشد:
1. راهكارهاى فيزيكى و برخورد از موضع قدرت با متخلفين البته اين برخورد بايد حساب شده و هنجارمند باشد.
2. كار بنيادى فرهنگى. مسلماً برخورد با اين پديده به صورت فيزيكى و از طريق دستگاههاى دولتى، بسيار دشوار و تا حدّى ناممكن است. زيرا اگر ما در مسئله لباس و پوشش اسلامى صرفاً بخواهيم از طريق زور وارد شويم، استدلال و منطق نداشته باشيم و نتوانيم حقانيت و لزوم پوشش اسلامى، آثار مثبت و فوايد و بركات اجراى اين فريضه الهى در ابعاد مختلف زندگى شخصى و اجتماعى افراد و فلسفه حجاب و... را با كار فرهنگى مستمر عميق و ريشهاى با استفاده از دستگاههاى فرهنگى و رسانههاى جمعى و مطبوعات و... به زيباترين و بهترين صورت، ارائه دليل و برهان، ثابت كنيم، متأسفانه بايد منتظر رواج و گسترش بدحجابى و رواج ارزشهاى غربى به صورت گسترده در جامعه اسلاميمان باشيم. عامل مهم ديگرى كه مىتواند ما را در مقابله با اين معضل اجتماعى يارى نمايد اهتمام جدى جامعه و دانشجويان به انجام فريضه امر به معروف و نهى از منكر است. بديهى است اگر جامعه در اين زمينه به صورت جدى وارد عمل شود و اين فريضه الهى را منطبق با شرايط و مراتبى كه در شرع مقدس معين گرديده، عملى سازد دستگاههاى فرهنگى و مراكز موجود در دانشگاهها نيز بهتر مىتوانند در حل اين معضل اجتماعى اقدام نمايند و ضمن تشويق و ترغيب دانشجويان به انجام شؤونات اسلامى، راهكارها و اقدامات بنيادى فرهنگى را در جهت گسترش ارزشهاى اسلامى در بين دانشجويان فراهم سازند. به اميد روزى كه با همكارى مسؤولين و دانشجويان شاهد محيطى سرشار از پاكى و صفا و اهتمام جدى به رعايت ارزشهاى اسلامى در دانشگاهها باشيم، انشاءالله.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. حداد عادل، فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى
2. فرامرز رفيعپور، توسعه و تضاد
3. على ذوعلم، انقلاب و ارزشها
4. شهيد مطهرى، مسأله حجاب.
چرا امام سجاد در كربلا در معركه جنگ حضور نداشتند ؟مگر بيماري ايشان چقدر مهلك بود؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 01:00
حضرت امام سجاد(ع) در كربلا بيمار بود و پرستار آن حضرت زينب كبري (س) بود. (بحارالانوار، ج 45، ص 1 باب 37 ، چاپ ايران) روز عاشورا وقتي كه همه ياران و خويشان امام حسين(ع) به شهادت رسيدند و امام كسي از ياران و خويشان را نديد ، حضرت امام سجاد وقتي اين صحنه را ديد با اينكه بيمار بود، شمشير برداشت واز خيمه خارج شد در حالي كه قدرت حمل شمشير هم نداشت. ام كلثوم پشت سر او از خيمه خارج شد و صدا زد: عزيزم برگرد . امام سجاد در جواب عمه اش گفت: عمه ام بگذار از فرزند رسول خدا دفاع كنم . در اين حال امام حسين(ع) فرمود: اي ام كلثوم! او را بگير و نگذار بجنگد تا كره زمين از نسل آل پيامبر خالي نماند. (همان، ص 46)
اين روايت مي رساند كه بيماري آن حضرت بيماري سختي بوده و با آن بيماري نمي توانست بجنگد و اين هم حكمت خدا بود كه در آن روزها آن حضرت بيمار باشد تا در معركه حاضر نشود و كشته نشود. چون بايد بماند او امام است و كره زمين بدون امام نمي ماند.
اگر امام سجاد در معركه جنگ حاضر مي شد كشته مي شد. ولي اگر در معركه نبود كشته نمي شد. كسي كه در معركه نبود كشته نمي شد بخصوص آنكه بيمار هم باشد.
امام سجاد(ع) در خيمه ها بود. پس از انكه خيمه ها آتش گرفت و همه چيز غارت شد ، آن حضرت توان فرار نداشت و او را بنحوي از آتش نجات دادند . او به رو افتاده بود ، توان نشستن نداشت و بسيار گرسنه و تشنه بود. زنان و دختران به حال او گريه مي كردند و در عين حال او هم به حال آنان گريه ميكرد. (همان، ص 61) وقتي نيروهاي شمر خيمه ها را گرفتند ، امام سجاد در بستر بيماري بود. يكي از ياران شمر پيشنهاد كرد که اين بيمار را هم بكشيم ولي ديگران قبول نكردند. (همان)
بنابراين، بيماري امام سجاد بسيار شديد بود و با آن حال نمي توانست در معركه حضور بيابد و اصل بيماري هم مصلحت و حكمت خدا بود.
August 28, 2008
گروهاي محافظه كار و اصلاح طلب را برايم توضيح دهيد؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 00:00
اصلاح طلبي مذهبي در سه بخش عمده قابل بررسي است:
الف. اصلاح طلبي مذهبي در مسيحيت «Reformation»
جنبش مذهبي در اروپاي غربي قرن شانزدهم ميلادي، كه به عنوان نهضت اصلاح مذهب كاتوليك شروع شد و به نهضت پروتستان انجاميد. اين نهضت به وسيله يك كشيش آلماني به نام «مارتين لوتر» آغاز شد. او عليه پاپ و كليسا به پا خواست. اصل بنيادي مذهب پروتستان اين عقيده بود كه اعتقادات انسان موجب بخشودگي او مي شود نه اعمالش.
پروتستانها، فردگرايي و آزادي فردي و تساهل مذهبي را محترم مي دانستند و اعتقاد داشتند كه فرد مسيحي در مقابل خدا مسؤول است و نه كليسا. تعاليم كليساي كاتوليك، رستگاري را در اعمال انسان مي دانست كه اغلب به معناي شركت در مراسم مذهبي بود. آيين پروتستان در اروپاي شمالي و آمريكا رواج يافت. مذهب پروتستان، كار را عبادت مي خواند، رابطه انسان و خدا را بدون واسطه كليسا و روحانيت و آداب ديني مي شناخت، ثروت را موهبت خدا مي داند و خلاقيت را تشويق مي كند. فرقه لوتري، فرقه آتگيكن، فرقه كالوينيست، فرقه كنگرگاسيونيست، فرقه متوديست، فرقه مراو از مهمترين فرقه هاي اصلاح طلب مذهبي به شمار مي آيند.
مسلما بررسي تاريخچه و روند كار اصلاح طلبي مذهبي، آراء و افكار آنان در اين مختصر نمي گنجد. از اينرو منابع ذيل جهت مطالعه معرفي مي شود:
1. تاريخ تمدن، ويل دورانت، اصلاح ديني، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ج 6.
2. تاريخ فلسفه سياسي غرب، عبدالرحمن عالم، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، ج 2.
3. فرهنگ و مسيحيت در غرب، محمدرضا كاشفي، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر.
4. سكولاريسم در مسيحيت و اسلام، محمد حسن قدردان قراملكي، انتشارات دفتر تبليغات.
5. غرب شناسي، سيداحمد رهنمايي انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهشي امام خميني(ره).
ب. اصلاح طلبي مذهبي در اسلام
اصلاح طلبي مذهبي در اسلام، جزء لاينفك آموزه هاي ديني و ارزش هاي آن مي باشد، از اين رو از نظر تاريخي قدمتي به درازاي تاريخ اسلام دارد. چنانكه شهيد مطهري مي نويسد:
«اصلاح طلبي يك روحيه اسلامي است. هر مسلماني به حكم اينكه مسلمان است خواه نا خواه اصلاح طلب و لااقل طرفدار اصلاح طلبي است، زيرا اصلاح طلبي، هم به عنوان يك شأن پيامبري در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهي از منكر است كه از اركان تعليمات اجتماعي اسلام است». (ر.ك: نهضت هاي اسلامي، مرتضي مطهري، انتشارات صدرا، ص 7)
از اين رو علاوه بر سيره و روش ائمه معصومين(ع) كه سراسر، تعليم و ارشاد و جنبش هاي اصلاحي است، در تاريخ اسلام حركت هاي جنبش هاي اصلاحي فراوان مي توان يافت كه هر كدام نيازمند بررسي و تحقيق مستقل مي باشند. نظير قيام علويين در دوره اموي و عباسي، سربداران، سيد جمال، اقبال، حضرت امام (ره) و ... .
به طور كلي اصلاح طلبي مذهبي، عبارت است از بازپيرايي و واخواني گزاره ها و آموزه هاي ديني، در جهت مهجوريت زدايي از آن و رفع اجمال و اهمال از آن، و تصحيح سيردين داري و مسير دين داران، بر اساس انگيزه و رهيافت و روشي معين. (دين پژوهي معاصر، علي اكبر رشاد، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، 1382، ص 120)
رهيافت ها و روش هاي اصلاح طلبان ديني عبارتند از:
1. فلسفي، عقلاني
2. نقلي، اسنادي
3. اجتماعي، سياسي
4. معنوي، عرفاني
5. پديدار شناختي و كاركردي.
توضيح و بررسي تاريخچه، روش، اهداف و ...، اصلاح طلبان مذهبي مسلمان را مي توانيد در منابع ذيل مطالعه نماييد:
1. بررسي اجمالي نهضت هاي اسلامي، استاد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا.
2. دين پژوهي معاصر، علي اكبر رشاد، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه معاصر
3. پيشگامان مسلمان تجددگرا در عصر جديد، احمد امين، ترجمه حسن يوسفي اشكوري، انتشارات علمي و فرهنگي
4. مباني نهضت احياي فكر ديني، محمد جواد صاحبي، بوستان كتاب قم.
5. اصلاحات و فروپاشي، حسن واعظي، انتشارات سروش
6. عصر امام خميني(ره)، ميراحمدرضا حاجتي، بوستان كتاب قم
7. تأملات سياسي در تاريخ تفكر اسلامي، موسي نجفي، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي
8. نهضت روحانيون ايران، علي دواني، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي
ج. جريان انحراف از اصلاحات اصيل اسلامي:
اين جريان كه توسط روشنفكران و تحصيل كردگان تحت تأثير فرهنگ غربي تعقيب مي شود، معتقد به ضرورت مدرنيزاسيون در ايران يا ساير كشورهاي اسلامي مي باشد. و از سوي ديگر به تعارض بافت مذهبي _ سنتي جامعه ايران و ديگر جوامع اسلامي با مقتضيات مدرنيته آگاهند. اين گروه به جاي توليد علم بومي با استفاده از تجربه هاي خوب و بد جهان غرب خواستار اصلاح يا رفورميسم مذهبي و به عبارت ديگر ارائه قرائني از دين كه سازگار با مباني مدرنيته باشد به عنوان پيش بنياد تجدد در ايران مي باشند.
نكته مهم قابل توجه اين جاست كه تجدد ديني و رفورميسم مذهبي كه توسط اين طبقه ترويج مي گردد، بر خلاف رفورميسم اروپا، هرگز خواسته بومي يا مطالبه خود جوش مردم نبود. مردم اروپا در نهضت رفورميسم ابتداء در پي حذف سلطه استبدادي كليسا آمرزش نامه فروشي و عقل ناپذيري برخي آموزه هاي كليسا بودند ليكن اين سير به حذف دين از صحنه اجتماع و سكولاريزاسيون جامعه انجاميد.
ولي مسلمانان ايران، برخلاف مسيحيان اروپايي به متوليان دين خود، خصوصا به خاطر ويژگي هاي علمي و شخصيتي مربوط به دنيا گريزشان و تفاوت هاي اساسي بين نهاد روحانيت و ديگر نهادهاي ديني اسلام با كليسا و همچنين ويژگي هاي آييني مربوط به عقل پذيري آموزه هاي اسلامي، و انعطاف پذيري آنها در پروسه اجتهاد _كه موجب انطباق احكام ديني در برابر مقتضيات زمان و مكان مي شود_ اعتماد كامل دارند. همچنين كتاب آسماني پيراسته از تحريف و شواهد تاريخي اين خوش بيني و اعتماد را تثبيت مي نمايد. از اين رو نهضت هاي تارخي و اصيل مسلمانان ايراني هرگز به عنصري از عناصر و داعيه هاي روشنفكران تجددگرا، آميخته نشده است.
عمده ترين ويژگي هاي رفورميسم غربگرايانه را در امور زير مي توان يافت:
1. شخصي سازي دين
2. گرايش به پلوراليسم ديني و نفي برتري اسلام بر ديگر اديان
3. سكولاريزاسيون و جداسازي دين از جامعه و سياست
4. تثبيت قرائت پذيري دين
5. نفي مرجعيت ديني عالمان و متخصصان دين شناس
6. شناورسازي معارف ديني و نسبي انگاري آن و ... .
روشنفكران تجددگرا بر اصلاح دين به معناي «عصري شدن معرفت ديني» و يا «التقاط تجدد با اسلام» به عنوان ضرورت وارداتي و پيش قراول مدرنيته بر آن پاي مي فشردند. ليكن آنان از يك سو ناگزير از پذيرش جايگاه تعيين كننده و نقش مؤثر دين در جهت يابي سلوك اجتماعي جامعه دين مدار و دين باور ايران هستند و از سوي ديگر فرايندهاي اصلاحي آنان به دليل تعارض ماهوي مباني ديني با مباني مدرنيته آنان را گرفتار پارادوكسي حل نشدني كرده است.
اين تعارض دو جانبه سبب مي شود كه اين افراد براي نيل به تجدد و به منظور بهره گيري از زبان دين و نقش مؤثر آن در سلوك مردم، خواستار تغيير و رفورم دين در جهت هماهنگي با مقتضيات مدرنيته شوند. جهت آگاهي بيشتر نگا: فرهنگ واژه ها، عبدالرسول بيات، قم، نشر مؤسسه انديشه و فرهنگ ديني، 1381.
محافظه گرايي در ادبيات سياسي، به معاني مختلف و مبهم به كار رفته است، بر اساس يك تعريف مي توان گفت: «محافظه گرايي مجموعه اي از افكار و نگرشهاي سياسي است كه حفظ و نگهداري از نظم و سنت ها و قانونها و نهادهاي ريشه دار و قدمت دار را بر امور نو كه هنوز به محك تجربه نيامده است، ترجيح مي دهد» (فرهنگ واژه ها، عبدالرسول بيات)
در اصطلاحات مربوط به جناح هاي سياسي داخل ايران از برخي جناحها به عنوان محافظه كار نام برده مي شود كه به شدت دچار ابهام مفهومي بوده و قابل انطباق با اصول و كاركردهاي جناحهاي مذكر نمي باشد. در حوزه ديني هم شايد بتوان اين چنين گفت؛ محافظه كاري مذهبي را مي توان در مقابل تفكر رايج در حوزه هاي علميه كشور _كه طرفدار اجتهاد و نوانديشي در چارچوب منابع ديني، و بر اساس اصول و موازين خاص و طبق مقتضيات زمان و مكان مي باشد_ قرار داد.
با توجه به تفسير آيه اول سوره اسرا مگر پيامبر در 40 سالگي به نهايت ظرفيت و ايمان نرسيده بود؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 00:00
اولاً مستفاد از آياتى مانند بقره / 260 كه حضرت ابراهيم(ع) بعد از نبوت مىفرمايد: «و لكن ليطمئن قلبى» آن است كه مقام رسالت ملازم با حصول نهايت ظرفيت يقينى نيست. چرا كه حضرت ابراهيم(ع) با وجودى كه داراى نفسى مؤمن و موقن بود اما براى رسيدن به مقام حق اليقين چنين تقاضايى را كه در آيه مورد اشاره آمده است، از خداوند نمود. لذا مطابق صريح آيه اول سوره اسراء و همچنين آيه 18 سوره نجم، هدف از معراج آن بود كه روح بزرگ پيامبر(ص) با مشاهده اسرار عظمت خداوند در عالم بالا، باز هم درك و ديد تازهاى براى هدايت و رهبرى انسانها بيابد، (تفسير نمونه، ج 12، ص 16). مقام حق اليقين، مقام شهود كامل است و پيامبر با وجودى كه داراى مقام شهود بود اما دو مرتبه به مقام شهود كامل رسيد. يكى در آغاز بعثت و ديگرى به هنگام معراج.
2. ثانيا با فرض اين كه پيامبر(ص) قبل از معراج، به نهايت ظرفيت يقين خود رسيده باشد، اما اهداف ديگرى از آن منظور نظر بوده است از آن جمله:
الف: خداوند مىخواست فرشتگان و ساكنان آسمانش را با قدم گذاشتن پيامبر(ص) در ميان آنها، احترام كند؛ يعنى معراج پيامبر، به گونهاى، ارج گذاشتن به آنها بوده است.
ب: پيامبر(ص) در شب معراج، به مسائل زياد و مهمى از فرشتگان، بهشتيان و دوزخيان و ارواح انبياء آگاهى يافت كه در طول عمر مباركش الهام بخش او در تعليم و تربيت خلق بود. در واقع پيامبر(ص) هر يك از آن خاطرههاى پر ارزش و بسيار آموزنده را در روح پاك خود ذخيره فرموده، و عجايبى مشاهده كرده كه هر كدام رمزى از اسرار عالم هستى بود و پس از بازگشت، آنها را با صراحت و گاه با زبان كنايه و مثال، براى آگاهى امت در فرصتهاى مناسب شرح مىداد. اين امر نشان مىدهد كه يكى از اهداف مهم اين سفر آسمانى، استفاده از نتائج عرفانى و تربيتى اين مشاهده پر بها بود.
ج: در اين سفر، خداوند پيامبر را مخاطب ساخت و دستورات بسيار مهم و سخنان فراوانى به او فرمود كه مجموعهاى از آن امروز در روايات اسلامى به صورت احاديث قدسى براى ما به يادگار مانده است، (براى ملاحظه حديث نورانى معراج، ر.ك: 1. بحارالانوار، ج 18، ص 282 به بعد؛ 2. بحارالانوار، ج 77، ص 20 به بعد؛ شرح و تفصيل حديث فوق در كتاب عاشقان كوى دوست، اثر آيتالله مصباح يزدى آمده است). حديث معراج، محتوى سخنان بسيار بلندى در خودسازى انسان و راههاى اوجگيرى او به سوى خداست. اين سخنان عرشى روح انسان را با خود به اوج آسمانها مىبرد و در معراج الهى سير مىدهد و به آستانهى عشق و شهود مىكشد.
د. آنچه گفته شد، تحليلى از ظاهر واقعه معراج، آن هم از درك كوتاه و ناقص انسانى ماست. ولى ما اطمينان داريم كه غير از آنچه پيامبر(ص) در سخنانش براى ما، بازگو كرده، اسرار و گفتگوها و رموز و اشاراتى، در آن شبِ عشق و شوق و جذبه و وصال ميان او و محبوبش رد و بدل شده است كه نه گوشها توانائى شنيدن آن را دارد و نه افكار عادى قدرت دركش را به همين دليل در درون جان پاك پيامبر(ص) براى هميشه مكتوم مانده و جز خاصانش از آن آگاه نشدهاند.
با وجود اينكه مذهبىام به پسرى علاقمند شدهام چه راه حلى داريد؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 00:00
نيازهاى عاطفى و غرايز ديگر در ايام جوانى، آدمى را به سوى «دوست داشتن و عشق ورزيدن» سوق مىدهد كه البته اين يك امر طبيعى و غريزى است و كمتر مىتوان راهى براى گريز از آن پيدا كرد. آنچه در اين مقوله اهميت دارد، كنترل عقلايى بر احساسات و پرهيز از مخاطراتى است كه ممكن است فرد را به گرفتارىهاى مختلف روحى و جسمى دچار سازد. «دوست داشتن و عشق ورزيدن» اگر از مسير معيّن، مشخص و صحيح استيفا نشود، ممكن است عوارض نامطلوبى را براى انسان ايجاد كند. شما خوب مىدانيد جاذبه بين دو جنس مخالف (زن و مرد) بسيار فراوان است؛ مخصوصاً در سنين جوانى، كه اين جاذبه و حساسيت در اوج خود مىباشد، در نتيجه هر چند جوان بخواهد رعايت مسايل شرعى و عرفى را در دوستى با جنس مخالف بنمايد، اما تمايلات نفسى و وسوسههاى شيطانى قوىتر از آنند كه انسان گرفتار خطرهاى بزرگ نشود. به همين جهت عقل اقتضا مىكند انسان خود را در معرض خطرى كه بسيارى از خوش باوران را گرفتار كرده قرار ندهد. البته منظور ما اين نيست كه هيچ گونه ارتباطى نباشد، بلكه در حد عرف و شرع و سلام و احوالپرسى همكاران و فاميلها و همسايگان اشكال ندارد؛ گرچه در همين موارد هر چه رعايت اختصار و احتياط گردد، براى سلامت روحيه طرفين مناسبتر است. روابط با نامحرم تا آنجا كه ضرورت شرعى نداشته باشد و به شكستن حريم احكام الهى منجر نشود اشكالى ندارد بنابراين گفتوگو و نگاههاى متعارف بدون ريبه اشكالى ندارد. روشن است كه هر فرد خود بهتر مىتواند تشخيص دهد كه كجا از مرز فراتر رفته است. بَلِ اَلْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَ صِيرَةٌ{w1-5w}{I75:14I}/} ؛ آدمى بر نفس خود آگاه و بيناست، (قيامت ، آيه 14). آنچه كه اظهار داشتهايد يك امر طبيعى است، ولى در اين جا دو صورت مطرح است: علاقه گاهى مقدمه ازدواج است و گاهى چنين نيست. اگر مقدمه ازدواج باشد، توجه به نكات چندى در اين راستا لازم است:
الف) اين علاقه و گرايش بايد عادى باشد و اجازه ندهيد شدت پيدا كند. ب ) از ناحيه شما نبايد چيزى ابراز شود كه عواقب ناخوشايندى به همراه خواهد داشت. ج ) دعا و نيايش در اين راستا مؤثر است؛ يعنى، اگر مورد شايستهاى بود، مىتوان با نيايش، از ايزد منّان درخواست كرد كه علاقه طرف مقابل نيز جلب شود و خداوند نيز مقلب القلوب است و به نيايش و حوايج بندگانش توجه دارد و به هر حال نيايش مؤثر است؛ ولى اگر علاقه در راستاى ازدواج نباشد، در اين راستا نيز به چند نكته نيك بينديشيد: 1- علاقه اگر در حد انساندوستى و احترام متقابل باشد، بىاشكال است و اصولاً در محيط كار شايسته است انسان به طور معقول ديگران را مورد توجه قرار داده و به آنها احترام بگذارد. 2- بسيار مراقب باشيد كه علاقه و گرايش از اين حد فراتر نرود؛ زيرا اگر گرايش شدت يافت به تدريج در سخن و رفتار انسان بروز كرده و آثار بدى را به همراه خواهد آورد. حال براى اين كه اين گرايش شدت پيدا نكند، نكات ذيل را مراعات فرماييد: - به نامشروع بودن اين علاقهها و گرايشها، توجه كافى داشته باشيد. - نتايج سوء و دردناك اين علاقهها را با دقت مورد ارزيابى قرار دهيد. - در اين راستا آيندهنگر باشيد و فرجام نيك بىاعتنايى را مورد مطالعه قرار دهيد. - در اين زمينه خودسازى كنيد و تصميم بگيريد كه به اين چيزها دل نسپاريد و بىاعتنا از كنار خواستههاى نفسانى عبور كنيد. - در برخورد با ديگران، خيلى گرم نگيريد و بيش از حد ضرورت صحبت نكنيد.
آيا اگر انسان براي اموات خود و ديگران کار خيري انجام دهد آنها نسبت به آن آگاهي دارند؟ گفته مي شود که آنها براي انسان دعا مي کنند آيا اين امر صح
Source: سوالات سایت نهاد @ 00:00
انجام كار خير براى مردگان و گذشتگان از امورى است كه در روايات بر آن تأكيد فراوانى شده و آثار فراوانى براى آن ذكر كردهاند و جاى هيچ گونه شك و ترديدى وجود ندارد كه اين خيرات به آنها مىرسد و موجب شادى و خوشحالى آنها مىگردد و آنها نيز براى ما در آن عالم دعا مىكنند و دعاى آنها در حالات ظاهرى و باطنى ما مأثير فراوان دارد.
در كتاب جامعالاخبار از پيامبر خدا(ص) روايت شده كه فرمود: براى مردگان خود هديه بفرستيد. پرسيدند: هديه براى مردگان چيست؟ فرمود: صدقه و دعا. و فرمود: ارواح مؤمنان هر شب جمعه به آسمان دنيا مىآيند و مقابل خانههاى خود مىايستند و با صداى محزون و گريه مىگويند: اى اهل من! اى اولاد من! اى پدر و مادر من! اى خويشان من! خدا شما را رحمت كند! بر ما مهربانى كنيد با چيزى كه الان عذاب و حسابش با ما و نفع و بهره آن براى غيرماست. بر ما به درهمى يا قرص نانى يا لباسى مهربانى كنيد... و خلاصه روايات آن است كه: هر كس هر عمل خيرى از نماز و روزه و حج و صدقه براى مرده به جا آورد، خداوند اجر و ثواب آن را به او مىرساند و چندين برابر آن را به شخص عمل كننده مرحمت مىكند.
حضرت صادق(ع) مىفرمايد: گاه مىشود كه مرده در فشار و ناراحتى است، پس براى او گشايشى مىشود و به او مىگويند: اين نتيجه هديهاى است كه فلان شخص در دنيا براى تو فرستاده است و گاه به خاطر بعضى انفاقها، اجرها و پاداشهاى بزرگى نصيب مرده مىگردد.
البته بايد توجه داشت كه بهترين هديه براى اموات در درجه اول، اداى قرض و قضاى نماز و روزههاى فوت شده مرده است و نيز انجام حج واجبى كه موفق به انجامش نشده و در درجه بعد، صدقه دادن در راه خدا براى مرده و دعا و طلب آمرزش براى آنها مىباشد.
چرا به نماز در اسلام اين قدر اهميت داده شده و بهترين عمل و راه رستگارى و ستون دين معرفى گرديده است،؟
Source: سوالات سایت نهاد @ 00:00
انسان در زندگى اين جهان با توجه به «عوامل غافل كننده» به تذكر و يادآورى نياز دارد. بايد وسيلهاى او را در فاصلههاى مختلف زمانى به مبدأ هستى توجه دهد، هدف آفرينش را به يادش آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بىخبرى بازش دارد. اين وظيفه مهم به عهده نماز است1؛ به عبارت ديگر، انسان موجودى دو بعدى است و خداوند هستىبخش او را مركب از جسم و روح آفريده است. همانگونه كه وى از ابتداى خلقت جسم و ماده خويش تا پايان زندگانى در اين دنيا به افاضه از ناحيه خالق خويش نياز دارد و بدون آن لحظهاى درنگ نخواهد كرد، در زندگانى روحانى نيز از هنگامى كه درك و شعورش كامل شد تا پايان زندگانى به فيضبخشى از سوى مبدأ پيدايش خويش نيازمند است تا قلبش نميرد و به زندگانى روحانىاش ادامه دهد؛ و اين مقصود جز از راه ارتباط با آفريدگار متعال حاصل نخواهد شد؛ و چنان كه خود فرمود و در آيات بسيارى از قرآن بر آن تأكيد ورزيد: بهترين راه ارتباط با او نماز است. از اين رو، در نخستين دستورها به موسى(ع) آمده است «نماز را برپادار تا به ياد من باشى»2.
يكى از مفسران مىگويد: اين كه در اين آيه «ذكر» و ياد خدا را مخصوص نماز كرده بدان سبب است كه نماز برترين عملى است كه فروتنى و بندگى در آن نمودار مىشود؛ و به عبارتى در نماز «ياد خداوند» تجسم پيدا مىكند3.
در چندين آيه قرآن، مهمترين مسأله پس از شناخت خداوند و ايمان به او برپا داشتن نماز شمرده شده است4. امام صادق(ع) نيز مىفرمايد: پس از شناخت خداوند هيچ ع

